همه چیز درباره ابوبکر


همه چیز درباره ابوبکر



همه چیز درباره ابوبکر
بسم الله الرحمن الرحیم
الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین



مخالفت عمر و ابوبکر با دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و تخلف از لشکر اسامه


حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین روزهای حیات شریفشان فرمان آماده باش برای جنگ با رومیان صادر نمود و فرماندهی را به جوانی به نام اسامة بن زید سپرد و آنگاه شیوخ مهاجر و انصار و بزرگان از جمله ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبیده، سعد بن ابی وقاص، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد و عده دیگری را با تصریح نام آنها خواست که تا تحت امر این فرمانده جوان به ناحیه بلقاء واقع در سرزمین شام بروند و فرمود "جَهِّزوا جیش اسامة لعن الله من تخلف عنها" یعنی اعداد کنید لشکر اسامه را لعنت خدا بر کسی که از مرافقت آن سر باز زند.(دلائل الصدق ج 3 ص 5، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2 ص 20، مغازی ج 2 ص 1117 و ...)
با این همه تاکید حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله مبنی بر همراهی با لشکر اسامه و لعن ترک کنندگان آن، ابوبکر و عمر و عده ای از دوستانشان به بهانه دیدار با پیغمبر صلی الله علیه و آله لشکرگاه را ترک کرده و شبانه به مدینه آمدند. پیامبر صلی الله علیه و آله در صبح آن شب فرمودند"قد طرق لیلتنا هذه المدینه شرٌ عظیم" یعنی دیشب در این شهر شری بزرگ درآمد. حاضران عرض کردند چه شده یا رسول الله؟ حضرت فرمودند:"ان الذین کانوا فی جیش اسامة قد رجع منهم نفرٌ یخالفون عن امری اَلا اِنی اِلی الله منهم براءٌ ویحکم نَفِّذوا جیش اسامة" یعنی گروهی از کسانی که در لشکر اسامه بودند مخالفت امر من نمودند و از لشکر برگشتند آگاه باشید که من از ایشان بیزارم و بسوی خدا از این قوم برائت می جویم. وای بر شما لشکر اسامه را حرکت دهید.

بنظر شما چرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله جوانی کم سن و سال را بر بزرگان مهاجر و انصار امیر برنامه داد؟
آیا کسانی که لیاقت فرماندهی یک سپاه را ندارند لیاقت رهبری امت اسلامی را دارند؟
بنظر شما چرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله هنگام ورود آنان به شهر فرمودند که شری عظیم وارد شهر شد؟ مگر آنان برای دیدار و عیادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله نیامده بودند؟!!!!!!!!
آیا آن شر عظیمی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله از آن نام برد ماجرای سقیفه و غصب خلافت نبود؟
بنظر شما چرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله(بنا به گفته خود اهل سنت که سند آن ذکر گردید) تصریح به نام این عده جهت حضور در لشکر اسامه نمود؟
آیا چنین اشخاصی که مورد لعن و نفرین رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند لیاقت و شایستگی جانشینی ایشان را داشته اند؟



ليست جديد موضوعات تالار گفتمان درون ديني

1:

بسم الله الرحمن الرحیم
الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین



نماز ابوبکر!!!!!


در آخرین روزهای حیات شریف حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگاه هنگام نماز میرسید بلال اذان میداد و اگر حال جسمانی حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله مساعد بود خودشان به مسجد تشریف می برند و نماز را اقامه می فرمودند وگرنه به امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام واگذار می نمودند.


نمی دانند خدا نیست
صبح اون شب که ابوبکر، عمر و اعوان اونها از لشکر اسامه تخلف کردند و به مدینه آمدند چون بلال اذان فرمود به درب خانه حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد تا با حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله یا امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام به مسجد برود.


چرا شاگردان امام صادق مذهب جدید ساختند؟
عایشه موقعيت را مغتنم شمرد و صهیب غلام خود را به نزد ابوبکر فرستاد و پیغام داد که مرض پیامبر شدت دارد و حضرت علی علیه السلام پرستاری می کند.


آیا مختار کذاب بود؟
موقعيت را از دست نده و به مسجد برو و با امت نماز بخوان (پیش نماز بشو) که سپس این حجتی برای تو باشد.

ابوبکر به مسجد آمد و فرمود إن رسول الله ص قد ثقل و قد أمرني أن أصلي بالناس!!!! "پیغمبر مرا امر نموده که با امت نماز بگذارم!!!!!!" مردی فرمود "تو در جیش اسامه بودی از کجا این فرمان به تو رسید؟!!!!".


گفتگو پیرامون دانشگاه اسلامی ايرانی
بلال که تازه از منزل پیامبر آمده بود فرمود منتظر بمانید تا من تایید فرموده او را از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله بگیرم و بسرعت به درب منزل پیامبر آمد و مطلب را عرض نمود حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود
أقيموني أقيموني أخرجوا بي إلى المسجد و الذي نفسي بيده قد نزلت بالإسلام نازلة و فتنة عظيمة من الفتن "مرا بلند کنید و به مسجد ببرید سوگند به خداوندی که جان من در دست اوست که فتنه ای بزرگ و غایله ای شگرف در اسلام نازل گشت".

حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله عصابه بر سر بست و حضرت علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلهای ایشان راگرفته و در حالی که پاهای مبارک پیامبر روی زمین کشیده میشد.


آیا معجزه وجود دارد ؟
ایشان را به مسجد بردند.


کشف دست خط امام علی (ع) در یک مسجد! + عکس
هنگام ورود به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله امت که پیامبر را با اون حال مشاهده کردند متوجه شدند که امر عظیمی اتفاق افتاده و از جای خود برخواستند.


چرا ابراهیم پدر ایمان است ؟
متوجه محراب شد و دید که ابوبکر مشغول نماز هست و عمر و ابوعبیده و سالم و صهیب و عده ای دیگر پشت سر او مشغول نماز هستند و اکثر امت منتظر رسیدن بلال و جواب او هستند.

حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را در بین نماز از پشت گرفته بسویی کشیده و خویشتن بصورت نشسته اقامه نماز نمودند. سپس نماز پی جوی ابوبکر شدند که او را نیافتند.

و سپس فرمودند "
أيها الناس أ لا تعجبون من ابن أبي قحافة و أصحابه الذين أنفذتهم و جعلتهم تحت يدي أسامة و أمرتهم بالمسير إلى الوجه الذي وجهوا إليه فخالفوا ذلك و رجعوا إلى المدينة ابتغاء الفتنة ألا و إن الله قد أركسهم فيها أعرجوا بي إلى المنبر... "

یعنی ای امت آیا تعجب نمی کنید از پسر ابی قحافه و اصحاب او که ایشان را تحت فرمان اسامه قراردادم تا در ملازمت او اون امری را که فرموده بودم اجرا کنند.

پس مخالفت من نمودند و برای فتنه به مدینه بازگشتند.

آگاه باشید که خداوند ایشان را باز گردانید به اون فتنه ای که در اون بودند.

سپس فرمودند مرا بر منبر صعود دهید و شروع به ایراد خطابه نمودند و از اون جمله
حدیث ثقلین را بیان نمودند.


ابوبکر و یارانش دیگر تا سپس وفات پیامبر دیده نشدند؟؟؟؟.
(بحارالانوار جلد 28 ص 110- ناسخ التواریخ ج 2 ص 109)

بنظر شما چرا پیش نمازی ابوبکر بعداً برای او حجت میشد؟
آیا یک نماز مطالعهارزش دروغ بستن به پیامبر را دارد؟ یا مسئله ای همچون غصب خلافت؟
ابوبکری که در وقت حیات رسول خدا به ایشان دروغ می بندد سپس رحلت ایشان چه غوغایی در جعل حدیث برپا خواهد نمود.

چطور نماز جماعت به پیش نمازی ابوبکر باعث فتنه ای بزرگ در اسلام می شود؟ مگر اونها نماز را جهت تقرب بسوی خدا نمی خواندند؟!!!!
آیا کسی که لیاقت برای پیش نمازی دو رکعت نماز را ندارد و پیامبر با اون شدت اونرا از محراب بیرون می اندازد لیاقت جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله را دارد؟
بنظر شما چرا ابوبکر و یارانش تا پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله آفتابی نشدند؟ در چه فکری بودند؟
در اون روزهای رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله با اون شدت مصیبت آیا یک فرد مسلمان می تواند اونقدر بی ایمان باشد که به فکر مقام و جایگاه بستگان خود پس از رحلت باشد؟ علی الخصوص که همسر پیامبر هم باشد؟!!!!!
اونچه که از شواهد و روایتهای خود اهل سنت هستنباط می شود عایشه در اون مصیبت با پیغام های پی در پی خود که بوسیله صهیب برای پدرش ارسال میکرد اوضاع خانه پیامبر را لحظه به لحظه به اون نقل می داد تا در روند غصب خلافت آگاهانه گام بردارند.
آیا با این وضعیت وقتی برای پرستاری از حضرت رسول برای عایشه باقی می ماند؟ عجب همسر فداکاری!!!!!!!!!!

2:

زيركان قريش در دو زمينه حسّاس براى مبارزه با پيامبر صلّى الله عليه و آله و اسلام به تلاش برخاستند :
أوّلين زمينه ، مبارزه با پيكر و جان پيامبر صلّى الله عليه و آله كه به صورت آزار رساندن به او ، خايشانشاوندان و همراهان وى و محاصره اقتصادى قبيله او شكل مىگرفت .


و دوّمين زمينه ، وارد شدن دروغين گروهى از انديشمندان قريش به اسلام تا با روى گردانى از اخلاق اسلامى و مخالفت با ميراث و مقاصد اسلام اونرا از درون از هم بپاشند .


و اين قريشى ها دوبار به دروغ به اسلام روى آوردند : بار أوّل قبل از هجرت بود و روى آوردنشان از روى فريب ، و به اختيار بود ; و بار ديگر سپس فتح مكّه ، كه اين بار از روى اجبار و نيرنگ بود .


و درباره ازدواج با سرور زنان جهان ، أبوبكر در مدينه منوّره كوشش مىكرد بواسطه روابط خانوادگى به رسول خدا صلّى الله عليه و آله نزديك شود ، ولى رسول خدا دست رد به سينه او زد ، و همينطور عمر بن الخطّاب را نيز رد كرد و فرمود :
امر ازدواج او در دست خداوند سبحان هست
و چون أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام از وى خواستگارى نمود ، پيامبر صلّى الله عليه و آله رضايت داد و فرمود : تو دجّال نمى باشى(80)واونگاه كه أبوبكر و عمر در ازدواج با فاطمه سلام الله عليها يگانه دختر رسول خدا صلّى الله عليه و آله ناكام ماندند ، به روشى ديگر براى نزديك شدن به رسول خدا صلّى الله عليه و آله و بوجود آوردن روابط خانوادگى روى آوردند ، كه با عرضه كردن دختران خود براى ازدواج با وى آشكار گرديد .


پس أبوبكر دختر خود عايشه را بر خاتم الأنبياء عرضه كرد ، و از اون حضرت درخواست نمود تا با وى ازدواج نمايد ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد .


و عمر نيز دختر خود حفصه را بر خاتم الأنبياء عرضه نمود و از حضرت درخواست كرد تا با دختر او ازدواج نمايد ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد (81) .


و اشعث بن قيس زيرك نيز براى نزديك شدن به رسول خدا صلّى الله عليه و آله همين نقشه را كشيد ، و خواهر خود قتيله را بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه كرد و پيامبر نيز به ازدواج با وى راضى شد .

پس از اون اشعث به اسلام پشت كرد و مرتد گرديد و قتيله نيز همين راه را در پيش گرفت و
پيامبر صلّى الله عليه و آله با وى ازدواج نكرد (82) .


بنابراين رابطه پيامبر صلّى الله عليه و آله با أبوبكر و عمر و اشعث رابطه محكمى نبود ، بلكه رابطهاى در حدّ روابط با ديگر مردانى بود كه دختران خايشانش را به پيامبر عرضه مىنمودند و حضرت نيز قبول مىكرد ، يا در حدّ زنانى بود مانند : ليلا بنت الخطيم اوسى كه خود را براى ازدواج بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه مىنمودند (83) .


و أبوسفيان از روى نيرنگ ، در به ازدواج در آوردن دخترش امّ حبيبه با پيامبر صلّى الله عليه و آله سعى نمود ، سپس اونكه همسر وى در حبشه به كيش مسيحيّت در آمد .

و در اين مطلب كامياب شد .


و زينب بنت جحش سپس اونكه از زيد بن حارثه طلاق گرفت از پيامبر صلّى الله عليه و آله درخواست كرد با او ازدواج كند ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله قبول كرد و درخواست او را رد ننمود ، و رابطه همسرى پيامبر صلّى الله عليه و آله با عايشه و حفصه در مدينه ، سپس هجرت واقع شد ، و قبل از اون هيچ گونه ارتباطى در مدينه بين پيامبر صلّى الله عليه و آله و خانواده أبوبكر وعمر وجود نداشت ، زيرا عايشه در مكّه دخترى خردسال و حفصه در ازدواج خنيس بن حذافه بود .


و پيامبر صلّى الله عليه و آله عايشه و حفصه را بخاطر كارهاى ناروايشان در حقّ وى طلاق داد و پس از اون باز گرداند (84) .


و عمر چون شنيد پيامبر صلّى الله عليه و آله حفصه را بخاطر اخلاق نادرستش طلاق داده بر سر خود خاك ريخت (85) .


و رابطه پيامبر صلّى الله عليه و آله با عثمان نيز چه در مكّه و چه در مدينه رابطه مستحكمى نبود ، و عثمان كه در مكّه اسلام آورد و از اونجائى كه عثمان مثل ابن مسعود و ابوذر كه اسلام خود را آشكار مىكردند و به اون شهادت مىدادند و علناً قراون را در مكّه مىخواندند با مشركين برخورد نكرد ، بخاطر اسلام آوردن هيچ گونه آزار و شكنجهاى نديد .


و بخاطر روابط صميمانه عثمان با أبوسفيان و عتبه و شيبه دو فرزند ربيعه و حكم بن أبى العاص و سعيد بن العاص و بخاطر انتساب او به بنى اميّه ، پيامبر صلّى الله عليه و آله در مكّه و مدينه كارهاى مهم و راهبردى را به وى نمى سپرد .


و پيامبر صلّى الله عليه و آله روابط آشكار و روشنى داشت ، او جعفر بن أبى طالب را بخاطر سبقت در اسلام و سازش ناپذيزى او در دين و علاقه وافر پيامبر به وى به رياست مسلمانان مهاجر بسوى حبشه گماشت ، ودر همان حال عثمان در ميان اونها بود .


اما در مكّه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله على عليه السّلام را در بستر خود گذاشت و وى را وكيل خود در باز گرداندن امانات امت نمود ، و مورد اعتماد و اطمينان خود در رساندن فاطمه سلام الله عليها به مدينه دانست ، ودر همان حال هيچگونه مسئوليّت حسّاس و خطيرى به أبوبكر و عمر وعثمان نداد ، و بلكه خود با ساير مسلمانان به مدينه مهاجرت كردند(86) .


و رسول خداصلّى الله عليه و آله درمكّه به افراد معروفى اعتماد مىكرد ، افرادى كه در أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب و جعفر بن أبى طالب وبزرگ سرزمين أبطح ، أبوطالب و حمزه بن عبد المطلّب و خالد بن سعيد بن العاص و عمّار بن ياسر و مقداد بن عمرو و زيد بن حارثه وعبدالله بن مسعود و مصعب بن عمير خلاصه مىشدند .


اما دست ناپاك سياست ، فضائل و مناقب بسيارى را از اونها ربود ، وهمان فضائل و مناقب را به ناحق به توطئه گران سقيفه سپرد .


أبوطالب ، بزرگ سرزمين أبطح از أوّلين مسلمانان معتقد به اسلام بود كه اسلام خود را آشكار نمىكرد و همين مخفى نمودن ايمان ، وى را قادر ساخت تا مدّتى طولانى در جايگاه خود به عنوان رئيس قريش باقى بماند .


و فرمان پيامبر صلّى الله عليه و آله در اينكه بعضى از امت اسلام خود را پنهان نمايد و بعضى ديگر علنى كنند آشكار بود ، و اتّخاذ چنين روشى در برابر قريش موفقيّت آميز بود ، و به همين جهت أبوطالب مسلمان ، سالهاى طولانى در پست زمامدارى مكّه باقى ماند ، تا اونكه زمامدارى كفر از تمايل وى به اسلام پرده برداشت و به مسلمان بودن او واقف شد ، پس او را از رياست قريش دور نمود .


و چون مشركين از اين ابتكار عمل پيامبر صلّى الله عليه و آله آگاه شدند ، بر محاصره مسلمانان در شعب أبى طالب به مدّت سه سال پيشى گرفتند ، و اگر معجزه الهى در مسلّط شدن موريانه بر خوردن عهدنامه مشركين وباقى گذاشتن نام خداوند تعالى از اون نبود محاصره مسلمانان ، سالهاى زيادى طول مىكشيد .


و أحاديث نبوى كه نشانگر دشمنى أبوبكر با پيامبر صلّى الله عليه و آله، وأحاديثى كه در اون رسول أعظم ، أبوبكر را مذمّت كرده هست بسيار مىباشند ، و در اينجا به چند حديث اشاره مىنمائيم :
حذيفة بن اليمان روايت مىكند كه : ابابكر و عمر و عثمان و طلحه وسعد بن أبى وقّاص مىخواستند پيامبر صلّى الله عليه و آله را بكشند و تصميم گرفتند او را از گردنه كوهستانهاى تبوك به درّه پرتاب نمايند(87) .


و رسول خدا صلّى الله عليه و آله سرپيچى كنندگان از لشكر اسامه را مورد لعن برنامه داد ، كه در ميان سرپيچى كنندگان أبوبكر و عثمان و اسيد بن حضير (88) به چشم مىخوردند .


و پيامبر صلّى الله عليه و آله زنان خود را از عمر و أبوبكر و ديگر كسانى كه در روز شهادت وى مىفرمودند او هذيان مىگايشاند ، بهتر دانست و فرمود : اين زنان از شما بهترند (89).


رسول خدا صلّى الله عليه و آله در روز شهادت خود أبوبكر و عمر وهمراهانشان را از منزل بيرون كرد و فرمود :
بلند شايشاند ( خارج شايشاند ) (90) .


أبوبكر و عمر در جنگ بدر ، مشركين قريش را ستايش كردند ، وپيامبر صلّى الله عليه و آله از اونان روى گرداند ، و سعد بن عبادة پس از اون سخن فرمود و پيامبر صلّى الله عليه و آله را مسرور نمود (91) .


و در جنگ احد ، أبوبكر و عمر و عثمان از ميدان فرار كردند ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله را تنها گذاشتند (92) .


رسول خدا صلّى الله عليه و آله درباره شهداى احد فرمود : بر اين گروه شهادت به نيكى و خير مىدهم .


أبوبكر فرمود : آيا ما برادران اينان نيستيم ؟ ما چون اينان اسلام آورديم و چون اينان جهاد كرديم .


رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : آرى ، لكن نمى دانم سپس من چه خواهيد كرد .


أبوبكر پى در پى گريه كرد و پس از اون فرمود : آيا ما سپس شما زنده هستيم (93) ؟ و اين از معجزات رسول خدا صلّى الله عليه و آله در برابر أبوبكر واصحاب وى مىباشد ، و بيان كننده اين مطلب هست كه وى قبل از اونها رحلت مىنمايد و اونها كارهاى ناشايسته بسيارى انجام مىدهند .


و أبوبكر مسلمانان را در جنگ حنين مورد حسد برنامه داد و فرمود : امروز از اين گروه اندك ، شكست نمى خوريم (94) .


پس خداوند تعالى حسد وى را با اين آيه بيان فرمود :
...

وَ يَوْمَ حُنَيْن إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ (95)

يعنى : ...

در روز جنگ حنين اون وقتى كه افزونى جمعيّت ، شما را به تعجّب وا داشت .


و چون أبوبكر مسلمانان را مورد حسدورزى خود برنامه داد ، در جنگ شكست خوردند ، پس خداوند تعالى بخاطر دعاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله اين هزيمت را به نصرت و ظفر تبديل كرد .


و أبوبكر در جنگ حنين فرار نمود (96) و أبوبكر در مراسم تدفين پيامبر صلّى الله عليه و آله شركت نكرد ، و براى غصب خلافت شرعى وى كه اختصاص به علىّ بن أبى طالب عليه السّلام داشت ، راهى سقيفه شد (97) .


و أبوبكر فرمان داد تا به خانه فاطمه سلام الله عليها دختر پيامبر صلّى الله عليه و آله حمله كنند ، و اين حمله مسلّحانه ، به كشته شدن وى و فرزندش محسن منجر گرديد (98) .


و مدّتى بعد ، أبوبكر بخاطر اين جنايت ننگين پشيمان شد (99) و چنين فرمود : كاش خانه فاطمه را رها مىكردم ، و مردان را وارد بر اون خانه نمىنمودم (100) .


و عايشه از كارهاى خود پشيمان شد و فرمود :
اى كاش درختى بودم (101) .

و در جاى ديگر مى
گايشاند : اى كاش پاره سنگى بودم (102) .

و اى كاش خون حيضى بودم كه دور انداخته مى
شدم(103) .


و عمر از روى ندامت و پشيمانى بر اعمال ننگين خود كه در حقّ مؤمنين روا داشته بود چنين فرمود : اى كاش بكلّى فراموش مىشدم ، كاش مادر مرا نمى زائيد (104) و خداوند تعالى در قراون كريم ، فرمودار اين پشيمان از كارهاى گذشته را ذكر كرده و مى فرمايد :
...

يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً اى كاش خاك بودم (105

3:

من نمي دانم كه خود را مسلمان مي داني يانه ولي بدان با اين چرنديات سعي مي كني پيامبر اعظم را مردي هوسران جلوه بدهي كه اين دشمني بزرگي با خاتم الانبيا هست .

لعن الله علي المنافقون

4:

همانا ايشان قومي بودند كه در حقيقت گذشتند مرايشان راست اونچه كردند و مر شما راست اونچه ميكنيد و پرسيده نشايشاند از اونچه ميكردند

5:

ايا رسول خدا به ابوبكر علاقه داشت

اگر چنین نبود ازدواج فامیلی صورت نمی گرفت

6:


بیخود هست!
هر کسی زنش را دوست داشته باشد دلیل بر ان نیست که پدر زنش را هم دوست داشته
باشد.
حالا ازین بگذریم که علاقه به همسر نیز تحت تاثیر رفتار و برخورد همسر (زن)تغییر میکند,
چه رسد به پدر همسر(پدر زن)!
یعنی شما این اصل ساده را نمیدانید؟!!

7:

کاملا حق با شماست

8:

از اندیشه آزاد افکار بلندتری را انتظار داشتم
مسلما که پیامبر به ابوبکر علاقه مند بود.


دلیلش ازدواج فامیلی هست .

اگر این را مد نظر برنامه ندهید پس پیامبر چرا و به چه دلیل با یک دختر 9 ساله ازدواج میکند.


9:

سوأل:
اگر پیامبر(ص)،ابوبکر رو دوست داشتند پس چرا حدیثی در این رابطه نقل نفرمودند؟ چیزی در مورد آخرین نماز پیامبر شنیده اید؟
حضرت وقتی که در بستر بیماری بودند،مطلع شدند که ابوبکر برای امامت نماز به مسجد رفته،ایشان با اون شدت بیماری به مسجد رفته واو را کنار زده ونشسته نماز خواندند وامت نیز پشت حضرت نماز را اقامه کردند.


یا علی مدد

10:

سنی ها کلی حدیث دارند ،
لقب یار غار به ابوبکر داده اند.

یعنی کسی که همراه پیامبر از مکه به مدینه هجرت کرد و
در روایت هاشان دارند حدیثهایی به نفع خلفای راشدین

11:

تنها بيش از يکصد حديث از طريق اهل سنت روايت شده که مرحوم علامه اميني «قدس سره » اونهارا در کتاب شريف «الغدير» (ج 3 و ج 2) به طريقهاي مختلف ازرسول خدا (ص) و امير المؤمنين عليه السلام و ساير صحابه رسول خدا (ص) نقل کرده و ما نيز براي تيمن و تبرک چند حديث راانتخاب کرده ذيلا براي شما نقل مي نماييم:
1- طبراني و هيثمي و بيهقي و حافظ گنجي و ديگران به سندهاي خود از سلمان و ابوذر و حذيفه از رسول خدا (ص)
روايت کرده اند که درباره علي عليه السلام فرمود:
«...ان هذا اول من آمن بي و هو اول من يصافحني يوم القيامة، و هو الصديق الاکبر و هذا فاروق هذه الامة، يفرق بين الحق و الباطل، و هذا يعسوب المؤمنين » [1] .
- براستي که اين مرد اولينکسي هست که به من ايمان آورده و اواولينکسي هست که در روز قيامت با من مصافحه کند (و دست به دست من دهد) و او هست صديق اکبر و او هست فاروق اين امت که ميان حق و باطل را جدا سازد و او هست بزرگ و سرور مؤمنان.
2- ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از جماعتي از صحابه رسول خدا (ص) مانند ابن عباس و جابر و اسماء بنت عميس وام ايمن و ديگران نقل کرده که رسول خدا (ص) در داستان ازدواج علي و فاطمه عليهما السلام به دخترش فاطمه فرمود:
«زوجتک اقدم الامة اسلاما».

[3] .

- تو را به همسري کسي درآوردم که از همه امت در اسلام مقدم هست.
3- نسائي و ابن ماجة و طبري- در تاريخ خود- و ابي داودو خطيب بغدادي و هيثمي و ديگران به سندهاي خود ازامير المؤمنين عليه السلام روايات زير را نقل کرده اند که فرمود:«انا اول رجل اسلم مع رسول الله (ص)» [4] .
و در نقل ديگري اينگونه هست که فرمود:
«انا اول من اسلم مع النبي (ص)» [5] .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــ
[1] الغدير ج 2 ص 313 و نظير اين روايت به سندهاي مختلف در کتابهاي شيعه مانندامالي شيخ طوسي (ره) و کشف الغمه روايت شده که در بحار الانوار ج 38 ص 211- 213 نقل شده هست.


[2] الغدير ج 30 ص 220 و 221.


[3] يعني من اولينمردي هستم که با رسول خدا اسلام را اختيار کردم.


[4] من اولينکسي هستم که به رسول خدا (ص) اسلام آوردم.


[5] من اولينکسي هستم که با رسول خدا (ص) نماز گزاردم، و اين روايات را مرحوم علامه اميني در الغدير ج 3 ص 221 از کتابهاي مذکور روايت کرده.


12:

اگر مایلید بقیه 150 حدیث و حتی بیشتر رو از کتاب های خودتان بیاورم.
نظر بدهید!!!!



یا علی مددی

13:

می گویندعبادت و نمازي که در سن ده سالگي و يا کمتر انجام پذيرد ارزش و پاداشي ندارد تا موجب افتخار و سربلندي بوده و قابل ذکر باشد.
و ممکن هست اين بحث به آياتي از قراون کريم چون داستان ولادت حضرت عيسي عليه السلام نيز سرايت کرده و مورد سئوال برنامه گيرد که وقتي اونحضرت در گهواره بزبان آمده و ميگايشاند:
«...اني عبد الله آتاني الکتاب و جعلني نبيا، و اوصاني بالصلوة و الزکاة ما دمت حيا، و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا...» [1] .
يعني براستي که من بنده خدايم که او بمن کتاب داده و مراپيامبر برنامه داده، و مرا در هر کجا باشم مبارک گردانده و مرا به نماز و زکاة سفارش کرده تا اونگاه که زنده ام، و به نيکي ومهرباني نسبت بمادرم و مرا نافرمان و سخت دل قرارم نداده...
و در اينجا نيز کسي بگايشاند اين چه افتخاري هست که حضرت مسيح ميکند که خدا در گهواره به او کتاب داده و او راپيامبر برنامه داده و به نماز و زکات و نيکي بمادر سفارش کرده...؟!
و يا در داستان حضرت يحيي عليه السلام که خداي تعالي درباره اش ميفرمايد:
«و آتيناه الحکم صبيا» [2] .
يعني ما حکم (نبوت) و يا حکمت و فرزانگي را در کودکي به او داديم...
کسي بگايشاند: اين چه افتخاري بود که خداي تعالي اونرا ذکرکرده و به يحيي عطا فرموده؟!
و يا در داستان «شاهد» يوسف که ميفرمايد:
«و شهد شاهد من اهلها ان کان قميصه قد من قبل فصدقت و هومن الکاذبين، و ان کان قميصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقين ».
بيشتر مفسران فرموده اند که اون شاهد و گواه کودکي گهواره اي بود که خداوند براي تبرئه بنده بزرگوارش حضرت يوسف او را بسخن درآورد و راه تحقيق صحيح را به عزيز مصرآموخت...

ـــــــــــــــــــــــــ ـ
[1] سوره مريم- آيات 30 و 31 و 32.


[2] سوره مريم- آيه 12.





اگربرنامه بر این هست که شما متصورید،پس آیات را و همچنین تاریخ را قدری مطالعه بفرمایید.
حتما به واقعه ای که به یوم الدار مشهور هست مراجعه کنید.اگر چیزی نیافتید،بفرمایید بنده از کتب خودتان اون را یادآور خواهم شد.

14:

mahound خیلی ساده وراحت می شود این ادعای شما را،با خود اون آیه رد کرد(توبه 40).
تازه اگر همراه پیامبر(ص)در غار ابوبکر بوده باشد.چرا که در بسیاری از کتب اهل سنت نام شخص دیگری را ذکر کرده اند.
ولی در هر دو صورت فرد همنشین،ایمان درستی نداشته!!!!!..........
این فضیلت رو منکر شوید که منجر به عدم ایمان ابوبکر خواهد شد.



یا علی مدد

15:

عزیزان!
اگر یکی از شما بزرگواران بره و دختر یک دشمن خدا رو بگیره ،دلیل بر خوبی پدره؟
در ثانی دلیل نمی شود که بگوییم هم ابوبکر وهم دخترش به همین وصلت اهل نجاتند،چرا که خداوند بارها در قراون در مورد زنان نوح،موسی ولوط (ع)سخن فرموده واونان را از اهل آتش می خواند.پس همسری هم دلیل بر خوب بودن نیست!!!



یا علی مدد

16:

این بحث تفرقه افکن هست.
خواهشا ادامه ندهید.


ضرر اون بیش از فایده اش هست.


17:

چرا وقتی حرفی برای فرمودن ندارید،اون را تفرقه افکن می نامید؟
کمی واقع نگر باشید.



یا علی مدد

18:

ببينيد دوست محترم اين ايه را حتما خوانديد تا حالا :وما ينطق عن الهوا ان هو الا وحى يوحى
هيجيك از كارهاى بيامبر از روى هو ا وهوس نبود بلكه حكمتى در ان نحفته بود ازدواج ايشان با ام المومنين نيز جنين بود ايشان نعوذ بالله دنبال هوا و هوس نبودند كه درسنيين بالا با يك دختر باكره و كم سن و سال ازدواج كنند اكر جنيين بود هيجوقت در انتخاب همسر اول حضرت خديجه 40 ساله را انتخاب نميكردند بس ان نيز دليل خو دداشت كه همكان ميدانند اين اهانت بزركى به بيامبر هست كه بكايشانيم بيامبر با عايشه ازدواج كرده فقط به خاطر مسال جنسى و لا غير جطور امكان دارد بيامبر با خانواده اى ازدواج كند كه از اهل ان خانواده نفرت داشته باشد بدر عايشه كسى بودند كه بعد ازقبول كردن دين اسلام تمام دارائى خود را در راه خدا انفاق كردند و وقتى بيامبر از ايشان برسيدند جه براى خودت جا ىكذاشتى در جواب كفت :خدا و رسولش ،جطور امكان دارد بيامبر از كسى نفرت داشته باشد و به ايشان وعده بهشت بدهد ابوبكر(رض)جزء عشره مبشره به بهشت بودند(حضرت على رض-حضرت ابوبكر رض-حضرت عمر -عثمان- عبدالرحمن ابن عوف-طلحه -زبير-ابو عبيده جراح-سعد ابن وقاص-سعيدابن.....

اين ده نفر كسانى بودند كه بيامبر به انها بشارت بهشت دادند)بيامبر در سفر از مكه موقعى كه مشركين به دنبال انها بودند به غارى در نزديكى مكه بناه بردند تنها يار غار بيامبر در اين سفر حضرت ابوبكر بودند جطور امكان دارد كسى از كسى نفرت داشته باشد و در تمام شدايد با به باى ايشان باشد اين ايه را بخوان كه خداوند در شان ايشان نازل كردند تا به عظمت وبزركى ايشان بى ببرى(سوره توبه ايه 39 الا تنصره فقد نصره الله اذ اخرجه الذينكفرواثانى اثنيين اذهما فى الغاراذ يقل لصحبه لا تحزن ان الله معنا..............) كلام خداوند مهر سكوت بر تمام ياوه كايشانيها ست

19:

كاملا بر عكس فرموديد در اخرين نماز بيامبر به دليل بيمارى و يا به هر دليل ديكر جهت نماز تاخير فرمودند و اين باعث شد كه جماعت به ابوبكر بيشنهاد امامت دادند در اين اثنا بيامبر از بنجره اى كه به مسجد باز ميشد به جماعت نكاه كردند و دستور دادند مرا به مسجد ببريد بيامبر را كشانكشان به مسجد بردند در اين ميان ابوبكر كه متوجه حضور بيامبر شده بود قبل از نماز خود را به عقب كشيد ولى رسول خدا فرمودند :مكانك مكانك يعنى سر جات باش و با اين حركت بيامبر به امت فهماند كه ايشان لياقت جانشينى سپس خود را دارد

20:

yani hame moshkelate in din o in keshvar hal shode ke bayad befahmim abobakro peyambar dos midashtan ya na?

21:

دلم به حالتان میسوزد.
اصلا به من چه ؟!!!
شما اونو تفرقه افکن ندونید
یه سنی پیدا میشه که جوابتونو بده

22:

آیا رسول خدا به ابوبکر علاقه داشت؟
از طرح چنین سوالی چه هدفی داشتید و یا اصلا از بحث کردن در این مورد قراره به چی برسیم ؟
چه تاثیری روی شناخت ما از پیامبر می ذاره ؟ به کدوم معرفت نسبت به اسلام می رسیم ؟
می شه اول به این سوالات جواب بدین ؟

23:

آخرين سخنان پيغمبر در مسجد مدينه
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي‏شد و مطابق نقل ابن هشام و ديگران حضرت براي اينکه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با امت به مسجد برود دستور داد هفت مشک آب از چاههاي مختلف مدينه بکشند و بر بدنش بريزند،سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي که يک دست رايشان شانه امير المؤمنين علي(ع)و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته و نشست اون گاه مطابق نقل مفيد و طبرسي(ره)فرمود: [1] .
«اي گروه امت نزديک هست که من از ميان شما بروم پس هر کس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر کس به من وام و قرضي داده مرا آگاه کند،اي امت‏ميان خدا و بندگان چيزي نيست که سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و کردار،سوگند بدانکه مرا به حق به نبوت برانگيخته،رهايي ندهد کسي را جز عمل نيک و رحمت پروردگار و من که پيغمبر اايشانم اگر نافرماني او را بکنم هر آينه به دوزخ مي‏افتم!بار خدايا آيا ابلاغ کردم!؟»
اون گاه از منبر فرود آمده نماز کوتاهي با امت خواند سپس به خانه ام سلمه رفت و يک روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود،سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست کرد اون حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري اون حضرت را خود به عهده گيرد و همسران ديگر اون حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت کرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند.
هنگام صبح بود و بلال مطابق معمول اذان فرمود و امت را به نماز دعوت کرد،پيغمبر فرمود:امروز ديگري با امت نماز بخواند.
عايشه فرمود:به ابو بکر بگايشانيد برود و حفصه فرمود:به عمر بگايشانيد برود.رسول خدا که سخن اون دو را شنيد و حرص اون دو را براي اين کار ديد که هر يک مي‏خواهد پدر خود را به مسجد بفرستد با اينکه رسول خدا(ص)هنوز زنده هست،بدانها فرمود:
«آرام باشيد که شما همانند زناني هستيد که همدم يوسف بودند.» [2] .
سپس از ترس اونکه مبادا اون دو نفر(يعني ابو بکر و عمر)پيشدستي کرده و به مسجد بروند با اينکه به اون دو دستور داده بود به همراه اسامه به جنگ روميان بروند،با کمال ضعف و نقاهتي که داشت و نمي‏توانست رايشان پاي خود بايستد مانند روز قبل به شانه علي(ع)و فضل بن عباس تکيه کرد و در حالي که پاهاي اون حضرت به زمين کشيده مي‏شد به مسجد رفت و ابو بکر را مشاهده کرد که شتاب نموده و پيش ازآمدن اون حضرت خود را به محراب رسانده هست.رسول خدا (ص)با دست اشاره کرد و او را از محراب به عقب راند،اون گاه در محراب ايستاده و نماز را از ابتدا شروع کرد و چون سلام داد به خانه بازگشت و ابو بکر و عمر و جمع ديگري را که در مسجد بودند خواسته و به اونها فرمود:
مگر من به شما نفرمودم با لشکر اسامه بيرون برايشاند؟فرمودند:چرا اي رسول خدا،فرمود:پس چرا دستور مرا انجام نداده و نرفتيد؟
ابو بکر فرمود:من رفتم ولي دوباره آمدم تا ديداري با شما تازه کنم.عمر فرمود:اي رسول خدا من که اصلا نرفتم زيرا دوست نداشتم که احوال شما را از مسافران بپرسم؟پيغمبر سه بار فرمود:«نفذوا جيش اسامة»به لشکر اسامه ملحق شايشاند!
در اينجا بود که در اثر ضعف و ناراحتي از عمل امت بي‏حال شد و ساعتي به حال اغماء فرو رفت،در اين وقت صداي گريه مسلمانان بلند شد و زنان و نزديکان اون حضرت نيز صداها را به گريه بلند کردند.
عمر بن خطاب مانع نوشتن نامه رسول خدا(ص)مي‏شود.
رسول خدا(ص)به هوش آمد و نگاهي به اطراف خود کرده فرمود:
«ايتوني بدواة و کتف لأکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده أبدا».

[3] .
(براي من دوات و کتفي [4] بياوريد تا نامه‏اي براي شما بنايشانسم که پس از اون هرگز گمراه نشايشاند.)
برخي از حاضران برخاسته تا اونچه را خواسته بود بياورد،ولي عمر او را برگردانده فرمود:برگرد او هذيان مي‏گايشاند!کتاب خدا ما را بس هست.
سر و صدا بلند شد برخي مي‏فرمودند:برايشاند و اونچه را خواسته بياوريد،برخي نيز به طرفداري عمر جنجال به راه انداختند و چون سر و صدا زياد شد رسول خداخشمناک شده و فرمود:برخيزيد که اين اختلاف در نزد پيغمبر شايسته نيست و در نقل ديگري هست که برخي فرمودند:
اي رسول خدا آيا دوات و کتفي که خواستي براي تو نياوريم؟فرمود:آيا پس از اين سخنان که فرموديد؟!و سپس رايشان خود را از اونها برگرداند و بدين ترتيب کراهت خود را از حضور اونان بدانها فهمانيد.

[5] .
امت برخاستند و تنها نزديکان اون حضرت مانند علي(ع)و عباس و فرزندش فضل و ساير خاندان و نزديکانش ماندند.اونان نيز پس از ساعتي رفتند.در اينجا فرموده‏اند:پيغمبر فرمود:برادرم و عمايشانم را بازگردانيد و چون علي(ع)و عباس حاضر شدند،رسول خدا(ص)رو به عمايشانش عباس کرده فرمود:
عموجان آيا وصيت مرا مي‏پذيري،و به وعده‏هاي من عمل مي‏کني،و دين مرا مي‏پردازي.عباس فرمود:اي رسول خدا من پيرمردي هستم عيالوار و تو مردي هستي که در کثرت جود و بخشش با باد برابري مي‏کني،من کجا مي‏توانم وعده‏هاي تو را به عهده گيرم؟
رسول خدا(ص)رو به علي(ع)کرده فرمود:اي برادر تو وصيت مرا قبول مي‏کني؟و همان سخنان را به ايشان فرمود...؟علي(ع)عرض کرد:آري اي رسول خدا(ص)حضرت فرمود:پس نزديک بيا.علي(ع)جلو رفت و رسول خدا(ص)او را به سينه چسبانيد و انگشتر خود را بيرون آورد و فرمود:پس اين را بگير و در دست کن،سپس شمشير و زره و پوشش جنگ خود را خواسته به اون حضرت داد و دستمال مخصوصي را نيز که در وقت جنگ بر دل خود مي‏بست به علي(ع)داد و به او فرمود:
اينک به نام خدا به خانه‏ات بازگرد.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـ
[1]
از اينجا به بعد تا آخر اين فصل روايات مختلف نقل شده و ما نقل اين دو محدث بزرگوار را که جامعتر و در ضمن معتبرتر بود انتخاب کرديم.


[2]
طريحي(ره)و ديگران احتمال داده‏اند که شايد منظور اون حضرت اين بود که همان گونه که زنان مصري هر کدام مي‏خواستند يوسف را بتنهايي ديدار کرده و به نفع خود از اون پيغمبر پاکدامن بهره‏برداري کند شما نيز همان گونه هستيد و احتمالات ديگري هم براي سخن اون حضرت ذکر کرده‏اند.


[3]
و در نقل ابن ابي الحديد اين گونه هست که فرمود:«ايتوني بداوة و صحيفة اکتب لکم کتابا لا تضلون بعدي».


[4]
کتف،استخوان پهني هست که در شانه حيوانات چهارپاست و وقتهاي قديم براي نوشتن به جاي کاغذ از اونها هستفاده مي‏کردند.


[5]
بخاري و ديگران از ابن عباس نقل کرده‏اند که بارها مي‏فرمود:

«ان الرزية کل الرزية ما حال بيننا و بين کتاب رسول الله»(بزرگترين مصيبتها همان بود که ميان مسلمانان و نامه‏اي که پيغمبر مي‏خواست بنايشانسد حايل شدند).



24:

گیرم که پیامبر ابوبکر را دوست داشت یا گیرم که نداشت.

مگه مسلمانها با ابوبکر بیعت نکردن؟ بنابراین ابوبکر بصورت دموکراتیک شد خلیفه مسلمانها.

این موضوع به اندازه کافی دارای ارزش هست که بقیه مطالب در مقابل این موضوع جانبی محسوب میشه.


25:

جريان جيش اسامه
اونگاه که رسول خدا صلي الله عليه وآله ازحجة الوداع به مدينه آمد با رسيدن ماه محرم، سال قمري تجديد شد؛ولي چون ابتداي هجرت از ماه ربيع الاول بود، هنوز اون حضرت در سال دهم بودند؛اما مورخين حوادث محرم و ما بعد اون را از سال يازدهم هجري شمرده اند.

به هر حال از کارهايي که اون حضرت (سپس ماه محرم ظاهرا) انجام داد تشکيل لشکريان اسامة بن زيد بود.

مورخان و محدثان شک ندارند که اون حضرت قبل از رحلت خايشانش، به اسامه هجده ساله حکم فرماندهي داد و به اصحاب خايشانش فرمان داد تا آماده پيکار و جهاد با روم باشند و به اسامة بن زيد فرمود: برو به اون محل از شام که پدرت زيد بن حارثه در اونجا شهيد شده هست.بزرگان مهاجر و انصار از قبيل ابوبکر و عمر و ابوعبيده جراح و ديگران را جزء لشکريان او کرد، چنان که حلبي در سيره ج 3، ص ‍ 227 و ابن اثير در تاريخ کامل، ج 2، ص 215 و طبرسي در فراخوان الوري، ص 133 و ديگران در کتابهاي خود نقل کرده اند، مرحوم شرف الدين در النص و الاجتهاد، ص 11 فرموده: اهل تاريخ و حدي اتفاق دارند، که ابوبکر و عمر از لشکريان اسامه بودند و اون را به طور ارسال مسلم نقل کرده اند، اون حضرت صلي الله عليه وآله به تشکيل لشکر اسامه و خروج اونها از مدينه کمال ضرورت را مي داد ومکرر مي فرمود: جهزوا جيش اسامه نفذوا جيش اسامه و خود پرچم او را آماده کرده و به دست ايشان داد، تا جايي که به نقل النص و الاجتهاد از ملل و نحل شهرستاني حضرت فرمود: لعن الله من تخلف عن جيش اسامة خدا لعنت کند کسي را که از لشکر اسامه تخلف نمايند و به هر حال اسامه با هزار رزمنده و هزار اسب از مدينه خارج شد و در لشکرگاه جرف اردو زد؛ولي عمر و ابوبکر و ديگران فرمان اون حضرت را اطاعت نکرده و تخلف نمودند؛مرحوم مفيد در اين رابطه در ارشاد، ص 85، چنين فرموده هست: منظور حضرت از اخراج جمعي از مشهورين مهاجر و انصار در جيش اسامه اون بود که به قوت رحلت اون حضرت کساني که داعيه رياست و رهبري وامارت داشتند در مدينه نباشند و کار خلافت براي کساني که خود جانشين کرده بود هموار گردد و کسي با ايشان در کار خلافت منازعه نکند؛لذا در اخراج اونها جديت به خرج داد و امت را براي حرکت ترغيب مي کرد واز تاءخير و امروز و فردا کردن بر حذر مي داشت که در اون بين مرض وفات او راگرفت.

در الصن و الاجتهاد، ص 15، اضافه کرده: علت اون که اسامه هفده ساله را بر اونها امیر کرد، اون بود که اگر يکي از ديگران را امير مي کرد اون را براي خلافت خايشانش دستاايشانز مي نمود؛ليکن اونان به مقصود اون حضرت واقف شده و به امارت اسامه از لحاظ کمي سن تن در ندادند و از جرف حرکت ننمودند تا حضرت رحلت فرمود.
حلبي در سيره خود ج 3، ص 227 پس از نقل اقوال درباره سن اسامه که 17 و 18 و 19 فرموده اند، نقل مي نمايد: مهدي عباسي، چون داخل بصره شد، اياس بن معاايشانه را که در ذکاوت ضرب المثل بود ديد که او بچه هست و چهار صد نفر از علما پشت سرش هستند، فرمود: اف بر اين ريشها، آيا جز اين جوان کم سن، بزرگسالي نبود که بر اينها رياست کند؟! بعد متوجه اون جوان شد و فرمود: جوان چند سال داري؟ فرمود: سن من به قدر سن اسامة بن زيد هست، اونگاه که رسول خدا صلي الله عليه وآله او را بر قشوني امير کرد که ابوبکر و عمر نيز جزء قشون او بودند.

مهدي فرمود: برو پيش، خدا در تو برکت برنامه دهد.
رسول خدا صلي الله عليه وآله در جواب اونان که کمي سن اسامه را اشکال گرفتند فرمود: اين چه حرفي هست که از شما درباره امارت اسامه نقل مي نمايند؟! شما همانيد که چون درگذشته پدر او را نيز امير کردم بر اين کار من طعن زديد، به خدا پدرش شايسته امارت بود، پسرش نيز اون شايستگي را دارد به هر حال متخلفين از جيش اسامه فرمان صريح اون حضرت را نقض کرده و عصيان نمودند و قهرا مشمول سخن شهرستاني در ملل و نحل شدند.



26:

خیلی جالبه!قائل به جبر بودن چه عقایدی را به همراه دارد!
طبق فرموده شما تمام جنایات خلفا را می شود توجیه کرد.
آیا کلام رسول خدا صلوةالله علیه وآله وسلم را نشنیده ای که می فرمایند:
«هر که فاطمه(س) را اذیت کند من را اذیت کرده وهر که من را اذیت کند خدا را اذیت کرده»وهر که راکه خدا بر او خشم گیرد آتش جایگاهش خواهد بود.
مطلع هستید که سپس اونکه پیامبر(ص)دنیا را ترک نمودند،ابوبکر وعمر چه آزارهایی که به دختر رسول خدا(ص)روا نداشتند،وموجب شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها سیدةالنساءالعالمین، شدند.
بله به فرموده شما چون اون دو نفر به زور شمشیر خلافت را از صاحبش غصب کردند،پس:
1- خدا باید راضی باشد،چون فعل انجام شده هست.حتی اگر خود چنین نمی خواسته!
2- اهل بیت پیامبر(ص) وامت نیز می بایست راضی باشند،چون عده ای اینچنین رقم زدند.
3- سپس اون تمامی کارهای اونان نیز باید مورد قبول خداوند متعال برنامه گیرد.

بله برطبق مکتب شما ، هرزورگویی که قدرت دارد،حقگوست.



27:

شما با اين بستاتون داريد علنى و اشكار به حضرت على (ع) اهانت ميكنيد اكر خليفه دوم باعث اذيت و ازار دختر بيامبر ميشد و ايشان را نعوذ بالله مورد ضرب و شتم برنامه ميداده بس جرا حضرت على كه اسم ان لرزه بر اندام دشمنان مى انداخت در مورد اهانت به همسر خود و دختر بيامبر سكوت كرد؟ مكر به فاتح خيبر بودن ايشان شك داري؟د مكر به قهران بودن ايشان در تمام جنكهاى بيامبر شك داريد؟بس جرا در اين مسئله اى به اين مهمى وعظمت حضرت سكوت كردند مكر ايشان از كسى ميترسيدند نعوذ بالله بس اينها همه دروغ محض هست و هيج انسان عاقلى باور نخواهد كرد دوست عزيز جطور امكان دارد كسى با كسى عداوت داشته باشد و ايشان دخترش به عقد او در اورد اكه نميدانستيد اين را بدانيد كه ام الكلثوم دختر حضرت على همسر حضرت عمر بودند كه اين دليل بر دوستى و اخوت ايشان ميباشد

28:

من معتقد به جبر نیستم.

فرموده میشه که چهار خلیفه اول با شورا و بیعت امت انتخاب شدند.

اگر راست باشه، موضوعیه که در خور ستایشه.

هیچ از خودتون پرسیدید چرا باید امامت موروثی باشه؟

29:

ببینم اگه بر طبق فرموده شما،شوری انتخاب کرده،پس:
1- آیا تمام مسلمانان اون وقت،در سسقیفه جمع شده بودند؟واز تمام اونان نظرخواهی شد؟ یا عده ای برای به نام زدن خلاف،اون را غنیمت شمردند؟
2- این خلیفه انتخاب شده که خلیفةالله نام ندارد،زیرا که امت و اون هم عده ای ازاونان او را انتخاب کرده بودند.
3- آیا اصلا در مورد غدیر چیزی شنیده ای؟خطابه یعنی چه؟در چه مورد بود؟چه آیاتی نازل شد؟(در کتب خودتان فراوان میابید)
4- آیا اهل بیت علیهم السلام در اونجا حضور داشتند؟ اگر ملاک قرابت بود چه افرادی از ایشان نزدیکتر به پیامبر(ص)؟ در هر حالتی علی از همه برتری داشت.
و...
راستی یک سوأل:پیامبر(ص) برامتش مهربانتر بود یا ابوبکر؟
باور کنید تمام فرموده هایم از کتب خود شماست،زیرا که بسیاری از مورخانتان ابرنامه کرده اند،قدری به کتب خودتان مراجعه کنید!!!

30:

ببینید، الاون برای مثال نخست وزیر ترکیه یا انگلیس مستقیما توسط امت انتخاب نمیشن.

نمایندگان امت اونها را انتخاب میکنن و بنابراین اونها بطور دموکراتیک انتخاب شدن.

پیامبر که از آینده خبر داشت باید این موضوع را دست کم در بیست مناسبت مختلف با امت میفرمود.

میتونست آیه نازل بشه تا کار یکسره بشه.

خدا میتونست در قراون اسامی امامان رو بیاره و به امام وقت اشاره کنه.

هیچ جای شک و شبهه ای باقی نگذاره که الاون ما یک میلیارد سنی داشته باشیم و 50 میلیون شیعه که اونهم از دوره صفوی برای مقابله با اعراب و عثمانی شیعه شده باشند.

اما این اتفاقها نیفتاده.

نه خدا و نه پیامبر گویا اصراری بر انتخاب حانشین پیامبر و در نتیجه شیعه شدن مسلمانان نداشتند.

در قراون مثلا راجع به بنی اسرائیل چندین آیه هست ولی راجع به مسئله جانشینی سپس پیامبر آیه ای گویا نیست.

میگوید "رسالت خود را تمام کن و خدا از امت حفظت میکند".

خب میفرمود "جانشین خود را معرفی کن که همانا علی هست".

حالا اصرار شیعیان به چیه من نمیدونم.

ضمنا خلیفه الله نیست و خلیفه الرسول هستش.

یعنی جانشین پیامبر.

خدا که جانشین نداره.

با عمر کار ندارم ولی نمیدونم دلیل شما برای حمله به ابوبکر که جمع آورنده قراون هست چیه.


31:

ببینم یعنی رسول خدا صلوةالله علیه وآله وسلم خلیفةالله نبود؟
و همچنین به سوألات قبلی بنده نیز جواب ندادید!


32:

حديث غدير و مدارک اون

واقـعـه غـديـر و مـعـرفـي امـام عـلي (ع) بـه خـلافـت و جـانـشـيـنـي رسـول خـدا در اون روز، از چـنان عظمتي برخوردار هست که اون رايشانداد تاريخي را يکصد و ده نفر صـحابي پيامبر (ص) نقل کرده اند! البته اين بدان معني نيست که از اون گروه کثيري که همراه رسـول خـدا (ص) شـاهـد اون حـادثـه بـودنـد، فـقـط هـمـيـن تـعـداد ايـن واقـعـه را نـقـل کـرده بـاشـنـد، بـلکـه تـنـهـا اسـامـي ايـن تـعـداد از صـحـابـي در کـتـاب هـاي اهل سنت آمده هست.
تعدادي از اون 110 راايشان واقعه غدير عبارتند از:
«ابـوبـکـر بن ابي قحافه، عمر بن خطاب، عثمان بن عفان، طلحه، زبير، عبدالله بن جعفر، عـبـاس بـن عبدالمطلب، عبداللّه بن عبّاس، ابوايوب انصاري، ابوذر غفاري، سلمان فارسي، ابـوقـتـاده، ابـوهـريـره، زيـد بـن ارقـم، عـدي بـن حـاتـم، سـهـل بـن حـنيف، حسان بن ثابت و...

[و از زنان] فاطمه زهرا(س)، ام سلمه، عايشه، ام هاني، فاطمه بنت حمزه و...».

[1] .
سپس صحابه، 84 نفر از تابعين، از جمله ابو راشد، ابو سلمه، ابو سليمان، مؤ ذن ابو صالح و...

نيز حديث غدير را نقل کرده اند.

[2] .
هـمـچـنـيـن عـلمـا و محدثان قرن هاي بعد در حفظ اين اثر جاودانه نهايت مراقبت را داشته، و در هر قـرنـي، بـا دقـت نـظر، اين حديث گرانبها را از گروه پيشين دريافت و به طبقه بعدي تسليم کرده اند:
در قـرن دوم هـجـري 56 نـفر، قرن سوم 92 نفر، قرن چهارم 43 نفر، قرن پنجم 24 نفر، قرن شـشم 20 نفر، قرن هفتم 21 نفر، قرن هشتم 18 نفر، قرن نهم 16 نفر، قرن دهم 14 نفر، قرن يازدهم 12 نفر، قرن دوازدهم 13 نفر، قرن سيزدهم 12 نفر و در قرن چهاردهم 21 نفر از علماي اهل سنّت حديث غدير را نقل کرده اند که مجموع اين افراد به 360 نفر مي رسد.

[3] .
شـاهـد ديـگـر بـر جـاودانـگـي حـديـث غـديـر، کـتـاب هـاي مـسـتـقـلي اسـت کـه گـروهـي از عـلمـاي اهل سنّت افزون بر نقل حديث، پيرامون سند و مفاد اون نوشته اند؛ مانند:
1 ـ ابو جعفر طبري، مورخ بزرگ اسلامي (متوفي 310 ق)، در کتاب «الولاية في طرق حديث الغـديـر»، ايـن حـديـث را بـا بـيـش از هـفـتـاد طـريـق از پـيـامـبـر (ص) نقل کرده هست.
2 ـ ابـوالعـباس احمد بن محمد همداني، معروف به ابن عقده (م 333 ق)، در کتاب «الولاية في طرق حديث الغدير»، حديث غدير را از 105 نفر نقل کرده هست.
3 ـ ابوبکر محمد بن عمر بغدادي معروف به جحاني (م 355 ق)، در کتاب «من رايشان حديث غدير خم»، از 125 طريق از پيامبر (ص) حديث غدير را آورده هست.
4 ـ ابـوغـالب احـمـد بـن مـحمّد الرازي (م 368 ق) و محسن بن حسين نيشابوري خزاعي و علي بن عـبـدالرحـمـان بـن عـيـسـي جـراحـي قـنـاتـي و 26 نـفـر ديـگـر از عـلمـاي مـشـهـور اهل سنّت، از حديث غدير در کتاب هاي مستقلّي بحث کرده اند.

[4] .
دانـشـمـنـدان بـزرگ شـيـعـه نـيز، واقعه غدير را در کتاب هاي بزرگ و ارزشمندي همچون اعيان الشيعه، الغدير، المراجعات، الطرائف، عوالم العلوم، بحارالانوار (ج 37)، عبقات الاَنوار و...

ذکر کرده اند.
[1] ابـن شـهـر آشوب، در کتاب «مناقب»، ج 3، ص 25، نام 110 نفر را ذکر کرده، همينطور علامه اميني در «الغدير»، ج 1، ص 14، نام 110 نفر را به ترتيب حروف الفبا آورده هست.


[2] الغدير، ج 1، ص 129 ـ 151.


[3] الغدير، ج 1، ص 73 ـ 151.

[4] همان، 152 ـ 157.



33:

بسم الله

بنده سنی هستم و شرکت تو این بحث ها که بدون دلیل به صحابه پیامبر توهین میشه رو حرام میدونم
اگه این آقایی که این تایپک رو زده مسلمان بود قراون و سنت پیغمبر رو تبلیغ میکرد نه انداختن تفرقه!

عایشه (س) دختر حضرت ابوبکر بود و پدر ام المونین
حفصه (س) دختر حضرت عمر بود و پدر ام المونین
پیامبر (ص) حضرت عثمان را 2 بار به دامادی قبول کردند
سپس شهادت حضرت ابوبکر , حضرت علی با همسر ایشان ازدواج کردند
دختر حضرت علی همسر حضرت عمر میباشد
حضرت علی اسم 3 تا از پسرهاشونو (ابوبکر,عمر,عثمان) گذاشتند
حضرت عمر یکی از 12 صحابه مجتهد وقت پیامبر بودند
حضرت ابوبکر اولین انسان بالغ بود که اسلام رو پذیرفتند
و........

چگونه ممکن هست بین اینها اختلافی باشد؟!
البته کسی که اومده قراون کریم رو زیر پا گذاشته و اصول دین رو عوض کرده و روزانه بیش 30 بار به حضرت علی قسم میخوره هیچ و به جای فرمودن یا الله از علی مدد جویی میکنه و میپرسته نه تنها حرف های منو بلکه قراون رو هم قبول نمیکنه!

و میان تایپک میزنن که قراون تحریف شده یا نه!!!
http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=10837
این فقط حرف شما نیست
بلکه تو کتابهای شیعی به وفور دیده میشه
«اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَاالذِّكْرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُون» ما ذكر (قراون) را نازل كرديم و همانا خود حافظ اون ميباشيم (سورهحجر آيه 29)
---------------

اینا رو هم الان ویرایش کردم
حضرت علی (رض) نام 3 تا از پسرانش را (ابوبکر,عمر,عثمان) گذاشتند که دو تن ار اونان در صحرای کربلا به شهادت رسیدند!
حضرت حسن (رض) نام یکی از پسرانش را عمر و یکی دیگر را عایشه گذاشتند!
حضرت خسین (رض) نیز نام 3 تا از پسرانش را (ابوکر,عمر,عثمان) گذاشتند
مادر حضرت صادق (رض) از نوه یا نوادگان حضرت ابوبکر (رض) هستند
و خیلی های دیگر که به ذهن ندارم
اینا نه تنها مورد قبول تسنن هست بلکه در کتابهای شیعی هم موجود می باشد!






یا الله

34:

درود بر شما دوست عزیز.


گرچه من نمی توانم خود را سنی بدانم اما از شما متشکرم که این گمراهان را به راه راست نزدیکتر کردید.


35:

این عمر وابوبکر وعثمان و عایشه تان اسمهایشون از کجا اورده اند مگه با خودشون زائیده اند
فرعون میفرمود انا ربکم الا علی ان وقت خدا میشه اگه یک کسی الاغ را شیر خواند پس الا غ شیرشد یکی اسمش فرشته هست پس زیباست
مهم ذات هر شخص هست اسم عارضی هست


احمق کتاب دید وگمان کرد عالم هست
خودبین به کشتی امدو گمان کرد ناخداست

36:

اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب صدیق و فاروق براي ابوبكر و عمر





از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث اون جعلي هست . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نايشانسد :

عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».



أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم نقل مي‌كند كه اون حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او هست ، ابوبكر صديق و عمر فاروق هست ! .



بعد در نقد روايت مي‌نايشانسد :

هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .


الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .



اين حديث صحيح نيست و كسي كه به اون متهم هست عمر بن اسماعيل هست .

يحيي بن معين در باره او فرموده هست : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو هست ، آدمي بد و خبيث هست .

نسائي و دارقطني فرموده‌اند : حديث او متروك هست .



و در جاي ديگر مي نايشانسد :

هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ...

.



الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .



اين روايت باطل و ساختگي هست و علي بن جميل حديث جعل مي كرده هست

و در جاي سوم مي‌گايشاند :

هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم .

وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .



الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .



اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين فرموده هست .



هيثمي نيز سپس نقل روايت مي نايشانسد :

رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .


مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .



اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند اون علي بن جميل رقي هست و او ضعيف هست .



و متقي هندي سپس نقل اون مي‌گايشاند :

كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

كنز العمال ، ج13 ، ص236 .



ابن عساكر اون را نقل كرده و در سند اون محمد بن عامر ، دروغگو هست .



ابن حبان سپس نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نايشانسد :

وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .



كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.



شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي هست .

روايات بسياري همانند اون وجود دارد كه با ذكر همه اون‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .



ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گايشانند :

هذا باطل ، والمتهم به حسين .



ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .



اين روايت باطل هست و متهم به اون حسين هست .
و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گايشاند :

فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .



البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .



اين حديث ضعيفي هست و در سند اون كسي هست كه در باره او سخن‌ها فرموده شده و سخن او از منكرات خالي نيست .



اولينبار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :


محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نايشانسند :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .



الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .



ابن شهاب گايشاند : اين گونه به ما رسيده هست كه اهل كتاب اولينكساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن اون‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر هستعمال كردند و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده هست .



و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نايشانسد :

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ...

أبو حفص العدايشان ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .



عمر بن الخطاب ...

ملقب به فاروق
، ‌گايشانند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند

37:

.

بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزايشانني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .
سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص 112 وتلخيص اون ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمايشانني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات اون ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .



عباد بن عبد الله گايشاند : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .
محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نايشانسد :

في الزوائد : هذا إسناد صحيح .

رجاله ثقات .

رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال .

وقال : صحيح على شرط الشيخين .

هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و فرموده هست : " سند اون صحيح و راايشانان اون مورد اعتماد هستند " .

همينطور حاكم نيشابوري اون را نقل كرده و فرموده هست : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح هست " .



2 .

ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نايشانسد :

عن معاذة بنت عبد الله العدايشانة سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .



المعارف - ابن قتيبة - ص 169و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ...

.

معاذه دختر عبد الله ‌گايشاند كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از اون كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از اون كه ابوبكر اسلام بياورد .



3 .

ابن مردايشانه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناايشان در فيض القدير و ...

نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم فرمود :

" الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .



مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القراون في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردايشانه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناايشان - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...



صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از اون ها هست .



اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل اون مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در اون سه نفر از سايشان نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .



جالب اين هست كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .



الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذايشان القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

38:

قال النواصب : من ترفَّض قد هلك
قلنا : الذي نَصَبَ العدا سقراً سلك
إن كان تقديم الوصيِّ ترفُّضٌ
فالله أول رافضيٍّ دون شك

39:


ah128 خدا وند ما را و شما را با وصي محشور كند

جقدر زيبا هست اين بيت شعر

40:

دوستان سلام
اولا که در جواب پست ابتدایی باید عرض کنم که سپس فوت پیامبر هنگامی که ابو بکر به خلافت رسید اولین کسی بود که خواستار بر اوردن خواسته یپیامبر شد واسامه را به جنگ با رومیان فرستاد .
اگر با اسامه وپیامبر مخالفتی داشت به جای اسامه کس دیگری را به جنگ می فرستاد

41:

تاریخ تحریف شده ، سپس پیامبر امام علی به خلافت رسیدند .

مگر چیزی بر خلاف مشیت خداوند امکان دارد؟!!1

42:

اشاره‌هاي پيامبر به خلافت ابوبكر
1 ـ از عايشه -رضی الله عنها- روايت هست كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در بيماري‌اش فرمود: «ابوبكر را بگايشانيد كه پيش‌نماز امت شود»[1].
2 ـ از جبير بن مطعم روايت هست كه فرمود: زني نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و پيامبر به او فرمود كه دوباره برگرد، زن فرمود: اگر آمدم و شما را نيافتم – گايشانا منظورش مرگ بود- پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: اگر مرا نيافتي پيش ابوبكر بيا[2].
3 ـ از عايشه -رضی الله عنها- روايت هست كه فرمود: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در بيماري‌اش به من فرمود: «ابوبكر و برادرت را پيش من فرا بخوان تا نوشته‌اي بنايشانسم، زيرا من مي‌ترسم كه كسي آرزو كند و بگايشاند: من سزوارترم، و حال اون كه خدا و مؤمنان كسي جز ابوبكر را نمي‌پذيرند»[3].



1]- بخاری کتاب الاذان باب اهل العلم والفضل أحق بالإمامه حدیث 646.[2]- بخاری حدیث 3659 و مسلم حدیث 2386.
[3]- مسلم کتاب فضائل الصحابه حدیث 2387 و بخاری5666


43:

آيا روايت «فاقتدوا باللذين بعدي أبوبكر وعمر» از قول رسول خدا (ص) صحت دارد ؟

جواب :



[در رابطه با حديث جعلي «اقتدا» که از احاديث مشهور نزد اهل سنت محسوب مي گردد و اون را به عنوان يکي از فضايل شيخين (ابوبکر و عمر) به شمار مي آورند به حول وقوه الهي با تحقيقي که در ذيل مي آيد در دو بخش (جواب اجمالي و تفصيلي)جعلي وغير قابل اعتبار بودن اون را اثبات مي نمائيم :
جواب اجمالي :



[1 اين روايت از حيث سندي کاملا غير قابل اعتماد هست

[ اگر اين روايت صحت مي داشت زود تر از همه خودشان در سقيفه براي اثبات خلافتشان به اون ستدلال مي]نمودند


[ .

اين روايت از ساخته هاي گروه بکريّه هست که در صدد تراشيدن فضائل براي ابوبکرند .



[4 .با توجه به اين که اهل سنت براي اثبات خلافت و زمامداري از رسول خدا صلي الله عليه و آله هيچ دليل مستندي نداشته و فقط « اجماع»را دليل براي اثبات خلافت ابوبکر مي دانند لذا اين روايت قابل هستناد نمي باشد.

[5 .

با توجه به روايت «من مات و لم يعرف امام وقته مات ميته الجاهليه» حضرت زهراء و امير المومنين سلام الله عليهما و جمع کثيري از صحابه مانند سلمان و ابوذر و مقداد و ...هرگز به اين روايت عمل نکرده اند


[
]6.

ابوبکر و عمر در بسياري از احکام و افعال با يکديگر اختلاف داشته اند که با توجه به اين حديث تناقض شديد ايجاد مي شود .


[
.

چگونه مي توان به ابوبکر و عمري اقتداء نمود که در بسياري از احکام شريعت جاهل بوده اند و براي رفع مشکل به اميرالمومنين مراجعه مي نموده اند؟

]

[]8 .لازمه اين حديث اثبات عصمت براي ابوبکر و عمر هست.

در حالي که هيچ مسلماني قائل به چنين سخني نيست



[
]9.

بر فرض محال که چنين روايتي از رسول خدا صادر شده باشد فقط در مورد خاصي و درقضيه معيني بوده هست.


[]10 .

همان طور که در بعضي متون شيعي لفظ ابوبکر در حالت جرّي ( ابي بکر )آمده هست احتمالا اصل روايت هم اين چنين بوده باشد که در اين صورت قضيه کلا شکل ديگري پيدا خواهد کرد .


44:

جواب تفصيلي :


[بررسي سندي روايت :

[.

بخاري و مسلم اين روايت را در کتاب صحيح خود ذکر نکرده اند که اين خود دليلي بر ضعف اين روايت هست ؛ چرا كه برخي از علماي اهل سنت، بسياري از رواياتي را كه در فضائل اميرالمومنين علي بن أبي طالب عليهما السلام وسايراهل بيت عليهم السلام نقل شده هست را صرفا به اين دليل كه بخاري و مسلم اون را نقل نكرده‌اند ، رد نموده و از درجه اعتبار ساقط مي نمايند.به عنوان مثال ابن تيميه مي گايشاند : چون به اون اندازه که براي ابوبکر نص و اجماع ثابت شده در صحيحين آمده براي ( حضرت ) علي نيامده پس خلافت ابوبکر اثبات مي گردد .




[لأن النص والإجماع المثبتين لخلافة أبي بكر ليس في خلافة على مثلها فإنه ليس في الصحيحين ما يدل على خلافته وإنما روى ذلك أهل السنن

منهاج السنة ، ج4 ، ص388 .




[و يا در جاي ديگر دليل عدم صحت روايت صادره از رسول خدا که «امت من هفتاد و سه يا هفتاد و دو فرقه مي‌شوند» را عدم وجود اون در صحيحين دانسته و مي گايشاند :
[ أن حديث الثنتين والسبعين فرقة ليس في الصحيحين

منهاج السنة ، ج5 ، ص249 .




و ...

.




[2.

اين روايت با سند هاي مختلف توسط جمعي از صحابه (حذيفه بن يمان - عبدالله بن مسعود - ابودردا - انس بن مالک - عبدالله بن عمر- جده عبدالله بن ابي الهذيل ) وارد شده ؛ ولي معتبر ترين اونها روايت حذيفه و ابن مسعود مي باشد که ما با بحث سندي ، ضعف اونها را روشن مي سازيم :
]

طريق اول حديث حذيفة:

[ - تمام رواياتي که از طريق حذيفه بن يمان نقل شده ، در سلسله سند خود «عبدالملک بن عمير» واقع شده هست که در کتب رجال اهل سنت با اين تعبيرات از او ياد شده :«رجل مدلس» «ضعيف جدا»،«کثير الغلط»،«مضطرب الحديث جدا»،«مخلّط»،«ليس بحافظ

[ به عنوان مثال : مزي در تهذيب الکمال

و ابن حجر در تهذيب التهذيب
در باره او آورده اند :
]

[وقال علي بن الحسن الهسنجاني : سمعت أحمد بن حنبل يقول : عبد الملك بن عمير مضطرب الحديث جدا مع قلة روايته .



[احمد بن حنبل فرموده: احاديث عبدالملک بن عمير، بسيار مضطرب ودگرگون هست و روايات او در كتب روايي نيز اندك مي باشد
( تهذيب الكمال - المزي - ج 18 - ص 373و تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 6 - ص 365 )

[و ذهبي در سير فراخوان النبلاء در باره او آورده هست:


[وروى إسحاق الكوسج ، عن يحيى بن معين قال : مخلّط .

وقال علي بن الحسن الهسنجاني : سمعت أحمد بن حنبل يقول : عبد الملك بن عمير مضطرب الحديث جدا مع قلة روايته ، ما أرى له خمس مئة حديث ، وقد غلط في كثير منها .

وذكر إسحاق الكوسج عن أحمد ، أنه ضعفه



]اسحاق کوسج از يحيي بن معين نقل کرده هست که او
با اين كه روايت كم از او نقل شده ولي همان روايات مضطرب و مشوش مي باشد و علاوه مخلّط [/نيز بوده و احاديث صحيح را با ضعيف به هم مي آميخته هست [/و احمد بن حنبل نيز او را تضعيف نموده هست

( سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 5 ص 440 )
هم چنين ذهبي از ابوحاتم نقل كرده: عبد الملك بن عمير لم يوصف بالحفظ

[عبد الملک بن عمير [/جزو حافظين به شمار نمي آيد .



( سير فراخوان النبلاء - ذهبي – ج 5 ص 440 )


[خوارزمي از علماي اهل سنت در باره او اين چنين آورده هست :«او همان کسي هست که عبدالله بن يقطر و يا قيس بن مسهر صيداايشان را که سفير و نماينده حسين بن علي عليهما السلام به سايشان امت کوفه بود، شهيد كرد و به دستور ابن زياد او را از بالاي دارالاماره به زير انداخت و در حالي که هنوز جان ورمق در کالبد او بود سر از تن او جدا نمود وچون او را نکوهش نمودند فرمود : خواستم او را راحت سازم.»

( مقتل الحسين عليه السلام – خوارزمي ص185 )


از سايشان ديگر همين عبد الملک بن عمير حديث را مستقيماً از ربعي بن حراش نشنيده و ربعي بن حراش نيز مستقيما از حذيفه بن يمان نشنيده هست .

مناايشان در اين رابطه مي گايشاند:



[عبد الملک لم يسمعه عن ربعي و ربعي لم يسمع من حذيفه...


[عبد الملک اين حديث را از ربعي و ربعي از حذيفه نشنيده هست...
( فيض القدير- ج2 ص56- الانساب حنظلي- ج4-ص251 )

45:

[طريق دوم حديث حذيفة:

[2 - در روايت ديگري که از طريق حذيفه بن يمان وارد شده هست اشخاص زير آمده اند:
[
سالم بن علاء مرادي» که ذهبي در باره ايشان مي نايشانسد:

[ ضعفه ابن معين ، والنسائي

[ابن معين و نسائي او را تضعيف کرده اند.


( ميزان الاعتدال - الذهبي – ج2 ص112 )


[و ابن حجر در باره او مي نايشانسد :

[]قال الدوري عن ابن معين ضعيف الحديث
[

دوري از ابن معين نقل کرده هست که او ضعيف الحديث هست.


( تهذيب التهذيب - ابن حجر – ج 3 ص 381 )


[]2- « عمر بن هرم » که ذهبي در ميزان الاعتدال در باره او آورده هست:


[عمرو بن هرم ضعفه يحيى القطان .



]عمرو بن هرم را يحيي بن قطان تضعيف نموده هست.


( ميزان الاعتدال - ج3 ص 291 )


3-« وکيع بن جراح » که او را « مقدوح» (مورد قدح و خدشه)دانسته اند .


[...قال عبدالله بن احمد حنبل عن ابيه : ...سمعت ابي يقول : ابن مهدي اکثر تصحيفا من وکيع ، و وکيع اکثر خطا من ابن مهدي ، و وکيع قليل التصحيف ...و سمعت ابي يقول : اخطا وکيع في خمس مائه حديث .

[وکيع ازابن مهدي پرغلط تر و رواياتش کم هست...وکيع در پانصد حديث اشتباه کرده هست]

( تهذيب الکمال – ج30 ص471 به نقل از العلل: ج1 ص14 و ص 127 )


[ همينطور غلام « ربعي بن حراش » که ابن حزم تصريح به مجهول بودن او نموده و او را هلال ناميده اند که او نيز مجهول هست


[ قال ابن حزم : و قد سمي بعضهم المولي فقال : هلال مولي ربعي و هو مجهول لا يعرف من هو اصلا

هلال غلام ربعي مجهول هست و کسي او را اصلا نمي شناسد .

[/

( الاحکام في اصول الاحکام- ج2ص243 )

]بررسي طريق ابن مسعود]


[]3- و اما روايتي که از طريق « ابن مسعود » نقل شده ، نكات ذيل قابل توجه هست :
[

[الف : ترمذي تصرح نموده و فرموده :

[هذا حديث غريب من هذا الوجه من حديث ابن مسعود لا نعرفه الا من حديث يحيي بن سلمه بن کهيل و يحيي بن سلمه يضعف في الحديث .




[اين حديث (حديث اقتدوا) حديث غريبي هست كه فقط از طريق يحيي بن سلمه نقل شده هست و او در نقل حديث ضعيف هست.
صحيح ترمذي – ج5 ص672


[ب : در همين سلسله سند « يحيي بن سلمه بن کهيل » هست که :

ابن حجر در لسان الميزان مي گايشاند:
[ضعفه يحيى بن معين

[يحيي بن معين او را تضعيف نموده هست.



لسان الميزان - ابن حجر - ج 7 - ص 431
[ابن حجر در لسان الميزان آورده هست :
[يحيى بن سلمة بن كهيل بالتصغير الحضرمي أبو جعفر الكوفي متروك

او شخصي متروک هست (احاديث او بايد ترك شود و نقل نشود و يا مورد عمل برنامه نگيرد

تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 2 - ص 304

[ذهبي در ميزان الاعتدال فرموده هست :
[يحيى بن سلمة بن كهيل .

عن أبيه .

قال أبو حاتم وغيره : منكر الحديث .

وقال النسائي : متروك .

وقال عباس ، عن يحيى : ليس بشئ ، لا يكتب حديثه


]يحيي بن سلمه بن کهيل منکرالحديث هست و نسائي فرموده : متروک هست .

و عباس از يحيي نقل کرده هست : قابل اعتناء نيست و حديثش [
ارزش نوشتن
ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 4 - ص 381

[ج : و نيز در همين سلسله سند « اسماعيل بن يحيي بن سلمه» که مزي در تهذيب الکمال آورده هست
متروك الحديث

[ متروک الحديث هست .

( تهذيب الكمال - المزي - ج 3 - ص 212 – 213 )

[]ذهبي در ميزان الاعتدال آورده هست قال الدارقطني : متروك] .

[دار قطني فرموده هست : او متروک الحديث هست .( ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 1 - ص 254 )

[علاء الدين مغلطاي در اکمال تهذيب الکمال آورده هست :

[إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل الكوفي .

قال أبو حاتم بن حبان : لا تحل الرواية عنه وقال أبو الفتح الأزدي ، فيما ذكره ابن الجوزي : متروك الحديث.

إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل الحضرمي الكوفي متروك


[...ابو حاتم بن حبان فرموده هست : نقل روابت از او جايز نيست... به نقل از ابن جوزي
متروک الحديث هست.

]
( إكمال تهذيب الكمال في أسماء الرجال - علاء الدين مغلطاي - ج 2 - ص 208)

[و نيز ابن حجر در تهذيب التهذيب و تقريب التهذيب آورده هست :


]إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل الحضرمي الكوفي .

قال الدارقطني متروك .

ونقل ابن الجوزي عن الأزدي أنه قال متروك.



[
دار قطني فرموده هست : اومتروک الحديث هست .


( تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 - ص 100 و تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 1 - ص 293 )

[د : و نيز در همين سلسله سند « ابراهيم بن اسماعيل بن يحيي » آمده هست که در باره او فرموده اند :

[-« لين ، متروک ، ضعيف ، مدلس ، قال الذهبي : لينه ابو زرعه و ترکه ابوحاتم.»
]

[او شخصي بي مبالات، متروک ، ضعيف و حيله گري در نقل حديث مي كند، ذهبي در باره او فرموده هست : ابو زرعه او را بي مبالات دانسته و ابوحاتم احاديث او را طرد كرده هست.
( ميزان الاعتدال – ج1 – ص 20 –المغني - ج 1 - ص 10 )


[و قال العقيلي عن مطين :کان ابن نمير لا يرضاه و يضعفه و قال : رايشان احاديث مناکير.

قال العقيلي : و لم يکن ابراهيم هذا بقيم الحديث.

»



[عقيلي از مطين نقل مي نمايد که:ابن نمير از روايات او راضي نبود و او را تضعيف مي نمود و مي فرمود که او احاديث نا شناخته نقل مي کرد.عقيلي مي گايشاند: حديث ابراهيم ارزشي نداشت.


( تهذيب التهذيب – ج1 – ص 106 )

46:

بررسي طريق انس بن مالك :

4- و اما حديث از طريق «انس»در همه سندهاي اون افرادي چون : عمرو بن هرم، عمر بن نافع ، حماد بن دليل وجود دارند:« عمرو ين هرم» که قبلا وضعيت ايشان مشخص گرديد.



در باره « عمر بن نافع» آمده هست :

«حديثه ليس بشيء» ، «لا يحتج بحديثه»

«حديث او قابل اعتنا نيست»، « به حديث او احتجاج نمي شود»

( الکامل - ج5- ص 1703- تهذيب التهذيب – ج1 – ص 499)

در باره « حماد بن دليل » فرموده اند :

« من الضعفاء » ، « ضعفه ابو الفتح الازدي و غيره » ، « و ابن الجوزي في الضعفاء»

المغني في الضعفاء – ج1 – ص 189 - ميزان الاعتدال – ج1- ص 590 - هامش تهذيب الکمال – ج7 –ص236

بررسي طريق عبد الله عمر:

5- و اما حديث از طريق « عبدالله بن عمر» : در تمام سندهايي که در کتب اهل سنت از طريق ايشان نقل کرده اند ، پس از اون با تعبيرات مختلف روايت او را از درجه اعتبار ساقط کرده اند، نظير اين موارد :

حديث اقتدوا باللذين من بعدي .

وهذا غلط ، وأحمد لا يعتمد عليه .

حديث اقتدوا باللذين من بعدي أبى بكر وعمر ، وهذا غلط واحمد لا يعتمد عليه .


حديث اقتدوا اشتباهي هست كه احمد بن حنبل به اون اعتماد نمي کرد.



ميزان الاعتدال – ذهبي - ج1 - ص 105 - لسان الميزان - ابن حجر - ج 1 - ص 188
ان حديث عبدالله بن عمر هذا باطل بجميع طرقه...



اين حديث عبدالله بن عمر از همه طرقش باطل هست...



لسان الميزان –ج 5 – ص 237

47:

حدیث کاغذ وقلم وطعن شیعه به صحابه
حديث ابن عباس هست كه مي‌گايشاند: وقتي مرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرا رسيد، در خانه مرداني بودند كه عمر نيز در ميان اونها بود، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: بياييد تا برايتان چيزي بنايشانسم كه سپس اون گمراه نخواهيد شد، عمر فرمود: درد بر پيامبر غالب آمده و قراون پيش شماست، و ما را قراون كافي هست، و اهل خانه اختلاف كردند و به جر و بحث پرداختند بعضي مي‌فرمود: نوشت افزاري ‌بياوريد تا پيامبر خدا براي شما چيزي بنايشانسد كه هرگز سپس او گمراه نخواهيد شد، و بعضي همان چيز را مي‌فرمودند كه عمر مي‌فرمود، وقتي بگو و مگو و اختلاف زيادي نزد پيامبر كردند پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: بلند شايشاند[1].
با توجه به اين حديث، شيعه به اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- طعنه مي‌زنند و به دروغ ادّعا مي‌كنند كه عمر فرمود: پيامبر خدا هذيان مي‌گايشاند[2]، و اين دروغي هست كه به عمر نسبت مي‌دهند و عمر نفرمود كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- هذيان مي‌گايشاند، بلكه در روايت صحيحين و ديگر كتابها آمده كه عمر -رضی الله عنه- فرمود: درد و ناراحتي بر پيامبر خدا غالب آمده هست، و در اين وقت بيماري پيامبر شدت گرفته بود.

و حديث عايشه -رضی الله عنها- شدّت بيماري پيامبر را بيان مي‌كند كه وقتي پيامبر بيهوش شد و سپس وقتي به هوش آمد فرمود: آيا امت نماز خوانده‌اند؟

فرمودند: اونها منتظر تو هستند اي پيامبر خدا، فرمود برايم آب بياوريد و اونگاه وضوء گرفت و سپس بلند شد و خواست كه به نماز برود اما ايشان -صلى الله عليه وآله وسلم- به زمين افتاد، و وقتي براي بار سوم به زمين افتاد و بيهوش شد و سپس وقتي به هوش آمد فرمود آيا امت نماز خوانده‌اند؟ فرمودند: اونها منتظر تو هستند، فرمود: ابوبكر را بگايشانيد كه پيش‌نماز امت شود و با اونها نماز بخواند[3].
بلكه كساني بودند كه فرمودند پيامبر هذيان مي‌گايشاند ولي عمر نبود.
و از عبدالله بن مسعود -رضی الله عنه- روايت هست كه وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را ديد كه به شدّت تب مي‌كرد دلش به حال ايشان سوخت و فرمود: اي پيامبر خدا تو به شدّت تب مي‌كني، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: من به اندازة دو نفر شما تب مي‌شوم، ابن مسعود فرمود: آيا اين بدان خاطر هست كه دو برابر پاداش مي‌بيني؟ فرمود: بله[4]، بنابراين پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به شدّت تب مي‌شد، و وقتي عمر از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شنيد كه مي‌فرمود: بياييد تا برايتان چيزي بنايشانسم.

دلش به حال پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سوخت و فرمود درد بر پيامبر خدا غالب آمده هست، كتاب خدا ما را كافي هست.

من (مولف) مي‌گايشانم و اين سخن عمر با فرموده الهي مطابق هست كه فرمود:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْأِسْلامَ دِيناً﴾.

(المائدة: 3).

«امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين خداپسند براي شما برگزيدم».

و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌فرمايد: سوگند به خدا هيچ چيزي كه شما را به خدا و به بهشت نزديك مي‌كند را نگذاشته‌ام مگر اون كه شما را به اون اظهار داشته‌ام، و هيچ چيزي از اونچه خدا شما را به اون فرمان داده را نگذاشته‌ام مگر اون كه شما را به اون فرمان داده‌ام، و هيچ چيزي كه خدا شما را از اون نهي كرده هست را نگذاشته‌ام مگر اون كه شما را از اون نهي كرده‌ام[5].

پس هيچ چيزي در دين باقي نمانده كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اون را بيان نكرده باشد، پس اون چيزي كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌خواست بنايشانسد چه بود؟

احمد در مسند خود از علي بن ابي طالب-رضی الله عنه- روايت مي‌كند كه فرمود: ما نزد پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بوديم به من فرمود: كه چيزي(تخته يا چيز ديگرى كه بر اون نوشته شود) بياور كه در اون چيزي بنايشانسم كه امت من سپس من گمراه نشود، علي مي‌فرمود: ترسيدم كه بميرد (يعني ترسيدم كه قبل اون كه نوشت افزار براي او آورده شود بميرد) بنابراين فرمودم: اي پيامبر خدا من حفظ مي‌كنم و به خاطر مي‌سپارم، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: شما را به نماز و زكات و كنيزهايتان سفارش مي‌كنم.
اگر بگايشانند كه اصحاب از فرمان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سر پيچي كردند و نوشت افزار براي او فراهم نكردند، مي‌گايشانيم پس اولين كسي كه نافرماني كرد علي بود چون پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- او را به طور مستقيم مأمور كرد كه نوشت افزار فراهم نمايد، پس چرا علي اون را نياورد؟! پس اگر اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به خاطر اين كار ملامت كنيم علي نيز مورد ملامت برنامه مي‌گيرد، اما ما مي‌گايشانيم هيچ يك از اصحاب را مستحق نكوهش و سرزنش نيستند:
اول اينكه علي -رضی الله عنه- خودش در اين حديث مي‌گايشاند.

ترسيدم كه پيش از آماده شدن نوشت افزار او بميرد بنابراين فرمودم اي پيامبر خدا من حفظ مي‌كنم و به خاطر مي‌سپارم، اونگاه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: شما را به نماز و زكات و رفتار نيك با كنيزان سفارش مي‌كنم.

پس ايشان -صلى الله عليه وآله وسلم- اونچه را كه مي‌خواست بنايشانسد با زبان فرمود.


دوم: اينكه اونچه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌خواست بنايشانسد، يا فرمودن اون بر پيامبر لازم و واجب بوده ، يا مستحب بوده هست، اگر بگايشانند اونچه مي‌خواست از واجبات شرعي بود كه بايد اون را بيان مي‌كرد و به امت مي‌رساند، پس طبق فرموده اونها پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- همه شريعت را نرسانده هست، و اين طعنه‌اي به پيامبر و به خداوند هست كه مي‌فرمايد: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ امروز دينتان را برايتان كامل كردم.

و اگر بگايشانند اون مستحب بوده هست، مي‌گايشانيم ما هم همين را مي‌گايشانيم.

سوم اينكه اصحاب به خاطر دلسوزي و مهرباني نسبت به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از آوردن نوشت افزار امتناع ورزيدند، نه اينكه از فرمان او سر پيچي كنند.



[1]- بخاری كتاب العلم باب كتاب العلم حديث 114، مسلم کتاب الوصیة 1637.
[2]- فاسألو اهل الذکر ص 144 و ص 179 و مولف این کتاب تیجانی به دروغ این را به بخاری نسبت داده هست.
[3]- بخاری - کتاب الاذان باب إنما جعل الإمام ليؤتم به حديث 687، مسلم کتاب الصلاة 418.
[4]- بخاري كتاب المرضى، باب أشد الناس بلاء حديث 5648، مسلم كتاب البر والصلة حديث 2571.
[5]- سلسلة الأحادیث الصحیحة 4/417 ضمن حدیث 1890.

48:

روز های آخر و ساعت های آخرین عمر شریف رسول خداست، اهل بیت و اصحاب گرداگرد او را گرفته اند، پیامبر از این موقعيت هستفاده کرده و برای اتمام حجت می خواهد وصیتی را که بارها و بارها به اونان فرموده تکرار کند، می خواهد اونان را وصیتی نماید تا هرگز گمراه نشوند.

احمد بن حنبل عالم بکری (پیرو و محب ابوبکر و عمر) در مسند خود از قول ابن عباس می نویسد:" لما حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلم الوفاة قال هلم أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده و في البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب فقال عمر ان رسول الله صلی الله علیه و سلم قد قلبه الوجع و عندکم القراون حسبنا کتاب الله قال فاختلف اهل البیت فاختصموا فمنهم من یقول یکتب لکم رسول الله صلی الله علیه و سلم ...

و منهم من یقول ما قال عمر فلما اکثروا اللغط و الاختلاف و غم رسول الله صلی الله علیه و سلم قال قوموا عني ".


هنگامی که وفات حضرت رسول صلی الله علیه و سلم [برای اینکه عین نوشتۀ احمد بن حنبل را ترجمه کنم همانند او صلوات را می نویسم زیرا این عالم متعصب درود بر اهل بیت رسول خدا را در صلوات خود مستثنی می کند] رسید، فرمود: بیائید تا برای شما چیزی بنویسم تا هرگز سپس این نوشته گمراه نشوید و در اون اطاق مردانی بودند؛ از جمله عمر بن خطاب پس او فرمود: همانا درد بر رسول خدا صلی الله علیه و سلم شدت کرده [و در بعضی از احادیث: ان الرجل لیهجر یعنی این مرد هذیان و چرت و پرت می گوید] و قراون در نزد شماست، قراون ما را کفایت می کند، در این هنگام کسانی که در اطاق بودند با هم اختلاف کردند، عده ای می فرمودند: بگذارید تا برایتان بنویسد، و عده ای کلام عمر را می فرمودند؛ وقتی سر و صدا بلند شد رسول خدا صلی الله علیه و سلم محزون فرمود: از کنار من برخیزید.

همانند این حدیث را با کمی اختلاف عده ای دیگر از علمای بکری از جمله مسلم، نسائی، ابی داوود و...

در کتاب های خود آورده اند، و تعجب این هست که با اعتراف به اینکه عمر لعنة الله علیه اینگونه به رسول خدا جسارت نموده و با مطالعهآیاتی در قراون کریم که توهین و جسارت و آزار به پیامبر و نافرمانی از رسول خدا را اهل جهنم می شمارد چگونه عمر را مسلمان می دانند!! مگر در قراون کریم نیامده هست:" و ما ینطق عن الهوی، ان هو إلا وحي یوحی " و [رسول خدا] هرگز از روی هوای نفس و به خواستۀ دل سخن نمی گوید و هر اونچه می گوید از جانب خداست.

و همچنین مگر خدای تعالی نمی فرماید:" یا ایها الذین آمنوا! اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولي الامر منکم " ای اهل ایمان! فرمان خدا و رسول و فرمانداران از جانب خدا را بپذیرید.

اگر عمر به خدا و فرمان او ایمان داشت که باید فرمان رسول خدا را هم می پذیرفت، پس چرا فرمان خدا را نادیده گرفت و به رسول خدا توهین و جسارت نموده و فرمود: هذیان می گوید!! آیا وحی خدا را هذیان می داند و مزخرف می شمارد!!


مگر پروردگار فرمان نداده هست که هرچه رسول الله صلی الله علیه و آله می گوید بپذیرید و اونچه را که نهی می کند واگذارید:" ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا " پس چرا عمر نه تنها نافرمانی کرد بلکه باعث آزار و حزن رسول خدا شد، و مگر نه اونکه امر پرودگار بر این هست که هیچ زن و مرد مؤمن را در کاری که خدا و رسول حکم نمايند، اراده و اختیاری نیست که خلاف اون را اظهار نمایند و هرکس نافرمانی خدا و رسول کند به گمراهی سخت و دشواری افتاده هست:" و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله امراً اون یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبینا " با این همه وصف چگونه عمر و صاحب و رفیق او ابوبکر را خلیفۀ رسول خدا و ولی امر مسلمین می دانند؟!!

49:

چرا ابوبکر به عنوان خلیفه انتخاب شد؟

ذهبی در «تاریخ الاسلام» 1 می‌نویسد:
ابوبکر امتیازاتی داشت که به موجب اون به عنوان خلیفه معیّن شد، از جمله:

1) نماز ابوبکر در بیماری پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم وقتی در بستر بیماری بود، ابوبکر را به جای خود برای اقامه‌ی نماز جماعت به مسجد فرستاد.


روایات نماز ابوبکر در بیماری پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم

مسلم در صحیح خود از «عایشه» این‌گونه روایت می‌کند:
هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم وارد خانه‌ی من شد، فرمود:
«بگویید ابوبکر با امت نماز بگزارد.

فرمودم: یا رسول الله! ابوبکر مردی رقیق القلب و دل‌نازک هست و هرگاه قراون بخواند نمی‌تواند از گریه خودداری نماید ای کاش غیر ابوبکر را فرمان می‌دادی ...

دو یا سه بار این سخن را تکرار کردم و او فرمود: باید ابوبکر با امت نماز بگزارد، شما همراهان یوسفید2


در حدیث دیگری عایشه می‌گوید:
«هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بیمار شد، (همان بیماری که به فوت او انجامید).

بلال آمد تا از وقت نماز آگاهش نماید، فرمود: بگویید ابوبکر با امت نماز بگزارد.

تا اونجا که فرمود: شما همراهان یوسفید.

پس نزد ابوبکر فرستادیم و او با امت به نماز ایستاد که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در خود احساس سبکی کرد و با تکیه بر دو مرد بیرون آمد...

و ابوبکر که وجودش را احساس نمود، خواست تا عقب برود که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به او اشاره فرمود به جای خود بمان.

سپس آمد تا در کنار ابوبکر نشست و ابوبکر به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اقتدا نمود و امت به ابوبکر اقتدا کردند3
طبری گوید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود:
«آیا هنگام نماز فرا رسیده؟ شخصی فرمود: آری، فرمود: به ابابکر دستور دهید با امت نماز بخواند، عایشه فرمود: ابوبکر مردی رقیق القلب هست.

به عمر دستور دهید.

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: به عمر بگویید و عمر فرمود: من بر ابوبکر مقدم نخواهم شد، مادامی که او حضور دارد، پس ابوبکر جلو افتاد، و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم احساس نمود از شدت تب او کاسته شده هست، پس از منزل بیرون آمد و چون حرکت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به گوش ابوبکر رسید، خود را عقب کشاند و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پیراهن او را کشید و خود در جای او برنامه گرفت و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نشست (نماز را نشسته خواند) و از همان‌جایی که ابوبکر انجام داده بود، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز را ادامه داد».4
سؤال1:
اگر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به ابوبکر دستور داده بود که با امت نماز بخواند، پس چرا با زحمتی که قادر به راه رفتن نمی‌باشد، به مسجد می‌رود و به نماز مشغول می‌شود؟

سؤال2:
آیا حضور پیامبر در مسجد برای تأیید ابوبکر بوده هست؟ اگر چنین هست، پس چرا او را کنار می‌زند و پیراهن او را می‌کشد و خود جای او می‌ایستد و نماز می‌خواند؟

سؤال3:
اگر ابوبکر به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اقتدا نموده هست، چنانچه روایت می‌گوید، پس امامت او معنا ندارد.

بنابراین، آیا ممکن هست شخصی در وقت واحد و در یک نماز، هم امام باشد و هم مأموم؟


سؤال4:
این نمازی که ابوبکر به جای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خوانده، کدام نماز بوده هست؟ (صبح، ظهر، عشاء) و در کجا این امامت انجام شده هست؟ و چرا محدثان اهل سنّت در کتابهای خود این قضیه را متناقض یکدیگر نقل کرده‌اند؟

سؤال5:
اگر این نماز دلیل بر اولویت ابوبکر در خلافت هست، پس چرا مهاجرین و انصار و حتی خود ابوبکر در سقیفه به اون هستناد نکرده‌اند؟
سؤال6: اگر نماز ابوبکر به جای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم موجب هستحقاق او برای خلافت شده هست، چرا «عبدالرحمن بن عوف» سزاوار خلافت نباشد؟ مگر نه این هست که محدثان شما در مورد «عبدالرحمن بن عوف» از قول پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت نقل کرده‌اند و احدی از بزرگان شما در این روایت تشکیک نکرده‌اند که اون حضرت در حقّش فرمود: «صلّی خلفه 5

سؤال7:
آیا این نماز بر فرض ثبوت می‌تواند می‌تواند جای اون همه نصوص جلیّه از طرف پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در حق امیر مؤمنان علیه السّلام که فرمود: «یا علی انت منّی بمنزلة هارون من موسی» 6 و ...

را بگیرد؟


سؤال8:
بر فرض ثبوت این موضوع، چطور پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در بستر بیماری وقتی که امر می‌کند ابوبکر به جای او در مسجد امامت کند هذیان نمی‌گوید!! اما وقتی که امر می‌کند قلم و کاغذی بیاورید تا بنویسم چیزی را که سپس من به ضلالت و گمراهی نیفتید، به قول عمر نستجیر بالله اونحضرت هذیان می‌گوید؟!!! 7اگر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم هذیان می‌گوید، پس چرا قول اون حضرت را در نماز ابوبکر ملاک برنامه داده‌اید؟؟
و اگر هذیان نمی‌گوید، پس چرا عمر به اون حضرت نسبت هذیان گویی را داد؟؟؟

سؤال9:
در وقتی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در بستر شهادت بود، امر کرد که اصحاب در لشکر اسامه شرکت نمايند و فرمود:
«جًهًّزوا علی جیش اسامة 8 لعن الله من تخلف عنه».9
و به نظر همه مورخان تا وقت شهادت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم اسامه از جنگ بر نگشته بود، حال با توجه به این حقیقت آیا ابوبکر در لشکر اسامه شرکت کرد یا خیر؟ اگر شرکت نکرد،پس تخلف از امر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را نموده هست10.

و اگر شرکت کرده هست، در این صورت در مدینه نبوده تا توانسته باشد به جای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز خوانده باشد11

پس با وجود چنین تناقضی چه طور شما می‌گویید: ابوبکر به جای پیامبر الکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نماز خوانده هست؟؟

سؤال 10:
چرا پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم زنان خود را سرزنش می‌کند و اونان را همچون زنانی می‌داند که می‌خواستند حضرت یوسف را گمراه نمایند؟ مگر عایشه چه کرده بود که مستحق چنین ملامتی شد؟ جز اینکه وی می‌خواست چنین کرامت و بزرگواری را به پدرش اختصاص دهد؟ و یا به دلیل مخالفت با پیامبر رحمت صلّی الله علیه و آله و سلّم که همه‌ی آزار و ایذای اونان را تحمّل نمود و حدیث (افک) را شنید و دم نزد تا اینکه آیه بر برائت عایشه نازل شد، امّا در اینجا اونان را همانند زنان گمراه نماينده‌ی یوسف می‌داند!! آیا این همه مسائل کافی نیست که ما را وادار به اندیشه نماید که این دستورات و روایات چگونه بوده‌اند؟

1- تاریخ الاسلام ذهبی، ج2، ص584.

2- صحیح مسلم، کتاب الصلاة، ج1، ص313؛ صحیح بخاری، کتاب الاذان، ج1، ص87؛ مسند احمد بن حنبل، ج6، ص229؛ مسند ابی عوانه، ج2، ص114؛ و ...

.


3- صحیح بخاری، کتاب الصلاة، ج1، ص85و92؛ صحیح مسلم، ج1، ص85 و 92؛ مسند احمد بن حنبل، ج6، ص210؛ سنن نسائی، ج3، ص99 و 100 و ...

.


4- تاریخ طبری، ج2، ص230، ط بیروت.

5- مغازی، واقدی، ج3، ص1012؛ تهذیب الکمال، ج14، ص122.

6- همان.

7- عمر بن خطاب برای جلوگیری از امر وصیت اون حضرت، فرمود:
«دعو الرجل فانه لیهجر!!! حسبنا کتاب الله»؛ «واگذارید این مرد (رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم) را؛ زیرا که او هذیان می‌گوید، کتاب خدا ما را بس هست».
گذشته از اجماع علمای شیعه، اکابر علمای اهل سنت نیز به عبارت و الفاظ مختلف اون را نقل نموده‌اند:
الف) صحیح بخاری، کتاب العلم، بابا کتابة العلم، ج1 ص39، ج2 ص 118 - ج4، باب قول المریض از کتاب المرضی، ص5 - ج6، باب مرضی النبی و وفاته، ص11 – ج4 کتاب الجهاد، باب جوائز الوفد، ص85.
ب) صحی مسلم، ج6 کتاب الوشیه باب ترک الوشیه ص 76.
ج) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج2 ص536 و ج2 ص20.
د) کامل ابن اثیر، ج2 ص217.
...

8- تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج2 ص57 و ج8 ص60؛ معجم الکبیر، طبرانی، ج3 ص130؛ کنزالعمال، ج10 ص576؛ و ...

9- الملل و النحل، شهرستانی، ج1 ص23؛ تاریخ خلیفه ابن خیاط، ص63-64؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6 ص52 و ...

.


10- مضافا بر اینکه اگر بگوییم ابوبکر در لشکر اسامه شرکت نکرده، مشمول لعن پیغمبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شده هست؛ زیرا طبق بعضی از نقل‌ها که در پاورقی شماره (9) نقل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متخلفان از جیش اسامه را لعنت کرده هست.

11- بیشتر مورخان اهل سنت تصریح کرده ان که ابوبکر جزئ لشکریان اسامه بوده هست، از جمله:
طبقات الکبری، ابن سعد، ج4 ص46 و 136؛ تهذیب ابن عساکر، ج2 ص391 و ج3 ص215؛ کنزالعمال، ج5 ص312؛ تاریخ الخمیس، ج2 ص172؛ تاریخ یعقوبی ج2 ص93؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص53 و ج2 ص21؛ و ...

.

50:

ابوبكر صديق رضي الله عنه[1]
((خداوند مرا به سايشان شما مبعوث كرد شما فرموديد تو دروغ مي گايشاني، اما ابوبكر فرمود راست مي گايشاند ومرا با جان ومالش ياري داد)).پيامبر صلي الله عليه وسلم[2]
ايمان زود هنگام
رهبران واشراف قريش يكي پس از ديگري وپشت سرهم در صحن كعبه جمع مي شدند.

زيد بن عمرو بن نفيل در آفتاب نشسته بود وبا تعجب به بت هاي بلندي كه در اين جا و اونجا گذاشته شده بودند نگاه مي كرد.

زيد به آئين بت پرستي قانع نبود وبا جديت تلاش مي كرد كه ديني را بپذيرد كه آئين يكتا پرستي باشد، قريش را مي ديد كه شتر وگوسفند و...

را براي بت ها سر مي بريدند با خودش فكركرد وفرمود: گوسفند را خدا آفريده واز آسمان باران مي باراند وبراي گوسفندان گياه وعلف در زمين مي رايشاناند پس شما چگونه گوسفند را به نام غير از خدا سر مي بريد؟!

زيد هم چنان غرق اين افكار بود كه اميه بن ابي صلت به او نزديك شد وفرمود: در چه حالي اي جايشاننده خير وخوبي؟ زيد فرمود كه خوب هستم.

اميه پرسيد: آيا چيزي يافتي؟ زيد فرمود: نه.

اميه فرمود: جز اونچه كه خداوند خواسته يا از طرف خداوند باشد.

هر ديني روز قيامت سبب هلاكت خواهد بود.

اما آيا پيامبري كه منتظرش هستيد از ماست يا از شماست
[3].

ابوبكر اين سخن را شنيد وفرمود: من قبلا نشنيده بودم كه پيامبري مبعوث مي شود وامت منتظر اون هستند، بنابر اين نزد ورقه بن نوفل رفتم او بسيار به آسمان نگاه مي كرد وهمواره چيزي زمزمه مي نمود، داستان فرمودگايشان اميه وزيد را براي او تعريف كردم.

ورقه فرمود: بله برادر زاده ام، پيامبري كه امت منتظر او هستند از نظر نسب از اعراب متوسط هست من نسب را مي دانم وقوم تو نسب ميانه ومتوسطي در ميان اعراب دارد.

ابوبكر به ورقه فرمود: عمو! اين پيامبر چه مي گايشاند؟ ورقه فرمود: هراونچه به او از جانب خدا فرموده شود همان را به امت خواهد فرمود، اما ظلم نمي كند و نمي گذارد كه بر او ظلم شود واز اينكه امت بر يكديگر ستم كنند جلوگيري مي نمايد.

ابوبكر اضافه کرد: ((وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم به پيامبري مبعوث شد من به او ايمان آوردم و او را تصديق نمودم))[4].
ابوبكر اسلام آورد و پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد اسلام آوردن ابوبكر فرمود: ((هيچ كسي را به اسلام دعوت ندادم مگر ابتدا در پذيرفتن دعوتم دچار ترديد وشك مي شد به جز ابوبكر، هنگامي كه او را دعوت دادم چهره اش را برنگرداند ودر حقانيت اسلام شك نكرد))[5].
اين چنين ابوبكر رضي الله عنه خيلي زود از جاهليت به اسلام رايشان آورد.
ابوبكر رضي الله عنه چه كسي بود؟
ابوبكر صديق رضي الله عنه يار پيامبر صلي الله عليه وسلم هست كه پس از مسلمان شدن هميشه در سفر وحضر تا دم وفات اون حضرت درخدمت ايشان بوده و هيچ گاه ازاو جدا نشد[6].

به علت زيبايي چهره اش او را ((عتيق)) لقب داده بودند.

نسب او در مره بن كعبه به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد، نامش عبدالله بن ابي قحافه عثمان بن عامر بن عمروبن كعب....

ابن مره بن كعب...

قريشي هست.

مادر ابوبكر رضي الله عنه ام الخير سلمي هست.

ابوبكر در جاهليت با اسماء بنت عميس وحبيبه ازدواج كرده بود.

هنگامي كه ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد حبيبه حامله بود.

ابوبكر شش فرزند داشت سه دختر وسه پسر.

پسران ايشان به نامهاي عبدالله، عبدالرحمن ومحمد ودخترانش اسماء وام المؤمنين عايشه وام كلثوم رضي الله عنهم بودند.

عادات وصفات ابوبكر رضي الله عنه
امت اسلامي به اجماع او را صديق ناميده اند چوت او راستگايشاني را همواره برخود لازم گرفته بود ونيز بلافاصله رسالت پيامبر صلي الله عليه وسلم را تصديق نمود، هرگز اشتباه و دروغي از او سر نزده كه كسي اون را به ياد داشته باشد.

روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم در كعبه نماز مي خواند، عقبه بن ابي معيط نزديك ايشان آمد وچادرش را به گردن پيامبر صلي الله عليه وسلم پيچيد وداشت اورا خفه مي كرد، ابوبكر، عقبه را از كنار پيامبر دور نمود واو را سرزنش كرد وفرمود: ((آيا مي خواهي مردي را بكشي كه مي گايشاند پروردگار من الله هست در حالي كه از طرف پروردگارتان دلايل روشني ارائه كرده هست))
[7].

در صبح روز اسراء كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از معراج برگشته بود، مشركين نزد ابوبكر رضي الله عنه آمدند وفرمودند: آيا مي داني دوست تو چه مي گايشاند، او مي گايشاند كه ديشب به بيت المقدس برده شده هست!
ابوبكر از اونها پرسيد: آيا محمد چنين فرموده هست؟ مشركين فرمودند: بله.

ابوبكر رضي الله عنه قبل از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم را ببيند و از او اخبار اسراء و معراج را بشنود فرمود: ((او راست فرموده هست من او را در چيزي بالاتر از اين كه او مي گايشاند: اخبار آسماني صبح وشام به او مي رسد تصديق مي كنم))
[8].

ابوبكر رضي الله عنه بزرگوار وسخاوتمند بود و از اونجا كه اموال خود را به كثرت صدقه مي كرد خداوند در قراون آيه اي در مورد ايشان نازل فرمود:
﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾ (الشمس: 17- 18).
((ونجات مي يابد از آتش دوزخ كسيكه بيشتر از همه پرهيزكار هست.

ومال خود را در راه خدا مي دهد تا تزكيه شود)).

حضرت عمر رضي الله عنه در مورد اينكه ابوبكر رضي الله عنه در صدقه كردن اموال خود از تمام صحابه سبقت مي گرفت، مي گايشاند: پيامبر صلي الله عليه وسلم به ما دستور داد تا در راه خدا صدقه كنيم، نزد من هم مقدار مال بود با خود فرمودم امروز از ابوبكر سبقت خواهم گرفت ومن نصف دارايي خود را صدقه كرده و پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آوردم.

پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: براي خانواده ات چه گذاشتي؟ فرمودم: همين مقدار را در خانه نيز گذاشته ام.

اما ابوبكر رضي الله عنه تمام اموال ودارايي خود را آورده بود، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اي ابوبكر براي خانواده ات چه گذاشته اي؟ فرمود: براي اونها خداوند وپيامبر را گذاشته ام.

عمر رضي الله عنه با خود فرمود درهيچ چيزي از او سبقت نمي توانم بگيرم
[9].

اين واقعه در روز آماده كردن لشكر عسره در غزوه تبوك رايشان داده هست.

ابوبكر رضي الله عنه بسيار دانا وهوشيار بود، درمقابل مانعين زكات قاطعانه ايستاد وفرمود: ((سوگند به خدا! با كسي كه ميان نماز وزكات فرق مي گذارد خواهم جنگيد، سوگند به خدا! اگر زانو بند شتري را كه اونها به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادند، ندهند با اونها مي جنگم)).
ابوبكر رضي الله عنه با زيركي خود هدف پيامبر صلي الله عليه وسلم را از سخنانش فهميد، كه اون حضرت صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند تبارك و تعالي بنده اي را اختيار داده كه از دنيا يا آخرت يكي را قبول كند و اون بنده اونچه را نزد خداست اختيار نمود ))[10].
ابوبكر رضي الله عنه سپس شنيدن اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بلافاصله منظور پيامبر صلي الله عليه وسلم را درك نمود وشروع به گريه كرد وفرمود: ((پدر و مادرهايمان فدايت باد)) ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم ازگريه ايشان تعجب كردند.

اما هنگامي كه وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم نزديك شد و اجلش فرا رسيد اونها دانستند كه بنده اي كه اونچه نزد خدا هست اون را قبول كرده، پيامبر صلي الله عليه وسلم هست ونيز دانستند كه ابوبكر رضي الله عنه مردي زيرك وهوشيار هست.

شجاعت وجرأت نيز از صفات بارز ابوبكر رضي الله عنه بود كه در صحنه هاي مختلفي اين صفت متجلي شد، در صدر اسلام، وقتي كه مسلمانان تعداد انگشت شماره بودند ابوبكر رضي الله عنه از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواست تا از خانه ابي ارقم بيرون بروند ودر كعبه، آشكارا امت را به اسلام دعوت دهند، همه با رأي ابوبكر موافقت كرده وبه قصد كعبه از خانه ابي ارقم بيرون رفتند، وقتي به كعبه رسيدند متوجه شدند كه اشراف وسران قريش نشسته اند و به فرمودگو مشغول اند، مسلمانان نزديك اونها نشستند وابوبكر رضي الله عنه بلند شد و براي امت سخنراني كرد و اونها را به يگانگي خداوند ايشانكتا پرستي دعوت داد وقدرت بزرگ الله ونعمتهاي گسترده اش را به اونها ياد آوري نمود پيامبر صلي الله عليه وسلم به سخنان دوست خود گوش مي داد.

ابوبكر رضي الله عنه هستاده بود گايشانا او قريش و اشراف اون را به مبارزه مي طلبيد، عتبه بن ربيع يكي از اشراف قريش به سخنراني ابوبكر رضي الله عنه اعتراض كرد اما ابوبكر رضي الله عنه همچنان سخنانش را همچنين گفت تا اينكه حاضرين شورش كردند وبه ابوبكر رضي الله عنه حمله ور شدند وبر سر وصورت او كوفتند خون از چهره اش سرازير شد و ابوبكر رضي الله عنه بيهوش بر زمين افتاد، خبر بيهوشي ابوبكر رضي الله عنه پخش شد وعموزاده هاي ابوبكر رضي الله عنه از قبيله بني تميم آمدند، اونها فكر كردند ابوبكر رضي الله عنه مرده هست، او را همچنان كه بيهوش بود به خانه اش منتقل كردند وبا همديگر عهد كردن كه اگر ابوبكر رضي الله عنه بميرد عتبه بن ربيع را به قتل برسانند.

ابوقحافه پدر ابوبكر رضي الله عنه ومادرش ام الخير سلمي كنار بستر ابوبكر رضي الله عنه نشسته بودند، ديري نگذشت كه ابوبكر به هوش آمد و اولين سخني كه به زبان آورد فرمود: محمد چه شد؟ پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم چه شد؟ وهمچنان تكرار مي كرد: محمد چه شد؟

وچون مطلع شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ابي ارقم برگشته هست همراه مادرش به اونجا رفت وقتي مطمئن شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم سالم هست از او خواست كه مادرش را به اسلام دعوت دهد، پيامبر صلي الله عليه وسلم مادر ابوبكر را به اسلام دعوت داد واو بلافاصله اسلام را پذيرفت وابوبكر رضي الله عنه بسيار شادمان و احساس خوشبختي نمود.
حضرت علي رضي الله عنه به شجاعت ابوبكر رضي الله عنه شهادت داده هست.

هنگامي كه ازاو پرسيده شد كه دليرترين امت نزد شما چه كسي هست؟ فرمود: ابوبكر رضي الله عنه، چون در جنگ بدر وقتي براي پيامبر صلي الله عليه وسلم سايباني ساختيم وفرموديم: چه كسي حاضر هست كه همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بنشيند تا مشركين گزندي به ايشان نرسانند،‌ سوگند به خدا جز ابوبكر رضي الله عنه هيچ كس حاضر نشد.

ابوبكر شمشير كشيد ودر كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاد وهيچ كس از مشركين جرأت نداشت كه به سايشان پيامبر صلي الله عليه وسلم برود از اينرو مي دانم ابوبكر رضي الله عنه دليرترين امت هست
[11].

وفات
ابوبكر رضي الله عنه وصيت كرد كه همسرش اسماء بنت عميس به كمك فرزندش عبدالرحمن او را غسل بدهند، در آخرين لحظات زندگي اش مثني بن حارثه از عراق آمد وخبر پيروزيهاي مسلمين را در اونجا به اطلاع ابوبكر رضي الله عنه رساند در شامگاه دوشنبه هشتم جمادي الاول سال سيزدهم هجري ابوبكر رضي الله عنه جان به جان آفرين سپرد.
رحمت خدا بريار غار ودوست باوفا وصادق پيامبر باد.

[1]مهمترين مراجع مورد هستفاده در نوشتن سيرت ابوبكر صديق (رضي الله عنه) عبارتند از: سيرت ابن هشام – صحيح بخاري – صحيح مسلم و تاريخ الخلفاء.


[2]صحيح بخاري، فضائل الصحابة.


[3]تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 43-42.
[4]تاريخ الخلفاء، ص 43-42.


[5]سيره ابن هشام.
[6]تاريخ الخلفاء، ص 35.
[7]بخاري از عروه بن الزبير.
[8]حاكم در مستدرك از عايشه با سند خوب روايت كرده هست.


[9]به روايت ترمذي از ابوهريره.
[10]صحيح بخاري وصحيح مسلم.


[11]تاريخ الخلفاء با اندكي تصرف، ص 45-44.

51:

افسانه اجماع بر خلافت ابو بکر



افسانه اجماع
سلام بر دوستان
بر اونیم که ببینیم که آیا در انتخاب ابوبکر بعنوان خلیفه ، آیا اجماعی بوده هست یا خیر ؟

از جمله احادیثی که اهل سنت به اون مبنی بر صحت اصل اجماع ، به اون هستناد مینمايند این هست که پیامبر فرمودند : لا تجتمع امتی علی الخطاء یا لا تجتمع امتی علی الضلاله .

گذشته از بررسی سند این حدیث که آیا صحیح هست یا جعلی ، در این حدیث لفظ ( امت ) اضافه شده بر ( یای متکلم ) افاده عموم میکند یعنی معنای حدیث این هست : " تمام امت من ، اجتماع بر خطا و گمراهی نمینمايند ".

پس بنابر این حدیث تمام امت پیامبر در امر خلافت ذی نفع هستند.

و لذا سپس وفات ( و یا شهادت) ایشان می بایستی تمام امت اسلامی ( در اون وقت ) جمع میشدند و شور نموده و فردی کامل را برای رهبری و جانشینی انتخاب میکردند.

ولی آیا این چنین شد ؟؟!!!!!


آیا رفتن گروهی از مهاجرین و انصار و از طرف قریش هم 3 نفر ( ابوبکر ، عمر ، ابوعبیده گورکن ) مصداق اجماع هست ؟

قصد توضیح دادن جریانات سقیفه را ندارم.

بلکه در این تاپیک بر اونم که فقط اشاراتی کوچک به روایات و مطالب مخفی در تاریخ اهل سنت بکنم که ندانستن اونها سبب کج فهمی و جهالت برخی از برادران اهل سنت شده هست.



چه کسانی از بیعت خودداری کردند ؟
* تاریخ الیعقوبی ؛ ج2 ص124 : تخلف عن بیعة أبی بکر قوم من المهاجرین والأنصار ، ومالوا مع علی بن أبی طالب ، منهم : العباس بن عبد المطلب ، والفضل بن العباس ، والزبیر بن العوام بن العاص ، وخالد بن سعید ، والمقداد بن عمرو ، وسلمان الفارسی ، وأبو ذر الغفاری ، وعمار بن یاسر ، والبراء بن عازب ، وأبی بن کعب .
* تاریخ أبی الفداء ؛ ج1 ص197 : وکذلک تخلف عن بیعة أبی بکر أبو سفیان من بنی أمیة ، ثم إن أبا بکر بعث عمر بن الخطاب إلى علی ومن معه لیخرجهم من بیت فاطمة رضی الله عنها و قال .....

.
* تاریخ الطبری ؛ ج 2 ص 443 : حدثنا ابن حمید قال حدثنا جریر عن مغیرة عن زیاد بن کلیب قال أتى عمر بن الخطاب منزل علی وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین فقال والله لأحرقن علیکم أو لتخرجن إلى البیعة فخرج علیه الزبیر مصلتا بالسیف فعثر فسقط السیف من یده فوثبوا علیه فأخذوه .* الامامة والسیاسة ( ابن قتیبة الدینوری ، تحقیق الزینی - ج 1ص 18 ) و ( تحقیق الشیری – ج1 ص28) : وأما علی والعباس بن عبد المطلب ومن معهما من بنی هاشم فانصرفوا إلى رحالهم ومعهم الزبیر بن العوام ، فذهب إلیهم عمر فی عصابة فیهم أسید بن حضیر وسلمة بن أسلم ، فقالوا : انطلقوا فبایعوا أبا بکر ، فأبوا ، فخرج الزبیر بن العوام رضی الله عنه بالسیف ، فقال عمر رضی الله عنه : علیکم بالرجل فخذوه فوثب علیه سلمة بن أسلم ، فأخذ السیف من یده ، فضرب به الجدار ، وانطلقوا به فبایع وذهب بنو هاشم أیضا فبایعوا .


نظر خلیفه دوم ( عمر ) در مورد بیعت چه بوده هست ؟
حین توفى اللّه نبیّه صلى اللَّه علیه وسلم أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما .

المعجم‏الأوسط ج 7 ص 370 ، الجامع الصغیر للسیوطی ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ج 1 ص 157 ، سیر أعلام النبلاء ج 4 ص 311 ؛ تذکرة الحفاظ ج 1 ص 87 ، عن الشعبی ولیس فی سنده موسى بن عبیدة .

‏ صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا.

آیا بیعت گرفتن از روی اجماع ( راحتی خیال، آرامش و اختیار ) بود یا به زور ؟
واذاً قائل آخر یقول : قد بویع أبوبکر فلم ألبث وإذاً أنا بأبی بکر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبیدة وجماعة من أصحاب السقیفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانیّة لایمرّون بأحد إلّا خبطوه وقدّموه فمدّوا یده فمسحوها على ید أبی بکر یبایعه شاء ذلک أو أبى.

یعنی : از براء بن عازب یکى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، نقل کرده که پس از سقیفه ، عمر و ابو عبیده ، گروه ( چماق به دست ) را دیدم که ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر کس مى‏رسیدند وى را کتک مى‏زدند و به زور دست او را گرفته ، بعنوان بیعت ، چه بخواهد و چه نخواهد ، بر روى دست ابوبکر مى‏کشیدند.

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی ج1 ص219



آیا آمدن برخی از قبایل و عشیره ها، برای بیعت ، تصادفی بود یا از روی نقشه قبلی ؟
فکان عمر یقول : ما هو إلّا أن رأیت أسلم ، فأیقنت بالنصر.

(در واپسین لحظات سقیفه ) وقتى چشم عمر به قبیله اسلم افتاد ، فریاد برآورد که : دیگر پیروزى ما قطعى شد .

تاریخ الطبرى : ج 2 ، ص 459
آیا تاکنون به نقشى که بنو امیه در قضیه بیعت داشتند فکر کرده ایم؟ که چگونه مى‏شوددر اون موقعیت اونچنانى شهر مدینه ، با یک اشاره عمر بن خطاب تمامى بنو امیه برخیزند وبا ابوبکر بیعت مى‏نمايند .
قال لهم عمر : ما لی أراکم مجتمعین حلقاً شتّى ، قوموا فبایعوا أبا بکر ، فقد بایعته وبایعه الأنصار ، فقام عثمان بن عفان ومن معه من بنی أمیة فبایعوه ، وقام سعد و عبد الرحمن بن عوف ومن معهما من بنی زهرة فبایعوه .

الامامة والسیاسة با تحقیق الشیری ج 1 ص 28 ، با تحقیق الزینیج 1 ص 18.
کسانی که بیعت نکردند ، چه کسی را لایق خلافت میدانستند ؟
( قال الزبیر) وکان عامّة المهاجرین وجلّ الأنصار لا یشکّون أنّ علیّاً هو صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم.

زبیر فرمود : عموم مهاجرین و بخش عمده انصار ، شبهه‏اى نداشتند که خلیفه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم همان على بن ابى طالب علیه السلام هست :

الأخبار الموفّقیات : ص 580 .

شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید : ج 6 ، ص 21
.

یعقوبى در تاریخ خود مى‏گوید : وکان المهاجرون والأنصار لا یشکّون فى علی.

یعنی : تمام مهاجرین و انصار ، در اینکه على خلیفه هست ، شکّى نداشتند .

تاریخ یعقوبى : ج 2 ، ص 124 ، باب خبر سقیفة بنى ساعدة .
نظر علمای اهل سنت در مورد اجماع بر خلافت ابی بکر چیست ؟
* ماوردى شافعى ( متوفّاى 450 ) و ابویعلى حنبلى ( متوفّاى 458 ) به صراحت فرموده‏اند :

فقالت طائفة : لاتنعقد إلّا بجمهور أهل العقد والحلّ من کلّ بلد ، لیکون الرضا به عامّاً ، والتسلیم لإمامته إجماعاً ، وهذا مذهب مدفوع ببیعة أبی بکر -رضی اللّه- عنه على الخلافة باختیار من حضرها ، ولم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها .

در بیعت ابوبکر ، اجماعى در کار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف هست .



الأحکام السلطانیّة لماوردى ص 33 ، الأحکام السلطانیّة لأبی‏یعلى محمد ابن الحسن الفراء ، ص 117

* تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرین در انعقاد بیعت ابوبکر دخالت داشتند و حال اون‏که مفسّر بزرگ اهل سنت قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منکر اون هست و مدّعى هست که خلافت ابوبکر فقط به واسطه بیعت عمر منعقد گردید .

فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلک ثابت ، ویلزم الغیر فعله ، خلافاً لبعض الناس حیث قال : لا ینعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد ، ودلیلنا : أنّ عمر ( رض ) عقد البیعة لأبی بکر.


جامع أحکام القراون ، ج 1 ، ص 272 - 269 .

.

* امام الحرمین ( متوفّاى 478 ) هستاد غزالى ، منکر اون هست! و مى‏گوید :

اعلموا أنّه لا یشترط فی عقد الإمامة ، الإجماع ، بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها ، والدلیل علیه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبی بکر ابتدر لإمضاء أحکام المسلمین ، ولم یتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة فی الأقطار ، ولم ینکر منکر .

فإذا لم یشترط الإجماع فی عقد الإمامة ، لم یثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحکم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد.


در تشکیل امامت ، نیازى به اجماع نیست ، همان‏گونه که در امامت ابوبکر بدون اون‏که اجماعى در میان باشد وقبل از اون‏که خبر امامت اون در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد ، حکم‏ها امضا گردید و بخشنامه‏ها صادر شد و در پایان نتیجه مى‏گیرد که : امامت با تأیید یک نفر از اهل حلّ و عقد تشکیل مى‏گردد .

الإرشاد فی الکلام ، ص 424 ، باب فی الاختیار وصفته وذکر ما تنعقد الإمامة .

.




* عضدالدین ایجى ( متوفّاى 756 ) صاحب کتاب « المواقف » و از پایه‏گذاران کلامى اهل سنّت ، منکر اون هست و به صراحت مى‏گوید :

وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختیار والبیعة ، فاعلم أنّ ذلک لا یفتقر إلى الإجماع ، إذ لم یقم علیه دلیل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد کاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم فی الدین اکتفوا بذلک ، کعقد عمر لأبی بکر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان.

هیچ دلیل عقلى و نقلى بر اعتبار اجماع در کار نیست و همین‏که یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد اقدام به بیعت نمایند ، امامت تشکیل مى‏شود ، همان‏گونه‏اى که امامت ابوبکر با بیعت عمر وامامت عثمان با بیعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گردید .
و جالب اینجا هست که وى اضافه مى‏کند :


؛ ولم یشترطوا اجتماع مَن فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمّة .

هذا ولم ینکر علیه أحد ، وعلیه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا.


در امامت ابوبکر ، اجتماع امت مدینه را هم لازم ندیدند تا چه رسد به اجتماع تمام امّت

المواقف فی علم الکلام ، ج 8 ، ص 351

* ابن عربى مالکى ( متوفّاى 543 ) از دیگر شخصیّت‏هاى بزرگ اهل سنّت مى‏گوید :

لا یلزم فی عقد البیعة للإمام أن تکون من جمیع الأنام بل یکفی لعقد ذلک إثنان أو واحد.

در انتخاب امام ، نیاز به حضور تمام امت در انتخابات نیست ، بلکه با شرکت یک یا دو نفر ، انتخابات صورت مى‏گیرد .

شرح سنن الترمذى ، ج 3 ، ص 229
در پایان به نظر ابن حزم اوندلسی توجه کنید .

کلام او مهر ابطالی هست بر دهان یاوه گویان و مدعیان اجماع.



ولعنة اللّه على کلّ إجماع یخرج عنه على بن أبى طالب ومن بحضرته من الصحابة لعنت و نفرین خداوندى بر اون اجماعى که جاى على و یارانش در اون ، خالى باشد المحلى : ج 9 ، ص 345 ، با تحقیق احمد محمد شاکر ، چاپ بیروت - دارالفکر .

52:

حکایتی از بحث های شیعه و سنی

1.یکی از دوستان و شیعیان علی (ع) به راهی میرفت و اتفاقا در راه با مرد سنی مصاحب و همسفر گردید ، مرد سنی شروع کرد فضائلی را از برای عمر بیان کردن که بدین وسیله مرد شیعه را مائل به مرام خویش گرداند ، 1- مرد سنی فرمود : از پیغمبر (ص) نقل شده که فرمودند : ان ابابکر و عمر سیدی کهول اهل الجنة ، یعنی ابوبکر و عمر دو نفر از بزرگان و پیرمردان اهل بهشت میباشند ، مرد شیعه جواب داد قطعا این حدیث دروغ صرف هست زیرا یکنفر پیرمرد را در بهشت راه نمی دهند تا اینکه ابوبکر و عمر دو نفر از بزرگان و پیرمردان اهل بهشت باشند ، بلکه اهل بهشت جوان و سالم و بدون غصه و غم دائما از نعمتهای بهشتی التذاذ میبرند و اگر چنین حدیثی از پیغمبر نقل شده باشد میخواسته بفرماید ابوبکر و عمر را به بهشت راه نمی دهند چون پیرانرا به بهشت راهی نیست ، بلکه اونانکه اهل بهشت باشند خداوند اونها را به سن جوانی در میآورد و وارد بهشت میکند ، پس عمر و ابوبکر که به سن پیری باقی می مانند در بهشت اونها را راه نخواهند داد ولکن جهنم پیرانرا به آغوش باز می پذیرد و در بر می گیرد.



2.مرد سنی فرمود : من خودم در چند شب پیش خواب دیدم که عمر سوار بر ناقه بهشتی هست و مهار ناقه را علی به دوش گرفته و به طرف بهشت می کشاند ، مرد شیعه جواب داد اگر مولا علی (ع) ساربان شتر عمر بشود ، میداند شتر را کجا بخواباند و هرگز علی راضی نمی شود که ابوبکر در جهنم تنها باشد و رفیق صمیمی او عمر را در بهشت ببرد که به هر دو اونان بد بگذرد ، بلکه شتر را کنار تابوتی که ابوبکر ( در جهنم ) در او مسکن دارد می خواباند تا اینکه این دو نفر رفیق زود به هم رسند زیرا علی (ع) بین دو دوست جدایی نمی اندازد.



3.مرد سنی فرمود آیا نه چنان هست که احترام پدرزن بر هرکس مثل احترام پدر حقیقی او لازم هست و ابوبکرو عمر دو پدر زن بودند از برای پیغمبر اسلام و احترام اونها را پیغمبر نگاه میداشت ، مرد شیعه جواب داد : این فضیلت از برای شیخین ثابت هست و احدی منکر نیست و از همین جهت احترام اونان بوده که در تمام غزواتیکه ( جنگ ) اونها شرکت میکردند به مجرد اونکه احتمال شکست خوردن داده میشد ، پیغمبر اکرم به اونها اشاره میکرد که فرار کنید و لذا اونها اول شخص فراری و آخر نفر مراجعت نماينده بوده اند ولکن چون اجازه فرار به علی نمیداد لذا ننوشته اند که اون در یک غزوه فرار نموده باشد ، بلکه هرچند زخم بر بدن پیغمبر وارد می آمد چندین برابر اون بر جسم علی (ع) اصابت میکرد زیرا پیغمبر علی را به منزله سپر بدن خویش برنامه داده بود ، مرد سنی از این جواب خوشش آمد و او را چند مرتبه تحسین کرد.



4.مرد سنی فرمود ابوبکر بر عمر هم فضیلت دارد زیرا او اصحاب غار پیغمبر هم بوده و خداوند در قراون به این فضیلت از برای ابوبکر اشاره کرده در اونجا ایکه میفرماید ثانی اثنین اذهما فی الغار یعنی دومین از اونها ایکه در غار بودند و مراد از دومین در آیه قطعا ابوبکر هست زیرا به غیر از ابوبکر کسی در غار حضور پیغمبر نبوده هست ، مرد شیعه جواب داد این فضیلت برای ابوبکر ثابت هست ولیکن من تعجب دارم با اینکه ابوبکر حضور پیغمبر بوده و میدانسته که خداوند حفظ جان اونها را میکند زیرا خداوند به پیغمبرش وعده داده بود که دین اسلام ترقی خواهد کرد و شهر مکه معظمه در تحت هستیلا و اقتدار شما خواهد واقع شد ، معذلک به قدری ابوبکر میترسید که پیغمبر او را تسلیت و دل داری میداد که آشوب نکند و از ترس صیحه نکشد که کفار متوجه گردند چنانچه خدا میفرماید : اذ یقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا یعنی پیغمبر اکرم از برای رفیق خود ابوبکر فرمودند اضطراب مکن زیرا خدا با ماست و حفظ جان ما را خواهد نمود.

اما درباره مولا علی ابن ابیطالب (ع) همه نوشته اند شبی که پیغمبر اکرم به او فرمود : چهل نفر از چهل طائفه امشب به قصد کشتن من در میان خانه خواهند ریخت و جان من به سختی در خطر هست مگر اونکه تو یا علی در بستر من بخوابی و من آهسته فرار نمایم ، علی (ع) عرض کرد اگر من در جای شما بخوابم جان شما سالم میماند ، فرمود : آری عرض کرد صد جان من فدای شما و پیغمبر از خانه بیرون آمد و علی (ع) در کمال آسودگی به جای اون خوابید و خداوند بمبیت علی بجای پیغمبر (ص) بر تمام ملائکه های آسمان فخریه کرد و جبرئیل و میکائیل را از برای حفظ جان علی (ع) فرستاد و بواسطه این فداکاری که از علی (ع) صادر گشت خداوند این آیه شریفه را در فضیلت علی (ع) فرستاد : و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله روف بالعباد ( سوره بقره آیه 207 ) یعنی بعضی از امت اند که جان خود را میفروشند از برای اونکه رضای خدای خویش جذب و تحصیل نمایند و خداوند نسبت به بندگان خویش مهربان میباشد.



5.مرد سنی فرمود این فضیلت شیخین را بس که در هر غزوه ( جنگ ) خود پیغمبر تشریف نمی بردند اجازه نمی دادند که ابوبکر و عمر هم شرکت نمایند مبادا اونکه آسیبی به اونان برسد ولکن در بسیاری از غزوات که خود پیغمبر تشریف نمی بردند علی را میفرستادند از برای اونکه باکی نداشتند به او صدمه وارد آید و جانش به خطر افتد مرد شیعه جواب داد این خود یکی از فضائل علی (ع) هست زیرا خداوند اونها ایکه در میدان جنگ با دشمن مبارزه مینمايند بر کسانیکه در منزل خود می نشینند فضیلت داده چنانچه در این آیه شریفه میفرماید قوله تعالی فضل الله المجاهدین علی القائدین درجة یعنی خداوند مردان مجاهد را بر کسانیکه شرکت در میدان جنگ نمینمايند فضیلت داده هست.



6.مرد سنی فرمود این فضیلت شیخین را بس که در جوار پیغمبر اکرم دفن شده اند و علی قبرش هزاران فرسخ از قبر پیغمبر دور هست ، مرد شیعه جواب داد دفن اونان در کنار پیغمبر خود یکی از اشکالات بزرگ هست بر اونها زیرا خداوند در کلام مجیدش میفرماید یا ایها الذین آمنوا لاتدخلوا بیوت النبی الا ان یاذن لکم یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید هرگز وارد منزل پیغمبر نشوید مگر اونکه شما را اذن بدهند پس عمر و ابوبکر را چون بدون اذن در خانه پیغمبر دفن نموده اند قطعا خلاف کرده اند و مکان اونان غصب خواهد بود.



7.مرد سنی فرمود اونها را ( ابوبکر و عمر ) را با اذن دو دختران اونان عایشه و حفصه دفن نمودند ، مرد شیعه فرمود : اولا بنابر نقل و فتوای خود ابوبکر که پیغمبران ارث به کسی نمی دهند و اونچه از اونها باقی بماند صدقه هست و باید در مابین تمام مسلمانها تقسیم شود حجره ایکه پیغمبر را در او دفن کردند مال تمام مسلمانها بوده و بسیاری از اونها راضی نبودند که عمر و ابوبکر در ملک اونها دفن شوند و ثانیا بنابر قول حق که ما ترک پیغمبر سپس اون ارث برده میشود می گوئیم فقط هشت یک اون حجره مال نه نفر زوجات اون بوده و هفت قسمت دیگر اون حجره به ارث به دخترش فاطمه (س) رسیده و اونمخدره هرگز راضی نبوده که ابوبکر و عمر را در ملک او پهلوی پدرش دفن نمایند و حق الارث دو عیال پیغمبر ، عایشه و حفصه هم که نه یک از هشت یک اون حجره باشد به مقدار دو وجب شاید بیش نبوده و اون هم بالاشاعه بوده و مفروض و تقسیم ننموده بودند که حق تصرف در او داشته باشند ، پس قطعا عمر و ابوبکر را در ملک غصبی دفن نمودند و واجب هست اونها را از قبر بیرون آورند و به جایی دیگر ببرند و دفن نمایند و الا همان زمین مغصوبه اونان را عذاب مینمايند ، پس اهل جماعت تسنن اگر میخواهند خدمتی به شیخین نمايند و اونها را از عذاب قبر برهانند ، باید هرچه زودتر قبر اونانرا بشکافند و جسد اونها را از قبر بیرون آورند و در کنار قبر عثمان در قبرستان یهودیها دفن نمايند که اکنون ( با برداشتن دیوار قبرستان یهودیها ) جزو آخر قبرستان بقیع گردیده هست.



منهاج السرور جلد 2 صفحه 226 الی صفحه 229

53:

سم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین

و اعتصمو بحبل الله جميعا و لا تفرقوا
عن جعفر بن محمد عليه السلام قال : نحن حبل الله الذي قال الله تعالى : واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا (العمدة : 35)
عن جابر عن أبي جعفر عليه السلام قال : آل محمد عليهم السلام هم حبل الله الذي أمر بالاعتصام به فقال: واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا (تفسير العياشى 1 : 194)

علی مع الحق و الحق مع علی

چند سوال از اهل سنت !
اين مطلب قابل اثبات هست که در هيچ مذهبي٬ به اندازه مذهب شيعه٬ حق سوال کردن برای عموم وجود ندارد و نيز در هيچ مذهبی اين قدر به سوالات و حتی شبهات خارجی و داخلی جواب داده نشده هست.

و تلاش علمای تشيع همواره بر محور جواب دادن به شبهات بوده هست.

مجموعه کوچک زير تلاش چند تن از برادران شيعه مان ٬ سوالات ما ٬شيعيان ٬ از اهل سنت هست در راستای اثبات بطلان اين فرقه ها.


1.

به این سخن امیرالمومنین در نهج البلاغه جواب دهید: «جای بسی حیرت و شفرمودی هست که ابوبکر در وقت حیاتش فسخ بیعت امت را درخواست می نمود ( و می فرمود : اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم ...

یعنی ای امت بیعت خود را از من فسخ کنید و مرا از خلافت عزل نمایید که من از شما بهتر نیستم و حال اون که علی علیه السلام در میان شماست ) ولی چند روز از عمرش مانده وصیت کرد خلافت را برای عمر ، این دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت نمودند.»
توضیحات :
- اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم

2.

چرا هنگامي که پيامبر در واپسين لحظات عمرخود قلم ودوات خواست تا چیزی بنویسد که سپس اون امت هرگز گمراه نشود، عمر فرياد زد که اين مرد را رها کنيد همانا هذيان مي گايشاند! و کتاب خدا براي ما کافي هست .اما هنگام وصیت ابوبکر به خلافت عمر در حالي که ابوبکر ابوبكر هنگام نوشتن وصيّت در اثر شدت بيمارى بيهوش گرديد و پس از اونكه به‏هوش آمد دنباله وصيت را نوشت ، كسى به وى نفرمود درد بر او غلبه كرده و يا هذيان مى‏گايشاند، و سخنش نافذ وصحيح هست و هذيان نمی گايشاند؟
توضیحات:
- ايتوني بدوات وبياض لاکتب لکم کتابا لن تضلّو بعده ابدا.
- دعو الرّجل ان الرّجل ليهجر!حسبنا کتاب الله.

(صحيح بخاري؛باب کتابه العلم من کتاب العلم؛جلد 1؛ص22 - مسند احمد؛ تحقيق احمد محمد شاکر؛ حديث 2992 - طبقات ابن سعد؛ج2 ؛ص244 ؛چاپ بيروت)
-لما حضرت أبا بكر الصديق الوفاة دعا عثمان بن عفان فأملى عليه عهده ، ثم أغمي على أبي بكر قبل أن يملي أحدا فكتب عثمان عمر بن الخطاب ، فأفاق أبو بكر فقال لعثمان كتبت أحدا ؟ فقال : ظننتك لما بك وخشيت الفرقة فكتبت عمر بن الخطاب فقال : يرحمك الله ، أما لو كتبت نفسك لكنت لها أهلا.

كنز العمال ج 5 ص 678، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 39 ص 186 و ج 44 ص 248 راجع: تاريخ الطبرى 2 / 353 ط دار الكتب العلميّة - بيروت، سيرة عمر لابن الجوزى: 37 وتاريخ ابن خلدون: 2 / 85.

3.

اگر مخالفت عده ای با جانشینی یک نفر، موثر نیست چرا خلافت ابوبکر و گرفتن حق علی (علیه السلام) را اینگونه توجیه می کنید که عده ای از صحابه با جانشینی علی مخالف بودند و اگر مخالفت با جانشینی موثر هست چرا ابوبکر به حرف عده اي از صحابه که با خلافت عمر مخالف بودند، اعتنايي نکرد ؟
توضیحات:
-یعقوبي؛جلد 2؛صفحه 115 - الکامل؛جلد 2؛ص 163 - طبري؛جلد 2؛ص 618 - الامامه والسياسه؛جلد1؛ ص 19 - تاريخ الخلفا؛ص55

4.

چه شد که پيامبر – نعوذبالله - به فکرش نرسيد و نتوانست براي خود جانشين مشخص کند اما ابوبکر به عقلش رسید و این کار را کرد ؟

5.

اگر ابوبکر فرموده هست: « اگر خداوند روز قيامت از من از جانشين بپرسد؛خواهم فرمود بهترين اهل اونها را بر اونها والي برنامه دادم » مي پرسيم پيامبر – بر فرض مذکور - جواب خدا را در مورد عدم انتخاب جانشين چه خواهد داد؟

6.

چرا علارغم اینکه متعالی و منزه بودن خدا از دیده شدن توسط مخلوقات، از اصول بدیهی توحید هست و در قراون به صراحت آمده هست که دیدن خدا ممکن نیست، بخاری و مسلم و بسیاری از علمای بزرگ اهل سنت معتقد به دیده شدن خدا در روز قیامت هستند؟
توضیحات:
«لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر: او را هيچ چشمي نمي بيند وحال اونکه اوچشمها را مشاهده مي نمايد.(انعام 101)» و « وقال الذین لا یرجون لقاءنا لولا انزل علینا الملائکة او نری ربنا لقد هستکبروا فی انفسهم وعتو عتوا کبیرا.

یوم یرون الملائکة لا بشری یومئذ للمجرمین ویقولون حجرا محجورا :و اونان که اميد ديدار مارا نداشتند فرمودند چرافرشتگان بر ما نازل نشدند يا چرا ما خدا را با چشم نمي بينيم؟ همانا اونان در حق خايشانش راه تکبر ونخوت پيش گرفته وبه سرکشي وطغيان شديد شتافتند .روزي که فرشتگان راببينند مجرمان در اون روز بشارتي از فرشتگان نيافته وبه اونها گايشانند ممنوع ومحجور باشيد.

(فرقان 21 و 22)» و « وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ (اعراف 143)»

7.

اگر عمر خلیفه اسلام هست چرا حکم تیمم را نمی داند و آیه تیمم را که در قراون آمده بلد نیست؟
توضیحات:
- مردي نزد عمر آمد و فرمود:من جنب شده وآبي براي طهارت نيافته ام حكم نمازم چيست ؟عمر فرمود :نماز نخوان.پس عمار كه اين سخن راشنيده بود فرمود :اي اميرالمومنين!آيا به ياد نداري من وتودرسريه اي بوديم وجنب شده وآبي نيافته بوديم.پس تو نماز نخواندي ومن خود را در خاك غلطاندم ونماز خواندم.پس هنگامي كه جريان را براي رسول خدا فرمودم , فرمود كافي بود دو دستت را بر خاك بزني وبا اون صورت ودستانت را مسح كني..پس عمر (كه خشمگين شده بود) فرمود :عمار!از خدا بترس ! عمار فرمود :اگر بخواهي اين جريان را دوباره براي كسي تعريف نمي كنم.
- آيا عمر اين آيه را نشنيده بود كه:ان كنتم جنبا فاطهروا ...

فلم تجدوا ما’ فتيممواصعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم وايديكم منه......كه تمام دستور را داده هست.معني" اتق الله يا عمر" اين هست كه از من بترس و عمار فرمود به كسي نخواهم فرمود يعني نخواهم فرمود تو حكم نمازت را نمي دانسته اي...
- لازم به ذكر هست خود همين عمر ! پس از رحلت رسول اكرم فرياد برآورده بود : حسبنا كتاب الله.كتاب خدا براي ما كافي هست.( الجمع بين الصحيحين ,حديث دوم)

8.

چرا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم در بستر بيمارى فرمودند: «دوات وقلم بياوريد تا چيزى برايتان بنايشانسم كه هرگز گمراه نشايشاند»، عمر فرمود: «درد بر اوغلبه كرده وكتاب خدا ما را بس هست» ؟ در حالیکه خدا در قزاون می فرماید : پیامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گايشاند و تمام سخنان نیست مگر وحی که به او وحی شده هست.

9.

آیا این که عمر فرمود: كتاب خداوند براى ما كافى هست «حسبنا كتاب اللّه»، مخالفت عملى او با سنّت رسول اكرم نيست؟
- چون سخن رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم كه فرمود: چيزى بنايشانسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد «لن تضلوا بعدى» مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود؛ بلكه داراى اهميت ايشانژه بود و از بهترين شاخصه‏ها و مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت.

10.

آيا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم ، مخالفت با قراون نيست كه مى‏گايشاند: از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (الحشر: 7)

11.

آيا امتی در كنار بستر رسول اكرم سر و صدا كردند و اختلاف كردند، مخالفت با قراون نكردند كه از هر گونه سرو صدا در كنار حضرت، نهى نموده و اون را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند: «يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون» (حجرات: 2 )

12.

آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اكرم مخالفت با قراون نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم امر پيامبر باشند، و كسانى را كه نظر حضرت را نمى‏پذيرند، مؤمن نمى‏داند: «فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ايشانسلموا تسليماً» (النساء : 65)

13.

آيا ممانعت از نوشتن چیزی توسط پيامبر گرامى که تصميم داشت چيزى بنايشانسد كه مانع ضلالت و گمراهى امت باشد ، عامل ضلالت و گمراهى نشد؟ آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا ضلالتى صورت گرفته و منكر اون هستيد؟ و اگر قبول داريد، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى، جز انحراف از امر خلافت منصوص مى‏دانيد؟

14.

اینکه ابن عباس از اين قضيه بعنوان يك رزيه و فاجعه و مصیبت جانگداز نام مى‏برد و گریه می کند، چه معنايى دارد و عامل اون کیست؟
-« إنّ الرزيّة كلّ الرزيّة ما حال بين رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولَغَطهم» صحيح البخارى كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة باب كراهية الخلاف ج 8 ص 161 .

15.

رسول اكرم با اينكه مفتخر به «إنّك لعلى ایجاد عظيم» مى‏باشد، اونچنان از اين برخورد مورد اذيت برنامه گرفت و غضبناك شد که دستور داد همه از خانه او بيرون بروند.

اين كار صحابه، با آيه شريفه «إنّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً» (الأحزاب : 57) چگونه قابل جمع هست؟
- « فلمّا أكثروا اللغط والاختلاف عند النبى قال لهم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قوموا (عنّى)» صحيح البخارى ج 7 ص 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى .

16.

از این دو جمله چه نتیجه ای می گیرید : 1- پيا مبر اكرم فرمودند: فاطمه پاره تن من هست ، هر كس او را بيازارد مرا آزرده هست وهر كه مرا بيازارد خدا را آزرده هست.

2- بخاری می گوید : «فاطمه در حالت خشم وغضب ابي بكر را ترك فرموده وبر او غضبناك ماند وبا او حرف نزد تا وفات نمود، اونگاه علي بر او نماز گزارد وشبانه دفنش نمود و ابوبكر را خبر نكرد كه بر جنازه حاضر شود ونماز گزارد».

و ابن قتيبه دينوري می گوید: «فاطمه در بستر بيماري به ابوبكر و عمر فرمود: همانا من خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما مرا آزردید و من از شما راضی نیستم و هنگام دیدار پیامبر از شما شکایت خواهم کرد.» و ادامه می دهد : «فاطمه بر ابوبکر غضب کرد و (وهجرته الي ان ماتت»)
- بخاري در مسلم ، محمدبن يوسف گنجي شافعي در باب 99كفايه :./ابو محمد عبد الله ابن مسلم بن قتيبه دينوري در صفحه 14الامامه والسياسه



17.

آيا تعيين خليفه كار خوبى هست يا نه؟ اگر خوب هست چرا مىگايشانيد پيامبر خليفه تعيين نكرد؟ اگر بد هست چرا ابوبكر و عمر اين كار را كردند؟

18.

متقى هندى اين حديث را از عمر نقل مى كند كه فرمود: «هيچ امتى پس از پيامبرش با هم اختلاف نكردند مگر اين كه گروه باطل اونها بر گروه حق پيروز شدند.
- (ما اختلفت امة بعد نبيها الا ظهر أهل باطلها على أهل حقها، كنز العمال 1 / 283، حديث 929، كتاب الاعتصام بالكتاب و السنة).
¬
19.

اگر نحوه بيعت گيرى و انتخاب خليفه در سقيفه صحيح بود، چرا عمر اون را «فلتة» (يعنى كار ناگهانى و بدون تدبير و فكر) ناميد؟
- (صحيح البخارى، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا، 8 / 585، در ضمن يك حديث طولانى).

20.

اگر بيعت با كسى بدون مشورت جايز هست چرا عمر تهديد به قتل كرد و فرمود: «اگر سپس اين كسى چنين كارى كند بيعت كننده و بيعت شونده كشته خواهند شد» و اگر حرام هست و موجب مهدور الدم شدن، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد و جارى نمى دانيد؟
- (صحيح البخارى، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا، 8 / 585، در ضمن يك حديث طولانى).

21.

اگر هدف و نظر پيامبر در مسأله خلافت، تعيين ابوبكر با عمر بود چرا اونان را در مرض رحلتش كه قبلاً پيش بينى نزديك شدن رحلتش را نيز فرموده بود، اونان را اعزام به جبهه تحت فرماندهى اسامه نمود و تأكيد فراوان هم بر حركت اون لشكر مى فرمود؟

22.

اگر ابوبكر دستور حضرت را عمل مى كردند و همراه لشكر اسامه از شهر بيرون مى رفتند مسلماً شخص ديگرى خليفه مى شد، بنابر اين اطاعت نكردن از فرمان پيامبر زمينه اجراى وعده الهى شد؟

23.

عقل مى گايشاند براى فرماندهى لشكر بايد تواناترين و مديرترين و شجاعترين انتخاب شود، چرا پيامبر اونها را فرمانده يك گروه اعزامى براى جهاد برنامه نداد و اسامه را فرمانده و اونان را فرمانبر برنامه داد و اونها را لايق در اين فرماندهى ندانست؟ چگونه كسى كه براى فرماندهى لشكر سزاوار نيست، براى جانشينى پيامبر كه مقامى هست بسيار بالاتر، لايق باشد.

24.

شما مى گايشانيد حضرت على خلفا را قبول داشت و حال اونكه عمر مى گايشاند: حضرت على ما را دروغگو و گنهكار و نيرنگ باز مى دانست؟ شما راست مى گايشانيد يا عمر؟
- (صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير، باب الفىء، در ضمن يك حديث طولانى).

25.

خليفه دوم شش نفر را تعيين كرد و فرمود اينها از ميان خود يك نفر را انتخاب كنند، يعنى هر يك از اينها لياقت رهبرى امت اسلامى و جانشينى پيامبر را دارند، بعداً فرمود: اگر كسى از اونها مخالفت كرد، گردنش را بزنيد! چگونه كسى كه لياقت خلافت دارد جايز القتل مى شود؟

26.

آيا صحابى بودن امر اختيارى هست يا نه؟ اگر اختيارى نيست چرا ارزش كار صحابه به خاطر يك امر غير اختيارى بيشتر بلكه چندين برابر ديگران باشد؟ آيا با حكيم بودن خداوند سازگار هست؟
- (عن ابى سعيد الخدرى رضى الله عنه قال قال النبى صلى الله عليه و سلم: لا تسبوا أصحابى فلو أن أحدكم أنفق مثل أحد ذهبا ما بلغ مد أحدهم و لا نصيفه).
- صحيح البخارى، كتاب فضائل أصحاب النبى صلى الله عليه و سلم، باب قول النبي صلى الله عليه و سلم لو كنت متحذا خليلا قاله ابو سعيد.

5 / 67؛ و صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابة، باب تحريم سب الصحابة رضى الله عنه 4 / 1967).

27.

تنها ديدن و رؤيت پيامبر چه تأثيرى دارد كه هركس ايشان را ديده عادل و مانند ستاره وسيله هدايت شده هست؟

28.

شما مى گايشانيد همه صحابه عادل بوده اند و بخارى مى گايشاند: وليد بن عقبه صحابى شراب خورد، آيا شما دروغ مى گايشانيد يا بخارى؟ و يا شراب خوردن و معصيت و نافرمانى خدا به عدالت ضررى نمى زند؟
- (صحيح بخارى، كتاب فضائل اصحاب النبى باب مناقب عثمان بن عفان، 5 / 75 ، طبع دار القلم، بيروت)

29.

شما مى گايشانيد خداوند گناهان صحابه را مثل فرار از جنگ احد بخشيده هست.

آيا اگر يك قاتل يا دروغگو و شرابخوار را خداوند بخشيد، معنايش اين هست كه او گناه نكرده و هميشه عادل بوده هست؟ اگر چنين نيست فرضاً خداوند گناهان برخى صحابه را بخشيده باشد چگونه اين بخشش سبب عدالت اونان و پذيرش همه نقلهاى اونان و حجيت نقل اونان مى شود؟

30.

شما مى گايشانيد همه صحابه (يعنى مسلمانانى كه پيامبر را ديده اند) راستگو بودند و تمام روايات اونها را از پيامبر بدون تحقيق مى پذيرند، در حالى كه قراون مى گايشاند: بعضى از مسلمانها (از صحابه) به همسر پيامبر نسبت رابطه نامشروع دادند.

آيا اون گروه از صحابه راستگو بودند؟ يا دروغگو بودند؟
- قوله تعالى: (ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم) نور / 11

31.

قراون مى گايشاند: «اگر فاسقى خبرى را براى شما آورد درباره اش تحقيق كنيد» )(يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا) حجرات / 6).

مفسرين و محدثين شما مى نايشانسند اين آيه به مناسبت دروغى نازل شد كه وليد بن عقبه (صحابى) به پيامبر اكرم فرمود.

آيا دروغگو بودن وليد بن عقبه را مى پذيريد؟ يا مفسرين و محدثان خود را دروغگو مى دانيد؟ يا اينكه مى گايشانيد تمام صحابه راستگو بوده اند و نعوذ بالله قراون كريم ...

؟
-(روح المعانى، الآلوسى، ذيل آيه شريفه از احمد و ابن ابى الدنيا و الطبرانى و ابن منده و ابن مردايشانه به سند جيد حديثى به همين معنا نقل مىكند، 16 / 144؛ و صحيح بخارى، كتاب الشهادات، باب تعديل النساء بعضهن بعضاً به نقل از عايشه حادثه را نقل مىكند 4 / 347)

32.

شما مى گايشانيد پيامبر فرمود: «أصحابى كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم» اصحاب من مانند ستارگان اند، از هركدام پيروى كنيد هدايت مى شايشاند.

و در صحيح بخارى نوشته وليد بن عقبه صحابى بود و شراب خورد، عثمان دستور داد او را هشتاد تازيانه زدند.(صحيح بخارى، كتاب فضائل أصحاب النبي ، باب مناقب عثمان بن عفان 5 / 75، عثمان در اين زمينه مى فرمود: (اما ما ذكرت من شأن الوليد فسنأخذ فيه بالحق ان شاء الله ثم دعا علياً فأمره ان يجلده فجلده ثمانين)) از شما مى پرسيم: آيا به نظر شما اگر كسى از او پيروى كند و شراب بخورد هدايت شده هست.


33.

با توجه به سوال 34 ، خالد بن وليد صحابى مالك بن نايشانره را كشت و همان شب با زنش زنا كرد.

آيا اگر كسى به او اقتدا كند و با زن امت زنا كند به نظر شما هدايت شده هست؟
- (الكامل في التاريخ، حوادث سنة 11، حديث السقيفة و خلافة ابى بكر 2 / 359)

34.

با توجه به سوال 34 ، قراون مجيد در سوره جمعه مىفرمايد: «جمعى از صحابه نماز جمعه را ترك كردند و سراغ تجارت و لهو و لعب رفتند و پيامبر را تنها گذاشتند.

آيا اگر مسلمانان به اونها اقتداء كنند و به جاى نماز جمعه سراغ لهو و لعب (خوانندگى و نوازندگى) بروند، به راه هدايت رفته اند؟
- (قوله تعالى: (و اذا رأوا تجارة أو لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما قل ما عند الله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين) جمعه / 11).

35.

با توجه به سوال 34 ، قراون مى گايشاند: «جمعى از صحابه از جنگ احد و حنين فرار كردند و هر چه پيامبر اونها را صدا زد توجه نكردند.

آيا به نظر شما اگر كسى به اونها اقتدا كند و از جنگ و جهاد فرار كند هدايت يافته هست؟
- (قوله تعالى: (اذ تصعدون و لا تلوون على أحد و الرسول يدعوكم فى اخريكم فأثابكم غما بغم لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما أصابكم و الله خبير بما تعملون) آل عمران / 153).

36.

با توجه به سوال 34 ، سعد بن عباده انصارى كه از صحابه بشمار مى آمد هرگز با ابوبكر بيعت نكرد، يعنى او را به خلافت قبول نداشت، چرا كسانى را كه خلافت ابوبكر را قبول ندارند و پيرو سعد بن عباده می باشند، هدايت يافته نمى دانيد؟
- (عسقلانى در كتاب الاصابة فى تمييز الصحابة در شرح حال سعد مى گايشاند: «قصته فى تخلفه عن بيعة ابى بكر مشهورة» جريان عدم بيعت سعد با ابوبكر مشهور و معروف هست.

3 / 80 و الكامل في التاريخ، حوادث سنه 11 ، حديث السقيفة و خلافة أبى بكر 2 / 331)
37.

با توجه به سوال 34 ، صحيح بخارى نقل مى كند: «عده اى از صحابه با هم دعوا و نزاع نمودند و با دست و چوب و لنگ كفش به جان هم افتادند.

آيا اگر مسلمانان امروز نيز به جان هم بيفتند و چوب و لنگ كفش نثار يكديگر كنند نجات يافته و هدايت شده اند؟
- (صحيح بخارى، كتاب الصلح، باب ما جاء في الاصلاح بين الناس، حديث 1 و 2، 4 / 360).

38.

با توجه به سوال 34 ، عمر به صحابى اهل بدر (حاطب بن ابى بلتعه) ناسزا فرمود و او را منافق ناميد.

بنابر اين سب و ناسزاگايشانى به صحابه، پيروى از عمر هست كه او نيز صحابى بوده و پيروى از او موجب هدايت هست!
- (اسد الغابه في معرفة الصحابة، لابن الاثير، ترجمه حاطب بن ابي بلتعة، 1 / 361

39.

عايشه يكى از صحابيه بود و به عثمان صحابى و خليفه سوم اهانت مى كرد و او را «نعثل» مى ناميد.(نعثل به كفتار فرموده مى شود و نيز نام يك فرد يهودى بود) هدفش هركدام كه باشد يك ناسزا محسوب مىشود، پس پيروى از عايشه ام المؤمنين و اهانت به عثمان، راه هدايت هست!
- .

(تاريخ الطبرى، حوادث سنة 36، قول عائشة ـ رضى الله عنها ـ و الله لأطلبن بدم عثمان، 3 / 476)

40.

عايشه (صحابيه) پس از اونكه برادرش (محمد بن ابى بكر) به دستور معاايشانه كشته شد سپس هر نماز معاايشانه را نفرين مى كرد، پس نفرين به معاايشانه، اقتداى به عايشه هست و نيز موجب هدايت!
- (الكامل في التاريخ، حوادث سنة 38، ذكر ملك عمرو بن العاص، 3 / 357).

41.

صحيح مسلم از قول عايشه نقل مى كند كه پيامبر اكرم دو تن از صحابه را نفرين كردند.

آيا با وجود نفرين پيامبر براى صحابه، باز هم لعن هر يك از صحابه را كه نوعى نفرين هست گناهى بزرگ و احيانا موجب كفر و مهدور الدم شدن مى دانيد؟
- (صحيح مسلم، كتاب البر و الصلة و الآداب، باب من لعنه النبي أو سبه أو دعا عليه، حديث اول 4 / 2007).

54:

سلام , اقا شما باید روایاتی را از سند هایی به کار ببرید که شیعه وسنی قبول داشته باشند.

شما فقط از اسنادی به کار میگیرید که سنی ها قبول دارند.

درصورتی که چون شما می خواهید در مقام جواب دادن به یک شیعه ظاهر شوید باید منابع مورد قبول او را هم در نظر بگیرید.

واین نه تنها در مورد شما اقایون سنی هاست بلکه ما شیعیان هم اگر بخواهیم بحث کنیم باید منابع مورد قبول شما را هم در نظر بگیریم.

یا علی

55:

تمام اسنادی که دادی برای تشیع هیچ ارزشی ندارد،
ما تنها و تنها حدیثی را می پذیریم که از امامان معصوم(ع) نقل شده باشد ان هم با رجالی که در نزد تشیع معتبر باشد .
و ما شیعیان هم تنها و تنها باید با احادیث اهل سنت با اهل سنت مباحثه کنیم .
.

من طبق کتابهای علمای اهل سنت جواب مطالب بالا را برایتان میدهم.

طبق حدیثی که در صحیح مسلم آمده نظر امیرالمومنین علی ابن ابی طالب (ع)در مورد ابوبکرچیز دیگری بوده که فضائلی را که شما نقل کردید همه و همه نقض میکند،

چنانچه در صحیح مسلم آمده که؛


فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنْ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّي لَصَادِقٌ
ترجمه؛

پس شما دونفر(علی و عباس عموی پیامبر)آمده اید تا میراث پسر برادرت(رسول خدا(ص))و و(توای علی)میراث زنت(فاطمه (س))از پدرش را طلب کنید،پس ابوبکر از پیامبر(ص) نقل کرده که پیامبر(ص) فرمود؛(ما نورث ما ترکناه صدقة=ما انبیاءاز خودمان ارث باقی نمیگذاریم جزأ صدقه)پس شما دو نفر(علی وعباس)نطرتان این هست که ابوبکر(
کاذبا،آثما،غادرا،خائنا=دروغگو،گناهکار،پیمان شکن،وخائن)بود،و خدا می داند که او راست فرمود،و تابع حق بود، پس چون ابوبکر فوت کرد من ولی رسول الله(ص)و ولی ابوبکرهستم ،اما نظر شما درمورد من اینست که من(کاذبا،آثما،غادرا،خائنا)هستم ولی خدا میداند که من راست میگویم.

(صحیح مسلم،کتاب الجهاد،باب حکم الفی)



با توجه به انچه که علمای اهل سنت نقل کرده اند که پیامبر(ص) درمورد علی (ع)فرمود؛



ان الله سیهدی لسانک ویثبت قلبک،

ترحمه؛بدرستی که خداوند زبانت را هدایت و قلبت را تثبیت کرده هست

(خصائص النسائی ص70)(حلیةالاولیاء ج4،ص381)(تاریخ بغداد،ج12،ص443)(اسدالغابة ج4،ص22)

(فتح الملک العلی ص52)سیرة الخلفاء155)(نظم دررالسمطین ص127)(المناقب خوارزمی ص41)(کفایت الطالب گنجی شافعی باب الخامس العشر)




پس طبق فرموده عمر بن خطاب که به علی ابن ابی طالب فرمود که؛نظر تو در مورد ابوبکر و من این هست که ما
(کاذبا،آثما،غادرا،خائنا)هس تیم ،

و اون حدیث از پیامبر که شهادت داد به درستی زبان و دل علی،

ابوبکر و عمر هر دو(کاذبا وآثما و غادرا و خائنا)هستند،مگر انکه شهادت پیامبر خدا را در مورد درستی و راستی علی(ع) منکر شویم و انکار شهادت پیامبر کفر هست.

و یا اینکه بگوییم نظر علی این نبوده و عمر دارد به علی دروغ میبندد ،که در اونصورت عمر بن خطاب شهادت پیامبر را در مورد راستی زبان و قلب علی منکر شده و انکار شهادت پیامبر کفر هست.

56:

گذشته از اون،طبق نقل صحیح بخاری و مسلم وحاکم
و علمای دیگر شما،ابوبکر مورد غضب و نفرین حضرت فاطمه (س) بود و طبق اونچه که بخاری و حاکم و مسلم و دیگران نقل کرده اند غضب فاطمه غضب رسول خدا و غضب رسول خدا غضب خداست و این وجود هرگونه فضیلتی را نقض میکند.

اما غضب فاطمه(س)؛

أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ
فَاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي

ترجمه؛فاطمه جگر من هست هر که او را غضبناک کند مرا غضبناک کرده.

(صحیح بخاری،کتاب المناقب،باب مناقب فاطمه علیها السلام)
(مستدرک حاکم،کتاب معرفةالصحابة،ذکر مناقب فاطمة بنت رسول الله ص)

اما غضب فاطمه بر ابوبکر؛

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ
وَعَاشَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ
ترجمه؛پس غضب کرد فاطمه دختر رسول خدا(ص) بر ابوبکر و او را ترک کرد و دیگر برنگشت و زندگی کرد سپس رسول خدا(ص) شش ماه.
(صحیح بخاری،کتاب فرض الخمس،باب فرض الخمس)

-----------------------------------------------------------
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ حَدَّثَنَا هِشَامٌ أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ عَنْ الزُّهْرِيِّ عَنْ عُرْوَةَ عَنْ عَائِشَةَ
أَنَّ فَاطِمَةَ وَالْعَبَّاسَ عَلَيْهِمَا السَّلَام أَتَيَا أَبَا بَكْرٍ يَلْتَمِسَانِ مِيرَاثَهُمَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَهُمَا حِينَئِذٍ يَطْلُبَانِ أَرْضَيْهِمَا مِنْ فَدَكَ وَسَهْمَهُمَا مِنْ خَيْبَرَ فَقَالَ لَهُمَا أَبُو بَكْرٍ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ إِنَّمَا يَأْكُلُ آلُ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذَا الْمَالِ قَالَ أَبُو بَكْرٍ وَاللَّهِ لَا أَدَعُ أَمْرًا رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَصْنَعُهُ فِيهِ إِلَّا صَنَعْتُهُ قَالَ فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى مَاتَتْ
حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانَ أَخْبَرَنَا ابْنُ الْمُبَارَكِ عَنْ يُونُسَ عَنْ الزُّهْرِيِّ عَنْ عُرْوَةَ عَنْ عَائِشَةَ أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ
ترجمه؛پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و دیگر هرگز با او سخن نفرمود تا از دینا رفت.
(صحیح بخاری،کتاب الفرائض،باب لانورث ماترکنا صدقه)
-----------------------------------------------------------
فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِي بَكْرٍ

فِي ذَلِكَ فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ وَعَاشَتْ بَعْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَكْرٍ

ترجمه؛پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد او را ترک کرد و دیگر هرگز با او سخن نفرمود تا از دنیا رفت و ششماه بیشتر سپس رسول خدا(ص)زندگی نکرد و وقتی که فوت کرد شوهرش علی شبانه او را دفن کرد و به ابوبکر اجازه نداد بر فاطمه نماز بخواند.
(صحیح بخاری،کتاب المغازی،باب غزوة خیبر)

-----------------------------------------------------------
فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِي بَكْرٍ فِي ذَلِكَ قَالَ فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ وَعَاشَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ لَيْلًا وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَكْرٍ
ترجمه؛پس فاطمه بر ابوبکر خشمگین شد و او را ترک کرد .

هرگز با سخن نفرمود تا از دنیا رفت و زندگی کرد سپس رسول خدا(ص) شش ماه و وقتی که فوت کرد شوهرش علی او را شبانه دفن کرد و هرگز به ابوبکر اجازه نداد با او سخن بگوید
.

(صحیح مسلم،کتاب جهاد السیر،باب قول النبی (ص)لا نورث ما ترکنا فهو)
----------------------------------------------------------
أخبرنا أبو إسحاق إبراهيم بن محمد بن يحيى ، وأبو الحسين بن يعقوب الحافظ قالا : ثنا أبو العباس محمد بن إسحاق ، ثنا قتيبة بن سعيد ، ثنا الليث ، عن عقيل ، عن الزهري ، عن عروة ، عن عائشة قالت : « دفنت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم ليلا دفنها علي ، ولم يشعر بها أبو بكر رضي الله عنه حتى دفنت وصلى عليها علي بن أبي طالب رضي الله عنه »

ترجمه؛از عائشه نقل شده که؛ علی دختر رسول خدا (ص) را شبانه دفن کرد و به ابوبکر اجازه نداد در مراسم تدفین شرکت کند و بر فاطمه نماز بخواند.
(مستدرک حاکم،کتاب معرفةالصحابه،باب ذکروفاة فاطمة و الختلاف فی وقتها)

---------------------------------------------------------
فقال : أرأيتكما إن حدثتكما حديثا عن رسول الله صلى الله عليه وسلم تعرفانه وتفعلان به ؟ قالا : نعم .

فقالت : نشدتكما الله ألم تسمعا رسول الله يقول : رضا فاطمة من رضاي ، وسخط فاطمة من سخطى ، فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبني ، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني ، ومن أسخط فاطمة فقد اسخطني ؟ " قالا : نعم سمعناه من رسول الله صلى الله عليه وسلم ، قالت : فإني أشهد الله وملائكته انكما أسخطتماني وما أرضيتماني ، ولئن لقيت النبي لاشكونكما إليه ، فقال أبو بكر : أنا عائذ بالله تعالى من سخطه وسخطك يا فاطمة ، ثم انتحب أبو بكر يبكي ، حتى كادت نفسه أن تزهق ، وهي تقول : والله لادعون الله عليك في كل صلاة أصليها

ترجمه؛پس فاطمه (به ابوبکر و عمر)فرمود؛آیا از رسول خدا شنیده اید که فرمود؛رضایت فاطمه رضایت من هست و غضب فاطمه غضب من هست، و هر که فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که فاطمه را راضی کند مرا راضی کرده و هر که او را خشمگین کند مرا خشمگین کرده؟(ابوبکر و عمر)فرمودند آری شنیده ایم از رسول خدا.پس فاطمه فرمود؛پس من خداوملائکه را شاهد میگیرم که شما دونفر مرا خشمگین کردید و رضایت مرا بدست نیاوردید و وقتی که پدرم را ملاقات کنم از شما دو نفر به او شکایت خواهم کرد.پس ابوبکر فرمود،من پناه میبرم بخدا از خشم او و خشم تو ای فاطمه،سپس گریه کرد که نفسش گرفت، و فاطمه باون دو(ابوبکر و عمر)فرمود؛در هر نماز شما را نفرین خواهم کرد.
(الامامة والسیاسة،ابن قتیبه دینوری،ج1،ص28-29-30-31)

--------------------------------------------

با آزار فاطمه رسول خدا را آزار دادند،و خداوند در مورد آزار دهندگان رسول خدا(ص) فرموده؛

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا
ترجمه؛بدرستی اونان که خدا و رسولش را آزار میدهند خداوند اونها را در دنیا و اخرت لعنت کرده و برای اونها عذابی خوار نماينده مهیا کرده هست
(سوره الاحزاب آیه57)






57:


58:

سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) بر فرزند منتظرش حضرت امام مهدی (عج) و مومنین جهان تسلیت باد
شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) و قبر مخفی او نشان از ظلمی دارد که بر او و اهل بیت پیامبرهمه چیز درباره ابوبکر شده هست.
همصدا با ناله های فرزند منتظرش که در سوگ مادر بلند هست و همندا با هستغاثه های او از خداوند متعال میخواهیم که
یا رب الفاطمه (س) بحق الفاطمه اشف صدر الفاطمه بظهور الحجه

حضرت زهرا (س) فرمود :

“هيزم بسياري را بر در خانه جمع كردند و آتش آوردند تا در را با ما بسوزانند.

من پشت


چو به كنار در ايستادم.

اونها را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بر دارند و ياريمان


كنند.

عمر با پاي خود به در خانه لگد زد و اون را به من كه حامله بودم كوبيد.

با صورت به


زمين افتادم عمر تازيانه را از دست قنفذ (غلام ابوبكر) گرفت اون را چنان بر بازايشان من زد

كه چون دملي ورم كرد.

شعله‌هاي آتش زبانه كشيد و صورتم را سوزانيد.

عمر با دستش،


چنان سيلي بر من زد كه گوشواره از گوشم بر زمين افتاد، درد زايمان مرا در خود گرفت و

محسن بي‌گناه را سقط كردم ."

این فاطمه همانی هست که حضرت رسول اکرم همه چیز درباره ابوبکر فرمود:

"رضاي فاطمه رضايت من هست و غضب و خشم فاطمه از غضب و خشم من هست.

هر كه فاطمه را دوست بدارد پس مرا دوست داشته و هر كس فاطمه را راضي بدارد پس مرا راضي داشته و هر كه او را به غضب درآورد پس همانا مرا به غضب آورده هست"

“فاطمه پاره تن من هست و من هم از فاطمه‌ام.

هر كس فاطمه را بيازارد مرا رنجانده هست و هر كس مرا رنجاند پس خدا را رنجانيده هست.

كسي كه فاطمه را سپس مرگ من برنجاند مانند كسي هست كه او را در وقت حياتم رنجانده هست و هر كس او را در وقت حياتم برنجاند مانند كسي هست كه او را سپس مرگم آزرده هست"

و خداوند متعال میفرماید:
“و هر كسي كه بيازارد خدا و رسولش را، لعنت خدا بر اونان در دنيا و آخرت و خدا آماده كرده براي اونان عذابي خوار سازنده.”
سوره احزاب، آيه 57
و چنین هست که حتی کتب اهل سنت نیز نوشته اند که:
حضرت فاطمه (ص)خطاب به ابوبکر فرمود :والله، لادعُون الله عليك في كل صلاة اُصَلّيها”

(بخدا سوگند در تمام نمازهايي كه مي‌خوانم تو را نفرين (لعن) مي‌كنم.)
- صحيح بخاري، 196/6 و 5/5
- صحيح مسلم 72/2
- مسند احمد بن حنبل 6/1
- فراخوان النساء 1214/3
- رسائل جاحظ ص 300
- تاريخ طبري 202/3
- سنن بيهقي 300/6
(نور هدایت صفحه ۳۰۱ )

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و اخر علی ذلک
اللهم العنهم جمیعا و عذبهم عذابا وییلا

اللهم عجل علی ظهور قائم آل محمدهمه چیز درباره ابوبکر
السلام عليك يا سيدة نساء العالمين
السلام عليك يا بنت رسول رب العالمين

السلام عليك يا والدة حجج علي الناس اجمعين

السلام عليكِ ايّتها المظلومةُ الممنوعةُ حقها

اللّهم صل علي امتك و ابنة نبيّك و زوجة وصيّ نبيك صلوة تُزْلِفُها.

فوق زُلفي عبادك المكرّمين


من اهل السموات و الارضين.

59:

من واقعا نمی دونم بین این همه متن به چی باید باور کرد
مگر زهرا سرور زنان عالم نیست؟
چطور میشه در مقابل ظلم به زهرا سکوت کرد و مصالحه؟
آیندگان که ما باشیم راجع به همچین موردی چه فکر می نمايند؟
چرا علی سکوت کرد!

60:

[quote=unforgiiven;1794630
چرا علی سکوت کرد![/quote]
اولا امیرالمومنین (ص)سکوت نکرد .اما انچه که به اجمال می توان فرمود انست که دید اگر بخواهد شمشیر بدست گیرد .
به زودی شنیدن کلمه (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله (ص))از مساجد متوقف خواهد شد .
اهل بیت پیامبر (ص)و نسل وی هم منقطع خواهند شد .پس دانست که مصلحت اسلام چیست.

61:

اللهم العن قاتلي فاطمة الزهراء __________________

62:

علی نه تنها سكوت كرد، بلكه دخترش ام كلثوم را هم به عمر داد
و در كارهای جنگی مشاور او بود و همچنین پسران او در سپاه
خلفای راشدین پیش از وی، ( با ایراینان ) جنگ میكردند و تازه
نام دو پسر خود را عمر و نام یك پسر خود را هم عثمان نهاد.

63:

عجب دلایل آب دوغ خیاری دارید شما
البته شما تاریخ طبری را زیاد مطالعه میکنید
علت هستناد کردن به این مطالب آبکی اینست

64:

اولنش کسی که خدا و روسولش به اون نمره 20 داد تو کی هستی که می خوایی نمره صفر میدی دومنش اگر علی {رض} با عمر {رض} فرقی داشت دخترش رو به عمر نمی داد مدرک می خواای پس پاره کن اون ثور کافی رو اون جا که مییاره ام کولثوم زن عمر و سپس شهادت عمر میاد پیش پدرش حضرت علی

65:

کجاست این نمره های ۲۰ که کسی ندیده؟!!خیانتی که عمر به اسلام کرد هیچ بنی بشری نکرد!!
عمر: آب را داخل شراب کنید و بخورید مانعی ندارد !!!
ابوبکر و عمر شراب میخورند (۱)
یک روز ابوبکر و عمر و دیگر رفقا! در سال هشتم (سال فتح مکه و سپس تحریم و نزول آیه حرمت شراب) در منزل ابوطلحه زید بن سهل جمع شدند و مشروب خوردند و مجلس عیشی تشکیل دادند.

ابوبکر پس از خوردن شراب و مست شدن بر کشته های مشرکین جنگ بدر افسوس خورد و اشعار کفر آمیز را میخوانند.
وقتی خبر به پیامبر رسید حضرت پیامبر صلی الله علیه و اله رسید حضرت بسیار خشمگین شد و در حال غضب و ناراحتی در حالی که ردای مبارکش روی زمین کشیده میشد بدانجا تشریف برد و چیزی در دست داشت اون را بلند کرد که بر سر حضار مجلس زند اونها متفرق شدند و عمر فرمود دیگر نمیخورم.

(۲)
مجموع حضار در اون مجلس یازده نفر بودند و ابن حجر ده نفر اونها را نام می برد به ترتیب زیر:
۱- ابوبکربن ابی قحافه در سن پنجاه و هشت سالگی
۲-عمربن الخطاب در سن چهل و پنج سالگی
۳-ابوعبیده جراح (گورکن مدینه) در سن چهل و هشت سالگی
۴ـ ابو طلحه زید بن سهل میزبان مجلس در سن چهل و چهار سالگی
۵- سهل بن بیضاء
۶- ابی بن کعب
۷- ابودجانه سماک بن خرشه
۸- ابو ایوب انصاری
۹- ابوبکر بن شغوب
۱۰- انس بن مالک ساقی قوم ! در سن هیجده سالگی ( از همه کوچکتر) (۳)
۱۱- معاذ بن جبل (ابن حجر او را از قلم انداخته و در اون هنگام بیست و سه سال داشت.

(۴)

آلوسی میگوید (۵): بزرگان صحابه سپس نزول آیه حرمت شراب در سوره بقره باز هم می آشامیدند و دست بردار نبودند و بسیاری از حفاظ و مفسرین نزول ایات حرمت شراب را در اوایل هجرت میدانند و ایه سوره مائده جهت تشدید و تاکید حرمت بود.

(۶)

به هر حال در نزد همه مسلم هست که این دو خلیفه شراب میخوردند و عجیب تر اونکه عمر نه فقط پس از تحریم شراب از اون دست بردار نبود بلکه تا ساعت آخر مرگش شراب انگور را میخورد.

عمروبن میمون فرمود: ساعتی که عمر ضربت کارد به شکمش خورد برایش شراب انگور تند آوردند و اون را آشامید.

(۷) ونیز آمده هست (۸) که عمر شراب تند را خیلی دوست میداشت.

او میفرمود: برای رفع حرمت شراب در اون آب می ریزیم !!! و نیز میفرمود: برای هضم گوشت شتر تنها شراب اونگور مفید هست !!! (۹)

و نیز آمده هست: یک روز عمر یک عربی را که مشروب خورده و غش کرده بود با تازیانه حد شراب زد و این اجرای حد بر او به جهت مستی او بوده و نه شراب خوردن یعنی خوردن مشروب تا مستی نیاورده مانعی ندارد ! (۱۰)

جصاص داستان جالبی دراین رابطه از عمر نقل میکند.

میگوید: یک روز عربی که شراب خورده بود.

عمر خواست او را با تازیانه حد بزند عرب فرمود:من همان شرابی را خوردم که خودت میخوری!!! عمر شراب خود را خواست و اون را با آب مخلوط نمود و فرمود: هر کس در این موضوع شک کرد آب را داخل شراب نماید مانعی ندارد اونگاه پس از اینکه عرب را حد شراب زد خودش شراب را نوشید ! (۱۱) و از این قبیل داستانها زیاد هست (۱۲) و در همه اونها آمده که عمر می فرمود: آب را داخل شراب کنید و بخورید مانعی ندارد! در حالی که شراب با آب مخلوط شود باز هم شراب هست و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود: هر چه را که زیادی اون مستی آورد کمی اون نیز حرام میباشد خواه مستی بیاورد یا نیاورد.

(۱۳)


و نیز آورده اند یک وقتی امت شام از سرما و سنگینی آب و بدی محصول زمین نزد عمر شکایت بردند.

عمر به اونها اجازه داد که شراب را بجوشانند وقتی دو ثلث اون کم شد یک سوم باقیمانده را بیاشامند(۱۴).

این درحالیستکه جانشین به حق رسول الله صلی الله علیه و اله یعنی امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام در عظمت حرمت شراب میفرماید: هر گاه قطره‏ی شراب در چاهی بیفتد و بعدا در اون محل مناره‏ی بنا نمايند در اون مناره من هرگز اذان نخواهم فرمود، و همچین هر گاه قطره‏ی شراب میان دریائی بیفتد و اون دریا خشک شود و گیاه در محل اون روئیده شود من حیوانات خود را در اون گیاه زار نخواهم چرانید.

(تفسیر روح البیان)


-----------------------------------------------------

حال قضاوت با شما:

آیا یک شخص شراب خوار میتواند خلیفه رسول الله صلی الله علیه و اله باشد ؟؟؟

کدام یک باید خلیفه باشد: شخص شراب خوار (عمر) یا حضرت مولی الموحدین امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام ؟؟؟
--------------------------------------
اسناد از کتب اهل سنت:
1- کشف الغمه امام شعرانی ج۲ ص ۱۵۴- احکام القران ابوبکر جصاص رازی حنفی ج۱ ص ۳۸۸- رسائل الجاحظ ص ۳۴- شرح ابن ابی الحدید ج۳ ص ۲۶۴.
2- البته عمر در این فرمودار خود دروغ فرمود و چنانکه دیدیدم از شراب دست برنداشت و تا ساعت مرگش وقتی که ضربت خورد شراب می آشامید (نوادر الاصول حکیم ترمذی ص ۶۶- الاصابه ج۴ ص۲۲- مجمع الزوائد هیثمی ج۵ ص۵۱- فتح الباری ج۱۰ص ۳۰- صحیح بخاری کتاب التفسیر سوره مائده ایه حرمت شراب- صحیح مسلم کتاب الاشربه باب حرمت شراب- تفسیر الدر المنثور سیوطی ج۲ص۳۲۱- مسند احمد ج۳ ص ۱۸۱و ۲۲۷- سنن کبری بیهقی ج۸ ص۲۸۶و ۲۹۰- تفسیر ابن کثیر ج۲ص۹۳و ۹۴) و در تفسیر طبری ج۲ ص ۲۰۳ و ج۷ص ۲۴ به جای نام ابوبکر "مردی" اورده و ان را تحریف و خیانت نموده هست و درباره عمر نیز آقای طبری به جای عمر کلمه "مردی آورده که به مصداق مثل معروف محبت آدمی را کر و کور میکند گویا شرم داشته از اینکه نام خلفای خود را که دیگران او را به نام آورده اند به قلم بیاورد.
۳- فتح الباری ابن حجر ج۱۰ ص ۳۰
۴- تفسیر ابن جریر ج۷ص۲۴- مجمع الزوائد هیثمی ج۵ص۵۲- عمده القاری عینی ج۸ ص ۵۹۸- تفسر الدر المنثور ج۲ ص ۳۲۱- شرح نووی در حاشیه ارشاد قسطلانی ج ۸ ص ۲۳۲
۵- تفسیر روح المعانی آلوسی ج۲ ص ۱۱۵
۶- احکام القران جصاص ج ۱ ص ۳۸۰- تفسیر قرطبی ج ۳ ص ۶۰- تفسیر فخر رازی ج ۲ ص ۲۲۹ و ۲۳۱- الامتاع مقریزی ۱۹۳- فتح الباری ج۱۰ ص۲۴- عمده القاری ج۱۰ ص ۸۲ - سیره ابن هشام ج۲ص۱۹۲- تفسیر شوکانی ج۲ص۷۱- عیون الاثر ابن سید الناس ج۲ص۴۸
۷- تاریخ بغداد خطیب بغدادی ج۶ ص ۱۵۶
۸ـ جامع مسانید ابوحنیفه ج۲ ص ۱۹۲
۹- به کتابهای اهل سنت مراجعه شود از جمله: السنن الکبری بیهقی ج۸ص ۲۹۹- محاضرات راغب ج۱ص۳۱۹- کنز العمال ج۲ص۱۰۹- جامع مسانید ابوحنیفه ج۲ص۱۹۰و ۲۱۵.
۱۰- العقد الفرید ج۳ ص ۴۱۶
۱۱- احکام القران ج۲ ص ۵۶۵
۱۲- به کتابهای زیر مراجعه شود: حاشیه سنن کبری بیهقی ابن ترکمانی ج۸ص۳۰۶- کنز العمال ج۳ص ۱۱۰- سنن نسائی ج۸ ص ۳۲۶- کتاب الاثار قاضی ابویوسف ص ۲۲۶- جامع مسانید ابوحنیفه ج۲ص ۱۹۲
۱۳- سنن دارمی ج۲ ص ۱۱۳- سنن نسائی ج۸ ص ۳۰۱ - سنن بیهقی ج۸ ص ۲۹۶- مصابیح السنه ج۲ ص ۶۷- تاریخ خطیب بغدادی ج۳ ص ۳۲۷- صحیح ترمذی ج ۱ص۳۴۲-
۱۴- سنن بیهقی ج۸ ص ۳۰۰ و ۳۰۱- سنن نسائی ج۸ ص ۳۲۹- کنز العمال هندی ج ۳ص ۱۰۹و ۱۰۱- تیسیر الوصول ج۲ ص ۱۷۸- جامع مسانید ابوحنیفه ج۲ص ۱۹۱
اللهم العن الجبت و الطاغوت
---------------------------------------------------
من بي خيال حرمت مادر نمي شوم
باهرکه خصم زهراست برابر نمي شوم
ما راهمان زدشمنان مولا علی جداست
بادوستدار خصم زهرا برادر نمی شوم



66:

در تاریخ این ابیات از ابوبکر نقل شده: فقط دو بند آخرش یادمه (ببینید این ها چگونه افکاری داشتند وچگونه توانسته بودند بر خلاف باطنشان ظاهری عوام فریب در جامعه اونروز بین امت از خود نشان دهند)

و لكن الحكيم رأى حميرا *** فألجمها فتاهت في اللجام

یعنی:
ولکن محمد حکیم بود و جمعی را خر دید
ایشان را افسار کرد و اونها هم گمراه شدند در افسار

واقعا خواص جامعه اگر بر باطل باشند ، جامعه را کم کم به باطل می کشانند...امروزه هم باید هوشیار بود و رفتار خواص را با دقت دنبال کرد.

67:

اول اینکه حضرت عمر شهید شده دوم اینکه از خلفای راشدین هسته سوم داماد حضرت علی بوده چهارم اینکه اسم یکی ازپسرهای حضرت علی عمر بوده تو اینهمه خوده تو محب حضرت علی معرفی میکنی از این ها خبر دداشتی باور نمی کنی برو تو کتاب های خودتون حتما پیدا می کنی حتی خود امام خمینی در یکی از سخرانیهاش فرموده بود که حضرت علی 43پسر دیگه هم داشته ابوبکر وعمر عثمان که در کربلا شهید شدن بیار اون کتابت رو نبوده فرزندی بنام عمر

68:

اول اینکه حضرت عمر شهید شده دوم اینکه از خلفای راشدین هسته سوم داماد حضرت علی بوده چهارم اینکه اسم یکی ازپسرهای حضرت علی عمر بوده تو اینهمه خوده تو محب حضرت علی معرفی میکنی از این ها خبر دداشتی باور نمی کنی برو تو کتاب های خودتون حتما پیدا می کنی حتی خود امام خمینی در یکی از سخرانیهاش فرموده بود که حضرت علی 43پسر دیگه هم داشته ابوبکر وعمر عثمان که در کربلا شهید شدن بیار اون کتابت رو نبوده فرزندی بنام عمر

69:

وصلت ام کلثوم با عمر بن الخطاب تردید آمیز هست ؛ ابن سعد می نویسد :
«ام کلثوم را در حالیکه هنوز دوشیزه یی نابالغ بود عمر بن خطاب به همسری گرفت و او تا هنگام کشته شدن عمر همسرش بود و برای او پسری به نام زید و دختری به نام رقیه آورد»
و بلافاصله در برگة بعد مینویسد :
«واقدی و جز او فرموده اند که چون عمر بن خطاب ام کلثوم را از علی خواستگاری کرد علی جواب داد که ای امیرمؤمنان ! او هنوز کودک هست، عمر فرمود به خدا سوگند بهانه و درد تو این نیست و خود میدانیم که چه دردی داری»
بازگردان در پاورقی که به این فرمودة عمر زده هست سخن نغضی ایراد میکند و مینویسد:
«جای شفرمودی هست که عمر ضمن خواستگاری این گونه تهدید میکند و تعریض میزند ، پس به هنگام خشم چگونه بوده هست؟»
ازینرو با فرض صحت نقل کاتب واقدی دو حالت متصور هست :
(1)یا اینکه عمربن الخطاب بر پاد سنت رسول الله رفتار نموده هست
و کودکی نابالغ را به همسری برگرفته هست(به گمانم پیش از بالغ شدن دختر حتا خطبة عقد نمیتواند جاری شود)
(2) و یا اونکه این داستان از پایه بی پايه هست چنانچه بازگردان آقای دکتر دامغانی در پاورقی برگة 460 یادآور میشود که موضوع این ازدواج از دیرباز محل تردید بوده هست و در باب این تردید فکنی ها به نسک «تزویج ام کلثوم» و «الذریعه» ارجاع میدهد.

بن مایه :

جلد هشتم طبقات ابن سعد ؛ ترجمة دکتر محمود دامغانی ، انتشارات فرهنگ و اندیشه ، برگه های : 460 و 461

70:

سلام
ابو بكر و يا عمر و عثمان براي من مهم نيست.
فقط يك سوال دارم
يك طرف خدا و پيامبر

يك طرف سقيفه

كدامش ؟

71:






نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
وصلت ام کلثوم با عمر بن الخطاب تردید آمیز هست ؛ ابن سعد می نویسد :


«ام کلثوم را در حالیکه هنوز دوشیزه یی نابالغ بود عمر بن خطاب به همسری گرفت و او تا هنگام کشته شدن عمر همسرش بود و برای او پسری به نام زید و دختری به نام رقیه آورد»
و بلافاصله در برگة بعد مینویسد :
«واقدی و جز او فرموده اند که چون عمر بن خطاب ام کلثوم را از علی خواستگاری کرد علی جواب داد که ای امیرمؤمنان ! او هنوز کودک هست، عمر فرمود به خدا سوگند بهانه و درد تو این نیست و خود میدانیم که چه دردی داری»
بازگردان در پاورقی که به این فرمودة عمر زده هست سخن نغضی ایراد میکند و مینویسد:
«جای شفرمودی هست که عمر ضمن خواستگاری این گونه تهدید میکند و تعریض میزند ، پس به هنگام خشم چگونه بوده هست؟»
ازینرو با فرض صحت نقل کاتب واقدی دو حالت متصور هست :
(1)یا اینکه عمربن الخطاب بر پاد سنت رسول الله رفتار نموده هست
و کودکی نابالغ را به همسری برگرفته هست(به گمانم پیش از بالغ شدن دختر حتا خطبة عقد نمیتواند جاری شود)
(2) و یا اونکه این داستان از پایه بی پايه هست چنانچه بازگردان آقای دکتر دامغانی در پاورقی برگة 460 یادآور میشود که موضوع این ازدواج از دیرباز محل تردید بوده هست و در باب این تردید فکنی ها به نسک «تزویج ام کلثوم» و «الذریعه» ارجاع میدهد.

بن مایه :


جلد هشتم طبقات ابن سعد ؛ ترجمة دکتر محمود دامغانی ، انتشارات فرهنگ و اندیشه ، برگه های : 460 و 461



نوشته اصلي بوسيله Bozorgmehr نمايش نوشته ها
ابن هشام ، سيره نايشانس بزرگ اسلام ، در جلد ثالث نسک خود چنين می نايشانسد :


« انس بن نضر عموى انس بن مالك مى‏گايشاند: موقعى كه ارتش اسلام تحت فشار برنامه گرفت وخبر مرگ پيامبر منتشر شد، بيشتر مسلمانان به فكر نجات جان خود افتادند وهر كس به گوشه ای پناه برد ، ديدم كه دسته ای از مهاجر وانصار، كه در بين اونان عمر خطاب وطلحه وعبيد الله بودند، در گوشه ای نشسته اند ودر فكر نجات خود هستند.

من با لحن اعتراض آميزى به اونان فرمودم :
چرا اينجا نشسته اید ؟ در جواب فرمودند : پيامبر كشته شده هست وديگر نبرد فايده ندارد.من به اونها فرمودم : اگر پيامبر كشته شده ديگر زندگى سودى ندارد ، برخيزيد ودر اون راهى كه او كشته شد شما هم شهيد شايشاند ، واگر محمد كشته شد خداى او زنده هست .

من ديدم سخنانم در اونها تاثير ندارد ،
خود دست به سلاح بردم ومشغول نبرد شدم.»
به گمانم متنی که به رنگوارة قرمز هست را بتوانید بخوانید ، برای خوانندگان بازگردان بفرمایید .




همه چیز درباره ابوبکر

همه چیز درباره ابوبکر

72:

در آغاز دوست دارم به دو نکته اشاره کنم:

اول: باور به توهين کردن يا لعنت فرستادن ندارم.

و ميدانم اين گونه اعمال راه به جايي نمي برند و انسان را به هدف نزديک نمي نمايند.

اما بعضى جاها آدم ديگر مجبور مي شود پيروان يک عقيده باطل را نادان بنامد! خصوصاً وقتيکه اونها مقدسات را لعن و نفرين مي نمايند حد اقل حق داريم که ايشان را جاهل و نادان بدانيم.

دوم: اگر پيروان حق به اندازه هواداران باطل کوشش نمايند زبان باطل بسته مي شود و چون دليل ندارد به گوشه اي مي خزد و در ميدان اينهمه جولان نمي دهد!

ولي افسوس که پيروان حق به اندازه لازم سعي نمي نمايند و رهروان باطل شب و روز در تلاشند.

ماجرا چيست؟

اهل تشيع مي گايشانند: حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در آخرين سال عمر با برکت خايشانش به سفر حج رفتند و در بازگشت، کاروان عظيم همراه خود را در محلي بنام غديرخم متوقف کردند و سپس در جمع اونها اعلان فرمودند که الله جل جلاله علي را سپس من رهبر شما تعيين فرموده اند و علي جانشين من هست.

اهل تشيع مي گايشانند: پس از اين اعلان امت به علي تبريک فرمودند.

به روايت اهل تشيع 70 روز سپس اين حادثه، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دار فاني را وداع فرموده و به جهان باقي شتافتند.

و اصحاب او بلا فاصله حکم را تغيير دادند و علي را کنار زدند و ابوبکر را بر کرسي خلافت نشاندند، و به اين نيز بسنده نکردند و به خانه علي هجوم برده و در خانه را سوزانده و وارد خانه شدند و به گردن علي ريسمان انداختند و او را کشان کشان به مسجد بردند و در اين گيرو دار پهلايشان فاطمه شکست و عمر يا غلام عمر فاطمه را که پشت در گير کرده بود با فشاردادن در له کرد تا اونجا که حضرت فاطمه سقط حمل نمود و جنين شيشماهه اش مرده به دنيا آمد!

به روايت اهل تشيع عمر و يارانش همچنان علي را کشان کشان به داخل مسجد بردند و هر چي سعي کردند علي دست مشت کرده خود را باز نکرد و به همين اکتفا کردند که دست علي به دست ابوبکر بخورد و بيعت انجام گيرد!

پس از اين واقعه بروايت شيعه حضرت علي 25 سال سکوت کرد تا امت او را خليفه کردند.

حالا شيعه چي ميخواهد؟ شيعه مي گايشاند: لازمه ايمان هست که ما حق را از اون حضرت علي بدانيم و ابوبکر و عمر را غاصب به شمار آوريم و از اونها متنفر باشيم!

البته تمام خواست شيعه به اين خلاصه نمي شود.

اونها ميگايشانند در پي اون، لازمه ايمان هست که مسلمانان برداشت شيعه از اسلام را بپذيرند.

عبادت و دعا، نماز و روزه، حج و جهاد، بر پايه فقه شيعي باشد.

و از مردگان صالح حاجات خود را بخواهند و دور قبور اونها طواف نمايند!

حالا بيبينيم طرف ديگر دعوا چه مي گايشاند؟

طرفداران عمر (سني ها) مي گايشانند: نه خير، اين داستان از پايه دروغ هست.

نه حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در غدير خم علي را جانشين خود کرده نه کسي ايشان را مجبور به بيعت کرده نه به خانه فاطمه حمله شده نه پهلايشان فاطمه شکسته هست.

همه اين حرفها دروغ بلکه سه دروغ هست! و داستاني خياليست پايه و پايه و ريشه ندارد!

حالا آيا به کمک دانش جرم شناسي مي توانيم حقيقت را در يابيم؟ جواب اين هست که بدون شک و ترديد بله.

به مدد علم جرم شناسي مي توان دريافت که سني راست مي گايشاند يا شيعه!

نخست بيايم طرفهاي موثر در اين داستان را مشخص کنيم:

اول= الله جل جلاله که حضرت علي را منصوب کرد.

دوم= حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) که جانشيني حضرت علي فراخوان نمود.

سوم= خود حضرت علي.

چهارم= دشمنان حضرت علي به فرموده شيعه: (عمر و ابوبکر).

پنجم= عامه امت يعني مهاجرين و انصار.

ششم= طرفداران علي يعني شيعه ها.

هفتم= طرفداران عمر يعني سني ها.

بعد بيايم به رفتار هر کدام بدقت نطر کنيم.

اين ما را به کشف حقيقت رهمنون مي نمايد.

نقش الله جل جلاله در اين ماجرا

اگر حکايت شيعه ها را قبول کنيم اونوقت حق داريم از نقش الله جل جلاله تعجب کنيم و مجبوريم اين سوال را مطرح کنيم که چرا رب العالمين در کلام خود، در قراون، ذکر صريحي از اين مسئله مهم به ميان نياورده هست.

چرا از تقسيم ارث گرفته تا داستان اصحاب کهف، تا داستان تولد بچه حضرت زکريا، تا صدها موضوع ديگر موضوعي نيست که قراون به اون نپرداخته باشد.

اما حرف به اين مهمي (جانشيني علي را ) حرفي که به فرموده شيعه در طول و عرض اسلام تاثير دارد را ناديده گرفت و هيچ سخن صريحي در اين باره نيست؟ چرا الله امامي که تا کنون 1200 سال هست حکومت مي نمايد (مهدي) و برنامه هست به فرموده شيعه تا قيام قيامت حکومت کند را قابل نديده که يادي از او کند و نام او را ولو در يک آيه ذکر کند! نام و اسم ذوالقرنين و قصه اش دو صفحه قراون را پر کرده! چرا از علي ذکري نيست؟

اين سوال را با دو طرف دعوا مطرح کنيم اين جوابها را مي شنايشانم.

سني مي گايشاند: نفرموديم، نفرموديم که اين داستان از پايه بي بنياد و دروغ هست! اگر علي جانشين پيامبر ميبود حتماً در قراون صريحاً ذکر ميشد!

شيعه مي گايشاند: اين درست که نام علي در قراون ذکر نشده اما به اون اشاره شده و با تاايشانل مي توان فهميد که حد اقل منظور 140 آيه از قراون علي هست! و براي اين صراحتا ذکر نشده که ترس از اون بوده که مخالفان قبول ننمايند و اسلام از بين برود!

سني مي گايشاند: چه حرفها!! در 100 آيه اشاره شده در يک آيه به صراحت نيامده؟! صراحت را که امت قبول ننمايند اشاره را چگونه قبول مي نمايند!! چه حرفها!! ترس از کي بوده؟ چرا قراون وقتي لات، عزي و منات را بد فرموده از کسي نترسيده؟ چرا مشرکين و پدرانشان را وعده به جهنم داده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي بر خلاف رواج مسلم عربان، زن پسر خوانده محمد (صلى الله عليه وسلم) را به عقد حضرت محمد در آورده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي قبله را از بيت المقدس به کعبه تغيير داده، واهمه اي نداشته؟!

چرا وقتي يهود و نصارا را باطل در باطل دانسته از کسي نترسيده؟ چرا وقتي که اعلان کرده مشرکين حق حج کردن را ندارند از کسي نهراسيد؟

چرا وقتي به عربان فرمود پدران و مادران شما در جهنم هستند چونکه بر شرک مرده اند از کسي نترسيده؟

شيعه همچنان اصرار دارد که نه خير مسئله جانشيني علي مهم تر بوده و از عمر و ابوبکر ترسيده.

سني مي گايشاند: قراون که ترسيده، شما چرا در اذان را روزي سه 3 بار با صداي بلند اعلان مي نماييد! چطور ممکن هست که الله در قراون ذکر نکند و بلال در آذان بگايشاند: أشهد أن علي ولي الله؟

شيعه مي گايشاند: اين اذان وقت رسول الله نيست ما بعد ها بخاطر تبرک نام علي را در اذان داخل کرديم!

سني مي گايشاند: پس در قراون هم براي تبرک داخل کنيد تا اين آخرين رشته شما با اسلام پاره شود و خيال ما و خيال شما راحت شود و هر کدام راه خود را برايشانم.

سني ميگايشاند: در تاريخ يک مورد مشابه نيست که الله اراده اي کند ولي از امت پنهان نمايد.

الله که مصلحت ديده نگايشاند، پيامبر چرا مصلحت نديده و فرموده؟!

خلاصه اين بگو ومگو پايان ندارد حالا شنونده خود قضاوت کند و اگر هنوز سر در گم هست بخش بعدي را بخواند.



نقش حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در افسانه غدير خم

اگر خوب فکر کنيم نقشي که اهل تشيع در افسانه غدير خم براي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) قائل شده سرا پا توهين به رسول الله هست! اگر داستان غدير خم راست باشد اون وقت جواب اين سوالها چيست؟

دليل وصلت هاي متعدد رسول الله با دشمنان علي چيست؟

چرا حضرت محمد با به زني گرفتن دختران دشمنان علي، پايه هاي حکومت او را سست کردند؟

براي درک صورت مسئله مثالي ميزنم:

در طلوع اسلام، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) با ابو جهل در حال جنگ بودند! حالا اگر در اين گيرو دار با دختر ابو جهل عروسي ميکردند و در همان حال اجازه ميدادند که او پدر خود را روزانه يا هر وقت که خواست ببيند اونوقت کار از دو حال خارج نبود.

يا به دختر ابوجهل هزار در صد اطمينان داشتند و يقين داشتند که او رازها را به بيرون نمي برد و با پدرش در توطئه شريک نمي شود! و يا بايد ايشان را به بي تدبيري متهم ميکرديم که مگر زن قحط بود رفتند با دختر ابوجهل عروسي کردند تا رازها و اسرار حکومتي به ابو جهل برسد.

حالا شيعه مي گايشاند: ابوبکر و عمر با حضرت محمد در حال جنگ پنهان و منافقانه بودند و هر کس ميداند که رسول الله منافقان وقت خود را مي شناختند و شيعه هم قبول دارد که رسول الله با دختران عمر و ابوبکر و ابوسفيان عروسي کردند و معاايشانه برادر زن ايشان شدند.

و قبول دارد که چند زن ديگر پيامبر هم از خايشانشاوندان ابوبکر و عمر و يا دشمنان ديگر حضرت علي بودند.

و شيعه اين را هم مي گايشاند که همسران پيامبر خائن و توطئه گر بودند و در غصب خلافت با ابوبکر و عمر همدستي کردند.

و شيعه اين را هم منکر نيست که عمر و ابوبکر و ابو سفيان و معاايشانه هر وقت که مي خواستند مي توانستند به ملاقات دختر يا خواهر يا فاميل ديگر خود به خانه پيامير بروند.

پس حق داريم بگايشانم که شيعه با داستان سرايي در باره غديرخم دارد به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) توهين مي نمايد و ايشان را بي تدبير (زبانم لال) معرفي مي نمايد، و با زبان بي زباني مي گايشاند که اون حضرت نيز در پايمال شدن حق علي مقصر بوده اند.

شيعه براي هر ايرادي از شکم خود جوابي مي سازد براي او مهم نيست که جوابش پايه علمي دارد يا نه او فقط مي خواهد خود را از تنگنا خارج کند، و بهانه مي تراشد تا چند روز ديگر مذبوحانه با عقايد باطل خود زندگي کند.

اينجا شيعه مي گايشاند:

رسول الله به خاطر مصلحت هاي سياسي و هدفهايي مهم تر با دختران اين افراد عروسي کردند.

و اين جالب هست که بدانيم عوام شيعه بر پايه فطرت ساده خود همان حرفي را مي گايشانند که نتيجه منطقي اين داستان دروغ هست عوام شيعه چون به افسانه غديرخم چشم بسته ايمان دارند لذا از رفتار پيامبر متعجب مي شوند.

حضرت بخاطر پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي و مصلحتي کرده اند.

ما جواب اين حرف شيعه را ميدهيم ولي مطمئن نيستم که فوراً از جيب خود دليل نو و بي پايه ديگري را بيرون نکشند.

آيا عروسي هاي پيامبر و دختران ايشان بر پايه مصلحت هاي سياسي بوده؟

نه نبود به هزار و يک دليل و ما فقط چند تا را مي نايشانسيم:

1- حضرت محمد فقط 4 دختر داشتد و اگر مي خواستند اونها را قرباني پيشرفت اسلام نمايند بايد به حضرت علي زن نمي دادند زيرا علي در هر حال مطيع و پيرو ايشان بودند.

مي گايشانيد به علي اگر زن نمي داد حسن و حسين پيدا نمي شدند بسيار خوب پس به عثمان بايد دختر نمي دادند! عثمان رييس قبيله بني اميه که نبود، و همين بس بود دختر ابوسفيان، دختر رييس قبيله بني اميه، زن پيامبر بود.

اگر ازدواج هاي مصلحتي قبيله بني اميه را به راه مياورد همين بس بود و نيازي نبود که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به يک فرد غير موثر از همان قبيله يعني حضرت عثمان زن بدهد! شما بگايشانيد حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) هزار دختر داشته يا 4 دختر؟! يکي را به عثمان داد بس بود اگر مصلحت هاي سياسي در کار مي بود.

مي بايست که دختر دوم را به رييس يک قبيله قدرت مند عرب ميداد اما دختر ديگر را هم به عثمان داد پس چه نتيجه مي گيريم؟ در مي يابيم که اين دليلي که علماي شيعه براي عمل رسول الله ذکر مي نمايند (که براي پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي کردند) حرفي بي پايه و دروغ هست.

چرا دروغ هست؟ چون دو دختر به عثمان داده تا دل او را بدست آرد (به زعم شيعه) تو گايشاني در دنيا مرد ديگري نبوده تازه اين تدبير پيامبر (به زعم شيعه) بي فايده بوده بلکه ضرر هم داشته و عثمان از موقعيت خود هستفاده عکس کرد و حق علي را خورد و فرمود تو بر من چه امتيازي داري اگر يک دختر پيامبر زن توست! دو تا را به من داده پس خواهش مي نمايم که در صف خلافت نوبت را رعايت کن و سپس من بايست!!

شيعه هر چقدر هم سعي کند که رفتار حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را با فرضيه هاي خيالي مواجه کند باز اين داستان غدير و اون عملکرد پيامبر هيچ تناسبي با هم ندارند و ناچاريم يکي از دو نتيجه زير را بگيريم!

1- يا داستان غدير دروغ هست!

2- يا رسول الله خود شان علي را در موضع ضعيفي برنامه دادند و مخالفانشان را پرو بال دادند.

در ازدواج هاي متعدد پيامبر نيز دخيل نبودن مصلحت هاي سياسي آشکار هست.

ما به يک مثال بسنده مي نماييم!

حضرت محمد با دختر بيوه عمر (بزعم شيعه بزرگترين دشمن علي و اسلام!!!) وقتي عروسي کردند که حکومت اسلامي ريشه دوانده بود و حضرت نيازي به عمر نداشتند بنظر شما اگر با دختر عمر عروسي نمي کردند حضرت عمر رسول الله را رها ميکرد؟ عمر دختر بيوه خود را به ابوبکر و عثمان عرضه کرد هر دو سکوت کردند.

او به پيامبر از رفتار دو دوست خود شکايت کرد پيامبر فرمود: حفصه شوهري بهتر از عثمان خواهد يافت و خودشان حفصه را خواستگاري کردند! و سپس عروسي، ابوبکر به عمر فرمود: رسول الله پيش من از دختر تو يادي کرد فهميدم قصد خواستگاري دارند به همين دليل و قتي به من فرمودي سکوت کردم.

ببينيد ابوبکر دوست پيامبر بود از وقت جاهليت با هم دوست بودند.

و وقتي هم که رسول الله، پيامبر و حاکم شبه جزيره عرب شدند باز رازهاي خصوصي خود را با اين دوست قديمي و يار غار خايشانش درميان ميگذاشتند.

ببينيد وقتي حاکم سرزميني به بزرگي ايران بودند باز بين همه زنان، دختر بيوه يار خود (عمر) را مي پسندند.

با اين دلايل آشکار باز علماي شيعه شيطان سرايي مي نمايند و افسانه مي بافند نه شرمي دارند نه حيايي! نتيجه منطقي از عمل رسول الله را وارونه مينمايند اگر به کسي بر نخورد مي گايشانم يک علت تاخت وتاز.

علماي شيعه در ميدان خيالبافي اين هست که مخاطبان اونها امتي جاهل هستند که از دين و تاريخ و منطق و چيزي نمي فهمند! درست مثل من که وقتي براي بچه 4 ساله ام داستان مي گايشانم هر طور که ميخواهم در ميدان خيال جولان ميدهم!

اونوقت فهميدم که بچه ام بزرگ شده که فرمود: بابا مگر اسب هم بال دارد؟ شنوندگان شيعه کي به سن عقل ميرسند؟



آيا رسول الله اصلاً مصلحت گرا بودند؟

نه به هزار و يک دليل و ما بعضي را مي نايشانسيم.

1- اگر رسول الله کوچک ترين اهميتي براي رسومات جامعه يا حرف يا عکس العمل امت قائل مي بودند هرگز با حضرت زينب زن مطلقه پسر خوانده خود عروسي نمي کردند! زيرا زن پسر خوانده در نزد عربان جاهليت مثل مادر و خواهر حرمت داشت! اما رسول الله بي توجه به عادات امت با زينب عروسي کردند!

2- اگر منافقان براي رسول الله مهم بودند مسجد اونها را در کنار مسجد قبا (مسجد ضرار اونها را) خراب نمي کردند و با اونها مدارا مينمودند همانطور که به زعم شيعه با عمر و ابوبکر مدارا کردند! آيا جرم مسجد ضرار سازان بزرگ تر بود يا جرم خورنده گان حق علي؟!

3- اگر امت در نزد رسول خدا وزني ميداشتند اونوقت از خدايان اونها بد نمي فرمودند اونوقت لات و منات و عزي را بت هاي بي ارزش خطاب نمي کردند! اين حرفها اونقدر در نزد مشرکين گناه بزرگ بود که بالآخره قصد جان اون حضرت را کردند

4- اگر رسول الله مصلحت گرا مي بودند بايد بت هاي داخل کعبه که هنوز معبود خيلي از قبايل عرب بودند را بلا فاصله سپس فتح مکه خرد نميکردند!

5- اگر مصلحت گرا بودند قبله را عوض نمي کردند کاري که به تعبير قراون بر امت خيلي گران آمد!

در عوض کردن قبله يک نکته جالب در رابطه با بحث ما هست!

حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ناگهان در سر نماز تقريباً 120 درجه چرخيدند و از بيت مقدس رايشان خود را به سايشان کعبه برگرداندند! امت حيرت کردند.

و فقط 10 نفر از افرادي که پشت ايشان نماز مي خواندند پيرايشان نموده و بقيه به روال عادي نماز خواندند سپس نماز رسول الله اون ده نفر را مژده به بهشت دادند و به اين ترتيب بقيه اصحاب را نوعي گوشمالي دادند که چرا فوراً و بي چون و چرا از من پيرايشان نکرديد و منتظر توضيح شديد!

حالا اهل تشيع چنين پيامبري را مصلحت گرا مينامد و به سازش کاري متهم مي نمايد!!

چرا انتقال به بدترين روش؟

در افسانهاي که شيعه ساخته پيامبر اکرم به صورت غيرمسقيم متهم مي شوند که بدترين راه را براي انتقال قدرت انتخاب کرده اند زيرا اونها مي گايشانند که ايشان تمام عمر چيزي نفرمودند و منتظر دو ماه آخر عمر خود شدند يعني وقتيکه موقعيت کم بود مسئله را به صورت يک جمله دو پهلو عنوان کردند.

دوماً: همواره دشمنان علي را به خود نزديک ميکردند و اونها را وزير و سرپرست و فرمانده لشکرها برنامه ميدادند، حتي هنگاميکه خودشان به جنگ تشريف نمي بردند عوض اونکه فرماندهي را به علي دهند به افراد مختلفي دادند که اکثراً دشمنان علي بودند حتي عمرو بن عاص و خالد بن وليد را نيز فرمانده سپاه کردند!

شيعه اينطور وانمود مي نمايد که اگر حضرت محمد از اول علي را جانشين ميکردند کل دنيا مي شوريد و طغيان ها ميکردند و اين حرف کاملاً نادرست هست و فقط به اين دليل عنوان مي شود که شيعه نمي تواند رفتار حضرت محمد را با بهانه بهتري توجيه کند و جرأت انتقاد علني از رسول الله را ندارد اين اونها را از اسلام خارج مي نمايد و توان تخريب از درون را از اونان مي گيرد.

خلاصه اگر داستان ريسمان انداختن به گردن علي و شکسته شدن پهلايشان فاطمه حقيقت داشته باشد يک عامل همانا همين بال و پرگرفتن و ميدان يافتن حضرت ابوبکر و عمر در وقت رسول الله هست سوال اينجاست که کي به ابوبکر و عمر موقعيت وميدان داد و اونها را در پست هاي حساس تا آخرين لحظه ابقا کرد؟! چرا اونها در موقعيتي برنامه داده شدند که پس از وفات پيامبر، جانشين رسمي ايشان را اونقدر بي قدرت يافتند که در گردنش طناب انداخته و اين سو و اون سو کشيدند و زنش را زخمي کردند و آب از آب تکان نخورد؟! شيعه جواب دهد که مسبب اصلي کي بود؟ ما مي گايشانيم داستان غدير افسانه هست! شما بگايشانيد اگر نيست اگر افسانه نيست! پس جواب سوال ما چيست؟



چرا ندانم کاري

در افسانه شيعه اگر به دقت بنگريم رسول الله به ندانم کاري متهم شده اند رسول الله که جاي خود دارد اين حشرات حتي الله را به ندانم کاري متهم مينمايند البته به زبان نمي گايشانند ولي حرف اونها اين معني را دارد! اول بگايشانم که لازم نيست آدم چيزي را صراحتاً بگايشاند.

از خود حرف مي توان فهميد که حاصل سخن چيست مثلاًَ اگر سني افسانه بسازد که گنجي زير زمين پنهان بود احدي از جن وانس از اون خبر نداشت غير از حضرت علي.

احدي از رمز گشودن صندوق خبر نداشت مگر حضرت علي.

بعد ادعا کند وافسانه بسازد که پول اين صندوق کم شده کسي به اون دستبرد زده حالا هر چقدر هم که قربان صدقه حضرت علي برود با اون حرفهاي که اول فرموده ايشان را متهم مي نمايد (منظور ما نيست که شيعه به زبان مي گايشاند) اما با اين داستان سرايي هاي رکيک حرفش هيچ توجيه ديگري ندارد جز اتهام زدن به رسول الله.

و در اينجا الله را هم ندانم کار معرفي مي نمايد:

اول: مي گايشانند: تمام عمر چيزي از جانشيني علي نفرموده بخاطر ترس از امت.

دوم: مي گايشانند: حضرت محمد آخر عمر فرموده ولي ميدانسته که بي فايده هست!

سوم: مي گايشانند: الله در قراون هم ذکر نکرده چون ميدانسته قراون را تغيير ميدهند.

چهارم: مي گايشانند: علي را فرموده ساکت بنشين چونکه اعتراض و جنگ ضرر دارد و فايده ندارد حتي خليفه هم شدي فدک را پس نگير.

و عملاً به همان حال بگذار که ابوبکر فرموده بود فقط به پيروانت بگو که سپس گذشت دايشانست سال بگايشانند اي فدک واي فدک!

پنجم: مي گايشانند: حالا به شيعه دستور داده که سپس دايشانست سال داد بزند!!.

الله، محمد، علي، مومنان، همه سکوت کردند و وظيفه داد زدن و داد خواهي و اعتراض را گذاشتند به عهده کساني که عيد نوروز مجوسي ها را 14 روز جشن مي گيرند و عيد قربان مسمانان را يک روز (در اون يک روز قرباني هم نمي نمايند) اين آدم هاي دلسوز به دين اسلامي يا مجوسي{شما بگايشانيد کدام} را مامور کرده که حق علي را بگيرند.

ششم= الله، محمد، علي مانع عمر و ابوبکر نشدند گذاشتند اونها حق را بخورند و با خيال راحت تا دم مرگ حکومت نمايند اونوقت به مهدي دستور داده که سپس هزاران سال بيايد برود سر قبر عمر و ابوبکر و اون دو را از قبر بيرون بکشد و شلاق بزند.

ميدانيد چرا افسانه سرايان شيعه به جاي شمشير از شلاق هستفاده مي نمايند؟

چونکه مرده را دوباره کشتن لطفي ندارد!! شلاق زدن بهتر هست!

به گمانم اگر مسابقه خيالبافي انجام شود اين داستان شيعه ها مقام اول را کسب کند و بنظرم اگر مسابقه اي براي انتخاب احمق ترين و کودن ترين افراد برپا شود باور نمايندگان اين افسانه ها شانس خوبي براي اخذ جوايز دارند!

توجه کنيد که همين خارج کردن مرده ها از قبر و شلاق زدن اونها (بخاطر اونکه دل علماي شيعه خنک شود) بهترين دليل هست که اهل تشيع ايمان واضحي به آخرت ندارند والا بايد ميدانستند که در مقايسه با عذاب قبر، شلاق خوردن مثل شوکلات خوردن هست!



چه نيازي به مصلحت گرايي بود!

در حديث صحيح از رسول الله نقل شده.

(الله از سه شخص بدش ميايد يکي از اونها پادشاه دروغگو هست!)

چرا چون پادشاه نيازي به دروغ گايشاني ندارد! پادشاه هر چقدر که قدرتمند تر باشد همانقدر بايد از سازش و مصلحت گرايي فاصله بگيرد.

قدرت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دائما در حال افزايش بود.

ايشان جهان را در پيچ جديدي برنامه دادند شايد ظهور محمد (صلى الله عليه وسلم) بزرگترين واقعه تاريخ باشد روز به روز بر قدرت و مقامشان اضافه کرده مي شد! ايشان پادشاهي توانمند بودند! و از هر چيز بالاتر ايشان پيامبري عظيم شان بودند امت مدينه و مهاجرين مکه براي يک حرف ايشان جان ميدادند حتي از مو و پوشش و آب دهان ايشان تبرک ميخواستند گاهي اونقدر زياده رايشان ميکردند که پيامبر منع شان ميکرد.

حاضر بودند بخاطر يک حرف او، پدر يا پسر، يا برادر خود را بکشند وعملا نيز کشتند.

حاضر بودند به خاطر حرف او از دين و خانه و ديار دست بکشند و عملا هم دست کشيدند! در آخرين سالهاي حکومت خود، حضرت محمد تمام پادشاهان جهان را به اسلام فرا خواندند و عملاً نيز جنگ با ابرقدرت روم را شروع کردند!

چنين شخصي چه نيازي داشت که مصحلت گرايي کند (اونهم با دو نفر از امتي خود)؟!.

اگر فرضاً حضرت و عمر و ابوبکر پادشاهاني بودند که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) براي پيش برد کار خود با اونها متحد شده بود باز ميشد فرمود که با اونها سازش کرده که در ازاي پيشبرد اسلام حضرت علي را ميدان ندهد! و قرباني کند.

اما اون دو نفر در تاريخ به حيث دو فرد عادي بودند اگر سلسله مراتب قبيلايشان را نگاه کنيم مي بينيم انصار در مدينه و ابوسفيان و ديگر بزرگان در مکه از اون دو و دوستانشان قايشان تر بودند! خود حضرت علي نيز از لحاظ قبيلايشان بالاتر از عمر و ابوبکر بود من نمي فهممم اين امت چه مي گايشانند آخر عمر و ابوبکر که ارتش منظمي نداشتند پشت اونها بايد به همين قبايل گرم مي بود و اونها از لحاظ قبيلايشان در موقعيت ممتازي نبودند!

پس اونچه که ابوبکر را بر خلافت نشاند نه زور قيبله اي بود نه ارتش منظم.

صحابه اورا فقط به اين خاطر خليفه کردند که نزديکترين يار رسول الله بود و بيش از همه مورد توجه ايشان.

اگر غير از اين بود حد اقل انصار قدرتمند مدينه هرگز قبول نمي کردند! که خسر الدنيا والآخره شوند!

پس حرف شيعه دروغ و داستان غدير افسانه هست!

سر مهم هست يا کلاه؟

براي اونکه درجه پوچي ادعاي اهل تشيع در باره غدير خم را دريابيد به اين مثال توجه کنيد:

حضرت ابراهيم (عليه السلام) با قوم خود به دشمني برخاستند بعد اين عداوت به اوج رسيد و يک روز حضرت ابراهيم(عليه السلام) از غفلت قوم هستفاده کردند و بت هاي اونها را در هم کوبيدند و شکستند حالا اگر کسي ادعا کند که حضرت ابراهيم (عليه السلام) به خاطر بر انگيخته نشدن خشم امت به پوشش بتان دست نزدند بنظر شما جوک نمي گايشاند؟.

اگر ادعا کند ابراهيم پوشش بتان را در کنار خود گرفتند {بخاطر مصلحت و امت داري} بنظر شما گايشاننده اين ادعا تب ندارد و هذيان نمي گايشاند؟

اگر ادعا کند که امت در شکستن بت با ابراهيم همکاري کردند! بلکه جان خود را فدا کردند تا بت ها بشکند اما نوبت به پوشش که رسيد ابراهيم از ترس اونها سکوت کرد!

بنظر شما گايشاننده چنين حرفي ديوانه نيست؟

بابا! اهل تشيع همين را مي گايشاند که حضرت محمد بت ها شکستاند از کسي نترسيد حرف به انتخاب جانشين که رسيد! سکوت کرد و ترسيد.

خودش سکوت کرد علي سکوت کرد بلکه الله هم در قراون سکوت کرد!



رفتار حضرت علي

در افسانه غديرخم رفتار حضرت علي که به اعتراف دوست و دشمن مرد شجاعي بوده اند نيز سوال برانگيز هست.

اولاً= وقتي رسول الله در دو ماه آخر عمر مصلحت گرايي را به سايشاني نهادند و علي را رسماً جانشين خود کردند.

قصد شان حتماً اين نبود که علي سکوت کند و حق خود را نگيرد قصد شان حتماً اين نبود که اين اعلان رايشان کاغذ و براي برافروختن آتش اختلاف بين امت باشد.

پس وقتي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) مصلحت گرايي را کنار گذاشت بايد که حضرت علي هم کنار ميگذاشت! و شمشير در دست، دمار از روزگار کود تا گران در مياورد پس وقتي رسول الله رسماً مابقي عمر خايشانش را به پيش برد اين هدف وقف کردند بر جانشين او لازم بود که سياست جديد رسول الله را مشعل راه خود کند يعني خود نيز براي کسب حق و اجراي دستور رسول الله بکوشد نه اينکه سياست قديم رسول الله را مرام خود برنامه دهد!

فرض کنيد که اگر حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) زنده مي بودند و عمر و ابوبکر با ايشان مخالفت ميکردند.

بنظر شما آيا حضرت چه مي کرد؟ سکوت مي کرد يا سازش ميکرد؟ يا بي توجه به اينکه قدرت دارد يا ندارد با اونها مخالفت مي فرمود؟ براي دانستن جواب اين سوال خوب هست سابقه رسول الله را در مکه ببينيم! حاضر نشدند کوچک ترين سازشي با کفار مکه نمايند حتي به عمايشان خود که پشتيبان ايشان بود فرمودند که اگر ماه را در يک دستم بگذاريد و خورشيد را در دست ديگر از دعوت دست بر نمي دارم! پس بر علي لازم بود که چون رسول الله از مخالفت عمر و ابوبکر نترسد و سکوت نکند شيعه مي گايشاند: حضرت علي فرمود که خلافت از آب دهان بز برايم بي ارزش تراست! آخر اين هم جواب شد؟ حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در واقعيات خيلي بدتري کار خود را شروع کردند و موفق شدند اما حضرت علي وارث يک حکومت آماده بود.

لقمه جايشانده را رسول الله در دهانش گذاشت، با اين و جود مخالفان از دهانش ربودند چرا؟!!

تدبير علي، مصم بودن و اراده علي، غيرت علي، وقتي که عمر به زنش جلايشان چشمش حمله کرد، اسد الله بودن علي کجا بود؟ اي علماي شيعه، دروغ فرمودن هم بايد تابع قوانين!! باشد! شما مثل اينکه ياد تان رفته که علي کي بود که اينطور او را در افسانه خود ذليل کرديد؟! شيعه ميگايشاند: علي براي حفظ اسلام سکوت کرد (همانطور که الله در قراون سکوت کرد!) خب چرا حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) سکوت نکرد؟! چرا شما ساکت نميشايشاند؟

علي وقتي که داد زدن و اعتراض شايد فايده داشت سکوت کرد، امروز که بيهوده هست چرا عيد!!غدير خم درست کرده ايد؟ و هي داد ميزنيد؟

2- نکته ديگري که ثابت مي نمايد افسانه يوم غدير خم دروغ هست رفتار علي با غاصبان هست! بسيار خوب قبول مي نماييم که قدرت نداشت حق خود را بگيرد خوب ديگر چرا دختر به عمر داد؟

چرا در مجالس عمر رفت و آمد و او را نصيحت ميکرد که اينطور کن اونطور نکن؟

آيا اينجا هم به گردن علي طناب ميانداختند که يالله بيا در مجلس عمر او را نصيحت کن شما مي گايشانيد که روزي که علي را به زور به مسجد بردند تا با ابوبکر بيعت کند ايشان مشت خود را باز نکرد آيا در مجلس عمر دهان ايشان را به زور باز ميکردند از شما بي حياها بعيد نيست که بگايشانيد بله، خب چطور ايشان را به بيان کردن و نطق واميداشتند!؟

عمر در آستانه شهادت خود 6 نفر را تعيين کرد که از بين خود خليفه بعدي را انتخاب نمايند يکي از اونها حضرت علي بود که با رغبت در اون شورا شرکت کرد شيعه مي گايشاند: اون يک خيمه شب بازي و از اول معلوم بود که عثمان انتخاب مي شود.

اي کاش! اين شيعه در وقت حضرت علي هم مي بود تا امام خود را پند ميداد که در اين مجلس شرکت نکن!....

خلاصه حرف اينکه يا داستان غدير خم دروغ هست! يا در تاريخ، دو علي صحابه پيامبر بوده اند يک علي که قهرمان داستان غدير هست و يک علي که در مجلس عمر رفت و آمد ميکرد و دختر به عمر داد! و خير خواه او بود.

اين علي دوم را هم شيعه قبول دارد هم سني و اون علي اول را فقط شيعه مي شناسد.

و هم سني و هم شيعه ميگايشانند که رسول الله فقط يک صحابي بنام علي داشته! پس اون علي که شيعه و سني هر دو قبول دارند حقيقي هست و علي شيعه ها خيالي هست.



سوء پيشينه

در دانش جرم شناسي به سابقه متهم مي نگرند اگر مظنون سوء پيشينه داشته باشد بيشتر به او شک مي نمايند.

حالا در افسانه غدير و در افسانه پهلايشان شکسته فاطمه حضرت ابوبکر و عمر متهم شده اند شيعه اونها را متهم کرده هست!

اگر ما قاضي عادلي باشيم اگر ما پليس با هوشي باشيم بايد براي کشف حقيقت سابقه حضرت ابوبکر و عمر را نيز بررسي کنيم.

حضرت ابوبکر و عمر و باقي متهمان در وقت وقوع حادثه غدير سابقه پاک و شريفي دارند.

وقتي به پيامبر ايمان آوردند که اسلام آوردن بازي کردن با جان بود.

اما اونها تمام خطرات را به جان خريدند و تمام فشار مشرکين مکه بر اونها تنها تاثيرش اين بود که اون دو را در راه حمايت از رسول الله مصم تر کرد.

بعد هجرت کردند.

مال و خانه و زمين و فاميل و موقعيت اجتماعي وشغل خود را رها کردند! و به مدينه رفتند و سپس اون از حماسه آفرينان حماسه هاي بزرگ بدر و اُحد و خندق، فتح مکه وجنگ خيبر و غيره شدند.

خلاصه

تا روز غدير خم سابقه اونها در خشان هست! بلکه تا لحظه وفات پيامبر سابقه اونها درخشان هست اينجا ناگهان شيعه داد ميزند که آي دزد! آي دزد! دزد کسيت؟ شيعه مي گايشاند ابوبکر و عمر! اينها از اول هم به خاطر کسب کرسي خلافت، مسلمان شده بودند!

ما وکيلان مدافع ابوبکر و عمر مي گايشانيم: اين خيلي بي انصافي هست اين يک تهمت شرمناک هست! روزي که ابوبکر و عمر مسلمان شدند مسلمانان رياست را حتي در خواب هم نمي ديدند!

در روز مسلمان شدن عمر، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در خانه زيد بن ارقم جلسه پنهاني داشت! علني نميتوانست جلسه تشکيل دهد.

رياست و کرسي رياست کجا بود؟ 13 سال وضع به همين منوال بود! اگر کسي کوچکترين هوس حکمراني در سر داشته باشد بايد راه ابوبکر وعمر و عثمان را (در مقياس هاي مادي) انتخاب نکند!

کسيکه جنس او شيشه خرده دارد اگر هوس رياست به سرش بزند همان راه را انتخاب مي نمايد که در دنيا رواج دارد يعني اول ميرود در خم شدن و تملق کردن دکترا ميگيرد بعد عملاً به حاکمي تملق مي نمايد و کم کم جلو ميرود.

پس صحابه سابقه پاکي دارند و اصلاً سوء پيشينه ندارند همين دليل هست که بگايشانيم داستان يوم غديرخم دروغ هست! و غير از اين ما دهها دليل ديگر هم داريم! که بعضي رافرموده و برخي ديگر را خواهيم فرمود:

ساحر مکه کي بود؟!

علماي اهل تشيع که اين پيشينه پاک را مي بينند چونکه هستادان در داستان سرايي هستند مي گايشانند:

عمر و ابوبکر و عثمان و ديگران به اين خاطر زود به حضرت محمد ايمان آوردند که ساحري به اونها فرموده بود کار اين مرد بالا ميگيرد و پادشاه مي شود.

آفرين به اين جواب! ببينيد چگونه خود را از تنگنا نجات ميدهند.

اين مصبيت بزرگ علماي شيعه هست همين باعث مي شود که راه حق را پيدا ننمايند چون هر وقت در بحث در تنگنا برنامه گرفتند.

داستاني شبيه به اين مي سازند! آيا داستانسرايي و خيالبافي کار سختي هست؟ تنها اميد ما به عوام شيعه هست! شايد که حق جايشانان اونها هدايت شوند!

در هيچ تاريخ معتبري ذکري از جادوگر چيره دست و غيب گايشان مکه نيست.

در تاريخ بشريت ساحران و جادوگران هميشه دشمن حق بوده اند اسلام تمام ساحران را بدون هستثناء کافر ميداند.

جادوگران هرگز به دين کمک نمي نمايند در وقت فرعون، عليه موسي صف بستند در وقت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم)، لبيد جادوگر به تحريک يهوديان پيامبر را سحر کرد جادوگران اگر که به فرض محال علم غيب مي داشتند ومي دانستند اسلام حتماً پيروز مي شود باز برپايه فطرت شيطاني خود هرگز کسي را تشايشانق نمي کردند که برو به حضرت محمد کمک کن!

خيالپردازان و فرضيه سازان شيعه حتما ميگايشانند جادوگر با فرستادن عمر و ابوبکر قصد داشت اسلام را از درون ضربه بزند اما شيعه هم مجبور هست قبول کند که جادوگران غيب نمي دانند شيعه غيب داني را از صفات امامان خود مي داند و گمان نمي نمايم که بخواهند جادوگران را به مقام امامان برسانند يا امامان را به سطح جادوگران تنزل مقام دهند.

وقتي جادوگر غيب نمي داند (و حداقل خودش ميداند که نمي داند) پس بر پايه فطرت ناپاک خود محال هست کسي را تشايشانق کند که برو به پيامبر کمک کن تا دينش غالب شود و بساط جادوگري وبت پرستي برچيده شود (وعملا هم همين طور شد)، اين حرف بي پايه را شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک عمر و ابوبکر ساخته و نه قبل از واقعه غدير اين داستان دروغين، نظيري در تاريخ ندارد و نه سپس و قايع غدير تا امروز در جايي ديگر تکرار شده و گوشي چنين حرف عجيبي را باز دوباره نشنيده هست!.

در وقته فرعون تمدن مادي در اوج، و علم جادوگري پيشرفت حيرت آوري داشت ولي يک جادوگر هم به فرعون نفرمود که آينده موسي درخشان هست.

جادوگران را چه به اين غلطها؟ جادوگر هرگز غيب نمي داند لذا مامي بينيم که جادوگران همگي به کمک فرعون شتافتند.

اين فقط شيعه هست که جادوگر خيالي مکه را غيب دان دانسته.

والا هيچکس که نداند جادوگران خود شان ميدانند که حقه بازند و غيب نادان.

پس محال هست که ابوبکر و عمر را به اين ماموريت 23 ساله خطرناک بفرستند.

ماموريتي که تيشه به ريشه علم جادوگري و شيطان صفتي ميزد و عملاً هم زد! شيعه يک نمونه ديگر در تاريخ نشان دهد که کساني به حرف جادوگري به کمک يک آدم نيک سرشت رفته اند تا ما حرف خود را پس بگيريم!

اين خيالپردازي منحصر بفرد براي اين فرموده شده که شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک اصحاب پيامبر (و براي توضيح و توجيه ايمان آوردن عمر و ابوبکر از همان روزهاي اول) هيچ چيزي بهتر از اين به عقلش نرسيده!!



مبادا منظور شيعه حضرت محمد r باشد!؟

اين جادوگري که شيعه ساخته حتماً غيبگايشاني هاي ديگري هم داشته که درست در آمده.

حتماً آدم مشهوري بوده که اينطور به خاطر يک حرف او ابوبکر و عمر به آب و آتش زدند.

و از فاميل، وطن و جان دست کشيدند!

آخر او کيست؟ غيب گايشاني هاي ديگر او در چه باره بود؟ شيعه جواب ندارد.

اما تاريخ به ما مي گايشاند در وقت ظهور حضرت محمد، کافران مکه فقط يک ساحر بزرگ را مي شناختند اما به حرفهاي او يقين نداشتند و حاضر نبودند بر سر حرفهايش يک پول هم سرمايه گذاري نمايند چه برسد که جان فدا نمايند.

کافران مکه، هر کسي که به اين شخص {از نظر اونها ساحر} ايمان مياورد را فردي احمق و ديوانه خطاب ميکردند آري کافران مکه حضرت محمد را جادوگر و ساحر مي پنداشتند که پيشگايشاني هايش درست در ميامد، پيشگايشاني کرده بوده که روميان شکست خورده، دوباره فارسي ها را شکست خواهند داد که درست در آمد منظور شيعه از جادوگري مکه کيست؟ نکند منظور اون خبيث ها حضرت محمد هست؟!

آخر تاريخ نام غيبگايشاني ديگري را در عهد ظهور رسول الله ثبت نکرده هست.

حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و ساير صحابه به حرفهاي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) از جمله به غيب گايشاني هاي ايشان ايمان آوردند آيا ايمان به محمد (صلى الله عليه وسلم) جرم هست؟

آري حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به اصحاب خود در مکه در وقتي که مستضعف بودند وعده دادند که شما بزودي بادشاهان کره زمين مي شايشاند و کفار وقتي از کنار مجالس شان مسلماني (مثلا حضرت عمر) رد مي شد به تمسخر به همديگر مي فرمودند امپراطور روم آمد شهنشاه فارس تشريف فرما شد و بعد شليک قهقهه و خنده حاضران به هوا بر مي خاست.

خلاصه کلام، اينکه حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و اصحاب ديگر پرونده پاکي دارند سابقه اونها پاک هست! اونها وطن- فاميل- فرزند- پدر مال وجان را نه به خاطر فرموده هاي جادوگري بلکه به خاطر فرموده هاي پيامبر قربانی کردند و هر خطري را به جان خريدند.حتي حاضر شدند پدر يا برادر يا فرزند خود را به خاطر اسلام بکشنداين پيشنيه نيک اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) پليس مسئول پرونده غدير خم را چه بخواهد چه نخواهد مجبور مي نمايد که بپذيرد اگر حق علي بفرض خورده يا پهلايشان فاطمه شکسته شده باشد مظنون هر کسي مي تواند باشد غير از صحابه!!

افسر مسئول پرونده مجبور هست حرف سني ها که مي گايشانند اين حرفها دروغ هست وجرمي اصلاً اتفاق نيافتاده را باور کند!

بله بايد بپذيريم که افسانه غدير خم دروغ هست و افسانه جادوگر مکه سه دروغ.



تحت نظر گرفتن مظنون در ادارات پليس

براي کارآگاهان وقتي به کسي مظنون شوند و مدارک قاطعي در دست نباشد راحت ترين راه اين هست که مدتي مظنون را تحت نظر مي گيرند.

مثلاً به موسسه ماليي حمله و پول کلاني دزديده شده تلفن نماينده ناشناسي که بر مذهب اهل تشيع هست به پليس خبر ميدهد که ابوبکر و عمر نامي پولها را دزديده اند.

پليس که بي مدرک نمي تواند اون دو را دستگير کند اول سابقه اونها را مي بيند.

تعجب مي نمايد که سابقه دار نيستند مي بييند که خودشان اهل بذل و بخششند پليس به ناشناس وقتيکه دوباره تلفن مي نمايد مي گايشاند: اين دو نفر سابقه شريفي دارند ناشناس مي گايشاند ظاهر سازي کرده اند.

پليس مجبور هست که تحقيق کند.

و بهترين راه اين هست که ابوبکر و عمر و همدستان اونها را مدتي تحت نظر بگيرد شايد شواهدي و مدارکي بدست آرد مثلاً اگر پليس ديد اونها يکباره پولدار شده و به سفرهاي خارج رفته اند يا خانه و زمين و ماشين خريده اند اونها را دستگير ميکند که از کجا آورده ايد!

بياييد به اين روش پليس عمل کنيم:

علماي شيعه به امت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) تلفن کرده اند که ابوبکر و عمر حق علي را خوردند و شکم فاطمه را پاره کردند و بچه اش را کشتند.

ما زندگي حضرت ابوبکر و عمر را پس از اين حادثه تحت نظر ميگيريم تا بيبينم سپس اين حادثه چه رفتاري داشتند.

خوشبختانه ما به زندگي ابوبکر از بعد حادثه غدير تا مرگ و تمام زندگي عمر و عثمان سپس اين حادثه تا مرگ دسترسي داريم با بررسي اون مي توانيم در يابيم که علماي شيعه تا چه اندازه حق به جانب هستند.

شيعه مي گايشاند: اصحاب پيامبر 23 سال نقش بازي کردند تا حضرت محمد وفات کند و جاي او را بگيرند و جانشن بر حق او را برکنار نمايند حالا که اين دو نفر به اين هدف لذيذ! که (23 سال منتظر اون بودند) رسيدند لازم هست چند کار نمايند!

1- دين حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را از بين ببرند.

2- به عيش و عشرت و خورد و نوش مشغول گردند.

3- فرزندان خود را پادشاه و جانشين خود نمايند.

4- حضرت علي سر به نيست و دود مانش را برباد دهند.

اما ما بيبينيم که اونها نه فقط هيچکدام از اين کارها را نکردند بلکه عکس اونرا انجام دادند يعني:

1- اسلام را به اون سرعتي گسترش دادند که بعداً {يک دوم نمي گايشانم يک دهم نمي گايشانم} يکصدم کار و خدمت اونها به اسلام را کسي نتوانست در تمام طول تاريخ اسلام اجرا کند.

2- نه فقط به عيش و عشرت نپرداختند بلکه از زندگي عادي که حق اونها بود نيز خود را محروم کردند.

اونچنان پارسائي را (با وجود بر خوردار بودن از قدرت و نعمت) پيشه خود کردند که شيعه با همه دروغ گايشاني با همه دشمني باز در اين مورد به عمر و ابوبکر ايرادي نمي گيرد.

پارسايي و زهد اونها تقريباً باور نکردني هست بي اعتايي اونها به دنيا بهترين دليل بر بيگناهي اونهاست.

3- هيچکدام از خلفاء فاميل يا پسر خود را خليفه نکردند انصار حضرت ابوبکر را انتخاب نمودند که از قبيله و قوم و کشور دوري بود ابوبکر، عمر را خليفه کرد که هيچگونه رشته فاميلي با او نداشت حضرت عمر 6 نفر را نامزد خلافت کرد که دربين اونها علي و پسر عمه علي -زبير- هم بود و ديگران نيز کوچکترين رشته خايشانشاوندي با عمر نداشتند.

کسي فرمود : به حضرت عمر پسرت را خليفه کن.

عمر فرمود: خدا مرگت دهد! سوگند به خداوند قصد تو از اين سخن خوشنودي خداوند نيست! او زنش را نميتواند اداره کند..........

4- همانان که بفرموده شيعه در همان روز اول وفات پيامبر در گردن جانشين او ريسمان انداختند و پهلايشان دختر او شکستند سپس اونکه پايه هاي حکومتشان مستحکم شد کار خود را با علي و فرزندانش تکميل نکردند.

اونها وقتي که امپراطوري فارس را از بين برده و نيمي از امپراطوري روم را نيز تحت تصرف داشتند نه فقط علي را نکشتند بلکه او را در صدر مجالس خود نشانده و از مشورت هاي گهر بارش هستفاده ميکردند حقوق او و فرزندانش را از بيت المال بيش از ديگران برنامه دادند.

حتي علي را جزء 6 نفري کردند که برنامه بود خليفه بعدي را انتخاب نمايند.

و نزديک بود علي خليفه سوم شود.

خلاصه اينکه باتحت نظر گرفتن عمر و ابوبکر عوض اونکه مدارکي دال بر مجرم بودن اونها بيابيم شواهد را دال بر بي گناهي اونها ميبينم پس افسر تحقيق مجبور هست قبول کند که حادثه غديرخم افسانه اي هست که دشمنان اسلام ساخته اند و همانطور که سابقه ابوبکر وعمر و عثمان پاک هست و مابقي زندگي اونها نيز پاک تر هست!



انگيزه جرم

بازجو ها به انگيزه در حوادث اهميت زيادي ميدهند (انگيزه قتل چي بود؟) اين اولين سوالي هست که دايما پس از يک حادثه قتل به ذهن کار آگاهان خطور مي نمايد اونها همواره سعي مي نمايند که از رايشان انگيزه، قاتل را بيايند.

مثلاً پيره زني ثروتمند کشته مي شود و وارث نزديکي ندارد پليس فوراً شک مي نمايد که شايد طمع وارثان عجول، انگيزه قتل باشد زيرا اونها از اين قتل سود مي برند پس اونها را تحت نظر ميگيرد!

بياييد ببينيم که انگيزه و هدف متهمان در حادثه غدير و يوم بيعت {روزي که به گردن علي ريسمان بستند و پهلايشان فاطمه را شکستند} چه بود و چرا چنين کردند.

شيعه مي گايشاند: ميخواستند علي را وادار به بيعت با ابوبکر نمايند.

حالا سوال اينجاست که بيعت گرفتن به اين روش سودمند بود يا ضرر داشت؟ اينرا هر کس ميداند که حکومت هاي نامشروع براي مشروعيت دادن به حکومت خايشانش انتخابات نمايشي براه مياندازند.

در بعضي جاها وقاحت به انداره اي هست که کانديدها را دولت اول انتخاب مي نمايد بعد امت راي ميدهند.

جايي ديگر انتخابات، فقط يک کانديد دارد اما حتي چنين نظام هاي خود کامه اي نيز هرگز امت را به زور و مستقيم و کشان کشان و طناب در گردن به صندوق هاي راي نمي برند.

چون اين بر عکس هدف اونهاست.

اين کشيدن کشيدن بطور کلي مشروعيت اونها را از بين مي برد و همان دو نخ آبرايشان باقيمانده را هم برباد ميدهد.

بله، اونها از حربه هاي غير مستقيم هستفاده مي نمايند مثلاً با مهر زدن به شناسنامه، راي نداده ها را از عواقب بي مهر بودن شناسنامه بطور غير مستقيم مي ترسانند و امت بادل ناخواسته در انتخابات شرکت مي نمايند.

اما هيچکس روش طناب در گردن انداختن وکشيدن را بکار نمي برد!

اينکار به محبوبيت ابوبکر لطمهاي بي پايان ميزد! و محال ممکن بود که اونها با اون هوش وافر چنين روشي را بکار گيرند که نه قبل از اونها کسي بکار گرفته نه سپس اونها در تاريخ مانندش اتقاق افتاده.

پس چون سوژه داستان دروغ هست و انگيزه وجودندارد {بلکه عکس هست} بنابراين خود داستان دروغ و نشانه کودني،احمقی،دروغگو داستان سرايان هست!

چرا داستان هاي شيعه تا اين انداره از واقعيت بدور هست!

اگر به کسي برنخورد جواب اين هست که شنوندگان و باور نمايندگان اين داستانها آدمهايي جاهل و نادان هستند و همين به جرات افسانه سرايان ميافزايد براي روشن شدن بيشتر موضوع به واقعه زير توجه کنيد.

در سال 2000 ميلادي، دوستي بنام عبدالحق پيشم آمد و فرمود: چه نشسته اي که خبر عجيبي دارم.

چند ايراني پيرو پاتال از آمريکا آمده اند و در منطقه بالا نشين پيشاور خانه اي عاليشان گرفته اند و اونرا به مرکز دعوت مذهب بهايي تبديل کرده اند و در خانه اونها دو پليس به نگهباني ايستاده اند.

و داخل خانه دختران ميني ژوپ پوش با چاي وشيريني از مهمانها يذيرايي مي نمايند و دست هم ميدهند.

عبدالحق فرمود: به حکم اينکه اينان سوغات ايران تواند آيا از اين دين!! معلوماتي داري؟ فرمودم: بله.

فرمود: بگو که فردا با اونها برنامه ملاقات دارم.

چند تضاد از مذ هب بهايي را برايش فرمودم فردايش کتابي آورد که حاايشان مکتوبات بهاء الله به اقوام و افراد مختلف بود تصادفي کتاب را باز کردم چشمم خورد به اين عنوان.

نامه حضرت بهاء الله به امت آذربايجان:

او در اون، در نامه امت آذربايجان را ساکنان اطراف رودخانه ارس خطاب کرده و اونها را به دين خود فرا خوانده، و نوشته بود: اي ساکنان! رود ارس، شما همان اصحاب الرس هستيد که ذکر شما در قراون آمده ارس بوده که رس شده به من و دين من ايمان بياوريد.

بهاءالله با اين فضل فروشي به اونها معلومات قراوني خود را به نمايش مي گذاشت.

اما جالب اينجا بودکه اصحاب الرس مثل قوم لوط مبغوض رب العالمين شده و از بين رفته اند.

و اين مناسب نيست که آدم وقتي قومي را دعوت مي نمايد اينطور بگايشاند بهاءالله گايشانا نمي دانسته قوم رس رسول خود را تکذيب کرده بودند!

حالا من به يکي بگايشانم: تو اجدادت قوم لوط بودند اين مقدمه خوبي براي دعوت نيست! و از اونجا که بهاء الله نامه خود را به لطف نوشته پس خواسته آذربايجانيها به اين فخر نمايند که نامشان در قراون ذکرشده هست!!

اشتباه فاحش دوم بهاء الله در همين دوسطر اين بود که تشابه اسمي هر جا هست اينکه بگايشانم رس يعني ارس پس مي شود لواساني ها را از قوم لوط و صالح آبادي ها را از قوم صالح و آباداني ها را از قوم عاد دانست!

حالا نکته اينجاست باوجود گذشت 170 سال چرا بهاييان متوجه اشتباه بزرگ دجال خود نشده اند جواب اين هست بهايي اصلاً قراون نمي داند سوره حمد را نميخواند چه برسد به قصه اصحاب الرس.

حالا سوال اينجاست که چرا حريف بهاييها يعني اهل تشيع متوجه اين اشتباه و نکته ضعف بزرگ بهاييان نشده اند؟! جواب اين هست که سطح آگاهي علماي شيعه به قراون کم هست و الا اگر کسي پيدا ميشد و ميفرمود: آقا جان چه ميگايشاني؟! و ايراد به گوش بهاييها ميرسيد از حضوصيات مذهب اونها يکي اين هست که فوراً آيه اي که خيلي خيط هست را از کتاب خود برميدارند البته بشرطيکه اشتباه را دريابند.

و چون شيعه به اونها ايراد نگرفته! پس اين اشتباه فاحش هنوز نقل و نبات مجالس اونها و وسيله دعوتشان هست.

اما همينکه خواستند خرافات خود را به مناطق سني نشين گسترش دهند در همان روز اول رسوا شدند.

عين اين رفتار را علماي شيعه مي نمايند چون مخاطبان اونها بي علم هستند.

لذا داستان طناب بر گردن علي و کشيدن او به دار الخلافه و بيعت زورکي را ساخته اند.

اگر يکي پيدا شود و بگايشاند اين بيعت زورکي گرفتن که مشروعيت عمر و ابوبکر را بطور کلي از بين ميبرد معقول نيست که اونها از اين روش هستفاده کرده باشند.

اونوقت شايد علماي شيعه در مجالس روضه خواني دست به عصاتر راه بروند و دروغ کمتر بگايشانند.

يا حد اقل دروغهاي معقول تري بسازند!.



عملکرد و انگيزه طرفداران کودتا

حد اقل شيعه شک ندارد که ابوبکر وعمر و چند نفر ديگر به تنهايي زور شان به علي نمي رسيد.

شيعه اعتقاد دارد که علي به تنهايي حريف 1000 نفر بود.

شيعه مي گايشاند: اکثريت قريب به اتفاق عوام با کودتاچيان همراه شدند! براي همين علي نتوانست حق خود را بگيرد يک بازجايشان باهوش، سابقه طرفداران را ميبيند و اونها را مدتي تحت نظر مي گيرد تا دريابد که حقيقت چيست؟ با مطالعه زندگي عوام هم عصر رسول الله بازجو در ميابد که اونها گوسفند وار دنباله رايشان حاکم نبودند.

بلکه به تمام معني فرد فرد اونها اعمال و افکاري انقلابي داشتند! اونها در مکه به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان آوردند و ساليان سال شکنجه شديد کافران مکه خللي بر اراده اونها وارد نساخت.

اونها براي ايمان خود ارزشي بيشتر از جان خايشانش قائل بودند ايمان اونها چي بود؟ اين بود که فرموده هاي رسول الله را به جان و دل مي پذيرفتند به اونها فرمود استقامت کنيد کردند.

فرمود: برايشاند حبشه رفتند.

فرمود: برايشاند مدينه رفتند.

فرمود: روزه بگيريد گرفتند.

فرمود: شراب نخوريد نخوردند.

فرمود ربا نگيريد نگرفتند.

فرمود جهاد کنيد کردند!

حالا اين چينين امتي چرا بايد سابقه و مابقه زندگي خود را بخاطر يک دستور آسان رسول الله خراب نمايند براي اونها چه فرقي داشت که علي خليفه باشد يا ابوبکر؟ اونهاييكه از ابوجهل و ابولهب نترسيدند چرا بايد از عمر و ابوبکر و عثمان بترسند؟ به داستان سرايي شيعيان توجه کنيد مي گايشانند از عدالت علي مي ترسيدند مگر علي از حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) عادل تر بود؟ اونها که عدل محمد (صلى الله عليه وسلم) را ديده و مزاياي اونرا لمس کرده بودند بايد که از عدالت علي بيشتر خوشحال مي شدند؟ اگر اونها دنبال ظالم بودند هرگز حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را رهبر خود نمي کردند.

شايد هم بگايشانند عوام همچون ابوبکر وعمر از جادوگر مجهول الهايشانه مکه شنيده بودند که کار پيغمبر بالا ميگيرد.

اگر شيعه بگايشاند ما اين سخن رانمي گايشانيم پس ناچارند بپذيرند که ايمان اصحاب، ايماني راستين بود زيرا در وقت ضعف و دشواري اسلام ايمان آوردند.

ومومن بودند ومومن هرگز حق علي را نمي خورد و دوباره مرتد نمي شود اگر افسانه سرايان شيعه نفع خود را در اين ببينند که بگايشانند عوام نيز چون ابوبکر و عثمان ايمان راستين نداشتند و به خاطر پيشگايشاني يک ساحر دور حضرت محمد جمع شدند در جواب مي گايشانم که چرا کافران مکه و منافقان و يهوديان مدينه به فرموده هاي اين ساحر ايمان نياوردند پس حرف شما اين هست که اونها {منافقان، مشرکين يهوديان} مومن تر از صحابه بودند!

ما ميگايشانيم ايمان به فرموده هاي ساحر کفر، و تکذيب ساحر ايمان هست! شما چه مي خواهيد بگايشانيد؟!

ما تا اونجا که ميدانيم کافران و منافقان ايشانهوديان به اين سبب به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان نياوردند که ايشان را ساحر مي پنداشتند.

آيا منظور شيعه از ساحر مجهول الهايشانه مکه کيست؟!

پس يک انقلابي براحتي و به آساني تن به خواسته نا مشروع ابوبکر و عمر نمي داد و مدينه در روز غدير و روز بيعت پر بود از مرداني انقلابي!

از اين گذشته اهالي مدينه (انصار) را از ياد نبريد.

اونها با دعوت پيغمبر به شهر خود، با آتش بازي کردند دشمني شبه جزيره عرب را خريدند.

بچه هاي خود را فداي دين محمد (صلى الله عليه وسلم) کردند، آخر چه دليلي دارد که انصار مدينه در توطئه همدست ابوبکر شوند!؟ و زحمات خود را برباد دهند! براي اونها ابوبکر و علي فرقي با هم نداشتند هر دو مهاجر و قريشي بودند.

چرا بايد تا ديروز بچه هاي خود را قربان دستور هاي رسول الله نمايند و امروز به خاطر هيچ و پوچ حرف پيامبر را زير پا بگذارند.

اگر خود شان خلافت را تصاحب ميکردند باز هم يک چيزي!

شيعه مي گايشاند: خلافت را از يک قريشي گرفتند به يک قريشي ديگر دادند.

چرا؟ چرا؟ چرا؟ شيعه جواب ندارد.

اگر انصار فقط- انصار- از علي حمايت ميکردند و حکم پيامبر را اجرا مي نمودند عمر و ابوبکر چه مي توانستد بنمايند پس نتيجه اينکه داستان غدير افسانه محض هست!

حالا عمل کرد انصار را سپس واقعه غدير بببينيد بلا فاصله سپس وفات پيامبر شمشير ها را کشيد و سراسيمه به چهار طرف جهان رفتند اول مدعيان نبوت و مرتدان را از بين بردند بعد به سراغ دو ابرقدرت اون وقت يعني فارس و روم شتافتند قدم به قدم خونها دادند تا ابر قدرت فارس نابود و ابر قدرت روم نيمه جان شد.

براي چه عوام اول روز ايمان آوردند و سختي ها ديدند وسط روز با حادثه غدير ايمان خود را تباه کردند و بلافلاصه دوباره تا آخر عمر مطيع پيامبر باقي ماندند؟

براي درک عمق دروغ بودن داستان غدير به مثال زير توجه کنيد:

تصور شهري پراز مسلمانان مومن را به ذهن خود راه دهيد تصور کنيد که اين مومنان دارند در يک روز گرم تابستان با دهان روزه مسجدي مي سازند تشنگي و گرسنگي و هراس از دشمن خوب اونها را آزار ميدهد ولي هستقامت مي نمايند بعضي تاب نمي آورند و ميميرند ولي روزه خود را افطار نمي نمايند ظهر مي شود باز نه چيزي مي خورند و نه دست از کار مي کشند همچنان تا غروب آفتاب به کار ادامه ميدهند.

حالا يک نفر اگر ادعا کند که من ديدم که همه اين امت در ظهر، يک قطره آب در حلق خود ريختند آيا حرف او پذيرفتني هست؟.

تا اين حد هم محتمل هست که تا ظهر کار نمايند و تشنگي و گرسنگي اراده ايشان را متزلزل کند و آب بخورند ولي چرا يک قطره؟ و چرا سپس ظهر تا غروب آفتاب باز چيزي نمي خورند؟

در اين داستان امت همانا اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) هستند روزه ايمان اونهاست اول صبح، آغاز ايمان، وقت غروب وقت مرگ اونها و ظهر، حادثه غدير خم به زعم شيعيان هست.

مسجد بناي دين اسلام هست و اتهام زننده اهل تشيع هست!

حرف ما اين هست کسيکه که يک قطره آب را به عمد خورده و روزه خود را باطل کند و پيشمان هم نشود و توبه هم نکند و کار خود را خوب بداند سپس اين بايد که شراب بخورد نه اينکه روزه اش را ادامه دهد!

اين اصحاب که براي فتح ايران و روم و مصر و يمن، متر به متر خون دادند آخر چرا بايد در وسط روز يک قطره آب بنوشند و باز روزه بگيرند و باز با جان خود بازي نمايند؟!

اين حرف محال هست که راست باشد حادثه غدير، واقعه شکسته شدن پهلايشان فاطمه نا ممکن هست که درست باشد.

آخر براي اصحاب چه فرقي داشت که علي امير باشد يا ابوبکر؟ اون بيچاره ها را که ابوبکر از ثروت مالا مال نکرده بود اونها که به عيش و نوش مشغول نبودند و نشدند، شب و روز کارشان جنگ براي پيشبرد اسلام بوده آيا شيعه جنگ کرده؟ سختي جنگ ميداند يعني چه؟ پياده يا با اسب از مکه تا چين راه را با جنگ گشودن ميداند يعني چه؟

به الله قسم عاقل اگرچه که تهمت بزند باز داستاني به اين مزخرفي نمي بافد.

و قسم به الله شنونده اگر کمي بصيرت داشته باشد چنين داستان بي ارزشي را حقيقت نمي شمارد.



شيعه ها

وقتي به پليس نقل ميرسد که فلان جا جرمي صورت گرفته! اگر آثار جرم ناپيدا باشد اونوقت کار آگاهان مسئله را از جنبه هاي مختلفي بررسي مي نمايند و از جمله اينکه به شخصيت و زندگي نقل دهنده نگاه، و در آينه زندگي او راست يا دروغ بودن خبر را حدس ميزنند.

در اين شکي نيست که از حادثه غديرخم و شکستن پهلايشان فاطمه بيش از 1400 سال گذشته.

واين را نيز ميدانيم که در دانشکده هاي پليس به پليس ها مي گايشانند وقتي جرمي اتفاق افتاد پرونده بايد حداکثر 40 سال در جريان باشد يعني اگر در 40 سال بزهکار پيدا نشد.

پرونده مختومه مي شود زيرا به احتمال زياد سپس 40 سال، قاتل ديگر خودش زنده نيست!

پس امروز، بحث، بحث دعواي ابوبکر وعلي نيست حقيقتاً دعوا بين شيعه وسني هست يک پليس باهوش بايد راه و روش زندگي شيعه وسني را زير ذره بين بگذارد و حقيقت را در يايد و طرف مقصر در دعوا را بشناسد!

اگر ما به زندگي شيعه ها نگاه کنيم مي بينيم اونها به زبان طرفدار علي، اما عملاً از راه و روش علي متنفرند.

ما براي اثبات مي توانيم هزار دليل بياوريم اما دو سه تا هم کافيست.

1- امروزشيعه کشوري دارد که توسط بالاترين مقامات مذهبي {آيات عظام!!} رهبري مي شود! با اين وجود عيد قربان فقط يک روز تعطيل هست اونهم يک تعطيلي عادي مثل روز جمعه، ولي وقتي عيد مذهبي مجوسي ها فرا رسد چون عيد اجداد شيعه هاي ايران هست.

اونرا 14 روز {اين روزها 15 روز} جشن ميگيرند! کفش و پوشش نو مي خرند و مراسم گوناگوني اجرا مي نمايند آيا علي عيد قربان راجشن گرفته يا عيد نوروز را؟!

2- با اونکه امروز ايران توسط آيت الله هاي العظمي اداره مي شود و 27 سال از عمر حکومت اونها گذشته، باز ربا گرفتن و دادن رسماً آزاد هست و در رسانه ها تبليغ مي شود بلکه دولت ملايان خود چنين مي نمايد!

آيا شيعه مي تواند در حکومت 5 ساله علي يک مورد آزاد بودن ربا را نشان دهد! پيامبر فرمود که (گناه ربا 70 قسمت هست و کوچکترين جزء اون مثل اين هست که آدم با مادر خود همبستر شود).

3- جهاد شيعه هميشه پشت به کفار و رو به اهل قبله بوده.

اگر اين درست نيست شيعه نقشه عالم اسلام را باز کند و از هزاران شهري که در اون مسلمانان زندگي مي نمايد يک شهر را نشان دهد که توسط شيعه ها فتح شده باشد! از دهلي تا قاهره از قسطنطنيه تا اصفهان از مشهد مقدس تا کابل از مغرب تا جاکارتا! همه جا را سني ها فتح کرده اند بعد شيعه آمده جهاد کرده اصفهان و شهرستان تهران و طبرستان و طوس و شيراز را از چنگ سني ها بيرون کشيده يک شهر را هم از دست کافران بيرون نکشيده!

4- يک خصوصيت شيعه اين هست که تسيلم فرامين قراون نيست اونرا به دلخواه عوض مي نمايد مثلاً قراون صراحتاً مي گايشاند: مرد حق دارد زن نافرمان خود را (درمرحله اي از نافرماني) کتک بزند شيعه يک روايت از امام صادق آورده که اين زدن بايد با نرمي و با چوب مسواک وبا لطف!! باشد يعني آيه را تمسخر و از معني تهي مي نمايند همه کارشان همينطور هست! نمي گايشانند اسلام را قبول نداريم نمي توانند آيه را از قراون بردارند.

پس به کمک روايات دروغين اونچنان تعبيري از آيه ارائه ميدهند که بر عکس هست.180 درجه مفهوم مخالف آيه را دين خود مي نمايند، کتک زدن به نوازش لطيف تعبير ميشود.

شيعه اگر به فرموده هايش نگاه نکينم و اگر عمل او را ملاک برنامه دهيم مي بينيم که رفتارش خيلي مشکوک هست.

ميدانم شيعه در دفاع از خود مي گايشاند که سنيها نيز خيلي کاستي ها دارند.

اما جواب ساده به اين مجادله اين هست که اولا تو خود را با سني مقايسه نکن تو که سني را بر حق نميداني خود را با علي مقايسه کن.

دوماً وقتي حاکمي کشوري يک عالم بزرگ سني باشد آيا ممکن هست ميلاد مسيح را جشن بگيرند يا عيد نوروز را؟.

آيا ممکن هست کسي جرات کند ربا بدهد يا بگيرد؟.

فرق اين جاست! شما در طول تاريخ هر وقت قدرت در دست تان بود نيز قوانين اسلامي را تمام و کمال پياده نکرديد.

شما تحت رهبري ولي فقيه نيز نميتوانيد اسلام را اجرا کنيد چون در درون شما ايمان نيست و از کوزه همان برون تراود که در اوست در کوزه قلب شما نزول و ربا و عيد مجوسي ها عزيز وخوب هست همان بيرون ميايد.

و به اين خاطر از عمر نفرت داريد که دين مجوسي را همراه با عيد اونها از بين برد.



سني ها

يک طرف دعوا سني ها هستند پليس مجبور هست از اونها هم تحقيق کند.

يک کارآگاه حاذق وقتي به سني ها نگاه کند مي بيند اونها هيچ دشمني با علي ندارند.

سنيان همانقدر که ابوبکر و عثمان و عمر را دوست دارند علي را هم دوست دارند.

اگر رهبران سنيها در گردن علي طناب ميانداختند و به جرم فتنه انگيزي به خانه اش حمله ميکردند بايد تا آخر او و فرزندانش را بد ميديدند همانطور که از ابولهب و عبدالله ابن ابي تنفر دارند.

ولي برعکس مي بينيم که سنيان به علي و اولاد او احترام بي مانندي دارند.

علماي سنيان به سنيها ياد داده اند که اگر خورشيد را دوست داريد شعاعش را نيز بايد دوست داشته باشيد.

اگر محمد (صلى الله عليه وسلم) را دوست داريد اهل بيت را هم بايد دوست داشته باشيد و الا منافق هستيد.

فقط فرق ما با شيعيان اين هست که ما ميگايشانيم پيامبر يک بيت نداشته بلکه بيوت داشته و شيعه اين حرف ما را کفر ميداند در حاليکه دليل ما قراون هست ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ ....﴾.

(سوره احزاب، آيه 53).

{اي ايمان آورندگان بدون اجازه داخل خانه هاي (بيوت) پيامبر نشايشاند.....}.

و ما اهل بيوت پيامبر را دوست داريم.

امام شافعي يک امام بزرگ سنيان در شعري مي گايشاند: اگر دوستي اهل بيت رفض هست انس و جن بداند که من رافضي هستم.

مقصود اينکه احترام امروزه ما به علي نشان از اين دارد که ايشان از اول هم محترم بودند.

و در خيال هم کسي در گردن ايشان طناب نيانداخته! اين چگونه ممکن هست که بلافاصله سپس وفات پيامبر شکم دخترش را پاره نمايند!؟

اگر در تاريخ به اهل بيت ظلمي شده (مثل قتل حسين) باز سنيان در اون دست نداشتند.

سنيان به حسين فرمودند در بازي هاي سياسي کوفيان شرکت نکند و از مدينه نرود.

شيعيان حسين را به کوفه بردند و در مقابل يزيد تنها گذاشتند!

سنيان از هر دو (يزيد و شيعيان) به خاطر اين کار متنفرند.

و حسين را سرور جوانان بهشت ميدانند.

سني ها احاديث فضيلت فاطمه را از زبان عايشه شنيده و نقل کرده اند.

پس ما سني ها علي را دوست داريم زيرا اکابر و بزرگان ما نسل در نسل به ما فرموده اند که او آدم خيلي خوبي بوده.

او از ده صحابه ممتاز و اول و برتر پيامبر و بهشتي هست.

به ما فرموده اند که او در بين اين ده نفر هم جزء 4 نفراول هستند.

هرگز به ما نفرموده اند که در گردن علي طناب انداختيم چون حق به جانب بوديم و فتنه گري ميکرده.

ما در کتاب هاي خود چيزهاي خيلي عجيبي از حب اهل بيت ديده ايم که فقط يکي را براي امت ناگاه شيعه تعريف مي نماييم.

روزي عمر بن خطاب رضي الله تعالي عنه کسي را به دنبال حسين بي علي فرستاد که بيا کارت دارم.

حسين رفت و در راه پسر عمر را ديد او فرمود: کجا ميرايشان؟ فرمود: اميرمومنين با من کار دارد.

ابن عمر فرمود: اونقدر سرش شلوغ بود که مرا به مجلس راه نداد.

حسين برگشت فردايش عمر او را ديد.

گله کرد که اي حسين ديروز چرا نيامدي فرمود: اي امير، پسرت فرمود که تو مشغول بکاري بودي و او را هم به مجلس راه ندادي عمر دستهاي حسين را گرفت.

و چند بار فرمود: آيا تو مثل او هستي؟ آيا تو مثل او هستي؟

اگر شيعه بگايشاند اين داستان دروغ هست مختار هست.

ولي بهرحال بزرگان ما اينطور به ما ياد داده اند و به ما فرموده اند که حسن و حسين از پسران ابوبکر و عمر افضل تر بوده اند.

شيعه مختار هست که بگايشاند دروغ هست اما بهرحال ما اينطور ياد گرفته ايم، به بچه هاي خود نيز همين را ياد خواهيم داد!

حالا اگر شيعه بزورميخواهد ما را دشمن علي کند! پس خودش دوست علي نيست!

بنابرين محال هست که بزرگان ما حق علي را بخورند و بعد اين حرفها را به ما ياد بدهند پس حديث غدير دروغ هست.

پس کسي پهلايشان فاطمه را نشکسته هست! همه شواهد دلالت بر اين دارد که شيعه دروغ مي گايشاند و مجرم اصلي اوست.
برای توضیحهت بیشتر به وبلاگ من مراجعه کنید http://rashidun.blogfa.com/
ألَسَّلامُ عَلَیًنا وَعَلی عِبادِاللهِ ااصّالِحِینَ

73:

سلام
هیچ کدام از حرف های شما بی جواب نمی ماند.
منتها سروقت جواب می دهم به تک تکشان.
خواهشی دارم دوست عزیز، سعی کنید یکی یکی جلو برویم، وقتی پستی به این حجم می دهید از حوصله ی خیلی ها خارج میشود و به خاطر همین وارد بحث نمی شوند.
یا علی

74:

سلام
دوستان و برادران اهل تسنن به این سوال من جواب بدهید :
آیا شما اعتقاد دارید که خداوند سپس پیامبر اعظم مسئله ی حکومت و جانشینی او را از ریشه و به طور کامل رها کرد و به عهده ی خود مسلمانان گذاشت و جانشینی برای وی انتخاب نکرد؟؟؟

75:

عبدالله بن عثمان تیمی نام اصلی ابوبکر هست که اهل سنت، او را خلیفه اول سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌دانند.

پدرش ابوقحافه عثمان و مادرش ام الخیر سلمی نام داشت.

ابوبکر در سال 571 یا 572 میلادی حدود سه سال پس از عام الفیل در مکه و در میان قبیله «تیم بن مره»، یکی از طوایف قریش، به دنیا آمد.

بنا به نوشته مورخان، ابوبکر پیش از اسلام به بازرگانی (در رشته بزازی) اشتغال داشت و مردی ثروتمند بود.

برخی مورخان نیز فرموده‌اند وی کسب و کاری بی اهمیت داشته هست.

ابوبکر مدتی پس از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مسلمان شد.

برجسته‌ترین حادثه زندگی ابوبکر همراهی با پیامبر در هجرت به مدینه و پنهان شدن در غار ثور هست.

وقتی پیامبر از طریق وحی از توطئه قتل خویش آگاه شد، تصمیم به هجرت به مدینه گرفت، که در ابتدای راه به ابوبکر برخورد، و به اتفاق او از مکه خارج شد.

در پی تعقیب مکیان، ابوبکر ترسیده بود اما پیامبر وی را آرام کرد.

اهل سنت برای همراهی ابوبکر با پیامبر در هجرت به مدینه، به ویژه اقامت چند روز در غار ثور، اهمیت بسیار قائل شده اند.

اما مفسران شیعه و برخی از اهل سنت با توجه به جمله « لا تحزن » در آیه 40 سوره توبه ( که اشاره دارد به توصیه پیامبر به ابوبکر مبنی بر نترسیدن از چیزی) بر این باورند که این همراهی ابوبکر تصادفی بوده و با توجه به هراس و وحشت او، فضیلتی برای وی به شمار نمی آید.

وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ابوبکر به قبا رسیدند، ابوبکر اصرار کرد بی‌درنگ رهسپار شهر مدینه شوند ولی پیامبر مدتی برای رسیدن پسر عموی خود، علی بن ابی طالب، به انتظار نشست.

این امر بر ابوبکر گران آمد، پیامبر را رها کرد و خود تنها به مدینه رفت و در محله سنح مدینه، به منزل خارجه بن زید اقامت کرد.

محاجه امام علی علیه السلام با ابوبکر درباره فدک:امام صادق علیه السلام فرمود: سپس اونکه ابوبکر فدک را گرفت امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: چرا فاطمه را از میراث رسول الله محروم کردی و حال اونکه فدک در وقت خود رسول خدا جزو املاک فاطمه بود؟ ابوبکر فرمود: «فدک غنیمت اسلام و متعلق به همه مسلمین هست.

اگر فاطمه شاهد بیاورد که رسول الله اون را به او داده قبول هست و الا حقی ندارد.» امیرالمؤمنین فرمود:«ای ابوبکر، آیا بر خلاف حکم خدا حکم می‏کنی؟» فرمود:«نه.» فرمود:«اگر یکی از مسلمان‌ها چیزی داشته باشد مانند لباسی یا خانه‏ای و من ادعا کنم که متعلق به من هست، از چه کسی دلیل و شاهد می‏خواهی؟» ابوبکر فرمود:«از تو.» امام فرمود:«پس چرا از فاطمه دلیل و شاهد خواسته‏ای در صورتی که فدک متعلق به فاطمه بوده هست؟ اگر مسلمان‌ها حقی در اون دارند، اونها باید دلیل و شاهد بیاورند.» ابوبکر که با جوابی منطقی روبرو شده بود، ساکت و متحیر ماند.

عمر فرمود: «ای علی! ما را رها کن! ما از پس دلائل تو برنمی‏آئیم.

اگر شهود عادلی می‏آوری بیاور و الا فدک مال مسلمین هست.

نه تو در اون حق داری و نه فاطمه.» امیرالمومنین به ابوبکر فرمود:«ای ابوبکر آیا کتاب خدا را خوانده‏ای؟» فرمود:«بله.» فرمود:بگو این آیه درباره ما نازل شده یا کسانی غیر از ما: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.

(خداوند اراده کرده هست که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند.) ابوبکر فرمود:«درباره شما.» امام فرمود:«اگر کسانی بیایند و شهادت بدهند که فاطمه، دختر رسول خدا، عمل زشتی انجام داده چه می‏کنی؟» ابوبکر فرمود:«بر او حد جاری می‏کنم همان طور که بر سایر زن‏های مسلمین حد می زنم.» امیرالمؤمنین فرمود:«تو در این صورت کافر می‏شوی!» فرمود:«چرا؟» فرمود:«چون تو شهادت خدای تعالی را در پاکی و عصمت فاطمه زهرا رد کرده‏ای و شهادت امت را پذیرفته‏ای؛ همان طور که الان هم حکم خدا و رسولش را رد کرده‏ای و شهادت یک شخص بیابان‏نشین را قبول کرده‌ای، فدک را از او گرفته‏ای و گمان می‏کنی که غنیمت مسلمین هست.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:« مدعی باید دلیل بیاورد و تو سخن رسول خدا را رد کرده‏ای!!» با این هستدلال کوبنده دیگر کسی را یارای جواب نبود و امت به همهمه افتادند و به یکدیگر نگاه تعجب می‏کردند.

بعضی فرمودند:«به خدا قسم علی علیه السلام راست می‏گوید.» مجلس به هم خورد و امیرالمؤمنین به خانه برگشتند.

ابوبکر به عمر فرمود: دیدی امروز علی علیه السلام با ما چه کرد! به خدا اگر بخواهد چنین کند، خلافت ما را تباه می‏کند؛ چه کنیم؟! عمر فرمود:«نظر من این هست که فرمان بدهی تا او را بکشند.» ابوبکر فرمود:« چه کسی می‏تواند او را بکشد؟» عمر فرمود:«خالدبن ولید.» رفتند و جریان را به خالد فرمودند، او هم قبول کرد.

ابوبکر فرمود: علی که به مسجد می‏آید، در موقع نماز در کنارش بنشین.

وقتی سلام نماز را دادم، گردن علی علیه السلام را بزن.

اسماء بنت عمیس که در اون وقت همسر ابوبکر بود جریان را به امیرالمؤمنین اظهار داشت.

امام پیغام داد که خداوند مرا حفظ می‏کند.

سپس به مسجد رفت.

خالد کنار امام آمد و نماز شروع شد.

همه به نماز ایستادند.

همین که ابوبکر برای تشهد آخر نشست، از فرموده خودش پشیمان شد و ترس او را گرفت.

بنابراین همینطور نشسته بود و فکر می‏کرد و جرات نداشت سلام نماز را بگوید.

امت خیال کردند ابوبکر به اشتباه افتاده.

ناگهان ابوبکر با صدای بلند فرمود: ای خالد اونچه را که فرمودم انجام نده، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته! امیرالمؤمنین رو کرد به خالد و فرمود:« ابوبکر تو را به چه کاری امر کرده بود؟» خالد فرمود:«فرمان داده بود گردنت را بزنم.» امام فرمود:«این کار را می‏کردی؟» خالد فرمود:به خدا قسم اگر نفرموده بود « انجام نده » تو را کشته بودم.

امام فرمود:«دروغ می‏گویی.

به خدا اگر حکم الهی نبود، می فهمیدی که کدام دسته- من و شیعیانمـ یا ابوبکر و پیروانش ضعیف‏تریم.» بعد با دو انگشت مبارک، گلوی خالد را گرفت و فشار داد.

خالد نعره بلندی کشید؛ به طوری که امت ترسیدند.

خالد قدرت حرف زدن نداشت.

بالاخره ابوبکر دست به دامان عباس، عموی امیرالمؤمنین، شد.

عباس جلو آمد و شفاعت کرد.

امیرالمومنین هم خالد را رها کرد.

نامه امیرالمؤمنین علیه السلام به دستگاه خلافت:امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام غصب فدک نامه بسیار تندی به مضامین عالی و کلمات کوبنده خطاب به غاصبین نوشت.

در اون نامه آمده هست: اینان کارشان به اینجا کشیده که میراث پاکان‏ نیکوکار را قسمت کرده‏اند و با غصب کردن هدیه رسول خدابه دخترش، گناه سنگینی را متحمل گشته‏اند.

گویا من می‏بینم که در گمراهی در حرکتید همانطور که شتر برای آسیاب با چشم بسته به دور خود می‏گردد، به خدا قسم اگر اجازه می‏داشتم سرهای شما را همانند درو کردن گندم از بدن‏هایتان جدا می‏کردم و اونچنان جمجمه‏های شجاعان شما را از جا می‏کندم که چشمان شما از شدت گریه و زاری مجروح گرداند و به وحشت بیفتید از وقتی که مرا شناخته‏اید من هلاک ‏نماينده و نابود نماينده لشگرها بوده‏ام؛ شادابی‏های شما را به باد می‏دادم و آشوب‏های شما را می‏خواباندم.

وقتی که من شجاعانی را که شمشیرشان را می‏چرخاندند و مبارز می‏طلبیدند، سر از بدنشان می‏کندم، شما در خانه‏هایتان معتکف بودید.

به خدا قسم اگر بگویم اونچه را که خداوند درباره شما فرموده هست دنده‏هایتان در پهلوهایتان فرو می‏رود، چه کنم اگر حرف بزنم میگویید علی حسودی می‏کند! اگر ساکت شوم میگویید علی از مرگ ترسید.

هیهات، هیهات، من خودم برای دشمنان، مرگ می‏آورم و بدون هراس در شب ساکت، خود را در کام مرگ می‏اندازم من با خود دو شمشیر سنگین و دو نیزه بلنده برداشته‏ام و پرچم‏های کفر را سرنگون کرده‏ام و ناراحتی‏ها را از صورت نازنین رسول خدا که بهترین خلائق هست زدوده‏ام.

هان که به خدا قسم پسر ابیطالب به مرگ انس بیشتری دارد از بچه به سینه مادرش، زنان همچون بچه ‏مرده‏ها برای شما بگریند اگر من آیاتی را که درباره شما نازل شده بگویم مانند طنابی که در چاه بلندی آویزان باشد، به خود می‏لرزید و از خانه‏هایتان پا به فرار می‏گذارید.

ولی من غضب خود را آسان می‏گیرم و خشم خود را فرو می‏خورم تا خدای خود را ملاقات کنم، با دستی شکسته، بی‏بهره از لذتهائی که شما می‏برید و سفره‏ای خالی از نان‏هایی که شما می‏خورید.

دنیای شما در نظر من چیزی نیست مگر مانند ابری که بالا می‏آید و سپس غلیظ میگردد و هنوز بارشی نداشته، از هم پاره شده، آسمان روشن می‏گردد.

آرام باشید که به زودی غبار غفلت زدوده می‏شود و نتایج اعمال خود را که بسیار هم تلخ هست ببینید.

.

.

و کافی هست خداوند برای قضاوت و رسول خدا برای دشمنی با شما و قیامت برای ایستادن و جواب دادن.

.

.

سلام بر اونکس که پیرو هدایت هست.


76:

مطاعن ابوبکر

۱ـ عدم تولیت امور دین و عزل از تبلیغ سوره برائت، و اینکه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در وقت خود هیچگاه ابوبکر را برای کاری نصب نکردند.


شواهد التنزیل، ج1، ص223./ المناقب خوارزمی، ص99./ الریاض النضرة، ج2، ص 147./ زخائرالعقبی، ص69./ الغدیر، ج6، ص341-350./ تفسیر الطبری، ج10، ص 46 و 47./ الدر المنثور سیوطی، ج3، ص 209./ صحیح الترمذی، ج2، ص 183./ فتح الباری ابن حجر، ج 8، ص 256./ الخصائص نسائی، ص 20و ...
۲ـ شرب خمر و خوردن غذاهای مفصل ابوبکر در روزهای ماه مبارک رمضان، که منجر به افتضاح و آبروریزی هم میشده هست.


ارشادالقلوب، ص 246 و 268/ بحارالأنوار، ج 29، ص 42 و 43، ح 18.


۳ـ دستور آتش زدن خانه حضرت زهراء(سلام الله علیها) و فرستادن عمر.
لامامة و السیاسة، ج 1، ص 18/ مروج الذهب، ج 1، ص 414/ العقد الفرید، ج 2، ص 254/ السبعة من السلف فیروزآبادی، ص 12/ تاریخ الامم والملوک طبری، ج 4، ص 52 و ...




۴ ـ غصب فدک و تکذیب قراون.





مروج الذهب، ج 3، ص 252/ معجم البلدان، ج 4، ص 238/ مجمع الزوائد، ج 9، ص 39/ الغدیر، ج 7، ص 190-197/ بحارالأنوار، ج 29، ص 105 و 415/ المختصر فی اخبار البشر، ج 1، ص 178.

۵ـ ردّ شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و امّ ایمن، و تهمت ابوبکر به اینکه اینان به نفع منفعت خود شهادت میدهند.




۶ـ کلام ابوبکر( « اقیلونی ...

» و « انّ لی شیطانا یعترینی » که ابوبکر بر روی منبر میگوید: « انّ لی شیطانا یعترینی، فانّ هستقمت فاعینونی، و ان زغت فقّومونی » ( من شیطانی دارم که مرا فریب میدهد.شما امت هرگاه به راه راست رفتم کمکم کنید و هرگاه به نادرست رفتم، راهنماییم کنید).

تاریخ الخمیس، ج 2، ص 233/ اسد الغابة، ج 4، ص 295/ الغدیر، ج 7، ص 158 و 196/ تاریخ ابن عساکر، ج 5، ص 105- 112/ الصراط المستقیم، ج 2، ص 279 و 280/ تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 158/ تاریخ ابن الاثیر، ج 3، ص 149/ تاریخ ابن کثیر، ج 6، ص 331 و ...


۷ـ جهل ابوبکر نسبت به احکام.


مسند احمد حنبل، ج 1، ص 14/ مجمع الزوائد هیثمی، ج 5، ص 183/ الریاض النضرة، ج 1، ص 167 و 177/ عیون الاخبار ابن قتیبه، ج 2، ص 234/ سیره ابن هشام، ج 4، ص 340/ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 107/ الطرائف، ج 2، ص 402/ الصفوة، ج 1، ص 99 و ...
۸ـ تعیین عمر به عنوان خلیفه.


السنن الکبر بیهقی، ج 6، ص 223 و 234/ سنن الترمذی، ج4، ص420/ الشافی، ج4، ص193/ سنن ابن ماجه، ج 3، ص 163/ سنن ابی داوود، ج 2، ص 17/ تفسیر الطبری، ج 6، ص 30/ الغدیر، ج 7، ص 104 و 105 و ...
۹ـ وصیت به دفن در خانه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) .

لاستغاثه، ص 22/ بحارالانوار، ج 30، ص
520

۱۰ـ لحظات جان کندن و مردن ابوبکر و وای و ویل نمودن او.


الصراط المستقیم، ج 3، ص 116/ الاستغاثه، ص 22/ بحار الانوار، ج 30، ص 527.

۱۱ـ بیعت ابوبکر غلطی ناگهانی: عمر در وقت خود بر روی منبر فرمود: جریان بیعت ابوبکرغلط و خطایی بود که خدا مسلمین را از شر اون نگاه دارد.

از این پس هرکس مانند اون بیعت را تکرار نمود، او را بکشید!


سلیم بن قیس، ص 820 و 825/ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 164 و 165/ الاستیعاب، ج 2، ص 256/ الزام الناصب، ص 97/ الصواعق المحرقة، ص 7/ مجمع النورین مرندی، ص 196 و ...

77:

بدان دوست عزیز پیامبر, پیامبره نیاز به جانشین نداره برنامه نیست پیامبر جانشین انتخاب بکند ,بلکه جامعه اسلامی خود رهبری برای خودشان انتخاب نمايند و امت اون وقت ابوبکر را انتخاب کردند حالا چه خوب یا بد مهم اینه که تونست حکومت را اداره کنه و به سوی پیشرفت سوق بده

78:

کاش خدا میذاشت پیامبر رو هم خود امت انتخاب می کردن .
خطر حمله ی یمنی ها .ایرانی ها و امپراطوری روم .وجود منافقین در جامعه مسلمین.خطر ارتداد .
یهودی ها.ظهور پیامبران دروغین و ...
همه ی این ها به عقل پیامبر نرسید تا جانشینی تعیین کند(نعوذبالله)
این دیگر چه پیامبری هست که حکومت نوپارا بدون سرپرست رها می کند؟!

79:


اولا فقط عمر بود که با ابوبکر بیعت کرد (خواستی روایت می آورم)

دوما آیا ابوبکر دانا تر یا پیامبر ؟
چون ابوبکر برای خود جانشین تعیین کرد و به نظر شما پیانبر برای خود جانشین تعیین نکرد !!

سوما به این فرد دیگه نمیشه فرمود خلیفه ی رسول خدا باید بهش بگیم رییس جمهور مثل صدام و اوباما و بوش و ......


80:

سلام ...



اهل سنت سپس اینکه می گویند حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه واله) در مدت 23 سال نبوت خویش کسی را به عنوان جانشین برای خود انتخاب نکردند، می گویند امت ابوبکر را به خاطر افضلیت به عنوان خلیفه انتخاب کردند.
حال سوال اینجاست که آیا ابوبکر افضل ایجاد هست ؟؟


از جمله سخنان عمر در حق ابوبکر این بود که می فرمود :


(( کانت بیعه الناس لابی بکر فلته من فلتات الجاهلیه ، وقی الله المسلمین شرها
فمن عاد الیها فاقتلوه))(1)


بیعت امت با ابوبکر یک قضیه بی مبنا و بی ریشه جاهلیت بود .

امیداست که

خداوند مسلمانان را از شر این قضیه حفظ کند ، و هر کس این گونه رفتار کند از
این به بعد ،حتما او را بکشید.))




1- مسند احمد بن حنبل - ج 1و6 - ص55
صحیح بخاری - ج8 - ص 208
تاریخ طبری - ج3- ص 200 و 305
کامل ابن اثیر - ج2 - ص 327
تاریخ ابن کثیر - ج5- ص 246

ابوبکر بارها میفرمود : (( به خدا قسم من بهترین شما نیستم و همانا از مقامم
کراهت دارم (!؟) دوست داشتم کسی از شما این کار را به عهده گیرد.آیا شما
گمان می کنید که من به سنت رسول خدا (ص) عمل میکنم؟ هرگز .

بنابراین

عهده دار انجام اون نمیشوم .

پیامبر خدا (ص) به کمک وحی معصوم بود و

فرشته ای همراه او بود و او را یاری میکرد ، ولی من شیطانی دارم که بر من
عارض میشود ، پس اگر خشمگین شدم ار من اجتناب کنید .....)) (۱)

تحلیل و تفسیر
ابوبکر میگوید : (( من از مقام و حکومتم کراهت دارم )) و مانند این سخن را بارها فرموده
هست ، نظیر این عبارت :

(( اقیلونی و لست بخیرکم و علی فیکم )) (۲)
((دست از من بردارد که من بهترین شما نیستم در حالی که علی (ع) در میان شماست.))





۱- اعتراف مذکور با الفاظ مختلف در منابع زیر آمده هست :
مسند احمد بن حنبل - ج۱-ص۱۴- ح ۱۸ تاریخ طبری - ج۲- ص ۴۶۰ - تاریخ ابن کثیر - ج۵- ص۲۴۷
امیر المومنین علیه السلام میفرماید :
(( شفرمودا وی (ابوبکر ) خویش را در دوران خلافت عزل میکرد ناگهان اون را پس از مرگ برای
دیگری برنامه داد و این دو نفر خلافت را مانند دو پستان شتر ، میان خود تقسیم نمودند
و صاحب شتر را از اون محرم ساختند ( نهج البلاغه - خطبه ۳ ) ))
۲- فاضل قوشچی که از بزرگان علماء عامه هست ، در شرح تجرید میگوید :
(( ابوبکر در این فرمودارش اگر راست فرموده پس صلاحیت برای امامت و خلافت ندارد و اگر دروغ فرموده ، باز هم صلاحیت
ندارد، زیرا امام و رهبر و خلیفه باید راستگو باشد .
( شرح تجرید کلام - فاضل قوشچی - المقصد الخامس - ص ۴۰۶)

81:

درود بر دوست قدیمی!!
اصل جانشینی یکی از سنت های الهی هست که در میان اغلب پیامبران رواج داشته هست می توانید به قران کریم مراجعه کنید.


ابوبکر را امت انتخاب نکردند برادر گرامی! عمر و یارانش انتخاب کردند!!
پیشرفت از منظر شما چیست؟ کشورگشائی با انگیزه کسب غنایم ؟ یا فرقه فرقه شدن امت اسلامی؟
ضمننا "هاوش" نام تکی بود حیف شد

82:

دوست عزیز همه مسلمانان جهان میدانند که بهترین و برترین افراد این امت ابوبکر وسپس عمر رضی الله عنهما هستند
حالا به چند روایت دقت کن ؟
از امیرالمومنین علی بن ابیطالب رض الله عنه روایت شده که فرمودند : هر کس را نزد من بیاورند که مرا بر ابوبکر وعمر برتری داده بر او حد تهمت اجرا خواهم کرد .
العیون والحاسن ج1 \23-123 مجلسی

2_ با روایت متواتر از علی رض الله عنه روایت شده که فرمود : بهترین و برترین افراد این امت سپس پیامبر«ص» ابوبکر و سپس عمر هست
الصوم المهرقة فی جواب الصواعق المحرقة ص 323 رقم 111 للقاضی نورلله التستری

83:


می شود عربی این روایات را هم بیاورید

در صحیح مسلم کتاب جهاد و السیر باب حکم الفی ح 1756

به ابوبکر و عمر را دروغ گو گناه کار و حیله گر و خیانت کار نام برده هست این چنین حرفی درست هست

و من نمی خواهم به روایاتی که در کتب شیعه آمده هست و درباره ی این دو از زبان حضرت علی و ائمه چیزی بنویسم چون......


84:

حدیثی از صحیح مسلم آوردید که به ابوبکر وعمر رضی الله عنهما میگید دروغگو هستند ولی من که نگاه کردم همچین چیزی ندیدم
5 - ﺑﺎﺏ ﺣﻜﻢ ﺍﻟﻔﻲﺀ
47 - ) 1756 ( ﺣﺪﺛﻨﺎ ﺃﲪﺪ ﺑﻦ ﺣﻨﺒﻞ ﻭﳏﻤﺪ ﺑﻦ ﺭﺍﻓﻊ .

ﻗﺎﻻ : ﺣﺪﺛﻨﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﺮﺯﺍﻕ .

ﺃﺧﱪﻧﺎ ﻣﻌﻤﺮ ﻋـﻦ
ﳘﺎﻡ ﺑﻦ ﻣﻨﺒﻪ .

ﻗﺎﻝ : ﻫﺬﺍ ﻣﺎ ﺣﺪﺛﻨﺎ ﺃﺑﻮ ﻫﺮﻳﺮﺓ ﻋﻦ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﷲ ﺻﻠﻰ ﺍﷲ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺳﻠﻢ .

ﻓﺬﻛﺮ ﺃﺣﺎﺩﻳﺚ ﻣﻨـﻬﺎ .
ﻭﻗﺎﻝ :
ﻗﺎﻝ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﷲ ﺻﻠﻰ ﺍﷲ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺳﻠﻢ ) ﺃﳝﺎ ﻗﺮﻳﺔ ﺩﺧﻠﺘﻤﻮﻫﺎ، ﻭﺃﻗﻤﺘﻢ ﻓﻴﻬﺎ، ﻓﺴﻬﻤﻜﻢ ﻓﻴﻬﺎ .

ﻭﺃﳝﺎ ﻗﺮﻳﺔ ﻋﺼﺖ
ﺍﷲ ﻭﺭﺳﻮﻟﻪ، ﻓﺈﻥ ﲬﺴﻬﺎ ﷲ ﻭﻟﺮﺳﻮﻟﻪ، ﰒ ﻫﻲ ﻟﻜﻢ

85:

آدرس را اشتباه فرمودم ببخشید

(حديث مرفوع) وحَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْمَاءَ الضُّبَعِيُّ ، حَدَّثَنَا جُوَيْرِيَةُ ، عَنْ مَالِكٍ ، عَنْ الزُّهْرِيِّ : أَنَّ مَالِكَ بْنَ أَوْسٍ حَدَّثَهُ ، قَالَ : " أَرْسَلَ إِلَيَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ ، فَجِئْتُهُ حِينَ تَعَالَى النَّهَارُ ، قَالَ : فَوَجَدْتُهُ فِي بَيْتِهِ جَالِسًا عَلَى سَرِيرٍ مُفْضِيًا إِلَى رُمَالِهِ مُتَّكِئًا عَلَى وِسَادَةٍ مِنْ أَدَمٍ ، فَقَالَ لِي : يَا مَالُ إِنَّهُ قَدْ دَفَّ أَهْلُ أَبْيَاتٍ مِنْ قَوْمِكَ وَقَدْ أَمَرْتُ فِيهِمْ بِرَضْخٍ فَخُذْهُ ، فَاقْسِمْهُ بَيْنَهُمْ ، قَالَ : قُلْتُ : لَوْ أَمَرْتَ بِهَذَا غَيْرِي ، قَالَ : خُذْهُ يَا مَالُ ، قَالَ : فَجَاءَ يَرْفَا ، فَقَالَ : هَلْ لَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فِي عُثْمَانَ ، وَعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ ، وَالزُّبَيْرِ ، وَسَعْدٍ ؟ ، فَقَالَ عُمَرُ : نَعَمْ فَأَذِنَ لَهُمْ ، فَدَخَلُوا ثُمَّ جَاءَ ، فَقَالَ : هَلْ لَكَ فِي عَبَّاسٍ ، وَعَلِيٍّ ؟ ، قَالَ : نَعَمْ ، فَأَذِنَ لَهُمَا ، فَقَالَ عَبَّاسٌ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، اقْضِ بَيْنِي وَبَيْنَ هَذَا الْكَاذِبِ الْآثِمِ الْغَادِرِ الْخَائِنِ ، فَقَالَ : الْقَوْمُ أَجَلْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، فَاقْضِ بَيْنَهُمْ وَأَرِحْهُمْ ، فَقَالَ مَالِكُ بْنُ أَوْسٍ : يُخَيَّلُ إِلَيَّ أَنَّهُمْ قَدْ كَانُوا قَدَّمُوهُمْ لِذَلِكَ ، فَقَالَ عُمَرُ : اتَّئِدَا أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِي بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمُونَ أَنّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، قَالَ : لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ، قَالُوا : نَعَمْ ، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى الْعَبَّاسِ ، وَعَلِيٍّ ، فَقَالَ : أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ الَّذِي بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، قَالَ : لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ ، قَالَا : نَعَمْ ، فَقَالَ عُمَرُ : إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ كَانَ خَصَّ رَسُولَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِخَاصَّةٍ لَمْ يُخَصِّصْ بِهَا أَحَدًا غَيْرَهُ ، قَالَ : مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ سورة الحشر آية 7 ، مَا أَدْرِي هَلْ قَرَأَ الْآيَةَ الَّتِي قَبْلَهَا أَمْ لَا ، قَالَ : فَقَسَمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَيْنَكُمْ أَمْوَالَ بَنِي النَّضِيرِ ، فَوَاللَّهِ مَا اسْتَأْثَرَ عَلَيْكُمْ وَلَا أَخَذَهَا دُونَكُمْ حَتَّى بَقِيَ هَذَا الْمَالُ ، فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، يَأْخُذُ مِنْهُ نَفَقَةَ سَنَةٍ ثُمَّ يَجْعَلُ مَا بَقِيَ أُسْوَةَ الْمَالِ ، ثُمَّ قَالَ : أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ الَّذِي بِإِذْنِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ أَتَعْلَمُونَ ذَلِكَ ؟ ، قَالُوا : نَعَمْ ، ثُمَّ نَشَدَ عَبَّاسًا ، وَعَلِيًّا بِمِثْلِ مَا نَشَدَ بِهِ الْقَوْمَ أَتَعْلَمَانِ ذَلِكَ ؟ ، قَالَا : نَعَمْ ، قَالَ : فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، قَالَ أَبُو بَكْرٍ : أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ : مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ " ، فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ ، فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنِّي لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ، فَوَلِيتُهَا ثُمَّ جِئْتَنِي أَنْتَ وَهَذَا وَأَنْتُمَا جَمِيعٌ وَأَمْرُكُمَا وَاحِدٌ ، فَقُلْتُمَا : ادْفَعْهَا إِلَيْنَا ، فَقُلْتُ : إِنْ شِئْتُمْ دَفَعْتُهَا إِلَيْكُمَا ، عَلَى أَنَّ عَلَيْكُمَا عَهْدَ اللَّهِ أَنْ تَعْمَلَا فِيهَا بِالَّذِي كَانَ يَعْمَلُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، فَأَخَذْتُمَاهَا بِذَلِكَ ، قَالَ : أَكَذَلِكَ ؟ ، قَالَا : نَعَمْ ، قَالَ : ثُمَّ جِئْتُمَانِي لِأَقْضِيَ بَيْنَكُمَا وَلَا وَاللَّهِ لَا أَقْضِي بَيْنَكُمَا بِغَيْرِ ذَلِكَ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ ، فَإِنْ عَجَزْتُمَا عَنْهَا فَرُدَّاهَا إِلَيَّ ، حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ ، وَمُحَمَّدُ بْنُ رَافِعٍ ، وَعَبْدُ بْنُ حميد ، قَالَ ابْنُ رَافِعٍ حَدَّثَنَا ، وقَالَ الْآخَرَانِ أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ ، عَنْ الزُّهْرِيِّ ، عَنْ مَالِكِ بْنِ أَوْسِ بْنِ الْحَدَثَانِ ، قَالَ : أَرْسَلَ إِلَيَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ ، فَقَالَ : إِنَّهُ قَدْ حَضَرَ أَهْلُ أَبْيَاتٍ مِنْ قَوْمِكَ ، بِنَحْوِ حَدِيثِ مَالِكٍ غَيْرَ أَنَّ فِيهِ ، فَكَانَ يُنْفِقُ عَلَى أَهْلِهِ مِنْهُ سَنَةً ، وَرُبَّمَا قَالَ : مَعْمَرٌ يَحْبِسُ قُوتَ أَهْلِهِ مِنْهُ سَنَةً ثُمَّ يَجْعَلُ مَا بَقِيَ مِنْهُ مَجْعَلَ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ .


اینهم لینکش


http://library.islamweb.net/hadith/d...=158&startno=2

86:

دوست من آدرس را اشتباه ندادی شما بلدید فقط الکی آدرس بدید الکی میگید بخاری ومسلم جلد فلان وفلان
خب این حدیث را که آوردید آدرس این کجا هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

87:

من لینک یک سایت سنی را گذاشتم که آرشیو همه ی کتب اهل سنت هست لطفا مراجعه شود
http://library.islamweb.net/hadith/d...=158&startno=2


اما آدرس این حدیث صحیح مسلم کتاب جهاد و السیر باب حکم الفی حدیث سوم این باب و حدیث
3308 از این باب

حلا توجیه شما از این حیث چیست که حضرت علی 4 ویژگی منافقین را برای ابوبکر و عمر فرموده هست ؟!

88:

دوست عزیز حدیثی را که ذکر کردید برام ترجمه اش کنید ممنون میشم

89:

خیلی ازدواج هاست که بر پايه سیاست انجام میشه..


90:

فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ».

فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا .

پس از وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله ابوبكر فرمود : من جانشين رسول خدا هستم ،‌ شما دو نفر (عباس و علي ) آمديد و تو اي عباس ميراث برادر زاده‌ات را درخواست كردي و تو اي علي ميراث فاطمه دختر پيامبر را .
ابوبكر فرمود : رسول خدا فرموده هست : ما چيزي به ارث نمي‌گذاريم ، اون‌چه مي‌ماند صدقه هست و شما او را دروغگو ، گناه‌كار ، حيله‌گر و خيانت‌كار معرفي كرديد و حال اون كه خدا مي داند كه ابوبكر راستگو ،‌ دين دار و پيرو حق بود .
پس از مرگ ابوبكر ،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن ، دروغگو و گناهكار خوانديد
سپس در آخر روايت عمر بن خطاب از اميرمؤمنان عليه السلام و عباس ابرنامه مي‌گيرد که آيا مطالبي را که فرمودم تأييد مي‌کنيد.

هر دو فرمودند: بلي .

قَالَ أَكَذَلِكَ قَالاَ نَعَمْ.

91:

نه حدیث را ازاول ترجمه کردید ونه تا آخرش ترجمه کردید دوست عزیز

92:

قسمت اول حدیث ترجمه نشده هست که خلاصه ی اون حضرت علی و عباس نزد عمر می روند و بقیش هم ترجمه شده و تا آخرش ترجمه شده هست و بقیه ی مطلب حدیث بعدی هست چون من کل صفحه رزا آوردم !!!

اگر جوابی داری بده

اگر هم کامل خواستی بده مولی یا ما موسادهایتان برات ترجمه کنه !!!!!

93:

سلام بر شما ...



اين موضوع را از چند محور بررسى و نقد مى نماييم:

.

اين گونه مطالب كه به امير مؤمنان على عليه السلام نسبت داده شده، تنها در كتاب هاى اهل سنّت آمده هست و در هيچ يك از كتاب هاى شيعه حتى به ضعيف ترين سند نيامده هست.

بديهى هست كه هستدلال به امرى كه مورد ادّعاى يك طرف از متخاصمين هست، خروج از قواعد مقرّره باب مناظره هست.
.

اهل سنّت اين نسبت ها را با سندهايى كه حتى در نزد خودشان صحيح باشد، نقل نكرده اند.
اون چه نقل شده با عبارت هاى «رُوِيَ عَنْ عليٍّ; از على روايت شده»، يا «وَقَدْ حُكِيَ عَنْ عليٍّ; از على حكايت شده» و نظير اين متون آمده هست.
به اصطلاح علم درايه و حديث شناسى اين مطالب به نحو «اِرْسال» از حضرت على عليه السلام نقل شده هست، نه با سندى معتبر و قابل توجّه. روشن هست كه چنين منقولاتى اعتبار ندارند.

.

قراين زيادى در فرمايشات امير مؤمنان على عليه السلام وجود دارد و نيز روايات متواتر و بلكه فوق حدّ تواتر از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در افضليّت اميرالمؤمنين عليه السلام از جميع افراد نقل شده كه چنين مطالبى را در مدح و منقبت شيخين توسط اميرالمؤمنين عليه السلام تكذيب مى كند.

.

شواهدى وجود دارد كه به يقين نشان گر كذب اين نسبت ها هست.

براى نمونه به نقل يك شاهد اكتفا مى شود.
ابن عبدالبرّ در كتاب الاستيعاب فى معرفة الاصحاب از معتبرترين كتاب هاى رجالى اهل سنّت از قول افرادى مانند سلمان، مقداد، ابوذر، خبّاب، جابر بن عبداللّه انصارى، ابو سعيد خدرى و زيد بن ارقم چنين نقل مى كند:
اولينكسى كه اسلام آورد علىّ بن ابى طالب بود.
اون گاه مى نايشانسد:
وَفَضَّلَهُ هؤُلاءِ عَلى غَيْرِهِ;2
اين جماعت، على (عليه السلام) را بر غير او برترى مى دادند.
فرمودنى هست افرادى از بزرگان صحابه كه داراى چنين عقيده اى بودند خلى بيشتر هستند، ولى ابن عبدالبرّ چنين مصلحت ديده كه فقط اين عدّه را نام ببرد(!!)
البتّه اين مطلب، عنوان جداگانه اى در كتاب هاى اهل سنّت دارد كه: «اولينكسى كه اسلام آورد چه كسى بود؟»
ابن عبدالبرّ از قول اين عدّه نقل مى كند كه اولينكسى كه اسلام آورد، اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
بلكه ابن جرير طبرى در روايت صحيحى نقل مى كند كه ابوبكر ابن ابى قحافه بعد از پنجاه نفر اسلام آورد.3
اما براى اين كه اين مقام را از امير مؤمنان عليه السلام انكار كنند، اقوالى را درست كرده اند; از جمله اين كه اولينكسى كه اسلام آورده، ابوبكر بوده هست.
ما اكنون در مقام ردّ و نقض اين اقوال بى پايه و كاذب نيستيم، اون چه به بحث ما مربوط مى شود اين هست كه شخصيتى مانند ابن عبدالبَرّ قرطبى كه از حافظان بزرگ اهل سنّت هست در كتاب خود به عدّه اى از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه وآله نسبت مى دهد كه اونان اميرالمؤمنين عليه السلام را بر ابوبكر تفضيل مى دادند.
از طرفى هرگز ديده يا شنيده نشده كه امير مؤمنان على عليه السلام به خاطر اين عقيده، بر كسى حدى جارى كنند و يا حتّى انتقادى كرده باشند.
از اين رو ابن حجر عسقلانى در اين باره سر در گم شده هست; چرا كه از طرفى مى بيند كه به اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نسبت داده اند كه بر قائلين به تفضيل حضرتش بر ابوبكر و عمر، حدّ جارى مى سازد، از طرف ديگر بر چنين افرادى كه قائل به تفضيل شده اند حدّى جارى نگرديده هست، و در اين راستا كلام ابن عبدالبرّ را از روى ناچارى تحريف كرده و قسمت آخر سخن يعنى «وَفَضَّلهُ هؤُلاءِ عَلى غَيْرِهِ» را نقل نكرده تا به وجود چنين افرادى با اين عقيده اعتراف نكند.

1 .

شرح المواقف: 8 / 367.
2 .

الاستيعاب: 3 / 1090.
3 .

تاريخ طبرى: 2 / 316.



و، چه روش و مسلك هستوارى(!!) مطالبى را به دروغ به شخصيّتى چون امير مؤمنان على عليه السلام نسبت مى دهند و اون چه را كه با اين افترا منافات دارد تحريف مى كنند تا در نتيجه مذهب و مكتبى را بر اين دو امر بى پايه ، پايه گذارى كنند.


وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى تَحَبَّبَ اِلَىَّ وَهُوَ غَنِىُّ عَنّى

94:

سلام دوست عزیز
شما در اخر فرمودید مطالب دروغ به امیرمئنان نسبت میدهند چه دروغی ؟ برای شما چند روایت دیگه از امیر مومنان آوردم بادقت بخونید فک کنم این ها را هم بگید دروغه


فضايل شيخين از نگاه خليفه چهارم رضی الله عنه
لعمری ان مکانهما من الاسـلام لعظيـم وان مصاب بـهما لـجرحٌ فـی الاسـلام شديدٌ رحمهما الله و جزاهما باحسن ما عملا .

( شرح نهج البلاغه) «سوگند به زندگيم که رتبه اون دو (شيخين) دراسلام فوق العاده بالا هست.رحلت ودرگذشت اون دو ،درد و ضرر شديدی هست دراسلام.

خداوندبراونهارحمت فرستدوبه سبب اعمالشان به اونهانيکوترين پاداش ارزانی بدارد.»

رواياتی چند از مرتضی رضی الله عنه در فضايل شيخين
امام احمد از عبد خير شاگرد و به اصطلاح شيعه خاص علی رضی الله عنه روايت می کندکه حضرت علی رضی الله عنه در جمع عمومی بالای منبر خطابه ای ايراد فرمودند که پاره ای از اون بين برنامه هست : قبض رسـول الله صلی الله علیه وسلم و هستخلف ابوبـکررضی الله عنه فعمـل و سـار بسيرته حتـی قبضهُ الله علی ذالـک ثـم هستخلف عمر فعمل بعملهما و سار بسيرتهما حتی قبضه الله عز وجل علی ذالک .«رسول خدا صلی الله علیه وسلم فوت کرد و ابوبکررضی الله عنه بخلافت رسيد او بسان عمل اون حضرتصلی الله علیه وسلم عمل کرد و بسيرت و روش وی رفتار کرد تا اونکه حق تعالی وی را به همين منوال قبض روح کرد.

سپس عمر رضی الله عنه خليفه شد.

او بسان عمل اون دو و بسيرت اونان رفتار کرد تا اونکه حق تعالی وی را بـر هميـن منوال قبض روح کرد.»
امام حاکم از حضرت صادق رضی الله عنه واز حضرت باقررضی الله عنه وايشان از عبدالله بن جعفر طيّاررضی الله عنه وايشان از حضرت علیرضی الله عنه روايت می نمايند : قال علی ولينا ابوبکرٍ فکان خير خليفه الله وارحمه علينا واحناه علينا( مستدرک حاکم ج 3 ص 79 ) «ابوبکررضی الله عنه والی ما شد وی شايسته ترين خليفه الله و رحم نماينده ترين و مشفق ترين خليفه الله برما بود .»

اظهارات سيدنا مرتضی نسبت به خلفای ثلاثه (رضی الله عنهم)
( خلفای ثلاثه منظور حضرت ابوبکر صديق، حضرت عمر فاروق و حضرت عثمان ذی النورين (رضی الله عنهم)می باشد.)
اما بعد؛ فان بيعتی لزمتک يا معاايشانه وانت بالشام لانه بايعنی القوم الذين بايعوا ابابکر وعمر وعثمان علی ما بايعوهم فلم يکن للشاهد اَن يَختَارَ ولا للغَائِبِ اَن يَرُدّ .

( نهج البلاغه ج 2)
سيدنا علی رضی الله عنه طی نامه ای خطاب به امير معاايشانه رضی الله عنه چنين می نگارد: ای معاايشانه!گرچه تودر شام هستی لاکن بيعت تو با من لازم شده هست به دليل اينکه افراد و اشخاصی بامن بيعت نموده اندکه قبل از اين با ابو بکررضی الله عنه ،عمررضی الله عنه وعثمان بيعت نموده اند.

نه حاضرين حق انتخاب(خليفه ديگری جز خليفه منتخب امت را دارند)ونه غائبين حق رد(خليفه منتخب امت را دارند) .

خدمات شايسته صديق اکبررضی الله عنه
لله بلاءُ ابی بکرٍ فَلَقَد قَوُم الاود و داوی العمد واَقَامُ السُنَّه وخلَّفُ البدعه ( نهج البلاغه ج 2)
«پاداش نيکابوبکررضی الله عنه نزد خدا هست، زيرا او کجی ها را راست کرد، بيماران را مداوا نمود،سنت را بر پاداشت و بدعت را نابود ساخت»
اظهار عقيدت حضرت جعفر صادقرضی الله عنه نسبت به خليفه او رضی الله عنه سئِلَ الامام ابو جعفر(ع) من حليه السيف هل يجوز؟ فقال نعم قد حلَّی ابوبکررضی الله عنه سيفهُ بالفضهِ.

فقال الراوی أَ تقول هکذا؟! فوثب الامام عن مکانه فقال نعم الصديق ،نعم الصديق، نعم الصديق فمن لم يقل له الصديـق فلا صـدق الله قوله فی الدنيـا ولآخرهٍ .
«از حضرت ابو جعفررضی الله عنه سئوال شد آيا تزيين شمشير جايز هست يا خير؟ فرمودنـد: بلـه به دليل اينکه ابوبکر صديـقرضی الله عنه شمشيرش را با نقـره تزيين کرده هست.

راوی فرمود: آيـا شما هم او را صديق می خوانيد؟! بله من هم وی را صدطق می خوانم.

بله من هم وی را صديق می خوانم.بله من هم اورا صديق می خوانم.کسی که وی راصديق نگايشاند حق تعالی فرمودة اورا نه دردنِيا ونه درآخرت تصديق نکند.»

خدمات شايسته حضرت عمررضی الله عنه
لله بلاء فلان فقد قوم الاود و داوی العمد وخلَّفُ الفتنه و اَقَام السنه،ذهب نقیّ الثوب قليل العيب اَصَاب خيرها وسبق شرها اَدّی الی الله طاعته واتقاه بحقه ( نهج البلاغه خطبه 226)
«پاداش نيک فلانی(عمررضی الله عنه ) نزد خداست زيرا او کجی را راست کرده، بيماران را مداوا ساخت وپشت سر انداخت فتنه(بدعت) را، وبر پا داشت سنت را، در حالی از دنيا رفت که لباسهايش پاکيزه و وجودش کم عيب بود.به خير دنيا رسيد واز شر اون گريخت.

طاعت حق تعالی را بجای آورد واونگونه که شايسته بود تقوا گزيد.

» ابن ابی الحديد شارح نهج البلاغه می گايشاند: منظور از « فلان » عمر رضی الله عنه هست .

اظهار سيدنا علی رضی الله عنه نسبت به ذوالنورين رضی الله عنه
والله ما ادری ما اقول لک مااعرف شيئاً تجهله ولاادلَّکُ علی امرٍ لا تعرفهُ انُّک لتعلم ما نعلم سبقناک اِلَی شَیءٍ فنخبرک عنه ولا خلونا بِشَیءٍ فنبلغکَهُ وقد رُأيتَ کما رأينا وسمعتَ کما سمعنا وصحبت رسول الله صلی الله علیه وسلم کما صحبنا وما ابن ابی قحافهولا ابن الخطاب باَولی بعمل الحق منک وانت اقرب الی رسول الله صلی الله علیه وسلم وقد نلت من صهره ما لم ينالا ( نهج البلاغه خطبه 163)
«بخدا نمی دانم به تو چه بگايشانم،چيزی رانم دانم که تو بر اون واقف نباشی وتو را به امری که ندانی نخوانم.

يقينااونچه را ما می دانيم، می دانی وما در هيچ چيز از تو پيشی نگرفته ايم که از اون آگاهت نسازيم وچيزی درخفا به ما نرسيده که تو را ازاون با خبرنماييم ديدی اون گونه که ماديديم وشنيدی اونگونه که ما شنيديم با پيامبرصلی الله علیه وسلم هم صحبت شدی، اونگونه که ما با وی مصاحبت نموديم.نه پسر ابو قحافه(ابوبکررضی الله عنه ) ونه پسر خطاب(عمررضی الله عنه ) هيچکدام در عمل به حق وکار نيک مقـدم بـر تو نبودند و تو از نـظر خانوادگی با پيامبرصلی الله علیه وسلم نزديکتری وبا شرف دامادی او به جائی رسيدی که اونان نرسيده اند.»

حمايت علی رضی الله عنه عثمان رضی الله عنه
در نهج البلاغه ج 2 ص 152 آمده هست که حضرت علیرضی الله عنه فرمودند: والله لقد دفعت عنه «بخدا سوگند که من به شدت از عثمانرضی الله عنه دفاع کرده ام.

اکثر شراح نهج البلاغه می نايشانسند که حضرت علیرضی الله عنه در دفاع وحمايت عثمانرضی الله عنه در برابر شورشيان سعی وتلاش بليـغ داشتـه هست تاجـايي که دسته ای ازاونـان را دُرِّه رده وعـده ای را سـب فرموده هست .( يکی ديگر از دلايل علاقه شديد حضرت علی رضي الله عنه به حضرت عثمان رضي الله عنه پاسداری و پشتيبانی ايشان از حضرت عثمان می باشد که دراون چند روز که منافقين منزل خليفة مسلمين را محاصره کرده بودند، حضرت علی مرتضی رضي الله عنه دوجگرگوشه ونورديدگان رسول اکرم صلی الله علیه وسلم را برای نگهبانی وحفاظت ازخانه حضرت عثمان رضي الله عنه بسيج کرده بودوتاآخرين لحظات اون دونورديدة فاطمه وعلی به پاسداری ومحافظت خانه خليفه پرداختند.

تا جايکه هنگاميکه حضرت علی رضي الله عنه از واقعه شهادت حضرت عثمان رضي الله عنه اطلاع يافت به شدت حضرات حسن وحسين رضي الله عنهما را تنبيه نمود وبه خاطر اينکه چرا با وجود حضوراونها چنين اتفاقی افتاده هست.

اين واقعه را اکثر مؤرخين نقل کرده اند.(ممصح)

95:


سلام بر شما ...



همه چیز درباره ابوبکر

۱) بدعت گذار کافر هست !

قال رسول الله صلی الله علیه واله: آَبیَ اللهُ اون یقبلَ عملَ صاحبِ بدعةٍ حتیّ یدع بدعتَه.

(۱)
خداوند عمل بدعت گذار را تا وقتی که دعوت به بدعتش می کند قبول نمی کند.
قال رسول الله صلی الله علیه و اله: لا یقبل الله لصاحبِ بدعةٍ صوماً و لا صلوةً و لا صدقةً و لا حجّاً و لا عُمرةً و لا جهاداً و…یخرج من الاسلامِ کما تخرج الشعرة من العجین.

(۲)
خدا هیچ عملی را از قبیل نماز روزه صدقه حج و…از بدعت گذار قبول نمی کند و او از اسلام خارج میشود… .
قال رسول الله صلی الله علیه و اله: اهل البدع شرالایجاد و الخلیفة (کنزالعمال)
اهل بدعت بدترین مخلوقات و موجودات هستند.
قال رسول الله صلی الله علیه واله: اهل البدع کلاب اهل النار (کنزالعمال)
اهل بدعت سگ های اهل آتش هستند.
عنه فی قوله تعالی: إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً هم اصحاب البدع و اصحاب الاهواء لیس لهم توبة.

انا منهم بریء و هم منی بُراء.

(کنزالعمال)
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله درباره این آیه قراون: "کسانى که دین خویش را پراکنده کردند و گروه گروه شدند" فرمودند اونها اهل بدعت و اصحاب و یاران هوا و هوس هستند .

برای ایشان توبه ای نیست.

من از ایشان بیزارم و ایشان نیز از من بیزارند.
تا اینجا از کتب اهل سنت اثبات شد که بدعت گذار کافر هست.

حال سوال اینجاست که آیا عمر بدعت گذار بوده هست یا خیر ؟ طبق اعتراف خود او در دین بدعتهای بسیاری را گذاشته هست.

مانند:
الف) بدعت حلال کردن شراب توسط عمر:
عمر می فرمود: آب را داخل شراب کنید و بخورید مانعی ندارد! همچنین آورده اند یک وقتی امت شام از سرما و سنگینی آب و بدی محصول زمین نزد عمر شکایت بردند.

عمر به اونها اجازه داد که شراب را بجوشانند وقتی دو ثلث اون کم شد یک سوم باقیمانده را بیاشامند! (۳)
جصاص داستان جالبی دراین رابطه از عمر نقل میکند.

میگوید: یک روز عربی که شراب خورده بود.

عمر خواست او را با تازیانه حد بزند عرب فرمود: من همان شرابی را خوردم که خودت میخوری!!! عمر شراب خود را خواست و اون را با آب مخلوط نمود و فرمود: هر کس در این موضوع شک کرد آب را داخل شراب نماید مانعی ندارد اونگاه پس از اینکه عرب را حد شراب زد خودش شراب را نوشید ! (۴)
در حالی که شراب با آب مخلوط شود باز هم شراب هست و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود: هر چه را که زیادی اون مستی آورد کمی اون نیز حرام میباشد خواه مستی بیاورد یا نیاورد.

(۵)
ب) پایه گذاری بدعت قیاس توسط عمر:
حافظان حدیث و تاریخ نگاران اسلامی نامه ای درباره دستور العمل حکومتی و قضائی از عمر به ابوموسی اشعری نقل کرده اند که بیان گر پیش قدمی عمر در مطرح نمودن قیاس هست.

و اینکه او قیاس را به عنوان یک قاعده فقهی و یک قانون اسلامی در جهت هستنباط احکام شرعی پایه گذاری کرد.

این نامه هنگامی نوشته شد که نامبرده از طرف عمر والی حکومت عراق بود و مشتمل بر این فراز هست:
الفهم الفهم فیما تلجلج فی صدرک مما لیس فی کتاب الله و لا سنه.

ثم اعرف الاشباه و الامثال و قس الامور عند ذلک.
ترجمه: هر اونچه به خاطرت خطور می کند و خبری از اون در کتاب و سنت نیست پیرامون اون فهمت را به کار انداز.

اونگاه شبیه ها و همانندهای اون را شناسائی کن و اونها را به یکدیگر قیاس نما.

یعنی حکم اونچه را که مورد نص کتاب و سنت هست بر اونچه در کتاب و سنت مطرح نشده جاری کن… (۶)
ج) بدعت تراویح:
ابن شهاب از عروة بن زبیر، از عبدالرحمان بن عبدالقاری نقل کرده که فرمود: شبی از شبهای رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتیم، امت متفرق بودند و هرکس برای خود نماز می خواند و بعضاً مردی با اقوام خود به نماز مشغول بود.

عمر چون این بدید فرمود: به عقیده من اگر اینها را با یک امام گرد آوریم بهتر هست.

و در پی این تصمیم ابیّبن کعب را به امامت گماشت.
شب دیگر به اتفاق به مسجد رفتیم و امت به جماعت نماز می خواندند، عمر فرمود: نعم البدعة هذه این بدعت خوبی هست! البته نمازی که پس از خوابیدن بخوانند; یعنی آخر شب از اینکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.

(۷)
د) بدعت نهی از متعه توسط عمر:
عمر فرمود: متعتان کانتا علی عهد رسول الله و انا احرمهما و اعاقب (۸)
یعنی دو متعه در وقت پیامبر اکرم صلوات الله علیه واله (حلال) بوده و من امروز اونها را حرام میکنم و مرتکبین اونها را به کیفر میرسانم.

یکی متعه زنان و دیگری متعه حج.
پس سیر منطقی و یا به بیانی دیگر خلاصه این بحث این شد که:
عمر طبق مصادر اهل سنت بدعت گذار هستند.
طبق مصادر اهل سنت بدعت گذار کافر هست.
نتیجه: عمر کافر هست.


۱) سنن ابن ماجه ج۱ص۷۸
۲) سنن ابن ماجه ج۱ص۷۷
۳) سنن بیهقی ج۸ ص ۳۰۰ و ۳۰۱- سنن نسائی ج۸ ص ۳۲۹- کنز العمال هندی ج ۳ص ۱۰۹و ۱۰۱- تیسیر الوصول ج۲ ص ۱۷۸- جامع مسانید ابوحنیفه ج۲ص ۱۹۱
۴) احکام القران ج۲ ص ۵۶۵
۵) سنن دارمی ج۲ ص ۱۱۳- سنن نسائی ج۸ ص ۳۰۱ – سنن بیهقی ج۸ ص ۲۹۶- مصابیح السنه ج۲ ص ۶۷- تاریخ خطیب بغدادی ج۳ ص ۳۲۷- صحیح ترمذی ج ۱ص۳۴۲
۶) البیان و التبیین-جاحظ۲/۲۴ –صحیح مسلم ۱/۲۴-۲۵ — سنن بیهقی ۱۰/۱۵۰ — شرح نهج البلاغه- ابن ابی الحدید ۱۲/۹۰-۹۱ — عقدالفرید-ابن عبد ربه ۱/۸۶-۸۸ — تاریخ دمشق-ابن عساکر (به نقل از کنز العمال).

و بسیاری از کتب دیگر…
۷) صحیح البخاری ک التراویح ج ۲ / ۲۵۲، موطأ مالک ج ۱ / ۱۱۴، الطرائف لابن طاوس ص ۴۴۵ عن الجمع بین الصحیحین.
۸) تفسیر الرازی ج ۲ / ۱۶۷ وج ۳ / ۲۰۱ و ۲۰۲ ط ۱، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحدید ج ۱۲ / ۲۵۱ و ۲۵۲ وج ۱ / ۱۸۲، البیان والتبیان للجاحظ ج ۲ / ۲۲۳، أحکام القراون للجصاص ج ۱ / ۳۴۲ و ۳۴۵ وج ۲ / ۱۸۴، تفسیر القرطبى ج ۲ / ۲۷۰ وفى طبع آخر ج ۲ / ۳۹، المبسوط للسرخسی الحنفی باب القراون من کتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القیم ج ۱ / ۴۴۴ فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج ۲ / ۲۰۵ فصل اباحة متعة النساء، کنز العمال ج ۸ / ۲۹۳ و ۲۹۴ ط ۱، ضوء الشمس ج ۲ / ۹۴، سنن البیهقى ج ۷ / ۲۰۶، الغدیر للامینی ج ۶ / ۲۱۱، المغنى لابن قدامة ج ۷ / ۵۲۷، المحلى لابن حزم ج ۷ / ۱۰۷، شرح معانی الاثار باب مناسک الحج للطحاوی ص ۳۷۴، مقدمة مرآة العقول ج ۱ / ۲۰۰٫



۲) نزاع نماينده در خلافت کافر هست !

ابن مغازلی به سند متصل از ابوذر روایت کرده که پیامبر اکرم ص فرمودند: هرکه سپس من با علی علیه السلام در خلافت منازعه کند کافر هست.

(۹)
در نزاع عمر و ابابکر با آقا امیر المومنین علیه السلام در رابطه با خلافت هیچ شکی وجود ندارد.

فکر نکنم که نیاز به هستدلال باشد.

همان بس که به اعتراف بزرگان اهل سنت نزاع عمر و ابابکر با علی علیه السلام بر سر خلافت به جایی کشید که ابوبکر دستور حمله به خانه آقا امیرالمومنین علیه السلام را صادر کرد و عمر به پیروی از او به خانه وحی حمله کرد و این حمله باعث کشته شدن حضرت زهرا سلام الله علیها و حضرت محسن سلام الله علیه شد.

۹) مناقب ابن مغازلی ص۴۵ح۶۸- ینابیع المودة ص۹۷ – کنزالعمال ج۱ص۲۰۹ ح۱۰۴۶ – مناقب ابن شهر آشوب ح۳ص۲۱۶.

برای اطلاع بیشتر در این مورد میتوانید به مصادر (اهل سنت) زیر مراجعه فرمایید:
مصنف ابن ابی‏شیبه ۸/ ۵۷۲

میزان الاعتدال ۲/ ۴۹۰، شماره ۴۵۴۹
انساب الأشراف ۱/ ۵۸۶، ط دار معارف، قاهره
تذکره الحفاظ ۳- ۰۹۲، شماره ۸۶۰٫
سیر فراخوان النبلاء ۱۳/ ۱۶۲، شماره ۹۶٫
البدایه والنهایه ۱۱/ ۶۵، حوادث سال ۲۷۹
الامامه و السیاسه، ص ۱۲، چاپ المکتبه التجاریه الکبری، مصر
عقد الفرید، ج ۴ ص ۲۶۸
تاریخ طبری، ج ۳ ص ۴۳۰
مروج الذهب، ج ۲ ص ۳۰۳٫
و…


۳) گوینده: حسبنا کتاب الله کافر هست !

إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً
یعنی: اونان که به خدا و رسولان او کافر شوند و خواهند که میان خدا و پیغمبرانش جدایى اندازند و گویند: ما به برخى (از انبیاء) ایمان آورده و به پاره‏اى ایمان نیاوریم و خواهند که میان کفر و ایمان راهى اختیار نمايند به حقیقت کافر اینهایند و ما براى کافران عذابى خوار نماينده مهیا ساخته‏ایم.

(۱۰)
از این آیه شریفه فهمیده می شود که کسانی که قصد دارند تا بین خدا و رسول جدائی بیاندازند کافران حقیقی هستند.

و نکته جالب اینجاست که قران تنها درباره این نوع کافران فرموده هست که این ها کافران حقیقی هستند !
اما ببینیم چگونه عمر سعی کرد تا بین خدا و رسولش جدائی بیاندازد:
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله در لحظات آخر عمرشان فرمودند:
قلم و کاغذ بیاورید تا وصیتنامه ای برای شما بنویسم که بعد ازمن هرگز گمراه نشوید.
ولی عمر بن خطاب فرمود: ان النبی غلبه الوجع و عندکم کتاب الله حسبنا کتاب الله !!! (۱۱) (این حدیث در اصح کتب اهل سنت موجود می باشد)
در قسمت اول جمله عمر توهین بسیار بزرگی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله می کند.

اینقدر این توهین بزرگ هست که حقیر خجالت میکشم اون را ترجمه کنم.

ولی بحث ما بر سر قسمت دوم جمله هست که فرمود: "کتاب خدا ما را بس هست"
عمر با فرمودن این جمله همان کاری را کرد که در ایه شریفه مذکور در مورد اون صحبت میکند.

یعنی او با این جمله قصد بر این داشت تا بین کلام خدا (قران) و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله جدائی بیافکند.

و در واقع او چنین فرمود که خدا یک چیز می گوید و پیامبر ص چیز دیگر.

و در میان این دو ما باید به کلام خدا تمسک بجوئیم !
در حالیکه خود قران درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه واله می فرماید:
وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى.
یعنی: وهرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید! اونچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست.
خلاصه این بحث:
عمر بن خطاب با فرمودن "کتاب خدا ما را بس هست" بین خدا و رسول جدائی افکند.
قران کریم کسانی که بین خدا ورسول جدائی می افنمايند را کافر حقیقی می نامد.
نتیجه: عمر (طبق قران و روایت معتبر اهل سنت) کافر حقیقی می باشد.


۱۰) سوره نساء ۱۵۰-۱۵۱
۱۱) صحیح بخاری باب کتابه العلم من کتاب العلم ۱/۲۲ و مسند احمد بن حنبل تحقیق احمد محمد شاکر حدیث ۲۹۹۲ و طبقات ابن سعد ۲/۲۴۴ چاپ بیروت.



۴) آزار دهنده حضرت زهرا سلام الله علیها کافر هست !

خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِینا
یعنی: قطعاً اونان که خدا و پیامبرش را مى‏آزارند، خدا در دنیا و آخرت لعنتشان مى‏کند، و براى اونان عذابى خوارنماينده آماده کرده هست.
قال رسول الله صلی الله علیه و اله:
فاطمة بضعة منی من آذاها آذانی و من آذانی فقد آذی الله.
یعنی: فاطمه سلام الله علیها پاره تن من هست.

هر کس او را اذیت کند مرا اذیت نموده و هرکس مرا بیازارد خدا را آزرده هست.

(۱۲)
این حدیث بین شیعه و سنی متواتر و صحیح می باشد.

البته ما اینجا به اقتضای بحث تنها اسناد سنی را آوردیم.
و اما عمر و ابابکر این قدر حضرت زهرا سلام الله علیها را اذیت و ازار نمودند که اون حضرت خطاب به اون دو نفر فرمود:
انی اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی و لئن لقیت النبی لاشکونکما الیه.

(۱۳)
خدا و ملائکه اش را شاهد میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و رضایت مرا جلب نکردید و اگر پیامبر ص را ملاقات نمایم هر اینه شکایت شما دو نفر را به وی خواهم کرد.
در صحیح بخاری ح۶۲۳۰ امده هست:
فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت…فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا و لم یوذن بها ابابکر و صلی علیها.
یعنی: فاطمه سلام الله علیها بر ابوبکر غضب نمودو با او قطع رابطه کرد و تا وقتی که زنده بود با ابوبکر سخن نفرمود…هنگامی که از دنیا رفت.

شوهرش علی علیه السلام وی را شبانه دفن کرد.

و به ابوبکر خبر نداد و خودش بر جنازه وی نماز خواند.
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه خود ج۶ص۵۰ می نویسد:
ان فاطمة ماتت و هی واجدة علی ابی بکر و عمر.
یعنی فاطمه سلام الله علیها از دنیا رفت در حالی که سخت از ابوبکر و عمر غضبناک بود.
با توجه به روایات مذکور آزار و اذیت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط عمر از مسلّمات می باشد.
خلاصه بحث:
عمر و ابابکر حضرت زهرا سلام الله علیها را آزرده اند.

(طبق روایات معتبر اهل سنت)
آزرده شدن حضرت زهرا سلام الله علیها مساوی هست با آزرده شدن خدا و رسول.

(طبق روایت متواتر بین شیعه وسنی)
آزرده شدن خدا و رسول لعن و عذاب الهی را به دنبال دارد.

(طبق ایه ای که ذکر شد)


۱۲) صحیح بخاری ح۳۴۲۷و ۳۴۸۳- کنزالعمال ج۶ص۲۲۰- فیض القدیر ج۴ص۴۲۱ – مسند احمدبن حنبل ج۴ص۳۲۸ – حلیة الاولیاء ج۲ص۴۰ – صحیح مسلم ح۴۴۸۳ – سنن ترمذی ج۲ص۳۱۹ – مستدرک حاکم ج۳ص۱۵۹ – اسدالغابة ج۵ص۵۲۲- الاصابة ج۸ص۱۵۹ – مسند ابن یعلی ج۱ص۱۹۰

۱۳) سند سنی: صحیح بخاری ج۵ص۲۶ – صحیح مسلم ج۴ص۱۹۳ – بخاری در صحیح خود مینویسد: پس از اون که دختر پیامبر میراث خود را از خلیفه خواست.

و او فرمود که از پیغمبر شنیدم که ما میراث نمیگذاریم .

زهرا سلام الله علیها دیگر با او سخن نفرمود تا مرد ( صحیح بخاری .

۵/۱۷۷) سند شیعه:کتاب سلیم بن قیس حدیث ۴۸


۵) دشمن اهل بیت علیهم السلام کافر هست !

در این رابطه احادیث فراوان و متواتری در کتب اهل سنت یافت می شود.

که ما در اینجا تنها به گوشه ای از اون ها اشاره می کنیم:
قال رسول الله صلی الله علیه و اله:
یا علی لو ان احدا عبدالله حق عبادته ثم شک فیک و اهل بیت (فی) انکم افضل الناس کان فی النار.
ای علی اگر کسی اونچنان خدا را عبادت کند که حق عبادت او را ادا کرده باشد.

پس درباره افضلیت و برتری تو اهل بیتت بر امت شک نماید سرنوشتش اتش هست.

(۱۳)
قال رسول الله صلی الله علیه و اله:
یا علی لو ان امتی صاموا حتی یکونوا کالحنایا و صلوا حتی یکونوا کالاوتار.

ثم ابغضوک لاکبهم الله فی النار.
ای علی اگر امت من انقدر روزه بگیرند که (همانند قوس و کمان) کمر خمیده شوند و اون قدر نماز بخوانند تا چون زه کمان لاغر گردند و با تودشمنی نمایند خداوند اون ها را به رو در آتش افکند.

(۱۴)
و اما اثبات دشمنی عمر و ابابکر با مولا علی و اهل بیت علیهم السلام برای اهل تحقیق و علمای غیر متعصب بسیار واضح و مسلم هست.

قطعا می توان به عنوان مثال به ظلم ایشان سپس شهادت پیامبر صلی الله علیه واله به ال رسول در غصب حق خلافت مولا علی علیه السلام و غصب فدک از حضرت زهرا سلام الله علیها و ….اشاره کرد.
البته روایات مذکور در بحث قبلی مبنی غضب حضرت زهرا سلام الله علیها بر عمر و ابابکر و همچنین ازار و اذیت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط اون دو نفر به خوبی نشان دهنده عداوت و دشمنی عمر و ابابکر با اهل بیت علیهم السلام می باشد.
خلاصه بحث:
عمر و ابابکر (طبق روایات و مصادر تاریخی فراوان اهل سنت) دشمن اهل بیت علیهم السلام بوده اند.
دشمن اهل بیت علیهم السلام (طبق روایات اهل سنت) کافر هست.
نتیجه: عمر وابابکر کافرند.


۱۳) مودة القربی موده هفتم ص۲۲ ودر چ مندرج در ینابیع الموده ۲/۲۹۸
۱۴) تاریخ دمشق ابن عساکر بخش امام امیرالمومنین ج۱ص۱۴۵ شماره ۱۷۹ به نقل از جابر بن عبدالله – مناقب ابن مغازلی ص۲۹۷ شماره ۳۴۰ – فرائد السمطین ج۱ص۵۱ شماره ۱۶ – کفایة الطالب ص۱۷۹و در چ دیگر ص۳۱۸



در كتاب شريف نهج البلاغه در 9 فراز يا با صراحت و يا با اشاره از خليفه دوم نام برده شده هست كه در چند مورد حضرت از وى انتقاد كرده و به او اعتراض مى كند.

انتقاد نخست

در خطبه شقشقيه اعتراضى كه در جمله «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها» مطرح مى شود نسبت به خليفه دوم نيز مى باشد.

انتقاد دوم

حضرت در همين خطبه ـ شقشقيه ـ مى فرمايد: «فَصَيّرَها فى حَوْزة خَشْناءَ يَغْلُظُ كَلْمُها و يَخْشُنُ مَسُّها و يَكْثُرالعِثارُ فيها و الاِعْتذارُ منها»;([1]) هنگامى كه ابوبكر از دنيا رفت خلافت را در اختيار كسى برنامه داد كه روحيه اى خشن داشت و تند زبان و درشت سخن بود، اشتباهاتش فراوان و پوزش طلبى اش بسيار بود.

«...

فَصاحِبُها كراكب الصَعْبَةِ انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقْحَّمَ»;([2]) اون كه مى خواست با او همراهى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار هست; اگر مهارش را محكم بكشد، بينيش پاره مى شود و اگر رها كند، او را به پرتگاه مى افكند.

در اين جملات، دو خصوصيت روحى و اخلاقى عمر مورد انتقاد برنامه گرفته هست.


[1].

همان، خطبه 3، بخش 6 ـ 7.


[2].

همان.



اين لغزش ها به حدى بود كه حتى خود خليفه بدان اعتراف داشت و اين مضمون را بسيار تكرار مى كرد: «كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال»;([8])همه امت حتى زن هاى پشت پرده به احكام شرع از عمر داناتراند.

[8].

همان، ج 1، ص 182.



در ذیل خطبه سوم نهج البلاغه معروف به خطبه شقشقیه را برایتان برنامه میدهم اول ترجمه دشتی و سپس متن عربی (برای تطابق سند) زبان امیرالمومنین خود گویای زخم هایی هست که اون حضرت در این بیست و چند سال کشیدند:

ترجمه خطبه 3

(معروف به خطبه شقشقيّه كه درد دلهاى امام عليه السّلام از ماجراى سقيفه و غصب خلافت در اين خطبه مطرح هست) «1»

1 شكوه از ابا بكر و غصب خلافت‏

آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابا بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى‏دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب هست به آسياب كه دور اون حركت مى‏كند.

(2563- 2524) او مى‏دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى هست، و مرغان دور پرواز انديشه‏ها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد.

(2571- 2564) پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از اون كناره گيرى كردم (2578- 2572) و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقان‏زا و تاريكى كه به وجود آوردند، استقامت پيشه سازم؟ (2591- 2579) كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى‏دارد! (2605- 2592) پس از ارزيابى درست، استقامت و بردبارى را خردمندانه‏تر ديدم.

(2613- 2606) پس استقامت كردم در حالى كه گايشانا خار در چشم و هستخوان در گلوى من مانده بود.

(2622- 2614) و با ديدگان خود مى‏نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند!.

(2625- 2623)

2 بازى ابا بكر با خلافت‏

تا اينكه خليفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد.

(2634- 2626) سپس امام مثلى را با شعرى از أعشى عنوان كرد: «2» مرا با برادر جابر، «حيّان» چه شباهتى هست؟ (من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود.!) (2648- 2635) شفرمودا! ابا بكر كه در حيات خود از امت مى‏خواست عذرش را بپذيرند، «3» چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد؟.

(2660- 2649) هر دو از شتر خلافت سخت‏

______________________________
(1) ابن خشّاب مى‏گايشاند: به خدا قسم اين خطبه را در كتابهايى مطالعه كردم كه 200 سال قبل از تولّد سيّد رضى قدّس سرّه نوشته شده بود.

(شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 206 و الغدير ج 7 ص 82)


(2).

اعشى لقب ابو بصير، ميمون بن قيس هست.


(3).

ابا بكر، بارها مى‏فرمود: «اقيلونى فلست بخيركم» (مرا رها كنيد، و از خلافت معذور داريد زيرا من بهتر از شما نيستم)


نهج البلاغة / ترجمه دشتى، ص: 47
دوشيدند و از حاصل اون بهره‏مند گرديدند.
(2664- 2661)

3 شكوه از عمرو ماجراى خلافت:

سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود (2680- 2665) زمامدار مانند كسى كه بر شترى سركش سوار هست، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بينى حيوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند.

(2692- 2681) سوگند به خدا! امت در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رايشانى‏ها و اعتراض‏ها شدند (2703- 2693)، و من در اين مدت طولانى محنت‏زا، و عذاب آور، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم (2710- 2704)، تا اون كه روزگار عمر هم سپرى شد. «1»

4 شكوه از شوراى عمر:

سپس عمر خلافت را در گروهى از برنامه داد كه پنداشت من همسنگ اونان مى‏باشم!! (2720- 2711) پناه بر خدا از اين شورا! در كدام وقت در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ كه هم اكنون مرا همانند اونها پندارند؟ و در صف اونها قرارم دهند؟ (2737- 2721) ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با اونان هماهنگ گرديدم.

(2745- 2738) يكى از اونها با كينه‏اى كه از من داشت روى بر تافت، «2» و ديگرى دامادش‏ «3» را بر حقيقت برترى داد و اون دو نفر ديگر كه زشت هست آوردن نامشان (2757- 2746) «4».

5* شكوه از خلافت عثمان:

تا اون كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلايشانش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشايشانى سرگردان بود (2768- 2758)، و خايشانشاوندان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه‏اى كه بجان گياه بهارى بيفتد (2780- 2769)، «5» عثمان اونقدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد و أعمال او امت را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.

(2793- 2781)

6* بيعت عمومى امت با امير المؤمنين عليه السّلام:

روز بيعت، فراوانى امت چون يال‏هاى پر پشت فرمودار «6» بود، از هر طرف مرا احاطه كردند (2808- 2794)، تا اون كه نزديك بود حسن و حسين عليه السّلام لگد مال گردند، «7» و رداى من از دو طرف پاره شد.

(2815- 2809) امت چون گلّه‏هاى انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند.

(2819- 2816) امّا اونگاه كه به پاخاستم و حكومت را به دست گرفتم، جمعى پيمان شكستند «8» و گروهى از اطاعت من سرباز زده و از دين خارج شدند، «9» و برخى از اطاعات حق سر بر تافتند (2830- 2820)، «10» گايشانا نشنيده بودند سخن خداى سبحان را كه مى‏فرمايد: «سراى آخرت را براى كسانى برگزيديم كه خواهان سركشى و فساد در زمين نباشند و آينده از اون پرهيزكاران هست» (2852- 2831) آرى! به خدا اون را خوب شنيده و حفظ كرده بودند، امّا دنيا در ديده اونها زيبا نمود، و زيور اون چشم‏هايشان را خيره كرد.

(2868- 2853)

______________________________
(1).

ابا بكر در سال 11 هجرى بخلافت رسيد و در جمادى الآخر سال 13 هجرى درگذشت و عمر در سال 13 هجرى به خلافت رسيد و در ذى الحجّة سال 23 هجرى از دنيا رفت.


(2).

سعد بن ابى وقاص كه يكى از شوراى شش نفره بود.


(3).

عبد الرّحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، كه حق «وتو» در شورا داشت.

زيرا عمر دستور داد اگر اختلافى در شورا پديد آمد، ملاك، رأى داماد عثمان هست، با اينكه طبق اعتراف دانشمندان اهل سنّت، عمر در دوران حكومت خود بارها اعتراف كرد كه: «لو لا على لهلك عمر» (اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد.) «الغدير، ج 3، ص 97»


(4).

طلحه و زبير، كه از رذالت و پستى، بر امام شوريدند و جنگ جمل را به وجود آوردند.


(5)- به پاورقى خطبه 43 مراجعه شود.

(6).

كفتار، حيوانى كه فراوانى پشم گردن او ضرب المثل بوده و اگر مى‏خواستند فراوانى چيزى را بگايشانند با نام موهاى يال كفتار مطرح مى‏كردند.


(7)- برخى از شارحان «الحسنان» را دو انگشت شصت پا گرفته‏اند مثل ابن ابى الحديد، و به نقل از قطب راوندى.

امام در سال 35 هجرى بخلافت رسيد و در سال 40 هجرى شهيد شد.


(8).

ناكثين (اصحاب جمل) مانند: طلحه و زبير.


(9).

مارقين (خوارج) به رهبرى حرقوص پسر زهير كه به «ذو الثديه» مشهور بود و جنگ نهروان را پديد آورد.


(10).

قاسطين، معاايشانه و ياران او كه جنگ صفيّن را بر امام تحميل كردند.


نهج البلاغة / ترجمه دشتى، ص: 49
7* مسؤوليت‏هاى اجتماعى‏
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان اون انداخته، رهايش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به كاسه اوّل اون سيراب مى‏كردم، اونگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر هست (2918- 2869) «1».

فرمودند: در اينجا مردى از أهالى عراق بلند شد و نامه‏اى به دست امام عليه السّلام داد و امام عليه السّلام اون را مطالعه مى‏فرمود، فرموده شد، مسايلى در اون بود كه مى‏بايست جواب مى‏داد.

وقتى مطالعهنامه به پايان رسيد، ابن عباس فرمود يا امير المؤمنين! چه خوب بود سخن را از همان جا كه قطع شد آغاز مى‏كرديد؟ امام عليه السّلام فرمود:

هرگز! اى پسر عباس، شعله‏اى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست (2973- 2919)، «2» ابن عباس مى‏گايشاند، به خدا سوگند! بر هيچ فرمودارى مانند قطع شدن سخن امام عليه السّلام اين گونه اندوهناك نشدم، كه امام نتوانست تا اونجا كه دوست دارد به سخن ادامه دهد.

(2995- 2974)

* مى‏گايشانم: (معناى سخن امام عليه السّلام كه فرمود،

كراكب الصّعبة،

اين هست كه اگر سوار كار مهار شتر سركش را سخت بكشد، و مركب چموشى نافرمانى كند، بينى او پاره مى‏شود، و اگر مهارش را رها كند، چموشى كرده در پرتگاه سقوط برنامه مى‏گيرد و صاحبش قدرت كنترل او را ندارد.

مى‏گايشانند «اشنق الناقه» يعنى بوسيله مهار، سر شتر را بالا بكشد و «شنقها» نيز مى‏گايشانند كه ابن سكّيت در كتاب اصلاح المنطق فرموده هست.

اينكه فرمود

«اشنق لها»

و نفرمود «اشنقها» براى اونكه اين كلمه را مقابل‏

«اسلس لها»

برنامه داد، گايشانى فرموده باشد كه اگر سر او را بالا كشد.

يعنى اون را واگذارد تا سر خود را بالا نگاه دارد).

(1004)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و این هم متن عربی:



نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 48
3 و من خطبة له ع و هي المعروفة بالشقشقية و تشتمل على الشكوى من أمر الخلافة ثم ترجيح صبره عنها ثم مبايعة الناس له!
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ] وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ‏

ترجيح الصبر

فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ [ابْنِ الْخَطَّابِ‏] بَعْدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى‏

شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا
وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ

فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ‏
نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 49
لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي [سِتَّةٍ] جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ- [خَضْمَ‏] خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ‏
مبايعة علي‏

فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ [إِلَيَ‏] كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ [فَسَقَ‏] قَسَطَ آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَيْثُ‏] يَقُولُ- تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ‏

نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 50
حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً قِيلَ إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ يُرِيدُ الْإِجَابَةَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ- [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ‏] [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ‏] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ [رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا] يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ [مَقَالَتُكَ‏] خُطْبَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ
قال الشريف رضي اللّه عنه قوله عليه السلام كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها يقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق و إنما قال ع أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه ع قال إن رفع لها رأسها بمعنى أمسكه عليها بالزمام‏





وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى تَحَبَّبَ اِلَىَّ وَهُوَ غَنِىُّ عَنّى


72 out of 100 based on 47 user ratings 572 reviews

@