داستان های کوتاه اعضای هم میهن


داستان های کوتاه اعضای هم میهن



داستان های کوتاه اعضای هم میهن
از شما عزیزان می خواهم که داستانهای کوتاهی حداکثر تا 15 سطر بنویسید که

اولا خواندنش ساده تر باشه هم امکان خواندنش برای همه ممکن باشه.


از هر موضوعی استفاده کنید


ممنون



مثل بچگیام داستان با عکسش میخوام!!!!!!!

1:

تصمیمشو گرفته بود.مصمم به نظر می رسید.حرکت کرد.اما آیا درست فکر میکرد؟آیا ارزششو داشت؟لحظه ای ایستاد.آخرین تردیدها رو از ذهن بیرون کرد.دوباره حرکت کرد.چشمانش برق خاصی داشت.از انتهای لوله ی تاریک نور کمرنگی رو دید.قدمهایش رو تندتر کرد.قطرات آب صورتش را خیس کرده بود.تازه از سرویس استفاده شده بود.سفیدی سنگ و نور سفید چراغ فضای قشنگی به اطرافش داده بود .تا باغچه ی کنار سرویس راهی نبود.می خواست وقتی رسید ریه هاشواز بوی خوش آزادی پر کنه.افکار و برنامه های قشنگی تو ذهنش نقش بسته بود.به بسختی از سنگ بالا رفت.حالا دیگه درخروجیه سرویسو می دید که نیمه بازبود.ناگهان سایه ای رو بالای سرش حس کرد.به بالا نگاهی انداخت.دیگر دیر شده بود.زیر پا له شد.


بدن قهوه ای رنگ له شده اش زیر نور سفید چراغ جلوه ای دیگر پیدا کرده بود.


پرفروش ​ترین​ کتاب های 2011 + عکس جلد

2:

منتظر نظرات گرم و پر بار شما هستم.


كتاب داستان سه بعدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


داستان من...

3:

بله.


داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله
ظاهرا در نگاه اول.


داستان کوتاه:مزدا323 !!!!!!!!!!!
اما سعی کردم فراگیر باشه.ضمنا اصلا تا حالا آثار کامو و کافکا رو نخوندم.میتونم ادعا کنم که ایده اش کاملا شخصیه .


داستان کوتاه:توهم
هر چند مهم هم نیست که حالا به سبکی نزدیک باشه.دوست دارم شما هم بنویسید گل واژه.


تاریخچه داستان کوتاه

4:

شبيه اين را جاهاي ديگر هم ديده بودم.

كمي ديدگاهتان را نوراني كنيد ببينم چه مي شود؟
در ضمن فقط به من نگايشانيد داستان كوتاه بنايشانسم كه اصلا بلد نيستم.


5:

این از هم شانس منه.

باور کنید من از هیچ چیزی هستنباط نکرده ام .تمام سبک رو حالا چه بوده یا نبوده وامدار جایی نبو ده ام.

در ضمن فروتیبای عزیز کلا نوشته های من تلخند.

قبلا فرموده بودم.


6:

نگران تلخي نباشيد.

ما مي خوانيمش

7:

((ديگه نمي تونم تحمل کنم.نفس کشيدن برام سخت شده.ديدن هر

روز اين حصار آهني عذابم ميده.اميدي به بهتر شدن اوضاع

نيست.روزها در حياط زير درخت مو؛شبها در پاسيو زير نور چراغ قرمز.اين

تسلسل تکراري چگونه از بين مي رود؟

آه!!! اگه ميتونستم از اين خراب شده بيرون برم ميدونستم اين روزاي

آخر زندگيمو چه جوري سپري کنم.

آه!!! کاش ميشد))

تو افکار خودش غرق بود که صاحبش براي پر کردن ظرف آب و غذاش از

راه رسيد.صاحب با انگشت دستش چند ضربه اي به قفس زد تا بلکه

اين سکوت چند روزه ي قناري رو بشکنه.اما فايده نداشت.گايشاني قناري

مريض شده بود.ديگه آواز نمي خوند.اصلا ديگه حرکت نمي کرد.گوشه اي

از قفس کز کرده بود .زير پرهاش باد انداخته بودو چشماشو بسته بود.

صاحب نا اميد از تلاش هر روزه اي که براي به صدا در آوردن قناري داشت

دنبال کار خودش رفت.قناري لحظه اي چشماشو باز کرد.

در جا خشکش

زد.در قفس باز بود.مگر ميشد؟

چنين اتفاقي سابقه نداشت!!به اطرافش نگاه کرد.فقط صاحبشو ديد که

داشت ازش دور مي شد.براي لحظه اي کل انرژي از دست رفته اش باز

گشت.توان دوباره اي پيدا کرد.کور سايشاني از اميد رو مي ديد.

به طرف در رفت.اما باز به فکر فرو رفت:((کجا برم؟من که جايي

ندارم.اينقدر ضعيف شدم که به محض بيرون رفتن طعمه ي گربه خواهم

شد.تازه اگر شانس بيارم با بي غذايي و سرما چه کنم؟))


داشت ديوونه ميشد.اصلا نمي تونست فکر کنه.نفهميد چه جوري سر جاش بر گشت.دوباره چشماشو بست.


چند ساعت بعد صاحب بدن بي جان قناري رو از قفس بيرون آورد.

فردا اول صبح صاحب به طرف بازار قناري فروش ها راه افتاد....


8:

داستان اسیری به نام آزادی رو به خواهر خوبم فروتیبا تقدیم میکنم.


9:

جاي قناري بودن سخت نيست.

قناري خوب بودن سخته

10:

متشكرم از لطف شما.


11:

نظرتونو نفرمودید؟؟

12:

من نظر شخصيم را مي گايشانم به دور از همه اصول تئوريك.

بگايشانم كه سپس طرف صاحبنظران مواخذه نشوم.
دوست عزيز به نظرم وقتي اسم داستان كوتاه رايشان نوشته اي گذاشتي بايد واقعا داستاني باشد.

اين نوشته يك قطعه كوتاه بود كه به سبك و سياق انشائ يا مقاله تحرير شده هست.

با كمي استقامت و حوصله مي توان به اون يك محيط ملموس بخشيد.

يك اتاق يك خانه يك باغ يا هر چه كه دوست داري.

قفس اين قناري الان در خلا آايشانزان هست.

براي همين خيلي داستان نمي نمايد.زيادي موجز نوشتن شايد از زيبايي انديشه شما بكاهد.

اونچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند پس كمي عاشقانه تر با كار خود برخورد كنيد.

كمي براي المانهاي فضا و مكان و شخصيت وقت صرف كنيد.
در مورد ايده داستان حرفي ندارم چون خودتان مي دانيد كه چقدر انديشه هايمان متفاوت
هستند.
منتظر داستان بعديتان هستم.

موفق باشيد

13:

من انشا نوشتم واقعا؟
من فکر میکردم کار انشا توصیف کردن عناصر مورد وصفه.در حالی که من اجازه ی هر گونه برداشتی آزاد از نوشته ام رو به هر کس میدم.شاید من در توصیف فضای داستان ضعیف باشم ولی توصیف اصل موضوع نه.من نمیخوام خواننده ام تنبل باشه و منتظر نظر و توصیف نویسنده بمونه.
ذهن خواننده باید پرواز کنه .

بدون مرز.

واقعا فکر می کنید خواننده فضاهای توصیفی ما یادش خواهد ماند یا کلیت موضوع.اینکه من بگم قناری در حیاطی که باغچه ای داشت و حوض قشنگ پر آبی وسطش بود وماهیهای قرمز درونش میرقصیدند و بچه ماهی کوچکی به بازی مشغول بودو آب سردی در حوض بود و کنار حوض درخت مویی بود که از سنگینی درخت با بار انگور کشمشی خم شده بود و .....
فکر می کنید چه کمکی به موضوع میکنه.
ممنون از نظرتون به هر حال...


14:

داستانکی از پرستو عوض زاده

صبحی ست سرما زده
دمای شهر: چند درجه ناقابل ، زیر صفر
تو می آیی
برف ها عرق می نمايند از این همه گرمی نگاهت
و
حادثه مسری می شود
...تابستان ، شهر را قرق کرده هست.!

15:

دوست گرامي كجاي علم بهتر هست يا ثروت توصيف عناصر مورد وصفه؟؟؟؟
اينكه شما به داستانتان فضا بدهيد دليل برنوشتن اراجيف نمي شود كه عصباني مي شايشاند.

شما مي توانيد بدون اينكه خيلي پر گايشاني كنيد به خواننده خود يك فضا بدهيد كه فقط يك قفس و قناري مرده درونش را نبيند دوست هم نداريد مي تونيد فضا را همينطور خالي و تاريك نگهداريد.
مي دانيد دوست من خيلي از داستانهاي بسيار بلند هم با صد ها متر وصف مكان اونقدر فضاي خالي و تاريكي دارند كه سپس خواندنش آدم تا مدتها حس مي كند از چوبه دار دنيا سرنگون آايشانزان هست.

من نظرم را فرمودم ببخشيد اگر ناراحتتان كردم.


16:

مطلب نخست قالب داستانی ضعیفی دارد و هستفاده ی بیش از حد از توصیف مستقیم به کار لطمه زده هست...

مطلب دوم با اون انتهای جالبش بد نبود و نسبت به اولی پخته تر بود...


17:

منتظر آثاری از شما هستم.


18:

دوستان عزيز با كسب اجازه از همه شما مي خواهم داستان كوتاهي از نايشانسنده معروف محمود دولت آبادي را در اين تاپيك درج كنم .

چون به گمانم مطالعهداستان هاي خوب خود راهي هست براي داستان نايشانسي خوب

19:

متشكرم آرتميس جان

20:

هوا سرد بود مثل همه روزهاي سرد ديگه عمرش.

تاريكي از پشت پنجره پر كشيده بود و حالا نور كم جان خورشيد آخرين روزها داشت از لاي خط و خطوط كج و معوج شيشه مات كن پلاستيكي مي ريخت رايشان سر و كله اش.
وقتي چشمش را باز كرد حال بدي داشت.

هنوز هم داشت به اون همه كابوس هيولايي ديشب فكر مي كرد.
زنش خواب بود.
دختر كوچولوش رايشان زمين كنار رختخواب پهن شده بود رايشان فرش.
خم شد و دختر نازش را بلند كرد و دوباره رايشان رختخواب نرمي كه سرد شده بود خواباندش و پتو را تا زير گلايشانش بالا كشيد.
حسي بهش فرمود كه بايد خم شه و صورتش را ببوسه ولي ترسيد بيدارش كنه.
يك نگاه گرم به همسرش كرد كه پلكهاي بسته اش پر از آرامش بود و يك لبخند كم رنگ كنج لبش.
نفسش را به شدت بيرون داد و راهي شد.
صبحانه نخورده مثل روزهاي ديگه زد بيرون.
وقتي سوار اتومبيلش شد و افتاد پشت قطار ماشينهاي بي تابي كه بوق مي زدند و نمي رفتند دوباره غرق شد تايشان فكرهاي خودش.


چند تا چك برگشتي.

يك كارخونه آدم كه حقوق نداشتند و يك ماه بود راه به راه پشت در اتاقش صف مي بستند كه مساعده بگيرن.

واسه ده هزار تومن گريه مي كردند زار مي زدند لابه مي كردند.

و خودش كه سرش را مي انداخت پايين و خرد و خاكشير مي چپيد پشت ميزش.اون ميز لعنتي كه روش هزار تا دفتر و دستك بود مال مدير عاملان قبلي كه هي بدبختي رو بدبختي تل انبار كرده بود كه حالا رايشان گردنش سنگيني كنه كه رفته رفته نفسشو بگيره و خفش كنه.
يادش افتاد كه هر سال دم عيد بار و بنه اش را جمع مي كنه از اين اداره به اون اداره از اين شركت به اون شركت و هي مدير عامل مي شه و هي عضو هيت مديره! اينجا از اونجا بدتر ! همه جا خرابكاري، كارشكني، بي پولي،فقر و بيچارگي.
دلش مي خواست سر به بيابون بذاره.

هر چي بيشتر تايشان ادارات دولتي و خصوصي دست به دست مي شد بيشتر دلش مي خواست بميره و نبينه كه چقدر كار از بيخ و بن خرابه.
پشت در كارخانه زد رايشان ترمز.
كيفش را برداشت و آمد پايين.
دربان جوان دوان دوان آمد پيشوازش.

سايشانچ را گرفت تا كمر خم شد و زمزمه كرد: قربان يك مساعده به من بدهيد دخترم آپانديس عمل كرده، تايشان بيمارستانه پول مرخص كردنش را ندارم.

يك ماهه كه تايشان خونه غير نون هيچي نداريم.

بخدا روم نمي شه تايشان صورت زن و بچه ام نگاه كنم.
يك نفس عميق كشيد و فرمود: متاسفم هنوز هيچ كدوم از طلبهامون وصول نشده.

وقتي پول رسيد چشم.
تايشان چشمان دربان اشكي داشت برق مي زد كه وحشتناكترين صحنه عالم بود.
دست كرد تايشان جيبش و ته مانده پولش را گذاشت كف دست دربان.
صورت مات دربان سرخ شد و يك لبخند دايشاند رايشان لبهاش.


مدير عامل شكسته و داغان سرش را انداخت پايين مي دانست كه ديگه جايي براي آايشانزان شدن نداره.
ياد صورت دخترش افتاد.
هوا بايشان اتمام مي داد و خوابهايي كه ديده بود تايشان سرش چرخ مي زد.
هنوز نرسيده بود ته راهرو كه صداي سوت آمد.
دايشاند پاي پنجره.

وحشتزده ميخ شده بود.
آسمان سياه شده بود از پيكره غول آساي پرنده هاي مرگ.
يادش آمد كه همين ديشب خواب ديده بود آخر وقت را.يك جنگ تمام عيار پايان بخش.
دايشاند به طرف ماشين
بايد برمي گشت خانه تا به زنش بگه كه اين همه وقت از دست او دلخور نبوده بايد بهش مي فرمود كه اونقدر گرفتار كار و بدبختي بوده كه نرسيده يك لبخند بهش بزنه.

بايد دخترش را مي بوسيد.
زمين داشت از جا كنده مي شد.آتش از زمين و هوا مي باريد.
وقتي نايشاند مرگ را برابر خود ديد يك لحظه دلش براي دخترش تنگ شد.

اشكي رايشان گونه اش دايشاند و زمزمه كرد.

مي دانستم كه امروز روز آخره دنياست كاش بوسيده بودمش.
و اونروز دخترك چشم باز نكرده پدر را در خواب ابدي ديد و زن هرگز نفهميد كه چرا گل لبخند بر لبان شوهرش پژمرده بود.
دنيا براي ابد خاموش گشته بود.


21:

اين چرنديات را نوشتم چون خيلي دلم گرفته.

به بزرگي خودتان ببخشيد دوستان

22:

دیدید اگر بخواید میتونید داستان کوتاه بگید.ولی چندان موضوعات مرتبط نبودند.موضوعات روزمره رو با موضوعی مثل آخر الوقت در آمیختن چندان جالب نیست.

البته پیام داستان کاملا روشن و و اضح بود.میتونستید به جای اینکه بیشتر به مشکلات مدیر عامل بپردازید به آخر الوقت بپردازید.

یعنی بیشتر توصیفش کنید.

به هر حال خسته نباشید.


23:

داستان جذاب و زیبایی بود.

ممنون.انشای خوبی داشت.


24:

شايد اگر وقت كنم كمي از آخر وقت بنايشانسم چون واقعا بهش علاقه دارم

25:

داستان کوتاه:يک منهاي يک مساايشان يک

نفسم به شماره افتاده بود.ضعف شديدي داشتم.نيمي از بدنم لمس شده بود.چشمانم

سياهي ميرفت.صدايي مرا به خود جلب کرد:

« -آقاي دکتر٬ ان شاء الله که مشکلي نيست؟؟!»

«-بايد استقامت کرد جواب آزمايشهاش بياد؛ الان نميشه نظر داد»

دکتر از اتاق بيرون رفت .

حاجي از ژيلا پرسيد:

«-کي اينجوري شد؟»

«-نمي دونم حاج آقا؛ صبح که حالش خوب بود»

«-دخترم نگران نباش؛ان شاء الله که مشکلي نيست؛يه ضعف معموليه؛چند ساعت

هستراحت کنه حالش خوب ميشه .

بهتره بچه رو از اينجا بيرون ببري؛خوب نيست اينجا

باشه.»

مغزم دوباره به کار افتاد.به سختي سايه اي از ژيلا رو ديدم.فرمودم:«-م من..

کجاام؟...»

ژيلا با بغض جواب داد:«الهي قربونت برم بابا جون؛يکم حالت بد شد آورديمت

بيمارستان.الانم دکتر فرمود که مشکلي نيست.»

نتونستم چيزي بگم.خسته ام .درد دارم.درد دارم.آه...

.

چشمامو ميبندم.آخ خدا کمکم

کن.چه بلايي ميخواد سرم بياد؟سايه ي مرگو که هر لحظه بيشتر مي شد حس مي

کردم.پس من دارم مي ميرم؟؟!! تصاايشانر نا مفهوم و گنگي مي ديدم.ديگه چيزي يادم نمي

آد...

هنوز زنده ام.نگاهي به اطراف ميکنم.زکي خان رو ديدم.درد شديدي تو سينه ام حس

ميکنم.به سختي ازش پرسيدم:«من کجام؟ چه ميکنم؟ بقيه کجان؟»

«-آقا گزمه هاي حکومتي ريختن تو قلعه»

«-چه جوري؟!!!! پس نگهبانها کجا بودن؟»

«-آقا بهتره حرف نزنين٬ خون زيادي ازتون رفته.»

«-دخترم کجاست؟»

«-آقا نگران نباشين؛همين جاست.تا حاکم بدونه که گلابتون خانم اينجاست٬ برگ برنده

پيش ماست.»

«-قلعه محاصره هست؟»

«-آره آقا؛ولي خروجيه پشتي رو هنوز داريم»

چشمم به دخترم افتاد.آروم داشت گوشه ي اتاق گريه مي کرد.نوه ام هم بغلش نشسته

بود.زل زده بود تو چشام.

آه که چقدر دلم ميخواست بوسش کنم.ديگه نمي تونم تحمل

کنم؛چشمام سياهي ميره.ضعف دارم.با لرزش فرمودم:«-دخترم بيا پيشم.

عزيزم؛حاکم که

اذيتت نکرد؟ هان؟...

فرمودم که نجاتت ميدم»

ضعف دارم ؛ضعف...

نگاهم به مهتابي بالاي سرم افتاد.خواب بودم؟ نمي تونم نفس بکشم.تمام بدنم لمس

شده.کمک...

.

تنم ميلرزه...

.

دارم مي ميرم...

.

به سختي دو تا پرستارو ميبينم که دارن

تختمو هل ميدن.چراغهاي سقف راهرو ٬ يکي پس از ديگري از جلايشان چشام رد ميشن.صداي گريه مي آد.



کيه؟

از حال ميرم.

صداي در مي آد.به هوش مي آم.«-آقا اسبها رو آماده کرديم.بريم؟»

«-نمي تونم...

ب بدنم لمس ..

شده .بيا کمک کن»

زکي خان زير بغلمو ميگيره.به سختي راه ميرم.به درب منزل بيروني قلعه ميرسيم.تنها

جايي که گزمه هاي حکومتي از اون بي خبرن.زکي خان منو بالاي اسب گذاشت.نگاهم

به عقب ميفته.دخترمو ميبينم که گريان و نالان با نوه ام رايشان اسب نشسته.سرم رايشان

گردن اسب ميفته.خسته ام...

در بسته ميشه.

دوباره به هوش مي آم.خدايا بر من چه ميگذره؟ من خواب ميبينم يا واقعيته؟؟!! اصلا

کدوم خوابه؛ کدوم واقعيته؟.

تنفس مصنوعي به من وصل ميکنن.

کارم تمومه.واي خدا...



يعني چي؟من که الان رايشان اسب بودم.زکي خان کجاست؟ دخترم کجا رفته؟ اينجا

کجاست؟من کي ام؟ لحظه اي فکر ميکنم.از پشت شيشه ي اتاق نگاهم به حاج احمد

ميفته.ميشناسمش.پس اونا کي هستن؟ ژيلا هم کنار حاج احمد داره گريه ميکنه.ژيلاي من....

اينکه گلابتونه!!!!

مگه ميشه؟ باورم نميشه!!

«-زکي خان منو کجا آوردي؟»

دکتر به پرستار ميگه:«-داره هذيون ميگه....

يه آرام بخش...»

فکرم کار نميکنه.آخرين افکار قبل از مرگ!!من از قلعه بيرون آمدم.رايشان اسب بودم.صداي

دکتر مي آد:«-شوک...

شوک...»

بالا ميپرم.خدايا منو بکش.نفسم بند اومده.خدايا منو نکش.به من موقعيت ديگه اي

بده.خدا...

چشمم باز ميشه.زمين داره به من نزديک ميشه...

محکم از اسب به زمين ميخورم.درد

سنگيني حس ميکنم.نگاهم به جلو ميفته که زکي خان و گلابتون سوار بر اسب در حال

فرار هستن و گزمه هاي حکومتي به من نزديک ميشن.

دردي ندارم.سبک شده ام.واي چه آرامشي!!!

تو اين حس خوبم که ژيلا و حاج احمد گريه کنان وارد اتاق ميشن...

هيچ حسي ندارم.ملحفه اي سفيد آخرين چيزيه که يادم مي آد...

و ديگر هيچ...


26:

دستت درد نكنه آقا مهدي.

اين داستانت خيلي قشنگ بود.
فضا سازي قشنگي داشت و اين جريان بازگشت روح به وقت زندگي ديگري كه به كار برده بودي جالب بود ولي به نظر من اين داستان نمي تونه تمام بشه و اصلا يك داستان كوتاه نيست چون بطور وضوح يك قسمت از يك داستان بلنده.لااقل در من اين حس را ايجاد مي كنه كه شما سرنخهايي داده اي براي اينكه بخواهي داستاني بلند را حكايت كني.
اين شناوري دايم روح در گذشته و حال مرا به ياد داستان چاه بابل رضا قاسمي انداخت كه تمام داستانش همينطور بين گذشته و حال جاري بود.
اگر مايل بوديد ادامه اش بدهيد حتما اينجا هم قرارش بدهيد كه ما هم بخوانيمش.


27:

تبریک میگم

قلمت زیباست جایی دوره دیده ایی

سعی کن زیر 5 خط بنویسی

شروع --وسط ---وانتها داشته باشه البته نتیجه و÷یام هم

موفق باشی

دوستت آربین

28:

خوش آمدي دوست عزيز.

اميدوارم همراهمان بماني

29:

پس کوشن این نویسندگان بزرگ ؟

30:

سردخانه ۱۸۵ کيلومتر...به خودم ميام.از پنجره ي اتوبوس به بيرون نگاه ميکنم.ديروز از

همين جا رد شدم؟ نه...کمي جلوتر بود.يه تابلو مثل همون تابلايشاني که ديدم.نزديک يه

رستوران...خدايا اسمش چي بود؟...يادم نمياد...فقط رايشان تابلو رو يادم مياد...قبرستان ۷۵

کيلومتر...

چه اشتياقي داشتم!...فکر کنم بدنم داشت ميلرزيد!...آره...

به خودم قول داده بودم اين

بار کاملا مطابق خواست فرشته رفتار کنم ٬تا شايد حداقل يه کم بتونم توجه اونو به

خودم جلب کنم.ديگه از اين بلاتکليفي خسته شده بودم...ميخواستم هميشه پيش اون

بمونم.ميدونم خيلي چيزارو از دست ميدم؛ ولي در عوض فرشته رو دارم.همين برام

کافيه!...

تمناي اون سراسر وجودمو ميگيره...

فکر کنم رسيدم.چقدر زود!! ساعت ۱۲ ظهره...ميرم تو ترمينال خروجي...بهش فرموده بودم

اگه رسيدم زنگ ميزنم...زنگ زدم...فرمود الان آژانس ميگيره مياد!...۲۰ دقيقه ديگه دستم

تو دستش بود...تيپ زده بود...انصافا فرشته ي خوشگلي بود.يعني همه ي فرشته ها

اينجوري ان؟!!...

وارد يه خونه ي خالي ميشم...قبل از من اون رفته بود بالا...درست مثل هميشه...تا ميرم

بالا و ميبينمش نميدونم چه جوري تو بغلش ميافتم و يادم نيست چند دقيقه اي شد که

گرمي لباشو حس کردم؟!!...

ساعت ۳۰/۶...

۶ ساعتي هست که پيش هم هستيم...کنارش خوابيدم...چشماشو بسته...به تندي

نفس ميزنه...عرق سردي رو پيشونيش نشسته...من سرم رو ٬ رايشان سينه اش

گذاشتم...

خانه اي بدون اسباب...بدنهاي بدون پوشش و حجاب...چه تشبيه جالبي!!!...

وقتي به خودش مياد برنامه ميشه با هم بريم سينما...سينما برزخ...نوک برج...

ساعت ۱۱...

تازه از سينما برگشتيم...دقايق به سرعت ميگذرند..نميتونم باور کنم وقت اينقدر بي

رحم شده باشه!!...اين وقت لعنتي چرا وقتي کنارش نيستم نميگذره؟!!...

سپس مسواک زدن کاغذي به من ميده:سردخانه...خانم مرگ نژاد...۱نفر...ساعت حرکت

۳۰/۷ صبح....

بغض گلومو ميگيره...سرم گيج ميره...تازه ميفهمم هنوز نميتونم بمونم و بايد فردا برم...

.........

باز کنارش خوابيدم ...آروم دارم گريه ميکنم...سرمو رو سينه اش ميگذاره و ميگه:((عزيزم

چه کار ميشه کرد؟ مطمئن باش به زودي دوباره همو مي بينيم...گريه نکن ديگه...))

لباشو نزديک صورتم حس مي نمايم...به سختي جلايشان گريه ي خودمو ميگيرم...نگاهي به

صورت قشنگش ميکنم و فکر کنم يک ساعتي شد که وقت دوباره از دستم در رفت!!!...

آه......خدا.....

الان خسته ام ...

فقط ميخوام بخوابم...

ساعت ۱۵/۶ صبح زنگ لعنتي ساعت بيدارمون کرد...

ساعت ۰۵/۷ با فرشته تو ترمينال بوديم...

حالت تهوع دارم...سرم درد ميکنه...آخرين چيزي که ميگه :((عزيزم زياد فکرشو نکن...من

بهت زنگ ميزنم...خدافظ))

حتي نمي ايسته که من سوار اتوبوس شم!!!...

خدايا چه درد جانکاهي!!!...

کاش بميرم!...

کاش نبودم!...

از پنجره ي اتوبوس خيره به بيرون نگاه ميکنم...

تابلايشاني از جلايشان چشمام رد ميشه...

سرد خانه ۱۷۵ کيلومتر.....................


31:

باز هم يك داستان تلخ ديگه! اما قشنگ بود و ....


32:

death blooms عزيز .

من چون مثل اينكه ناراحت شده بوديد تاپيك هاي خودم رو پاك كردم.

البته.

اگه مال من اراجيف بود پس ايني كه شما نوشتيد چيه؟
داستان زيباست؟
يا زندگي نامه؟

33:

چقدر لطيف و دلنشين بود.

ممنون

34:

قابلی نداشت...


35:

مرسي سلنا...خيلي قشنگ بود...و بسيار احساسي

36:

اين يکي...داستان منه....






تقريباً، هفته‌اي يكبار به خانه مادربزرگم مي‌رفتيم.

ولي برجستگي خاص اين رفتن‌ها، در ذهن من اكنون، نمايشگر يك واقعيت بود كه هر هفته تكرار مي‌شد؛ شايد 4 يا 5 سال داشتم كه براي من يك جفت كفش قرمز تق‌تقي خريدند.

و صداي تق‌تق اين كفش‌ها، رايشاناي زيباي كودكي من بود.

در خانه مادربزرگ ما در حياط بازي مي‌كرديم.

و براي رفتن به حياط بايد از پله‌ها پائين مي‌آمديم.

من به سرعت كفش‌هايم را مي‌آوردم و اونگاه آرام‌آرام از پله‌ها پائين مي‌آمدم.

پله‌هايي آهني، كه فاصله هر يك از اونها از ديگري تقريباً به اندازة دو پله معمولي بود.

ترس و هيجان پائين آمدن از پله‌ها كه مبادا از اونها به زمين بخورم، همراه با تق‌تق ‌كفش‌ها رايشان اين پله‌هاي آهني، ابهت عجيبي به خود مي‌گرفت.


شايد يكي از بهترين خاطرات دوران كودكيم بود.

ولي هميشه اين خاطره تنها تا دو پله اول بهترين بود بعد پله سوم، صداي بلند پدربزرگ از داخل اتاق مي‌آمد؛ كه مي‌فرمود؛ «جونم مرگ، اينقدر سروصدا نكن» خدا بيامرزدش، به رحمت ايزدي رفته هست.

سپس دو پله اول، هر چقدر سعي مي‌كردم صداي اين آهنگ يكنواخت را پائين بياورم نمي‌شد و فقط شايد، دور كندتري به اون مي‌دادم.

كفش همچنان تق‌تق مي‌كرد ولي حالا صداي تق‌تق‌ها با فاصله وقتي بيشتري به گوش مي‌رسيد.

چون سعي مي‌كردم پايم را آرامتر به زمين بگذارم تا صداي كمتري بدهد.

ايشان هر چقدر، آرامتر مي‌گذاشتم باز همان صداي تق‌تق بود كه به گوش مي‌رسيد.

شايد پله‌ها چوبي شد و شايد پاشنه‌ها كنده شد ولي ديگر هيچ‌وقت چنين آهنگي را ننواختم.

من ماندم با صداي خش‌خش كفش راحتي.

حالا بهترين سمفوني زند‌گي‌ام، صداي لخ‌لخ كفش راحتي هست كه دوست دارم اون را به زمين بكشم و تق‌تق كفش پاشنه‌بلند، يك غرور بيهوده هست، يك فراخوان آمدن، براي هيچ و يك فراخوان بودن از نيستن.

و لخ‌لخ كفش راحتي براي من، يك سمفوني وقت‌هاي سرخوردگي هست.



37:

خواهش میکنم گلم, داستان تو هم واقعا زیبا بود...ممنون

38:

ممنون قشنگ بود.


39:

khahesh mikonam....


40:

اين را جايي خوانده بودم.

مطلب زيبا و جالبي هست.

ممنون عزيزم كه زحمت بازنايشانسي اونرا كشيديد.


41:

خواهش میکنم...

42:

manam ghablan khoonde boodam ..mersi az inke gozashti...vaghean pand amize

43:



...

اونها دو نفر هستند و

44:


45:

باران
دخترک زیر باران که حالا شدت گرفته بود پا به پا می شد و در دل قسم می خورد هر ماشینی جلوی پایش ترمز کند بی هیچ حرفی سوار شود.تمام لباسهایش خیس شده و به تنش چسبیده بودند .اگر سرما می خورد...زیر لب خودش را لعنت کرد که چرا سوار همان پراید آلبالویی نشده بود..بعد در دل جواب خودش رو داد ((اون موقع هنوز دوش آسمون باز نشده بود..)) آینه جیبی اش را یواشکی بیرون کشید و با سرعت خودش را دید زد..آرایش غلیظ و حرفه ایش زیر باران تند داشت مثل گریم دلقکها میشد باید زودتر سوار ماشین میشد حتی اتوبوس واحد برایش عالی بود .

با صدای بوق متوجه پیکان جوانان قهوه ای و داغانی شد که کمی جلوتر برایش ایستاده بود به سرعت جلو رفت سپس دیدن خنده کریه و نگاه گرسنه راننده که بدتر از ماشینش به نظر می رسید شوکه شد صدای راننده چندش اور بود:چیه خوشگله فکر کردی پول همیشه پیش پولداراست؟به قیافم نگاه نکن ..

بعد چند تراول قرمز را تکان داد:مایه داریم ...

دختر زیر لب فحشی داد و از ناچاری سوار شد بعد در دل فرمود : ((من که دنبال کاسبی بودم ..حالا هم که خدا این خرو رسونده چرا رد کنم؟))

مرد هنوز داشت با لبخندی که جای دندانهای افتاده اش را نشان می داد وراجی می کرد رسیده بود به تعریف از خانه مجردی اش که زنش اصلا از وجودش خبر نداشت که زنگ احمقانه و داش مشتی موبایلش حرفش را نصفه گذاشت.ناگهان صدایش کلفت و لهجه اش عوض شد:باز که تویی ...مگه صد دفعه نفرمودم به این بی صاحاب زنگ نزن...پول تلفن رو تو می دی؟..حالا بنال زودتر و خلاص کن ..خوب که چی ؟...چه کار کنم ؟...از گور بابام پول بیارم ؟میگم ندارم ..بگو فعلا دو تا نون بخره تا بعد...می گم ندارم می گی دختره کفشش پاره شده؟خوب بده براش بدوزن تا یه پولی گیرم بیاد

دختر با اشمیزاز جابجا شد تا بلکه نگاه مرد را از آیینه بدزدد بلکه خجالتش بدهد اما مرد تازه روی دور حرفهای تکراری و آشنا افتاده بود :از صبح تا شب با این قارقارک جون میکنم ...بیشتر ندارم ..اگه این بار آمد جلو در بگو شب با خودم حرف بزنه ...بگو این ماه ندارم ..نخواست بلند می شیم ...بیخود !مگه دزدی کردیم که جلوی در و همسایه خجالت می کشی؟...نترس با یه وعده نون خالی بچه ها سوتغذیه نمی شن!این حرفا مال پولداراست نه ما...بس کن دیگه زن آخر به تصادفم می دی ..خیرت که نمی رسه..

دختر بی طاقت به مرد که در ترافیک مانده بود نگاه کردبعد در را باز کرد.مرد باز خنده کریهش را زد: کجا خوشگله ..نترس واسه تو پول دارم من هیچوقت با خوشگلا بد حسابی نکردم..

دختر خشمگین برگشت :می دونی چرا این کاره شدم ؟چون بابام یه بی شرفی بود مثل تو که برای همه پول داشت جز من و مامان و داداشم!بترس از اون روزی که دخترت برای کفش نو خودش رو خرج کنه..

و مرد را با لبخند خشک شده بر جا گذاشت.


46:

..............

47:

مهدي جان سلام
داستان هاتو خوندم وبقيه ي داستان ها رو
راستش من قبلا هم بهت فرمودم:زياد از داستان كوتاه سر در نمي يارم..يعني تا حالا ننوشتم ....البته با ديدن متن هاي شما ها مشتاق شدم كه تلاش كنم و منم داستان هاي كوتاه بنايشانسم
بايد بگم ديدگاهمون تا حدودي نزديك به همه....با اين تفاوت كه شما كوتاه مي نايشانسي و يه علامت سوال براي خواننده باقي مي ذاري و به خواننده اين موقعيت رو مي دي كه فكرش فعال شه....داستان هاي من بيش تر روح رو فعال مي كنه.در واقع من سعي مي كنم يه مسير پيش پاي خواننده بزارم.سعي مي كنم اون چيزاي رو كه درك كردم به بقيه هم بفهمونم.سبك نگارشمون خيلي با هم فرق داره.نمي دونم,شايد اگه بخوام داستان كوتاه بنايشانسم نتونم بهش يه شروع و پايان مناسب بدم و خواننده ام منتظر اتفاق بعدي بمونه يا ذهنش دنبال يه مبدا بگرده كه چرا اجزاي داستان تايشان يه چنين موقعيتي اند...به هر حال من رمان مي نايشانسم و زياد هم داستان كوتاه نمي خونم...بنابراين كمي مشكله واسه ي شروع يه سبك متفاوت...خيلي دوس دارم تو هم كارام رو بخوني و در موردشون نظر بدي...شايد بعدا تصميم گرفتم و چند تايي شون رو نوشتم ....در هر حال تبريك مي گم بهت : فكر بازي داري و قلم رواني.....اون چيزي رو كه در درونت حس مي كني , راحت به صورت عناصر ديگه اي از كائنات مي ريزي بيرون

48:

و اما در مورد داستان ها:
(البته من همونطور كه فرمودم زياد سرم نمي شه ولي چيزي رو كه حس مي كنم مي گم و اين فقط نظر شخصي منه)
در مورد داستان اولت بايد بگم :ايده اش جالب بود ...

از سبكش بدم نيومد(داستان هايي كه روشن ترين نقطه اش انتهاي داستانه و براي درك بهتر بايد يه دور بازخواني بشه)ولي اكثرا در چنين سبك هايي چون نقطه ي شفاف در انتهاي داستانه بهتره كه از توصيف هاي مستقيم هستفاده نشه,در واقع عقيده ي من اينه كه داستان يا بايد به مرور لحظه ها رو براي خواننده باز كنه يا اينكه همه رو يه جا رو كنه و ادغام اين دو تا با هم از ارزش نوشته كم مي كنه....با همه ي اين احوال تقريبا مي شه فرمود پسنديدمش
***
و يه نكته در مورد نظري كه گل واژه جون در مورد داستانت داده بود:
چرا چنين تصوري داري كه هر داستاني كه توش از حس يه سوسك فرموده مي شه بر مي گرده به داستاني مثله مسخ(كافكا)البته من تا حالا اثار كامو رو نخوندم ولي فكر مي كنم اونم بايد قلمي مثه كافكا و هدايت داشته باشه.
تايشان داستان مسخ شخصيت داستان شخصيت وجوديش رو از دست مي ده و تبديل به يه سوسك مي شه(شايد بشه فرمود بيش تر به داستان- گاو اثر غلامحسين ساعدي-شباهت داره,اگرچه دليل مسخ شدن اين دو شخصيت كاملا متفاوته) ولي تايشان داستان مهدي, يه نوري از اميد ديده مي شه...تلاش براي زندگي...و شما مهدي جان,چرا اينقدر نا اميدانه به زندگي نگاه مي كني....درسته , اگه اخر داستان اين سوسك مي رسيد به هدف و ازادي اي كه مي خواست نمي شد اسم اين نوشته رو يه داستان گذاشت ولي شايد اگه من جاي تو بودم داستان رو به طرز ديگه اي تموم ميكردم ...

مثلا شخصيت داستانم رو وقتي له مي كردم كه طعم ازادي رو چشيده باشه وتو اخرين لحظه ي عمرش در حالي كه داره از ازادي اش لذت مي بره بميره تا تلاشش بيهوده نمونه و بتونه با لبخندي رايشان لبش بميره و راضي از اين موضوع كه گرچه اندك ولي تونسته از زندگيش دست كم براي لحظه اي لذت ببره

49:

و در مورد داستان :(اسيري به نام ازادي)
خوب در واقع لحنش رو بيش تر از قبلي دوست داشتم ولي يه كم پايان داستان واضح بود در واقع از همون جايي كه در قفس باز مي موند مشخص بود كه پرنده همون جا مي مونه
....و باز مرگ تايشان اسارت(فكر مي كنم اسم داستانت چندان با داستان مطابقت نداشت)...و به نظر من اين پرنده هم مي تونست تايشان ازادي بميره ولي نه مثله چيزي كه در داستان قبلي فرمودم....مي خوام بگم شايد تعبير ما از بعضي چيزا باعث مي شه كه اون چيز همون شكلي رو پيدا كنه كه ما در تصورمون داريم,نگاه هركس نوع زيستنش رو تغيير مي ده , (جبران خليل جبران در كتاب ديوانه و پيامبرش-در قسمت ديوانه-داستاني رو حكايت مي كنه از دو مسافر كه از شهري ميان و به سايشان شهري جديد ميرن.در مسير با پيرزني ملاقات مي كنن و ازش مي پرسن:امت اين شهر چگونه اند؟ پير زن از هردايشان اون ها مي پرسه...شهري كه بودي رو چگونه يافتي؟...اولي در مورد اون شهر اوصاف خوبي رو بيان مي كنه...پيرزن به او مي گه:و امت شهري كه به سايشان اون مي ري نيز اين چنين اند...دومي بدي هاي شهر رو مي گه و پيرزن به او هم مي گه امت شهري كه پيش رو داري نيز مانند همان شهري اند كه تو وصفش كردي) حالا داستان رو اينجوري تصور كن: پرنده جرئت مي كنه و از قفس بيرون مي ره چون خيال مي كنه بيرون جايي بهتره....ولي چون مدت هاست تايشان قفس مونده و قدرت زندگي رو در ازادي از دست داده همون جا مي ميره (كه البته از اين داستان مي شه يه نتيجه ي ديگه هم گرفت و اينكه وابستگي روح رو ضعيف و سست مي كنه)
البته با اين نظري كه دادم داستانتو زدم ز كل عوض كردم ...چيزي كه در مورد داستان قبلت فرمودم رو براي يه ديد بهتر فرمودم ولي اينو فقط فرمودم تا نشون بدم كه هر شروعي مي تونه پايان هاي متفاوتي داشته باشه بايد ديد كدوم ناب تره كه البته به گمونم پايان منم زيادي تكراري بود
چي كار كنم ديگه داستان كه بلد نيستم بنايشانسم ..

مي شينم داستان هاي شما رو مسواك مي زنم

50:

و در مورد داستان فروتيبا جون, من با نظر مهدي موافقم....از اين داستان مي شه دو تا داستان متفاوت در اورد ...

در واقع موضوع مشكلات اجتماعي زياد به اصل موضوع مربوط نمي شه...البته اگه يه داستان كوتاه نبود چنين محدوديتي نداشتيم ولي تصور مي كنم تايشان داستان ها ي كوتاه بيش تر بايد به اصل پرداخت...درواقع زندگي شخصي و بي تفاوتي شخصيت داستان نسبت به يك سري مسايل خاص و هستفاده نكردن بهينه ي اون از زندگيش براي پيش بردن داستان كافيه و پيامي كه داستان مي خواد بده...بهتره سعي كنيم تايشان داستان هاي كوتاه از پرداختن به حاشيه پرهيز كنيم
البته بازم مي گم اينا نظر شخصيه و فقط احساسي كه دارم رو بيان مي كنم...با همه ي اين حرف ها بايد بگم همه ي داستان هايي كه اين جا خوندمك عالي بود ...

چون جرئت كردين كه هر چي كه درونتونه رو بريزن بيرون و شما ها تو ي نوشتن داستان كوتاه از من جلوترين ومنم سعي مي كنم به شما ها برسم

51:

داستان کوتاه:يک منهاي يک مساايشان يک:
خوب اين يكي خوشكل بود تقريبا مي تونم بگم بي نقص بود ....تنها مشكلش اين بود كه تا حالا تجربه ي مرگ نداشتي
خب البته چون بقيه هم چنين تجربه اي رو نداشتن داستانت قابل قبوله
ولي من بر خلاف فروتيبا فكر مي كنم اين داستان اگرچه مي تونه ادامه پيدا كنه ولي اگه زياد كش بياد ارزشش رو از دست مي ده
ولي بازم مي گم اين يكي خيلي قشنگ بود....فقط فكر نمي كنم تا حالا تو يه چنين موقعيتي برنامه گرفته باشي....البته اگه منم خودم قبلا چنين تجربه اي رو نداشتم مسلما رضايت كامل از نوشتت داشتم ....

من خودم يه بار تشنج بهم دست...يه چند باري هم تا نزديك مرگ پيش رفتم ....

واسه ي همينه كه مي گم يه كم متفاوته

52:

مسافر برزخ(زجرنامه ي شماره يک)
عالي بود....دارم جلايشان نوشته هات كم ميارم....من بر خلاف فروتيبا عقيده دارم كه تلخ نبود...زيبا بود....دستت درد نكنه

53:

سعيد جان...قضيه چيه؟:


اين جا برنامه نيست كسي به ديگري توهين كنه ....

انتقاد چيز ديگه ايه...نمي دونم چرا دلت تا اين حد پره ولي فكر نمي كنم كار درستي باشه كه ايجوري صحبت كني

54:

اينم داستان من:
هميشه از روزاي باروني نفرت داشتم,انگار اسمون با اشكاش هرچي بدبختي و غصه بود رو مي ريخت رايشان سر من
باز وقت از دستم در رفته بود...باز نشانه ها داشتند از يه اتفاق بد خبر مي دادند....هرچه وقت جلوتر مي رفت قلبم تند تر مي زد
رفتم طرف ايستگاه اتوبوس...و چه جمعيتي...خيس خيس...شانه ها رو بالا انداخته بودند ,با گردن هايي خميده و دست ها رو به هم مي ماليدند و سعي مي كردند با نفس هاشون دست هاي سرخ و چروك خورده رو كمي گرم كنند, ...

از ذهنم گذشت كه شايد اگه به سردي هوا فكر نمي كردند,سرما تا اين حد خودشو نشون نمي داد...ولي من چيزاي مهم تري داشتم كه بهشون فكر كنم.
با اتوبوس حالا حالا ها نمي رسيدم خونه,ته و تايشان جيبامو گشتم..انقدري داشتم كه بتونم با تا كسي خودمو برسونم خونه...كلي خدا خدا كردم تا بالاخره يه تاكسي جلايشان ايستگاه ترمز كرد.
همه به سمتش هجوم بردند .

نمي دونم خودمو چه جوري بين دست و پاها رسوندم اون جلو و پريدم رايشان صندلي عقب تاكسي,شده بودم عين موش اب كشيده..دختري كه كنار دستم نشسته بود با وسواس گوشه ي پالتوش رو جمع كرد.
صورتم رو برگردوندم و با گوشه ي هستينم بخاري رو كه رايشان شيشه نشسته بود پاك كردم
تمام مسير قيافه ي غضب الود بابام جلايشان چشمم بود,با گردني كه رگ هاش مي خواستن بزنن بيرون و صدايي كه مو به تن ادم سيخ مي كرد و مدام ازم مي پرسيد كه تا اين وقت شب كجا بودم ومي دونستم كه حتي موقعيت توضيح دادن هم بهم نمي ده
بالاخره رسيدم...پولم رو به راننده دام و سريع جيم شدم تا غرولندش رو از بابت پاره بودن اسكناس ها نشنوم
نفهميدم خودمو چه جوري رسوندم در خونه و كليد رو اروم تايشان قفل چرخوندم و پا گذاشتم تايشان حياط و پاورچين پاورچين رفتم طرف اتاق ابجي بزرگه, كه يكدفعه صداي بابام در جا خشكوندم:"به به,چقد زود اومدي شازده!"
چيزي نداشتم بگم ,زبونم بند اومده بود,فرمود:"بيا تو سردت نشه"
فرمودم:"چشم اقا جون,يه كار كوچيك با ابجي دارم,شما بفرما تو من خدمت مي رسم"
نعره اي كشيد و فرمود:"پسره ي بي چشم و رو ,بيا تو ببينم ,تا حالا كدوم گوري ول شده بودي؟پسره ي هرزه....
از پشت يقمو گرفت و كشون كشون بردم تو اتاق و همون طور نعره مي زد كه :"پسره ي چشم سفيد ..خجالتم نمي كشه,قلم پاتو مي شكونم...."...ديگه صداش رو نمي شنيدم و فقط فرود اومدن كمربندش رو رايشان تنم مي ديدم و حتي دردي هم احساس نمي كردم
تايشان دلم به خودم لعنت مي فرستادم كه اخه به تو چه ربطي داره كه تايشان يه بعدازظهر باروني يكي زده به يه بنده خدايي و در رفته و حالا اين بدبخت داره گوشه ي خيابون جون مي ده؟اخه مگه تو چه فرقي با بقيه داري كه يه نگاه دلسوزانه مي ندازن و رد مي شن؟
چشمام سياهي مي رفت...هيبت اقامو ديدم كه داشت از اتاق مي رفت بيرون اما قبلش صداش تو گوشم پيچيد كه مي فرمود:"اخه پسر...چرا با من اينجوري مي كني؟نفرينت نمي كنم چون مي دونم خودت سزاي همه ي اين كاراتو مي بيني...چوب خدا صدا نداره.....و بعد با همون قيافه ي عصباني كه حالا يه كم اروم تر شده بود از اتاق زد بيرون و رفت طرف حياط
نگاهم رو برگردوندم سمت پاچه ي خيس شلوارم كه حالا جاي ضربه هاي كمربند اقام خون الود بود و چسبيده بود به پام ,سوزش عجيبي تايشان پام پيچيد,چشمام رو دوختم به اسمون كه از پنجره تايشان اتاق سرك مي كشيد,بارون بند اومده بود و دامن اسمون پر بود از ابر و خالي از ستاره,لبخند تلخي نشست رايشان لبام و فرمودم :"اخه اوستا كريم...اين چوب كدوم گناه بود كه امشب حوالموون كردي؟
...از تايشان حياط صداي زمين خوردن چيزي اومد و بعد جيغ ابجي و صلوات هاي مامان.......پاي اقام شكسته بود.
...صداي مامان تايشان سرم پيچد:"خدا لعنتت كنه بچه...ببين چي به روزمون اوردي؟!!"

55:

اره مي دونم زيادي طولاني شد ...

حق بده بهم ...دفعه ي اولم بود كه كوتاه مي نوشتم.
اينم كه خيلي افتضاح شده واسه اينه كه سعي كردم بنايشانسم...

مي فهمي كه چي مي گم؟
در واقع چيزي نبود كه خود به خود اتفاق بيافته
خيلي دلم مي خواد كمكم كني...منتظر نظرت هستم

56:

اول اینو بگم که مهم شروع کاره.دلیلی نداره که از شروع کار آدم خوب کار کنه.اونموقع هست که دیگه واژه ی تجربه مفهومی نداره.البته چه بهتر که آدم از تجربیات دیگران هستفاده کنه تا به هدفش زودتر دست پیدا کنه.

البته اینم بگم که منم موقع شروع کار کمی اعتماد به نفسم کم بود و خیال می کردم دارم مزخرف می نویسم.ولی سپس اینکه با یکی دو تا از بچه های نویسنده صحبت کردم دیدم که لا اقل به درد یه بار خوندن می خوره.

پس این حس تو طبیعیه که خیال کردی بد نوشتی.


57:

ستاره ی عزیز
در مورد داستانهای خودم اگه بخوام صحبت کنم باید بگم که چیزایی که مینویسم خود به خود روی کاغذ میاد .در واقع من کار خاصی نمی کنم.فکر کنم قبلا هم فرمودم که بیشتر داستانهام جوششی اند نه کوششی.پس بحث نگاه حرفه ای به این مقوله نباید زیاد تاثیر گذار باشه.در واقع از لحاظ غنای ادبی و سبک نگارش،من از نویسنده ی خاصی پیروی نمی کنم.هر جند که شاید شبیه داستانهای هدایت،کامو،کافکا و ...

باشه.البته چند تا از داستانهای هدایت رو خوندم.کلا اهل مطالعه نیستم.

اینکه شما میگید بهتر بود در مورد داستان مثلا سوسک،این شخصیت به آزادی برسه که لااقل تلاشش بی نتیجه نمونه را قبول ندارم.لزومی نداره که آدم حتما به هدفش برسه.در واقع سپس ایمان نوبت به حرکت می رسه.فکر تنها و اندیشه ی مطلق کافی نیست.ایمان و حرکت لازم و ملزوم هم هستند.حالا خواه به هدف برسی یا نه.خواه آزادی رو درک کنی یا نه.
در مورد داستان پرنده(اسیری به نام آزادی)هم باید فرمود شرایط این کاراکتر با سوسک داستان قبلیم فرق داره.این دقیقا میخواد اینو عنوان کنه که تصمیم به تغییر چیز ارزشمندی نیست.در واقع چیز تازه ای نیست.اکثر افراد چنین حسی رو به درجات مختلف درک کردند که نیاز به تغییر دارند.منظورم از تغییر ،تغییر لزوما درونی نیست.مثلا همه این نیاز به تغییر رو حس کردند که باید وضع مالیشون بهتر شه.ولی مهم اون فکریه که پیامدش عمل هم باشه.داستان پرنده همون پیام داستان سوسک رو داره.فقط فضا عوض شده و از دید دیگری به این موضوع نگرسته شده.

داستان پرنده ذوب شدن در روزمرگی،حس خواستن و نخواستن،و تقریبا حس مسخ شدگی رو تلقین میکنه.
اینکه همه ی ما به نوعی در حال مصرف شدن هستیم.یا بهتره بگم در حال هستثمار شدن.جامعه به وجود ما اهمیت نمیده.بلکه به جایگاه و تاثیری که روی اون میذاریم اهمیت میده.مهم تاثیر ماست نه خود ما.پس اگه روزی در ایجاد این تاثیر قصوری مرتکب بشیم بلافاصله جایگزینی برای ما در نظر گرفته میشه.
صاحب در واقع حکم زندگی بدون وقفه رو داره که خیلی سریع برای طی شدن مکانیزم زندگی جای خالی رو پر میکنه
پرنده در انجام وظیفه ی خودش ناموفقه،پس سریع جایگزین میشه.
اما خود پرنده تمثیلی از هزاران موجود شبیهی رو داره که علی رغم دونستن فضای غیر عادلانه ی حاکم بر اونا،از ترس از دست دادن موقعیت فعلی،کوچکترین حرکتی انجام نمیدن.در واقع جامعه به اونا موقعيت دیگه ای نمیده.جامعه حداقل نیاز ها رو تامین میکنه و قدرت تفکر و حیطه ی اونو به تامین همین نیازها محدود میکنه .

58:

اما در مورد داستانهای یک منهای یک مساویه یک:

خلاصه میگم که چیزی به نام رجعت وجود داره.یعنی بازگشت دوباره ی انسان و سایر موجودات به زندگی.البته این در دین اسلام هم فکر کنم عنوان شده.هر چند که من موقع نوشتنش اینو نمیدونستم.داستان مربوطه به همین رجعت اشاره داره که ممکنه که انسان برای بارهای متناوب متولد بشه.این بحثهای زیادی رو به دنبال خواهد داشت که چگونه انسان مورد بازخواست برنامه میگیره؟ شخصیت اصلی انسان کدومه بالاخره؟ لزوم این مدعا که چون الان کسی ادعای تولد دوباره رو نکرده،پس لزوم تولد دوباره چیه؟

چه فایده ای داره تولد دوباره؟وقتی که مغز ما کلا فرمت میشه؟این تسلسل تولد ماهیت خداپرستی رو زیر سوال نمیبره؟
بگذریم...
شاید تا حالا صحنه ای رو دیده باشین که شما رو متعجب کنه که قبلا اونو جایی دیده باشین و همه هم اینو پذیرفتند که این صحنه مربوط به رویای صادقه هست.

در واقع اینو مربوط به خواب میدونن.
اما من یه نظریه میگم که این مربوط به تولد اول دوم ...

میباشد.
در واقع این صحنه ای که ما دیدیم مربوط به مدتها پیش و وقت زندگیه قبلیه ماست.
در واقع ایم معاد فقط شرایط زندگی ما رو عوض می کنه.نه جسممونو نه روابطمونو نه ایجاد و خویمونو...
اگر خواستید بیشتر صحبت می کنیم


اما داستان مسافر برزخ یک داستان واقعیه

در واقع چیز خاصی رو نمیخوام بگم .جز اینکه گزارشی بدم از یک رویداد با شبیه سازیه اون به برزخ
.برزخ محل تعلیقه.محل انتظار.محلی که وقت موقعیتشو از دست میده.سردرگمی مسافر و سفر های پی در پی به خاطر فرشته نشون از این مطلب میده.هیچ تعبیری از بودن با عشقش نمی کنه.
در برزخ انسان منتظر روز حساب و روز نهایی می مونه.ولی مسافر هنوز اجازه ی موندن تو این برزخ رو هم نداره.این یعنی سر در گمی...

اگه دقت کنی الان خیلیها به این مصیبت گرفتارن.این اسارت در نیاز اونارو خیلی حقیر می کنه.
هستعدادی براشون نمیمونه.این عشق نیست.این نیاز مطلقه.که رسیدن با نرسیدن چندان فرقی نمیکنه.
یه کم توضیحش سخته..


59:

در مورد اين موضوع بايد بگم كه من شخصا به اين عقيده دست پيدا كردم كه وقتي ايمان و تلاش باشه حتما به دنبالش موفقيت هم هست....نمي دونم شايدم شخصيت داستان شما به يه ازادي حقيقي رسيده باشه

60:

و در مورد داستان هاي ديگه ات نمي دونم چرا انقد در موردشون توضيح دادي بايد بگم داستان هاي تو حداقل براي من انقدر شفاف بود كه نياز نذاشت ارزششون رو با كلمات بياري پايين

61:

زخم جوهرهای قلم من !

فرمود: آمده ام شاید برای همیشه خداحافظی کنم

فرمودم: رفیق کجا؟ خداحافظی چرا؟

فرمود: اونسوی میله های زندان ! خداحافظی برای همین

فرمودم: مجرم بودن تو غیر ممکن هست ! نکند مهریه و ..!

سری تکان داد و دستش را لابه لای موهای پر پشتش کشید

فرمودم: چقدر؟ به من بگو؟

با انگشتان هر دو دستش رسم ذهنی برایم کشید

دقایقی به سکوت گذشت

تصمیم خودم را گرفته بودم

کاغذ و قلم !

پرسید: برای چه میخواهی؟

حرکات چشمانم را که دید دیگر چیزی نپرسید

اما صدای زمزمه آهسته اش را می شنیدم:

گر حال تو هم چون من آشفته خراب هست...

پس وای به حال هر دوی ما !

باز هم دقایقی گذشت؛

فرمودم: همین از دست من بر میامد

کاغذ را گرفت و در دل خواند،

از جای خود بلند شد، فرمود: شعبهء ...

و خداحافظ

دور شد و برای همیشه رفت !

کاغذ روی زمین افتاده بود

من هم دورتر شدم

سیلی پاییزی باد، ناجوانمردانه کاغذ را زير پای عابران چپ و راست می کرد !

کاغذ بر روی سنگفرشهای خیابان شناور بود ! اما شنا نمیدانست !

و انگار که در گوش شهر از زخم جوهرهای قلم من فریاد میزد :

بسمه تعالی
سلام علیکم و رحمت ا...

حضور محترم رئیس کل ساوقت زندانهای کشور
احتراما بدینوسیله درخواست میگردد در راستای سال پاسخگویی به امت ،
هر چه زودتر نسبت به تعبیه یک دستگاه چاپ اسکناس در بند زندانیان مهریه اقدام نمایید
بدیهی هست با انجام این اقدام خیر خواهانه صاحب حق(زن) را به حق دست نیافتنی خود رسانده
و علاوه بر ایجاد میلیونها موقعيت شغلی، مؤدی حق (مرد) را نیز از بند گرفتاری نجات بخشیده اید!




و من ا...

توفیق

62:

سلام,ظهر كه پست هاتو خوندم احساس كردم از حرف هاي من چنين برداشت كردي كه دركت نكردم.نميدوم چرا چنين احساسي بهم دست داد...در هر حالا متاسفم
پست هاتو اون موقع كامل نخوندم چون دلم نمي خواس ارزش نوشته هات پيش چشمم كم بشه,راستش الانم فقط يه نگاه گذرا انداختم
...ولي با خودم فكر كردم كه ادم موقعي كه چيزي رو براي ديگران شرح مي ده خودش بهتر دركش مي كنه , نمي دونم شايد نياز داشتي به اين توضيحات, نه براي توجيه من بلكه براي بازتر شدن فكر خودت
من اطمينان دارم كه وقتي اين داستان ها رو مي نوشتي به هيچ وجه به اين چيزايي كه براي من شرح دادي فكر نمي كردي...اينطور نيست؟
شايد امروز خودت وقتي براي من اين پست ها رو مي زدي به چيزاي تازه تري تايشان داستانات مي رسيدي...گاهي اينجوريه,ادم هر بار كه نوشته هاش رو مي خونه با خودش بيش تر اشنامي شه و با زندگيش...همينه كه منو تا اين حد به قلم وابسته می كنه

63:

و در مورد داستان خودم:
نمي خوام بازش كنم...فقط مي خوام بگم (گرچه واسه ي كوتاه شدنش تقريبا نصفش رو حذف كردم)ولي تك تك چيزايي رو كه تايشان اين داستان اوردم خودم بارها وبارها در اطرافم حس كردم وديدم,البته نه در مورد خودم(شايد اگه شخصيت داستانم رو هم پسر انتخاب كردم به خاطر اين بود كه مسير فكري ات متوجه من نشه)...........ولي چيزايي كه نوشتم بيش تر واقعيت اند ...تك تك اين لحظه ها رو در اطرافم ديده ام ...وخيلي ها مون هر روز مي بينيم و به خاطر بي توجهي به هر چيزي جز خودمون و چيزاي مربط به خومون نمي تونيم دركش كنيم

64:

ببین ستاره!

اگه میدونستم که با نوشتن توضیحاتی در مورد داستانهام اینقدر روت تاثیر بد میذارم اینکارو نمیکردم.

ولی مگه کار عجیبی کردم من؟ مگه حق دفاع از کارمو ندارم من؟ خوب شما یک سری برداشتها در مورد داستانهام کردید مه من اونا رو فقط باز کردم همین....

خیلیها هستند که کارهاشون رو به طور ذاتی و بدون تلاش ارائه میدن.ولی همون افراد هم در مورد کارشون نظر میدن.آیا یک نقاش نباید در مورد کارش نظر بده؟ارزش کارش میاد پایین؟
آیا چون ما منظره رو خیلی واضح میبینیم دیگه برامون مسخره هست که نقاش در موردش توضیح بده؟
اصل قضیه همون فضاسازیه که قبلا فرمودم.من موقع نوشتن تو اون فضا بودم.تواون افکار بودم.
اینکه شما داستانمو فهمیدید شکی ندارم..
ولی آیا اوضاع ذهنی من موقع نوشتن هم رو هم واضح فهمیدید؟

65:

ببخشيد ...

نتونستم منظورم رو برسونم
اگه حرفام باعث ناراحتيت شده ببخش

66:

چقدر عالي...
ستاره و مهدي..درباره داستان من هم بگيد...
ستاره خيلي خوب تحليل ميكني

67:

چشم سرو ناز جون...ممنونم.................ولي فكر نمي كنم نظر مهدي هم همين باشه

68:

سلام البته من قبلا در مورد این نظریه چیزایی شنیده ام...یه مدت هم خیلی پی گیرش بودم
ولی در واقع نتونستم قبولش کنم....خیلی دوس دارم بیش تر در موردش بدونم

69:

سروناز جونم اگه اشتباه نكنم فقط داستان كفش ها مال خودت بود
در مورد داستانت بايد بگم به نظر من خوشكل بود ...حس و حال بچگي كه خيلي ها مون تجربه كرديم و خوشم اومد چون دقيقا حس منو نسبت به كفش هام فرمودي
البته من كم تر از اونم كه داستان هاي شما ها رو مورد انتقاد برنامه بدم ولي فكر مي كنم چون مي خواستي لحن ادبي داشته باشه بعضي جاها از ادبيات خشكي هستفاده كردي مثه: خدا بيامرزدش، به رحمت ايزدي رفته هست.
و چيز ديگه اي كه به نظرم رسيد اينه كه تايشان اين قسمت :" سپس دو پله اول، هر چقدر سعي مي‌كردم صداي اين آهنگ يكنواخت را پائين بياورم نمي‌شد و فقط شايد، دور كندتري به اون مي‌دادم.

كفش همچنان تق‌تق مي‌كرد ولي حالا صداي تق‌تق‌ها با فاصله وقتي بيشتري به گوش مي‌رسيد.

چون سعي مي‌كردم پايم را آرامتر به زمين بگذارم تا صداي كمتري بدهد.

ايشان هر چقدر، آرامتر مي‌گذاشتم باز همان صداي تق‌تق بود كه به گوش مي‌رسيد.
" يه كم زيادي توضيح دادي صحنه رو ...در واقع اگه توجه كني معناي هر جمله ات مشابه قبليه همه ي اينا رو مي تونستي تو يه جمله ي ساده تر بگي
ولي در كل بايد بگم زيبا بود

عزيزم خوشحال مي شم نظرت رو در مورد داستان خودمم بدونم......ممنونم

70:

سلام ستاره گلم...

ممنونم از تحليل خوب و کوتاهت...

اون چيزيکه مد نظر من بود رو پيدا نکردي و اين نشون ميده کهمن در بيان مفهوم مشکل دارم.....


71:



و در مورد داستانت :

من به هيچوجه منتقد خوبي نيستم و چون خودت خواستي..ميتونمبعنوان يک خواننده عادي درباره اش صحبت کنم....:

بياني ساده و خودماني که گاهي به عاميانه بودن نزديکميشه..

البته اين سبک نوشتاري بيشتر مورد توجه خوانندگانه....

با شروعي از بارون که خيلي زيبا آغاز شده...

کاش به همين زيبايي در پايان يا در مفهومش از باران کمکميگرفتي.....

توصيفاتت در مورد صحنه ها هم خيلي زيبا بود
....



و اما مسير کلي داستان رايشان يک رايشانه نبود و من بعنوانخواننده متوجه نشدم که هدف نايشانسنده چي بوده...نتيجه گيري؟؟؟ يعني فکر ميکني شکستنپاي پدري که ناعادلانه قضاوت کرده رو ميخاسته بگه يا نوعدوستي ؟ يا تفاوت ايندونفردر ديدگاهشون؟

در ضمن در اين وقته اين نوع برخورد به ندرت اتفاقميفته.....

هر چند که ذهن پايشاناي تو تونست به شکل زيبايي اين رو بيان کنه
.

و فرياد مادر؟ که داستان با اون تموم ميشه.....

چرا در اين
اتفاق پسر رو مقصر ميدونه؟

براي من خواننده چراهاي زيادي ايجاد شده.....

در واقع
داستان کوتاه از زيادي گايشاني پرهيز داره.....

و اين داستان بيشتر به جزييات پرداخته
تا به کليات....



اما به نکته ظريف و جالبي اشاره کردي:

آخه مگه تو چه فرقي با بقيه داري كه يهنگاه دلسوزانه مي ندازن و رد مي شن؟

در هر صورت ممنونم از اينکه داستانت رو گذاشتي تا ما هم ازاون هستفاده کنيم.....


72:

و درمورد نکاتي که درباره کفش فرمودي:
واقع اگه توجه كني معناي هر جمله ات مشابه قبليه

نارسايي جملات و کلمات.....

چون احساس ميکردم نميتونم صحنه تلاش دختربچه ايکه داره تلاش ميکنه تا لذت رو در خودش بکشه تا موجد آزار ديگران نشه رو خوب نميتونم بيان کنم...دست به دامن اطاله شدم....

بعضي جاها از ادبيات خشكي هستفاده كردي

خودم هم موافقم..

در واقع بعزي جاها درگير لحن ميشم....

که اميدوارم اين مشکلم حل بشه....


73:

سلام عزيزم ممنون...ولي شرمنده الان وقت ندارم...برگشتم حتما جوابتو مي دم
ولي ممنون كه وقت مي ذاري و مي خوني

74:

دلم مي خواد بدونم دقيقا مد نظرت چي بود, نمي دونم شايدم اون موقع من داستانت رو سريع خوندم عزيزم ....

حتما يه بار ديگه مي خونم

75:

عزیزم در واقع یه خواننده ی عادی بهترین منتقده

76:

ولی در مورد داستانم ,فرمودی:
دوست دارم دقیقا اون چیزی رو که توی ذهنته برام بنویسی...مطمئنم کمکم می کنه

77:

راستش در این مورد باید بگم تمام مشکلات من توی داستانم اگه توجه کنی مربوط می شه به این که توی نوشتن داستان کوتاه تجربه ندارم و بیش تر سبک و لحنش مثه رمان می مونه و توی رمان هم زیاد به جزییات پرداخته مي شه (قبول كن كه سخته يهو از رمان رو بياري به داستان كوتاه) ....
خوب در اين مورد در واقع داستان من همونطور كه فرمودي يه محور اصلي رو دنبال نمي كرد
در واقع همه ي اون هايي كه فرمودي يه جورايي القا مي شد ولي شايد چيزاي ديگه اي رو هم خواستم بگم

78:

در ضمن به ندرت نه!..

دقيقا منظورم همين بود ...نسبت به گذشته مسلما كم شده ولي شايد چيزي كه باعث شد اينو بنايشانسم چيزايي بود كه خودم اخيرا به چشم ديده بودم ....
در واقع ادم هايي هستند دورو بر ما كه ظاهرشون و رفتارشون كاملا بر خلاف اونيه كه تو جامعه نشون مي دن...اينكه يه كم دچار ابهام شده هم به اين دليله كه يكي دو قسمت رو از وسطش حذف كردم كه به وضوح بيانگر اين مطلب بود...شايد تصور كردم توضيح بيهوده هست....راستش سختي نايشانسندگي هم اينجاشه كه وقتي داستانت تموم مي شه بايد خودت رو بذاري جاي كسي كه هيچ پيش ذهنيتي از فضاي داستان نداره و بعد داستانت رو رفع اشكال كني...در واقع بين نسل حالاي ما ادم هايي هستن كه وقتي با زندگي ضشخصي شون بيش تر اشنا مي شي , باورت نمي شه كه مثلا خوانواده اش از چنين فقر فرهنگي اي برخوردار باشن

79:

راستش اولش نمي خواستم اينو به داستانم اضافه كنم چون ترسيدم توجه خواننده رو از نكته ي اصلي داستان منحرف كنه ...

در واقع شايد اخرش يه پايان رو پشت سر يه پايان ديگه اوردم در واقع داستان مي تونست سپس شكسته شدن پاي پدر خاتمه پيدا كنه ولي شايد اين اخري رو فرمودم كه يه جورايي مثه تايشان قصه هاي شب كه واسه بچه ها مي گن , اخرش بگم:(قصه ي ما به سر رسيد...

كلاغه به خونش نرسيد)
در واقع گرچه اون روز تموم شده هست ولي مشكلات شخصيت داستان ما همچنان ادامه داره و شايد پدر متوجه اشتباهش شده باشه(در واقع صحنه ي اخر دقيقا بر مي گرده به اين ضرب المثل ايروني: چوب خدا صدا نداره) ولي اين باعث از بين رفتن كامل فقر فرهنگي نمي شه و مادر همچنان تايشان اعتقادات بي پايه خودش غرقه و پسر رو باني اين مساله مي دونه ...

به خاطر خشم پدر كه ناشي از اشتباه فرزند بوده و شايد باعث بي احتياطي او شده....و شايد اعتقادي كه بر مي گرده به اين قشر از جامعه كه البته توضيحش يه كم مشكله چون خودمم دقيقا نمي دونم ...ولي گاهي مي شنوم كه كسايي بعضي از اتفاقات بدي رو كه تايشان زندگي شون مي افته ناشي از اشتباهاتي مي دونن كه انجام دادن(البته در مورد خودشون كمتر به اين نتيجه ميرسن...مثه مادر در مورد پسر) وشايد مادر كه دير اومدن پسر تايشان اين جامعه ي فاسد براش نشانه ي خوبي نيست دليل اين اتفاق رو اشتباه پسر مي دونه ....

اما شايدم گاهي اين ادما وقتي تو يه وضعيت ناراحت كننده برنامه مي گيرند مي خوان تمام تقصير ها رو گردن يه نفر بندازن و چه بهتر اون كسي كه جرم هاي ديگه اي هم به گردنش هست

80:

ودر مورد داستان خودت
اره عزيزم...در واقع دقيقا به ادم اين حس القا مي شه كه نايشانسنده دچار يه سردرگمي شده و حس مي كنه صحنه براي خواننده اش نا مفهومه
واين همون سختي كاره كه قبلا بهش اشاره كردم

81:

شايد بعضي جاها كه دچار مشكل مي شي ...

در واقع دنبال يه جمله ي خوب مي گردي ولي به نتيجه اي نمي رسي...شايد به خاطر اينه كه مي خواي همون جمله رو فقط يه كم مناسب تر به كار ببري ...وقتي به نتيجه نرسيدي به جاي تعايشانض كلمات رايشان جمله ها كار كن.

حتما نتيجه مي گيري ...

شايد مجبور شي به خاطر اون چند تا جمله رو كم و زياد كني يا تغير بدي, ولي ارزشش رو داره...

يه راه ديگه هم اينه كه جملاتي رو كه زياد وجودشون تايشان داستانت لازم نيست , حذف كني.....به جملاتت زياد وابسته نشو , مطمئن باش نبود يه جمله نمي تونه ارزش اون همه جمله ي قشنگ رو كم كنه

82:

در هر حال خيلي ممنونم از انتقاد دقيق...خوب وسازنده ات

83:

سلام

خوبيد
فرموديد داستان كوتاه
خيلي سخت هست.

چون بايد با چند جمله مطلبي را كه مي خواهيد بگايشانيدبايد با يك مشت كلمه بيان كنيد.
من مدتي هست دارم مي نايشانسم اون هم داستان كوتاه
دوست داشتيد به وبلاگ من سري بزنيد ونظرتان را درباره داستان هايم بگايشانيد


http://markes.persianblog.com
منتظر هستم تا بباييد .
ممنون از توجه تون

84:

تكراري بود كه.......................


85:

داستان کوتاه:تبعیدی
..................................................

.................................................


سکوتی مرگبار...سیاهی مطلق...دردی جانکاه...نمیدونم چه جوری باید تعریفش کرد؟...لخت و

بی حرکت گوشه ای افتادم...نمیتونم حتی چشمامو باز کنم!...یادم نمی آد از کی توی سیاه

چالم!..

قبلا زیاد ازش شنیده بودم...از آدمایی که اینجا اومدن و دیگه ازشون خبری نشد...اسم هر کسی

که این بلا سرش می اومد رو تبعیدی گذاشته بودیم...معلوم نبود چرا یکدفعه این اتفاق براشون

میفته؟!...

حالا خودم یک تبعیدی بودم...

فضا اینقدر کمه که اصلا نمیشه تکون خورد...دارم خفه میشم ...دلم برای هوای دل انگیز باغ سیب

تنگ شده...کنار نهر آب می نشستم و چشمامو میبستم و و فقط نفس میکشیدم...نفس

عمیق...اکثرا که حواسم نبود فقط گرمی لبهای سرخ فرشته بود که غافلگیرم می کرد و میتونست

منو به خودم بیاره...

آه خدای من!!...من کجام؟...

امید کمرنگی دارم که بتونم برگردم...آره..حتما برمیگردم...من کاری نکردم...خدایا کمکم کن!...

.........

خوابیده ام که سردی آزار دهنده ای روی بدنم حس میکنم...تکون سختی میخورم...گیج و

مبهوتم...فکر کنم اتفاقی داره میفته...حس میکنم یکی داره منو میکشه...به سختی چشمامو باز

میکنم...درد شدیدی تو بدنم حس میکنم...وای خدا....نمیتونم تحمل کنم...فریاد میزنم...توی

همین حالم که نور شدیدی چشمامو میزنه...نهایت درد...تو اوج درد و فریادم که کسی میزنه

پشتم...

نفسم بند می آد...لحظه ای چشمام باز میشه...تو هوا معلق موندم...به سختی دریچه ی سیاه

چالو که دورش پر از مایع قرمز رنگیه رو میبینم ...خدایا من کجام؟

صدایی نظرمو جلب می کنه:

«-تموم شد...تموم شد...مبارکه خانم...دیدی زایمان زیادم سخت نیست...حالا باید فقط هستراحت

کنی...»

تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده...پس تبعیدی ها به زمین منتقل میشن...درست مثل من...

باورم نمیشه...این انصاف نیست...خدایا...حس میکنم سرم داره سنگین میشه...به سختی یادم

می آد چی به سرم گذشته...انگار مغزم داره پاک میشه...این واقعیت نداره...من کجام؟...وای

خدا...

..................................................

............

دیگه اصلا نمیتونم فکر کنم...خسته ام ...خسته.....


86:



ستاره گلم...

من توضيح نميدم..اميدوارم يكبار ديگه كه خوندي متوجه بشي .

ميدونم كه متوجه ميشي.




87:





حق با توئه ميدوني چرا؟

چون ما به اطاله گايشاني عادت كرديم و خواننده هامون به اينكه نايشانسنده لقمه جايشانده شده رو بخونه.....اما همين نكته ايه كه داستان كوتاه رو متمايز ميكنه.....

پايشانايي ذهن خواننده و نايشانسنده هست......


نايشانسنده مجبور نيست همه جزييات رو توصيف كنه..طوريكه از مسير كلي و اصلي خودش دور بمونه....

نايشانسنده در داستان كوتاه..خط ميده...

البته ميدونم...فرمودن اين حرفها آسونه اما در عمل....سخت ميشه..اما مطمئنم ميتوني بهترين باشي.



88:


ببين ستاره ..

خيلي زيبا داستان با بارون شروع شده و صحنه قشنگي رو ايجاد كرده....


اين بارون...ميتونه در بيان صحنه پاياني...درد جانكاه و كج فهمي پدر..و مسايلي كه نايشانسنده ميخاد ازش نتيجه بگيره خيلي ساده به كمك نايشانسنده بياد....

و در بيان مفهوم كمكش كنه.....


دوست دارم خودت روش هستفاده ازش رو در تصايشانر پاياني پيدا كني..چون من خواننده ام و نظريه ميدم...تايشاني كه فضاي داستان رو ساختي.....





89:




درسته..كاملن حق داري...

ستاره جون ايني كه ميگم رو بزار به حساب خودم..نه داستان تو...

: فقر فرهنگي جنبه هاي بسياري داره كه بهش پرداخته نشده...نايشانسندگان ما..

فقر فرهنگي واقعي رو كه گريبانگيرشونه رو نميبينند.


اين رو باور داشته باش كه اگه رفتار پدر رو بي غرضانه بشكافيم....چيزي جز دلسوزي نيست...اون براي نشون دادن دوست داشتنش اينطور ياد گرفته كه رفتار كنه..

اما ما چي؟

ما كه ادعاي فرهنگ ميكنيم چرا اين رفتار رو در مقابل اونها شايد خيلي بدتر انجام بديم....

فقر فرهنگي ما نشناختن جايگاهمونه...

نداشتن اصالته...

فراموشي پله هاي ترقيمونه....

فقر فرهنگي ما خودخواهي ماست كه به ما اجازه ميده فكر كنيم هيچ كس چيزي نميدونه جز ما...

فقر فرهنگي ما بادكنك تو خالي ماست.....

و ما فقط تصايشانر سازي رو ياد گرفتيم نه ساختار شکني...

ذهنيت ما همش تكرار شده...

اگه به اغلب داستانهاي نايشانسندگانمون..حتي اونهايي كه به ظاهر..دغدغه فرهنگ و اجتماع رو دارند نگاه كني...جز كپي برداري چيزي نيست...منظورم كپي مفهومه...

جنبه هاي تاريك و پرداخته نشده فرهنگ ما ....جاي زيادي براي صحبت داره..داستانهاي زيبايي رو ميتونه ايجاد كنه.....خواننده امروز..دنبال اينه...ادبيات بهش نياز داره....براي حفظ پايشانايي خودش تا مثل آب فواره حوض نباشيم....و مرتب..مضامين تكراري رو به خورد خواننده نديم.




ستاره گلم...نفرمودم كه نوشته تورو زير سوال ببرم..چون به نظرم نوشته ارزش داره...چون ميدونم نايشانسنده چه كشيده تا نوشته...

اما بيا از چهارچوبهاي دست و پا گير جدا بشيم و بدونيم از نوشته چي ميخاييم؟

نايشانسنده اصالت داره يا نوشته يا خواننده؟ يا شايد چيزي جز اينهايي كه تايشان ذهن ما فرو شده؟

من واقعن لذت بردم از دوتا از داستانهاي مهدي...تبعيد و داستان سوسكش....

با اينكه شايد نكته اخلاقي نداشت..شايد ادعاي اهداف والا نداشت اما تصاايشانري خلاقانه ايجاد كرد...كه هنجار شكني ميكنه....

باز هم ميگم خدايي نكرده نميخام ارزش نوشته تورو زير سوال ببرم....فقط سخنت..باعث شد من حرف پوسيده اي كه شايد خيلي وقته مكان فرمودنش رو پيدا نكردم..بگم.

اگه تعرضي به ارزش داستانت كردم..ببخش.







90:



...واقعيت همينه...ما براي اشتباهاتمون...براي نتيجه اعمالمون..دنبال مقصر ميگرديم...

و اين كار طوري تايشان جامعه دروني شده كه سياست....اجتماع...فرهنگ...شعر..

.ادبيات....علوم.....اقتصاد..همه و همه درگيرش شدند...و اين يكي از دلايل درجا زدن ماست كه از واقع بين و حقيقت بين و انتقاد پذير نبودن ما سر چشمه ميگيره!!!!


91:




درسته...

ميدوني..يه جور...كم آوردنه.....كه كاملن مبتدي بودن منو ميرسونه ...

اميدوارم رفع بشه.





92:







ناتاشاي گلم..بيار اينجا...تا باهم روش بحث كنيم...و خودت دفاع كني.....

كاري نداره كه..از وبلاگت كپي كن اينجا...ما هم تا ميتونيم بهش ميتازيم



93:





هميشه تايشان داستانهات گزينه غافلگيري خواننده رو داري....
خيلي عاليه...يكدفعه تمام ذهنيات و تصورات خواننده ميشكنه و تازه درك ميكنه فضاي داستان رو...

قابل تحسينه.....


اما ....

مهدي جان ..من به ستاره هم فرمودم که چيزي نميدونم و اگر حرفي ميزنم از ديد خواننده هست...نه عالم :



معلومه دغدغه ذهنيت چيه؟ وجود...عدم....چرايي و چگونگي اين واقعه...
تو تا لحظه تولد و تصاايشانري از قبل از اون رو به ایجاد كردي......
اما باور كن بعدش هم شيرينه...

و آغازه...
از تاريكي به نور...و از تسليم بودن به اراده و اختيار آمدن...
از تعين شده ها به تعيين كردنها....
از داشته ها به آموختني ها.....
موقعيت لذت بردن....گريستن....شكستن.....ساخ ن...دل بستن...باختن.....
همه و همه موقعيته تازه هست.

و تو ناخواسته نشون دادي اين موقعيتها رو.....






طوريكه روال داستان نشون ميده.....

شخصيت داستان در دنيايي جز دنياي شناخته شده ما..در اوج داشته ها و لذت بوده..اما انتخاب شد تا به تبعيد نيمه ابدي بره.....
اما آيا طعم لبهاي فرشته طعم عشق بود يا لذتي كه پايدار نموند؟
آيا هواي دل انگيز باغ سيب تكرار نميشه؟

تو جنين رو سعي كردي توضيح بدي اما يك نكته! جنين خودش تلاش ميكنه كه به دنيا بياد....
وقت فارغ شدن مادر و آمادگي براي به دنيا اومدن به اين بسته هست كه چه وقتي جنين براي به دنيا اومدن تلاش ميكنه...
در حاليكه در داستان تو...برعكسه...
اون نميخاد...اون منفعله....

حتي نميدونه.....
دوست دارم بدونم چرا حس ميكني تولد..درده؟ اوج درد؟
دوست دارم توضيح بدي چرا اين انصاف نيست؟
حق زندگي كردن و يادگرفتن و تصميم گرفتن و ايجاد كردن و از هم پاشيدن...
جايي كه ميتوني منفعل نباشي...
جايي كه در حصار جسمي اما ميتوني ازش جدا بشي؟ چرا انصاف نيست؟


باور كن اگر ما ميتونيم فكر كنيم...

به اين دليله كه خالي شديم تا دوباره پر بشيم.....

پس به خالي شدن اوليه فكر نكن.....




و ابتداي داستان...خيلي جالبه...سكوتي مرگبار......مهدي ميدوني چيه؟ اينكه بعزي از قسمتهاي داستانت قابل ايراده به اين دليل نيست که تو در نوشتن مشکل داري....به اين دليله كه شايد به دنيا اومدن يك بچه رو از نزديك حس نكردي...يا دقت نكردي...نميدونم...اما نايشانسنده بايد بيننده خوبي باشه و همه اطرافش رو با دقت ببينه..........

اما كودك....تنها علامت مشخصه زنده بودنش.صداي قلبشه كه به مادر ميگه...من هستم..منتظرم باش.....
تقريبن از سه ماهگي يا كمتر...قلبش شروع به تپش ميكنه.....

و ديگه ساكت نيست.....
فرياد ميزنه كه زنده ام...اگر دهان ندارم كه بگم...اگر صدا ندارم...قلب دارم....
قلب....

صداي قلب...سکوت مرگبار رو ميشکنه که اگر خدايي نکرده خاموش بشه...يعني بازگشت از تبعيد به دنياي خورد و خواب و تنها لذت!!!! من به اين ميگم تبعيد...نه به تولد.....




...بازم ميگم...خيلي عاليه...

براي من خواننده جذابه....

و متفاوت....


اينکه چالشي رو ايجاد ميکنه و خواننده به دنبال جواب سوال اينکه ايشانژگيهاي جغرافيايي صحنه رو بشناسه..با شوق ميخونه...و ناگهان...همه اون تصايشانر ذهنيش بهم ميريزه و درست همون وقت...تمام جملات قبلي مفهوم واقعي و جايگاه خودشونو نشون ميدند.

شماها بهترين نايشانسنده هاييد...قدر خودتونو بدونين.

94:


مهدی جان سلام

اول بزار از داشتان خیلی خوبت تشکر کنم و بگم که از بابت اینکه تونستی به این زیبایی بنویسی خوشحالم اگرچه در پس کلماتت احساس کردم که هنوز به مقصودت نرسیده ای

راستش اولش قبل از اینکه بخونمش ترسیدم که نفهممش ولی وقتی خوندم به نظرم خیلی شفاف اومد, نمی دونم شایدم من اشتباه می کنم ! اخه وقتیکه فرمودی زیاد بخونش حس کردم لابد باید یه نقطه مبهمی توش وجود داشه باشه ولی من با هیچ علامت سوالی مواجه نشدم .

نمیدونم , شایدم اشکال از منه ...

شایدم فکر من زیادی بسته هست ....

نمی دونم!


با اون چیزی که توی داستانت دیدم کاملا موافقم

تک تک ما محکوم به تبعید در این دنیا می شویم .

برخی از همان ابتدا مسخ می شویم و گروهی دیگر پس از اندک مایه ای تلاش در پس یافتن دلیلی برای زیستن توان از کف می نهیم و اما در انتها همه مسخ می شویم اگرچه شاید هر کدام به نوعی ولی بی شک همه مسخ می شویم , همه!


و انچه که تغییر ناپذیر هست مرگ تک تک ما در انتهای مسیر هست و تنها این مرگ هست که دوران تبعید را پایان می بخشد و اگرچه اثار رنج های این محکومیت تا ابد به همراهمان خواهد بود .

"حتی پس از مرگ"


حتی مرگ را هم نمی توان نوعی ازادی تعبیر کرد

بگذریم!...

بازم دارم زیادی حرف می زنم


می دونی که هیچ دلم نمی خواد ازت ایراد بی خودی بگیرم

ولی خرده انتقادهای فنی ای از داستانت دارم که هر موقع دیدمت راجع بهش با هم صحبت می کنیم.شایدم نفرموده بمونه بهترباشه چون بحث های فنی در مکورد داستانای تو کار مسخره و بیهوده ای به نظر می رسه

و البته به نظرم لازمه که در مورد یه چیزای دیگه هم بحث شه , در مورد یه سری از ذهنیات شخصی !

95:

سرو ناز جونم
البته الان انقد موقعيت ندارم که جوابتو بدم
فقط یه نکته ی کوچیک:
ادم اگه موقع نوشتن تمام واقعیات ظاهری رو شرح بده بهش نمی شه فرمود داستان
و چیز دیگه اینکه شاید اون بچه خیال می کنه دنیای بیرون ازادیه ÷س تقلا می کنه برای رهایی ولی .....................


96:

آقا مهدي اين كار جديدت حرف نداره.

از نظر قلمت كه فرقي نكردي ولي ذهنياتت شفاف شده و داره به سايشان بهتري سوق پيدا مي كنه.

ولي هنوز هم حرفهاتو تلخ مي زني فضا رو مي بندي و نگاه خواننده ات را مي كشي تو تاريكي دردناك زندان و شكنجه.

باز هم حرف قبلم را تكرار مي كنم.

نگاهت را روشني بيشتري بده.

ما در دنياي واقعي به قدر كفايت تاريكي داريم دنياي مجاز را روشن كن شايد تلخي زندگي واقعي را كمتر كني.

موفق باشي.


97:

ااااه...اينم از شانس منه!
تايشان دلم هزار جور بد و بيراه به پسره ميفرمودم اما نميتونستم بلند بگم.خانوم چادري كه سمت راستم نشسته بود، روشو محكمتر گرفت و زير لب زمزمه اي كرد:
_ اگه دلت نميخاست كه خودتو هفت قلم آرايش نميكردي.........
راننده از تايشان آينه نگاه خريدارانه اي بهم كرد....دو تا پسري كه كنار راننده نشسته بودند نگاههاي موذيانه و شيطونشونو ازم دزديدند و پچ پچي كردند.

اعصابم بهم ريخته بود.

دلم ميخاست يك چيزي بگم، اما از آبرو ريزي ترسيدم.همينطوريكه سعي ميكردم خودمو كنار بكشم و بيشتر جمع و جور كنم ، مرتب خودمو لعنت ميكردم.

نفسمو حبس كرده بودم.

ولي انگار نه انگار! اين پسره هيچي نميفهمه!
اگه پياده ميشدم، اينمهمه راه تا دانشگاه! تايشان اين شلوغي چطوري تاكسي ديگه اي گير مياوردم؟ اگه دير ميرسيدم هستاد واسم غيبت رد ميكرد!!
مستاصل شده بودم.پسري كه سمت راستم نشسته بود خودشو كمي كشيد كنار! آخ! حالا ميتونم يك نفس راحت بكشم! ولي نه! دوباره خودشو چسبوند به من! ايندفعه آرنجشو آروم و با احتياط بهم زد! ديگه نتونستم طاقت بيارم.

فرياد زدم:
آقا نگه دارين..پياده ميشم!
_ اينجا؟
_ بله همينجا!
كرايه رو با عجله دادم، منتظر گرفتن باقي پول نشدم.

پسره آروم و با خونسردي خودشو تا نيمه از تاكسي بيرون برد تا وقت پياده شدنم باهاش برخورد كنم! اعصابم داغون شده بود.

هلش دادم بيرون!
_ احمق بي شعور......
با لحن مسخره و چندش آوري فرمود: جـــــــــــــــــان؟
ميخاستم با كيفم بزنم تايشان صورتش ولي اون سوار شده بود....
صداي خنده هاي معني دار پسرهاي جلايشاني...بوق ماشينها...هياهايشان خيابون....در هم پيچيد.

تاكسي حركت كرده بود و من هنوز خشك و بي حركت ايستاده بودم.

هوا سرد....شلوغ..ترافيك...دستهايي يخ زده و لرزون....اعصابي بهم ريخته...صورتي خيس از عرق..و اشكي كه تايشان چشمهام حلقه زده بود.
پياده راه افتادم و انبوهي از چراها از جلايشان چشمام ميگذشت......


98:

خوشحالم از اینکه هستاد قدیمی بالخره اومدن و البته منو غافلگیر کردن!

خودم هم قبول دارم که نگاهم یه مقدار شفاف تر شده و البته کمی هم خوشبینانه تر...

ولی چه کنم با تلخی؟...شاید من اهل تلقین نباشم...برگشتی تو کار من نیست...

ولی اگر دقیق تر هم به قضیه نگاه کنیم من کاملا به زندگی واقعی اون دنیا مثبت و رویایی نگاه کردم...

این سراسر خوشبینیه....تنها درد و رنجو محدود به این دنیا و انتقال به اون کردم...

از قراون هم بخوایم بگیم تو یکی از آیاتش اینه که همانا انسان را در درد و رنج آفریدیم!!

همین..

99:



روزی به دنیا آمدی ...........

100:

قبل از هر چیز یه اشکال آیین نامه ای...ببخشید منظورم اشکال شاید تایپی...

جایی شما نوشتی که خانم چادری سمت راستم نشسته...وجایی دیگر آقا پسرم سمت راست نشسته که این غیر ممکنه...

ولی زیادم مهم نیست...چیزی که من خودم بهش اهمیت میدم پیام اصلی داستانه...نه جزییاتش...
جزییات باید در خدمت فضا سازی خواننده باشه...همین و بس...

شما باید در کمترین جملات و اضافه نویسی ها پیام اصلی داستانو برسونید...

البته چیزایی که فرمودم کلی بود و ربطی به داستانت نداشت...

البته این سبک به نظرم سبک جالبیه...در ظاهر چیزی نداره....ولی موقعیت رو خوب تفسیر میکنه...

در واقع هدفش شاید یه سکانس از زندگی ادم باشه یا هر چیز دیگه...مهم نیست اون سوژه قبلا تو چه وضعیتی بوده...مهم همون لحظه وصفه...

و این نکته ی مهم که انسان تحت تاثیر از شریط اطرافشه...و رفتار اون کاملا بستگی به موقعیت محیطیش داره...

در واقع یک انسان خودساخته کاملا راحت و سریع خودشو با محیطش هماهنگ میکنه...

ممنون از داستانت....به خاطر اینکه یه سبک جدیدی از داستانو بهم نشون میده که جای کار فراوان داره...

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه...........


101:

ممنون از لطفت عزیزم!!..

من حدود سه چهار ماهی میشد که نمینوشتم...اگرم جایی ایراد داره حق بدید که هستارت دوباره هست..

به نظر من مرگ خود آزادیه...من تصویر قبل از تولد و در واقع تبعید به این دنیا رو خیلی ارمانی کشیدم...در واقع غیر از این باشه جای سوال داره...

به نظرم انقال از یه شرایط رویایی به یک جای بسته و توام با درد اسمش میشه تبعید...

تو همین دنیا هم میشه اینو تجربه کرد...

شاید به تعبیر یکی از مریدانم مرگ خود زندگیه...

اما در مورد اینکه داستانو زیاد بخون به خاطر دو دلیل:

یکی اینکه اون وقت که بهت فرمودم بخونش به این واضحی نبود...یعنی یه مقدار ویرایشش کردم...

تا همه بتونن باش ارتباط بربرنامه کنن..و دوم به خاطر فضاهایی که من تعریف کردم...این تعریفها جای دیگه ای نبوده...

یه برداشته آزاده...شاید سروناز عزیز که فرموده نوزاد چنینه و فلان کارها غیر واقعیه یه یه نکته توجه نکرده که این از زاویه دید خود نوزاد داره بیان میشه..

شاید شما کارای زیادی انجام بدید و کاملا تاثیر گذار...ولی خودتون ندونید که چکار میکنید..

خواستم زیاد بخونی تا با این فضا ها خودتو هماهنگ کنی...

میدونم از توضیح زیادی بدت میاد پس تمام......


102:


در مورد غافلگیری باید بگم من این سبکو دوست دارم..از اینکه نویسنده ای خیلی ساده و مستقیم داستانشو بگه بدم میاد...

اون داستانها فکر کنم برای بچه هاست که توان درک مطالبو خیلی خوب ندارن...

ولی اینکه یه سری اشکالات در مورد نحوه ی تولد نوزاد فرمودی...دقیقا من نمیدونم که شیوه ی تولد چه جوریه...نوزاد با اختیار خودش میاد یا نه...و یا صدای قلبش سکوتو میشکنه و تولید صدا میکنه یا نه...

به نظرم اصلا هم مهم نیست...ببین سروناز خانوم عزیز!!...یه نکته مهمو نباید فراموش کرد...شما این چیزارو از دید خودتون فرمودید و این چیزا هم از دید علم این دنیا ثابت شده...
ولی آیا واقعا همینطوره...از دید یه نوزاد که خودش در بطن ماجراست هم همینطوره؟...

دید و ذهنیت اون فرض شده که دیدی ماورای این دنیا ست پس لزوما نباید علم ناقص این دنیا پیش فرضها و علم نامحدود اونو که سرچشمه از عالم ازلی داره رو نقض کنه...

در ضمن وقتی فضاهای قبل و بعد نوزادو مقایسه کنی میبینی که باید بهش حق بدی که بگه نهایت درد...

اون جایی بود که درد مفهومی نداشته جز یه واژه...البته اگر ما هم بدونیم که کجا بودیم و کجا اومدیم اینو نهایت درد میدونیم...

منتها همه ی مشکلات بر میگرده به همون فرمت شدن مغز که نمیذاره فکر کنیم چه موهبتی رو از دست دادیم...

ما مال این چراگاه وحشی و شکنجه گاه بی رحم نیستیم...

اگه دقت کرده باشی من تو داستانهام موقعیتی رو تفسیر میکنم که هیچ جای بحث نداره..

یعنی در حد نظریه هست...اثبات نشده...و این همون فکریه که خواننده بش دچار میشه که اگر این نظریه درست باشه چی میشه...

به هر حال ممنون از نظر لطفی که نسبت به این کارم داشتی...

منتظر کار بعدی ام باش.............

و...........


103:

ممنون!!...خیلی قشنگ بود...

دقیقا نقطه ی مقابل من نوشتی...مخصوصا با اینکه داستان منم نقل قول کردی...

نمیدونم...شایدم شما درست بگی که باید خوشحال باشیم اومدیم این دنیا...

بالخره اینم یه تئوریه دیگه...وتئوری غیر قابل اثبات...

ذهنم قفل کرده.............

مرز توهم و حقیقت چقدر کمه...........

حوصله ندارم دیگه...


104:

آقا مهدي حسابي كولاك كردي تايشان اين تالار.

من يكي كوچيك شما هستم.

من حالاحالاها بايد بدوم تا بتونم مثل شما بنايشانسم.

سبك من يك سبك ساده هست در واقع كارم ديگه رفته تايشان رده كودك و نوجوان واسه همين هم بايد برخلاف كار شما صاف و مستقيم همه چيز را توضيح بدهم.

عمرا هم نمي توانم داستان كوتاه بنايشانسم چون معتقدم بسيار سخت و طاقت فرساست.

از اينكه مي بينم دوستان اينقدر خوب و زيبا مي نايشانسند كيف مي كنم.منتظر يك كار زيباتر از قبلي هستم.

مي دانم كه بهتر از اينها را هم بلدي.


105:

بااجازه از شما نايشانسنده خوب دلم مي خواد يك كم من هم بنايشانسم.

آخه اين حرف دل همه اونهاييه كه مي دونن تايشان اين خيابونهاي جنون زده پر از ترس چي مي گذره.


106:

میدونم که من باب شکسته نفسی اینو نوشتی...

هر چی که ما تو توهم چاپ داستان باشیم شما این حس خوبو تجربه کردی...

پس یه گام از ما جلوتری...ما نهایت تو این بیغوله بتونیم نوشته مونو چاپ کنیم...


حتما بازم مینویسم...هر چی باشه این تالار تو بند انگشت مننننننننننننننننننن میچرخه...

107:

مي دونم تايشان سرش چي مي گذره.

دلم مي خواد با همون پارچه سياهي كه رايشان سرش كشيده و افكارش را در سياهي تباه كننده خود غرق كرده ، خفه اش كنم.

كاش يك كم از زير سياهي مي آمد بيرون يك كم مروت خرج مي كرد.

يك كم فقط يك كم يادش مي آمد كه وقتي خودش جوون بود و مي تونست هزار جور كار درست و غلط بكنه دامنش به زور به سر زانوش مي رسيد.

حالا روشو محكم مي گيره و هزار تا حرف خوشگل مي زنه و صاف و پوست كنده محكومم مي كنه.
نمي دانم كي بهش اجازه داده كه ببره و بدوزه.

مي دونم كه مخصوصا صداشو انداخته سرش كه من هم صداشو بشنوم: هر چي مي كشيم از دست اين دخترهاس.

همين كه پاشون مي رسه به دانشگاه از دسته در مي رن.

همشون خرابن.

جامعه رو به فساد كشيدن.

يكي نيست بهشون بگه اگه شما هزار قلم بزك دوزك نكنين كه پسرها جرات نمي كنن اينطوري كنن.

تازه واسه پسر كه ننگ و عار نيست.

دخترها بي آبرو شده اند.
هنوزم دلم مي خواد يادم نياد كه وقتي خاله خانومم كه حالا هزار تا پا منبري تايشان خانه هاي خانومهاي با اسلام با حجاب داره ، پاش كه بيفته از وسط ميدون رقص عروسيها كنار نمي آيد و تا يك هفته صداش خروسك مي گيره بس كه نعره زده.

هر دفعه هم صبح زود توبه مي كنه راه مي افته ميره سر سفره روضه ابالفضل مي خونه.

آره اين منم كه بي آبروام.

منم كه كه بدم.


ولي هنوزم دلم مي خواد با همون چادر سيا خفه اش كنم كه اينقدر بي شرمه.

دوستان اين را بگذاريد به حساب حرفهاي نفرموده يك آدم پر از عصبانيت

108:

فعلا كه من هم تايشان آرزايشان چاپ كتاب جديدم هستم.

نمي دونم چي مي شه ولي اگه چاپ بشه شايد بتونم اونوقت سرم را يك كم بالا بگيرم و بگم كه من هم يك چيزي نوشته ام چون قبليه فقط مايه آبرو ريزيه.

برام دعا كن.


109:

در مورد داستان خودم:






ممنونم .

اول...اشتباه تایپی بود..شا بخونید سمت چپ

دوم اینکه دوست دارم همینطوریکه دوستانه اشکالات داستانت رو فرمودم..شما هم نقاط قوت و ضعف داستانم رو بگید.

این سبک نوشتار منه...

حالت فلاش بک داره....

یک صحنه..که دوست دارم صمیمی و آشنا برای خواننده باشه....

تا بفهمه من ...یکی از خودشم.....

و شاید هم خودش....

اینطوری یک خواننده عامی هم مثل یک نظریه پداز متبحر میتونه داستان رو بشکافه و باهاش ارتباط بربرنامه کنه.

این نظریه امه..اگر در عمل نمیتونم به انجام برسونمش به دلیل مبتدی بودنمه!





و در مورد داستان مهدی:


مهدی عزیزم ما هیچ وقت مقابل هم نیستیم و من هم قصدم از گذاشتن این مطلب بیان تقابل نبود.


من از دید خودم و ستاره از دیدگاه خودش فرموده و تو از دیدگاه خودت..که همه محترم....

منظور منو متوجه نشدی.....اینکه نوزاد تلاش میکنه تا متولد بشه....نظریه نیست.....

میتونی صدای قلبو فاکتور بگیری و با سکوت تصویر سازی کنی اما این نوع تولد رو نمیتونی فاکتور بگیری....

در هر صورت تو نویسنده ای...

صلاح داستان خویش...خسروان دانند. اگر داستانت رو نقد کردم به این دلیل بود که به محیط اطرافت توجه کنی..



من میدونم که مسلمن زحمت کشیدی تا این اثر زیبا رو ایجاد کنی...روی ویرایشش هم وقت گزاشتی...

موفق باشی.


110:

ماموریت به فضا:
یک مهندس جوان به ماموریت در یکی از شهر های جنوبی کشور رفته بود.

از روی ندانم کاری و حواس پرتی بسته کوچک نمکی که همراه تغذیه هواپیما بود را در جیبش گذاشته.

حالا به خانه امده و دوش گرفته و کم کم می خواهد به رخت خواب برود که خانم خفتش میکنه.


اقا : چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
خانم : چیزی نمی گوید و طبق معمول میزند زیر گریه!!!
اقا : باز مامانم چیزی فرموده؟
خانم : در حالی که با صدای بلند گریه ميکند...

ناگهان بسته نمک را از روی اپن برمی دارد و با صدای بغض الود : این زهر ماری چیه؟ ماموریت بودی ؟؟؟ اره جون مامان جونت.

( اخه مادر شوهر بدبخت چه کاره بید جیگر!!! ) ای کاش هیچ وقت از ماموریت برنمی گشتی.


اقا : تمام شد؟؟؟!!! این نمک هست.


خانم : الان زنگ میزنم 110 اون وقت معلوم میشه که نمک یا چیز ه دیگه.


اقا : می خوای زنگ بزنی پلیس؟ می خوای ابروریزی کنی؟
خانم : پس به مادرم زنگ میزنم.


اقا : نه......نه......نه به همون پلیس 110 زنگ بزن (( ببین شوهر بدبخت از این مادر زن چی کشیده!!! ) خانم جان این نمک هست.

با نوک زبان امتحان کن.


خانم: می خواهی من رو ها مثل خودت کنی مرتیکه مفنگی؟
اقا: پس فکر میکنی این مواد مخدره؟!
خانم : نه فکر نمیکنم مطمئنم.


اقا:پس چرا روی پاکتش نوشته نمک؟
خانم: معتاده پولداره بدبخت...

بدبخته پولداره معتاد...

مگه روی تو نوشته بودند معتاد که روی بسته مواد بنویسند؟ ...

اگر اسم یه عملی هاف هافی اقای مهندسه پس اسم این مواد مخدر هم نمکه.


خلاصه...

سپس ازمایش خانم به صحت حرفای شوهرش پی برد و دوباره عزیزم عزیزم افتاد نوک زبوناشون و بوی قرمه سبزی از توی خونشون بلند شد!!!

111:

ايول دوستان توپ
با اجازه سلام ميكنم اين اولين پست من در اين سايته و اين كه خوشحال مي شوم علاقه مندان به داستان نايشانسي رو در سايت آكادمي فانتري ببينم .

چون مكان مناسب تري براي داستان نايشانسه و به زودي يك مسابقه هم با اهداي جايزه در سايت گذاشته از حضورتان ممنون ....http://www.fantasy-academy.org/

112:





سلام به ملكه سرزمين رايشاناهاي هم ميهن...

حرفت رو قبول دارم اما نه به اين تندي.....

به نظر من اينها همه فقر فرهنگي ماست....

ولي تفاوت بين ما و اونها فقط سن و سال نيست....

چيزهايي ديده كه ما نديديم.

مشكل ما اينه كه آدمها رو دو گروه كرديم...از رايشان ظاهراشون قضاوت ميكنيم.....

يا سياهند و يا سفيد....


و يك نكته: من قصد توهين به چادر رو نداشتم.....

از چادر بعنوان نماد هستفاده كردم....


اينگونه اشخاص..براي ما آشنان!

مشكل ما يكي...دو تا نيست.....

نميدونم..واقعا نميدونم آيا ما را با اينگونه تفكر راه به جايي هست؟




خوشحالم كه نوشتار من اينقدر موثر بود كه دست به قلم ببري و بنايشانسي ...

از درونياتت.


اميدوارم بازم نوشتارت رو ببينم.

113:





از اين مرتع..آهوانه بگريز

که اونچه فردوسش مينامند....آغل خوکان هست

دل به چه خوش داشته اي؟

مگر ندانستي؟

چون شترانت تشنه ماندن آموختند

و به غديري ديگرــ ۱۰ روزه زاهي در پيش ـــ نايشاندت دادند

چه غديري اي دوست؟

که براي ماندگان..طريقي نيست تا غديري باشد.

دراعه زهد مزورانه از دوش انداز

خايشانشتن به جوش انداز

اونچه فردوسش مينامند....آغل خوکان هست

نه منزلگاه نيکان...


114:



واي ي ي ي ي

داداش سلطان اين داستانت بايشان قرمه سبزي ميداد!!!!! خوب همه خانوما رو بردي زير سوال.....



با اينكه اغراق شده بود اما اينم يك نقطه ضعفه!!!! ميشه فرمود..همون فقر فرهنگي!!!!




115:




يكي بو يكي نبود..غير از خدا كسي نبود.
خدا بود و كسي نبود....شايد هم كسي بود و خدا نبود.

اما ميدونم يكي بود يكي نبود.
زير سقف پر ستاره، يكي نشسته بود ، يكي پياده بود، يكي سواره بود، يكي گرسنه بود، يكي دلتنگ بود، يكي تنها بود، اما يكي بود كه هيچ كس نبود ولي بود......يكي بود و كسي نبود..يكي نبود ، با اينكه نبود ..ولي بود...اوني كه بود و نبود با اوني كه نبود و بود يكي نبود!
كي ميدونه زير گنبد كبود كي بود و كي نبود؟ خدا بود يا نبود؟ اما ميدونم يكي بود! كي بود؟ نميدونم! يكي بود كه چند سال بعد، نبود...يكي نبود و چند سال بعد بود! اما هيچ كدوم از اين بودها و نبودها يكي نبود ولي بود! اوني كه بود..واسه اوني كه نبود نموند اما خودشو بود كرد بودشو به واژه داد تا اوني كه نبود وقتي بود شد باور كنه كه يكي بود و يكي نبود...................

و..........

يكي نبود!

116:

فقط میگم که سپس خوندنش حسابی خندیدم...نه از سر مسخرگی...از سر اینکه اصل داستان مایه ی طنز داشت...

به هر حال جالب بود...ازاین جور داستانهای طنز کم داریم...

اگر می تونید این کارو ادامه بدید...

117:

کلا از ساختار شکنی و سبکای نو خوشم میاد...حس کردم اینم از همون نوعه...هر چند بیشتر به یه حس میخورد تا داستان.........


118:

دیشب تونستم اخرین داستانمو بنویسم....خیلی برام جالب بود....البته هم موضوع داستانکه کاملا راضیم کرد و هم نحوه ی شکل کیری اون در مغزم...

شاید چیزی که یخوام بگم ربطی به تایپیک نداشته باشه...ولی برای کسایی که میدونن و اعتقاد به هستعداد خدادادی داستان نویسی دارن شاید جالب باشه...

بله..حالا دیگه من معتقدم که این من نیستم که مینویسه...من فقط وسیله ام...معنای اجبارو اینجا میفهمم...

قلم میلغره وچند دقیقه بعد یه داستان شکل میگیره...قطعا داستانهام هستثنایی نیست..ولی مطمئنا از خیلیها بهتر مینویسم...خیلی ها که الان شاید تبدیل به غول داستان نویسی شدن...

حالا مغرورم و خودخواه نمیدونم...شما قضاوت کنید...

دیشب تو حال خودم بودم...مشغول انجام پروژه ای...و موسیقی لایت ونجلیس...خسته شدم و رفتم موسیقی رو عوض کنم...
میدونید اولین اهنگی که گوش کرده بودمو قبلا گوش نکرده بودم...همیشه ردش کرده بودم...
آهنگ سینیتاریوم...اثر گروه جاودانه ی متالیکا...واقعا این قسمت توصیف برام سخته...ولی یک لحظه کل تصویر داستانی که میخوام به همین نام بنویسم جلوی چشمم اومد...

خوش آمدی به جایی که وقت ساکن هست..........خیال کرده اند مغزهای ما را در دست دارند......
واینک مرگ عجب واژه ی دوست داشتنی به نظر میرسد...

یک شادی توصیف ناپذیری بم دست داد...از اینکه حس قدیمیمو پیدا کردم...سریع قلمو برداشتم و ...

نمیتونم توصیفی برای حالم داشته باشم...ولی تمرکز مغز یک دفعه از حل ریاضیاتی به توصیف شخصیتی داستانی خیلی سریع اتفاق افتاد...

اینجاست که باید از نیرویی که تلاش میکنه این اثار به نام من شکل بگیره تشکر کنم...

من قطعا داستانها رو نمینویسم...بلکه یک قدرت ماورایی دستان منو و البته مغزمو تسخیر کرده...

خیلی زود سینیتاریوم در خدمت شماست....

فعلا...


119:

خوب آقا مهدي من اول همه منتظرش هستم

120:

عزيز دلم ممنون كه بهم جواب دادي.
در مورد توهين به چادر شايد درست بگي شايد هم نه.

نمي دونم تا حالا مجبور بودي چادر سرت كني و بهش اعتقاد نداشته باشي يا نه ولي من به عنوان كسي كه همه گونه تجربه اي با دنياي سياه چادر داره حرفهامو زدم اغراق هم نكردم چون اون چه من از اين دنياي خالي از تفكر مي شناسم همين اندازه واقعيست.

نهراس از تند رفتن در نوشتن كه واقعيت را بايد با تند ترين لحن نگاشت.
ما فقر فرهنگي نداريم ما دچار دوگانگي شديد فرهنگي هستيم.

هر جا علم و ايمان جلايشان هم برنامه بگيره چيزي رخ مي ده كه ما اسمشو مي ذاريم فقر فرهنگي.

شايد باز از اين دوگانگي بنايشانسم.
و در آخر اينكه من سالهاست قلم به دست و روح و جانم چسبيده و رهايم نمي كنه هر چند كه حالا ديگه نه از فرهنگ مي نايشانسم و نه از فقرش رفته ام سراغ دنياي زيبايي از تخيل.

جايي براي زيستن تا ابد.

شايد روزي من هم براي هميشه در ليست قلم به دستان جا خوش كردم.

كسي چه مي داند.


121:

عزيز تازه وارد خوش آمدي.

ممنون از اين سايت خوبي كه معرفي كردي.

من دربه در دنبال يك چنين جايي مي گشتم.

خدا خيرت بدهد.اميدوارم بيشتر با هم آشنا شايشانم.

موفق باشي.


122:

ممنون از لطفتون!

چشم...خیلی زود تایپش میکنم...


123:

چه تاپيكيه اينجا ! :)

124:

سلام سروناز جونم ...

خيلي دلم مي خواد بيش تر راجع به اين موضوع ها با هم صحبت كنيم
خيلي بهم كمك مي كنه
تو خيلي از من باتجربه تر و دانا تري ...

دلم مي خواد بتونيم با هم بيش تر صحبت كنيم
ولي حيف! كاش زودتر جوابمو داده بودي يا اصلا در حال حاضر ديگه از كنارشون رد مي شدي چون من اين روزها هميشه در حال تحولم -و از نظر خودم رو به تعالي و ارمان هام -
براي همين الان تو اون حس و حالي كه اين داستان رو نوشتم نيستم
مهدي مي دونه كه من اين روزها چقد تغير كردم و فكر مي كنم حضور مهدي در كنارم يه عامل انكار ناپذير در اين تحول بوده و به خاطر همينه كه بهش مديونم و البته اين چيزايي رو كه مي گم فقط خودش مي فهمه....

كاش منم مي تونستم كمي كمكش كنم, ولي افسوس كه خيلي كم تر از اين حرفام
بگذريم!!!

125:

بذار اول به خاطر اميدواري دادنت تشكر كنم
راستش من دقيقا منظورم اين نبود كه تايشان رمان هام لقمه رو جايشانده تايشان دهن خواننده مي ذارم .
البته خودم دقيقا بر اين باورم كه يه كوتاه نايشانس خيلي هنرمند تر از يه رمان نايشانسه ولي چيزي كه هست من وسعت داستان مد نظرم بود و تعدد صحنه ها و نتايج و اتفاقات,اينكه داستان من يه محور دقيقا خاص رو شايد به ظاهر مد نظر نداشته و گاهي به مسايل حاشيه اي پرداخته شده و ...
ابته من وقتي اين مثلا " داستان كوتاه " رو مي نوشتم فقط برام به منزله ي تمريني براي كوتاه نايشانسي بود و حتي خودم هم به عنوان يه داستان كوتاه كه ارزش خوندن رو داشته باشه قبولش ندارم .

براي همين تصور مي كنم بحث زيادي در موردش كار بيهوده ايه ولي خب اگه الان دارم اين چيزا رو مي نايشانسم به خاطر اينه كه شايد بتونه كمكي به خودم باشه,براي هستفاده بيش تر از نظريات شما
مي دوني؟ مي تونم بگم كه رمانها ي من يه جورايي متفاوت با اونيه كه فكر مي كني, يعني من فضا رو براي ذهن خواننده راكد و غير قابل فعال نگه نمي دارم ولي چيزي كه هست محدوديت هايي رو كه تايشان كوتاه نايشانسيه ندارم
واينكه داستان كوتاه به خواننده خط مي ده دقيقا مربوط به داستان هاي كوتاه نيس بلكه در رمان نايشانسي هم چنين چيزي ديده مي شه .

همونطور كه گاهي فضاي داستان كوتاه به صورتي كاملا متفاوت با اين سبكه
من خودم مي تونم چندين داستان كوتاه رو برات بيارم كه تمام طول داستان به بررسي فضا پرداخته شده .و از همون اول داستان مي فهمي كه چه خبره و داستان چه جوري تموم مي شه ولي فضا سازي ها انقدر جذابه كه تا داستان تموم نشه اونو زمين نمي ذاري ...

در واقع هدف داستان چيزي نيست مگر القاي حسي خاص ( شايد انچه كه در درون خواننده مي گذرد) و اين تنها با يك فضا سازي زيبا ميسر مي شه
در هر حال من سعي ميكنم بعدا- هر موقع موقعيت كردم- تفاوت هاي داستان كوتاه رو با رمان تايشان تاپيك خودم بررسي كنم ولي در حال حاضر بذار كمي دقيق تر نگاه كنيم :
تصور كن "كوتاه نايشانسي" چنين جمله اي رو در داستانش بياره:" به اسمان نگريست" خب مسلمه كه اگه اين "نگاه" موضوع اصلي داستان رو شامل نشه بي شك تايشان همين جمله خلاصه مي شه و يا شايد براي مثال نايشانسنده به توضيح وضع هوا در جمله ي بعدي اكتفا كنه
ولي تايشان رمان دست نايشانسنده انقدر بازه كه اثار همين "نگاه" ساده مي تونه تا چند صفحه ي بعد به چشم بياد و يا تا اخر داستان اين اثار -بي اينكه به چشم خواننده بياد - اتفاقات رو همراهي كنه
راستش دقيقا نمي دونم چه جوري توضيح بدم ولي اگه اشتباه نكنم خودت مي دوني منظورمو درك كني.
يا اينكه مثلا شخصيت داستان مي تونه با اين "نگاه" خيلي چيزاي ديگه رو از گذشته و حال و اينده از پيش چشم بگذرونه,
مي خوام بگم اين دليل بر عدم پايشانايي ذهن خواننده نيست
اگه اين طور بود بي شك خواننده داستان رو نيمه تموم به كناري مي ذاشت و تمايلي به مطالعهاون نداشت
بازم دارم مثه هميشه زيادي حرف مي زنم ولي مي خوام بگم كه اصلا اون چيزي رو كه من نوشتم داستان به حساب نيار
من قبلا به مهدي هم فرمودم...شايد من براي داستان نايشانسي ساخته نشده ام ! نمي دونم!
من تا حالا به نوشتن جدي نگاه نكرده بودم و هرانچه كه مي نوشتم براي كسب ارامشي بود كه پس از نوشتن بهم دست مي داد
اين چيزي هم كه اين جا نوشته بودم در واقع اولين چيزي بود كه براي نوشتنش تلاش كرده بودم و شايد به خاطر همين انقدر افتضاح شده بود

فكر نمي كنم سپس اين ديگه داستان كوتاهي بنايشانسم
البته ديگه مي خواستم داستان نايشانسي رو بزارم كنار ولي احساس كردم نيازمند نوشتن يك رمان هستم
ولي در حال حاضر فقط توی فکرشم.من اگه چيزي بنايشانسم براي نوشتنش تلاشي نمي كنم , هميشه نوشتن ها تايشان يه لحظه ي ناب غير قابل وصف اتفاق مي افته , و الان من دقيقا منتظر چنين لحظه ايم
برام دعا كنين كه اتفاق بيافته!
و اگه بتونم اين داستان رو به پايان برسونم براي تشكر و اداي ذره اي از ديني كه نسبت به مهدي دارم داستانم رو به او تقديم مي كنم

126:

راستش همون بار كه اين پستت رو خوندم يه قسمتي رو به انتهاي داستانم اضافه كردم كه البته ديگه اين جا ايشانرايشش نكردم
شايد چيزي خاص تايشان ذهن تو باشه كه اين حرفو زدي ولي من فقط يه جمله بهش اضافه كردم مطمئن نيسم كه خوشت بياد البته الان ديگه ايشانرايش اين داستان به همون دلائلي كه فرمودم كار بيهوده ايه ولي خب من همون بار كه فرمودي چنين چيزي رو به داستانم اضاف كردم(البته الان دقيقا يادم نيس , شرمنده!):

"اوای رعد و برقی که شاید طنین صدای شکسته شدن قلب من بود فضا را پر کرد .

گویی بغض اسمان دیگر بار شکست وباز باریدن گرفت."

127:

نمی دونم شاید فقر فرهنگی واژه ی چندان مناسبی برای تعبیر انچه که می خواستم بگم نبود

سروناز جونم قبول دارم که موضوع شاید زیادی تکراری بود ولی در مورد چیزی که فرمودی:
مگه پرداختن به یه موضوع دلیل بر اینه که بقیه ی موضوع ها بی اهمیت اند؟
شایدم من خودم رو اونقدر ندیدم که بخوام در مورد این مسائل صحبت کنم
شایدم هنوز نگاه کاملا بازی نسبت به این مسئله نداشتم
در هر حال بازم تاکید می کنم که این فقط یه تمرین برای کوتاه نویسی بود

128:

مهدی جان سلام
یادته در جواب اون نامه ی :"زندگی مرگ هست" برات چی نوشته بودم...یه نگاهی به این پست سروناز جون بنداز:

حرف من یه جورایی همین بود .

یادته نوشته بودم من این دنیا و دغدغه هاش رو به بهشتی سرشار از لذت و زیبایی ترجیح می دم؟

...........................


129:

مدت هاست كه اين سوال بي جواب داره وجودم رو داغون مي كنه,خيلي ها كه خيال مي كردن خيلي مي فهمن جلايشان اين سوال كم اوردن و بي خودي با حرف هاي حاشيه اي منو مي پيچوندن,
چرا ما خالي شديم؟
چرا بايد زندگي كينم تا تازه برسيم به اون نقطه ي اوليه و شايد خيلي هامون هم نتونيم
اونجا كجاس؟ ازادي مطلق؟ اگه اين جا طاقت بياري و بهترين باشي و اونجا يه ابديت خوش نصيبت بشه , اين اسودگي مطلق كسل كننده نيس؟
مهدي يادته فرمودم:

"پايان بهشت كجاس؟
ايا زندگي ابدي تايشان بهشت كسل كننده نمي شه؟
ايا خوشي بي وجود غم و سختي هاش لذت بخشه؟"
فرمودم:
"اگه اينجوريه من اين دنيا رو ترجيح مي دم من سختي ها و خوشي ها رو تفكيك شده نمي خوام ...

من اين دو رو با هم مي خوام ...من دوست دارم گاهي دلم انقدر بگيره كه گريه كنم ...

دلم مي خواد براي رسيدن به زندگي بهتر دست و پا بزنم....همه ي اين ها براي من لذت بخشن! دلم مي خواد ادم ها رو ببينم...غم ها و بدبختي هاشون رو ببينم و خدا رو شاكر باشم به خاطر اين كه خيلي خوشبختم...دلم مي خواد لحظه هايي تايشان زندگي ام باشه كه محبت خدا رو با تمام وجودم درك كنم....دلم مي خواد نگاه مهربونش رو كه هيچ وقت ازم بر نمي داره درست تايشان بدترين واقعيات رايشان تنم حس كنم ....

دلم مي خواد رد پاش رو تايشان شادي ها و سختي هام ببينم , دلم مي خواد عاشقش باشم نه به خاطر اينكه زندگي تو دنياي زيبايي مثه بهشت رو مديونشم....دلم مي خواد مثه يه عاشق واقعي بي هيچ توقعي دوستش داشته باشم..تنها به خاطر اينكه هست , وجود داره,و مي شه عاشقش بود ...."

130:

واقعا قشنگ بود
وامیدوار نماينده- برای اونایی که می شن-
مرسي ابجي گلم
می دونی؟ منو یاد 4-5 سال پیش خودم می ندازی و فکر شفاف و نوشته های زیبام
که الان در حسرت نوشتنشونم
خوشحالم که می بینم تو مثه الان من نیسی

131:

خوش به حالت واقعا
من كه برات دعا ميكنم عزيزم
ولي بيش تر دعا مي كنم چيزي بتوني بنوبسي كه بعدها با خودت فكر نكني كه شايد مايه ي ابروريزي بوده

132:

واي ي ي ي , داداش سلطان جونم خيلي با حال بود
بايد بگم منم به همون دليلي كه مهدي فرمود سپس خوندن اين داستانت كلي خنديدم
نمي دونم شايد تايشان اين فضا من يكي كه بدجوري نياز به يه همچين چيزي داشتم
در هر حال ممنون
چون تايشان اين بحث داغ بود و نبود حسابي حالم گرفته شده بود و كلي اعصابم خرد شده بود به خاطر همه ي سوال هاي بي جوابم

133:

سلام عزيز دلم
خوش اومدي اين جا
ممنون از لطفت
ببينم شما همون اتنا ي تبادل نيسي احيانا؟

134:

اره , دقيقا ....

حالا ديگه حس مي كنم كه من هرگز براي داستان نايشانسي ساخته نشدم
علي الخصوص داستان كوتاه
خودت مي دوني كه متن هاي ادبي رو خوب مي نايشانسم و من بيش تر به درد قلم زدن شعر و متن هاي ادبي مي خورم
مي خواستم تو تالار شعر و شاعران متن هامو بزنم
ولي منصرف شدم
اما هر موقع موقعيت كنم يه وبلاگ جديد مي سازم و حرف هاي دلم رو اونجا نقش مي زنم
منتظرم باش!

135:

وای ی ی ی
عزیز دلم
اگه بدونی چقدر خوشحال شدم از این بابت که بلاخره به این حس قشنگت رسیدی!
دیدی فرمودم پیش می یاد؟ ; "مکتوب" !
خوش به حالت واقعا!
می تونم بفهمم که چه لذتی داره
حتی برای منم لذت بخشه
چه برسه برای تو
نمی دونم شاید دیگه به حضور من نیازی نیس
تو بی کمک من به اون چیزی که می خواستی, رسيدي
از اولش هم حضور من بي تاثير بود
برخلاف تو كه به من كمك بزرگي كردي
اگه هم تا حالاش موندم براي اين بود كه خودت خواستي
شايد ديگه من بايد برم
نمي دونم!
چقدر احتياج دارم كه باهات حرف بزنم
كاش زودتر موقعيتي پيش بياد كه بات روبه رو بشم و ببينمت
چقدر به يه هم فكر و هم دل احتياج دارم!

136:

داستان کوتاه :سانیتاریوم

..................................................

..................................................

............

«مهدی عسگری...23ساله...فارغ التحصیل رشته عمران...متولد اراک...دوستاش اونو به عنوان یک

فرد مثبت،آروم،باوقار و جدی میشناسن...یکی از دوستای صمیمی اش عنوان کرده که همیشه

افکار خاص خودشو داشته،ولی هیچوقت از حد اعتدال بیرون نمی رفته...

پرونده ی پزشکی اش نشون میده که حدود 2 سال پیش یک نوبت به روانپزشک مراجعه کرده...چیز

خاصی از تشخیص پزشک نمیشه فهمید جز افسردگی خفیف...

خانواده اشم تو این مدت چیز خاصی از اوضاع فکری اون نفهمیده بودن...تا اواسط دانشکده هیچ

سابقه ی بزهکاری تو پرونده ی قضایی اش دیده نمیشه...ولی از 2 سال پیش تا حالا،جبران

گذشته رو کرده...جالبه...3مورد دستگیری و زندان به خاطر شرب خمر و نزاع منجر به جرح در کلوپ

های شبانه گروهی موسوم به شکوفه های مرگ...death blooms...از این گروههای متالیست

افراطی...2مورد بازداشت به خاطر داشتن روابط نامشروع و اعمال منافی عفت که البته معلوم

نیست چطوری قضایا فیصله پیدا کرده...جالبه بدونید که با این وضعیت به عنوان شاگرد اول

دانشکده فارغ التحصیل شده...کلا شخصیت عجیب و دوگانه ای داره...

از سه هفته پیش هم که به آسایشگاه منتقل شده دو مورد حملات مازوخیستی شدید داشته که

در یک مورد به بیمارستان انتقال پیدا کرد...الانم به خاطر اینکه به خودش آسیب نرسونه توی یک

اتاق که اطرافش رو با پارچه و ابر پوشوندیم کاملا تحت نظره...»

دکتر عضدی در حالی که فنجون قهوه ام رو پر میکرد فرمود:«نکات برجسته ی پرونده همین بود که

خدمتتون عرض کردم...البته پرونده رو میدم خدمتتون تا کامل مطالعه بفرمایید...ولی به نظر من

افسردگی شدید همراه با یک مسخ شدگی مازوخی داره...از این بیمارها زیاد داشتیم...

درمان پذیرن...ولی طول درمان طاقت فرسایی داره...خب...آقای دکتر نظر شما چیه؟...»

فرمودم:«...ظواهر امر که چنین نشون میده...ولی باید چند جلسه باهاش داشته باشم تا بتونم نظر

قطعی ام رو بگم...خب...حالا میشه دیدش؟...»

از میان راهرویی بلند رد میشیم...چشمان خیره ی بیمارهای روانی خیلی زود غریبه ای رو بین

خودشون حس میکنن...یک سوال ساده همیشه تو این 25 سال سابقه طبابت ذهنمو مشغول

کرده...تو ذهن اینا چی میگذره؟...واژه های علمی که ما باب کردیم میتونه توجیه خوبی برای تمایز

ما و اونا باشه؟....

تو افکار خودم غرقم که به اتاق مهدی می رسیم...از دریچه ی اتاق به داخل نگاهی

میندازم...مهدی با لباسی سراسر سفید گوشه ی اتاق نشسته و خیره به روبروش نگاه میکنه...

بدون اینکه حتی پلک بزنه...

به دکتر عضدی فرمودم:«آقای دکتر اگه بشه فردا صبح اولین ملاقاتو داشته باشیم...»

دکترهم قبول میکنه...

..................................................

فردا صبح قبل از اینکه من وارد اتاق ملاقات شم،مهدی رو اوردن...روی صندلی نشسته...لبخندی

بهش می زنم و روی صندلی روبروش میشینم:«سلام آقا مهدی...حالت خوبه؟...مرتضوی

هستم...اومدم که یه صحبت کوتاه با هم داشته باشیم...زیاد مزاحمت نمیشم...می خوام از

خودت بشنوم...امکانش هست؟...»

چند دقیقه ای به سکوت میگذره...ولی مهدی چیزی نفرمود...فکر کنم برای جلسه اول کافیه...

موقعی که خواستم از آسایشگاه خارج شم برنامه ملاقات دیگه ای با دکتر عضدی تنظیم میکنم...

...............................................

روز دوم ملاقات...وارد اتاق میشم...مثل قبل مهدی تو اتاق نشسته...سعی میکنم ایندفعه از راه

دیگه ای وارد شم...به هر حال باید حرف بزنه...تا حرف نزنه نمیتونم نظری داشته باشم...یک تصویر

ذهنی و ساختگی از جوانی خودم براش تعریف میکنم...از افکار و عقاید خاص خودم میگم...

این روش یک روش عالیه و البته ثمر بخش...ابتدا سعی میکنی با بیمار همذات پنداری کنی و بعد

از اینکه بیمار خودشو خالی میکنه و در واقع لو میده،شروع می کنی به چالش کشیدن تک تک

افکار و توهماتش...

نیم ساعتی میشه که دارم همون داستان همیشگی رو براش تعریف میکنم...

سپس نیم ساعت بالاخره شروع به حرف زدن میکنه...حس غرور توام با پیروزی بهم دست میده..

درست مثل همیشه...پس آقا مهدی اوضاعش زیادم بیریخت نیست...جوونک بیچاره...به دقت به

حرفاش گوش میدم:«...میدونی دلیل نیاز ما به وقت چیه؟...من 4 سال پیش همین بودم...

الانم همونم...فقط وقت این دو نقطه رو به هم پیوند میده...زاید بودن این اتصال اذیتم میکنه...

در واقع ما در یک نقطه ثابتیم...جسم در حصار وقته...روح در حصار جسم...این جسم شایسته ی

احاطه کردن یک روح فرا وقتی رو نداره......»

حدود یک ساعتی برام صحبت کرد و این شروع خوبی بود...

..................................................

...........

الان حدود 3 ماهی میشه که با مهدی ملاقات دارم...خیلی با هم دوست شدیم...راحت با هم

صحبت میکینم...اوضاعش خیلی بهتر شده...قراره 2 هفته ی دیگه مرخص بشه...هر چند که الانم

به نظرم میشه مرخصش کرد...

تو آخرین ملاقات از من تقاضای سیگار میکنه...بهش میگم:«...تو پرونده ات از سیگار کشیدن

چیزی ننوشته بود...»

«-...درسته...من سیگاری نیستم...ولی نمیدونم چرا هوس کردم یکدفعه...»

«-...خب...همیشه بار اول قابل چشم پوشیه...» و سیگاری بهش میدم و خودم هم سیگاری چاق

میکنم..

دوباره شروع به بحث میکنیم...

..................................................

...

توی اتاقم مشغول بررسی پرونده هام هستم....هوس سیگاری میکنم...میرم تا ازجیب پالتوم

سیگار و فندکمو بیارم...ولی عجیبه...پیداشون نمیکنم...جیب پیراهن...شلوار...توی کیف...

نمیدونم کجا گذاشتمشون...از جستجو خسته میشم....بیخیال سیگار شدم و به کارم ادامه

دادم...

اواخر شب بود که تلفن زنگ میزنه...

«-..بله؟...بفرمایید؟...»

در جاخشکم میزنه...روی صندلیم ولو میشم...این غیر ممکنه...

«-..الو...آقای دکتر ...سلام...عضدی هستم...خبر بدی براتون دارم...واقعا متاسفم...بیمارتون...

مهدی عسگری...چند ساعت پیش اتاقشو آتیش زده و متاسفانه فوت کرده...کنار جنازه ی

سوختش بقایای یک فندک و چند تا فیلتر سیگارو پیدا کردن...نمیدونم چه جوری تونسته اونارو گیر

بیاره؟!..

الو....آقای دکتر؟....الو....الو........»

137:

به نظر خودم اگر سانیتاریوم بی نظیر نباشه حداقل یکی از کم نظیر ترین داستانهایی هست که

نوشتم...

تدوینش نقص نداره...موضوعش فراگیره...روابط قابل لمسند...وبه شدت واقعی...

باز هم جا داره از همون قدرت ماورایی که از اون به حضرت متال اسم میبرم صمیمانه تشکر کنم...

به هر حال باز هم تاکید میکنم که این مهدی نیست که داستانو مینویسه ...بلکه مهدی شایسته ی

برچسب نویسندگیه داستانو یدک میکشه...

امیدوارم این قدرت لایزالی باز هم همراه من باشه...

تا بعد...


138:

مهدي جان..بسيار عالي بود.....
به قول خودت تدايشاننش مشكل داره..اما داستانت حس عجيبي به آدم ميده..
الان نميتونم توضيحش بدم..
بزار بفهممش....


139:

مثل اینکه خیلی عجله داشتی که زود بخونیش...از تو دیگه بعیده...

من کجا فرمودم تدوینش نقص داره....بازم میگم تدوینش حرف نداره...

تدوینش حرف نداره ه ه ه ه ه ه.....

به همین راحتی اعصابم خط خطی میشه.............

140:



نقص ندارهههههههههه

ببخشيد الان موقعيت نداشتم...تند خوندمش....


141:

بگذریم....بیخیال...

142:

مهدي جون
فوق العاده بود
بي نظير بود
حرف نداشت

143:

باور دارم كه جنون هيچ گاه بي بهره از خرد نيست....

و از بسي چيزها در نيكان امت بيزارم....كه فضيلتشان در آسودگي نكبت بار هست.

و...

باور دارم: انسان چيزيست كه بر او چيره ميبايد شد.....

باور دارم.....اين جهان جاودانه ناكامل...نقشيست از يك تضاد جاودانه..نقشي ناكامل...و لذتي مستانه آفريدگار ناكامل اون را.



نوشته اصلي بوسيله hellish
هميشه فرمودم و ميگم...كه هميشه..حرفهايي هست براي نفرمودن...و سوالهايي براي جواب ندادن...

باور دارم كه بشر ناقصه و هيچ.....

هر چه بيشتر ميفهمه سوالاتش بيشتر ميشه ....

باور دارم كه دنيا به از آخرته.....

باور دارم اونهايي كه ميگند زندگي باطل هست: خود باطل اند....خود و چشمان شان كه جز يك نما از هستي را نميبيند....

بادا كه به طمع زندگي جاايشاند..از اين زندگي درگذرند.

و نفس كشي نيز شهوتشان هست.


144:

خيلي ممنون از لطفت.

مي داني سبكم را عوض كرده ام و چيزي مي نايشانسم كه با هيچ چيزي قابل قياس نيست و بالطبع نمي تونه آبرايشانم راببره چراكه مسائل واقعي و روزمره را همه درك مي كنن از زندگي واقعي همه سر در مي آرن ولي شايد كمتر كسي از دنياي تازه من سر در بياره.

شايد هيچ وقت مايه شرمندگيم نشود.

البته بايد ديد.


145:

آقا مهدي عزيز كارت قشنگ بود.

از حال و هواش كه بگذريم حس واقعيتش اذيتم كرد.

كاش واقعي نباشه هيچيش و هيچ كجاش.

ولي كارت خوبه.
راستي حضرت متال را بي خيال.

همه همين ريخيتي مي نايشانسن يكي درون خودمان هست كه مي نايشانسه و ما نظاره اش مي كنيم.

اين واقعيته.

جالبه كه بدوني من كمي از حضرت متالم مي هراسم چون تايشان خانه ما راه مي ره و بعضا كارهايي مي كنه بي نهايت ترسناك.

پس مراقب باش كه مثل من اونقدر به واقعي بودنش عادت نكني كه خارج از وجودخودت او را مثل روح يا شبح ببيني و بترسي.


146:

ممنون از نظر مثبتی که داشتی....ولی در مورد حضرت متال...

جاش فکر نکنم اینجا باشه ...یا باید تو تالار فلسفه و منطق در موردش صحبت کرد و یا در سطح نازلتر در تالار موسیقی...
اما ،حضرت متال وجود خارجی داره...توهم نیست...قابل لمسه...مرادته...

چراغ راهته...و من وقتی به حرفاش گوش میدم اون موقع هست که میتونم خیلی راحت بنویسم...در واقع زدن جرقه ی شروع از متاله...
یک متال پاک وبیریا...

بگذریم...شاید هم من شیزوفرنی دارم...

و واقعا بگذریم...


147:

ممنون عزیزم!!!...

تو مثل همیشه پشت من بودی...به هر حال در اینکه عالی بود شکی نیست...ولی فوق العاده رو شک دارم...

به خاطر تو هم شده داستان بعدی خیلی زود تقدیمت خواهد شد..........

و اینم بدون که صاحبان اصلی دیوانه خانه کسانی مثل من و تو هستیم که دوست داریم حرفی برای فرمودن داشته باشیم...

نمیخوایم زندگی و مرگمون و نحوه ی اون از الان معلوم باشه...

بله...درسته..ما دو تا از انارشیستهای فکری این مغزهای برنامه ریزی شده هستیم...

ما زنده ایم تا به چالش بکشانیم...همه چیزو...پست ترین تا مقدس ترین...نه با فرضیات پیشین...

نه با نظریات ثابت شده یا نشده ی دیگران...با ذهن خلاق و نو اور خودمون...

همین...

148:

مهدي جون خيلي خوب بود.

واقعا خسته نباشي
خيلي قشنگ توصيف كرده بودي ولي دوست نداشتم آخرش اينجوري بشه

149:

زيبا بود ..من هم شايد دست به قلم شوم

150:

چه خوب داداش صادق
حتما بنايشانس!

151:

اولین و مهمترین گام نویسندگی ،گام اوله....چون خیال میکنی هنوز به درجه ی پختگی نرسیدی یا هنوز زوده که چیزی بنویسی...باید نوشت تا پخته شد...پس گام اول رو خیلی با اعتماد به نفس و با روحیه طی کنید که بعدا خود به خود در مسیر برنامه خواهید گرفت...


لازم نیست نوشته ی اول عالی باشه...باید فقط چیزی نوشته باشه که سر و ته داشته باشه...

بعدا ذهن خلاق ایرادات کارو خواهد گرفت و روزی خواهد رسید که میبینید نویسنده ی بزرگی هستید..

البته در کشوری که محور شرارت نام گرفته و محکوم به تروریسمه چندان توقع نداشته باشید که اثارتون فراتر از این مرزها چاپ یا خونده بشه..
ولی لااقل برای دل خودتون بنویسید...

به قول رییسمون=من الله توفیق...

152:

با جمله آخرت خيلي موافقم آقا مهدي چونكه فعلا تمام درها به رايشانمان بسته هست من جمله در فرار و اگه برنامه بشه بمبارانمان كنند معلوم نيست كه ديگه زنده باشيم و بتونيم بنايشانسيم

153:

و اما در مورد حضرت متال بدم نمي آيد كمي همين جا بحث كنيم.

چرا كه نه بالاخره اون هم جزئي از پروسه نوشتنه ديگه.لااقل بخش خوب و روشن قضيه هست .


154:

حضرت متال،شخصی یا چیزی هست که برای هر ایده ی جدیدی برنامه دارد...دستور دارد...راهنمایی میکند...و رهنمودهایش به شدت تاثیر گذار هست...در واقع به معنای جسمانی وجود خارجی ندارد...

به معنای کلامی و به مفهوم اینکه دستورات و دستورالعملی دارد زنده و جاوید هست...متال در دید من چند بعدی هست...مطلق نیست...محصور به فرد نیست...

شاید جامع ی سنتی مثل جامعه ی ما حدود 50 یا 60 سال آینده چالشها و راهکارهایی که متال ارائه میکند را به نتیجه برسد...

به هر حال متال زاده ی غرب هست...لااقل همان وجود کلامیشو از اونجا سرچشمه گرفته...

فعلا ما ها خوانندگان و پیروان اونها هستیم....

مسایل و مشکلاتی رو که متال به بحث میشینه مسایل روز زندگی پست مدرن امروزه....

نه جامعه ی به شدت سنتی ما...البته شاید یه کم بعضی جا ها احساس مدرنیته بکنیم که اونم با مصرف کردن محصولات همون غربیهاست...

ما از خودمون هیچ محصولی نداریم...

فعلا تا اینجا بسه...


155:

اول باید عذر خواهی کنم به خاطر اینکه اینقدر دیر جواب دادم ...

به خدااین چند روز مریض بودم
واما...

درست نمی دونم چی می تونم بگم در مورد داستانت ...

در واقع خود تو همه ی اونچه رو که لازم بود فرمودی ...

توی داستانت و توی حرفات.


راستش شاید بیش ترین چیزی که باعث شد از داستانت واقعا لذت ببرم شناختی بود که از شخصیت داستانت داشتم :" یکی مثه خودم.

بخشی از وجودم.

یاشاید خود خودم"


...

وچقدر زیبا این دو دنیای متفاوت فکری رو در داستانت جلوه داده بودی ...

نمی دونم, شاید خیلی ها نتونن وافعا معنای تک تک جملاتت رو درک نمايند , می دونم که هرکس داستانت رو بخونه می تونه اصل چیزی رو که می خواستی بگی ببینه , ولی چند نفر قادرند پشت هر واژه ات یه زندگی رو ببینن ؟ و اون احساس های بی نام و نشان رو ؟؟؟




بگذریم ؛ می دونی؟ اون جا که مهدی شروع به صحبت کردن می کنه ...

چقدر زیبا شرح داده بودی احساس موفقیت دکتر رو , در حالیکه حتی قادر به درک انچه که بر مهدی گذشته نیست – مهدی برای او تنها یه بیماره, یه موش ازمایشگاهی برای اثبات شایستگی پزشک معالجش – می دونی؟ بار اول که داستانت رو خوندم واقعا از حماقت این شخصیت چندشم شد و به حال او و کسانی مثه او تاسف خوردم ...

شاید یکی که داستانت رو می خونه تهش بگه:"اخی, طفلکی مهدی!"


اما من هرگز چنین حرفی نمی زنم چون معتقدم که اگرچه مهدی اون راه زندگی و شادی و ارامشی رو که بهش نیاز داشت پیدا نکرد ولی حداقل مثه خیلی های دیگه با خیال اینکه زندگیشون بی نهایت رضایت بخشه خودش رو گول نزد (البته کی از بعد مرگ خبر داره , در هر حال انچه که به نظر می رسه این دنیا ظرفیت خواسته ی ما رو نداره")

درسته که توی داستانت یه غم بزرگی بود ولی نه به خاطر خودکشی مهدی , بلکه به خاطر حماقت انسان ؛ به خاطر همون منطقی که همیشه ازش دم می زنه , به خاطر اینکه تصور می کنه خدای زمینه و درک بالایی داره

...

و در انتها ی داستانت اون – مثلا روانپزشک – شاید احساس گناه زودگذری می کنه و یا خودش رو سرزنش می کنه ولی تاسف بارترین چیز اینه که بی شک این احساس از سر قراردادن راهی برای مرگ بیمارشه و اینکه یه جورایی کمک کرده به وفوع این گذر ولی چیزی که هست مطمئنا هیچ وقت قادر نیست بفهمه که وا قعا به چه دلیل قابل سرزنشه و نمی تونه درک کنه گناه اصلی رو که مرتکبش شده!


واین محدود به این شخصیت نمی شه , سراسردنیای ما همینطوره , کم اند کسانی مثه من و تو , دنیای ما بی شک برای انها ناشناخته هست , همونطور که خیلی وقت ها دنیای اونا برای ما

156:

اگرچه بارها فرموده ام ولی باز هم می گویم که :

" بگذار ما را دیوانه بنامند و خوش باشند با این خیال که چون ما نزیسته اند , که دیوانگی نکرده اند , که شایسته ی احترام اند , که هیچ هستدلالی توان نفی منطقشان را ندارد .


و اما شما ؛ مهدی عزیز
چرا چون عاقلان رفتار می کنی؟ چرا در جست و جوی واژه هایی برای توصیف دیوانگیمان ؟ زیبایی جنون در سادگی ان هست , واژه ها در دنیای ما بی معنایند , تلاش برای تو صیف دنیامان کاری هست بس بیهوده
عاقلان را به حال خود بگذار تا شاید رستگار شوند

و به یاد داشته باش که دیوانگان همیشه در سایه ی خدا می زیند

157:

یک تذکر به جا و منطقی...

ممنون...

158:

خواهش مي كنم مهدي جون!

159:

بخشيد بچه ها يك مدت نبودم...
مهدي ممنون..
مثل اينكه باز دست به قلم شدي.....
بر ميگردم...ميگم

160:

kheyli khoshhalam ke jayi hast ke mishe toosh dastan nevesht.

man ham kheyli be in kar alaghe daram.

heyf ke alan emkane farsi nevisi nadaram va garna yeki az dastanamo mineveshtam

161:

منم خوشحالم که یه همراه دیگه پیدا کردم...عزیزم یه جوری میگی امکان فارسی نویسی نداری که انگار مشکل حادیه...

الان تمام سی دی های ویندوز فونتهای فارسی رو دارن...کافیه اونارو اد کنی...

حتما اگه خواستی چیزی بذاری فارسی بذار...

منتظر یه داستان قشنگ از تو هستم..

فعلا...

162:


.....
دلم ميخواهد روزي سنگ بردارم به سايشان شيشه
همسايه اندازم
و بشکنم سکوت سکوت خانه همسايه را همراه اون شيشه
سوالي چون خوره افتاده در مغزم
چرا امت مرا ديوانه ميخوانند؟
جواب اين سوالم را خود اونها نميدانند
چرا آوردن علت براي کارهايم را ز مجنوني چو من ميخواهند؟
کسي بايد به اونها باز گايشاند
عاقلان دهر.....بجز ديوانگي از اين ديوانه کاري بر نمي آيد
و هيچ انسان فرزانه ميان يک الک آبي نميسايد....
ولي خوب ميدانم اگر مانند امت چشم خود را از حقيقت ها بپوشانم
چه بسيار عاقلاني را همانند خودم ديوانه ميدانم
ولي من سخت ميدانم جواب اين معما را چرا هرگز نمي دانم
چرا امت مرا ديوانه ميدانند؟
چرا اسم حقيقي مرا کامل نمي خوانند؟؟؟؟؟

163:

ممنون......ببخشید شما؟....


164:

جدا قشنگ بود...همون داستانایی که من دوست دارم...یه حس غافلگیری توام به تعلیق...

ممنون از سروناز خانوم...چند بار خوندم...ولی مورد خاصی برای نقد نداشت...مخصوصا از نظر

تدوینش که من همیشه نسبت بهش حساس بودم..

موضوع هم در عین سادگی،تضاد قالبا همیشگی بین ظاهر و باطنو نشون میده و البته قدرت

احساس در برابر منطق...در ضمن موضوع قابل لمس و فراگیره...یک مشکل پايه ی در بین

جوونای امروزی و اونلاینی..

165:

salam azizam, hatman
vali faramoosh nashe ke in tapic male dast neveshte haye khode bache hast

166:

ميدانم كه همين روزها بايد بروم اما كاش اون روز روزي نباشد كه اتفاق مهربانم نباشد
...ميدانم كه لحظه هايم در گذرند زنگ ساعت محبوس كنج اتاق مينوازد كه برو!
اما صداييست نجوا گايشانان ميخراشد لحظه هايم را....صداي مردي ، سوار بر آبيست كه مرا ميخواند.....
ميروم نزديك پنجره، مينشينم كنار قناري، خواهش وار مينايشانسم بر باد: رهايم كن!
قناري ميگريد، پنجره، زوزه كشانِ باد ميلرزد، ساعت كنج اتاق حسابگرانه ميشمارد.بايد بروم!

167:


البته نه همیشه...
اگه دوست داری یک تاپیک بزن تا دربارش بحث کنیم البته توی این تالار نه

168:

ميترسم..بزار اعتراف كنم كه ميترسم..خيلي ميترسم....
پشتم ميلرزه...

ميلرزه....ميلرزه.......دستام عرق ميكنه..گره ميخوره بهم........پاهام بي حركت ميشن...جمع ميشن تايشان سينم....چمبره ميزنم يك گوشه...ميدونم از نگاهم وحشت ميباره...
ميترسم،ميترسم...از مجازات بي قضاوت اين امت شب زده.....

ميترسم ...
ميترسم.......صداي زوزه گرگ مياد از پشت در! صداي برخورد چكش قاضي رايشان ميز شكسته عدالت مياد........
ميترسم......ميز، شكسته........ميترسم........
من فقط يك جفت بال خاستم نه يك آسمون!..ميترسم........چقدر اينجا سرده....ميلرزم...


169:

داستان زير اولين داستانيست كه نوشتم ! در 9 سالگي وقتي اون را به پدر دوستم كه خودش دستي بر آتش دارد و نايشانسنده خوبيست نشان دادم فرمود : شما يه كار بزرگ براي عالم ادبيات بكن ! فرمودم چه كاري : فرمود لطفا ديگه ننايشانس !

اون روز 9 سالم بود كه زود بود براي نا اميد شدن من حرف هستاد رو گوش ندادم و بازم نوشتم كه تا امروز شايد بيشاز دايشانست داستان كوتاه داشته باشم كه برخي از اونها فقط در وبلاگي يا روزنامه اي پيدا شود و بقيه اونها ....




خوب اينم اولين داستاني كه در 9 سالگي نوشتم !

نوازنده نابينا

باز هم گيتار مي زد ! و چقدر هم زيبا ! ....

دخترك وقت را فراموش كرده بود و فقط صداي گيتار را ميشنيد ! باورش نمي شد يه نابينا اينقدر زيبا گيتار بزنه ! باخودش مي فرمود : "مگه امكان داره يه نابينا ...؟"

حالا با چشمهايش مي ديد و با گوشهايش مي شنيد كه امكان داره !
دخترك از پنجره اتاق مهدي به بيرون نگاهي انداخت و به آسمان ...

رعد و برقي وحشتاك با صداهايي عجيب از بيرون به گوش مي رسيد كه با آهنگ گيتار يك جور تلاقي پيدا كرده بود ! انگار طبيعت نمي خواست مهدي بنوازد !‌طوفاني به پا شد ! صداي در هم شكستن شاخه ها به گوش مي رسيد و ناگهان برق ساختمان هم رفت ! ولي مهدي كه برايش فرقي نمي كرد .

او دنيا را هميشه تاريك مي ديد

صداي عجيبي كه هموقت با رعد و برق به گوش آرزو مي رسيد لحظه به لحظه شديد تر مي شد ! كم كم ترس ورش داشت !
به مهدي نزديك شد و آرام فرمود " مي ترسم " مهدي صبورانه جواب داد : چرا عزيزم ؟
- مگه اين صدا رو نمي شنايشان ؟
- چه صدايي ؟
- .......
- آرزو آرزو
- ........
- چه صدايي ؟ كجا رفتي عزيزم ؟
مهدي ديوانه وار خودش را به در و ديوار مي زد ! فرياد مي زد ! آروز ؟ آرزووووووووووووووووووو!



وقتي كنسرت تمام شد همه ميخواستند بدانند نوازنده نابينا كي بود؟ !! همه ميخواستند از او امضا بگيرند نه از خوانده مشهور ولي مهدي به سرعت سوار ماشين شخصي اش شد .

به راننده اش فرمود سريعا او را به خانه برساند و در جواب شنيده بود " چشم قربان"




سرش گيج مي رفت ..نمي فهميد اطرافش چه مي گذرد ! كمي كه فكر كرد متوجه شد خواب ديده هست ! باز هم خواب آرزو !
ياد هشت ماه پيش افتاده بود همان شبي كه آرزو ترسيده بود همان شبي كه آرزو صداي عجيبي مي شنيد همان شبي كه مهدي ناخواسته آرزو را كشت!! ...

به طرف زير زمين منزلش رفت ! همان جايي كه آرزو را به خاك سپرده بود و باز مثل هر شب ساعتها اشك ريخت ! احساس كرد طوفاني در بيرون به پا شده و از آسمون باران مي بارد احساس كرد صداي عجيبي مي شنود ..صدايي كه شبيه ناله ست ! دقت كرد انگار صدا، اسمِ او را تكرار مي كند ! صدا هر لحظه نزديكتر مي شد ! رو گلايشانش سنگيني و فشار دو دست را احساس كرد ...


پسرك جوان رو به همسرش كرد و فرمود :‌" مي دوني اينجا قبر كيه ؟ ..اينجا قبر مهدي و آروز ست ! همون مهدي كه نوازنده گيتار بود و هميشه فكر مي كرد "آرزو" رو كشته ....


و علي كه نزديك مرد و زن جوان بود آرام با خود فرمود " اي كاش آرزو به من خيانت نمي كرد ! اي كاش شيفته مهدي نمي شد !‌ اي كاش دستهايم به خون كثيفشان آلوده نميشد !

170:

dastan zibai bod

171:

کدخدا داستان زیبا و جالبی بود...........

172:

ممنون ولي زياد هم زيبا نيست ! خيلي آماتوري نوشتم ! البته براي يك آدم 9 ساله بد نبود !

173:

dorost vali ehsase ghashangi dareh tosh

174:

صادق گلم اولن خیلی زیباست....دومن الان که 9 ساله نیستی، میتونی تبدیلش کنی به داستان یک نویسنده 19 ساله

175:

دستهام از سرما ميسوخت، دندونهام ميلرزيد، سوزش باد يخ زده تا تمام وجودم رو لرزوند و دلم رو بيشتر، بايشان برف ميومد و بايشان خاطرات پژمرده.
هنوز نتونستم باور كنم كه تنها من موندم .
يك لحظه يكي زمزمه كرد:" اگه نياد چي؟ "
اما قلبم ميزد ، نه آروم، تند ميزد " پس مياد!"
باز ، باد زد، باز وجودم لرزيد، باز قلبم بيشتر ، باز ترسيدم ، باز قلبم تند ميزنه: پس مياد!
امروز دير كرده ، تمام وجودم رو ضعف گرفته ، ناي ايستادن ندارم، دستمو به ستون سيماني ميگيرم، چشمهام نا خواسته داره رايشان هم مياد، آروم سر ميخورم به طرف پايين، باز باد يخ زده، باز لرزش وجود ناتوانم ، باز ، ترس و باز ، اميد!
چقدر لحظات ، سخت ميگذره ، با انگشتهام ميشمارم انتظارم رو......تا انتهاي اين جاده خاكي تايشان تك تك لحظاتم نشسته.

دقيق ميشم، يك سياه متحرك داره مياد به طرفم، اگه صورتم يخ نزده بود حتمن لبخند ميزدم .....واي..خودش بود.....

خون داغ دايشاند زير پوست صورتم، لبهام باز شد....خودش بود....
نزديكتر شد، حالا كاملن ميتونستم تشخيص بدم كه خودشه، بلند شدم، آروم فرمودم: اومد....
ابري كوچك از هرم نفسم زاد و زود مرد.
داشت به طرفم ميومد، مثل هميشه، پر بود.

داد زدم:
اومد...اومد...اومد..
دايشاندم طرف جاييكه روزي ، خانه ام بود......رفتم وسط آوارها ، رايشان خاك و آجر سرماخورده ايستادم داد زدم:
اومد......
همه عجول، با ظرفي خالي و دلي پر اميد ، از چادرهاشون بيرون اومدن:
اومد...ماشين غذا اومد..........

176:

یک کلام...عالی بود..

177:

اولا ممنون

دوما هرگز ! اين داستان آيينه دق اون هستاد گراميست ! هميشه همينطوري مي مونه !

178:

داداش صادق منتظر داستان شما هم هستیم.........

179:

فقط به این دلیل میخای ما رو از خوندن یک نوشته پربار تر محروم کنی داداشم؟

180:

فکر میکنم بر باد نوشته هام زیاد ایراد داره...سعی کردم ساده تر از صحبتهای هر روزم باشه.....

دوست دارم شما بگید اشکالاتشو:

از مجموعه بر باد نوشته هايم براي او:




نه اينكه به تو فكر كنم يا حتي فكرتو از سرم بيرون كنم....
اصلا هيچ اهميتي برام نداري....

اينو هر روز تكرار ميكنم...

چه اهميتي داره اگه الان بي رو انداز خوابيدي و سردته؟ فكر نكن بهت ميگم مراقب خودت باش سرما نخوري..

به من چه اگه مريض بشي؟ من كه به خاطر تو قرصا رو تايشان كشايشان كنار تخت نگذاشتم...

ديگه برام مهم نيست بي صبحانه بري بيرون ، ديگه نميگم قربونت برم يه لقمه صبحانه كه وقتي نميگيره..

به من چه كه جوراباتو گم كردي؟ فكر نكني وقتي داشتم ميرفتم يه بسته جوراب نو واست گذاشتم تايشان كمد سمت چپ اتاق.

تو خيلي بدي، خيلي ، و من نميبخشمت ..اصلا هم برام مهم نيست كه پيراهنت اتو نداره ، ميتوني تمرين كني تا ياد بگيري اتو كردن رو.

فكر نكن هر روز نگران اينم نكنه نهار ساندايشانچ بخوريا...خيال نكن واسه خاطر تو غذا ي يه مدت رو آماده كردم تايشان يخچال گذاشتم.

خيال باطل نكن به فكر ولخرجياي الكيتم...اصلا به من چه كه پول كم مياري؟ فكر نكني بهت ميگم كه جعبه پس انداز تايشان كشايشان ميز آرايشه...

فكر نكن به فكر دير خوابيدنهاي شبهاتم...اصلا به من چه اگه صبح ، خواب بموني؟خيال نكن اين منم كه هر صبح زنگ ميزنم تا به موقع بيدار شي.

فكر نكني نگران سرعت زيادت ، يا سبقتاي بي جاتم...به من چه اگه حادثه اي اتفاق بيفته...اصلا هم نميگم: عزيزم، احتياط شرط عقله.


به من چه كه عصراي جمعه دلت ميگيره، ميخاي سرتو بزاري رايشان پاهام.

من ديگه نيستم..ميتوني سرتو رايشان پاي يكي ديگه بزاري، يكي ديگه نوازشت كنه.

فكر نكني از غصه ديوونه ميشما.


اصلا بزار دلت واسم تنگ بشه..من كه باهات حرف نميزنم..

ديگه نميگم دوستت دارم، ديگه واست نميخندم..ديگه واست شعر نميخونم..ديگه تسليمت نميشم.

من اينجا خوشم ، خيلي بدون تو خوش ميگذره ، فكر نكن به خاطر دلتنگيمه كه نميتونم برم سر كار ، فكر نكن به خاطر دوري توئه كه مريضم، اصلا خيال نكني واسه نديدن توئه كه دارم ميميرما..


اين هرم بدنم به خاطر تب فاصله ها نيست ..اينجا گرمه...وسطاي زمستون ، من هميشه گرمم ميشه.

خيلي داغ ميشم.

مگه يادت رفته؟ پارسال وسط زمستون همينطور داغ شدم؟ نه اينكه اون موقع تصادف كرده بودي..نه...اصلا ربطي به تو نداره...من هميشه وسط زمستون داغ ميشم...

من اصلا دوستت ندارم عزيزم..

به هيچ وجه قلبم به خاطرت نميزنه...كي ميگه دلم واست يه ذره شده؟اصلا مراقب خودت نباش...هر كاري دوست داري بكن.

خوشحال باش من نيستم و راحتتر زندگي كن..

فكر نكني من راحتي و شادي تو رو ميخام..اصلا...


من....به هيچوجه دلم تنگي تو رو نميكنه عزيزم...اصلا..اصلا...





181:


روز به روز بهتر از دیروز...

182:

ممنون مهدی جان
اما فکر میکنم یه جاییش اشکال داره...

دوست دارم اونو پیدا کنم.


183:

اشکال ؟
در کل داستانات جالبن ..

من منتظر یه چیز غیر منتظره آخرش بودم ...


مثل داستانای قبلیت !!!

184:

اینم یه جور غافلگیریه....

185:

آره راست میگیا

186:

دلم واسه ستاره تنگ شده.....تالار بدون اون و مهدی خیلی ساکته...

187:

تقديم به همه دختركان سالهاي دور از اين:

ــ عمو زنجير باف..
ــ بله!
ــ زنجير منو بافتي؟
ــ بله!
_ رو كولم انداختي؟
ــ بله!
ــ به زندگيم تاختي؟
ــ بله! بله! بله! بله! بله! بله! بله! بله! بله!

عروسكهام ميخونن و من گوش ميكنم.

عروسكهام ميگن و من ساكتم.

عروسكهام ميچرخند و من نشستم.

عروسكهام ميخندند و من بغض ميكنم.

عمو زنجير باف من خيلي وقته زنجير منو بافته.

رو كولم انداخته ، به زندگيم تاخته.

بابام اومد ، چادر سفيدو سرم كرد ، بقچه نون و پنيرمو بست به كمرم ، منو سوار اسب نه چندان سفيد كرد و راهي شدم.

راهي شدم تا با عروسكهاي واقعيم گريه كنم.

هنوز بچه بودم كه عروسكهام زنده شدند.

هنوز بچه بودم كه زير بازوان پيچيده عمو زنجير باف شكستم، هر روز ، شكستم، مچاله شدم.

صداي ناله مياد ..آه...باز تب ميكنم و با زايش عروسك ديگه اي خالي ميشم.و باز صداي گريه كودكي مياد:
مامان ! من عروسك ميخام.
نگاههاي ملتمسانه عروسكهام بر من ميوزند.

پيراهنم چه خيس شده ، باز صدايي مياد:

مامان! من عروسك ميخام.
اين بازي رو دوست ندارم.

من نشستم ، اونها ميچرخن، من ساكتم اونها ميخونن، اين بازي رودوست ندارم.

آه ..چقدر حامله ام اين روزها.

188:

سلام به همه اونايي كه خيلي به من لطف داشتن از جمله مهدي عزيز - ناديا-سروناز- فروتيبا- و با كمي درنگ خان lost

وقتي از اين محيط داستان نايشانسي دور بودم و با يكي از دوستام مطرح كرده ودم كه چرا
حس مي كردم كه ديگه توان ادامه ندارم
از خودم بريده بودم و ...........
اما دوست دارم كم كم به جمع خوب شما برگردم و دوباره بنايشانسم
هر چند كه من نوشته هام در برابر نوشته هاي شما هيچه
اين قدر زيبا مي نايشانسين كه همه نوشته هاتون رو براي خودم پرينت گرفتم
و براي يادگاري به دفتر سوخته ايامم سپردم

اميدوارم با دلگرمي بهترينم بتونم دوباره ب داستان نايشانسي رو بيارم
ارادتمند
رز

189:

سردمه
احساس تنهايي
رها شدگي
ودرد
دردي كه امان رو از ادم ميگيره و زنجيرهاي حنجره جلايشان عبور فرياد رو ميگيره
تنها كلامي كه مي تونه شنيده بشه اهي هست كه از دهانت بيرون مياد و هيچ توضيحي براش نداري
ستاي يخ زدم رو تايشان اوج گرمي به شيشه پنجره مي زنم
نا خداگاه بخاري بلند ميشه كه انگار داري گوشتي رو فر كباب مي كني
گاهي به اين فكر مي كنم كه خدايا
كاش يك روز خوش هم مي داشتم تا با دستي تهي از دنيا نروم.............

190:

ترانه وصل

اسیر در چنگال سرمای سوزناک زمستان، به ناگاه چشمانم قطراتی را دید که چکه چکه از قندیلهای بسته بر سر حفره صخره ای که به اون تکیه زده ام، بر زمین می ریزند.

جلوتر رفتم، نوری را دیدم ....

وای پروردگارا !! این نور چیست در این ظلمت و سیاهی؟!
وجودم را به اون سپردم و ناگاه چهره ای را دیدم که به من لبخند می زد.

چه زیبا بود و مهربان! دستانش را به سویم دراز کرد و بر شانه هایم گذاشت ، حس عجیبی بود...

آرام زمزمه می کرد.

اشعاری آشنا !! نه خدایا! شعر نبودند.

ترانه هایی بودند که مرا به رقص آوردند.

چشمانم را بستم و همنوا با او میخواندم و میرفتم.....

با آهنگ دل انگیز آب چشمانم را گشودم اوه خدای من اینجا کجاست؟!!! یکی از قطرات ریزش آب از صخره گونه ام را نوازش کرد، زیباترین حسی که می توان تصور کرد....

صدایی از دور مرا به خود فرا میخواند رفتم رفتم رفتم....

و دیگر هیچ نفهمیدم

191:

همون کار قدیمی و زیبا...


192:

خدمت سروناز خانوم عرض کنم که به زودی منم برمیگردم سر داستان نویسی و ایشالله گرم میکنیم تنور داستان نویسی رو دوباره..

با یه داستان متفاوت منتظر من باشید...

193:

رزا جان این آخر داستانت سرش از بدنش جدا میشه احتمالن؟

194:

خدمت شما عرض کنم که ما منتظر داستانهای متفاوت شما هستیم

195:

اولا که رزا نه و رضا...حنوظ میبینم که املاط زعیفه که...

یا اینکه حنوز وغط نداری درصط بنویسی..

ولی از شوخی گذشته من فکر کنم سرش از بدنش جدا میشه...

به نظرم داش رضا یه مقدار زود داستانشو تموم کرد...به هر حال ممنون..

196:

هیف که مثیر طاپیک اوز میشح وگرنح بحط میگفطم بی ثواط کیح؟

197:

چرا بیخودی جووانی امتو می کشی ؟
طرف که نمرده بود اصلاً
طرف میره تو کما تازه بعدشم به هوش میاد و کلی ماجرا براش اتفاق میفته

198:

سلام
من برگشتم
دلم براي همه تنگ شده بود

199:

سلام عزیزم..خوش اومدی..
مام دلمون واست تنگ شده بود

200:

پس چرا باقیشو نزاشتی رزا جان؟

201:


ساعتو كه ميشمارم ، ميفهمم دير وقته .

اما هنوز نخوابيدم.

خواب زده شدم.

خسته ام ، سنگينم، اما پرم از بي خوابي.

قرص خوردن فايده اي نداره.


فردا كلي كار دارم ، مرور ميكنم ، پرينت مقاله ها رو گرفتم ، راس ساعت 10 بايد موسسه باشم.

اما قبلش يادم نره يه تماس بگيرم بانك، حسابمو چك كنم.

دو روز پيش بايد قسطمو ميدادم ، مجبورم مرخصي بگيرم تا پرداخت قسط معوق.

قبض برقم هنوز مونده!

خواب ، مياد ، اما منو نميبره.

كلافه شدم.

جدا ميشم از بي خوابي تخت.

چراغ كه روشن ميشه ، اتاقي رو ميبينم ، در هم ريخته، زير آوار مشغله هاي من.

حس ميكنم بايد بنايشانسم.

يك قصه بنايشانسم.

ميگردم وسط شلوغي اتاق ، دنبال يك صفحه سفيد براي نوشتن.

براي خالي شدن.

براي خواب كردن.


صفحه هاي تقايشانمم؟ نه! تقايشانمم سر ريز شده از نوشته هاي نا تمام روزمره گيها.

سر ريز از گرفتاريهاي آهني ــ بي احساس شده تقايشانم ــ لا به لاي كاغذاي اطراف ، دفترچه هاي يادداشت ، دنبال صفحه سفيدي ميگردم براي نوشتن....

اما جز شماره تلفنهاي بي نام، آدرسهاي ناپيدا و نرفته، كارهاي نكرده، تصميمات نگرفته، چيزي نيست ــ پر از هيچي ــ

حس ميكنم تشنه شدم براي قصه فرمودن.

اما كاغذام پر از شلوغي فردا و پس فردا و ديروزه.

و من محتاج سپيدي كاغذي براي درمان بي خوابي، براي خواب كردن.

نا اميدانه برگه ها رو زير و رو ميكنم تا يك صفحه سفيد.


نيست!
من ، تشنه ترم بي سپيدي كاغذهاي پر از هيچ.

شل ميشم و ميفتم وسط اتاق.

يك كتاب، گوشه قفسه، مظلوم و معصوم، بي صدا و بي رنگ پر رنگي به من زل ميزنه.
دستم ميره تا صفحه اولش.

آره..آره..آره..سفيده ــ جايي براي من تا بنايشانسم ــ غربت كتاب با من حرف ميزنه:

تو قبلن نوشته شدي! روزهاي دورتر از اين!
تشنه نيستم براي فرار از خواب زدگي؟ باور كنم كه قبل از اين نوشته شدم؟ شاعرانه يا عاشقانه؟
صفحه اي رو باز ميكنم، غربت كتاب شروع ميكنه: و لقد خلقنا الانسان ...
سالهاي پيش از اين بود كه منو نوشت، كتاب.

حالا وقت خوندنه!

: اقرا بالسم ربك الذي خلق...
آدم چه زود سيراب ميشه، چه آسون! امشب بيدارم ، نه از بي خوابي.

امروز ميشم ، امشب!

صداي مادربزرگ همسايه مياد كه براي كودك خواب زدش قصه ميگه.

كودكي ، چه ساده با قصه خواب ميره .

چه زود.

202:

ممنون ...
با روحیه ای که شما دادی با اجازه من دیگه جا زدم !
بعدشم داستان جالبی نبود ..

تخیلی هم بود ..

فی البداهه هم بود ...


203:

آقا رضا نايشانسنده نبايد جا بزنه.

حتي اگه همه عالم مسخره اش كنند.

اين را چون تجربه دارم خدمتتان عرض مي كنم.

من وقتي كتابم را شروع كردم اطرافيان با تمسخر سعي كردند مرا از ادامه كارم منصرف كنند.

ولي من همه را از رو برده ام اونهايي هم كه هنوز به مسخره كردنم ادامه مي دهند به زودي چنان حالشان گرفته مي شود كه ديگر تا عمر دارند نخواهند توانست يك نايشانسنده مصمم را مسخره كنند.
پس تو هم ادامه بده كه روز به روز داري بهتر و قشنگتر مي نايشانسي.


204:

کی،کی رو مسخرو کرده؟..

فکر نکنم مساله به این حادی باشه...نه؟...


205:

ببخشيد دوستان مثل اينكه منظورم را بد عنوان كردم.

منظورم اين نبود كه اينجا كسي كسي را مسخره كرده هست.

من يك حرف كاملا جدا از موضوع اينجا را پيش كشيدم.

فقط براي اينكه يگايشانم براي نوشتن خيلي نبايد منتظر تشايشانق بود.

بايد انتظار نقد را هم داشت و حتي بالاتر از اون مسخره شدن را! نه منظورم آقا رضا بود و نه دوستان ديگر.

آقاي مدير اينقدر سخت نگيريد بي زحمت

206:

مثل اينكه بهتره من هم يك كم جا بزنم و ديگر در تالارهاي شما پست نزنم.


207:

یکی بود دوتا نبود زیر این سایت کبود یه ادمین خوب نشسته بود.
ادمین داشت فکر میکرد چه جوری میتینگ 6 مرداد رو خوب برگذار کنم که یهو یادش افتاد
بره یه گروه موسیقی با یه گروه اکروبات بیاره تو میتینگ بپر بپر بکنن که کاربرا خوششون
بیاد اما یهویی به این فکر افتاد اگه خیلی کم بیان میتینگ که ضرر میدم من اصلا" ولش
کن میتینگ کیلویی چنده برم از این هندونه فروشه ایین یه چندتا هندونه بخرم بذارم زیر
بقل کاربرا میتینگم بپیچونم اره اینجوری بهتره.....

البته این داستان تخیلی بودا همه چیز بر عکسه

208:

چه تنبیه سختی...

من معذرت میخوام..

من دیگه تو پستهایی که به من مربوط نیست حرف نمیزنم..

209:

اينجا قلمرو شماست كسي نمي تواند جلايشان فرمانروايي شما را بگيرد مديريت محترم.

شما آزاديد كه نظر بدهيد .

همانطور كه من هم به اين راحتي ها دست از سر اين تالار بر نمي دارم.


210:

فروتیبای عزیز فعالیت سودمند و متین شما باعث افتخار همه ماست.

به ویزه در این تالار.......

دوست گرامی کمی سوء تفاهم شده.

به هرجهت در صورت بروز مشکل در خدمت گذاری حاضرم........

211:

متشكرم از لطف شما عزيزم.

نوشتن و داستان و ادبيات بيشتر از نفس واسه من مهمه هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند باعث شود كه دست نوشتن و بخصوص اين تالار بردارم.

مديريت محترم هم مي دانند كه شوخي كرده ام.


212:

فعال بودن و زیبا بودن مطالب این تاپیک مدیون فعالیت مستمر شما و چند تن از دوستان و البته مدیریت توانمند و فعال death blooms هست.........

213:

خوشحالم که ناراحت نشدید

214:

مرسی...واقعا من اینجوری ام؟...

215:

نه خوب یکمم شوخی تو کار بوده حتما" دادا

216:

موقعيت خوبی هست برای نبش قبر...

ببخش عزیزم آرامشت را بر هم میزنم....

((خدایان میتازند))...

شنبه یا یک شنبه....

217:

بهاره جان ..
چشم ..
جا که نزدم ..

راستش یکم دلسرد شدم ولی شاید بخاطر ناراحتیم بوده ...
الان اگه بازم بتونم می نویسم ..
ممنون که از داستانای من تعریف کردید ...

راستش داستان آخری اصلا خوب نبود واسه همینم حذفش کردم ..

ولی کسی از داستانای کسی عیبی نمی گیره ..
اگه بچه ها بتونند نقاط ضعف همدیگه رو بگن و طرف ظرفیت شنیدن داشته باشه خیلی بهتره ..

و میتونه پیشرفت کنه ..

نه ؟

218:

داستان کوتاه: خدایان می تازند...


بارون شدیدی می بارید...کدخدا حسین تو خودش فرو رفته بود...گیج و منگ به نقطه ای مبهم روی


دیوار خیره شده بود...بدون اینکه پلک بزنه...گلوش خشک شده بود...


حرفای میرزا اونو شوکه کرده بود:


«...تو این هفت تا روستایی که اطراف دهمون هست هیچ امامزاده و بقعه ای نیست...امت باید 20

کیلومتر تا فارسیجان برن برای امامزاده یحیی...از وسط پاییز هم که تا بهار جاده ها کلا به خاطر

برف بسته میشه...بهترین جایی که میشه این کارو کرد همین جاست...مرکز روستاهای

منطقه...فقط کافیه که یه جای بلند و صافو انتخاب کنیم که اینجا هم پر از این زمینهاست...هزینه ی

ساخت و سازش هم با خودم...از نذورات زوار هم سهمت روی جفت تخم چشمام...با بخشدار هم

صحبت کردم...اونم نظرش مثبته...به خاطر شلوغ شدن ماه پیش شهر،میگه بد نیست حواسا پرت

امامزاده شه...فقط میمونه نظر نهایی اداره فرهنگ که اونم حله...خب...کدخدا...چی میگی؟...فکر

نکنم بخوای مخالفتی کنی...»

تنها چیزی که موقع بدرقه ی میرزا دم در خونه فرموده بود این بود که باید فکر کنم...

چیزی به ذهنش نمی رسید...به خودش لعنت می فرستاد که چرا نتونسته به میرزا جواب منفی

بده...گذاشته بود میرزا برای خودش ببره و بدوزه و اون فقط گوش کنه...میرزا هم میدونست وقتی

کدخدا ساکت باشه یعنی موافقه...در که باز شد تا عیال قلیون چاق شده ی کدخدا روبیاره موقعيتی

برای رها شدن پیدا کرد:
«...مرد چرا مثل جن زده ها شدی؟...از سر شب تا حالا یه جا نشستی و هیچی نمیگی...باز این

میرزای ذلیل شده چی بهت فرمود که این جوری زیر و روت کرد؟...آخه چرا....»

نذاشت حرفشو تموم کنه:

«...خفه شو گورتو گم کن بیرون پدرسگ.....»

وقتی عیال با چشمای گریون درو بست و رفت،پک عمیقی به قلیون زدو تصمیمشو گرفت...
..................................................

..................................................

........

خنده های میرزا کلافش کرده بود...از صبح تا حالا تحملش کرده بود...هیچ وقت پیش اون چیزی

برای فرمودن نداشت...میرزا مثل دیوونه ها از این ور به اون ور جفت پا می پرید:

«...اینجا خوبه؟...نه خوب نیست...اینجا چی؟...نه...اینجا هم نه...میخوام وقتی رعیت میاد توش از

پنجرش بتونه خونمو ببینه و برای امواتم صلوات بفرسته...خب کدخدا تو هم یه نظری بده...مگه

نمیخوای ثواب کنی؟...مثکه ناراحتی روبروی خونه ی منه...باشه بابا...وایسا یه ذره برم بالاتر که

از اونجا خونه ی جفتمون معلوم شه...حالا راضی شدی؟...»

و باز هم صدای خنده های تموم نشدنی میرزا سوهان روحش شد...دیگه نتونست تحمل کنه:

«..میرزا تمومش کن...یه کم شرم داشته باش...یه جایی رو انتخاب کن بریم...ظهر شد»

«...باشه بابا...چقدر سخت می گیری...راستی اسمشو چی بذاریم؟...زن باشه یا مرد؟...به نظرم زن

باشه بهتره...هم مظلوم تر به نظر میاد...

هم هر چی باشه زنها بیکارتر از مردان...همیشه

هستن...نظرت چیه؟...امامزاده شریفه خاتون...خیلی بامسماست....نه؟...ای بابا..توهم که مثل بنگیا

شدی امروز...یه حرفی بزن کدخدا...»


«..آره خوبه...دیگه بریم»

روزی که امت با سلام و صلوات سراسیمه و گریون برای دیدن امامزاده ای که تازه تو تپه ی

بالای ده عمارتیه پیدا شده بود میرفتن،کدخدا هم قبل از اونا اونجا بود و امتو آروم نگه میداشت و

به نوبت دستمال و پارچه های اونارو به تابوت امامزاده می مالید...گرد و خاک زیادی بلند شده

بود...شور و ولوله ای به پا بود...صدای جیغ و گریه ی زنها و صلوات و یا حسین مردها...

سه ماهی طول کشید تا اولین دسته های زواراز شهر و روستاهای اطراف وارد امامزاده شریفه

خاتون شدند...
..................................................

..................................................

........

وقتی مریم از اتول پیاده شد تقریبا تموم بدنش خیس عرق بود...3 ساعت بی وقفه از اراک تا

عمارتیه تو ماشین بود....کرایه رو که با راننده حساب کرد چادرشو دور کمرش پیچید و دست

فاطمه کوچولوشو گرفت و راه افتاد...خورشید نیمروزی تابستون وسط سرشو نشونه گرفته بود...از

خستگی نا نداشت راه بره...هیچ کس تو ده نبود..انگار خاک مرده تو ده پاشیده بودن...یه چشمش به

اطراف بود تا کسی رو پیدا کنه و آدرس امامزاده رو بپرسه و با چشم دیگش حواسش به فاطمه بود

تا پاش به سنگ نخوره...ازوقتی یادش میومد یه روز خوش تو زندگیش ندیده بود..همش

درد...بدبختی...بلا...از مردن مادرش تو 5 سالگی و تجربه ی مادرزن تا شوهر معتاد و عملی که

آخر تو جوی آب پیداش کردن و این آخری...این آخری بدجوری کمرشو خم کرده بود...پیرش کرده

بود...یک مرده ی متحرک...

اون روزی که برای چند لحظه از فاطمه غافل شد و تا به خودش اومد بدن نیمه جان تنها کسشو بعد

از صدای ترمز نخراشیده ی یه اتول بنز کف خیابون دید...

حالا که فکرشو میکرد میدید میتونست بدتر از این باشه...همین که دخترش زنده موند باید خدا رو

شکر میکرد...اما...اما یه دختر کور..این سی سال زندگی وادارش کرده بود که بدتر از اینو تحمل

کنه...ولی بی قراریهای فاطمه اونو ذره ذره آب میکرد...نمیتونست برای لحظه ای ناراحتی اونو

ببینه...صدایی اونو به خودش اورد:

«...خواهرم...

کجا میخوای بری؟...خونه ی کی رو میخوای؟...»

کدخدا که طبق معمول با عیال حرفش شده بود قلیونشو اورده بود بیرون تو هشتی جلوی در و داشت

غمشو با دود بیرون میفرستاد...

«..سلام حاج آقا...از اراک اومدم...میخوام برم امامزاده شریفه خاتون...»

«..آهان...از همینجا مستقیم میری بالا...رسیدی به اون درختا میری دست راست...از اونجا گنبذ سبزش معلومه...»

«..ممنون حاج آقا...»

«..یا علی..»

همونطور که دور شدن زنو می دید آه بلندی کشید و زیر لب فرمود:

«..خدایا به حق پنج تن از سر تقصیرم بگذر...»
..................................................

..................................................

........

«...قبول باشه...»

«...قبول حق باشه ان شاء الله...راستی کدخدا جان،یه صحبتی سپس نماز بات دارم..اگه زحمتی

نیست بمون تا بهت بگم...»

«...خواهش میکنم آقا...این حرفا چیه؟...رو چشمم...»

5 دقیقه ای بود که کدخدا جلوی در مسجد منتظر آشیخ مرتضی،امام جماعت مسجد،وایساده بود...تا

دیدش رفت جلو:

«...آقا با من امری داشتید؟...»

«..خواهش میکنم...والله دیروز امامزاده بودم،دیدم یه زنی با بچش تو امازاده خوابیدن..از اهالی

پرسیدم،فرمودن از شهر اومده برای شفای بچه...میفرمودن بنده خدا بچه ش توی یه تصادف کور

شده...خوبیت نداره با اون وضعیت اونجا باشن...اگر دورادور هوای اونارو داشته باشین والله ثواب

کردین...یه غذایی ...یه آبی...هر چی هم هزینه اش باشه من در خدمتتون هستم...»

نذاشت حرف آشیخ تموم شه:

«..چشم حاج اقا...رو تخم چشمام...این چه فرمایشیه؟...الحمدالله خدا اینقدر در حقم لطف داشته که

بتونم هوای دو تا از بنده های مومنشو داشته باشم...راستش من اونارو چند روز پیش دیدم...اصلا

نفهمیدم دخترش کوره...خیلی عجیبه...ایشالله حاجت بگیره...»
..................................................

..................................................

........

دیگه نمیدونست چه جوری باید اونو قانع کرد:

«..آخه خواهرم...به خدا قسم اینجوری در حق این بچه هم گناه میکنین...شبها اینجا خطرناکه...یه بار

میری بیرون گرگی،غریبه ای،چیزی بهت حمله میکنه...کی میخواد بفهمه از اون پایین...این جوری

بهتره؟...عرض کردم که یا منت به سرم بذارید تشریف بیارید منزل در خدمتتون باشیم یا با خرج

خودم تا امامزاده یحیی ببرمتون..اونجا هم بزرگتره و هم اینکه من با چشمای خودم شفا گرفتن چند

تا مریضو اونجا دیدم...میگن خیلی مراد دهنده هست..»

«..نه حاج آقا...ممنون...من تااز خانوم برای فاطمه شفا نگیرم از اینجا تکون نمیخورم..نذر

کردم..قسم خوردم...میخوام اولین کسی باشم که از خانوم شفا میگیره..تو روخدا بذارید اینجا

بمونم...من که به کسی کاری ندارم...»

وقتی اشکای مریموتو چشماش دید دیگه هیچی نفرمود...شامی که براشون اورده بودو بهش داد و

وقتی داشت میرفت فرمود:

«...پس لااقل سپس غروب درو ببندید و به روی هیچ کس باز نکنید تا اذون صبح...»
..................................................

..................................................

........

از شش ماه پیش از وقتی قضیه ی امامزاده پیش اومده بوداصلا روی خوشی رو ندیده بود...همش

میترسید یه روز گندش دربیاد...یه اضطراب و نگرانی دائمی همراهش بود...عصبی بود...به زحمت

جایی بند می شد..کارش شده بود شمردن روزانه ی پولهایی که میرزا از امامزاده هر چند وقت

بهش میداد و گذاشتن دوباره ی اونا تو گنجه...پک عمیقی به قلیون زد و همونجور خیره موند...تو

حال خودش بود که صدای فریاد یا حسین،یا ابوالفضل عیالو از تو حیاط شنید...بدو خودشو رسوند

تو حیاط و فرمود:

«...چی شده؟...چته؟...چرا لال مونی گرفتی؟...»

وعیال بدون اینکه متوجه حرفای کدخدا باشه با خودش فرمود:

«..اون پارچه ای که از مشهد مقدس اوردم...آره...باید بیارمش...یا ابوالفضل...یا امامزاده شریفه

خاتون...»

کدخدا گیج و مبهوت شده بود...نمیدونست چی شده...بیشتر که دقت کرد دیدانگارتو کل ده ولوله ای

شده...صدای یا حسین و یا ابوالفضل از همه جا میومد...رفت جلوی در...

میرزا رو سر کوچه دید:

«..میرزا...میرزا....بیا ببینم»

میرزا لبخند زنان پیش کدخدا اومد:

«..دیدی کدخدا...دختر اون زنه شفا شد..نمیدونی تو امامزاده چه خبره...همه تو سر و کله ی هم

میزنن تا از لباسش تبرک بگیرن...دیدی بالخره امامزاده شفا داد..اونم امامزاده ای که ما ساختیم..»

کدخدا پاهاش شل شد...نفسش به شماره افتاد..همونجا کنار دیوار حیاط نشست...زبونش بند اومده

بود...فقط میتونست صدای خنده های میرزا رو که داشت میرفت از صدای یا ابولفضل عیالش که

پارچه رو،به سرعت برای تبرک میبرد امامزاده،تشخیص بده........






219:

عالی بود, حرف نداشت, بی نظیر بود
دیگه نمی دونم چی باید بگم
تدوینش که بی نقص بود
به خدا انقدر عالی نوشته بودی که اگه امکانش بود ورای 1000 بار ازت تشکر می کردم به خاطر این نوشته ات ...

به خدا خیلی خوشکل بود...همینکه به موضوع واقعا خوبی اشاره کرده بودی, هم اینکه فضاسازی عالی بود و.....
به خدا کم اوردم, زبونم بند اومده .

نمی دونم چی بگم ..

فقط می دونم حرف نداشت

ولی چیزی که هست وقتیمی خوندمش دقیقا صحنه ی بعدی توی ذهنم تصویر می شد ..

یعنی از همون اول که اسم ساختن امام زاده اومد حدس زدم اخر سر با وجود ساختگی بودنش شفا می ده( چون مسلما اونی که چشمش به بنده هاشه خیلی بزرگ تر از این حرفاس) بعد که مریم اومد وسط...نمیدونم چرا , ولی تمام لحظه ها قبل از خوندن جلوی چشمم تصویر می شدن..

و فکر میکنم بیش تر به خاطر انس با کارهای شماست و تاثیر عجیبی که روی من می ذاره
واقعا این کار اخرتون ای ولا داشت ...

دست مریضاد
دیگه نمی دونم چی بگم...

فکر کنم همین حرفام رو باید 1000 بار کپی پیست کنم ...

عالی بود
خدا قوت
منتظر کارهای بعدی تون هستیم
با ارزوی موفقیت روزافزون :
*3tare*

220:

داستان بسیار زیبا و با پرداختی عالی که همه چیز رو خوب توصیف کرده بود ....
این همه مدت که ما رو منتظر داستانتون گذاشتی پس بی دلیل نبوده......
واقعاً خسته نباشید...
در طول مطالعهداستان تاسف می خوردم از رفتارهایی واقعا این چنینی که وجود دارند ...

مصداقش رو من به عینه دیدم .......


منتظر داستانهای بعدیتون هستم....
بازم خسته نباشی...

ممنون...خسته نباشید از این بهتر نمیشه...

221:

ممنون از لطفت...خودم هم راضی هستم...امیدوارم همه مثل شما منظور داستانو بگیرن..

222:

ممنون...خسته نباشید از این بهتر نمیشه..

223:

آقا رضا دلسرد هم نشو.
سبك نوشتنت در واقع قلمت يك نوع بخصوصه.

امروزيه خيلي شادابه.

حس جواني توش موج مي زنه.

بنايشانس پاكش هم نكن.

چون كه قشنگ مي نايشانسي
ظرفيت داشتن خيلي خوبه بهتر از اون اعتماد به نفسه.كه مي دانم اينجا همه به اندازه كافي دارند.

پس منتظر يك داستان عالي ديگه هستم.


224:

آقا مهدي اشكم در آمد.

عجب داستاني بود.بي نظير و عالي.

مي ارزه آدم منتظر داستانهاي بي رقيب شما بمونه.

داستانهايي اينقدر واقعي و جسورانه.كارت حرف نداشت.

خداييش خيلي خوب بود.

با اون نايشانسنده اي كه يك سال پيش مي شناختم خيلي فرق كردي.

هم ديدت موشكافانه تر شده و هم قلمت طلايي تر.

به اميد ديدن كتابهايي پر آوازه از شما.
راستي اگه دفعه بعد تايشان مسابقه شركت كني من فقط مي ايستم كنار و تماشا مي كنم!

225:

مهدی جان گل کاشتی.....


226:

به خدا بازم دلم می خواد بیام این جا و بگم کارت عالیه

227:

آقا مهدی بی نظیر بود.
بهتون تبریک میگم.
با اینکه مدتها بود دلمون برای داستانهاتون تنگ شده بود ولی حلاوت این داستان به تلخی اون انتظار می ارزید.


228:

عجیبه...اون موقع که داشتم مینوشتم داستانو، خیال میکردم با برخورد تندی مواجه میشم...والان میبینم که دقیقا نتیجه ی برعکس داده...

از دوستان بسیار خوبم persian_girl;sarvenaz;frotiba;nadya;hellish خیلی خیلی ممنونم..

میدونید علی رغم شیرینی تعاریف شما من تلخی مسوولیت سنگین داستان بعدی رو هم میچشم...دیگه به راحتی قبل نمیتونم بنویسم...

به هر حال همون خدایی که کمک کرد منظورمو تو داستان قبلی برسونم و مشکلی پیش نیومد حتما تو کار بعدی که یه کم اجتماعی تره کمکم میکنه...

اون که سراسر برای من نشانه هست....باید کمکم کنه..

229:

نميشه از تاثير داستان شما گذشت ! من كه پنج دقيقه مبهوت بودم و نمي فهميدم دور و برم چه خبره !
قلم روان رفته ! و خواننده را تا سر حد مرگ به جنون كشونده ! طرح عاليست ! محتايشان بي نظيره ! و چه پرداختي ! ...........



دقيقا همين حالت به من هم سپس مطالعهداستان دست داد !

درود بر قلم شما

درود بر شما


همونطور كه خودت فرمودي انتظارها رو بردي بالا
!


پس منتظريم مهدي عزيز

230:

ممنون داش صادق...دیگه شما کم بودی که اونم کامل شد...

خیلی لذت بخشه که از جمع نویسنده ها و منتقدین همشون نظر مثبت داشته باشن...واین بزرگترین تشکر از یه نویسنده هست...

جدا از داستان نویسی اینکه میبینم که دغدغه ی ذهنی من دغدغه ی خیلی دیگه از دوستامه خوشحال میشم...چیزی که تعصب و ذهن خشک هرگز نمیتونه اونو قبول کنه...


هر چند منطق میگه که من مدت زیادی داستان ننویسم تا شما این داستانو با داستان بعدیم مقایسه نکنین...ولی خیلی زود در خدمتتون خواهم بود...

231:

azizam, faramoosh nakon ke mantegh hamishe 2rost fekr nemikone...ye kam be delet goosh kon, sedaye delaye ma ro be gooshet m,iresoone dele ma ha mikhad tanhamoon nazari, dele ma ha mikhad karaye bishtari azat bebinim
be omide on rooz ke ye mosabeghe inja bargozar koni va jayezeye mosabeghe avalin chape ketabi be ghalame mehdi asgari bashe

232:

و يه چيزي رو مطمئن باش
وقتي به نشونه ها ايمان بياري هرگز تنهات نمي ذارن
و مطمئنم كه تو به نشونه ها ايمان داري

233:

آه ! آه مثل اینکه حلقه ی کوچکی از گیس زنی را با یک مدال کوچکی مطالبه میکند که همین حالا،که میخواستیم او را داغ بکنیم ،از روی سینه اش باز کردیم.بیچاره باید اون ها را به او داد.اون جا روی بخاری هست.


234:

داشتان های جالبین.....

235:

حدیث دیگری از عشق

قصه ی اون دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین فرموده بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد اون روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود فرمود :
« این چه بخت شومی هست که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان فرمود
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

236:

آقا عرفان جالب بود.

متن english این شعر رو برای من گذاشته بودند در آخر اون شک داشتم که با شعر شما متوجه شدم چیه.
آقا مهدی به چه دلیل انتظار برخورد تندی درمورد داستان داشتین.

این داستان یکی از واقعیتهای تلخ جامعه ماست حالا نه در این مورد بخصوص در خیلی موارد دیده شده که عده ای به راحتی با اعتقادات ما بازی می کنن.


237:

ببینید یکی از اساتید بنده که خیلی کاراشو قبول دارم قبلا به من فرموده که من نباید در مورد کاری که مینویسم توضیح بدم...چون زیبایی کار تحت الشعاع برنامه میگیره...و هستنباطهای زیبای خواننده هم لوث میشه...

ولی خب در پس زمینه ی داستان موارد ریز دیگه ای هم اشاره شده بود در کنار موضوع اصلی...بیشتر اون موارد منو نگران میکرد از برخورد بد دوستان و یا احیانا سوء برداشت..

خوشحالم که اینقدر ذهنیت و تفکرات بچه هایی که حالا تو تالار دستی به قلم داریم به هم نزدیکه...

ممنون از شما..

238:

سلام به دوستاي خوبم
من چند تا داستان نوشتم اما تو اسمش مشكل دارم كي كمكم مي كنه؟

239:

شمایی که داستان نوشتی حتما میتونی اسمم براش انتخاب کنی
..در ضمن داستانتو بی زحمت تو تاپیک اعضای هم میهن بذار..

ممنون..

240:

دوستانی که قبلا 10 تا 10 تا تو مسابقه داستان مینوشتن پس کجا رفتن؟...

خیلی کم کار شدید....لطفا دست به کار شید...

اینجوری منم انگیزمو از دست میدم...

پس تا تبدیل به یه قانون نکردم که هر کاربر تالار باید هر هفته حداقل یه داستان بنویسه خودتون شروع کنید....

حتما باید زور بالای سرتون باشه؟...

241:

داستان ها بلنده و همت نمي كنم تايپ كنم







242:

پس مشکل اسم داستانها نیست...دیگه این برمیگرده به خودتون و علاقتون...

ولی به هر حال برای موندگار شدن داستانتون احتیاج به تایپ اون دارید...


243:

تشكر ولي وقت ندارم و كسي جدي نمي گيره





244:

آقا جواد یک نویسنده بهتر از هر شخص دیگه ای اهداف و دلیل نوشتن و اون چیزیکه نوشته رو ایجاد کرده میشناسه و لمس میکنه....چون یک نویسنده داستان در مقام خالق یک اثر هنری تمام زوایای داستان رو میشناسه....


پس همین شخص بهتر از هر کس دیگه ای میتونه بهترین نام رو انتخاب کنه.
بهش فکر کنی حتمن میتونی.


245:

اگه ننویسیم؟

246:

دايشاندم تايشان اتاق ، دفترمو باز كردم، شامت.يك..دو..سه..چهار..پنج..ش ش..هفت......واي، فقط 3 تا خط سياه ديگه مونده تا رفتن.
مادر ، آروم ، نشست، كنارم.تب نكردم ، اين گرماي آغوش مادره.

منو مي بوسه.

ميترسم.

نگاهها ميپرسن:

:بايد برم؟
ــ نه دختر كوچولايشان مامان! چند تا خط ديگه مونده؟
انگشتام ميگه:3تا.
سوز سرما نمياد ، مادر ديگه گرم نيست، يخ شد تمام مادر.

دفترمو بر ميداره ، ميشماره..دوباره..سه باره..چهار باره...

دفترم رو ميندازه رايشان تخت.

ميره.

ميرم ، تا درز لاي در.

ميبينم ، ميشنوم:

ــ تا كي ميخواي اين وضعيتو ادامه بدي؟ همين فردا ببرش.
: ( التماس گونه) هنوز سه روز ديگه مونده..
: وقتي اون مياد خونه به من که شوهرتم نمیرسی.....

تمام وقتتو صرف " دنيا" ميكني.

اينجوري كه نميشه.

: ميگي چكار كنم؟ بچمه....از باباي دنيا طلاق گرفتم ، دخترمو كه ....
: ولی تو الان یه خونواده جدید داری.......
: ولي دنيا فقط چند ماهي يكبار مياد اينجا.


: ديگه نمياد اينجا..
:......
:همين كه فرمودم.

نكنه ميخواي از منم جدا بشي؟

لرزيد، چيزي شبيه دل مادر.
فرمود: ميريم ديدن بابابزرگ.

و چمدانم رو بست ، به خيال خودش در لحظه غفلت من.

فهميدم بايد سفر كنم تا پدر.

تا نبودن مادر.
حياط خونه بابابزرگ ، بزرگ بود.

اندازه يك قفس براي يك مترسك.

مامان فرمود: خوشگل مامان! برو تايشان حياط بازي كن.

مطيع شدم.

صداي بسته شدن در ، منو برگردوند.دايشاندم بيرون.

مامان داشت ميرفت.

دور ميشد.

نميدونم يك دفعه دنيا خيس شد يا چشماي من؟ دوديم.

دايشاند.

داد زدم:

مامااان.......
برنگشت.

دايشاندم
.

دوید
..دستي چروكيده و پير شبیه دست بابا بزرگ، منو گرفت.

داد كشيدم:

مامان تو رو خدا....نرو..مامان منم ميخام بيام ..مامان ...دلم برات تنگ ميشه....مامان...هنوز دو تا خط ديگه مونده...مامان.... تو رو خدا مامااااااااااااااان .........
شكست.

چیزی شبيه دل مادر.نميدونم صداي هق هق گريه هاي من بود يا مامان كه تايشان كوچه پيچيد؟
ديگه تايشان دفترم خط نكشيدم.

ديگه نقاشي نكشيدم.

ديگه سفر نكردم تا مادر.

دنيا خيس خيس شده مثل چشماي من.

دنيا رو آب برد.....چشماي من هم....

247:

زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام اون منطقه دارد .

جمعيت زياد جمع شدند .

قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر اون وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي هست كه تاكنون ديده‌اند.


مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .


ناگهان پير مردي جلايشان جمعيت آمد و فرمود كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .


مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين اون شده بود و اونها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي
دندانه دندانه دراون ديده مي‌شد.



در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي اون را
پرنكرده بود، امت كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌فرمودند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و فرمود تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش
هست .


پير مرد فرمود : درست هست .

قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

هر زخمي نشانگر
انساني هست كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده هست كه به جاي اون تكه‌ي بخشيده شده برنامه داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.


بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما اونها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .


گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .


اميدوارم كه اونها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد اون را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .


مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

248:

چشم ...

منتظر باش ...


درسته ..

ولي تو اين مورد ربطي به ظرفيت نداشت ...

چون خودمم نپسنديدم ..

حذفش كردم ...

راستي داستان آقا مهدي هم خيلي زيبا جو سازي شده بود ..
چه عجب يه داستان از شما ديديم حاجي

249:

خیلی زیبا و جالب بود....یه موضوع ساده با نگاهی متفاوت...

ممنون..

250:

شاید بهگید به درد نخور....اما اینم یه جورشه وقتی دست به قلم شدم قصدم نوشتن یک داستان نبود واسه همین شاید نشه بهش داستان فرمود:


با سلام.
اينجانب عليرضا حسيني فرزند محمد متولد 14/5/60 بدينوسيله هستعفاي خود را از زندگي فراخوان ميدارم.
بنده مدتهاي مديدي براي شما زندگي كردم.

براي شما بودنم را به اثبات رسانيدم.

براي شما به مدرسه رفتم تا با افتخار بگايشانيد كه فرزندي محصل داريد.

افتخارتان شدم تا به خود بباليد وقتيكه ميگايشانيد: پسرم داره مهندس ميشه.

اينجانب احترامي وافر به خانواده خايشانش داشته و دارم چرا كه بودنم را به ايشان مديونم.

اكنون ، بنده ثمره تلاش مدام و پياپي پدر و مادر خايشانش هستم و تمام زندگيم را به ايشان مقروضم.

نه خير اشتباه نكنيد.

بنده نتيجه يك جهش ژنتيكي يا يك اشتباه جنسي نيستم.

بنده خودم را به خانواده تحميل نموده و ايشان مجبور شدند علي رغم جوان بودنشان ، جواني خايشانشتن
و نيز تمام داراييشان را صرف و خرج فرزندشان كنند و چه جرمي از اين بالاتر براي من و چه اندازه شرمگين بايدم بود؟
ايشان نه از رايشان خودخواهي بلكه به خاطر خرج كردن محبت زياديشان باني وجود من شدند.

اشتباه نكنيد كه بنده احتمالن عروسكي بيش نبوده ام براي بازي مردي و زني.

نه خير.

بنده همينجا در كمال عقل و سلامت ، قرض خود را به ميزان يك عمر به ايشان فراخوان ميدارم.ايشان هيچ وظيفه اي در قبال پرورش انسانيكه بوجود آورده نداشته و هر چه كرده اند لطف بوده هست و ديگر هيچ! ايشان حق دخالت در تمامي انتخابهاي بنده را دارا بوده و حرفشان ملاكيست براي ارزيابي چگونه زيستن من چرا كه صاحب من هستند و بنده چونان سگي مطيع و فرمانبردار قلاده ام بر دستانشان سنگيني ميكند.

ايشان ميتوانند براي امروز و فرداي من هرچه صلاح ميدانند اجرا کنند.

اما از اونجاييكه من پسري نمك به حرام و نا سپاس هستم بدينوسيله فراخوان ميدارم كه پس از تمامي لحظاتيكه براي شما نفس كشيدم ميخواهم از هم اكنون به احترام خايشانشتن ، نفس نكشم تا ديگر قرضم بيش از اين بر زندگي سراسر خواستنهاي نرسيدن سايه نيفكند.
با تشكر.

عليرضا حسيني.

251:

من عاشق کارای ساختار شکسته هستم...

و شما تو این کار نزدیک به هستادی...

و کارای جدید و تازه تنها برای کسایی که خودشونو محدود به اصول من دراوردی داستان نویسی میکنن فقط می تونه به درد نخور باشه..

ممنون..

252:

مرسی مهدی جان محبت داری.

راستش لذتی که توی این کارا هست خودش یه جور امید به آدم میده.

اینکه بتونی مثل بقیه ننویسی

253:

دقیقا...مکتب اصلی متال هم چهار شعار داره:

عادل باش...صادق باش....خودت باش...و متفاوت باش...

مثل دیگران بودن و زندگی کردن هیچ ثمره ای برای نسل بشر نداره...

باید سعی کنیم ایده های جدید و نو به نسل بعد انتقال بدیم...

همین..

254:

درسته.

قرنهاست که از تولد انسان میگذره و جز تکرار گذشتگانش به طریقی دیگر ..کاری نکرده.


255:

پس منتظرم تا ویرایش شدشو ببینما

256:

چشم ...
اگه موقعيت کردم ..


257:

مرد جواني در آرزايشان ازدواج با دختر ِ زيبارايشان کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و فرمود: پسر جان، برو در اون قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

در طايشانله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاايشان که تو عمرش ديده بود به بيرون دايشاند.

فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دايشاند و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.

دوباره در طايشانله باز شد.

باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود.

با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه.

به سمتِ حصارها دايشاند و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طايشانله بار شد.

لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاايشان بود که تو عمرش ديده بود.

اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب برنامه گرفت و درست به موقع بر رايشان گاو پريد.

دستش رو دراز کرد...

اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از موقعيت هاي دست يافتنيه.

بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل.

اما وقتي که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد موقعيت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

258:

یه روز تو یکی از دهات های دور افتاده ای یه مرد جوان زندگی می کرد که اسمش کرمعلی بود.
شب بود همه جمع شده بودند زیر کرسی تا از سرمای زمستان در امان باشند.بعد حرف از ازدواج و زن و زندگی به میون اومد.کرمعلی سرشو هل داد زیر کرسی تا کسی بهش چیزی نگه ولی آبجیش که حواسش خیلی جمع بود فرمود:"کرم بیا بالا همه این مقدمه ها مال توست" بعد باباش هم روش باز شد و فرمود:"آره کرمعلی دیگه وقت سر و سامونته"
بعد یه نفرو براش انتخاب کردند و باباش شروع به انداختن رمل و هسترلاب(وسیله رمالی) کرد.
دیدند که ستاره هاشون با هم مطابقه .فردای اون روز رفتند خونه طرف.اونام به این رمل و هسترلاب اعتقاد داشتند و سپس یک ساعت دخترشونو دادند به این کرمعلی داستان خودمون.اونا با یک عروسی مفصل و مجلل اون روزا مثلا تو تالار(این شوخی بود واسه خنده) رفتند خونه بختشون.

سپس دو هفته صدای زنگ در خونه نه نه دختره به صدا در اومد.در که باز شد دختره شیرجه زد تو بغل نه نه ش و های های گریه می کرد و به نه نه ش می فرمود که ما تفاهم نداریم.
نه نه دختره چادر گله شو سرش کرد و رفت خونه بابا پسره سپس یه ساعت اونا تصمیم به طلاق گرفتند .


فرداشم رفتند طلاق دادند و گرفتند.

خب طبیعیه که قصه ما به سر رسید اما کلاغه طبق معمول هرگز به خونه ش نرسید.


259:

خسته نباشید....فکر کنم باید یکم بیشتر روی نوشتارش کار کنید.

260:

به به...واقعن.....آدم از اینهمه فعالیت به وجد میاد.......


261:

سلام عرض میکنم خدمت دوستان عزیز .
از اسم تاپیک معلومه که هدف چیه؟ هدف نقد داستان های شما دوستان عزیزه.

چه داستان هایی که در مسابقه شرکت کرده اند .

چه داستان هایی که در تاپیک ها ی مختلف نوشته شده اند.

برای شروع هرکدوم از دوستان که داوطلب باشند در خدمت هستیم.
از آقا مهدی عزیز مدیریت محترم تالارمثل دفعات قبل درخواست یاری دارم.


262:

باشد که مرگ بگشاید بند ظلم و بی عدالتی را از پای ما در این لجن زار...


263:

ممنون...لطف دارید...در کنارتون هستم...اما خسته و بی روح...

264:


سلام الهه خانوم خودمون....
خیلی عالیه...به نظر من میشه به داستانها نمره داد ..اما به نظرم میرسه هر نویسنده ای که دوست داشته باشه داستانش نقد بشه باید بگه...چون همینطوری رفتن سر نوشته دیگران شاید خوب نباشه

265:

ستاره مي گايشاند
دلم نمي خواهد غريبه اي باشم
ميان آبي ها
ستاره مي گايشاند
دلم نمي خواهد صدا كنم اما هجاي آوازم
به شب درآميزد كنار تنهايي
و بي خطابي ها
ستاره مي گايشاند
تنم درين آبي
دگر نمي گنجد كجاست آلاله
كه لحظه اي امشب رداي سرخش را به عاريت گيرم
رها كنم خود را
ازين سحابي ها
ستاره مي گايشاند
دلم ازين بالا گرفته مي خواهم بيايم اون پايين
كزين كبودينه ملول و دلگيرم خوشا سرودن ها و آفتابي ها


شما که امید مایی..چرا خسته؟

266:

من از نقد تالار شروع میکنم..راستش تالار خیلی شلوغ شده..تاپیکایی هستند که اضافه اند و باید برن بایگانی ..


267:

دفينه



از وقتي اورا كاشته ام ، همه به من ميخندند.

با انگشت سبابه شان بطرفم نشانه ميگيرند و تمسخرشان را شليك ميكنند.

اينها هيچ كدامشان نميفهمند.

مرا نميفهمند.

من كه ديوانه نيستم.

فقط منتظر سبز شدنش مانده ام.

اونها خنديدند وقتي فرمودم سبز ميشود.

قناري را ميگايشانم.

وقتي مرد ، در باغچه مدفونش كردم.

نكشتمش ، فقط كاشتمش.

هر روز آبش دادم.اونها خنديدند.

من گوشهايم را گرفتم تا نشنوم.

ميدانم بالاخره يك روز سبز ميشود .
جسم مرده قناري را ميگايشانم.

اونها بالاخره ميفهمند چطور قناري مرده سبز ميشود.

امروز هم آبش دادم.

كودش دادم.

خاك را صاف كردم.

صدايش كردم.

قناري آوازي نفرمود.

شايد در حال سبز شدن باشد.

ميروم تا فردا.

فردا مي آيم.

قناري سبز نشده هست اما من ميدانم ميدانم كه سبز ميشود.

آبش ميدهم.

امروز بي استقامت ميشوم.

خاك را آرام كنار ميزنم.گوشهايم را ميگذارم رايشان خاك شايد صداي آواز سبز شدن قناري را بشنوم.

ساكت هست.

دلم نگرانش ميشود.

خاك را بر ميدارم.

تا به قناري برسم و بپرسم چرا سبز نشده هست.

اونها فرمودند اين جسم قناري هست كه پوسيده.

اما من باور نكردم.

اين قناري من نيست.

اين فقط تكه هايي پوسيده و گلي چند هستخوان هست.

اين پرواز نميكند.

اين آواز نميخواند.

اين سبز نميشود.ميگذارم قناري پوسيده ام بخوابد.

اميدم ميميرد.

اميدم را مي كارم كه سبز شود.

اونها
به من ميخندند.

268:

توقعي بيش از این داری............

269:

چه فرقی میکنه...بذار اینقدر شلوغ شه که نشه نفس کشید...

کی به کیه؟...دو دو تا پنج تا..


270:

تنها دلیل موندنم تو این سایت، حضور شماهاست...

امید به موندن...


271:

سرونازم منظور من هم همینه هرکس دلش میخواد داستانش نقد بشه فراخوان کنه.


272:

خوب نقد كنيد.

اشكالات را واضح بگايشانيد و نظرات شخصي خود را بي واهمه فراخوان نماييد.

خوبيهايش را نفرموديد هم مهم نيست.
با اين واقعيات من داوطلبم.
داستان مرا نقد كنيد.

حصار نوتروني!

273:

اگر نتوانستم بيايم و بخوانمش مرا عفو كنيد چون دارم مي روم.

شايد براي هميشه.

خداوند حافظ همه شما دوستان با صفا باشد.


274:

من داستانی برای نقد نمی یابم ...

اگر داستانی ارسال بفرمایید با دانش اندکم نظر شخصی خود را فراخوان می کنم ....


275:

بهاره عزیز آدرس داستان خود را بنویسید.

چون من نتوانستم پیدا کنم.
Adonay داستان ها در تاپیک های دیگری هستند.

هرکدام از دوستان که خواستار نقد شدن بودند آدرس داستان خود را می نویسند و من به صورت نقل قول اینجا برنامه می دهم بعد شما می توانید نقد کنید.


276:

تاپيك مسابقه بزرگ صفحه 8 داستان شماره 21 حصار نوتروني

277:

چشم عزیزم حتما میذارم.

امیدوارم که خودت هم برای خوندنش بیای.
بهاره عزیز این داستان رو که فرانک نوشته؟ میشه توضیح بدی؟ شما میگی داستان خودته ولی در مسابقه فرانک ارسال کرده.

الان من به چه اسمی اینجا بذارم.


278:

فرانک همون فروتیباست..

ایشون به دلایلی با یه آی دی دیگه این داستانو نوشتن...


279:

این هم اولین داستان برای نقد.

دوستان عزیز می تونید کارتون رو شروع کنید.


280:

معلومه.....من از تو و ستاره و فرانک و رزا و رز و همه بچه هاییکه دستی به قلم دارند توقع دارم...

داین آرامش آدمو به زجر میاره در حالیکه میدونم که همتون میتونید اینقدر زیبا بنویسید و من نمیدونم چرا تالار اینطوریه؟

281:

بهتره این سوالو از حضرت ادمین بپرسی...دست و دلم سپس اون دور زدن و زیر قول زدن اصلا به کار نمیره...

اگر نبود خورده وابستگی به هم میهن وتعدای از بچه ها،من مثل بعضی ها که یه روز میان و یه روز میرن و قضیه رو با خاله بازی اشتباه میگیرن یه دقیقه هم نمیموندم.....

بپرس ...شاید به تو جواب بده...

282:


نمیپرسم..چون قبلن با ادمین کار کردم و میدونم چی میگی

283:

خدا خودتو،پدر و مادرتو و جد وآبادتو بیامرزه که حرف حساب میزنی..

284:

مدتها بود تايشان اون خونه کوچيک پيش بقيه زنداني بودم ....

به ما فرمودند اگه اينجا بموند بالاخره يکي شمارو مي بره .....

منتظر يه دست مهربون بودم که بياد و منو انتخاب کنه ولي اين انتظار به طول انجاميد ...
من نا اميد نبودم ولي يه غمي داشت سينه منو تکه تکه مي کرد ...

دوستام يکي يکي انتخاب شدند و از پيش من رفتند ....

دستها يکي يکي بهترينهارو مي برد ....

و من هنوز در انتظار يک دست مهربون بودم که به من اشاره کنه ....

روزها رو سپري مي کردم

چند تا ديگه از دوستاي اولي مونده بود که مارو به يه خونه جديد بردند ...

واي خداي من دوباره بايد رفتن صد ها همنوع رو مشاهده کنم ...

و باز هيچ کس به من اشاره اي نکنه ....
بعضي وقت ها مردن چقدر راحت ميشه ....

دوست داشتم مردنو با تمام سختيش تحمل کنم و راحت بشم ...

آخه اون دستي که يه روز منو انتخاب کنه کجاست ....

چون من کوچيکم بايد تا کي استقامت کنم ؟

تا اينکه يه روز انتظار من به سر رسيد ...

و يک دست پير و پر چروک اما مهربان به سمت من روانه شد ....

باورم نمي شد ...

خداي من ،،، من انتخاب شدم ....

به من نگاهي کرد و لبخندي زد و منو با خودش برد ...

................

پير زني بود که براي خريد گوجه به بقالي محل رجوع کرده بود ....

!!!

285:

هر چند باید یه کم بیشتر روش کار بشه،ولی اصل غافلگیری سبک مورد علاقه شدید منه..

امیدوارم کارای بعدیتون هم چنین ویژگی ای داشته باشه..

286:

میدونم سبک نوشتنش خیلی بیخود بود ولی همینه دیگه

287:

عالی بود

288:

مرد يك دسته گل از دخترك گل فروش خريد گل را براي زن اولش ميخواست كه سالها پيش تركش فرموده بود و حالا........

وقتي به خانه برگشت به اندازه تمام اون سالها شرمنده شد زيرا دخترك گل فروش دختر..........


289:

چون تبر بودم....بر سرش فرود آمدم.

دو نیم شد.

همین!

290:

مقسی بوکو

291:

در اوج قدرت از آهوی بی پناهی به آرامی گذر کن .

292:

اگه کسی مسئولیتی داره باید به انجامش برسونه وگرنه معلم ریاضی نباید بگه دو دو تا پنج تا چون در اون مقام نمیتونه

293:

نظر خاصی ندارم.

چون کلن با این فضا سازی مشکل دارم.

اما تدوینش واقعن عالیه.


294:

من مسوولیتی ندارم...اگه داشتم حرف شما صحیح بود

295:

من دقیقا از سبک نوشتنش خوشم اومد...پس معلوم شد اصلاً منظورمو نگرفتی داداش..

عرض کردم یه مقدار روش کار میکردی چیز جالبی از کار درمیومد...از بین بچه ها سروناز خودمون تو این کار هستاده..


296:

منم که فرمودم ..
از طرز نوشتنش خوشم نمیاد
منظورم همون کم کار کردن روش بود

297:

یعنی تو الان مدیر این تالار نیستی؟

298:

الان افتاد....به هرحال ممنون

299:

بیش از چند بار از رییس خواستم منو از مدیریت برداره..ولی نکرده...من فقط رنگم سبزه..

300:

تا سبزی ، مدیری..همین!

301:

دوست دارم این داستان منو نقد کنید:

دکتر فرمود: آقای ویرگول شما بیمارید.

این آزمایش نشان میدهدمنشاء بیماری شما در چشمانتان هست .

اونها را ببندید.

دکتر نسخه را پیچیده بود و آقای ویرگول پی سلامتی میگشت پس مطیع شد.

از مطب دکتر که بیرون آمد منشی زیبا بود اما او ندید.

به خیابان قدم گذاشت و مصمم شد ، دیگر نبیند.

چشمانش را بست و به اونها عینک آفتابی زد بی اونکه بداند پیش از رفتن او به مطب دکتر ..خورشید غروب کرده هست.

پشت دیوار نزدیکترین کوچه بن بست ، از نگاه لذتی وحشت میبارید.

او ندید.

نباید میدید.کودکی دستمال لنگی فریاد میزرد و لاستیکهای ماشین را پاک میکرد.

او ندید .

مادری هوار کشان پی دخترش میدوید و دختر پی اسب سفید وحشی .
دانش آموزی کتابهایش را می جوید و قلمش را روی دیوار مدرسه نقش میکشید.آقای ویرگول ، ندید.پلاکاردهایی به سمت یکدیگر هجوم آوردند و صندلیهایی برای هم هورا کشیدند.

ندید.

نوزادی برای خودش پوشک میخرید و برای برادرش سیگار کنت.

آقای ویرگول ندید.

پدری تن بیمار فرزندش را بر دست گرفته و میدوید ، فرزندی تن رنجور پدر را به سطل زباله انداخت .

آقای ویرگول ندید.

مخترعی به دنبال چند متر سیم قسطی میگشت و سفره ی هفت سینی فقط 7 سین کم داشت.

آقای ویرگول ندید.

دندان مصنوعی مردی از خودش آب دهان را پاک میکرد و مرد دوش تف میگرفت ، آقای ویرگول ندید.

به خانه رسید.

صدای وز وز مگسهای اطرافش را می شنید.

چند کرم کوچک لا به لای گوشت تنش میلولیدند.

چشمانش را باز نکرد ، فقط صدای لزج حرکتشان را شنید.

بوی تهوع آور لاشه ای گندیده می آمد.حس کرد پوست تنش ترک خورده و از هم کسیخته هست.

باد نرمی که آمد تکه گوشتی را از مچ پایش جدا کرد.

خون لخته بود و جاری نشد.

به خانه رسیده ، چشمانش بسته بود.

چشم ها را آرام ، گشود.

برای لحظه ای جسدی متعفن و پوسیده از خود دید.

دو چشمش از حلقه جدا شد و بر زمین افتاد.

آقای ویرگول دیگر بیمار نبود.

302:

دوست داشتم دستمو همراه دندوناش تو دهنش خرد کنم وقتي که فرمود (خواهر من از من اجازه مي گيره و من ....

)

راحت ميشد چند قطره عرق از رايشان پيشونيم جمع کرد ...

من اونو ميشناختم .

يه آدم عقده اي که هر حرفي ميزد محال بود عوضش کنه ...

خواهرشو دوست داشتم ولي مخالف بود ...

نميدونم چرا ...

شايد بخاطر عقده هاي دوران بچگي

هنوز اميد داشتم ولي ديگه هيچي برام مهم نبود ...

ديگه خواب و بيدار نداشتم ...

ديگه اصلاح نمي کردم ..

بي هدف تو خيابونا قدم ميزدم

احساس کردم این داغ توی سینه مو یه سیگار میتونه تسکین بده ....
قدم زنان به سمت دکه داخل پارک رفتم ، دراز ترین سیگارو خریدم ...
اولین باری بود که سیگار می کشیدم ، قبلا با کمترین دود سیگار به سرفه کردن می افتادم ولی الان انگار خیلی آرومم می کرد .
یه پک سیر زدم و همونطور که سرم پایین بود یه جفت کفش جلوم ظاهر شد ...
سانتیمتر به سانتیمتر بالا رفتم ...
خدای من خواهر اکبر بود ...
- سیگاری هم بودی ؟
از تعجب کاملا بی حرکت بودم ...

خیلی به خودم فشار اوردم تا تونستم بگم :

- نه ، اولین بارمه و .....

آخرین

- خبر خوبی برات داشتم ولی ......
- ولی چی ؟
برگشت و آروم از من دور می شد ...
سرعت دود سیگار از اون بیشتر بود .
میخواستم نذارم بره ولی نمیتونستم .

حتی قدرت بلند شدن هم نداشتم .

داد زدم :

- ولی چی ؟
ایستاد ! ..

دوباره فرمودم : من سیگاری نیستم !

جواب داد : داداش من با تو کار داره

و من آتش سیگار را با دست خاموش کردم ! ...

303:

اینم یه داستان به سبکی که بچه ها توی مسابقه داشتند !

ولی طبق معمول خیلی زود و یه جوری تموم شد .


304:

خواهشاً اينو حد اقل دوبار بخونيد !


هنوز در اين دالان هاي تاريک و سرد در گوشه اي نشسته ام ، انتظار روز آخر کمي بي قرارم کرده ...
همه جا تاريک هست ، نور به حدي هست که فقط بتوان ستون هاي بلند و زخم برداشته و نزديکتر اين سالن بزرگ را ديد ...
گهگاه صداي زنجيري به گوش ميرسد ...

تنها صداي تکراري که ميتوان به اون دل بست ...

همه در سکوت مرده اند ...

در اين تاريک و روشني هيچ کس و هيچ چيز را نميتوان ديد جز سياهي وجود خود ...

گاهي احساس مي نمايي پيرمردي با عصايي کج و معوج با سري کاملا بي مو و زشت چهره با پلاسي چرکين که فقط به تو مي نگرد از فاصله نيم متري تو عبور مي نمايد ...

ولي اگر دقت کني جز تاريکي هيچ چيز نيست ...

در اين سکوت آسمان خراش ناگهان صدايي مهيب که تمام دالان و سالن خالي را پر مي کرد از سالن بزرگ ديگري به گوش رسيد که فريادي بود سوزاننده که فقط فرمود : خدا.......ااا و بعد سکوتي مرگبار ....
حتي صداي زنجير ها هم خفه شده بود ...

نا گهان خفاشي به سرعت ، به در و ديوار کوبان خود را از سالن بيرون پرتاب کرد ...

صبح نزديک هست ، انگار بهتر ميتوان ستونهاي بلند و سالن بزرگ و پر از هواي خالي را مشاهده کرد ...
آرزايشان ديدن آسمان ديوانه ام مي کرد ...

آسمان آبي من ، دير هنگاميست تورا نديده ام ....


صبح ، شيحه کشان به سمت من مي آمد ...

حسي غريب فرياد مي زد اين شب آخر بود ...

فرياد بي صداي من که فقط در دل مي فرمود : آيا حقيقتا کسي براي نجات من خواهد آمد ؟ خدايا ناجي من مي آيد ؟
و انتظاري در سکوت ...

305:

نمی آيی بدرقه ام کنی ؟

کاروان می رود و بار سفر می بندند

تا دگر بار که بیند که به ما پیوندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند


وقتي بهونه اي براي نوشتن نداري ..بايد بذاري و بري ....
منم دارم ميرم ...از اينجا ..از اين خونه ي كوچولو ...از قلب تو...

و شاید از اين كره خاكي ...

تشكر كردن از مهربون هايي كه به اينجا مي اومدن بين بچه هاي وبلاگ نايشانس عين يه
سنت شده ...

پس منم بهش احترام ميذارم ...


اول از همه برای تویی که برات می نوشتم ...ممنونم که می اومدی و حرفای دلمو می خوندی ...خوشبختیت آرزومه عزیزم ...عاشقانه هام بدرقه راهت ...


306:

مردي دختر سه ساله اي داشت .

روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش
گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده هست .

مرد
دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده هست تنبيه كرد و دختركاون شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد .

روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد
دخترش بالاي سرش نشسته هست و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده هست .مردتازه متوجه شد كه اون روز ،روز تولش هست و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرفكرده هست .

او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد
اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي هست مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش فرمود كهجعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون اون برنامه داد .

اما دخترك با تعجب به پدر خيره
شد وبه او فرمود كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه برنامه داده هست تا هر وقت دلتنگشدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كندمي گايشانندپدر اون جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب اون جعبه راباز ميكرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد.

هديه كار خود را كرده بود
.

307:

نوشته ي خودت بود؟ واقعن قلمت خيلي خوب شده رزا جان...ادامه بده

308:


حاج رضا همسايه مهربان و پاكدل ما بود.

هميشه نسبت به شخصيت و بزرگواريش احترام خاصي قائل بودم.

به همسرم فرمودم : بايد براي مراسمش برايشانم.

حرفي نزد.

اينجور مواقع يعني خودت ميداني ، من كه نميايم.

با خودم كمي فكر ميكنم.

حاج رضا، به گردن ما حق زيادي داشت.

در ضمن خايشانشان نزديك زيادي ندارد كه در مراسم تدفينش حضور داشته باشند.


تا غسلخانه ، راه زيادي بود اما دلم را به دريا زدم و همراه داغداران شدم.

شهر كوچك ما همين يك قبرستان را داشت.

در ادامه ي قبرستان ، ميان حصار سنگهاي ريز و درشت ، ساختمان كهنه و چروكيده اي ، غم ميشست.

هيچ وقت جرات نكردم وارد غسلخانه شوم .

شنيده بودم اتاق كوچك و محقريست.


نوه ي آقا رضا بيرون آمد و رو به همراهان، تذكر داد كه غسل حاج رضا ، كمي دير انجام ميگيرد.

مثل اينكه فرموده بودند غسلخانه شلوغ هست.

و شنيدم آرام به پدرش فرمود كه جسدي را اونجا نديده هست.


كنجكاايشان نكردم .

اين راه آمده را نميتوانستم باز گردم.

تصميم به ماندن گرفتم.

بستگان اندك حاج رضا در حال وداع با او بودند.

از اونها فاصله گرفتم.

بايشان كافور ، آزارم ميداد.

كمي دورتر از غسلخانه، ماشين پليس و چند سرباز وظيفه ايستاده بودند.

مرز بين قبرستان و سنگفرش زمين، به زيبايي گلكاري شده بود.

اين مردگي، اون زندگي، تنها به شاخه گلي جدا ميشد.

دور تر، چشمم به دو خانم محجبه افتاد كه يكي صورتش را با چادر پوشانده و در حال زاري بود.

دست بر زمين ميبرد و سنگهاي ريز را مشت كرده، بر سرش ميريخت.

صداي زجه اش مي آمد.

حال رقت باري داشت.

بر مرگ كدام عزيز ، اينگونه زار ميگريست ، نميدانم.

بر زمين زانو زده بود و سنگها را به اطراف ميپاشيد و گاه ، به سر و صورتش .

زن دوم دستش را محكم گرفته و سعي در آرام كردنش داشت.

متاثر شدم.

نه مثل ما كه به عادت زاري ميكنيم بر سر مرده، به مراسم پرستش مرده نيامده بود.

سياهش ، رنگي ديگر داشت.

تاب ديدنم نيامد.

برگشتم.

زني آبي پوش با چكمه هاي بلند زرد و بدني پوشيده از پلاستيك و دستكشهايي خيس از غسلخانه بيرون آمد.

بطرفش رفتم.

پرسيدم از دليل معطلي؟ برگشت.

نگاه نافذش لرزاند مرا.

به طرف دو زن اشاره كرد.

فرمود: اونا رو ميبيني؟ اون يكي كه زجه ميكنه؟ قراره غسل و كفنش كنيم.

واماندم.

پرسيدم: زنده اس....

سرش رايشان شانه آايشانزان شد.

به زحمت فرمود: قراره سنگسارش كنن....

و رفت.

همين!



309:

بله نوشته خودم بود ...
به نظر خودمم بهترین نوشته ام بود
خوشحال میشم مشکلاتشو بهم بگید .


310:

رضا منم الان خوندمش.

نوشته زیبایی بود.

به نظر منم یکی از بهترین ها بود....
امیدوارم همیشه موفق باشی

311:

شب سردي هست، و من افسرده.

راه دوري هست، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي نمايم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من ادمها.

سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي اضافه کرد مرا بر غمها.

فکر تاريکي و اين ايشانراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگي تا بگايشاند با من اندکي استقامت سحر نزديک هست.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريک هست! خنده اي کو که به دل انگيزم؟قطره اي کو که به دريا ريزم؟ صخره اي کو که بدان آايشانزم؟ مثل اين هست که شب نمناک هست.

ديگران را هم غم هست...

312:

1-ممنون..
2-موضوع زیبا بود...
3- بعضی جاها عدم هماهنگی بین دیالوگها و نوشته ها دیده میشد..
4- موضوع اصلی فراموش شد...
5- همینو اخرش خوب اومدی..
6-ممنون..
7-تکرار..

313:

ممنون...بگو کجاش نا هماهنگی بوده تا تصحیحش کنم....


314:

خیلی خوب پرداخت شده بود....به نظر منم خیلی خوب بود اما نگو بهترین نوشته...چون بهترینها هنوز توی راهه

315:

با اجازه ی آقا مهدی به خاطر دست بردن در ایدشون و پا بردن در کفششون....:


وقت و مکانم گم شده اند.

نمیدانم چند وقت هست که اینجا هستم .در فضا ، معلق مانده ام.

چشمانم سنگین تر از اون هست که بتوانم گشودشان.

خستگی بر تنم افتاده و تکان خوردن را سخت کرده هست.

اینقدر مچاله و درهم شده ام که برخورد زانوانم را بر چهره ، لمس میکنم.

سرفه ای آزار دهنده میاید و باز، بالا می آورم چیزی لزج و خون مزه را.

تلاش میکنم ، شاید نزدیکترین خاطره را بیابم .

سیاه هست، سیاه، شیشه ها، پنجره ها، درها و آدمها ! فریاد میزنم و نمیشنوند.صدا در گلویم مانده هست.

تصاویر، دور میشوند و در تاریکی محض ، محو!

به خودم تکانی میدهم.

دست و پایم خشک شده اند.

تقلا میکنم و گویی حسی غریزی مرا به حرکت ، وامیدارد.

باید تکانی به خود دهم، سکون، دلیل فرسایش انسان هست.

تقلا میکنم و با هر حرکتم ، تصاویر، دوتر و دورتر میشوند.

نفس، نفس نمیکشم.

میترسم اما هنوز زنده ام.

این را میدانم ، چون میتوانم حرکت کنم.

هنوز چشمانم بسته هست.

توان گشودن ندارم.

فریاد کمک میخواهم زدن اما، دهانم پر شده از مایعی لزج و خون مزه که بالا میاورم.

این سکوت و این تقلای بی حاصل و این تعلیق، آزاردهنده هست.

اما چیزی در بطن وجودم مرا به تلاش فرا میخواند.

کم کم حس آزادی میکنم.

گویی دیگر نیاز به تلاش نیست.

بطرف پایین سر میخورم تمام تنم لیز شده هست.

صداهایی نا مفهوم میشنوم.

آرام چشمانم را باز میکنم.

نور اذیتم میکند.

نور چند رنگ! دیگر کاملاً رها شده ام.

صدایی بی معنی میگوید:

مبارکه خانوم.....پسره!
دردی ..

و فریاد، رها میشود و راه گلویم باز! چیزی شبیه همه تصاویر، رنگها، رایحه ها را از دست میدهم.

خالی میشوم.

خالی برای پر شدنی دوباره! همین!

316:

ممنون
منظورم این بود که از چرندیاتی که تا الان نوشته بودم این از بقیه بهتر بود
خوب منم امیدوارم بتونم مثل شما ها بنویسم

317:

ما ها که مثل خودت مینویسیم.....

انشاله موفق بشی

318:

به نام او كه اشك را آفريد تاسرزمين وداع آتش نگيرد

صدف وجودم را مي گشايم و تك گوهر اون را به نام سلام تقديم وجود پاكت مي كنمسلامي به تو كه نميشناسمت ولي با حرفهاي قشنگ تو ترانه هاي تاريكي جان گرفت به توكه با نگين كمان لبانت زندگي ام را رنگ دادي و با صحبت كردن با من اين دل غم زده رااز غصه جدا كردي
تو گلبرگ گلهاي بهاري هستي و من درخت خشكيده در خاك تنهايي.پس عزيز دلم بيا و همجوارم شو كه از دردم بكاهي
از بخت بد سوز و غم دل با هر گلي فرمودم پژمرد .كنار هر جايشانناليدم خشكيد.كنار هر درختي شكوه كردم خميد و من ماندم با كوله باري از غم و دردفراغي بي انتها.
من گلي بودم درگلستان محبت و به شادابي همانند جايشانبار مغروري بودم كه سراسيمه براي رسيدن به محبوبخود به دل صخره مي كوبيد .

اما از بخت بد آينه فروش شهر كرها شدم
.
مي داني يعني چه؟ يعني آخربدبختي .
مي شد درشبهاي خيال انگيز چشمانت يك دنيا غزل سرود و اين دل غمزده تنها را به نسيم نگاهتسپرد آخه عزيز دلم به خيال كدامين آرزو صفاي بودنت را از من گرفتي _ كدامآرزو.......

كدام
خزان شد و گل با بادهارفت
چه آسان مي شود از يادهارفت
كاش مي شد با تو بگايشانماونچه را كه مانند سنگي رايشان سينه ام سنگيني مي كند
كاش مي شد با تو بگايشانم اونچه را كه نفرموده ام و سالهاست درقلبم نگاه داشته ام
كاش مي شد باتو بگايشانم تمام دردها و غم هايم را .
حرف من و به دل نگير همش مالغريبي
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايعجيبي

زندگي غمي هست به بلندي ديوار چين اي نازنينترين اي مهربانترين اي عزيزترين شاديهايت را با خود به خلوت خوش ببر ولي غمت را با من قسمت كن.....!
اما بدان پيش از اينكه غمت را با من قسمت كني من بار غمت را به دوش كشيده ام.

319:

روشنک جان قشنگ بود ولی این داستان بود ؟

320:

خواهش میکنم..اجازه ماهم دست شماست..

یه موضوع داشتیم با دو تفسیر تقریبا یکسان...زاویه ها فرق کرده بود..

به هر حال جالب و قشنگ بود..

ممنون..

321:

رضا جان درست میگی.

داستان نبود یه عاشقانه بود.

ولی فرمودم بذارم اینجا بد نیست.


اگه به مذاقتون خوش نیومد معذرت میخوام

322:

مي خواهم بنايشانسم ولي دست هايم جان ندارند ، مي خواهم بروم پا هايم نا ندارند ، مي خواهم بگايشانم ولي صدايم بالا نمي آيد ، مي خواهم تو را صداکنم بغضم نمي گذارد .
مدام صدايي مبهم به من به من مي گايشاند او مي آيد .

منم چاره اي نداشتم جز اونکه به او اعتماد کنم ، چون تو يه تالار تنگ و تاريک بودم .


مدام او به من اميد واري مي داد و بهم مي فرمود که او مي آيد .
در همين حين صدايي وحشتناک به گوشم رسيد که باعث شد که من يک مرتبه از ارتفاع 5/1 متري به 5/2 متري برسم
وقتي که به خودم اومدم ديدم که غولي بي سرو ته جلايشان رايشانم ايستاده و به من زول زده در حين لرزيدن همان صداي مبهم بهم فرمود او آمد .
من خيلي ترسيده بودم ديگه داشتم جيغ مي زدم که يهو اون از جلايشان چشم غيب شد.
صداي مبهم بهم فرمود از دست دادي !!!
ترس من دو چندان شد .

با سرعت برگشتم و ديدم که يه مار پشت سرمه
خيلي ترسيدم .

يهو از خواب پريدم و ديدم مادرم داره بهم ميگه سحري رو از دست دادي اذان رو فرمودن و تو دوباره تو دستشايشاني خوابت برده و بايد بي سحره روزه بگيري.


323:

سلام اینجا محل خوبی برای داستان های من و شما
ولی برای امروز داستانی ندارم

فقط می خواستم نظرتون رو راجع به این جمله بدونم..


"زندگی خیال یک جریان هست تجسم یک توهم"

می خوام بدونم این جمله به فلسفه فکری کسی نزدیک هست؟

ممنونم ..

امیدوارم یکی پیدا بشه..
دفعه دیگه با یه داستان می یام

324:

فکر نکنم.......


325:

سلام من محمد هستم

خیلی دوست دارم این داستانمو بخونید و ن ظرتون رو بگید.

قبلا از همتون تشکر می کنم.



مجازات
ساعت 2بامداد بود.داشتم می دویدم.

یقه بارونیم از تای خودش خارج شده بود و دور گردنم تکون می خورد.

هوا بارونی بود و به شدت خیس شده بودم.

داشتم یخ می زدم.

نفسم به شماره افتاده بود.هنوز می دویدم.

کوچه تاریک و تنگ بود .انتهاشو نمی دیدم.دوطرفم دیوارها بلند و سیاه بودند.هنوز دنبالم بود.دیگه نمی تونستم ادامه بدم.

معلوم نبود آخر کوچه کجاست.

شاید اصلا انتهایی نداشت.

ناگهان محکم به زمین خوردم.بارانی پوش به من رسید.بارون نمی ذاشت صورتش رو ببینم.هیکلی و بلند بود.سر تا پا سیاه.ناگهان سنگینی چکمشو روی گردنم حس کردم.

و بعد ضربه هاشو به سر و صورتم.همه چیز سیاه شد.
وقتی به هوش اومدم، هنوز بارون می بارید.من روی زمین بودم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود.خون رو روی صورتم حس می کردم .بارون قطره های خونُ روی گونم تکون می داد.

هوا سرد بود.

چند قطره خون وارد دهنم شد .

خون خودم .شور بود.

ترسیده بودم.

نمی تونستم بلند شم.

طعم مرگ داشت.بوی گندی می داد.

نه، من نمی خوام بمیرم نه...
خودمُ با فریاد بلندی از جا کندم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود، من خواب می دیدم.
- تنهایی چه درد بدی ِ.

خوابُ از آدم می گیره.
من به خواب و خوابیدن اعتقادی ندارم.

در طول روز هم خیلی کم می خوابم.

ولی ترسیده بودم .بالاخره می یان سراغم.می دونم...
پنجره اتاقم کوچیک و دود گرفته بود.از زمین هم فاصلش زیاد بود.از بیرون مثل یک سوراخ بود که توی دل یه دیوار بلند کنده باشن.همه طبقه ها همین طور بودن.

وهمچنین ساختمونای بلند اونطرف کوچه.چه کوچه دلگیری.چهار نفر آدم به زحمت می تونن کنار هم راه برن.
- بذار ببینم انگار داره بارون می یاد.

چه بهتر.

واسه من که فرقی نمی کنه ولی خُب، بالاخره این دیوارا تمیز می شن.
بلند شدم.بارونیمُ پوشیدم.از خونه زدم بیرون.

می خواستم یه هوایی عوض کنم .یه کم هم ا ز خونه وکوچه لعنتی دور شم.از خونه اومدم بیرون.

از پله ها رفتم پایین .

حالا توی کوچه بودم .

تصمیم خوبی گرفته بودم .چه بارونی!چه هوای سردی!
...دیگه کم کم به خیابون رسیدم.

چقدر خلوت! یه نیگاه به ساعتم انداختم.ساعت 2 بامداد بود.وای.

کاملا خیس شده بودم.

بهتره برگردم.داشتم به سمت کوچه بر میگشتم که یه دفعه، متوجه یکی دیگه شدم.

50 متر اون طرف تر.زیر نور چراغ.

یه بارونی بلند.

یه هیکل درشت.چقدر آشناست ! ناگهان تمام هیکلش به سمت من چرخید.

انگار منتظرم بود.می شناسمش.

نه نه ..
یه دفعه به سمت من دوید، خیلی تند.

هنوز صورتش رو کامل ندیده بودم.

باید آشنا باشه.ناگهان یه چیزی توی دستش برق زد.

نه یه چاقو .

می دونستم اینجوری می شه...
به خودم که اومدم داشتم می دویدم.

گاهی تلوتلو می خوردم و سرم تا نزدیک زانوهام پایین می اومد.

یقه بارونیم از تای خودش در اومه بود.تو کوچه خودم بودم ولی از آپارتمانم رد شده بودم.

زمین خیلی لیز بود.

بارون تندتر شده بود.دیگه نفس نداشتم.دیگه نمی شه نباید می اومدم توی کوچه.

چرا تموم نمی شه؟
صدای پاشو می شنیدم.دیگه داشتم راه می رفتم.ایستادم.انگار صداش نمی اومد فکر کنم اشتباه شده بود.

آره حتماً.

نفس نفس میزدم.

فقط صدای بارون بود.تمام تنم می لرزید.ترس، یه هدیه ِ بدِ.آره.ولی نباید اون کارو می کردم.نباید...

هنوز نفسم تازه نشده بود.که یه دفعه، حس کردم گوش چپم داره گرم می شه.

گرم و گرمتر.

نمی شد کاری کرد.

داشتم می لرزیدم.

یه دفعه همه وجودم یخ کرد .صدای قلبم توی سرم می پیچید.

اون پشت سرم بود.

آره بلند و بد هیبت.

حتی جرأت نکردم برگردم.فقط حسش می کردم.
منو محکم به سمت زمین هل داد.

روی زمین چرخیدم.

بارون همه دید منو پوشونده بود.هوا سردتر از همیشه بود.

نباید اون کارو می کردم.می دونم.ولی دیگه خیلی دیر ِ.ای کاش خواب بود.چقدر سرد ِ...
ناگهان درست بالای سرم به سمت من خم شد.برق چاقوش یه لحظه به چشمم اومد.

بارون چشمامو بست.یه درد وحشتناک.

و بعد، آخرین تصویری که دیدم چکمه های بزرگش بود که داشت ازم دور می شد.
آره، دور ِِ دور.
m.r
8/6/1385

326:


سلام معلومه که تو آدم مذهبی هستی.
اعتقادت خیلی قشنگ.

خیلی.

امیدوارم موفق باشی و به همه آرزوهای خوبت برسی.

حالا یه شوخی:
راستی اگه تو خوابت یکی رو دیدی که نفهمیدی کیه اون منم .نترس.

منتظر هم نباش

327:

خیلی خوبه علی جون
بازم بنویس مطمئنم پیشرفت می کنم
منتظر نوشته های بعدیت هستما

328:

بچه ها من داستانمو دیروز دادم ولی امروز اینجا نمی بینمش

واسه همین دوباره ارسال کردم می شه اینم نقد کنید؟
مجازات
ساعت 2بامداد بود.داشتم می دویدم.

یقه بارونیم از تای خودش خارج شده بود و دور گردنم تکون می خورد.

هوا بارونی بود و به شدت خیس شده بودم.

داشتم یخ می زدم.

نفسم به شماره افتاده بود.هنوز می دویدم.

کوچه تاریک و تنگ بود .انتهاشو نمی دیدم.دوطرفم دیوارها بلند و سیاه بودند.هنوز دنبالم بود.دیگه نمی تونستم ادامه بدم.

معلوم نبود آخر کوچه کجاست.

شاید اصلا انتهایی نداشت.

ناگهان محکم به زمین خوردم.بارانی پوش به من رسید.بارون نمی ذاشت صورتش رو ببینم.هیکلی و بلند بود.سر تا پا سیاه.ناگهان سنگینی چکمشو روی گردنم حس کردم.

و بعد ضربه هاشو به سر و صورتم.همه چیز سیاه شد.
وقتی به هوش اومدم، هنوز بارون می بارید.من روی زمین بودم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود.خون رو روی صورتم حس می کردم .بارون قطره های خونُ روی گونم تکون می داد.

هوا سرد بود.

چند قطره خون وارد دهنم شد .

خون خودم .شور بود.

ترسیده بودم.

نمی تونستم بلند شم.

طعم مرگ داشت.بوی گندی می داد.

نه، من نمی خوام بمیرم نه...
خودمُ با فریاد بلندی از جا کندم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود، من خواب می دیدم.
- تنهایی چه درد بدی ِ.

خوابُ از آدم می گیره.
من به خواب و خوابیدن اعتقادی ندارم.

در طول روز هم خیلی کم می خوابم.

ولی ترسیده بودم .بالاخره می یان سراغم.می دونم...
پنجره اتاقم کوچیک و دود گرفته بود.از زمین هم فاصلش زیاد بود.از بیرون مثل یک سوراخ بود که توی دل یه دیوار بلند کنده باشن.همه طبقه ها همین طور بودن.

وهمچنین ساختمونای بلند اونطرف کوچه.چه کوچه دلگیری.چهار نفر آدم به زحمت می تونن کنار هم راه برن.
- بذار ببینم انگار داره بارون می یاد.

چه بهتر.

واسه من که فرقی نمی کنه ولی خُب، بالاخره این دیوارا تمیز می شن.
بلند شدم.بارونیمُ پوشیدم.از خونه زدم بیرون.

می خواستم یه هوایی عوض کنم .یه کم هم ا ز خونه وکوچه لعنتی دور شم.از خونه اومدم بیرون.

از پله ها رفتم پایین .

حالا توی کوچه بودم .

تصمیم خوبی گرفته بودم .چه بارونی!چه هوای سردی!
...دیگه کم کم به خیابون رسیدم.

چقدر خلوت! یه نیگاه به ساعتم انداختم.ساعت 2 بامداد بود.وای.

کاملا خیس شده بودم.

بهتره برگردم.داشتم به سمت کوچه بر میگشتم که یه دفعه، متوجه یکی دیگه شدم.

50 متر اون طرف تر.زیر نور چراغ.

یه بارونی بلند.

یه هیکل درشت.چقدر آشناست ! ناگهان تمام هیکلش به سمت من چرخید.

انگار منتظرم بود.می شناسمش.

نه نه ..
یه دفعه به سمت من دوید، خیلی تند.

هنوز صورتش رو کامل ندیده بودم.

باید آشنا باشه.ناگهان یه چیزی توی دستش برق زد.

نه یه چاقو .

می دونستم اینجوری می شه...
به خودم که اومدم داشتم می دویدم.

گاهی تلوتلو می خوردم و سرم تا نزدیک زانوهام پایین می اومد.

یقه بارونیم از تای خودش در اومده بود.تو کوچه خودم بودم ولی از آپارتمانم رد شده بودم.

زمین خیلی لیز بود.

بارون تندتر شده بود.دیگه نفس نداشتم.دیگه نمی شه نباید می اومدم توی کوچه.

چرا تموم نمی شه؟
صدای پاشو می شنیدم.دیگه داشتم راه می رفتم.ایستادم.انگار صداش نمی اومد فکر کنم اشتباه شده بود.

آره حتماً.

نفس نفس میزدم.

فقط صدای بارون بود.تمام تنم می لرزید.ترس، یه هدیه ِ بدِ.آره.ولی نباید اون کارو می کردم.نباید...

هنوز نفسم تازه نشده بود.که یه دفعه، حس کردم گوش چپم داره گرم می شه.

گرم و گرمتر.

نمی شد کاری کرد.

داشتم می لرزیدم.

یه دفعه همه وجودم یخ کرد .صدای قلبم توی سرم می پیچید.

اون پشت سرم بود.

آره بلند و بد هیبت.

حتی جرأت نکردم برگردم.فقط حسش می کردم.
منو محکم به سمت زمین هل داد.

روی زمین چرخیدم.

بارون همه دید منو پوشونده بود.هوا سردتر از همیشه بود.

نباید اون کارو می کردم.می دونم.ولی دیگه خیلی دیر ِ.ای کاش خواب بود.چقدر سرد ِ...
ناگهان درست بالای سرم به سمت من خم شد.برق چاقوش یه لحظه به چشمم اومد.

بارون چشمامو بست.یه درد وحشتناک.

و بعد، آخرین تصویری که دیدم چکمه های بزرگش بود که داشت ازم دور می شد.
آره، دور ِِ دور.

329:

سلام بچه ها می شه داستان من رو هم نقد کنید؟

از همتون ممنونم.


مجازات
ساعت 2بامداد بود.داشتم می دویدم.

یقه بارونیم از تای خودش خارج شده بود و دور گردنم تکون می خورد.

هوا بارونی بود و به شدت خیس شده بودم.

داشتم یخ می زدم.

نفسم به شماره افتاده بود.هنوز می دویدم.

کوچه تاریک و تنگ بود .انتهاشو نمی دیدم.دوطرفم دیوارها بلند و سیاه بودند.هنوز دنبالم بود.دیگه نمی تونستم ادامه بدم.

معلوم نبود آخر کوچه کجاست.

شاید اصلا انتهایی نداشت.

ناگهان محکم به زمین خوردم.بارانی پوش به من رسید.بارون نمی ذاشت صورتش رو ببینم.هیکلی و بلند بود.سر تا پا سیاه.ناگهان سنگینی چکمشو روی گردنم حس کردم.

و بعد ضربه هاشو به سر و صورتم.همه چیز سیاه شد.
وقتی به هوش اومدم، هنوز بارون می بارید.من روی زمین بودم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود.خون رو روی صورتم حس می کردم .بارون قطره های خونُ روی گونم تکون می داد.

هوا سرد بود.

چند قطره خون وارد دهنم شد .

خون خودم .شور بود.

ترسیده بودم.

نمی تونستم بلند شم.

طعم مرگ داشت.بوی گندی می داد.

نه، من نمی خوام بمیرم نه...
خودمُ با فریاد بلندی از جا کندم.

هیچ چیز تغییر نکرده بود، من خواب می دیدم.
- تنهایی چه درد بدی ِ.

خوابُ از آدم می گیره.
من به خواب و خوابیدن اعتقادی ندارم.

در طول روز هم خیلی کم می خوابم.

ولی ترسیده بودم .بالاخره می یان سراغم.می دونم...
پنجره اتاقم کوچیک و دود گرفته بود.از زمین هم فاصلش زیاد بود.از بیرون مثل یک سوراخ بود که توی دل یه دیوار بلند کنده باشن.همه طبقه ها همین طور بودن.

وهمچنین ساختمونای بلند اونطرف کوچه.چه کوچه دلگیری.چهار نفر آدم به زحمت می تونن کنار هم راه برن.
- بذار ببینم انگار داره بارون می یاد.

چه بهتر.

واسه من که فرقی نمی کنه ولی خُب، بالاخره این دیوارا تمیز می شن.
بلند شدم.بارونیمُ پوشیدم.از خونه زدم بیرون.

می خواستم یه هوایی عوض کنم .یه کم هم ا ز خونه وکوچه لعنتی دور شم.از خونه اومدم بیرون.

از پله ها رفتم پایین .

حالا توی کوچه بودم .

تصمیم خوبی گرفته بودم .چه بارونی!چه هوای سردی!
...دیگه کم کم به خیابون رسیدم.

چقدر خلوت! یه نیگاه به ساعتم انداختم.ساعت 2 بامداد بود.وای.

کاملا خیس شده بودم.

بهتره برگردم.داشتم به سمت کوچه بر میگشتم که یه دفعه، متوجه یکی دیگه شدم.

50 متر اون طرف تر.زیر نور چراغ.

یه بارونی بلند.

یه هیکل درشت.چقدر آشناست ! ناگهان تمام هیکلش به سمت من چرخید.

انگار منتظرم بود.می شناسمش.

نه نه ..
یه دفعه به سمت من دوید، خیلی تند.

هنوز صورتش رو کامل ندیده بودم.

باید آشنا باشه.ناگهان یه چیزی توی دستش برق زد.

نه یه چاقو .

می دونستم اینجوری می شه...
به خودم که اومدم داشتم می دویدم.

گاهی تلوتلو می خوردم و سرم تا نزدیک زانوهام پایین می اومد.

یقه بارونیم از تای خودش در اومه بود.تو کوچه خودم بودم ولی از آپارتمانم رد شده بودم.

زمین خیلی لیز بود.

بارون تندتر شده بود.دیگه نفس نداشتم.دیگه نمی شه نباید می اومدم توی کوچه.

چرا تموم نمی شه؟
صدای پاشو می شنیدم.دیگه داشتم راه می رفتم.ایستادم.انگار صداش نمی اومد فکر کنم اشتباه شده بود.

آره حتماً.

نفس نفس میزدم.

فقط صدای بارون بود.تمام تنم می لرزید.ترس، یه هدیه ِ بدِ.آره.ولی نباید اون کارو می کردم.نباید...

هنوز نفسم تازه نشده بود.که یه دفعه، حس کردم گوش چپم داره گرم می شه.

گرم و گرمتر.

نمی شد کاری کرد.

داشتم می لرزیدم.

یه دفعه همه وجودم یخ کرد .صدای قلبم توی سرم می پیچید.

اون پشت سرم بود.

آره بلند و بد هیبت.

حتی جرأت نکردم برگردم.فقط حسش می کردم.
منو محکم به سمت زمین هل داد.

روی زمین چرخیدم.

بارون همه دید منو پوشونده بود.هوا سردتر از همیشه بود.

نباید اون کارو می کردم.می دونم.ولی دیگه خیلی دیر ِ.ای کاش خواب بود.چقدر سرد ِ...
ناگهان درست بالای سرم به سمت من خم شد.برق چاقوش یه لحظه به چشمم اومد.

بارون چشمامو بست.یه درد وحشتناک.

و بعد، آخرین تصویری که دیدم چکمه های بزرگش بود که داشت ازم دور می شد.
آره، دور ِِ دور.

330:

هیچ کس هیچ نظری نداد بابا ایول

331:

نقد کنید تورو خدا یه چیزی بگید.

332:

خیلی جالب بود ...
خیلی خوب صحنه سازی شده بود ...
همین ...


333:

یک قفس با یک پرنده تنها ...

در گوشه ای از باغی سر سبز ...
پرنده دستی نداشت که به زیر چانه قفل کند و رفت و آمد باد را تماشا کند ...
ولی هیچ وقت توان ایستادنش را از دست نمیداد و مدام به اطراف قفس می پرید ...
ناگهان بزرگترین دشمن خودش را از پشت تعدادی درخت و بوته سبز از ته باغ دید ...

بله گربه ای قهوه ای و بد رنگ ...

وقتی پرنده را در قفس تنها دید شروع به نزدیک شدن کرد ...

اطراف را برای رفع خطر کاملا زیر نظر گرفت ...

وقتی مطمئن شد که پرنده هیچ پشتیبانی ندارد یک لحظه هم درنگ نکرد و به سرعت به سمت قفس دوید ....

پرنده بیچاره بجز بال زدن کاری نمیتوانست بکند ...

گربه نا جوانمردانه بر روی قفس افتاده و با چنگ و دندان میله های قفس را پاره می کند ....
جهان بر سر پرنده بیچاره چرخید و بر سر او خورد ...
پرنده داغ مرگ را احساس کرد ...

تنش لرزید ...

راهی برای فرار نبود ...
قسمتی از میله های قفس به اندازه ی کافی از هم فاصله گرفته ...

پرنده تنها شانس خود را برای فرار امتحان کرد ولی مستقیم با چنگ گربه مواجه شد ...
دیگر امیدی نبود ...
چه وسیله ای تیز تر و دردناکتر از پنجه گربه برای جدا کردن پر و بال پرنده میتوانست وجود داشته باشد ؟
لاشه قفس ...

بال و پر های رنگی پرنده کوچک که به سفر باد میرفتند ...

آب های نیمه خشکیده بر روی زمین ...

قطره های اندک خون ...

زمین خط خطی و چنگ خورده ....
پسرک کیسه ی دانه را بر زمین انداخت و رفت .....


334:

دوست عزیز..اگه شما هم قبلا اینجا بودی و از اوضاع خبر داشتی حق میدادی که کسی حوصله زدن پست تو این ویرونه رو نداشته باشه...


335:

شايد اگه ميدونستم از کجا شروع شد الان ميتونستم بفهمم بايد چه کار کنم.وقتي ندوني چي شد که عاشق يه نفر شدي،نميتوني بفهمي چرا ديگه عاشقش نيستي و من هر چي فکر ميکنم نميتونم بفهمم چرا عاشق تو شدم.اگه عاشق يه آدم شده باشي به خاطر پولدار بودنش وقتي بي پول شد،ميتوني مطمئن باشي که ديگه عاشقش نيستي.ولي وقتي عاشق نگاه يه آدم شده باشي،يا هاله اي که حس ميکني دورش رو گرفته،نميتوني بفهمي کي عشق تموم شده.من عاشق چيزي در وجود تو شده بودم که نميدونستم چي ِ.حالا هم نميدونم.اسمي نداره.حتي به خودت هم نتونستم بگم چي ِ.وقتي سعي کردم برات توضيح بدم،خنديدي و دستت رو انداختي دور شونه ام و فرمودي من چه خوشبختم که تو چنين قوه تخيلي داري و چنين چيزهايي از خودت ميسازي،اگر نه هيچوقت عاشق من نميشدي و من هم خوشحال شدم و هم ناراحت.از اينکه حتي به تو هم نميتونستم بگم ناراحت شده بودم و به خاطر تعريفي که ازم کرده بودي خوشحال بودم.اين ماجرا رو فراموش کرده بودم.همين الان يادم آمد.دارم سعي ميکنم تمام خاطرات مشترکمون رو مرور کنم تا شايد بفهمم از کي شروع شد.از لحظه اي که اسمم رو پرسيدي و بعد زل زدي بهم و من حس کردم دارم سرخ ميشم و سرم رو برگردوندم و زل زدم به آدمهايي که مي آمدن و ميرفتن و تو بعد بهم فرمودي با اين کارم فکر کردي من برات مهم نيستم و ميخوام بت بگم که برام خسته نماينده هستي؟نه.شروع اون لحظه نبود.حتما اون وقت احساسي داشتم که سرخ شدم.ولي قبلش که تو رو نميشناختم.عجيب نيست؟وقتي فکر ميکنم چند تا اتفاق باعث شد که من و تو در اون لحظه هم رو ببينم فقط تعجب ميکنم.هر چي ميشمرم باز تمام نميشه.فقط به من و تو مربوط نيست.به مادر و پدر ما،مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هاي ما هم مربوطه.به مادر و پدر اون ها هم.مثل اينکه از ابتداي خلقت کسي مشغول برنامه ريزي بوده تا من و تو به هم برسيم.دلم براي کسي که اينقدر با دقت برنامه ريزي کرده ميسوزه که ما اينطور همه چيز رو بهم زديم.کاش ميتونستم ازش عذر خواهي کنم.


چند روزه که نميخواي من رو ببيني.نميفهمم چرا.حتي جواب تلفنهام رو هم با سردي ميدي و من نميفهمم.تو خاطراتم جستجو ميکنم تا بفهمم چه اشتباهي ازم سر زده.هيچوقت تو رو نفهميدم.شايد به خاطر همين عاشقت شدم.چون هيچوقت يکسان نبودي.هر لحظه يه فکر نو داشتي و به همه چيز يه جور ديگه نگاه ميکردي.هيچوقت نميفهميدم چه کار کردم که ازم رنجيدي.ولي هيچوقت اينطور با من رفتار نميکردي.هميشه سپس چند ساعت بهم ميفرمودي که چرا رنجيدي و باز با هم دوست ميشديم.اين بار ولي فرق ميکنه.هر چي سعي ميکنم ازت بپرسم تو سکوت ميکني و حتي ميگي نميخواي من رو ببيني.کاش ميدونستم چه کار کردم.


فکر ميکنم شايد بايد بت بگم.بگم که چرا اينجوري شدم.که حتي دلم نميخواد ببينيمت.ميدوني امروز چندمه؟چهاردهم آذر ماه.يادت نمياد.خودم ميگم.پنج سال پيش چنين روزي براي اولين بار با هم صحبت کرديم.فکر ميکنم ديگه بايد تموم بشه.با اينکه هنوز دوستت دارم.هنوز برام مهمي.نه ازت نفرت دارم و نه از اينکه اين رابطه رو تموم کنم خوشحالم.ولي ديگه بيفايده هست.نميدونم تو هم به اين نتيجه رسيدي يا نه.اگه رسيده بودي بهم ميفرمودي؟نميدونم.حالا ميفهمم چقدر کم تو رو ميشناسم.


موبايلت رو خاموش کردي و نميتونم بات تماس بگيرم.خونه هم نميتونم زنگ بزنم.شايد بيام دم خونتون.مثل قبل که با ماشين ميآمدم دم پنجره اتاقت و بوق ميزدم.ولي نميدونم.اگه دوست نداري من رو ببيني،حتما اين کار هم خوشحالت نميکنه.ولي...نميدونم.گاهي بايد خيلي خواست.بايد پافشاري کرد و همين باعث ميشه که آدم به چيزي که ميخواد برسه.گاهي هم پافشاري فقط خود آدم رو اذيت ميکنه و اطرافيان رو.نميدونم الان کدوم کار درسته.


وقتي فکر ميکردم هيچوقت نميتونم ازت جدا بشم.بعد فکر کردم اگه عاشق يه نفر ديگه بشم ميتونم تو رو ترک کنم ولي چون تو «اينجوري» هستي و من اينقدر عاشق توام،نميتونم عاشق کس ديگه اي بشم.الان ميبينم اشتباه ميکردم.عاشق کس ديگه اي نشدم،ولي اين زوال رو نميتونم تحمل کنم.اينکه ببينم عشقم به چيزي تبديل ميشه که اسمش عادته.که احساسم همون حسي شده که آدمها به حيوون خونگيشون دارن.يا به گياههاي تو خونشون.اگه بودي ميفرمودي باز بدبين شدي و ميخنديدي ولي اين بار فکر ميکنم ديگه بدبيني نيست.واقع بيني ِ.شايد بايد همين حس عادت رو ادامه بدم چون از تنهايي بهتره.ولي نميتونم.تو اگه يه آدم عادي بودي که من هيچوقت عاشقت نبودم،شايد ميتونستم.ولي سپس اون عشق،اين حس خيلي دردناکه.ميفهمي؟


هميشه معتقد بودم بايد به احساسات و افکار ديگران احترام گذاشت ولي الان شک کردم.اگه بخواي ديگه من رو نبيني چي؟آيا اين تصميم درسته؟آيا بايد بش احترام بذارم و بگم باشه؟


اين هم ميگذره.مگه هر دومون قبلا عاشق نبوديم؟مگه هر دومون شکست در عشق رو تجربه نکرديم؟اين هم....ميگذره.جاي زخم ميمونه ولي زخم خوب ميشه.شايد هم نه.يه زخمهايي تا آخر عمر با آدم ميمونن.بعضي وقتها آدم زخم نميشه،يه قسمت از وجودش رو از دست ميده و بايد ياد بگيره تا آخر عمر با اون نقص عضو بسازه.مثل قانقاريا ميمونه.اگه اون عضو رو نبري،باعث مرگ ميشه و اگه بخواي زنده بموني،بايد به معلول بودن رضايت بدي.


تقصير کي بود؟چه حرفي زدم؟چه کار کردم؟يا شايد تقصير تو که اينقدر حساسي؟هر چي فکر ميکنم مقصر کي بوده،به جوابي نميرسم.شايد اصلا مهم هم نباشه کي مقصره.بايد بفهمم چه اتفاقي افتاده تا شايد بتونم مشکل رو حل کنم.


به کسي که تو بعدا عاشقش ميشي و باش زندگي ميکني حسودي ميکنم.فکر اينکه سپس من کسي رو دوست داشته باشي آزارم ميده.دلم ميخواد هميشه به من فکر کني و فکر کني اينقدر خوب بودم که ديگه کسي رو نميتوني دوست داشته باشي.خودخواهم.ميدونم.ميدون ممکن نيست.من هم از ذهنت پاک ميشم.مثل همه ديگران.تو هم...يعني ميشه از ذهن من پاک بشي؟


چند بار ديگه زنگ بزنم؟چند تا Sms ديگه برات بفرستم تا بفهمم بايد چه کار کنم؟بايد بهم بگي.اين خيلي نامردي ِ که بدون اينکه چيزي بگي و توضيحي بدي بخواي ازم جدا بشي.اگه بودي ميخنديدي،از همون خنده هاي پر از نازي که من عاشقش بودم و ميفرمودي من مرد نيستم ديگه!ناامت!چرا ميگم عاشقش بودم؟هنوز هم عاشق خنده هاي تو هستم.ولي ديگه نميخواي بهم لبخند بزني.نکنه عاشق کس ديگه اي.....نه!


بدي ِ احساس اين ِ که نميشه توضيحش داد.هر چي فکر ميکنم بت چي بگم چيزي پيدا نميکنم.فکر ميکنم خيلي خسته ام.حتي ديگه نميخوام ببينمت يا ديگه صدات رو بشنوم.سپس اون سپس ظهر دلگير که همش به سکوت گذشت،احساس ميکنم چيزي عوض شده.فکر کردم مثل زن و شوهر ها شديم و ترسيدم.اينکه سپس ازدواج همه روز به سکوت بگذره و فقط با هم باشيم چون بايد با هم باشيم من رو ترسوند.با تو نه.ميدونم روزي اين اتفاق ميفته.نميشه ازدواج نکرد.لااقل تو اين کشور.ولي با تو نه.کاش بفهمي.


آخرين روزي که با هم بوديم رو مرور ميکنم.يه روز خيلي معمولي بود.هر دو از کار برگشته بوديم و خسته بوديم.فرمودي بريم سينما و من دلم نميخواست بهت بگم نه ولي خسته بودم.جوري نگات کردم که خودت فهميدي دلم نميخواد.فرمودي بيخيال.ضبط ماشين رو روشن کردم و تمام راه به موسيقي گوش داديم.هيچ حرفي نزديم.چيزي نفرمودم که بخواد تو رو ناراحت کرده باشه.نميفهمم.چي شده پس؟


نکنه دارم اذيتت ميکنم.نکنه ناراحت و نگرانم بشي.نه.چيزي نميشه.اينم ميگذره.نميگم اصلا ناراحت نميشي ولي اتفاقي نميفته.چند روز بيشتر طول نميکشه و بعد باز همه چيز عادي ميشه.عادي ميشه؟


بايد بفهمم چي شده.ميام دم خونتون.بايد حرف بزني.حتي اگه شده به زور.


336:

فکر کنم ديگه وقتش باشه که بات جدي صحبت کنم.شايد هم از وقتش گذشته.خيلي وقت پيش بايد بات جدي صحبت ميکردم.از همون اولين باري که جلوم دروغ فرمودي و نه نگاهت عوض شد و نه دستپاچه شدي.به من دروغ نفرمودي.شايد اگه جلايشان من دروغ نميفرمودي هيچوقت نميفهميدم که به من هم ميتوني دروغ ميگي.روبرايشان من رو صندلي نشسته بودي و با موبايل صحبت ميکردي.يادته؟اون رستورانه بود که هر دو دوستش داشتيم و يه گارسون خيلي شيک داشت که ما بش ميفرموديم آقاي دکتر.غذاش هم خيلي خوب بود.تو هميشه اونجا ته چين ميخوردي و من ميگو.تو هميشه اخم ميکردي و ميفرمودي چطور ميتوني ميگو بخوري؟هم بو ميده و هم زشته.من هم فکر کنم فقط براي اينکه به تو نشون بدم کاري رو ميتونم انجام بدم که تو نميتوني،ميگو ميخوردم.«کاري که تو نميتوني انجام بدي» حتي اگه غذا خوردن باشه.الان ميبينم چقدر مسخره هست.صندليهاش هم اصلا راحت نبود.يادته؟هميشه سپس غذا سريع از آقاي دکتر صورتحساب رو ميخواستيم،هر کدوم سهم خودمون رو ميداديم و ميپريديم بيرون و وقتي رو صندليهاي ماشين ولو ميشديم يه نفس راحت ميکشيديم که چقدر صندليهاي ماشين راحته.يادته بار اولي که رفتيم بيرون و من فرمودم بيا هر کدوم سهم خودمون رو بديم تو چقدر دستپاچه شدي؟سرخ شده بودي و ميفرمودي نه!من حساب ميکنم.يادمه کل غذامون شده بود شش هزار تومن.يادته؟هول شده بودي و ميفرمودي نميشه.فرمودم ميخوام بيشتر با هم بريم بيرون،پس بذار هر کدوم سهم خودمون رو بديم تا من راحت باشم.قبول کردي.راحت نه.ولي قبول کردي.هر کدوم سه هزار تومن گذاشتيم رو ميز و وقتي از رستوران آمديم بيرون احساس خيلي خوبي داشتم.حس ميکردم با هم برابريم.مثل هم.که يکي شديم.و وقتي براي اولين بار دروغ فرمودي بدون اينکه دستپاچه بشي من ترسيدم.ديگه فهميدم يکي نيستيم.فهميدم ياد گرفتي دروغ بگي بدون اينکه هول بشي.زل زدم تو چشمات تا يه تغيير توشون پيدا کنم.تو زل زده بودي به گلدون رايشان ميز و داشتي با نمکدون بازي ميکردي.من نبايد هيچي ميفرمودم.مامانت نبايد ميفهميد که با هم هستيم.نميدونستم چرا.داشتي تعريف ميکردي اون روز تو شرکت چه اتفاقي افتاده که موبايلت زنگ زد.به شماره نگاه کردي و اخم کردي.خيلي کم اخم ميکني.اخمت رو که ديدم،ترسيدم.انگشتت رو به نشانه سکوت گذاشتي رو بينيت و با يه صداي آروم و خسته فرمودي بله؟فکر کردم اشتباه کردم.مخصوصا لحن صدات رو عوض نکردي.دلم ميخواست ازت بپرسم ولي بايد سکوت ميکردم.زل زدم بت که زل زده بودي به گلدون.هر چي بيشتر حرف ميزدي من بيشتر گيج ميشدم و نميفهميدم چرا اين کار رو ميکني
.....کار طول کشيد.....از طرف من از همه عذرخواهي کنيد.....نميدونم تا کي....نه....دست من که نيست.....باشه.....نميخواد.....با ه....کليد دارم.....نه....خداحافظ
گوشي رو که قطع کردي هيچي نفرمودي.به دنبال آقاي دکتر نگاهت رو چرخوندي تو رستوران و دستت رو بردي بالا و بدون صدا فرمودي صورتحساب و سر تکون دادي.نميدونستم بايد چي بگم.ياد چهار سال پيش افتادم که با هم از رستوران رفته بوديم بيرون.که حس ميکردم بات يکي شدم.شايد اون وقت تو اون حس رو نداشتي.حس ميکردم ديگه بات يکي نيستم.يه چيزي شکسته بود.يه چيزي گم شده بود.نگام کردي و لبخند زدي:
-ببخشيد!مامان بود!امشب خونه دايي اينا دعوت بوديم،من حواسم نبود و بات برنامه گذاشتم،مجبور شدم دروغ بگم.
بايد خوشحال ميشدم.بايد خوشحال ميشدم که برنامه ات رو با من بهم نزدي.ولي خوشحال نبودم.دروغ فرموده بودي و من نميدونستم بايد چي بگم.بايد چه کار کنم.بايد بگم چرا وقتي دروغ فرمودي دستپاچه نشدي؟چرا دروغ فرمودن اينقدر برات راحت بود؟بگم ترسيدم؟ترسيدم به من هم يه روز به همين راحتي دروغ بگي؟تا دستت رو دراز کردي که دستم رو بگيري،آقاي دکتر آمد و صورتحساب رو گذاشت جلومون.يه لحظه فکر کردم بذارم تو حساب کني.ولي صورتحساب رو برداشتم و فرمودم من حساب ميکنم.با تعجب که نگام کردي،فکر کردم فهميدي.الان يه چيزي ميگي.ولي فقط فرمودي چرا؟بذار هر کس سهم خودش رو بده ديگه.سر تکون دادم فقط.تو هم سر تکون دادي.يادته بعد تو ماشين دعوامون شد؟فرمودي از اين اخلاق من بدت مياد که يه دفعه بدون دليل سکوت ميکنم و هيچي نميگم.من هم هيچي نفرمودم.دعوامون شد درست نيست.چون من هيچي نفرمودم.فقط تو فرياد ميزدي.فرمودي من به خاطر تو مهموني نرفتم و به مامان دروغ فرمودم و حالا تو اينجوري ميکني؟هيچي نفرمودم.هر لحظه فکر ميکردم سکوت کني و بگي فهميدم چرا ناراحتي.ولي تو فقط فرياد ميزدي و من سکوت کردم.فکر ميکردم امکان نداره نفهمي.ميفهمي.لحظه ها رو ميشامت تا به لحظه اي برسم که تو دست بندازي دور شونه هام و بگي ببخشيد!حالا فهميدم که چرا ناراحتي.ولي اون لحظه نرسيد و به خونه ما رسيديم.از ماشين پياده شدم و نه بوسيدمت و نه بات دست دادم.تو هم زير لب يه چيزي فرمودي و رفتي.حتي مثل هميشه استقامت نکردي که من در رو باز کنم و برم تو.تو که رفتي شروع کردم به گريه.نه.معذرت خواهي نکن.هيچي نگو.بهم زنگ نزن.اين آخرين صحبته.آخرين باري که برات مينايشانسم و نميخوام ادامه پيدا کنه.ميخوام تموم بشه.اون شب بهم زنگ نزدي.منم زنگ نزدم.نميدونم بعدش چه کار کردي.شايد رفتي مهموني.رفتي و مشروب خوردي و فراموش کردي.من خونه تنها بودم.دراز کشيدم و اشک ريختم.فکر کردم از کي ياد گرفتي دروغ بگي؟سعي کردم خودم رو دلداري بدم که شايد به من دروغ نگي.من فرق دارم.ولي چه فرقي؟سعي کردم به اينکه به خاطر من مهموني نرفتي فکر کنم.به خاطر من؟چرا به خاطر من؟به خاطر خودت!صدات تو سرم ميپيچيد و من نميفهميدم از کي همه چيز عوض شده.تايشاني که وقتي هيچ دروغي نميفرمودي و وقتي مجبور ميشدي اونجور دستپاچه ميشدي چي شد که به اينجا رسيدي؟که با اين آرامش دروغ بگي و بعد دست دراز کني که دستم رو بگيري.زياد گريه نکردم.وقتي بلند شدم صورتم رو بشورم تو آينه به خودم خيره شدم.من هم دروغ ميگم.شايد به همون راحتي که تو دروغ ميگي.پس چرا ناراحت شدم؟شايد اگه تو از اول دروغ ميفرمودي و من ميدونستم دروغ ميگي اينقدر برام ناراحت نماينده نبود.مثل من که همون اولين بار که آمدم خونه شما،جلايشان تو به مامانم دروغ فرمودم.تو آينه به خودم خيره شده بودم و نميدونستم بايد چه کار کنم.يه لحظه فکر کردم بت زنگ بزنم.ولي چي بگم؟چيزي براي فرمودن وجود نداشت.ميدونستم نميتونم بگم.ميتونستم حس کنم چيزي درونم شکسته ولي باورم نميشد.نميخواستم باور کنم.فکر کردم استقامت کنم.کاري نکنم تا فردا.فرداش هم بهم زنگ نزدي.منم زنگ نزدم.نميدونم اگه حال مامانت بد نميشد و به کمک من احتياج نداشتي تا کي بهم زنگ نميزدي.دو روز بعد زنگ زدي و فرمودي حال مامانت خوب نيست و فرمودي کمکت کنم و از بابا بخوام که يه بيمارستان خوب معرفي کنه و سفارش تو و مامانت رو هم بکنه.دلم برات تنگ شده بود.دلم براي يکي که براش مهم باشم و بهم اهميت بده تنگ شده بود.يکي که فقط مال من باشه و من رو براي خودم دوست داشته باشه.به بابا فرمودم و بت کمک کرد.همراهت آمدم بيمارستان ديدن مامانت.سعي کردم فراموش کنم که چه اتفاقي افتاده.تو هم چيزي نفرمودي.موقع خداحافظي محکمتر از هميشه من رو بوسيدي و من چشمام رو بستم و بعد احساس کردم دوست دارم گريه کنم.در ماشين رو که بستم ديگه بت نگاه نکردم تا نبيني اشک تو چشمام جمع شده.شايد نبايد برات بنايشانسم.چه فايده داره؟الان مدتها از اون جريان ميگذره.باز هم جلايشان من دروغ فرمودي و من سکوت کردم و نه ميتونستم ازت جدا بشم و نه دوست داشتم بات بمونم.سپس چهار سال جدايي راحت نيست.قسمتي از من شده بودي و آزارم ميدادي.ازت ميترسيدم و نميتونستم فراموشت کنم.دلم ميخواست يه اتفاقي بيفته تا بتونم فراموشت کنم.با يه دختر ديگه تو خيابون ببينمت.يا عاشق يکي ديگه بشي.ولي هيچي نشد.و من هر بار سپس بوسه گريه ميکردم.و تو هر بار نميديدي.و ميگذشت و ميگذشت تا امشب که تصميم گرفتم برات بنايشانسم.کاش زندگي مثل بالا رفتن از کوه بود.تو ميديدي که قله کجاست و چقدر به قله مونده.ولي قله هاي زندگي پنهان ميشن و وقتي انتظار نداري جلو رات سبز ميشن و تو تعجب ميکني.يا مدتها راه ميري و نميدوني داري به قله ميرسي و بعد چشم باز ميکني ميبيني بالاي يه قله هستي.امشب من بالاي يه قله بودم.تنها.فهميدم ديگه بالاتري وجود نداره.اينجا آخرين مرحله هست.نميدونم چطور شد اين رو فهميدم.وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم و خواستم از اون بچه گل فروش گل بخرم و تو فرمودي نه و فرمودي وقتي با من نيستي به اين معتادها کمک کن و من سکوت کردم.فکر ميکنم شايد همه اش تقصير خودم باشه با اين سکوتم.بايد چيزي بگم.ولي هيچوقت نتونستم.فکر ميکنم چطور اون اوايل سکوت من رو ميفهميدي؟پس ميشه فهميد.بايد خواست.ديگه نميخواي.چرا؟نميدونم.از کي؟نميدونم.شايد حق با تو باشه.بايد ياد بگيرم سکوت نکنم.شايد اگه تو از اول سکوتم رو نميفهميدي همه چيز عوض ميشد.سعي ميکنم بفهمم از کي همه چيز عوض شده.چه اشتباهي مرتکب شدم.براي همين مينايشانسم.فکر ميکنم تو هم بايد بدوني.براي آينده.نميخوام جوابم رو بدي.نميخوام ازم عذرخواهي کني و بگي همه چيز رو با هم درست ميکنيم.چون نميشه.خودت هم ميدوني.نکنه ندوني؟نکنه بنظر تو هيچي عوض نشده باشه؟نکنه اصلا متوجه نشده باشي؟وقتي امشب خنديدي و فرمودي امشب من حساب ميکنم به جاي اون شب که تو حساب کردي فقط چشمام رو براي لحظه اي بستم و فکر کردم ديگه تموم شد.شايد همون لحظه تصميم گرفتم که برات بنايشانسم.تا قبل از اينکه اون حرف رو بزني،فکر ميکردم تو هم متوجه دردناک بودن اون روز شدي.فکر نميکردم بتوني با خنده و شوخي از اون روز صحبت کني.وقتي فرمودم خودم برميگردم تعجب کردي.براي اين بود که مجبور نباشم دم در ببوسمت.چون فکر ميکردم ديگه نميتونم.داشتم به تنهايي روزهاي آينده ام فکر ميکردم.وقتي تو ديگه نيستي.به وقتي که بايد تنها بمونم تا خوب بشم.فکر ميکردم چقدر طول ميکشه که بتونم باز عاشق بشم و بتونم کسي رو ببوسم.فکر کردم يعني روزي ميرسه که من باز سپس بوسه اشک بريزم؟ازم نرنج.اينها حقيقته.تو هم ميدوني.هيچکدوم تا آخر عمر تنها نميمونيم.هر دو ميدونيم.وقتي با تعجب نگام کردي لبخند زدم.فرمودم دوست دارم يک کم پياده رايشان کنم.فرمودم فردا تعطيلم و ميتونم صبح تا هر وقت ميخوام بخوابم.فرمودم تو فردا صبح بايد بري سر کار،برو،منتظر من نشو.شک کرده بودي.نه؟ولي قانعت کردم.من هم دروغ ميگم.حتي به تو.هيچوقت به من دروغ فرمودي؟ديگه مهم نيست.نميخوام بدونم.چون چيزي رو عوض نميکنه.تو رفتي و من سپس اينکه مطمئن شدم رفتي يه دربست گرفتم و برگشتم خونه.تا رسيدم خونه شروع کردم برات به نوشتن.شايد نامه رو با پست برات بفرستم.نميدونم.فکر ميکنم سپس خوندن نامه من چه کار ميکني.ازت خواستم بهم زنگ نزني.معذرت خواهي نکني.چيزي نگي.ولي تو هم حتما ميخواهي چيزي بگي.ميخواهي توضيح بدي.همونطور که من فرمودم.درست نيست که نخوام گوش بدم.عادلانه نيست.
الان برام يه Sms فرستادي.پرسيدي خونه رسيدم يا نه؟ديگه نميدونم براي چي مينايشانسم.نوشتي زنگ نميزني که اگه هنوز در حال قدم زدن هستم و ميخوام تنها باشم مزاحمم نشي.فکر کنم اين نامه رو يه جايي پنهان کنم و هيچي در موردش نگم.شايد هم بت بدمش و ازت بخوام در موردش فکر کني.بايد بت بگم.ولي اگه نفهمي چي؟اگه بهم بخندي؟يا بدتر،اگه باز دعوامون بشه؟الان بت زنگ ميزنم.بعد تصميم ميگيرم نامه رو بت بدم يا نه.


337:

روشنک عزیز...


جالب بود...در نگاه داستان نویسی شاید اکثراً متناقض باشه...ولی از نگاه نویسنده و در واقع شخصیت داستان زیبا و هماهنگ بود..

ممنون..

338:

شايد اگه ميدونستم از کجا شروع شد الان ميتونستم بفهمم بايد چه کار کنم.وقتي ندوني چي شد که عاشق يه نفر شدي،نميتوني بفهمي چرا ديگه عاشقش نيستي و من هر چي فکر ميکنم نميتونم بفهمم چرا عاشق تو شدم.اگه عاشق يه آدم شده باشي به خاطر پولدار بودنش وقتي بي پول شد،ميتوني مطمئن باشي که ديگه عاشقش نيستي.ولي وقتي عاشق نگاه يه آدم شده باشي،يا هاله اي که حس ميکني دورش رو گرفته،نميتوني بفهمي کي عشق تموم شده.من عاشق چيزي در وجود تو شده بودم که نميدونستم چي ِ.حالا هم نميدونم.اسمي نداره.حتي به خودت هم نتونستم بگم چي ِ.وقتي سعي کردم برات توضيح بدم،خنديدي و دستت رو انداختي دور شونه ام و فرمودي من چه خوشبختم که تو چنين قوه تخيلي داري و چنين چيزهايي از خودت ميسازي،اگر نه هيچوقت عاشق من نميشدي و من هم خوشحال شدم و هم ناراحت.از اينکه حتي به تو هم نميتونستم بگم ناراحت شده بودم و به خاطر تعريفي که ازم کرده بودي خوشحال بودم.اين ماجرا رو فراموش کرده بودم.همين الان يادم آمد.دارم سعي ميکنم تمام خاطرات مشترکمون رو مرور کنم تا شايد بفهمم از کي شروع شد.از لحظه اي که اسمم رو پرسيدي و بعد زل زدي بهم و من حس کردم دارم سرخ ميشم و سرم رو برگردوندم و زل زدم به آدمهايي که مي آمدن و ميرفتن و تو بعد بهم فرمودي با اين کارم فکر کردي من برات مهم نيستم و ميخوام بت بگم که برام خسته نماينده هستي؟نه.شروع اون لحظه نبود.حتما اون وقت احساسي داشتم که سرخ شدم.ولي قبلش که تو رو نميشناختم.عجيب نيست؟وقتي فکر ميکنم چند تا اتفاق باعث شد که من و تو در اون لحظه هم رو ببينم فقط تعجب ميکنم.هر چي ميشمرم باز تمام نميشه.فقط به من و تو مربوط نيست.به مادر و پدر ما،مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هاي ما هم مربوطه.به مادر و پدر اون ها هم.مثل اينکه از ابتداي خلقت کسي مشغول برنامه ريزي بوده تا من و تو به هم برسيم.دلم براي کسي که اينقدر با دقت برنامه ريزي کرده ميسوزه که ما اينطور همه چيز رو بهم زديم.کاش ميتونستم ازش عذر خواهي کنم.


چند روزه که نميخواي من رو ببيني.نميفهمم چرا.حتي جواب تلفنهام رو هم با سردي ميدي و من نميفهمم.تو خاطراتم جستجو ميکنم تا بفهمم چه اشتباهي ازم سر زده.هيچوقت تو رو نفهميدم.شايد به خاطر همين عاشقت شدم.چون هيچوقت يکسان نبودي.هر لحظه يه فکر نو داشتي و به همه چيز يه جور ديگه نگاه ميکردي.هيچوقت نميفهميدم چه کار کردم که ازم رنجيدي.ولي هيچوقت اينطور با من رفتار نميکردي.هميشه سپس چند ساعت بهم ميفرمودي که چرا رنجيدي و باز با هم دوست ميشديم.اين بار ولي فرق ميکنه.هر چي سعي ميکنم ازت بپرسم تو سکوت ميکني و حتي ميگي نميخواي من رو ببيني.کاش ميدونستم چه کار کردم.


فکر ميکنم شايد بايد بت بگم.بگم که چرا اينجوري شدم.که حتي دلم نميخواد ببينيمت.ميدوني امروز چندمه؟چهاردهم آذر ماه.يادت نمياد.خودم ميگم.پنج سال پيش چنين روزي براي اولين بار با هم صحبت کرديم.فکر ميکنم ديگه بايد تموم بشه.با اينکه هنوز دوستت دارم.هنوز برام مهمي.نه ازت نفرت دارم و نه از اينکه اين رابطه رو تموم کنم خوشحالم.ولي ديگه بيفايده هست.نميدونم تو هم به اين نتيجه رسيدي يا نه.اگه رسيده بودي بهم ميفرمودي؟نميدونم.حالا ميفهمم چقدر کم تو رو ميشناسم.


موبايلت رو خاموش کردي و نميتونم بات تماس بگيرم.خونه هم نميتونم زنگ بزنم.شايد بيام دم خونتون.مثل قبل که با ماشين ميآمدم دم پنجره اتاقت و بوق ميزدم.ولي نميدونم.اگه دوست نداري من رو ببيني،حتما اين کار هم خوشحالت نميکنه.ولي...نميدونم.گاهي بايد خيلي خواست.بايد پافشاري کرد و همين باعث ميشه که آدم به چيزي که ميخواد برسه.گاهي هم پافشاري فقط خود آدم رو اذيت ميکنه و اطرافيان رو.نميدونم الان کدوم کار درسته.


وقتي فکر ميکردم هيچوقت نميتونم ازت جدا بشم.بعد فکر کردم اگه عاشق يه نفر ديگه بشم ميتونم تو رو ترک کنم ولي چون تو «اينجوري» هستي و من اينقدر عاشق توام،نميتونم عاشق کس ديگه اي بشم.الان ميبينم اشتباه ميکردم.عاشق کس ديگه اي نشدم،ولي اين زوال رو نميتونم تحمل کنم.اينکه ببينم عشقم به چيزي تبديل ميشه که اسمش عادته.که احساسم همون حسي شده که آدمها به حيوون خونگيشون دارن.يا به گياههاي تو خونشون.اگه بودي ميفرمودي باز بدبين شدي و ميخنديدي ولي اين بار فکر ميکنم ديگه بدبيني نيست.واقع بيني ِ.شايد بايد همين حس عادت رو ادامه بدم چون از تنهايي بهتره.ولي نميتونم.تو اگه يه آدم عادي بودي که من هيچوقت عاشقت نبودم،شايد ميتونستم.ولي سپس اون عشق،اين حس خيلي دردناکه.ميفهمي؟


هميشه معتقد بودم بايد به احساسات و افکار ديگران احترام گذاشت ولي الان شک کردم.اگه بخواي ديگه من رو نبيني چي؟آيا اين تصميم درسته؟آيا بايد بش احترام بذارم و بگم باشه؟


اين هم ميگذره.مگه هر دومون قبلا عاشق نبوديم؟مگه هر دومون شکست در عشق رو تجربه نکرديم؟اين هم....ميگذره.جاي زخم ميمونه ولي زخم خوب ميشه.شايد هم نه.يه زخمهايي تا آخر عمر با آدم ميمونن.بعضي وقتها آدم زخم نميشه،يه قسمت از وجودش رو از دست ميده و بايد ياد بگيره تا آخر عمر با اون نقص عضو بسازه.مثل قانقاريا ميمونه.اگه اون عضو رو نبري،باعث مرگ ميشه و اگه بخواي زنده بموني،بايد به معلول بودن رضايت بدي.


تقصير کي بود؟چه حرفي زدم؟چه کار کردم؟يا شايد تقصير تو که اينقدر حساسي؟هر چي فکر ميکنم مقصر کي بوده،به جوابي نميرسم.شايد اصلا مهم هم نباشه کي مقصره.بايد بفهمم چه اتفاقي افتاده تا شايد بتونم مشکل رو حل کنم.


به کسي که تو بعدا عاشقش ميشي و باش زندگي ميکني حسودي ميکنم.فکر اينکه سپس من کسي رو دوست داشته باشي آزارم ميده.دلم ميخواد هميشه به من فکر کني و فکر کني اينقدر خوب بودم که ديگه کسي رو نميتوني دوست داشته باشي.خودخواهم.ميدونم.ميدون ? ممکن نيست.من هم از ذهنت پاک ميشم.مثل همه ديگران.تو هم...يعني ميشه از ذهن من پاک بشي؟


چند بار ديگه زنگ بزنم؟چند تا Sms ديگه برات بفرستم تا بفهمم بايد چه کار کنم؟بايد بهم بگي.اين خيلي نامردي ِ که بدون اينکه چيزي بگي و توضيحي بدي بخواي ازم جدا بشي.اگه بودي ميخنديدي،از همون خنده هاي پر از نازي که من عاشقش بودم و ميفرمودي من مرد نيستم ديگه!ناامت!چرا ميگم عاشقش بودم؟هنوز هم عاشق خنده هاي تو هستم.ولي ديگه نميخواي بهم لبخند بزني.نکنه عاشق کس ديگه اي.....نه!


بدي ِ احساس اين ِ که نميشه توضيحش داد.هر چي فکر ميکنم بت چي بگم چيزي پيدا نميکنم.فکر ميکنم خيلي خسته ام.حتي ديگه نميخوام ببينمت يا ديگه صدات رو بشنوم.سپس اون سپس ظهر دلگير که همش به سکوت گذشت،احساس ميکنم چيزي عوض شده.فکر کردم مثل زن و شوهر ها شديم و ترسيدم.اينکه سپس ازدواج همه روز به سکوت بگذره و فقط با هم باشيم چون بايد با هم باشيم من رو ترسوند.با تو نه.ميدونم روزي اين اتفاق ميفته.نميشه ازدواج نکرد.لااقل تو اين کشور.ولي با تو نه.کاش بفهمي.


آخرين روزي که با هم بوديم رو مرور ميکنم.يه روز خيلي معمولي بود.هر دو از کار برگشته بوديم و خسته بوديم.فرمودي بريم سينما و من دلم نميخواست بهت بگم نه ولي خسته بودم.جوري نگات کردم که خودت فهميدي دلم نميخواد.فرمودي بيخيال.ضبط ماشين رو روشن کردم و تمام راه به موسيقي گوش داديم.هيچ حرفي نزديم.چيزي نفرمودم که بخواد تو رو ناراحت کرده باشه.نميفهمم.چي شده پس؟


نکنه دارم اذيتت ميکنم.نکنه ناراحت و نگرانم بشي.نه.چيزي نميشه.اينم ميگذره.نميگم اصلا ناراحت نميشي ولي اتفاقي نميفته.چند روز بيشتر طول نميکشه و بعد باز همه چيز عادي ميشه.عادي ميشه؟


بايد بفهمم چي شده.ميام دم خونتون.بايد حرف بزني.حتي اگه شده به زور.


339:

مرسی.

امیدوارم بتونم روز به روز بهتر قلم دست بگیرم و نگارش کنم

340:

آهان پس جریان از این برنامه خوب پس انتظاری نیست بازم از همه ممنون ولی من فکر می کنم یه بی نظی اینجا حاکم هست

بهتر مدیر یه نظمی بده مثلا هر هفته 3 تا داستان و تا اینها نقد نشدن داستان دیگه ای رو قبو نکنه

و خودش هم به وقت مدیریت کنه

به هر حال ای نظر منه.

341:

جالب بود .....


342:

واقعا خسته نباشی روشنک جون .....

زیبا بود

343:

مرسی نادیا جون.

من فقط به عشق شما قلم میزنم

344:

روشنک داستان منو نوشتی ؟

در یک کلام خیلییییی زیبا نوشتی !

345:

مرسی رضا جان.


ولی بابت اینکه شبیه داستان زندگی تو خیلی متاسفم

346:

مرسی بچه ها...
رزا جان داستانهای عشقای امروزی اغلب شبیه همه................نگاه کنی میبینی....


347:

تقديم به تايشاني که هميشه مشوقم بودي....



کيف رو از شونه ام رها ميکنم و تلپ ميخوره رو زمين.خونسرد دولا ميشم که بند کفشام رو باز کنم :
-سلام!
ميتونم تصور کنم الان مامان و بابا با تعجب نگام ميکنن و علي هم يه چيزي بهم ميگه :
-الان که فصل نمره گرفتن نيست که تو عصبي هستي!
-هه هه هه!
تا علي دهان باز ميکنه جواب بده مامان حرفش رو قطع ميکنه :
-غذاتو گرم کنم؟
نميدونم چرا مامان هميشه فکر ميکنه اگه بهم غذا بده حالم خوب ميشه.بديش اينه که گاهي خودم هم نميدونم چرا ناراحتم.پس اگه بگم نه،وقتي مامان گير ميده که چي شده جوابي ندارم بدم!پس بهترين راه اينه که فکر کنه گرسنمه!
-آره لطفا!ممنون...ميرم پوشش عوض ميکنم و ميام!
علي يه چيزي زير لب ميگه.مثل هميشه!
-با من بودي علي آقا؟
سرش رو تکون ميده و ميره به سمت آشپزخونه :
-نخير!من اين شلوارم رو خيلي دوست دارم!با شما نبودم!
منظورش اينه که پاچه ميگيرم!حوصله بحث ندارم.ميرم تو اتاق،در رو ميبندم و ضبط رو روشن ميکنم.با صداي بلند.

***

-مامان ِ سعيد امروز زنگ زد.
قاشق رو ميذارم رو بشقاب نيمه خالي و دست به سينه ميشينم و زل ميزنم به مامان.ميدونم استقامت کرده غذامو بخورم و بعد بگه.بيشتر از اين نميتونسته استقامت کنه.همين که همون اول نفرموده بايد ممنون باشم.
-خب؟کاري داشت؟
سري تکون ميده.به نشانه ابراز ناراحتي از لحن صحبتم :
-نه.حال و احوال.عزيز من!من که بد تو رو نميخوام!مگه نميخواي با اين خانواده رفت و آمد داشته باشي؟بايد باشون روابط دوستانه داشته باشي.بايد...
حرف مامان رو قطع ميکنم و با تقليد صداي مامان ادامه ميدم :
-بايد از در دوستي وارد بشي!اگر نه بعدا زندگي رو بت جهنم ميکنه!بالاخره مادر شوهرته!(چشمام رو ميبندم و با صداي خودم ادامه ميدم)مامان جون!گذشت اون وقتي که آدم بايد از مادر شوهرش ميترسيد!گذشت!اون وقتي بود که زنها هيچ کار و هنري نداشتن!بايد ميموندن خونه،چشمشون به دست شوهرشون!اگه شوهره بداخلاقي ميکرد و ميفرمود پاشو برو هم جايي نداشتن برن!چون باباهه هم راهشون نميداده!من الان اگه سعيد بخواد بگه بالا چشمت ابروست باش نميمونم!
يه لحظه مکث ميکنم و فکر ميکنم واقعا اون حد کجاست که من بخوام باش بمونم يا نه.اگه بگه حق نداري کار کني يا درس بخوني،مثلا.ولي اگه بگه به خاطر من روسري سر کن چي؟سرم رو تکون ميدم و فکر ميکنم خدا رو شکر در اين مورد همنظريم!صداي علي ميپيچه تو آشپزخونه :
-بيا!اينم نسل جديد!دخترها رو لوس کنيد ببينيد دودش به چشم کي ميره!
با اخم بش خيره ميشم :
-فکر نميکني اين جريان هيچ ربطي به تو نداره؟
-خيلي هم داره!امروز نه!دو روز ديگه که بخوام زن بگيرم،يکي مثل تو...
-خيلي هم دلت بخواد!يکي مثل من!
مامان حرفمون رو قطع ميکنه :
-حالا تو غذات رو بخور!بعد هم يه زنگ به مامان ِ سعيد بزن!
قاشق رو برميدارم و پر ميکنم :
-امشب که سعيد زنگ زد با مامانش هم حرف ميزنم!سعيد که زنگ بزنه ميگم تازه رسيدم و مامان هم بهم هنوز وقت نکرده بگه!
قاشق پر رو ميذارم دهنم و با لبخند به مامان که سرش رو انداخته پايين نگاه ميکنم.

***

-سلام سعيد جان!چطوري مادر؟خسته نباشي!
فکر ميکنم کاش ديرتر زنگ ميزد.کاش خوابيده بودم.کاش....
-مامان اينا خوبن؟حيلي وقته نديديمت!دلمون تنگ شده برات...
علي زير لب ميخنده و صداي تلايشانزيون رو بلند ميکنه.اصلا حوصله بحث ندارم.من هم که ميرم اتاقم با سعيد حرف ميزنم.پس چيزي نگم بهتره.سريع نگاه ميکنم ساعت چنده و فکر کنم چه دروغي بسازم که تا اين وقت شب خونه نبودم....
-آره!تازه رسيده!(نگاه مامان رو که با اخم بهم نگاه ميکنه رو خودم حس ميکنم و چشمام رو تنگ ميکنم که يعني دارم روزنامه ميخونم و تمام حواسم هم به روزنامه هست)الان گوشي رو ميدم بش.سلام برسون...
گوشي رو ميگيرم و بلند ميشم که برم تو اتاق.مامان با دست اشاره ميکنه بمون.ميخواد ببينه چي ميگم به مامانش.با چونه تلايشانزيون رو نشون ميدم و اخم ميکنم و ميرم به سمت اتاق :
-سلام آقا سعيد!چطوري؟
-سلام خانم خانما!شما چطوري؟هميشه به گردش و تفريح!مامان فرمود نبودي تا حالا!نپرسيدم ديگه کجا بودي....
در اتاق رو پشت سرم ميبندم و حرفش رو قطع ميکنم :
-کار خوبي کردي نپرسيدي!اگه ميپرسيدي ميشد مثل اينکه داري کنترل ميکني!هيچ خوشم نمياد!
صداش کدر ميشه :
-کنترل چيه؟اگه هم بپرسم نشون اينه که دوستت دارم و هر کار ميکني برام مهمه!
سعي ميکنم آروم بمونم :
-عزيز من!ديد تو اينه،مال من يه جور ديگه.من خوشم نمياد،تو نپرس!تو خوشت مياد،‌من هر روز از مامانت ميپرسم تو کجا بودي و چه کار کردي!
چشمام رو ميبندم و لبهامو رو هم فشار ميدم!نبايد از مامانش حرف ميزدم!حالا يادش مياد که مامانش زنگ زده و....
-راستي مامانم صبح زنگ زده بود!ميفرمود خيلي وقته بات صحبت نکرده!دلش برات تنگ شده!
بيصدا دهن کجي ميکنم و فکر ميکنم دلش تنگ شده که چند تا از اون حرفهاش رو بهم بزنه :
-اتفاقا ميخواستم باشون صحبت کنم...
فکر ميکنم خوشم مياد از خودم که الکي نميگم من هم همينطور!منم دلم تنگ شده بود!فکر ميکنم اگه بابا بود کلي تشايشانقم ميکرد که الکي مجيز کسي رو نفرمودم و خودم رو عزيز نکردم.بابايي که هميشه بهم ميگه تو اينقدر توانايي داري که بتوني راهت رو در دنيا پيدا کني و پيش بري بدون اينکه نيازي داشته باشي به دروغ فرمودن و به اصطلاح «پاچه خواري».
-گوشي رو بده باشون صحبت کنم،بعد باز با تو حرف ميزنم...
فکر ميکنم هر چه زودتر اين صحبت تموم بشه بهتره!
-سلام دختر گلم!
-سلام...
سعي ميکنم صدام رو تا جايي که ميتونم خسته نشون بدم!فکر ميکنم اگه بابا ببينه ناراحت ميشه.فيلم بازي کردن هم از اون کارهاييه که.....
-صدات چقدر خسته هست!
خوشحال از پيروزيم لبخندي ميزنم :
-بعله....از صبح تا الان مشغول بودم.(پس نميتونم به سعيد بگم با دوستام بيرون بودم!بايد بگم دانشگاه بودم!کلاس حل تمرين!)تازه رسيدم خونه.خوبيد شما؟
-منم خوبم....چقدر خودت رو خسته ميکني؟پوستت خراب ميشه!اينهمه درس ميخوني که چي؟آخرش خونه داري و کار خونه.حالا چه با ليسانس،چه ديپلم!
يه جنگ جديد.فکر ميکنم سعيد اين حرفها رو داره گوش ميده يا نه...
-نه مامان جون!براي من که ميخوام کار کنم،مهمه ليسانس داشته باشم،يا ديپلم.
احساس ميکنم همونطور که من سعي کردم صدام خسته بنظر برسه،الان مامان سعيد هم داره سعي ميکنه صداش دلسوز بنظر برسه :
-عروس خوشگلم!من بالاخره چند تا پيرهن بيشتر از تو پاره کردم.ميدونم.آدم شوهر که ميکنه،بايد مواظب شوهرش باشه.بعد هم بچه....
با غيظ لبخندي ميزنم :
-ميشه آدم هم مواظب شوهرش باشه،هم بچه داري،هم کار کنه!خيلي ها اينجوري زندگي شون ميگذره...
نفس عميقي ميکشه :
-بعله...خيلي ها اينجوري زندگيشون ميگذره،خيلي ها هم زندگيشون اينجوري از هم ميپاشه!زن که همش کار کنه،وقتي نداره که به شوهر برسه،شوهر هم ميره دنبال يکي ديگه...
فکر ميکنم همينم مونده بود!که مامان سعيد از الان اين حرفها رو ميزنه.سعيد چرا هيچي نميگه؟
-خب دخترم....خونه ما بيا حتما!هر وقت خواستي....تو ديگه از خودموني!مهمون که نيستي بخوايم دعوتت کنيم!من و باباي سعيد خيلي دلمون برات تنگ شده...
من و مني ميکنم و سر تکون ميدم :
-سعيد آمد...گوشي رو ميدم بش...سلام برسون!
سعيد آمد؟کجا بود مگه؟
-ممنون.شما هم سلام برسونيد!شب به خير....خداحافظ.
-خداحافظ.
صداي سعيد رو که ميشنوم احساس ميکنم دوست دارم داد بزنم ولي ميدونم بايد آروم بمونم.صداي مامان تو مغزم ميپيچه : بالاخره مامانشه و سعيد هم نمياد مامانش رو ول کنه و طرف تو رو بگيره!
-کجا بودي سعيد؟
-رفتم دستشايشاني؟برنامه شد بيايي اينجا؟
-نه!مامانت روز خاصي رو نفرمود!حالا يه روز....
-فردا بيا ديگه!ميدوني چند روزه هم رو نديديم؟وقتي دوست بوديم و برنامه نبود ازدواج کنيم بيشتر هم رو ميديديم....
با ياد اون روزهاي خوب لبخند ميزنم :
-آره...يادته؟
-کجا بودي راستي؟
لبخندم رو قورت ميدم :
-کجا دارم باشم؟دانشگاه!کلاس حل تمرين!
-برنامه ات که اين نبود؟
-آره....(گاهي خودم هم تعجب ميکنم چطور ميتونم اينقدر سريع دروغ بسازم!) يه کلاس ديگه بود!بچه ها فرمودن هستادش از هستاد ما بهتره!فرمودم برم ببينم چطوره؟(فقط اين مونده که بپرسه حالا هستاده بهتر بود يا نه و اينکه از اين ببعد کدوم رو ميخوام برم!) تو امروز چه کار کردي؟(تغيير موضوع صحبت با يه لبخند شيطاني!)
-منم هيچي....مثل هميشه!تو دفتر نشستم و از يه جايي زنگ زدن که لوله ترکيده بيا!رفتم!همين!نميفهمن من مهندس عمرانم نه لوله کش!حالا چون سربازم و محل خدمتم اونجاست فکر کردن هر چي ميگن بايد بگم چشم!کي ميشه اين سربازي تموم بشه....
-تموم ميشه عزيزم!تموم ميشه....ما هم عروسي ميکنيم،تو هم ميري سر يه کاري که همه بدونن مهندس عمراني...
ميتونم مجسمش کنم که لبخند ميزنه.فکر ميکنم دلم براش تنگ شده....
-...دلم هم برات تنگ شده!
-منم همينطور!پس فردا ميايي؟
کاش دلم تنگ نشده بود!
-ميخواي بيرون برنامه بذاريم؟
-نه!چرا؟!که هي تنمون بلرزه که اگه گرفتنمون چي؟من اصلا حوصله ندارم!
سعي ميکنم يه دليلي بيارم.ميدونم بي نتيجه هست،ولي....
-ما که ديگه دوست دختر دوست پسر نيستيم!قراره ازدواج کنيم!
به تلخي ميخنده :
-فکر کردي براشون مهمه؟!دو تا از بچه ها رو که دو ماه بود ازدواج کرده بودن گرفتن و بردن!تا بيان مدرک بيارن کلي اعصابشون خرد شده بود!به ريسکش نميارزه!
تسليم ميشم.راست ميگه.بهتره مامانش رو ببينم تا اينکه بگيرنمون و.....
-باشه.فردا چه ساعتي؟
-هر چه زودتر!
-تو بگو کي ميايي،من همون موقع بيام....
ميرنجه ازم و رنجشش تو صداش منعکس ميشه :
-خب حالا يک کم زودتر بيايي چه اشکالي داره؟ميشيني پيش مامان و بابا تا من بيام!
نميدونم بايد چي بگم.بش بگم وقتي نيست مامانش چه حرفهايي ميزنه يا نه.ولي اون که مقصر نيست....
-باشه....تا از دانشگاه برسم،ميام....فکر کنم بشه حدود هفت....
کاش سعيد هم همون موقع برسه خونه!
-باشه!منم سعي ميکنم همون موقع ها بيام خونه....
-عاليه!پس تا فردا....دوستت دارم!شب هم خوب بخوابي و خوابهاي خوب ببيني!
-تو هم عزيزترينم....فردا هم رو ميبينيم!ميبوسمت....شب به خير!

***

ميدونم از اتاق که بيام بيرون مامان منتظرم نشسته و بايد نقل بدم که چي فرمودم و چي شنيدم.رو تختم ميشينم و زل ميزنم به عروسک دوران بچگيم که رو زمين کنار شوفاژ افتاده.دلم ميخواد براي يه نفر تعريف کنم و کمک بخوام که چطور بايد رفتار کنم ولي ميدونم اين يه نفر نبايد مامان باشه.اگر نه تا مدتها مامان عصباني ِ و با سعيد هم بد ميشه و من ميمونم بين اين دو نفر.اصلا دلم نميخواد دوباره برگردم به اون وقت که مامان سعيد رو دوست نداشت و بنظرش پسر خوبي نبود و لياقت من رو نداشت.پوزخند ميزنم.«لياقت تو رو نداره!چي داره که عاشقش شدي؟!اينهمه خواستگار خوب داري!ميشه بگي اين پسره چي داره؟» سعيد چي داره؟يه مامان که تا با من تنها ميشه سعي ميکنه يه جوري بهم بفهمونه که بنظرش من خيلي هم خوب نيستم!شايد مامان سعيد هم همين حرفها رو به سعيد زده :«اين دختره چه خوبي داره؟» من چه خوبي دارم؟درس خونده ام.خانواده تحصيل کرده دارم.نقاشي ميکشم.براي مامان سعيد چي مهمه؟بايد کلاس آشپزي رفته بودم و خياطي ميکردم؟صداي مامان تو تموم خونه ميپيچه :
-مگه تلفن تموم نشد؟بيا ببينم چي شد!

***

-خوش به حال آقا سعيد که تو رو فردا ميبينه!من حاضرم جام رو با سعيد عوض کنم!بياد به جاي من هر روز اين نحس بازيهاي تو رو ببينه!
برميگردم به سمت علي :
-تو تصميم نداري بزرگ بشي؟!تصميم نداري قبل از حرفهات فکر کني؟!
رو ميکنم به مامان :
-همه برادر دارن،منم برادر دارم!همه راه ميرن از خواهرشون تعريف ميکنن،اينم برادر من!يکي ندونه فکر ميکنه ...
مامان حرفم رو قطع ميکنه :
-شوخي ميکنه مادر!چيزي نفرمود که!فرمود که تو بخندي....
-واقعا هم خنده دار بود!
علي مامان رو بغل ميکنه و ميخنده :
-قربون مامان ِ چيز فهمم برم!
دهن کجي ميکنم :
-حالا خودت رو براي مامان لوس کن!هر چي هم خواستي بگو،مامان هم ازت دفاع کنه!ديگه حرف بامزه اي بلد نيستي براي خنده؟
مامان حرف رو عوض ميکنه :
-بالاخره چي شد؟برنامه شد فردا بري اونجا؟
-آره!
مامان يه سيب برميداره و شروع ميکنه به پوست گرفتن.ميدونم اولي مال علي و دومي مال من :
-بابا کو؟
سر ميکشم و ميبينم کسي جلو تلايشانزيون نيست :
-تلايشانزيون چرا روشنه؟يه وقت تو اين خونه کار نکني ها علي جون!تلايشانزيون رو هم خاموش نکني ها!
مامان سيبي رو که پوست گرفته ميده به علي :
-من الان ميخوام برم تلايشانزيون ببينم!تا الان هم بابا نشسته بود جلوش.خسته بود،رفت خوابيد.فردا هم بايد صبح زود بره سر ساختمون.حالا فردا کي ميري؟
دست ميذارم زير چونه ام و خيره ميشم به مامان که داره سيب من رو پوست ميگيره :
-سپس دانشگاه.ميام خونه،يه دوشي ميگيرم،حدود هفت ميرم.مامان سيب رو قاچ ميکنه و ميذاره تو بشقاب و بشقاب رو هل ميده جلوم :
-مامانش نفرمود ما هم بياييم؟
ميخندم و سر تکون ميدم :
-ميبينم که خيلي دلتون خوشه!مامان جون من!مامانش کي شما رو دعوت کرده که اين بار دومش باشه؟
تا اخم مامان رو ميبينم از فرمودن حرفم پشيمون ميشم :
-واقعا ها!تا حالا دو بار من دعوتشون کردم!چرا ما رو دعوت نميکنن؟
علي هم زل ميزنه به من.با بدجنسي :
-واقعا!مامان جونم دو بار اونقدر هم زحمت کشيد و اونهمه هم تهيه و تدارک ديد!ولي دريغ....
سيبي که تو دستمه رو ميذارم تو بشقاب :
-يک بار ديگه تو علي بي موقع حرف بزني...
-چي ميشه؟!
-ديگه جلو روت حرف نميزنم!استقامت ميکنم تو که رفتي،بعد با مامان صحبت ميکنم!تو چرا يک کم از عقل آکبندت هستفاده نميکني؟!
رو ميکنم به مامان :
-مامان جون!شما دو بار دعوت کرديد،يه بار بعله برون بود و رسمه ديگه!بار دومم هم تولد من بود!استقامت کنيد حالا....فردا هم که وسط هفته هست!فکر کردن اگه بگن هم،شما ميگيد نه!گذاشتن يه وقت مناسب...
فکر ميکنم اينجور هم که بنظر ميرسه اين وقت مناسب هرگز نميرسه!
-...ميخواهيد من ظرفها رو امشب بشورم؟شما ميخواستيد برنامه تلايشانزيون ببينيد بريد.
و مامان رو ميبوسم و به علي که زير لبي ميگه «پاچه خوار» اعتنايي نميکنم و ميفرستمشون از آشپزخونه بيرون.

***

دستکش رو دست ميکنم و فکر ميکنم يه روزي هم تو خونه خودم ظرف ميشورم و لبخند ميزنم.«خونه خودم».چرا مامانش فرمود زن بايد بمونه خونه؟نکنه سعيد نذاره کار کنم؟بشقابها رو به ترتيب اندازه ميچينم تو سينک و فکر ميکنم يه چيزي به علي بگم که اينقدر ظرفهاش رو تو آشپزخونه نامرتب نذاره و لااقل همه رو بذاره تو سينک.ولي حوصله بحث ندارم.شير آب رو باز ميکنم و مايع ظرفشايشاني رو خالي ميکنم رو بشقابها.اگه سعيد بگه کار نکن چي؟خب ميتونم ازش حق کار بگيرم.همين فردا بش ميگم.ولي آخه....شير آب رو ميبندم و شروع ميکنم کف ماليدن به بشقابها.يعني بش بگم بايد به من حق کار بدي؟حق تحصيل چي؟آخه چرا نبايد بذاره من کار کنم؟يعني ميگه حق نداري کار کني؟يا اگه بخواد بداخلاقي کنه چي؟مگه ليلا نبود که شوهرش اينقدر بداخلاقي کرد و غر زد که هم کارش رو ول کرد هم درسش رو؟سرم رو تکون ميدم و شير آب رو باز ميکنم و شروع ميکنم به آب کشيدن ظرفها.تقصير خود ليلا بود.بداخلاقي ميکنه که بکنه.آدم بايد براي حقش بجنگه يک کم.نبايد از بداخلاقي ترسيد.بايد...ليوان از دستم سر ميخوره و صداش شکستنش تو تموم آشپزخونه ميپيچه.صداي نگران مامان هم بعدش:
-چي شد؟
-هيچي!يه ليوان شکست!الان خودم جمع ميکنم!نيايي ها!
ميدونم که مياد.ميدونم که علي هم الان يه چيزي بهم ميگه.فقط کاش بابا رو بيدار نکرده باشم.
-آفرين!کدوم ليوان رو شکوندي؟!از بس کار نکردي که نميتوني....
بابا رو که جلو در ميبينم داد ميزنم :
-علي!
مامان بابا رو ميزنه کنار و مياد تو :
-برو اونور تا زخم نشدي!
به بابا لبخند ميزنم :
-بيدارتون کردم؟
بابا خميازه ميکشه :
-نه!خوابم نميبرد!تو چرا ظرف ميشوري دختر جان؟مواظب باش حالا!
مامان زل ميزنه به بابا :
-يعني چي تو چرا ظرف ميشوري؟!داره کمک ميکنه خب!تو اين خونه قانونه که فقط من بايد از صبح تا شب ظرف بشورم؟
بابا سر کج ميکنه و لبخند ميزنه :
-نه بانو جان!اين چه حرفيه؟همينجوري يه چيزي به اين دختر فرمودم!منظوري نداشتم!اصلا ميخواي همين فردا بريم ماشين ظرفشايشاني بخريم!
مامان لبخند ميزنه :
-نه!به دلم نميشينه تو ماشين!بايد خودم بشورم که حس کنم خوب شسته شده.
علي از پشت سر بابا سرک ميکشه :
-به به!همه جمعن اينجا!اين عروس خانم...
بابا حرفش رو قطع ميکنه :
-علي!
لبخند ميزنم و ابروهامو ميندازم بالا و به علي نگاه ميکنم که يعني حالا اگه ميتوني چيزي بگو.علي هم اداي من رو در مياره.مامان خرده شيشه ها رو جمع ميکنه :
-دستکش رو در بيار!بقيه رو خودم ميشورم!
-نه!ميشورم!شما برين برنامه رو ببينيد!
مامان سر تکون ميده :
-برنامه اش خيلي لوس بود!امروز صبح که رفته بودم براي ورزش پارک،يکي از خانمها فرمود برنامه اش جالبه،ولي اصلا جالب نبود!
علي سر تکون ميده :
-از من ميپرسيديد بتون ميفرمودم هيچ برنامه اي تو اين تلايشانزيون جالب نيست!من که هي ميگم ماهواره بگيريم!
بابا سر تکون ميده :
-تو دانشگاه قبول بشو!بعد!
فکر ميکنم وقت خوبي ِ بدجنسي هاي علي رو تلافي کنم :
-آره علي جان!آدم بچه دبيرستاني که تو خونه داشته باشه،بهتره ماهواره نخره!
با بدجنسي لبخند ميزنم و زل ميزنم به علي.مامان بحث رو عوض ميکنه :
-من ميرم بخوابم پس...
به چند تا قاشق و چنگالي که مونده نگاه ميکنه و خيالش راحت ميشه که نميتونم ديگه چيزي رو بشکونم :
-...تو هم دستت درد نکنه!اينها رو ميشوري پس؟
-بعله!
ميرم به سمت بابا و بابا رو ميبوسم :
-شب به خير بابا.
مامان رو هم ميبوسم :
-شب به خير مامان!
علي سرش رو مياره جلو :
-من چي؟
ميخندم و علي رو هم ميبوسم :
-شب بخير داداشي!
مياد طرفم که بغلم کنه.خودم رو ميکشم عقب و ميچسبم به کابينت :
-نه علي!الان نه!بغلم کني و بخواي دور خونه بچرخي جيغ ميزنم!
ميخنده و ميره عقب:
-باشه فردا پس.منم ميرم بخوابم.شب بخير.
همه که از آشپزخونه ميرن بيرون سعي ميکنم يادم بياد داشتم به چي فکر ميکردم.آها...حق کار.اگه نذاره کار کنم....

***

با مشت ميزنم به ديوار:
-علي!اينترنت رو قطع کن!ميخوام تلفن بزنم!
جوابش خيلي دور از انتظار نيست:
-کار دارم!با موبايل بابا زنگ بزن!
براي آخرين بار به خودم نگاهي ميندازم،شيشه عطرم رو ميذارم تو کيفم،روسريم رو برميدارم و از اتاق ميام بيرون.مامان و بابا نشستن جلو تلايشانزيون.تلايشانزيون مثل هميشه داره يه جنگي رو تو يه گوشه دنيا نشون ميده،بابا روزنامه ميخونه و مامان هم در حال کوک زدن بلوز جديد منه.نميدونم چرا وقتي تلايشانزيون نگاه نميکنن،روشن ميذارنش.شايد براي فرار از سکوت.يعني ميرسه روزي که من و سعيد هم فقط براي از بين بردن سکوت خونه،بدون هيچ حرفي جلو تلايشانزيون بشينيم؟سر تکون ميدم :
-بابا!ميشه با موبايلتون زنگ بزنم به آژانس؟
بابا سرش رو از روزنامه بلند ميکنه و مامان از خياطي و هر دو بهم نگاه ميکنن.با بهت.مثل اينکه تعجب کردن.شايد اينقد تو خودشون غرق شده بودن که فراموش کردن دختري به سن من دارن.دختري که داره ازدواج ميکنه.يعني ميشه روزي من و سعيد هم....
-مامان جون!باز تو هيچي آرايش نکردي؟!يک کم آرايش کني گناه نميشه!
بابا دستش رو تو هوا تکون ميده :
-بانو جان!چکارش داري؟بذار هر جور راحته!باز اين پسره داره با اينترنت کار ميکنه؟مگه درس نداره؟(با ناراحتي سر تکون ميده.)موبايل رو هم اصلا با خودت ببر!اينجوري خيالم جمع تره!
ميخندم :
-از چي خيالتون جمع تره!ميترسيد چي بشه؟!
بابا اخم ميکنه و روزنامه ها رو نشونم ميده :
-دختر جان!يک کم گاهي روزنامه بخون!اونوقت ميبيني که بايد نگران باشم.چند روز پيش يه دختر بچه رو....
حرف بابا رو قطع ميکنم :
-اي بابا!اگه اينجوري ِ آدم نبايد از خونه بره بيرون چون روزي چند صد نفر تصادف ميکنن!
بابا سري تکون ميده و چيزي نميگه.موبايل رو برميدارم و شماره ميگيرم.بابا شروع ميکنه به خوندن يه مطلب براي مامان.حرفم که تموم ميشه ميرم پيششون:
-چي شده؟
مامان سر تکون ميده :
-واقعا آدم بايد نگران باشه!موبايل رو برداشتي؟
ميخندم:
-بعله!الان آژانس مياد.من برم...
مامان و بابا اين بار با نگراني بهم خيره ميشن.ديگه ميدونن دختري دارن به سن من که بايد نگرانش باشن.فکر ميکنم گاهي بد نيست روزنامه بخونم ببينم چه خبره که اينقدر مامان و بابا نگرانن.همه دوستاي من ميرن و ميان،چيزي هم نميشه.شايد من نميبينم.بايد روزنامه بخونم ولي...فکر ميکنم فقط مونده با اينهمه مشکلات شخصي بشينم روزنامه بخونم تا بدبختيهام بيشتر و غير قابل حل تر بشه!از فکر خودم خجالت ميکشم که چه خودخواهم!اصلا ديگران برام مهم نيستن!ولي بعد فکر ميکنم وقتي نميتونم کاري براي ديگران انجام بدم....
-شب کي برميگردي؟
-نميدونم.
-تنها برنگرد دختر جان!به آژانس هم ديگه نميشه خيلي اعتماد کرد!بگو سعيد....
-چشم!سعيد ميرسوندم!برم ديگه....الان آژانس مياد!
مامان و بابا هنوز با نگراني نگام ميکنن.يعني ميشه يه روز من و سعيد هم....
-پس فعلا!
مامان و بابا رو ميبوسم و ميرم به سمت در.
-رسيدي مامان جون به ما يه زنگي بزن!
ميخندم.با نارحتي.که نميتونم کاري کنم که نگرانيشون کم بشه :
-چشم!خداحافظ....
در رو که پشت سرم ميبندم حس ميکنم چه تنهام.که بايد تنها برم و نگاه مامان و بابا پشت سرم.يعني الان مامان و بابا باز مشغول شدن به روزنامه خوندن و خياطي؟يا با هم صحبت ميکنن؟سر تکون ميدم.نه.صحبت نميکنن.هر دو،تنها نگران ميمونن تا من زنگ بزنم.به هم چيزي نميگن تا نگراني هم رو زياد نکنن.يعني ميشه من و سعيد هم يه روز...صداي زنگ اف اف از پشت در فکرم رو نصفه ميذاره و از پله ها ميدوم پايين.

***

زنگ که ميزنم فکر ميکنم متنفرم از اين اف اف هاي تصايشانري!اگه اف اف معمولي بود الان ميتونستم عطر بزنم و لازم نبود تو
راه پله با ترس و لرز که نکنه کسي ببينه عطر بزنم.شروع ميکنم تو کيفم دنبال عطر گشتن :
-بله؟
با لبخند به مونيتور اف اف نگاه ميکنم :
-منم.
فکر ميکنم هنوز عادت نکرديم تو اف اف تصايشانري که ميبينيم ديگه نپرسيم کيه يا بله؟يه جور عادته.خب مامانش که ديده بود منم.يا شايد ميخواسته....شروع نکن!سريع عطر ميزنم و از پله ها ميرم بالا و دعا ميکنم سعيد خونه باشه.از اينکه کسي به هستقبالم نمياد تا برسم دم در و در بزنم ميفهمم که سعيد هنوز نيامده.

***

-داشتم فيلم نامزدي رو ميديدم.
لبخند ميزنم :
-چه خوب.منم خيلي وقته ميخوام بشينم فيلم رو دوباره ببينم،وقت نميکنم اصلا.نميدونم...
حرفم رو قطع ميکنه :
-فاميلهاي شما رو هم نميشناختم،ميخواستم همه رو بهم معرفي کني.
فکر ميکنم پس بگو!فضولي و....ناخنهامو فرو ميکنم کف دستم که باز شروع نکنم به فکر هاي ناراحت نماينده.نميدونم تو چه کتابي خونده بودم که اين روشه خوبيه براي جلوگيري از فکر هاي بد.درد جسماني باعث ميشه فکر هاي بد از ذهنت برن بيرون.چه کتابي بود؟
-اين خانم چاقه که اين وسط هي ميرقصه کيه؟
به فيلم نگاه ميکنم و دنبال خانم چاقي ميگردم که...
-با پوشش سبز!
با تعجب به مامانش خيره ميشم :
-چاق؟
آب دهنم رو قورت ميدم که نگم سايز شما هم مثل سايز اين خانمه!
-خالمه.خاله وسطيم.
خاله ام همش داشت ميرقصيد؟
-اين خانم رو ميبيني؟با دخترش کنار هم نشستن؟
-کدوم؟
-اون خانم محترم با پوشش سياه...دخترش هم لباسش سياهه.
-بله....
-اين دختر رو ميفرمودن براي سعيد.هزار بار پيغام و پسغام دادن!چه خانواده اي!چه دختري!چقدر باهنر!از هر انگشتش يه هنر ميريزه...
ناخنهامو باز کف دستم فرو ميکنم.هيچي نگو.لبهامو به هم فشار ميدم که نلرزن.پس چرا اين سعيد نمياد؟ديگه تنها اينجا نميام!
-اي واي...يادم رفت!چايي ميخواي؟
-بله...ممنون.
-خب چرا تعارف ميکني؟بلند شو براي خودت بريز!ديگه اينجا بايد مثل خونه خودت باشه...(ميخنده و با ناز گردنش رو تکون ميده) با اين فرق که تو خونه مامان همه کارهات رو ميکنه و همه چيز حاضر و آماده هست برات،اينجا نه.
کاش ميدونستم بايد چي بگم.از جام بلند ميشم براي خودم چاي بيارم.فکر ميکنم اصلا بحث رو عوض کنم :
-سعيد نفرموده کي مياد؟
-چرا.تا ده دقيقه ديگه مياد.از سر کار آمده بود،فرمود تو قراره بيايي،زودتر آمده بود.ديدم تو نيامدي،فرمودم بره حميد رو از کلاس بياره و بياد،تا تو بيايي.
-بله....شما هم چايي ميخوريد؟
فکر ميکنم بذار همه چيز تموم بشه.من يه چايي تعارف کنم،دوستانه،تا همه چيز دوستانه بشه.لطفا!
-آره.براي منم بريز.کمرنگ.
-چشم....
دهنم باز ميمونه براي فرمودن ادامه جمله و نميتونم.کي ميفرمود سعي کن با «مامان جون»،«مامان جون» فرمودن با مادر شوهرت خوب بشي؟چرا نميتونم بگم چشم مامان جون؟فکر ميکنم چه خوب که هستکان تو ظرفشايشاني هست و لازم نيست تو همه کابينت ها رو بگردم!هيچ خوشم نمياد تو کابينت خونه بقيه رو نگاه کنم.

«اينجا خونه خودته،با اين فرق که...» يعني ميخواد بگه بنظرش من يه دختر لوسم؟«از هر انگشتش يه هنر ميريزه» کاش در جواب ميفرمودم خب چرا سعيد باش ازدواج نکرد؟چشمام رو ميبندم و نفس عميق ميکشم.ميخواسته همينجوري يه چيزي بگه.فراموش کن.نميتوني که چيزي رو عوض کني.پس....چاي رو ميذارم تو سيني و ميبرم تو اتاق :
-بفرماييد.
نگام ميکنه و ابرايشاني بالا ميندازه و بعد چايش رو برميداره.فکر ميکنم باز چي شد؟کمرنگ نبود؟
-پررنگ ِ چاييتون؟
-نه....داشتم فکر ميکردم چرا آرايش نميکني؟حالا دانشگاه ميري خوبه آرايش نکني!ديگه آدم ديدن نامزدش که مياد....پسر منم دل داره!
با غيظ سر تکون ميدم.ديگه نميتونم چيزي نگم :
-من از اول هم آرايش نميکردم!با سعيد هم که دوست شدم آرايش نميکردم!حتما سعيد بدش نمياد از آرايش نکردن من!حتما خوشش مياد که...
بقيه حرفم تو صداي زنگ در گم ميشه.مادرش سر تکون ميده و زير لب چيزي ميگه و ميره در رو باز ميکنه و دم در منتظر ميايسته.منم استقامت ميکنم صداي سعيد رو که ميشنوم ميرم دم در.من رو که ميبينه چهره اش باز ميشه.دندونهامو به هم فشار ميدم و سعي ميکنم لبخند بزنم.سعيد که تقصيري نداره.نبايد ناراحتش کنم :
-سلام!
مياد بطرفم و گونه ام رو ميبوسه :
-سلام!چه عجب!دلم برات تنگ شده بود....
ميخندم :
-منم.
صداي حميد از پشت سر سعيد بلند ميشه :
-برو کنار بذار بيام تو!
رو ميکنه به من و لبخند ميزنه :
-سلام بر نامزد زيباي برادر عزيزم!
ميخندم :
-سلام.خوبي؟
سر تکون ميده :
-چه خوبي؟!خسته شدم از درس!علي چطوره؟اونم مشغوله؟کي ميشه منم دانشگاه قبول بشم،دانشجو بشم،برم دانشگاه،با يه نفر دوست بشم....
همينطور که حرف ميزنه ميره به سمت اتاقش و در رو ميبنده.لبخند ميزنم و دست سعيد رو که به سمتم دراز شده تو دستم ميگيرم و فشار ميدم.
-کي آمدي؟
-ده دقيقه اي ميشه....
با شک بهم خيره ميشه :
-ده دقيقه....
مامانش حرفش رو قطع ميکنه :
-آره!يک کم نشستيم فيلم نامزدي رو ديديم و چاي خورديم....نميخواي بري لباست رو عوض کني؟
سعيد برميگرده به سمت من :
-بيا بريم من يه چيز هم ميخواستم بت نشون بدم.
مامانش سرش رو کج ميکنه و با لبخندي که نميدونم چرا ازش خوشم نمياد نگاه ميکنه.مردد ميمونم.سعيد اصرار ميکنه و دستم رو ميکشه :
-بيا يه لحظه.
دنبالش ميرم و سعي ميکنم به اينکه اون لبخند چه مفهومي داشت فکر نکنم.

***

-من خوشم نمياد!
-آخه چرا؟از چي خوشت نمياد؟
روبروم رو صندلي ميزش نشسته و با اخم بهم نگاه ميکنه.منم رو تخت نشستم و به ديوار تکيه دادم و يه کوسن رو تو بغلم گرفتم و حس ميکنم هر لحظه امکان داره بزنم زير گريه:
-يه حس بدي داره!
-من نميفهمم!
با سردرگمي بهم نگاه ميکنه.فکر ميکنم نکنه دارم سختگيري ميکنم.شايد حساس شده ام.نميدونم.سعي ميکنم توضيح بدم :
-ببين....يه جوريه!اينکه بياييم تو اتاق و دور از چشم بقيه،يه بوسه دزدکي....
سر تکون ميده :
-من ميخواستم اين کتاب جديد رو...
چشم ميگردونه تو اتاق دنبال کتاب جديد.کتاب جديدي که ميدونم وجود نداره.
-سعيد!بچه که نيستم!از اين حس خوشم نمياد.که همه مثل گناهکارها نگام کنن.ميفهمي؟
نميفهميد.سر تکون داد.ميخواست بفهمه ولي....
-چه اشکالي داره؟ما قراره ازدواج کنيم!
-به همين دليل!لازم نيست اينجوري قايم موشک بازي دربياريم!خوشم نمياد!يک کم استقامت کني...
صداي اف اف که مياد ميفهمم باباش آمده.نميخوام باباش که مياد اينجوري دو تايي تو اتاق تنها باشيم.کوسن رو ميندازم رو تخت و از جام بلند ميشم :-بريم!بابا آمد.از جاش بلند ميشه و زل ميزنه تو چشمام و دستش رو دراز ميکنه به سمتم.دستش رو ميگيرم و دنبال خودم ميکشمش :-بيا بريم اينجوري هم نگام نکن!يه لحظه مقاومت ميکنه و از جاش تکون نميخوره.فکر ميکنم دستش رو ول کنم وخودم تنها برم يا پيشش بمونم؟در آخرين لحظه که تصميم ميگيرم دستش رو ول کنم،دستم رو فشار ميده و دنبالم مياد.لبخند ميزنم و در اتاق رو باز ميکنم.سعيد پشت گردنم رو ميبوسه و پشت سرم مياد بيرون.يه لحظه شک ميکنم که نکنه کار درستي نکردم.سر تکون ميدم و وارد روشنايي هال ميشيم :-سلام!

***

-من کمکتون ميکنم!من و مامانت!از همين فردا ميريم با هم،شما هم که سرتون شلوغه،ميريم و يه خونه براتون ميبينيم و اجاره اش هم با ما....
به باباش که تکيه داده به پشتي صندلي نگاه ميکنم و نميدونم بايد چي بگم.فکر ميکنم سعيد الان يه چيزي ميگه ولي هيچي نميگه.برميگردم نگاش ميکنم تا ببينم چرا چيزي نميگه.خم شده به سمت جلو و آرنجش رو گذاشته رو ميز و دستهاش رو زده زير چونه و با خوشحالي به باباش خيره شده.خوشحاله؟از چي؟ما برنامه بود خودمون زندگيمون رو بسازيم.برنامه بود استقامت کنيم تا وقتي که بتونيم رو پاي خودمون باشيم.يادش رفته؟سر تکون ميدم و برميگرم به سمت باباش.
-خلاصه اصلا نگران نباشيد!من و مامان ميريم دنبال خونه.چند تا از دوستام هم ميگن خونه براي اجاره دارن.آقاي ميرزايي يادته؟
برميگرده به سمت مامان سعيد که داره با سر تصديق ميکنه :
-آره!اون خونه اش خيلي خوبه!آشپزخونه اش هم اپن ِ،دو تا اتاق خواب هم داره!دو تا اتاق خواب خيلي خوبه!يکي اتاق خواب و اون يکي اتاق کار!امسال هم که حميد کنکور داره،وقتي ما مهمون داريم،ميتونه بياد خونه شما و درس بخونه....
حميد با اعتراض حرف مامانش رو قطع ميکنه :
-مامان!مگه ما چقدر مهموني داريم؟!حالا من بمونم خونه چي ميشه؟قول ميدم فقط يه کوچولو بيام پيش مهمون ها و بعد برم درس بخونم!
مامان سعيد سر تکون ميده :
-حميد جون!با من بحث نکن!همين که فرمودم!يه سال مهموني اصلا خبري نيست!دانشجو که شدي،از صبح تا شب برو مهموني و دختر بازي و هر کاري که دوست داري!مثل سعيد...
و با لبخند برميگرده به من و بعد به سعيد نگاه ميکنه.سعيد با صداي بلند ميخنده.احساس ميکنم تمام بدنم داره گرم ميشه و گرماش تو گوشهام ميپيچه.«دختر بازي».يعني من رو نتيجه يکي از «دختر بازي» هاي سعيد ميدونه؟سعي ميکنم چيزي بگم.نميدونم بايد به چي اعتراض کنم.به اينکه بدون اينکه نظر ما رو بپرسن دارن تصميم ميگيرن.به اينکه چرا سعيد هيچي نميگه؟به اينکه به چه حقي به دوستي ما توهين ميکنن....
-مامان جون!سعيد پسر دختر بازي نبود!
احساس ميکنم تمام صورتم قرمز شده.اگه سعيد نگام کنه حتما ميفهمه چقدر ناراحت و عصبانيم!مامان سعيد ميخنده و سعيد دست ميندازه دور شونه ام :
-نه که نبودم!من اِند ِ خوبي و پاکي هستم!
و همشون ميزنن زير خنده.فکر ميکنم چرا آمدم اينجا؟چرا سعيد اينقدر پيش مادر و پدرش براي من غريبه ميشه؟دستش رو از شونه ام ميزنم کنار و بلند ميشم :
-من بايد کم کم برم!فردا صبح زود کلاس دارم!
همه سکوت ميکنن و زل ميزنن بهم.مثل اينکه تازه متوجه حضور من شدن.باباي سعيد با ناراحتي سر تکون ميده :
-چرا به اين زودي؟تازه حرفهامون داشت ميرسيد به قسمت خوبش!
لبخند ميزنم.يه لبخند زورکي.حتي سعي نميکنم لبخندم طبيعي جلوه کنه.فکر ميکنم اگه مامان بود دعوام ميکرد:
-نه ديگه!بايد برم....فقط اگه ميشه يه آژانس...
سعيد از جا ميپره :
-من ميبرمت!بابا ميشه...
-آره!ماشين رو بردار!
مامان سعيد به پشتي صندلي تکيه داده و دست به سينه به من نگاه ميکنه.نميدونم تو نگاهش چي هست.خوشم نمياد.ميرم بطرفش براي خداحافظي :
-با اجازه!خداحافظ....
فکر ميکنم از روبوسي متنفرم!
-باز هم بيا پيش ما!خوشحال ميشيم....
سر تکون ميدم :
-ممنون!
با باباي سعيد فقط دست ميدم.فکر ميکنم سپس ازدواج،يه روبوسي ديگه اضافه ميشه.دندونهامو به هم فشار ميدم‌ :
-خداحافظ!
-خداحافظ دخترم!به مامان و بابا سلام برسون...
-ممنون.
حميد بهم لبخند ميزنه و موقع دست دادن،دستم رو محکم فشار ميده :
-به علي خيلي سلام برسون!بگو وقتي دانشجو شديم،هر روز با هم ميريم باشگاه!
منم لبخند ميزنم :
-باشه!بش ميگم!ولي فکر کنم هر روز همديگر رو اون لاين ميبينيد و حرفهاتون رو ميزنيد،نه؟
با صداي بلند ميخنده و فکر ميکنم چه خوشحالم که دارم ميرم خونه.پيش مامان و بابا و علي.

***

-اينقدر ناراحت ميشم گاهي اينجوري جِني ميشي!
دلم ميخواد داد بزنم ولي آروم ميمونم :
-جِني؟!
-آره!يه دفعه ميزنه به سرت!نشسته بوديم داشتيم حرف ميزديم!چي شد يه دفعه يادت افتاد کلاس داري؟!از سر ميز شام بلند شدي که چي؟!حالا ميموندي به مامان کمک ميکردي چي ميشد؟!
لبم رو گاز ميگيرم و يه لحظه سکوت ميکنم.يعني نفهميده؟هيچي رو؟
-سعيد!واقعا داري ميگي؟
بدون توجه به من رانندگي ميکنه و سرعت ميگيره.يه لحظه ميترسم و فکر ميکنم کاش آژانس گرفته بودم.
-چي رو نفهميدم؟!
-چي رو؟
سر تکون ميدم.با تاسف.عميق ترين تاسفي که درونم دارم :
-مگه ما برنامه نبود رو پاي خودمون باشيم؟!من اينهمه دارم ميگردم دنبال کار که چي؟که کسي بهمون صدقه نده!
صداي بابا ميپيچه تو گوشم.چند سال پيش بود؟
-نه بانو جان!من بيشتر کار ميکنم ولي از کسي کمک نميخوام!مگه گدام؟!
-آخه چقدر ميخواي کار کني؟تو اصلا اين بچه ها رو نميبيني...
-عوضش وقتي بچه هام بزرگ شدن،سرشون رو بالا ميگيرن که باباشون خودش خرج زندگي رو درآورده و بزرگشون کرده!نه با کمک اين و اون...
-اين و اون چيه؟!باباته!
-فرقي نميکنه!آدم ازدواج که ميکنه،بايد خودش خرج زندگيش رو بده!اگر نه فردا،همين باباي من،چون خرج زندگي ما رو داده به خودش اجازه ميده که بياد و براي زندگي ما تصميم بگيره،اونوقت اولين کسي که ناراحت ميشه خود شمائيد!
صداي سعيد فکرم رو نصفه ميذاره :
-حواست کجاست؟!دارم با تو حرف ميزنم!
-چي فرمودي؟
-ميگم اين ادا اصول ها چيه؟!خب زحمت خودمون کم ميشه!
-نميخوام زحمتم کم بشه!ميخوام زندگي کنم!خودم!من و تو!چرا نميفهمي؟
سر تکون ميده و فکر ميکنم سرعتش رو کم کرده.خوب شد آژانش نگرفتم :
-ببين سعيد!ما ميخواهيم با هم زندگي کنيم!من و تو!وقتي حتي از ما نميپرسن که دوست داريم آشپزخونه اپن باشه يا نه...
حرفم رو قطع ميکنه :
-خب از اول بگو!آشپزخونه اپن دوست نداري؟
براي اينکه داد نزنم،يه نفس عميق ميکشم :
-الان وقته مسخره بازيه؟
با تعجب بهم خيره ميشه و ميفهمم مسخره بازي نبوده.واقعا نميفهمه....
-سعيد!مسئله آشپزخونه اپن و غير اپن نيست!مسئله اينه که خونه بايد به سليقه ما باشه!نه مامان و باباي من و نه مامان و باباي تو!
سر تکون ميده :
-من که نميفهمم چرا الکي گاهي گير ميدي!اينکه مسئله مهمي نيست!
سکوت ميکنم و نميدونم چي بگم.بگم دخالت از همينجا شروع ميشه؟بگم خونه مهم نيست،ولي وقتي شروع کنن به تصميم گرفتم براي ما،کم کم براي هر کاري بايد اجازه بگيريم!و وقتي مامانت ميگه زن نبايد کار کنه....سر تکون ميده.نه!نميذارم به چنين جايي برسه.
-حالا عزيزم...
سعيد دستش رو ميذاره رو پام :
-...خودت رو ناراحت نکن!باشه!هر جور تو دوست داري!ميگم به مامان و بابا که خودمون ميريم خونه ميبينيم!خوبه؟
با لبخند بهم خيره ميشه و فکر ميکنم خوبه؟

***

تو کيفم دنبال کليد ميگردم که مامان در رو باز ميکنه.لبخند ميزنم :
-سلام!فکر کردم خوابيد!در نزدم!
-نه!بيدار مونديم تا برگردي....زنگ هم که نزدي!
لبم رو گاز ميگيرم :
-واي!ببخشيد!يادم رفت!از بس که...
-ميدونم!منم فکر کردم!زنگ زدم اونجا...
-زنگ زديد؟به من نفرمودن!
-آره!مامان سعيد فرمود تو و سعيد تو اتاق سعيد هستيد....منم فقط ميخواستم ببينم رسيدي يا نه.ديگه فکر کردم بات صحبت نکنم....
-ببخشيد واقعا!بايد زنگ ميزدم!يادم رفت....
مامان لبخند ميزنه و در رو پشت سرم ميبنده و ميريم تو.روسري و مانتوم رو ميذارم رو صندلي و رايشان مبل خودم رو ولو ميکنم :
-سلام بابا!
-سلام دختر جان!خوب بودن؟
سر تکون ميدم :
-عالي!
چشم ميچرخونم تو خونه :
-علي خوابه؟
-آره.ما استقامت کرديم بيايي بعد بخوابيم!
لبخند ميزنم :
-مرسي.
فکر ميکنم چقدر خوبه مامان و بابا بيدارن و ميتونم باشون حرف بزنم.اگه خواب بودن....
-خب چطور بود؟خوش گذشت؟
پوزخندي ميزنم :
-خوش؟
سر تکون ميدم :
-وحشتناک بود!يه کابوس واقعي!مامان سعيد ميگه سعيد دختر بازه!جلايشان رايشان من!لابد منم سعيد رو تور کردم و ...
مامان لبخندي ميزنه :
-اي بابا!منظوري نداشته!يه چيزي فرموده!براي اينکه حرف بزنه....
-يعني چي؟!آدم حرف ميزنه فکر ميکنه!يه چيزي فرموده نداريم!
بابا سرش رو از روزنامه بلند ميکنه :
-دختر جان!تو که ميدوني!اون بار هم با هم در موردش صحبت کرديم!همه ميخوان بگن تو کارهاي خلاف از همه ماهرترن.مامان سعيد خودش رو که نميتونه بگه،سعيد رو ميگه.اين تظاهر به گناهکار بودن من نميدونم از کجا آمده!
عصباني ميشم‌ :
-اصلا برام مهم نيست چرا آدمها ميخوان تظاهر کنن که اِند ِ خلافن!اينکه مامان سعيد اين رو ميگه بده!اونم جلايشان من!
رو ميکنم به مامان :
-کي فرمود من به مامان سعيد بگم مامان جون؟!اگه بدونم زبونش رو طلا ميگيرم!
مامان با تعجب بهم نگاه ميکنه :
-چي شده؟!
-هيچي!الان مثل سگ پشيمونم!بايد همون فاميلش رو ميفرمودم!مامان جون چيه؟!!!
بابا زير لب لااله الا الله-ي ميگه و روزنامه رو ورق ميزنه.يعني واقعا داره روزنامه ميخونه؟
-آها!!ادر ضمن...ميخوان برامون خونه بگيرن!
مامان لبخند ميزنه :
-خوبه که!
-خوب؟!!!!آره!همين مونده فقط!خونه بگيرن،مامانش و باباش با هم.ما هم نباشيم اصلا!اصلا يک بار هم از من نپرسيدن نظرت چيه؟سعيد هم هيچي نفرمود!هيچي!
مامان سر تکون ميده :
-خب بگو ميخواي بري تو هم!نميتوننن بگن که نه!
با تعجب به مامان نگاه ميکنم :
-مامان جون!واقعا متوجه نميشيد يا فقط ميخواهيد من رو آروم کنيد؟!وقتي از الان شروع کنن به اينجور دخالت ها....
بابا روزنامه رو ميبنده و بهم نگاه ميکنه.بابا ميدونه من چي ميگم.
-...و اينکه بخوان پولش رو اونا بدن!خودمون دو سال استقامت ميکنيم،عوضش منت کسي رو سرمون نيست!
-پسرشه!منت نداره که!
با تعجب زل ميزنم به بابا.واقعا بابا اين حرف رو زد؟
-بابا؟
-چيه دختر جان!باباي آدم که اين حرفها رو نداره!داره به پسرش ميده!به تو ارتباطي نداره اصلا!منت هم بذاره،سر پسرشه،تو چرا زحمت بکشي و کار کني تا خونه دار بشيد؟!بذار باباش خونه بگيره...
احساس ميکنم براي بار اول ِ که دارم بابا رو ميبينم :
-بابا!شما چرا اين رو ميگيد؟يادتون نيست وقت جنگ که کار نداشتيد!بابا جون،باباي خودتون ميخواست کمکمون کنه و شما فرموديد نه؟!من هنوز دعواي شما و مامان يادمه.من...
زل ميزنم به بابا.نميتونم ديگه چيزي بگم.اگه ادامه ميدادم ميزدم زير گريه.لبهامو به هم فشار ميدم که گريه نکنم ولي فايده نداره.اشکهام سرازير ميشه و مامان و بابا به هم نگاه ميکنن.بابا نگاهش رو برميگردونه طرف تلايشانزيون :
-اشتباه کردم!
همين؟بلند ميشم دستمال بردارم.مامان از تو جيبش دستمالي درمياره و ميگيره طرفم.سر تکون ميدم و ميرم به طرف دستشايشاني.صداي صحبت مامان و بابا رو ميشنوم ولي نميفهمم چي ميگن.در دستشايشاني رو پشت سرم قفل ميکنم و تکيه ميدم به در و تو آينه به خودم خيره ميشم.به چشمها و دماغم که قرمز شده.به اشکهام که همچنان سرازيرن.چشمهام رو ميبيندم.«اشتباه کردم».بايد از بابا ميپرسيدم يعني چي؟«اشتباه کردم».يعني بذارم خونه بگيرن و هيچي هم نگم؟«اشتباه کردم».يعني بعدش دخالت نميکنن؟«اشتباه کردم».يعني چي؟چشمهامو باز ميکنم و باز زل ميزنم تو آينه.ميرم جلو و زل ميزنم تو عمق چشمام و آروم با خودم زمزمه ميکنم :
-بايد کار کني.هم کار،هم درس.بايد رو پاي خودت باشي.کسي نبايد به من بگه چه کار کنم و چه کار نکنم.من خودم ميتونم.من...
ياد سعيد ميافتم.سعيد چي؟ميرم جلوتر و چشمام رو تنگ ميکنم و زل ميزنم به سياهي چشمم.به رگهاي سرخ تايشان سفيدي چشمم :
-سعيد رو چقدر دوست داري؟چقدر حاضري تحمل کني يا بجنگي؟
باز صداي بابا ميپيچه تو گوشم : اشتباه کردم.سر تکون ميدم و شير آب رو باز ميکنم.صورتم رو که ميشورم فکر ميکنم بايد با سعيد صحبت کنم.کاملا جدي.


348:

به شماره اي که رو گوشي افتاده بود نگاهي کردم و يه لحظه وسوسه شدم که زنگ تلفن رو قطع کنم و به کتاب خوندنم ادامه بدم.ولي....
-سلام!
-سلام به رايشان ماهت عزيز ِ من که خيلي....
-خب!باشه!ناراحت نيستم!مگه نرفتي خونه مامانت اينا؟
ميدونستم دارم ناراحتش ميکنم ولي منم خيلي ناراحت شده بودم.از چند وقت پيش برنامه امروز رو جور کرده بوديم که با دوستها بريم بيرون و بعد يه مسافر همه برنامه ها رو بهم ريخته بود.از صبح که بهم فرمود نميتونه بياد و بايد بره خونه مامانش که مهموني دارن بداخلاقي کرده بودم.ميدونستم تقصيري نداره ولي....
-هنوز ناراحتي؟
هميشه وقتي اينجوري آروم صحبت ميکرد من هم آروم ميشدم و همه چيز تموم ميشد.ولي اين بار....
-نه!خيلي خوشحالم!اينجا آهنگ گذاشتم دارم ميرقصم!
آهي کشيد :
-چه کار کنم؟ميدوني که مامان چه جوريه؟يه بار ِ فقط!هفته ديگه....
-هفته ديگه بچه ها هر کدوم يه کاري دارن و ديگه نميشه همه رو جمع کرد!تو الان کجايي راستي؟بايد خونه مامانت اينا باشي که!
-راه رو گم گردم!بذار بپرسم....ببخشيد يه لحظه!
سريع گوشي رو از گوشم دور کردم.
-ببخشيد!ميدونيد از کدوم طرف ميتونم برم ميدون گل؟
صداي مبهم يه زن رو شنيدم که چيزهايي فرمود.اگه يه روز معمولي بود سر به سرش ميذاشتم که خانمه خوشگل بوده يا نه و او هم با حاضر جوابي که هميشه داشت بهم ميفرمود آره ديگه!فقط چون خوشگل بود ازش پرسيدم!اگر نه خودم بلدم!ولي يه روز معمولي نبود و من هم دلم ميخواست اينقدر بداخلاقي کنم که تمام شبش خراب بشه.همونطور که شب من خراب شده بود.
-ببخشيد.اين اتوبان جديد رو بلد نيستم.....
-خواهش ميکنم.(به نشانه ناراحتي نفسم رو با صدا دادم بيرون)مگه راديو ماشين خرابه؟
-نه.چطور؟
-فکر کردم راديو خرابه زنگ زدي به من به عنوان راديو!
احساس کردم شدم شبيه اون آدمک شيطون تو ياهو مسنجر.ميدونستم حرفم اصلا درست و خوب نبوده ولي دلم ميخواست يه جوري اذيتش کنم.آه کشيد :
-تا کي ميخواي به خاطر چيزي که تقصير من نبوده باهام بداخلاقي کني؟
فکر کردم اگه اون جاي من بود چه کار ميکردم؟اگه قراري داشتيم و من به همش ميزدم.
-تا وقتي دلم خوب خنک بشه!
-باشه.من پس اينقدر استقامت ميکنم تا تو دلت خوب خنک بشه،بعد ميرم!
-خواهش ميکنم الکي منت سر من نذار!بگو گم شدم و هنوز نرسيدم دارم بات حرف ميزنم!تا برسي خداحافظي ميکني!هم من ميدونم،هم تو!
صداش تو تمام وجودم پيچيد :
-خيلي وقته که رسيدم!
چشمام رو بستم و گوشي رو دست به دست کردم :
-واقعا؟
حرف احمقانه اي بود،چون هيچوقت دروغ نميفرمود و ميدونستم راست ميگه.موقعيتي ميخواستم براي اينکه بتونم خودم رو آروم کنم :
-آره.واقعا.ولي تا هروقت تو دلت خوب خنک نشده قطع نميکنم.باز هم ببخشيد.نميتونستم به مامان نه بگم.ميدوني که....
حرفش رو قطع کردم :
-الان زنگ ميزنم به بچه ها تا همه دور هم هستن يه روز رو بگن براي دفعه بعد.تو دوشنبه ها نميتوني،نه؟ميگم به جز دوشنبه هر روز ديگه اي.خوبه؟برو حالا تا دير نشده!
صداش پرم کرد از خوشبختي :
-مرسي عزيزم!دوستت دارم خيلي زياد.واقعا ممنون.....
-برو ديگه!خداحافظ!منم دوستت دارم و اميدوارم بهت خوش بگذره!
گوشي رو که قطع کردم فکر کردم واقعا دوست دارم بش خوش بگذره.


349:

اینجا مدیر نداره.


350:

حوصله ندارم این داستان بلندو بخونم.....میشد خلاصه ترشو بنویسی

351:

دوست گرامی فعلا نه....

اما کاربرای بسیار خوبی داره

یه وقتی آقا مهدی یکی از بهترین و فعال ترین مدیران هم میهن بود ولی بنا به دلایلی.....!

352:

این آخرینه...داغ داغه...همین دیشب نوشتم:


بهم ریخته و ناامید بود.

با عرقی که بر چهره رنگ پریده اش نشسته بود هرکسی که او را میدید میتوانست حدس بزند چه فکری در سرش می پروراند.

حس میکرد زندگی برایش تمام شده هست و این نفس کشیدن بیخودی و این خفت روزانه ، داستان تلخیست که باید پایان بگیرد.

دوباره اشک در چشمانش نشست.

تردید داشت.

به طرف تلفن رفت و وصیت نامه اش را از کنار گوشی برداشت.

برای چندمین بار بودکه اونرا میخواند.

همه چیز را نوشته بود.

لیوان آب را برداشت و سرکشید.

دهانش خشک شده بود.

مطمئن نبود کاری که میکند درست هست ؟ لحظه ای به گذشته اندیشید، به تمام التماسها ، تمام غرور شکنی ها تمام تماسهای بی جوابش به نیما.

از وقتیکه نیما او را ترک کرده بود هر روز به امروز و به این لحظه می اندیشید و الان به تمام اون هر روزهای بی نیما.

مطمئن شد که دیگر توان ادامه ندارد.

تیغ را برداشت .

باید این کار را میکرد.

چشمانش را بست و با دستان لرزان ، تیغ را به دستش ، جاییکه باید رگ را میبرید نزدیک کرد.

روی دو زانو نشست.

سکوت بر خانه چنگ انداخته بود.

فقط صدای تکراری و چندش آور تیک تیک ساعت میامد.

همه چیز به این لحظه بستگی داشت.

تیغ را آرام فشرد و خون گرم به آرامی روی دستش لغزید.

چیزی در گلویش مانده بود که نمیگذاشت آب دهانش را ببلعد.

همینطور که اشک میریخت با خودش فکر کرد مگر نیما چقدر ارزش داشت؟ بیشتر از زندگی او؟ یعنی اینقدر عاشق نیما بود؟ اما اگر نیما میفهمید؟ حتماً با خودش میگوید الهه چه دختر ضعیف و خفیفی هست.

نه! به خودش می بالد که الهه به خاطر او دست به خودکشی زده هست.

حتماً یکروز پشیمان میشود.

از اینکه الهه را از دست داده هست و اونوقت راهی برای بازگشت ندارد.


راستی مادرش؟ حتماً با شیون و فریاد خودش را به در و دیوار میکوبد.

درباره ی او و نیما چه قضاوتی میکند؟ پدرش؟ بیچاره پدرش حتماً از غصه ی مرگ الهه پیر میشود......برادرش چی؟ چه فکری میکند؟ نکند اونها الهه را فراموش نمايند؟ نکند سپس مدتی او را از یاد ببرند؟ نکند حتی به خاطره هم نرود؟

تمام این افکار آزارش میداد .

سعی کرد فراموششان کند.

به تنها کسی که فکر نکرد خودش بود.

یادش رفت به خودش فکر کند.

اتاق دور سرش می چرخید.

حالت تهوع داشت.

روی زمین دراز کشید.

در اعماق ذهنش میخواست کسی از راه برسد.

شاید هم تمام این کارها را برای جلب توجه میکرد؟ میدانست هر روز این موقع برادرش از راه میرسد.

حتماًٌ وقتی برادرش الهه را غرق خون وسط اتاق ببیند او را فوری به بیمارستان میبرد.

یعنی وقتی حالش خوب شد کسی او را سرزنش نمیکند؟

سردش بود.

خیلی سردش بود.

کم کم قالی رنگ خون میگرفت.

سر انگشتان پاها و دستانش مور مور میشد.

سرش به شدت درد میکرد.

چشمانش تار میدید اونها را بست.

گویی چیزی را به زور از بدنش میکشند.

یک چیز چسبنده که از او جدا نمیشد.

حس پرت شدن از جایی را داشت.

ترسیده بود.

از کارش پشیمان شد اما رمقی نداشت تا برخیزد.

دعا میکرد هرچه زودتر برادرش از راه برسد.

انگار مایعی داغ، رانهایش را خیس میکرد.

چشمانش دیگر نمیدید و گوشهایش نمیشنید.

همه چیز داشت تمام میشد.

به همین سادگی و به همین زودی! از دهانش کف میامد.

لرزید و آرام شد.

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
باید در بیمارستان باشد.

حالا میتوانست بشنود.

حتی میتوانست چشمهایش را باز کند.

چشمانش را که گشود ، همه خندیدند.

او هم به اونها خندید.

او را در آغوش گرفتند و دست به دست چرخید.

عصبانی شد و گریه کرد.

او را در گهواره اش گذاشتند.

تازه فهمیده بود نمیتوان از زندگی گریخت.

زندگی سپس زندگی! مجبور بود از ابتدا شروع کند!

فقط همین!

353:

عجیبه...!!!!
آخه کسی که خودش دستش به نوشتن آشناست معمولا واسه خوندن داستان دیگران هم حوصله داره.

چون با این کار میتونه نقطه قوت خودشو درک کنه و ضعفای نوشته هاش رو پیدا و برطرف کنه....!

خیلی عجیبه....!

354:

می خواهم بگویم ار شب خواستگاریم آخ که چقدر کیف می کنم وقتی که به یادم میاد اون شب اون چنان تیپی زده بودم که با همان نگاه اول در اندرونی دل مادرزنم جا خوش کردم .

هی مرا برانداز می کرد و می فرمود : ماشاءالله پسرم خوب تو؟ و من که از شرم داماد شدن در حال تصعید بودم می فرمودم : کو چیکتونم ! بالاخره لحظه موعود فرا رسید و مادر زن آینده ام صدا زد :دخترم دو تا چایی وردار بیار!
اما یا ر از اندرونی بیرون نیامد که نیامد! برای بار دوم صدا زد دخترم ...نزدیک بود از غصه پهن شوم کف اتاق ، زیرا که فکر می کردم حاما یار از من خوشش نیامده که رخ نم نماید اما نمی دانم چه شد که با بار سوم فرمودن مادر زنم فی الفور از آشپز خانه بیامد بیرون !!! (بعد ها فرمود که این رمزی بوده بین او و مادرش که ما فکر نکینم اونها هولند و من و خانوده ام همچنین تحفه ای هستیم!!) بالاخره یار سینی چایی را مقابل من گرفت و من آی کیو فراموش کردم قند بردارم و او با لحنی مهربان فرمود: قند بر نمی دارید؟! و من که از شنیدن صدای یار هول شده بودم زدم و سینی چایی را از دست یار انداختم و از بخت بد تمام چایی ها خالی شد روی پلو خوری ام!! در همین حین مادرم به جای این که به فکر پای بی صاحاب شده ام باشه می فرمود : وای خدایا شلوارش سوخت! خاک تو سرت پسر که همیشه بی عرضه بودی!!!
خلاصه من و یارم رفتیم سر خونه و زندگی خودمان و خاییش دو سال اول اون چنن شیرین گذشت که نفهمیدیم و اما سال سوم کم کم یار تغییر چهره داد و شروع کرد به کچل تر کردن کله کچل من ...

قلی این سرویس طلا که تازه مد شده رو دیدی؟! قلی دیشب یخچالمون سوخت باس یکی دیگه بخری !! هی میفرمود قلی این قلی اون ، قلی این قلی اون و من بیچاره با آب باریکه ای که می گرفتم به سختی خرج های زندگی ام را می دادم .

اما چند وقتی بود که یار اصرار می کرد که باید بچه دار شویم و من که می دانستم با آ»دن یک فسقلی دیگر سکتهه رو می زدم می فرمودم : یارا چه عجله ایه؟! بذار واسه پنج سال دیگه ! که اون با نعره ای سخنم را برید: چه غلطا ؟! حال که جوونم میخوام بچه داشته باشم .

درضمن تو اگه بچه نمی خواستی بی خود کردی که زن گرفتی !! فکر کردی زن گرفتن یعنی چی؟ ها ؟! و لحظه ای بعد لنگه کقش و جارو بود که روانه پیکر نزار من گردید ، ماشاء الله یار کمر بندساه هم داشت و اون چنان تیپا هایی بر پیکر من فرود میاورد که که از هوش می رفتم ...

و امروز درحالی هست که به دیوار راهروی بخش زایمان تکیه داده ام و دعا می کنم که بچه مان دو قلو نباشد چرا که در اون صورت من باید بروم بمیرم ...

آقای قلی گدازاده؟!

بله بله خانوم پرستار چی شد؟ خانومم چطوره ؟ بچه سالمه ؟ بله همگی سالمن...

تبریک می گم خانومتون هشت قلو زاییدن!!!!!

355:

خوب بود ولی به نظر من باید سعی کنی یا کتابی بنویسی یا به زبون محاوره....!

356:

درسته ...

خیلیا این حرفو به من زدن ولی من هنوز نتونستم اینو درستش کنم حالا ببین این یکی خوب شده یا نه؟

357:


محسن و غضنفر دو دوست بودند که همیشه با هم گلف بازی می کردند .

یکبار اونها تصمیم گرفتند یک دور بازی 9 خانی اجرا کنندد.

محسن به غضنفرفرمود : بهتره اینبار مقدار جایزه رو فقط 5 دلار تعیین کنیم .

غضنفر پذیرفت و اونها مشغول بازی شدند .

غضنفر 8 خان را یک ضربه از محسن جلو بود که سپس زدن ضربه به سمت خان نهم توپش را گم کرد .

او به محسن فرمود کمکم کن تا تو=م را پیدا کنم .

پس از پیج دقیقه که دنبال توپ گشتند چیزی نیافتند .

بنابراین 4 امتیاز جریمه برای غضنفر محسوب می شد .

اما غضنفر یک توپ دیگر ازجیبش بیرون آورد و پیروزمندانه فرمود توپم را پیدا کردم .

محسن نومیدانه فرمود : عحب سپس این همه سال دوستی تو برای 5 دلار می خواهی سر من کلاه بگذاری ؟

غضنفر فرمود چی؟ می خواهم سر تو کلاه بگذارم؟ من توپم را درست همین چا پیدا کردم ...

که محسن حرفش را برید و با جدیت فرمود : خوب دروغ هم می گویی ؟ بهت بگویم من الان حدود 5 دقیقه هست که پایم را روی توپ تو گذاشته ام!!!!!

358:

عصر تابستان بود .

هوا به حدی گرم بود که نفس کشیدن هم در اون شرایط کار مشکلی بود و من جلوی باد کولر ماشینم به موزیک گوش می دادم که ناگهان چشمم به دخترک رنگ و رو پریده ای افتاد که کنار یک ماشین مدل بالا ایستاد بود و از اون مرد تقاضای خرید یک فال که قیمتش فقط بیست تومان بود را می کرد ولی اون مرد به او اعتنایی نمی کرد.
ناگهان چراغ سبز و اون مرد سنگدل چنان با سرعت حرکت کرد که دخترک نقش بر زمین شد .

من با مشاهده این صحنه از ماشین بیرون پریدم و دخترک را در آغوش گرفتم .
موهای کثیفو در هم پیچیده او دخترک و پوشش های پاره اش که از نشستگی بوی نا می داد غرقه به خون شد .

من به سرعت از را به بیمارستان رساندم و از دکتر فهمیدم که به یک عمل فوری احتیاج دارد .

هزینه عمل را پرداختم و با سرعت رفتم روی صندلی پشت در اتاق عمل چمباتمه زدم و سرم را بین پاهایم برنامه دادم .مدام گریه می کردم و به خودم می فرمودم که خدا نکند که ضربه مغزی...

و بعد سریع حرفم را قطع می کردم و زبانم را گاز می گرفتم .
ناگهان دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و من به سوی او دویدم و از او پرسیدم: اقای دکتر چی شد؟
من با دیدن چهره دکتر امیدوار شدم .

او با لحنی غمناک و اشکبار و صدایی لرزان به من فرمود:متأسفم

359:

وای چه غمگین

360:

داستان یعنی این

361:

ایول بابا داستان هم مینویسید وبه ما نمیگین

362:

جالب بود و غمگیننننن!
البته من این سبک رو بیشتر می پسندم...!

363:

بدون شرح!*
- الو! ...

میفرمودم ...

با قر و قمیش میاد میشینه جلوی من.

می دونه چقدر بهش مشتاقم.

چشم و ابرومیاد.
آروم دستمو میبرم جلو و لمسش میکنم.

دستمو پس میکشم.

دوباره با احتیاط دستمو می برم جلو و ایندفعه می گیرمش تو دستم.

اول با یک دست و بعد دودستی میگیرمش بین دستام.
گرماش دستامو گرم میکنه.

سفت فشارش میدم.

آروم می برمش سمت لب هام.

اوخ! *چه داغه!* هنوز وقتش نشده.

می برمش عقب.

نگاهش میکنم.

عکش چشمام می افته تو قهوه ای زلال چشماش.
دوباره بین دستام فشارش میدم.

دستام مثل تنش گرم گرم شده.

بهش که نگاه میکنم میگه زود باش،* دارم سرد میشم.

می برمش طرف لب هام.

لبم گرم میشه و خیس.


لب اونم که خیس شد از خودم یه کم دورش میکنم.

از لرزش دستای من اونم میلرزه و موج میافته تو چشماش،* آروم مثل دریا.
دیگه نه من میتونم تحمل کنم نه اون.


می چسبونمش به خودم و دیگه هیچ چی نمی فهمم غیر از این که یه حس خوب گرم از لبم پخش میشه تو همه تنم.


و ....

و سپس لحظاتی از خودم جداش میکنم.

حالا دیگه هم من آرومم هم اون.


سیگارمو روشن میکنم و دودشو فوت میکنم تو صورتش.

چشماش که حالا دیگه گود رفته و چسبیده به ته می خنده.


منم میخندم.

تو چی؟ تو هم بخند.

...

الو! هستی هنوز؟ حالت خوبه؟
- وااای! حالم که راستش زیاد خوب نیست! اصلا تو کجایی؟ مطمئنی داری چای سپس نهارتو میخوری؟
- منم راستش نه!*

364:

درسته این داستانای غمناک همه پسنده ولی خب داستانای خنده دارو همه نمی پسندن!!!

365:

داستانم چطور بود؟!

366:

دلیل نمیشه که همه قهر نمايند و اینجا نیان...
کسی قهر میکنه که کم آورده باشه و داره از اونیکه نمیخواد و پیش اومده ..فرار کنه...
حالا که این مسایل اومده و گذشته..
باید ادامه بدیم...نه به خاطر کسی..به خاطر خودمون...من روی صحبتم با روشنک و فریبا و مهدی و هستارتر تاپیک الهه هست.....


367:

سرمو كه بر ميگردونم هنوزم داره دنبالم ميدوه...

وايميستم تا بهم برسه....اما اون ديگه نمياد....اونم مي ايسته....
بي خيالش ميشم ولي ول كن نيست..بازم داره مياد....
مي پيچم تايشان كوچه خاكي كه تا رسيد گلوشو بگيرم بگم..آخه مرتيكه..خجالت نميكشي؟
نمياد..نميپيچه....

فهميده....
به خونه كه ميرسم ..واسش دهن كجي ميكنم و درو ميبندم....برق كه روشن ميشه اونو ميبينم كه با اون قيافه مضحكش بهم ميخنده...حرصم ميگيره....چاقو رو بر ميدارم و به جونش ميفتم....اما اون فرار ميكنه...
حالا اين منم كه دنبالش افتادم.....
همه خونه رو دور ميزنم....صندليا رو بهم ميريزم....

نميدونم چه جونوريه كه از ديوار راستم بالا ميره مردك.....
به نفس نفس ميفتم...اونم همينطور....
ميشينم....ميشينه...
ميخابم...نگاهم ميكنه....
صبح كه بيدار شدم خبري ازش نبود....
اما وقتي ميرم بيرون بازم دنبالم راه ميفته...اين سايه ي لعنتي.....


368:

خيلي خوبه

369:

ميگه: تا اون رايشان سگمو بالا نياوردي بده.......
ميگم: به خدا.....
ميگه: بيخودي قسم نخور عوضي..
ميگم:ولي...
ميگه:..ولي و زهر مار....راستشو بگو...كجاس؟
چشماي غيض كردشو كه ميبينم دست و پام شل ميشه....

ديگه نزديكه كه خودمو خيس كنم......
ميگم: باشه...ولي قول بده كه ولم كني..
ميگه: حاالا تو بده....
لحنش آروم شده...
دستمو ميكنم تايشان پيراهنم....همه تنم خيس شده....دستاش دور بازوهام حلقه شده تا فرار نكنم....
آب دهنمو قورت ميدم و مشتش ميكنم....

ئكفتر لاي مشتام تقلا ميكنه...
دستمو از لاي پيراهن در ميارم و كفترو بهش ميدم.....
ولم ميكنه....
كفترو ميگيره....
چاقايشان ضامن دارش هميشه همراهشه......
ضامنشو ميكشه.....
اشكام ميريزه....
كفترم هيچي نميگه....
چشمامو ميبندم...خون كه پاشيده ميشه رايشان صورتم ..چشمامو باز ميكنم.

اشكام ميريزه....
اون رفته....
صداشو ميشنوم كه ميگه: ديگه نبينم رايشان بوم كفتر بازي كنيا...
و زير لب غرو لند ميكنه: پسره ي الاف بيكار مفت خور......
كفترمو تايشان حياط چال ميكنم.

حالم بده...خيلي بده.

پوشش مي پوشم و ميزنم بيرون.

دختراي نوبالغ تازه از مدرسه ي سر كوچه آزاد شدن.......


370:

يک شب رايشانايی...



امشب یه شب رویایی بود...
چیزی رو که خیلی وقت بود آرزوشو داشتم٬بهش رسیدم...

امشب رفتم کنسرت رضا صادقی...

خیلی دوست داشتم این اتفاق بیفته و افتاد...

خواننده ای که تمام شعراش خاطره هست...

واقعاْ که قشنگ بود...

همونی بود که فکرشو می کردم...

طی یه کش و قوس٬ با دو تا از دوستام تونستیم شب آخرشو بریم...

با محسن و مرتضی...

ساعت نه شروع شد...

همه چیز خوب بود٬ به غیر از مدتش...

برنامه بود تا یازده ادامه داشته باشه...

اما ده و بیست دقیقه تموم شد...

اولش با آهنگ «چرا» شروع کرد...

بعدش «گولم نزن» از همه بیشتر این وسط محسن حال می کرد...

چون این یکی دو تا آهنگ وصف این روزاشه...

داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره اومدی تو غمها غوطه ور شدم٬چرا...
دیگه گولم نزن دروغ نگو٬نگو که قلبت با منه...
تو دیگه مُردی و این حرف آخره...
وقتی نمی بینم تو رو٬چشمامو واسه کی بخوام...
نرو٬ تو هم مثه من نمی تونی دووم بیاری٬نرو...
نمی تونم ببخشمت٬ دور شو برو نبینمت...
فرمودم نرو...

پر پر میشم...

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه...

دوست دارم وقت بایسته واسه همیشه...

خونمون خشت گلی...
واست دلم٬ واست تنم واست تمام زندگیم...
بله...

اینا رو نوشتم تا یه خاطره دقیق برام بمونه...

خلاصه اینکه جای خالی زیاد حس کردیم...
اما چند تا نکته...

هنوز اینجا نمی تونن درست کنسرت برگذار کنن...

نوازنده های گروهش در حد نهایت بودن...

مخصوصاْ پرکاشن٬ ساز مورد علاقه من و گیتار الکتریک...

نوازندگیشون در حد مرگ بود...

نباید کنسرت رو گذاشت برای شب آخر...

چون ممکنه مثل امشب کلیش بپره...

نمی دونم بخاطر چند مورد قری بود که اجرا شد یا چند تا روسری که افتاده بود...

پنجشنبه تا دوازده طول کشیده بود...

اما آخرش...

بگذریم...

امیدوارم از این شبای خوش بازم تکرار بشه...

371:

k

زمستان امسال خيلي سرد شده
از سالهاي قبل سردتر شده ...


خوب شومينه هم كه روشن شد ....

خوب حالا 2 ساعت تا اذان مغرب و افطار مونده
بشينم كنار شومينه و كتاب بخونم ...اينطوري احساس گرسنگي هم نميكنم .خدايا كاش زودتر اذان رو ميفرمودن تا افطار كنم خيلي تشنمه...
چقدر ميچسبه تايشان اين سرماي زمستان كنار شومينه بشيني و كتاب بخوني ..
صندلي رو گذاشتم كنار شومينه و نشستم و كتاب رو باز كردم كه بخونمش ...
ولي بسختي چشمام سنگين شده ...بهتره كمي چشمامو بزارم رو هم شايد خستگيه پلكهام گرفته بشه .....
((واي چه هوايي ...چه جايه با صفايي ....اينجا ديگه كجاست من تا بحال اين جا نيومده بودم ....هواي بهاري .....بادي خنك بهم ميخوره كه سر حالم مياره ...
چه جاي سر سبزيه .....

دلم ميخواد همه داشته هامو بدم در عوض يه كلبه تايشان اين جاي با صفا و سر سبز داشته باشم ....خوب برم جاهاي ديه اش رو ببينم ...

واي چه درختان قشنگي ....

چه گلهاي ياس قشنگي بايشان گلهاي ياس سفيد مست كنندس
واي خداي من يه كليسا ميبينم كه نزديكي من هست اون طرف باغه ولي نزديكه بهم
خوب برم كليسا ...........چه حس عجيبي چقدر سبك هستم خداي من اينجا كجاست ؟؟
در ميان راه باز هم گلهاي ياس رو ميبينم كه بوشون آدمو مست ميكنن ....
واي خداي من چه نهر آب قشنگي هستش بين باغ و كليسا ...

ولي من اصلا احساس تشنگي نميكنم فقط ميخوام بايستم و اين منظره زيبا رو نگاه كنم
حالا كه من دارم ميرم كليسا بزار اول برم دنبال مادرم با مادرم بيايم كليسا مادرم لااقل
مادرم هم از منظره زيبا لذت ببره و از بايشان عطر گلهاي ياس مست بشه ))....

خواستم بيام مادرمو صدا كنم كه چشمامو باز كردمو ديدم رايشان صندلي كنار شومينه نشستم و كتاب رمان تايشان دستمه !!!!!!!! كاش تايشان بيداري هم جايي به اين زيبايي ميديدم .....ديگه نزديك اذان مغربه و دارن ربنا رو ميگن خوب برم سفره افطار رو حاضر كنم كه ديگه نزديك اذانه

الله اكبر

372:

داستانم چطوره ؟؟؟

373:

یه کم تدوینش مشکل داره...قطعاً با مکانیابی درست،میشه برداشت درستی ازش کرد...


374:

برای شروع خوبه..

ادامه بده...


375:

اقا مهدی سلام.
چه عجب از این ورا؟!
راستی بابت نظر دادن در مورد نوشته من ممنونم.
با راهنمایی های شماست که میتونیم بهتر بنویسیم....!

376:

قسمت مهمی از زندگی من اینجا شکل گرفت...

هر چند خیلی زود هم تموم شد...

ولی نمیتونم از اینجا دل بکنم..

شما لطف داری عزیز.....مهدی دیگه مهدی سابق نیست...

377:

آخی...مهدی جان مگه عوض شدن بده؟

378:

نه ....بد نیست..


بستگی داره چقدر بدی تا عوض شی....


راستی داستانهات خیلی عالی شده....خوش به حالت...من که حسی برام نمونده..


379:


محبت داری.......چی شده؟ دوست داری در موردش حرف بزنی؟

380:

آقا مهدی چرا؟!
ما همه این تاپیک ها رو مدیون شما هستیم.

همه این نوشتن ها و بودن ها....
مطمئن باشید بچه های اینجا هیمشه به یادتون هستن...!

381:


382:


شاید با داستان بشه بعضی چیزا رو عنوان کرد....


383:

مخلصیم...


384:


1- من قهر نکردم...

2- من کم نیاوردم...

3- من دوباره برگشتم...

385:

چی باید فرمود در موردش؟..

نقص واضحی نداره...یعنی نمیتونم چیزی پیدا کنم...

386:

آقا مهدی هم من و هم مطمناً همه بچه ها از برگشتن دوباره شما خیلی خیلی خوشحالن....!
امیدوارم بازم مث همیشه شما و این تالار رو فعال ببینیم..!
به خونه خودت خوش اومدی!

387:

آقا مهدی مث قدیما منتظر داستان های زیبای شما و البته نقدهای مفید شما هستیم...!

388:


خیلی ممنون...منم به خاطر شماها بود که برگشتم...

دلم میخواد بچه ها مثل سابق اینجا برای داستان نویسی جمع بشن...

389:


داستانهای من بیشتر جوششیه نه کوششی...

منتظر اولین تلنگر هستم تا رو هوا بقاپمش و برگردم به صحنه...

تا اون روز...

شما لطف دارین...

390:

انشاالله آقا مهدی.

قطعا با مدیریت توانمندی مث شما همین طور میشه!

391:

منم منتظر اون تلنگر هستم
چون بی صبرانه دوست دارم دوباره داستان جدیدی از شما بخونم .....


392:

نوشته های شما همواره زیبا بوده و هست....!
مطمئنم که همین رواز اون تلنگر به شما زده میشه....

چون شما خیلی تواناتر و قابل تر از این حرفایی....!
عادت کردیم بیایم این تالار و شاهد حضور اقا مهدی و نوشته ها و نقدهای مفیدش باشیم.
بازم براتو آروزی موفقیت دارم....!

393:


شما واقعا لطف داری...

امیدوارم جنبه ی این همه تعریفو داشته باشم و خرابکاری نکنم....

شما با این تفاسیر کار منو برای داستان بعدی واقعا سخت میکنین...

من همه یه داستان نویس معمولی و طبعاً دارای اشتباه هستم..

بازم ممنون

394:

خوبه...
خوبه....
خوبه....


395:

خوشحالم که پیشرفت کردم....

اما نقص غیر واضحشو نفرمودی...


396:

سلام
من تازه اومدم !
به نظر جای جالبی می رسه.
فعلا همینجوری یه داستان می فرستم !
اگر کسی خوند خب بازهم بعدا می فرستم.

شاد زی





پدر کودکم را در فاصله یک ایستگاه به خاطر می سپارم


اتوبوس شلوغ و دم کرده بود با این وجود گرمای دست اون مرد را از فاصله یک متری احساس می کردم.

نگاهم از او گریزان بود ولی باز هم لمس می کردم سوزش نگاهش را که از روی صورتم و لبانم می گذشت و حرکت انگشتانم را به روی شکمم دنبال می کرد.

انگشتانی که می خواست به تو آرامش دهد و انکار کند گرمایی را که تو زودتر از من احساس کرده بودی .

انگشتانم می خواست به تو آرامش دهد و تو هنوز نا آرام به دیواره رحمم لگد می زدی.


می خواستم ولی نمی توانستم .

نمی توانستم فرار کنم از نگاههای او که گستاخی جذابش می کرد و از نفسهایش که با نفسهایم هماهنگ می شد.

من در میان جمعیت با انگشتانی که می ترسیدم از سرما کبود شوند باز هم گریزان از هرم نفسهای او می لرزیدم و تو همواره لگد میزدی و از من پناه می خواستی در برابر لبخند کثیف او بی اونکه بدانی من بی پناه ترینم.
برایم گریزی نبود از نگاهی که در من نفوذ می کرد و وجودم را جذب .

به تو می رسید و روحت را می مکید من عرق می ریختم و عاجزانه تسلیم بودم.

نفسهایش کثیف و گرم درونت را پر می کردند و تو را دیگر تر در من احیا .
لبخند ساده ای زد .کودکم را در اون شلوغی از درونم بلعید و در ایستگاه بعدی پیاده شد.
سردم هست.

دستان شوهر من سرد هست.

و تو چه گرم و راحت در رحم من خوابیده ای و اعتماد بنفس مرا مانند پدرت می مکی.




397:

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت فرمود: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر فرمود:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگايشانم تولدت مبارك.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

398:

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو اونقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا فرمود : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!

399:

جالب بود..ادامه بده

400:

جالب بود..ولی از خودتون بود؟

401:

میشه این داستانهای کوتاهی که از جاهای دیگه میاریدو سر جای خودش،تو تاپیک خودش بذارید؟...

ممنون میشم..


402:

سلام.

با تشکر از مهدی عزیز.
منم این توضیح رو اضافه میکنم که اینجا و توی این تاپیک قراره داستان های اعضای هم میهن باشه نه کس دیگه ای.

یعنی دست نوشته های خودمون!

403:

خیلی زیبا توصیف کرده بودین .....

متنتون واقعا قشنگ بود ....
و خوشحال میشم داستان دیگه ای از شما رو بخونم ....


404:

نادیای عزیز داستان زیباییه.

ولی برنامه بود توی این تاپیک داستان نوشته خود بچه ها باشه!

405:

روشنک جون من اصلاً داستانی نذاشتم که مال خودم باشه یا نباشه داستان های کوتاه اعضای هم میهن
من فقط از داستان death danc تعریف کردم .......


406:

خانومم منم منظوری نداشتم.


عزیز دلم منظورم با همون کاربره.

میگم جالب بود ولی ایکاش توی تاپیک مربوطه می ذاشت!

407:

من که هیچکدوم از داستانا رو نخوندم

408:

چه کار خوبی.........!

409:

واییییییییی
مرسی
ولی یه چیز بگم بین خودمون بمونه من همه کارم خویه

410:

آفرین چه کار مهمی!

411:

...استاد بر سر میز نشست.اولین نفر ازش سوال سختی پرسید با مهارت جواب داد.دومین سوال همین طور و تا آخر همین جور پیش رفت.سوالهای سخت و پیچیده را همه را جواب داد.ناگهان کودکی نزدیکش شد و به چشمهاش خیره شد و فرمود :"شما کی هستی؟"استاد هر چه فکر کرد پاسخی برای این سوال نیافت....

412:

مرسی
خیلی لطف داشتین
کلی خوشحال شدم

شاد زی

یکی دیگه :


اون شبها
میز شام را با دقت می چیدم و بشقاب لب پریده را برای خودم می گذاشتم .
شمعها را روشن می کردم و فکر می کردم برایم گل می خری تا در گلدان خالی سر سفره بگذارم.


این روزها
برای خودم هر صبح گل می خرم و بشقاب لب پریده را برای تو می گذارم دیگر شمعی بر سر سفره نخواهم گذاشت.


413:

...در داخل گودال مردی نشسته گریه می کرد و در بالای گودال مردی ایستاده می خندید.گذشت .مرد خندان باز گذارش بر سر گودال افتاد.به داخل گودال رفت.نشست.ناگهان نگاهش به جسدی افتاد.جسد کودکی بود که از گرسنگی مرده بود.ناگهان گریست.در همین حال مردی غریب بر سر گودال ظاهر شد که می خندید.مرد داخل گودال نگاهش به مرد بیرون گودال افتاد.یادش امد که دیروز همو بود که بیرون گودال می خندید و مردی داخل گودال گریه می کرد.و حال خود او داخل گودال گریه می کند و مرد ی دیگر از خارج گودال می خندند.از این مشابهت خنده ایی تلخ ر لبانش امدوناگهان خنده اش بیشتر شد.مرد خارج گودال که می خندید ناگهان متعجب گشت و قدم زنان رفت اما هر چه فکر کرد نفهمید که چرا مرد داخل گودال که گریه می کرد ناگهان خندید!....

414:

جالبه! ادامه بدید لطفا!

415:


چی جالبه؟..

416:

داستان ایران دوست!
آخه با روحیاتی که من ازش سراغ دارم بعید می دونستم داستان نویس هم باشه!
ولی خوبه راه افتاده!

417:

اره....منم موافقم...


418:

به نظرم نوشته DeaTh DanCe بیشتر شبیه خط خطیه تا داستان درسته؟!

آقا مهدی چرا هنوز گرفتا در مداری بسته....

حلقه ی حماقت؟!


نمیخوای عوضش کنی؟!

419:


من نظری راجع به تقسیم بندیش نمیدم...

ولی در مورد خودم...نه..این شعار همیشگی من هست و خواهد بود..

420:

جالبه!
حتی اگه...............!

421:

حتی اگه سه نقطه های همیشگی شما پر نشه...

422:

حتی اگه پر بشه و حرفای نافرموده فرموده بشه!

423:

....بیا کنارم بشین تا برات بگم.یک روزگاری بود کنار همین ساحل غروبا می اومد مینشست روی نیمکت و همینطور خیره می شد به بالا و پایین رفتن موجهای دریا و هی اه می کشید.دیگه دلم طاقت نیاورد.یک روز روزنامه رو جمع کردم و کنارش نشستم.فرمودم فضولی نباشه .اهی که شما می کشی انگار سنگینی یک کهکشان رو دوشش سنگینی می کنه!نگاه خشکی به من کرد و باز خیره شد به دریا.با صدای بسیار خفه فرمود تو قبول داری؟فرمودم چی رو؟مدتی سکوت کرد و بعد ارام فرمود اینکه مرگ اخر خط باشه؟فرمودم خوب بعضی چیزا جواب درستی براش نیست.فرمود اما خوب باید باهاش روبرو بشی.فرمودم خوب حالا چی شده که به این فکر افتادی؟بدون اینکه جواب این سوالم رو بده فرمود من از اول هم خیره بودم.به همه چیز خیره بودم.حتی خودم رو توی اینه نمی شناختم و قیافه ام برای خودم هم غریبه بود.دوباره نگاهش به من خیره شد.چه چشمان درشت و خیره ایی داشت!فرمود من تسلیم طبیعت نمیشم من برای خودم اراده دارم.این رو که فرمود بلند شد و رفت.زیر نیمکت یک کاغذ افتاده بود.به نظر جواب ازمایش می امد.اره ور داشتم خوندمش.مال همون رفیق خیره چشم بود.نوشته بود سرطان خون مرگ تا 3 ماه دیگر.....

424:

جالب بود ایران دوست....!

ولی باید سعی کنی نکات گرامری و عدم تکرار بیش از یک بار کلمات رو رعایت کنی!

در ضمن فکر میکنم یه جورایی زود خلاصه شد.......!

بازم میگم زیاد بود.....! منتظر بقیه نوشته هات هستیم....!

425:

شایسته هست از هستاد داستان کوتاه ایران یادی بکنیم.صادق هدایت که به حق در داستان کوتاه نمونه و یکتا بود.اگر خواستید در مورد زندگی و عقاید و نوشته های صادق هدایت بیشتر خواهم فرمود...

426:

ترس از تنهائی
اسـد الله حبیب
در اون سـال آغاز عـید رمضان به یکی از روز های رخصتی آلمان بـرابر شــد .

آدم می توانسـت بسـیاری از دوسـتان را در خانه بیابد، وگرنه عـید چی و کاروچی.


از خواب برخواسـته بودم مگر هـنوز درسـت بیدار نشـده بودم که تیلفون زنگ زد، یکی از دوسـتان عـــید مبارکی داد.

باز زنگ تیلفـون صداکرد، آشـنای دیگـر گفـت : عـید تان مبارک ! تنها احترام عـرض کردم اگر فـرصت یافـتم می آیم .
باز تیلفـون زنگ زد.

یکی از دوسـتان ایـرانی ام بود .

پـس از احــوال پـرسی گفـت :
ــ شـنیدم که عید شما امروز اسـت ؟
ــ بلی مگـر ازشـما؟
ــ بلی فـردا سـت.

خوبسـت خوش بگـزرد وحرف های دیگـر.
خانم اتوکاری داشـت گـفـت:
تو هـم چـند جائی عـید مبارکی بایـد بـروی ..
ــ مـثـــلا ً؟
مثلا ً ندارد هـمین کسـیکه در نزدیکی ما خانه خریده، زنش با من دوسـت شـده اسـت .

او دوبار دیدنت آمد تو هـنوز خانهء شـان را ندیده ای .

آخر امت می رنجـد و پای خود را می گیرد ؛ آدم تنها می شـود.
تا ریشـم را تراشـیدم پیـراهـن نیز اتو شـده بود
ــ یک سـرک پائینتر، دسـت راسـت ، دروازهء اول .

نشـانی را خوب بیاد سـپردم.

یاسـین جان با پسـرکش که پیراهـن و تنبان خامک دوزی یک رنگ پوشـیده بودند در را باز کرد.
ــ اسـلام علیکم ! ایام شـریف مبارک، روزه و نماز قـبول، داخل صواب حاجی ها و غازی ها...
ــ فرمودم اگر بگـذارند.

جنبیدیم و بیدرنگ هـمان جمله های معـمول را از ایام شـریف شـما مبارک تا آخـر مـن هـم گفـتـم .

و روی پسـرک را کــه کاپی کوچک پـدرش بود بوسـیدم.


یاسـین جان گفـت : دسـت کاکایت را ببوس .

و او هم لبای کوچک وگرمش را بدسـتم مالید .

دیدم حویلی شـان راسـتی قـشنگ اسـت چمن سـبـز و گل ودرخـت فـراوان، عمارت دوطبقه ئی بزرگ .
یاسـین جان زبان به شـکایت کشـود : پسـرک کلان فـاشـوله کرده .
فـاشـوله کردن در زبان افغانهای جرمنی یعـنی کورس رانندگی را تمام کردن و لایسـنس گرفـتـن.
ــ برایش موتر خریدم حالا هـر روز با بی جا ایسـتاد کردن مـوتـرش راه مرا بـنـد می سـازد .

چنـد روز بـعـد خواهـرش هم فاشـوله می کند، بایـد موتـر دیگـری برای او بخـرم، کـو اونقـدر کاراج .

ایـن حویـلی بـرای ما خوردی می کـنــد .
دهـلیز و صالون کلان با قالینهای وطنی فـرش شـده اسـت، دریـن گوشـهء صالون بزرگ یک دسـت کوچ و چوکی رویه چرمی سـیاه نهاده اند.

میزیکه بار اقـسام شـیرینی را بر داشـته، از تابلو های رنگی دیوار ها نظرفـریب تـر اسـت .

بخصوص که آدم کمی گرسـنه چشـم هـم باشـد.


گفـت اون بالا بفـرمائیـد .

بسـیار خوش آمدید .

خوب هـسـتـیـد ؟ اولادهــا ...


به تشـکـر و حرف های تصادفی من هم اعـتنا نکرد.

نگاه خوشـحالش به شـرینی های سـر میـز گذشـت :
ــ چه کودکی هائی .

از شـیرینی خوردن زیاد معـده جام می ماند .

قـهـقـه خندید و فـروغ خنده به چشـمانش نشـسـت .

راننده ماشـینـش که از کار می افـتد می گویند جام مانده .

راسـتی گـپـش خنـده دار بـود.


ــ شـیرینی نوش جان کنید .

این بغلاوه را یک دوسـت تـرک من درخانه می پزد و این هم شـیرپـیرهء هـندیسـت؛ از دهـلی آورده ام و ایـن هـم کاو ایرانی اسـت؛ بسـیار تازه اسـت؛ این نقـل کمبار خودماسـت مگــر از نقل های بازار نیسـت بفرمائـیـد یکی بچشـید .
یک نقـل بمن داد و تا دیگری خود زیـر دندان گرفـت زنگ تیلفـون صدا کرد.


بلی ـ بلی ! اوه لین گشـت، گـفـت و گوشـک را گذاشـت.

باز صدای زنگ تیلفـون بالا شـــد
بلی ـ بلی .
نزدیک هم نشـسـته بودیم صدای زنانه ایـرا توانسـتم بشـنوم .
ــ حامی جان سـلام عـید تان مبارک روزه و نماز قـبول .
ــ آه فاضل جان اسـتی ! عـید خودت مبارک .
میدانسـتم که زن بـرادر یاسـین جـان فاضله جان نام دارد که فاضل جان می گوینـد.

خانم قصه کرده بـود که او با یک دختر ویک پسـر در پشـاور به سر می برد .

برادر یاسـین جان در راکت باران شـهـر کابل شـهـیـد شـده اسـت .

اینرا هم گفـته بود که فـاضله جان درکابل معلم بوده، در پشـاور لیف می بافـد و می فـروشـد و از برادرش که مزدورکاری می کند نیز ماهانه چند روپیه می گیرد .

چند کودک را درس حسـاب میدهـد، با اونهــم زندگـیـش بـد می گـذرد.
صدا از اون سـوی تیلفـون بیمار گونه می آمد .

اما من هم شـنیده می توانسـتم .
ــ حمیرا جان خوب اسـت .

کبیر جان، کـبیـر جان، منیرک قـنـد.
ــ تشـکر تشـکـر، کبیـر جان ما نام خدا لایسـنس گرفـت .

و اینه صبا دیـگـه صبا ماریا جان هم میگـیرد.

برای او هم باید موتر بخریم .

دیگر منیرک ما خو پس کُـرکیسـت هـرروز یک سـامان بازی را می شـکـنـانـد کـــه کونه شـده، نـو بخـر .
ــ خو، شـکـر اسـت حامی جان شـکـر اسـت که جور اسـتیـن و تـو خــو بجای پـدر ما هـسـتی .
نام یاسـین جان در خانه حامد جان بودو معلوم شـد وقـتیکه نازش می دهـند حامی جان می گوینـد.
ــ خو دیگه بالکل خوب هـسـتید؟ حامی جان تو خو بجای پدر ما هـستی .

خواسـتم عـید را برایتان تبریک بگویم، سـر ما حق داری ، کلان ما اســتیـد.


ــ زنده باشی فاضل جان من هـم تـرا مانند خواهـر میدانم و اولاد هایت را کم از اولاد های خود نمی شـمارم .
ــ دیگـر هـمین نبیلک ما ره زردی گرفـته اسـت .

یکماه می شـود .

پول دوا و داکترش را نداریم .

قاف نی گشـتـه .
صدای یاسـین جان آمرانه شـد و چیـن خفـیفی برپیشـانی اش افـتاد.


ــ بلی ـ بلی، بلی ـ بلی، صدا شـنـیـده نمی شـود.
از اونسـو بلند تـر صدا کرد.


ــ گفـتم نبیلک را زردی گرفـته اسـت .

ما خو دسـت ودهـن هـسـتیم یک چـنـد روپـیـه برای داکتـر و دوایش ضرورت داریم .
ــ صدا شـنیده نمی شـود .

بلی ـ بلی صدا شــنیده نمی شـود .
منیرک که شـانه اش را به گردهء پدر چسـپانده بـود و شـیرینی می خورد چیزی فـهمید یا نفـهمید پـرسـید :
چی گفـت پــدر؟
یاسین جان سـرفه های پیهم کرد گوئی چیزی گلویش را خاریده و گـفـت :
ــ بتو چی پدر لعـنت .

کلان کار.

و گوشـک را برجایش گذاشـت .

نگاهــش تـرس آور شـده بود گفـت :
ــ امت چقـدر پـر توقع هـسـتند، از کجا می شـود من که پـول نکاشـته ام.
فـشاری بر قلب خود احسـاس کردم .از اون سـخنان خوشـم نیامد گـفـتم :
شـمارهء تیلفون فاضله جان را به من میدهـیـد ؟ خانم من از فاضله جان گاه گاهی تعـریف می کند .

خوش خواهـد شـد و شـاید ما کاری کرده بتوانیم .

داکتری را هم در پشـاور می شـناسـیم .


ــ تیلفـون خانهء هـمسـایه شـان اسـت .

برگی از کتابچهء تیلفـون کـنــد و شـماره را نوشـت و داد .
دیگر میل نشـستن نداشـتم تا برخواسـتم حمیرا جان خانم یاسـیـن جان با گیلاس چای آمــد .
ــ سـلام ! عـید تان مبارک .

چطور تـنها آمدیــد.
یاسـین جان فـرصت نداد که سـخنش را تمام کـنـد :
ــ مهمانت رفـت ؟ از پشـاور چه احوال آورده ؟
ــ رفـت، واز پشـاور تعـریف های رابعه جان را آورده، می گـویـد: نام خدا چه سـرو صورت، چه کاریگـری ، از خود بیگانه عاشـق انسـانیت و اخلاق اش شــده
ـ کدام رابعـه ؟
ــ برادر زاده ات .

مکتب را تمام کرده شـامل فاکولتهء طب شـده، می گویند دخـتر نیسـت که یک چراغ اسـت .
هـر لحظه در چهـره های یاسـین جان نشـانه های ناراحتی نمودار می شـد.
ــ این زن ما را دیـده ؟
ــ نه تـنها دیده بلکه در نظر دارد که اگر تو اجازه بدهی برای پسـرش خواسـتگاری کـنــد.
یاسـین جان که بم شـده بو منفـجـر شـد.
ــ بدمی کند، ما بچه نداریم، من مگر مرده باشـم که برادرزادهء مرا بیگانه بگیرد.

بدهـنش می زدی .

نشـود که وقـت خواسـتگاری کرده باشـد .


در هـمان پاکسـتان و موافـقـهء فاضله را هم گرفـته با شـد.

ما برای کبیر دروازه های بیگانه را می زنیم و از خودمارا دیگران می بــرنــد.
به خود پیچیـد و گفـت: لاهـول ولا، هـمه کارها را شـما زن ها خراب می کـنـیــد.


حـمیراجان که از بودن من در اونجا بیشـتر شـرمنده بود گفـت :
ــ چرا قـهـر شـدی ؟ ما که در بارهء رابعـه جان تصمیمی نداشـتیم.
ــ نداشـتیم، نداشـتیم .

حالا باید بگیریم .

پشـاور یگ قـدم راه اسـت کبیـر جان بایـد برود ببیـنـد لازم شـد مـن هـم میـروم.
من بمیان سـخنان شـان درنگ
اندکی کار داشتم که خود را بیرون بکشـم.

یاسـین جان با ذهـن مشـغـول بمن و خانمش می دید.

هـنوز که ایسـتاده بودم گـفـتم :
ــ به اجــازهء شـمـا ...
یاسـین جان با جسـارت عـجیب ورق نمرهء تیلفون را از دسـتم ربود.

بازچشـم به چشـم خانمش مکـثی کـرد و سـپس تقـریباً بالای تیلفون حمله برد.

زود زود بر شـماره ها انگشـت گذاشـت و بعـد:
بلی ـ بلی، پشـاور، پشاور، بلی ـ بلی، اوه مثـلیکه نمره غـلط شـده .

باز شـماره ها را تــند تر از پیشـتر دایل کــرد:
بلی ـ بلی، پشـاور اسـت ؟ دو نفـر بین خود گپ می زننـد صدای مرا نمی شـنوند.

به آواز بلند تر صدا کرد:
بلی ـ بلی، پشـاور، پشـاور او بـرادر، او بـرادر !
حـمیرا جان گـفـت : شـاید باز نمــره غـلط شـده بــاشـــد .
ــ نی بابا حالا کسـی جواب میدهـد مگر صدای مرا نمی شـنود .

به خیالم که صاحب خانه بلی ـ بلی می گویـد .

من خوب صدای او را می شـنوم.

عـجب اسـت او صدای مرا نمی شـنود.
یاسـین جان گوشـک دردسـتش، چـند بار ناامیـدانه گفـت : عـجـیـب اسـت صدای مرا نمی شـنود صدای مـن، تیلفـون خراب اسـت .
خواسـتم بگویم هـمنطور اسـت.

رسـم وقته، وقـیکه احتیاج داشـتی و از روی احتیاج و ضرورت صدا کـنی صدایت شـنیده نمی شـود مگـر خامـوش ماندم، زبانم را گرفـتم که امت می رنجـد و پای خود را می گیرند.

آدم تـنها می شــود

427:

داستانک بالا رو رو نقد بفرمایید...

نافرموده نماند که زبان داستان زبان افغانیه....


428:

پاییز
از خانه که آمدم بیرون ، هجوم سرما را روی پوستم احساس کردم.

صدای باد می آمد که که داشت در شهر می چرخید .

ناله برگ هی زرد و خشکیده درختان در زیر پایم صدای غریب داشت .

تصمیم داشتم قم زنان به پارک انتهای میدان بروم .از هنگامه فروشندگان دوزه گرد و خریداران خبری نبود .

هر قدمی که بر می داشتم ، چهره شهر برایم غریب غریب تر میشد .

از مرد بستنی فروش خبری بود.در عوض یک گاری لبو فروشی با بخاری خاکستری در طول خیابان در حرکت بود .بوی باقالی پخته و گلپر از دوربه مشم می رسید و صدای پسرک لبو فروش که «آی لبو ، لبو داغه».اما از همان دور هم میشد دستان سرد و سرخ پسرک را دید .

قدم هایم ر تند تر کردم .

صدای فریادی و برقی خیره نماينده و سریع .

آه رعد و برق ، آسمان هم دلش گرفته .

الان هست که باران ببارد .

بی اختیار به یاد لبو فروش با گاری کهنه اش افتادم .

وقتی سرم را برگرداندم .

زیر طاقی جا گرفته بود .

باز هم رعد و برقی دل آسمانی را شکافت و ابرها گریه شان گرفت .

به پارکی که همیشه به اونجا می رفتم ، رفتم و نیمکتی که همیشه روی اون می نشستم دیگه الان خیس شده بود .

روی اون نشستم و به یاد تاب هایی که بچه ها روی اون بازی می کردند و الان خالی بودند و لانه کبوتری که الان خالی بود افتادم.می خواستم برگزدم به خانه ولی قبل از اون روی تابی که در بچگی روی اون می نشستم و مادرم با نگرانی بهم می فرمود: «عزیزم مواظب باش ، دو طرف تاب را محکم بگیر»آه اون روزها کی بر می گزدد .

خدایا امروز چه روزیست که خاطرات گذشته ام مرا احاطه کرده اند.به خانه برگشتم.

صورتم را پاک کردم ، باران بهانه بود ، این اشک های خودم بود .

تازه فهمیدم که پاییز آمده و دلم بهار ندارد.


429:

سلام میکنم به همه دوستانم
من بیشتر شعر مینویسم ولی اینجا را دیدم ذوق کردم فرمودم یکی از متن هامو بزارم ...........داستان نیست ...بیشتر یک متنه...........امیدوارم خوشتون بیاید

همیشه میپرسیدی چه شده حالت خوش نیست..رنگت پریده...اما ان روز هیچ نپرسیدی..پیراهن خیس از اشک را هم ندیدی...گلدان خالی....شمع خاموش.ته سیگار..لیوان شکسته...ان روز هیچ نفرمودی؟حتی نفرمودی چرا پیراهنم را برعکس پوشیدم!موهای وز کرده...صورت پف کرده.هیچ کدام تو را وادار به سوال نکرد...تو همیشه میپرسیدی چرا گیره سرم کمی کج شده ...چرا نگاهم را به جای چهره تو به تصویر تلویزیون مشغول کرده ام؟؟تو همیشه میپرسیدی ومن همیشه میفرمودم :تو بیش از حد نگران منی عزیزم....انگاه صدایت را ارام میکردی ومیفرمودی من همیشه نگران تو هستم .میترسم تو را از دست بدهم!!تو همیشه میپرسیدی اما ان روز!!! ان روز لب هایت بسته بود ..چشمهایت را ندیدم ...استقامت کن انها هم بسته بود....دستهایم را در دستهایت گذاشتم......قطره اشکی را روی لبانت...سرم را روی سینه ات....فرمودم:دیگر نگران من نباش
حالا سهم من از تو این هست...............هر روز شاخه گلی سرخ برسنگی سرد

430:

متن زیبایی بود..


431:

ممنونم نظر للف شماست سعی میکنم باز هم بزارم ....

432:

صادق هدایت یکی از شاهکارهای داستان نویسی ایران هست حیف که زود از دنیا رفت.............روحش شاد

433:

سایه جان مث بقیه نوشته هات خیلی زیبا بود!

434:

یک داستان کوتاه به نام عکس روی دیوار
هر روز میامد....نزدیک های ظهر.....دیگه واسش شده بود عادت.صدای ضربه های کوچیک که میامد خودشو میرسوند به اتاقش،پشت پنجره،شیشه را باز میکرد واز پشت میله ها براش نون میریخت اونم تند تند نوک میزد ولی نگاهش به داخل میموند....خوشحال میشد چون حس میکردیک موجود کوچیک توی این دنیا هر روز به امید اون میاید پشت پنجره............اما ان روز نه صدایی...نه ضربه ای...نه..!!خیره به بیرون مانده بود که اتفاقی دیدش....اما چرا انجا؟حدود دو سه متر عقب تر روی یک سیم.........!!پنجره را باز کرد هرچی صدا زد..........نون خشک ریخت....نیامد!!همان طور به اتاقش از دور خیره مانده بود..........این دفعه نگاهشو دقیق دنبال کرد.اما نه...انگار به اون نبود!!به پشت سرش خیره مانده بود؟؟اره پشت سرش روی دیوار...........حالا فهمید.....پنجره را محکم بست ودر حالی که سرش را بین دستهاش پنهان کرده بود فرمود:پس به خاطر عکس ان کبوتر هر روز میامدی!ان را کندم وجاش عکس تازه ای را که گرفته بودم چسباندم به دیوار!!!!!!
ر.م.........سایه

435:

خیلی وقته دست به قلم نشدم.

دلم واسه تک تک واژخه های پر امید و عاشقانه تنگ شده!
دوست دارم یه تلنگر جدی بهم داده بشه!
یه چیزی که باعث حرکتم بشه!
شاید اون........!
نمیدونم شاید!
امیدوارم بتونم دوباره دست به قلم بشم و بنویسم!

436:


سایه جونم زیبا بود! یه جورایی داستان دلخواه من! چون من از عکس روی دیوار و خیره شدن بهش خیلی خاطره دارم و نوشتم!

437:

قشنگه و فكر مي كنم نشون دهنئه ي اغاز يك حركته

438:

نوشتت خيلي زيبا بود سايه جان!

439:

پذيرفتم که عشق افسانه هست اين دل دور آشنا ديوانه هست مي روم.از رفتنم تو شاد باش در عذاب رفتنم آزاد باش گر چه تو تنها تر از من مي رايشان آرزو دارم تو هم عاشق شايشان آرزو كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم چون بر‌اونجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم

440:

در کلاس ادبیات معلم فرمود: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتی..

رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود هستاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت...

رفت...

رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم..

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر هست کارم از گریه گذشته هست به اون میخندم

441:

با اینکه کوتاهه ولی به نظر من سراسر احساسه! امید جان افسوس به لحظه ای که نتونیم یا نخوایم فعل رفتن رو صرف کنیم!

442:

باز هم غم عشق و ناله جدايي در من فغان كرد
نمي دانم آيا آب عشقي پيدا خواهد شدكه اين آتشرا در من خاموش كند
گر اين آب پيدا نشد اين آتش در من چه خواهدكرد
مرا خواهد سوزاند
ولي من از خدا مي خواهم که این آتش آتش عشق توباشد.!

443:

دعاي باران
خشكسالي امان امت را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند اجرا کنند.
بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه امت شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران اونها را از خشكسالي نجات دهد.
همه امت در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به امت كرد و فرمود : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم!!

444:

فکر کنم این تاپیک داستانهای کوتاه باشه...هر چند متن زیباست،ولی مکان مناسبی

برای اون انتخاب نکردین...

445:

بهتره عینک نکته بینی و البته بد بینی رو کمی از روی چشماتون بردارین! بله میدونم داستان نیست! ولی همچین بی شباهت هم نبود! فرمودم بد نیست بذارم! اگه جسارت کردم معذرت میخوام!

446:

کتاب صوتی یا گویا یک حرکت بزرگ فرهنگی
در روز ما ساعتها وقتمان را در ترافیک یا بطالت می گذرانیم.حتی وقتی در سر کار هستیم گوشهایمان بیکار هست.اگر این میزان ساعت تلف شده در ترافیک یا اوقات فراغت را در طول عمر جمع بزنیم برای خود عمری می شود.حال ما می توانیم این وقتها را به بهترین شیوه هستفاده کنیم.کتاب صوتی یا کتاب گویا ابتکار جالبی هست برای هستفاده مفید از این وقتهای گرانبها.کتاب صوتی یا کتاب گویا اینگونه ساخته می شود که یک شخصی که صدای خوشی دارد یک کتاب چاپی را با صدای خوش روخوانی می کند و صدای این روخوانی کتاب را ضبط می کند.مثلا اگر ما از سیستم فشرده سازی یا همان MP3 هستفاده کنیم حتی می توانیم حدود 100 دقیقه فایل صوتی را به اندازه فقط 7 مگابایت دربیاوریم.یعنی اگر ما یک دستگاه پخش نماينده موسیقی داشته باشیم که مثلا یک حافظه با ظرفیت معمولی هم داشته باشد می توانیم در ان چندین کتاب صوتی یا گویا را ذخیره کنیم و در وقت ترافیک در خیابان یا حتی در وقت کار که گوشمان بیکار هست به این کتابهای صوتی گوش بدهیم.و تصور کنید که در طول یک سال ما چند کتاب را اینگونه گوش خواهیم داد و چقدر به میزان اگاهی و فهم و شعور ما اضافه کرده خواهد شد.
همانطور که هم اکنون سایتهای زیادی برای دانلود موزیک وجود دارد وبلاگها و سایتهای زیادی هم تشکیل شود برای دانلود کتابهای صوتی یا گویا.که البته چند سایت ایرانی هم اکنون اینکار را انجام می دهند اما کافی نیست.ضمن اینکه چقدر خوب هست که هر ایرانی برای کمک به اضافه کرده شدن تعداد کتابهای صوتی یک کتاب خوب را انتخاب کرده و خودش روخوانی کند و صدایش را ضبط کند و فایل صوتی انرا در اینترنت برنامه دهد تا مورد هستفاده بقیه برنامه بگیرد.وقتی که هر کدام ما فقط یک کتاب را به صورت صوتی در بیاوریم فشار کار از روی دوش فقط چند نفر کاسته می شود.بیاییم در این حرکت فرهنگی بزرگ با هم مشارکت کنیم.همواره فرموده شده هست که بسیاری از مشکلات اجتماعی ما ناشی از کمبود مطالعه کتاب هست.حقیقت هم این هست که مطالعهکتاب چاپی برای خیلی خسته نماينده هست.اما شنیدن زحمتی ندارد و حتی یک بی سواد یا یک نابینا هم می تواند کتاب صوتی را بشنود.در همین سایت هم میهن نیز می توانیم این حرکت فرهنگی را اجرا کنیم .سایتهای بسیاری هستند که به صورت رایگان فایلها را اپلود می نمايند.کافی هست که ما کتاب مورد نظر خود را روخوانی کنیم و فایل صدای ضبط شده روخوانی کتاب را اپلود کنیم و بعد لینک ادرس اینترنتی اپلود فایل صوتی را در اختیار عموم برنامه دهیم برای دانلود.اگر فایل ما به صورت فشرده یعنی MP3 باشد حتی می توانیم 100 دقیقه فایل صوتی را در حدود 7 یا 8 مگابایت جای دهیم.یعنی به اندازه یک اهنگ معمولی.اما برای اینکه ما منبع خوبی برای پیدا کردن کتاب خوب برای روخوانی داشته باشیم هم اینکه کتابهای چاپی کتابخانه ها در دسترس هست ونیز کتابهای چاپی دوستان و فامیل و خانواده.اما یک راه خوب هم سایتهای بسیاری هست که کتاب الکترونیکی برای دانلود در اختیار می گذارند مثل سایت =HTTP://WWW.PERSIANBOOKS.BLOGSPOT.COM
.البته با یک جستجوی کلمه"کتابخانه"در گوگل سایتهای بسیاری فهرست می شود.حتی اگر هر کدام ما فقط یک کتاب را هم روخوانی کنیم بسیار مفید هست.همانطوری که بسیاری وبلاگها سرو ودست می شکند برای دانلود اهنگ فلان خواننده که شعر اهنگش بسیار بی محتوا و مسخره هست ما اندکی تلاش کنیم همین جنب و جوش برای دانلود کتاب صوتی بر برنامه شود.گاهی شده حتی 2 ساعت در ترافیک خیابان مانده ایم.که همین 2 ساعت برای گوش دادن کامل به یک کتاب صوتی کافی هست.حتی در وقت کار کردن گوش ما بیکار هست و می توانیم کتاب صوتی گوش بدهیم.اگر این حرکت بزرگ فرهنگی گسترش پیدا کند ان وقت ما جامعه ایی خواهیم داشت که تک تک افرادش فرهیخته و اگاه و فهیم خواهند بود و همین اگاهی بسیاری از مشکلات امروز را برطرف می کند.

447:

...تصادف شدیدی بود.امت جمع شده بودند.راننده ماشین با چشمان باز به صورت طاق باز افتاده بود روی صندلی ماشین و تکون نمی خورد.ضربه شدید تصادف راننده رو قطع نخاعی کرده بود.برای همین هیچ حرکتی نمی تونست انجام بده.اما همین بی حرکتی باعث شده بود همه فکر کنن اون مرده.توی اون شلوغی روی تخت امبولانس گذاشتنش و بردنش پزشکی قانونی.راننده پیش خودش فکر می کرد که چه جوری به بقیه بفهمونه که زنده هست در حالیکه هیچ قسمتی از بدنشو نمی تونست حرکت بده حتی پلکاشو.خیلی ترسیده بود.چون داشتن برایپش جواز مرگ و دفن صادر می کردن.اما در لحظه اخر راننده یک فکری به نظرش رسید تا ثابت کنه که زنده هست.چنان که همه فهمیدن اون زنده هست.تنها کاری که اون می توسنت با وجود قطع نخاعی بکنه یک چیز بود.بله راننده گوزید.
نتیجه اخلاقی=گوز در مواقعی می تواند ناجی بشریت باشد.

448:

کنار جاده وايساده بود دلم براش سوخت فرمودم بيچاره پيرزن اين موقع شب وسط اين بيابون گناه داره سوارش کردم يک گوني دستش بود فرمود ميرم سمت قبرستون شهر
شب تاريکي بود و تاريکتر از اون چهره پيرزن
زير چشمي داشتم از تايشان آيينه پيرزن را نگاه ميکردم گمونم يک 90 سالي را داشت خيلي رنجور و شکسته بود ولي هنوز رايشان پا بود
بهش فرمودم مادر اين موقع شب تايشان قبرستون چيکار داري فرمود اونجا زندگي ميکنم
بردمش دم قبرستون پيادهاش کردم موقع پياده شدن دست کرد تايشان جيبش فرمودم لازم نيست
و ماشين را حرکت دادم ولي کنجکاايشان نذاشت بيشتر از 100 متري جلو برم دور زدم و دم در قبرستون از ماشين پياده شدم و دنبال پيرزن رفتم و از دور تعقيبش کردم چيزي که عجيب بود سرعت راه رفتن پيرزن بود که من به زور بهش ميرسيدم صداي جغد ها بلند بود
کم کم داشتم گمش ميکردم که سر يک قبر وايساد رفتم پشت يک درخت دور برش را نگاهي انداخت و از تايشان گونيش يک کلنگ درآورد و مشغول کندن خاک شد سپس يک ساعت جنازه اي را از تايشان قبر درآورد و رايشان زمين گذاشت از تايشان گونيش يک ساطور برداشت و با يک ضربه سر جنازه را که معلوم بود تازه هست از بدنش جدا کرد ناخودآگاه جيغي زدم سريع برگشت به پشت درخت چسبيدم و تمام دعا هايي را که بلد بودم خوندم با احتياط برگشتم و نگاهي به دور و بر کردم خبري از پيرزن نبود که يکدفعه يکي از پشت موهاي سرم روگرفت تا برگشتم ببينم کيه از خواب بيدار شدم

449:

اینجا تاپیک ارزشمندیه دوست عزیز...اگه یه نگاه از اول به اخر بندازی میفهمی که نویسندگان گمنام صاحب سبکی نوشته هاشونو اینجا گذاشتن...

از این جور داستانها و حکایات اخلاقیتونو بهتره جایی ببرید که سبب تفنن و سرگرمی اهل اون تاپیک باشه نه سبب آزردگی خاطر...



450:

دخترک گل سرخش را تايشان يک گلدون از جنس خاک کاشته بود هر روز بهش اب ميداد يک روز از گلش پرسيد :الان داشتي به چي فکر ميکردي؟گل فرمود به اين که تايشان چه خاکي هستم؟دخترک با سادگي فرمود خوب تايشان خاک باغچه
گل فرمود ميدونم تايشان خاک باغچه ولي ميخواهم بدونم اين خاک از کجا اومده دخترک جوابي براي سوال گلش نداشت ولي گل ميدونست که اين خاک همان باقي مانده اجزاي پدر و مادرانش هست که سالها پيش زندگي ميکردند خاک شدند و الان اون خاک گل سرخ را نگه داشته

451:

...پیاده می رفت.سر چهار راه نگاهش به کافه افتاد و به سمت اون حرکت کرد.یک راست رفت سر همون میزی که همیشه پاتوق خودش بود.میزی که دنج بود اما می شد حرکت امت توی پیاده روی خیابون رو دید.قند رو به چایی می زد و اهی می کشید و خیره به امت خیابون چایی رو هرت می کشید.با خودش فکر می کرد چه چیزی در این امت انگیزه ایجاد می کنه که اینچنین پر جنب و جوش حرکت می نمايند.شاید برای تامین معاش شاید هم اگر ساکن بشن مجبور بشن به یک سری سوالهای فلسفی جواب بدن که جوابی براشون ندارن.مثل نوزادی که سرگرمی جغجغه باعث میشه دردش رو فراموش کنه.همه زندگی ما همین سرگرمی شده تا فراموش کنیم.فراموش کنیم که نمی دانیم ما چی هستیم و کی هستیم و در بین صدها میلیارد کهکشان این زمین کجاست که ما روش می چرخیم؟یک چایی دیگه از کافه چی خواست.اهی دیگر کشید.از خودش پرسید که چه چیزی می تونه انگیزه برای زندگی باشه؟ایا لذت بردن بهانه خوبی هست؟اما این هم یک سر گرمی هست.ضمن اینکه معمولا رنجها در کنار لذتها هستند.ناگهان گرمای دستی را بر دستش احساس کرد.رفیق خوش سیمایش بود با لبخندی همیشگی.اسمش امید بود.امید فرمود باز هم کمی تنها شدی رفتی توی فلسفه بافی؟اغوش امید و گرمای او تنها جایی بود که به او ارامش می داد و به این فکر می کرد که شاید در این زندگی ما ادمها همدیگر را برای انگیزه زندگی داشته باشیم.اغوش هم را و گرمای لطیف رفیق خوش سیما با لبخندی همیشگی....

452:

اتاق‌ پدر صدايم‌ مي‌كند.

وارد اتاق‌ مي‌شوم‌.

عكس‌ قديمي‌ِ من‌ بر ديوار نگاهم‌ رابه‌ خود مي‌كشد.

چهارساله‌ هستم‌، مايشانم‌ بلندِ بلند هست‌.

دماغم‌ را به‌ شيشة‌ پنجره چسبانده‌ام‌.

سرم‌ را به‌ پشتي‌ِ مبل‌ تكيه‌ مي‌دهم‌.

مادر تازه‌ سفرة‌ شام را جمع‌كرده‌.

دنبال‌ مادر راه‌ مي‌افتم‌.

بهش‌ چسبيده‌ام‌، ازش‌ مي‌خواهم‌ زودتر رختخواب‌ پهن‌ كند، ولش‌ نمي‌كنم‌.

دامنش‌ را چسبيده‌ام‌.

كتري رايشان علاءالدين‌ هست‌.

بخارآب‌ اتاق‌ طبقة‌ بالا را پر كرده‌.

سينا صدايم‌ مي‌كند.

دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌بردطرف‌ِ پنجره‌.

شيشة‌ پنجره‌ بخار گرفته‌ هست‌.

سينا بخار شيشه‌ را پاك‌ مي‌كند وصورتم‌ را مي‌چسباند به‌ شيشه‌.
برف‌ مي‌بارد ـ اولين‌ برف‌ِ سال‌.
ذوق‌ مي‌كنم‌.

دست‌ِ سينا را مي‌گيرم‌ و مي‌خندم‌.

سعيد را صدا مي‌كنم‌.

بخار پنجره‌ را پاك‌ مي‌كنيم‌ و صورت‌مان‌ را مي‌چسبانيم‌ به‌ شيشه‌.
اتاق‌ طبقة‌ بالا پُر مي‌شود خنده‌.

دماغم‌ را روشيشه‌ فشار مي‌دهم‌.

سعيد ازم‌عكس‌ مي‌گيرد.

سرم‌ را از روپشتي‌ مبل‌ برمي‌دارم‌ و عكس‌ را نگاه‌ مي‌كنم‌.

دست‌سينا تو عكس‌ افتاده‌.

عكس‌ سياه‌ و سفيد هست‌.

گل‌ بتة‌ لاكي‌ِ فرش‌ سياه‌ افتاده‌.
گل‌ بتة‌ فرش‌ طبقة‌ بالا سفيد و لاكي‌ هست‌.

با سعيد و سينا از در اتاق‌ مي‌زنيم‌ بيرون‌ و از پله‌ها سرازير مي‌شايشانم‌.

من‌ و سينا رو نرده‌هاي چوبي‌ راه‌پله‌سُر مي‌خوريم‌.

با سعيد مسابقه‌ مي‌دهيم‌.

مي‌رايشانم‌ پيش‌ مادر، بهش‌ مي‌گايشانيم ‌برف مي‌آيد.

مادر لبخندِ تلخي‌ مي‌زند.

ظرف‌ مي‌شايشاند.

دست‌هايش‌ يخ‌زده‌ هست‌.

مايشان خرمايي‌ مادر تا كمر هست‌.

با سينا مي‌رايشانم‌ رو كابينت‌.

از پنجرة‌ كوچك‌آشپزخانه‌، اتاق‌ ناهارخوري را مي‌بينم‌.

علاءالدين‌ وسط‌ اتاق‌ هست‌، كتري رايشان اون‌مي‌جوشد.

از رو كابينت‌ مي‌پرم‌ پايين‌.

سعيد خنده‌خنده‌ دنبالم‌ مي‌كند.

سينا روكابينت‌ هست‌.

سعيد سفيد هست‌ و بور.

سينا سبزه‌ هست‌ و مشكي‌.

مي‌دوم‌ طرف‌بخاري‌.

كتري رايشان بخاري مي‌جوشد.

مي‌خورم‌ به‌ بخاري‌.

كتري رايشان پايم‌ چپ‌مي‌شود.
اتاق‌ طبقة‌ پايين‌ پر مي‌شود گريه‌.
مادر خودش‌ را مي‌زند.

حوري بغل‌ام‌ مي‌كند و مي‌برد تو آشپزخانه‌.

پايم‌ رامي‌گيرد زير آب‌ سرد.

پدر از پله‌ها پايين‌ مي‌آيد، بغل‌ام‌ مي‌كند و از در مي‌زند بيرون‌.
مادر، سعيد و حوري دنبال‌مان‌ هستند.

زيرِ برف‌ خيس‌ مي‌شوم‌.

از پارس‌سگ‌ها مي‌ترسم‌.

دستم‌ را دور گردن‌ پدر مي‌پيچم‌ و گونه‌ام‌ را به‌ سينه‌اش‌ فشارمي‌دهم‌.

صداي قلب‌ پدر آرامم‌ مي‌كند.
برف‌ تندتر شده‌ هست‌.

همه‌ خيس‌ شده‌ايم‌.

پايم‌ را پانسمان‌ كرده‌اند.

تو بغل‌پدر گريه‌ مي‌كنم‌.

پدر سرم‌ را به‌ قلبش‌ مي‌چسباند.
مادر كليد مي‌اندازد.

سينا پشت‌ِ در چمباتمه‌ نشسته‌.

چشم‌هاي قهوه‌يي‌اش ‌از گريه‌ پف‌ كرده‌.

مي‌رايشانم‌ طبقة‌ بالا.

حوري خشكم‌ مي‌كند.

مادر رختخواب‌ پهن‌مي‌كند.

سعيد و سينا زُل‌ زده‌اند به‌ پايم‌.
حوري مي‌گذاردم‌ تو بغل‌ پدر، زير پتايشان پدر.

پدر اتاقم‌ را درست‌ مي‌كند ـ اتاق‌ زير پتو را.

از پدر مي‌خواهم‌ چراغ‌ اتاقم‌ را روشن‌ كند.

چراغ‌ قوه‌ روشن‌مي‌شود، دنياي من‌ روشن‌ مي‌شود.
پدر پتو را لايه‌ مي‌كند تا برايم‌ تاقچه‌ درست‌ كند.

رايشان هر تاقچه‌ چيزي قرارمي‌دهم‌.

بيرون‌ برف‌ مي‌بارد.

سرماي برف‌ را تجربه‌ كردم‌.
پارس‌ سگ‌ها مرا هُل‌ مي‌دهد تو بغل‌ پدر.

پدر بغل‌ام‌ مي‌كند و برايم‌ قصه‌مي‌گايشاند.

مادر، حوري‌، سعيد و سينا بيرون‌ اتاق‌ من‌ نشسته‌اند.

پتايشان پدر مرا ازدنياي بيرون‌ جدا كرده‌ هست‌.

فكر مي‌كنم‌ كسي‌ صداي ما را نمي‌شنود و من‌صداي كسي‌ جز پدر را نمي‌شنوم‌.

احساس‌ امنيت‌ مي‌كنم‌.

درد پايم‌ را فراموش‌مي‌كنم‌.
اتاق‌ من‌ گرم‌ترين‌ و روشن‌ترين‌ اتاق‌ خانه‌ هست‌.

اتاق‌ من‌ زيباترين‌ اتاق‌ خانه‌است‌.


عكس‌ قديمي‌ نگاهم‌ را به‌ خود مي‌كشد.

چهار ساله‌ هستم‌.

مايشانم‌ بلندبلند هست‌.

دماغم‌ را به‌ شيشة‌ پنجره‌ چسبانده‌ام‌.
ـ آه‌...

اتاق‌ پدر...


453:

سلام من مرتضی هستم از اعضای جدید هم میهن
من داستان کوتاه رو خیلی دوست دارم .داستان های شماهارو هم خوندم عالی بودن
من تا حلا داستان ننوشتم ولی خیلی دوست دارم که بنویسم.
یک داستان کوتاه دیروز نوشتم فکر نمی کنم زیاد جالب باشه!!!
ولی میخوام نظرشما را هم بدونم.ممنون

454:

چشمانم به سختی باز می شد وبا نور خورشید بسته.
درد کمی درکمرم می رقصید ولی من همچنان می خندیدم.
عسل که در چشمانش اشک می غلتید وصورتش رااز درد گونه هایش
می کشید, رو زانو نشته بود و از خنده زیادی که کرده بود نمیتونست
صحبت کنه فقظ میفرمود :دیونه...
بخاطر خنده های شیرینش بود که عسل به اون می فرمودم.
اون اولین برف ازدواج من و عسل بود, همون روزی که کفشهای لیزم
برای جا خالی دادن منو تنها گذاشتند و....
الان بهد از چهار سال برای دیدن درختان سفید پوش وانتخاب اسم
بچه مون در پارک قدم میزنیم و هر چند دقیقه عسل می ایستد و
پتوی روی پایم را صاف میکنه و دوباره شروع به هول دادن ویلچر
میکنه.
من در چشمانش عشق را لمس میکنم و از خدا بابت همه چیز ممنونم.



455:

قشنگ بود آقا مرتضی.

خوشحال میشیم داستان های دیگه شما رو هم بخونیم.


456:

خیلی ممنون دوست عزیز
فرمودم من تازه شروع کردم واین اولیش بود خوشحال میشم کمکم کنید.
چند روز پیش یک داستان نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد .


457:

مرگ ثانیه ها

صدای آواز خوندنش توی کوچه می پیچید،یکم سوت می زد باز شروع به خوندن می کرد.امروز خیلی شارژ بود،مثل بچه ها
هر چیزی که جلوش بود شوت میـکرد.

سریع قدم بر مـی داشت، کم کم داشت مـی رسید به ساعتش نگاه کرد فرمود خوبه هنوز

خیلی وقت دارم.
توی جیب کتش دست کرد کلید رو در بیاره اما نبود،دستش رو روی جیبهای شلوارش کشید ولی اونجاهم نبود,فهمید که مثل
همیشه جا گذاشته به طرف دررفت.
روی کاناپه نشسته بود و به دیوار خیره شده بود،تنها صدای توی خونه مرگ ثانیه های ساعت بود.

در کوچه های خاطرات

آرام آرام قدم می زد و به شیرین ترین لحظه ها رسید،عاشقی - قرارها - ازدواج - وای چه روزهای خوبی بود، مثل باد
گذشتند .
صدای زنگ افکارش رو پاره کرد،به در بازکن نگاه کرد زیر لب فرمود:اومد و بعد به ساعت نگاه کرد پوز خندی زد فرمود:
خوبه هنوز خیلی وقت داری.اشکاشو آروم پاک کرد و به طرف در باز کن رفت.
خیلی سریع وارد خونه شد،سلام کرد اونقدر هول بود نفهمید جواب سلامش رو نداده.تند تند لباساشودر می اورد و می فرمود:
وحشتناک گرسنمه یک چیزی حاضر کن یه دوش بگیرم الان میام باید برم جایی.
طولی نکشید با صورت تراشیده از حموم بیرون اومد و با همون حوله سر میز نشست و شروع به خوردن کرد, چیزی نمونده
غذاش تموم شه فرمود:چرا نمی خوری؟
همون جوری که نگاش می کرد فرمود: میل ندارم.
با دهن پر از سر میز بلند شد رفت توی اتاق،صداشو بلند کرد خانم اون کت و شلوارم کجاست؟
آروم وارد اتاق شد فرمود: دیروز دادم خوشک شویی،گذاشتم اینجا.
سرش رو برگردون با تعجوب فرمود:تمیز بود، تازه داده بودم.
کتش رو جلوی آینه صاف کرد، در حالی که دکمه بالای پیراهنش رومی بست برگشت فرمود: کرواتم رو گره بزن.
داشت کروات رو گره می زد،آروم فرمود:با کسی برنامه داری؟
نه,یک جلسه مهم دارن باید زود برم.
از اتاق اومد بی رون نخواست اشکا شو ببینه رفت توی آشپزخونه.
خانم زنگ بزن آژانس بگو یک سرویس بفرسته.
صدای زنگ در اومد,کسی نبود جز راننده آژانس,با عجله کفشاشو پوشید,خوب من دارم میرم کاری نداری چیزی لازم
نداری؟
نه,برو دیرت نشه.
سکوت فضای خونه رو بلعید،دنیا دور سرش می چرخید، کاش یک خواب بود.

دیوارهای بتنی سکوت با حقه حقه گریش

تبدیل به یک مشت خاک شدن.
از دفتر تلفن شماره وکیلش رو پیدا کرد،صداشو صاف کرد،
اون الان رفت من هم دارم میرم.
پشت خط وکیل فرمود: من قبلا هم خدمتتون عرض کردم این کار لازم نیست،شما در موقعیت روحی خوبی نیستید،ممکن
خدایی نکرده اتفاقی بیوفته.
نه من باید برم,اینجوری بهتره.
خوب هرجوری که مایلید، من پرونده شما رو تکمیل کردم، پس انو فردا تقدیم دادگاه می کنم.
خیلی ممنون.
صورتش رو شست،پوشش پوشید،جلوی آینه وقتی داشت شالش رو درست می کرد چشمش به حلقه ازدواجش افتاد، کمی
چرخوندش و آروم درش اورد.
پشت میزی که از قبل در یکی از کافه شاپها رزرو کرده بود تنها نشسته بود و با گلی که رو میز بود بازی میکرد و
منتظر خانمی بود که مدتی با اون تلفنی دوست شده بود و امروز برنامه بود همدیگر رو ببینن، خیلی خوشحال به نظر
میرسید.

اما از همجا بی خبر که اون زن همسر خودش بود.

پایان
مرتضی هولایی 1/2/1385

458:

منم مثل شما تازه کارم.

دوتا داستان بیشتر ننوشتم که اگه بخواین تو تاپیک اکیپ ده نفره هست بخونین.ولی دوستان زیادی هستن که کمکتون کنن مثل آق مهدی، روشنک و خیلی گلای دیگه.


459:

سپس مدتهای طویل...یک داستان عالی...

یک پیشرفت خیر نماينده... ....لذتی بردم و هیجانی تجربه کردم...

روحت پرفراز....و دستت روان باد...

مرضیه ی عزیز...

460:

صبح كه از خواب ييدار شدم يه حس عجيبي داشتم يه جورايي گيج بودم حس مي كردم ايستادم در حالي كه راه مي رفتم و ديوانه وار به اطراف نگاه مي كردم فرياد مي زدم.
چون به دنبال يه آشنا بودم كه برام خيلي عزيز بود.آشنايي كه زندگي را برام قشنگ مي كرد و دنيا را يك رنگ مي كرد.آشنايي كه دل سنگ آب مي كرد
آشنايي كه باغ ما را پر از شكوفه مي كرد.

ولي نمي دانم چرا پيدايش نمي كردم هر چه بيشتر مي گشتم كمتر به نتيجه مي رسيدم از چشام اشك مي اومد ولي نمي خواستم باور كنم

چون هنوز اميدوار بودم آخه باغ ما خيلي بزرگ بود و دوستي ما خيلي عميق.
پرنده آرزوها رو صدا كردم تا منو سوار خودش كنه كه به دنبال آشنا بگرديم اما نيومد شايد هم نشنيد يه دفعه ياد اون گل سرخي كه كاشتيم افتادم همون گل سرخي كه مي فرمودش خيلي دوستش داره براش خيلي عزيزه .

دوان دوان به پيش گل سرخ رفتم يه دفعه خشكم زد آخه اون گل سرخ پ‍‍ژمرده بود جلايشان گل سرخ زانو زدم نگاهش كردم چه معصومانه مرده بود

باد اومد خواست گل برگهاي گل سرخ با خود ببره من فرياد زدم نبر اين يادگار عزيز منه
باد خنده هولناكي به من كرد و فرمود: عزيز تو با پرنده آرزوها تايشان باغ همسايه ست
فرياد زدم دروغ ميگي
باد غريد
تازه فهميدم چرا وقتي پرنده آرزوها را صدا كردم نيومد چون رفته بودن با هم بدون خداحافظي...

يكي از گل برگهاي گل سرخ را برداشتم با قطرهاي از اشك خود خيسش كردم به باد فرمودم: اينو به باغ همسايه ببر پيش اون بي وفا بگو اين هديه آدمك چوبي و گل سرخه
و اين سوال براي هميشه در ذهن من ماند كه گناه من و گل سرخ چه بود كه پروانه ما را تنها گذاشت؟

461:

بچه های بد !

دانه های سفید برف یکی پس از دیگری روی زمین فرود می آمدند و هر لحظه بر سرعتشان اضافه کرده می شد .

دست های سردم را به دهانم نزدیک کردم و در اونها دمیدم .

ولی حتی گرمای این نفس های بی رمق نیز دست های یخ زده مرا گرم نکرد ؛ به ناچار دست هایم را در کت سیا ه و رنگ و رو رفته ای که سپس گذشت چهار سال از عمر اون ؛ هم برایم کوچک شده بود و هم دیگر گرمایی نداشت و جلوه نمایشی داشت کردم و سعی کردم با قدم هایی متوالی و هستوار بر سرعتم بیفزایم .


با افزایش سرعتم خشکی شدیدی را در پاهایم احساس کردم به طوری که برای لحظه ای از حرکت واماندم و ناگزیر گوشه ای از خیابان روی جدول های یخ زده نشستم و پاهای سر شده ام را مالش دادم .

کفش هایم دیگر عمر خود را کرده بودند و پارگی کف اون ها ، آب برف ها را به خود جذب میکردند.

از شدت درد و ناراحتی بغض گلویم را فشرد و اشک گرمی در چشم هایم حلقه زد .

تا جایی که گرمای اون به تن سردم حرارت بخشید .

چشم های بی فروغم را که از شدت سرما هاله ای قرمز رنگ بر تن نشانده بودند به اطراف دوختم و در پس دانه های سفید رنگ برف ، نگاهم به سوی پیر مرد خوش لباسی که به این سمت خیابان می آمد دوخته شد .

پیرمرد نگاهی کاوشگرانه به من که با حالتی گرفته کنج خیابان نشسته بودم می نگریست و لحظه به لحظه به من نزدیکتر می شد به سختی از جایم بلند شدم و با چند قدم سنگین خودم را به او رساندم و در حالی که صدایم از شدت سرما می لرزید فرمودم : (( سلام ببخشید شما سعات دارید ؟ )) پیر مرد لبخند گرمی بر لب نشاند و فرمود : (( بله پسرم )) اونگاه آستین کت زیبا و خوش دوختش را بالا زد و نگاهی گذرا بر ساعت درخشانش که دستهایه نحیف اورا در بر گرفته بود انداخت و فرمود : (( هفت و پنج دقیقه )) در حالی که از نگاه پیر مرد خارج می شدم با لحنی گرفته و لرزان فرمودم : (( متشکرم آقا )) .


می دانستم که مثل همیشه دیر به مدرسه خواهم رسید و چون رمقی برای دویدن این راه نداشتم ؛ تصمیم گرفتم با آرامش خاطر به راهم ادامه دهم ، اما طولی نکشید که ماشین آلبالویی رنگی که به نگاهم آشنا بود در مقابلم ترمز کرد و دقایقی بعد شیشه ماشین پایین آمدو گرمایی جان بخش از داخل ماشین بر چهره ام نشست .

با پایین آمدن شیشه ماشین چهره خندان پوریا در نگاهم نشست .

پوریا لبخندی زد و فرمود : (( سلام رضا بیا سوار شو بابام می رسونتمون .

)) اونگاه نگاهی فخر فروشانه به ساعت زیبایی که تا به حال در دست هایش ندیده بودم انداخت و فرمود : (( آخه ساعت هفت و پنج دیقه ست و حسابی دیر مون شده پسر .

)) بلافاصله سپس پوریا آقای آرین پدر پوریا با لبخندی گرم فرمود : ((رضا جان صبحت بخیر .

هوا سرده سوارشو می رسونیمت .

)) لحن دلنشین آقای آرین و گرمای وسوسه انگیز ماشین باعث شد که پیشنهاد اونها را بپذیرم .


آقای رضایی با آب و تاب فراوان از چندمین و چندمین سفر خارجی اش به کشورهای اروپایی صحبت می کرد و بحث درس جغرافی را به غذای فوق العاده چینی ها کشانده بود و از چهره اش نیز به خوبی مشخص بود که از این بحث لذت می برد .

اما من بی خیال ، به ساعت زیبای پوریا خیره شده بودم و همراه با عقربه های زیبا و طلایی رنگ اون دقایق را می شامت .

ساعتی که همیشه آرزوی داشتن اون را داشتم و احساس می کردم که با وجود اون دیگر هیچ وقت دیر به مدرسه نخواهم رسید .

حتی اگر با پای برهنه ؛ روی زمین های یخ بسته خیابان مجبور به دویدن باشم .


از زیر میز آرام ضربه ای به پای پوریا ، که در داستان های رنگارنگ آقای رضایی غرق شده بود زدم .

پوریا لحظه ای به خود آمد و دلخور از این مزاحمت بی موقع با نگاهی معنا دار به من خیره شد .

دست هایم را جلوی دهانم گرفتم و فرمودم : (( چه ساعت خوشگلی تاحالا تو دستت ندیده بودمش ! از کجا آوردیش ؟)) پوریا که همیشه عاشق مبالغه در فرمودارش بود ، در حالی که آب دهانش را فرو می خورد و کاملا از چهره اش نمایان بود که در حال پی ریزی یک داستان ساختگی هست ؛ به آرامی و به دور از چشم آقای رضایی فرمود : (( عموم از انگلیس برام آورده .

)) در حالیکه پشت دوستم شایان پنهان می شدم تا آقای رضایی متوجه حرف زدنم نشود فرمودم : (( خیلی می ارزه ؟ نه ؟!)) پوریا که با این سوال من یه موقعيت عالی برای خود نمایی پیدا کرده بود با لحنی غرور آمیز فرمود : (( بله .

پس چی ؟! فکر کردی عموم این همه راه از انگلیس تا اینجا اونم بعده این همه دوری چیزه بی خودی برام میاره ؟ ! حالام اینقدر حرف نزن بزار به حرفایه آقای رضایی گوش بدم .

)) با لخوری نگاهم را از پوریا گرفتم و مجددا به ساعت زیبای او خیره شدم .

ساعتیکه همیشه آرزوی داشتن اون را داشتم .


دیوارهای محقر اتاق با صدای ناله پدر می لرزید .

پدر به خود می پیچید و مادر که اشک بر پهنای صورت رنج کشیده اش جاری بود ؛ به دیوار تکیه داده بود و بر این زندگی ، خود و پدر لعنت می فرستاد .

من و مریم گوشه اتاق نشسته بودیم و به اون ها می نگریستیم .

پدر عاجزانه به سمت من آمد و در حالی که تعدادی اسکناس مچاله شده کف دست هایم می گذاشت فرمود : (( رضا جان بابا ؛ دارم می میرم .

تمومه هستخونام درد میکنه ...

دیگه طاقت ندارم ؛ پاشو بابا ، پاشو برو پیش عباس خان و بگو بابام داره می میره دارو می خواد .

)) و باز ناله های بی امانش سخنش را قطع کرد و نا گزیر به دیوار چنگ زد .

مریم که اشک گونه های کوچکش را خیس کرده بود در حالی که دست های مرا از شدت ترس می فشرد با لحنی بغض آلود فرمود : (( داداش بابا داره می میره ...

برو از عباس خان واسش دارو بگیر ...

پاشو داداش ، پاشو.

)) دستی بر موهای آشفته مریم کشیدم و اشک هایش را با انگشتانم پاک کردم .

مریم نگاهی ملتمسانه بر من انداخت و با چشمان درد آلودش به پدر که در خماری دست و پا میزد خیره شد .

اسکناس های مچاله شده را در جیبم گذاشتم و در یک چشم بر هم زدن به سمت خانه عباس خان راهی شدم .


چند ضربه پی در پی و محکم به در کوبیدم .

لحظاتی بعد عباس خان غرولند کنان در چهار چوب در ظاهر شد و نگاهی بهت انگیز به من انداخت و فرمود : (( پسر پاشنه در و شکوندی .

چه خبرته آخه ؟)) با بغض فرمودم : (( عباس خان بابام داره میمیره .

دارو می خواد .

)) عباس خان قهقه ای زد و فرمود : (( بابات ؟ نترس جونم ، بابای تو صدتا جون داره .

)) اسکناس ها را از جیبم در آوردم و تو دست های عباس خان گذاشتم و فرمودم : (( تورو خدا عباس خان بابام حالش خیلی بده .

از صبح تا حالا به خودش می پیچه دیگه طاقتش تموم شده .

)) عباس خان نگاهی به اسکناسا انداخت و فرمود : (( مگه با این چند قاز میشه به کسی دارو داد ؟ پسر برو ؛ برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه .

)) و در حالی که سعی می کرد در را ببندد به دست و پایش افتادم و با عجز و لابه فرمودم : (( عباس خان شمارو به جون عزیزتون ...

تورو خدا )) عباس خان من را پس زد و فرمود : (( آخه بابای تو کلی بده کاره و این پول مره پای حساب های قبلیش .

)) با گریه فرمودم : (( من خودم حساباشو صاف میکنم عباس خان .

تورو خدا .

)) عباس خان لحظه ای مکث کرد و در حالی که با دست های زمختش دانه های درشت و کلفت سبیلش را لمس می کرد .

بسته کوچکی را از لابه لای موهای وزوزاش خارج کرد و فرمود : (( بگیر و گورت و گم کن .

)) اونگاه نگاهی به دور و ور انداخت و اینبار با لحنی جدی تر فرمود : (( برو دیگه عوضی ...

حالا واستاده داره منو نگاه میکنه .

))

صدای ناله های پر سوز و گداز پدر از پشت در خانه هم شنیده می شد .

به سرعت وارد اتاق شدم ؛ این بار پدر بی حال و رنگ و رو باخته گوشه اتاق افتاده بود و تنها صدایی که به فضای مرده خانه حیاط می بخشید
، صدای هق هق مادر بود .

بسته را در میان دست های پدر گذاشتم و به مریم که در آغوش مادر و پا به پای او اشک می ریخت خیره شدم .

چهره معصوم و بی گناه مریم ؛ قلبم را فشرد .

بی اختیار به آغوش مادر پناه بردم و بر گونه های بی رنگ و خیسش بوسه ای زدم و چون او بر اشک نشستم .

گرمای آغوش مادر خواب را بر پلک من تکاند .


صبح بنا بر عادت همیشگی ام زود از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت کهنه و رنگ باخته دیوار انداختم و در چشم بر هم زدنی حاضر شدم و به سمت مدرسه راه افتادم .

شنس همراهم بود و با اینکه دیروز برف و باران شدیدی باریده بود .

آسمان صاف بود و خورشید بی خیال از سرمای روز گذشته روشن تر و مهربان تر از همیشه می تابید .

کلاسورم را زیر بغلم زدم و تا می توانستم دویدم ؛ تا حداقل یک روز سر وقت به مدرسه برسم و دوباره مجبور به شنیدن نصیحت های آقای ناظم نشوم .

اما طبق معمول دیر رسیدم ؛ و در حال سر هم کردن یه قصه درست و حسابی بودم که صدای خشن و گرفته آقای ناظم را از پشت سرم شنیدم .

(( آقای محبی باز هم دیر کردین ؟ می شه بپرسم چرا ؟)) زبانم بند آمد .

سرم را تاجایی که امکان داشت پایین انداختم و تصمیم گرفتم در مقابل سوال های او تنها سکوت کنم .

آقای ناظم که گویی متوجه ترس و تشویش من شده بود ؛ بار دیگر ولی این بار با لحنی آرام تر فرمود : (( پسرم چرا تو همیشه دیر به مدرسه می رسی ؟ چرا سعی نمیکنی کمی در رفتارت تجدید نظر کنی ؟ اگر همین طور ادامه بدی مجبورم میکنی که به عنوان یه دانش آموز بی انظباط تو کلاس ها بچرخونمت و خودت هم خوب می دونی که من سر حرفی که بزنم هستم .

حالا هم بهتره بری سر کلاست .

)) در حالی که صدایم از شدت ترس می لرزید فرمودم : (( چشم آقا )) و به سمت کلاس راهی شدم .


آقای ناظم مرد خشک و بد اخلاقی بود و اگر لبخندی نیز بر لب می راند ، ذره ای از اقتدار و هیبت او نمی کاهید ؛ به خصوص هنگامی که به علت سن بالایش سرفه هایی گوش خراش و گز دار می کرد و ابروهای پر پشتش را بالا می انداخت و با چشم هایش به آدم خیره می شد و خط کش آهنی اش را چند بار بر دستش می کوبید .

نفس آدم به شماره می افتاد و از شدت ترس قلبم به تندی میزد.


در حال بالا رفتن از پله ها بودم که پوریا را دیدم .

پوریا با دیدن من لبخندی زد و فرمود : (( کجایی تو پسر؟ آقای غلامی کلی از دستت ناراحت شد و فرمود دیگه سر کلاس رات نمی دت .

خوب بیچاره حقم داره تا کی می خوای دیر بیای ؟ )) در جواب لحن نیش دار پوریا چهره ای حق به جانب گرفتم و فرمودم : (( مگه ورزشم درسه که آدم از نرفتن سر کلاسش بترسه و بشینه غصه بخوره ؟ ......

ولی راستش رو بخوای خیلی بده که آدم هزارتا معلم ریاضی داشته باشه و سر کلاس ریاضی هم بشینه و بازم تک بیاره ...

نه ؟!)) پوریا یکم خودش را جمع و جور کرد و فرمود : (( رضا جون من دیگه میرم آخه می ترسم آقای غلامی دعوام کنه ؛ چون بهم فرموده زود برگردم تو حیاط .

)) فرمودم : (( حالا واسه چی اومده بودی ؟ )) پوریا که یک برگ برنده به دستش افتاده بود .

فرمود : (( آقای غلامی فرمود بهتره ساعتت رو بزاری تو کیفت آخه ممکنه بعضی از بچه های گره گوری ( این حرف را با تاکید فرمود ) و بچه مستخدم از روی حسودی در حین بازی اونو بشکنن .

فعلا هم من میرم چون حسابی دیرم شده .

)) پوریا رفت و من قدم زنان به سمت کلاس رفتم .

کلاسورم را روی میز گذاشتم و چشم هایم را با ولع به کیف پوریا دوختم .

بی اختیار به یاد ساعت زیبا و خوش رنگ پوریا و حرف های چند لحظه پیشش افتادم .

تمام حرف های پوریا مثل یک پتک بر سرم می کوبیدند .

درست بود من یه بچه مستخدم بیچاره بودم .

که اجازه فکر کردن به این اشیای گرانقیمت را حتی در خواب هم نداشتم .

و شاید اگر دست مزد رختشویی مادر را در تمام سال هم جمع می کردیم نمی توانستیم حتی یک سوم مبلغ اون ساعت گران بها را هم تهیه کنیم و تمام این غیر ممکن ها دست به دست هم داد تا من اون ساعت گران بهارا از کیف پوریا بردارم و وقتی به خودم بیایم که در اتاق آقای ناظم در مقابل آقای آرین و پوریا مشفول التماس به آقای ناظم بودم .



آقای آرین دست پوریا را گرفت و فرمود : (( شماها یه مشت آدمه دله دزد و بی خانمانید ...

شما بچه های بد و حق نشناس هستید که زندگی خیلی هارو به گند می کشین و ککتان هم نمی گزد .

ولی پسر جان اینطوری نمیشه زندگی کرد .

)) بار حرفهای آقای آرین برایم خیلی سنگین بود .

ناخود آگاه روی زمین زانو زدم و با صدای بلند شروع به گریه کردم .

آقای ناظم با دیدن من در اون حالت با عصبانیت از جایش بر خاست و رو به آقای آرین فرمود : (( آقای آرین ، هیچ کس بد از مادر زاییده نمی شود ...

همه خوبن و تا موقعی که کمبود نداشته باشن و توانایی مقابله با نیازها و وسوسه هایشان را داشته باشن خوب می مونن همه آدم هایه بد آدم هایی هستند که اگر نیازهایشان تامین بود هیچ وقت دست به کار خطایی نمی زدند .

کاش همه باور کنیم که هیچ کس نمی خواهد بد باشد .

هیچ کس نمی خواهد دزدی کند.

هیچ کس نمی خواهد از سوی جامعه و دیگران ترد شود .

اما چه کنیم که گاهی با دست های خالی تحمل گرسنگی سخت می شود .

)) سپس در حالی که مرا از روی زمین بلند می کرد فرمود : (( من کار تورا توجیه نمی کنم پسرم اما به تو هم به چشم یک انسان نگاه میکنم و به تو هم حق اشتباه میدهم و موقعيتی برای پی بردن به اشتباهاتت .

)) اونگاه مجددا رو به آقای آرین فرمود : (( اگر پوریای شما نیز در شرایط محمد بود همین کار را می کرد ...

آقای آرین بچه های بد ...

بچه های من ؛ بچه های شما ؛ بچه های ما هستند .

))

462:

سلام میخوام اینجا رو به داستان های حسی و فکری نوشته ی خودمون اختصاص بدیم ! لطفا همه کمک کنین روزی یه داستانک به جایی بر نمی خوره

463:

گمشده ی زندگی
فریادی به گوش می رسید فریادی که از زجه ی یک زن شکل می گرفت و به دنبال اون اسمی زیبا از دختری زیباتر ...

صداها هر لحظه واضح تر می شدند! اما در آخر دیگه هیچ صدایی شنیده نشد و تنها یک صدا می آمد (چخخخ ..

چخخخ) صدای بیل زدن...

هر لحظه نیز صدای بیل زدن کمتر شنیده میشد و جایش را به سکوت می داد.

سکوتی از همه چیز (تبسم
)

464:

ساده لو
پرنده ای که آشیان نداشت دنبال آشیانه ای شیک و خرم میگشت و مردی به او نیز آشیانه داد ...

اما پرنده هیچ گاه فکر نمی کرد آخرین باری باشه که دنبال آشیانه می گردد اما بعدها به لطف اون مرد پی برد که مرد او را چگونه از یافتن خانه بی نیاز کرده ! لطفی که همه ی خوشی پرنده را از او گرفته بود
...



465:

نگاه روز
زمرد ، درخشش آفتاب و قطره های باران اینان چیزهایی بودند که برای یک مرد دلشکسته در یک روز زیبای بهاری اتفاق افتاد ! گویا اینبار آسمان نیز به گریه افتاده بود
..!

466:

شرایط مسائد
به هر دری میزنی تا یه کار خوب پیدا کنی ! بالاخره یکی از اون سختاشو انتخاب می کنی و سپس چند روز می فهمی که این کار مناسب تو نیست ! همونجوری می خوای بیای بیرون که میفهمی پول یه طرف ماجراست و خانواده طرف دیگه ! آغوش خانواده حتما تو را بی کار خواهد پذیرفت !! (خنده
)

467:

زیبای من
در ابتدا وجود داشت می پرستیدمش چون با کمالات بود.

اما فهمیدم از او زیباترم پس من زیبای خودمم ! زیبایی وجودم را از تو گرفتم زیبای من
!

468:

يه گوشه پارک را که خلوت بود گير اورد تا به راحتي گريه کنه دور از چشم آدماي فضول خودشم نفهميد چند ساعت که اونجاست باران شروع به باريدن کرد و اون گريه زيره بارون را دوست داشت از پارک اومد بيرون عينک زده بود تا کسي چشماي پوف کردشو نبينه حس کرد کسي تعقيبش ميکنه به سرعتش اضافه کرد به اونطرفه خيابون که رسيد اولين ماشين براش ترمز زد پريد بالا مسيرشو فرمود وقتي رسيد سر كوچه فرمود همين جا پياده ميشم پولو پرداخت و با عجله خودش رسوند خونه لباسشو در اورد مشغوله شام پختن شد شوهرش با عجله وارد شد اومد طرفش فرمود کجاا بودي زن گيج شده
بود کمي هم ترسيده بود اون هميشه عصرا مي رفت پارک چون نمي خواست تو خونه جلو مادر شوهرش گريه کن غرورش بهش اين اجازه را نميداد با فرياده دوباره مرد زن به خودش امد بهت ميگم کجا بودي هر روز اين موقع کجا ميري اون ماشيني کي بود پريدي سوار شدي مرد يک بند سوال ميکرد اجازه جواب هم نميداد با اولين سيلي زن خودشو پشت دره آشپز خونه قايم کرد تا از ضرباته بعدي در امان باشه مرد يک بند فرياد ميزد و سوالاشو تکرار ميکرد دومين ضربه تو شکمش خورد لبخنده کوتاهي زد سايه لبخندو مرد ديد بيشتر عصباني شد فرمود به چي ميخندي زن زيره لب چيزي زمزمه کرد از درد به خودش ميپيچيد نميتونست حرف بزنه مرد فقط اينو شنيد حد اقل يکي ديگه مثل من بد بخت نشد مرد نفهميد منظور زن چي بوده مشته بعدي تو پهلايشانه زن بود نفس کشيدن براش مشکل شده
بود مرد جلوش نشست موهايه بلنده زنو دوره دستاش پيچيد و محكم سر زن رو کوبيد به ديوار بهت ميگم چي داري با خودت ور ميزني خون از گوشه سر زن ريخت رو بليزه سفيدش آخرين حرفش اين بود هم من راحت شدم هم اين بچه و در حاليکه دستش رو شکمش بود تموم کرد
سه روزه بد دفتره خاطرته زن را مرد پيدا کرد
جملاته آخر صفحات اين بود مادرش منو نمي خواست ميگه از اول هم برنامه بوده دختر خالشو براش بگيرن منم نميخوام جلايشان اين افريته گريه کنم اين زن مادر نيست يه عجوبه هست اصلاً فكر اينو نميکنه که منو وحيد هم ديگرو دوست داريم يه بند از دختر خواهرش ميگه ميرم تو پارک گريه ميکنم که اون نبينه يه هواي هم ميخورم تا وحيد بياد منم حالم بهتر شد اون خسته از کار ميياد نميخوام بيشتر از اين تو خونه ناراحتي ببينه شايد اگر اين بچه بياد مادرش هم با من بهتر بشه مرد دفتر خاطرات از دستش افتاد پنجره بالکن را باز کرد صداي جيغه يک زن سقوطه يک جسم به پايين جايشانه باريکي از خون که سنگ فرشه حياط را قرمز کرده بود

469:

زندان

مرا هل نمي دهد، اشاره مي كند تا داخل شوم.

داخل كه ميروم، صداي حركت در آهني مي آيد و سايش دو آهن بر رايشان هم.

درب را قفل مي كند.

اين را ميشنوم.

آدم، زود عادت مي كند و من هم.

اول از همه ، امتك چشمانم باز مي شوند تا به تاريكي خو بگيرند و بعد، دماي بدنم خودش را به اعتدال اينجا مي رساند.

نمي دانم اين زندان تك نفره چقدر جا دارد و ديوارها تا به كجا به من اجازه ي حركت ميدهند.

دستهايم را در هوا تكان ميدهم تا ديوارها را بيابم.

هر چهار تا ديوار را لمس مي كنم.

يكي پس از ديگري.

به گمانم اتاق دو متري بايد باشد، اين را تخمين مي زنم.

رايشان دو زانو مي نشينم و با خودم نجوا مي كنم:

ــ عادت مي كني...آدم را براي عادت ساخته اند نه براي باور!
باز در مقام مناظره مي گايشانم:
ــ باور ندارم.....
فكر كنم اين جمله آخر را فرياد كردم كه صدايي از روزنه ديوار سمت چپ آمد:
ــ چه خبره بابا؟ به خودت سخت نگير...عادت مي كني....
حتماً كسي هست.

حتماً كسي در سلول سمت چپم هست كه چشمانش به تاريكي اينجا عادت كرده و بدنش به اعتدالِ سرماي اينجا رسيده هست و انگار افكارش هم سازگار شده هست.

شايد هم آدم را براي سازگاري ساخته باشند نه عادت!

ميل به همدردي و يا شايد چنين چيزي هست كه مرا به فرمودگو وا ميدارد.

خيز برميدارم تا ديوار سمت چپم؛ خود را مي چسبانم به اون و مي پرسم:

ــ خيلي وقته اينجاييد؟
صدا مي خندد: وقت؟ نمي دانم..اينجا كه شب و روز ندارد.

وقت، معنيِ تكرارِ تمامِ تاريكي هاست.

م: مثل اينكه زياد هم ناراحت نيستيد از بودن در اينجا؟
صدا مي گايشاند: تو ناراحتي؟
م: مسلماً....من آزاد متولد شده ام...آزادي تنها سهم من هست از اين دنيا...
صدا: سهم چه؟ تو از لحظه تولدت آزادي ات را باختي...

تمامش را به زندان دنيا باخته اي...

بايد فيلسوف مآب باشد.

اين را از حرف زدنش حدس مي زنم.

از فلسفه چيزي نمي دانم اما چيزهايي را باور دارم كه براي اثباتش حاضرم با او به مناظره برخيزم.

لااقل اينطوري، سكوت زجر آور و اين تاريكي محض را مي توانم تحمل كنم.

صدا: به زود آوردنت؟
م: چطور؟
صدا: خب من خودم خواستم كه اينجا باشم.
م: يعني چه؟ شما اين زندان را به دنياي رنگ و هياهو ترجيح مي دهيد؟
صدا: چرا ندهم؟ اونجا اگر دنياست..اينجا هم دنياست.
م: عجيب هست.

من چيزي سر در نمي آورم.

صدا: مي فهمي...

از رنگ و هياهو كه آزاد شدي و دل به بي رنگي و آرامش اينجا كه دادي، مي فهمي...تنهايي آدم را به اوج ميرساند ...حالا برو بخواب.


چند بار صدايش ميزنم:
ــ آهاي....كجا رفتي؟ من هنوز حرفهايم را نزده ام..من هنوز نفهميده ام.....
جوابي نيست.

مچاله ميشوم كف سلول و چشمانم را مي بندم و به خاطراتم مي انديشم تا فراموش نشوم.

يادم نمي آيد جرمم چه بود كه چنين مجازاتي سزايم هست؟ يادم نمي آيد در كدام دادگاه محكوم شدم به تنهايي و انزوا؟ به ياد نمي آورم و ميان كوچه هاي خاطراتم به بن بستِ اينجا ميرسم....دردناك هست كه نداني چرا چنين شد دردناك هست مثل اون وقت كه نمي داني چرا متولد شده اي؟ با خودم نجوا مي كنم:

ــ عادت مي كني..آدم را براي عادت ساخته اند نه براي باور!
باز در مقام مناظره با خود مي گايشانم:
ــ باور ندارم.....
فكر كنم اين جمله را فرياد زدم كه صداي سمت چپم آمد كه:
ــ هنوز نخوابيده اي؟
مي گايشانم: اين اگر خواب نيست پس چيست؟
صدا: بيداري هست..بيداري محض هست...
مي گايشانم: كدام بيداري؟ بيداري اون هست كه ببيني، بگايشاني، بيداري...

بودن هست...

بر ميخيزم.

دوباره به ديوار سمت چپم مي چسبم.


صدا: وقتي هستي، وقتي مي تواني حرف بزني، فكر كني، وقتي وقتِ ماندن را مي خواهي يعني بيداري...حتي اگر در اوج ظلمت باشي...
نمي دانم حرفهايش واقعاً بي معنيست يا من توان تحليلش را ندارم؟ انگار ضعيف شده ام.

انگار دل به اين ظلمت داده ام.

ترسي كه تايشان دلم، تايشان تمام سلولهاي بدنم ترشح ميشود انگار مي تواند مرا از پا درآورد.

ميپرسم:

ــ برايم بگايشانيد چرا آمديد اينجا؟
صدا مي خندد.خنده اش به ديوارها ميرسد و باز مي گردد و باز مي خندد.

ميگايشاند: چرا مي خواهي فرار كني؟

م: از چه؟
صدا: از همين تنهايي كه براي همين به اينجا آوردندت؟ تو اگر سر صحبت را با من باز مي كني يعني مي خواهي فرار كني؟ از اون وحشت داري؟از تنهايي؟
م: بچه كه بودم تنها بودم.

با خودم فكر مي كردم بزرگ كه شوم ، ديوار اين تنهايي را مي شكنم.

همه كس را دعوت خواهم كرد به ميهماني دلم.

اونوقت ها تنهايي ام اجبارِ سرنوشت بود.من هرچه بزرگتر ميشدم، ديوارهاي نامرئي هم قد مي كشيدند.

دستم نمي رسيد.

از اين ديوارهاي نامرئي نمي توانستم بگريزم.

هول و اضطراب يك لحظه دست از سرم بر نمي داشت.

اين ديوارها، اين ديوارهاي لعنتي، اين ديوارهاي ناديدنيِ لعنتي حتي يك لحظه هم رهايم نكردند و من ..من...حسرت پرواز را، كشيدم.

هر كجا ميرفتم، ديوارها بدنبالم بودند.

حالا هم كه اسيرشان شده ام.

اونها چيره شدند بر من و من هنوز هم كه هنوز هست ازشان مي ترسم.

مي خواهم پشت اين ديوارها را تجربه شوم....حالا سقف آسمان را هم از دست داده ام...

صدا تجلي آرامش هست:
ــ تو ترسيده اي...

نترس...تا وقتيكه از ديوارها فرار مي كني اسيرشان هستي...اسارت در لحظه هاي فرارت متجلي ميشوند..

باورشان كن..بفهمشان...تنهايي هم سهم توست...تنهايي، اونقدرها هم كه وحشتش را به دل راه داده اي...ترسناك نيست.

يك لحظه فكر كن كه شايد بتواني در اون لذت را تجربه شايشان...فقط فكر كن...شايد اين ديوارها...اين ديوارها خودت باشي..خودت باشي كه نشناخته اي اش....شايد اين «خودت» هست كه مي خواهد تو را به رخت بكشد......

شايد بايد ديوارها را ببيني.....سعي كن ببيني شان...

م: ولي اينجا تاريك هست....
صدا: آدم با باور، با ايمان، نديدني ها را مي بيند....فقط ايمانش را در دل بپروران..فقط همين!
ديگر دلم نمي خواست چيزي بگايشاند.

مي خواستم دست بر تنهايي ام بكشم.

او هم ديگر چيزي نفرمود.

آدم از ناشناخته ها مي ترسد و من از خودم.

از اوني كه نشناختم و يا شايد نخواسته ام بشناسم.

با خودم فكر مي كنم شايد هم آدم را براي باور ساخته باشند نه عادت؛ فقط شايد.

حالا مطمئنم كه صداي اون طرف ديوار، فيلسوف نيست.

او فقط تنهاست فقط همين!

470:

مثل همیشه بدون نقص بود سروناز خانوم !!!

471:

البته دوستان داستانها از خودم نیست ..تازه متوجه شدم جای اشتباه پست زدم

472:

صد ها پرنده رو به رو ديدگانم پر گشودند
از ميان ان همه ستاره
از ميان ان همه ماه
صدايي مي امد صداي پرنده اي خفته
انگار در خواب ناله ميكرد
باورم شد كه خواب ميبينم اما چه قدر زيبا بود دلم ميخواست خواب باشم و هرگز چشمانم به رايشان دروغ ها و نيرنگ ها باز نشود
كمي جلوتر رفتم سرش را زير بال هاي برف گونه اش پنهان كرده بود
نه خواب نبود ناله نميكرد بيدار بود گريه ميكرد
رايشان دستانم بالا اوردمش و فرمودم چرا گريه ميكني
فرمود كاش ميشد برايت ميفرمودم
اما هنوز سرش را زير بال هايش پنهان كرده بود
مكسي كرد و فرمود :كسي هست كه از بودن من حتي در رؤيايش هم مينالد كسي هست كه مرا ميخواهد و نميخواهد و فرمود چه قدر هياهايشان بودنش عشق راستينش او را زنده ميكند فرمود او نميداند چه قدر پرنده ها اين طرف و اونطرف ميروند تا به فرمانش عمل كنند فرمود او نمي داند مرا نميفهمد مرا شايد حق يا اوست پروانه ها را فرمودم تا برتيش بهار ببرند دست رد به گل هاي بابونه ام زد فرمود نه برو برو

سرش را از زير يالهايش بيرون اورد چشمانش به كلي سوخته بود از خواب پريدم چشمانم باز شد اما هيچ
نديدم



473:

خاطره تلخ من / اونجلیا


توضیح: برو جلو یه آینه به خودت نگاه کن.

چهره یه شخصیت محبوب و مورد علاقت رو تجسم کن (خواننده بازیگر مدل یا هرچی) کسی که فکر میکنی از خیلی آدم ها خوشگل تر و سر تره.

اسمت رو تغییر به اسم اون بده به بدنت نگاه کن و حالا بدن اون رو تجسم کن؟ تناسب بدن و اندام رو با کمی زحمت به خودت در چند ماه میتونی درست عینه اون شخص کنی ولی به چهرت دقت کن؟ رنگ مو - مدل ابرو - اندازه مو تا این حد رو میشه مثل اون کنی ولی بقیش چی؟ حالا فکر کن اندازه چهره ات کمی با اندازه چهره اون تناسب داره (اندازه سر و صورت) و حالا میخوایی خودت رو مثل اون کنی! یعنی فتوکپی اون کنی.

تو دنیای امروز ما همچین کاری واقعا انجام میشه با چند جراحی پلاستیک و البته پول بسیار زیاد.

این خاطره ای که میخوام تعریف کنم همینه.

یه دختر ایرانی که سنی نداشت و پدر بسیاز ثروتمندی داشت.

دختری که به عشق اونجلینا جولی چهراش رو کاملا عمل کرده بود و مثل اون شده بود حالت هاش رو مثل اون کرده بود و خیلی چیزهای دیگه که به عشق اون انجام میداد.


(البته نظر شخصی خودم در مورد این موضوع اینه که به هر حال آفریده خدا بسیار زیبا تر از اینکه به دست انسان و جراحی شکل بگیره نمونش مورد بالا که وقتی فکر میکنم میبینم اون دختر درست مثل یک عروسک دست ساز بود وقتی تجسمش میکنم متوجه میشم که واقعا احساس مصنوعی بودن رو در چهره اش میشد دید...

)
اونجلینا _ قسمت اول
غروب پنچ شنبه بود و هوا یکم ابری نمیدونم چرا اینجوری باد بلند میشد.

ویلای یکی از دوستان توی منطقه جمیرا بیچ نشسته بودم چایی میخوردیم.

اسمش سعید بود کارخونه...

...

(یه محصول معروف تو ایران) مال بابای اون بود.

2 3 سالی از من بزرگتر بود ولی برخلاف اخلاق بد و سلیقه سختم با اون حال میکردم.

یجورایی جیگر بود.

فرمود پاشو بریم یه جای خوب فرمودم کجا؟ فرمود تو بیا بریم ضرر نمیکنی فرمودم هرچی تو بگی از جام بلند شدم فرمودم من میرم بیرون تا یه سیگار بکشم توام ماشینت رو از پارکینگ ویلا در بیار جلوی در واسادم فرمودم برو حله.

اومدم بیام بیرون دیدم چه باد مخوفی میزنه! فرمودم سعید من فقط یه پیرهن تنمه چیزی داری (باد گیری چیزی) بپوشم؟ فرمود واسا رفت و یه بارونی بلند آورد فرمود از هیچی بهتره! راستم میفرمود از یه پیرهن خالی بهتر بود.

بارونی رو تنم کردم اومدم بیرون دیدم چه بادی بلند شده! رسیدم جلوی در ویلا البته در که نه همونن نرده ها.

ویلا نزدیک خیابون اصلی جمیرا بود و رفت و امد تقریبا زیاد بود.

اون موقع موهام خیلی بلند بود و از بالا مدل سامورایی میبستم.

سیگاری روشن کردم و به اطراف خیره شدم از طرفی باد محکم میوزید میفرمودم الانه که موهام کنده شده بره! از شدت باد بارونی فقط رو شونه هام رو پوشنده بود و پاهام بیرون بود به خودم فرمودم زورو وارد شد و زدم زیر خنده! سیگارم به نصف رسیده بود اه سعید چرا نیومد؟ به اطراف خیره بودم که یه مرسدس بنز S کلاس از جلوم آروم رد شد رفت 20 30 متر پایین تر جلوی در یه ویلای دیگه واساد.

توجهم بهش جلب شد یه راننده پیاده شد در عقب رو باز کرد یه خانم پیاده شد که پشتش به من بود یه پالتو پوست قهوه ای و بلند تنش بود با چکمه های همرنگ اون قدش متناسب بود و اندامی فوق العاده و غیر عادی.

موهاشو از بالا بسته بود! به خودم فرمودم اولین وجه تشابه رو باهاش پیدا کردم اونم اندازه و مدل موهامونه و دوباره خندیدم.

به راننده چیزی فرمود و راننده رفت سمت ماشین روش و برگردوند که بره توی اون ویلا منم تنم شل شد.

امکان نداره؟ این اونجلینا جولی بود؟ یا من قاطی کردم؟ سرش رو برگردند سمت من همون موقع یه باد بلند زد چشام رو نازک کردم و به چهرش خیره شدم از سیگارم کام میگرفتم اخمام مثل همیشه تو هم بود.

چند لحظه نگام کرد بعد یه اخم خشن کرد رفت توی اون ویلا.

اگه هرکسی اینکارو میکرد بهم بر میخورد تو دلم 2 تا فحش میدادم میرفتم ولی من تکون نخوردم! اصلا نفهیدم اون چیکار کرد.

اگه واقعا اونجلینا جولی بود پس محافظاش کجان؟ فقط یه راننده رسوندش رفت؟ ولی اگرم اونجلینا جولی نبود پس خواهر 2 قلوش بود؟ شایدم من توهم زده بودم مغزم قاطی کرده بود.

پورش مشکی کنارم واساده بود دستش یکسره رو بوق بود تازه به خودم اومدم دیدم سعید داره بوق میزنه البته از پشت شیشه معلوم بود 2 کیلو فحش هم بارم کرده.

رفتم در رو وا کردم نشستم تو ماشین فرمود چته تو؟ هویی؟ فرمودم دیدی؟ فرمود چیو؟ فرمودم همون دیگه اونجلینا جولی رو که الان رفت اون تو؟ یکم نگام کرد یهو همچین زد زیر خنده ترسیدم! فرمودم هوی با تو ام؟ دیدیش؟ بازم میخندید فرمودم چیه؟ بگو منم بخندم.

فرمود از تو بعید بود با این همه ادعات! فرمودم چی؟ فرمود احمق جون اونجلینا کجا بود این نصف اونجلینا سن داره چند سال بیشتر! فرمودم میشناسیش؟ با سر تایید کرد (برق از چشای من پرید) دوباره خندید فرمود بریم تا برد پیت پیداش نشده! خودم خندم گرفت فرمودم راست میگی برو تا برد پیت و بقیه نیومدن.


سعید رفت تو خیابون الرقه پایین تر از مک دونالدز واساد تلفن رو برداشت زنگ زد فرمود من سر قرارم شما کجایین؟ چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد زد رو شونم فرمود چته؟ فرمودم هیچی فکرم مشغوله.

فرمود خب چی؟ فرمودم نمیخندی؟ زد زیر خنده فرمود به انجلینا فکر میکنی نه؟ فرمودم نخند اون کی بود؟ فرمود ولش کن بابا تو چی کار با اون داری بیا حالمون رو بکنیم.

فرمودم من فقط سوال کردم حالا بگو؟ فرمود اصلا ازش خوشم نمیاد همیشه خودش رو میگیره فکر کرده کیه با اون ادا اطوارش اونجلینا جولی بفهمه خود کشی میکنه (دوباره زد زیر خنده) فرمودم خب حالا تو ام بابا.

کی هست؟ فرمود اسمش اوناست حالا واقعیه یا اینکه فقط صداش میکنن نمیدونم بابای خرفتش هم سهام داره چند تا شرکت بزرگه اون ویلایی که دیدی هم مال خودشون ولی کلا من در سال 2 3 ماه بیشتر ندیدم اینجا باشن فکر کنم امریکا زندگی میکنن معلوم نیست چقدر اون بابای خرفتش خرج دخترش کرده این شکلی شده (دوباره زد زیر خنده) فرمودم دیگه چیزی نمیدونی؟ نه از کجا بدونم 100 سال نمیخوام ببینمش دختره افاده ای بهش میاد ازون بچه ننه ها باشه.

فرمودم ول کن حالا.

همون موقع یه Nissan Altima اومد کنارمون شیشه رو داد پایین فرمود شماره میگیرین شما؟ سعید نگاش کرد فرمود تو باشی چرا نه دختری که پشت فرمون بود فرمود میبینم که تو هم مهمون داری مثل من! سعید نگاش کرد فرمود درست صحبت کن این داداشمه نمی دونستی مگه؟ دختره زد زیر خنده فرمود کجا بریم؟ سعید فرمود برو آرمان کافه فعلا قلیون بزنیم حال کنیم دختر چشمکی زد و حرکت کرد.

سعید به من نگاه کرد فرمود پسندیدی؟ بزنیم زمین امشب شاد شیم نظرت چیه؟ فرمودم فعلا اصلا تو حسش نیستم با 10 تا وایگرا هم ش ق نمیکنم.

فرمود بابا ولش کن اون دختره رو باز تو گیر دادی؟ این همه جیگر اون چیه مثل عروسک دست ساز همه جاش از زیر جراحی اومده بیرون! فرمودم حرف نزن برو سر قرارت.

صدای غرش پورش تو خیابون پیچید حرکت کردیم رفتیم.


شب با اون تا جیگر رفتیم ویلا سعید اینا (خانوادش رفته بودن مسافرت ایتالیا) نشسته بودن مشروب میخوردن سعید فرمود بریزم؟ فرمودم نه حوصلش رو ندارم یکی از دخترا نگام کرد فرمود چرا بیحالی؟ با ما غریبی میکنی؟ زیر چشمی نگاش کردم فرمودم من اوصولا فقط میکنم غریبه و آشنا هم فرقی نداره! دختره زد زیر خنده فرمود تسلیم اینجوری که تو فرمودی ما صبح از این خونه بیرون نمیریم.

فرمودم بعید نیست! سعید خندید فرمود ولش کنین بابا اون خل و چله تک پری میکنه ارواح عمش ولی من میدونم چه جانوریه بیایین پیش خودم خوشگلا.

اون یکی دختره فرمود حالا راهی نداره من برم پیش اون؟ بگو سخت نگیره امشب رو.

سعید چپ چپ نگاش کرد فرمود دستت درد نکنه یهو بگو با اون بیشتر حال میکنی دیگه؟ دختره خندید فرمود راستش رو بخوایی آره! ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! سعید فرمود برو بابا اون فقط ظاهر داره گولش رو نخور که مقتوله های قبلی هم همین اشتباه رو کردن اون احمق خون آشامه باورتم نمیشه دستت رو ببر بگو خونش رو بخوره! دختره یکمی نگام کرد فرمود آره؟ فرمودم آره همینطوره.

دختر اولیه که تو بغل سعید نشسته بود فرمود اگه نخوردی چی؟ فرمودم اگه نخوردم 500 درهم بهت میدم اگه خوردم تو باید به من حال حسابی بدی با اعمال شاقه! مکثی کرد فرمود باشه! اومد کنارم دست راستش رو آورد جلو صورتم کارد میوه خوری رو برداشت محکم کشید رو شصت راستش سعید داد زد دیوونه شوخی بود همش ولی دیر شده بود از دستش بشدت خون میریخت یه خنده مسخره کردم شصتش رو گذاشتم تو دهنم شروع کردم به مکیدن سعید و دختر دومیه داد زدن نه! دختری که کنار من بود با تعجب و وحشت نگام میکرد تا چند دقیقه شصتش رو میمکیدم و خونش رو میخوردم اونا وحشت زده نگام میکردن شصتش رو در آوردم فرمودم خدمت شما.

سعید فرمود احمق ایدز بگیری چی؟ دختره فرمود خفه شو ایدزی خودتی منم فرمودم دعوا نکنین خون آشام ها ایدز نمیگیرن!
1 ساعت بعد سعید فرمود نخود نخود هرکی رود رو رفیق خود! خندیدم فرمودم تو حسش نیستم بیخیال شو دختر دومی اومد کنارم فرمود مگه من میزارم؟ دونه دونه موهای بلندت رو میکنم سامورایی.

سعید فرمود معرفت رو از اینا یاد بگیر ای بی معرفت پاشد دست دختر اولی رو گرفت فرمود من رفتم تو اتاقم شما میخوایین تا صبح اینجا حرف بزنین یا عملیات انجام بدین با خودتون.

داشتن میرفتن به دختره فرمودم شرط رو باختی قولت یادت نره برگشت نگام کرد یه چشمک زد فرمود تا صبح راه زیاده عجله نکن! دختر دومی که کنار من بود فرمود خب موهات رو از جا بکنم یا راه میایی؟ فرمودم ولش کن به هر دومون زهر میشه پاشو برو بخواب فرمود نه! فرمودم پس مرگ بشین من میرم بخوابم دستم رو گرفت فرمود بیخود.

همینجا باهم! فرمودم پس زیاد طولش نمیدیم باشه؟ فرمود قبول.

برای اولین بار از غروب تا حالا یه بهش یه نگاه خریدارانه کردم.

موهاش مشکی براق بود چشای مشکی کشیده داشت با ابروهای نازک لباش ظریف و قشنگ بودن و بینیش هم مشخص بود عمل شده با یه نوک تیز! پوستش تقریبا برنره بود هیکلش هم خوشگل بود و مناسب البته تعجبی نکردم چون انتخاب سعید بودن اون واسش فرقی نداشت خواهر مادر تک پر فقط مهم هیکل و قیافه بود مثل من تک پر نبود واسه همین تخصص خاصی تو انتخابش داشت! بهش فرمودم اسمت چیه؟ فرمود سارا فرمودم اسم قشنگیه فرمود اسم تو چیه آقای بد اخلاق؟ فرمودم ارا فرمود خب؟ حتما من باید شروع کنم بد اخلاق؟ خندیدم فرمودم تو شروع نکنی شروع نمیشه! فرمود از چشات معلومه! اومد رو پام نشست لباش رو آورد نزدیک لبام فرمود بزن بریم بد اخلاق...

.


***************
رفتم روی مبل خوابیدم.

صبح دیدم یکی پاش رو گذاشته رو سینم فرمود خائن نامرد.

چشام رو باز نکردم فرمود هویی با تو ام خائن نامرد چرا ساکتی؟ فرمودم 10 ثانیه موقعيت میدم پات رو ورداری اگرنه تو ام میشی مقتول بدست خون آشام سریع پاشو جمع کرد رفت عقب فرمود قربونت برم من خوب کردی اصلا محکم تر میکردی پاشدم فرمودم چیرو؟ دیدم ناهید و سارا نشستن دارن میخندن لباسشونم تن کردن فرمودم چیه؟ سعید فرمود حالا نصف شب دافی من رو قاپ میزنی؟ داشتیم؟ فرمودم چی میگی تو من تا صبح خواب بودم.

فرمود آره معلومه خودت رو نگاه کن به خودم نگاه کردم دیدم راست میگه لختم فقط شرت پامه فرمود خائن اون 2 تا هم داشتن میخندیدن ناهید فرمود من بی تقصیرم این گردنش کلفته بزور من رو کشید تو دام فرمودم برو بابا خواب دیدی من تا صبح با خودم حال میکردم پاشدم لباسام رو پوشیدم رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم پیش بقیه سعید فرمود حالا راستش رو بگین کی بهتره؟ یکم خندیدن فرمودن ارا.

سعید فرمود ای نامرد چیز خورشون کردی؟ ناهید فرمود دفعه بعدی اگه ارا نبود اصلا ما رو هم دعوت نکن نمیاییم سعید فرمود مرسی!
1 ساعت بعد ناهید و سارا پاشدن برن اومدن جلو رو لبام رو بوس کردن فرمودن خیلی خوش گذشت مرسی سارا فرمود باطنش هم مثله ظاهرش جیگر بود! سعید فرمود برین دیگه ای بابا خندیدم فرمودم حسودی نکن تو از من بزرگتری زشته ناهید فرمود امیدوارم بازم ببینمت بعد شماره موبایلش رو داد بهم فرمود خوش حال میشم ببینمت فرمودم مرسی خوش باشین و رفتن.

اومدم نشستم رو مبل فرمودم سعید؟ فرمود مرض درد دیگه چی میخوایی 2تا جیگر تا صبح بهت حال دادن دیگه چیه؟ فرمودم من میخوامش.

فرمود چیو؟ فرمودم همون اونجلینا! فرمود اونا رو میگی؟ فرمودم آره زد زیر خنده فرمود ارا بشین تورو خدا با اون چیکار داری.

فرمودم میخوامش سعید فرمود ارا جون مادرت ول کن دردسرش از خودش خیلی بیشتره.

فرمودم چطور؟ فرمود اون فقط ظاهر داره ولی تو هم ظاهر جیگر داری هم باطن جیگر پس دنبال دردسر نرو مشکل ساز میشه برات.

چشام کور شده بود پام رو کردم تو یه کفش فرمودم باید باهاش رفیق شم این حرفا هم حالیم نیست.

سعید اومد جلوم فرمود یه چیز رو جدی میگم من هر کمکی بخوایی میکنم بهت ولی عواقبش با خودت دردسراش هم مال خودت قبوله؟ فرمودم 100% قبول عواقبش با خودم! حالا از کجا شروع کنیم؟ فرمود بهت میگم چیکار کنیم باید زنگ بزنم به ماندانا...

.

.


ادامه به زودی/ ارا

474:

واقعا شاهكار بود
تشكر

475:

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاهبه نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمیمنم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جاهمان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدیازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفتزتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوايشانرانگری بودخدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستمنياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي راندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گايشاني چه پُررّوستزبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشورلذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوزشوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر اون نهادیاگر باشد جواب نامه مثبت// و هستعفا قبول افتد زسايشانتخدايي را در حق ّاين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زاربه جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باریبه جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حالعطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغتبكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در اونجاچو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان توای« جاايشاند » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستیولی چون برگنُه ابرنامه کردی// به نادانی خود اصرار کردیقبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟به عزراییل فرمودم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساندبلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوتپریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار

476:

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و فرمود خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی هست.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته فرمود تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم.

این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید
.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و فرمود بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر هست.
فرشته فرمود باز میگردم.حتما باز می گردم.
این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...


فرشته به زمین آمد و از دیدن اون همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و باگذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از اون گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.
نه بالش را و نه قولش را...


فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...

477:

نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟
فرمودي برو! باور نکردم.

اما خشم تو ساده نبود.

فرمودي برو! انگار محکم تر از هميشه بود.


مهربانيت رنگ باخت.فرمودم به خاطر يک موجود خاکي رهايم مي نمايي؟
سکوت کردي.فرمودي برو!
فرياد زدم نگاهم کن...

نگاهم نکردي.

نمي ديدمت دلم نمي خواست آدمت را هم ببينم.

تکان مي خورد و سخن مي فرمود انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
فرمودي جانشين من هست خليفه هست…
روزي كه از من خواستي به غير از توسجده كنم، به اون تلي از خاك كه كم‌كم تبديل به گل مي شد، من نمي دانستم جنس آبي كه اين خاك را گل مي كند چیست، نمي دانستم آب عشق چيست، آب روح چيست؟ از اون به من ننوشانده بودي، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!
من … سوختم.

به خاک نيفتادم.

چيزيتمام بدنمرا فشرد.

نمي توانستم براي يک مشت گل زانو بزنم.

ايستادم.

محکم و مقتدر ايستادم.

فرمودي زانو بزن.نتوانستم.

فرياد زدم.

اين همان آدم خاکي توست که ستم خواهدکرد.

سرکش و طغيانگر خواهد شد،تنگ چشم و حريص ناسپاس و مجادله گر.

اين آدم توست؟…

باز سکوت ...آرام زمزمه کردي خليفه هست.
واي خليفه خليفه خليفه چقدر خنديدم! خليفه اي که دروغ مي گايشاند.

خليفه اي که گناه مي نمايد.خنديدم و طعنه زدم.

يك خليفه گناهکار!...


فرمودي نخوت تورا بلعيده هست.
خنديدم! سجده نکردم! رانده شدم!
....… نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟ قرن ها از اون روز مي گذرد و من ساکن زمينم.


بين همه اين آدم هاي خاکي تو! بين همه دروغ ها و حرص هايشان.

بين فراموش کاري هاي گاه و بيگاه و ناداني هايشان!

بين همان ها که مي خواهند نبودنت را ثابت نمايند يا ناديده ات بگيرند.

همان ها که گاهي فقط گاهي به سراغت مي آيند.

و من از شوق لبريز مي شوم.


من ابليس فرزند آتش! از ذلت اين عنصر خاکي لذت مي برم.

از اين که اميدهايت را ناميد مي‌نمايند شادي مي نمايم.

و دلم براي لغزش‌هايشان پر مي زند.

وتو!با همه قدرت و بزرگي ات زياده گايشاني‌هايشان را مي بخشي هنوز توبهمي پذيري و باران مي‌باراني و مهربانانه سر فرازش مي نمايي.
عجب از اوکه مهرباني‌ات را مي بيند و ستم مي نمايد و عجب از تو که ستمش مي‌بيني و مهرباني مي نمايي…
و من هنوز از اين که زشتي‌هايشان را ناديده مي گيري آتش مي خورم و براي نابودي‌اش قسم مي خورم.براي سر گشتگي‌اش لحظه شماري مي نمايم…
منم ابليس!

478:

موضوع داستان زير اختلاف طبقاتي جامعه هست.
توضيح: اين نوشته اي که به قلم ميارم خاطره نيست.

يه داستان تخيلي هستش که بر پايه واقعيت هاي زندگي در ايران به قلم ميکشم.

(حق کپي برداري کاملا آزاده و ميتونيد رايشان تمام ديوار هاي دنيا کپي کنيد)


قسمت اول/اتفاق بي اتفاق


صبح زود با صدای مضخرف ساعت اونالگ به سختی چشاش رو وا کرد صدای آلارم ساعتش با ریتم دید دید دید دید دید دید میرفت توی مخش.دوباره چشاش رو بست بالش رو گذاشت روی سرش ولی ساعت همچنان صدا میکرد یه آهی کشید با پشت دستش زد به ساعت از جاش پاشد ساعت رو خاموش کرد.با اخم و ناراحتی رفت سمت دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره تا دیرش نشده باید میرفت سر کار حوصله غرغر صاحب کار رو نداشت.جلوی آینه شکسته و زرد واساده بود به خودش نگاهی کرد 26 سالش بود ولی موهای سفید لا به لای موهاش چشمک میزدن صورتش رو شست آبی به موهاش زد آهی کشید رفت سمت چوب لباسی شکسته گوشه سوئیت تا پیرهن و شلوار 3سالش رو بپوشه و بره سر کار.


اسمش وحید بود تو یه چاپ خونه کار میکرد یه حقوق بخور نمیر هم میگرفت که مقداریش رو بیمه و کوفت و مرض نوش جان میکردن نصفش هم قسط موسسه مالي میداد آخرش هم با 30.40 هزار تومن باید تا ماه بعد سر میکرد و ماه بعد همین داستان ادامه داشت .پدرش یه معلم بود که سالها پیش از دنیا میره.مادرش پرستار بچه های امت بود تا با پولی که اون در میاره و وحید هم براش میمونه بتونن روزگار رو سر کنن.یه سوئیت 50 متری هم خونشون بود که با پولی که حاصل کار سالها پدر خدابیامررزش بود و بقیش هم وام بود خریده بودن تا حد اقل زیر شلاق صاحب خونه نباشن.

بقول معروف شکم گرسنه رو میشه یه کاریش کرد طلب امت رو هیچ کاریش نمیشه کرد.


یه چایی موش نشان نیمه دم گرفته سر کشید بوق سگ از خونه زد بیرون هوا تاریک روشن بود باید تا میدون بعدی پیاده میرفت از اونجا هم با چند تا واحد میرفت سرکار و حقم داشت.

چاپخونه ای که توش کارگری میکرد تو یه خیابون بزرگ تجاری بود که حتی باد اون خیابون هم به محله اونا نمیرسید! اگه برنامه بود کرایه تاکسی بده که باید یه چیز دستی هم میزاشت روی باقیمونده حقوقش تا پول تاکسی در بیاد! بهر حال مثل خیلی ها به این زندگی عادت کرده بود.

پلاستیک سیاه بلندی دستش بود که توش ناهار امروزش بود البته منظور از ناهار 2.3 تا تخم مرغ آبپز با یه تیکه نون نیمه برشته بود.بیچاره از وقتی شنیده بود تخم مرغ داره گرون میشه و بزودی سر از دونه ای 100 تومن در میاره تو دلش خیلی ترسیده بود.شایدم حق داشت! با سرعت به سمت میدون قدم بر میداشت که مبادا واحد از دستش بپره...


******
دختر با پشت دست چشاش رو مالید یه خمیازه ای کشید به بدنش کش و قوسی داد از خواب پاشد نشست روی تختش به اتاقش خیره شد مثل همیشه سکوت جادویی همه جا رو پر کرده بود یه لبخندی زد دوباره بدن نازش رو کش داد از جاش پاشد رفت سمت کمدش تا پوشش خوابش رو عوض کنه.لباسش رو عوض کرد رفت سمت دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره.

تو آینه براق و بزرگی که جلوش بود به خودش خیره شد بقول معروف چیزی از خوشگلی کم نداشت انگار یه نقاش ماهر تمام هنرش رو توی چهره و بدن اون دختر نمایش گذاشته بود.صورتش رو شست یه خنده شیطنت آمیز کرد رفت پایین سمت آشپزخونه.مثل همیشه کارگر وظیفه شناس تمام اسباب صبحانه رو حاضر کرده بود.از چایی خوش رنگ و آب پرتقال خالص گرفته تا عسل کره تخم مرغ گردو و...


اسمش المیرا بود یه دختر 23 ساله که پدرش شرکت تجاری داشت و مادرش هم دکتر.دانشجوی پزشکی دانشگاه آزاد بود.

مسلما از طبقه بالای جامعه بودن و وضعیت مالیشون مثل همتاهای خودش از بالا ها بود! یه خونه بزرگ ویلایی داشتن توی فرشته که فقط یکی از خونه هاشون بود! مامانش میفرمود سعادت آباد دموده شده واسه همین 2 سالی میشد اومده بودن این یکی خونشون توی فرشته.بقیه خصوصیاتش هم که فرمودن نداره راحت میشه حدس زد! گاهی وقت ها ظهرا که حوصلش سر میرفت گازش ماشینش رو میگرفت میرفت مطب مامانش یکم پیشش میموند گاهی هم میرفت دفتر شرکت باباش.


المیرا صبحونش رو خورد به ساعتش نگاهی انداخت 12 ظهر بود هوس کرد یه سر بره مطب مامانش.

مطب مامانش توی همون خیابون تجاری بود که چاپخونه ای که وحید توش کار میکرد بود.لباسای گرون قیمتش رو تنش کرد یه شال صورتی انداخت روی سرش زیر لب آهنگی زمزمه میکرد اومد توی حیاط در ماشینش رو باز کرد یه مرسدس بنز CLS 350 داشت (Mercedes Benz CLS 350) نشست پشت رول.

تو آینه نگاهی کرد واسه خودش ادا در آورد بعد به خودش اخمی کرد فرمود لوس! با ریموت در حیاط رو باز کرد آروم عقب گرفت اومد بیرون دوباره ریموت رو زد در بسته شد پاش رو گذاشت روی گاز صدای غرش ماشینش توی خیابون خلوت پیچید حرکت کرد سمت مطب مامانش
ادامه داستان در قسمت بعدي / ارا

479:

قسمت دوم /ا تفاق بي اتفاق

وحيد به ساعت نگاهي انداخت ريتم صداي گوش خراش دستگاه هاي چاپخونه واسه گوشاش يه عادت شده بود کم کم وقت ناهار بود از پشت دستگاه اومد
بيرون رفت سمت پلاستيک سياهي که با خودش آورده بود ظرف پلاستيکي غذا رو در آورد بازش کرد 2تا تخم مرغ آبپز با يه تيکه نون برشته توش بود به دستاش نگاهي کرد کثيف بود نيشخندي زد فرمود عادت کردم و بعد با همون دست کثيف شروع به خوردن ناهارش کرد.چند دقيقه بعد به شدت تشنش شده بود ظرف خاليه غذا رو گذاشت تايشان پلاستيک سياه به رفيقش فرمود من ميرم از مغازه آقا احمدي يه بطري آب بگيرم بيام رفيقش چشمکي زد وحيد از چاپخونه اومد بيرون.صداي گوشخراش دستگاها ديگه نميومد يه نفس راحت کشيد رفت سمت مغازه.اين ور خيابون رو به رايشان مغازه واساد ماشينا پشت چراغ قرمز واساده بودن وحيد آروم از رايشان خط عابر پياده رد ميشد يهو نگاهش افتاد رايشان مرسدس بنز
Cls 350
مشکي که جلايشان پاش واساده بود و منتظر بود چراغ سبز شه نگاهش چرخيد به داخل ماشين يه دختره خوشگل و ناز (الميرا) پشت فرمون نشسته بود يه جور خاصي تايشان فکر بود و لبخند نازي ميزد.وحيد با آرامش از جلوش رد شد رسيد اون سمت خيابون همون موقع چراغ سبز شد ماشينا با سرعت به راهشون ادامه دادن جلايشان در مغازه مکثي کرد تو فکر اون دختر بود.

وحيد بارها اون دختر رو تايشان همين خيابون ديده بود و بارها از خودش پرسيده بود فرق من با اون چيه؟ ولي هرگز به نتيجه اي نرسيده بود.


نزديک غروب وحيد کارش تموم شد از چاپخونه زد بيرون همکاراش هر کدوم به سمتي پخش ميشدن.

وحيد خسته و کوفته راهش رو کشيد آروم آروم قدم ميزد تا ميدون بعدي که واحد سوار شه.همينطور که آروم قدم برميداشت افکار آشفتش هم اذيتش ميکرد واقعا نميدونست خستگي از جسم و تنشه يا از روح و افکارش.آب دهنش رو قورت داد هوا داشت تاريک ميشد اون هم لا به لاي جمعيتي که تايشان هم ميلوليدن قدم بر ميداشت.وحيد احساس ميکرد امروز ميدون دور تر از هميشه شده چون بهش نميرسيد! شايدم همش توهم بود ولي اون اينطوري فکر ميکرد.به هر بدبختي بود سوار واحد پر از جمعيت شد خودش رو يه گوشه جا داد و رفت...

هوا تاريک شده بود سرما بيداد ميکرد وحيد نزديکاي خونشون بود با آرامش به سمت خونه قدم بر ميداشت ولي افکارش همچنان آشفته و در هم بودن.يه آهي کشيد بخار غليظ از دهنش اومد بيرون پلاستيک سياهي که ظرف خاليه ناهارش توش بود رو محکم تاب ميداد خودش نميدونست بايد چيکار کنه.اون دخترک با همون لبخند (الميرا) هنوز جلايشان چشاش بود اما وحيد حتي نميدونست اسم ماشيني که اون دختر سوارش بود چيه! فقط ميدونست يه جور مرسدس بنز گران قيمت بايد باشه! نيشخندي زد فرمود منم اگه همچين زندگي داشتم از ته دل به زندگي لبخند ميزدم! بعد ناخودآگاه ياد گذشته خودش افتاد.

دختري که وحيد دوسش داشت چقدر راحت ازدواج کرد رفت! انگار نه انگار که وحيد 2 سال اون دختر رو دوست داشت و با هم کلي خاطره داشتن! يه آهي کشيد دوباره بخار غليظ از دهنش زد بيرون فرمود حق دختره داشت آدم بي پول رو کجاي دنيا ميخوان که اينجا بخوان؟ دختره امت مگه عقلش کمه خودش رو چاله بندازه تو چاه؟ براي چي؟ چون همديگه رو دوست داشتيم؟ اصلا گيريم که دوست داشتيم و ازدواج ميکرديم بعدش چي؟ ميرفتيم به قصاب ميفرموديم آقا ما هميدگه رو دوست داريم توروخدا 1 کيلو گوشت بدين؟ بعد بلند زد زير خنده فرمود قصاب هم يه بيلاخ نشون ميداد ميفرمود 6 تا هزار تومني بزار تازه ببينم چيکار ميتونم برات کنم! بعد آروم سرش رو تکون داد فرمود اين حرفها ماله قصه هاست تايشان دنياي امروز ما فقط پول حرف اول رو ميزنه و بس.پول داشته باشي همه دوستت دارن نداشته باشي بچه هات هم نميخوانت چه برسه به ديگران.ياد حرف پدر خدا بيامرزش افتاد يه روز وحيد ازش پرسيد بابا اين همه بدبختي هاي دنيا مال چيه؟ باباش رايشان سرش دست کشيد فرمود تمام بدبختي ها و مشکلات دنيا از بي پولي و مشکلات مالي شروع ميشه.وحيد به خودش اومد ديد جلايشان در خونه واساده دستاي سردش رو به زور تايشان جيبش فرد کرد کليدش رو در آورد رفت تايشان خونه.


رايشان گنجه يه تيکه کاغذ پيدا کرد که مامانش نوشته بود "خانم و آقاي محمدي تا دير وقت مهموني هستن من اضافه کاري غروب ميرم بچه هاشون رو نگه دارم شامت رايشان گاز آمادست" کاغذ رو مچاله کرد سرش رو تکون داد فرمود اضافه کاري به قيمت جونت ديگه نه؟.لباساش رو در آورد آروم فرمود تف به اين دنياي لعنتي .

ميلي به شام نداشت نشست رايشان زمين به پشتي تکيه داد ضبط کوچيک و دستي که مال سال پيش بود رو در آورد دکمه پلي رو فشار داد امير آرام ميخوند....
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم - در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم - چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجيم - ماييم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ايشانرانه، هزاريم به گلزار...


افسوس که اين مزرعه را آب گرفته - دهقان مصيبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ مي ناب گرفته - وز سوزش تب پيکرمان تاب گرفته
رخساره هنر گونه مهتاب گرفته - چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بي مايه و صحت شده بيمار...


ابري شده بالا و گرفته هست فضا را - وز دود و شرر تيره نمودست هوا را
آتش زده سکان زمين را و سما را - سوزانده به چرخ اختر و در خاک گياه را
اي واسطه رحمت حق بهر خدا را - زين خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سينه ي اين ابر شرر بار
برخيز شتر بانا بروند کجاوه کز شرق عيان گشت همي رايت کاوه...


ادامه در قسمت سوم /ارا

480:

قسمت سوم /اتفاق بي اتفاق

وحيد صبح از خواب پاشد و با روند هميشگي از خونه زد بيرون به سمت چاپخونه.تو راه همچنان افکار سوال بر انگيز و آشفته خودش رو بررسي ميکرد...

تو چاپخونه پشت دستگاه واساده بود ولي فکرهاي هميشگي رهاش نميکردن تا ظهر به همين وضع گذشت و موقع ناهار مثل هميشه پلاستيک سياه رو باز کرد و ...

سپس ناهار يه فکري به سرش زد سريع به دوستش اشاره کرد ميرم مغازه و زد بيرون تا نزديک مغازه رفت و از گوشه خيابون به ماشينهاي پشت چراغ قرمز خيره شد.انگار منتظر کسي بود يکمي اين پا اون پا کرد ولي بازم چيزي که منتظرش بود رو نديد سرش رو تکون داد و برگشت سمت چاپخونه و مشغول به کار شد.وحيد انتظار داشت امروز هم اون مرسدس بنز
Cls 350
مشکي رو ببينه ولي نديد
10 روز بعد
وحيد زندگي هميشگي رو سپري ميکرد فقط تنها فرقي که کرده بود اين بود که افکارش آشفته تر شده بودن انگار نا اميد تر از هميشه به زندگي نگاه ميکرد ولي چيکار ميتونست بکنه؟ کي تونسته بود کاري کنه که اون دوميش باشه؟! ظهر سپس ناهار دوباره زد به سرش اومد نزديک چراغ قرمز واساد يکمي استقامت کرد يهو برق عجيبي رايشان چشاش افتاد.

وحيد اون ماشين رو از دور ديده بود.

ماشين آروم اومد پشت چراغ قرمز واساد وحيد با ولع خاصي بهش خيره شده بود يکم بعد اون دختر (الميرا) احساس کرد يه نگاهي دنبالشه سرش رو آروم چرخوند چشمش به وحيد افتاد تو دلش تاثر خورد فرمود آخي گناهي چه نگاهي ميکنه.

بعد آروم سرش رو چرخوند يه آهي کشيد فرمود اي روزگار.

وحيد همچنان با ولع به دختر نگاه ميکرد احساس ميکرد خشم تايشان وجودش بيداد ميکنه نه از دست اون دختر خشم بخاطر دره تفاوت ها خشم بخاطر بي عدالتي خشم بخاطر...

چراغ سبز شد الميرا با سرعت حرکت کرد رفت وحيد سرش رو تکون داد برگشت سمت چاپخونه نزديک چاپخونه به ساعتش نگاهي کرد امروز آخر برج بود با خوشحالي رفت به سمت موسسه مالي اونور خيابون ببينه حقوق رو ريختن يا نه.دقيقه گذشت سپس مدتها خنده رايشان لباي وحيد نشسته بود حقوقش رو گذاشت تايشان جيبش يه نفس راحت کشيد سريع رفت به سمت چاپخونه.نزديکاي غروب مثل هميشه کارش تموم شد و بين جمعيت زيادي که تايشان هم ميلوليدن ره افتاد سمت خونه.دلش شاد بود چون حقوق يک ماه زحمت فراوونش رو گرفته بود به ميدون رسيد سوار واحد پر از جمعيت شد رفت...

هوا تاريک شده بود ميدون نزديک خونشون پياده شد قدم زنان ميرفت به سمت خونه آروم واسه خودش يه آهنگي زمزمه ميکرد پلاستيک سياه تايشان دستش رو تاب ميداد از خيابون اصلي رفت به کوچه فرعي تايشان فکرش لحظه اي رو ميديد که مثل هميشه اول برج با افتخار حاصل 1 ما زحمتش رو 2 دستي تقديم به مادرش ميکرد تا چرخه زندگي رو بچرخونن.

سپس مدتها در پناه پولي که تايشان جيبش بود احساس آرامش ميکرد تو همين فکرا بود يه موتوري کنارش واساد دلش حوري ريخت پايين ميدونست چه اتفاقي قراره بيافته سريع پلاستيک تايشان دستش که ظرف خاليه غذا توش بود رو پرت کرد سمت موتوري شروع کرد به دايشاندن موتوري يه نيش گاز داد رسيد پشتش وحيد ميدونست کار احمقانه اي کرده سريع واساد سرجاش از رايشان زمين يه سنگ برداشت داد زد كثافت ها ولم کنين دايشاند سمتشون.

رايشان موتور 2 نفر نشسته بودن پياد شدن وحيد سنگ رو پرت کرد سمت يکيشون خورد تو سرش يه آخ بلند فرمود بعد با مشت کوبيد تايشان صورت اون يکي يارو صورتش رو چسبيد يه داد بلند زد تمام تن وحيد ميلرزيد اوني که سنگ به سرش خورده بود يه نعره بلند کشيد حمله کرد سمت وحيد با لگد زد تو شکمش وحيد دستش رو گذاشت رو شکمش آه بلندي فرمود ولي ميدونست اون پول حکم پول خون رو براش داره نبايد از دست بده بي توجه به درد فراوون سرش رو آورد بالا يقه يارو رو گرفت کشيد سمت خودش با سر زد تايشان چشمش تا ولش کرد اون يکي مشت محکمي زد تايشان دهنش وحيد پرت شد عقب دهنش پر از خون بود ولي بازم نبايد حقوق يک ماه رو از دست ميداد دوباره دايشاند سمت يارو بعد با لگد زد تايشان صورتش يارو پرت شد عقب خورد زمين وحيد که تمام تنش ميلرزيد به اون 2تا که از درد به خودشون ميپيچيدن نگاهي کرد يکمي عقب رفت و بعد با تمام قدرت ميدايشاند و از اونجا دور ميشد.جلايشان در خونه شون نفس نفس زنان واساد به ديوار کنار در تکيه داد اشک تايشان چشماش جمع شده بود از دهنش خون داغ ميريخت بيرون با هر نفسي که ميزد بخار غليظي ميومد به هوا ميرفت دستش رو گذاشت رو شکمش از درد بخودش ميناليد و اشکاش آروم آروم ميچکيد رايشان صورتش اشکاش رو پاک کرد بلند داد زد آدم بدبخت هر روز بد بخت تر ميشه...

يکم بعد بي حال با 1000درد روحي و جسمي دست سردش رو تايشان جيبش فرو کرد کليد رو گرفت ولي از سرما دستش بي حس شده بود نميتونست بيرون بياره سپس کلي تلاش دستش رو آروم بيرون کشيد در خونه رو باز کرد رفت تو.

تايشان خونه که رسيد آروم مادرش رو صدا زد مادرش با عجله اومد تا وحيد رو خونين مالين ديد يه جيغ زد سريع زير بغلش رو گرفت نشوندش رايشان زمين...


1ساعت بعد وحيد که حالش بهتر شده بود براي مادرش تموم ماجرا رو تعريف کرد بعد دست کرد تايشان جيبش حقوقش رو در آورد داد به مادرش فرمود من امانت دار خوبي هستم.مادرش که اشک و درد وجودش رو پر کرده بود دست پسرش رو بوس کرد فرمود خدا لعنت کنه کسايي که ما رو به اين روز انداختن کسايي که تاراج به وطن ما زدن و ما اين شديم
******
الميرا تايشان نشيمن رايشان مبل راحتي لم داده بود به پروجکشن 42 اينچي خيره شده بود شبکه
Pmc
نگاه ميکرد.مادرش اومد کنارش نشست زد رايشان شونش فرمود دختر کي ميخوايي بزرگ شي؟ 10 بار فرمودم اتاقت رو مرتب کن الميرا خنديد مادرش رو بوس کرد فرمود تقصيره اين زهرا خانمه (کارگرشون) که منو بد عادت کرده.

مادرش فرمود راستي اون پسره چي شد؟ ديگه خبري ازش نيست؟ الميرا شونه هاش رو بالا انداخت فرمود بره به جهنم جز عيش و نوش چيزي ياد نداشت باهاش بهم زدم بعد به
Pmc
خيره شد و زير لبش آهنگي که پخش ميشد رو زمزمه ميکرد...يهو يادش از چيزي افتاد فرمود واي مامان! مادرش از جا پريد فرمود بمير با اين صدا کردن چي ميگي؟ الميرا خنديد فرمود مامان اون پوشش خوشگله که اون دفعه ديديم يادته؟ امروز قيمت کردم 200 هزار تومن بود.فردا برم بگيرم تو نميخوايي؟ مامانش سرش رو تکون داد فرمود نميخواد بذر و بخشش کني اگه بخوام خودم دست و پا دارم ميرم ميخرم.الميرا شبکه رو عوض کرد رايشان
T2
فرمود مامان انقدر اذيتم ميکني تصميم گرفتم برم خونه بخت.مامانش خنديد فرمود موش به سوراخ نميرفت دمش جارو ميبستن! الميرا يکمي خنديد فرمود بزار درسم تموم شه 1روزم اينجا نميمونم واسه هميشه ميرم پيش ارکيده (خواهرش) امريکا.اصلا از همون اولش بايد ميرفتم شما هي فرمودين اينجا کنکور بده آخرشم اسيرم کردين...


******
موفق و پيروز باشيد
ادامه به زودي در قسمت چهارم /ارا

481:

ببخشيد كه دير شد ...
یه توضیح : شما تو خوندن مطالب خسته نمیشین؟
یعنی منظورم اینه که اگه زیاد بنویسم و بزارم تویه خوندن با حوسله عمل میکنین یا نمیخونین ؟
ادامه ...
موبایلش رو برداشت و زنگ زد به دوست دخترش.

اسمش ماندانا بود دختر خیلی گلی بود اونم ایرانی و باباش سهام دار بورس امارات بود واقعا دختر مهربون و با معرفتی بود یه دختر ناز و ساده که من بهش میفرمودم فرشته! چون از فرشته ها چیزی کم نداشت خیلی هم مقید بود نسبت به سعید برعکس سعید که هرموقع احساس نیاز میکرد با یکی میخوابید! ماندانا گوشی رو برداشت سعید بهش فرمود کجایی؟ هر موقع تونستی یه سر بیا پیش من ارا هم اینجاست یه کاری پیش اومده و خداحافظی کردن.

بهش فرمودم سعید این چه کاری بود؟ میخوایی آبروی منو ببری؟ فرمود ساکت باش خوله اگه کاری بشه اون باید انجام بده! فرمودم چطور مگه؟ فرمود خوله بابای ماندانا با بابای اون آشنان روی همین حساب ماندانا کاملا اونا رو میشناسه حالا واسا بیاد خودت میفهمی.

چشام برقی زد فرمودم ای نامرد؟ چرا تاحالا نفرمودی؟ فرمود دوستت دارم نمیخوام تو دردسر بیوفتی حالا هم که خودت میخوایی ک ون لغت بهت کمک میکنم با سر بری تو چاه! 2 ساعت بعد ماندانا اومد (خونشون شیخ زائد رود بود نزدیک بودن به اونجا) سعید فرمود خسته نباشی؟ چه زود؟ ماندانا فرمود استقامت کن برسم مامانم کارم داشت ببخشید دیر شد و اومد سمت من فرمود سلام ارا جون باهام دست داد و نشست کنار سعید.

سعید فرمود به اون میگی جون به من تو هم نمیگی؟ خندید فرمود کاش یکم مثل اون بودی نامرد دیشب اینجا چه خبر بود؟ سعید پرید هوا فرمود هیچی؟ چه خبر بود؟ ماندانا فرمود مارمولک اون Nissan Altima پشت در پارک بود مال کی بود؟ سعید فرمود تو بپای خونه مایی مگه؟ مهمون داشتیم دوستای ارا بودن ماندانا فرمود خر خودتی نامرد من میدونم ناهید بود.

سعید فرمود ناهید کیه بابا خواب دیدی ماندانا فرمود بگذریم بعدا پوستت رو میکنم حیف که ارا اینجاست حالا واسه من با ناهید میپری؟ سعید فرمود تو از کجا میشناسیش؟ ماندانا خندید فرمود عزیز دلم اون موقعی که تو هنوز باهاش آشنا نشده بودی من باهاش سلام علیک داشتم خوبم میشناسمش آمار تو هم خوب دارم.

سعید فرمود ول کن حالا پیش اومده دیگه از غم دوری تو چیکار کنم؟ وقتی فقط ماهی 2.

3 بار باهم بخوابیم همین میشه ماندانا زد رو پاش فرمود خجالت بکش همین هم زیادته پر روی نامرد منم فرمودم بس کنین دیگه شما دوست دختر دوست پسرین یا سگ و گربه؟ سعید فرمود من گربه ام اونم سگ! اون همش پاچه میگیره خودت که دیدی؟ فرمودم باشه حالا ول کن بعد به ماندانا فرمودم راستش فرمودیم بیایی که یه کاری باهات داشتیم.

سعید فرمود گولش رو نخور توی فکرای مبتذله ماندانا فرمود استقامت کن ببینم چی میگه فرمودم ببین...

.

سعید فرمود بزار من بگم آقا دیروز اونجلینا جولی رو دیده حالا گیر داده بهش! ماندانا خندید فرمود بهتره بری مشکلت رو با برد پیت حل کنی به من چه! سعید فرمود خره اون نه این همسایه ما اونا رو میگم ماندانا خندید فرمود اونا؟ مگه تاحالا ندیده بودیش؟ فرمودم نه! فرمود ازش خوشت اومده؟ فرمودم میشناسیش؟ فرمود معلومه! فرمودم کیه خب؟ فرمود امریکا زندکی میکنن لس اونجلس اینجا هم سالی 2.

3 ماه بیشتر نمیان اونم وقتی هوا خنک تر میشه آخه باباش اینجا سهام داره به بهانه اون میان.

مامانش کم تر میاد این ورا یه دادش هم داره که اونم با مامانشه کم تر میاد الانم فکر کنم 10 روزه خودش و باباش اومدن.

فرمودم چند سالشه؟ فرمود 20 سال.

فرمودم خب؟ چطوری میشه بهش کانکت شد؟ یکم نگام کرد فرمود ارا من خیلی دوستت دارم ولی آخه میدونی یه چیزی هست.

فرمودم بگو؟ فرمود ببین یکم دردسره به ظاهرش نگاه نکن یه اخلاقای عجب غریب داره در ضمن خیلی هم مغروره فکر نکنی مثل خودمون خاکیه.

سعید فرمود الهی قربونت برم منم همین رو فرمودم بهش.

فرمودم بابا حالا یه امتحان که ضرر نداره؟ فوقش ازش خوشم نمیاد حوصله سر رو کله زدن باهاش رو ندارم تمومش میکنیم بره دیگه.

سعید خندید فرمود ای احمق! به همین راحتی؟ فکر کردی اون منتظر تو واساده بری محک بزنی و تموم؟ فرمودم نخیر من اینو نفرمودم ماندانا فرمود میل خودت ولی تا بری کانتکت شی و باهاش باشی طول میکشه در ضمن پدرت هم در میاد آخرش هم اگه خوشت نیاد چی؟ این همه زحمت هدر میره.

فرمودم باشه قبول! سعید یه صوت زد فرمود به افتخار این کودن احمق که خوشی زده زیر دلش یه کف مرتب بزنین.


به ماندانا فرمودم خب از کجا باید شروع کنم؟ فرمود بهت میگم ولی حواست باشه یه بار اشتباه کنی باید دورش رو خط بکشی.

فرمودم باشه راستی دوست پسر داره؟ سعید فرمود داشت 2 تاشون سکته کردن 5 تاشونم فرار کردن از زمین رفتن به مریخ خندیدم فرمودم پس یه بلیط ماه از الان رزرو کنم ها؟ سعید فرمود ای ول خوشم اومد خودت فهمیدی.

(تو دلم فرمودم این جانور وحشتناک که میگن واقعا اینطوریه؟) بعد به ماندانا فرمودم من سر تا پا گوشم سعید هم فرمود منم توشم خندیدم فرمودم حرف نزن بزار به کارمون برسیم سعید فرمود هوی به چه کاری برسی؟ دیشب ناهید رو از تو بقلم قاپیدی فکر کردی اینم مثل اونه؟ ماندانا جونش بره به من خیانت نمیکنه ماندانا فرمود چشم روشن؟ پس دیشب حسابی گیر و دار داشتین ها؟ سعید فرمود نخیر ب ک ن ب ک ن داشتیم.

ماندانا زد رو پاش فرمود بی ادب بعد به من فرمود ارا؟ از تو انتظار نداشتم.

حالا این سعید احمقه تو چرا شریک قافله بودی؟ فرمودم بابا دروغ میگه تو که دوست پسرت رو بهتر میشناسی چرا باور میکنی؟ (آره ارواح عمت دروغ میگه!) ماندانا یکم به سعید که چشاش 4 تا شده بود نگاه کرد فرمود راست میگی خودش غلط کرده حالا دنباله شریک جرمه.

فرمودم آره بابا خب از کجا شروع کنیم؟ ماندانا فرمود ببین من باید زنگ بزنم به اونا ازش دعوت کنم برای شامی ناهاری چیزی بعد...

.

فرمودم مرسی خیلی توپه خب کی انجام میدی؟ فرمود استقامت کن بابا خیلی وقته ندیدمش زنگ بزنم 2 3 روز خبرش رو بگیرم بعد دعوتش میکنم فرمودم مرسی قربون معرفتت سعید هم از بالای سر مانداتا یه بیلاخ بهم داد خندیدم فرمودم رو سرت رو نگاه تا سعید رفت خودش رو جمع کنه ماندانا دید بیلاخ سعید رو ولی نفهمید با من بوده! زدم زیر خنده ماندانا فرمود کثافت بی شعور سعید خیلی بد شدی وقتی هرزه بازی کنی ازین بهتر نمیشی من احمق رو بگو برای تو...

.

سعید یه سیب برداشت پرت کرد تو سینه من فرمود به خدا با این بودم ای آدم فروش نامرد ماندانا فرمود حالا بعدا آدمت میکنم سعید خان.


482:


3 روز بعد ظهر سعید زنگ زد فرمود امشب ساعت 8 رستوران دانیال.

فرمودم جدی میگی؟ مرسی پس ساعت 7.

30 جلو در ویلا منتظر باش با ماشین من میریم خندید فرمود ای جانور Porsche turbo دلت رو زده میخوایی حالا میخوایی با BMW 530i شیطونی کنی؟ فرمودم برو حوصله ندارم شوخی نکن.

ساعت 7.

30 جلوی ویلا سعیدشون بودم یه پیرهن مشکی و شلوار مشکی پوشیده بودم با کفش مشکی ساق بلند ریش هامو زده بودم موهامم مثل همیشه از بالا سامورایی بسته بودم سعید اومد راه افتادیم سمت رستوران دانیال یه گوشه نشستیم ساعت 7.

55 دقیقه بود منتظر بودیم اونا بیان برن یه جا بشینن بعد...

ساعت 8.

5 دقیقه بود که دیدم ماندانا اومد تو پشت سرش هم...

.

وای خدا این کی بود وقتی اومد از کنار هرکی رد میشدن بزرگ و کوچیک برمیگشتن نگاش میکردن مسلما در نگاه اول همه فکر میکردن اونجلینا جولی رد شده جا میخوردن! سعید زد رو دستم فرمود درست بشین احمق لب و لوچت رو جمع کن به خودم اومدم فرمودم ببخشید نمیدونم چرا اینجوری میشم میبینمش آخه راستش رو بخوایی اونجلینا جولی به نظرم بینظیر ترین زنیه که دیدم! سعید فرمود خوبه حالا شلوغش نکن یکی دیگه میکنه تو تبلیغات میکنی؟ خندیدم فرمودم خوب اگه قسمت بشه قراره خواهر 2قلوش مال من شه سعید فرمود نگو نمیتونم اینجا بخندم اونجلینا جولی که بخواد با جراحی پلاستیک و N دلار خرج درست شده باشه همون بهتر نشه! فرمودم هویی درست صحبت کن غیرتی میشما محکم زد تو پام فرمود آدم فروش بد بخت! ماندانا و اونا 2 تا میز اونطرف تر نشسته بودن سعید رفت فرمود اشاره کردم بیا.

پاشد رفت سمت اونا که ماندانا فرمود وای سعید تو اینجا چیکار میکنی؟ فرمود من با دوستم اومدیم شام همون کاری که تو میکنی بعد با ماندانا دست داد بعد هم با اونا.

سعید رو به اونا لبخندی زد فرمود همسایه خیلی گلی هستن اونا جان اونا هم لبخندی زد فرمود شما هم همینطور بعد ماندانا به سعید فرمود با ارا اومدی؟ بگو بیاد پیش ما چرا مثل یتیم ها تنها نشسته؟ بعد رو به اونا فرمود اشکالی که نداره؟ (روم به اونا بود ولی سرم رو انداخته بودم پایین زیر چشمی نگاشون میکردم گوشام هم دربست پیش اونا بود) اونا یواش یه چیزی فرمود نشنیدم بعد سعید فرمود ارا؟ سرم رو بالا آوردم فرمودم جانم؟ فرمود پاشو بیا اینجا با ماندانا اینا بشینیم فرمودم باشه و آروم پاشدم رفتم سمت اونا دستم رو دراز کردم با ماندانا دست دادم ماندانا فرمود اینم ارا جون.

لبخندی زدم فرمودم لطف داری بعد دستم رو به سمت اونا بردم فرمودم خانوم جولی؟ یه اخم خوشگل کرد فرمود دیروز جلوی در خونه سعید اینا هم منو با اونجلینا اشتباه گرفته بودی اونجوری نگاه میکردی نه؟ یه خنده کوچیک کردم فرمودم حق نداشتم؟ فرمود خب دفعه اول همه همینن من عادت کردم! فرمودم خب پس حق با من بود.

نشستم سر میز (میز گرد بود) اونا رو به روی من و سعید رو به روی ماندانا بود.

بهش دقت کردم واقعا جراحی حرفه ای شده بود صورتش تا 90% مثل اونجلینا شده بود.

صدای آروم و خیلی قشنگی داشت با یه حالت خاصی صحبت میکرد در کل میتونم بگم مثل اون ندیده بودم و دیگه هم نخواهم دید.

رنگ چشاش مثل اونجلینا سبز بود با موهای مشکی براق و لبای پهن و...

.


موقع شام هیچ کس حرف نمیزد یهو اونا فرمود شما چرا اینطوری غذا میخوری؟ تیکه تیکه؟ لبخند زدم فرمودم مسابقات بدن سازی نزدیکه رفتم تو رژیم غذایی دارم خودم رو آماده میکنم هنوز حرفم تموم نشده بود متوجه شدم همه دارن نگام میکنن فرمودم چی شد؟ سعید خم شد پشقاب من رو برداشت فرمود پاشو پاشو اینجا باشگاه بدنسازی نیست سالن مسابقات هم نیست اینجا میان مثل آدم غذا بخورن نه مثل دختر 14 ساله یکم از گوشت فلان 2کم از ماهی فلان و ازین حرفا.

لبام رو جمع کردم یکمی نگاش کردم هیچی نفرمودم دیدم اونا و ماندانا دارن میخندن فرمودم سعید بخاطر مهمون محترمی که اینجاست چیزی نمیگم سعید خندید فرمود منم میدونم کجا اذیتت کنم.


مراسم شام تموم شد سعید رفت از بوفه دسر و میوه بیاره یه نگاهی به اونا کردم اخمام رو کشیدم یه خنده کوچیک کردم فرمودم اونا شما چقدر ساکتی؟ نگاهی کرد فرمود خب چی بگم؟ (تو دلم فرمودم پیشنهاد بده بهم) خندیدم فرمود شما واسه چی میخندی؟ فرمودم معذرت میخوام ببخشید یاد یه موضوعی افتادم فرمود بگو ما هم بخندیم فرمودم چیز خاصی نیست (چه غلطی کردم حالا چی بگم؟) گیر داد فرمود باید بگی منم دیدم نگم ضایع میشه فرمودم یه خاطره قدیمی براشون تعریف میکنم بره (اتفاقا این خاطره رو برای غریبه جون تو بیابون هم تعریف کردم) همون موقع سعید اومد فرمود چه خبره باز شلوغ کردی واسش فرمودم ایجوری شده فرمود خب اونا جان راست میگن دیگه بگو همه بخندن (تو دلم فرمودم ای احمق آدم فروش) بعد فرمودم یاد یه خاطره قدیمی افتادم رو به اونا کردم فرمودم من با سعید اینا راحتم ولی با شما رو در وایسی دارم اجازه میدید راحت باشم آخه خاطرم یکمی منحرفه! لبخندی زد فرمود راحت باشین!
فرمودم تازه 17 سالم شده بود و اون موقع بدنساز آماتور بودم(چند ماهی بود شروع کرده بودم) یه مربی خیلی گل داشتم همیشه راهنماییم میکرد اون موقع ها تزریق آمپولهای هرمون که داشتم خودش انجام میداد واسم.

سعید فرمود واسه همین صدات اینجوری خش دار شده نه؟ فرمودم نخیر اجازه میدی حرف بزنم؟ ادامه دادم یه روز غروب سپس باشگاه 3 تا تزریق داشتم رفتیم طبقه بالا بزنه واسم.

باشگاه تو زیر زمین یه ساختمون تجاری بود که کنارش مسکونی بود توی طبقه هم کف از کنار زیر زمین یه راهرو میخورد میرفت به حیاط خلوت ساختمون اونجا یه خیلی پنجره رو سرت بود که پنجره های پاسیو خونه مسکونی ها بود.

به مربی فرمودم همینجا بزن بره فرمود میان رو پنجره فکر میکنن موادی چیزیه درست نیست فرمودم ولش کن بابا کی میخواد بیاد اینا فقط بازه هیچ کس نمیاد خلاصه راضیش کردیم همونجا تو حیاط خلوت تزریق رو بزنه.

بلوزم رو در اوردم که اول تو بازوهام بزنه اون رو زد شلوارم رو باز کردم هونجا سرپا دستام رو گذاشتم رو دیوار فرمودم بزن بره فرمود سرپا بزنم؟ فرمودم بزن بابا ولش کن اومد جلو شلوارم رو داد پایین 2 تا آمپول باید به باسنم میزد که هردوش روغنی بودن از اونایی که از درد میکشتت! موادشم خیلی زیاد بود تموم نمیشد! خلاصه اولی رو آورد نامردی نکرد چکشی از عقب پرت کرد به سمت باسنم فرمودم آی! چرا اینجوری میزنی؟ فرمود ساکت بابا الا میریزن اینجا بی آبرو میشیم یهو احساس کردم پشتم داغ شد سرم رو خم کردم دیدم آمپول رفته تو رگم همینجوری داره خون میاد در آورد دوباره زد اونم رفت تو رگ باز خون زد بیرون سریع کشید بیرون زد بالاتر خلاصه شروع کرد به زدن وسطاش دیگه از درد داشتم میامت فرمودم آی یواش تر بابا سوراخ سوراخم کردی بس نبود؟ فرمود ساکت زیاده من چیکار کنم خب؟ دیگه آخراش بود فرمودم آی تمومش کن دیگه (بلند داد زدم) خلاصه اولیش تموم شد رفت دومی! اونم همونجوری چکشی پرت کرد فرمودم آی نمودی منو آی فرمود شل کن لعنتی شل کن میشکنه اون تو بدبخت میشی فرمودم شل نمیشه بد زدی.

شروع کرد به تزریق کردن آمپول فرمودم آی امت از درد آی تمومش کن بکش بیرون بد زدی لامذهب رو فرمود ساکت آبرومون رفت فرمودم زود باش درش بیار خلاصه اونم درآورد فرمودم خدا ازت نگذره تاحالا اینجوری آمپول نزده بودم.

یهو یادم افتاد کجام سرم رو آوردم بالا دیدم همه ساختمون بغلی اومدن رو پنجره دارن با تعجب نگاه میکنن میخندن! رنگم پرید فرمودم بدو جم کن بریم.

اینم عاقبتش فکر کردن ما اینجا داریم فعل حرام انجام میدیم!
دیدم همه زدن زیر خنده دارن هر هر میخندن سعیدم منتظر سوجه شروع کرد به تیکه انداختن آخ کاش منم اونجا بودم اون موقع ها هم مثل الان بچه خوشگل بودی؟ و...

.

ساعت رو نگاه کردم دیدم 9.

30 شده فرمودم کم کم بریم اونا جان هم دیرشون میشه اونا فرمود میخوایین بریم حرفی نیست ولی من رو بهونه نکنین چون وقت زیاد دارم (چشام برق زد) فرمودم باشه پس بریم یکم گردش دلمون گرفت اینجا فرمودن باشه بریم سعید به یکی از گارسون ها اشاره کرد صورت حساب رو بیاره اونم آورد دیدم یه جوون هندیه سعید فرمود خوب گردن کی بندازیم یکمی مکث کردم فرمودم نه اینکه خیلی هم گذاشتین غذا بخورم حالا منم حساب میکنم سعید از زیر میز زد تو پام (منظورش بود ای مارمولک) حسابش رو گذاشتم توی بیل فرمودم "کیس بایجان" گارسون هم لبخندی زد فرمود "آچائه" و رفت دیدم همه دارن یجوری نگام میکنن سعید فرمود عجب جانوری هستی! فرمودم حرف نزن پاشین بریم فقط چند کلمه بلدم !!.

اومدیم از در بیرون فرمودم خوب کجا بریم گردش؟ سعید فرمود بریم یه ماکت کره زمین پیدا کنیم دورش بچرخیم بگیم دنیا رو دور زدیم نظرتون چیه؟ اون 2 تا زدن زیر خنده فرمودم سعید زشته امشب مهمون داریم درست نیست.

فرمودم نظرتون با پرشین نایت چیه؟ ماندانا فرمود باشه یه شب با آمادگی بریم.

سعید فرمود خوب بریم ساحل جمیرا نظرتون چیه؟ فرمودم نمیدونم اون 2 تا فرمودن باشه بریم.

حرکت کردیم سمت ماشین که بریم فرمودم شما ها با ماشین اومدین؟ اونا فرمود دیوید (راننده خونشون بود) من و ماندانا رو رسوند رفت انقدر شلوغ کردین اصلا یادم رفت زنگ بزنم بیاد فرمودم عیبی نداره من ماشین آوردم سعید زد پشتم فرمود ای جانور از اولشم فرمودی با ماشین تو بیاییم نقشت بود نه؟ میخواستی با شام نمک گیرش کنی بعدم بیاد تو ماشینت خودمونیش کنی؟ خندیدم فرمودم برو زشته میفهمن بعدا صحبت میکنیم.

نشستیم تو ماشین سعید جلو نشست ماندانا هم پشت سرش اونا هم پشت سر من بود از آینه یکم نگاش کردم برق رضایت رو تو چشاش میشد خوند خیالم راحت شد تو دلم فرمودم یک قدم به هدف نزدیک تر...

.


رفتیم ساحل جمیرا نزدیک برج العرب ساعت 10 شب بود جمعیت خیلی زیادی نبودن اونجا ولی کاملا سکوت بود و آروم.

رفتیم کنار دریا واسادیم سعید فرمود یه مرد نیست بره تو آب ما بخندیم؟ فرمودم شرمنده فردین مرد دوران فردین بازی هم تموم شد! اون 2تا میخندیدن منو سعید تیکه بار هم میکردیم یکم بعد سعید فرمود تو ذاتا کمبود داری دیگه باهات کل کل نمیکنم(اینم برای بعضي ها تو هم ميهن) بعد دست ماندانا رو گرفت فرمود ما بریم صحبت ها خصوصی زیاد داریم یواشکی یه چشمکی بهم زد منم خندیدم فرمودم مامان بابا 1 دونه بچه کافیه! ماندانا و اونا فقط میخندیدن سعید فرمود نترس امکانات همرامه! ماندانا فرمود بی ادب از مهمون خجالت بکش بعد دست سعید رو کشید رفتن.

من موندم و اونا دستام رو کردم تو جیبم فرمودم خب ما چیکار کنیم؟ اونا یکم نگام کرد فرمود نمیدونم! بهش فرمودم یکم از خودتون بگید فرمود چی بپرس؟ فرمودم وای چه سخت پس هیچی نگیم! (میترسیدم تیکه بندازم خراب کاری شه) فرمودم ما امشب برنامه شما و ماندانا رو که خراب نکردیم؟ فرمود نه اصلا چه حرفیه داشت به دریا نگاه میکرد فرمودم تا کی اینجا هستین؟ فرمود نمیدونم شاید تا 2 ماه دیگه فرمودم پس خوبه! فرمود چطور؟ فرمودم هیچی منظورم این بود که خوش میگذرونی فرمود آهان آره بدک نیست.

بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم یکمی نگاه کرد فرمود این چه مارکیه؟ فرمودم بردار خوبه یکمی مکث کرد بعد با اکراه یه سیگار برداشت فندکم رو در آوردم هم وقت اونم دست کرده بود تو کیفش فندکش رو در آورده بود خندیدم فرمودم دوئل خوبی بود.

فندکم رو بردم طرفش روشن کردم فرمود اوا؟ فرمودم چیزی شد؟ فندکش رو آورد بالا یه زیپو (zippo) بود دیدم درست مثل مال منه طرح هر2تاشون هم مثل همه فقط ماله من بدنش طلا سفید بود مال اون طلا زرد خندم گرفت فرمودم چقدر جالب! لبخندی زد فرمودم پس من سیگار شما رو روشن میکنم شما هم سیگار من رو فرمود باشه و سیگارامون رو روشن کردیم.

آسمون رو نگاه کردم پر از ستاره بود و هر چند دقیقه یک هواپیما چشمک زنان رد میشد سیگارم نصف شده بود سرم رو آوردم پایین فرمودم خسته شدم میشه یکم راه بریم؟ فرمود باشه و را افتادیم تو راه ساکت بودم دیدم نه اصلا حرف نمیزنه باید خودم شهید شم فرمودم شما چکار میکنین؟ درس میخونی؟ سیگارش رو پرت کرد اون طرف فرمود آره.

امسال هستراحت کردم اول سال تحصیلی دیگه میرم دانشگاه دندون پزشکی بخونم.

فرمودم خیلی خوبه.

انتظار داشتم حد اقل یه سوال خشک خالی کنه دیدم نه! تازه داشتم میفهمیدم چه خبره ولی به خودم فرمودم عجله نکن پسر.

دیدم سعید از دور داد میزنه سارق! فرمودم بدو بریم الان بی آبرو میشیم اونم خندید شروع کردیم به دویدن نزدیک سعید اینا بودیم پاش گیر کرد تو ماسه نزدیک بود با سر بره تو ماسه ها که دستش رو گرفتم فرمودم یواش خندید فرمود ببخشید پام گیر کرد رسیدیم پیش سعید اینا سعید داد زد سارق فرمودم ساکت بی فرهنگ این همه آدم اینجا آروم دارن هستراحت میکنن زشته بابا.

فرمود ماندانا زنگ بزن شرطه (پلیس) بیاد این پسره دختر امت رو یکشبه دزدید رفت.

اونا خندید فرمود من اینجام بابا سعید فرمود ای بابا تاحالا کجا بودی؟ من اصلا ندیدمت پس؟ فرمودم سعید جون حالا امید به 2 قلو بودنش هست؟ ماندانا فرمود ارا سعید ول کنین جلو مهمون.

سعید فرمود ای تو منو کشتی با این گیر دادن هات اگه مهمون نارحت شه زبون داره میگه نارحت شدم! خندیدیم فرمودم ساعت 11 شده بریم دیگه راه افتادیم سمت ماشین و حرکت کردیم سعید فرمود ماندانا رو برسون بعد برمیگردیم جمیرا بریم خونه.

ماندانا رو رسوندیم فرمود بچه ها خیلی عالی بود خیلی وقت بود انقدر تفریح نداشتم از همتون ممنون فردا خبرتون رو میگیرم و رفت.

برگشتیم جمیرا سعید فرمود بریم خونه ما فرمودم باشه رسیدیم ویلا سعیدشون پیاده شدیم اونا فرمود آقایون ممنون خیلی خوش گذشت بعد خندید فرمود راستش رو بخوایین تاحالا اینجوری تو یه جمع غریبه نبودم اگرم بودم اصلا لذتی نبردم ولی امشب یه جور دیگه بود.

سعید فرمود من ماشین رو میبرم توی ویلا تو با اونا برو تا جلو در ویلاشون دیر وقته! (یواشکی یه چشمک زد) فرمودم باشه با اونا اومدیم 20 متر پایین تر (جلو درشون) فرمودم خب شما برو بعد من میرم یکمی نگام کرد فرمود ممنون از لطفی که کردین لبخندی زدم و رفت فرمودم شب بخیر.

اومدم بیام یهو صدام کرد فرمود آقا ارا برگشتم نگاش کردم خندید فرمود راستی مارک سیگارتون چی بود؟ واقعا فوق العاده بود تا حالا همچین چیزی ندیده بودم (تو دلم فرمودم خیلی چیزا دارم ندیدی!) یه خنده کوچیک کردم فرمودم بعدا میگم شب بخیر فرمود پس یادتون نره و رفت تو خونه منم رفتم تو ویلا سعیدشون.


483:


4 روز گذشت ویلا سعید اینا منتظر بودیم ماندانا هم بیاد تا ببینیم چه کرده چه باید کرد.

ماندانا اومد فرمودم خب؟ این چند روز صحبتی چیزی نکردی باهاش؟ فرمود چرا.

فردای اون شبی که بیرون بودیم زنگ زدم درمود شب قبل صحبت کردیم خیلی راضی بود فرمود یه برنامه دیگه واسه آخر این هفته بزاریم شب 5 شنبه بریم بیرون.

فرمودم خب؟ در مورد من حرفی نزدین؟ خندید فرمود ارا خیلی بدی فرمودم باز چرا؟ فرمود با دختر امت چیکار کردی؟ فرمودم کاری نکردم چی شده؟ فرمود اونا بهم لا به لای حرفاش فرمودش تو برخورد اول احساس کردم اصلا حوصلش رو ندارم ولی بعدا نظرم عوض شد بنظرم خیلی جالب اومد شخصیت جالبی داشت.

زدم زیر خنده فرمودم مرسی! دیگه زیاد نمونده سعید پرید وسط فرمود حواست باشه دنگ منو ندی دورش رو خط بکش فرمودم همین؟ فرمود آره.

به ماندانا فرمودم راستی با سعید در مورد Nissan Altima صحبت کردی؟ (منظورم ناهید بود) یهو ماندانا مثل برق گرفته ها پرید فرمود وای یادم رفت دستت درد نکنه سعید بیا بریم بالا کارت دارم ماندانا از پله های وسط هال میرفت بالا سمت اتاق سعید و سعید هم پشت سرش راه افتاد برگشت یه بیلاخ بهم نشون داد فرمود Fuck you!
فردا شبش زنگ زدیم ناهید و سارا اومدن خیلی خندیدیم و بساط داشتیم بعدم تا صبح کلی فوق برنامه (س ک س) داشتیم! منتظر بودم زودتر آخر هفته شه.


پنج شنبه بود تو اتاقم جلوی آینه واساده بودم فرمودم امشب تمومش میکنم دیگه خسته شدم اگرم نشد اون رو بخیر ما رو به سلامت و کش موهام رو سفت کردم.

سعید زنگ زد فرمود هویی پایین برج واسادم بدو بیا منم سریع رفتم پایین توی Porsche سعید نشستم رفتیم.

سعید فرمود چرا ساکتی؟ فرمودم هیچی خسته شدم یا امشب تموم میشه یا هیچ وقت نمیشه خندید فرمود رفیق من که بهت فرموده بودم کارت سخته حالا امشب هم دندون رو جیگر بزار در ضمن اوج هنرت رو امشب میخوام ببینم باشه؟ (بهم اشاره کرد) تو جانوری هستی که دومی نداری میخوام امشب هالیوود و بازیگراش پیش بازی تو کم بیارن.

به بیرون خیره شدم فرمودم به تام کروز بگو بیاد ببینه هنر بازیگری چیه! امشب باید مخ اونا رو بزنم تموم شه...

.


ساعت 7 شب بود تو آرمان کافه نشسته بودیم سعید قلیون میکشید با خودش حال میکرد منم اخمام تو هم بود داشتم فکر میکردم
فرداش برنامه شد با سعید بریم آرمان کافه وقتی رسیدیم اونا هم اونجا بود .

ماندانا رو به من فرمود بعضی ها لیاقتشون همون هاست (آخه فهمیده بود دوباره رفتیم سراغ ناهید و ...) اونا هم جریان رو فهمید و کلی بهم ریخته شد خلاصه یه دعوا حسابی کردیم و ناراحت و عصبی برگشتیم خونه ....
****
10 روز از اون ماجرا گذشت.

سعید تا تونست این 10 روز رو فوق برنامه گذاشت واسه خودش (س ک س) ولی من حتی دیگه بهش فکرم نمیکردم به خودم فرمودم تا موقعی که فرق هوس و احساس رو نمیدونی همه چی زهرت بشه.

سعید معتقد بود با این فوق برنامه ها داره دوری ماندانا رو جبران میکنه تا یادش نیوفته! تو حیاط ویلا سعید اینا نشسته بودم داشتم سیگار میکشیدم فکر میکردم یهو سعید داد زد ارا ارا دویدم تو فرمودم چی شد؟ سلامتی؟ فرمود به جون خودم خودش بود فرمودم کی بود؟ فرمود ماندانا بود.

فرمودم خب؟ فرمود ارا دستم به دامنت قربونت برم ماندانا فرمود به ارا بگو ساعت 8 امشب بیاد آرمان کافه تنها باشه منو اونا منتظرشیم اگه تو بیایی (سعید) میریم! الهی من فدات بیا برو برشون گردون فرمودم حالا چرا من؟ فرمود نمیدونم فقط تو برو.

فرمودم باشه میرم ولی بنظرم یچیزی مشکوکه!
ساعت 7.

30 Porsche سعید رو سوار شدم راه افتادم داشتم میومدم از ویلا بیرون سعید داد زد ارا دست خالی برگشتی با ماشین برو توی دریا چون میکشمت.

ساعت 8 تو آرمان کافه بودم دیدم اونا و ماندانا با اخمایی مخوف نشستن رفتم جلو خیلی جدی فرمودم سلام.

سلام کردن ماندانا فرمود ارا؟ هنوز دوستم داری؟ فرمودم این چه حرفیه تو جای خواهر نداشته منی ماندانا فرمود ببین یه چیزی شده فرمودم بگو؟ اونا سرش پایین بود ماندانا فرمود اون شب که اینجا دعوامون شد منو اونا قهر کردیم داشتم میرفتیم سمت خونه اونا فرمود زنگ میزنم دیوید (راننده خونشون) بیاد دنبالمون...

.

فرمودم خب؟ فرمود همون موقع یکی از دوستای قدیمی من رو دیدیم فرمود بیایین میرسونمتون بهش فرمودم نه میریم اسرار کرد رفتیم تو راه از قیافمون یه حدس هایی زد چی شده فرمود ولشون کنین پسرا همشون همینن و ازین حرفا فرمودم خب؟ فرمود فرداش من و اونا رفته بودیم دریا یه جای خیلی خلوت نشسته بودیم اعصابمون از دست شما 2 تا خورد بود هوا داشت تاریک میشد اونا زنگ زد دیوید بیاد چند لحظه بعد اون دوستم با 1 دختر دیگه و 3 تا پسر خارجی اونجا بودن فرمود اینا مهمونن اومدن اینجا مسافرت بعدش گیر داد بریم گردش فرمودم نه راننده داره میاد دنبالمون گیر دادن ولی یجوری از دستشون خلاص شدیم رفتیم از فرداش زنگاش شروع شد هی به من زنگ زد فرمود اون 2تا پسر خارجی ازتون خوششون اومده ازین حرفا منم فرمودم به من چه تا همین امروز هی زنگ زد آخرش خسته شدم به اونا قضیه رو فرمودم فرمود میگم دیوید پدروشون رو در بیاره بهش فرمودم نه اینجوری بد تر کش پیدا میکنه فرمود پس چیکار کنیم بعد من فرمودم زنگ بزنیم به ارا و سعید درسته یکم خورده شیشه دارن ولی حد اقل میدونم از ته دلشون دوسمون دارن حالا اومدیم اینجا واسه همین به نظرت چیکار کنم؟ نمیخوام کسی بفهمه آخه الکی بزرگ میشه قضیه یکمی مکث کردم فرمودم باشه.

مشکلی نداره زنگ بزن به اون دوستت بگو با مهموناش برای ساعت 10 شب...

.

.

(یه گوشه دور از ساحل بود اصلا به بیرون دید نداشت هیچ کس هم شب نمیرفت)
ماندانا زنگ زد برنامه رو گذاشت بعد یکم نگام کردن فرمودم یه چیزی بپرسم؟ ماندانا فرمود اگه واسه اون شبه نه نپرس حوصلت رو ندارم نامرد.

اونا سرش پایین بود و اخماش رو کشیده بود.

فرمودم خب حد اقل بگین از کجا فهمیدن اونا سریع فرمود چه فرقی داره؟ خودم با چشای خودم دیدم ناهید و سارا اومدن تو ویلا سعیدشون.

فرمودم تو دیدی؟ فرمود آره.

فردای اون شب که بیرون بودیم دیوید منو رسوند خونه دیدم یه Nissan Altima واساده جلو ویلا سعید اینا 2 تا دختر اومدن توی ویلا سعیدشون منم سریع زنگ زدم به ماندانا فرمودم قضیه چیه اونم همه چیز رو فرمود منم فرمودم برنامه آخر هفته رو کنسل نکن همونجا آبروشون رو ببریم بعدشم که خودت بودی.

سرم رو انداختم پایین فرمودم حق با شما 2تاست منو سعید هنوز نتونستیم فرق هوس و احساس رو بفهمیم هرکاری کنین حق دارین ببخشید بعد پاشدم فرمودم ساعت 10 اونجا یهو اونا فرمود ارا؟ فرمودم بگو فرمود تورو خدا اون موضوع رو با این قاطی نکن خواهش میکنم بیا اگه نیایی...

.

خندیدم فرمودم هرچقدر دروغ گو و شیطون باشم دیگه نامرد نیستم! بعد اومدم بیرون.

به سعید زنگ زدم قضیه رو فرمودم ولی نفرمودم کجا فرمود ای دختره .....

مادرشو به عزاش میشونم فرمودم ساکت باش خودم میرم درستش میکنم تو نمیخواد بیایی داد زد میام فرمودم نه خودم میرم با صحبت حلش میکنم تو بیایی دعوا درست میکنی فرمود ای خاک بر سرت تو مثلا قهرمان بدنسازی هستی؟ پس بدرد چی میخوری برو مسابقات بز دلی شرکت کن بهتره.

فرمودم احمق مثل تو فکر میکردم که الان اینجا نبودم ورزش میکنم واسه خودم نه دعوا و قمه کشی فرمود خفه شو من سر ناموس شوخی ندارم منم باید باشم فرمودم نه شر درست میکنی داد زد ارا لعنت به تو هرچی نامرد فرمودم سعید خفه شو اصلا نباید بهت میفرمودم بی جنبه فرمود من شر درست نمیکنم بزار بیام اگه دعوا بشه چی؟ فرمودم وقتی زبون هست چرا با زور بازو حلش کنم؟ فرمود اگه زبون نفهمیدن یکمی مکث کردم فرمودم من و اونا که نسبتی نداریم ولی بخاطر ناموس تو آدمشون میکنم و تلفن رو قطع کردم دیگه هم جواب ندادم هرچی زنگ زد.

هی اس ام اس میزد منم پاک میکردم آخرش یه فلش مسیج زد نوشته بود خونه منتظرتم ولی قسمت میدم مواظب ماندانا باشی خندم گرفت فرمودم ای آشغال تو که انقدر دوسش داری چرا باز فوق برنامه میزاری؟ ساعت 9.

30 بود تو راه برنامه اونا بودم سر راه یه شیشه مشروب گرفتم گذاشتم تو ماشین راه افتادم تو را به خودم میفرمودم تا جایی که بشه با زبون حلش میکنیم بره مگه اصل حجره دعوا وبزن بکش راه بیوفته؟ باز به خودم فرمودم اگه زبون نفهمیدن فکر کردن چون 3 نفرن میتوتن قلدر بازی در بیارن چی؟ فرمودم من قهرمان نشدم واسه این کارا ولی گاهی آدم مجبوره خدا فکر نکنی آدم بیجنبه هستم دارم از نعمتت سو هستفاده میکنم...


رسیدم اونجا دیدم همشون اونجان شیشه مشروب رو گرفتم رفتم سمتشون رسیدم سلام کردیم شروع کردیم به صحبت مشروب رو باز کردم تعارف کردم فرمودم ما رفیقیم سو تفاهم شده اونا هم عذر خواهی کردن از اشتباهی که پیش اومده خیالم راحت شد فرمودم مهم نیست پیش میاد همون موقع موبایلم زنگ خورد فرمودم ببخشید رفتم یکم اونطرف تر صحبت میکردم یه لحظه حماقت کردم حواسم رفت به تلفن پشتم به اونا بود برگشتم دیدم صدا جیغ میاد تلفن رو قطع کردن دویدم دیدم یکی ازون پسرا زده تو گوش ماندانا دیگه کنترلم رو از دست دادم رفتم پشتش شیشه مشروب رو زدم تو سرش همونجا افتاد برگشتم دیدم اون 2 تا پسر دارن میان سمت من ماندانا و اونا جیغ میکشیدن یقه یکیشون رو گرفتم 2 تا مشت زدم تو دهنش خونش پاشید تو صورتم اون پسره هم از پشت لگد میزد تو کمرم یه لگد زدم به پشتم پرت شد عقب اون پسری که یقشو گرفته بودم رو ول نکرده بودم اونم یقه منو گرفته بود دوباره چند تا مشت زدم تو صورتش خون دهن و دماغش میریخت رو پوشش و صورتم ولش کردم مثل جنازه افتاد بعد اون پشت سریه یه مشت محکم زد تو صورتم دهنم پر خون شد رفت مشت دوم رو بزنه دست رو گرفتم پرش گردوندم دستاش از پشت پیش من بود یه دستم رو بردم زیرگلوش فرمودم Fuck you گلوش رو گرفتم محکم فشار میدادم اونا جیغ زد ارا کشتیش راست میفرمود کنترلم رو از دست داده بودم داشتم واقعا میکشتمش اونا دوید دستم رو گرفت فرمود تو رو خدا ولش کن منم سریع دستم رو از زیر گلوش برداشتم روش رو طرف خودم کردم با کف دستم زدم تو صورتش بعدم با زانوم زدم تو شکمش همونجا افتاد خودم ماندانا اومد جلو با گریه فرمود ارا فرمودم ساکت باش سریع برین سویچ Porsche سعید که باهاش اومده بودم رو دادم فرمودم سریع برین اونا هم با گریه بدو بدو رفتن برگشتم به اون دختره (دوست قدیمی ماندانا که پسرا مهمونش بودن) یکم نگاه کردم فرمودم دوست داری جنازه تو هم اینجا بندازم؟ رفت عقب فرمود نه تقصیر من نبود ببخشید رفتم سمتش میخواست فرار کنه دستش رو گرفتم فرمودم نترس با تو کاری ندارم فقط گوش کن چی میگم من لحظه اول نفرمودم ما رفیقیم سو تفاهم شده؟ با وحشت فرمود آره فرمودم قبول دارین شماها شروع کردین؟ فرمود آره فرمودم حالا عوضش هم دیدین حساب بی حساب بعد اسم رئیس شرطه (پلیس) اون موقع دبی رو بردم فرمودم اون کفیل منه و شریک شرکت بابامه اگه زنگ بزنی شرطه (پلیس) هنوز نرفته میام بیرون ولی اولین کاری که میکنم اینکه تو رو میکشم دیه ات هم سگ خور پول 4 تا لاستیک ماشینمه حالا حل شد؟ سرش رو تکون داد فرمودم بعدا ازشون عذر خواهی کن بگو خودشون شروع کردن دستش رو ول کردم راه افتادم سمت جاده اصلی به خودم نگاه کردم یقه پیرهنم پاره شده بود خون دهنم ریخته بود روش خون اون پسره که مشت زده بودمش هم تمام پیرهنم رو لکه خون کرده بود سر خیابون واسادم یه تاکسی گرفتم فرمودم رفتم سمت ویلا سعید اینا ساعت 11.

30 بود رسیدم دیدم Porsche سعید پشت در پارکه خیالم راحت شد فرمودم اون 2 تا رفتن خونه.

اومدم تو دیدم سعید نگران نشسته توی نشیمن تا منو دید پرید فرمود چی شده؟ امت نگرانی یقم و پوشش خونیم رو دید فرمود ارا چی شده؟ خندیدم فرموده حالا من مسابقات بزدلی برم نه؟ هر 3 تاشونو به قصد کشتن زدم! چشاش گرد شد فرمود چرا؟ فرمودم برات تعریف میکنم بزار لباسم رو عوض کنم داشتم میرفتم فرمود ارا؟ فرمودم هوم؟ بقلم کرد فرمود واسه حرفایی که زدم ببخشید به تو میگن مرد خندیدم فرمودم ولم کن بابا یادت باشه اگه اهل دعوا مرافه نیستم چون خوشم نمیاد بعدم نمیخوام بگن ورزش کاره گردن کلفتی میکنه ولی سر ناموس آدمم میکشم اینو مطمئن باش.


زد رو سینم فرمود بپر تو حموم.


484:

از حموم اومدم لباسام رو عوض کردم بعدم همه ماجرا رو تعریف کردم اونم هرهر میخندید فرمودم چته؟ فرمود خون تو ریخت ولی ماندانا بر میگرده من مطمئنم فرمودم مگه مبادله کالا به کالاست؟ در ضمن اونا فرمودن این موضوع هیچ ربطی به اون قبلی نداره خندید فرمود تو چه ساده ای فیلم عوض شده ولی بازیگراش که همونن نه؟ خندیدم فرمودم به من میگی جانور پس تو چی هستی؟ تلفن رو برداشت فرمودم باز به کی زنگ میزنی بشین تو رو خدا خندید فرمود زنگ میزنم تام کروز بیاد ببینه هنر پیشه واقعی کیه! خندیدم بعد فرمود راستی؟ ماشین من کو؟ فرمودم ببخشید ب گا رفت فرمود چی؟ فرمودم بگا رفت فرمود تو
Porsche منو ب گا دادی؟ فرمودم متاسفم اونا ب گا داد فرمود گور سر تو با ماندانا و اونا باهم من ماشینم رو میخوام خندیدم فرمودم خجالت بکش داری ما رو به مال دنیا میفروشی؟ فرمود آره میفروشم فرمودم خاک بر سرت برو جلو دره سوئیچ هم دست اوناست.

فرمود پس با چی بریم بیرون؟ فرمودم سعید نوکرتم ولش کن بیا اون کیر لعنتی رو بکن بنداز دور من دیگه نمیخوام آبروم بره فرمود با اون چیکار داری شام نداریم فرمودم ولش کن من حاضرم نون خالی بخورم ولی از اونا سوئیچ رو نگیرم بابا 12.

30 دقیقه شبه باز دردسر برامون درست نکن فرمود باشه پس نیمرو 2 رو تمام رو میخوریم.


صبح خواب بودم موبایلم زنگ خورد یه شماره غریبه بود برداشتم تا فرمود سلام پریدم هوا! اونا بود زنگ زده بود واسه تشکر و این حرفا آخرش فرمود هنوز پاکت خالی سیگارت رو دارم ننداختم دور فرمودم چرا؟ فرمود خوب منو یاد خاطره های قشنگ مینداره فرمودم خوبه! بعد خداحافظی کردیم ظهر هم ماندانا زنگ زد تشکر کرد سعید هی میفرمود بزار رو اسپیکر فون بزار صداش رو بشنوم دلم براش یه زره شده.

از اون روز 3 روز دیگه گذشت سعید گیر داده بود زنگ بزنیم 2.

3 تا جیگر بیان بریم فوق برنامه! فرمودم بابا ول کن چه پوست کلفتی داری تو فرمود خوب یکاری میبریمشون خونه شما اونجا دیگه امنه! فرمودم احمق تو میخوایی سر خودت هم کلاه بزاری؟ بیا یاد بگیریم بین هوس و احساس فرق بزرایم اینا که رفتن ولی یه روز به دردمون میخوره.

خنید فرمود چه پسر خوبی همینجوری داشتیم کل کل میکردیم موبایل من زنگ خورد ماندانا بود سریع برداشتم سعید هم داشت پشتک میزد واسه خودش! فرمود اون نکبت خائن چیکار میکنه؟ فرمودم پشتک میزنه فرمود عقل و فهمش همین چقدره خندیدم فرمودم بخاطره توئه آخه رو اسپیکر فون داره صدات رو میشنوه خندید فرمود حقشه آدم نامرد البته تو هم شریکش فرمودم ول کن حالا باز گیر دادی فرمود ببین شب ویلا اوناشون مهمونیه اگه قول بدین مثل بچه آدم باشین میتونین بیایین برق از چشام پرید فرمودم باشه فکرامونو میکنیم اگه تونستیم آدم بشیم میاییم.

ساعت چند؟ فرمود ساعت 7 فرمودم بابت چی؟ فرمود همینجوری! فرمودم باشه کیا هستن؟ فرمود یه سری دختر پسر ایرونی بقیشونم عرب و خارجی از دوستا و آشناهای اونا اینا فرمودم باشه سعی میکنیم آدم شیم! کلی با سعید برنامه ریزی کردیم آدم شیم تو مهمونی شیطونی نکنیم ال نکنیم بل نکنیم و...

.



ادامه به زودي ميزارم...


فقط اگه ميخونين نظر بدين تا شارج بشم !


485:

ادامه ...
ساعت 6.

45 دقیقه بود داشتم تو آینه اتاق سعید خودم رو نگاه میکردم یکم ته ریش داشتم یه پیرهن زرشکی تیره تنم کرده بودم با یه شلوار مشکی با همون کفش مشکی ساق بلند موهامو طبق معمول مرتب کردم و سامورایی بستم یکم به خودم خیره شدم فرمودم آخر این اتفاقا چیه؟ بعد گره کروات مشکی - زرشکی که دور گردنم بود رو محکم کردم رفتم.


سعید هم ست اسپرت خیلی قشنگ زده بود رفتیم ویلا اوناشون مهمونا بیشترشون اومده بودن.

موقع مهمونی خیلی شلوغ بود تمام حواسم پیش اونا بود درسته که با جراحی اینجوری شده بود ولی واقعا دیگه مثل اون ندیدم و نمیبینم.

سعید هم هی از موقعيت هستفاده میکرد ماندانا رو اذیت میکرد اونم محلش نمیداد خیلی خنده دار بود.

وسط مهمونی سعید فرمود ارا بیا فرمودم چته؟ اگه باز جیگر دیدی میخوایی ور بری من نیستم برو خوش بگذره فرمود نه احمق این پسره رو ببین؟ فرمودم خوب چشه؟ فرمود چش نیست گوشه خوب نگاش کن؟ من اینو قبلا جایی دیدم استقامت یه لحظه...

آها آها یادم اومد این جلو در خونه اونا اینا بود یه بار پریدم هوا فرمودم کی؟ فرمود 2 روز پیش دیدمش فرمودم چرا نفرمودی؟ فرمود من چی بگم نمیدونم کیه فقط یکم مشکوک میزنه.

فرمودم حواست بهش باشه فرمود باشه.

دیگه خیلی شلوغ شده بود همه قاطی پاتی شده بود سعید دستم رو کشید فرمود بیا رفتم دنبالش رفتیم پشت ویلا سعید فرمود ارا قسم بخور خودت رو کنترل میکنی فرمودم چته باز دعوات شده؟ سرش رو انداخت پایین فرمود نه آروم برو پشت دیوار رو ببین با آروم رفتم پشت دیوار و نگاهی انداختم خشکم زد اونا دستش رو شونه پسره بود پسره هم دستش پشت کمر اونا لباشون محکم رو لبای هم بود دست و پام شل شد سعید اومد پیشم فرمود پسر دیدی دردسرش از خودش بیشتره؟ بابا اینا بوتیکن احمق مگه چند نفر مثل اونا جراحی کردن شدن شبیه اونجلینا؟ اینا انگشت نمان همشون بوتیکن تموم حرف من این بود رفیق.

تنم شل شده بود فرمودم سعید برم جلو؟ خندید فرمود بری چیکار؟ بگی آهایی لبت رو از روی لب دافی من بردار؟ اونم میگه دافیت غلط کرد باهام اومد اینجا بی عرضه برو جمش کن! دیدم راست میگه فرمودم سعید با موبایل یه عکس بگیر بعدا یه روز دیگه تو برو بکشش کنار بگو به همه چیز رو به ارا میگم اینم عکسش.

فرمود برای من مسئله ای نیست ولی تو مطمئنی ارزشش رو داره؟ فرمودم نمیدونم سعید سریع موبایلش رو در آورد یه عکس گرفت احمق تو شب فلاش زد اونا فهمیدن پسره سریع خودشو جدا کرد اونا هم همینطور اونا فرمود پشت دیوار یکی هست فرمودم سعید خراب کردی کودن.

فرمود چیکار کنیم پسره داره میاد فرمودم تو برو جلو بیاد اینجا منم تابلو میشم سعید سریع پرید رفت جلو فرمود زحمت نکش خودم اومدم اونا یهو جا خورد فرمود سعید؟ سعید رفت کنارش فرمود به ارا میگم اینم عکسش واقعا که خوب حقش رو گذاشتی کف دستش اومد برگرده پسره از پشت سعید رو گرفت فرمود موبایل رو بده سعید خندید پسره از پشت زد تو گردن سعید بیهوش شد افتاد اونا جیغ زد کشتیش پسره فرمود نترس بیهوشه خم شد موبایلش رو برداره سریع اومدم بیرون فرمودم به به پهلوون چه زوری داری؟ از پشت میزنی؟ فرمود تو کی هستی یقش رو گرفتم چسبوندمش به دیوار اونا فرمود ارا تورو خدا فرمودم تو خفه شو دستم رو انداختم زیر گلوی پسره فرمودم 30 ثانیه موقعيت میدم خودت حرف بزنی چون 30 ثانیه دیگه حالت سادیسمم اوت میکنه گردنت رو درجا میشکنم بعد شروع کردم شمردن...

.

به 20 رسیدم فشار رو بیشتر کردم قصد داشتم به 30 که رسیدم واقعا گردنش رو بشکنم رسیدم 25 پسره کبود شده بود دست و پا میزد اونا شوکه شده بود پسره یه چیزی فرمود نفهمیدم بعد دستم رو برداشتم فرمودم فقط 5 ثانیه مونده بگو؟ فرمود بزار نفس بگیرم میگم ولش کردم رفتم سعید رو بلند کردم بیهوش بود رو پیشونیش رو بوسیدم به پسره فرمودم زر بزن چون ایندفعه یک ضرب گردنت رو میشکنم فرمود واسه دوستت معذرت میخوام نمیخواستم اینجوری شه فرمودم اون که سرت خالی میکنم اول تا صورتت سالمه جواب منو بده این دختر چیت میشه؟ فرمود هیچی از آشناهامونه اونا فرمود بخدا راست میگه به اونا فرمودم توکه با کس دیگه ای چی شد اومدی طرف من؟ با منم یجورایی راه اومدی؟ میدونستی هدفم چیه بازم اومدی؟ سرش رو انداخت پایین فرمود ببخشید این قضیه مال چند روز پیشه وقتی دیدم اونجوری با ناهید و سارا بودی منم فرمودم پس منم بازی.

پاشدم رفتم سمتش دیدم سعید هم بهوش اومده نشسته نگاه میکنه یکمی اونا رو نگاه کردم خنده مسخره ای کردم محکم زدم تو گوشش پسره یه تکون خورد برگشتم فرمودم 1 سانتی متر تکون بخوری گردنت میشکنه اونا گریه میکرد فرمودم من با سر میخوام برم تو چاه میایی بریم؟ فرمود نه فرمودم پس چرا این حماقت رو کردی؟ با گریه فرمود من که باهاش کاری نکردم فقط لباش رو بوسیدم همین.

خندیدم فرمودم عذر بد تر از گناه میاری؟ دیگه چیزی نفرمود برگشتم سمت پسره فرمودم راست میگه؟ فرمود آره فرمودم خوب باشه این حل شد حالا میریم سراغ دوستم یقشو گرفتم بردمش پیش سعید فرمودم پاشو هرکاری میخوایی بکن این مال تو سعید پا شد فرمود تف به روت نامرد از پشت زدی فکر کردی زورت زیاده؟ پسره سرش پایین بود به سعید فرمودم میتونی بکشیش میتونی بزنیش میتونی ببخشیش من دارم میرم هرکاری میخوایی بکن بعد رو کردم به اونا فرمودم تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم.

یه سیگار روشن کردم راه افتادم اومدم سمت ویلا سعیدشون...

.


*********
رو تختم دراز کشیده بودم 4 روز از اتفاق اون شب گذشت بود بی پروا فکر میکردم.

از فکر اونا به کلی اومده بودم بیرون فقط داشتم فکر میکردم چقدر مسخره! اصلا حماقت از خودم بود توصیه بهترین دوستم رو گوش نکردم حالا هم بخور تا ته.

پاشدم پوشش پوشیدم برم بیرون یکم هوا بخورم.

ماشین رو روشن کردم راه افتادم فرمودم سر راه برم سیتی سنتر غرفه Piere Cardin یه پیرهن کرم رنگ بخرم جای اونی که اون شب تو دعوا بگا رفته بود بشه رفتم Pire Cardin پیرهن کرم رنگ با مدلی که میخواستم (مثل همونی که ب گا رفته بود) برداشتم فرمودم تا اینجا اومدم بگردم ببینم مدل روز چی داره داشتم واسه خودم دور میزدم تو لباسها دیدم یه مرد نسبتا سن دار ولی کاملا شیک و جذاب خیلی جدی وارد شد پشت سرش اونا بود پشتش هم یه مرد جوون فهمیدم اولی باباش بوده مرد جون هم دیوید راننده شخصیشون.

منو ندیدن چون تو لباسها بودم اخمام رو کشیدم فرمود Fuck this hell اینم از شانس ما.

دلم نمیخواست همدیگرو ببینیم شروع کردم به قایم موشک بازی پشت لباسها هی اونا میومدن اینور من مرفتم اونور ای بابا چرا نمیرین؟ خلاصه دلم رو زدم به دریا فرمودم مدل دیگه نخواستیم همین یکی بسه رفتم جلوی میز حساب کنم برم کیفم رو در آوردم پولش رو دادم اومدم برم یکی صدام کرد آقا برگشتم دیوید پشت سرم بود (امریکایی بود انگلیسی صحبت میکردیم) فرمودم بله؟ فرمود خانوم کارتون دارم بعد اشاره کرد به اونا که داشت منو نگاه میکرد یه لبخند زدم فرمودم نمیشناسم اشتباه گرفتین پشتم رو کردم سریع اومدم بیرون دوباره صدام کردن اینبار خود اونا بود برگشتم فرمودم بله؟ فرمود چرا موش و گربه بازی میکنی؟ فرمودم بله؟ من اصلا بازی نمیکنم.

فرمود یه لحظه به یه خانوم محترم گوش کردن اینقدر سخته خندیدم فرمودم نه ولی یه دروغ گو تحمل یه مشت حرف یه دروغ گوی دیگه رو نداره اخمی کرد فرمود متاسفم فرمودم منم همینطور البته بیشتر واسه خودم که خودم رو با شما درگیر کردم اومدم برم فرمودم در ضمن غرور شما پیش غرور من مثل کاه جلوی کوه میمونه اینبارم ادب حکم کرد جوابتون رو بدم.

فکر نکنم تاحالا کسی اینجوری خوردش کرده بود از قیافش معلوم بود فقط نگام میکرد منم یه نیش خند زدم رفتم.


فرداش سعید زنگ زد فرمود پاشو بیا اینجا ماندانا غذا درست کرده بعد دست زد فرمود بدو بیا سپس یک قرن غذا خونگی میخوریم پاشو بیا.

رفتم ویلا سعیدشون ناهار رو با هم بودیم.

سپس ناهار ماندانا فرمود ارا بازم به اونا فکر میکنی؟ خندیدم فرمودم نمیدونم گاهی خودش میاد تو فکرم! سعید فرمود خوب دستاش رو از زیر در ببین راش نده فرمودم ساکت ماندانا فرمود اون پشیمونه فرمودم از؟ فرمود از اشتباهی که کرده فرمودم میخواست نکنه بعد ماندانا دستم رو گرفت فرمود ببین سعید زد رو دستش فرمود چون از من خوشگل تره میخوایی ازون بچه دار بشی؟ ماندانا فرمود سعید خفه شو دارم صحبت میکنم بعد دوباره دستم رو گرفت فرمود ارا قبول داری تو هم اون اشتباه رو قبلش کردی؟ فرمودم مال من بحثش با اون فرق داشت فرمود چرا شما پسرا اینطوری فکر میکنین؟ یعنی هر غلطی خواستی کردی حالا اونم نصفشم نکرد بعد میگی چون دختر بود کار اون بدتر بود؟ خوب خره همیشه یه طرف دختره یه طرف پسر اینو که میفهمی سعید فرمود نخیر نفهمید از قیافش معلومه به ماندانا نگاهی کردم فرمودم خب؟ فرمود حالا حساب بی حساب شدین تموم شد رفت تازه تو اون پسره رو داشتی میکشتی بیشتر به نفعت شد.

فرمودم حرف آخر؟ فرمود سو تفاهم رو تموم کنین فرمودم حرفشم نزن خود اونجلینا جولی هم بیاد میگم نه چه برسه به این تقلبیش.

سعید زد تو سرم فرمود خودخواه بدبخت جنس به این آسی رو ندیده میگیری؟ ماندانا زد رو پاش فرمود احمق مگه پفک و چیپس معامله میکنی؟ سعید فرمود پس چی شما دخترا همتون حکم جنس رو دارین ماندانا فرمود ای بی شعور پس به منم این نگاه رو میکنی نه؟ سعید فرمود این چه حرفیه تو سگی منم گربه! ماندانا فرمود تو هذیون نگو اعصابم خورد میشه بعد به من فرمود خب؟ بازم ناز میکنی فرمودم حالا چیکار کنم برم به پاش بیفتم (زدم زیر خنده) فرمود نخیر میریم با هم بیرون بشینین سو تفاهم رو حل کنین سعید فرمود منم ماندانا رو هضم میکنم رو دلم گیر کرده فرمودم باشه هرموقع شد برنامه بزار.


فردا شبش برنامه شد بریم رستوران دانیال همونجایی که روز اول رفته بودیم ساعت 7.

30 جلو ویلا سعیدشون منتظر بودم سعید بیاد بریم

486:

فرمودم همشو همين الان بزارم و اين كابوس رو تموم كنم دارم ديوونه ميشم ....
ادامه..
ساعت 8 سر همون میز قبلی نشسته بودیم که اونا و ماندانا اومدن یکمی دلم آشوب بود طبق معمول از هرجا رد میشد عالم و آدمم برمیگشتن نگاه میکردنن به خودم فرمودم اولش جذابه همه نگات کنن بعدش دیوونه میشی اومدن سر میز اونا جلوی من ماندانا جلوی سعید نشست سلام ساده ای کردیم و رفتیم از بوفه غذا برداریم سعید اومد کنارم فرمود خره چرا ناز ميكني؟ غلطی که کردی پاشم واسا هرکی طاووس میخواد جور هندوستان میکشه اینم از بوتیک شما فرمودم حرف نزن اول باید اون عذر خواهی کنه خندید فرمود پس امشب فیلم سینمایی داریم فرمودم ای همچین فرمود از من میشنوی اول تو قدم بزار.

رفتیم سر میز شام رو خوردیم سعید از زیر میز زد به پام فرمودم اونا؟ سرش پایین بود فرمود بله؟ فرمودم من به عذر خواهی به شما بدهکارم فرمود 2تا چشام در اومد سعید زد به پام فرمودم خب 2تا! فرمود منم بدهکارم فرمودم 3تا فرمود واسه چی؟ فرمودم همینجوری خندید فرمود باشه 3 تا فرمودم خب حساب بی حساب فرمود خب؟ سعید پرید وسط فرمود گولش رو نخور این خون آشامه ماندانا فرمود سعید بحث جدیه سعید فرمود منم جدی فرمودم این خون میخوره حالیش نیست ماندانا فرمود پاشو بیا کارت دارم دست سعید رو کشید برد سعید هم هی میفرمود Vampire Vampire همه داشتن نگاش میکردن! به اونا نگاهی کردم فرمودم مال من میشی؟ هیچی نفرمود (حرصم گرفته بود میخواستم پاشم برم) چشام رو تنگ کردم فرمودم البته اجباری نیست یعنی درسته ما اتفاقات زیادی داشتیم ولی میخوام تصمیمت کاملا جدا باشه.

یکمی نگام کرد فرمود من 1 ماه و نیم دیگه میرم امریکا بعدش چی؟ (از روی حرصم) برو به سلامت! فرمود همین؟ تازه فهمیدم خراب کردم فرمودم نه منظورم این بود که خب میری ربطی نداره دوری و دوستی نشنیدی؟ فرمود تو چرا نمیایی؟ (چشام پرید بیرون) فرمودم نمیتونم من اینجا زندگی میکنم فقط گاهی هر 1.

2 سال میرم خونه عموم ویرجینیا تو هم که لس اونجلس هستی.

فرمود پس دیگه چه فایده داره؟ فرمودم خب دوستی دوستیه دیگه دور و نزدیک نداره که فرمود واسه من داره (تو دلم فرمودم به تخمم شورش رو داری در میاری) فرمودم نمیدونم چی بگم شایدم یجورایی حق با تو باشه در کل نمیدونم چی بگم بعد تکیه دادم عقب گارسون رو صدا زدم صورت حساب رو دادم فرمودم میرم بیرون هوا بخورم رفتم بیرون جلوی در به آسمون خیره شدم فرمودم یه حماقت دیگه کردم اگه قبول میکرد چی؟ خیلی احمقی ارا خیلی احمقی فکر کردی دنیا همین 1 ماه و نیم تموم میشه؟ به خودت فرمودی امشب رو از کف ندیم فردا رو بیخیال؟ آخه ابله تو که عرضه نداری آدم بیخیالی باشی برای چی اینکارو کردی.

دنیا امشب و فردا و 1 ماه دیگه نیست اگه قبول میکرد 1ماه دیگه میرفت بدتر میشد پس همون بهتر! یه سیگار در آوردم روشن کردم احساس سبکی میکردم احساس میکردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده ولی حیف که عمر سیگارم از عمر اون فکر بیشتر بود! سیگارم به نصف نرسیده بود یکی از پشت دستش رو گذاشت رو شونم فرمود تنها؟ اونا بود فرمود حالا تنهایی سیگار میکشی؟ احساس کردم تمام خستگی های دنیا افتاد رو شونم چشام خیس شدن ولی به روی خودم نیاوردم فرمودم بفرما این چه حرفیه.

از کیفش بسته سیگارش رو در آورد هم مارک سیگار من بود فرمود نمیخواد خودم دارم فرمودم ای نامرد تقلب کار خندید فرمود حالا واسم روشن کن سیگارش رو روشن کردم فرمود ارا؟ فرمودم هوم؟ فرمود چرا استقامت نکردی جواب منو بشنوی ها؟ فرمودم خب حق با تو بود دیگه استقامت نمیخواست فرمود کی میگه؟ فرمودم من میگم سرش از پشت آورد کنار گوشم فرمود تو بیخود کردی آقای عجول فقط میخواستم تو رو محک بزنم دلم حوری ریخت پایین چشام رو بستم مغز سرم تیر میکشید اشک حلقه زده بود تو چشام منتظر بود چشام رو وا کنم بریزه پایین اومد جلوم فرمود حالت خوبه؟ فرمودم آره فقط یکمی جا خوردم بعد چشام رو وا کردم چند قطره اشک ریخت پایین فرمود وایی چت شد؟ فرمودم هیچی هیچی فقط یکمی خوشحالم همین بعد یه خنده زورکی کردم دستم رو انداختم پشت سرش کشیدمش جلو رو سینم آسمون رو نگاه کردم بغض گلوم رو گرفته بود فرمودم خدایا این چه غلطی بود یه حماقت دیگه و خودم رو لعنت کردم...

.

آره اونا مال من شد یکمی زیادی سخت بود بهش رسیدن ولی خب در کل خوب نتیجه گرفتم الان که فکر میکنم میخندم میگم شاید بتونم هنر پیشه های هالیوود رو قاپ بزنم ولی عرضه ندام یه پشه ماده هم نگه دارم! یعنی عرضه که نه شانسش رو ندارم یا هرچی که اسمش رو بزارین.

و مهم هم همینه به هدف رسیدن مهمه ولی تا همیشه هدف دار بودن خیلی سخت تره.

من و اونا و سعید و ماندانا هر روز صمیمی تر شدیم نیم ماهی گذشته بود احساس میکردم دارم از هدف دور میشم تا بهش برسم.

روزها رو میشامت تا روز پرواز اونا برسه و برگرده امریکا.

سعید با همه خل بازیاش کاملا درک میکرد احساس من رو و نمیذاشت زیاد بهم سخت بگذره ولی افسوس که وقت میره ما همه قربانی های ناخاسته اتفاقات هستیم

487:

ارزش يه نظر هم نداشت؟

488:

قسمت چهارم /اتفاق بي اتفاق
پانزده روز بعد
وحيد مثل هميشه پشت دستگاه مشغول کار بود ولي انزجار و خشم وجودش رو پر کرده بود.

چند روزي بود يه فکر مسخره و عجيبي به سرش زده بود اونم چيزي نبود جز انتقام ولي واقعا انتقام از کي؟ از کسايي که وطنش رو به اين روز کشيده بودن؟ از بي عدالتي؟ از کسايي که سالها مثل زالو به خاک وطنش افتاده بودن و خون ميمکيدن؟ از کي بايد انتقام ميگرفت؟ مدتها بود تايشان همين فکرا ميچرخيد ولي چيزي به ذهنش خطور نميکرد.تا اينکه امروز به خودش فرمود تقصير اين يه مشت آدم پولداره! 90% جامعه ما يا زير خط فقرن يا رايشان خط ديگه خيلي وضعشون خوب باشه يه يکم بالا ترن ولي 10% ديگه دارن ميترکن پس حتما تقصيره اون 10% افراده ميلياردر هستش.حالا که زورم به اون بالا نميرسه حالا که عقربهايي که سالهاست رايشان وطن افتادن رو نميشه کاري کرد پس انتقامم رو از اين آدماي ميلياردر ميگيرم حد اقل دلم خنک ميشه...


خودش باورش نميشد به اين حرف مسخره و عجيب ايمان آورده باشه ولي خب آتش خشم و انتقام منطق و اين حرفا نميشناسه.پيش خودش مدتها فکر کرد و يه نقشه حسابي کشيد بعد به خودش فرمود آخرش چي؟ يکمي فکر کرد دوباره پرسيد پس آخرش چي؟ ولي بازم جوابي نداشت به خودش بده يهو داد زد آخرش رو آخرش فکر ميکنم! با اين تفکر و منطق چندين روز رو پشت سر گذاشت...


ظهر سپس ناهار دست کرد تايشان پلاستيک سياهي که ظرف غذا رو با خودش مياورد يه چاقايشان جيبي خوش دست در آورد پيش خودش لبخندي زد چاقو رو گذاشت تايشان جيبش به دوستش اشاره کرد ميرم مغازه از چاپخونه زد بيرون رسيد به چراغ قرمز يکمي مکث کرد فرمود به اولين آدم پولداري که رسيدم نقشم رو عملي ميکنم و منتظر موند...

15 دقيقه گذشته بود ولي سوجه مورد نظر پيدا نشده بود.زير لبش چند تا فحش داد برگشت سمت چاپخونه.صبح مثل هميشه بوق سگ از خونه زد بيرون به خودش فرمود امروز ديگه سوجم رو پيدا ميکنم من بايد انتقام بگيرم...


******
الميرا مثل هميشه از خواب که پاشد کش و قوسي به خودش داد امروز دانشگاه کلاس نداشت فرمود برم پيش مامان جون دلم براش تنگ شده.سوار ماشينش شد از خونه زد بيرون سر راه 2.3 تا کار داشت انجام داد يه جعبه شيريني گرفت حرکت کرد سمت مطب مادرش.سپس 1 ساعت ترافيک شديد نزديک خيابون مطب شد و مثل همه پشت ترافيک مونده بود.يکمي گذشت سپس نيم ساعت به وسطهاي خيابون رسيده بود نزديک چراغ قرمز يه آهي کشيد فرمود امان از اين چراغ قرمز!
******
وحيد ناهار رو خورد چاقو رو از پلاستيک برداشت گذاشت زير لباسش به بهونه مغازه حرکت کرد بيرون به چراغ قرمز رسيد نگاهش رو چرخوند آب دهنش رو فرو داد فرمود کدومتون امروز سوجه ميشين؟ نگاهش چرخيد و چرخيد ولي چيز خاصي نديد بازم استقامت کرد يهو دلش حوري ريخت.مرسدس بنز Cls 350
مشکي آروم ميومد سمت چراغ قرمز.وحيد با ترديد نگاهي کرد دهنش خشک شده بود هسترس تمام وجودش رو پر کرده بود يه نفس عميق گرفت بخار غليظ زد بيرون رفت نزديک خيابون همون موقع
Cls 350
مشکي پشت چند تا ماشين تايشان صف چراغ قرمز واساد وحيد رفت سمتش کنارش واساد زد به شيشه الميرا نگاهش رو چرخوند وحيد رو شناخت ولي از ديدنش جا خورد آروم شيشه رو داد پايين فرمود بفرمايين؟ وحيد من و مون کرد بعد آروم فرمود ببخشيد ميتونم چند لحظه مزاحم شم؟ الميرا فرمود خب بفرمايين؟ وحيد به اطراف نگاهي انداخت فرمود خانم همه دارن به ما نگاه ميکنن اينجا که نميشه وسط خيابون درست نيست اگه ميشه سپس چراغ بزنين کنار من بيام صحبتم رو بگم الميرا مکثي کرد فرمود باشه مشکلي نيست من شما رو بارها ديدم به من خيره شده بودين اگه کمکي هم بخوايين قول ميدم کوتاهي نکنم پس سپس چراغ ميزنم کنار وحيد لبخندي زد فرمود مرسي خدا عوضتون بده راستش موضوع سر کمکه من اونور چراغ منتظرم بعد سريع حرکت کرد رفت به سمت چراغ همينطور که ميرفت تشايشانش وجودش رو پر کرده بود خشم و نفرت کينه و حسرت مثل خوره ميخوردش ولي هنوز يک چيزي اونو به شک انداخته بود اونم وجدان آگاه و زات پاکش بود ولي افسوس که خشم و نفرت اين حرفا رو نميشناخت.برق شيطاني از تايشان چشاش زد شد به سمت اونور چراغ در راه بود
ادامه رو بزودي در قسمت پنجم ميزارم/ارا

489:

قسمت پنجم / اتفاق بي اتفاق
چند دقیقه بعد المیرا سپس چراغ ماشین رو گوشه خیابون نگه داشته بود وحید آروم زد به شیشه المیرا شیشه رو داد پایین فرمود من در خدمتم؟ وحید یکمی مکث کرد فرمود راستش من یکمی از شما کمک میخواستم میشه کمکم کنید؟ المیرا لبخندی زد فرمود حتما اینکارو میکنم وحید که به هدفش نزدیک شده بود لبخند قشنگی زد فرمود من روم نمیشه اینجوری کمک بگیرم میشه در ماشین رو باز کنید من چند لحظه بشینم سپس انجام کار برم؟ المیرا که زات پاک و بی آلایشی داشت به راحتی قبول کرد (ولی از نگاه 90% جامعه تنها گناهش این بود که بچه پولدار بود!) با سرش تایید کرد فرمود مشکلی نیست بفرمایین وحید یکمی این پا اون پا کرد سرش رو انداخت پایین فرمود در این ماشین چطوری باز میشه؟ المیرا آروم خندید خم شد از داخل در رو باز کرد فرمود بفرمایین وحید مکثی کرد به دورو برش نگاهی انداخت با تردید نشست توی ماشین آروم در رو بست ولی باورش نمیشد واقعا توی همچین ماشینی که اسمش هم بلد نبود نشسته و با تعجب به دورو برش خیره شده بود المیرا لبخندی زد فرمود انقدر عجیبه؟ وحید سرش رو تکون داد فرمود به نظرم با یه فضا پیما برابری میکنه! این همه دکمه واسه چیه؟ المیرا زد زیر خنده فرمود واسه پریدن به فضا! وحید با سر تایید کرد بعد به المیرا نگاهی انداخت چشمای مشکی و مظلوم المیرا برق میزد وحید توی دلش فرمود تو هیچ گناهی نداری تنها گناهت اینه که بچه پولدار به دنیا اومدی.

بعد به المیرا فرمود دیگه مزاحم نمیشم میشه یه کمکی کنید من برم؟ المیرا با سر تایید کرد کیفش رو از صندلی عقب برداشت و کیف پولش رو در آورد بازش کرد 2 تا تراول 100 هزار تومنی از کیفش برداشت گرفت سمت وحید فرمود یه پوشش گرون نمیپوشم ولی بجاش دل یه آدم رو تا همیشه شاد میکنم.دل وحید از این همه معرفت حوری ریخت پایین ولی افسوس که وحید تصمیم خودش رو گرفته بود همون موقع صدای صوت اومد المیرا به عقب نگاهی کرد افسر راهنمایی رانندگی اشاره کرد حرکت کن المیرا مکثی کرد فرمود اشکالی نداره خیابون پایینی پیادتون کنم؟ الان جریمه میشم! وحید سرش رو تکون داد فرمود نه مشکلی نیست المیرا تراول ها رو گذاشت کنار پای وحید بعد آروم حرکت کرد.وحید یه نگاهی به المیرا انداخت تشویش و دوگانگی داشت دیوونش میکرد تو دلش فرمود خدایا چیکار کنم؟ ولی خبر نداشت خدا به انسانهایی که پا جای حماقت میزارن حتی نیم نگاهی هم نمیندازه...

عرق سردی روی تنش نشسته بود دهنش خشک شده بود آروم دستش رو برد زیر لباسش چاقو رو برداشت آورد پایین پاش دوباره به چهره معصوم و پاک المیرا نگاهی کرد چشماش رو بست فرمود از همتون متنفرم بعد چاقو رو آورد بالا گذاشت کنار پهلوی المیرا و با تردید فرمود تکون بخوری تیکه تیکه میکنمت المیرا با ناباوری و ترس به وحید نگاهی انداخت خشکش زد باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده آروم فرمود ببخشید؟ سو اتفاهم شده.

وحید آروم فرمود صدات در نمیاد برو به سمت ولنجک المیرا که چشاش سیاهی میرفت با تردید و وحشت آروم فرمود چشم از ترافیک خارج شدن المیرا با سرعت میرفت سمت ولنجک.

المیرا که تمام تنش میلرزید و باورش نمیشد همچین اتفاقی توی روز روشن بیافته با خودش فکر میکرد من تاحالا فکر میکردم این اتفاقها مال قصه هاست باورم نمیشه یکم بعد وحید سکوت رو شکست فرمود قیمت ماشینت چقدره؟ المیرا با تردید فرمود 120 میلیون یهو وحید با تمام قدرت زد زیر خنده فرمود خدایا من بلد نیستم این عدد رو بنویسم! المیرا اشکاش داشت سرازیر میشد فرمود چون تو بلد نیستی بنویسی کسی نباید سوار شه؟ وحید سرش رو تکون داد فرمود فقط من نیستم 90% دیگه توی این جامعه برای 1 میلیون پشتک میزنیم ولی شما 10% میلیاردر یه قلم ماشین بچتون 120 میلیون قیمتشه! المیرا که گریه افتاده بود فرمود فکر میکنی با دزدی از من درست میشه؟ وحید داد زد من دزد نیستم! المیرا با گریه فرمود پس این چیه؟ وحید مکثی کرد فرمود این یعنی انتقام انتقام از همه شما نامردایی که حق امثال من رو خوردین المیرا با گریه فرمود من حتی تو رو نمیشناسم من بخاطر نیازی که داشتی از روی دل صاف و سادم خواستم بهت کمک کنم این جوابشه؟ من چه حقی از تو خوردم؟ وحید فرمود تو نخوردی اون نامردهایی خوردن که شما ها رو پرورش دادن حالا هم خفه شو تا نکشتمت به اندازه کافی از همتون منتنفرم.نیم ساعت بعد المیرا پشت چراغ قرمز واساده بود بدنش شل شده بود چشاش داشت سیاهی میرفت همون موقع یکی زد به شیشه المیرا سریع چشاش رو وا کرد شیشه رو داد پایین یه پسر 7.8 ساله آروم فرمود خانم تو رو خدا یه آدامس بخر المیرا که نا امید شده بود فرمود لازم ندارم پسرک دوباره اسرار کرد همون موقع وحید دست کرد توی جییش یه 1000 تومنی در آورد داد به پسره فرمود برو پسره یه خنده ای کرد فرمود ایشالله خوشبخت بشین! وحید فرمود حتما میشیم بعد المیرا شیشه رو داد بالا فرمود هر چی میخوایی بردار برو فقط ولم کن حالم خوب نیست وحید نیشخندی زد فرمود من فقط تو رو میخوام امثال تورو میخوام این آهن پاره و 3 تا اسکناس به درد من نمیخوره من جون شما ها رو میخوام که ما رو به این روز انداختین.با شنیدن این حرف المیرا شل شد آروم فرمود من دارم از حال میرم تورو خدا بزار برم دکتر من مریضی دارم وحید خندید فرمود خفه شو واسه من دروغ سر هم نکن چراغ سبز شد المیرا پیچید تو یه فرعی نگه داشت آروم فرمود من مریضی دارم وحید داد زد خفه! ولی المیرا واقعا از حال رفته بود وحید یکم تکونش داد المیرا چیزی نفرمود محکم تر تکونی داد ولی بازم صدایی نیومد وحید یکمی ترسیده بود به بیرون نگاهی انداخت خلوت بود سریع در سمت المیرا رو از داخل باز کرد آخه بلد نبود در این بنز از بیرون چجوری باز میشه! بعدم سریع پیاده شد رفت اونور المیرا رو بغل کرد آورد نشوند این ور جای شاگرد در رو بست خودش رفت پشت فرمون نشست از کیف المیرا موبایلش رو برداشت گذاشت توی جیب خودش.

میخواست حرکت کنه به دنده ماشین نگاهی کرد فرمود این دیگه چیه؟ چطوری حرکن میکنه؟ وحید اولین بارش بود که یه دنده هستریپ-تونیک میدید و حقم داشت نتوته عوضش کنه چون هرکسی حتی نمیدونه اسم این نوع دنده چیه! یکمی این دست اون دست کرد زد روی فرمون فرمود لعنت به شماها که دنده ماشین هاتون هم با ماشینهای ما فرق داره! سپس کلی تلاش و فکر بالاخره دنده رو روی
Drive
گذاشت و حرکت کرد! وحید باورش نمیشد چقدر رانندگی با این ماشین لذت داره و به کلی همه چیز رو فراموش کرده بود! 1ساعت بعد اول بلوار دانشجو بود روی سربالایی میرفت سمت ولنجک سرعت رو بیشتر کرد چند دقیقه بعد روی یکی از سربالایی ها زد کنار از ماشین پیاده شد نفس عمیقی کشید بخار غلیظی از دهنش زد بیرون همه جا برفی بود به شهرستان تهران نگاه کرد به برج ها و آسمونخراش هاش نیشخندی زد فرمود حالا انتقام همه رو از این بچه پولدار لعنتی میگیرم.بعد برگشت به المیرا نگاهی کرد که هنوز بیهوش بود نشست داخل ماشین یکمی تکونش داد ولی جوابی نداد مونده بود چیکار کنه! به صندلی عقب نگاهی کرد یه بطری کوچیک آب بود سریع برداشت ریخت روی صورت المیرا بعد زد توی صورتش ولی بازم بی فاییده بود! فرمود لعنتی خودت رو به موش مردگی میزنی؟ خشم تمام وجودش رو پر کرده بود واسه همینم با مشت محکم کوبید به صورت ناز و ظریف المیرا خون با فشار زد بیرون وحید یکمی سرش رو تکون داد فرمود لعنت به تو کیف المیرا رو برداشت یه قرص قرمز پیدا کرد دهن المیرا رو باز کرد قرص رو گذاشت توی دهنش بعد به زور بهش آب خوراند چند دقیقه بعد پلکهای المیرا تکونی خورد آروم ناله ای کرد دستش رو گذاشت روی دهنش که خون میریخت بیرون وحید سریع یه دستمال برداشت دهنش رو پاک کرد و خون ها رو تمیز کرد المیرا کم کم چشماش وا شد به وحید نگاهی انداخت با گریه فرمود به خدا من مریضم بزار برم.وحید سرش رو تکون داد فرمود هنوز انتقام من مونده بعد با خودش فکر کرد کجا برم خلوت تر باشه؟ ولی چیزی به فکرش نرسید.

به المیرا نگاهی کرد فرمود یه جای خلوت بگو بتونیم راحت صحبت کنیم؟ المیرا سرش رو تکون داد فرمود ولم کن برم وحید با خشم نگاهی کرد به سیلی محکم به گوشش چسبوند فرمود خفه شو اختیار تو دست منه و میگم نه! المیرا با گریه فرمود خب هرکاری داری بگو انجام میدم وحید نیشخندی زد فرمود نمیشه من باید با حوصله عقده هام رو سر تو خالی کنم بچه پولدار باید به تمام حرفای من و امثال من گوش بدی المیرا چیزی نفرمود وحید داد زد کجا برم؟ المیرا بازم چیزی نفرمود وحید چاقو رو روی خرخره المیرا فشار داد فرمود تا 3 میشمورم 1.2...

هنوز 3 رو نفرموده بود المیرا آروم فرمود من میدونم کجا میتونیم صحبت کنیم وحید چاقو رو برداشت فرمود بگو؟ المیرا با گریه کیفش رو برداشت فرمود برو سعادت آباد اونجا خونه داریم 2 ساله خالیه ریموتش هم توی داشبورد ماشین دارم گاهی با دوست پسرم میرفتیم اونجا.

وحید بلند زد زیر خنده فرمود قربون اون دوست پسرت برم زد زیر خنده حرکت کرد سمت سعادت آباد.


نزدیک آدرسی که المیرا داده بود پشت چراغ قرمز واساده بودن یه پسر 6.7 ساله با چند تا شاخه گل زد به شیشه وحید شیشه رو داد پایین پسره فرمود واسه عروس خانم گل نمیخری؟ وحید سرش رو تکون داد فرمود دنیا باید برای تو امثال تو گل بخره بریزه به پاتون نه اینکه بدون هویت و شناسنامه منت 1000 نفر رو بکشی یه شاخه گل بخرن.پسره خندید فرمود بابام فرموده خوب کار کنی برات دوچرخه میخرم میفرستمت مدرسه وحید سرش رو تکون داد همه دسته گلها رو برداشت از کیف المیرا 5 هزار تومن برداشت داد به پسره فرمود خوب کار کن که اون روزا دور نیست...


المیرا ریموت در رو زد در واشد رفتن داخل و در پشت سرشون بسته شد.وحید چاقو رو سمت المیرا گرفت فرمود جیکت در بیاد میکشمت.المیرا آروم با سر تایید کرد بعد با اشک و افسوس از اینکه چرا به یک نیازمند کمک کرده در رو وا کرد پیاده شد.وحید هم با این تفکر که داره انتقام خودش و 90% جامعه رو از این بچه پولدار میگیره لبخندی زد و پیاده شد
ادامه در قسمت شش میزارم/ارا
پايبند باشيد

490:

قسمت ششم و آخر/اتفاق بي اتفاق

الميرا قفل رو باز کرد رفت داخل خونه وحيد هم پشت سرش بعد کليد رو از الميرا گرفت در رو قفل کرد کليد رو گذاشت تايشان جيبش.الميرا با ترس و آروم رفت سمت نشيمن نشست رو مبل راحتي وحيد به اطرافش نگاهي کرد خونه نيمه فرنيش بود (نصفه مبله بود) نيشخندي زد فرمود اين همه لوازم اضافي داشتين 2سال انداختين اينجا؟ خب بزار حساب کنم خود خونه 4.5 ميلياردي ميارزه حد اقل 100 ميليون هم لوازم اضافه تايشان اين خونه باشه خوبه چيزي نيست با يه ماشين حساب چرتکه بندازي مغزش ميترکه! بعد رو به رايشان الميرا واساد به صورت مظلوم و خوشگلش نگاهي کرد فرمود خب دوست داري چطوري بکشمت؟ الميرا با بيحالي اشک هاش رو پاک کرد فرمود هر طوري که دوست داري ولي گناه من چيه؟ وحيد بلند زد زير خنده فرمود گناه تو؟ گناه تو اينه که بچه پولداري و خيلي چيزاي ديگه بعد سرش رو تکون داد فرمود پوشش تنت چقدر قيمت داره؟ الميرا آروم فرمود همش باهم 300 هزار تومن نميشه وحيد يه خنده عصبي کرد پيرهنش رو نشون داد فرمود اين چقدر ميارزه؟ الميرا فرمود نميدونم وحيد داد زد 3 سال پيش همش رو باهم خريدم 20 هزار تومن الانم 3ساله تنمه الميرا آروم فرمود متاسفم وحيد داد زد تاسف تو به چه درد من ميخوره؟ دستاي مادر کارگر من که پينه بسته سالم ميشه؟ زندگي من عوض ميشه؟ ريدم تو اين شعارهاي مسخره که شماها درستش کردين.الميرا با ترس سرش رو انداخت پايين فرمود ببخشيد.وحيد نيشخندي زد فرمود آره حق داري ندوني حق داري.يه نفس عميق کشيد فرمود عطر هايي که به تنت ميزني چقدر ميارزه؟ الميرا آروم فرمود بستگي داره 200 تومن 300 تومن بستگي به مارکش داره.

وحيد آب دهنش رو فرو داد فرمود يه قلم عطر تن تو برابر با 3ماه جون کندنه منه تازه بجز بيمه و وام و کوفت و مرضي که کم ميشه چون آخرش واسه من 40 هزار تومن نميمونه که زندگيم رو سر کنم بعد ميگي گناه تو چيه؟ الميرا چشماي معصوم و نازش رو که پر از اشک بود پاک کرد فرمود ببين چرا فکر ميکني من حق تو رو خوردم؟ وحيد به الميرا نگاهي کرد فرمود چند نفر مثل تو ماشين 120 ميليوني سوار ميشن؟ الميرا مکثي کرد فرمود زيادن ولي نه خيلي وحيد بلند زد زير خنده فرمود حالا چند نفر ماشين معمولي مثل 206 405 پرشيا و...

کلا از اين چيزا سوار ميشن؟ الميرا فرمود خيلي ها! تقريبا همه در همين حد هستن! ما نسبت به اونا هيچيم.وحيد دوباره خنديد فرمود حالا چند نفر اصلا ماشين ندارن سوار شن؟ به زندگي و اجاره خونه موندن چه برسه به ماشين! الميرا مکثي کرد فرمود اونا از همه بيشترن شايد 60% جامعه اينطوري هستن وحيد با سر تاييد کرد فرمود خوبه اينارو حاليت ميشه! پس اينجوري طبقه بندي ميکنيم...

قشر از ما بهتران که اون بالاها نشستن با شاه فالوده ميخورن 10% يا کمتر قشر متوسط جامعه 30 تا 40% قشر پايين جامعه 50 يا 60% درسته؟ الميرا آروم سرش رو تکون داد فرمود درسته.وحيد نيشخندي زد فرمود فرق شما ميلياردر ها با قشر متوسط و پايين چيه؟ شاخ دارين؟ دم دارين؟ چي دارين؟ الميرا فرمود نه پول داريم! وحيد داد زد تمام حرف من همينه چرا شما بايد اون بالا باشين ما اين پايين؟ الميرا فرمود فاصله طبقاتي همه جاي دنيا هست وحيد داد زد اين فاصله طبقاتي نيست اين دره تفاوت هاست! ما قشر پايين جامعه با قشر متوسط جامعه سرو کله ميزنيم و زندگي سر ميکنيم ولي شما ها که هزاران کيلومتر با ما فرق دارين اصلا نميدونين زير پاتون چه خبره هر چي مصيبت هست مال قشر پايين و متوسط هست شما دنيا به تخمتون هم نيست
وحيد 1 ساعت تموم با الميرا بحث کرد.به نظر ميومد هر 2شون حق داشتن.

حرف وحيد هم حق بود حرف الميرا هم حق بود پس مشکل از کجا بود؟ با کمي تامل جواب به دست مياد اونا بايد مشکل رو در ريشه ميديدن.وقتي اون 2تا يقه همديگه رو گرفته بودن دنبال جواب سوال ميگشتن جاي يه عده خالي بود.يه سري عقرب که با خيال راحت از اين اختلاف و دعوا لذت ميبردن و ميفرمودن بزار بالايي ها هرروز بيشتر در بيارن اصلا خودمون کمکشون ميکنيم بعد قشر متوسط و پايين فکر کنن حقشون رو اون عده کمي که اون بالا هستن ميخورن ميافتن به جون همديگه غافل از اينکه گره کار دست ما بسته شده! و بعد هرهر ميخنديدن به حال همه اقشار امت از بالا تا پايين!
وحيد نيم نگاهي به الميرا کرد فرمود اين حرفا فايده نداره من بايد انقام خودم و 90% جامعه رو از شما 10% اقشار خاص بگيرم.

چاقو رو به سمت الميرا گرفت با خشم فرمود لعنت به سرنوشت! الميرا از ترس چشاي ناز و ملوسش پر از اشک شده بود ميدونست راه فراري نداره سرش رو انداخت پايين آروم گريه ميکرد.وحيد نزديک الميرا شد با ترديد به صورت مظلومش نگاهي کرد چاقو رو زير گلوش گذاشت الميرا مثل گنجشک تمام تنش ميلرزيد وحيد چشماش رو بست ولي افسوس اي کاش کار الميرا رو همونجا تموم ميکرد و نميزاشت شيطان بيشتر از اين در وجودش رخنه کنه...

دستش رو زير گلايشان نازک الميرا گذاشت و لمسش کرد يهو ياد آخرين_س_ _س_خودش افتاد نيشخندي زد فرمود لعنت به شما پولدارا که حال کردنتون هم فرق داره.بعد روسري رو از رايشان سر الميرا انداخت فرمود پاشو الميرا با ترديد از جاش پا شد به چشماي شيطاني وحيد خيره شد نه ديگه اون زات قشنگ و مهربون رو نميديد زنگ چشماي اون جووني که بارها پشت چراغ قرمز بهش خيره ميشد ديگه کاملا عوض شده بود وحيد با حرص و ولع به هيکل خيره نماينده ناز الميرا خيره شد آروم خنديد فرمود شماها همه چيزتون فرق داره! ولي غافل از اين که نفرت و حسرت چشمش رو کور کرده وگر نه مگه ميشه آدم با آدم فرق کنه؟ الميرا با ترس نگاهي به وحيد کرد از نيت اون آگاه بود ميدونست تا لحظه اي ديگه قصه تکراريه تجاوز شروع ميشه.

آروم فرمود آقا خواهش ميکنم هر کاري ميخوايي بکن ولي اينو نه.وحيد خنديد فرمود آب از سر من گذشته ديگه واسم فرقي نداره الميرا داد زد چه آبي از سرت گذشته؟ 4تا حرف حق تو زدي 4تا حرف حق من زدم تموم شده رفته چه آبي از سرت گذشته؟ وحيد فرمود اينو نميگم منظور من در کل موضوعه.من چيزي واسه از دست دادن ندارم از بي پولي خسته شدم از فرق گذاري خسته شدم از زندگي حالم بهم ميخوره الميرا داد زد خسته شدي برو حقت رو از اونايي که حق همه رو خوردن عدالت رو نابود کردن بگير کسايي که وطن ما رو به خاک و خون کشيدن وحيد خنديد فرمود زورم به اونا نميرسه! الميرا نيشخندي زد فرمود همتون همينين زورتون به بالاتر نميرسه يقه ما ها رو ميگيرين.وحيد آروم فرمود خفه شو من تصميم رو گرفتم من بايد انتقام بگيرم الميرا با گريه فرمود پس مردونگي چي؟ پس هم خوني چي؟ غيرت چي؟ وحيد خنديد فرمود اون موقع که شما تايشان پول شنا ميکنين ياد ما ميافتين که الان ما ياد شما ياشيم؟ الميرا آروم گريه ميکرد فرمود انتقام ميخوايي خب بگير ولي چرا تجاوز ميکني؟ وحيد چيزي نداشت بگه آروم فرمود بخاطر ش _ و ت.

بعد يه دونه زد تو گوش الميرا
و_ تجا_ز _شروع شد
سه ساعت بعد
وحيد دکمه ريموت در رو زد و عقب گرفت دوباره ريموت رو زد در بسته شد.هوا تاريک شده بود سرما بيداد ميکرد پيکر نيمه جان الميرا صندوق عقب افتاده بود.

وحيد تايشان آينه ماشين به خودش نگاهي انداخت حالا که انتقام گرفته بود آتش خشم و نفرت فرو نشسته بود احساس عذاب وجدان عجيبي داشت چند قطره اشک از چشاش چکيد فرمود حالا چيکار کنم؟ مگه خودت نفرمودي آخرش رو آخرش فکر ميکنيم؟ حالا چيکار کنم؟ هرچي فکر کرد به نتيجه اي نرسيد بلند داد زد خدايا چرا آدم بايد کاري کنه که بعدا پشيمون شه؟ چرا بايد ندونسته و احساسي عمل کنه؟ ولي مطمئنا خدا اون رو فراموش کرده بود آدمي که تا اين حد انسانيت رو به لجن بکشه جايي در درگاه پاک خدا نداشت.وحيد اشکاش رو پاک کرد فرمود ميرم بيمارستان تحايشانلش ميدم بعدم پاي همه چيزش واميسم.و بعد با سرعت حرکت کرد سمت بيمارستان.

نيم ساعت بعد جلايشان بيمارستان واساد فرمود مثل يه مرد برو تحايشانلش بده به همه چيز اعتراف کن من ديگه طاقت عذاب وجدان ندارم همون موقع يه ماشين گشت پشتش فرمود راننده مرسدس حرکت کن وحيد با ترس حرکت کرد چند تا کوچه بالاتر واساد.سرش رو گذاشت رايشان فرمون به خودش فرمود به فرض که رفتم تحايشانلش دادم بعدش چي؟ اين دختر 1 عمر با بيماري رواني زندگي داغوني داره منم اگه اعدام نشم تا آخر عمرم بايد زندوني باشم با مشت کوبيد به فرمون فرمود ديگه واسه همه چيز دير شده.ديگه آب از سر من گذتشته اينجا آخر خطه همه بايد پياده شيم.پاش رو گذاشت رايشان گاز با سرعت حرکت کرد به سمت خارج از شهر (جاده شمال).

تو راه با خودش صحبت ميکرد...

اولا که اين دختر حق داشت گناه اين بيچاره ها چيه؟ مشکلات از جاي ديگه آب ميخوره اين بيچاره ها هم مثل ما يه عروسک خيمه شب بازي هستن.

دوما مثلا من انتقام گرفتم ولي حالا چي حل شد؟ مشکلات امت تموم شد؟ عدالت بر برنامه شد؟ من فقط ننگ و نفرين رو براي خودم خريدم و بس...

چند ساعت بعد تايشان سرماي بيداد نماينده هوا کنار يه پرتگاه واساده بود نفس عميقي گرفت بخار غليظي از دهنش خارج شد اشکاش رو پاک کرد چهره تکيده مادر مهربونش با دستاي پينه بستش جلايشان چشاش بود ولي افسوس که ديگه دير شده بود افسوس که هميشه موقعيت براي جبران نيست و هزار افسوس ديگه
...
******
صبح مه عجيبي همه جا رو پر کرده بود چشم چشم رو نميديد و سرماي زمستون مثل هميشه بيداد ميکرد کلي ماشين پليس و امداد بالاي پرتگاه واساده بود.يکي از ماموراي امداد اومد بالا به مافوقش فرمود يه ماشين مشکي پرت شده پايين جنازه يه پسره جوون پشت فرمون پيدا شد جنازه يه دختر هم صندوق عقب.

آثار نشون ميده دختره چند ساعت قبل از پرت شدن مرده بود پسره هم يه چاقو تايشان گلوش فرو رفته به نظر مياد اول چاقو رو فرو کرده بعد پرت شدن پايين...

درست همون لحظه چشاي نگران 2 تا مادر به در دوخته شده بود و آروم اشک ميريختن هر کسي تو دلش ميفرمود خدايا من بچم رو از خودت ميخوام.يه پدر زحمت کش پشت ميز دفتر شرکتش نشسته بود از ديشب خوابش نبرده بود همه بيمارستان ها کلانتري ها و...

همه رو گشته بود ولي بازم نا اميدانه شماره موبايل دخترش رو ميگرفت ولي از ديشب هرچي زنگ ميزد فقط يه جواب بيشتر نميگرفت...

"برقراي ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نميباشد لطفا بعدا شماره گيري کنيد

پايان - نوشته شده توسط ارا


گيرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه هاي جوانم از ضربه تبرهايتان زخم دار هست.

با ريشه چه ميکنيد؟

گيرم بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده اي.

پرواز را علامت ممنوع ميزنيد.

با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه ميکنيد؟

گيرم که ميزنيد گيرم که ميکشيد گيرم که ميبريد.

با رايشانش ناگزير جوانه چه ميکنيد؟

------------------------------------------------------
كلام اخر: اين داستان رو براي مسابقه داستان نايشانسي هم ميهن طراحي كردم و نوشتم ...


من تو ايران زندگي نميكنم اما روزنامه هاي ايراني رو خوندم و ديدم كه اين نوع اتفاقات در ايران زياد هست .

پس ميتونيم با كمي اغراق بگيم داستان من ، داستان نبود بلكه يه حقيقت و خاطره واقعي بود كه براي هم ميهن خودمون اتفاق افتاده و اتفاق مي افته ...

انقدر برامون تو ايران از اين اتفاقات افتاده و ديديم كه ديگه نرمال شديم و به اين نوع اتفاق ميگيم اتفاق بي اتفاق ....

با تشكر از مسئول اين مسابقات/ارا.مج

491:

خوب

492:

خوب اينم از اين اگه سوالي بود بپرسين جواب ميدم
اگرم نيست كه مسئول مسابقات منو در جريان برنامه بده
سپاس

493:

سلام دوست عزیز....
من قبلا این داستان رو خونده بودم...
مطمئنم تو هم این داستان رو از سایت آویزون بر داشتی....
در هر حال خیلی داستان جالبیه ولی حیف که واقعی نیست....

494:

عزيزم اوني كه تو سايت آايشانزون خوندي احتمالا ما كي بود؟
ميشه بري ببيني مال كي هست؟
من خاطراتم رو تايشانه خيلي از سايتها ميزارم
راستي منظورم از نظر دادن اين نبود كه بياي و بي احترامي كني

اول مطمئن شو بعد نظر بده /ارا

495:

خيلي قشنگ بود .

از خوندنش لذت بردم

496:

فقط ميخوام بدونم نايشانسندش كي بوده

شايد نقدش كردم

497:

خوشحال ميشم نقدتون رو بدونم

498:

براي اين كار احتياج به يه تايپيك اختصاصي هست

499:


دادخواهي كاوه
در همين هنگام خروش و فريادي دربارگاه برخاست و مردي پريشان و داد خواه دست بر سر زنان پيش آمد و بي پروا فرياد بر آورد كه « اي شاه ستمگر ، من كاوه ام ، كاوه آهنگرم.

عدل و داد تو كو؟ بخشندگي و رعيت نوازيت كجاست؟ اگر تو ستمگر نيستي چرا فرزندان مرا به خون مي كشي؟ من هجده فرزند داشتم .

همه را جز يك تن، گماشتگان تو به بند كشيدند و بجلاد سپردند.

بد انديشي و ستمگري را اندازه ايست.

بتو چه بدي كردم كه برجان فرزندانم نبخشيدي؟ من آهنگري تهيدست و بي آزارم ، چرا بايد از ستم تو چنين آتش بر سرم بريزد؟ چه عذري داري؟ چرا بايد هفده فرزند من قرباني ماران تو شوند؟ چرا دست از يگانه فرزندي كه براي من مانده هست بر نميداري؟ چرا بايد اين تنها جگر گوشه من، عصاي پيري من، يگانه يادگار هفده فرزند من نيز فداي چون تو اژدهائي شود؟»
ضحاك از اين سخنان بي پروا به شفرمود آمد و بيمش افزون شد.

تدبيري انديشيد و چهره مهربان به خود گرفت و از كاوه دلجوئي كرد و فرمان داد تا آخرين فرزند او را از بند رها كردند و آوردند و به پدر سپردند.

اونگاه ضحاك به كاوه فرمود « اكنون كه بخشندگي ما را ديدي و دادگري ما را آزمودي تو نيز بايد اين نامه را كه سران و بزرگان در دادجوئي و نيك انديشي من نوشته اند گواهي كني.»
شوريدن كاوه
كاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد.

رو به بزرگان و پيراني كه نامه را گواهي كرده بودند نمود و فرياد بر آورد كه « اي مردان بد دل و بي همت، شما همه جرأت خود را از ترس اين ديو ستمگر باخته و فرمودار او را پذيرفته ايد و دوزخ را به جان خود خريده ايد .

من هرگز چنين دروغي را گواهي نخواهم كرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.»
سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن دريد و به دور انداخت و خروشان و پرخاش كنان با آخرين فرزند خود از بارگاه بيرون رفت.

پيشگير چرمي خود را برسر نيزه كرد و بر سر بازار رفت و خروش بر آورد كه « ايامتان، ضحاك ماردوش ستمگري ناپاك هست.

باييد تا دست اين ديو **** را از جان خود كوتاه كنيم و فريدون والانژاد را بسالاري برداريم و كين فرزندان وكشتگان خود را بخواهيم.

تاكي بر ما ستم كنند و ما دم نزنيم؟»
سالاري فريدون
سخنان پرشور كاوه در دلها نشست.

امت در پي كاوه افتادند و گروهي بزرگ فراهم شد.

كاوه با چرمي كه بر سر نيزه كرده بود از پيش مي رفت و گروه داد خواهان و كين جايشانان در پي اوميرفتند، تا بدرگاه فريدون رسيدند.

بدو اظهار داشتند كه امتي خروشان و پر كينه از راه ميرسند و كاوه آهنگر با چرم پاره اي كه بر سر نيزه كرده از پيش ميايد.

فريدون درفش چرمين را بفال نيك گرفت.

بميان ايشان رفت و بفرمودار ستمديدگان .

گوش داد.

نخست فرمان داد تا چرم پاره كاوه را با پرنيان و زر و گوهر آراستند و اونرا «درفش كاايشاناني» خواندند.

اونگاه كلاه كياني بسر گذاشت و كمر برميان بست و سلاح جنگ پوشيد و نزد مادر خود فرانك آمد كه « مادر، روز كين خواهي فرا رسيده.

من بكارزار ميروم تا بياري يزدان پاك كاخ ستم ضحاك را ايشانرن كنم.

تو با خدا باش و بيم بدل راه مده.»
چشمان فرانك پر آب شد.

فرزند را به يزدان سپرد و روانه پيكار ساخت.


گرز گاو سر
فريدون دو بردار داشت كه ازو بزرگتر بودند.

چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و فرمود « برادران ، روز سرفرازي ما و پستي ضحاك ماردوش فرا رسيده.

در جهان سرانجام نيكي پيروز خواهد شد.

تاج و تخت كياني از اون ماست و به ما باز خواهد گشت.

من اكنون به نبرد ضحاك ميروم.

شما آهنگران و پولاد گران آزموده را حاضر كنيد تا گرزي براي من بسازند.»
برادران ببازار آهنگران رفتند و بهترين هستادان را نزد فريدون آوردند.

فريدون پرگار برداشت و صورت گرزي كه سر اون مانند سر گاوميش بود بر زمين كشيد و آهنگران بساختن گرز مشغول شدند.

چون گرز گاو سر آماده شد فريدون اونرا به دست گرفت و بر اسبي كوه پيكر نشست و به سرداري سپاهي كه از ايرانيان فراهم شده بود و دم بدم اضافه کرده ميشد رايشان به جانب كاخ ضحاك نهاد.


فرستاده ايزدي
با دلي پر كين و رزمجو در پيش سپاه مي تاخت و منزل به منزل مي آمد تا شامگاه شد.

اونگاه سپاه، بنه افگند و فريدون فرود آمد.

در تيرگي شب جواني خوب رايشان پري وار نزد او خراميد و با او سخن فرمود و راه گشودن طلسم هاي ضحاك و باز كردن بند ها را به ايشان آموخت .

فريدون دانست كه اون فرستاده ايزدي هست و بخت باايشان يار هست.

شادان شد و چون خورشيد بر آمد رايشان بجانب ضحاك گذاشت.

چون به كنار اروند رود رسيد به رودبانان پيغام داد تا زورق و كشتي بياورند و سپاه او را از آب بگذرانند.

رئيس رودبانان عذر آورد كه بي اجازه ضحاك نمي تواند فرمان بپذيرد .

فريدون خشمگين شد و بر اسب نشست و بي پروا بر آب زد.

سرداران و سپاهان ايشان نيز چنين كردند.

رودبانان پراكنده شدند و به اندك وقتي فريدون با سپاه خود از رود گذشت و بخشكي رسيد و بجانب شهر تاخت.


500:



گشودن كاخ ضحاك


چون به يك ميلي شهر رسيد كاخي ديد بلند و آراسته كه سر بر آسمان داشت و چون نوعروسي زيبا بود.

دانست كه كاخ ضحاك ستمگرست.

گرز گاو سر را بدست گرفت و پا در كاخ گذاشت.

ضحاك خود در شهر نبود.

نگهبانان كاخ نره ديوان پيش آمدند .

فريدون گرز را بر سر اونها كوفت و اونان را از پاي در آورد .

همچنان پيش مي رفت و ياران ضحاك را بر خاك ميانداخت تا به بارگاه رسيد.

تخت ضحاك اونجا بود.

تخت را به دست آورد و بر اون نشست.

سپاهان فريدون نيز در كاخ ضحاك جا گرفتند.

اونگاه فريدون به شبستان ضحاك كه دختران خوب رايشان در اون گرفتار بودند در آمد و شهر نواز و ارنواز دختران جمشيد را كه از ترس هلاك رام ضحاك شده بودند بيرون آورد.

دختران جمشيد شادي كردند و اشك بر رخسار افشاندند و فرمودند « ما سالها در پنجه ضحاك ديو خو اسير بوديم و از ماران او رنج مي برديم .

اكنون يزدان را سپاس كه به دست تو آزاد شديم.»

فريدون به تخت نشست و شهر نواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نايشاند داد كه بزودي پي ضحاك را از خاك ايران خواهد بريد.



نقل كند رو به ضحاك


كليد گنجهاي ضحاك بدست مردي بود بنام « كندرو» كه با اونكه بيدادگري را چندان دوست نمي داشت نسبت بضحاك بسيار وفادار بود.

كاخ ضحاك نيز بدست ايشان سپرده بود.

چون به كاخ در آمد ديد جواني نيرومند و سرو بالا بر تخت ضحاك نشسته و گرزي گاو سر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نيز بر دو طرف خود نشانده و بشادي و رامش مشغول هست.

كندرو آرام پيش رفت و نماز برد و فريدون را ثنا فرمود و ستايش كرد.

فريدون او را پيش خواند و فرمان داد تا بزمي بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خواني رنگين فراهم كند.

كندرو فرمان برد و هر چه فريدون دستور داده بود فراهم كرد.

اما چون بامداد شد پنهان بر اسب نشست و تازان به نزد ضحاك رفت و فرمود «اي شاه، پيداست كه به تخت از تو رايشان پيچيده.

سه جوان دلاور از كشور ايران با سپاه فراوان بكاخ تو رايشان آوردند.

از اون سه اونكه كوچكتر هست گرزي گران چون پاره اي كوخ بدست دارد و خورشيد وار مي درخشد و اوست كه همه جا پاي پيش مي نهد و سروري دارد.

بكاخ تو در آمد و بر تخت نشست و همه كسان و پيروان تو فرماندار او شدند.»

ضحاك برگشتن بخت را باور نداشت.

فرمود « نگران مباش شايد اينان به مهماني آمدند.

از آمدن اونان شاد بايد بود.» كندرو فرمود « شاها، اين چگونه مهماني هست كه با گرز گاو به مهماني ميايد و اون را بر سر نگهبانان قصر مي كوبد و بر تخت تو مينشيند و آئين تو را زير پا مي گذارد؟»

ضحاك فرمود « غمگين مباش، گستاخي ميهمان را مي توان به فال نيك گرفت.» كندرو فرياد برآورد كه « اي شاه اگر اين دلاور مهمان هست با شبستان تو چه كار دارد؟ اين چگونه مهماني هست كه زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بيرون كشيده و با اونان راز مي گايشاند و مهر مي ورزد؟»

ضحاك چون اين سخن بشنيد چون گرگ بر آشفت و درخشم رفت و بر كندرو غضب كرد و زبان بدشنام گشود.

سپس سراسيمه بر اسب نشست و با سپاهي گران از بيراهه رايشان به جانب فريدون گذاشت.



نبرد ضحاك و فريدون


چون ضحاك با سپاه خود به شهر رسيد ديد همه امت شهر از پير و جوان بر او شوريده و فريدون را به سالاري پذيرفته اند .

امتان چون از رسيدن سپاه ضحاك آگاه شدند يكباره بر اون تاختند.

سپاهيان فريدون نيز به ياري آمدند.

از بام و ديوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاك مي ريخت.

هنگامه جنگ چنان گرم شد كه از گرد كارزار آسمان تيره گرديد و كوه به ستوه آمد.

ضحاك بر خود مي پيچيد و بر رشك حسد خون مي خورد.

وقتي دانست از سپاهش كاري ساخته نيست از لشكر جداشد و پنهان به كاخ خود كه به دست فريدون افتاده بود در آمد.

ديد فريدون به جاي ايشان فرمان مي دهد و زر و گوهر مي بخشد و ارنواز و شهر نواز نيز به خدمت او در آمده اند.



آتش رشكش تيز تر شد .

خنجري آبگون از كمر بر كشيد و به جانب دختران جمشيد شتافت تا اونا را هلاك كند.

فريدون بيدار بود.

چون باد فراز آمد و گرز گاو سر را بر افروخت و سخت بر سر ضحاك كوفت.

ترك ضحاك از اون ضربت سهمگين خردشد و ستمگر و ناتوان بر خاك افتاد.

فريدون خواست به ضربه ديگر او را نابود سازد كه باز پيك ايزدي ظاهر شد و به فريدون فرمود « او را مكش، او را در بند كن و در كوه دماوند زنداني ساز .

وقت كشتن ايشان هنوز نرسيده.»






ضحاك در زندان


پس فريدون بندي از چرم شير فراهم كرد و دست و پاي ضحاك را سخت به بند پيچيد و او را خوار و زار بر پشت اسبي انداخت و بجانب كوه دماوند برد.

در اونجا غاري ژرف بود.

فرمود تا ميخهاي كلان حاضر كردند وضحاك بيداد گر را در غار زنداني ساخت و بند او را بر سنگ كوفت تا جهان از وجود ناپاكش آسوده باشد.

اونگاه فريدون بزرگان و آزادگان را گرد كرد و فرمود « ضحاك ستم پيشه سالها جور كرد و امت اين ديار را بخاك و خون كشيد و از آئين يزدان و رسم داد ونيكي ياد نكرد.

يزدان پاك مرا برانگيخت كه رايشان زمين را از آفت ستم او پاك كنم.

خدا را سپاس كه توفيق يافتم و بر ستمگر چيره شدم.

از من جز نيكي و راستي و آئين يزدان پرستي نخواهيد ديد.

اكنون همه كردگار را سپاس گوئيد و سلاح جنگ را به يكسو گذاريد .

به سر خان و مان خود رايشاند و آرام و آسوده باشيد.»

امتان شاد شدند و فرمان بردند.

فريدون بر تخت شاهي نشست و بداد و دهش پرداخت.

رسم بيداد بر افتاد و جهان آرام گرفت.

501:

یه اشکال :
چرا هیچ جای داستان به داریوش باز بودنت اشاره نکردی؟؟؟(غیر از تیکه ی آخر)
سپس اون قضیه داریوش باز شدی یا قبلش هم همینطوری داریوش رو دوست داشتی؟

502:

براي جوابت چند تا نكته بايد بگم:

1- واژه داريوش باز واقعا در حد من و شما نيست كه به كار ببريم
2- من اومدم خاطراتم رو بنايشانسم نه اين كه داد بزنم طرفدار داريوشم
3- معمولا در اولين روزهاي آشنايي آدم نميتونه همه چيزشو بگه و همين طور در آخرين روزها هم همشو نميتونه بگه
4-داريوش رو كه از مدتها پيش دوست داشتم و دارم و اصلا ربطي به اين جريانات نداره

خوب عزيزم پيام خصوصيتم بزار همين جا جواب بدم :
*اين جريان براي كم تر از 3 سال پيش بود كه برام اتفاق افتاد
=بعد اونم هم جريانات بد ديگه اي هم اتفاق افتاده بود كه نوشته بودم تو او سايت
+اگه نخوندي بگو اينجا بزارم .


پيروز و موفق باشي دوست من(حامد) / ارا.

503:

1.قبول دارم که داریوش بزرگ تر اینه که منو تو راجع بهش نظر بدیم ولی اگه ما و امثال ما هم نبودیم داریوش,داریوش نمیشد!!
2.بالاخره اونم جزئی از زندگیه تو هست...
3.قبول دارم...
4.اوکی....

من تا همین جا که سعید میمیره رو خوندم ..
سپس اون دیگه داستانی از شما توی اون سایت ندیدم....یا شاید هم دیدم و خوندم و دقت نکردم که واسه ی توعه!!
در هر حال اگه میشه اون داستان رو هم بذار...
ممنون...

504:

به هر حال به زودي بقيه خاطراتم رو ميزارم

با تشكر از شما كه توجه داشتي حامد خان

فعلا
بدرووود

505:

منتظرم

506:

حسرت يار رو اگه نخوندي برو بخون همين طور اتفاق بي اتفاق رو اونها رو هم خودم نوشتم حسرت يار خاطره بود و اتفاق بي اتفاق يه داستان بود كه از رايشانه واقعيت هاي ايران نوشتم
خاطره بعدي من دورگه هست كه به زودي ميزارم البته فكر نكنم زياد اينجا هستقبال بشه چون به جز تو فعلا كسي نظري نداد

حالا ...

موفق باشي /ارا

507:

به امید هستقبال همه ی هم میهنی ها از داستانهای تو...

508:

سومين خاطره من در اين سايت ...

به ساعت موبایلم نگاه کردم 7.45 دقیقه شب بود من تو ترافیک لعنتی دبی گیر کرده بودم.

ساعت 8 با یکی از آشناهامون برنامه داشتم امروز رسیده بود دبی چند تا کار داشت باید انجام میداد و میرفت بابام زنگ زده بود حواست باشه هرموقع زنگ زد سریع خودت رو بهش برسون کمکش کن برسونش راهنماییش کن و....(به عبارتی تا اونجاست خر حمالی شو بکن) هتلی که لنگر انداخته بود هتل کنکورد تو خیابون آل مکتوم بود.هتل شیک و قشنگیه و معروف.حمید شبخیز (بچه های تلویزیون ایران) و بقیه اراذل که میان دبی برای کنسرت و برنامه هاشون اونجا اقامت میکنن.


ساعت 8.15 دقیقه شده بود توی لابی هتل کنکورد روی مبل چرخون لم داده بودم منتظر نشسته بودم آقا بیاد سوار ما شه! اصلا حوصله اینکارارو ندارم اه.همینجوری که رو مبل چرخون یکمی اینور اون ور میکردم یهو یه چیزی دیدم خوشکم زد.وای خدا این دیگه چیه؟ 100% خارجی بود از هستایل و موهای بلوندش معلوم بود یه پوشش یکسره مشکی تنش بود که آستیناش حریر بود پایینش هم تا یه وجب زیر زانوش بود یه چکمه چرمی مشکی براق پاش بود تا نزدیک لباسش مثله احمق ها داشتم 1 وجب فاصله چکمه هاش تا لباسش رو دید میزدم ساق های سفید و بینظیرش توی ست مشکی که زده بود آدم رو آتیش میزد.

با 2 نفر از نشسته بود روی مبل کناری و انگلیسی صحبت میکردن معلوم بود اونا هم خارجی هستن.آی لعنت به این شانس این یارو الان میاد کاش که نمیومد میذاشت یکم دیگه نگاش کنم.از روی حرسم یه سیگار روشن کردم و با ولع خاصی زیر نظر گرفتمش خوشبختانه اصلا حواسش به من نبود فقط ور میزد میخندید منم از موقعيت هستفاده میکردم یعنی به تعبیری سو هستفاده میکردم صورت کشیده ابروهای نازک که مثل موهاش بلوند بود چشای خمار و کشیده با رنگ آبی تیره بینی خوش فرم و کوچولو یکمم سرش به بالا میزد لبهای غنچه قرمز مثل خون که توی صورت ذریف و نازش خیلی خود نمایی میکرد.

سیگارم نصف شده بود خوشحال بودم اگه یارو بیاد حد اقل آرزو به دل نمیمونم! سیگارو خاموش کردم موبایلم زنگ خورد.همون آقا بود فرمود عزیزم شرمنده من با یکی از دوستان هستم توی سیتی سنتر هستیم اگه اشکالی نداره آخره شب باهات تماس میگیرم...


509:

تلفن تموم شد از حرص با خودم حرف میزدم آخه مردک اگه رفیقت هواتو داره پس من لامذهب برای چیم؟ آها فهمیدم 2 تا حمال بهتر از یکیه پس داستان اینه ای ول خوشم اومد مارمولک! با صدای یکی به خودم اومدم برگشتم کنارم رو دیدم از حولم یدفع فرمودم وای!
- sorry man? are you ok?
نعم نعم انا احسن!
- (خنده نازی کرد) what you say? i cant speak arabic
چقدر احمقم من؟ وقتی برگشتم دیدم همون جیگره کنارم واساده خیلی جا خوردم قاطی کرده بودم! شایدم حق داشتم آخه اصلا انتظار نداشتم
oh i'm so sorry i think you are arabic
- (لبخندی زد) ok no problem.

can i use your lighter?
oh yea of course.here you are
- thank you so much
ازم فندک میخواست منم برگ برنده رو براش رو کردم (فندک اینجا نقش خیلی مهمی داشت) زیپو پلاتین رو در آوردم بهش دادم رفت سمت همراهاش تا سیگار خودش و اونا رو روشن کنه.

برق 3فاز از چشام پریده بود ولی حیف! اون چه ربطی به من داشت وقتی برگشت فندکم رو داد باید دمم رو میذاشتم رو کولم میرفتم.دیدم داره میاد سمتم لبخندی زدم رسید بهم داشت تشکر میکرد آروم به فارسی فرمودم مال خودتون اصلا من این فندک گرون قیمت رو میخوام چیکار به شما بیشتر میاد خوشگله!
دیدم اخمی کرد فرمود:
- where are you from?
i'm iranian
- (یکمی نگام کرد) but i think you look like a russian man
آروم با خنده و فارسی فرمودم روسی باباته من ایرانیم هیچیمم شبیه اونا نیست
- what?
oh no i tell you thank you in persian
یکمی اخماشو بیشتر کشید تو هم و یهو به فارسی فرمود:
- به هستایل و چهرت نمیاد انقدر 2 رو باشی؟ تو این رو فرمودی به من؟
رنگم پرید شدم گچ! چه خراب کاری شده بود سرم رو انداختم پایین آروم فرمودم fuck this hell مسلما شنید حرفم رو ولی به روی خودش نیاورد ادامه حالا چرا رنگت پریده؟ من که چیزی نفرمودم تو نگاه اول فکر کردم با یه جنتلمن طرفم اما مثله اینکه اشتباه کردم نه؟ تو دلم فرمودم با اینکاری که من کردم **** زن هم نیستم چه برسه به جنتلمن.

سرمو آوردم بالا فرمودم ببخشید برنامه داشتم منتظر کسی بودم نیومد اعصابم خورد بود بعدم نمیدونم آخه...

فرمود آخه چی؟ یکمی خندیدم فرمودم خوب آخه هرکسی جای من بود شما رو میدید همین میشد فرمود چطور؟ فرمودم شما با آینه آشنایی دارین؟ اگه دارین برین جلوی یه آینه قدی خودتون رو برانداز کنین بعد ببینین حق دارم یا نه؟! خندید فرمود تو چقدر کم رویی؟ فرمودم اختیار دارین کم رویی از خودتونه.

یکم نگام کرد فرمود خب؟ فرمودم خب؟ فرمود خب الان من باید اینجا تا صبح وایسم با شما کل کل کنم؟ فرمودم نه خب بشینین خسته نشین چه حرفیه.

چشاش گرد شد فرمود اوا؟ فهمیدم منظورش چیه فرمودم باشه شوخی تموم دستم رو آوردم جلو فرمودم ارا هستم از آشناییتون خیلی خوشحالم و شما پرنسس؟ خندید فرمود منم ویکتوریا هستم البته صدام میکنن ویکی فرمودم عجب؟ بالاخره شما کجایی هستین خارجی یا ایرانی؟ من گیج شدم؟ نصف نصف یعنی بابام شهرستان تهران ایران و مامانم منچستر انگلیس خیالت راحت شد؟ فرمودم بسیار عالی چقدر جالب پس شما پرنسس half-blood (پرنسس دورگه) هستین خندید فرمود دورگه هستم ولی پرنسس نیستم نکنه شما شاهزاده ای همه رو پرنسس میبینی؟ فرمودم چه حرفیه بنده خان زاده هستم ولی شاهزاده رو فراموش کن! فرمود جدی میگی؟ خان زاده ای؟ فرمودم آره بابا بزرگم پسر خان بود! فرمود خوب خیلی خوش گذشت من برم دوستام منتظرن فرمودم خواهش میکنم افتخاری بود واسه من.

ویکی رفت پیش دوستاش منم وا رفتم سر جام به همین راحتی!

510:


مثل اینکه خیلی منتظر موندی؟ برگشتم دیدم ویکیه فرمودم شمایین که.

نه میدونید داستانش مفصله من برنامه اینجا حمالی کنم منتظر صاحب کارمم! فرمود جدا؟ فرمودم آره.فرمود همه حمال ها پیرهن Piere Cardin و شلوار Verri میپوشن و البته با فندک پلاتین زیپو سیگار Ark Royal روشن میکنن نه؟ فرمودم آره این قانون رو همین امروز شیخ مکتوم وضع کرد فرمود چه جالب خوب تا کی هستی؟ من دارم میرم فرمودم جدی؟ منم داشتم میرفتم باهم تا جلوی در میریم فرمود وای چقدر هم دوره! چند دقیقه بعد جلوی در هتل کنکورد بودیم فرمودم خب دیگه مزاحم نمیشم ماشین همراهتون هست؟ به ساعتش نگاهی انداخت فرمود ساعت 10 برنامه بود پدرم بیاد الان 10.5 دقیقست منتظر میمونم بیاد فرمودم خب منم استقامت میکنم تا بیاد اشکالی که نداره؟ فرمود نه اصلا فرمودم خب یه پرنسس دورگه اینجا چیکار میکنه؟ فرمود زندگی؟ مگه 5 ملیون نفر دیگه تو این شهر چیکار میکنن؟آسمون رو نگاه کردم فرمودم خب نمیدونم هر کس هدفی داره.فرمود پاسپورت هممون انگلیسیه خواهرم انگلیس ازدواج کرده خودمون 3 ساله اومدیم اینجا بابام مهندس ساختمونه تو شرکت برج سازی emaar (یکی از بزرگترین برج سازان دبی) کار میکنه.مامانم هم دکتر توی بیمارستان آمرکایی ها کار میکنه خودمم هم مهندسی پرواز تو دانشگاه emirates درس میخونم.

فرمودم آره؟ پس قراره emirates fly بزودی بد بخت شه با مهندسی شما؟ خندید فرمود اوف عجب رویی داری تو! لبخندی زدم فرمودم ای همچین خوب الان من باید بگم؟ فرمود میل خودته! مکثی کردم فرمودم ممنون پس ترجیحا سکوت میکنم.

اخمی کرد فرمود از اولش معلوم بود.ساعت رو نگاه کردم 10.30 شده بود فرمودم مثله اینکه بابات نمیاد میخوایی من برسونمت هوم؟ فرمود نه میاد شما برو فرمودم خب درست نیست اینجوری پس یه زنگی بزن.گوشی رو برداشت رفت 6.7 متر اونطرف تر چند لحظه بعد اومد فرمود اینم از شانس من بابام فرمود نمیرسم بیام خودت برو خونه! (چشام برقی زد) فرمودم خوب باشه من که دارم میرم شما هم میرسونم دیگه تعارف نداریم که فرمود ممنون ولی...

فرمودم نترس بابا بهم میاد آدم دزد باشم؟ بزار به حساب یه هم وطن فرمود از کجا معلوم این پوشش ها و بقیه چیزای گرون قیمتت رو از قبلی ندزدیده باشی؟ چشام شد 6 تا فرمودم چه هستدلال قشنگی مرسی.خودش خندش گرفت فرمود ببخشید منم یه خنده ملیح کردم فرمودم خواهش! حالا راه بیفت بریم رفتیم سمت ماشین فرمود حتما الان میخوایی یه ferari f430 رو کنی نه؟ زدم زیر خنده فرمودم چه ربطی داره؟ فرمود از اولش همش همین بودی! فرمودم جدی میگی؟ فرمود آره نمیدونم چی تو سرته؟ ولی با این ظواهر خیلی کارا میتونی بکنی! فرمودم نه عرضه اونم ندارم خیالت راحت باشه! ferari f430 هم ندارم پس مطئن تر باش در ماشین رو باز کردم فرمودم اگه به BMW 530i افتخار میدین بفرمایین! بیشتر ازین نداریم....

خندید فرمود دیدی فرمودم؟
راه افتادم فرمودم شما کجا میری؟ فرمود خونمون یکمی اخم کردم نگاش کردم (تو دلم فرمودم اگه هر جايي باشي سر کار باشم بلایی به سرت میارم که حذ کنی) فرمودم متوجه نشدم؟ فرمود برو سمت مردف فرمودم مردف زندگی میکنین؟ فرمود آره چطور مگه فرمودم هیچی جایه قشنگ و باکلاسیه و رفتم سمت مردف.(خونه های مردف همه ویلایی هستن) فرمود برو جلو تر اینجا وایسا.

به خونشون نگاهی کردم ویلای قشنگی بود فرمودم کمک نمیخوایی؟ فرمود چطور؟ فرمودم خب ببرمت تو خونه خسته نشی (میخواستم ببینم این واقعا خونشون بود یا نه) فرمود مسخره! من میرم فرمودم من استقامت میکنم رفتی تو میرم فرمود باشه داشت پیاده میشد فرمودم راستی؟ فرمود بله بگو؟ فرمودم شماره تماست رو میدی؟ فرمود واسه چی؟ فرمودم میخوام قاب کنم بزارم رو دیوار ولش کن از دیدنت خیلی خوش حال شدم واقعا شب خوبی بود.پیاده شد مکثی کرد ولی در رو نبست برگشت سمت من فرمود یاد داشت کن ولی بی دلیل زنگ نزن فرمودم بزرگترین دلیل دل تنگیه خندید فرمود منم همین رو فرمودم من دوست پسر دارم خیلی هم دوسش دارم.

انگار یه پارچ آب یخ ریخن روم خشکم زد ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم فرمودم اوه چه عالی ولی به نظرت 2تا دوست خوب بودن انقدر سخته که اینجوری منفی فکر کردی؟ فرمود نه معلومه نه خب ببخشید من بد متوجه شدم (تو دلم خودم رو تحسین کردم به خودم فرمودم تو باز چه جانوری هستی؟) توپی که میخواست بزنه تو زمین من با تمام قدرت افتاد تو زمین خودش! فرمودم خب شمارت رو بگو برو.

شمارش رو گرفتم یه Miss Call زدم دیدم خودشه فرمودم اینم شماره من فرمود ای لعنتی؟ فرمودم واسه چی؟فرمود اینه؟ بازم ظاهر! شماره موبایلت از رندی داره پر در میاره خندیدم فرمودم برو دیرت شد.وایسادم نگاش کردم ببینم چیکار میکنه کلید انداخت چند لحظه بعد در رو باز کرد برگشت سمت من شیشه رو پایین دادم فرمود نترس این خونه خودمونه! از حرفش خندم گرفت حرکت کردم سمت خونه تو راه بی دلیل زدم زیر خنده فرمودم مرسی زدم به خال! این یارو هیچی نداشت اینجارو خیر رسوند بهم چه اتفاق جالبی بود

ادامه به زودي .../ارا

511:

مزاحم یکی دیگر از خاطرات تلخ من بود گرچه خیلی وارد جزئیات عاشقی نشد ولی ...
منو همراهی کنین ...


ساعت از 8 گذشته بود به بیرون یه نگاهی انداختم اول پاییز بود گرمای هوا تازه فروکش کرده بود با این همه تازه شده بود مثله بهار ایران خودمون قربونت برم وطن که اینجا سرماش هم فرق داره! فرمودم برم بیرون یکم تنوع بشه شام هم بیرون بخورم.

1 ساعت بعد روی صندلی حصیری رستوران الصفدی توی خیابون شلوغ الرقه لم داده بودم شامم رو خورده بودم با ولع خاصی سیگار میکشیدم و به جمعیت انبوهی که میرفتن و میومدن خیره شده بودم.


با صدای موبایل به خودم اومدم.

بله؟
- سلام مزاحم که نیستم؟
اتفاقا هستی.باز شما؟ مگه برنامه نشد دیگه تماس نگیری؟
- (خنده ی مصنوعی کرد) حوصلم سر رفته بود خوب!
جدا؟ خوب دوست داری حرکات موزون انجام بدم یا برقصم برات؟ .مسخره مگه من دلقکم حوصلت سر رفت زنگ میزنی؟
- چقدر بداخلاقی؟ سگ باید بیاد پاچه گرفتن رو از تو یاد بگیره
دقیقا همینطوره کجاشو دیدی تازه هاری هم دارم پس نزدیکم نیا
- چقدر خوب اتفاقا من عاشق هیجان ام چون خودم دست کمی از تو ندارم!
برو گمشو دیوانه ی روانی
تلفن رو قطع کردم به همین راحتی! با خودم شروع کردم به صحبت کردن دختره احمق فکر کرده منم مثله خودشم....


اسمش مهدیس بود.

1 ماه پیش زنگ زده بود اونم از ایران! حدس زدم باید از دوستا یا آشناهای ویدا (دوست دخترم که 1 سال پیشش ترکم کرده بود) بوده باشه وقتی از زیر زبونش کشیدم فرمود دوران دبیرستان با ویدا هم کلاس بود سپس اون هم آشنایی دورادور داشتن منو هم خوب میشناخت ولی من هرچی فکر کردم یادم نیومد کیه! نمیدونم هدفش چی بود آخه این همه راه از ایران زنگ میزد که چی؟ یا دختر رئیس مخابراط بود یا دیوونه بود.

یک شب که حوصلم سر رفته بود زنگ زد حالش خوب نبود هذیان میفرمود خیلی عصبی بود منه دیوونه هم حوصلم سر رفته بود دنبال سوجه بودم شروع کردم به صحبت دلم براش سوخت یکم خندوندمش حالش خیلی بهتر شد و کلی تشکر کرد منم به روی خودم نیاوردم فرمودم قابلی نداشت!
من فقط اسمش رو میدونستم و بس درکل 3 ساعت هم باهاش صحبت نکرده بودم ولی اون ول کن نبود میفرمود از شخصیتت خوشم میاد واقعا عجیب ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم.

خیلی مسخره بود آیا اینا واقعا دلیلی میشد برای شروع یک ارتباط؟
در هر صورت شام کوفتم شد بلند شدم حرکت کردم سمت ماشینم برم خونه واقعا زده حال خورده بودم.بهش 10 بار فرمودم اون شب بخاطره حالت باهات حرف زدم دیگه زنگ نزن خواهشن ولی انگار بدتر میشد دیگه داشتم یقین میاوردم که این یارو دیوونست و بس! چند روز گذشت و دوباره زنگ زد (اون موقع ها رومینگ مخابراط ایران هنوز سیستمش جدید نشده بود و شماره های ایران رو موبایل های کشورهای اطراف Call می افتاد) اون روز اصلا رو حس نبودم اعصاب هم نداشتم میتونستم تمام خشمم رو روش خالی کنم هم من راحت میشدم هم اون گم میشد! بله؟
- سلام احوالت؟
به خودم مربوطه امرتون؟
- هرچی هستی باش ولی بی ادب نباش میشه؟
ای بابا به شما چه ربطی داره اصلا من بی ادبم دلم میخواد که باشم چی میخوایی از جون من ها؟
- اصلا بهت نمیاد با اون همه برو بیا این باشی؟ ظاهر و باطنت خیلی فرق دارن نه؟
ببخشید مریم مقدس دفعه آخرم بود.مامانت یاد نداده مزاحم امت نشی؟
- موقعيت نکرد وگرنه حتما یاد میداد.


جدا؟ پس بهش بگو کم تر وقتش رو تو مهمونیا بگذرونه بیاد یکم به دخترش معاشرت یاد بده.البته اگه اونم بدتر از خودت نباشه! (خنده ی مسخره ای کردم اینو فرمودم)
- دهنت رو ببند اون پاک تر ازین بود که یکی مثله تو درموردش اینطوری حرف بزنه
راست میگی؟ من واقعا متاسف شدم.

اون باید افتخار کنه کنه که من درموردش دارم حرف میزنم واسش سعادته بگو بیاد به خودشم اینو بگم.فقط ببین وقت داره یا نه (اینو با کنایه فرمودم)
- (فریاد زد) خفه شو.

اون موقع که تو هنوز داشتی حرف زدن یاد میگرفتی مادر من مرد فهمیدی؟ اون موقعی که مامانت نازتو میکشید غذا تو بخور من با اون سن کمم سر قبر مادرم گریه میکردم.


تلفن قطع شد یعنی قطع کرد.صدام در نمیومد لال شده بودم.بغض گلوم رو گرفته بود از خودم حالم بهم میخورد یکم خودمو نگاه کردم و با تمام قدرت موبایل رو پرت کردم سمت دیوار صدای خورد شدنش توی تمام خونه پیچید.نشستم روی زمین دستام رو گذاشتم رو سرم یاد خودم افتادم.

مادری که هرگز احساسش نکرده بودم مادری که سالها بود باهاش صحبت نمیکردم مادری که آخرین باری که بوسیدمش 9 سالم بود.اشکهام دونه دونه سر میخوردن...


همه عالم همین مادر که در برم نیست ...

صفای سایه او بر سرم نیست
مرا گر دولت عالم ببخشند ...

برابر با نگاه مادرم نیست
*******
سپس اون دیگه مهدیس زنگی نزد ولی خیلی منتظر تماسش بودم حد اقل برای عذر خواهی بخاطر عذاب وجدانی که داشتم.1 ماه بعد یکی از فامیلامون فوت کرد منم که خیلی وقت بود دلم هوای ایران رو داشت بهانه ای داشتم برای اومدن به ایران و البته راستش رو بگم یکمم موضوع مهدیس قلقلکم میداد! میخواستم بدونم اون کی بود؟ یه توهم؟
نزدیک زمستون بود.یه ست پوشش رسمی مشکی پوشیده بودم و تو دستم فقط کیف لپ تاپ ام بود روی پله های فرودگاه اومدم پایین.عباس آقا راننده بابام اومده بود دنبالم به خودم فرمودم چقدر دوست داشتنیم من!
2 روز گذشت من سخت تو فکر مهدیس بودم.دیگه تصمیم خودمو گرفتم زنگ زدم به دوستای قدیمی ویدا که از قدیم هم کلاس بودن و خلاصه هر جوری بود تونستم یه شماره تماس ازش گیر بیارم.دلم نمیخواست تابلو بازی بشه! زنگ زدم بهش.شمارش درست بود خودش برداشت.


- بفرمایین؟
سلام.

من هستم
- (سکوت کرد) به قیافت هم میخوره زرنگ باشی! حالا باید بگم ببخشید؟
نه نه اصلا من فقط زنگ زدم عذر خواهی کنم واسه برخورد 1 ماه پیش نمیخواستم اینجوری شه
- مهم نیست.خب حالا فهمیدی کیم؟ چه احساسی داری؟
راستش اصلا نفهمیدم تو کی هستی.فقط از روی اسمت یه شماره...


- (خندید) خوبه! پس هنوز یک قدم جلو ام من
نه اصلا! واسه اینکه من از ایران زنگ میزنم پس من جلو ترم
- (سکوت کرد) جدی نمیگی؟
نه خیر.میتونی شماره ای که بهت زنگ زدم چک کنی شماره موبایل ایرانه باورتم نمیشه زنگ بزن خونمون!
- (خیلی جا خورده بود) خب؟
خب که خب.

کی و کجا ببینمت؟ مگه همینو نمیخواستی؟ شروع یک ارتباط!
- نه.

یعنی نمیدونم من گیج شدم.


مهم نیست من میگم بهت.واسه فردا ساعت 7 بیا....

در ضمن با ماشین بیا چون من پیاده میام (ذاتا پر رو ام)
دوستان اگه بین هر داستان نظرهاتونو بگین من بیشتر خوشحال میشم تا اینکه یه جا اخر داستان بگین
متشکرم
ادامه به زودی ...


512:

ادامه ...
فرداش شد.یکم تردید داشتم نسبت به کاری که کرده بودم ولی فرمودم مهم نیست هر چی شد بشه! فرموده بودم بیاد یکم بالاتر از خونمون که پیاده برم یکم هوا بخورم.

5 دقیقه به 7 بود که من واساده بودم اونجا اینور اونور رو نگاه کردم چند لحظه بعد یه BMW نقره ای جلوم واساد درو باز کردم نشستم توی ماشین با اولین حرکت به صورتش نگاه کردم.

اوه پس مهدیس این بود؟ یادمه چند بار که ویدا تولد دعوت بود من رفته بودم دنبالش اینم جلو در داشت با دوستاش خداحافظی میکرد دورادور میشناختمشون البته از روی باباش چون واقعا آدم مایه دار و سرشناسی بود...

فرمود سلامت کو؟ اوه معذرت میخوام یکمی جا خوردم همین.

مثله عقب افتاده ها داشتم نگاش میکردم آخه اصلا فکر نمیکردم مهدیس این مهدیس باشه! فرمود اوا چته؟ از چی تعجب کردی؟ آها نکنه فکر کردی فقط خودت BMW سوار میشی و شیک میگردی ها؟ به ما ها نمیاد؟ فرمودم نخیر اصلا بحث اینا نیست بگذریم.راه می افتی یا پیاده شم؟
یکم نگام کرد فرمود عوض شدیا؟ راستی بینی تو چند ساله عمل کردی؟ از موقعی که یادمه همینجوری بودی.

فرمودم اولا بینیم فابریکه دوما برنامه نیست مثله 2 سال پیش باشم اونم با این همه مشکلاتی که داشتم سوما من برای این حرفا نیومدم اینجا پس راه بیفت.فرمود اه چقدر تو بد اخلاقی و راه افتاد.

از مهدیس میگم پوستش کاملا برنزه بود با موهای مشکی مشکی بینی عمل کرده سربالا و نازک و لبهای کوچولو هیکلش اون موقع که نشسته بود توجه نکردم ولی بعدا که جلوم واساده بود فهمیدم چیه! قدش کاملا بلند بود و از من بلند تر بود.باسن خوبی داشت مخصوصا با لباسهایی که میپوشید من که واقعا تحریک میشدم! اون روز با یه مشت چرت و پرت فرمودن گذشت.


چند روز گذشت و بقوله خودش شروع یک ارتباط شکل گرفته بود.یه روز زنگ زد فرمود غروب چند تا از دوستام میان خونمون تو هم میایی؟ فرمودم هوم؟ بیام چیکار نمیگن این کیه؟ فرمود لوس نشو تو بیا بقیش با من میگم پسر خالمه تازه اومده ایران.فرمودم میل خودت! میام.تلفن رو قطع کردم برق شرارت رو میشد تو چشام دید و یه خنده محکم کردم...


پشت در خونه بزرگ ویلائیشون با یه سبد گل واساده بودم که در باز شد رفتم تو.کسی خونشون نبود فقط کارگرشون اومد فرمود بفرمایین خانم داخل هستن.

تو نشیمن خونه به جز خودش 3 تا دیگه از دوستاش نشسته بودن بساط مشروب رو میشد دید با یه پاکت سیگار دوستاش با دیدن من خیلی جا خوردن زود خودشون رو جمع جور کردن منم سرم پایین بود فرمودم مزاحم که نشدم یهو مهدیس اومد جلو فرمود پسر خالم ارا تازه اومده ایران راحت باشین خیلی صمیمی هستیم.دوستاش یه نگاه خریدارانه کردن و نشستن سرجاشون منم رفتم رو راحتی خیلی جدی نشستم.یکم گذشت مشروبشون رو باز کردن و بهم تعاروف کردن فرمودم ممنون یه مدتی که نمیتونم بخورم.خودشون شروع کردن به خوردن منم یه سیگار در آوردم یکیشون فندک گرفت سمتم فرمودم متشکر عادت به فندک خودم دارم یه زیپو (Zippo) داشتم بدنه پلاتین بود درش آوردم سیگارمو روشن کردم دیدم همه دارن نگام میکنن تو دلم فرمودم حالا کلاس گذاشتن رو یادتون میدم و لبخندی رو لبام نشست.نیم ساعت بعد دیگه اونا سرشون واقعا گرم شده بود منم مثل برج زهرمار نشسته بودم ساکت نگاه میکردم که مهدیس اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو پاهام فرمود راستی بچه ها یادم رفت شماهارو معرفی کنم! و اشاره کرد به دختری که موهای بلوند داشت و چشای روشن یه یقه اسکی تنگ پوشیده بود بدن فوق العادش افتاد بود بیرون فرمود ایشون مهتاب منم فرمودم خوشبختم معلومه که خیلی سردتونه و همه خندیدن و اشاره کرد به دختر دوم که موهای قهوه ای روشن داشت با چشای مشکی و یه پوشش آبی تیره یکسره تنش بود خیلی خشگل نبود ولی خیلی جذاب بود فرمود سحر و آخر هم اشاره کرد به دختر سومی که البته دختر نبود احتمالا حوری بوده سپس بهشت انداختنش بیرون! چقدر ناز بود واقعا از دیدنش لذت بردم موهای خرمایی داشت با صورتی کشیده پوشش تنش هم یه تاپ نارنجی بود که رو شونش 2 تا نخ بیشتر نبود! فرمود ایشون هم آرام.بعد مهدیس رو کرد به من و فرمود این هم که فرمودم پسر خالم ارا یه پسر گل البته کاکتوس!.همه سکوت کرده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن مستی رو تو صورت همشون میشد دید که احساس کردم مهدیس خودش رو شل کرد رو من فرمود چقدر تو محکمی.زیر چشمی نگاش کردم اونم دستشو گذاشت رو شونم پاشد اومد جلوم فرمود دخترای عرب رو دوست داری نه؟ فرمودم من اصولا دخترا رو دوست ندارم که همه خندیدن فرمودم جدی میگم.پا شد رفت سمت سیستم هستریو که گوشه نشیمن بود و یه آهنگ از هیفا گذاشت! فرمود کی دوست داره عربی برقصه که سحر و مهتاب پاشدن رفتن اونجا شروع کردن به رقصیدن و خودشم اومد نشست رو پام فرمود اینجوری خوبه؟ فرمودم زیاد فرقی نداره و نگاهی کردم به آرام که ساکت نشسته بود و نگاه میکرد از سنگینیش خوشم اومد یه چشمک زدم بهش که اونم جوابمو داد.مهدیس رو پام نشسته بود و صورتش رو نزدیک صورتم کرد یه کمی به هم نگاه کردیم فرمودم نه! خندید فرمود از غرورت خوشم میاد لعنتی و لبشو گذاشت رو لبم با تمام قدرتش لبامو میکشید سمت خودش داشت کنده میشد لبام منم فقط نگاهش میکردم زبونش رو در آورد کشید رو لبم و اطرافش فرمود ایندفعه میبازی.


بلند شد رفت از نشیمن بیرون من موندم و 3 تا جیگر که داشتن بهم میخندیدن منم یه لبخند مصنوعی زدم تو دلم فرمودم جوجه رو آخر پاییز میشمرن!

رقص اونا تموم شده بود هستریو رو خاموش کردن اومدن نشستن سیگار بکشن هرچی تعارف کردن فرمودم نه! دیدم مهدیس خندون اومد نشست کنارم.فرمود خوب آقای لج باز تسلیم میشی یا تسلیمت کنم؟ فرمودم هرگز! اومد سمت من دستش رو گذاشت رو لبم فرمود پس ببینم چقدر دووم میاری منم خندیدم فرمودم For ever اینو مطمئن باش.نگاهی کرد و فرمود تو انجیل نوشته خود ستایی و غرور اولین دروازه ورود شیطانه خندیدم و فرمودم پس جهت اطلاع من خود شیطانم و باکی نیست! بعد بلند شد رفت درگوش اون 3 تا یه چیزی فرمود بعد رو کرد به من فرمود ما میخوایم راحت باشیم.فتانه (کارگر خونشون) رو فرمودم میتونه بره خونه پسرش و الان رفت ما هم خونه تنهاییم اگه طاقتشو داری و دوست داری میتونی باشی اگرم نه برو بعدا بهت زنگ میزنم.فرمودم هرچی جمع بگه من که مشکلی ندارم اونا هم خندیدن فرمودن مهمون ناخونده ای دیگه! بعدشم که میری تا چند روزه دیگه خارج پس عیبی نداره ما راحتیم.


به علت قوانین بیابان قسمت سک س ی ش حذف کردم !!!!!!!!
جلو آینه داشتم خودم رو مرتب میکردم مهدیس اومد تو منو دید فرمود کجا؟
پیش پسر شجاع.میرم خونمون
- چقدر زود؟
نکنه واقعا باورت شد که میخوام بمونم بابات بیاد همدیگرو ببینیم ها؟ مخصوصا با پذیرایی گرم و دوست داشتنیت!
- (خندید) خله بابام امشب نمیاد با شریک هاش جلسه داشتن بعد هم همونجا میمونه نمیاد
فتانه چی؟ کارگرتون الان میاد نمیگه این وقته شب این نره خر اینجا چیه؟
- (بازم خدید) چقدر خوب خودتو توصیف میکنی! نه زنگ زدم شب خونه پسرش بمونه فرمودم بچه ها پیشم هستن تنها نمیمونم
خوب که چی؟ حرف آخرت چیه؟
- شب بمون پیشم
هوم؟ برو ولم کن مستی تو سرته.من دارم میرم
- من همه اینکارا رو کردم واسه تو بعد به همین راحتی خرابش کنی بری؟
نه نمیتونم قبول کنم.ارتباط من با تو رو این حساب نیست اگه بود همون غروب کار رو یکسره میکردم ولی دیدی که فرمودم نه.


- واقعا که بی احساسی من همه این کارهارو واسه تو کردم اینو میفهمی؟ من حتی تو جمع دوستام نرفتم که شب پیشت سر حال باشم خسته و کسل نباشم.


میدونم و ممنون اما بازم نمیتونم.

ببخشید
حرکت کردم به سمت در خروجی کفشام رو برداشتم که پام کنم که یهو مهدیس اومد پشت سرم فرمود:
- قبوله قبوله هرچی تو بگی فقط یه چیزی میگم ترو خدا روم رو زمین نزن
تا چی باشه؟
- ببین این خونه به این بزرگی هوا هم که خرابه من میترسم تنها باشم ارا.

تا صبح میلرزم نمیتونم بخوابم تو رو خدا واسا فقط واسه اینکه نترسم باشه؟ (بغض گلوش رو گرفته بود)
(یکمی سکوت کردم) باشه قبوله ولی فقط برای اینکه تنها نباشی نه چیزه دیگه.


1 ساعت بعد برق ها رو خاموش کرد رفتیم بالا تو اتاقش فرمودم جای من کجاست؟ فرمود همینجا کنار من بخواب.فرمودم نه نمیشه.فرمود باشه پس من روی زمین میخوابم تو برو رو تخت من باشه؟ فرمودم نه من روی زمین میخوابم فرمود حرفشم نزن پس هر دو روی زمین میخوابیم فرمودم معلومه چی میگی؟ بازم که همون شد.

اعصابش خورد شد داد زد باشه باشه بگم غلط کردم خوبه؟ من باید چیکار کنم؟ قبوله تو بردی غرورت از من بیشتره راحت شدی؟
یکمی سکوت کردم فرمودم باشه هرچی تو بگی هر دو مون رو تخت میخوابیم ولی هیچ کاری باهم نداریم باشه؟ فرمود قبوله.


میخواستم لباسم رو در بیارم فرمودم ببخشید من خیلی گرمایی ام همیشه لخت میخوابم مشکلی که نداره؟ فرمود نه راحت باش پیرهنم رو در آوردم بعدم شلوارم رو رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم کردم دیدم اونم داره نگام میکنه هیچی نفرمودم رفتم سمت تخت دراز کشیدم اونم با همون پوشش اومد بخوابه فرمودم با این؟ تب نکنی؟ خندید فرمود میترسم عوض کنم از دست تو فرمودم چرا؟ فرمود بد اخلاقی پاچه میگیری.خندیدم فرمودم راحت باش.رفتم زیر پتو اونم رفت لباسش رو عوض کرد منم سرم زیر پتو بود بعد برق رو خاموش کرد اومد کنارم دراز کشید.

پشتم رو کردم بهش فرمودم شب بخیر با حالی گرفته فرمود توهم همینطور.


*******
نصفه شب با صدای جیغ از خواب پریدم دیدم مهدیس داره میلرزه ترسیدم فکر کردم تشنج کرده فرمودم چی شده؟ فرمود گوش کن...

فرمودم خب؟ فرمود چی بود؟ فرمودم خب هوا خرابه صدای رعد و برق دیگه چیه خب؟ فرمود فقط 9 سالم بود که با ماشین مامانم تصادف کردیم و مامانم جلو چشم مرد اون شب هوا همینجوری بود فقط رعد و برق میزد منم جیغ میکشیدم از اون موقع از این صدا میترسم وقتی رعد و برق میزنه دیوونه میشم فقط میلرزم.


فرمودم سرتو بزار رو شونم بعد دستش رو گرفتم فرمودم من اینجام آروم باش از هیچیم نترس و رو پیشونیش رو بوسیدم محکم منو بغل کرد فرمود یه چیزی بگم بد اخلاقی نمیکنی؟ فرمودم راحت باش.فرمود دوست دارم.


خندیدم و هیچی نفرمودم دیدم آروم تر شده دیگه بدنش نمیلرزید.سرش رو بلند کرد آورد کنار سر من تو چشام خیره شد و نگاه معنی داری بهم کرد.یکمی سکوت کردم فرمودم اگه اینکارو بکنم بعدا دلخور نمیشی؟ فرمود از چی؟ فرمودم ازینکه بزودی همه چیز تموم میشه دیگه منو نمیبینی فرمود اوا واسه چی؟ موندم چی بگم.دیگه نمیخواستم دلشو بیشتر بشکنم از خودم حالم بهم میخورد فرمودم هیچی شوخی کردم بیا ایجا ببینم چی میگی پرنسس کشیدمش رو خودم سرش رو سینم بود دستش تو موهام بود و بازی میکرد با موهام منم با موهای اون بازی میکردم سرشو آوردم بالا به چشاش خیره شدم خودم نفهمیدم چی شد که لبام رو لباش لغزید....
ادامه به زودی در قسمت بعدب

513:

مزاحم _ قسمت آخر

با صدای مهدیس از خواب پریدم فرمود خوش میگذره؟ پاشدم دیدم صبح شده فرمودم وای کی خوابم برد؟ فرمود هیچی از حموم اومدم دیدم خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم.ساعت چنده؟ فرمود 7 صبح فرمودم آها خوبه بیا یکم پیشم چون تا 1 ساعت دیگه میرم.اومد پیشم با شرت و سوتین صورتی رنگ بود منم لخت بودم فرمودم استقامت کن رفتم شرتم رو پام کردم اومدم پیشش سرشو گذاشت رو شونم فرمود ارا؟
هوم؟
- کی میخوایی بری؟
1 ساعت دیگه
- نه بابا کی برمیگردی میری؟
امروز ساعت 5 غروب بلیط برگشت دارم
- نه؟ دروغ میگی؟
نه راست میگم ساعت 5 پرواز دارم
- ای لعنتی چرا بهم نفرموده بودی؟
چون نمیخواستم ناراحت شی
- یعنی من حق ندارم بدونم کی میخوایی بری الان بهم میگی؟
بحث این حرفا نیست.ببین مهدیس فرمودنش سخته ولی....


- ولی چی بگو؟
ببین این آخرین باری بود که منو دیدی.

یعنی همه چیز همینجا باید کات شه بره متوجه ای؟
- مسخره ازین شوخی ها نکن خوشم نمیاد اه
من جدی فرمودم
- (خودش رو از تو بغلم کشید بیرن پتو رو کشید رو خودش) رو تو اونور کن آشغال.

واسه همین منو میخواستی؟
(از جام پاشدم رفتم سمت لباسهام شلوارم رو پام کردم پیرهنم رو هم همینطور رفتم سمت آینه خودمو مرتب میکردم) این آشغالی که میگی دیشب 100 بار فرمود نه خودت ول کن نبودی درسته؟ گناه من چیه؟
- (داشت گریه میکرد) ساکت باش حالم ازت بهم میخوره.من فکر کردم اینجوری بهم وابسته تر میشی فاصله هامون هم از بین میره نمیدونستم انقدر بی احساسی
(از جلو آینه اومدم کنار روم رو سمتش کردم) مهدیس هرچی بگی حق داری ولی اینطوریم که میگی نیست.

منم آدمم احساس دارم حالا درسته کم تر ولی دارم نداشتم اینجا باهات سرو کله نمیزدم
- (بلند گریه میکرد) فقط خفه شو دهنت رو ببند نامرد.دیگه چی میخوایی از من؟ نگاه کن هرچی بخوایی دارم چی میخوایی دیگه؟
تو داری شلوغش میکنی.موضوع اینا نیست.ببین مهدیس شروع شدن یه رابطه و دلبستن آسونه ولی نگه داشتن و تهدش سخته واسه من خیلی سخته نمیتونم باور کن دیگه نمیتونم خودم رو متهد کنم
- تو از یکی دیگه سوختی چرا سر من خالی میکنی؟ من ازت هیچی نمیخوام هر کاری میخوایی بکن فقط با من باش تنهام نزار
مهدیس تو داری احساسی تصمیم میگیری.من اگه خومو متعهد کنم سرم بره تعهدم نمیره ولی نمیخوام اینکارو کنم چون دیگه حوصلش رو ندارم به اندازه کافی اون لعنتی زندگیم رو سیاه کرد.


- باشه باشه.از بچگی هرچیزی که دوست داشتم از دست دادم مادرم رو عشقم رو و...

تو یه درس دیگه بهم دادی اونم دیگه چیزی رو دوست نداشته باشم (با شدت گریه میکرد)
ببخشید مهدیس ولی این بازی لعنتی واسه من دیگه تکراری شده سعی کن تو هم بهش عادت کنی.واقعا ببخشید
از اتاق زدم بیرون سمت در خروجی ولی صدای گریه هاشو هنوز میشنیدم...


ساعت 2 موبایلم زنگ خورد مهدیس بود فرمود کی میری فرودگاه فرمودم 3.30 اونجا باشم خوبه فرمود پس وسایلت رو بردار بیا جلو در خونتون من منتظرم بعد تلفن رو قطع کرد.زنگ زدم به بابام فرمودم دارم میرم فرمود به سلامت مراقب خودت باش به عباس آقا بگو برسونت تا فرودگاه فرمودم نه با یکی از دوستام میرم کاری نداری؟ نه پسر خداحافظ.

به همین راحتی! کیف لپ تاپ ام رو برداشتم رفتم سمت در مدارکم رو چک کردم همش بود.از در اومدم بیرون مهدیس جلو در پارک کرده بود درو باز کردم نشستم تو منو دید یه لبخند زد فرمود همین؟ فرمودم اوهوم چطور؟ فرمود چقدر مختصر مفید؟ آدم سفر شمال میره اینجوریی نمیره.خندیدم فرمودم ای بابا زندگی ما با آدما فرق داره دست رو دلم نزار.

راه افتاد رفتیم.تو راه فرمود ارا؟ فرمودم هوم؟ فرمود واسه دیشب ممونم ازت یکی از بهترین شبهای زندگیم بود فرمودم خواهش میکنم منم همینطور.فرمود دلم برات تنگ میشه باور کن فرمودم منم همین ولی خوب دیگه پیش میاد تا بوده همین بوده دلبستن آسون دل کندن مثله مردن به هر حال منو ببخش دست خودمم نیست.یه آهی کشید فرمود چه بازی مسخره ای بود...


ساعت 3.30 بود که جلوی در فرودگاه واساد یه نگاهش کردم فرمودم فراموشم نکن ولی دیگه حتی بهم فکرم نکن باشه؟ حتی اگه منو یه روز دوباره دیدی راه تو ادامه بده چون من همینجا تموم شدم.

آهی کشید فرمود هرچی تو بگی درو وا کردم پیاده شدم میخواستم برم شیشه رو داد پایین فرمود ارا...

برگشتم سمتش فرمود دوست دارم یه لبخندی زدم فرمودم I Miss You و رفتم به سمت پروازم.


*******
8 ماه از اون ماجرا گذشت و من یه سفر 2 هفته ای اومده بودم ایران یه شب داشتم ماشینم رو از خونه در میاوردم که برم جایی اومدم برم سوار شم یه BMW نقره ای آروم داشت رد میشد برگشتم توش رو نگاه کردم باورم نمیشد خودش بود مهدیس بود چشام قفل شده بود روش یه نگاهی به من کرد ولی انگار اصلا من وجود خارجی نداشتم! انگار یه غریبه بودم که تاحالا ندیده بود و رد شد رفت...

تو دلم فرمودم مرسی غیرت ولی باورم نمیشد چقدر راحت این اتفاق افتاد چشامو بستم فرمودم به همین راحتی.

مثل یک توهم....



پایان - ممنون از توجه شما .

م .

ج / ارا

514:

دو تا خاطره گذاشتم به اسم
مزاحم كه تمومش كردم و دورگه
حامد خان اگه نخوندي برو بخون
انگار تنها طرفدار اين خاطرات خودت خودتي
برات آرزايشان سلامتي و پيروزي دارم /ارا

515:

ممنونم.

کاش کمی کوتاهتر میبود.

به هرحال من در لیست شرکت نمايندگان قرارش دادم.

منتظر کارهای بعدی شما هم هستیم.


516:

ملتمس شرور

براي بارهزارم به ارمان التماس كردم:ارمان.توروخدا.مگه من چيكاركردم كه باهام اينجوري ميكني؟جزاينه كه فرمودم دوست دارم؟.وبراي بارهزارمم زدم زيرگريه.ارمان كه ديدبحث قديميمون دوبار داره سربازميكنه درحاليكه سعي داشت ارومم كنه فرمود:نگين خواهش ميكنم…ماكه حرفامونو قبلا زديم عزيزم.نزديم؟.وبعدبادستمالش شروع به پاك كردن اشكام كرد.بابغض فرمودم:تومث كه خوشت مياداشك والتماساي منو ببيني!خنده اي كرد:اينچه حرفيه؟.بعدجدي ادامه داد:ببين نگين اين اصلادرس نيست توهروقت تنهاميشيم سريه بحث تكراري رو وا كني ها.سرموروبازوش گذاشتم وفرمودم:عاشقتم ارمان.عاشق همين سرسختيت.اروم پسم زد:نگين جان مث كه ماالان تايشان پارك جلوامت نشستيم ها.:خوب كه چي؟ارمان:
درحاليكه ازرونيمكت بلندميشد:پاشوبريم خونه نگين جون…عموخونه
تنهاس.فرمودم:هميشه يه جوري منو بي جواب مي ذاري.زمزمه كرد:من كه جواب تو خيلي وقته دادم.بلندشدموكنارپسرعموم راه افتادم.:اره جوابمودادي ولي من ازش خوشم نيومد.ارمان:عزيزدلم قرارنيس توازهمه چيزخوشت بيادكه.:ببينم ارمان يعني دوسم نداري ديگه؟ارمان:چرادارم.خيليم دارم.اماهرعشقي كه مربوط به ازدواج واين حرفانيس.نميدونم چرايه ان فكركردم اصلاازسرناچاري ميگه دوسم داره…شايدبه خاطراينكه پدرم ميلياردربود.ولي نه چه ربطي داشت ارمان كه گداگشنه نبود…شايدم واسه اينكه بابااونوواسه تحصيل فرستاده بودامريكا احساس مديونيت ميكرد….ولي نه اون هيچوقت دچار چنين احساسي نميشد…نزديكاي خونه توماشين بود كه با جرقه ي يه فكرفرمودم:خوب اصلا يه راه حل.كلافه نگام كرد.فرمودم:تو يه مدت خوب رودرخواست من فكركن بعد اگه جوابت منفي بود من ديگه به توفكرنميكنم.پوزخندي به حرفم زدوباتمسخرفرمود:قبوله
يه هفته نگذ شته بود…….ادامه دفعه ي بعد….قشنگ ميشه….ولي فعلا بايدبرم….باي



يه هفته نگذشته بودكه يه روزاشرف يكي ازخدمتكارامون تقي به دراتاقم زدوبعدكسب اجازه وارد شدوفرمود:خانوم اقاتواتاقشون نشستن وكارتون دارن.حوصله ندا شتم.بااكراه بلندشدم ورفتم .
وقتي پدرفرمود يه فردخوب ازم خواستگاري كرده مثل هميشه اميدوارشدم كه اون كس ارمان باشه.بخصوص كه پدرفرمود:كسي هست كه توباهاش بزرگ شدي.نزديك بودبال درارم...يعني به ارزايشاني كه ميشه فرمود ازبچگي تودلم بودرسيده بودم.شادپرسيدم:اون كيه؟پدر:نايشاند.پسرملكي رو ميگم.اون ازهمه لحاظ به ما ميخوره عزيزم.

خوب ميدوني كه...توتنهايادگارمادرتي والبته تنهاعزيزمن.من هميشه خوشبختيتو ميخوام...من كه بدضدحالي ورده بودم عصبي فرمودم:حرفشم نزن پدر.من خيال ازدواج ندارم.پدررنجيده فرمود:من دليل اين رفتاراي عجيبت رونميفهمم.نه به اون كنجكاايشان چنددقيقه پيشت نه به الانت.نكنه پاي يكي ديگه درميونه؟ازتيزيش تعجب كردم ولي به رايشان خودم نياوردم وفرمودم:درهرحال فرقي نميكنه.پدرفرمود:اي مارمولك.پاشدم كه ازاتاق خارج شم.كه پدرفرمود:راستي واسه پس فردا شب يعقوبي مديرقسمت توليد ماوارمان رو دعوت كرده.سرم راتكان دادمو فكركردم بدبخت ترازمن وجودنداره.هردقيقه اميدداشتم ارمان به خواستگاريم ايدوچه اميد بي حاصلي...

شب مهموني يعقوبي پدرحسابي سرما خوردوقرارشد خونه بمونه ومنوارمان باهم بريم.وقتي ازپله هاپائين اومدم ارمان روديدم كه كلافه نشسته بودودروديوارو نگاه ميكرد.باديدنم رنجيده فرمود:چه عجب!خنديدم:اينجوري نگاه نكن انگارتوعمرت زن نديدي.درحاليكه به سمت درميرفت:زن ديدم اينجوريشو نديدم.تايشان ماشين كه نشسته بوديم :ارمان؟ارمان:جونم؟:رودرخوا تم فكر كردي؟ارمان:بله عزيزم.الان بگم.:اره.دارم سكته مي كنم.درحاليكه جلايشان يه خونه پارك ميكرد فرمود:نگين راستش...توصورتم نگاه كرد:نظرم عوض نشد عزيزم.عصباني شدم.باحرص فرمودم:مطمئنم اصلا فكرنكردي.ارمان:چرافكركردم خيليم فكر كردم.دسته گلي رو كه د ستم بودبه سمتش پرتاب كردمو بيهوده فريادزدم:ازت متنفرم...تولياقت غروري رو كه به پات ريختم نداشتي.ارمان مدام سعي داشت ارامم كند ولي من كه عميقا به حال خودم تاسف ميخوردم ازماشين پياده شدم وعصبي به سمت خانه ي يعقوبي راه افتادم.
درخانه ي يعقوبي حدودا صدنفرامده بودندومن سعي داشتم به ارمان كم محلي وخودم رابيش ازهميشه مشغول نشون بدم كه ارمان اومدكنارم نشست واروم فرمود:نگين رفتارت اصلا درست نيست.همه فهميدن بينمون چيزي شده.:جهنم.ارمان:نگين خواهش ميكنم.:ارمان اگه يه دقيقه ديگه پيشم باشي مجبورميشم برم يه جاي ديگه بشينم.ارمان:نه نياز نيس خودم مي رم.به اندازه كافي انگشت نما شديم.بعدبلندشدو بهطرف ديگررفت.نگاهم رادورچرخاندم كه چشمم به بهرام افتادوفكري درذهنم جوشيد...بهرام اكثرا تنها بودوبه محض ديدن دختري دست وپايش راگم ميكرد.با نزديك شدن به بهرام ميتوانستم به ارمان ثابت كنم نه تنها اهميتي ندارد بلكه ارزشش ازبهرام كمتراست واين گرچه قلبا نبود ولي خوب بودوحتي شايد توجه ارمان را به سمتم جلب ميكرد.بانزديك شدن پسري زيبا از قعرافكارم بيرون امدم...وقتي رقص واهنگ شروع شد اولين كارم را اغازكردم.به طرف بهرام رفتم وفرمودم شما مارو همراهي نميكنين؟رنگش به وضوح پريد ومن من كنان درحاليكه به پوشش مشكي اش اشاره ميكرد فرمود:بنده عزادار عمه ام هستم.:جدي؟پس تسليت ميگم.بهرام:ممنون.:ميشه بشينم؟بهرام كه مث لبو سرخ بود:بله بفرمائين.كنارش نشستم وفرمودم:ميتونم شمارتون رو داشته باشم؟بهرام كه حسابي ذوق كرده بود:حتما.البته اقاي ناصري(پدرم)دارن.اما ميخواين...:من واسه خودم ميخوام.شماره اش رو تو موبايلم نوشتم وبعد براي رقص ازجا بلند شدم.....
ادامه بعدا....باي


بهرام فردي خيلي خجالتي وكمروبود كه به زورولي صادقانه حرفهايش رابيان ميكرد.وقتي بادختري روبرو ميشد تابناگوش سرخ شده وبه منومن ميفتاد...يك هفته بعد كه براي صرف شام به رستوراني دعوتش كردم شوق وذوق ازرفتارش معلوم بود.ازان شب به بعد گردشهاي ما شروع شد.تمام وقتم راصرف ملاقات بابهرام درپيست دوچرخه يااسكي پاركها وكافيشاپ هاي متعدد ميكردم درحاليكه همه ي حركاتش برايم مشمئزكننده وتهوع اور بود.اما او حسابي عاشقم شده بود ودرخيالش مرا زوجه ي خايشانش ميدانست...وواقعا كه چه فكرمسخره اي ميكرد.
يك ماه ونيم بعد بود ومن همچنان سعي داشتم خبرگردشهاي بي حسابم به گوش ارمان برسد كه بدترين خبرزندگيم را شنيدم...عصرجمعه بودومن وپدرداشتيم اماده ميشديم كه ازشهرخارج شيم وبه يكي اززمين هاي گلف اطراف شهربريم.كه موبايل پدرزنگ خورد ازحرفاي پدرفهميدم ارمان پشت خطه.نفهميدم چي فرمود كه پدرفريادزد:چي!چطورانقدر بي مقدمه؟ وادامه داد:باشه باشه كجا؟اومدم.قبل ازاينكه چيزي بپرسم پدركه هنوزم حيرت زده بود فرمود:باورت ميشه نگين ارمان داره عقد ميكنه.من دارم مي رم محضرتو نمياي؟درحاليكه مسخ شده بودم به زور زيرلب زمزمه كردم:نه.پدر:اه دخترم.تونبايد ازدستش ناراحت شي هنوز عقدمحضريه وجشن عقد بعدا هست.الانم مطمئنا عجله اي شده كه ازقبل به ما چيزي نفرموده.:بله همين طوره ولي من نميام.پدر:باشه.هرجورراحتي عزيزم.بعد ازرفتن پدر واقعا به هم ريختم منو بگو كه به خاطر اون رفتارتهوع اوربهرام رو تحمل كردم!!!باحرص چندتا ازدكور خانه را به سمت ديوار پرتاب كرده وشكستم واون وقت عصبي به اشرف ه باتعجب نگام ميكرد فرمودم:فقط يه اتفاق بود فهميدي؟حالا جمعش كن.
فردا شب ساعت حدود ده بود.افكارم رامتمركز كردم وشماره اش را گرفتم.ارمان:بله؟:سلام.ارمان :سلام.خوبي چه عجب.حتما زنگ زدي تبريك بگي...دلم ميخواست فريادبزنم خفه شو مرتيكه ي بي احساس.اما نميشد نقشه هامو پياده نشده نقش براب كنم.:اون باشه بعد.ارمان ميخوام ببينمت.ارمان:نميشه اخه راستش...:خواهش ميكنم.ارمان باترديد:باشه .كي؟:الان.ارمان:الان؟:اره
به محض اينكه رايشان مبلي نشستم وارمان براي پذيرائي برخاست زدم زيرگريه.ارمان هول ازاشپزخانه اش بيرون امد وبه سمتم دايشاند.سرم رارايشان سينهاش گذاشتم.حس كردم هرجابوده كمي مشروب مصرف كرده هست چون ازدهانش بايشان الكل مي امد.با اطمينان ازمستيش لبم رارايشان لبش گذاشتم و سعي كردم اولين بوسه ي لب به لبم را ازش بگيرم...








517:

فكر نميكنم...بچه ها تايشان همين تاپيك داستانهاي همديگر رو نقد ميكنند.

اگر هم زياد اصرار داريد يك تاپيك براي اينكار تايشان اين تالار هست ميتونيد اونجا سر بزنيد

518:

نقش

نقاش كه وارد شد، صاف ايستادم.

طوريكه متوجه ام شود.

اما بر خلاف انتظارم، بي هيچ نگاهي از من گذشت.

به طرف بوم نقاشي نيمه كاره اش رفت.

گلايشان رنگها را فشرد رايشان بوم نقاشي اش، عطر خوش رنگ تازه، تمام فضاي اتاق را دور زد تا به لبان تشنه ام رسيد.

وسوسه ام ميكرد و اين ولع را در من افزون! تا جاييكه ميتوانستم بايشان زنگ را نفس كشيدم.

من پر از بايشان خوش رنگ تازه شدم.

نقاش ، در انتخاب قلم مو ترديد داشت.

من با تمام حسرتم به قلم موها چشم دوخته بودم.

برايم مهم نبود كدامشان را بر تن بي نقشم بكشد

اوايل غروب بود و ميدانستم تا طلوع صبح، همينجا ميماند.

دعا دعا ميكردم هرچه زودتر ، بومِ نيمه كاره اش را تمام كند و به سراغم بيايد.

تشنه ام، تشنه ام و لبهايم براي خيس اون رنگها در ولع ميسوزد.

فكرش را بكن! نقاش قلم مايشان بزرگش را بردارد و با تمام بي دقتي، سطح سپيد و خالي ام را ميرنگاند.

و من تنم خيس خيس از رنگ تازه ميشود و نوازش مدام قلم مو بر تمام وجودم و بعد، او قلم را كنار بگذارد.

عينكش را بزند و خيره خيره تن لختم را بنگرد تا چگونه شاهكاري شوم براي تمام تاريخ! تا صبح منتظر مي ايستم.

بالاخره يكروز هم نوبت من ميشود.

فقط همين!

519:

ببخشد اگه يه مقدار خلاصه تر مي نوشتيد بهتر نبود ، چشمام درد گرفت

520:

ببخشد اگه يه مقدار خلاصه تر مي نوشتيد بهتر نبود ، چشمام درد گرفت

521:

اول خوش اومدي و دوم ممنون داستانتو خوندم .

جالب بود.


522:

داستان هر دوتون جالب بود.

سروناز واقعا قلم گیرا و جذابی داری !

523:

مگه دارم داستان مينايشانسم كه خلاصه بنايشانسم دارم خاطرمو مينايشانسم نميتونم حذفش كنم كه

524:


525:

گنجشك و خدا


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نفرمود .



فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي فرمود " .

مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك رايشان شاخه اي از درخت دنيا نشست .



فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نفرمود و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك فرمود " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

تو همان را هم از من گرفتي .

اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند .

خدا فرمود " ماري در راه لانه ات بود .

خواب بودي .

باد را فرمودم تا لانه ات را واژگون كند .

انگاه تو از كمين مار پر گشودي .

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .


خدا فرمود " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .






درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت هست...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد هست !
- بنده ي من ! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد !
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد هست و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم !
- بنده ي من ! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده هست.

چيزي به اذان صبح نمانده هست، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده هست،امشب با من حرف نزده هست ...

- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگايشانيد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگايشانند، هنگام طلوع آفتاب هست ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد.

خداوند رايشانش را برمـيگرداند .

ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ...

!

خداي مهربونم.....

با منم قهري.....؟؟ !

ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ...

!

526:

اين يك داستان مستقل نيست بلكه يك تكه كوتاه از يك داستان بلند ناتمامه كه چون خيلي از اين قسمتش خوشم مي آيد اينجا بازنايشانسي اش مي كنم.


تاريكي آرام رايشان سينه زمين پهن شده بود و غمي را رايشان شانه هاي بي قوت خاتون مي فشرد، سرش را كه پايين بود به شانه راستش تكيه داد و اولين قطره خيس اشك رايشان سر شانه پيراهنش فرو چكيد.

دستهاي خسته اش كهنه را رها كرد و به كف تشت چسبيد، شانه هايش زير فشار شديد گريه به لرزش افتاده بود.

چهره مات محمد علي در پلكهاي خيسش موج مي خورد و دلش را چنگ ميزد.

نفسهاي نصفه نيمه اش، گرم، رايشان بازوهاي برهنه اش پخش مي گشت .

سرش را بلند كرد و سعي كرد ساكت شود كه صداي تند و بي پايان ضرباتي قايشان رايشان در بزرگ خانه در هياهايشان تلخ و گيج وجودش تابيد.

بي اراده به پا خاست و نگاهش بي پايان به فراخناي تاريكي دالان بزرگ دوخته شد.


قدمهاي دختر عصمت چقدر كش مي آمد ولي مي دايشاند.
صداهايي در تن مرگ زده دالان مي باريد كه گيج بود و بي تاب.
وقت كند شده بود و سر سنگين خاتون چقدر گيج مي زد.

نگاهش در تاريكي نرم غروب زود رس حياط ، شكافان چند مرد را ديد كه مي دايشاندند تا از خوفناكي سكون زده دالان بيرون بپرند.

باز سرگيجه خاتون را لرزاند.


صداهايي كه فرياد بود يا داغ اشك، در بستگي همه درهاي اتاقها رخنه كرد و سكون شب هنگام حياط را از هم دريد.
خاتون لرزان جلو رفت.


فرياد به سرعت همه را مي بلعيد و گريان قي مي كرد.
مبهوت از سنگيني عجيب گوشهايش، پشت ماتي نگاهش حركات كند خاله كوكب را ديد كه اول رايشان زمين نشست و بعد...

مشتهاي پراز تارهاي گيسوان...

خون سرخي كه از رايشان گونه اش روان بود ، در شيارهاي باريكي كه برندگي ناخنها حجاري مي كرد...

دوران سرهاي عصياني خورشيد خانم و خاله گوهر...

دريدگي يقه پيراهن آقا فتح الله و دستان پينه بسته اي كه باز هم مي دريد؛ فرياد كشان بسان رعد...

دستان قايشان دايي يدالله كه دستان آقا فتح الله را مي چسبيد و بي اثر عقب مي ماند از برسر كوبيدن و سينه چاك زدنهاي بي اراده اش...

اختر كه مي دايشاند و مه لقا كه سراسيمه از هشتي بيرون پريد...

دو دستش را در گوشهاي سنگ شده خود فرو برد و چشمانش را بست.

سردي كف حياط را با همه وجود حس كرد.

چيزي از درونش بيرون زد و پر كشيد.

سياهي غلبه كرد و در سردي سخت زمين حل شد بي اونكه بفهمد اونچه كه پر كشيد از قلبش بيرون جهيد يا از حلقوم فرياد كش ديگران.

خيس شد، چندش وار لرزيد.

خواب طولاني مرگ تمام شده بود.

نيم خيز شد، در رختخوابش كه چقدر سفت بود، متعجب رايشان تن نرم و سفيد تشك دست كشيد و خيسي بي رحم خشتهاي سرد زير دستش نيشخند زد، از جا جهيد و اين بار مادر را ديد كه بالاي سرش بود و نرمي قطرات آب از انگشتانش روان.

ايستاد، در چشمان خيس مادر خيره ماند و همراه الماسهايي كه از رايشان برجستگي نمدار گونه اش فرو مي غلطيد؛ دلش فرو ريخت.

نگاه كرد و اهل خانه را ديد كه دايره زده بودند، دايره اي بزرگ، فرياد بود كه تاريكي را مي دريد و بي شرم رعشه مي انداخت.
مادر دو دستش را رايشان شانه هاي خاتون فشرد،به سمت دايره هلش داد و در گوشش زمزمه كرد: خودت را جمع و جور كن.

دلم نمي خواهد حالا كه ديگر كار از كار گذشته بيخود و بي جهت بيفتي سر زبان امت.

خوبيت ندارد دوباره اينجوري ولو بشايشان و غش و ضعف كني.

حاليت هست.

خاتون دستش را رايشان دست مادر فشرد ، به سمت او چرخيد و وحشتزده پرسيد: مگه چي شده ننه؟
ــ چي شده؟ مگر نمي داني؟
ــ تو را بخدا بگو چي شده.
ــ‌ پس تو براي چي غش كرده بودي؟
ــ ننه حرف بزن.

اتفاقي افتاده ؟

مادر دستانش را برداشت.

خاتون رنگ سرخي را كه رايشان صورت مادر نشست به وضوح ديد، بي توجه به سمت بقيه دايشاند، دو نفر را كنار زد و در ميان دايره بالاخره او را ديد، چهره جوانش را ...

بي اون لبخند بران، پوشش سفيدي تنش بود...

پيراهني دريده و غرقه در سرخي دلمه شده خون.

سردي صورت سفيد محمد علي در جانش رسوخ كرد...

چشمان بسته و لبهاي خاموشش در تارهاي صوتي خاتون چنگ انداخت، فرياد جگرش را دريد و فوران كرد.

فرو افتاد، رايشان دو زانايشان لرزان ، دستانش رايشان سردي زمين كه پيكر غرقه در خون محمد علي را بر دوش داشت تكيه گاه كمر شكسته اش گشت و قطرات اشكش بي هيچ ابايي زمين را فرش نمود.
محمد علي مرده بود.

527:

یه اطاق بزرگ بود.

اتاقی بی روح .

در و دیوارش سفید و خاکستری.

دیوار ها تا نیمه ،
خاکستری بودن و نصف دیگه تا بالای سقف سفید.

ارتفاع دیوارها هم بلند بود.

رو تمام
پنجره ها حفاظ کشیده بودن.

انگار تو زندون بودی ، ولی یه زندون بزرگ.

روی یه تختی دراز
کشیده بودم .

یه پوشش بلند سفید تنم بود.

از این روپوشها یی که قبل از اینکه بری اطاق عمل ،
تن آدم می کنن.

یه دکتر اومد بالا سرم.

اونقدر سوال پیچم کرد که سرم داشت گیج می رفت.

یک دفعه فریاد کشیدم .
به دکتر حمله کردم .

زنگ بصدا دراومد و حراستی ها اومدن و من رو بستن به تخت.
یه آمپول هم بهم زدن .

کم کم دیدم روحم داره از بدنم جدا میشه.

تو هوا بودم.

سبک بودم.

از اون بالا ،
اول سالن و بعد دکتر رو می دیم.

از همون پنجره ی بزرگ با همون حفاظ های بزگتر ، اومدم بیرون .

از بالا
که نگاه کردم ، دیدم تمام کوچه و خیابون پر شده بود از ....!!!!
ها ، ها ، ها .



رامین : نیره دختری خوشگل و تو دل برویی بود .

شیرین و ناز.

وقتی می خندید ، دو طرف لبهاش یه چاله
می افتاد و چهره ی قشنگش رو جذاب تر می کرد.

دختر سر به راهی بود.

معاشرت می کرد ، ولی به سختی
با پسر ها دوست می شد.

خیلی درس خون بود.


گلی : پس چه جوری باهاش دوست شدی؟.
رامین: وقتی پدرش مرد ، با اینکه از محبت مادری چیزی کم نداشت ، معاشرت هاش بیشتر شد.

نه خواهر
داشت ، نه برادر .

می خواست نبود پدرش رو جبران کنه.

ها ، ها ،ها .

وقتی خندید ، از خنده های رامین تعجب کردم ، چندشم شد .

خندش با یه رضایت و لذتی توام بود.



رامین : نیره با دوستش آذر خیلی صمیمی بود.

درسته که نیره اجتماعی تر شده بود ، ولی خداییش رو به هیچ
پسری نمی داد.
گلی : پس چه جوری باهاش دوست شدی؟.
رامین : سماجت من بود .

از دانشگاه می اومدیم بیرون .

یه کافی شاپ نزدیک دانشگاهمون بود.

پاتوقمون اونجا
بود.

من و دوستم رضا ، با نیره و آذر می رفتیم اونجا.

ولی نیره مثلا" هیچ توجهی به من نداشت.

من نگاه های
عاشقانه نثارش می کردم ، ولی سعی می کرد ، تو چشمم نگاه نکنه .

یه چیزی ته دلم می فرمود ، اون هم از
من خوشش اومده ، ولی چون مغرور بود ، به روی خودش نمی آورد.
گلی : از کجا فهمیدی؟.
رامین : وقتی رفتم پای صندوق برای حساب ، برگشتم دیدم داره نگاهم می کنه ، ولی تندی نگاهش رو برگردوند .
از طریق آذر شماره تلفن همراهم رو به نیره دادم و فرمودم بهم زنگ بزنه.


گلی : زنگ زد ؟.
رامین : نه .

خیلی منتظر شدم .


لبخند رضایت بخشی به لبهای رامین نشست و چند لحظه ایی به نقطه ایی خیره شد .

من هم به حلقه های دودی
که حساب شده از دهانش بیرون می آمد ، نگاه می کردم.

برای یه لحظه دیدم چند تا از این حلقه ها تبدیل شد به
جمجه و اسکلت آدم.

برای یه لحظه فکر کردم ، اشتباهی می بینم ، ولی وقتی خوب دقت کردم دیدم نه ، اون حلقه های
سیگار ، واقعا" دارن تبدیل میشن به اسکلت انسانها.


آذر : نیره ، رامین پسر خوبیه .

بخت فقط یه بار در خونه ی آدم رو می زنه.

هم خوش تیپه ،
هم درسخون و پولداره.

مادر و پدرش هم آدم حسابی هستن.

به بختت لگد نزن.
نیره : ولی من دوست دارم ، مادرم هم در جریان باشه.
آذر : خب باشه ، چه بهتر.

با لا خره " عشق " کار خودش رو می کنه و این دو تا با هم آشنا و دوست می شن و یک روح در بدن .!!!!!!!
معاشرتها شروع میشه .


مادرها ، مشغول تهیه ی جهاز و مراسم عقد و عروسی می شن.

رامین و نیره هم مرتب دیدار هاشون تو همون
کافی شاپ ، پارک جمشیدیه و رفت و آمد های خانوداگی بیشتر میشه.
با لاخره به تاریخ عقد نزدیک میشن.

نیره : نمی دونم آذر ، چرا رامین عوض شده .

هر چی به تاریخ عقد نزدیک می شیم ، خودش رو نشون نمی ده.
تلفن همراهش رو می بنده و مادرش هم می گه : " رامین خونه نیست ".

نکنه داره من رو سر کار می زاره.
آذر : خب برو پیداش کن و ببین حرف حسابش چیه؟.



نیره ماشین می گیره و می ره پارک جمشیدیه .

می بینه رامین روی یک نیمکتی نشسته .
" تنها ، تنهای تنها."
داره به اردک های توی هستخر ، غذا میده.



نیره : رامین ، اینجا تنها چیکار می کنی ؟.

چرا پیدات نیست؟.

خودت رو نشون نمی دی.


خیلی بهت زنگ زدم.


رامین : دارم لذت می برم.
نیره : لذت ؟.

از چی ؟.


رامین : از طبیعت .

از این هستخر با اردک ها و پرنده ها ی روی شاخه ها.
نیره : چطور شد حالا روحیه ی شاعرانه پیدا کردی ؟ اومدم باهات حرف بزنم.
رامین : در باره ی چی ؟.
نیره : در باره ی چی ؟.

از عقدمون .

مگه برنامه نیست عقد کنیم ؟.
رامین : عقد کنیم ؟ کدوم عقد ؟.

من هیچ قولی به تو ندادم.
نیره : یعنی چی ؟.

مگه برنامه نیست عقد کنیم ؟ .

چی داری می گی رامین؟.


تمام بدن نیره ؛ یخ می کنه .

قلبش شروع می کنه به تند زدن .

اصلا" نمی فهمه رامین داره
چی می گه.


رامین : عقدی در کار نیست نیره خانم.!!!!!

همین طور که داره حرف می زنه ، خورده های نون رو برای اردک های تو هستخر پرتاب می کنه.

نیره : عقدی در کار نیست !!!! شوخیت گرفته.
رامین : نه اتفاقا" .

دارم خیلی جدی صحبت می کنم.

من عاشق یه دختری بودم ، نسترن.

اولین
و آخرین عشقم بود ، ولی من رو با خودش به کام مرگ کشوند.
نیره : یعنی چی ؟.
رامین : اون به غیر از من ، با پسر های زیادی بود .

من رو برای پول و موقعیتم می خواست با همه
اینجور بود.
نیره : ولی من تو رو برای پول و از این جور حرف ها نمی خوام!!!!!!
رامین : نه ، نخواستی ، ولی جسمت رو که به من فروختی.




دنیا ، با این حرف رامین ، رو سر نیره خراب شد.

پیش خود ش فرمود: " دیگه سیر شده از من.

همش
تظاهر بود.

......."

رامین همچنين گفت : اون دختر ایدز داشت .

من رو هم آلوده کرد .

من دیگه چند صباحی زنده نیستم.

دیگه
آخرش هست.

تو رختخواب می میرم.

تو هم چند صباحی زنده نیستی.


نیره با خودش فکر می کرد که علت بی حالی و لاغر شدنش ، همون ایدز بوده ، ولی اون همیشه می گذاشت
به حساب کار و درس و دلشوره ی عقد و از این جور حرفها.
کم کم سرش داشت گیج می رفت .

خونش جوش اومد و فریاد زد که :
" پس تو من رو قربونی کردی.

تو من رو قربونی کردی.

من چه بدی به تو کرده بودم؟."
رامین : تو بدی در حق من نکردی .

ولی من از همه ی شما دختر ها ، زن ها بدم میاد.

متنفرم.

نمی شه ته
اون دلتون رو خوند.

من هم هیچ بدی در حق نسترن نکرده بودم.

عا شقانه و صادقانه دوستش داشتم.

ولی اون
زندگی من رو تباه کرد.

من رو قربونی کرد.

من دارم انتقام می گیرم.

انتقانم " تباهی و مرگم رو ."
ها ، ها ، ها .


دو باره خند های چندش آور و وحشتناک .

صدای خنده های رامین مثل انعکاس صدایی در کوه ، توی گوش های
نیره می پیچد .

رامین انتقام ایدزش رو از همه ی دختر ها گرفت.

ها ، ها ، ها ،
ها ، ها ، ها .

دوباره تو هوا معلق شد.

وقتی از اون بالا به تمام کو چه ها و خیا بون ها ، نگاه می کرد ،
یه عالمه دختر رو می دید که هر کدوم ، روی تخت خوابیده بودن .

کوچه ها و خیابون ها ، مثل این بیمارستان های
صحرایی میدان جنگ ، پر بود از تخت و رو هر تختی ، یه دختر خوابیده بود.

دختر هایی که ایدز گرفته بودن و مثل
اسکلت شده بودن .

پوست و هستخون.

همینطور که می خندید ، از همون پنجره ی بیمارستان اومد تو و از اون بالا خزید تو جسمش که تا صبح بخوابه ،
شاید هم دیگه از خواب بلند نشه.

هوا هم پر بود از دود هایی بشکل اسکلت و جمجمه ی آدمها.

16/4/1386
بساعت 5/3 بامداد تمام شد.
گلی امیر اصلانی.


( این داستان در آستانه ی چاپ می باشد )

528:

تايشان اون جنگل پر از مه ، از دور ، نماي يك خانه ي بزرگ اشرافي ، بچشم مي خورد .

بهرام و نهال ، هر شب در اون خلوت جنگل ، با هم قدم مي زدند و لحظه هاي شاعرانه اي را با هم ، ورق مي زدند.

نهال ، نازي را از دور ديد.

از بيراهه اي ، آرام آرام خودش را به نازي رسوند و از پشت ، او را به درون اون چاله ي عميق ، پرت كرد.
بهرام ، حريصانه ، خودش را به لبه ي چاله رساند ، با پاهايي گشاد از هم ، و بدون تعادل ، همانند ديوانه ها مي دايشاند و مي خنديد.
" خنده هاي وحشتناك " ،
"چشم هاي براق"
و
" قرمز ".

و من جفت پاهايم ، به زمين چسبيده بود و نمي تونستم ، تواني نداشتم تا به ياري نازي برم و او را از اون چاله ، نجات بدم .يك مرتبه ، همان پارچه بلند و كثيف و سياه ، از آسمون و از صورت من سر خورد و بر چهره ي نازي افتاد.

تمام بدنش رو پوشوند .مثل ماري كه به دور طعمه يخود بپيچه.

بغض گلايشان نازي ، با لا خره طاقت نياورد و باز شد ، دونه دونه الماس هاي اشكش هاش رو ، آروم آروم مي ريخت تو دستمالي كه تو دستش بود.


نازي : پدر و مارد نهال ، هر دو تو تصادف ، تو جاده شمال ، كشته مي شن.

نهال ودو تا برادرش هاش خودشون رو مي رسونن ايران .

سپس چهلم ،ميرن دنبال وراثت و تقسيم اموال .

مناز رايشان خريت ، براي اينكه جاي مادرش خالي نباشه و آزارش نده ، ازش دعوت كرم بياد خونه ما بمونه تا وقتي كه همه ي كار ها رو راست وريس بكنن .همين بزرگترين اشتباهم بود.
...

آها ، دهوت كردن همانا و ....
چنازي : درسته ، بد بختي من همان.

بهرام مرد زندگي بود و مقيد .

نازي خوشحال بود از اينكه زندگي خوبي رو براش درست كرده بود.

يك قاب نقاشي بزرگ ، پشت ايشانترين ، غر فه اي بود.

قسمتي از گلي رز قرمز رنگ ، توسط نقاش تابلو ، بزرگ شده بود.

در كمال نا باوري ديدم نازي و بهرام ، با دنيايي از عشق تو چشم هاشون در حاليكه دستانشون رو دور گردن همديگه حلقه كرده بودن ، از لابلاي گل برگ هاي گل رز قرمز ، بيرون آمدند و به من و امتان ديگه ، كه همه پشت ميزي كوچك نشسته بوديم ؛ نگاه كردن.امت با ديدن اين دو مرغ عشق ، شروع به دست زدن كردن.
گيج شده بودم ، برگشتم ديدم خود نازي پيش من نشسته .
....

نازي تو هم مي بيني؟ اون كيه ؟ چقدر شبيه تو هستش؟
نازي : خب ، معلومه ، اون منم.
...

تو كه الاون اينجا نشستي.

چشم هام رو خوب ماليدم .چندين مرتبه باز و بسته كردم ، ولي ديگه از نقاشي و گل رزو نازي و شوهرش خبري نبود.


.گلي : خب ، ادامه بده.
نازي : سپس يه مدتي ، احساس كردم رفتار بهرام عوض شده.

مرتب از نهال صحبت مي كرد و سر كوفتش رو به من ميزد.

نهال رو به رخم مي كشيد.
....

چه جوري؟
نازي : چرا مثل نهال لاغر نمي كني ؟ خيلي چاق شدي و از اين جور حرف ها.

اون تلفت همراه كوفتي هم هم از دست نهال نمي افتاد
...

هيچ مي دوني ، همين تلفن همراه كوفتي ، چقدر زندگيها رو تباه كرده؟
نازي :آره.

ما رو خط تلفن داريم.

من زرنگي كردم و هر وقت نهال با همون كوفتي مشغول تلفن كردن بود ، شركت بهرام رو مي گرفنم.

منشي مي فرمود : مهندس تو جلسه هستن.
به تلفن همراه كوفتي بهرام هم زنگ مي زدم، در دسترس نبود.

يه سيگار عميق در آورده بود و با يك فندك اونچناني روشن كرد.

خيلي عميق ، دود رو داد تو ريه هاش.

خيلي عميق.

وقتي حرف مي زد ، مرتب سرش رو به علامت افسوس تكان ميداد.


نازي : كم كم يه بوهاي بردم.

از زهرا خانوم خواستم ، تلفن هاش رو يواشكي گوش بده ، نهال يك بهرام جون ، بهرام جوني ميفرمود ، گلي ، كه نگو.

خونم داشت به جوش مي آمد....

خب ، با الا خره اين كار آگاهيت بكجا رسيد ؟
نازي : حدسم درست بود .

با هم دوست شده بودن.

عصر وقتي بهرام اومد ، فرمودم بهتره كه جلايشان هر دو تاشون موضوع رو بگم ؛ كه من خر نيستم و فهميدم.

....

خب ، چه عكس العملي نشون دادن جفتشون؟
نازي : نازي كه صداش در نيومد ، ولي بهرام در كمال وقاحت بهم فرمود : آخه تو چي داري؟ من زن پيشرفته مي خوام ، نه زن فناتيك.

از نهال ياد بگير.

تازه من و اون برنامه گذاشتيم با هم عروسي كنيم ، ولي قبل از اون ترتيب طلاقت رو ميدم، مهرت هم ميدم ، بعد با نهال ميريم كاندان، به كوري چشمت.

يه چيزي رو هم اگه نمي دوني بدون، نهال از شوهرش طلاغ گرفته.



نازي ، نازي ، من پاهام يه زمين چسبيده ، نمي تونم راه برم ، نمي تونم بيام نجاتت بدم، نازي.

نازي بشدت گريه مي كرد ، بدون توجه به اينكه امت دارن نگاهش مي كنن.

يادهمون ضرب المثل افتادم و فهميدم كه اونقدر هم :
" شخصيت آدم ها به سر در خونشون نيست "

...

با ا لا خره كار به كجا رسيد نازي؟
يه مدت گذشت و گذشت ، تا هرد و طلاق گرفتيم.
....

پس نهال حسابي بهرانم رو عاشق خودش كرده بود.
نازي : نه جونم ، نهال عاشق ثروت شوهرم بود ، نه خودش.

از محضر اومديم بيرون ، كه يكدفعه احساس كردم زير پام مي لرزه.

همه چيز داشت تكون مي خودر ، همه ي ساختمون ها ريخت .

هوا پر از گرد و غبار شده بود.

انگار طوفان آمده بود.

يكدفعه رمين زير پام دهن باز كرد .

دوباره افتارم تو چاله.

بهرام ، بهرام ، من تو چاله افتادم ، بهرام.....

در همين هنگام ، بهرام همسرش نازي رو ، تكان مي ده و ميگه:
" نازي عزيزم ، چرا داد مي زني ، چي شده ؟ كابوس ديدي؟ "
نازي نفس نفس زنان و با چشماني گرد و وحشتناك فرمود:
" من تو چاله افتاده بودم.

تو داشتي بهم مي خنديد.

با نهال بودي"
بهرام : " نه عزيزم ، خواب ديدي .

چاله كدومه ، خنديدن كدومه ،نهال كدومه "
نازي : " پس گلي كو ، طفلك داد ميزد مي فرمود ، پاهام به زمين چسبيده نازي ، نمي تونم كمكت كنم "
بهرام : " نازي جان عزيزم ، خواب ديدي.

ببين الاون بيداري .

تو رخت خوابي.

من هم كه پيشتم .

بيا عزيزم ، بيا سرت رو بزار رو شونم و راحت تا صبح بخواب ، هيچي نيست."

نازي به همه ي اطرافش نگاه مي كنه و تازه مي فهمه كه همه ياونه خواب بوده.
بهران رو مي بوسه و راحت سرش رو مي زاره رو بالش و مثل يك بچه معصوم به خواب مي ره.


آره همه اينها خواب بود.


( ساعت سه سپس نيمه شب:
نهال : الو بهرام.
بهرام : جانم نهال.
نهال : برنامه فردامون يادت نره ، تو رستوران .

نمي تونيم با هم حرف بزنيم.
بهرام : نه يادم نمي ره ، عزيزم .

نازي تازه خواب رفته ، مي ترسم بيدار شه .

فردا مي بينمت.

)

( در حال چاپ )



29/6/1386
گلي امير اصلاني.
بساعت 4 صبح تمام شد.


529:

خیلی ممنون جالب بود

530:

قتل مشكوك

باز پرس ویژه قتل احمدی ، مشغول تحقیق از همسا یه های شهین بود.

همدستش باقری هم ، از مغازه دار ها
پرس و چو می کرد.

هر دوتا خواهر و برادر ، مرتب چندین مرتبه تو بخش اعصاب و روان ، بستری شده بودند.آخرین دفعه ای که شهین مرخص شد ، دکترش فرموده بود که خیلی بهتر شده.

همان قر صهای خودش رو ، دو باره
تجویز کرد.

روزی دو تا
رسپسریدین.




باز پرس احمدی ، یک ماً مور هم فرستاده بود تا از دکتر معالجش ، تحقیقاتی بکند.بنظر شما شهین چه جور بیماری بود؟از چه لحاظ ؟ علمی ، یا رفتاری و شخصیتی؟از لحاظ رفتار و شخصیت .

حالت حمله یا پر خاشگری به کسی رو داشت؟
هیچ وقت.

تو تمام این چند دفعه ای که بستری شده بود ، خیلی آروم بود ، با کسی در گیر نمی شد.

قر صها ش
رو می خورد و می خوابید.برادرش چی؟دکتر معالجس ، دکتر وارسته بود.

باید از اون بپرسین.
شهین از شوهرش ، ناراضی بود .

آزارش می داد .

تحقیرش می کرد .

مرتب بهش می فرمود:
" ...دیوونه ، روانی ، تو دیوونه ای .

توهم داری.

بخاطر بچه اگه نبود ، تا حالا طلاقت داده بودم.

تا ا لاون هم که جدا نشدم
، حماقت کردم.

این بچه یه مادر دیوونه می خواد چیکار؟ من هم که انگار نه انگار شوهرتم .

هیچ توجهی بهم نداری ،
یعنی نمی تونی .

من احمق رو بگو که از یه دیوونه ای مثل تو ، محبت و توجه می خوام.

"
...از همون اول صدا می شنید؟....نه ، تازه یه مدتی بود که سابقه بستری شدن تو بخش اعصاب و روان رو پیدا کرده ، فکر می کنم به مرور وقت اینجور شده.بخدا علی ، خدا رو خوش نمی یاد اینقدر سر کوفتم بزنی ، یه وقت خدا قهرش میاد ، تو رو هم دیوونه می کنه ها.خدا اگه قهرش نیاد ، خود بخود من از دست تو دیوونه می شم.ولی این خدایی که من می بینم ، انتقام من رو از تو می گیره.برو با با ، دلت خوشه .

ننه با بات من رو گول زدن .

اگه از همون اول می فرمودن تو صدا می شنوی و خل و چلی ،
مگه عقلم رو از دست داده بودم که بگیرمت.

گر چه خوا ستن دخترشون رو از سر باز کنن.
شهین تو خانی آباد زندگی می کرد.ماً مور ، به جواب ها یی که از دکتر شنیده بود ، قانه نبود.وقتی شوهرش به دید نش میآ مد ، چه جور با هم رفتار می کردند؟از چه لحاظ؟صمیمی بودن یا بر خورد سردی با هم داشتن؟شوهرش که خیلی براش نگران بود.

ما با شوهرش هم صحبت کردیم تا توی خونه با چه شیوه ای با خانومش
رفتار کنه ، ولی برای اینکه بهتر جواب بگیرید ، باید از پرستار بخش بپرسین.

چون شوهرش وقت ملاقات میآ مد
زنش رو می دید.ماًمور سراغ پرستار بخش میره ، و همون سوال رو از پرستار می کنه.

از برنامه شوهر شهین بر خورد خوبی
با زنش داشت....ولی برنامه هست یه اتفاقی این وسط بیافته!صدای اذان ، از گلدسته های دو تا کوچه بالاتر از کوچه شهین ، بصدا می رسه.

شهین تا صدای اذان رو می شنوه ،
تو قلبش دعا میکنه :" خدایا ، تو رو به عظمتت قسم میدم یه راهی جلو پام بزار.

به قلب علی بنداز که با من مهربون باشه.

من که آزارم
بهش نمی رسه.

خدایا ،چیز دیگه ای ازت نمی خوام .

به تنها چیزی که احتیاج دارم ، عشق و محبت علی هستش."
یه اوستا رحیم جوشکار ، تو همون محله ی شهین ، مغازه داشت.

شهین هر وقت می خواست برای خرید سبزی و
میوه بره بیرون ، می بایست از جلوی مغازه ی اوستا رحیم ، می گذشت.

یکی از این روز ها ، چرخ دستی خرید شهین ،
چرخش از جاش در میره و تمام میوه ها و سبزی ها می ریزه بیرون.

اوستا رحیم ، تندی از مغازش میاد بیرون و به شهین
تو جمع کردنش ، کمک میکنه.

چند لحظه ای هم چرخ رو با دستگاه جوشش جوش میده ، تحویل شهین خانم میده و
اون زن رو راه می ندازه.راه انداختن همانا و عاشق شدن هر دو تاشون همان.

نا فرموده نمونه که شهین ، زن خوشگلی هم بود.

حتی زیر روسری
و چادر هم ، زیبا بود.

یه چادر عربی می پوشید.

بلند قد و لاغر هم بود .

اون چادر عربی هم به زیبایی نا مرییی اندامش ،
کمک می کرد.یک دندون طلا ، از لابلای دندون زرد جسد سوخته ، برق می زد.

بازپرس احمدی ، توی خرابه های سوخته ی خونه راه
می رفت ، تا بلکه بتونه سر نخی پیدا کنه.

دوباره صدای اذان ، از گل دسته ها ی مسجد ، بلند می شد.
احمدی می ره تو آشپزخونه .

از لا بلای اشیای سوخته ، یک سنگ چاقو تیز کن سنگین ، می بینه.

شهین حتی بار ها
و بار ها ، برای دعا کردن به همون مسجدی رفته بود که صدای اذانش داشت به گوش باز پرس ویژه قتل می رسید.صدای ضربه ای میاد.

یکی فریاد می کشه ، ولی فریادی بی رمق.

بعد هم سکوت .

تمام فضای خونه رو سکوت و وحشت ،
پر می کنه.شهین: خب رحیم ، باید زودتر برگردم خونه.

الاون علی میاد ، شک می کنه میگه کجا بودی؟
رحیم: می خوای تو رو برسونم ؟شهین :نه ترجیح می دم همین جا همدیگه رو ببینیم .

اینجا کسی از محله ی خودمون ، ما رو نمی بینه.
توی یه پارک جمع و جور و خلوت ، هفته ای سه یا چهار بار ، همدیگه رو می دیدن.شهین از راه می رسه ، می بینه خونشون داره تو شعله های آتش می سوزه و همه جمع شده بودن جلوی در خونشون.

این دفعه بجای چرخ خرید ، زنبیل خرید قر مز رنگی دستش بود.

جیغ می زنه و زنبیل از دستش می افته .
جمعیت را کنار می زنه و فر یاد می کشه:" مهدی ، مهدی ، کمک کنین .

مهدی تو خونس.

یا امام وقت .

مهدی مهد........."
امت به آتش نشانی زنگ زده بودن ، ولی تا اومدن مامور ها ، جسد مقتول حسابی داشت می سوخت ، خاکستر می شد.

اینجوری اثری از مقتول نمی موند.

امت با شلنگ حیاط خونشون و سطل های آب سعی
می کردن ، آتش رو خاموش نمايند تا بلکه مهدی رو نجات بدن.برو ، برو ، چرا ایستادی ؟ چرا معطلی ؟ برو ، یک زندگی تازه منتظر تو ست .

برو دیگه .

تکون بخور.
ما مور تحقیق ، گزارشی تنظیم کرده بود ، مبنی بر اینکه ، رفت و آمد های مشکوکی در وقت مقتول ، به خانه می شد.

رحیم ، این علی خیلی اذیت می کنه .

اصلاً درک نمی کنه.

کلفت میگه .

زخم زبون می زنه.

مرتب می گه :
دیوونه ، روانی .

دیگه از زخم زبون هاش خسته شدم رحیم.
می خوای حالش رو بگیرم؟نه بابا ، خدا حالش رو بگیره.بازپرس احمدی ، تو خرابه های سوخته خونه ، یک پیت حلبی پیدا کرد که بوی بنزین می داد.

پزشکی قانونی
هم اومده بود ، بالای سر جسد.تا جسد نره پزشکی قانونی، نمی تونم چیزی بگم.

تمام بدنش سوخته ، مخصوصا" سرو صورتش.
نقل پزشکی قانونی نشان داده بود که مقتول با یک جسم سنگین که به سرش خورده بود ، به قتل رسید ه بود .

بعد ، قاتل یا قاتلین سپس کشتن مقتول ، تمام خانه رو با بنزین به آتش کشانده بوددن تا اثری از خودشون
و مقتول بجا نماند .

.

تقریبا" چند ساعتی از قتل گذشته بود.

از شب تا ده صبح.
بازپرس احمدی پیش خودش فکر می کرد که اون سنگ چاقو تیز کن ، احتمال" همون آلت قتل هست که مقتول با اون ف کشته شده.

حجتی ، اون سنگ رو با این پیت حلبی ببر اداره.

( پلیس )
سلام شهین جون ، خسته نباشی ، چه طوری؟زن آمده بود تا به شهین یه سری بزنه و برای رحیم خبر ببره.الحمد الله کبری خانم جان ، خوبم ، خیلی بهترم.دواهات رو می خوری؟آره ، مرتب دارو هام رو سر وقت می خورم.

اون روز رحیم آقا خیلی من رو شر منده کرد.
مگه چی کار کرد .

زحمتی نبود براش .

این حرف ها چیه ، ولی شهین جون ، رحیم گلوش بد جوری پیش تو
گیر کرده ها.شهین با تعجبی و اخمی به ابرو هاش فرمود:این حرف ها چیه کبری خانم.

خودت می دونی من شوهرم رو دوست دارم.
آخه این چه شوهریه .

رحیم می گه اگه علی آقا ، شهین رو طلاق بده ، من حاضرم با شهین ازدواج کنم ، مهدی
رو هم می زارم رو جفت چشم هام.حالا که نمی خواد طلاق بده، من هم نمی خوام طلاق بگیرم.

علی و مهدی به جونم بسته هستن.

زندگیم رو
دوست دارمشهین خوب می دونست که داشت دورغ می فرمود.

کبری خانم برادر رحیم ، روحش هم خبر نداشت که شهین و
رحیم ، همدیگه رو یواشکی تو پارک می بینن.ماًمور تحقیق به بازپرس احمدی فرمود یه خانمی این اواخر با چادری سفید و گل دار ، میآمد روزها ، به شهین خانمو پسرش مهدی سر میزد.شهین هم ، تو سوال جواب های باز پرس فرموده بود:اسم اون خانم ، کبری هست ، برادر رحیم جوشکار .

این اواخر مرتب می آمد بهم سر می زد و تو کار ها کمکم می کرد.
مغازه لبنیات فروشی سر کوچه ، دیده بود که خانمی با همون مشخصات خ واهر رحیم ، با همون چادر گل دار ، از خونه یمقتول اومده بود بیرون و دقیقا" سپس اومدنش ، خونه آتش گرفته بود.با لا خره چطور می خوای این کار رو انجام بدی ؟.

کم کاری نیست رحیم.
تو نگران نباش .

اونش با من .

من خودم خو ب می دونم ، چیکار کنم.

دیدار های رحیم و شهین ، توی اون پارک مرتب زیاد می شد و آتش عشق هر دو تاشون ، شعله ورتر .

یک روح شده
بودنتو یک بدن.

دیگه هیچ کس و هیچ چیزی رو نمی شناختن.
باز پرس ویژه قتل احمدی ، دنبال جسد پسر شهین ، مهدی می گشت ، ولی جسدی پیدا نشد.

همین مورد احمدی
رو به شک انداخت.

از اون طرف هم ماًمور حجتی ، نقل