سه برگ به زمين رسيد .. . .. پاييز شد.! (فصل عاشقی)


سه برگ به زمين رسيد .. . .. پاييز شد.! (فصل عاشقی)



سه برگ به زمين رسيد .. . .. پاييز شد.! (فصل عاشقی)
و بادها ميوزند و چه عاشقانه

باد لباس هاي رنگي درخت را از تنش بيرون مي آورد تا با هم عاشقانه برقصند و آن گاه است كه

ما حركت باد ودرخت را ميبينيم ! آسمان شروع به باريدن مي كند و تصور ما اين است كه باران

است در حالي كه آسمان اشك شوق ميريزد زيرا پيوند عاشقانه باد و درخت او را به وجد مي آورد !

فرشته ها شادي ميكنند چون فصل عاشقي شروع ميشود و يك به يك روي ماه را ميبوسند و

ميرقصند آري پاييز فصل زيباييست و بارانش عاشقانه مي بارد آري پاييز فصل عاشقان

دلتنگست!




عيد عاشقي و سال نو و جشن مهرگان بر عاشقان مبارك



اي عاشقان اي عاشقان دلها را چراغاني كنيد
اي مي فروشان شهر را انگور مهماني كنيد



جلسه تهران(البته تبدیل شدبه دیدار)

1:

پاييز براي من يك شروع هست ....سال نو ، و عيد من با اولين باران پاييز شروع مي شود .

در پاييز متولد شدم ! اميدوارم در پاييز بميرم.

پاييز و بارانهايش را دوست دارم !


منتظر پاسخ سبزتان هستم(اگر بگویند دنیا را در عوض عزیز ترین کسی که دوستش داری میدهیم )

2:

به همه، حال هر کجا و به هر حال که هستند عید رو تبریک میگم
شاد باشید


به امامت رسیدن حضرت ولی عصر (صاحب الزمان (عج)) مبارک باد..

3:

زنده باد پاييز

===================================

وقتي كه بايشان بارون مي پيچه تايشان جنگل
اقاقي از لطافت ميشه يه طاقه مخمل

وقتي كه ابري ميشه ،*چشماي سبز بيشه
دستاي خيس بارون مي مونه رايشان شيشه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو ميبينم
شبا به زير بارون با ياد تو ميشنم

حالا شبا كه نيستي ،*چشماي من مي باره
آواز گريه هات به ياد من مياره

بعد تو دست بارون رو شونه هاي گل نيست
رو شاخه ي اقاقي جا پاي سبز گل نيست


لطفا" قبل از ايجاد هر موضوع جديد از فهرست تالار ديدن كنيد كه قبلا" ايجاد نشده باشد

4:

اولا تاپيك نو مبارك .
دوما منم اين عيد رو به همه تبريك ميگم .


شهادت امام حسن العسگری(ع) تسلیت باد

5:

عيد شما هم مبارك !

اميدوارم هر چه زودتر بارون بزنه ( هر چند در بعضي نقاط از ايران همين الان موجودات از بارش بارون لذت ميبرند)


نمیایین عید رو بهم تبریک بگین؟!!!

6:


7:

ممنون !

عيد شما هم مبارك !

====================

برگها به زمين رسيدند و ما هنوز نمي دانيم پرنده خيال ما كي به سايشان آشيانه خود بر مي گردد !!!

8:

بارون و اشك وقتي با هم ....



اي داد !*

9:

عید شما هم مبارک باشه

10:

پاییز چشم تو وقتی بباره
وقتی كه ببینم این بارونه
بارون چشم تو وقتی بباره
وقتی كه ببینم این پاییزه

كه می باره
كه مثه اشك چشات
فایده نداره
آسمونی تو می دونی
این بارونه

11:

ترانه اي ديگر كه رنگ وبايشان پاييزي دارد


دوباره روزه ی باد و گريه ی بارون
صدای خش خش برگا تو خيابون

دوباره گريه ی بارون تو رو ياد من مياره
تو فصل قشنگ پاييز
دل من اروم نداره
براى تو بى قراره

12:

ترانه اي از فريد احمدي و پاييز

پاييز رفيق خوبم نارنجي محبوبم
طلوع قلب من باش زيباترين غروبم
در اين بهار مرگ و مرگ قشنگ برگ
عزاي شاخه ها رو عروسي تگرگ

13:

این شعر فروغ رو خیلی هامون خوندیم،


پاييز

از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز اي مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگهاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه ميدهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت ؟
جز سردي و ملال چه ميبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
اون آرزايشان گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز اي سرود خيال انگيز
پاييز اي ترانه محنت بار
پاييز اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار

14:

این هم مال م .

امید هست که واقعا شاهکاره


خزاني

پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناك
اونك ، بر اون چنار جوان ، اونك
خالي فتاده لانه ي اون لك لك
او رفت و رفت غلغل غليانش
پوشيده ، پاك ، پيكر عريانش
سر زي سپهر كردن غمگينش
تن با وقار شستن شيرينش
پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناك
رفتند مرغكان طلايي بال
از سردي و سكوت سيه خستند
وز بيد و كاج و سرو نظر بستند
رفتند سايشان نخل ، سايشان گرمي
و اون نغمه هاي پاك و بلورين رفت
پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناك
اينك ، بر اين كناره ي دشت ، اينك
اين كوره راه ساكت بي رهرو
اونك ، بر اون كمركش كوه ، اونك
اون كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت
پاييز جان ! چه سرد ،* چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم
سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم

15:

باز هم از اخوان، به خاطر تیکه آخرش، و این که شاید این باغ بی برگ اگر پاییز نبود به این زیبایی نبود
واقعا زنده باد قصه گوی شهر سنگستان، زنده باد
باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با اون پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرايشاند ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رايشانش برگ لبخندي نمي رايشاند
باغ بي برگي كه مي گايشاند كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گايشاند
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در اون
پادشاه فصلها ، پاييز

16:

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا

17:

الان كه اين پست رو مينايشانسم يك ساعتو شش دقيقه از پاييز ميگذره
بايد من هم به فكر عوض شدن باشم

18:

وققتی رنگ رنگ بیرنگ میشه...وقتی خودکشی دونه دونه ی برگا رو میبینی...وقتی لخ لخ کفشات با ریتم نرم شدن برگا زیر پات ..سمفونی تمام لحظه هات میشه....
اونوقت دلت میخاد یک بارون قشنگ بیاد و تو با اون مسافر خاک بشی.......
چقدر خزان فصل آشفتگیه.....

مثل تمام ما

19:

وای که چقد پاییز قشنگه
با همه ی رنگهاش-فصل پاییز عشق منه
کاش تو همنی فصلی که به دنیا اومدم، مگم هم تو همین فصل باشه.
عین افتادن برگ از درخت...

20:

و پاییز فرا میرسد.......!
زیباترین فصل.....!
فصل انتظار......!
فصل عاشقی......!
فصل زردی اما شادابی.....!
فصل خشکی و بی ابی اما عاشقی و بودن.....!

21:

اينجا آخر خط نيست ...اينجا آغاز فصل رايشانايي باد و درخت هست !

هنوز حسش نكرديم !

چون باران نباريده !

22:

برگها بر زمين ميريزند
مثل اشك عاشقي در كايشانر تنهايي
برگها جان ميدهند زير پاي عابران
مثل دل يك عاشق زير پاي جفاي معشوق خود
برگها فرياد بر آوردند كه ما چه بوديم اي آدمهاي بيخيال
و آدمي چه ميكند
ميگايشاند از اينكه زير پايم له ميشايشان لذت ميبرم
چه صداي زيباي دارد جان كندنت اي برگ خشكيده و زرد
و برگ خشكيده باز هم به خود ميبالد
مانند اونگاه كه بر فراز درخت سايبان اين آدم بوده

23:

پاییز نه تنهایی شروعی برای تنها تو بلکه برای من هم نیز هست
باریدیم با بارانهایش و خندهایمان را به دست باد فرستادیم
اغاز عاشقی بود
پاییز را دوست دارم!

24:

با اینکه سه روز از اغاز پاییز میگذره ولی
عید بر همگان مبارک و همچنین جشن مهرگان!

پاییز را حس میکنیم با اولین بارانی که میبارد و این دومین بارشی هست در این فصل که ......


25:

پاییز هیچ حرف تازه ای برای فرمودن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درخت ها چه زود به گریه می افتند!

زنده باد حافظ موسوی

26:

در انتظار باران مي سوزيم !

خوش ب حال پنجر هاي اتاق شما كه از فرط خوشحالي نمك مي پاشند

27:

اين شعر بسيار زيباست و امضاي من قسمتي از همين شعر هست

خزان نامه...
من متولدِ پاييزم،
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پير
فصل ِ نقاشان بی نظير
کس چه می داند!
شايدم بس دلگير!!
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
از اون اولين پاييز تا آخرينش
از عطر فروردين تا باد پاييزی
از نياز اون عاشق تا ناز اون معشوق
از کنج اون مسجد تا بعدِ ميخانه!
من همه را پيموده ام!

من مسلمانی ديدم از قوم يهود!
که چون اون درايشانش ِ پير
نعره يا هو می کشيد!
من به او فرمودم : هـــو يا « يا هـو»؟!
او با تمسخر فرمود : هم من هم هـــــو!!

~~~~~~~~~~~~~~

و در اون شبهای پاييزی
ياد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.

من طعم ِ شرر انگيز ِ* آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به هستقبال گور خواهم برد
که بپوسند در اونجا
و به ديدارکسی در خموشی بروند.

راستي چه کسی می فرمود؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون هست »
گايشانا سهراب هم تر شده بود...!

من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شايدم مردن!!

~~~~~~~~~~~~

من تاکنون دو بار مرده ام
يکی در مرگِ شقايق
يکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!
تو به من فرمودی بمان
و من ماندم!

مـــــاندم!



من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه

خالی از شک

خالی از ترس

خالی ازبيم

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

و من اکنون تنها به ابديت خواهم رفت
به تنهايی با بيد سخن خواهم فرمود
و به اون دنيای دگر خواهم رفت....

آرام خواهم رفت!

~~~~~~~~~~~~~~

من از شوق لبخند تو، لبخند زنان
چه سرودها که نخواندم
چه فخرها که به نرگس نفروختم!
آه ، افسوس ــ
که اون دل شادان سخت بپژمرد!



من متولد پاييزم
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!

در همان يک قدمی ها
من يخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست
که دلت سنگ هست و خالی از هر عاطفه ای!
و تـــو هم، متولد پاييز
تو هم ســرد!
تو هم بــاد!

~~~~~~~~~~~~

من عشق را ديدم ـ
احساس را ديدم
و خودم را در آئينه تو!
چه پوچ بودم و زشت!
و تو را درآئينه خود!
چه سليس بودی و روان!

آه صد افسوس
که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خيس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!


من طرحي از روی تو را
با خود برده بودم به خيالم!
که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاريکی شب نگذارم.
من نميرم .
من .....آه!


~~~~~~~~~~~~~~

دلم از زمين گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای اين همه خواب
رايشانای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بيدار خواهد کرد؟!
با کدامين بانگ؟!
با کدامين داد!
با کدامين فرياد...

~~~~~~~~~~~~

مراد ازفرمودن نامت
تسلای خاطربود و بس
ورنه خود دانم که اين لاف عقل هست
حرف ِ پيوند ، خيالی باطل هست.
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
من کجا باشم ، تو کجا؟!
تو نباشی در خور رنگِ سياه!
من همه رنگِ تباهی ــ تو فرشته!
تو خودت صبح سپيدی!
تو خودت عشق
تو خودت مهر ِ فزونی!

من گاه با خود می گايشانم
که چرا بين من و تو
اينهمه فاصله هست
اينهمه دوری راه...
اينهمه سختی هجر
که جدائيم چرا؟!

~~~~~~~~~~~

آه کاشکی در اين غربت ِ دور
مرا اميد وطنی بود
ای کاش در اين باديه هم
اميد آب و علفی بود!

و در اين غربتِ سرد
و در اين سوز ــ و در اين بيم
چشم تو، چشمه نور
ياد تو، عطر گل ياس
و نگاهت چه تب آلود !

افسوس که غم غمناکِ مرا
نيست موقعيتِ هيچ شرری
از سرزمينی دور به سرزمينی دورتر
از غربتی به غربتِ ديگر
و اين اوج اندوه من ست!
ای کاش مرا

اميد وطنی بود!

~~~~~~~~~~~~~

من متولد پائيزم
فصل ديدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!
فصل خواهش

فصل سايه
فصل باران
بـــاران!



من در رايشانايی دور از دسترس!
تو را بردم به فضايی که فقط من بودم و تو!
و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خيال!
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من اونگونه پريشان
چشم بسته بودم به نگاهت!
و دريغا که نمی دانستی
من دلبسته بودم به نگاهت!

در اون چشمان بزرگ
و در اون لبخند ظريف
و در اون حس ــ و در اون وادی عشق
من گم شده بودم
و متنفر از هر پيدا شدنی!

~~~~~~~~~~~~~~~~~

و پائيز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و اين رسم وقت من و توست!
هر آمدنی را رفتني ست در کار.

روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تو اند.
روز ميلاد ِ منند.
روز ميعاد من و تو.

من و دل مانديم در حسرتِ تو
در حسرتِ يک پائيز دگر
آه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائيز هم آمد و رفت!
از م.

آزاد

28:

یادش بخیر زیر بارون تنها ...


29:

پاييز رو خيلي دوست دارم اونايي كه عاشق پاييزن قشنگتر عاشق ميشن

30:

آقا صادق خيلي قشنگ بود جا داره ازت تشكر كنم واقعا با ذوق و سليقه اي و خيلي پر احساسي

31:

شما هم مثل اینکه پایه هستیا یلدا جان

32:

انشاالله پنجرهای اتاق شماهم روزی خیس و نمناک میشن .
باران خواهد امد!!

33:

عیدتون مبارک باشه!
شاد باشید

34:

عیدتون مبارک
عوض شدن خوبه شاید شایدم نه!!!!!
شاد باشید!

35:

پاییز زیباست زیباتر از انچه بتوان تصور کرد!
فصل عاشقی فصل باران فصل بارانهای که عاشقان انان را به وجود میاوردند!
به راستی اگر پاییز نبود دل عاشقان چگونه خالی میشد؟

36:

بدون بارش باران هم نمناك هستند

37:




ه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..




38:

بله میدونم ولی ...........
هیچی بی خیال

39:

با این که 5 روز از شروع پاییز میگذره ولی اغاز فصل عاشقی بر همه شما مبارک باد.!!!!!
ارزوی باریدن باران دارم!

40:

نوشته دوستان!
جز دستاجل، كسي مهارت نكند پاييز بمان! خدا بهارت نكند! فانوس شب ظلمت ما را كشتي! ايباد! خدا بگم چكارت نكند !

41:

هر چند این زنده باد نداره




خیابان
معمول بود
امتدادی تکراری
باد
خفته شاید
هیچ کاره بود
سه برگ
با هم به زمین رسیدند
پاییز شروع شد




اما خیلی چیز ها هست که هیچی نداره
یه سری چیز ها هم هست که خیلی چیز ها داره، اما اگر کسی ندونه زیبا تره

زیبایی ..

.

...

.

.

...!
هنر مند نیاز به دیده شدن دارد ؟ !
هنر ..

.

...

.

.

...

..

.!

42:

حتی باران هم با ما قهر میکند تا درارزوی بارشش باشیم !!!!!!!!!

43:

بادها ميوزند
گرگها ميرقصند
و پرندگان كوچك شهر ما لال شده اند

عده اي مرده باد ميگايشانند
عده اي سر فرشتگان را بريدند و بر نيزه كردند
چتر بر سر ما گرفتند و فرمودند باران نمي آيد

ما نيز فرموديم شما هستيد شيطان هست خدا هم
ولي زهي خيال باطل
نه ما بوديم و نه شما و نه شيطان

بادها ميوزند
گرگها ميرقصند
و پرندگان كوچك شهر ما لال شده اند

پاييز 85

44:

نه باراني
نه ابري
نه سرماي گزنده در خياباني سوت و كور
پاييز هنوز نيامده و رونمايي نكرده
در اين شهر آلوده پاييز هم با ما غريب هست

45:

برگهای که هر روز بیشتر میریزند
بارانهای که شدیدتر میشوند
پاییزی که برایم قشنگ بود و حالا همه چیز تغییر کرده کاشکی پاییز مثل سال پیش زیبا و دوست داشتنی بشه!!!!!!!!!

46:

برگها خداحافظی میکنن ......
میریزن ....
و فرشی میشن برای عابران عاشق.......


47:

اری پاییز زیباست پاییز پر هست از رنگهای زیبا پر از باران بارانهایی که همه دردند درد!!!! چه کسی میداند برگهای که ریخته میشوند به خاطر این هست که انها از غمهای میمیرند که هیچ کدام از ما ان را نیمدانیم.

پس پتییز علاوه بر ان که فصل زیبایی شروع هست میتواند فصلی برای پایان هم باشد!!!!!

اغاز پاییز بر همگی مبارک باد

48:

امشب شب جالبي هست
يك شب پاييزي هست
شايد مثل همه شبهاي پاييز
نميدونم امشب شاد باشم يا ناراحت
آخه ماه زيباي من رفته زير ابرها
خوب ناراحتم ولي
هواي ابري يعني شايد بارون بباره
آخ اگه بارون بزنه

49:

زیباترین وقت پاییز وقتی هست که برگهای زرد زیبا همراه با باد به همه جا میروند و بر سر و صورتت میخورند خوشا به حال انان!

50:

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر اون غير از اشك ؟
ايشانن چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه هست ! گناه !
اون بهار هست كه سپس شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ...

دو تبسم : دو نگاه !

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

51:

رنگ پاییز هست این بی تابی ام
زرد و نارنجی هست آتش بازی ام

رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام

صورتی رنگ هست این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام

هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام

رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست

رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از اونجاها نرفت

رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار

رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب

رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت

رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی

رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام

رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه اون کجاست


مهربانا!





از دیدگان خیس و بارانی ام و از گلبرگ طلایی و پاییزی جانم،جاده ای از نیایش های سبزرا به سوی آسمان عشقت نثار می کنم تا با سبدی از شکوفه هایت بسمت، نگاه مهر آفرینت، امید و عشق و رستگاری مؤمنانت رادر قلب من جاودانه سازی.

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)


52:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

53:

درخت عريان پاييزي نغمه سرايي پرنده را خزاني مي كند .
در بستر خشك رودخانه بر مزار ماهي گل تشنه مي رايشاند .
باران شبانه تصايشانر ماه را در بستر خشك رودخانه افكند .
بعضي ها ، بارشان بار هست و بعضي هيچي بارشان نيست
اكثراً دل مي دهند و قلوه مي گيرند وبعضي فقط دل مي دهند ...
براي غلبه بر تاريكي ها ، سعي كنيد چراغ دلتان را روشن نگهداريد .
هر بامداد ، يك موقعيت تازه هست ، موقعيتي براي دوباره روئيدن .
بعضي ها ،*هر چقدر تند مي روند به خودشان نميرسند ،*شما چطور ؟
در زندگي جماعتي كه جز ترس چيز ديگري را نمي شناسند اميد جايي ندارد .
حتي يك ساعت خراب هم يك وقتي را درست نشان مي دهد .
در بعضي حقي وجود ندارد كه ضايع شود .
يكي مي فرمود : آخرين چيزي كه به زندگي معنا مي دهد مرگ هست .
زندگي را چه عرض كنم ولي مرگ ، براي هيچكس كم نمي گذارد .
در يك جامعه مصرفي ،*همه وجود مرگ را از ياد مي برند .
مرگ ، پلي هست كه بعداً از اون خواهيم گذشت ....
مرگ ، يك پاي زندگي هست .
مرگ همه كاره زندگي هست .
زمستان می گذرد، و از اون جا که دوران هستفاده از کرسی و زغال مدت هاست به سر آمده هيچ کس روسياه نخواهد ماند.


هيچ کس حرف هايت را جدی نمی گيرد؛ اين هست بزرگ ترين مشکل کسی که به شوخ طبعی شهرت دارد.


تو را به خاطر همه ی فضيلت هايت کيفر می دهند، و اون چه بر تو می بخشايند تنها لغزش های توست.


چه سقوطی بالاتر از اين که يک "هميشه منتقد" بی رحم از تو تعريف کند....


شعارها؛ اختراعی برای نشخوار آسوده ی اذهان خالی از شعور هست .
چه تلخ هست درک اين حقيقت که عشق با مهربانی تفاوت بسيار دارد.


مرگ را به اندازه ی مردن دوست می دارم.
باران با گلهاي دامنت زيباترين دسته گل را به آب مي دهد .
خودنايشانسم كلاهش را به احترام كاغذ سفيد بلند مي كند .
خورشيد از حاصل جمع روزها امروز را مي بيند .

54:

زیباترین لحظه پاییز لحظه برگ ریزان هست!

لحظه ای که تنها اسمان و برگ ریزان پاییز شاهد وداع هستند!

55:

پايز هم كلاهبر دار هستش

56:

پايز هم رفت

57:

پاییزُ خیلی دوسدارم چون فصل تولدمِ

پاییزُ خیلی دوسدارم به خاطر طبیعت هستثناییش

و بالاخره پاییزُ خیلی دوسدارم چون تو رو یادم میاره


58:

اي كاش قفل سخت سكوت تو ميشكست...

اي كاش هيچ وقت چشمانم بر چشمان پرفروغت خيره نمي گشت.
وعشق با اين اتش سوزناكش در جانم ريشه نمي كرد..

اي كاش مي شد كه عشق فراموش شود ولي افسوس كه
ريشه هايش قطور و ناگسسستني هست.

وهمچون ميله هاي زندان قلبم را به اسارت گرفته اي .كاش از

چشمانم نگاه ملتمسانه ام را مي خواندي و مي نگريستي

كه چگونه در انتظارت اشك مي ريزد...

59:

اگر دل دلیل هست

سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطراتترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم

اگر دل دلیل هست، آورده ایم
اگر داغ شرط هست، ما بردهایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهیبخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سر بلند و سری سر بهزیر
از این دست عمری به سر بردهایم

60:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی) كاش هميشه پاييز بود ومن از صداي خش خش برگها متوجه آمدنت مي شدم
کاش که عاشق ز معشوق طلب جان می‌کرد
تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی

61:

بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم
شايد شاخه ای دردلم سبز شود
اونوقت می توانی درپاييز
اون را بشکنی
وهيمه ی اجاقت کنی
برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند .....



بهار مبارک...

62:

پاییز هم رفت
زمستان هم رفت
و باز هم بهار آمد!!!!
نوروز مبارک هم میهنی های عزیز

63:

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد.
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد.
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد
زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

64:

- تنهايي من
با خود مي گايشانم كاش فرشته ها ازديدن شاپركهاي تنهايي من سكوت سرد فردا را نمي شكستند و محبت هميشه با من بود
كاش تو بودي وغمهايم را با تمامي وجود در مهرباني زيباي خايشانش فرو مي بردي و كاش ...

نميدانم ولي مي دانم تو را روزي خواهم يافت روزي كه فرشته ها ديگر با من قهر نمي كنند روزي كه شاپركها بر بالاي سر ما سرود محبت مي خوانند و من مفهومي ندارد زندگي رنگ تنهايي ندارد وتنها توهستي كه زندگي را زيبا مي سازي

به انتظارت مي مانم تا روزي تو را دريابم وشعلهاي دروني غم را با نسيم دل نواز نامت خاموش سازم و در گوشه قلبم اونجا كه هميشه پراست از محبت تنها نام تورا مي نايشانسم وتا آخرين نفس با تو هستم واز تو مي نايشانسم .

صادق محبوب

65:

خیال نکن به جز من کسی برات می میره
اینا همش دروغه حرفای عاشقونه
واسه کسی تب بکن که واسه تو بمیره
دیگه بهت نمیاد دروغ بچگونه
مترسک دروغین این رسم روزگاره
گریه نکن که اشکات فایده ای نداره !
روشنک 21/01/1386

66:

من عاشق پاییزم حالا با هر چندتا برگ که میخواد پاییز بشه

67:


68:

پاییز , فصل ودا
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

69:

پاييز نشده مثل برگ، يادمان از سرتان افتاد؟؟

70:

من دلم گرفته

71:

پاييز تولد دوباره هست .تولد عشق وزندگيست.بهار تولدطبيعتاست اما پاييز تولد عاشقان.

نوشته هاي شما زيباست تبريك ميگم.

72:


پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه نماينده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن...

و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست نماينده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

73:

کی فرموده پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه
واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...

74:

کی فرموده پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه [IMG]file:///C:/Documents%20and%20Settings/MEHDI/My%20Documents/ali/New%20Folder%20(4)/شــــعــــــرهــــای%20عــ ــاشــــقـانــه_files/24uwxlj.gif[/IMG]
[IMG]file:///C:/Documents%20and%20Settings/MEHDI/My%20Documents/ali/New%20Folder%20(4)/شــــعــــــرهــــای%20عــ ــاشــــقـانــه_files/24uwxlj.gif[/IMG]واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...


75:

دل من دوباره از باز شدن مدارس ریش ریش شد

76:


77:

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک اونک
بر اون چنار جوان ، اونک
خالی فتاده لانه ی اون لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پک ، پیکر عریانش سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و اون نغمه های پک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه سکوت بی رهرو
اونک ، بر اون کمرکش کوه ، اونک
اون کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
_____

78:

bebakhshid man nemitunam farsi type konam
khastam azat be khatere sheraye ghashanget tashakor konam
mer30

79:

زندگی یکسر، صحنه بازی ست،
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده هست.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان،
به همه ی سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار وقت، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه می توانی دید؛
دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بیابی.
در اون لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در اون لحظه های خطیر که سیر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در اون لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در اون لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که اون سوی اون، اختتام تمام اندیشه ها و رؤیاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به وقت بیندیش و شبیخون ظالمانه ی وقت.
بیدار شو و هیچ چیز را بی جواب مگذار!
و بدان که دیگر هیچ گاه لحظه ها تکرار نخواهد شد

80:

زندگی
زندگی خوردن يک جرئه ی آب
از عبور خنک زمزم عشق هست و اميد
زندگی ماندن نيست
دل سپردن به <<شميم>> سفر هست
بودن سفره عشق
خوردن نان جو هست
زندگی شاخ گل احساس هست
که به دستان لطيف گل من جلوه کند
زندگی مطالعهاز عشق و صفاست
زندگی شادی نيست
که غبا غم نيز
کاه بر قاب نفسهای عميقش
شعر ماندن خواند
زندگی آينه ايست
پر از شوق و صفا
پر احساس و شعف
زندگی محو شدن در افق وادی <<ياهو>> يی هاست

81:

دیروز با یه دسته گل رز سرخ اومده بود به دیدنم
با یه نگاه مهربون
همون نگاهی که همیشه آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد
گریه کرد و فرمود که دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش کردم
وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بودبه خواب رفت

82:

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه نداشتن کسی هست که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه گذاشتن سدی در برابر رودي هست که از چشمانت جاري هست.عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه پنهان کردن قلبی هست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه نداشتن شانه های محکمی هست که بتوانی به اون ها تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی هست که مجبوري آخرش را با جدائی به سرانجام رساني .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه نداشتن يک همراه واقعي هست که در سخت ترين واقعيات همدم تو باشد .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی هست .عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها هست.

83:

کاش مثل آب حرفهایمان همیشه صاف بود ، برگهای فکرمان همیشه سبز بود ،
خنده هایمان همیشه نور داشت مثل چشمه های پر فروع ماه ، کاش دستهایمان درخت میوه بود ، کاش چشمهایمان رنگ صفا و مهر داشت ، کاش توی آسمان قلبهایمان همیشه یک سبد ستاره بود، کاش جویباری از میان قلبهایمان میگذشت ، کاش سقف خانهایمان از شکوفه بود ، کاش سفره هایمان پر از نان و میخک و ستاره بود ، کاش میشد از فراز ابرهای پنبه ای گذشت از میان باغ آفتاب پر کشید ، کاش حرفها ، دستها و قلبهایمان مثل دسته ای کبوتر سپید بال یگانه و سپید بود.

84:

عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد وقت ، اين پايه ي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن هست .

85:

اگر انسانها بدانند موقعيت باهم بودنشان چقدر محدود هست محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود.
*******************************
هميشه هر چيزي را که دوست داري به دست نمي آوريم پس بياييد اونچه را که به دست مي آوريم دوست بداريم.
********************************
قلب خانه اي هست با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند.

نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود.


86:

دوباره پاییز امد..........با خاطره های خوب و بدش امیدوارم امسال پاییز زیبای داشته باشیم قشنگتر از سال پیش در کنار هم

87:

پاییز رو خیلی دوست دارم ، چون ....

چون............


چون که ...
اصلا بگذریم .


88:

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام
بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای
منم ای گل تو رو می خوام




سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)اگرمعجزه مقدور هست اگرقلبت پرازنوراست


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)اگرچشمم به جزچشمت به رايشان هركسي كوراست


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)اگرچون خستگان گشتم اگرهم خسته ات كردم


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)اگربي ميل بودي ومن به خودوابسته ات كردم



حلالم كن ,حلالم كن

89:

اسمانش را گرفته تنگ در اغوش
ابر با ان پو ستین سرد و نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد
جامعه اش شولای عریانی هست
گو بروید یا نروید هر چه و هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم و راه بهاری نیست
گرز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
وربرویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
باغ بی برگی خنده اش خونی هست اشک امیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در ان
پادشاه فصل ها پاییز....


بچه ها دوباره فصل زیبای پاییز در راه هست...
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

90:

چه نوشته زيبايي، چه تصايشانر دلبرايي برايش برگزيده ايد پرنده مهاجر عزيز.

هنوز پاييز نشده عطر قدمش را مي بايشانم و دلم باز پر مي كشد به روزهاي رفته اي كه پر بودند از شوقي زيبا براي رفتن.

رفتني كه حالا دوست دارم تمام شود و بايستد.


91:

عید عاشقان نزدیک هست ! تا شروع فصل عاشقی و بارانهای بی پرسش 11 روز باقیست !

روز شماری که نه ثانیه شماری آغاز شده هست !

92:

هرسال موقع پاییز که میشه یه غم و دلهره ای وجودم رو می گیره.

سال 85 قبل از اومدن پاییز این غم باهام بود ولی دومین روز پاییز رنگ و بوی دیگه ای برام پیدا کرد.یه جورایی شیرین تر شد وقتی حس کردم قراره همدمی داشته باشم.

گرچه این شیرینی تنها هفت روز مونده به پایان پاییز تموم شد ولی هنوز اون روزها برام عزیزن و میدونم دیگه برای اومدن پاییز دلهره و غم ندارم.

امیدوارم امسال هم اون روزها رو بتونم تجربه کنم.


93:

سلام ....

فردا پاییز ...



فردا جشن می گیریم !

94:

اگر ماه بودم به هر جا كه بودم ،سراغ تو را از خدا مي گرفتم و گر سنگ بودم به هر جا كه بودم سر

راهگذار تو جاي مي گرفتم.اگر ماه بودي شبي شايد به صد ناز لب بام من مي نشستي وگر سنگ

بودي مرا مي شكستي،مي شكستي

95:

سلام

اول مهر رسيد و فصل عاشقي شروع شد !

روزي كه اين تاپيك رو هستارت كردم قكر نمي كردم امسال باز هم در همين تاپيك

آغاز فصل عاشقي رو تبريك بگم ولي خوشحالم كه اين تاپيك پلي بين دو پاييز شد تا

پاييز جاودانه باشد در هم ميهن !

==================

قديمي ها :

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا

96:

به مناسبت آغاز فصل عاشقي دوباره شعر خزان نامه رو تكرار مي كنم !

خزان نامه...
من متولدِ پاييزم،

فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پير
فصل ِ نقاشان بی نظير
کس چه می داند!
شايدم بس دلگير!!

از اون اولين پاييز تا آخرينش
از عطر فروردين تا باد پاييزی
از نياز اون عاشق تا ناز اون معشوق
از کنج اون مسجد تا بعدِ ميخانه!
من همه را پيموده ام!

من مسلمانی ديدم از قوم يهود!
که چون اون درايشانش ِ پير
نعره يا هو می کشيد!
من به او فرمودم : هـــو يا « يا هـو»؟!
او با تمسخر فرمود : هم من هم هـــــو!!

~~~~~~~~~~~~~~

و در اون شبهای پاييزی
ياد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.

من طعم ِ شرر انگيز ِ* آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به هستقبال گور خواهم برد
که بپوسند در اونجا
و به ديدارکسی در خموشی بروند.

راستي چه کسی می فرمود؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون هست »
گايشانا سهراب هم تر شده بود...!

من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شايدم مردن!!

~~~~~~~~~~~~

من تاکنون دو بار مرده ام
يکی در مرگِ شقايق
يکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!
تو به من فرمودی بمان
و من ماندم!

مـــــاندم!



من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه

خالی از شک

خالی از ترس

خالی ازبيم



و من اکنون تنها به ابديت خواهم رفت
به تنهايی با بيد سخن خواهم فرمود
و به اون دنيای دگر خواهم رفت....

آرام خواهم رفت!

~~~~~~~~~~~~~~

من از شوق لبخند تو، لبخند زنان
چه سرودها که نخواندم
چه فخرها که به نرگس نفروختم!
آه ، افسوس ــ
که اون دل شادان سخت بپژمرد!



من متولد پاييزم
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!

در همان يک قدمی ها
من يخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست
که دلت سنگ هست و خالی از هر عاطفه ای!
و تـــو هم، متولد پاييز
تو هم ســرد!
تو هم بــاد!

~~~~~~~~~~~~

من عشق را ديدم ـ
احساس را ديدم
و خودم را در آئينه تو!
چه پوچ بودم و زشت!
و تو را درآئينه خود!
چه سليس بودی و روان!

آه صد افسوس
که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خيس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!


من طرحي از روی تو را
با خود برده بودم به خيالم!
که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاريکی شب نگذارم.
من نميرم .
من .....آه!


~~~~~~~~~~~~~~

دلم از زمين گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای اين همه خواب
رايشانای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بيدار خواهد کرد؟!
با کدامين بانگ؟!
با کدامين داد!
با کدامين فرياد...

~~~~~~~~~~~~

مراد ازفرمودن نامت
تسلای خاطربود و بس
ورنه خود دانم که اين لاف عقل هست
حرف ِ پيوند ، خيالی باطل هست.
من کجا باشم ، تو کجا؟!
تو نباشی در خور رنگِ سياه!
من همه رنگِ تباهی ــ تو فرشته!
تو خودت صبح سپيدی!
تو خودت عشق
تو خودت مهر ِ فزونی!

من گاه با خود می گايشانم
که چرا بين من و تو
اينهمه فاصله هست
اينهمه دوری راه...
اينهمه سختی هجر
که جدائيم چرا؟!

~~~~~~~~~~~

آه کاشکی در اين غربت ِ دور
مرا اميد وطنی بود
ای کاش در اين باديه هم
اميد آب و علفی بود!

و در اين غربتِ سرد
و در اين سوز ــ و در اين بيم
چشم تو، چشمه نور
ياد تو، عطر گل ياس
و نگاهت چه تب آلود !

افسوس که غم غمناکِ مرا
نيست موقعيتِ هيچ شرری
از سرزمينی دور به سرزمينی دورتر
از غربتی به غربتِ ديگر
و اين اوج اندوه من ست!
ای کاش مرا

اميد وطنی بود!

~~~~~~~~~~~~~

من متولد پائيزم
فصل ديدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!
فصل خواهش

فصل سايه
فصل باران
بـــاران!


من در رايشانايی دور از دسترس!
تو را بردم به فضايی که فقط من بودم و تو!
و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خيال!

و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من اونگونه پريشان
چشم بسته بودم به نگاهت!
و دريغا که نمی دانستی
من دلبسته بودم به نگاهت!

در اون چشمان بزرگ
و در اون لبخند ظريف
و در اون حس ــ و در اون وادی عشق
من گم شده بودم
و متنفر از هر پيدا شدنی!

~~~~~~~~~~~~~~~~~

و پائيز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و اين رسم وقت من و توست!
هر آمدنی را رفتني ست در کار.

روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تو اند.
روز ميلاد ِ منند.
روز ميعاد من و تو.

من و دل مانديم در حسرتِ تو
در حسرتِ يک پائيز دگر
آه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائيز هم آمد و رفت!

از م.

آزاد

97:

بازم تبريك مي گم و اين رو هم هديه مي كنم به عاشقان :‌

زرد هست كه لبريز حقايق شده هست

تلخ هست كه با مرگ موافق شده هست

عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ...

پاييز ، بهاريست كه عاشق شده هست

98:

کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبز تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم
اون طرف ترها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم
پشت هر آواز پنهان می شدم

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

من عاشق پائیزم
این عکس رو تقدیم می کنم به عاشقان پائیز

99:

کسی در می زند
- هی کیم سن؟!
- وا کن بهارآلود
منم فرزند نامشروع تابستان منم پاییز

100:

گرچه کمی دیر هست اما بگذار کوتاه برایت بگویم:
من تا دیروز به بوییدن گل سرخ قانع بودم
و صدای خوش بلبل را از پشت پنجره تحسین میکردم...........
اما امروز...
لجاجت عشقت-صداقت کلامت و گرمی نگاهت فصل یخزده قلبم را بهار ساخت....
صدایت احساس خفته قلبم را بیدار کرد.
برای اولین بار در قلبم را برایت گشودم:
"دوستت دارم"

101:

دراین پاییزای دل از برگباری موحش در باد مَهراس این که پاییز،پاییزاست برگ،برگ وباد،باداین که پاییز، همان مرگ هست برگ،تویی وباد، عابری همیشه هستنه ، مَهراس!
وقتی که برگباری مُوحِش بر شانه هایت می باردبگذَراز کوچه یی پاییززده در جادویش ، زیبا ،مرموز...



سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

پـاییـــز
ای فصل برگ ریز
ای اونكه بر جنازه ی گلهای باغ ما
جز گریه ، هیچ كار دیگر نمی كنی !
با اونكه غیر مرگ ...
كه سرنوشت مشترك برگهاست !
بر ساكنان باغ مقرر نمی كنی .
گویم اگر كه دوست تَرت دارم از بهار
باور نمی كنی ..!


102:

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک میگوید
پادشاه فصل ها
پاییز

103:

پاییز فصل من ، فصلی که چون خيال
پر باز می کنم ، پرواز میکنم ...

104:

chera ashegh paiz hasti lotfan pasokh bedeh

105:

hanoz pasokh nadadi

106:

montazeram

107:

iadam raft man tazeh varedam

108:

به هم ميهن خوش آمدي !

اگر صفحات قبل رو بخونب مي فهمي كه چرا عاشقم !

109:

mersi

110:

به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد در دلی آتش جاویدی را
دیدمت,وای چه دیداری وای...این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد اون عهد که مرا با تو سر و کاری بود

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

111:

پاييزه و
حالا اين گوشه دنيا من يه برگ خشك و زردم
كاش زير پاي يه عابر له بشم تموم شه دردم

112:

به روی دل نوشتم که این منزل فروشی نیست
سرایی که بیارایی و لباسی که بپوشی نیست
به روی سینه بنوشتم که مشکل میپسندم من
به اصرار و هستدعا به کاری که بکوشی نیست
تو فرمودی لاقل بگویم یکبار دوستت دارم
بدان عشقم نمی آید و اشکال از خموشی نیست

113:

وقتی ترانه‌ی صدات آهنگ بارون می گيره

حالت ابری چشات نو ذهن من جون می گيره

حرکت خسته‌ی لبات وقتی حداحافظُ فرمود

لرزش آروم دلت وقتی جوابشو شنفت

هق هق زرد شونه‌هات پاييزُ تو گلوم نشوند

تاب موهات تو باد منُ به آخر دنيا کشوند

نيستی صدای رفتنت کابوس لحظه‌هام شده

تاريکی کنج اتاق مدتيه که جام شده

باور نمی کنی نکن ولی تمومه کار من

می شينه رو دستای تو همين روزا غبار من

114:

سه برگ به زمین افتاد و بو بلند شد ، بویی غریب و روح انگیز بویی که دل آدم را به جایی میبرد که نیم عمر آدمی در اونجا به سر میرود ...

آری آری اون سه برگ همان سه برگ دستمال کاغذی بود که مادر با اون گندی که بچه اش زده بود را پاک میکرد و میفرمود :
پیف ...

پیف ...
آه پیف ..

پیف ...

115:

مرا در پاییز پیاده کرده اند
به ایستگاه می روم
دوباره پاییز هست
باید سوار شوم

116:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر هست و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام.

آری من گم شده ام...


117:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

پاییز آمده هست.


از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش.

گاهی که سرک می کشد دست هایش پر از باران هست.

گاهی که خمیازه می کشد یک عالم برگ ها ی به خواب رفته ی مسافر زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می فرستد.


هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای گاهی چرا تنه ی درختان غول پیکر باید کمی بلرزد.

آه درخت به این بزرگی؟!
حلا که می دانی همه جا پاییز هست .

همه جا باید برگ ها بریزند و باران قطره قطره روی کلاه تو و روسری من ببارد .

چتر می بافیم و از باران فرار می کنیم.

برگ ها را لای خاک روبه های پاکبانان شهر گلی می بینیم و تحسینشان نمی کنیم.و پنجره هایمان را می بندیم و به آمدن برفی که اون بیرون دارد می بارد تنها فکر می کنیم که چه قشنگ می بارد و همین....
پاییز آمده هست .

برف ها و باران ها هم باید ببارند .

تن درختان هم خواه ناخواه باید کمی بلرزد ,هرچند که غول اسا و پا به سن باشند , اما من و تو از اینهمه هیجان جاری طبیعت چقدر لذت می بریم؟
از دور می بینم که پرنده های مهاجر به سوی این شهر جنوبی می آیند.

پلیکان ها و هواصیل ها هر صبح رو به دریا ایستاده و موج های درهم شنماينده را تحسین می نمايند و ماهی خود را از آب های آزاد و رها می گیرند .

اما تو در خوابی و پنجره ات بسته هست .


سیب ها ی رسیده سرخ از شاخه ها می افتند و خرمالوها در سرمای لذیذ می رسند.

و شهر بلند پرواز تو و من هنوز در خواب سیمانی و شیشیه ای خود با دودهای مکدر در خواب هست .و پنجره ها و پنجره های بسته که هر لحظه بسته تر می شوند.
هیچ فکر کرده ای که من و تو اختراعش کرده ایم چرا بوجود آمدند؟ پنجره هایی که دود زده و گردو خاک گرفته اند؟ اما ما می توانیم در یک لحظه تصمیم بگیریم که نباشد .

که برود و بتوانیم از دریچه ی اون یک قاب کوچک از حضور هستی را ببینیم.
بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن .

با آمدن بی امان باران و برف خیس شو.

این چترهای رنگین تو بی شباهت به برگ های رنگین درختان نیستند .

کمی بادبان های پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه همچنان که دارد می زاید , از دست هم می رود.
و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم چون برگ چون باران اما هرگز تکرار نخواهیم شد !

118:


119:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

فصل پاییز ، فصل نگاههای نمناک ، غروبهای سرد و دلتنگ وآسمون نیمه ابری و بارونی و

رقص برگهای خشک و نارنجی روی نیمکت سنگیه .

120:

از برزخ خسته شده‌ام‌؛
اون دنيا نه‌‌؛
می‌خواهم به دنيا برگردم.
کسی در صفحه آخر شناسنامه‌ام چيزهايی نوشته.
باور کنيد
من هنوز هم زنده‌ام.
خواهش می‌کنم.
دنيا مرا نمی‌خواهد.
درست هست دست‌هايم پوسيده‌−
گوش کنيد
قلبم هنوز می‌تپد.
آهای امتان که بر ساحل نشسته‌ايد.
خيلی تشنه‌ام−
لطفا يک‌نفر لب‌هايم را ببوسد−
ذره‌ای می هم در چشمانم بريزد.
آهای امتان
با شما هستم
من هنوز هم زنده‌ام.

121:

رفتی و قسمتی از آسمان شدی,امیدی برای باریدن ابرهای سبید نیست,دل در قفایت در کوچه ها جا ماند و انگار کسی به یاد چشمانت بشت درها تنها ماند.

122:

من متولد پائيزم
فصل ديدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!
فصل خواهش

فصل سايه
فصل باران

123:

لم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد هست و با دل كار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگاني ست
غم او چون غم من جاوداني ست
افق در موج اشك و خون نشسته
شرابش ريخته جامش شكسته

124:

پاییز پادشاه فصلهاست
منم پاییزو خیلی دوست دارم

125:

اگه پاییزیه کوچه
اگه برگا دیگه زردن..

اما با بهار دوباره
سبز و تازه بر میگردن...

126:

باران نمي شوم

که نگايشاني: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم


که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني...


127:

رنگ پاییز هست این بی تابی ام
زرد و نارنجی هست آتش بازی ام
رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام

128:

- بيا که پرده پاييز خاطرات‌انگيز
گشوده‌اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مل کار جهان و جهانيان خواهی
بيا ببين که خزان طبيعتست ای دوست
گرت به صحبت من رايشان رغبتی باشد
بيا که با تو مرا حق صحبت هست ای دوست
«شهریار»


129:

در چشمهايم که می رايشانی تازه می شوم
انگار تمام چشمهايت را سر کشيده ام
حقيقت پشت تاريکيهاست و چشمهای تو هميشه تاريکند
تو را به تو می سپارم
و خودم را
به خورشيدی که در چشمهای تو خاموش شده هست

130:

باز انگار
باز انگار می نویسم بروی تمام خاطراتم وصدای خش خش پاییز نوایست برای من آشنا.

گاهی نسیمی صورتم را نوارش میدهد بوی بهار...

اما همچنان پاییز هست عمر برگها به پایان
مرگ غبار زردی روی گونه های کشیده انگار پاییز امسال
بوی خون می دهد
انگار بهار منتظرعیدش نیست ....زمستان گذشته از حقش
چه ارزان فروخته به بهای مرگ غنچه
ظلم هست به باغ
ظلم هست به باغبان
ظلم هست به بلبل به اون شب بیدار شبهای گل سرخ
ظلم هست دیدن و سکوت...
اما به که می گوییم
باغبانی نمانده گلی نیست لبخندی نسیت
گل سرخ نمی میرد در یاد زندست
اما اینجا یادها یادشان رفته عشق چسیت...
اما من زنده ام در خاطراتم در سکوتی طلخ می نویسم شاید بخواند کسی
تنها نماند باغچه

131:

لم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد هست و با دل كار دارد

132:

توخوبي خوبتراز تمام فصل هايي عاشق تو مهرباني مهربانتراز نسيمي كه به وقت تنهايي هم آواز دلتنگي ام بود .تو عزيزي از هوايي كه هر لحظه مهمان وجودم مي شود .عاشقانه مي پر ستمت كاش هر گز پناه امن دستهايت را از وجود بي ارزشم نگيري دوستت دارم با تمام وجودم



سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت هست و گاه نگــــــاه .غـــــریبه این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم چشمهایم هنوز در انتظار هست

133:

آخه من چیزی ندارم که نثار تو کنم/تا فدای چشای مثل خمارتو کنم

134:

سخت هست، می دانی؟
دل به آغاز بستن و ...
ناگاه به انتها رسیدن!



اما چه شیرین،
اون آغاز...
که تو به انتهاش رسانی.


135:

پـاییـــز
ای فصل برگ ریز
ای اونكه بر جنازه ی گلهای باغ ما
جز گریه ، هیچ كار دیگر نمی كنی !
با اونكه غیر مرگ ...
كه سرنوشت مشترك برگهاست !
بر ساكنان باغ مقرر نمی كنی .
گویم اگر كه دوست تَرت دارم از بهار
باور نمی كنی ..!

136:

میدوم دنبال بادی بی قرار
میدوی دنبال من بی انتظار
فصل پاییزی ..
.فصل پاییزی...
می رسد فردا بهار؟؟؟
می رسد فردا بهار؟؟؟

137:

افتاد
اون سان كه برگ
اون اتفاق زرد مي افتد
اون سان كه مرگ
اون اتفاق سبز مي افتد

138:

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش
شبی می نوشمت خواهی نخواهی

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

139:

بیا که هق هق ام امشب ز درد لبریز هست
و کوچه کوچه شهرم اسیر پاییز هست

140:

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست(مولوی)

141:

كوچ غمناك پرستوهاي شاد
در غروب پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغ ها رو داد
پاييز اومد اينور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
كسي از گلها نمي گيره سراغ

142:

صداي برگ هاي زرد را زير پاهاي عابران خسته مي شنايشان ؟

له مي شوند

له مي شايشان

له مي شايشانم

143:


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد
**
غنچه شوقي به شکوفا شدنش نيست که نيست
باخبر گشته که دنيا چه فريبي دارد

**
خاک کم آب شده مثل کايشانري تشنه
شايد از جاي دگر,مزرعه شيبي دارد

**
سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد
باغبان کرده فراموش که سيبي دارد
**
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

144:

هیچ گاه به غلط نگوکه پاییز عریانی طراوت هست! بستربهاراست این شهنشاه الوان در گذر وقت.
اینان...
این برگها...
این رنگها...
این بسترها...
نردبانان تعالی برای بقای طبیعت اند...!
یادمان باشد اگر این پژمرده گان از بیداد وقت نباشند! همینان که جدا شدن از شاخه را به جان خریدند و در ریشه محو شدند!
نه بهاری بود و نه ترنمی و نه طراوتی!
آری این برگها مرگ جسته را به جان خریدند و در بقای برگها و برگها وبرگها وبرگها...

چه سبز متبلور شدند!

پادشاه فصلها پاییز زیبا

145:

چه غمگین هست باغ دیروز
که امروز سفید هست و خاکستری
سکوت سکوت سکوت
تابستان حیرت زده از میو ه های سخت شاه بلوط که دیگر روی زمین می غلطند
از درختان بلند و مغرور که برگ هایشان فرو می چکند با سر بزیری همچون قطر ه های طلا
در رویای باغ مرده.با کلا غان هم صدا.میان سنگ و خیال.

قدمهای سنگین من و سایه پاییز

می لر زاند طراوت خوابیده ء درون اغوش باغ را.

و من به عصر می رسم .

پاییزه دلتنگ.

زندگیم همچون عطری در باد "که یار دیرین پاییز هست" پراکنده مانده ست.
کردار نیک و بد من .در قلبم در دردی نا هوشیار می سوزد.
و من بیدار تا سحر گا هان برای جشن اغاز پاییز گلو بندی از واژه می سازم.
میدانم از من همان پرسش دیرین را خواهد کرد؟
در همه گذر های امدن و رفتنش.بزرگتر از جسمم شد ه ام؟ یا کو چکتر از روحم باقی ما نده ام؟
و من سکوت خواهم کرد و به او خواهم فرمود که شا عر بیهو ده ایست
شعر هایش را روی بر گها می نویسد و من نیا مو خته ان درس ها را.دور ریخته به باد می سپرد.
دشت پر از شعر هایست که زیر پای رهگذران از باغ جوانی مان کنده شده ست و افسوس!
به او خواهم فرمود در این باغ چیست بار و بر و مقصودم؟
چرا کردار های نیک و بد م را دور نمی اندازد .چرا من را به رقص باد نمی خواند.
در این روز های سفید و خاکستری
خیال ریخته و دست واژه های سرما زده
روی بر گ های حسرت
من چه می کنم؟
سکوت سکوت سکوت!

146:

دره لبريز از باد

جنگل از شادي تهي

پرستو رفته بود و



اشيانش خالي از گرماي او .

برگهاي سبز و خرم

اكنون سرخ و زرد

فرش جنگل بودند

شاخه ها عريان و غمگين .

147:

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد هست که لبريز حقايق شده هست

تلخ هست که با درد موافق شده هست

شاعر نشدي و گرنه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده هست



148:


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)
باز هم پاییز هست
رنگها در راه اند
چشم هایت را بردار و بیاور
و کمی ذوق و بصیرت با خویش
پیش از اون لحظه که باز
شادی و شیطنت کودک باد
دستمالی بکند این همه نقاشی را

149:

خسته ام از لبخند اجباری ...

خسته ام از حرفای تکراری ...

خسته از خواب فراموشی
...

این همه عشق های کوتاه و ...

این تحمل های طولانی
...

150:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

151:

خیلی دلم گرفته دوست دارم مثل یک ابر پاییزی ببارم نه کمه دوست دارم اندازه تمام
ابرهای آسمون ببارم
آخه این همه احساس تنهایی با وجود این همه آدم که دور و برت هستن و مواظبتن و
دوستت دارن عحیبه خیلی هم عجیبه...
از بس نقش بازی کردم وخندیدم خودم هم خسته شدم آخه تا کی؟!

152:

حسرت خیس
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاکو نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعدو برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظر توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته
میخوام اینجا با تو باشم زیر برف وبادو بارون
نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارون دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

153:

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست اي خوش اون نغمه که امت بسپارند بياد

154:

سربازانم را پیشاپیش باخته ام
در جنگی نابرابر
و تو ای آخرین شوالیهمن
بیش از این درنگ مکن

155:

كوچ غمناك پرستوهاي شاد
در غروب پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغ ها رو داد
پاييز اومد اينور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
كسي از گلها نمي گيره سراغ

156:

معلوم نیست رفتن میتینگ چی کار کردن که حالا همه شاعر شدن
نمی خواید ببندید این تاپیکو

157:

تک برگ پاییزی ام
می گردم بر سر شاخه های طوفان، سرگردان

در این سوی وقت به تازیا نه های شقاوت
تا خته و نیافته ام
همدمی، همرهی و هم

158:

پاييز برگ ريز هواي دل مرا



جز ياد رايشان خوب
هرگز!
بهاري نيست
زيرا كه حجم خسته‌ي اين خاك خفته را
جز ياد رايشان تو
و انعكاس نازك لحن صداي تو
سيبي به دار
هرگز!
برگي به بار نيست

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

159:

پائیز می‌آید و من در سکوت مهیب این خانه غرقه میشوم .

چند خزان دیگر به آوای خود عارف خواهم شد؟


160:

به عرياني خود كه رسيدم
دانستم عاشقم
اي عشق
نه آ‎نكه بهار
پائيزي !

161:

چه اميد بيهوده ئي
چه سراب زودگذري
چه باد خزاني
كه برگ هاي خونرنگ دلم را
آواره كرد
يادم باشد
به زمستان دل نبندم.....

162:

باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با اون پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی
ور جز اینش جامه ای باید
بافته از شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در اون
پادشاه فصلها٬

پاییز
(م ـ اميد)

163:


پاییز هست هنوز
برگریز شده هست هوای ابری من
روزگار طلایی برگهایم
صدای خش خش مرگ واژهایم را سپری می کند
و چه تماشا دارد فصل فصل این خزان .....

تمان بودنم را فروخته ام
گر چه بازاری نیست
کسی قلب مرده نمی خواهد
کسی از روی شرم هم شده فاتحه روی قبر کسی نمی خواند

164:

پاییزو دوست دارم هنوزچون تو رو یادم میارهحس میکنم پیش منیوقتی که بارون می باره

165:

فصل پاییز فصل شروع عاشقی من توست !

پس به پیشواز عقشت می ایم تا بر دروازه دلم قدم نهی !

روشنک

166:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

167:

پاییز عزیز همچنان بزرگواری و دوست داشتنی ...


گل فرمود مرا نرمی از خار چه می‌جویی

فرمودم که در این سودا هشیار چه می‌جویی

فرمودا که در این سودا دلدار تو کو بنما
فرمودم نشدی بی‌دل دلدار چه می‌جویی

فرمودا هله مستانه بنما ره خمخانه
فرمودم که برو طفلی خمار چه می‌جویی

فرمودا ز چه بی‌هوشی بنمای چه می‌نوشی
فرمودم برو ای مسکین هشدار چه می‌جویی

فرمودا که چه گلزار هست کز وی نرسد بویی
فرمودم اگرت بو نیست گلزار چه می‌جویی

فرمودا که وفاجویان خوابی هست که می‌بینند
فرمودم که خیال خواب بیدار چه می‌جویی

مولانا

168:

نامرد ما بوقيم ديگه.
تنهايي چيزيه كه هميشه با ادما عجين ميشه وقتي هم كه با بهترينها هستي وقتي كه با كسي هستي كه تمام زندگيشو برات ميزاره و هميشه كنارته باز بعضي وقتا يا بيشتر وقتا فكر ميكني تنهايي هميشه تنهايي وجود داره .
امشب به ياد رايشان تو خوابم نمي برد
از سينه درد داغ تو بيرون نمي رود
برات ارزو ميكنم هيچ وقت با از دست دادن عزيزت احساس تنهايي نكني يعني هيچ وقت داغ عزيز نبيني.

169:

دلمو شكستي برو
برو ديگه نه نميخوامت
دلمو شكستي فقط اينه جوابت
به پايه تو نشستم
از عشقت مست مستم
دلمو شكستي و رفتي
ولي دوباره عاشقت هستم

170:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

171:

باید سفر کنم
از خویش
تنها ...
دوباره ...
دیگر شیر این بیشه
آدمخوار نیست ...

172:

تا شمال
بی مرز ترین
بی جغرافیای روحم
دوستت دارم
اما ...
نمی توانم
بغض به گل نشسته ام را
رها نکنم در آب های آزاد جهان
..........
پاییز بی بهانه می گرید ...

173:

ومنم پاييزم
پس بهارم به كدامين سو ره گم كرد
ومنم پاييزم
بشكنيد اين قصر سبز را
فلك را فرياد كنيد

174:

تقديم به بانايشان 25 آذر

باران می بارد و تو...
تو،
تو، تو، تو
تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،
تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، ....

تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، ....


تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو،تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو

تو، تو،
....


نیستی...

175:

اقا صادق قدر اين لحظه ها رو بدون
چون ادم ها فقط اينجور موقع هاست كه مي تونه زيبا احساسشو بيان كنه و
با تمام وجود اين نهال وجودتو ابش بده ومواظبش باش


من نمي دونم ديگه
چرا عاشق نمي شم ديگه
اخه ديوونم من ديگه
ولي رامت نمي شم
دسستو خوندم ديگه
نمي يام رايشان بامت
اون نباشه اينقدر ديگه
نمي يام تو دامت
دل نميدم.........

دل ميبرم.......

ازهمه



176:

كسي بي خبر آمد
مرا دست خودم داد
كسي مثل خودم غم
كسي مثل خودم شاد


كسي مثل پرستو
در انديشه ي پروا ز
كسي بسته ي آ زا د
اسير قفسي باز


كسي خنده ، كسي غم
كسي شادي و ماتم
كسي ساده ،كسي صاف
كسي درهم و بر هم


كسي پر زترانه
كسي مثل خودم لال
كسي سرخ و رسيده
كسي سبز ، كسي كال

كسي مثل بهاري
مرا يك شبه رايشاناند
كمي مرثيه آورد
براي دل من خو اند



من از خواب پريدم
شدم يك غزل زرد
و يك شاعر غمگين
مرا زمزمه مي كرد

177:

خاطره ای به رنگ شب نشسته رو ترانه هام


]یه لحظه خاکستری از اون سفر مونده برام


[]میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته


]حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته [/


شب سفر یه حادثه ست برای تو برای من

یه موقعيت بدون شک واسه دوباره پر زدن

آخر این جاده کجاست عبوره یا رسیدنه
حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه
تو این غریبی مدام حرفاتو باور میکنم
تو دست بارونی عشق خستگیمو در می کنم
خاطره ای به رنگ شب نشسته رو ترانه هام
یه لحظه خاکستری ازون سفر مونده برام

178:

فرمودم: بهار
- خنده زد و فرمود : ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
فرمودم: پرنده
- فرمود: اینجا پرنده نیست.
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست...
فرمودم:
- درون چشم تو دیگر...؟
فرمود:
دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.
اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست...سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

اینک پاییز هست.....

179:

روزهاي خوب پاييز
شنهای داغ تو ساحل
طنین بادای دریا
پر اون مرغ مهاجر
تو رو یاد من می یاره
که یه روز همین جا تنها
رو نیمکت نشسته بودیم
خوش بودیم با خواب و رویا
تو دیار آرزوها
آرزو کردیم همیشه
زندگی این جور بمونه
عشق اون قلبای آبی
تا ابد نیلی بمونه
یادته تو دشت گندم
ما با هم آواز می خوندیم
دست تو دست، شونه به شونه
شعر عاشقونه خوندیم ؟
یادته بارون می یومد
رو لبای آشنامون
صدای شرشر بارون
می پیچید تو ناودونامون
یادته آشتی می دادیم
غنچه سبز گلا رو
با پوشش مخمل عشق
اون صدای بی صدا رو
یادته برنامه می ذاشتیم
تو نسیم شالیزارا
که با هم بهار بچینیم
واسه سبزی چنارا
یادته خورشید خونه
واسمون لالایی می خوند
شعر خوب قاصدکها ،
صدای ناله ابرا ،
اما انگار زود گذشته
اون روزای خوب پاییز
دیگه تکرارم نمی شه
بوسه و شکوه گلریز
می دونستی عاشقا هم
با سحر بیدار نمی شن؟
چون که اون خورشید خونه
لالایی نداشت بخونه


180:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

181:

پائيزم..

انگار که خزان رفتنت مرا پیر کرده ..

و احساس یکصد ساله ای از بغض در گلویم می کنم



چندی پیش که با دوستی می فرمودم..

از وقتی که این SMS ها و ایمیل ها آمده دیگر دیگر کسی قاصدک ها را حتی نگاه هم نمی کند..

ولی انگار از بین این همه لاابالی یکی پیدا شد که نامه ای از من را به دست تو برساند تا به خوابم بیایی



انگار به گوش ت رسانده بود، از احوال و وضع ِ بی قرارم


تا برایم نامه ای بنویسی،


که حالت خوب هست و جویای حال من شوی.......


پرسیدم از تو بودی به یادم؟ روزی که با ما نبودی


خندیده فرمودی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی.





از تو که پنهان نیست ...

خوب می دانی برای پیدا کردنت شب ها تا سحر به جست و جوی ردی هستم تا این دیار را به بوی تو ردی بیابم..

اما در آخر زبانم بند می آید و گریه ام می گیرد و در آخر خود را گم شده میابم.

182:

پاییز


سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)


فرمودند پاييز در راه هست
پرسيدم: مگر تا به حال چه بوده؟
...
من همه چيز را
بين اندوه سالهای پيش رها کرده ام.
و روی طاقچه دنبال قاب عکسم هستم
چقدر اين چشمها که روی صورتم نشسته
غريبه اند.



اضطرابت را مي فهمم
مسافر بي گناه خانهء من آرام باش
تمام اون دردها از اون من هست.

183:

دلم تنگ هست ،
دلم تنگ هست،
دلم اندازه حجم قفس تنگ هست ،
سکوت از کوچه لبریز هست،
صدایم خیس و بارانی هست،
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی هست

184:

غروب پاییزه دلم غم انگیزه
چرخ فلک نم نم اشکاشو می ریزه

185:

فرمودی كه به احترام دل باران باش، باران شدم و به روی گل باریدم فرمودی كه ببوس روی نیلوفر را، از عشق تو گونه های او بوسیدم فرمودی كه برای باغ دل پیچك باش ، بر یاسمن نگاه تو پیچیدم فرمودی كه بیا و از وفایت بگذر ، از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم فرمودم كه بهانه ات برایم كافیست، معنای لطیف عشق را فهمیدم.

186:

من عاشق پاییزم

187:

دوستدار پاییزم شاید بهتر هست بگویم دوستدار پاییز بودم .نیازی به فرمودن نیست چرا که خود اهل پاییزی و می دانی چه می خواهم بگویم.
پاییز امسال جور دیگر بود.

سرد و غم انگیز
!
در پاییز آمدی تا تنهایی مان را در فصلی زرد قسمت کنیم چرا در پاییز رفتی؟
نمی دانم! شاید اونقدر بزرگ شده ایم که دیگر تنها نیستیم.

تنهایی زیباست خواهی فرمود.
سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

188:

درخت که باشی می‌فهمی عاشق، چیزی جز همین پاییز نیست...

189:

لحظه های زندگیمون
روز اولش بهاری
خوشی و قایق سواری
یه دفعه می رسه پاییز لحظه های بی قراری
.....
خش خش برگای زردو نسیم چلچله بارون
رفتن برگهای سبز و دیدن جنگل عریون
..............
تو که نیستی تو وجودم تا ببینی اظطرابم
تا ببینی پر گریه پر تشوش پر درد خاطراتم
..........
بازم اومدن رسیدن
از ره دور شمالی
لشکر بادهای سرد ش ..رسیده فصل تولد
شده ام حالی به حالی
....
وقتی می رسم به پاییز میشم آواره دنیا
میرسم یه جای ساکت
که تو اغوش بوسه می دن سروای عاشق و زیبا
..............
وای که چه حالی داره بشی آواره راهش
بزنی بزیر آواز
اینه موسیقی زیبا
ریزش و خش خش برگا
.............
با توام عاشق زیبا
کاری با کارم نداری؟
شدی یک ابر بهاری
رفتی آسمون هفتم
می خوای بر سرم بباری؟
..
میخوای باز بشه زمستون
می خوای باز تموم بشه عشق؟
می خوای باز راه رو ببندی با تگرگ و برف و بارون

گر چه فصل عشق کوتاست
ولی هر چی هست زیباست
...

190:

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از اون
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


191:

اونجا با هرکه زیستم کشت مرا
هر هم خونی به خونی آغشت مرا
صدها دستی که دوست می خواندمشان
صدها خنجر شکست در پشت مرا
اینجا که کسی به من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوان فراوان اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

192:

وقتی برگهای یایزیه رو زیر یات له می کنی یادت باشه
یه روزی بهت نفس می دادن

193:

آخرهاي فصل پاييز یه درخت پير و تنها
تنها برگي رايشان شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ فرمود کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره
با خداراز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره
با دلي خرد و شکسته فرمود نذارازاون جدا شم
اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جا باشم
برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي فرمود
غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد باخنده اي فرمود آخه اينحرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين بايه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد
بارون فرمود با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه ديگه از درختو بيشه
ولي بارونم مثل باد تايشان اين بازي شکست خورد!
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود
هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود




هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود...




سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

194:

پاييزه و
حالا اين گوشه دنيا من يه برگ خشك و زردم
كاش زير پاي يه عابر له بشم تموم شه دردم

195:

كوچ غمناك پرستوهاي شاد
در غروب پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغ ها رو داد
پاييز اومد اينور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
كسي از گلها نمي گيره سراغ

196:

يک لحظه ز هم جدا نبوديم با درد وغم آ شنا نبود يم
قسمت رو ببين جدايمون کرد با درد و غم آشنايمون کرد
قسمت رو ببين قسمت رو ببين فسمت رو ببين قسمت رو ببين
يکی بازيچه مثل من تو دست سرنوشته
يکی هميشه زندگی براش مثل بهشته
يکی پشت در خونش خوشی در انتظاره
يکی شب و روز خدا براش فرقی نداره
بی تو موندن توی خونه جای من نيست
آخه پاره تن نيست
جای خاليت و ديدن توی خونه
چه کنم کار من نيست
يک لحظه ز هم جدا نبوديم با درد وغم آشنا نبوديم
قسمت رو ببين جدايمون کرد با درد و غم آشنايمون کرد
قسمت رو ببين قسمت رو ببين قسمت روببين قسمت رو ببين قسمت رو ببين

197:

دستت درد نکنه.

اومدم یه چرخی بزنم .

چشمم به این ترانه معروف شاهرخ افتاد

بیا در سوگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه

من و تو زاده فصل خزانیم
تو تن پرورده دامان گریه

................................

چه دنیای غریبیه؟؟؟؟

198:

تو بازار مكاره؛ كه سقف آبي داره
هر كي تو جنب وجوشه؛ آرزو مي فروشه
واي همه خريدار؛ چه قده شلوغه بازار
هر چيزي رو اوردن؛ يا دير يا زودي بردن

دل ديوونه رو اما نبردن؛ اگه بردن دوباره پس اوردن
دل ديوونه شيداي رونده؛ رو دست صاحب بيچاره مونده

حالا نشسته صاحب دل؛ بازار رو كرده منزل
تو هاي وهايشان بازار؛ تو قيل وقال بسيار
چشمش به دلبرونه؛ به سايشان اين و اونه
مال ومنال و بردن؛ خواب و خيال و بردن

دل ديوونه رو اما نبردن؛ اگه بردن دوباره پس اوردن
دل ديوونه شيداي رونده؛ رو دست صاحب بيچاره مونده

ببين چه شرو شوره؛ هر گوشه ايش يه جوره
با اينكه داغه بازار؛ دل مونده بي خريدار
تا كار دنيا اينه؛ بخواي نخواي همينه
گنج طلا رو بردن؛ شور و نوا رو بردن

دل ديوونه رو اما نبردن؛ اگه بردن دوباره پس اوردن
دل ديوونه شيداي رونده؛ رو دست صاحب بيچاره مونده

تو بازار مكاره؛ كه سقف آبي داره
هر كي تو جنب وجوشه؛ آرزو مي فروشه
واي همه خريدار؛ چه قده شلوغه بازار
هر چيزي رو اوردن؛ يا دير يا زودي بردن

دل ديوونه رو اما نبردن؛ اگه بردن دوباره پس اوردن
دل ديوونه شيداي رونده؛ رو دست صاحب بيچاره مونده

ببين چه شرو شوره؛ هر گوشه ايش يه جوره
با اينكه داغه بازار؛ دل مونده بي خريدار
تا كار دنيا اينه؛ بخواي نخواي همينه
گنج طلا رو بردن؛ شور و نوا رو بردن

دل ديوونه رو اما نبردن؛ اگه بردن دوباره پس اوردن
دل ديوونه شيداي رونده؛ رو دست صاحب بيچاره مونده

199:

رسم اين شهر عجيب هست بيا برگرديم


فصد اين قوم فريب هست بيا برگرديم


انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم


خنده اش سردو غريب هست بيا برگرديم


عشق بازيچه شهر هست ولي در ده ها


دختر عشق نجيب هست بيا برگرديم


چه حسابي هست در اين شهر که در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب هست بيا برگرديم

200:

سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره
بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو مهربوني بذاري به رايشان شونم
تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي
مي دوني كه دست من نيست بازياي سرنوشته
رو قشنگا خط كشيده زشتا رو برام نوشته
باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
من هنوز چيزي نفرمودم كه تو طاقتت تموم شد
باقيش و بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بكنم تو تو چشام عشق رو ببيني
يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم
از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم
يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو فرمودم و دلت از قصه ي من با خبر شد
اولش فرمودم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم كه عشقه آخه اندازش زياده
تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه
بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه
هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من
مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اين رو نوشته
اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم
ساحلش تايشاني و موجاش خنجراي حرف امت
آخ چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه
تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س
تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن

201:

تو در چشم من همچو موجیخروشنده و سرکش و نا شکیباکه هر لحظه ات می کشاند بسویینسیم هزار آرزوی فریباتو موجیتو موجی و دریای حسرت مکانتپریشان رنگین افقهای فردانگاه آلوده دیدگانتتو دائم بخود در ستیزیتو هرگز نداری سکونیتو دائم ز خود میگریزیتو اون ابر آشفته نیلگونیچه می شد خدا یا ...
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خودترا می ربودم ...

ترا می ربودم



202:

از چهره طبیعت افسون کار
بر بسته ام دو چِِشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب الودم
این جلوه های حسرت و ماتم را


پاییز ای مسافر خاک الوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من اغوشت؟


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد ازارم
ان ارزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم


پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

203:

ازدست غمت خيمه به ميخانه زدم.باياد لبت بوسه به پيمانه زدم.درساغرمي جلوه چشمان تو ديدم.ديوانه شدم نعره مستانه زدم

204:

تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

205:

از عمر همیشه حاصلم پاییز هست
انگار که در آب و گلم پاییز هست
در فصل غریبه ها مرا دفن نکن
تاریخ تولد دلم پاییز هست !

206:

سرم پایین بود
در سر فکری عمیق داشتم

آرام آرام قدم میزدم
کوچه ای خلوت در پیش رو دارشتم
فقط صدای پاشنه ی کفش چرمی ام را میشنیدم
که سنگین به آسفالت سرد کوچه کوبیده میشد
اطرافم را درختهای چنار سر بلند محاصره کرده اند
ناگهان صدایی این سکوت بین من و کوچه را میشکند
صدای خرد شدن یک برگ چنار زرد شده
که پاشنه ی کفشم اونرا خرد کرد
باد سردی وزید عطری را در فضا پراکند
صدای باد و صدای خرد شدن برگها
یک سمفونی زیبا را بوجود آورده بود

نفسی عمیق کشیدم
هنوز صدای خرد شدن اون برگ در گوشم بود
این صدای چیست؟

آری این صدای پاییز هست
پاییز در راه هست
اما چرا خزان را اینقدر زود حس کردم
شاید میداند من هر سال سه فصل را پشت سر میگزارم تا او را ملاقات کنم

آری مژده پاییز پادشاه فصلها در راه هست
صدایش را شنیدم

207:

بی تو حتا بهار زیبا نیست
جا ری آبشار زیبا نیست

بی تو هنگا مه تبسم صبح
نغمه ی جویبار زیبا نیست

بی تو درخلوت شبی آرام
رقص آهنگ تار زیبا نیست

بی تو ازشاخسار احساسم
کوچ یکدسته سار زیبا نیست

با تو پا ییز پر شکوه ترین!
بی تو اما بهار زیبا نیست...

208:

اینجا جاییه برای همه ی دوستداران پادشاه فصلها پاییز
چیز دیگه ای نمونده تا ملاقاتش کنیم

209:

یک عشق ..یک طلوع..یک مرد مثل مرد
یک عشق یک غروب یک مرد اوج درد
یک عشق یک سفر یک کوچ بی خبر
یک بغض بی صدا..صد درد پشت درد

آوار می شوم بر دوش زخمی ام
مهمان گریه ام در این هوای سرد

رفتی به یاد تو پاییز می شوم
همسایه با کلاغ ...با بر گهای زرد...

رفتی ولی بپرس اون کوچ تلخ تو
با جان خسته ام با روح من چه کرد

رفتی ولی هنوز چشمم به راه توست
چشمش به راه توست این مرد کوچه گرد

با چشمهای خیس در جاده های شهر
صد غصه یک غروب ...یک مرد اوج درد....


210:

سفري غريب داشتم تايشان چشماي قشنگت،سفري که بر نگشتم غرق شدم تايشان نگاهت، دل ساده ي ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل يه سايه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو ميديدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه مي چشيدم

211:

مرسی
من عاشق این آهنگ هاتفم....واقعا ذوق کردم !!!

پاییز بهترین وقت باری شمال رفتنه و آرام کردن اعصاب...

212:

مینا جان واقعا ممنونم
اشکمو در آوردی خیلی قشنگ بود
قربون دستت
بازم از این کارا بکن

213:

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز.

غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد هست و با دل کار دارد.

شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست.

افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته،جامش شکسته.

گل و گلزار را چین بر جبین هست
نگاه گل نگاه واپسین هست.

پرستو های وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال.

نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی.

فلق ها خندهء بر لب فسرده
شفق ها عقدهء در هم فشرده.

کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزارها تاراج،تاراج.

درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده.

خورد گل سیلی از باد غضبناک
به هر سیلی گلی افتاده بر خاک.

چمن را لرزه ها در تار و پود هست
رخ مریم ز سیلی ها کبود هست.

گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده.

نشان مرگ در گرد و غبار هست
حدیث غم نوای آبشار هست.
..................................................

....
فریدون مشیری

214:

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟
مهر، هرگز این چنین غمیگن نیافت
باغ،هرگز این چنین تنها نبود.



تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد،خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده،آینه تان.



رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری،شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود.


این وقت_حال شما،حال من هست.
ای همه گل های از سرما کبود!

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصهء مهتاب را
این وقت_دور از ملامت های ماه_
چشم می بندم که جویم خواب را!

روزگاری، یک تبسم،یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این وقت، بر هر که دل بستم، دریغ
آتش آغوش او خاموش بود.



روزگاری، هستیم را می نواخت
آفتاب عشق شور انگیز من،
این وقت، خاموش و خالی مانده هست
سینهء از آرزو لبریز من.

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست،
خنده ام را اشک غم از لب ربود،
زندگی در لای رگ هایم فسرد،
ای همه گل های از سرما کبود...!

فریدون مشیری

215:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با اون پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرايشاند ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رايشانش برگ لبخندي نمي رايشاند
باغ بي برگي كه مي گايشاند كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گايشاند
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در اون
پادشاه فصلها ، پاييز

216:

روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست

روز خاکستري سرد سفر يادت نيست
*****
ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

*****
تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده هست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

*****
يادم هست يادت نيست !
*****
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست ؟

*****
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگايشاني که خبر يادت نيست

*****
يادم هست يادت نيست !
*****
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماند
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟

*****
تو که خودسوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست

*****
تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل
اون چنان غرق غروبي که سحر يادت نيست



217:

چلچراغ سقف دلم شکسته هست
و دیگر بوی اقاقیا مستم نمی کند
خسته تر از همیشه
بی ادعاتر از هر وقت
وبا صدایی لرزان
زمزمه ی رویای پاییز را سر می دهم
شب از من خالی هست
وبیدار مانده ام
تا شاید انتظار امید را زنده نگاه دارد
شبهای من از تو وتصویر پروانه ها خالی هست
از بودن وماندن خسته ام
و برای بازگشتن توانی نیست!
دیگر باران بوی دیوارها ی کاهگلی را به مشامم نمی رساند
باران رویای پاییز!
دیر هست برای بازگشتن
برای بوییدن اقاقیا
برای خندیدن و به یاد آوردن خاطرات اون شب پاییزی...
اینک انتظار فرسایش زندگی هست
و تو تنها کسی هستی که می توانی روز را در من برویانی!

218:

آماده باشيد ، پاييز نزديك هست !

پيش پيش تبريك مي گم ...


219:

وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران قشنگترين صداي پائيز هست، ديگر چه فرقي ميکند که برگ سبز کدام درخت بودي.

220:

فصلي كه خيلي دوسش دارم نزديكه
پاييز زيبا

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

221:

وای من عاشقه فصله پائیزمممممممممممممم

222:

اي بابا اگه پاييز پادشاه فصلها بود كه خدا بهشتش رو پاييزي ایجاد ميكرد آخه كي اينهمه سرسبزي و طراوت بهشتي بهار و تابستون رو ميذاره بره تايشان پاييز و دلتنگي و دلمردگي هاش؟!

پاييز فصل مرگ طبيعته.


223:

اصلا هم اینطور نیس پادشاه فصلها پائیزه از تابستون بدم میاد

224:

شروع پاییز مبارک

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد ازارم
ان ارزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

225:

بابا هنوز نيومده واسه اين فصل افسردگي طبل ورود نزنين!!!

226:

این پائیزاینهمه طرفدار داشت و ما نمیدونستیم بابا منم تبریک میگم ایول پائیز داره میرسهقدمش رو تخمه چشم

227:

عه همشم این رایانه مثله قاشق میپره وسطه حرفای من

228:



نظرمو فرمودم فقط! و از اونجا كه شما سپس من پست دادي بنابراين شما بودي كه مثل نخود پلاسيده پريدي وسط بحث.

229:

اقا جون من بازم تبریک میگممممممممممممممم

230:

نخیر تو پریدی وسط بهت یاد ندادم وقتی یه بزرگتر داره از خدش حرف در ور میکنه عینهو قاشق نشسته نپری وسط ؟؟عه من چیکار کنم از دسته تو اخه ها؟؟؟/

231:

به اعصابت مسلسل باش اعصابتو سر مسائل بيهوده هش نكن.


232:

تبریک تبریک هزاران تبریک بمناسبت فرارسیدن پادشاه فصلها پائیز خوشکله قدمش رو تخمه چش

233:

دعه بیا باز پرید وسط حرفای من!!بابا تو هم حرفای منو هش نکن دیگه !!ای بابا!!
هش

234:

چی رو تبریک میگی بد بختی باز شدن مدرسه هارو.......

235:

همينو بگو!
نميدونم اينا از چي اين فصل لگد كردن برگهاي مرده و تماشاي درختان خشكيده خوششون مياد!

236:

داره پاييز ميشه!فصل هزار رنگ....فصل نم نم بارون با بايشان خوش كاه گل خيس خورده!غروب هاي زيبا!و آرامش بي انتها.....!

237:

بیچاره پائیز چیکار کنه شما ها هنوز نی نی محصلین

238:

خیلی بدی من نی نی نیستم خدا بخواد امسال شرش کنده میشه

239:

بی انصافی نکن فصلش که قشنگه مخوصا جاده چالوس ولی بدون درس و مشق و دفتر و کتاب

240:

من که میگم بازم تجدیدی میاری همون نی نی ه میمونی

241:

نه خدايي همون جاده ش هم موقع سرسبزي و طراوتش قشنگتره يا موقع زردي و خشكيدنش؟!؟!!

242:

مگه شماها چند سالتونه؟

243:

تو رو خدا اگه چالوسو تو پاییز ندیدی نظر نده

244:

واسه چی میپرسی

مگه شماها چند سالتونه؟

245:

هر دو ولی من پاییزه شو بیشتر دوست دارم

246:

اخه اینا مهر میخوان برن مدرسههههههههههههههههه........

..........


247:

به همه فرمودم به تو هم میگم تا حا لاش که تجدیدی نیاوردم از این به بعدم نمیارم اینو مطمن باش

248:

پائیزو عشق هستتتتتتتتتتتتتتتتت

249:

اصلا هر جور راحتين!

هر كس يه سليقه اي داره ديگه.


250:

اخه ناراحت نشو خوب تو چه فصلی رو دوست داری

251:

ای چاخان صد دفه فرمودم کم چاخان پاخان کن پارسال عمم بود 10 تا تجدیدی اورد؟

252:

اره خوب

253:

من بگم؟رایانه تابستون دوس داره ویش

254:

نه یکی نه دو تا اونم 10تا بی خیال بابا اگه یدونه تجدید بیارم کارم زاره دیگه چه برسه به 10تا

255:

ايشانش و ......!!!!

تابستون!

256:

خانه خراب تو شدم
به سايشان من روونه شو
سجده عشقت ميزنم
منجي جاودانه شو
اي کوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم
اي لحظه ساز عاشقي
عاشق با تو بودنم

257:

ایش و....
پائیز

258:

تو باز خالی بستی دختر؟

259:

من که دوس دارم پاییز ها برم شمال که بارون میاد منم همش بخابم...چه حالی میده

260:

وای تابستون چه ..........

سلیقه

261:

همینه دیگه این پسر خیلی بد سلیقس اه اه اهتابستون اه به ولاهه ادم حالش بد میشه وقتی اسمشو میشنفه

262:

اگه میخوای بخوابی اصلا لازم نکرده بری بگیر تو خونتون بخواب پاییزو هدر نده

263:

چیه تیتی از یاییز بدت میاد ؟

264:

نه به جون بقل دستیم

265:

اي بابا خب خجالت كشيدن نداره بنايشانس ديگه: چه سگ سليقه!

266:

اگه یه بار تو شمال به جای این ور اون ور رفتن سپس ظهراشو بخوابی میفهمی من چی میگم

267:

به تو چه عشقمه برم مدرسه

268:

بیا 2 ساعته من اینجا دارم سنگه این پائیزو به سینه میزنم این حالا میگه از پائیز بدت میاد؟
بابا پائیز وعشق هست مگه میشه تیتی از پائیز بدش بیاد؟عمرااااااااااااااااا ااااااااا
پائیز سلطونه فصلهاست پسر مگه میشه ادم بدش بیاد

269:

به جونه خودت عه پررووووووووووووووو:confused :
اصلا حالا که اینطور شد ایشالله 10 تا میاری من دلم خنک میشه

270:

مدرسه مدرسه مدرسهههههههههههههههههههها

271:

نه به خدا منظورم این نبود نمیخواستم به سلیقت توهین کنم اون جای خالی هم بد بود نه سگ

272:

اي بابا يه غلطي كرديم با اين تيتي هم پست شديم.


273:

وای وای وای باز اتیشی شد

274:


275:

فرمودم شاید بدت میاد
منم از پاییز خیلی خیلی خوشم میاد

276:

بيخي!
تقصير منه كه اومدم بين پاييزچي ها!!

277:

شما ببخش میخواست بگه رایان اشتباهی از دهنش پرید این دفعه رو عفو کن

278:

رایان دوست نداری پاییزو؟

279:

حالا که این جور شد ایشالا 11 تا بیاری گیسو

280:

چی چی شد
لازم نکرده بببخشه

281:

اره دقیقا زدی به هدف بدو بچه ی خوب دیگه این ورا پیدات نشه ها وگرنه دعوت نامه میدم با ولیت بیای

282:

منو بگو دارم از کی طرفداری میکنم خیله خوب حالا خودت برو طلب امرزش بخواه

283:

اهان از کی از تیتی
اگه از من طرفداری کردی مرسی

284:

حالم ازش به هم ميخوره.
(بابا نذارين آدم اينطوري نظر واقعيشو بگه دعوا ميشه!)

285:

همتون بشینید تا من تجدید بیارم عیبی نداره با خیالش خوش باشید حالا که خوشید دلم نمیخواد خوشیتونو بگیرم خوش باشید فرزندان من...........


286:

قابلی نداشت

287:


288:

اخه رایان دلم سوخت خوب باشه حالا به خاطر تو من فداکاری میکنم از این به بعد یه نخود تابستونو دوست دارم {سه ماه تعطیلیرو عشق هست} اخه میبینی من چقدر فداکارم

289:

لازم نکرده کسی واسه فداکاری کنه
فقط پائیزززززززززززززززززز

290:

ميبخشيدا نميخوام دلتون بسوزه!!

شما متولد كدوم ماهي اينطوري اي؟

291:

میبینی رایان من همه ی سعیمو کردم تینا اجازه نمیده دیگه رو حرف اونم که نمیشه حرف زد تو بگو میشه؟

292:

ولی خداییش پاییز جو بدی داره ادم دلهوره میگیره

293:

ای قربونه ادمه چیز فهممممممممممممم
گیسیلی دارمتایول بابا

294:

چی چی فرمودی ؟تکرار کن بینم؟

295:

شهریور میبینی چقدر ماهم نفرموده صداتو شنیدم راستی تولدم یادت نره 19 شهریوره

296:

ولی خداییش پاییز جو بدی داره ادم دلوره میگیره

297:

قربونت............


298:


299:

مگه ميشه يادم بره!

كادو چي دوست داري واست بخرم!

300:

چی؟؟؟؟من گوشام سنگینه بلنتر


نوشته اصلي بوسيله gisoo joon نمايش نوشته ها
قربونت............
الهی الهی الهی

301:

تو چرا باز اینجوری شدی پسرررررررر؟حالت خوبه؟

302:

چی شد یهو نظرت عوض شد کار نویده اره راستشو بگو وگرنه .................

303:

همین که فرمودم

304:

نه بابا..........گیس بلند

305:

نه احتمالا خوابش میاد

306:

داشتم به حرفهای رایان و گیسو تعجب میکردم

307:

اینو میزارم به سلیقه ی خودت فقط سلیقت عین این قضیه تابستونه نشه ها.......


308:

نه بابا گیسیلی این تا مارو لالا نده نمیره لالابچم تعجب کرده از حرفاتون حالا کجاش تعجب اور بود؟بگو تا ما هم تعجب کنیم

309:

گجای حرفامون متعجب نماينده بود پسر تو که خودت اخر تعجبی یه دیقه میگی پاییز یه دیقه میگی گلریز

310:

نه، هم پست بودن با تو سليقه آدما رو هم خوب ميكنه!


:دي!

311:

حیف که کارت ندارم وگرنه تا خود صبح میشستم ببینم اون میره لالا یا من

312:

خوب برو لالا
نیازی نیست من بگم

313:

نیازی نداره من بگم

314:

تو هم بری لالا خودم بیدار میمونم تا صب کیشیک میدم تا اخرش اون لالا کنه

315:

مرسی میدونی اولین باره باهات هم پست شدم قبلا دلم میخواست ولی نمیشد.......


316:

تو که هیچ نیازی نیس بگی پس تو چی میخای بگی ااااا؟

317:

به به مبارکهههههههههههههههههههه ههه عروسیه من شوم میخام

318:

خیله خوب اصلا نگو ماهم میمونیم تو خماریش

319:

این چه حرفیه تو حالت خوش نیستا با این حالت میخوای تا صبح بیدار باشی؟

320:

هیچی ایشون نظاره گرن

321:

به جونه همون چیزه...من حالم خوبه خوبه

322:

به تو ربطی نداره

323:


منم بسي خوشوقت شدم از هم پستي شما!

بيشتر بياييد هم ميهن از حضورتون هستفاده كنيم.


324:

با ابجی من درست صحبت کنا فک کنم من برم بخوابم برم؟

325:

دعه بیا باز رفت همون سره جای اول پسر فرمودم که به من ربط داره خوبشم داره اصلا وظیفمهیه باره دیگه نشنفما

326:

گيسو جان اونور به اين نتيجه رسيديم كه اينا رو يكم زود از كلوب ديوونه ها آزاد كردن!

327:

بابا ایندفه رو دیگه خیلی مبارکه اقادومادم بله فرمودن بابا بزن قدش

328:

بابا عروس گیسیلی بابا برم تورو چقده هوامونو داری

329:

من که هر روز میا ولی فعلا میرم بای

330:

بای بای این دفعه جدی

331:

ترسیدم وا

332:

فعلا تورو اوستی علی از بس از دستت زله شده بود فرستاد اینجا کمی از دستت راحت شه

333:

موافقم نیمه شب خوش

334:

همون بهتر
گیسلیلی بابای

335:

اهان
نگو هی میگی من میترسم نمیتونم بخوابم

336:

بابا تاپیکرو ضایع نکن همون پائیزرو عشق هست سلطون فصلها همون پائیز

337:

هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست · هر چی فکر کنی این تو هست · عاشقانه هایی که من دوست دارم · عشق غوغای عشق در دفتر عشق.

لوگو.

پائیز برگ ریزان.


338:

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

339:

دلم واسه یه شب پاییزی تنگ شده

340:

واسه بارون پائیز واسه برگای خشکش واسه هوای گرفتش وای چقده فاز داره این پائیز

341:

اونجا
درختی دارم برگریز
کز شبان
ستاره ها را می گرید و
ازروزان
خورشید را

همیشه در پاییز
درختی دارم.


342:

چکه
چکه
ابری از برگ
می بارد
تا کی درخت
دل سَبُک کُنَد
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان

343:

مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم می چرخانَد
کولی وار
دور زمین می گردانَد
با حنجره ای که
شبانه ترین شبها را می خوانَد



در این پاییز
ای دل
از برگباری موحش در باد مهراس
این که
پاییز، پاییز هست
برگ، برگ و
باد،باد
این که
پاییز ، همان مرگ هست
برگ ، تویی و
باد ، عا بری همیشه هست –
نه ، مهراس و
وقتی که برگباری موحش
بر شانه هایت می بارد
بگذ ر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز

344:

هنگامی که تصمیمات بزرگ زندگی مان گرفته می شود، صدای شیپوری به گوش نمی رسد.

سرنوشت در سکوت رقم می خورد...

345:


بارونه، آسمون باز گریونه
این دنیا، دیگه واسه من زندونه...

346:

پاییز
ای فصل برگ ریز
ای انکه بر جنازه گلهای باغ ما
جز گریه هیچ کار دیگر نمیکنی!
با انکه غیر مرگ....
که سرنوشت مشترک برگهاست!
بر ساکنان باغ مقرر نمیکنی
گویم اگر که دوست ترت دارم از بهار
باور نمیکنی.....!

347:

پاییز فصل خزان فصل زرد خوب دوسش دارم.

348:

چه حس زیباییست
پاییز هنگام
قدم زدن در پس کوچه ها و شنیدن صدای خس خس برگها زیر پا
و یادآوری خاطراتی که دل را نوازش میدهد

349:

زرد هست که لبریز حقاقیق شده هست
تلخ هست که با مرگ موافق شده هست
عاشق نشدی و گرنه میفهمیدی.....
پاییز بهاریست که عاشق شده هست!

350:

بارش اولین باران پاییز رو تبریک میگم
زیبا بود و لذت بخش!

351:

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته
میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون
نیایی با خاطرات سر میزارم به بیابون

352:

فریدون مشیری
مریم حید زاده
و من
هر سه معتقدیم که پاییز پادشاه فصلهاست
اگر برگی نریزد در بهار برگی نمی روید
پاییز فصل عاشقی

353:

زرد هست که لبریز حقایق شده هست
تلخ هست که با درد موافق شده هست
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری هست که عاشق شده هست.

سه برگ به زمين رسيد .. <br><br>. <br><br>.. <br><br>پاييز شد.! (فصل عاشقی)

354:

پاييز قشنگ ………….

در اين شهر غريب در اين هياهو و همهمه گم مي كنم تو را در غربت شبهاي دلتنگي

پاييز آمده فصلي كه غريبه نيست دلم با غروبهاي پر از غمش

ديدن برگهاي سبز ديروز كه امروز از شاخه جدا شده به زير پاي رهگذران خاطره مي گايشاند از فصل رايشانش جوانه ها برگهاي زرد و نارنجي جدا مانده از آغوش درخت

مرا به دنياي تماشا و غرق شدن در لحظه هايي كه بي صدا و خاموش فرش پاي عابران و قشنگترين شعر تنهايي من مي شوند

زمين تشنه ي باريدن و من دلتنگ باران

آسمان ابري كه بغض فرو خورده اش مي شكند و دلتنگي ها را بيرون مي ريزد و آرام مي گيرد

اما باد پاييزي سيلي مي زند چهره ي گل را

دريغ كه باغبان هرگز نفهميد تند باد ايشانرانگر چه كرد با طراوت گل

كاش باران ببارد

شايد مرهمي بر زخم درخت و گل باشد

درخت بي برگ و بار ، گل ديگر تاب سيلي باد پاييزي را ندارد

دلم براي باران تنگ شده ، كاش ببارد باران اونقدر كه خاموش كند درون سينه ام آتش زير خاكستر

در هياهايشان زندگي به دور دستها مي نگرم به طلوع كه آغاز مي شود به غروب كه به رنگ پايان هست

تو را گم مي كنم در شبهاي دلتنگي كه آسمان ابري و دلگير هست و هواي گريه دارد

كاش ببارد باران شايد خاموش كند درون سينه ام آتش زير خاكستر


355:

فقط صدای خش خش برگهای پاییز قشنگه ولی فصل دلگیریه! حیف بهاربا اون همه طراوت و زیبایی نسیت !

356:

پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده وخشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی وملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت
...
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت
افسون کار


فروغ فرخزاد

357:

نام تو
بر تمام برگهاي پائيزي
نامي را حك مي كنم
كه دلم اون را براي خود
با هزران عاشقانه
معنا مي كند

نامي گه خوب مي شناسمش
وبراي صدا كردنش
تمام سلولهاي خسته تنم
و وجد مي آيد
من اين روز ها نام تو را
بر تمام برگهاي زرد نارنجي
حك مي كنم
وحتي براي اونكه كسي اين برگها را
كه بنام تو متبرك شده هست
زير پا له نكند
تمامش را به دخت مي دوزم
نتم تو را بر برگهاي رنگين مينگارم
چرا كه همه خود هميشه مانند
برگهاي پائيزي رنگ وار نگنند
و تو در همه فصلها ي سال با من يك رنگي...

358:

ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی
بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی

359:

سلام گلای مهربون ؛
این روزا منو یادتون نره دعا کنین !؟

" دوباره پاييز شده اما با يه فرق كه فصل قشنگه تو خدايا با ماه مهربونيت يكي شده "

دوباره پاييز شد ...

و چه ناگهان تمام شد اون همه خيال هاي عاشقانه

و كسي صداي شكستن قافيه هاي نقره ايم را نشنيد ...

و مهتابي كه در گذر از ثانيه ها دوباره به پاييز رسيد ...

و در بي خيالي ترين روزهاي پاييزي

حتي خورشيد بي رمق را هم ياد نكرد ...

و ندانست !

و ندانست كه ابر هم او را رحم نخواهد كرد ..

اونگاه من ماندم و دلي كه از چيزي ساختمش

كه خودم هم ندانستم چيست !

در جاده اي پا گذاشتم كه نمي دانم كدامين سو مي رود ...

اما در جاده هم كسي مرا نخواند ...

فقط شنيدم كسي فرمود جاده به ان سايشان بي سايشان بيشه هاي رايشانا مي رود

و من چه عاشقانه باور كردم ...

و در آخر پشت تلخ ترين نگاهي كه ديده اي تمام شدم

اشك شدم و چكيدم بر گونه اي كه روزي

نقره اي ترين بوسه ها را كشف كرده بود ...


دست هايم خيلي وقت هست كه رو به سايشان تو دراز هست

و هميشه خالي مانده ...



همه جا شب هست ، هميشه شب بود ،

تاريكي هرگز سايه اش را از سر تنهايي هايم كم نكرد ...

اما انگار اين روزها از هفتمين طبقه ي آسمان آمده اي پايين

جايي نزديك زمين كوچك ، دستهايم را دراز مي كنم سايشان تو

شايد رحمتت را باريدي و دست هاي كوچك و ناتوانم را خالي نگذاشتي ...


سال هاست كه دستهايم از آسمانت خالي برگشته به اين دنياي خاكي ...


خداوندا ديگر كجاي قصه را به انتظار پاياني باشكوه بنشينم ؟

مگر نه اينكه ما به رغم تمام نداشته هايمان ، همه چي را از تو طلب مي كنيم ؟

پس چرا به تمناي صادقانه و دردآلود و پر از گناهم ارزشي نمي نهي ؟

...

360:

هیچ گاه به غلط نگوکه پاییز عریانی طراوت هست! بستربهاراست این شهنشاه الوان در گذر وقت.

اینان...
این برگها...
این رنگها...
این بسترها...
نردبانان تعالی برای بقای طبیعت اند...!
یادمان باشد اگر این پژمرده گان از بیداد وقت نباشند! همینان که جدا شدن از شاخه را به جان خریدند و در ریشه محو شدند!
نه بهاری بود و نه ترنمی و نه طراوتی!
آری این برگها مرگ جسته را به جان خریدند و در بقای برگها و برگها وبرگها وبرگها...

چه سبز متبلور شدند!



پادشاه فصلها پاییز زیبا

361:

سه برگ به زمين رسيد ..

.


پاییز ...
؟!!

362:

بپرس از برگ درختها
مي تواني بشماري برگ درختهاي دنيارا؟
جمع مي كنم نگاهي پائيزي براي ديدن
بپرس كه اگر دنيا بلرزد
روزي جاده تورا خواهم يافت
اگر اين رايشانا تنها رايشانا باشد
رايشانايم را همه جا مي كوبم
تا حقيقت ببيند كه رايشانايم
تا اسمان هم مي رود
مي تواني ببيني چقدراسمان بزرگ ست؟
جمع مي كنم ستاره هارا در دستهايم
بپرس از ماه بيدار
كه اگر روز و شب نبود
باز هم شمع روشنم را در راهم داشتم
تصايشانر ارزايشان من از تو دورست
ان را در لبخندم نگاه داشته ام
بپرس از خورشيد مهر
مي تواني خورشيد را در اغوش بگيري؟
من ذره هاي گرمايش را در دلم نگاه مي دارم
اري
دوست مي دارم بهانه هاي رايشانايم را
بگذار جمع كنم رايشانايي بي نظير تا...

363:

کنار پنجره ایستاده ام

دو دلم که بگشایمش !

با نگاه التماس می کنی بازش کن

و من می ترسم

می ترسم نکند تو هم غمگین باشی ؟

364:

چهره زرد نکردم ازا این برگ ریز
کوره دل به آتش کشیدم چنین که می دانی
تو
اون معنی ژرفی
بی تکرار و پر رنگ
نامت بر تارک پاییز حک شده
ای پاییزی همشه بهار من


365:

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني...

اون وقت هست كه ديگر عشق نيست صدقه هست

366:


برگ های خاطره خش خش حزن آوری در تیرگی اندوه دارند.


367:

گل بر آمد بر نمی خيزم چرا؟

از هوای گريه لبريزم چرا؟

در پگاه روشن عشق و اميد

با هراس شب گلاايشانزم چرا؟

خاطری مغموم دارم روز و شب

مثل باران اشک می ريزم چرا؟

مرغ عشقم آه؛اما سالها

بی غزل های دلاايشانزم چرا؟

شد بهار؛اما دريغا من هنوز

راوی غمهای پاييزم چرا؟

باز می خواند مرا بوی بهار

گل بر آمد بر نمی خيزم چرا؟

368:

سه برگ به زمين رسيد ، هر سه مردند .


369:

تبریک میگم آغاز عاشقترین فصل رو ....

دو سال هست با این تاپیک همراه هستیم ....

امسال امیدوارم قلب بیمارم و زخم روحم با اولین بارش عاشقی ......

!

امسال پاییز برنامه عمومی خاصی خواهیم داشت که تاپیک ثبت نام اون به زودی هستارت خواهد شد !

370:

به به آقا صادق
خوب شد پاییز اومد و شما رو آورد

ایشالله اینبار مزاحمتون بشیم

371:

این فصل یه خورده غمگین هست

372:

پاييز مبارك
پاييز دوست داشتني از راه رسيد
پاييز زيبا خوش امدي

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با اون پوستین سرد نمنکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در اون

پادشاه فصلها ، پاییز



373:

عاشقان همه غمگینند

374:

ما هستیم ، ...

ولی قدر پاییز رو بدونید ....

و تو برنامه عمومی شرکت کنید !

375:

والله ما که چشممون به پستای شما روشن نمیشد


امیدوارم این دفه یه جور بشه بیام

376:

خوب نبودم که پست بزنم ، حضور معنوی داشتم ....


377:

پاييز اومد و فصلي كه همه جا قشنگ ميشه ادما قشنگ ميشن زندگي قشنگ ميه فصل بارون هم اومداخ دلم لك زده براي يه بارون تند و زياد و باحال برم زيرش وايسم خيس خيس بشم

378:

پاييز فصل خزان و جداييست...
اما براي من فصل آغازي نو بود
دوستش دارم با تمام دلگير بودنش با تمام برگهاي زرد خزان زده اش

379:

کسی تلنگری نزد
به لحظه‌ی سکوت ابر
درخت تشنه مانده هست
خدا دهد به غنچه صبر
نفس نمی کشد زمین
ولی هنوز زنده هست
کسی قطره را
در آسمان ندیده هست؟
درخت قاصدک سپرد
هزار نامه دست باد
و باد هر چه نامه بود
به دست ابرها رساند
سه روز بعد بارش و
غریو ابر، سخت بود
ولی چه فایده، چه سود
که سوم درخت بود...

380:




برای من همیشه بود ...
اما این پاییز ...

پاییز پارسال ...
...
پاییز پاییزه ..


بی رنگ و رو ...

بی ...

381:

فصل خزان هست ، ولی رنگ خزان نگیر

زرد نشو ، سست نشو ، دست خودت را بگیر

پرواز ، ماه و فصل و سال نمیشناسد

پرباز کن ، پرواز کن ، اوج بگیر

382:

برگ ریزون های پاییز ٬ کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه ٬ برگ های زرد و خسته
کی منتظر می مونه ٬ حتی شب های یلدا
که خنده رو لبهات بیاد ٬ شب برسه به فردا
کی از سرود بارون ٬ قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه ٬ وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون ٬ چشم هاشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد ٬ یاد تو رو نیاره

383:

برگ از درخت خسته مي شه .! پائيز همه اش بهونه بود.



384:

تو بارون رسيدي با چشماي خيست
با دستـاي گـرم ستاره نايشانست .


تو بارون رسيدي ، ترانه رها شد
شب ِ کهنه کوچيد ، جهان مال ِ ما شد .


من از تو شکفتم ، من از تو رسيدم
يه دنياي تازه ، تو چشم ِ تو ديدم .



تو بارون که رفتـي ، شبم زير و رو شد!
يه بغض ِ شکسته رفيق ِ گلو شد!
تو بارون که رفتـي ، دل ِ باغچه پژمـرد!
تمام ِ وجودم تو آيينه خط خورد!

هنوز وقتي بارون تو کوچـه مي باره
دلم غصه داره ، دلم بي قـراره .


نه شب عاشقانه س ، نه رايشانا قشنگه
دلم بي تو خونه ، دلم بي تو تنگه .


يه فانوس مـرده تو برق ِ چشامه
بدون ِ تو حسرت هميشه باهامه .



تو بارون که رفتـي ، شبم زير و رو شد!
يه بغض ِ شکسته رفيق ِ گلو شد!
تو بارون که رفتـي ، دل ِ باغچه پژمـرد!
تمام ِ وجودم تو آيينه خط خورد!

385:

فصل پائیز هست ، آری برگ می ریزد زمن

ابر پنهان کرده ام بسیار زیر پیرهن



ریشه هایم لای خاک خاطرات سرد تو

بی شک از اون وقت ها پوسیده در صد تا کفن



من درخت بغضم و چشمان تو تیغ تبر

اسم این دیدار را بگذار " جنگ تن به تن "




<باز باران با ترانه> جشن می گیرد مرا

دور من اسفند می سوزاند انگار اهرمن



تا که شهریور شبیه چشم تو آذر شود ؛

شمع این آغاز را امسال تو آتش بزن



زیر یک کیک تولد چال کن اول مرا

بعد هم فوتم بکن هجده قدم تا گورکن ...


386:

فصل پائیز هست ، آری برگ می ریزد زمن

ابر پنهان کرده ام بسیار زیر پیرهن



ریشه هایم لای خاک خاطرات سرد تو

بی شک از اون وقت ها پوسیده در صد تا کفن



من درخت بغضم و چشمان تو تیغ تبر

اسم این دیدار را بگذار " جنگ تن به تن "




<باز باران با ترانه> جشن می گیرد مرا

دور من اسفند می سوزاند انگار اهرمن



تا که شهریور شبیه چشم تو آذر شود ؛

شمع این آغاز را امسال تو آتش بزن



زیر یک کیک تولد چال کن اول مرا

بعد هم فوتم بکن هجده قدم تا گورکن ...


387:

تمام هرچه که اینجاست مال پاییز هست
هوای ساکت این خانه حال پاییز هست
مرور خاطره های بهار هم حتّی
عبوس و گنگ نما،بر روال پاییز هست
همیشه خاطره های قشنگ محکومند
گذشته ی من و تو پایمال پاییز هست
تمام حادثه،اردی بهشت،حتی من
به این نتیجه رسیدیم:سال پاییز هست
نگو بهار می آید،بهار من دیگر
نشان گمشده ای در زوال پاییز هست..

388:

تمام هرچه که اینجاست مال پاییز هست
هوای ساکت این خانه حال پاییز هست
مرور خاطره های بهار هم حتّی
عبوس و گنگ نما،بر روال پاییز هست
همیشه خاطره های قشنگ محکومند
گذشته ی من و تو پایمال پاییز هست
تمام حادثه،اردی بهشت،حتی من
به این نتیجه رسیدیم:سال پاییز هست
نگو بهار می آید،بهار من دیگر
نشان گمشده ای در زوال پاییز هست

بهار مالک اردی بهشت و بوی باران نیست
تمام هرچه که اینجاست مال پاییز هست

..

389:

دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
ونخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پر از پاييز هست

390:

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كايشانر دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر رايشان من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي

391:

عشق، آزادی هست
و آغوش تو،
سرزمینی که هرگز نداشته ام...

392:

من روشنایی نیستم٬ من شبم٬ اما شعله ای به جانم افتاده و می سوزاندم٬ من شبی آکنده از روشنایی ام.

393:

آمد اما بی صدا خندید و رفت

لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود

دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود

از نگاهم رازها فهمید و رفت

فرمودم اینجا روزنی از عشق نیست

پیکرش از حرف من لرزید و رفت

فرمودم از چشمت بیفشان قطره ای

ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

فرمودمش من را مبر از خاطرت

خاطراتش را به من بخشید و رفت

394:

زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم.




چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود


تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام تايشان زمين بود...




اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟


حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نايشانسم


تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام تايشان زمين بود

395:

كاش چون پاييز بودم ......كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزايشانم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان ديده ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ...چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من...

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رايشانم

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر

منزلگه اندوه و درد وبدگماني

كاش چون پاييز بودم ......كاش چون پاييز بودم





396:

رها كن كه در چنگ طوفان بميرم

به اين حال و روز پريشان بميرم

نه مي خواستي با تو آزاد باشم

نه دل داشتي كنج زندان بميرم

گل چيده ام ...

قسمتم بود بي تو

كه در بستر خشك گلدان بميرم

اگر ايستاده ام نه از ترس مرگ هست

دلم مي خواست مثل درختان بميرم

نه ...

بگذار دست تو باشد تمامش

بسوزان بسوزم ، بميران بميرم

شب سوز پائيز ،‌سرماي آذر

ولم كرده اي زير باران بميرم

تو رفتي نباشي ، چه بهتر كه يك روز

بيافتم كنار خيابان .........!

397:

شبيه غنچهء بغضي در آستانهء باد
پُر هست پردهء خاموشي من از فرياد
ولي دريغ ازين غنچه‌هاي بي‌فرجام
كه ناشكفته و آشفته مي‌روند از ياد

تو همچو باد گذشتي و در دلت نگذشت
كه من چه تلخم و تاريك..

خانه‌ات آباد!
به پيشمرگ نگاهت كه ابر و آتش بود
هزار نرگس سرمست از نفس افتاد

اگر چه شعلهء من در مسير پاييز هست
تو اي بهار معطر سرت سلامت باد!

398:

پاییز همان بهاری هست که عاشق شده هست !


عجب حس زیباییه .....

وقتی که مغرورانه گام هایمان را بر روی برگ های زرد و خشکیده می گذاریم و صدای خس خس اونها گوش هایمان را نوازش می دهد !


درود بر پاییز و خالقش !

399:

دل بی رحم زندان بان هم ..شکست..!
سالهاست که قلبم زندانیست و من زندانبان بی رحم این زندانی خاموشم...
و امروز ...
دیگربرای آزادی دست و پا نمی زند....
تپش هایش بوی پاییز می دهد....


...

400:

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن
باز شد وقتی نوشتی «یار باقی کار باقی»
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت
غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

401:

فصل پاییز فصل عشق،فصل احساس وترانه

فصل پاییز فصل بودن،در سکوتی عاشقانه
فصل پاییز فصل غمها،فصل مجنون های فردا
فصل پاییز فصل غصه،فصل بودن فکر فردا
فصل پاییز فصل پاکی،فصل بارانی دلها
فصل پاییز فصل دوری،فصل تنهایی لیلا
فصل پاییز عاشقانست،مثل شعر و مثل دریا
فصل پاییز جاودانست،واسه مجنون واسه لیلا

402:

چه غم انگیز هست پائیز
چه دل انگیز هست پائیز
هنگام جان سپردن برگها بدست خزان
چه غم انگیز هست
هر سو نظر افکن
رنگها با تو سخن میگویند
و مرگ را نقاشی میکشند و
از هر چه سکون بیزاری میجویند
پائیز فصل فصل ها
پس از اون همه اشتیاق فصلها
پائیز فصل هجرت
دیدن برزخ خدا در طبیعت
پائیز فصل نیایش
فدا شدن طبیعت از روی خواهش
پائیز فصل نجوا
درک آغوش خدا در شب یلدا
تصور کن سنفونی پائیز را
سروان قد کشیده چنارهای پیر را
و بارش برگهای زرد
به سیلی بیرحمانه باد سرد
و نواختن اولین نت از موسیقی پائیز
صدای خش خش برگهای از عشق لبریز
و کافی هست چشمهارا ببندی و موجودات را جور دیگر ببینی
زمزمه دلشان را بشنوی و
میوه امید را از دلشان بچینی
که بهار در راه هست.........
آری ایمان بیاوریم به فصل زرد

هدهد

403:

پائیز چقدر دوستت دارم ریخت
یک ریز چقدر دوستت دارم ریخت
فنجان شکسته ی دلم در دستت
بر میز چقدر دوستت دارم ریخت

...

از لب تو شنید بوسه بوسه
از روی لبم پرید بوسه بوسه
پس کی تو مرا...کی تو مرا...کی تو مرا...؟
جانم به لبم رسید بوسه بوسه...

404:

پاییز مشق هایش را در کوچه و خیابان می نویسد
اما رفتگر اونها را پاک می کند...


69 out of 100 based on 44 user ratings 569 reviews

@