رمان دالان بهشت


رمان دالان بهشت



رمان دالان بهشت
نویسنده:نازی صفوی
[IMG]http://*************/files/8sxwms8ah13m6ba4qmpp.jpg[/IMG]
قسمت اول : : : : : : : : : : رمان دالان بهشت


ازدرمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم:
- در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!
از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم:
- در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!
ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد گفت:
- این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! برنامه بود شب بیایی.
با دلخوری گفتم:
- اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت.... .
از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت:
- ببین مهناز جون چند دقیقه صبر.... .
ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم.
محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند سمت من آمد.
انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.
دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام.»
باورم نمی شد. محمد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود. چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لا به لای حرف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد را شنیدم:
- فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.
انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمتم قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده ی حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچ حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.
اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانی گفت: «مهناز جان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با محبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد. ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار محمد پشت پرده ی اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! گفت: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.»
شربت را خوردم و به توصیه ی ثریا که می گفت:« اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: « محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست.
از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه ی بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه ی عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، احمق بودم....



کتابی کوتاه از کیمیا مظفریان نویسنده کتاب عظمت خدای درون

1:

قسمت دوم : : : : : : : :رمان دالان بهشت

صدای مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توی حیاط می آمد که: «هزار بار فرمودم این کتری منو دست نزنین، بابا این کتری مال وضوی منه، مگه حریف شدم؟! والله من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد!» مادرم جواب داد: «وا، خانم، من کتری رو برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا.» خانوم جون فرمود: «یعنی ما اختیار یه کتری رو هم توی این خونه ندریم؟!» مادرم با ناراحتی فرمود: «اختیار دارین همه ی این خونه اختیارش با شماست.» خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لحنی مسالمت جویانه فرمود: «ننه، آدم که پیر می شه ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتری که جایش عوض می شه ها، می ترسم دست ناپاک جایجاش کرده باشه، احتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی چسبه، اگر نه...»
صدای زنگ در حرفشان را نیمه تمام گذاشت.


معرفی کتاب های قدیم و جدید در مورد عرفان های شرقی
من که اون سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق همراهی زری رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ی لباسی که از سپس ظهر وقتم را گرفته بود کلنجار می رفتم.


کتاب صوتی شب های پیشاور

از صدای مادرم که می فرمود: «هول نشین خانم جون، نامحرم نیست، محترم خانم هستن» فهمیدم مادر زری آمده.


از برق اضطراری چه می دانید؟
خانم جون با صدای بلند فرمود: «به به، چه عجب، بابا همه وقتی مادرشوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه؟!» محتر خانم با خنده فرمود: «نه به خدا خانم جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاری.» خانم جون جواب داد: «خدا نکنه، گرفتاری و مریضی باشه، ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره.» و خلاصه صحبت به احوال پرسی های معمولی کشیده شد.

من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوری هست سجاف یقه را به زور کوک هم شده برگردانم توی پوشش و به بهانه ی جادکمه زدن سراغ زری بروم که یکدفعه با شنیدن صدای محترم خانم که فرمود: «راستش خانم جون اگر اجازه بدین برای امر خیر خدمت رسیدم» خشکم زد، ضربان قلبم اون قدر تند شد که به سختی می توانستم حرف هایشان را بشنوم.


تاریخ تمدن
احساس می کردم الان صدای قلبم را توی حیاط همه می شنوند.


دفترچه راهنما فارسی استرانگ اچ دی
بیش تر از سر و صدای توپ بازی بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی محل تو حیاط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود.


کلیدر
صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از خوشحالی هست یا خجالت و شاید هم هر دو.

هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توی دریای سوال ها غوطه می خوردم.


آتش بدون دود و شخصیت های آن ..(نادر ابراهیمی)
یعنی محترم خانم می خواهد از من خواستگاری کند؟! برای کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید از طرف کس دیگر و شاید...

.

یک دفعه از فکر این که شاید هم برای پسر خودش...

.

دلم هری ریخت.

فکر این که عروس خانواده ی زری باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که عروس خانواده کاشانی بشوم و محترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و....

.

ولی همین که یاد خود محمد افتادم، یاد چهره ی جدی و سختگیری هایش و این که زری توی برادرهایش فقط از او خیلی حساب می برد ترس برم داشت.

در خانواده ی زری همه برای من آشنا بودند، غیر از محمد.

حاج آقا و محترم خانم اون قدر مهربان و صمیمی بودند که توی خانه شان اصلا احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم.

فاطمه خانم خواهر بزرگ زری و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا مهدی و حتی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال خود ما، یعنی یک سال و نیم از من زری بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر های خودم بودند.

فقط محمد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم.

اون هم از بس زری می فرمود: «محمد بدش می آد آدم حرف های بی خودی بزند یا بی خودی و زیاد بخنده، می گه دختر، باید خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوری باشه که همه مجبور بشن بهش احترام بگذارن و...


توی این فکرها بودم که با صدای «چشم حتماً، من امشب به حاج آقا می گم» و تشکر و خداحافظی محترم خانم به خودم آمدم.

می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی رویم نمی شد.

می دانستم در اون صورت خانم جون می گوید: «وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر.

دختر که این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی....»

این تجربه را از اولین خواستگاری که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم.

وقتی که یکی از هم جلسه ای های مادرم از من برای برادرش خواستگاری کرد و مادرم برای خانم جون ماجرا را تعریف می کرد با کنجکاوی پرسیده بودم: «مامان کی؟» اون وقت بود که سرزنش های خانم جون حسابی پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روی خودم نیاورم.

این بود که حالا هم که دیگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوی امانم می داد که استقامت کنم، داشتم دیوانه می شدم.

گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف های مادر و خانم جون چیزی دستگیرم شود.

از لا به لای حرف های آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد.

پس درست بود.

از خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم.

کاش زری عقلش برسد و بیاید اینجا! .لی نه حتی با زری هم رویم نمی شد در این مورد بی رودربایستی حرف بزنم.

صدای پای خانم جون که آهسته آهسته روی کاشی ها کشیده می شد و اینکه می فرمود: «مار، حالا یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد.» دوباره مرا به خود آود.

فوری سرم را زیر انداختم که یعنی دارم خیاطی می کنم.

خانم جون فرمود: «ننه جانماز منو ندیدی؟» می دانستم می خواهد سر از احوال من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توی اتاق خودش بود.

فرمودم: «نه خانم جون» و چون سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و برای فرار از اون فوری فرمودم:

«می خواین جانمازتون رو بیارم؟!»
- آره ننه، پیر شی ایشاالله.
دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود.

هر بار که صحبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادی اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: «قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه.»

جانماز را که پهن کردم، خانم جون فرمود: «دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر.

یکباره قراون و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا.» و من خندان ادامه دادم: «بله می دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توی سر آدم» بلند شدم و خانم جون با لبخند فرمود: «الله اکبر».

رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم.

چقدر آب زلال و خنک بود.

چشمم به عکس خودم توی آب افتاد.

موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم ریخته بود.

صورتم توی آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم.

دستم را از توی آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ی قدی داشت، دویدم.

توی آینه با دقت خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگری را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های آقا جون بود، عسلی روشن.

فقط مژه های من بلند تر و برگشته تر بود.

غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ی چهره ام، گونه های برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود.

چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ی این ها را می دیدم، نگاه کردم و با خودم فرمودم: «راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.»

یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد حرف معلم خیاطی ام افتادم که فرموده بود «گودی کمر خیلی برای زن مهم هست و به پوشش ترکیب می دهد.» فوری دستم را روی کمرم گذاشتم.

پف دامن و گشادی بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم راحت شد، نه، گودی کمر هم داشتم.اون قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی فرمود: «مهناز داری چه کار می کنی؟!» مثل کسی که موقع دزدی مچش را گرفته باشند پریدم هوا.

دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد فرمودم: «هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده.

از اون دفعه که شما قیچی کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه؟!»

2:

قسمت سوم : : : : : : رمان دالان بهشت


مادر خندید و فرمود: «اگه بیکاری یک کمی آب بریز توی هاون، بکوب.

مادرجون حالا مو یکخورده بلندتر، یکخورده کوتاه تر، عمر آدم نیست که دیگه برنگرده! نترس، بلند می شه.» همان موقع صدای بسته شدن در حیاط آمد و صدای آقاجون که مثل همیشه تا وارد خانه می شد، همون پشت در، مادرم را صدا می زد که: «حاج خانوم کجایی؟!» و صدای خندان و همیشه سرحال امیر، برادر بزرگم که با صدای بلند سر به سر خانم جون می گذاشت و می خندید.

امیر دانشجوی رشته ی حسابداری و در عین حال کمک پدرم بود و با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، رابطه مان، به قول مادرم، مثل بچه های شیر به شیر بود.

امیر اگر در خانه بود کارش این بود که سر به سر من و خانم جون بگذارد.

مواقعی هم که بیرون بود با محمد بود.

یکدفعه یاد این نکته ی مهم افتادم، امیر و محمد دوست های جان در یک قالب بودند.

یعنی امیر خبر داشت که محمد از من خواستگاری می کند؟! اصلاً از کجا معلوم محمد مرا خواسته باشد؟ شاید محترم خانم و حاج آقا خودشان این تصمیم را گرفته باشند! بی اختیار کسل شدم.


نمی دانم چرا، ولی دوست داشتم محمد خودش مرا خواسته باشد، دوستم داشته باشد و انتخابم کرده باشد.

راستی، چرا اصلاً به این فکر نیفتاده بودم؟ کاش زودتر بزرگ تر ها حرف بزنند و همه چیز معلوم شود، ولی به هر حال فعلاً چاره ای نبود باید استقامت می کردم.

آقا جون در حالی که پوشش راحتی پوشیده بود و داشت آستین های پیراهنش را بالا می زد، از اتاق بیرون آمد.

چقدر صورت خسته و مهربانش را دوست داشتم.

- سلام آقا جون
- سلام خانوم، چطوری بابا؟!
باز دلم خواست به قول امیر خودم را لوس کنم.

با اینکه می دانستم آقا جون همیشه اول نماز می خواند، فرمودم:

- آقاجون چایی بیارم؟!
- نه باباجون اول نماز، بعد شام.

به مادرت بگو سور و سات شام را حاضر کنه که مردیم از گشنگی.

از وقتی یادم می آید همیشه همین طور بوده.

تابستان ها آقاجون توی حیاط نماز می خواند و صدای الله اکبرش با بوی یاس ها و عطر شام مادر مخلوط می شد.

امیر طبق معمول، لب حوض داشت به جای دست و صورت شستن، تقریباً حمام می کرد و سرش را تا گردن توی آب فرو کرده بود.

داشتم فکر می کردم از پشت هولش بدهم توی حوض که سرش را بیرون آورد.

با خنده سلام کردم.

فرمود: «سلام، به چی می خندی؟! بپر برو یک پارچ آب یخ بیار که جیگرم داره می سوزه، بدو».

هم او می دانست، هم من که مادر الان یا شربت سکنجبین یا آبلیمو آماده کرده.

با این همه فرمودم: «نمی دونم چطوریه جیگرت همین که پایت به خونه می رسه و چشمت به من می افته آتیش می گیره!» امیر در حالی که دست های خیسش را به طرفم تکان می داد فرمود: «بدو این قدر حرف نزن فسقلی.»

شب های تابستان، توی حیاط روی دو تا تخت چوبی بزرگ که بین باغچه و حوض بود غذا می خوردیم.

بوی یاس ها و گلدان های محبوبی آقا جون، با بوی نم خاک که از آبپاشی حیاط بلند می شد، دوست داشتنی ترین بوی دنیا بود.

وقتی هرم گرما می خوابید توی اون حیاط باصفا چقدر دور هم نشستن شیرین بود.

قل قل سماور خانم جون که به قول امیر همیشه جوش بود و عطر چای تازه دم با اون هستکان های کوچک کمر باریک که خانم جون معتقد بود «فقط توی اون ها چایی مزه دارد»، سفره ی قلمکار مادر و بوی پلوی زعفران زده و تنگ دوغ که اگر نعنا نداشت، اخم خانم جون توی هم می رفت و...

.

یادش بخیر انگار تمام دنیا آرام بود و خوشبخت، مخصوصاً که علی از ترس آقا جون دیگر ورجه وورجه نمی کرد و یک گوشه آرام می گرفت.

چه خانواده ی خوشبختی بودیم، کاش در همان سال ها وقت متوقف شده بود.

آدم وقتی کوچک و جوان هست دلش می خواهد بدود و به آینده برسد، از بس عجله دارد درست نمی بیند که دور و برش چه خبر هست و افسوس، قدر لحظه ای را که می گذراند، نمی داند.

وقتی پشیمان می شود و بر میگردد و به پشت سر نگاه می کند که دیگر حسرت خوردن فایده ندارد.

اون وقت تازه به این نتیجه می رسد، اونچه برایش می دویده هیچ بوده، قربان همان گذشته و بچگی ها!

سپس شام به بهانه ی تمام کردن کار خیاطی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم.

امیر هم بلند شد، ولی خانم جون فرمود: «ننه، امیر تو بمون باهات کار داریم» و در عوض به علی فرمود: «مادر تو خواب نداری؟! از صبح کلّه سحر که پاشدی تا الان ماشاالله داری به زمین پا می زنی، برو قربونت برم، برو یکخورده تنت رو بگذار زمین.

اگه بوی خاک گرفت با من!»

این تکه کلام خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست ما را از سر باز کند یا از دست سر و صدا و شیطانی های ما خسته می شد، می فرمود.

علی با دلخوری بلند شد و راه افتاد.

و من که خوشحال و هیجان زده بودم، چون حس می کردم مادر و خانم جون می خواهند حرف بزنند، بی صبرانه گوش تیز کردم.

مادر با صدایی آرام فرمود:

- عباس آقا، امروز دم غروب محترم خانم آمده بود اینجا.
آقا جون با خونسردی فرمود:
- خیره ایشاالله.
- خیر که هست، آخه این دفعه آمدنش با همیشه فرق داشت.
خانم جون با صدایی آهسته فرمود:
- آره مادر، چشمت روشن.آمده بود خواستگاری مهناز برای محمدشون.
امیر چنان بلند فرمود: «چی؟! برای محمد؟!» که آقا جون جا خورد و فرمود: «آقا، یواش تر چه خبره؟!»
مثل گربه چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم و از گوشه ی پرده حیاط را نگاه کردم.

امیر که معلوم بود کاملاً جا خورده، دوباره فرمود: « یعنی خودش فرموده یا محترم خانم و حاج آقا این حرفو زدن؟!» توی دلم فرمودم آفرین که عقلت رسید بپرسی.

خانم جون فرمود: « والله این طور که محترم خانم فرمود، محمد خودش خواسته، یعنی حاج آقا از ترس اینکه محمدش هم مثل مهدی، سر خود کسی رو پیدا کنه، بهش فرموده می خوان براش زن بگیرن و بهتره تا زوده دست بالا کنن.

محمد هم اول زیر بار نرفته و فرموده حالا نمی خواد زن بگیره، وقتی موقعش شد خودش می گه.

حاج آقا هم شک کرده و اون قدر پاپی شده تا بالاخره به زور از زیر زبونش کشیدن که مهناز رو می خواد.»

ضربان قلبم چند برابر شد و از شوق ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم.

با خود فرمودم « پس محمد دوستم دارد » یاد چهره اش افتادم.

معصومیتی خاص توی صورتش بود که بیشتر از زیبایی چهره اش آدم را می گرفت و آقاجون همیشه می فرمود: «خدا برای پدر و مادرش نگهش داره، اصلاً گِل این بچه گیراست»

محمد فقط چهار سال از من بزرگ تر بود.

تازه بیست سالش داشت تمام می شد، ولی شاید به خاطر رفتار موقرش بود که سن و سالش بیشتر به نظر می آمد.

دانشجوی سال دوم رشته الکترونیک بود.

در درس هایش خیلی جدی و موفق بود.به امیر هم برای قبول شدن توی کنکور خیلی کمک کرد و حتی به خود من و زری، مخصوصاً من که همیشه توی ریاضی خِنگ بودم، با چه حوصله ای درس می داد و بیشتر وقت ها هم من از ترس اینکه فکر نکند کودنم، به دروغ می فرمودم، یاد گرفتم و اون وقت که نمره هایم کم می شد هی به زری التماس می کردم که راستش را به محمد نگوید.

نمی دانم؟! شاید خودم هم نمی دانستم دوستش دارم.

یعنی شاید، اصلاً تا اون روز نمی دانستم دوست داشتن یعنی چی؟!

خیلی فرق هست بین چیزی که انسان گمان می کند که می فهمد، با چیزی که واقعاً می فهمد و درک می کند.
صورت محمد با اون موهای پرپشت و مشکی که کمی جعد داشت و چشم های سیاه و محبوبش که همراه ریش و سبیل به او چهره ای مردانه می داد، با اون قد بلند و چهار شانه جلوی نظرم بود که باز با صدای امیر که می فرمود «بی معرفت، چرا به خود من نفرمود» به خودم آمدم.

خانم جون فرمود:

- خوب مادر رویش نشده، به تو بگه، چی؟! تو اگه خواهر اونو می خواستی رویت می شد بهش بگی؟!
امیر یکدفعه قرمز شد و سرش را انداخت پایین.

مادر و آقاجون با تعجب به هم نگاه کردند و مادر با لحنی نیمه شوخی و کنجکاوی فراوان فرمود:

- امیر چرا قرمز شدی؟! نکنه تو هم، بله؟!
امیر سرش را بلندکرد و با شرم فرمود: «حالا که فعلاً نوبت فسقلی هاست» و از جا بلند شد.

خانم جون فرمود: «اِ، بشین ننه، کجا؟! اصلاً حرف اصلی فراموش شد.

بالاخره آقا شما چی می گی؟!»

آقاجون که برای مادرش احترام زیادی قائل بود فرمود: «والله اختیار و اجازه که دست شماست.

سپس اون هم، به نظر من پسره از هرجهت بچه ی خوبیه، خانواده اش هم که دیده و شناخته ان.

من خودم بارها به ملیحه(مادرم را می فرمود)فرمودم، خوش به حال هرکس که عروس این خانواده، خصوصاً زن محمد بشه»

خانم جان خوشحال فرمود:
- بارک الله، منم از سر شب این قدر خوشحالم که نگو.

مادر، آدم مگه از خدا چی می خواد؟! پسره هم جمال داره هم کمال.

خانواده دار هم که هست، دیده و شناخته هم که هستن.

از همه مهم تر اینه که هستخوان دارن.

آقاجون فرمود:
- این ها همه درست، من فقط ناراحت سن و سالِ کمِ مهنازم.
خانم جون فرمود:
- مادر خدا عمرت بده، من هنوز دوازده سالم نشده بود که رفتم خونه ی بخت، سن مهناز که بودم دو تا شکم هم زاییده بودم، حالا خدا نخواست بمونن، حرفی جداست.
- خانم جون وقته فرق کرده، الانه آدم این قدر چیزها می بینه و می شنوه، چشم ترس می شه.

با این همه من از پسره خاطر جمعم، بیشتر از سنش می فهمه.

از بابت مهناز می ترسم، هم یکی یکدونه بوده هم تا حالا سرش توی درس و کتاب.

هنوز فکر نمی کنم عقلش به زندگی برسه.

مادرم فرمود:
- نمی خوان که حالا ببرنش، محترم خانم می فرمود: کار خداپسندانه هست هم دو تا جوون از گناه دور می شن، هم محمد فرموده تا خودش درسش رو تموم نکنه مهنازم درسش رو بخونه، بعداً برن سر زندگیشون.
- یعنی چی؟! یعنی فقط اسم بگذارن و نامزد باشن؟!
خانم جون فوری فرمود: «نه مادر، امت هزارجور حرف در می آرن.

این ها راه دور نیستن که سالی یکدفعه همدیگه رو ببینن.

دو تا در اون طرف ترن...

.

همین جوری روزی دو سه دفعه مهناز می ره اونجا، دو سه دفعه زری می آد، ولی وقتی اسم بگذارن هزار تا حرف توش در می آد.

باید محرم بشن، منتها شرط می کنیم که...

.» یکدفعه ساکت شد.

مثل اینکه ملاحظه ی حضور امیر را کرد.

امیر هم که خودش متوجه شده بود فرمود: «من رفتم بخوابم.»

خانم جون فرمود: «وایسا مادر، اصلاً می خواستم اینو ازت بپرسم که تو این قدر یار غاری با این محمد آقا، اخلاقش که با هم هستین چه جوریه؟! آقا هست؟! سر به زیره؟!»
امیر خندید و فرمود:
- خاطرتون جمع، از اینم که شما می بینین آقا تره، من این قدر که از محمد مطمئنم از خودم نیستم.
مادرم با ناراحتی فرمود: «وا، دیگه چی؟! مگه خودت چته؟!»
امیر خندان فرمود: «هیچی بابا مثال زدم.

دیگه امر و فرمایشی نیست، زحمت رو کم کنم؟!»

امیر که دور می شد همان طور که همه از پشت سر با مهربانی نگاهش می کردند، خانم جون با شیطنتی خاص فرمود: «آقا، چشم شما روشن، مثل اینکه پسرت هم برای خودش آبی گِل گرفته و شما خبر نداری!»
آقاجون هم خندید و فرمود: «ای بابا، فقط خدا می دونه تو کلّه این ها چه خبره.....» مادر فرمود:
- ماشا الله، این قدر حرف توی حرف می آد حواس آدم پرت می شه.

آقا بالاخره شما چی می گی؟!»

آقاجون فرمود: «اول به خودش بگین، من که حرفی ندارم.

بیان، حرف بزنن، تا خدا چی بخواد.» ولی از چهره اش معلوم بود که خوشحال هست.

مادر و خانم جون هر دو با هم فرمودن: «ایشاالله که خیر می خواد.» و مادر ادامه داد: «ما به خودش حرفی نزدیم، فرمودیم اول به شما بگیم، اگه اجازه دادین از خودش بپرسیم.

مبادا شما بگین نه.

اونم بی خود فکر بیفته توی سرش، بالاخره چشم تو رو هستیم، همدیگه رو می بینن درست نیست.»

آقاجون فرمود: «نه من که حرفی ندارم، توی این دوره و زمونه آدم به کی می تونه ندیده و نشناخته دختر بده؟!»
خانم جون فوری فرمود: «آره مادر، حرف منم همینه.

در ضمن جلوی امیر نخواستم بگم، بایست اگه برنامه شد عقد کنن شرط کنیم که، این امانت باشه تا ایشاالله برن خونه ی خودشون»

آقاجون در حالی که سرش را زیر می انداخت چیزی نفرمود و من هم که از این حرف آخر سر در نیاورده بودم از جا پریدم، چون خانم جون فرمود: «من پاشم برم ببینم خودش چی می گه؟!»
فوری نشستم سر جایم و سرم را باز به همان سجاف کذایی گرم کردم.

خانم جون آرام آرام نزدیک می شد و من خدا خدا می کردم که رنگ و رویم خبر از حال درونم ندهد.

وقتی خانم جون دم در، روی صندلی نشست و فرمود: «خانم، خیاطی تموم نشد؟! مادر، پوشش عروسیت چند روز طول می کشه، تموم بشه؟!» با خنده و سر به زیر انداخته فرمودم: «اِ خانم جون» خانم جون فرمود: «حالا اونو بگذار کنار حواستو جمع کن ببین چی می گم»

«گوشم به شماست» نمی خواستم نگاهش کنم.

من که می دانستم چه می خواهد بگوید، فقط نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم.

تعجب کنم؟ خوشحال شم یا خجالت بکشم؟ و از همه بدتر می ترسیدم حالت صورتم نشان دهد که می دانم.

خانم جون فرمود:

- وقتی از عصر تا حالا تموم نشده، تو این یکخورده وقت هم نمی شه.

سرتو بلند کن گوش بده ببین چی می گم، عروس خانم!

احساس کردم دوباره صورتم گُر گرفتم و داغ شد.

خدا را شکر خانم جون پای شرم گذاشت و متوجه نشد از خوشحالی و شوق سرخ شده ام و فرمود:

- وا خدا مرگم بده ببین شده مثل پول قرمز، مادر تو دیگه واسه خودت خانم شدی.

دیر یا زود باید خانم یک خونه بشی.

عروس شدن این قدر خجالت نداره، مادرت سن تو که بود چند وقت بود خونه داری می کرد.

بعد همان طور که توی چشم های من نگاه می کرد ادامه داد:
- مادر جون محترم خانم دم غروبی که آمده بود این جا، تورو برای محمدش خواستگاری کرد.

تو چی می گی؟!

ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم.

این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد.

ولی خانم جون فرمود: «مادر این که نشد، تو چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده دزدی و هیزی نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه؟!»

با موذیگری باز خودم را لوس کردم و سپس چند لحظه مکث آرام فرمودم: «من نمی دونم هرچی شما و آقاجونم بگین.»
خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذی اگه جرف هایشان را نشنیده بودی، باز هم این قدر محکم می فرمودی «هرچی شما بگین؟!»
خانم جون فرمود: «مارو بگذار کنار.

ما حتماً راضی بودیم که از تو سوال می کنیم.

خودت چی می گی؟ محمد رو قبول داری؟»

سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم.

خانم جون آهی کشید و با خنده فرمود: «سکوت علامت رضاست، ولی این قندی که توی دل تو آب می کنن...» نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توی بغل خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد فرمودم:

- اِ خانم جون.
خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید فرمود: «ای مادر اونی که شما توی آینه می بینین، ما توی خشت خام می بینیم.

این موها که توی آسیاب سفید نشده.» و خندان و با آرامی همان طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد: «پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیری زن گنده، نه اینکه توی بغل من خودتو قایم کنی.» با سختی از جا بلند شد و راه افتاد و دور شد.

من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از عالمی که درش تازه به روی من باز شده بود.

اون شب اولین شب عمرم بود که خوابم نمی برد.

برای اولین بار سپس این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم، به اولین روزهای آشناییم با زری، به محله و کوچه ی با صفایمان، به حاج آقا و محترم خانم و مهربانیشان، به اینکه توی این خانه و این کوچه بزرگ شده بودم، به روزی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و بوی اولین روز مهر ماه که احساس کرده بودم، به خوشی ها و ناخوشی هایی که توی این خانه و محله دیده بودم.

به روزی که مادربزرگ زری مرده بود و من که فقط هشت سالم بود از شلوغی و جنازه و صدای جیغ زن ها ترسیده بودم و محمد که آرام با چشم های اشک آلود مرا از شلوغی دور کرده و برده بود پیش زری که توی راه پله های پشت بام نشسته بود و گریه می کرد.

اون روز من و زری و محمد و امیر، چهار تایی روی پله ها کنار هم چقدر گریه کرده بودیم و به سه سال بعد وقتی عروسی خواهر بزرگ محمد بود: خانه ی ما مجلس مردانه بود، وقتی ومن و زری دو سه بار برای بردن وسایلی که مادر و خانم جون لازم داشتند به خانه رفته بودیم، محمد هردومان را دعوا کرده و فرموده بود «حق ندارین هی بیایین تو مردونه» و من چقدر از او بدم آمده بود که توی خانه ی خودمان دعوایم کرده بود.

به همین دو سال قبل فکر می کردم که یک روز گرم تابستان با زری توی حیاط دنبال هم می کردیم و با سر و صدا و هیاهو به همدیگر آب می پاشیدیم که یکدفعه در زده بودند و ما هر دو خیس آب فکر کرده بودیم مادر و محترم خانم هستند که از روضه برگشته اند، در را بی پروا باز کرده بودیم و در جا خشکمان زده بود، چون پشت در محمد خشمگین و عصبانی ایستاده بود.

اون روز برای اولین بار با محمد چشم در چشم برای چند لحظه خیره مانده بودم و وقتی که محمد سرش را پایین انداخت من تازه به خودم آمدم و دوان دوان دور شدم، اما صدای عصبی محمد را که از خشم دو رگه شده بود شنیدم که به زری اعتراض می کرد: «خجالت نمی کشی؟! همه ی محل باید بفهمن که دارین آب تنی می کنین؟! صدای خنده تون تمام کوچه رو برداشته!» و دستپاچگی و معذرت خواهی زری و خشم و خجالت من که تا چند وقت سعی می کردم با محمد روبرو نشوم.

حالا که خوب دقیق می شدم و گذشته را توی ذهنم زیر و رو می کردم، انگار خودم هم تعجب می کردم.

یعنی اون وقت ها هم من برای محمد مهم بودم؟! یعنی واقعا حرکاتش در هزارها برخوردی که قبلاً داشتیم روی قصد خاصی بوده؟ من تا همین چند ساعت پیش از محمد بیش تر حساب می بردم و ناخودآگاه، مثل زری، به چشم برادری بزرگتر به او نگاه می کردم.

می ترسیدم مبادا از رفتارمعیب و ایرادی بگیرد و خودم بیشتر فکر می کردم این حس فقط برای این هست که او برادر زری هست.

ولی حالا انگار همه چیز را طور دیگری می دیدم، حتی احساس خودم را.

چرا این طور شده بودم؟! خودم هم سر در نمی آوردم.

خانم جون راست می فرمود، مثل اینکه اگر نمی فهمیدم بهتر بود.

شاید هم همه ی این ها را می دانستم ولی دقت نمی کردم!

باز فکر های جور و واجور به سرم هجوم آورد.

همین پارسال زمستان بود که توی خانواده ی زری بر سر ازدواج برادرش مهدی با دختری که چند سال بود دوست داشت، کشمکش بود.

آقا مهدی که سه سال بزرگتر از محمد بود تصمیم داشت با دختری ازدواج کند که می فرمودند از هجده سالگی دوستش داشته.

منتها مشکل از اون جا پیش آمده بود که اولاً توی خانواده هایی مثل ما رسم نبود خودِ پسر با دختری آشنا شود و ثانیاً اینکه دختری هم آزادی داشته باشد که با پسری آشنایی بربرنامه کند چیزی غیر قابل قبول بود.

زری می فرمود: «مادرم اینا میگن ما اصلاً خانوادگی به هم نمی خوریم.» و حاج آقا هم که در عین مهربانی و خوش قلبی خیلی با جذبه و جدی بود و توی خانه شان حرف حرف او بود، مخالف صد در صد قضیه بود.

حاج آقا معتقد بود مهدی می تواند برای همسری دختر خیلی بهتری انتخاب کند.

مهدی معتقد بود که بهتر بودن از نظر او زمین تا آسمان با نظر حاج آقا فرق می کند.

حاج آقا می فرمود: خود مهدی هم آخر سر نمی تواند با دختری که این قدر آزاد بزرگ شده زندگی کند و تازه در صورت ادامه ی زندگی رنگ خوشبختی و آرامش را نخواهد دید و پس فردا توی سر و کله ی خودش خواهد زد، اما حالا عقلش نمی رسد.

مهدی می فرمود وقته عوض شده و طرز فکر او خیلی با پدر و خانواده اش فرق می کند.

مخالفت حاج آقا از وقتی خود دختر و خانواده اش را دیده بود خیلی سخت تر شده بود و می فرمود: این دختر مثل ماری خوش خط و خال هست و با پررویی عقل مهدی را دزدیده و ....

.

خلاصه بیچاره محترم خانم هم مثل همه ی مادر ها میان این کشمکش گیر افتاده بود، از طرفی سعی می کرد دل حاج آقا را به خاطر مهدی نرم کند و از طرفی سعی خودش را برای سر عقل آوردن مهدی می کرد که در هیچ مورد هم موفق نمی شد.

شاید بیشتری سختی کار و کنار نیامدن مهدی و حاج آقا به این دلیل بود که مهدی از نظر ایجاد و خو خیلی به حاج آقا شباهت داشت: مثل پدرش جدی، مصمم و حرف حرف خودش بود.

این بود که هرچه حاج آقا کار***ی می کرد که ازدواج سر نگیرد، مهدی مصمم بود که به هر قیمتی این کار را بکند و یکی از شب ها که کار بحث حاج آقا و مهدی در اثر این حرف که حاج آقا فرموده بود «این کار را بکن ولی تو روز خوش نمی بینی» خیلی بالا گرفته بود، محترم خانم سراسیمه آمد و از آقا جون خواست که واسطه بشود و نگذارد که مهدی به قهر از خانه برود.

من هم به اصرار زری که خانه ی ما بود، دنبال محترم خانم و آقاجون رفتم، ولی از صدای فریاد حاج آقا چنان ترسیدم که توی هشتی پشت در حیاط لرزان ایستادم و همراه زری از ترس صدایمان در نیامد.

بعد که محترم خانم یاد ما افتاده بود، محمد را فرستاده بود ببیند ما کجاییم.

محمد که دید هر دوی ما از سرما می لرزیم با تندی به زری فرمود: «اینجا جای وایسادنه، توی این سرما؟!» و وقتی زری فرمود: «تقصیره اینه از صدای دادِ آقاجون ترسید نیامد تو» محمد چه مهربان لبخند زد و فرمود: «یعنی شنیدن دادِ بابای من از قندیل بستن تو این هوا سخت تره؟!» من چقدر از این حرف خندیده بودم.

همیشه توی حرکات محمد، یک جور آرامش و تسلط خاص بود.

حرف زدن، خندیدن و حتی محبت کردنش شیرین، آرام، سنجیده و دوست داشتنی بود.

از یاد آوری گذشته ها و دقت در اون ها چه حس شیرینی به من دست داده بود.

چرا تا حالا اون قدر دقیق نشده بودم؟! شاید چون به محمد به چشم برادرِ زری نگاه می کردم نه شوهر خودم!!!! چقدر یک شبه پررو شده ام؟! شوهر خودم!، حتی توی ذهنم هم این معنی برایم سنگین بود.

یکدفعه چشمم به دیوار روبرو افتاد.

سایه ی شاخه های درخت های حیاط روی دیوار اتاق، مثل انبوهی دست بود که با هم تکان می خوردند.

مثل آدمی که از خواب پریده، تازه یادم افتاد نیمه شب هست و همه خوابند و من چقدر از تنهایی و تاریکی می ترسیدم.

همیشه توی تاریکی احساس می کردم کسی دنبالم می کند، یک موجود ترسناک که از تصورش نفسم بند می آمد.

الان دوباره دستخوش اون وحشت عمیق شده بودم.

حتی جرئت نمی کردم دست و پایم را تکان بدهم.

شب های دیگر همیشه زودتر از همه می خوابیدم و برای نماز صبح اون قدر دیر بیدار می شدم که تقریباً هوا تاریک و روشن بود.

سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار باشم.

داشتم از ترس خفه می شدم.

می خواستم بدوم توی اتاق خانم جون، قدرت نداشتم.

دلم می خواست فریاد بزنم، نمی شد.

می خواستم لااقل بلند شوم کلید برق را بزنم، غیر ممکن بود.

خدایا چه کار کنم؟ چراغ راهرو روشن شد و من مثل فنر از جا پریدم توی راهرو و محکم برخوردم به امیر خواب آلود که یکه خورد و هراسان پرسید: «چیه؟ چی شده؟!»

- هیچی تاریک بود می ترسیدم، توروخدا استقامت کن برم توی اتاق خانم جون بعد چراغ رو خاموش کن، خُب؟!
امیر لحظه ای با نگاهی عاقل اندر سفیه خواب آلود و غرغرکنان نگاهم کرد و فرمود: «توروخدا ببین چه کسی رو می خوان شوهر بدن.» ولی من خوشحال از این که نجات پیدا کرده ام با عجله بالش و پتویم را برداشتم و پاورچین رفتم توی اتاق خانم جون که همیشه بوی گلاب می داد و هروقت پا توی اتاقش می گذاشتم بوی تسبیح تربت خانم جون و چادر نماز سفید گلدارش توی مشامم می پیچید.

در حالی که تازه از حرف امیر خنده ام گرفته بود خوابیدم.

راست می فرمود، مرا چه به شوهر کردن؟!

با صدای خانم جون که می فرمود «خدا مرگم بده، تو کی اومدی اینجا؟! نگاش کن روی زمین که هستخون هات خورد شد!» چشم هایم را نیمه باز کردم.

خانم جون که برای نماز بیدار شده بود فرمود: «پاشو مادر، حالا که بیداری پاشو نمازت رو بخون، دارن اذون می گن.

واسه چی اومدی اینجا؟!»

خندیدم و دوباره چشم هایم را بستم.

ولی خانم جون دست بردار نبود.

- پاشو حتماً که نبایس آفتاب که زد نماز بخونی! یک بارم سروقت نماز بخون، گناهش گردن من!! دِ پاشو دیگه.
می دانستم دیگر فایده ندارد.

حالا که چشم هایم را باز کرده بودم، دیگر خانم جون دست بردار نبود.

به ناچار نشستم و سلام کردم.

خانم جون فرمود:

- سلام به روی ماهت، قراره عروس بشی سحر خیزم شدی؟!
دوباره یادم افتاد.

انگار خواب کاملاً از سرم پرید.

یاد دیشب و محمد افتادم.

در عرض چند ساعت زندگی آدم چقدر می تواند تغییر کند.

تا همین دیروز صبح با اینکه از سر شب می خوابیدم، به هزار زور برای نماز بلند می شدم و فقط فکر این بودم نماز را که خواندم، بپرم توی تخت و دوباره خواب.

نه فکری، نه خیالی، ولی حالا؟!....

آب که به صورتم زدم چه حس خوبی داشتم.

نسیم خنک صبح، صدای خروس ها، صدای اذان که از مسجد دور می آمد.

بوی یاس ها که هنوز از توی حیاط می آمد و چشم های من که امروز همه چیز را طوری دیگر می دید.

یادش بخیر.

هیچ حسی توی این دنیا قشنگتر از این نیست که بدانی به کسی تعلق داری و برای کسی عزیزی.

این که آدم بداند یک نفر به او فکر می کند، یک نفر دوستش دارد، انگار وجود آدم را برای خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من اون روز این حالت را داشتم.

برای اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم، حس این که برای یک نفر عزیزم: محمد دوستم دارد.

شاید او هم دیشب به من فکر می کرده و حالا که برای نکاز بیدار شده؟....

یعنی الان او هم بیدار هست؟

اون روز پنج شنبه بود و ما کلاس خیاطی نداشتیم.

دلم می خواست زری بیاید و بفهمم توی خانه ی اون ها چه خبر هست.

یا لااقل محترم خانم بیاید.

ولی هیچ خبری نبود.

کاش لااقل مریم بود.

دلم می خواست با یکی حرف بزنم.

حالا چه موقع مسافرت رفتن بود؟! یکدفعه از بی معرفتی خودم خنده ام گرفت.

الان یک هفته بود مریم مسافرت بود، ولی چون زری پیشم بود، اصلاً یاد مریم نیفتاده بودم، اما حالا که تنها شده بودم!.....

راستی که عجب دوست با معرفتی بودم!

مریم دوست مشترک من و زری بود که چهار سالی می شد با هم دوست بودیم.

خانه شان نسبتاً دور بود.

منتها چون مسیرمان یکی بود، اول توی مدرسه و بعد در راه رفت و برگشت بیشتر آشنا شدیم و یک بار که مادر سفره ی نذری داشت مریم و خانواده اش را هم دعوت کردم و باب آشنایی خانوادگی باز شد و یواش یواش مریم دوست صمیمی من و زری و مادرش اکرم خانم دوست و در عین حال خیاط مادرم و محترم خانم شد.

با صدای زنگ از جا پریدم.

حتماً زری بود.

علی که سلام کرد، مطمئن بودم زری جواب می دهد، ولی اشتباه کرده بود.

خاله ام بود.

3:

قسمت چهارم : : : : : : : : : رمان دالان بهشت

بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زری.

توی دلم هی به زری بد و بیراه می فرمودم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم هست معلوم نیست چه غلطی می کند!

مدام گوشم به در بود ببینم این زنگ لعنتی کی به صدا در می آید.
و از حرصم مرتب به علی که با حامد پسر خاله ام حیاط را روی سرشان گذاشته بودم تشر می زدم و مادرم با چشم غره به من می فهماند که «ممکنه خاله بهش بر بخوره.» نخیر،خبری نبود.

راه افتادم تا همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که زنگ زدند.

خودش بود، محترم خانم.

صدای ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بود.

محترم خانم آمد و به هوای خاله نشست و سرشان به حرفهای معمولی گرم شد و مادر صدا زد: «مهناز، مادر، یک لیوان شربت برای محترم خانم بیاور.» باز صورتم گُر گرفت و داغ شد.

اصلاً معلوم نیست از دیشب تا حالا چه مرگم شده؟! با خودم فرمودم من که روزی دو سه بار محترم خانم را می دیدم، حالا از چی خجالت می کشم؟! راستی سر و وضعم مرتب هست؟ تند تند موهایم را مرتب کردم و با سینی شربت رفتم توی اتاق.

- سلام محترم خانم.
- سلام خانم، دیگه حالِ ما هیچی، حال زری رو هم نمی پرسی؟!
خندیدم و فرمودم:
- داشتم سجاف یقه رو درست می کردم بیام با زری جا دکمه بزنم.
خانم جون فرمود:
- این سجاف هم که ماشاالله الان دو روزه درست نمی شه.
محترم خانم با خنده فرمود:
- زری هم آخر لج کرد، گذاشت کنار.
خانم جون فرمود:
- لابد سجاف یقه ی اونم بر نمی گرده تو؟
محترم خانم جواب داد:
- چرا برگشته، لایی رو اشتباه چسبونده خراب شده.
خاله فرمود:
- حالا اولشه، آدم یه شبه که خیاط نمی شه.
خلاصه بحث درباره ی خیاطی بالا گرفت.

حالا چه موقع این جور بحث ها بود؟! این هم شانس من هست.

یکدفعه خودم به خودم تشر زدم.

«خجالت بکش چرا این قدر هولی؟!» هول نبودم، دلم می خواست بدانم آخرش چه می شود؟ این بی صبری و عجولی هم یک جور مرض هست که از بچگی گرفتارش بودم.

بالاخره محترم خانم بلند شد و فرمود: «دبر شده، پنج شنبه س، حاج آقا این ها زود می اون.

برم ناهارو آماده کنم.» از خاله و خانم جون خداحافظی کرد و من و مادر تا دم در برای بدرقه رفتیم که محترم خانم نگاهی با محبت به من کرد و فرمود:

- ملیحه خانم، بالاخره ما بیاییم سراغ عروسمون یا نه؟!
سرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده.

مادر جواب داد:

- قدمتون روی چشم.

عباس آقا فرمود، کی از حاج آقا این ها بهتر؟ اجازه ما هم دست شماست.

مهنازم انگار زری جون، محمد آقام انگار امیر خودمون.

- پس اگه عیبی نداره امشب سر شب مزاحم بشیم، هم شب جمعه س شگون داره، هم کار خیره نباید تاخیر کرد.
بعد صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.

چقدر سعی کردم جلوی دیگران نشان ندهم که خوشحالم و ذوق زده.

خاله وقتی شنید کلی ذوق زده شد و شلوغ کرد، مدام می فرمود: «الحمدالله قدمم خوب بود.» و من خنده ام می گرفت، محترم خانم دیشب آمده بود خواستگاری، چه کار به قدم خاله داشت؟ به هر حال سیل نصیحت های خاله و خانم جون به سوی من روانه شد، بیچاره ها نمی دانستند که من اصلاً حواسم به حرف های اون ها نیست و توی عالم خودمم.

نزدیک غروب بود که زری آمد، هول و دستپاچه.

تازه فهمیدم چرا از دیشب تا حالا پیدایش نشده.

با تعجب و بهت فرمود:

- مهناز، می دونی مامانم این ها امشب می خوان بیان خواستگاریت؟!
خندیدم.
- زهر مار، خاک بر سر چرا به من نفرمودی؟
- من به تو بگم؟ مثل اینکه برادر توست ها.
- من الان فهمیدم که مامان داشت به محمد می فرمود امشب می اون خونه تون.

می دونی در جواب من که چرا بهم نفرمودین چی می گه؟! فرمودیم تا خبری نشده بچه ها نفهمن بهتره!

زری حرص می خورد و من از خنده ریسه می رفتم.
- کوفت، باید هم بخندی.

حالا دیگه تو بزرگ شدی و من بچه ام، آره؟!

ولی از دیدن من خودش هم خنده اش گرفت و زد زیر خنده.

تازه همدیگر را بغل کردیم و چقدر ذوق زده بودیم که دیگر از هم جدا نمی شویم.

زری هم مثل خودم بهت زده بود و گیج، باورش نمی شد که برنامه هست زن محمد شوم.

مدام می فرمود: «اصلاً باورم نمی شه.

تو باورت می شه؟! حالا می فهمم محمد آقا! چرا این قدر دلسوز شده بود و به درس و مشق هام می رسید، می خواست سر از کار تو در بیاره.

من چقدر خرم که نفهمیدم.

هی می فرمود این هارو با دوستت بخون، دو تا که باشین بهتر می فهمین.

یادته یاضی که درس می داد وقتی تو یاد نمی گرفتی چند بار توضیح می داد؟ بعد هم تشرش رو به من می زد که اصلاً معلومه حواست کجاست؟!» زری می فرمود و من از ته دل می خندیدم.

زری با حرص می فرمود: «بله، منم بودم می خندیدم، بایدم بخندی این همه هالوگری خنده هم داره.» ولی بعد خودش هم می خندید و در میان خنده، گیج و مبهوت می پرسید: «تو اصلاً باورت می شه؟! اصلاً فکرشو می کردی محمد تورو دوست داشته باشه؟ من اصلاً فکر نمی کردم، محمد حتی به این چیزا فکر کنه.

یادته می فرمود تو این گرما نمی شه راه دور برین، یه جا همین نزدیکی اسمتون رو بنویسین.

آخرش هم هزار تا دلیل آورد و مادر رو راضی کرد بریم همین آموزشگاه فکسنی سر خیابون! منو بگو فکر می کردم برادرم فکر منه و دلش برای من می سوزه که خسته و گرما زده نشم.

نگو، نخیر، گیر کار جای دیگه بوده.»

این حرف ها محبتم به محمد را ذره ذره بیشتر می کرد و خوشحالی ام چند برابر می شد.

بالاخره از صدای خنده های ما صدای خانم جون در آمد که:

- برین خدارو شکر کنین که زمونه عوض شده، اگه نه حالا بایست پوست از سرتون می کندن.

قدیما اگه دخترا ذوق هم می کردن توی دلشون بود.

چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ زری خانم حالا شدی قوم داماد، باید بشی همبونه ی باد تا عروس حساب ببره.

ولی جواب ما باز هم خنده بود و خنده.

4:

رمان دالان بهشت - فصل اول از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم فرمودم حالا که مادر نیست، بهتر هست به خانه ی امیر بروم.

از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی.

اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد.

چند بار پشت سر هم زنگ زدم.

ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی فرمودم:
- در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!
ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد فرمود:
- این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! برنامه بود شب بیایی.


با دلخوری فرمودم:
- اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد فرمودنت....

.


از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم.

داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم.

ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می فرمود:
- ببین مهناز جون چند دقیقه صبر....

.


ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد.

فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم.


محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم.

امیر با صدای بلند فرمود: «سلام.

چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند سمت من آمد.


انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم.

هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.


دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی اونکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود.

با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط فرمودم: «سلام.»
باورم نمی شد.

محمد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا.

چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از اون باخبر نبود.

چنان احساس ضعف می کردم که با خود می فرمودم، آخرین لحظه های عمرم هست.

لا به لای حرف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد را شنیدم:
- فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.


انگار صاعقه بر سرم فرود آمد.

پس ازدواج کرده و این زنش هست که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و...

چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.


وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمتم قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می فرمود: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده ی حسادت به دلم چنگ زد.

من حق نداشتم حسادت کنم.

اصلاً هیچ حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه سپس سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم.

این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم.

دیگر کافی هست.

خدایا مرا ببخش.


اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد.

ثریا با مهربانی فرمود: «مهناز جان، گوش کن.

اگه این شربت رو بخوری و یه کمی هستراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با محبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد.

دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد.

ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت.

این بار محمد پشت پرده ی اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! فرمود: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.»
شربت را خوردم و به توصیه ی ثریا که می فرمود:« اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم.

چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود.

سپس سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند.

غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود.

مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: « محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست.


از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد.

شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد.

توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه ی بی امانم انگار ناگهان وقت به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه ی عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به وقتی که شانزده ساله بودم.

چدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، احمق بودم
...رمان دالان بهشت - فصل دوم ( فصل اول پایین صحفه میباشد ) صدای مادربزرگم که با غر غر داشت دست و پایش را آب می کشید از توی حیاط می آمد که: «هزار بار فرمودم این کتری منو دست نزنین، بابا این کتری مال وضوی منه، مگه حریف شدم؟! والله من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد!» مادرم جواب داد: «وا، خانم، من کتری رو برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا.» خانوم جون فرمود: «یعنی ما اختیار یه کتری رو هم توی این خونه ندریم؟!» مادرم با ناراحتی فرمود: «اختیار دارین همه ی این خونه اختیارش با شماست.» خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لحنی مسالمت جویانه فرمود: «ننه، آدم که پیر می شه ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتری که جایش عوض می شه ها، می ترسم دست ناپاک جایجاش کرده باشه، احتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی چسبه، اگر نه...»
صدای زنگ در حرفشان را نیمه تمام گذاشت.

من که اون سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق همراهی زری رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ی لباسی که از سپس ظهر وقتم را گرفته بود کلنجار می رفتم.

از صدای مادرم که می فرمود: «هول نشین خانم جون، نامحرم نیست، محترم خانم هستن» فهمیدم مادر زری آمده.

خانم جون با صدای بلند فرمود: «به به، چه عجب، بابا همه وقتی مادرشوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه؟!» محتر خانم با خنده فرمود: «نه به خدا خانم جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاری.» خانم جون جواب داد: «خدا نکنه، گرفتاری و مریضی باشه، ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره.» و خلاصه صحبت به احوال پرسی های معمولی کشیده شد.


من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوری هست سجاف یقه را به زور کوک هم شده برگردانم توی پوشش و به بهانه ی جادکمه زدن سراغ زری بروم که یکدفعه با شنیدن صدای محترم خانم که فرمود: «راستش خانم جون اگر اجازه بدین برای امر خیر خدمت رسیدم» خشکم زد، ضربان قلبم اون قدر تند شد که به سختی می توانستم حرف هایشان را بشنوم.

احساس می کردم الان صدای قلبم را توی حیاط همه می شنوند.

بیش تر از سر و صدای توپ بازی بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی محل تو حیاط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود.

صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از خوشحالی هست یا خجالت و شاید هم هر دو.


هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توی دریای سوال ها غوطه می خوردم.

یعنی محترم خانم می خواهد از من خواستگاری کند؟! برای کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید از طرف کس دیگر و شاید...

.

یک دفعه از فکر این که شاید هم برای پسر خودش...

.

دلم هری ریخت.

فکر این که عروس خانواده ی زری باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که عروس خانواده کاشانی بشوم و محترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و....

.

ولی همین که یاد خود محمد افتادم، یاد چهره ی جدی و سختگیری هایش و این که زری توی برادرهایش فقط از او خیلی حساب می برد ترس برم داشت.

در خانواده ی زری همه برای من آشنا بودند، غیر از محمد.

حاج آقا و محترم خانم اون قدر مهربان و صمیمی بودند که توی خانه شان اصلا احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم.

فاطمه خانم خواهر بزرگ زری و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا مهدی و حتی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال خود ما، یعنی یک سال و نیم از من زری بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر های خودم بودند.

فقط محمد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم.

اون هم از بس زری می فرمود: «محمد بدش می آد آدم حرف های بی خودی بزند یا بی خودی و زیاد بخنده، می گه دختر، باید خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوری باشه که همه مجبور بشن بهش احترام بگذارن و...


توی این فکرها بودم که با صدای «چشم حتماً، من امشب به حاج آقا می گم» و تشکر و خداحافظی محترم خانم به خودم آمدم.

می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی رویم نمی شد.

می دانستم در اون صورت خانم جون می گوید: «وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر.

دختر که این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی....»
این تجربه را از اولین خواستگاری که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم.

وقتی که یکی از هم جلسه ای های مادرم از من برای برادرش خواستگاری کرد و مادرم برای خانم جون ماجرا را تعریف می کرد با کنجکاوی پرسیده بودم: «مامان کی؟» اون وقت بود که سرزنش های خانم جون حسابی پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روی خودم نیاورم.

این بود که حالا هم که دیگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوی امانم می داد که استقامت کنم، داشتم دیوانه می شدم.


گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف های مادر و خانم جون چیزی دستگیرم شود.

از لا به لای حرف های آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد.

پس درست بود.

از خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم.

کاش زری عقلش برسد و بیاید اینجا! .لی نه حتی با زری هم رویم نمی شد در این مورد بی رودربایستی حرف بزنم.


صدای پای خانم جون که آهسته آهسته روی کاشی ها کشیده می شد و اینکه می فرمود: «مار، حالا یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد.» دوباره مرا به خود آود.

فوری سرم را زیر انداختم که یعنی دارم خیاطی می کنم.

خانم جون فرمود: «ننه جانماز منو ندیدی؟» می دانستم می خواهد سر از احوال من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توی اتاق خودش بود.

فرمودم: «نه خانم جون» و چون سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و برای فرار از اون فوری فرمودم:
«می خواین جانمازتون رو بیارم؟!»
- آره ننه، پیر شی ایشاالله.


دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود.

هر بار که صحبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادی اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: «قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه.»
جانماز را که پهن کردم، خانم جون فرمود: «دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر.

یکباره قراون و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا.» و من خندان ادامه دادم: «بله مي دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توی سر آدم» بلند شدم و خانم جون با لبخند فرمود: «الله اکبر».


رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم.

چقدر آب زلال و خنک بود.

چشمم به عکس خودم توی آب افتاد.

موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم ریخته بود.

صورتم توی آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم.

دستم را از توی آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ی قدی داشت، دویدم.

توی آینه با دقت خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگری را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های آقا جون بود، عسلی روشن.

فقط مژه های من بلند تر و برگشته تر بود.

غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ی چهره ام، گونه های برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود.

چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ی این ها را می دیدم، نگاه کردم و با خودم فرمودم: «راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.»
یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد حرف معلم خیاطی ام افتادم که فرموده بود «گودی کمر خیلی برای زن مهم هست و به پوشش ترکیب می دهد.» فوری دستم را روی کمرم گذاشتم.

پف دامن و گشادی بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم راحت شد، نه، گودی کمر هم داشتم.اون قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی فرمود: «مهناز داری چه کار می کنی؟!» مثل کسی که موقع دزدی مچش را گرفته باشند پریدم هوا.

دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد فرمودم: «هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده.

از اون دفعه که شما قیچی کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه؟!»

----- رمان دالان بهشت - فصل سوم ---- مادر خندید و فرمود: «اگه بیکاری یک کمی آب بریز توی هاون، بکوب.

مادرجون حالا مو یکخورده بلندتر، یکخورده کوتاه تر، عمر آدم نیست که دیگه برنگرده! نترس، بلند می شه.» همان موقع صدای بسته شدن در حیاط آمد و صدای آقاجون که مثل همیشه تا وارد خانه می شد، همون پشت در، مادرم را صدا می زد که: «حاج خانوم کجایی؟!» و صدای خندان و همیشه سرحال امیر، برادر بزرگم که با صدای بلند سر به سر خانم جون می گذاشت و می خندید.

امیر دانشجوی رشته ی حسابداری و در عین حال کمک پدرم بود و با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، رابطه مان، به قول مادرم، مثل بچه های شیر به شیر بود.

امیر اگر در خانه بود کارش این بود که سر به سر من و خانم جون بگذارد.

مواقعی هم که بیرون بود با محمد بود.

یکدفعه یاد این نکته ی مهم افتادم، امیر و محمد دوست های جان در یک قالب بودند.

یعنی امیر خبر داشت که محمد از من خواستگاری می کند؟! اصلاً از کجا معلوم محمد مرا خواسته باشد؟ شاید محترم خانم و حاج آقا خودشان این تصمیم را گرفته باشند! بی اختیار کسل شدم.



نمی دانم چرا، ولی دوست داشتم محمد خودش مرا خواسته باشد، دوستم داشته باشد و انتخابم کرده باشد.

راستی، چرا اصلاً به این فکر نیفتاده بودم؟ کاش زودتر بزرگ تر ها حرف بزنند و همه چیز معلوم شود، ولی به هر حال فعلاً چاره ای نبود باید استقامت می کردم.

آقا جون در حالی که پوشش راحتی پوشیده بود و داشت آستین های پیراهنش را بالا می زد، از اتاق بیرون آمد.

چقدر صورت خسته و مهربانش را دوست داشتم.

- سلام آقا جون

- سلام خانوم، چطوری بابا؟!

باز دلم خواست به قول امیر خودم را لوس کنم.

با اینکه می دانستم آقا جون همیشه اول نماز می خواند، فرمودم:

- آقاجون چایی بیارم؟!

- نه باباجون اول نماز، بعد شام.

به مادرت بگو سور و سات شام را حاضر کنه که مردیم از گشنگی.

از وقتی یادم می آید همیشه همین طور بوده.

تابستان ها آقاجون توی حیاط نماز می خواند و صدای الله اکبرش با بوی یاس ها و عطر شام مادر مخلوط می شد.

امیر طبق معمول، لب حوض داشت به جای دست و صورت شستن، تقریباً حمام می کرد و سرش را تا گردن توی آب فرو کرده بود.

داشتم فکر می کردم از پشت هولش بدهم توی حوض که سرش را بیرون آورد.

با خنده سلام کردم.

فرمود: «سلام، به چی می خندی؟! بپر برو یک پارچ آب یخ بیار که جیگرم داره می سوزه، بدو».

هم او می دانست، هم من که مادر الان یا شربت سکنجبین یا آبلیمو آماده کرده.

با این همه فرمودم: «نمی دونم چطوریه جیگرت همین که پایت به خونه می رسه و چشمت به من می افته آتیش می گیره!» امیر در حالی که دست های خیسش را به طرفم تکان می داد فرمود: «بدو این قدر حرف نزن فسقلی.»

شب های تابستان، توی حیاط روی دو تا تخت چوبی بزرگ که بین باغچه و حوض بود غذا می خوردیم.

بوی یاس ها و گلدان های محبوبی آقا جون، با بوی نم خاک که از آبپاشی حیاط بلند می شد، دوست داشتنی ترین بوی دنیا بود.

وقتی هرم گرما می خوابید توی اون حیاط باصفا چقدر دور هم نشستن شیرین بود.

قل قل سماور خانم جون که به قول امیر همیشه جوش بود و عطر چای تازه دم با اون هستکان های کوچک کمر باریک که خانم جون معتقد بود «فقط توی اون ها چایی مزه دارد»، سفره ی قلمکار مادر و بوی پلوی زعفران زده و تنگ دوغ که اگر نعنا نداشت، اخم خانم جون توی هم می رفت و...

.

یادش بخیر انگار تمام دنیا آرام بود و خوشبخت، مخصوصاً که علی از ترس آقا جون دیگر ورجه وورجه نمی کرد و یک گوشه آرام می گرفت.

چه خانواده ی خوشبختی بودیم، کاش در همان سال ها وقت متوقف شده بود.

آدم وقتی کوچک و جوان هست دلش می خواهد بدود و به آینده برسد، از بس عجله دارد درست نمی بیند که دور و برش چه خبر هست و افسوس، قدر لحظه ای را که می گذراند، نمی داند.

وقتی پشیمان می شود و بر میگردد و به پشت سر نگاه می کند که دیگر حسرت خوردن فایده ندارد.

اون وقت تازه به این نتیجه می رسد، اونچه برایش می دویده هیچ بوده، قربان همان گذشته و بچگی ها!

سپس شام به بهانه ی تمام کردن کار خیاطی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم.

امیر هم بلند شد، ولی خانم جون فرمود: «ننه، امیر تو بمون باهات کار داریم» و در عوض به علی فرمود: «مادر تو خواب نداری؟! از صبح کلّه سحر که پاشدی تا الان ماشاالله داری به زمین پا می زنی، برو قربونت برم، برو یکخورده تنت رو بگذار زمین.

اگه بوی خاک گرفت با من!»

این تکه کلام خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست ما را از سر باز کند یا از دست سر و صدا و شیطانی های ما خسته می شد، می فرمود.

علی با دلخوری بلند شد و راه افتاد.

و من که خوشحال و هیجان زده بودم، چون حس می کردم مادر و خانم جون می خواهند حرف بزنند، بی صبرانه گوش تیز کردم.

مادر با صدایی آرام فرمود:

- عباس آقا، امروز دم غروب محترم خانم آمده بود اینجا.

آقا جون با خونسردی فرمود:

- خیره ایشاالله.

- خیر که هست، آخه این دفعه آمدنش با همیشه فرق داشت.

خانم جون با صدایی آهسته فرمود:

- آره مادر، چشمت روشن.آمده بود خواستگاری مهناز برای محمدشون.

امیر چنان بلند فرمود: «چی؟! برای محمد؟!» که آقا جون جا خورد و فرمود: «آقا، یواش تر چه خبره؟!»

مثل گربه چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم و از گوشه ی پرده حیاط را نگاه کردم.

امیر که معلوم بود کاملاً جا خورده، دوباره فرمود: « یعنی خودش فرموده یا محترم خانم و حاج آقا این حرفو زدن؟!» توی دلم فرمودم آفرین که عقلت رسید بپرسی.

خانم جون فرمود: « والله این طور که محترم خانم فرمود، محمد خودش خواسته، یعنی حاج آقا از ترس اینکه محمدش هم مثل مهدی، سر خود کسی رو پیدا کنه، بهش فرموده می خوان براش زن بگیرن و بهتره تا زوده دست بالا کنن.

محمد هم اول زیر بار نرفته و فرموده حالا نمی خواد زن بگیره، وقتی موقعش شد خودش می گه.

حاج آقا هم شک کرده و اون قدر پاپی شده تا بالاخره به زور از زیر زبونش کشیدن که مهناز رو می خواد.»

ضربان قلبم چند برابر شد و از شوق ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم.

با خود فرمودم « پس محمد دوستم دارد » یاد چهره اش افتادم.

معصومیتی خاص توی صورتش بود که بیشتر از زیبایی چهره اش آدم را می گرفت و آقاجون همیشه می فرمود: «خدا برای پدر و مادرش نگهش داره، اصلاً گِل این بچه گیراست»

محمد فقط چهار سال از من بزرگ تر بود.

تازه بیست سالش داشت تمام می شد، ولی شاید به خاطر رفتار موقرش بود که سن و سالش بیشتر به نظر می آمد.

دانشجوی سال دوم رشته الکترونیک بود.

در درس هایش خیلی جدی و موفق بود.به امیر هم برای قبول شدن توی کنکور خیلی کمک کرد و حتی به خود من و زری، مخصوصاً من که همیشه توی ریاضی خِنگ بودم، با چه حوصله ای درس می داد و بیشتر وقت ها هم من از ترس اینکه فکر نکند کودنم، به دروغ می فرمودم، یاد گرفتم و اون وقت که نمره هایم کم می شد هی به زری التماس می کردم که راستش را به محمد نگوید.

نمی دانم؟! شاید خودم هم نمی دانستم دوستش دارم.

یعنی شاید، اصلاً تا اون روز نمی دانستم دوست داشتن یعنی چی؟!

خیلی فرق هست بین چیزی که انسان گمان می کند که می فهمد، با چیزی که واقعاً می فهمد و درک می کند.

صورت محمد با اون موهای پرپشت و مشکی که کمی جعد داشت و چشم های سیاه و محبوبش که همراه ریش و سبیل به او چهره ای مردانه می داد، با اون قد بلند و چهار شانه جلوی نظرم بود که باز با صدای امیر که می فرمود «بی معرفت، چرا به خود من نفرمود» به خودم آمدم.

خانم جون فرمود:

- خوب مادر رویش نشده، به تو بگه، چی؟! تو اگه خواهر اونو می خواستی رویت می شد بهش بگی؟!

امیر یکدفعه قرمز شد و سرش را انداخت پایین.

مادر و آقاجون با تعجب به هم نگاه کردند و مادر با لحنی نیمه شوخی و کنجکاوی فراوان فرمود:

- امیر چرا قرمز شدی؟! نکنه تو هم، بله؟!

امیر سرش را بلندکرد و با شرم فرمود: «حالا که فعلاً نوبت فسقلی هاست» و از جا بلند شد.

خانم جون فرمود: «اِ، بشین ننه، کجا؟! اصلاً حرف اصلی فراموش شد.

بالاخره آقا شما چی می گی؟!»

آقاجون که برای مادرش احترام زیادی قائل بود فرمود: «والله اختیار و اجازه که دست شماست.

سپس اون هم، به نظر من پسره از هرجهت بچه ی خوبیه، خانواده اش هم که دیده و شناخته ان.

من خودم بارها به ملیحه(مادرم را می فرمود)فرمودم، خوش به حال هرکس که عروس این خانواده، خصوصاً زن محمد بشه»

خانم جان خوشحال فرمود:

- بارک الله، منم از سر شب این قدر خوشحالم که نگو.

مادر، آدم مگه از خدا چی می خواد؟! پسره هم جمال داره هم کمال.

خانواده دار هم که هست، دیده و شناخته هم که هستن.

از همه مهم تر اینه که هستخوان دارن.

آقاجون فرمود:

- این ها همه درست، من فقط ناراحت سن و سالِ کمِ مهنازم.

خانم جون فرمود:

- مادر خدا عمرت بده، من هنوز دوازده سالم نشده بود که رفتم خونه ی بخت، سن مهناز که بودم دو تا شکم هم زاییده بودم، حالا خدا نخواست بمونن، حرفی جداست.

- خانم جون وقته فرق کرده، الانه آدم این قدر چیزها می بینه و می شنوه، چشم ترس می شه.

با این همه من از پسره خاطر جمعم، بیشتر از سنش می فهمه.

از بابت مهناز می ترسم، هم یکی یکدونه بوده هم تا حالا سرش توی درس و کتاب.

هنوز فکر نمی کنم عقلش به زندگی برسه.

مادرم فرمود:

- نمی خوان که حالا ببرنش، محترم خانم می فرمود: کار خداپسندانه هست هم دو تا جوون از گناه دور می شن، هم محمد فرموده تا خودش درسش رو تموم نکنه مهنازم درسش رو بخونه، بعداً برن سر زندگیشون.

- یعنی چی؟! یعنی فقط اسم بگذارن و نامزد باشن؟!

خانم جون فوری فرمود: «نه مادر، امت هزارجور حرف در می آرن.

این ها راه دور نیستن که سالی یکدفعه همدیگه رو ببینن.

دو تا در اون طرف ترن...

.

همین جوری روزی دو سه دفعه مهناز می ره اونجا، دو سه دفعه زری می آد، ولی وقتی اسم بگذارن هزار تا حرف توش در می آد.

باید محرم بشن، منتها شرط می کنیم که...

.» یکدفعه ساکت شد.

مثل اینکه ملاحظه ی حضور امیر را کرد.

امیر هم که خودش متوجه شده بود فرمود: «من رفتم بخوابم.»

خانم جون فرمود: «وایسا مادر، اصلاً می خواستم اینو ازت بپرسم که تو این قدر یار غاری با این محمد آقا، اخلاقش که با هم هستین چه جوریه؟! آقا هست؟! سر به زیره؟!»

امیر خندید و فرمود:

- خاطرتون جمع، از اینم که شما می بینین آقا تره، من این قدر که از محمد مطمئنم از خودم نیستم.

مادرم با ناراحتی فرمود: «وا، دیگه چی؟! مگه خودت چته؟!»

امیر خندان فرمود: «هیچی بابا مثال زدم.

دیگه امر و فرمایشی نیست، زحمت رو کم کنم؟!»

امیر که دور می شد همان طور که همه از پشت سر با مهربانی نگاهش می کردند، خانم جون با شیطنتی خاص فرمود: «آقا، چشم شما روشن، مثل اینکه پسرت هم برای خودش آبی گِل گرفته و شما خبر نداری!»

آقاجون هم خندید و فرمود: «ای بابا، فقط خدا می دونه تو کلّه این ها چه خبره.....» مادر فرمود:

- ماشا الله، این قدر حرف توی حرف می آد حواس آدم پرت می شه.

آقا بالاخره شما چی می گی؟!»

آقاجون فرمود: «اول به خودش بگین، من که حرفی ندارم.

بیان، حرف بزنن، تا خدا چی بخواد.» ولی از چهره اش معلوم بود که خوشحال هست.

مادر و خانم جون هر دو با هم فرمودن: «ایشاالله که خیر می خواد.» و مادر ادامه داد: «ما به خودش حرفی نزدیم، فرمودیم اول به شما بگیم، اگه اجازه دادین از خودش بپرسیم.

مبادا شما بگین نه.

اونم بی خود فکر بیفته توی سرش، بالاخره چشم تو رو هستیم، همدیگه رو می بینن درست نیست.»

آقاجون فرمود: «نه من که حرفی ندارم، توی این دوره و زمونه آدم به کی می تونه ندیده و نشناخته دختر بده؟!»

خانم جون فوری فرمود: «آره مادر، حرف منم همینه.

در ضمن جلوی امیر نخواستم بگم، بایست اگه برنامه شد عقد کنن شرط کنیم که، این امانت باشه تا ایشاالله برن خونه ی خودشون»

آقاجون در حالی که سرش را زیر می انداخت چیزی نفرمود و من هم که از این حرف آخر سر در نیاورده بودم از جا پریدم، چون خانم جون فرمود: «من پاشم برم ببینم خودش چی می گه؟!»

فوری نشستم سر جایم و سرم را باز به همان سجاف کذایی گرم کردم.

خانم جون آرام آرام نزدیک می شد و من خدا خدا می کردم که رنگ و رویم خبر از حال درونم ندهد.

وقتی خانم جون دم در، روی صندلی نشست و فرمود: «خانم، خیاطی تموم نشد؟! مادر، پوشش عروسیت چند روز طول می کشه، تموم بشه؟!» با خنده و سر به زیر انداخته فرمودم: «اِ خانم جون» خانم جون فرمود: «حالا اونو بگذار کنار حواستو جمع کن ببین چی می گم»

«گوشم به شماست» نمی خواستم نگاهش کنم.

من که می دانستم چه می خواهد بگوید، فقط نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم.

تعجب کنم؟ خوشحال شم یا خجالت بکشم؟ و از همه بدتر می ترسیدم حالت صورتم نشان دهد که می دانم.

خانم جون فرمود:

- وقتی از عصر تا حالا تموم نشده، تو این یکخورده وقت هم نمی شه.

سرتو بلند کن گوش بده ببین چی می گم، عروس خانم!

احساس کردم دوباره صورتم گُر گرفتم و داغ شد.

خدا را شکر خانم جون پای شرم گذاشت و متوجه نشد از خوشحالی و شوق سرخ شده ام و فرمود:

- وا خدا مرگم بده ببین شده مثل پول قرمز، مادر تو دیگه واسه خودت خانم شدی.

دیر یا زود باید خانم یک خونه بشی.

عروس شدن این قدر خجالت نداره، مادرت سن تو که بود چند وقت بود خونه داری می کرد.

بعد همان طور که توی چشم های من نگاه می کرد ادامه داد:

- مادر جون محترم خانم دم غروبی که آمده بود این جا، تورو برای محمدش خواستگاری کرد.

تو چی می گی؟!

ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم.

این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد.

ولی خانم جون فرمود: «مادر این که نشد، تو چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده دزدی و هیزی نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه؟!»

با موذیگری باز خودم را لوس کردم و سپس چند لحظه مکث آرام فرمودم: «من نمی دونم هرچی شما و آقاجونم بگین.»

خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذی اگه جرف هایشان را نشنیده بودی، باز هم این قدر محکم می فرمودی «هرچی شما بگین؟!»

خانم جون فرمود: «مارو بگذار کنار.

ما حتماً راضی بودیم که از تو سوال می کنیم.

خودت چی می گی؟ محمد رو قبول داری؟»

سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم.

خانم جون آهی کشید و با خنده فرمود: «سکوت علامت رضاست، ولی این قندی که توی دل تو آب می کنن...» نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توی بغل خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد فرمودم:

- اِ خانم جون.

خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید فرمود: «ای مادر اونی که شما توی آینه می بینین، ما توی خشت خام می بینیم.

این موها که توی آسیاب سفید نشده.» و خندان و با آرامی همان طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد: «پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیری زن گنده، نه اینکه توی بغل من خودتو قایم کنی.» با سختی از جا بلند شد و راه افتاد و دور شد.

من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از عالمی که درش تازه به روی من باز شده بود.

اون شب اولین شب عمرم بود که خوابم نمی برد.

برای اولین بار سپس این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم، به اولین روزهای آشناییم با زری، به محله و کوچه ی با صفایمان، به حاج آقا و محترم خانم و مهربانیشان، به اینکه توی این خانه و این کوچه بزرگ شده بودم، به روزی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و بوی اولین روز مهر ماه که احساس کرده بودم، به خوشی ها و ناخوشی هایی که توی این خانه و محله دیده بودم.

به روزی که مادربزرگ زری مرده بود و من که فقط هشت سالم بود از شلوغی و جنازه و صدای جیغ زن ها ترسیده بودم و محمد که آرام با چشم های اشک آلود مرا از شلوغی دور کرده و برده بود پیش زری که توی راه پله های پشت بام نشسته بود و گریه می کرد.

اون روز من و زری و محمد و امیر، چهار تایی روی پله ها کنار هم چقدر گریه کرده بودیم و به سه سال بعد وقتی عروسی خواهر بزرگ محمد بود: خانه ی ما مجلس مردانه بود، وقتی ومن و زری دو سه بار برای بردن وسایلی که مادر و خانم جون لازم داشتند به خانه رفته بودیم، محمد هردومان را دعوا کرده و فرموده بود «حق ندارین هی بیایین تو مردونه» و من چقدر از او بدم آمده بود که توی خانه ی خودمان دعوایم کرده بود.

به همین دو سال قبل فکر می کردم که یک روز گرم تابستان با زری توی حیاط دنبال هم می کردیم و با سر و صدا و هیاهو به همدیگر آب می پاشیدیم که یکدفعه در زده بودند و ما هر دو خیس آب فکر کرده بودیم مادر و محترم خانم هستند که از روضه برگشته اند، در را بی پروا باز کرده بودیم و در جا خشکمان زده بود، چون پشت در محمد خشمگین و عصبانی ایستاده بود.

اون روز برای اولین بار با محمد چشم در چشم برای چند لحظه خیره مانده بودم و وقتی که محمد سرش را پایین انداخت من تازه به خودم آمدم و دوان دوان دور شدم، اما صدای عصبی محمد را که از خشم دو رگه شده بود شنیدم که به زری اعتراض می کرد: «خجالت نمی کشی؟! همه ی محل باید بفهمن که دارین آب تنی می کنین؟! صدای خنده تون تمام کوچه رو برداشته!» و دستپاچگی و معذرت خواهی زری و خشم و خجالت من که تا چند وقت سعی می کردم با محمد روبرو نشوم.

حالا که خوب دقیق می شدم و گذشته را توی ذهنم زیر و رو می کردم، انگار خودم هم تعجب می کردم.

یعنی اون وقت ها هم من برای محمد مهم بودم؟! یعنی واقعا حرکاتش در هزارها برخوردی که قبلاً داشتیم روی قصد خاصی بوده؟ من تا همین چند ساعت پیش از محمد بیش تر حساب می بردم و ناخودآگاه، مثل زری، به چشم برادری بزرگتر به او نگاه می کردم.

می ترسیدم مبادا از رفتارمعیب و ایرادی بگیرد و خودم بیشتر فکر می کردم این حس فقط برای این هست که او برادر زری هست.

ولی حالا انگار همه چیز را طور دیگری می دیدم، حتی احساس خودم را.

چرا این طور شده بودم؟! خودم هم سر در نمی آوردم.

خانم جون راست می فرمود، مثل اینکه اگر نمی فهمیدم بهتر بود.

شاید هم همه ی این ها را می دانستم ولی دقت نمی کردم!

باز فکر های جور و واجور به سرم هجوم آورد.

همین پارسال زمستان بود که توی خانواده ی زری بر سر ازدواج برادرش مهدی با دختری که چند سال بود دوست داشت، کشمکش بود.

آقا مهدی که سه سال بزرگتر از محمد بود تصمیم داشت با دختری ازدواج کند که می فرمودند از هجده سالگی دوستش داشته.

منتها مشکل از اون جا پیش آمده بود که اولاً توی خانواده هایی مثل ما رسم نبود خودِ پسر با دختری آشنا شود و ثانیاً اینکه دختری هم آزادی داشته باشد که با پسری آشنایی بربرنامه کند چیزی غیر قابل قبول بود.

زری می فرمود: «مادرم اینا میگن ما اصلاً خانوادگی به هم نمی خوریم.» و حاج آقا هم که در عین مهربانی و خوش قلبی خیلی با جذبه و جدی بود و توی خانه شان حرف حرف او بود، مخالف صد در صد قضیه بود.

حاج آقا معتقد بود مهدی می تواند برای همسری دختر خیلی بهتری انتخاب کند.

مهدی معتقد بود که بهتر بودن از نظر او زمین تا آسمان با نظر حاج آقا فرق می کند.

حاج آقا می فرمود: خود مهدی هم آخر سر نمی تواند با دختری که این قدر آزاد بزرگ شده زندگی کند و تازه در صورت ادامه ی زندگی رنگ خوشبختی و آرامش را نخواهد دید و پس فردا توی سر و کله ی خودش خواهد زد، اما حالا عقلش نمی رسد.

مهدی می فرمود وقته عوض شده و طرز فکر او خیلی با پدر و خانواده اش فرق می کند.

مخالفت حاج آقا از وقتی خود دختر و خانواده اش را دیده بود خیلی سخت تر شده بود و می فرمود: این دختر مثل ماری خوش خط و خال هست و با پررویی عقل مهدی را دزدیده و ....

.

خلاصه بیچاره محترم خانم هم مثل همه ی مادر ها میان این کشمکش گیر افتاده بود، از طرفی سعی می کرد دل حاج آقا را به خاطر مهدی نرم کند و از طرفی سعی خودش را برای سر عقل آوردن مهدی می کرد که در هیچ مورد هم موفق نمی شد.

شاید بیشتری سختی کار و کنار نیامدن مهدی و حاج آقا به این دلیل بود که مهدی از نظر ایجاد و خو خیلی به حاج آقا شباهت داشت: مثل پدرش جدی، مصمم و حرف حرف خودش بود.

این بود که هرچه حاج آقا کارشکنی می کرد که ازدواج سر نگیرد، مهدی مصمم بود که به هر قیمتی این کار را بکند و یکی از شب ها که کار بحث حاج آقا و مهدی در اثر این حرف که حاج آقا فرموده بود «این کار را بکن ولی تو روز خوش نمی بینی» خیلی بالا گرفته بود، محترم خانم سراسیمه آمد و از آقا جون خواست که واسطه بشود و نگذارد که مهدی به قهر از خانه برود.

من هم به اصرار زری که خانه ی ما بود، دنبال محترم خانم و آقاجون رفتم، ولی از صدای فریاد حاج آقا چنان ترسیدم که توی هشتی پشت در حیاط لرزان ایستادم و همراه زری از ترس صدایمان در نیامد.

بعد که محترم خانم یاد ما افتاده بود، محمد را فرستاده بود ببیند ما کجاییم.

محمد که دید هر دوی ما از سرما می لرزیم با تندی به زری فرمود: «اینجا جای وایسادنه، توی این سرما؟!» و وقتی زری فرمود: «تقصیره اینه از صدای دادِ آقاجون ترسید نیامد تو» محمد چه مهربان لبخند زد و فرمود: «یعنی شنیدن دادِ بابای من از قندیل بستن تو این هوا سخت تره؟!» من چقدر از این حرف خندیده بودم.

همیشه توی حرکات محمد، یک جور آرامش و تسلط خاص بود.

حرف زدن، خندیدن و حتی محبت کردنش شیرین، آرام، سنجیده و دوست داشتنی بود.

از یاد آوری گذشته ها و دقت در اون ها چه حس شیرینی به من دست داده بود.

چرا تا حالا اون قدر دقیق نشده بودم؟! شاید چون به محمد به چشم برادرِ زری نگاه می کردم نه شوهر خودم!!!! چقدر یک شبه پررو شده ام؟! شوهر خودم!، حتی توی ذهنم هم این معنی برایم سنگین بود.

یکدفعه چشمم به دیوار روبرو افتاد.

سایه ی شاخه های درخت های حیاط روی دیوار اتاق، مثل انبوهی دست بود که با هم تکان می خوردند.

مثل آدمی که از خواب پریده، تازه یادم افتاد نیمه شب هست و همه خوابند و من چقدر از تنهایی و تاریکی می ترسیدم.

همیشه توی تاریکی احساس می کردم کسی دنبالم می کند، یک موجود ترسناک که از تصورش نفسم بند می آمد.

الان دوباره دستخوش اون وحشت عمیق شده بودم.

حتی جرئت نمی کردم دست و پایم را تکان بدهم.

شب های دیگر همیشه زودتر از همه می خوابیدم و برای نماز صبح اون قدر دیر بیدار می شدم که تقریباً هوا تاریک و روشن بود.

سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار باشم.

داشتم از ترس خفه می شدم.

می خواستم بدوم توی اتاق خانم جون، قدرت نداشتم.

دلم می خواست فریاد بزنم، نمی شد.

می خواستم لااقل بلند شوم کلید برق را بزنم، غیر ممکن بود.

خدایا چه کار کنم؟ چراغ راهرو روشن شد و من مثل فنر از جا پریدم توی راهرو و محکم برخوردم به امیر خواب آلود که یکه خورد و هراسان پرسید: «چیه؟ چی شده؟!»

- هیچی تاریک بود می ترسیدم، توروخدا استقامت کن برم توی اتاق خانم جون بعد چراغ رو خاموش کن، خُب؟!

امیر لحظه ای با نگاهی عاقل اندر سفیه خواب آلود و غرغرکنان نگاهم کرد و فرمود: «توروخدا ببین چه کسی رو می خوان شوهر بدن.» ولی من خوشحال از این که نجات پیدا کرده ام با عجله بالش و پتویم را برداشتم و پاورچین رفتم توی اتاق خانم جون که همیشه بوی گلاب می داد و هروقت پا توی اتاقش می گذاشتم بوی تسبیح تربت خانم جون و چادر نماز سفید گلدارش توی مشامم می پیچید.

در حالی که تازه از حرف امیر خنده ام گرفته بود خوابیدم.

راست می فرمود، مرا چه به شوهر کردن؟!

با صدای خانم جون که می فرمود «خدا مرگم بده، تو کی اومدی اینجا؟! نگاش کن روی زمین که هستخون هات خورد شد!» چشم هایم را نیمه باز کردم.

خانم جون که برای نماز بیدار شده بود فرمود: «پاشو مادر، حالا که بیداری پاشو نمازت رو بخون، دارن اذون می گن.

واسه چی اومدی اینجا؟!»

خندیدم و دوباره چشم هایم را بستم.

ولی خانم جون دست بردار نبود.

- پاشو حتماً که نبایس آفتاب که زد نماز بخونی! یک بارم سروقت نماز بخون، گناهش گردن من!! دِ پاشو دیگه.

می دانستم دیگر فایده ندارد.

حالا که چشم هایم را باز کرده بودم، دیگر خانم جون دست بردار نبود.

به ناچار نشستم و سلام کردم.

خانم جون فرمود:

- سلام به روی ماهت، قراره عروس بشی سحر خیزم شدی؟!

دوباره یادم افتاد.

انگار خواب کاملاً از سرم پرید.

یاد دیشب و محمد افتادم.

در عرض چند ساعت زندگی آدم چقدر می تواند تغییر کند.

تا همین دیروز صبح با اینکه از سر شب می خوابیدم، به هزار زور برای نماز بلند می شدم و فقط فکر این بودم نماز را که خواندم، بپرم توی تخت و دوباره خواب.

نه فکری، نه خیالی، ولی حالا؟!....

آب که به صورتم زدم چه حس خوبی داشتم.

نسیم خنک صبح، صدای خروس ها، صدای اذان که از مسجد دور می آمد.

بوی یاس ها که هنوز از توی حیاط می آمد و چشم های من که امروز همه چیز را طوری دیگر می دید.

یادش بخیر.

هیچ حسی توی این دنیا قشنگتر از این نیست که بدانی به کسی تعلق داری و برای کسی عزیزی.

این که آدم بداند یک نفر به او فکر می کند، یک نفر دوستش دارد، انگار وجود آدم را برای خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من اون روز این حالت را داشتم.

برای اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم، حس این که برای یک نفر عزیزم: محمد دوستم دارد.

شاید او هم دیشب به من فکر می کرده و حالا که برای نکاز بیدار شده؟....

یعنی الان او هم بیدار هست؟

اون روز پنج شنبه بود و ما کلاس خیاطی نداشتیم.

دلم می خواست زری بیاید و بفهمم توی خانه ی اون ها چه خبر هست.

یا لااقل محترم خانم بیاید.

ولی هیچ خبری نبود.

کاش لااقل مریم بود.

دلم می خواست با یکی حرف بزنم.

حالا چه موقع مسافرت رفتن بود؟! یکدفعه از بی معرفتی خودم خنده ام گرفت.

الان یک هفته بود مریم مسافرت بود، ولی چون زری پیشم بود، اصلاً یاد مریم نیفتاده بودم، اما حالا که تنها شده بودم!.....

راستی که عجب دوست با معرفتی بودم!

مریم دوست مشترک من و زری بود که چهار سالی می شد با هم دوست بودیم.

خانه شان نسبتاً دور بود.

منتها چون مسیرمان یکی بود، اول توی مدرسه و بعد در راه رفت و برگشت بیشتر آشنا شدیم و یک بار که مادر سفره ی نذری داشت مریم و خانواده اش را هم دعوت کردم و باب آشنایی خانوادگی باز شد و یواش یواش مریم دوست صمیمی من و زری و مادرش اکرم خانم دوست و در عین حال خیاط مادرم و محترم خانم شد.

با صدای زنگ از جا پریدم.

حتماً زری بود.

علی که سلام کرد، مطمئن بودم زری جواب می دهد، ولی اشتباه کرده بود.

خاله ام بود.
----- رمان دالان بهشت - فصل چهارم ----- بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زری.

توی دلم هی به زری بد و بیراه می فرمودم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم هست معلوم نیست چه غلطی می کند!

مدام گوشم به در بود ببینم این زنگ لعنتی کی به صدا در می آید.

و از حرصم مرتب به علی که با حامد پسر خاله ام حیاط را روی سرشان گذاشته بودم تشر می زدم و مادرم با چشم غره به من می فهماند که «ممکنه خاله بهش بر بخوره.» نخیر،خبری نبود.

راه افتادم تا همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که زنگ زدند.

خودش بود، محترم خانم.

صدای ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بود.

محترم خانم آمد و به هوای خاله نشست و سرشان به حرفهای معمولی گرم شد و مادر صدا زد:

«مهناز، مادر، یک لیوان شربت برای محترم خانم بیاور.» باز صورتم گُر گرفت و داغ شد.

اصلاً معلوم نیست از دیشب تا حالا چه مرگم شده؟! با خودم فرمودم من که روزی دو سه بار محترم خانم را می دیدم، حالا از چی خجالت می کشم؟! راستی سر و وضعم مرتب هست؟ تند تند موهایم را مرتب کردم و با سینی شربت رفتم توی اتاق.

- سلام محترم خانم.

- سلام خانم، دیگه حالِ ما هیچی، حال زری رو هم نمی پرسی؟!

خندیدم و فرمودم:

- داشتم سجاف یقه رو درست می کردم بیام با زری جا دکمه بزنم.

خانم جون فرمود:

- این سجاف هم که ماشاالله الان دو روزه درست نمی شه.

محترم خانم با خنده فرمود:

- زری هم آخر لج کرد، گذاشت کنار.

خانم جون فرمود:

- لابد سجاف یقه ی اونم بر نمی گرده تو؟

محترم خانم جواب داد:

- چرا برگشته، لایی رو اشتباه چسبونده خراب شده.

خاله فرمود:

- حالا اولشه، آدم یه شبه که خیاط نمی شه.

خلاصه بحث درباره ی خیاطی بالا گرفت.

حالا چه موقع این جور بحث ها بود؟! این هم شانس من هست.

یکدفعه خودم به خودم تشر زدم.

«خجالت بکش چرا این قدر هولی؟!» هول نبودم، دلم می خواست بدانم آخرش چه می شود؟ این بی صبری و عجولی هم یک جور مرض هست که از بچگی گرفتارش بودم.

بالاخره محترم خانم بلند شد و فرمود: «دبر شده، پنج شنبه س، حاج آقا این ها زود می اون.

برم ناهارو آماده کنم.» از خاله و خانم جون خداحافظی کرد و من و مادر تا دم در برای بدرقه رفتیم که محترم خانم نگاهی با محبت به من کرد و فرمود:

- ملیحه خانم، بالاخره ما بیاییم سراغ عروسمون یا نه؟!

سرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده.

مادر جواب داد:

- قدمتون روی چشم.

عباس آقا فرمود، کی از حاج آقا این ها بهتر؟ اجازه ما هم دست شماست.

مهنازم انگار زری جون، محمد آقام انگار امیر خودمون.

- پس اگه عیبی نداره امشب سر شب مزاحم بشیم، هم شب جمعه س شگون داره، هم کار خیره نباید تاخیر کرد.

بعد صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.

چقدر سعی کردم جلوی دیگران نشان ندهم که خوشحالم و ذوق زده.

خاله وقتی شنید کلی ذوق زده شد و شلوغ کرد، مدام می فرمود: «الحمدالله قدمم خوب بود.» و من خنده ام می گرفت، محترم خانم دیشب آمده بود خواستگاری، چه کار به قدم خاله داشت؟ به هر حال سیل نصیحت های خاله و خانم جون به سوی من روانه شد، بیچاره ها نمی دانستند که من اصلاً حواسم به حرف های اون ها نیست و توی عالم خودمم.

نزدیک غروب بود که زری آمد، هول و دستپاچه.

تازه فهمیدم چرا از دیشب تا حالا پیدایش نشده.

با تعجب و بهت فرمود:

- مهناز، می دونی مامانم این ها امشب می خوان بیان خواستگاریت؟!

خندیدم.

- زهر مار، خاک بر سر چرا به من نفرمودی؟

- من به تو بگم؟ مثل اینکه برادر توست ها.

- من الان فهمیدم که مامان داشت به محمد می فرمود امشب می اون خونه تون.

می دونی در جواب من که چرا بهم نفرمودین چی می گه؟! فرمودیم تا خبری نشده بچه ها نفهمن بهتره!

زری حرص می خورد و من از خنده ریسه می رفتم.

- کوفت، باید هم بخندی.

حالا دیگه تو بزرگ شدی و من بچه ام، آره؟!

ولی از دیدن من خودش هم خنده اش گرفت و زد زیر خنده.

تازه همدیگر را بغل کردیم و چقدر ذوق زده بودیم که دیگر از هم جدا نمی شویم.

زری هم مثل خودم بهت زده بود و گیج، باورش نمی شد که برنامه هست زن محمد شوم.

مدام می فرمود: «اصلاً باورم نمی شه.

تو باورت می شه؟! حالا می فهمم محمد آقا! چرا این قدر دلسوز شده بود و به درس و مشق هام می رسید، می خواست سر از کار تو در بیاره.

من چقدر خرم که نفهمیدم.

هی می فرمود این هارو با دوستت بخون، دو تا که باشین بهتر می فهمین.

یادته یاضی که درس می داد وقتی تو یاد نمی گرفتی چند بار توضیح می داد؟ بعد هم تشرش رو به من می زد که اصلاً معلومه حواست کجاست؟!» زری می فرمود و من از ته دل می خندیدم.

زری با حرص می فرمود: «بله، منم بودم می خندیدم، بایدم بخندی این همه هالوگری خنده هم داره.» ولی بعد خودش هم می خندید و در میان خنده، گیج و مبهوت می پرسید: «تو اصلاً باورت می شه؟! اصلاً فکرشو می کردی محمد تورو دوست داشته باشه؟ من اصلاً فکر نمی کردم، محمد حتی به این چیزا فکر کنه.

یادته می فرمود تو این گرما نمی شه راه دور برین، یه جا همین نزدیکی اسمتون رو بنویسین.

آخرش هم هزار تا دلیل آورد و مادر رو راضی کرد بریم همین آموزشگاه فکسنی سر خیابون! منو بگو فکر می کردم برادرم فکر منه و دلش برای من می سوزه که خسته و گرما زده نشم.

نگو، نخیر، گیر کار جای دیگه بوده.»

این حرف ها محبتم به محمد را ذره ذره بیشتر می کرد و خوشحالی ام چند برابر می شد.

بالاخره از صدای خنده های ما صدای خانم جون در آمد که:

- برین خدارو شکر کنین که زمونه عوض شده، اگه نه حالا بایست پوست از سرتون می کندن.

قدیما اگه دخترا ذوق هم می کردن توی دلشون بود.

چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ زری خانم حالا شدی قوم داماد، باید بشی همبونه ی باد تا عروس حساب ببره.

ولی جواب ما باز هم خنده بود و خنده.

اون شب مثل همه ی شب ها و روزهای خوب، مثل همه ی خوشی های زندگی، مثل خواب و رویا، سریع رسید و گذشت و تمام شد.

خانواده ی محمد که آمدند، قبول نکردند بروند توی مهمان خانه و همان جا توی حیاط روی تخت ها نشستند.

محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و نشست.

مجلس با شوخی های خانم جون و امیر و بگو بخند های حاج آقا و آقاجون خیلی زود خودمانی شد.

ولی من مثل بید می لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توی دست زری بود و لرزان با هم از پشت پنجره حیاط را نگاه می کردیم.

مستاصل نشستم روی تخت و فرمودم:

- زری من رویم نمی شه بیام بیرون.

زری با تعجب فرمود:

- دیوونه، مگه عقل از سرت پریده، مامان بابای من یک شبه شاخ در آوردن؟! یا از مامان و بابای خودت خجالت می کشی؟ اصلاً فکر نکن اومدن خواستگاری، فکر کن اومدن مهمونی.

- نمی تونم، به خدا زری خودمم نمی دونم چه مرگمه، این قدر که تنم می لرزه نمی تونم روی پا وایسم.

هرچه اصرار زری بیشتر می شد اضطراب من هم چند برابر می شد.

بالاخره خانم جون صدا زد:«مهناز؟ زری خانم....

»

به زری اشاره کردم که جواب بدهد.

زری بد و بیراه گویان رفت و چند دقیقه بعد همراه مادرم و محترم خانم برگشت.

محترم خانم فرمود:

- وا، مهناز جون چرا رنگت این قدر پریده، والله به خدا ما همون آدم های قبلی هستیم.

اسم خواستگار رویمون اومده ترسناک شدیم؟!

مادرم فرمود: «نه بابا این حرف ها چیه» و من ناچار دستم را به محترم خانم که دست دراز کرده بود دادم و بلند شدم.

محترم خانم فرمود:

- توروخدا نگاه کن، دستاش انگار از زیر یخ دراومده.

بیا با خودم بریم مادر جون.

این شتر در خونه ی هر دختری خوابیده، حالا تازه ما غریبه نیستیم، با هم شناسیم.

اگه تا حالا چشممون به هم نیفتاده بود چه کار می کردی؟!

پیش خودم فکر می کردم شاید اگر نمی شناختمتان راحت تر بودم.

توی حیاط هیچ جوری نتونستم سرم را بالا بگیرم، محترم خانم که فرمود: «حاج آقا اینم عروست» همان طور سر به زیر و با صدای لرزان فرمودم: «سلام حاج آقا»

- سلام بابا.

ما منتظر بودیم عروسمون چایی بیاره ولی خبری نشد!

خانم جون فرمود:

- الان حاج آقا، همین الان میاره، دختر ما توی چایی دم نکشیده ریختن هستاده.

همه زدند زیر خنده و من همراه زری رفتم که چای بیاورم.

وقتی تعارف چای تمام شد، حاج آقا قبل از اینکه من هم بنشینم، فرمود:

- خانم جون، با اجازه شما و حاج عباس بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف هاشون رو بزنن؟!

خانم جون فرمود:

- دختر و پسر هر دو مال خود شمان، مختارین، اجازه مام دست شما.



بعد با مهربانی و چشم هایی پر از شیطنت رو به من فرمود:

- مادر، محمد آقارو راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین، خدا وکیلی حرف راست به هم بزنین.

چاخان نکنین.

باز همه خندیدند و من در حالی که از شدت خجالت احساس می کردم از صورتم بخار بلند می شود فرمودم: «با اجازه» و جلوتر از محمد به راه افتادم.

هنوز به روشنی فضای اتاق را می بینم.

انگار همین دیروز بود.

مبل های مخملی بزرگ با میزِ گردِ گردو که رویش یک ظرف بلور بزرگ پایه دار پر از میوه های تابستانی بود.

آینه و شمعدان نقره ی عروسی مادرم و عکس پدربزرگم که سر طاقچه ما را نگاه می کرد.

پرده های مخمل زرشکی که تورهای سفید وسط اون با جریان هوا تکان می خورد و بازتاب شیشه های رنگی پنجره، رنگارنگ و زیبایش کرده بود.

با صدایی لرزان فرمودم «بفرمایید» و خودم روی مبل اولی ولو شدم.

محمد هم روبرویم نشست.

من که از لرزش بدنم کلافه بودم سرم را اون قدر پایین انداخته بودم که تقریباً چانه ام به سینه ام چسبیده بود.

چه سکوت مزخرفی بود.

سرم را بلند کردم تا ببینم محمد در چه حالی هست که نگاهم برای چند لحظه توی نگاه چشم های مهربان و سیاهش که انگار به من لبخند می زد، گره خورد.

دوباره سرم را پایین انداختم، ولی با یک حس خوب، جای اضطرابم را شوقی ناشناخته و خاص گرفته بود.

آرام و مهربان فرمود:

- شما اول صحبت می کنی یا من بگم؟!

لرزان فرمودم: «شما» با لحنی بی نهایت نرم و شمرده فرمود:

- اول باید آروم بشی.

چرا این قدر می لرزی؟ من هنوزم محمدم، برادر زری که مسئله های ریاضی ات رو حل می کرد.

فرقی کردم؟!

چقدر لحن صدایش گرم و آرامش بخش بود.

دوست داشتم ساعت ها حرف بزند و گوش کنم، ولی ساکت شد و منتظر بود.

نمی دانستم چه بگویم.

دوباره فرمود: «مهناز خانم؟!» سرم را بلند کردم و با لبخندی که ناخودآگاه صورتم را پوشانده بود نگاهش کردم.

باز نگاهمان برای چند ثانیه توی چشم های هم ماند و این بار او با لبخند سرش را پایین انداخت و فرمود: «خوب حالا بهتر شد» و بعد شروع به صحبت کرد.

او می فرمود، ولی من فقط محو صدا و لحن حرف زدنش بودم.

برای همین هم بیشتر حرف هایش را نمی فهمیدم.

فقط توی این فکر بودم که حرف هایش که تمام شد، من چی باید بگویم.

واقعاً که آقاجون راست می فرمود، هنوز بچه بودم.

من به تن صدای محمد گوش می کردم نه حرف هایش.

مثل بچه ای ک به آهنگ لالایی گوش می کند نه به مفهومش.

من چه می دانستم از شوهرم و زندگی چه می خواهم که حالا بتوانم حرف های محمد را بفهمم و با معیار های خودم بسنجم.

وقتی حرف هایش تمام شد و منتظر ماند، با چه جان کندن و تته پته ای فرمودم حرف هایش را فهمیدم و قبول دارم.

حرف هایی که شاید نصف بیشترش را نفهمیده بودم! و او هم شاید نارسایی کلام مرا پای خجالتم گذاشت و اون شب گذشت.

در عرض یک هفته بعدی ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و برای شب جمعه ی هفته ی بعد برنامه بله بُران گذاشته شد.

توی دل من و خانه ی ما چه شور و شوقی بود.

خانم جون از همه خوشحال تر بود و با حرف های با مزه اش همراه صدای خنده های امیر شادی را چند برابر می کرد.

زری روی پا بند نبود و حالا که مریم آمده بود، توی جمع سه نفریمان شادی بی نهایت بود و روزها سریع می گذشت.

شب بله بُران آقاجون همه را برای شام دعوت کرد.

چه برو و بیا و شلوغ پلوغی بود و در عین حال صفا و صمیمیت دو خانواده که شیرینی همه چیز را چند برابر می کرد.

محترم خانم مرتب سر می زد که اگر کاری هست کمک کند و من و زری برعکس از شلوغی هستفاده می کردیم و از زیر کار در می رفتیم.

اون وقت خانم جون که بیکار بود و حواسش جمع، مچمان را می گرفت.

الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم را بدهم و یک بار دیگر اون روزها برگردد تا من این بار، قدر لحظه لحظه ی اون ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و صمیمی انجام شد، نه علم و اشاره ای نه چک و چونه ای، هیچی.

وقتی حاج آقا اختیار را به خانم جون داد و فرمود: «هرچی شما بگین» همه ساکت شدند.

خانم جون با شیرین زبانی خاص خودش فرمود: «دختر مال خودتونه، هر گلی زدید به سر خودتون زدید.» حاج آقا با خوشرویی فرمود: «عروسم تخم چشمم هم وزنش طلا هم بگین حرفی ندارم.» ولی خانم جون -اونطور که بعداً خودش فرمود- به ملاحظه ی الهه فوری فرمود:

- هرچه مهر عروس اولتونه مهر دختر ما، که دو تا جاری با هم حرفشون نشه.

اون وقت صدای خنده و کف زدن همه با هم قاطی شد.

من و زری که از پشت پرده ها اتاق را نگاه می کردیم از کار زری که یادش رفته بود یواشکی داریم توی اتاق را نگاه می کنیم و ناخودآگاه محک کف زده بود از خنده ریسه رفتیم.

وقتی تقریباً ساکت شد، خانم جون دوباره رو به محترم خانم و حاج آقا کرد و فرمود:

- در ضمن حاج آقا، ما وظیفه مونه عیب و ایرادِ دخترمون رو خودمون راست و حسینی بگیم که پس فردا باعث گله گزاری نشه!

با این حرف خانم جون نفس من تقریباً بند آمد.

- دختر ما تا الان پاش به آشپزخونه نرسیده و پخت و پز اصلاً نمی دونه چی هست.

از تاریکی و سوسک هم مثل دیو دو سر می ترسه.

یک سجاف یقه رو هم سه روز طول می کشه، تا بلکه خدا و پیغمبر کمک کنن و درست کنه.

باز صدای خنده بود و جواب حاج آقا:

- عیبی نداره، مادر شوهرش هم کم غذای سوخته به ما نداده و از خیاطی هم فقط پارچه خریدنش رو بلده.

با اعتراض و خنده ی محترم خانم همه می خندیدند غیر از من، که فکر می کردم «حالا این حرف ها جلوی همه فرمودن داره؟!» اما خانم جون دست بردار نبود و ادامه داد:

- خلاصه حاج آقا فرمودم که بدونین بچه ی ما ترسوست، اگه یه وقت حرفشون شد، محمد آقا بچه ی مارو شب و شوم تنها نگذاره.

این بار محمد از ته دل خندید و سرش را پایین انداخت و من بیش از حرف های خانم جون این دفعه از محمد حرصم گرفت.

به هر حال برنامه عقد برای روز نیمه ی شعبان که دو هفته ی بعد بود گذاشته شد و برای اینکه من بتوانم مدرسه بروم، برای عقد دفتردار آشنایی بیاورند که حاج آقا می شناختش، تا اسم محمد وارد شناسنامه ی من نشود.

و بعد که درس هردومان تمام شد عروسی کنیم.

حاج آقا هم به آقاجون قول داد که اگر محمد خواست برای ادامه ی درسش به خارج از کشور برود، من را هر طوری هست همراهش بفرستند.

وقتی روی کاغذ قرارها نوشته شد و بزرگ تر ها امضا کردند صدای صلوات و دود اسپند فضا را پر کرد و من دیدم که خانم جون سر در گوش حاج آقا و محترم خانم چیزی فرمود که با تکان های سر موافقتشان را در مورد چیزی که من نمی دانستم فراخوان نمودند.


-------- رمان دالان بهشت - فصل پنجم --------- رمان دالان بهشت - فصل پنجم
پانزدهِ روز بعدی مثل برق گذشت.

دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود.

همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم.

اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قراونی بزرگ بود.

یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان های پایه بلندی که پنج حباب تراش دار لب طلایی روی هر کدام داشت.

بعد، حلقه ی نامزدی که بی نهایت دوستش داشتم.

حلقه ای ظریف که یک نگین برجسته داشت و حلقه ی محمد که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه ای تقریباً پهن بود که رویش سه تا نگین مورب داشت.

لباسم را مادر مریم دوخت و الحق خیلی زحمت کشید و من و زری و مریم و مهتاب روی اون مروارید دوزی کردیم.

یک پوشش بلند سفید با آستین های پفی بود که از بالای آرنج چسبان می شد و به یک هفت روی دستم ختم می شد.

سر شانه های پوشش باز بود و بالا تنه اش از روی سینه تا کمر چسبان و از روی کمر دامن پفی بلندی بود که دنباله اش روی زمین می کشید.

مروارید و منجوق و ملیله های روی پوشش توی نور درخششی خیره نماينده داشت و من خودم شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت می بردم.

روزی

که پوشش تمام شد و پوشیدمش، چقدر زری و مریم هلهله کردند و سر و صدا راه انداختند.

مادرم و خانم جون غرق لذت و مهر نگاهم می کردند و محترم خانم و فاطمه خانم با تحسین و اشتیاق.

محترم خانم با محبتی مادرانه و ذوق زده در حالی که چندین بار مرا بوسید، زنجیر گردنش را به عنوان شاباش گردنم انداخت و مادرم در حالی که قطره اشکی کنار چشم هایش لانه کرده بود، قربان صدقه ام می رفت و اسپند دود می کرد.

زری که روی پا بند نبود التماس کنان فرمود:

- مامان توروخدا بگذار محمد را صدا کنم.

ولی محترم خانم فرمود:

- نه، باشه روز عقد، یکدفعه ذوق کنه.

راست هم می فرمود.

محمد اون روز واقعاً ذوق کرد.

روز عقد وقتی دنبالم آمد به آرایشگاه، من با آرایش و پوشش باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، اما سلام محمد چنان کشیده و بلند و توام با حیرت بود که ناخودآگاه از آهنگ صدایش سر بلند کردم.

وقتی چادر سفیدی که همراهش بود روی سرم انداخت اون قدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی دیدم با خنده پرسیدم: â«من جایی رو نمی بینم، چطوری راه بیام؟â»

او فرمود: â«تو صورتت را بپوشان، بردنت با منâ» و دستم را گرفت.

چه احساس آرامشی از گرمای دست هایش که برای اولین بار حسشان می کردم یکباره به جانم ریخت.

توی دست های مردانه و قوی او، دست من مثل دست یک بچه بود و او هم درست مثل اینکه بچه ای را راه ببرد، مرا همراه خودش می برد.

دم خانه مان خیلی شلوغ بود.

خانه ی ما مجلس زنانه بود و خانه ی اون ها مردانه.

همراه محمد که کمکم می کرد وارد خانه شدم و توی دود اسپند و هلهله و سر و صدای زیاد گم شدم.

اون قدر دور و برم شلوغ بود و چشم ها و صورت های خندانِ شاد آشنا و ناآشنا دورم را گرفته بود که گیج گیج مثل آدم های توی خواب باورم نمی شد این منم توی این پوشش و کنار محمد و نشسته بر سفره ی عقد!

آقا آمد و قراون را به دست من و محمد دادند.

وقتی خطبه را می خواندند خاله به آرامی سر در گوشم گذاشت و فرمود â«تا سه بار نخوانده بله نگی!â» من که چشمم دنبال خانم جون و مادرم بود چه حال عجیبی داشتم، انگار تازه باورم می شد دارم شوهر می کنم و با این کلمات زندگی ام عوض می شود و به قول خانم جون â«همه کسِ من می شه محمدâ»

یک اون فکر کردم اگر محمد عوض شود.

اگر بداخلاق شود، اگر دیگر دوستم نداشته باشد، یا اگر اصلاً خودم پشیمان شوم چه؟! مثل کسی که دارد از جایی پرت می شود دلم می خواست از کسی کمک بخواهم.

ناخودآگاه دست محمد را از زیر قراون محکم گرفتم.

می خواستم به کسی پناه ببرم.

باز ترسیده بودم.

محمد آرام توی گوشم فرمود: â«چی شده؟â» فقط برگشتم و نگاهش کردم.

نمی دانم چه حس کرد که تنها آهسته انگشت هایم را فشار داد و من قلبم آرام گرفت.

خاله یواش بازویم را فشار داد که یعنی â«دفعه ی سومهâ» و من فرمودم: â«بلهâ».

اما محمد همان بار اول محکم و بلند، بله فرمود و صدایش توی هلهله و شلوغی زن ها گم شد.

بدون این که متوجه باشم دست محمد را رها نمی کردم.

خانم جون به هوای روبوسی توی گوشم فرمود: â«ننه این قدر خودتو نچسبون، دستشو ول کن امت حرف در می آرنâ» و من متعجب به دست هایمان نگاه کردم.

کمی فاصله گرفتم ولی دستش را رها نکردم دیگر مهم نبود، با خودم فرمودم â«بگذار حرف دربیارن.â»

از مراسم عقدم هرچه به یاد دارم انگار پشت مه پنهان هست.قوم و خویش های محمد و خودم، غریبه و آشنا، صورت های مربان و خندان و هدیه های مختلف که دست و انگشت ها و گردنم را پر کرده بود، همه مثل فیلمی تند که جزئیاتش یادم نباشد، توی ذهنم، مبهم و تار هست.

برعکس شب عقد را به وضوح به خاطر دارم.

انگار همین دیشب بود.

وقتی مهمان ها رفتند، حاج آقا و محترم خانم صورت های ما را بوسیدند، بعد حاج آقا رو به مادرم و خانم جون و آقا جون فرمود: â«با اجازه شماâ» و دست مرا توی دست محمد گذاشت و فرمود:

- ایشالله که شب عروسیتون هم خودم دست به دستتون بدم.

دعا می کنم که به پای هم پیر بشین و من تا زنده ام یک دو جین نوه هایم را ببینم.

بعد سرش را نزدیک آورد و فرمود: â«فقط یک حرف مونده که خانم جون از قول ما بهتون می گه و ایشالله که رو سفیدمون کنین.â» و در حالی که انگار بیشتر منظورش محمد باشد پرسید â«باشه آقا؟!â» محمد شرمگین فرمود: â«چشمâ» و خم شد که دست حاج آقا را ببوسد ولی حاج آقا نگذاشت.

محمد را محکم در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و باز دعای خیری کرد و کنار رفت تا محترم خانم و سایرین هم به نوبت از ما خداحافظی نمايند.

نمی دانم چرا وقتی آقاجون و مادرم جلو آمدند، و آقاجون خواست صورتم را ببوسد، زدم زیر گریه.

هم خوشحال بودم هم غمگین.

دلم می خواست از پدر و مادر مهربانم تشکر کنم.

با اینکه برنامه نبود از اون ها جدا شوم، مثل کسانی که سفری دور در پیش دارند، دلتنگ شده بودم.

آقاجون هم در حالی که بغض کرده بود گونه ها و پیشانی ام را بوسید.

آرزوی خوشبختی کرد و سپس اینکه صورت محمد را هم بوسید، دوباره دست مرا توی دست محمد گذاشت و فرمود: â«فکر کن که من فقط یک چشم دارم که اونم سپس این دست شما سپردمâ» و با سرعت رویش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت و من هیچ وقت نفهمیدم که اون شب آقاجون گریه کرد یا نه؟

مادرم حتی نتوانست حرف بزند، در میان اشک و لبخند چندین بار مرا بوسید و بعد محمد را، و فوری از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه طول کشید تا خانم جون با شوخی هایش و امیر و زری و بقیه با حرف هایشان توانستند جلوی گریه ام را بگیرند.

اون ها هم سرانجام خداحافظی کردند و رفتند.

اون وقت بود که خانم جون درِ اتاق عقد را بست و فرمود:

- محمد آقا مهناز که بچه امه هیچی، شمام مثل امیر بودی و از امروز رسماً شدی پسر ما.

بعد همان طور که دستش را روی دست ما می گذاشت، فرمود:

- امیدوارم به حق همین شب عزیز، خیر همدیگه رو ببینین، و سفید بخت باشین.

اینم از منِ پیر زن داشته باشین و هیچ وقت نگذارین روتون توی روی هم باز بشه و حرمت هم رو نگه دارین تا همیشه مثل الان برای هم عزیز باشین، مثل من برای اون خدا بیامرز!

سپس خنده ی هر سه مان خانم جون صحبتش را این طور ادامه داد:

- محمد آقا، فرمودم که شما برای ما مثل امیر عزیزی، اما مادر، بین قوم و خویش های ما رسم نیست دختر رو مدت طولانی عقد کرده نگه دارن.

منتها حساب شما دیگه جدا بود.

حالا بزرگ ترهاتون از من پرروتر پیدا نکردن که این حرف یعنی این شرط رو اول به شما بعد به دختر خودمون بگم.

پسرم، مهناز دیگه زن قانونی و شرعی شماست، ولی مادر، از اون جا که قراره دو سال دیگه عروسی کنین....

یعنی می خواستم بگم....

.

چند لحظه ای مکث کرد، بعد صحبتش را ادامه داد:

- آخه می دونی مادر جون....

.

باز ساکت شد.

من متحیر مانده بودم که خانم جون چرا این قدر حاشیه می رود، ولی محمد طوری سرش را به زیر انداخته بود که انگار می فهمید و خجالت می کشید.

دوباره خانم جون فرمود:

- مادر، آخه توی عقد کرده گی اگه....

یعنی می خواستم بگم ایشالله هر وقت عروسی کردین و زنت رو بردی خونه ی خودت....

.

خانم جون باز ساکت شد، کلافه شده بود.

دوباره خواست شروع کند که محمد سرش را بلند کرد.

مثل اینکه می خواست به خانم جون کمک کند، خیلی آهسته فرمود:

- بله، خانم جون متوجه شدم! چشم حتماً.

من هاج و واج محمد و خانم جون را نگاه می کردم و سر از حرف های بی سر و ته اون ها در نمی آوردم، ولی خانم جون نفس راحتی کشید و فرمود: â«آخیش، خدا عمرت بده مادر، ببین چه کارهایی به من گیس سفید واگذارمی نمايند ها.â» و بعد با زحمت از جا بلند شد و فرمود: â«پس من دیگه خاطر جمع از طرف شما قول بدم؟!â» و محمد که جواب داد â«مطمئن باشینâ» خانم جونبا همان لحن شیرینش فرمود: â«مطمئن که اگه نبودیم مادر، بچه مون رو نمی سپردیم دست شما! حاج آقام فرمود که از پسر من خاطرجمع باشین، منتها هیچ کس رو از من رو سفت تر پیدا نکردنâ» و بعد هم خنده کنان صورت ها ما را بوسید و به خدا سپرد و رفت.

من که هنوز سر در نیاورده بودم با تعجب به محمد فرمودم: â«شما فهمیدین خانم جون چی می فرمود؟!â» محمد سرش را بلند کرد، صورتش هنوز سرخی شرم داشت، با تحسین و محبت نگاهم کرد.

خندید و سرش را به علامت مثبت بودن جوابم تکان داد، و وقتی پرسش را توی نگاهم دید فرمود:â« تو هم می فهمی خانم مهناز کاشانیâ» بعد دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و همان طور که دستم توی دستش بود با من حرف می زد.

اون شب تا سپیده ی صبح توی اتاق عقد نشستیم و حرف زدیم و من چقدر زود ترسم از محمد ریخت.

احساس می کردم این محمد با اون محمد، برادر زری که در فکر من بود چقدر فرق دارد.

محمد حرف می زد و من مشتاق گوش می دادم.

اون شب به من فرمود که مرا از وقتی عقلش رسیده دوست داشته.

می فرمود: â«اوایل، وقتی بچه بودم، فقط دوست داشتم مواظبت باشم، اما نمی دونستم چرا.

بعد کم کم که بزرگتر شدم و تو بزرگتر شدی، فهمیدم چرا.â» برایم از خاطره هایش می فرمود و من ذوق زده و با شور و شوق گوش می دادم.

از روزهایی می فرمود که اصلاً خودم به یاد نداشتم و چقدر لذت می بردم وقتی احساسش را نسبت به خودم از زبان او می شنیدم.

اون شب محمد بود و صدای گرم و خوش آهنگ و حرف های شیرینش و من مبهوت اون همه عشق بودم که یکباره قلبم را در خود غرق می کرد.



صدای اذان که بلند شد هیچ کدام باورمان نمی شد، من با حیرت در حالی که با عجله از جایم بلند می شدم فرمودم: â«وای محمد صبح شد.â» دیگر راحت می فرمودم â«محمدâ».

برادر زری از من دور شده بود.

محمد شوهرم بود که کنارم بود و چقدر دوستش داشتم.

محمد فرمود:

- کجا می ری؟

- برم لباسمو عوض کنم، الان همه بیدار می شن.

- استقامت کن مهناز.

برگشتم.

- بگذار یک خورده دیگه توی لباست ببینمت بعد برو.

خندان پرسیدم:

- از عصر تا حالا ندیدی؟

- نه، تا حالا فقط صورتتو نگاه می کردم.

با طعنه فرمودم:

- صورتمم تو این همه سال ندیده بودی؟!

- صورت مهناز رو چرا، صورت زن خودمو نه!

با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوی پایم کنار برود.

فرمود: â«خانم کوچولو، نخوری زمین.â» خندان دویدم.

چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود.

پس خانم جون راست می فرمود â«صیغه رو که می خونن، آدم عاشق و شیدا می شه؟!â»

وارد اتاقم که شدم، نگاهم به خودم توی آینه افتاد.

به نظرم آمد چقدر قیافه ام عوض شده و فکر کردم راستی راستی خیلی خوشگل شده ام.

چند لحظه محو تماشا شدم، ولی صدای در اتاق خانم جون که آمد، دوباره یاد محمد افتادم.

با عجله لباسم را عوض کردم، ته مانده های آرایش صورتم را هم با پنبه پاک کردم.

احساس کردم موهایم از ریشه درد گرفته.

سنجاق های موهایم را هم باز کردم و با زحمت بالاخره شانه شان کردم.

بدون آرایش چقدر صورتم کم سن و سال تر بود.

وقتی برگشتم، دیدم محمد سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشم هایش را بسته.

به نظر می آمد در آرامش کامل و راحت خوابیده.

فکر کردم از خستگی خوابش برده.

پاورچین نزدیکش شدم تا از کنار دستش کتش را بردارم و بیندازم رویش.

با این که تابستان بود، ولی نسیم صبح هوای اتاق را کاملاً خنک کرده بود.

همین که خواستم کت را بیندازم رویش، چشم هایش نیمه باز شد.

سرش را از پشتی برداشت و خندید.

نمی دانم چرا؟ به خاطر گرمی لبخندش بود یا محبت بی نهایت چشم هایش که به من می خندید، تمام وجودم گرم می شد.

- ببخشید بیدارت کردم! فکر کردم خوابی، خواستم سردت نشه.

محمد انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد، صاف نشست و همان طور که خیره نگاه می کرد، فرمود:

- چقدر خوشگل تر شدی.

حیف صورت به این قشنگی نیست که رویش نقاشی می کنن؟!

- دلت می آد؟! معلومه که اون طوری آدم خوشگل تره.

- نه هیچم این طور نیست.

اگه قراره من خوشم بیاد و دوست داشته باشم که من صورتتو این طوری دوست دارم، ولی اگه غیر از اینه که هیچ.

حرفش تمام شد و نگاهمان توی چشم های هم ماند.

مستقیم که توی چشم هایم نگاه می کرد قلبم فرو می ریخت.

انگار جریان خون توی تنم سریع تر می شد، گُر می گرفتم.

دوباره احساس کردم گرمم شده.

موهایم را با انگشت هایم زدم پشت گوش هایم و همان طور که کتش توی بغلم بود، فرمودم:

- برم برایت جانماز بیارم نمازت رو بخونی.

- نه، یکخورده دیگه پیشم بمون.

برای نماز می رم خونه خودمون.

بی اختیار یکدفعه فرمودم: â«نهâ».

-نه؟! چرا؟!

نمی دانستم چه بگویم.

دلم نمی خواست برود.

عجیب بود، در عرض یک شب همه چیز چقدر فرق کرده بود، یا من فرق کرده بودم؟! انگار چیزی مثل آهنربای قوی مرا به طرفش می کشید.

حسی که نمی توان بیانش کرد.

درمانده فقط نگاهش کردم.

دوباره پرسید:

- مهناز، نه، چی؟

- نرو.

- چرا؟!

- مگه نماز رو همین جا نمی شه خوند؟

باخنده فرمود:

- نه، تو که باشی حواسم پرت می شه.

هم حرصم گرفت که چرا برای او سخت نیست که از من دور شود، هم خواستم خودم را لوس کنم.

رویم را برگرداندم و فرمودم: â«باشه.

اگه این طوریه من می رم که حواستون پرت نشهâ».

خودم هم باورم نمی شد این منم؟ این قدر راحت مثل اینکه سال هاست زن و شوهریم سر به سر محمد می گذاشتم؟

صدایم زد: â«مهناز؟â» شنیدم، ولی جواب ندادم و همان طور به سمت در رفتم.

دوباره که صدایم کرد، هموقت بازویم را هم گرفت و نگهم داشت.

دوباره صدایم زد.

نمی دانم چرا صدایم که می زد تمام وجودم به طرفش پر می کشید.

با زحمت به روی خودم نیاوردم.

به طرف خودش برم گرداند.

سرم را بلند نکردم.

â«مهناز؟!â» دستش زیر چانه ام برد و صورتم را بالا گرفت.

- رسم شما این طوریه که مهمون رو با قهر کردن نگه دارن؟!

در حالی که هنوز به جای چشم هایش به گردنش نگاه می کردم، فرمودم:

- نه مهمونی که نخواد پیش ما بمونه به زور نگه نمی داریم.

هیچ نفرمود، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم، بالاخره طاقت نیاوردم.

نگاهش کردم ببینم چرا ساکت هست، که باز نگاهم به چشم هایش که نزدیک صورتم بود، افتاد.

چند ثانیه با دقت نگاهم کرد، بعد ناگهان سرش را پایین آورد.

وقتی سرش را دوباره بالا گرفت نگاهش چنان ملتهب و سرشار از محبتی ناب و سوزان بود که نفسم به شماره افتاد.

شاید هیچ کس باور نکند، ولی با اینکه سن هردومان کم بود، با این که محمد در اوج جوانی بود، ولی نه تماس دستانش، شهوانی بود، نه حالت نگاهش.

احساس می کردی یک دنیا محبت با ظرافت در آغوشت گرفته، مثل کسی که گرانبهاترین شی دنیا را در آغوش بگیرد.
--- رمان دالان بهشت - فصل ششم دو ماه سپس نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت.

یک صبح تا ظهر که محمد را نمی دیدم، انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت نگاه مشتاق و صدای گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش می آورد.

هرچه می گذشت وابستگی ام به محمد بیشتر و بیشتر می شد.

من که روز اول ذوق می کردم که با این ازدواج از زری جدا نمی شوم، حالا با زری هم که بودم همه ی حواسم پیش محمد بود، مخصوصاً مواقعی که نبود.

وقتی نبود، حوصله هیچ کاری را نداشتم، ولی وقتی بود، حتی اگر پیش من بود و مشغول درس مطالعهیا حرف زدن با دیگران یا کارهای خودش بود، همین که احساس می کردم نزدیکم هست، خیالم راحت می شد و دلم گرم.


ماه رمضان اون سال قشنگ ترین ماه رمضان عمرم بود.

همه چیز زیبا بود: سفره های افطاری با سلیقه مادرم، دعاهای از ته دل خانم جون که کنار سفره ی افطار دست به دعا بر می داشت، و همه اول باید دعا می کردند و توی هستکان های کمر باریک خانم جون آب جوش می نوشیدند و بعد غذا می خوردند،
صدای ربّنا که از دورها فضا را معطر می کرد و مرا وا می داشت از ته دل سر به آسمان بردارم و خدا را شاکر باشم، عشق، این تجلی انوار بی نهایت خداوندی که قلبم را به سجود و شکر وامی داشت، و جمع خانواده ی خوشبخت من که محمد را مثل پسرشان دوست داشتند و پذیرفته بودند، شب هایی که تا سحر با محمد بیدار می ماندم و همان طور که سرم روی بازویش بود و دستم توی دستش، برایم از آینده می فرمود و من مثل بچه ای که به قشنگ ترین لالایی دنیا گوش کند، احساس امنیت شیرینی می کردم که قابل وصف نیست.


دیگر سحر ها گیج و خواب آلود نبودم، محبت و عشق همراه با جوانی، نیروی مافوق تصور به وجود می آورد و من اون قدر خوشبخت بودم که از هر دوی اون ها صاحب بی نهایت شده بودم.

علاقه وافر آقاجون و مادرم به محمد از طرفی و دوستی امیر با محمد از طرف دیگر، موهبت بزرگ دیگری بود.


با اینکه از اول خودشان برنامه گذاشته بودند که ما فقط نامزد باشیم و محمد شب ها خانه ی ما نماند، با اصرار خود آقاجون و مادر، تقریباً از شب عقد به بعد محمد دیگر به خانه خودشان نرفت.

این بود که محترم خانم گهگاه به شوخی می فرمود: «محمد، مادر، اگه وقت کردی یک سر هم بیا خونه ی خودمون مهمونی!»
ماه رمضان به سرعت گذشت.

یادم هست توی شهریور ماه بود، تقریباً دو ماه از عقد ما می گذشت که یک شب جمعه همه برای شام خانه ی حاج آقا دعوت داشتیم، به پیشنهاد آقا رضا (شوهر خواهر محمد، که معروف بود اهل سفر هست و به جاهای خوش آب و هوا علاقه دارد.) برنامه شد دسته جمعی به سفر دو سه روزه برویم.

وقتی آقا جون و حاج آقا هم موافقتشان را فراخوان نمودند، همه به این نتیجه رسیدند که برنامه ی سفر هم با آقا رضا باشد.


آقا رضا که در ضمن خیلی خوش مشرب و شوخ هم بود، با اشاره دست همه را ساکت کرد و فرمود: «من حرفی ندارم.

می برمتون یک جایی که از قشنگی و خوش آب و هوایی لنگه نداره.

منتها بیشتر برای حال آقایون خوبه.» صدای اعتراض خانم ها که بلند شد، آقا رضا دستش را بلند کرد، در حالی که حالت چشم هایش حاکی از شیطنت و شوخی بود، فرمود: «با عرض معذرت از حاج خانوم ها.

این جا که می خوام ببرمتون جایی هست در دماوند به نام: دالان بهشت، و بیشتر به درد حال آقایونی می خوره که چند وقته دارن جهنمو مزه مزه می کنن.» و بعد به خودش و محمد و مهدی اشاره کرد.

صدای قاه قاه خنده از ته دل مردها و اعتراض خانم ها با هم قاطی شده بود.


فاطمه خانم معترض تر از همه فرمود: «حالا که این طوره، ما اصلاً نمی آییم.» صدای جر و بحث و شلوغی بالا گرفته بود که آقاجون میانه را گرفت و فرمود: «اصلاً بدون خانم ها بهشت هم فایده نداره، خوبه؟!آقا این قدر سروصدا نکنین سرمون رفت.» خانم جون هم با شیرین زبونی فرمود: «آقا رضا فکر یک ساعت دیگه هم که با خانمت تنها می شی باش ها، کاری نکن مادر جون، که همون جهنمو آرزو کنی!» همه و از همه بیشتر آقا رضا زد زیر خنده.

به هر حال برنامه شد عصر چهارشنبه ی هفته ی بعد راه بیفتیم و جمعه عصر برگردیم.


سر انجام روز چهارشنبه رسید و همه در تدارک آماده کردن وسایل بودیم.

خانم جون مرتب سفارش می کرد«ننه عرق نعنا یادتون نره.

به مادرت بگو نبات هم بگذاره، لازم می شه، کتری منو یادتون نره، یکخورده هم ترشی بردارین و ....» خلاصه هرچیزی ممکن بود لازم شود و ما فراموش کنیم، خانم جون یادآوری می کرد.


سپس ظهر بود که محمد برگشت.

دم پله های اتاق خانم جون ایستاده بود و داشت در جواب خانم جون که می پرسید ناهار خورده یا نه، می فرمود اون قدر خسته و گرما زده هست که ترجیح می دهد، اگر کاری نیست، فقط کمی هستراحت کند.


امیر با خنده فرمود: «گرما که کاری نداره، ببین این طوری خنک می شی.» و از اون طرف حوض با کف دست هایش شروع کرد به آب پاشیدن به من که داشتم شیشه عرق نعنایی را می شستم که از زیرزمین آورده بودم و رویش پر از گرد و خاک بود.

من که دمپایی هایم ابری بود، خواستم فرار کنم که پایم روی آب ها لیز خورد و محکم خوردم زمین و بطری خرد شد.

خانم جون از دست ما عصبانی بود و من از کاری که امیر کرده بود، دلخور بودم.

محمد همان طور که برای بلند شدن کمکم می کرد، با خنده فرمود:
- خیله خُب، عیبی نداره، مواظب باش شیشه توی دست و پات نره.


خانم جون با غضب فرمود:
- ببین چطوری یک شیشه دربست رو از بین بردین ها.

اینو می گن شوخی بی مزه.


امیر خندان فرمود:
- نخیر، اینو می گن دختر بی دست و پا.


خانم جون فوری فرمود:
- خُب، ببینم حالا می تونی یک شر دیگه به پا کنی یا نه؟! پاشو برو یک شیشه دیگه وردار بیار بگذار دم دستیادمون نره.

تو هم مادر، اون شیشه هارو جمع کن توی پای کسی نره.


امیر همان طور که از پله های زیرزمین پایین می رفت هنوز می خندید.

یک اون دلم خواست تلافی کارش را بکنم.

به جای جارو یک ظرف آب خنک برداشتم و برگشتم.

امیر روی دومین پله بود که بی هوا آب را ریختم رویش.

امیر که یکه خورده بود، نفس بریده داد زد: « مگر دستم بهت نرسه» و دوید و من جیغ زنان، بی اونکه حواسم به جلوی پایم باشد، فرار کردم.

فریاد خانم جون و محمد با هم بلند شد.

«مهناز جلوی پات» ولی دیگر دیر شده بود.نیمه ی باریک سر بطری که کف حیاط بود و من به ضرب پایم را رویش گذاشته بودم همرا کف نازک دمپایی سینه ی پایم را شکافت و فریادم از سوزش و درد بلند شد.

مادرم که با صدای جیغ سراسیمه از ساختمان بیرون دویده بود با دستپاچگی و امیر و خانم جون با عصبانیت دعوایم می کردند و من که تز درد کلافه شده بودم فقط لبم را گاز می گرفتم که بی صدا گریه کنم.


محمد که با نگرانی و خشم به امیر غر غر می کرد، به مادرم که مرتب پشت دستش می زد می فرمود: «مادرجون، یک پارچه ی تمیز بدین پاشو ببندم.

فایده نداره باید ببریمش بیمارستان.»
پایم را بست و بغلم کرد و به امیر فرمود:
- زود باش دیگه چرا منو نگاه می کنی؟!
مامان دستپاچه و هول می فرمود:
امیر بدو.

محمد، مادر، تنها بلندش نکن، وای استقامت کنین منم بیام.


خلاصه اون روز پایم دوازده تا بخیه خورد و من چقدر اشک ریختم.

موقع بخیه زدن،محمد هم سرم را توی سینه اش گرفته بود و هم رویش را برگردانده بود و سعی می کرد مرا که از درد به خودم می پیچیدم، آرام کند.

وقتی پانسمان پایم تمام شد، دکتر فرمود:
- باید چند روز هستراحت کنه و پاش رو روی زمین نگذاره.

سینه ی پاس، بهش فشار بیاد دوباره دهن باز می کنه.

دو روز دیگه هم برای تجدید پانسمان بیارینش.

مخصوصاً تا پانسمان اول پاش رو روی زمین نگذاره.»
طفلک مادرم در اتاق که باز شد، با رنگ و روی پریده و هراسان وارد شد و با دیدن پایم و چشم های اشک آلودم به امیر تشر زد:
- هزار دفعه فرمودم شوخی بی معنی نکنین، مگه به خرجتون می ره؟!
محمد که داشت از روی تخت بلندم می کرد، فرمود:
- حالا که به خیر گذشت مادرجون، دیگه حرص و جوش نخورین.


من که حالم بهتر بود از اینکه مرا روی دست ببر، خجالت می کشیدم، فرمودم:
- محمد بگذارم زمین خودم می آم.


با خنده فرمود:
- خودت داشتی می اومدی که این طوری شد دیگه.


امیر فوری رو به مادر فرمود:
- بفرمایین، دیدی تقصیره خودشه.

خدا به داد این محمد بیچاره برسه با این زن....

.


خلاصه، به خانه رسیدیم.

همه نگران و چشم به راه بودند.

آقاجون و محترم خانم و خانم جون یکصدا می فرمودند که با این اوضاع، دیگر برنامه باشد برای هفته ی بعد.

ولی محمد، محکم و قاطع فرمود: «نه، شما برین.

من پیشش می مونم.»
مامان و آقاجون نه خیالشون راحت بود که بروند نه رویشان می شد بگویند «نه» بحث درگرفته بود و هرکس چیزی می فرمود.

سرانجام آقا رضا با خنده فرمود: «واالله به خدا، به این ها این طوری بیشتر خوش می گذره.

نگران چی هستین؟!» همه خندیدند و بالاخره با اصرار محمد راهی شدند.


توی حیاط روی تخت نشسته بودیم که خداحافظی کردند.

مادر و خانم جون آخر از همه با دل نگرانی و کلی سفارش رفتند و امیر قبل از اینکه در را ببندد، به شوخی فرمود: «محمد ناراحت نباش، عوضش بچه داریت خوب می شه!»
دلم می خواست کله اش را بکنم.

تقصیر او بود که نتوانستم بروم.

یکدفعه دلم گرفت.

دلم می خواست من هم بروم.

با خود فرمودم «خوش به حالشون.

حالا به اون ها چقدر خوش می گذره.»
درد پا را بهانه کردم و دوباره بغض کردم.

محمد در حالی که با دقت توی چشم هایم نگاه می کرد، فرمود:
- راستش رو بگو، به خاطر پایت ناراحتی یا اینکه نشد بری؟!
مثل بچه ها لب برچیدم و فرمودم:
- می خواستم برم.


خندید و دستم را توی دست هایش گرفت:
- اگه قول بدم خودم ببرمت کافیه؟
- کی؟
- هر وقت تو بگی، من فقط قول می دم اگه یک روز از عمرم هم مونده باشه خودم ببرمت تا این دالان بهشت رو ببینی، خوبه؟! حالا دیگه اخم هات رو باز می کنی؟
- خودت چی؟! دوست نداشتی بری؟!
همان طور که دستم توی دستش بود، پیشانی ام را بوسید و فرمود:
- من خودم بهشت رو دارم! واسه دالانش حسرت بخورم؟!
الان هم که سال ها گذشته، اون منظره و حرف اون روز محمد از یادم نمی رود.

اون دو روز چه شیرین و سریع گذشت و من هم مثل محمد به کلّی دالان بهشت را فراموش کردم.

با وجود محمد بهشت در کنارم و در قلبم بود.

خوب به یاد دارم، شب که شد، این احساس که در خانه غیر از من و او کسی نیست، باعث شد حال بخصوصی از هراس و اضطراب به من دست دهد.

شوخی های سربسته فاطمه خانم و آقا رضا و سفارش های مادر و خانم جون یادم افتاد و دلشوره عجیبی به دلم چنگ زد.

محمد اما خونسرد و معمولی پرسید:
- مهناز، توی اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟!
- توی حیاط؟!
- آره توی پشه بند، عیبی داره؟!
گرفتار دلهره ای ناشناخته شدم.

همان طور که او رختخواب را مرتب می کرد، فکر می کردم کاش مادرم و سایرین بودند.

با اینکه تا اون روز متوجه شده بودم که محمد حریمی خاص را بین خودمان رعایت می کند، باز اون شب حس عجیبی داشتم.

محمد اما، مثل همیشه بود.

یک بالش زیر پایم گذاشت و کنارم دراز کشید، دستم را توی دستش گرفت و بوسید و پرسید:
- پایت بهتره؟!
سرم را تکان دادم که یعنی «آره»
- پس از چی ناراحتی؟!
نیم خیز شده بود و توی صورتم نگاه می کرد.

وقتی توی چشم هایم دقیق می شد، احساس می کردم افکارم را می خواند و هول می شدم.


- نه، چیزیم نیست.


- اگه نمی خوای بگی، نگو، عیبی نداره.

ولی نگو نه.


بعد دراز کشید.

خنده ام گرفت، ولی ترجیح دادم سکوت کنم.

محمد هم برخلاف انتظار دیگر چیزی نفرمود.

دستم در دستش بود که خوابمان برد.


نیمه شب با صدای جیغ گربه از خواب پریدم.

سایه ی درخت ها و شاخه ها، تاریکی هوا و این فکر که توی خانه غیر از ما کسی نیست، خواب را از سرم پراند و وحشت برم داشت.

آرام صدایش زدم: «محمد، محمد» چشم هایش نیمه باز شد.

« می ترسم تورو خدا بیدار شو.» دستش را دراز کرد و آرام مرا گرفت توی بغلش و دست دیگرش را گذاشت زیر سرم.

همان طور که پشتم به او بود، خود را توی بازوانش قایم کردم.

خواب آلود پرسید:
- از چی می ترسی؟!
- نمی دونم.


با خنده ای که توی صدایش بود، فرمود:
- بخواب.

من این جام.


چقدر حرارت تن و آغوشش، آرام بخش بود و رفتار اون شب محمد چقدر برایم شیرین بود.

او همان طور که آرام آرام روحم را با محبتش آشنا می کرد، جسمم را هم به خودش عادت می داد و این برایم بی نهایت لذت بخش بود.


محمد از این طریق چنان فاتح وجود من شد که سال ها بعد وقتی که دیگر از دستش دادم، فهمیدم قادر نخواهم بود وجودم را غیر از او به کسی تقدیم کنم.


محمد که برای نماز صبح بیدار شده بود، آرام سعی می کرد بازویش را از زیر سرم بردارد که هشیار شدم و محکم دستش را گرفتم.

گونه ام را بوسید و پرسید:
- وقت نمازه، بیدار نمی شی؟!
هم خواب هم آغوش محمد برایم بی نهایت شیرین بود.

« چرا فقط چند دقیقه» و دوباره خوابم برد.

محمد از جایش بلند شده بود که از خواب پریدم «محمد»
- جونم.


- نرو.

تاریکه، تنهایی می ترسم.


برگشت، دست هایم را گرفت و بلندم کرد و فرمود:
- نمی ترسی.

می خوای با من بیایی، نه؟!
خدایا، همان قدر که اون صبح ها و نمازها به دل من می نشست، تو هم قبول می کردی؟! دیگر خواب آلود نبودم.

می فهمیدم چه می گویم، تک تک کلمات را با عشق می فرمودم.

انگار می خواستم از خدا به خاطر گنجی که به من داده بود، تشکر کنم.

محمد گران بها ترین گنج زندگی من بود و خدایا، تو می دانی چه پاک و بی آلایش دوستش داشتم.


اون دو روز و دو شب، قشنگ ترین ایام زندگی من بود.

نفهمیدم وقت چطور گذشت.

حرف های محمد، صحبت هایش و توجهش برایم بی نهایت شیرین بود.

شب ها سرم را که روی بازویش می گذاشتم و ضربان قلبش را می شنیدم، احساس امنیت خاطر عجیبی به من دست می داد که برایم بی سابقه بود.

توصیف اون حالت ها و حس ها با کلام میسر نیست.

حتی شاید سعی در بیان اون ها از قداست و پاکیشان بکاهد، مثل خود عشق.

فقط کسی می تواند عشق را بفهمد که خودش این حس ها را لمس کرده باشد.

اگر نه، سعی در بیان اون ها ثمری ندارد.


عصر روز جمعه به انتظار برگشتن خانواده مان توی حیاط نشسته بودیم.

با اینکه دلم برای همه بی نهایت تنگ شده بود، ولی از این فکر که وقتی برگردند این تنهایی و خوشبختی هم تمام می شود، دلم گرفته بود و بدون اینکه خودم بفهمم اخم هایم توی هم رفته بود.


محمد با خنده پرسید:
- دوباره چی شده خانوم کوچولو؟!
شانه هایم را بالا انداختم و فرمودم:
- هیچی.


- منظورم بیرون از خودت نبود.

منظورم توی اون سر قشنگته.

چی شده دوباره اخم هایت توی هم رفته؟!
چه می توانستم بگویم؟ اگر می فرمودم: «از فکر این که دیگران دارن می اون دلم گرفته»، چه فکری می کرد؟ بدون اینکه نگاهش کنم فرمودم:
- هیچی پایم درد گرفته.


- چی؟! نشنیدم؟!
سرم را بلند کردم و چشمم توی نگاه نافذ و جدی اش افتاد.

دلم هری فرو ریخت.

با لحنی آرام و شمرده و در عین حال جدی فرمود:
- ببین مهناز، مجبور نیستی همیشه جواب سوال هایم رو بدی.

اگه جوابم رو ندی خیلی بهتر از اینه که بخوای جواب سر بالا یا سرسری بدی.

منظورم رو می فهمی؟!
دستپاچه و هول فرمودم:
- من سرسری جواب ندادم.


یک بار دیگر جدی نگاهم کرد و رویش را برگرداند.

عجیب بود با یک نگاه چنان ته دلم خالی می شد که شاید اگر سرم داد می زد، اون قدر حساب نمی بردم.

دستش را محکم گرفتم.

«محمد» همان طور جدی برگشت.

«بله» از لحن جدی اش دلخور شدم و با حرص فرمودم:
- با من این جوری حرف نزن.

خوب ناراحتی من....


ساکت شدم، باز ماندم، نمی دانستم چه بگویم؟! لبم را گاز می گرفتم و سرم را زیر انداخته بودم.

چند لحظه استقامت کرد.

بعد دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت.

«تو، چی؟!» لحنش مثل معلمی بود که با شاگردش حرف می زند.

من هم مثل شاگردهایی که می خواهند سر معلمشان کلاه بگذارند، اما نمی دانند چه جوری، فرمودم:
- هیچی، یادم رفت.


- مهناز؟!
این طور که صدایم می کرد، حال غریبی می شدم.

اشک چشم هایم را پر کرد.

فقط فرمودم: «الان همه می اون» و اشکم سرازیر شد.

محمد با حیرت و تعجب فرمود: «چی؟!» درماندم.

نمی دانستم اونچه را حس می کنم چطور باید بگویم.

فقط سرم را تکان دادم و اشک ریزان رو برگرداندم.

به زور صورتم را برگرداند.

اشک هایم را با دستش پاک کرد و ناراحت فرمود:
- حرف بزن.

گریه برای چیه؟ خیلی خوب اصلاً نمی خواد بگی، خوبه؟!
و اون قدر حرف زد و شوخی کرد تا آرام شدم.

بعد در حالی که دستم را توی دستش نگه داشته بود، فرمود:
- هنوزم مثل بچگی هات فوری گریه می کنی، آره؟!
- تو کی گریه ی منو دیدی؟
- یادت نیست، سر هرچی با زری دعوایت می شد فوری گریه کنان یا از خونه ی ما میرفتی خونه تون پیش مامانت یا از خونه ی خودتون می آمدی پیش مامان من شکایت کنی؟
خنده ام گرفت و فرمودم:
- تو چه چیزهایی یادت مونده، خوب اون موقع بچه بودم!
- قهر کردنت هم هنوز یادمه! یعنی دیگه بزرگ شدی و اون عادت ها از سرت افتاده؟!
با تعجب فرمودم:
- من کی قهر کردم؟
- اون روز که تو و زری توی حیاط سر ظهر، سروصدا راه انداخته بودین اومدم در خونه تون یادته؟! چقدر اون روز به چشمم دوست داشتنی اومدی.

مثل بچه هایی که زیر بارون مونده باشن با اون موهای خیس و پاهای برهنه.


خندیدم و فرمودم:
- خوب؟!
- یادت نیست تا مدت ها وقتی من خونه بودم نمی اومدی پیش زری، من رو هم که می دیدی به روی خودت نمی آوردی؟!
- خُب بهم برخورده بود.


با تعجب فرمود:
- من که به تو چیزی نفرموده بودم؟!
- اِ، تشر زدنت به زری نصفش هم مربوط به من می شد دیگه.


از ته دل خندید و فرمود:
- خدا به داد برسه.

از تشری که به زری زدم این قدر بهت برخورده، با خودت دعوا کنم چی می شه؟!
رنجیده فرمودم:
- مگه قراره با من دعوا کنی؟!
مثل بچه های تخس فرمود:
- خوب اگه دختر خوبی باشی که نه....


و از قیافه ی آماده ی پرخاش من چنان از ته دل خندید که خودم هم خنده ام گرفت.


رمان دالان بهشت - فصل هفتم
لحظه هایی در زندگی هست كه توی ذهن آدم حك می شود .

مثل یك عكس و تصویر همیشه توی ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته كه بر می گردد ، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد .

خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حك شد كه سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت .

بعدها یاد اون روزها و لحظه ها كه می افتادم گرمای دست های با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توی وجودم می پیچد كه احساس می كردم رویم را كه برگردانم باز در كنارم هست .


یادم هست اولین اختلافمان تقریباً سه ماه سپس عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد .

محمد درگیر انتخاب واحد و كارهای دانشگاهش بود و من برای اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم .

برنامه بود مادر مریم روپوش مدرسه من و زری را بدوزد.

برای همین با زری رفتیم پیش اكرم خانم كه بپرسیم چقدر پارچه لازم داریم.

اكرم خانم هم كه اتفاقا همان روز قصد داشت برای خرید برود، فرمود:
- اكه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بكنین .

منم تا آ خر هفته روپوش رو آماده می كنم.


زری چون اجازه نداشت از اكرم خانم خواهش كرد زحمت خرید را بكشد ولی من با غروری خاص احساس كردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم.

دیگر یك زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از زری خواستم به مادرم بگوید كه برای خرید همراه اكرم خانم رفته ام.

اكرم خانم پرسید :
مهناز جون به محمد آقا فرمودی؟ با خونسردی فرمودم: نه برای چه؟ تنها كه نیستم با شما می رم تازه كارم واجبه.

حتی برای یك لحظه هم فكر نكردم باید به محمد فرموده باشم تازه حس خوبی داشتم از این كه دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم.

به هر حال همراه اكرم خانم و مریم رفتم و چون اكرم خانم خرید های دیگری هم داشت كارهایش طول كشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته بود كه برگشتیم.

حتی به ذهنم خطور نكرده بود كه اشتباه كرده ام.

فقط برای محمد دلتنگ شده بودم.

همان طور كه داشتم از اكرم خانم برای این كه تا دم خانه همراهی كرده بود تشكر می كردم زنگ را فشار دادم كه محمد مثل این كه پشت در باشد بلافاصله در را باز كرد.


چهره اش اون قدر در هم بود كه لبخند روی لب هر سه ما مخصوصا اكرم خانم ماسید.

من اون قدر جا خورده بودم كه حتی سلام هم نكردم و محمد كه معلوم بود به زحمت سعی می كند خوشرو باشد جواب اكرم خانم را می داد كه مرتب عذر خواهی می كرد و می فرمود اگر دیر شده تقصیر من بوده.

بیچاره اكرم خانم و مریم با عجله خداحافظی كردند و فرمودند: دیر وقته مزاحم حاج خانوم و این ها نمی شیم.

سلام برسونین.

و با نگاهی مظطرب از ما جدا شدند و رفتند.


من كه از رفتار سرد و نگاه های غضب آلود محمد جا خورده و گیج بودم بلا تكلیف ایستاده بودم و دور شدن مریم و مادرش را نگاه می كردم كه محمد فرمود: نمی فرمایین تو؟ برای اولین بار این لحن نیش دار را از او می شنیدم.

نگاهش درست مثل روزی بود كه پشت در حیاط ما زری را دعوا كرد .

با تعجب و مثل آدم های گیج وارد خانه شدم.

توی حیاط كسی نبود.

مادرم با نگرانی تا دم در رارو آمد و در جواب سلامم با ناراحتی فرمود: تا الان كجا بودی؟ فكر نمی كنی بقیه نگران می شن؟
من كه باورم نمی شد اوضاع این قدر وخیم باشد یعنی در حقیقت فكر می كردم اصلا چیزی نشده فرمودم: خوب اكرم خانم چند جا كار داشت دیر شد.

من كه به زری فرمودم بهتون بگه، آقا جون كجان؟ مادر بدون این كه جوابم را بدهد فرمود: حالا برو لباست رو عوض كن محمد آقام هنوز شام نخورده.


بعد هم رفت.

رفتم توی اتاق.

سپس نامزدیمان اولین بار بود كه دلم نمی خواست با محمد تنها باشم.

اما محمد دنبالم آمد در را آرام بست بعد به در تكیه داد و ایستاد .

با لبخندی زوركی و در حالی كه سعی می كردم به صورتش نگاه نكنم پرسیدم: چرا شام نخوردی؟ ببخشید كه دیر شد.

ببین این پارچه ای هست كه....


محمد خیلی جدی حرفم را قطع كرد و فرمود: بشین باهات كار دارم.

به زحمت خود را جمع و جور كردم و نشستم لب تخت.

با همان نگاه و لحن جدی پرسید: یادم نمی آد كه فرموده باشی می خوای جایی بری؟ چقدر صدایش خشك و جدی بود.

به زحمت جواب دادم: آخه یكدفعه امروز برنامه شد بریم به زری فرمودم كه بگه نفرمود؟
فكر نمی كنم كه وقتی زن من می خواد كاری بكنه خبرش رو غیر از خودش كس دیگه ای باید به من بده غیر از اینه؟
- خوب من فقط رفتم پارچه بخرم.


به من فرموده بودی یا نه؟ زوركی لبخند زدم و فرمودم: اخه.

دوباره با همان لحن خشك فرمود: مهناز سوال كردم!
جواب پس دادن به محمد از جواب دادن به آقا جون و مادرم هم سخت تر بود.

محاسباتم اشتباه از آب در آمده بود.

من كه پیش خودم فكر می كردم ازدواج جواز آزادی و اختیار دار شدنم هست، مثل كسی كه با سرعت بدود و جلویش یك دیوار قد علم كند، حیران شده بودم.

دوباره محمد برادر زری را می دیدم و زبانم بند آمده بود.

نمی دانستم چه باید بگویم.

محمد محكمتر از قبل سوالش را تكرار كرد.

دهانم را باز كردم كه حرفی بزنم ، ولی چشمم كه به نگاه چشم های عصبانی اش افتاد زبانم بند آمد.

فقط توانستم بگویم محمد و ساكت شدم.

محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم كه از دعوای مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند كه مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا.

اشك توی چشم هایم حلقه زد.

بغض گلویم را گرفت و فقط برای این كه اشكم سرازیر نشود توانستم لبم را گاز بگیرم .

نگاهش كمی مهربان شد ولی با همان لحن جدی آمد نزدیكم پارچه را از دستم گرفت و كنار گذاشت و نشست لب تخت.


مهناز من یك سوال كردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....


پریدم وسط حرفش .

نمی توانستم این لحن خشك و غریبه را تحمل كنم.

برای من كه جز ناز و نوازش چیزی از محمد ندیده بودم این لحن و كلام از صدا تا سیلی تلخ تر بود با گریه فرمودم: من نمی دونستم كار بدی می كنم.

فكر كردم این طوری تو از این كه كار خودم رو خودم انجام دادم خوشحال هم می شی.

فكر كردم حالا كه شوهر كردم لابد دیگه عقلم می رسه.

فكر نمی كردم حتما باید اجازه بگیرم من ، من فكر....


ولی گریه مجالم نداد.

حالا او متعجب شده بود.

با ناراحتی سرم را روی سینه اش گرفته بود و پشت سر هم می فرمود: گریه نكن.

من نمی فهمم گریه برای چه؟ آخه مگه چی بهت فرمودم؟ مهناز ؟ خواهش می كنم .

می شنوی؟
دست هایش كه موهایم را نوازش می كرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می كرد ولی اشك هایم بی اختیار می ریخت.

كمی كه آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان طور كه دستم را توی دستش نگه داشته بود فرمود: از این كه خواستی كمكم كنی ممنونم و از این كه ناراحتت كردم معذرت می خوام.

ولی آخه عزیزم دلم تو فكر نكردی وقتی من خودم هر جا می خوام برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا كه ممكنه به تو می گم، حق اینو دارم كه از تو هم همینو بخوام؟ من نمی خوام ازم اجازه بگیری ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم.

تو كافی بود كه دیشب بهم می فرمودی كه خرید داری یا من وقت داشتم و چشمم كور خودم باهات می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می كشیدی ولی نه این طوری.

این درسته كه من خسته از راه بیام بشنوم كه شما پیغام دادین با مریم این ها می ری خرید.

تازه این خرید تا این موقع شب هم طول بكشه؟ مهناز من اون موقع كه تو زنم هم نبودی دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم تنها جایی بری.

تو یك دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی.

حرفمو می فهمی؟ چهار ساعته كه من چهل بار تا سر خیابون اومدم و برگشتم .

فقط پنج بار رفتم در خونه مریم این ها كه ببینم آخه چی شده كه تو تا این موقع نیامدی .

اون وقت حالا كه اومدی به جای این كه ناراحتی منو درك كنی تازه جواب سوال من اینه؟ باید این طوری اشك بریزی؟
راست می فرمود با شرمندگی سرم را بلند كردم و نگاهش كردم.

اشك هایم را پاك كرد و آرام چشم هایم را بوسید و فرمود: مثل این كه فرموده بودی دیگه مثل بچگی هات فوری گریه نمی كنی! این همه اشك رو از كجا می آری؟ من معذرت می خواستم و او مرا می بوسید.

اگر پایان همه توبیخ های دنیا این قدر شیرین باشد هیچ كس مشتاق پاداش نمی شود.

به هر حال اون شب گذشت و من تازه فهمیدم كه خود ازدواج و صرف دوست داشتن محكم ترین دلیل هست اگر نه برای اجازه گرفتن لااقل برای حریم قائل شدن برای خیلی از مسائل زندگی.


5:

اقا میشه بقیه این رمان رو بزارید!!!!!!

6:

ادامه قسمت چهارم : : : : : : رمان دالان بهشت

اون شب مثل همه ی شب ها و روزهای خوب، مثل همه ی خوشی های زندگی، مثل خواب و رویا، سریع رسید و گذشت و تمام شد.
خانواده ی محمد که آمدند، قبول نکردند بروند توی مهمان خانه و همان جا توی حیاط روی تخت ها نشستند.

محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و نشست.

مجلس با شوخی های خانم جون و امیر و بگو بخند های حاج آقا و آقاجون خیلی زود خودمانی شد.

ولی من مثل بید می لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توی دست زری بود و لرزان با هم از پشت پنجره حیاط را نگاه می کردیم.

مستاصل نشستم روی تخت و فرمودم:
- زری من رویم نمی شه بیام بیرون.
زری با تعجب فرمود:
- دیوونه، مگه عقل از سرت پریده، مامان بابای من یک شبه شاخ در آوردن؟! یا از مامان و بابای خودت خجالت می کشی؟ اصلاً فکر نکن اومدن خواستگاری، فکر کن اومدن مهمونی.
- نمی تونم، به خدا زری خودمم نمی دونم چه مرگمه، این قدر که تنم می لرزه نمی تونم روی پا وایسم.
هرچه اصرار زری بیشتر می شد اضطراب من هم چند برابر می شد.

بالاخره خانم جون صدا زد:«مهناز؟ زری خانم....

»
به زری اشاره کردم که جواب بدهد.

زری بد و بیراه گویان رفت و چند دقیقه بعد همراه مادرم و محترم خانم برگشت.

محترم خانم فرمود:
- وا، مهناز جون چرا رنگت این قدر پریده، والله به خدا ما همون آدم های قبلی هستیم.

اسم خواستگار رویمون اومده ترسناک شدیم؟!
مادرم فرمود: «نه بابا این حرف ها چیه» و من ناچار دستم را به محترم خانم که دست دراز کرده بود دادم و بلند شدم.

محترم خانم فرمود:
- توروخدا نگاه کن، دستاش انگار از زیر یخ دراومده.

بیا با خودم بریم مادر جون.

این شتر در خونه ی هر دختری خوابیده، حالا تازه ما غریبه نیستیم، با هم شناسیم.

اگه تا حالا چشممون به هم نیفتاده بود چه کار می کردی؟!
پیش خودم فکر می کردم شاید اگر نمی شناختمتان راحت تر بودم.

توی حیاط هیچ جوری نتونستم سرم را بالا بگیرم، محترم خانم که فرمود: «حاج آقا اینم عروست» همان طور سر به زیر و با صدای لرزان فرمودم: «سلام حاج آقا»
- سلام بابا.

ما منتظر بودیم عروسمون چایی بیاره ولی خبری نشد!
خانم جون فرمود:
- الان حاج آقا، همین الان میاره، دختر ما توی چایی دم نکشیده ریختن هستاده.
همه زدند زیر خنده و من همراه زری رفتم که چای بیاورم.

وقتی تعارف چای تمام شد، حاج آقا قبل از اینکه من هم بنشینم، فرمود:
- خانم جون، با اجازه شما و حاج عباس بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف هاشون رو بزنن؟!
خانم جون فرمود:
- دختر و پسر هر دو مال خود شمان، مختارین، اجازه مام دست شما.


بعد با مهربانی و چشم هایی پر از شیطنت رو به من فرمود:
- مادر، محمد آقارو راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین، خدا وکیلی حرف راست به هم بزنین.

چاخان نکنین.
باز همه خندیدند و من در حالی که از شدت خجالت احساس می کردم از صورتم بخار بلند می شود فرمودم: «با اجازه» و جلوتر از محمد به راه افتادم.
هنوز به روشنی فضای اتاق را می بینم.

انگار همین دیروز بود.

مبل های مخملی بزرگ با میزِ گردِ گردو که رویش یک ظرف بلور بزرگ پایه دار پر از میوه های تابستانی بود.

آینه و شمعدان نقره ی عروسی مادرم و عکس پدربزرگم که سر طاقچه ما را نگاه می کرد.

پرده های مخمل زرشکی که تورهای سفید وسط اون با جریان هوا تکان می خورد و بازتاب شیشه های رنگی پنجره، رنگارنگ و زیبایش کرده بود.

با صدایی لرزان فرمودم «بفرمایید» و خودم روی مبل اولی ولو شدم.

محمد هم روبرویم نشست.

من که از لرزش بدنم کلافه بودم سرم را اون قدر پایین انداخته بودم که تقریباً چانه ام به سینه ام چسبیده بود.

چه سکوت مزخرفی بود.

سرم را بلند کردم تا ببینم محمد در چه حالی هست که نگاهم برای چند لحظه توی نگاه چشم های مهربان و سیاهش که انگار به من لبخند می زد، گره خورد.

دوباره سرم را پایین انداختم، ولی با یک حس خوب، جای اضطرابم را شوقی ناشناخته و خاص گرفته بود.

آرام و مهربان فرمود:
- شما اول صحبت می کنی یا من بگم؟!
لرزان فرمودم: «شما» با لحنی بی نهایت نرم و شمرده فرمود:
- اول باید آروم بشی.

چرا این قدر می لرزی؟ من هنوزم محمدم، برادر زری که مسئله های ریاضی ات رو حل می کرد.

فرقی کردم؟!
چقدر لحن صدایش گرم و آرامش بخش بود.

دوست داشتم ساعت ها حرف بزند و گوش کنم، ولی ساکت شد و منتظر بود.

نمی دانستم چه بگویم.
دوباره فرمود: «مهناز خانم؟!» سرم را بلند کردم و با لبخندی که ناخودآگاه صورتم را پوشانده بود نگاهش کردم.

باز نگاهمان برای چند ثانیه توی چشم های هم ماند و این بار او با لبخند سرش را پایین انداخت و فرمود: «خوب حالا بهتر شد» و بعد شروع به صحبت کرد.

او می فرمود، ولی من فقط محو صدا و لحن حرف زدنش بودم.

برای همین هم بیشتر حرف هایش را نمی فهمیدم.

فقط توی این فکر بودم که حرف هایش که تمام شد، من چی باید بگویم.

واقعاً که آقاجون راست می فرمود، هنوز بچه بودم.

من به تن صدای محمد گوش می کردم نه حرف هایش.

مثل بچه ای ک به آهنگ لالایی گوش می کند نه به مفهومش.

من چه می دانستم از شوهرم و زندگی چه می خواهم که حالا بتوانم حرف های محمد را بفهمم و با معیار های خودم بسنجم.
وقتی حرف هایش تمام شد و منتظر ماند، با چه جان کندن و تته پته ای فرمودم حرف هایش را فهمیدم و قبول دارم.

حرف هایی که شاید نصف بیشترش را نفهمیده بودم! و او هم شاید نارسایی کلام مرا پای خجالتم گذاشت و اون شب گذشت.
در عرض یک هفته بعدی ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و برای شب جمعه ی هفته ی بعد برنامه بله بُران گذاشته شد.

توی دل من و خانه ی ما چه شور و شوقی بود.

خانم جون از همه خوشحال تر بود و با حرف های با مزه اش همراه صدای خنده های امیر شادی را چند برابر می کرد.

زری روی پا بند نبود و حالا که مریم آمده بود، توی جمع سه نفریمان شادی بی نهایت بود و روزها سریع می گذشت.
شب بله بُران آقاجون همه را برای شام دعوت کرد.

چه برو و بیا و شلوغ پلوغی بود و در عین حال صفا و صمیمیت دو خانواده که شیرینی همه چیز را چند برابر می کرد.

محترم خانم مرتب سر می زد که اگر کاری هست کمک کند و من و زری برعکس از شلوغی هستفاده می کردیم و از زیر کار در می رفتیم.

اون وقت خانم جون که بیکار بود و حواسش جمع، مچمان را می گرفت.
الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم را بدهم و یک بار دیگر اون روزها برگردد تا من این بار، قدر لحظه لحظه ی اون ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و صمیمی انجام شد، نه علم و اشاره ای نه چک و چونه ای، هیچی.

وقتی حاج آقا اختیار را به خانم جون داد و فرمود: «هرچی شما بگین» همه ساکت شدند.

خانم جون با شیرین زبانی خاص خودش فرمود: «دختر مال خودتونه، هر گلی زدید به سر خودتون زدید.» حاج آقا با خوشرویی فرمود: «عروسم تخم چشمم هم وزنش طلا هم بگین حرفی ندارم.» ولی خانم جون -اونطور که بعداً خودش فرمود- به ملاحظه ی الهه فوری فرمود:
- هرچه مهر عروس اولتونه مهر دختر ما، که دو تا جاری با هم حرفشون نشه.
اون وقت صدای خنده و کف زدن همه با هم قاطی شد.

من و زری که از پشت پرده ها اتاق را نگاه می کردیم از کار زری که یادش رفته بود یواشکی داریم توی اتاق را نگاه می کنیم و ناخودآگاه محک کف زده بود از خنده ریسه رفتیم.

وقتی تقریباً ساکت شد، خانم جون دوباره رو به محترم خانم و حاج آقا کرد و فرمود:
- در ضمن حاج آقا، ما وظیفه مونه عیب و ایرادِ دخترمون رو خودمون راست و حسینی بگیم که پس فردا باعث گله گزاری نشه!
با این حرف خانم جون نفس من تقریباً بند آمد.
- دختر ما تا الان پاش به آشپزخونه نرسیده و پخت و پز اصلاً نمی دونه چی هست.

از تاریکی و سوسک هم مثل دیو دو سر می ترسه.

یک سجاف یقه رو هم سه روز طول می کشه، تا بلکه خدا و پیغمبر کمک کنن و درست کنه.
باز صدای خنده بود و جواب حاج آقا:
- عیبی نداره، مادر شوهرش هم کم غذای سوخته به ما نداده و از خیاطی هم فقط پارچه خریدنش رو بلده.
با اعتراض و خنده ی محترم خانم همه می خندیدند غیر از من، که فکر می کردم «حالا این حرف ها جلوی همه فرمودن داره؟!» اما خانم جون دست بردار نبود و ادامه داد:
- خلاصه حاج آقا فرمودم که بدونین بچه ی ما ترسوست، اگه یه وقت حرفشون شد، محمد آقا بچه ی مارو شب و شوم تنها نگذاره.
این بار محمد از ته دل خندید و سرش را پایین انداخت و من بیش از حرف های خانم جون این دفعه از محمد حرصم گرفت.

به هر حال برنامه عقد برای روز نیمه ی شعبان که دو هفته ی بعد بود گذاشته شد و برای اینکه من بتوانم مدرسه بروم، برای عقد دفتردار آشنایی بیاورند که حاج آقا می شناختش، تا اسم محمد وارد شناسنامه ی من نشود.

و بعد که درس هردومان تمام شد عروسی کنیم.

حاج آقا هم به آقاجون قول داد که اگر محمد خواست برای ادامه ی درسش به خارج از کشور برود، من را هر طوری هست همراهش بفرستند.
وقتی روی کاغذ قرارها نوشته شد و بزرگ تر ها امضا کردند صدای صلوات و دود اسپند فضا را پر کرد و من دیدم که خانم جون سر در گوش حاج آقا و محترم خانم چیزی فرمود که با تکان های سر موافقتشان را در مورد چیزی که من نمی دانستم فراخوان نمودند

7:

قسمت پنجم : : : : : رمان دالان بهشت

انزدهِ روز بعدی مثل برق گذشت.

دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود.

همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم.

اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قراونی بزرگ بود.

یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان های پایه بلندی که پنج حباب تراش دار لب طلایی روی هر کدام داشت.

بعد، حلقه ی نامزدی که بی نهایت دوستش داشتم.

حلقه ای ظریف که یک نگین برجسته داشت و حلقه ی محمد که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه ای تقریباً پهن بود که رویش سه تا نگین مورب داشت.

لباسم را مادر مریم دوخت و الحق خیلی زحمت کشید و من و زری و مریم و مهتاب روی اون مروارید دوزی کردیم.

یک پوشش بلند سفید با آستین های پفی بود که از بالای آرنج چسبان می شد و به یک هفت روی دستم ختم می شد.

سر شانه های پوشش باز بود و بالا تنه اش از روی سینه تا کمر چسبان و از روی کمر دامن پفی بلندی بود که دنباله اش روی زمین می کشید.

مروارید و منجوق و ملیله های روی پوشش توی نور درخششی خیره نماينده داشت و من خودم شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت می بردم.

روزی که پوشش تمام شد و پوشیدمش، چقدر زری و مریم هلهله کردند و سر و صدا راه انداختند.

مادرم و خانم جون غرق لذت و مهر نگاهم می کردند و محترم خانم و فاطمه خانم با تحسین و اشتیاق.

محترم خانم با محبتی مادرانه و ذوق زده در حالی که چندین بار مرا بوسید، زنجیر گردنش را به عنوان شاباش گردنم انداخت و مادرم در حالی که قطره اشکی کنار چشم هایش لانه کرده بود، قربان صدقه ام می رفت و اسپند دود می کرد.

زری که روی پا بند نبود التماس کنان فرمود:
- مامان توروخدا بگذار محمد را صدا کنم.
ولی محترم خانم فرمود:
- نه، باشه روز عقد، یکدفعه ذوق کنه.
راست هم می فرمود.

محمد اون روز واقعاً ذوق کرد.

روز عقد وقتی دنبالم آمد به آرایشگاه، من با آرایش و پوشش باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، اما سلام محمد چنان کشیده و بلند و توام با حیرت بود که ناخودآگاه از آهنگ صدایش سر بلند کردم.
وقتی چادر سفیدی که همراهش بود روی سرم انداخت اون قدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی دیدم با خنده پرسیدم: «من جایی رو نمی بینم، چطوری راه بیام؟»
او فرمود: «تو صورتت را بپوشان، بردنت با من» و دستم را گرفت.
چه احساس آرامشی از گرمای دست هایش که برای اولین بار حسشان می کردم یکباره به جانم ریخت.

توی دست های مردانه و قوی او، دست من مثل دست یک بچه بود و او هم درست مثل اینکه بچه ای را راه ببرد، مرا همراه خودش می برد.
دم خانه مان خیلی شلوغ بود.

خانه ی ما مجلس زنانه بود و خانه ی اون ها مردانه.

همراه محمد که کمکم می کرد وارد خانه شدم و توی دود اسپند و هلهله و سر و صدای زیاد گم شدم.

اون قدر دور و برم شلوغ بود و چشم ها و صورت های خندانِ شاد آشنا و ناآشنا دورم را گرفته بود که گیج گیج مثل آدم های توی خواب باورم نمی شد این منم توی این پوشش و کنار محمد و نشسته بر سفره ی عقد!
آقا آمد و قراون را به دست من و محمد دادند.

وقتی خطبه را می خواندند خاله به آرامی سر در گوشم گذاشت و فرمود «تا سه بار نخوانده بله نگی!» من که چشمم دنبال خانم جون و مادرم بود چه حال عجیبی داشتم، انگار تازه باورم می شد دارم شوهر می کنم و با این کلمات زندگی ام عوض می شود و به قول خانم جون «همه کسِ من می شه محمد»
یک اون فکر کردم اگر محمد عوض شود.

اگر بداخلاق شود، اگر دیگر دوستم نداشته باشد، یا اگر اصلاً خودم پشیمان شوم چه؟! مثل کسی که دارد از جایی پرت می شود دلم می خواست از کسی کمک بخواهم.

ناخودآگاه دست محمد را از زیر قراون محکم گرفتم.

می خواستم به کسی پناه ببرم.

باز ترسیده بودم.

محمد آرام توی گوشم فرمود: «چی شده؟» فقط برگشتم و نگاهش کردم.

نمی دانم چه حس کرد که تنها آهسته انگشت هایم را فشار داد و من قلبم آرام گرفت.

خاله یواش بازویم را فشار داد که یعنی «دفعه ی سومه» و من فرمودم: «بله».

اما محمد همان بار اول محکم و بلند، بله فرمود و صدایش توی هلهله و شلوغی زن ها گم شد.
بدون این که متوجه باشم دست محمد را رها نمی کردم.

خانم جون به هوای روبوسی توی گوشم فرمود: «ننه این قدر خودتو نچسبون، دستشو ول کن امت حرف در می آرن» و من متعجب به دست هایمان نگاه کردم.

کمی فاصله گرفتم ولی دستش را رها نکردم دیگر مهم نبود، با خودم فرمودم «بگذار حرف دربیارن.»
از مراسم عقدم هرچه به یاد دارم انگار پشت مه پنهان هست.قوم و خویش های محمد و خودم، غریبه و آشنا، صورت های مربان و خندان و هدیه های مختلف که دست و انگشت ها و گردنم را پر کرده بود، همه مثل فیلمی تند که جزئیاتش یادم نباشد، توی ذهنم، مبهم و تار هست.

برعکس شب عقد را به وضوح به خاطر دارم.

انگار همین دیشب بود.

وقتی مهمان ها رفتند، حاج آقا و محترم خانم صورت های ما را بوسیدند، بعد حاج آقا رو به مادرم و خانم جون و آقا جون فرمود: «با اجازه شما» و دست مرا توی دست محمد گذاشت و فرمود:
- ایشالله که شب عروسیتون هم خودم دست به دستتون بدم.

دعا می کنم که به پای هم پیر بشین و من تا زنده ام یک دو جین نوه هایم را ببینم.
بعد سرش را نزدیک آورد و فرمود: «فقط یک حرف مونده که خانم جون از قول ما بهتون می گه و ایشالله که رو سفیدمون کنین.» و در حالی که انگار بیشتر منظورش محمد باشد پرسید «باشه آقا؟!» محمد شرمگین فرمود: «چشم» و خم شد که دست حاج آقا را ببوسد ولی حاج آقا نگذاشت.

محمد را محکم در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و باز دعای خیری کرد و کنار رفت تا محترم خانم و سایرین هم به نوبت از ما خداحافظی نمايند.
نمی دانم چرا وقتی آقاجون و مادرم جلو آمدند، و آقاجون خواست صورتم را ببوسد، زدم زیر گریه.

هم خوشحال بودم هم غمگین.

دلم می خواست از پدر و مادر مهربانم تشکر کنم.

با اینکه برنامه نبود از اون ها جدا شوم، مثل کسانی که سفری دور در پیش دارند، دلتنگ شده بودم.

آقاجون هم در حالی که بغض کرده بود گونه ها و پیشانی ام را بوسید.

آرزوی خوشبختی کرد و سپس اینکه صورت محمد را هم بوسید، دوباره دست مرا توی دست محمد گذاشت و فرمود: «فکر کن که من فقط یک چشم دارم که اونم سپس این دست شما سپردم» و با سرعت رویش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت و من هیچ وقت نفهمیدم که اون شب آقاجون گریه کرد یا نه؟
مادرم حتی نتوانست حرف بزند، در میان اشک و لبخند چندین بار مرا بوسید و بعد محمد را، و فوری از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه طول کشید تا خانم جون با شوخی هایش و امیر و زری و بقیه با حرف هایشان توانستند جلوی گریه ام را بگیرند.

اون ها هم سرانجام خداحافظی کردند و رفتند.

اون وقت بود که خانم جون درِ اتاق عقد را بست و فرمود:
- محمد آقا مهناز که بچه امه هیچی، شمام مثل امیر بودی و از امروز رسماً شدی پسر ما.
بعد همان طور که دستش را روی دست ما می گذاشت، فرمود:
- امیدوارم به حق همین شب عزیز، خیر همدیگه رو ببینین، و سفید بخت باشین.

اینم از منِ پیر زن داشته باشین و هیچ وقت نگذارین روتون توی روی هم باز بشه و حرمت هم رو نگه دارین تا همیشه مثل الان برای هم عزیز باشین، مثل من برای اون خدا بیامرز

8:

ادامه قسمت پنجم : : : : : : رمان دالان بهشت

سپس خنده ی هر سه مان خانم جون صحبتش را این طور ادامه داد:

- محمد آقا، فرمودم که شما برای ما مثل امیر عزیزی، اما مادر، بین قوم و خویش های ما رسم نیست دختر رو مدت طولانی عقد کرده نگه دارن.

منتها حساب شما دیگه جدا بود.

حالا بزرگ ترهاتون از من پرروتر پیدا نکردن که این حرف یعنی این شرط رو اول به شما بعد به دختر خودمون بگم.

پسرم، مهناز دیگه زن قانونی و شرعی شماست، ولی مادر، از اون جا که قراره دو سال دیگه عروسی کنین....

یعنی می خواستم بگم....

.
چند لحظه ای مکث کرد، بعد صحبتش را ادامه داد:
- آخه می دونی مادر جون....

.
باز ساکت شد.

من متحیر مانده بودم که خانم جون چرا این قدر حاشیه می رود، ولی محمد طوری سرش را به زیر انداخته بود که انگار می فهمید و خجالت می کشید.

دوباره خانم جون فرمود:
- مادر، آخه توی عقد کرده گی اگه....

یعنی می خواستم بگم ایشالله هر وقت عروسی کردین و زنت رو بردی خونه ی خودت....

.
خانم جون باز ساکت شد، کلافه شده بود.

دوباره خواست شروع کند که محمد سرش را بلند کرد.

مثل اینکه می خواست به خانم جون کمک کند، خیلی آهسته فرمود:
- بله، خانم جون متوجه شدم! چشم حتماً.
من هاج و واج محمد و خانم جون را نگاه می کردم و سر از حرف های بی سر و ته اون ها در نمی آوردم، ولی خانم جون نفس راحتی کشید و فرمود: «آخیش، خدا عمرت بده مادر، ببین چه کارهایی به من گیس سفید واگذارمی نمايند ها.» و بعد با زحمت از جا بلند شد و فرمود: «پس من دیگه خاطر جمع از طرف شما قول بدم؟!» و محمد که جواب داد «مطمئن باشین» خانم جونبا همان لحن شیرینش فرمود: «مطمئن که اگه نبودیم مادر، بچه مون رو نمی سپردیم دست شما! حاج آقام فرمود که از پسر من خاطرجمع باشین، منتها هیچ کس رو از من رو سفت تر پیدا نکردن» و بعد هم خنده کنان صورت ها ما را بوسید و به خدا سپرد و رفت.
من که هنوز سر در نیاورده بودم با تعجب به محمد فرمودم: «شما فهمیدین خانم جون چی می فرمود؟!» محمد سرش را بلند کرد، صورتش هنوز سرخی شرم داشت، با تحسین و محبت نگاهم کرد.

خندید و سرش را به علامت مثبت بودن جوابم تکان داد، و وقتی پرسش را توی نگاهم دید فرمود:« تو هم می فهمی خانم مهناز کاشانی» بعد دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و همان طور که دستم توی دستش بود با من حرف می زد.
اون شب تا سپیده ی صبح توی اتاق عقد نشستیم و حرف زدیم و من چقدر زود ترسم از محمد ریخت.

احساس می کردم این محمد با اون محمد، برادر زری که در فکر من بود چقدر فرق دارد.

محمد حرف می زد و من مشتاق گوش می دادم.

اون شب به من فرمود که مرا از وقتی عقلش رسیده دوست داشته.

می فرمود: «اوایل، وقتی بچه بودم، فقط دوست داشتم مواظبت باشم، اما نمی دونستم چرا.

بعد کم کم که بزرگتر شدم و تو بزرگتر شدی، فهمیدم چرا.» برایم از خاطره هایش می فرمود و من ذوق زده و با شور و شوق گوش می دادم.

از روزهایی می فرمود که اصلاً خودم به یاد نداشتم و چقدر لذت می بردم وقتی احساسش را نسبت به خودم از زبان او می شنیدم.
اون شب محمد بود و صدای گرم و خوش آهنگ و حرف های شیرینش و من مبهوت اون همه عشق بودم که یکباره قلبم را در خود غرق می کرد.


صدای اذان که بلند شد هیچ کدام باورمان نمی شد، من با حیرت در حالی که با عجله از جایم بلند می شدم فرمودم: «وای محمد صبح شد.» دیگر راحت می فرمودم «محمد».

برادر زری از من دور شده بود.

محمد شوهرم بود که کنارم بود و چقدر دوستش داشتم.

محمد فرمود:
- کجا می ری؟
- برم لباسمو عوض کنم، الان همه بیدار می شن.
- استقامت کن مهناز.
برگشتم.
- بگذار یک خورده دیگه توی لباست ببینمت بعد برو.
خندان پرسیدم:
- از عصر تا حالا ندیدی؟
- نه، تا حالا فقط صورتتو نگاه می کردم.
با طعنه فرمودم:
- صورتمم تو این همه سال ندیده بودی؟!
- صورت مهناز رو چرا، صورت زن خودمو نه!

9:

با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوی پایم کنار برود.

فرمود: «خانم کوچولو، نخوری زمین.» خندان دویدم.

چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود.

پس خانم جون راست می فرمود «صیغه رو که می خونن، آدم عاشق و شیدا می شه؟!»
وارد اتاقم که شدم، نگاهم به خودم توی آینه افتاد.

به نظرم آمد چقدر قیافه ام عوض شده و فکر کردم راستی راستی خیلی خوشگل شده ام.

چند لحظه محو تماشا شدم، ولی صدای در اتاق خانم جون که آمد، دوباره یاد محمد افتادم.

با عجله لباسم را عوض کردم، ته مانده های آرایش صورتم را هم با پنبه پاک کردم.

احساس کردم موهایم از ریشه درد گرفته.

سنجاق های موهایم را هم باز کردم و با زحمت بالاخره شانه شان کردم.

بدون آرایش چقدر صورتم کم سن و سال تر بود.

وقتی برگشتم، دیدم محمد سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشم هایش را بسته.

به نظر می آمد در آرامش کامل و راحت خوابیده.

فکر کردم از خستگی خوابش برده.

پاورچین نزدیکش شدم تا از کنار دستش کتش را بردارم و بیندازم رویش.

با این که تابستان بود، ولی نسیم صبح هوای اتاق را کاملاً خنک کرده بود.

همین که خواستم کت را بیندازم رویش، چشم هایش نیمه باز شد.

سرش را از پشتی برداشت و خندید.

نمی دانم چرا؟ به خاطر گرمی لبخندش بود یا محبت بی نهایت چشم هایش که به من می خندید، تمام وجودم گرم می شد.

- ببخشید بیدارت کردم! فکر کردم خوابی، خواستم سردت نشه.
محمد انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد، صاف نشست و همان طور که خیره نگاه می کرد، فرمود:
- چقدر خوشگل تر شدی.

حیف صورت به این قشنگی نیست که رویش نقاشی می کنن؟!

- دلت می آد؟! معلومه که اون طوری آدم خوشگل تره.
- نه هیچم این طور نیست.

اگه قراره من خوشم بیاد و دوست داشته باشم که من صورتتو این طوری دوست دارم، ولی اگه غیر از اینه که هیچ.

حرفش تمام شد و نگاهمان توی چشم های هم ماند.

مستقیم که توی چشم هایم نگاه می کرد قلبم فرو می ریخت.

انگار جریان خون توی تنم سریع تر می شد، گُر می گرفتم.

دوباره احساس کردم گرمم شده.

موهایم را با انگشت هایم زدم پشت گوش هایم و همان طور که کتش توی بغلم بود، فرمودم:

- برم برایت جانماز بیارم نمازت رو بخونی.
- نه، یکخورده دیگه پیشم بمون.

برای نماز می رم خونه خودمون.

بی اختیار یکدفعه فرمودم: «نه».
-نه؟! چرا؟!
نمی دانستم چه بگویم.

دلم نمی خواست برود.

عجیب بود، در عرض یک شب همه چیز چقدر فرق کرده بود، یا من فرق کرده بودم؟! انگار چیزی مثل آهنربای قوی مرا به طرفش می کشید.

حسی که نمی توان بیانش کرد.

درمانده فقط نگاهش کردم.

دوباره پرسید:

- مهناز، نه، چی؟
- نرو.
- چرا؟!
- مگه نماز رو همین جا نمی شه خوند؟
باخنده فرمود:
- نه، تو که باشی حواسم پرت می شه.
هم حرصم گرفت که چرا برای او سخت نیست که از من دور شود، هم خواستم خودم را لوس کنم.

رویم را برگرداندم و فرمودم: «باشه.

اگه این طوریه من می رم که حواستون پرت نشه».

خودم هم باورم نمی شد این منم؟ این قدر راحت مثل اینکه سال هاست زن و شوهریم سر به سر محمد می گذاشتم؟

صدایم زد: «مهناز؟» شنیدم، ولی جواب ندادم و همان طور به سمت در رفتم.

دوباره که صدایم کرد، هموقت بازویم را هم گرفت و نگهم داشت.

دوباره صدایم زد.

نمی دانم چرا صدایم که می زد تمام وجودم به طرفش پر می کشید.

با زحمت به روی خودم نیاوردم.

به طرف خودش برم گرداند.

سرم را بلند نکردم.

«مهناز؟!» دستش زیر چانه ام برد و صورتم را بالا گرفت.

- رسم شما این طوریه که مهمون رو با قهر کردن نگه دارن؟!
در حالی که هنوز به جای چشم هایش به گردنش نگاه می کردم، فرمودم:
- نه مهمونی که نخواد پیش ما بمونه به زور نگه نمی داریم.
هیچ نفرمود، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم، بالاخره طاقت نیاوردم.

نگاهش کردم ببینم چرا ساکت هست، که باز نگاهم به چشم هایش که نزدیک صورتم بود، افتاد.

چند ثانیه با دقت نگاهم کرد، بعد ناگهان سرش را پایین آورد.

وقتی سرش را دوباره بالا گرفت نگاهش چنان ملتهب و سرشار از محبتی ناب و سوزان بود که نفسم به شماره افتاد.

شاید هیچ کس باور نکند، ولی با اینکه سن هردومان کم بود، با این که محمد در اوج جوانی بود، ولی نه تماس دستانش، شهوانی بود، نه حالت نگاهش.

احساس می کردی یک دنیا محبت با ظرافت در آغوشت گرفته، مثل کسی که گرانبهاترین شی دنیا را در آغوش بگیرد.

10:

قسمت ششم : : : : : : : رمان دالان بهشت


دو ماه سپس نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت.

یک صبح تا ظهر که محمد را نمی دیدم، انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت نگاه مشتاق و صدای گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش می آورد.

هرچه می گذشت وابستگی ام به محمد بیشتر و بیشتر می شد.

من که روز اول ذوق می کردم که با این ازدواج از زری جدا نمی شوم، حالا با زری هم که بودم همه ی حواسم پیش محمد بود، مخصوصاً مواقعی که نبود.

وقتی نبود، حوصله هیچ کاری را نداشتم، ولی وقتی بود، حتی اگر پیش من بود و مشغول درس مطالعهیا حرف زدن با دیگران یا کارهای خودش بود، همین که احساس می کردم نزدیکم هست، خیالم راحت می شد و دلم گرم.
ماه رمضان اون سال قشنگ ترین ماه رمضان عمرم بود.

همه چیز زیبا بود: سفره های افطاری با سلیقه مادرم، دعاهای از ته دل خانم جون که کنار سفره ی افطار دست به دعا بر می داشت، و همه اول باید دعا می کردند و توی هستکان های کمر باریک خانم جون آب جوش می نوشیدند و بعد غذا می خوردند، صدای ربّنا که از دورها فضا را معطر می کرد و مرا وا می داشت از ته دل سر به آسمان بردارم و خدا را شاکر باشم، عشق، این تجلی انوار بی نهایت خداوندی که قلبم را به سجود و شکر وامی داشت، و جمع خانواده ی خوشبخت من که محمد را مثل پسرشان دوست داشتند و پذیرفته بودند، شب هایی که تا سحر با محمد بیدار می ماندم و همان طور که سرم روی بازویش بود و دستم توی دستش، برایم از آینده می فرمود و من مثل بچه ای که به قشنگ ترین لالایی دنیا گوش کند، احساس امنیت شیرینی می کردم که قابل وصف نیست.
دیگر سحر ها گیج و خواب آلود نبودم، محبت و عشق همراه با جوانی، نیروی مافوق تصور به وجود می آورد و من اون قدر خوشبخت بودم که از هر دوی اون ها صاحب بی نهایت شده بودم.

علاقه وافر آقاجون و مادرم به محمد از طرفی و دوستی امیر با محمد از طرف دیگر، موهبت بزرگ دیگری بود.
با اینکه از اول خودشان برنامه گذاشته بودند که ما فقط نامزد باشیم و محمد شب ها خانه ی ما نماند، با اصرار خود آقاجون و مادر، تقریباً از شب عقد به بعد محمد دیگر به خانه خودشان نرفت.

این بود که محترم خانم گهگاه به شوخی می فرمود: «محمد، مادر، اگه وقت کردی یک سر هم بیا خونه ی خودمون مهمونی!»
ماه رمضان به سرعت گذشت.

یادم هست توی شهریور ماه بود، تقریباً دو ماه از عقد ما می گذشت که یک شب جمعه همه برای شام خانه ی حاج آقا دعوت داشتیم، به پیشنهاد آقا رضا (شوهر خواهر محمد، که معروف بود اهل سفر هست و به جاهای خوش آب و هوا علاقه دارد.) برنامه شد دسته جمعی به سفر دو سه روزه برویم.

وقتی آقا جون و حاج آقا هم موافقتشان را فراخوان نمودند، همه به این نتیجه رسیدند که برنامه ی سفر هم با آقا رضا باشد.
آقا رضا که در ضمن خیلی خوش مشرب و شوخ هم بود، با اشاره دست همه را ساکت کرد و فرمود: «من حرفی ندارم.

می برمتون یک جایی که از قشنگی و خوش آب و هوایی لنگه نداره.

منتها بیشتر برای حال آقایون خوبه.» صدای اعتراض خانم ها که بلند شد، آقا رضا دستش را بلند کرد، در حالی که حالت چشم هایش حاکی از شیطنت و شوخی بود، فرمود: «با عرض معذرت از حاج خانوم ها.

این جا که می خوام ببرمتون جایی هست در دماوند به نام: دالان بهشت، و بیشتر به درد حال آقایونی می خوره که چند وقته دارن جهنمو مزه مزه می کنن.» و بعد به خودش و محمد و مهدی اشاره کرد.

صدای قاه قاه خنده از ته دل مردها و اعتراض خانم ها با هم قاطی شده بود.
فاطمه خانم معترض تر از همه فرمود: «حالا که این طوره، ما اصلاً نمی آییم.» صدای جر و بحث و شلوغی بالا گرفته بود که آقاجون میانه را گرفت و فرمود: «اصلاً بدون خانم ها بهشت هم فایده نداره، خوبه؟!آقا این قدر سروصدا نکنین سرمون رفت.» خانم جون هم با شیرین زبونی فرمود: «آقا رضا فکر یک ساعت دیگه هم که با خانمت تنها می شی باش ها، کاری نکن مادر جون، که همون جهنمو آرزو کنی!» همه و از همه بیشتر آقا رضا زد زیر خنده.

به هر حال برنامه شد عصر چهارشنبه ی هفته ی بعد راه بیفتیم و جمعه عصر برگردیم.
سر انجام روز چهارشنبه رسید و همه در تدارک آماده کردن وسایل بودیم.

خانم جون مرتب سفارش می کرد«ننه عرق نعنا یادتون نره.

به مادرت بگو نبات هم بگذاره، لازم می شه، کتری منو یادتون نره، یکخورده هم ترشی بردارین و ....» خلاصه هرچیزی ممکن بود لازم شود و ما فراموش کنیم، خانم جون یادآوری می کرد.
سپس ظهر بود که محمد برگشت.

دم پله های اتاق خانم جون ایستاده بود و داشت در جواب خانم جون که می پرسید ناهار خورده یا نه، می فرمود اون قدر خسته و گرما زده هست که ترجیح می دهد، اگر کاری نیست، فقط کمی هستراحت کند.
امیر با خنده فرمود: «گرما که کاری نداره، ببین این طوری خنک می شی.» و از اون طرف حوض با کف دست هایش شروع کرد به آب پاشیدن به من که داشتم شیشه عرق نعنایی را می شستم که از زیرزمین آورده بودم و رویش پر از گرد و خاک بود.

من که دمپایی هایم ابری بود، خواستم فرار کنم که پایم روی آب ها لیز خورد و محکم خوردم زمین و بطری خرد شد.

خانم جون از دست ما عصبانی بود و من از کاری که امیر کرده بود، دلخور بودم.

محمد همان طور که برای بلند شدن کمکم می کرد، با خنده فرمود:
- خیله خُب، عیبی نداره، مواظب باش شیشه توی دست و پات نره.
خانم جون با غضب فرمود:
- ببین چطوری یک شیشه دربست رو از بین بردین ها.

اینو می گن شوخی بی مزه.
امیر خندان فرمود:
- نخیر، اینو می گن دختر بی دست و پا.
خانم جون فوری فرمود:
- خُب، ببینم حالا می تونی یک شر دیگه به پا کنی یا نه؟! پاشو برو یک شیشه دیگه وردار بیار بگذار دم دستیادمون نره.

تو هم مادر، اون شیشه هارو جمع کن توی پای کسی نره.
امیر همان طور که از پله های زیرزمین پایین می رفت هنوز می خندید.

یک اون دلم خواست تلافی کارش را بکنم.

به جای جارو یک ظرف آب خنک برداشتم و برگشتم.

امیر روی دومین پله بود که بی هوا آب را ریختم رویش.

امیر که یکه خورده بود، نفس بریده داد زد: « مگر دستم بهت نرسه» و دوید و من جیغ زنان، بی اونکه حواسم به جلوی پایم باشد، فرار کردم.

فریاد خانم جون و محمد با هم بلند شد.

«مهناز جلوی پات» ولی دیگر دیر شده بود.نیمه ی باریک سر بطری که کف حیاط بود و من به ضرب پایم را رویش گذاشته بودم همرا کف نازک دمپایی سینه ی پایم را شکافت و فریادم از سوزش و درد بلند شد.

مادرم که با صدای جیغ سراسیمه از ساختمان بیرون دویده بود با دستپاچگی و امیر و خانم جون با عصبانیت دعوایم می کردند و من که تز درد کلافه شده بودم فقط لبم را گاز می گرفتم که بی صدا گریه کنم.
محمد که با نگرانی و خشم به امیر غر غر می کرد، به مادرم که مرتب پشت دستش می زد می فرمود: «مادرجون، یک پارچه ی تمیز بدین پاشو ببندم.

فایده نداره باید ببریمش بیمارستان.»
پایم را بست و بغلم کرد و به امیر فرمود:
- زود باش دیگه چرا منو نگاه می کنی؟!
مامان دستپاچه و هول می فرمود:
امیر بدو.

محمد، مادر، تنها بلندش نکن، وای استقامت کنین منم بیام.
خلاصه اون روز پایم دوازده تا بخیه خورد و من چقدر اشک ریختم.

موقع بخیه زدن،محمد هم سرم را توی سینه اش گرفته بود و هم رویش را برگردانده بود و سعی می کرد مرا که از درد به خودم می پیچیدم، آرام کند.

وقتی پانسمان پایم تمام شد، دکتر فرمود:
- باید چند روز هستراحت کنه و پاش رو روی زمین نگذاره.

سینه ی پاس، بهش فشار بیاد دوباره دهن باز می کنه.

دو روز دیگه هم برای تجدید پانسمان بیارینش.

مخصوصاً تا پانسمان اول پاش رو روی زمین نگذاره.»
طفلک مادرم در اتاق که باز شد، با رنگ و روی پریده و هراسان وارد شد و با دیدن پایم و چشم های اشک آلودم به امیر تشر زد:
- هزار دفعه فرمودم شوخی بی معنی نکنین، مگه به خرجتون می ره؟!
محمد که داشت از روی تخت بلندم می کرد، فرمود:
- حالا که به خیر گذشت مادرجون، دیگه حرص و جوش نخورین.
من که حالم بهتر بود از اینکه مرا روی دست ببر، خجالت می کشیدم، فرمودم:
- محمد بگذارم زمین خودم می آم.
با خنده فرمود:
- خودت داشتی می اومدی که این طوری شد دیگه.
امیر فوری رو به مادر فرمود:
- بفرمایین، دیدی تقصیره خودشه.

خدا به داد این محمد بیچاره برسه با این زن....

.
خلاصه، به خانه رسیدیم.

همه نگران و چشم به راه بودند.

آقاجون و محترم خانم و خانم جون یکصدا می فرمودند که با این اوضاع، دیگر برنامه باشد برای هفته ی بعد.

ولی محمد، محکم و قاطع فرمود: «نه، شما برین.

من پیشش می مونم.»
مامان و آقاجون نه خیالشون راحت بود که بروند نه رویشان می شد بگویند «نه» بحث درگرفته بود و هرکس چیزی می فرمود.

سرانجام آقا رضا با خنده فرمود: «واالله به خدا، به این ها این طوری بیشتر خوش می گذره.

نگران چی هستین؟!» همه خندیدند و بالاخره با اصرار محمد راهی شدند.
توی حیاط روی تخت نشسته بودیم که خداحافظی کردند.

مادر و خانم جون آخر از همه با دل نگرانی و کلی سفارش رفتند و امیر قبل از اینکه در را ببندد، به شوخی فرمود: «محمد ناراحت نباش، عوضش بچه داریت خوب می شه!»
دلم می خواست کله اش را بکنم.

تقصیر او بود که نتوانستم بروم.

یکدفعه دلم گرفت.

دلم می خواست من هم بروم.

با خود فرمودم «خوش به حالشون.

حالا به اون ها چقدر خوش می گذره.»
درد پا را بهانه کردم و دوباره بغض کردم.

محمد در حالی که با دقت توی چشم هایم نگاه می کرد، فرمود:
- راستش رو بگو، به خاطر پایت ناراحتی یا اینکه نشد بری؟!
مثل بچه ها لب برچیدم و فرمودم:
- می خواستم برم.
خندید و دستم را توی دست هایش گرفت:
- اگه قول بدم خودم ببرمت کافیه؟
- کی؟
- هر وقت تو بگی، من فقط قول می دم اگه یک روز از عمرم هم مونده باشه خودم ببرمت تا این دالان بهشت رو ببینی، خوبه؟! حالا دیگه اخم هات رو باز می کنی؟
- خودت چی؟! دوست نداشتی بری؟!
همان طور که دستم توی دستش بود، پیشانی ام را بوسید و فرمود:
- من خودم بهشت رو دارم! واسه دالانش حسرت بخورم؟!
الان هم که سال ها گذشته، اون منظره و حرف اون روز محمد از یادم نمی رود.

اون دو روز چه شیرین و سریع گذشت و من هم مثل محمد به کلّی دالان بهشت را فراموش کردم.

با وجود محمد بهشت در کنارم و در قلبم بود.

خوب به یاد دارم، شب که شد، این احساس که در خانه غیر از من و او کسی نیست، باعث شد حال بخصوصی از هراس و اضطراب به من دست دهد.

شوخی های سربسته فاطمه خانم و آقا رضا و سفارش های مادر و خانم جون یادم افتاد و دلشوره عجیبی به دلم چنگ زد

11:

محمد اما خونسرد و معمولی پرسید:
- مهناز، توی اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟!
- توی حیاط؟!
- آره توی پشه بند، عیبی داره؟!
گرفتار دلهره ای ناشناخته شدم.

همان طور که او رختخواب را مرتب می کرد، فکر می کردم کاش مادرم و سایرین بودند.

با اینکه تا اون روز متوجه شده بودم که محمد حریمی خاص را بین خودمان رعایت می کند، باز اون شب حس عجیبی داشتم.

محمد اما، مثل همیشه بود.

یک بالش زیر پایم گذاشت و کنارم دراز کشید، دستم را توی دستش گرفت و بوسید و پرسید:
- پایت بهتره؟!
سرم را تکان دادم که یعنی «آره»
- پس از چی ناراحتی؟!
نیم خیز شده بود و توی صورتم نگاه می کرد.

وقتی توی چشم هایم دقیق می شد، احساس می کردم افکارم را می خواند و هول می شدم.
- نه، چیزیم نیست.
- اگه نمی خوای بگی، نگو، عیبی نداره.

ولی نگو نه.
بعد دراز کشید.

خنده ام گرفت، ولی ترجیح دادم سکوت کنم.

محمد هم برخلاف انتظار دیگر چیزی نفرمود.

دستم در دستش بود که خوابمان برد.
نیمه شب با صدای جیغ گربه از خواب پریدم.

سایه ی درخت ها و شاخه ها، تاریکی هوا و این فکر که توی خانه غیر از ما کسی نیست، خواب را از سرم پراند و وحشت برم داشت.

آرام صدایش زدم: «محمد، محمد» چشم هایش نیمه باز شد.

« می ترسم تورو خدا بیدار شو.» دستش را دراز کرد و آرام مرا گرفت توی بغلش و دست دیگرش را گذاشت زیر سرم.

همان طور که پشتم به او بود، خود را توی بازوانش قایم کردم.

خواب آلود پرسید:
- از چی می ترسی؟!
- نمی دونم.
با خنده ای که توی صدایش بود، فرمود:
- بخواب.

من این جام.
چقدر حرارت تن و آغوشش، آرام بخش بود و رفتار اون شب محمد چقدر برایم شیرین بود.

او همان طور که آرام آرام روحم را با محبتش آشنا می کرد، جسمم را هم به خودش عادت می داد و این برایم بی نهایت لذت بخش بود.
محمد از این طریق چنان فاتح وجود من شد که سال ها بعد وقتی که دیگر از دستش دادم، فهمیدم قادر نخواهم بود وجودم را غیر از او به کسی تقدیم کنم.
محمد که برای نماز صبح بیدار شده بود، آرام سعی می کرد بازویش را از زیر سرم بردارد که هشیار شدم و محکم دستش را گرفتم.

گونه ام را بوسید و پرسید:
- وقت نمازه، بیدار نمی شی؟!
هم خواب هم آغوش محمد برایم بی نهایت شیرین بود.

« چرا فقط چند دقیقه» و دوباره خوابم برد.

محمد از جایش بلند شده بود که از خواب پریدم «محمد»
- جونم.
- نرو.

تاریکه، تنهایی می ترسم.
برگشت، دست هایم را گرفت و بلندم کرد و فرمود:
- نمی ترسی.

می خوای با من بیایی، نه؟!
خدایا، همان قدر که اون صبح ها و نمازها به دل من می نشست، تو هم قبول می کردی؟! دیگر خواب آلود نبودم.

می فهمیدم چه می گویم، تک تک کلمات را با عشق می فرمودم.

انگار می خواستم از خدا به خاطر گنجی که به من داده بود، تشکر کنم.

محمد گران بها ترین گنج زندگی من بود و خدایا، تو می دانی چه پاک و بی آلایش دوستش داشتم.
اون دو روز و دو شب، قشنگ ترین ایام زندگی من بود.

نفهمیدم وقت چطور گذشت.

حرف های محمد، صحبت هایش و توجهش برایم بی نهایت شیرین بود.

شب ها سرم را که روی بازویش می گذاشتم و ضربان قلبش را می شنیدم، احساس امنیت خاطر عجیبی به من دست می داد که برایم بی سابقه بود.

توصیف اون حالت ها و حس ها با کلام میسر نیست.

حتی شاید سعی در بیان اون ها از قداست و پاکیشان بکاهد، مثل خود عشق.

فقط کسی می تواند عشق را بفهمد که خودش این حس ها را لمس کرده باشد.

اگر نه، سعی در بیان اون ها ثمری ندارد.
عصر روز جمعه به انتظار برگشتن خانواده مان توی حیاط نشسته بودیم.

با اینکه دلم برای همه بی نهایت تنگ شده بود، ولی از این فکر که وقتی برگردند این تنهایی و خوشبختی هم تمام می شود، دلم گرفته بود و بدون اینکه خودم بفهمم اخم هایم توی هم رفته بود.
محمد با خنده پرسید:
- دوباره چی شده خانوم کوچولو؟!
شانه هایم را بالا انداختم و فرمودم:
- هیچی.
- منظورم بیرون از خودت نبود.

منظورم توی اون سر قشنگته.

چی شده دوباره اخم هایت توی هم رفته؟!
چه می توانستم بگویم؟ اگر می فرمودم: «از فکر این که دیگران دارن می اون دلم گرفته»، چه فکری می کرد؟ بدون اینکه نگاهش کنم فرمودم:
- هیچی پایم درد گرفته.
- چی؟! نشنیدم؟!
سرم را بلند کردم و چشمم توی نگاه نافذ و جدی اش افتاد.

دلم هری فرو ریخت.

با لحنی آرام و شمرده و در عین حال جدی فرمود:
- ببین مهناز، مجبور نیستی همیشه جواب سوال هایم رو بدی.

اگه جوابم رو ندی خیلی بهتر از اینه که بخوای جواب سر بالا یا سرسری بدی.

منظورم رو می فهمی؟!
دستپاچه و هول فرمودم:
- من سرسری جواب ندادم.
یک بار دیگر جدی نگاهم کرد و رویش را برگرداند.

عجیب بود با یک نگاه چنان ته دلم خالی می شد که شاید اگر سرم داد می زد، اون قدر حساب نمی بردم.

دستش را محکم گرفتم.

«محمد» همان طور جدی برگشت.

«بله» از لحن جدی اش دلخور شدم و با حرص فرمودم:
- با من این جوری حرف نزن.

خوب ناراحتی من....
ساکت شدم، باز ماندم، نمی دانستم چه بگویم؟! لبم را گاز می گرفتم و سرم را زیر انداخته بودم.

چند لحظه استقامت کرد.

بعد دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت.

«تو، چی؟!» لحنش مثل معلمی بود که با شاگردش حرف می زند.

من هم مثل شاگردهایی که می خواهند سر معلمشان کلاه بگذارند، اما نمی دانند چه جوری، فرمودم:
- هیچی، یادم رفت.
- مهناز؟!
این طور که صدایم می کرد، حال غریبی می شدم.

اشک چشم هایم را پر کرد.

فقط فرمودم: «الان همه می اون» و اشکم سرازیر شد.

محمد با حیرت و تعجب فرمود: «چی؟!» درماندم.

نمی دانستم اونچه را حس می کنم چطور باید بگویم.

فقط سرم را تکان دادم و اشک ریزان رو برگرداندم.

به زور صورتم را برگرداند.

اشک هایم را با دستش پاک کرد و ناراحت فرمود:
- حرف بزن.

گریه برای چیه؟ خیلی خوب اصلاً نمی خواد بگی، خوبه؟!
و اون قدر حرف زد و شوخی کرد تا آرام شدم.

بعد در حالی که دستم را توی دستش نگه داشته بود، فرمود:
- هنوزم مثل بچگی هات فوری گریه می کنی، آره؟!
- تو کی گریه ی منو دیدی؟
- یادت نیست، سر هرچی با زری دعوایت می شد فوری گریه کنان یا از خونه ی ما میرفتی خونه تون پیش مامانت یا از خونه ی خودتون می آمدی پیش مامان من شکایت کنی؟
خنده ام گرفت و فرمودم:
- تو چه چیزهایی یادت مونده، خوب اون موقع بچه بودم!
- قهر کردنت هم هنوز یادمه! یعنی دیگه بزرگ شدی و اون عادت ها از سرت افتاده؟!
با تعجب فرمودم:
- من کی قهر کردم؟
- اون روز که تو و زری توی حیاط سر ظهر، سروصدا راه انداخته بودین اومدم در خونه تون یادته؟! چقدر اون روز به چشمم دوست داشتنی اومدی.

مثل بچه هایی که زیر بارون مونده باشن با اون موهای خیس و پاهای برهنه.
خندیدم و فرمودم:
- خوب؟!
- یادت نیست تا مدت ها وقتی من خونه بودم نمی اومدی پیش زری، من رو هم که می دیدی به روی خودت نمی آوردی؟!
- خُب بهم برخورده بود.
با تعجب فرمود:
- من که به تو چیزی نفرموده بودم؟!
- اِ، تشر زدنت به زری نصفش هم مربوط به من می شد دیگه.
از ته دل خندید و فرمود:
- خدا به داد برسه.

از تشری که به زری زدم این قدر بهت برخورده، با خودت دعوا کنم چی می شه؟!
رنجیده فرمودم:
- مگه قراره با من دعوا کنی؟!
مثل بچه های تخس فرمود:
- خوب اگه دختر خوبی باشی که نه....
و از قیافه ی آماده ی پرخاش من چنان از ته دل خندید که خودم هم خنده ام گرفت.

12:

قسمت هفتم رمان دالان بهشت

لحظه هایی در زندگی هست كه توی ذهن آدم حك می شود .

مثل یك عكس و تصویر همیشه توی ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته كه بر می گردد ، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد .

خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حك شد كه سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت .

بعدها یاد اون روزها و لحظه ها كه می افتادم گرمای دست های با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توی وجودم می پیچد كه احساس می كردم رویم را كه برگردانم باز در كنارم هست .
یادم هست اولین اختلافمان تقریباً سه ماه سپس عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد .

محمد درگیر انتخاب واحد و كارهای دانشگاهش بود و من برای اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم .

برنامه بود مادر مریم روپوش مدرسه من و زری را بدوزد.

برای همین با زری رفتیم پیش اكرم خانم كه بپرسیم چقدر پارچه لازم داریم.

اكرم خانم هم كه اتفاقا همان روز قصد داشت برای خرید برود، فرمود:
- اكه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بكنین .

منم تا آ خر هفته روپوش رو آماده می كنم.
زری چون اجازه نداشت از اكرم خانم خواهش كرد زحمت خرید را بكشد ولی من با غروری خاص احساس كردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم.

دیگر یك زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از زری خواستم به مادرم بگوید كه برای خرید همراه اكرم خانم رفته ام.

اكرم خانم پرسید :
مهناز جون به محمد آقا فرمودی؟ با خونسردی فرمودم: نه برای چه؟ تنها كه نیستم با شما می رم تازه كارم واجبه.

حتی برای یك لحظه هم فكر نكردم باید به محمد فرموده باشم تازه حس خوبی داشتم از این كه دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم.

به هر حال همراه اكرم خانم و مریم رفتم و چون اكرم خانم خرید های دیگری هم داشت كارهایش طول كشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته بود كه برگشتیم.

حتی به ذهنم خطور نكرده بود كه اشتباه كرده ام.

فقط برای محمد دلتنگ شده بودم.

همان طور كه داشتم از اكرم خانم برای این كه تا دم خانه همراهی كرده بود تشكر می كردم زنگ را فشار دادم كه محمد مثل این كه پشت در باشد بلافاصله در را باز كرد.
چهره اش اون قدر در هم بود كه لبخند روی لب هر سه ما مخصوصا اكرم خانم ماسید.

من اون قدر جا خورده بودم كه حتی سلام هم نكردم و محمد كه معلوم بود به زحمت سعی می كند خوشرو باشد جواب اكرم خانم را می داد كه مرتب عذر خواهی می كرد و می فرمود اگر دیر شده تقصیر من بوده.

بیچاره اكرم خانم و مریم با عجله خداحافظی كردند و فرمودند: دیر وقته مزاحم حاج خانوم و این ها نمی شیم.

سلام برسونین.

و با نگاهی مظطرب از ما جدا شدند و رفتند.
من كه از رفتار سرد و نگاه های غضب آلود محمد جا خورده و گیج بودم بلا تكلیف ایستاده بودم و دور شدن مریم و مادرش را نگاه می كردم كه محمد فرمود: نمی فرمایین تو؟ برای اولین بار این لحن نیش دار را از او می شنیدم.

نگاهش درست مثل روزی بود كه پشت در حیاط ما زری را دعوا كرد .

با تعجب و مثل آدم های گیج وارد خانه شدم.

توی حیاط كسی نبود.

مادرم با نگرانی تا دم در رارو آمد و در جواب سلامم با ناراحتی فرمود: تا الان كجا بودی؟ فكر نمی كنی بقیه نگران می شن؟
من كه باورم نمی شد اوضاع این قدر وخیم باشد یعنی در حقیقت فكر می كردم اصلا چیزی نشده فرمودم: خوب اكرم خانم چند جا كار داشت دیر شد.

من كه به زری فرمودم بهتون بگه، آقا جون كجان؟ مادر بدون این كه جوابم را بدهد فرمود: حالا برو لباست رو عوض كن محمد آقام هنوز شام نخورده.
بعد هم رفت.

رفتم توی اتاق.

سپس نامزدیمان اولین بار بود كه دلم نمی خواست با محمد تنها باشم.

اما محمد دنبالم آمد در را آرام بست بعد به در تكیه داد و ایستاد .

با لبخندی زوركی و در حالی كه سعی می كردم به صورتش نگاه نكنم پرسیدم: چرا شام نخوردی؟ ببخشید كه دیر شد.

ببین این پارچه ای هست كه....
محمد خیلی جدی حرفم را قطع كرد و فرمود: بشین باهات كار دارم.

به زحمت خود را جمع و جور كردم و نشستم لب تخت.

با همان نگاه و لحن جدی پرسید: یادم نمی آد كه فرموده باشی می خوای جایی بری؟ چقدر صدایش خشك و جدی بود.

به زحمت جواب دادم: آخه یكدفعه امروز برنامه شد بریم به زری فرمودم كه بگه نفرمود؟
فكر نمی كنم كه وقتی زن من می خواد كاری بكنه خبرش رو غیر از خودش كس دیگه ای باید به من بده غیر از اینه؟
- خوب من فقط رفتم پارچه بخرم.


به من فرموده بودی یا نه؟ زوركی لبخند زدم و فرمودم: اخه.

دوباره با همان لحن خشك فرمود: مهناز سوال كردم!
جواب پس دادن به محمد از جواب دادن به آقا جون و مادرم هم سخت تر بود.

محاسباتم اشتباه از آب در آمده بود.

من كه پیش خودم فكر می كردم ازدواج جواز آزادی و اختیار دار شدنم هست، مثل كسی كه با سرعت بدود و جلویش یك دیوار قد علم كند، حیران شده بودم.

دوباره محمد برادر زری را می دیدم و زبانم بند آمده بود.

نمی دانستم چه باید بگویم.

محمد محكمتر از قبل سوالش را تكرار كرد.

دهانم را باز كردم كه حرفی بزنم ، ولی چشمم كه به نگاه چشم های عصبانی اش افتاد زبانم بند آمد.

فقط توانستم بگویم محمد و ساكت شدم.

محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم كه از دعوای مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند كه مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا.

اشك توی چشم هایم حلقه زد.

بغض گلویم را گرفت و فقط برای این كه اشكم سرازیر نشود توانستم لبم را گاز بگیرم .

نگاهش كمی مهربان شد ولی با همان لحن جدی آمد نزدیكم پارچه را از دستم گرفت و كنار گذاشت و نشست لب تخت.
مهناز من یك سوال كردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....
پریدم وسط حرفش .

نمی توانستم این لحن خشك و غریبه را تحمل كنم.

برای من كه جز ناز و نوازش چیزی از محمد ندیده بودم این لحن و كلام از صدا تا سیلی تلخ تر بود با گریه فرمودم: من نمی دونستم كار بدی می كنم.

فكر كردم این طوری تو از این كه كار خودم رو خودم انجام دادم خوشحال هم می شی.

فكر كردم حالا كه شوهر كردم لابد دیگه عقلم می رسه.

فكر نمی كردم حتما باید اجازه بگیرم من ، من فكر....
ولی گریه مجالم نداد.

حالا او متعجب شده بود.

با ناراحتی سرم را روی سینه اش گرفته بود و پشت سر هم می فرمود: گریه نكن.

من نمی فهمم گریه برای چه؟ آخه مگه چی بهت فرمودم؟ مهناز ؟ خواهش می كنم .

می شنوی؟
دست هایش كه موهایم را نوازش می كرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می كرد ولی اشك هایم بی اختیار می ریخت.

كمی كه آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان طور كه دستم را توی دستش نگه داشته بود فرمود: از این كه خواستی كمكم كنی ممنونم و از این كه ناراحتت كردم معذرت می خوام.

ولی آخه عزیزم دلم تو فكر نكردی وقتی من خودم هر جا می خوام برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا كه ممكنه به تو می گم، حق اینو دارم كه از تو هم همینو بخوام؟ من نمی خوام ازم اجازه بگیری ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم.

تو كافی بود كه دیشب بهم می فرمودی كه خرید داری یا من وقت داشتم و چشمم كور خودم باهات می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می كشیدی ولی نه این طوری.

این درسته كه من خسته از راه بیام بشنوم كه شما پیغام دادین با مریم این ها می ری خرید.

تازه این خرید تا این موقع شب هم طول بكشه؟ مهناز من اون موقع كه تو زنم هم نبودی دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم تنها جایی بری.

تو یك دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی.

حرفمو می فهمی؟ چهار ساعته كه من چهل بار تا سر خیابون اومدم و برگشتم .

فقط پنج بار رفتم در خونه مریم این ها كه ببینم آخه چی شده كه تو تا این موقع نیامدی .

اون وقت حالا كه اومدی به جای این كه ناراحتی منو درك كنی تازه جواب سوال من اینه؟ باید این طوری اشك بریزی؟
راست می فرمود با شرمندگی سرم را بلند كردم و نگاهش كردم.

اشك هایم را پاك كرد و آرام چشم هایم را بوسید و فرمود: مثل این كه فرموده بودی دیگه مثل بچگی هات فوری گریه نمی كنی! این همه اشك رو از كجا می آری؟ من معذرت می خواستم و او مرا می بوسید.

اگر پایان همه توبیخ های دنیا این قدر شیرین باشد هیچ كس مشتاق پاداش نمی شود.

به هر حال اون شب گذشت و من تازه فهمیدم كه خود ازدواج و صرف دوست داشتن محكم ترین دلیل هست اگر نه برای اجازه گرفتن لااقل برای حریم قائل شدن برای خیلی از مسائل زندگی.

13:

قسمت هشتم::رمان دالان بهشت

مهر ماه با حال و هوای خاص خودش رسید اما مهر اون سال برای من مثل سال های قبل نبود با باز شدن مدرسه محمد را كم تر می دیم و این كلافه ام می كرد.

دیگر حوصله كتاب و دفتر و كلاس را نداشتم.

پیش خودم فكر می كردم بی خود نیست كسی كه ازدواج می كند مدرسه راهش نمی دهند.

حواسم اصلا جمع درس نبود و همین مرا خیلی از مریم و زری عقب انداخته بود.

بر عكس من محمد كه واحد های بیش تری گرفته بود روزها تا غروب كلاس داشت.

وقتی هم خسته برمی گشت مدام سرش توی كتاب و جزوهایش بود.

مریم و زری هر چه به من فشار می آوردند فایده ای نداشت.

دیگر دل و دماغ كلاس و دفتر و كتاب را نداشتم.

مریم مرتب می فرمود: مهناز بیچاره این محمد از اون مردها نیست كه تو فكر می كنی ها كسی كه به خواهرش برای درس این قدر سخت بگیره زنش رو ول نمی كنه.
ولی من گوشم بدهكار نبود.

برای خانه داری و شوهرداری احتیاج به درس نداشتم حدود دوماه از باز شدن مدرسه ها گذشته بود.

سپس ظهر جمعه بود محمد روی میز خم شده و سرش توی كتاب و دفترهایش بود ومن بیهوده كتاب ها را جلوی خودم روی زمین پهن كرده بودم همان طور كه دست هایم زیر چانه ام بود غرق تماشای محمد بودم.

سنگینی نگاهم انگار تمركزش را به هم زد و سرش را بلند كرد.

لبخند زنان فرمود: دختر خوب تو مگه درس نداری؟ با خونسردی و خیلی راحت فرمودم: چرا ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.
یكدفعه صاف نشست و فرمود: دیگه حوصله نداری یا امروز حوصله نداری؟
- چه فرقی می كنه ؟
- خیلی فرق می كنه شما اول بگو كدومش ؟ تا فرقش رو بگم.

دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم همان طور كه صاف می نشستم زانوهایم را بغل كردم و خیلی راحت فرمودم: دیگه حوصله ندارم اصلا چیزی از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه .

دلم نمی خواد دیگه برم...

در حالی كه اخم هایش را در هم كرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره كرد كه ادامه ندهم.

از پشت میز بلند شد و جلوی من نشست و خیلی جدی فرمود: چرا؟
- اصلا اگه دیگه نخوام درس بخونم چی می شه؟ با چشم های عصبانی چنان نگاهی كرد كه ترسیدم بعد خیلی محكم و جدی فرمود: این حرفو دفعه آخر باشه كه می شنوم.

تو باید درس بخونی باید دیپلم بگیری و باید بری دانشگاه می فهمی؟ من از زن هایی كه فكر می كنن شوهر كردن و بچه آوردن نهایت هنر شونه حالم به هم می خوره.

الان دیگه اون وقت مرده كه دختره كوچیك شوهر می كرد و پشت سر هم بچه می آورد و جز بغل شوهر خوابیدن و پخت و پز و بچه داری هیچی نمی فهمید.

اگه هم نمرده من همچین زنی نمی خوام نمی خوام مادر بچه هایم همچین زنی باشه می فهمی؟ من این قدر كه توی كله تو و افكارت برایم مهمه زیبایی ظاهریت برایم اهمیت نداره.

صورت زیبایی كه پشتش فكر و اندیشه و شعور نباشه شاید برای خیلی ها جذاب باشه ولی برای من نیست.

مهناز همه زیبایی و قشنگی تو وقتی برام ارزش داره كه بدونم پوسته یك معز داناست.

نه مثل طبل تو خالی فقط یك صورتك قشنك و خوش آب و رنگ می فهمی؟ این كه من با تو زود ازدواج كردم فقط برای این بود كه خاطرم جمع باشه مال خودمی و با تو دنبال خواسته هام باشم نه این كه بگم خوب من یك زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم.

باباهامون هم كه وضعشون خوبه پس دیگه زهی سعادت همه چیز تمومه.

مهناز این فكر رو كه من به اتكای بابام همه چیز دارم از سرت بیرون كن من می خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم.


زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره كه یكیش عشق هست و دیگری عقل و شعور، من اون اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه.

نمی خوام زن گرفتن من یا شوهر كردن تو به جای ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فكر رو به سرت راه بدی؟ مگه تو الان غیر از درس خوندن چی كار داری؟
خدا رحم كرده ما نرفتیم سر زندگیمون .

تو اگه می دیدی و می دونستی بعضی ها با چه مشقتی این راه رو طی می كنن، چه زحمت ها می كشن تا این دوره ای كه توی ناز و نعمت دل عالی رو زده بگذرونن اون قدر راحت نمی فرمودی دیگه حوصله ندارم.

یك نمونه اش همین دوست خودت مریم تا حالا فكر كردی اون حتی یك دهم آرامش و راحتی تو رو نداره؟
راست می فرمود من اصلا به این موضوع فكر نكرده بودم.

محمد ادامه داد: یا خواهر جواد، ثریا .

من باید تو رو باهاشون آشنا كنم تا خودت....
با كنجكاوی حرفش را قطع كردم و پرسیدم: ثریا كیه؟
خواهر دوستم جواد.

همون كه امیر هم باهاش دوسته و با هم می ریم كوه.
دوباره پرسیدم: تو خواهرش رو از كجا می شناسی؟
بی حوصله فرمود: ممكنه اول به اصل مطلب توجه كنی بعد به حاشیه ها؟
باورم نمی شد محمد چنین عكس العملی نشان بدهد.

پیش خودم فكر كرده بودم، ذوق هم می كند و حتما پیشنهاد می كند زودتر عروسی كنیم ولی نخیر باز تیرم به سنگ خورده بود و اشتباه فهمیده بودم.

از اون روز به بعد محمد سختگیر تر از هر معلمی حواسش به درس های من بود و با استقامت و حوصله اول به درس های من می رسید بعد به كارهای خودش و بالاخره اون قدر با من سر و كله زد كه از نظر درسی تقریبا همسطح مریم شدم كه همیشه از من و زری درسش بهتر بود.

زری مدام سر به سرم می گذاشت:
مریم خبر نداری محمد چه خود كشانی داره می كنه تا خانم درسشون رو بخونن.

اون وقت جواب سوال های منو اگه دو دفعه بگه و من نفهمم دفعه سوم از كوره در می ره.
مریم فرمود: خب این قراره مادر بچه هاش بشه تو چی؟
خاك بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش می شم دیگه...
اگر كمی عاقل بودم باید از اون روز به بعد لااقل یكخورده فكرم مشغول می شد و سعی می كردم سر از افكار محمد در آورم و به جای این كه راحت از كنار قضیه بگذرم در اون دقیق شوم.

منتها همین كه مشكلی حل می شد فراموشش می كردم، بدون این كه حتی ذره ای فكرم مشغول شود یا پیش خودم حرف های محمد را تجزیه و تحلیل كنم.

آدم باید بداند چه می خواهد و چرا می خواهد؟ اگر جز این باشد، مثل من می شود تركه ای در مسیر باد كه به هر طرفی خم می شود.

من محمد را دوست داشتم بدون این كه بدانم چرا و چقدر؟ در اون سن و سال نهایت لذتم، احساس عشق بی نهایت او نسبت به خودم بود كه مرا غرق لذت می كرد.

ولی صرف خواستن چیزی، بدون دانستن چرای اون، آدم را گمراه می كند.

من بدون این كه نیاز به خواستن و داشتن را حس كنم، بدون فكر و تعقل و به آسانی محمد را در كنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زن ذهن خام من می شد.

چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفكر، نیاز به پناه و همراه و نیاز به امنیت خاطر.

من بی زحمت صاحب گنجی بودم كه نمی دانستم باید با اون چه كنم؟ چطور حفظش كنم یا از اون بهره ببرم.

و بدبختانه اون قدر به تملكش مطمئن بودم كه لزومی هم برای تقلا كردن و نگهداری اش نمی دیدم.

شاید اگر محمد هم مثل من فكر می كرد قضیه به همان روال معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروكش احساس و تمام ...

ولی از اون جا كه نه محمد خام بود و كوتاه فكر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و ساده انگاری و فراموشكاری ها، آرام آرام مرا به بی راهه ای دور برد كه وقتی چشم باز كردم برای بازگشت خیلی دیر شده بود.

14:

قسمت نهم : : :رمان دالان بهشت

با كمك و همراهی محمد درس را با جدیت دنبال می كردم و پاییز اون سال برای من كه در قلبم از عشق بهاری شاد داشتم ، قشنگترین فصل ها شد.

انگار برای اولین بار پاییز را با تمام خصوصیاتش می شناختم پاییز كه همیشه برای من با بوی مدرسه و كتاب و دفتر همراه و هم معنی بود اون سال رنگ آرامش و عشق داشت.

غروب های سرد پاییز دلگیر نبود چون برای من همراه شوق برگشتن محمد بود و عطر وجودش و نگاه گرمش.
سوز بادهای پاییزی و رگبار باران برای من كه وجودم با آتش محبت گرم می شد، مثل باران های بهاری دل انگیز بود.

برای اولین بار از ایستادن زیر باران و خیس شدن از رسوخ سرما و سرازیر شدن قطره های آب از سر و رویم در حالی كه محمد نگران بود سرما نخورم بی نهایت لذت می بردم و شب های پر رعد و برق همراه صدای زوزه باد ، برای من كه پناهی گرم مثل آغوش محمد داشتم نه ترسناك بود و نه سرد.

همین باعث شد كه اون سال ، تابستان قلب من سردی و دلگیری پاییز را نشناسد.

فقط عظمت و زیبایی را دید كه باعث شد برای همیشه پاییز برایم قشنگترین فصل ها باشد.
همان وقت ها بود كه برای اولین بار ثریا و جواد را دیدم.

مدتی بود حرف های محمد و امیر و تعریف هایی كه از خاطراتشان با جواد و گردش های مشتركشان می كردند و مقید بودن هر دوشان به این كه در هر شرایطی هفته ای یك بار با هم كوه بروند كنجكاوم كرده بود كه اون ها را ببینم.

دوست داشتم بدانم جواد كیست و شخصیتش چگونه هست كه این قدر دوستش دارند و برای همین وقتی محمد فرمود: شب جمعه خونه جواد این ها دعوت داریم خوشحال شدم.

به یاد دارم اون شب از دیدن خانه كوچك و قدیمی اون ها كه توی یكی از محله های نزدیك بازار بود و خود جواد كه با تصورات من خیلی فرق داشت چقدر جا خوردم.
جواد پسری لاغر با قدی متوسط و چهره ای معمولی بود كه در مقابل امیر و محمد با اون قدهای بلند خیلی ریز نقش تر به چشم می آمد و در نگاه اول من از این كه می دیدم این دوست خیلی عزیز برای محمد و امیر این قدر با تصوراتم متفاوت هست حیرت كردم.

منتها برخورد و لحن جواد اون قدر مهربان و گرم بود كه زود آدم را تحت تاثیر برنامه می داد.
محمد و جواد و امیر با سر و صدا و شادمانی مشغول سلام و احوالپرسی بودند كه خواهرش هم برای هستقبال تا دم ایوان آمد و من برای اولین بار ثریا را دیدم.
در مقابل خانه ما و خانه حاج آقا، خانه اونها مثل قوطی كبریت بود ولی برخورد گرم و روی باز اونها فضا را عوض می كرد طوری كه آدم به سرعت محیط و اطراف را فراموش می كرد.
ثریا هم مثل جواد خوش زبان و خوش برخورد بود.

صورتش بدون این كه زیبا باشد.

دوست داشتنی بود و آهنگ قشنگ صدایش ، آدم را مجذوب می كرد.

با این كه از من ریز نقش تر بود تسلطش در كلام و برخورد و اعتماد به نفسی كه در رفتارش بود باعث شد كه نا خودآگاه احساس كنم خیلی از من بزرگ تر هست، در حالی كه ثریا فقط دو سال از من بزرگتر بود.

به هر حال وارد راهروی باریكی شدیم كه كنارش اتاقی بود كه ما را به اون راهنمایی كردند.


زیر پله ها آشپز خانه بود و روبرو راه پله های طبقه بالا.

دو چیز خانه در همان ابتدا آدم را مبهوت می كرد، یكی كوچكی بیش از اندازه و یكی تمیزی.

انگار همه جا برق می زد.

توی اتاق روی زیر اندازی سفید، خانمی مسن با صورتی بسیار مهربان به زحمت از جا بلند شد و مرا چنان با محبت و گرمی بغل كرد و بوسید كه نا خود آگاه مهرش در دلم نشست.

مرتب می فرمود: ماشاالله، هزاز ماشاالله.

مادر، محمد، ایشالله خوشبخت باشین.

ایشاالله خیر هم را ببینین و به پای هم پیر شین.

بی خود نبود ترك مارو كرده بودی.

آدم عروس به این قشنگی داشته باشه بایدم سراغ از كسی نگیره.
محمد خندان با صمیمیت و مهری فوق العاده كه نشان از آشنایی دیرینه اش داشت فرمود: به خدا زهرا خانم، به خاطر زن گرفتن نبود، گرفتار بودم.

ولی جواد شاهده ، همیشه جویای احوالتون هستم.
جواد با لحنی شوخ فرمود: راست می گه مامان، هر جمعه كه با هزار زور می یاد كوه، حال شمارو می پرسه.
محمد خواست جواب بدهد كه زهرا خانم با محبتی مادرانه فرمود: حرص نخورمادر، بازم رحمت به شیر تو، بگذار اون دو تا زن بگیرن، اگه اسم بقیه هم یادشون اومد، اون وقت درسته.
با این كه از زبان امیر و محمد خیلی از خاطرات جمع سه نفره شان شنیده بودم ولی باز هم صمیمیت زیادی كه در رفتارشان موج می زد برایم تازه و نو بود.

من جایی ندیده بودم كه محمد این قدر راحت و صمیمی باشد.

خصلت همیشگی امیر شیطنت و زود جوشی بود، ولی در مورد محمد نه.
موقع شام كه دیدم محمد هم با امیر برای كمك به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بیش تر شد.

اون ها مدام از خاطراتشان می فرمودند و می خندیدند و گهگاه ثریا هم با اون ها همراه می شد و من كه تا حالا محمد را این قدر خوشحال و سرحال در جمعی ندیده بودم، سعی می كردم رفتارم عادی باشد.
وقتی خواستم برای كمك بلند شوم، ثریا و زهرا خانم مانع شدند و فرمودند: حالا این دفعه نه، این بار پاگشاست، ایشاالله دفعه های بعد.
جواد هم به زور محمد را نشاند و فرمود: این بار به خاطر مهناز خانم معافی.
محمد قبول نمی كرد كه زهرا خانم پا در میانی كرد و فرمود: بشین مادر، دیگ كه بالا و پایین نگذاشتن.

بشین پیش خانمت.

هنوز با ما آشنا نشده.

غریبی می كنه.


و بعد در حالی كه حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا می دونه چقدر دلم می خواست عروست را ببینم حالا از سرشب اون قدر خوشحالم كه خانمی به این برازندگی نصیبت شده كه توی پوستم نمی گنجم.

الهی شكر هر دوتون شانس آوردین .

و رو به من اضافه كرد محمد آقام مثل جوادم می مونه، ایشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، كه فقط خدا می دونه این جوون چقدر آقاست.
صدای جواد كه سر سفره دعوتمان می كرد حرف زهرا خانم را نیمه تمام گذاشت.
جواد همان طور كه دیس پلو را جلوی ما نگه داشته بود، به شوخی به ثریا فرمود: ثریا می خواستی غذا زیاد درست كنی محمد اون وقت ها كه كم می خورد عاشق بود حالا دیگه خیالش راحت شده، اشتهاش باز شده.

با خود فرمودم پس امیر و محمد قبلا هم این جا غذا خورده اند كه جواب ثریا بر تعجبم اضافه كرد كه با طعنه فرمود: مگه پسر حاجی هام عاشق می شن؟
محمد بدون این كه ناراحت شود با شوخی جواب داد: مگه پسر حاجی ها آدم نیستن؟
ثریا با خنده فرمود: ببین جواد شاهد باش.

دوباره خود محمد آقا داره حرف توی دهن من می گذاره ها.

من كی فرمودم آدم نیستن.

منظورم این بود كه پسر حاجی ها معمولا سرشون توی حساب و كتاب و تجارت و حساب یك قرون دوزاره.

حساب یك قرون دوزار كجا و عشق و عاشقی كجا؟
محمد باز هم خندان فرمود: خب شاید اون مال پسر حاجی های خالص باشه، من ناخالصی دارم.
امیر فوری فرمود: ا، اون خالص ها هم دل دارن، سنگ كه نیستن.
ثریا در جواب در حالی كه سعی می كرد مستقیم به امیر نگاه نكند فرمود: اون كه بله،منتها توی عشق اون ها ، حساب بانكی پدر معشوق هاست كه حرف اول رو اگه نزنه لااقل نصف بیش تر حرف رو می زنه .

امیر خواست دفاع كند كه زهرا خانم با دلخوری فرمود: فرمودم شوخی هم می كنین حرمت خونه خدا رو نگه دارین.
جواد فرمود: مادر جون ما منظورمون از حاجی اون هایی كه رفتن مكه نیست كه.

منظورمون بچه پولدارهاس و چون معمولا اون ها بازاری هستن با انگشت و چشم و ابرو اشاره ای به محمد و امیر كرد و پدرهاشون حاجی، اینو می گیم.

مادر من چرا حرص بی خود می خوری؟
معلوم بود زهرا خانم جوش ورده، برای همین بقیه دیگه دنبال شوخی را نگرفتند.
كنایه های اون ها برایم تقریبا بی مفهوم بود می خندیدم ولی از این كه سر در نمی آوردم منظورشان چیست و در ضمن بیش تر از این كه می دیدم محمد با دختری دیگر این قدر راحت حرف می زند، ناراضی بودم.

لبخند می زدم خود را خوشحال نشان می دادم ولی در باطن كلافه بودم.

مخصوصا در برابر ثریا كه این قدر راحت حرف می زد، بحث می كرد و جواب می داد و به نظر می آمد كه اطلاعات وسیعی دارد،خودم را دست پا چلفتی و معذب احساس می كردم.

اعتماد به نفس ثریا و تسلطش بر محیط و اطرافیان و نگاه های تحسین و تایید دیگران برای من با اون ذهن خام و افكار بچگانه رنج آور بود.

مثل آدم های ناتوان كه وقتی از چیزی سر در نمی آورند سعی می كنند نفی اش كنند،من هم در وجودم دنبال بهانه ای برای پس زدن و نادیده گرفتن محاسن ثریا می گشتم و از دستش حرصم می گرفت.

اون شب وقتی دیر وقت از خانه اونها برمی گشتیم امیر و محمد سر حال و خوشحال حرف می زدند و می خندیدند و از خانواده جواد تعریف می كردند.


ولی من توی فكر بودم.

ناخواسته اخم هایم در هم رفته بود و در سكوت به حرف هایشان گوش می دادم.

محمد اون قدردر حال و هوای خودش غرق بود كه برای اولین بار متوجه حال من نشد.

و همان شب بود كه برخلاف انتظارم كه توی ذهنم همیشه فكر می كردم امیر به زری علاقه دارد،از حال و هوای و نگاه های امیر با تردید و دودلی حس كردم كه نگاه های پر از تحسین امیر به ثریا رنگی از محبت دارد.

ولی نمی خواستم قبول كنم،یعنی باورم نمی شد امیر به دختری در شرایط ثریا دل بسته باشد.

اون شب همه چیز برایم عجیب و غیر منتظره بود.


موقع خواب در حالی كه سعی می كردم لحن صحبتم معمولی باشد فرمودم: فكر نمی كردم این قدر با جواد این ها صمیمی باشی.
محمد در حالی كه معلوم بود هنوز فكرش مشغول هست فرمود: من كه برایت ازش تعریف كرده بودم

15:

تو از جواد فرمودی نه خانواده اش،راستی اصلا تو چطوری با جواد دوست شدی؟
قصه اش طولانیه، حالا بخواب خسته ای، بعدا برایت می گم.
نه خوابم نمی یاد بگو.
بالاخره با اصرار من آرام و شمرده انگار در خیال خودش غرق شد و مثل یك قصه گو شروع كرد:
من جواد این ها رو خیلی ساله كه می شناسم.

تقریبا از دوازده سالگیم.

نمی دونم یادت هست ما تابستونا با بابا می رفتیم بازار؟ اون موقع جواد سیزده سالش بود و همراه پدرش آقا اسدالله می آمد بازار.آقا اسدالله باربر بود.

با اون جثه لاغر و ضعیف ، فرش ها رو كول می گرفت و این طرف و اون طرف می برد.

آقا جون به خاطر چشم و دل پاكیش خیلی آقا اسدالله رو دوست داشت.

من مدت ها اصلا جواد رو نمی دیدم،یعنی منظورم اینه كه چون مثلا پسر صاحب حجره بودم به جواد مثل اشیای مغازه نگاه می كردم، مثل فرش های آقا جون!
یادمه هر روز ظهر آقا جون از ما می پرسید كه ناهار چی می خوریم.

بعد سفارش غذا می داد و یكی رو می فرستاد غذا بگیره.

جواد و باباش ظهر كه می شد پشت مغازه غذاشون رو می خوردن،باورت می شه من حتی یك بار هم به فكرم نرسیده بود اون ها ناهار چی می خورن.
یك روز آقا جون نزدیك ظهر با مهدی رفت دنبال یك كاری و خیلی دیر كرد.

سر ظهر بود و من گرسنه،آقا اسدالله پرسید: آقا چی ناهار بگیرم؟
فرمودم نمی دونم باید آقا جون بیاد.

آقا اسدالله با مهربونی فرمود: ما یك لقمه ناهار ناقابل همراهمون هست.

شما بفرمایین تا حاجی بیاد.

قبول نكردم ولی دلم برای نون خالی هم ضعف می رفت.
اون ها مثل هر روز رفتن و بقچه شون رو باز كردن و من حیرون پشت میز آقا جون منتظر نشستم.


چند دقیقه بعد جواد با خجالت اومد و فرمود: محمد آقا شاید اومدن حاج آقا طول بكشه یك لقمه از این بخورین ته دلتون رو بگیره.
اون قدر مهربون و با صفا فرمود كه رویم نشد قبول كنم.

باورت نمی شه مهناز دو تا سیب زمینی پخته بود كه رویش گلپر ریخته بودن، روی یك تكه نان، سپس صبح تا ظهر كه جواد با اون جسم ریزه ومیزه اش كار كرده بود،ناهارش این بود.

از همه عجیب تر این بود كه اون نون و سیب زمینی به دهن من از چلو كباب هر روزه خوشمزه تر بود.

اینم خاصیت های گرسنگی هست كه من تا اون روز نمی شناختم.

این اولین جرقه انسانیت بود كه جواد باعث شد توی ذهن من زده بشه.
فردای اون روز كه آقا جون فرستاد غذا گرفتن، نا خود آگاه یاد كار دیروز جواد افتادم و این دفعه من پا شدم غذامو بردم پیش جواد و باباش.
من با تعجب فرمودم: یعنی آقا جون به این مهربونی یك تعارف به اون ها نمی كرد؟
محمد با دلخوری فرمود: ای بابا مهناز،تو باید باشی و ببینی تا بفهمی توی محیط كار و بازار و روابط آدم ها چه خبره.

آقا جون تازه در فهم و شعور سرآمد شكم سیرهاست آقا جون كمك می كرد، خرج دوا و درمان زنش رو می داد.

كمك كرد تا آقا اسدالله خونه بخره، واسه درس و مدرسه بچه هاش هم همین طور ولی نه بیش تر!
می دونی من یك چیزی از آدم ها فهمیدم اونم اینه كه شكم كه سیر می شه، چشم ها كور می شه و گوش ها كر، و میزان این كری و كوری هم، ارتباط مستقیم با دو چیز داره، یكی میزان سیری، دیگری انسانیت طرف.

منظورم رو می فهمی؟
ببین همین بابای من و تو كه جزو خوب ها و انسان های شریف و با رحم هستن اندازه همه توانشون كه كمك نمی كنند.

اگر همه داراها اندازه توانشون كمك می كردند به خدا دیگه آقا اسدالله و زهرا خانمی پیدا نمی شد یا آدم مستحق و محتاجی.

بیش تر داراها یا به قول ثریا حاج آقاها،بستگی به واجدانشون یك سقفی برای كمك در نظر گرفتن.

یكی اون قدر می ده كه فقط وجدانش راضی باشه.

دیگه كاری نداره كه گرهی از كار كسی باز می شه یا نه؟ یكی از روی چشم و همچشمی ، یكی برای اسم در كردن، بعضی ها هم هر وقت میلشون بكشه و دلشون بخواد و خلاصه این وسط ، كسی كه بخواد با تمام توان و برای از میان برداشتن مشكل كار كنه، انگشت شماره.

خاصیت وجودی آدم فراموشیه و اولین چیزی كه آدم ها فراموش می كنن همون نیاز و سختی و درموندگی هاشونه.

برای همینه كه با همه سختی كه هر كس ممكنه توی زندگیش بكشه تا به بی نیازی برسه، اولین چیزی هم كه فراموش می كنه، همونه حال گذشته خودشه و حال فعلی عده زیادی از امت.

اینه كه درك و همدردی رو از آدم ها می گیره.

هر قدر نیازمندی و تنگنای زندگی آدمو هوشیار می كنه، بی نیازی باعث كوری ذهن و كرختیش می شه.

تو الان ثریا رو ببین، مگه چند سالشه ؟ دختری به این سن، فكر می كنی چرا این قدر ذهنش باز و فهمیده ست؟
من كه حسادت به دلم نیش می زد، با كنایه فرمودم: به خاطر طعنه هایش می گی فهمیده س؟
محمد انگار منظور كنایه آمیزم را نفهمیده باشد، فوری فرمود: اون طعنه نمی زنه.

حقایقی رو كه توی زندگیش فهمیده به شوخی بیان می كنه .

تو خودتو جای اون بگذار.

ببین ثریا وقتی كوچیك بوده همراه مادرش بوده كه توی خونه های امت كار می كرده.

فرق دارا و ندار، نیاز و بی نیازی، خواستن و نداشتن رو با تموم وجود حس كرده و شناخته.

این میون شاید معدودی انسان های مهربون و فهمیده رو هم دیده، ولی اكثریت همون فراموشكارهایی بودن كه برایت فرمودم.

این حرف هاش هم برداشت های تلخی هست كه اون از زندگی داشته.
نمی دانم چرا تعریف های محمد از او، مثل خاری به قلبم فرو می رفت و احساسی ناخوشایند به قلبم چنگ می زد.
محمد ادامه داد: خلاصه دوستی من و جواد كم كم ریشه دار شد.

جواد دریچه ای بود رو به دنیایی كه من ازش بی خبر بودم.

شنیدن حسرت ها و آرزوهای جواد و مقایسه زندگی اون با خودم و جوانمردی هایی كه از آقا اسدالله و خود جواد و مادرش دیدم، باعث علاقه ام به اون ها شد تا الان كه می بینی.


و چون جواد هستعداد زیادی برای درس مطالعهداشت با همدیگه درس خوندن هم باعث نزدیكی بیش ترمون شد.

بی چاره آقا اسدالله آرزویش این بود جواد به جایی برسه، ولی درست همون سالی كه جواد، دانشگاه قبول شد، آقا اسدالله ریه هایش عفونی شد و فوت كرد.

خدا رحمتش كنه.
خدا رو شكر ، زهرا خانم مونده كه یك نفس راحت بكشه و لااقل یكخورده از آرزوهایش رو برآورده ببینه.

مخصوصا حالا كه ثریا هم دانشگاه می ره.

الان روزهای خوشبختی و راحتی اون هاست كه دیگه آقا اسدالله نیست.
حرف هایش برایم مثل داستانی قشنگ بود .

جواد و مادرش و آقا اسدالله را دوست داشتم، ولی در مورد ثریا، احقانه فكر می كردم.

كاش جواد خواهر نداشت، یا دست كم چنین خواهری نداشت.
آدم وقتی جوان هست و خام و مثل من، احمق، فكر می كند كامل بودن یكی، دلیل ناقص بودن خودش هست و همین فكر باعث می شد نظر خوبی به ثریا نداشته باشم.


احساس كردم محمد منتظر هست حرفی بزنم.

پرسیدم: پس تو چرا برای عقد مون دعوتشون نكردی؟
خوب الان جواد این ها خیلی سعی كردن از گذشته شون دور بشن و خودشون رو بالا بكشن.

حق دارن كه دوست نداشته باشن با كسانی كه شاید اون ها رو به چشم قدیم نگاه می كنن، رفت و آمد داشته باشن.

البته تا حالا هیچ وقت جواد مستقیم اینو نفرموده، ولی خودم خوب می شناسمش.

برای عقد هم دعوتشون كردم اون ها مریضی زهرا خانم رو بهانه آوردن منم اصرار نكردم، همین.
من كه فكر ثریا رهایم نمی كرد ، یكهو بی مقدمه فرمودم:
چه خواهر خوبی داره .
خیلی راحت فرمود: آره واقعا، من مثل زری دوستش دارم، خیلی دختر ماهیه.
در حالی كه سعی می كردم لحنم معمولی باشد، فرمودم: ماه بودنش به خاطر حاضر جوابیشه؟
یكدفعه از جا پرید نیم خیز شد و در حالی كه توی تاریكی صورتش را نزدیك چشم هایم آورده بود فرمود: باز توی اون سر كوچولیت چه خبره؟!
با حرص فرمودم : سر من كوچولو نیست .

و پشتم را به او كردم، ولی صدای رعد و برق یكدفعه چنان مرا از جا پراند كه بلافاصله برگشتم و خود را توی بغلش قایم كردم.
خندان فرمود: آهان، اینم جریمه ت كه دیگه بی خودی بد اخلاقی نكنی.

آسمون جای من تنبیهت كرد.
اون قدر خسته و خواب آلود بودم و در ضمن فكرم مشغول بود كه ترجیح دادم قضیه را با خنده تمام كنم.

اون شب گذشت، اما جرقه فكری پوچ توی ذهنم زده شده بود ، بدون این كه خودم بدانم كه روزی این جرقه ، آتشی خواهد شد به دامن هستی و زندگی ام.

16:

قسمت دهم : : : رمان دالان بهشت

اون روزها بیش تر سرگرمی مادرم شده بود تهیه جهیزیه، كارش شده بود با خاله منصوره بازار رفتن و خریدن و دوختن.

بقچه و سجاده ترمه كه كنارش سرمه دوزی ونوارهای نقده داشت، چادر نماز، پرده ای، لحاف ها ساتن، ظرف و بلور چینی و....
همه را با شوق و شور می خرید و آقا جون الحق از خرج كردن دریغ نداشت.

خانم جون هم تا به چیزهایی كه به خانه می آوردند انافحتنا نمی خواند و هلهله نمی كشید نمی گذاشت بازش كنند.
خلاصه یكی از اتاقهایمان به قول امیر شده بود بازار شام و من پیش خودم فكر می كردم، حالا چه عجله ای هست؟ هنوز دو سال وقت داریم.
صورت مهربان و دوست داشتنی مادرم كه با عشق و علاقه دوخت و دوز می كرد و خانم جون كه با اون دست های چروكیده و لرزان برایم سفره قند و دمكنی درست می كرد و پدرم كه با رویی باز كمبودهای گوشزد شده مادر را پذیرا می شد، همه و همه رویای قشنگ خانه پدری من بود.
خانه امنی كه سرشار از محبت و عاطفه و مهر بود و من همه چیز داشتم.

محبتبی نهایت اطرافیان و زندگی پر از آرامش و رفاهی كه جلوی نیازم را می گرفت با همه ارزش بالایی كه داشت نتیجه اش برای من خوب نبود.

خود نیاز و احتیاج ذهن را شكوفا و پویا می كند.

بی نیازی بیش از حد باعث تباهی می شود.

چون وقتی همه چیز آماده هست و آدم از داشتنش مطمئن هست اعتماد به نفس احمقانه ای به وجود می آورد كه انسان را از بین می برد .

سیری زیاد اگر باعث تركیدن نشود لااقل باعث بیماری هست.

و این بیماری بلایی بود كه آرام آرام دامن مرا گرفت.
اواخر پاییز همان سال موقع امتحانات ما بود كه یك روز صبح توی مدرسه زری فرمود عمه حاج آقا برای پنجشنبه آینده من و مادرم را به مهمانی زنانه ای كه هر سال دارد دعوت كرده، و من چون وصف عمه خانم كه اسمش زرین تاج بود و مهمانی هایش را بارها از زری شنیده بودم، ظهر كه از مدرسه برگشتم اولین حرفی كه به محمد زدم همین بود.

او كه برای رفتن عجله داشت جواب نه محكم و قاطعی داد كه مثل آب سردی شد روی اشتیاق بی نهایتم.
وا رفته فرمودم: آخه چرا؟ زری هم می ره!
محمد همان طور كه آماده می شد فرمود: زری بره اون سرش درد می كنه واسه همین چیزها.
با التماس فرمودم: منم می خوام برم.
برگشت با نگاهی مهربان مثل نگاهی كه پدری به بچه اش می كند فرمود: باشه شب صحبت می كنیم الان دیرم می شه.
بعد هم گذاشت و رفت.

وقتی به زری فرمودم محمد مخالف هست، در حالی كه از خودم بیش تر وا رفته بود، پرسید : چرا؟
نمی دونم فرمود شب صحبت می كنیم.
زری مثل كسی كه فكر خوبی به سرش زده فرمود: ولش كن به مامان می گیم راضیش كنه.
ولی محترم خانم در حالی كه شك داشت فرمود: باشه من بهش می گم.

فقط خدا كنه روی دنده چپش نباشه.

اگه باشه كه دیگه مرغ یك پا داره، آسمون هم زمین بیاد، كسی حریفش نمی شه.

چون نه از این مهمونی ها خوشش می آد نه از عمه این ها.
زری با حرص فرمود: ا، اون خوشش نمی آد به این چه؟
- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، سپس اونم حالا تا پنجشنبه خیلی مونده، از الان نمی خواد عزا بگیرین.
اما من كه بی دلیل برای رفتن اشتیاق داشتم توی دلم واقعا عزا گرفته بودم.

یادم هست اون شب محمد خیلی خسته بود طوری كه حتی به خانه خودشان هم سری نزد.

عقلانی این بود كه اون شب سكوت می كردم ولی دلم طاقت نمی آورد.
به محض این كه دراز كشید از ترس این كه خوابش نبرد، بی مقدمه فرمودم: فرمودی شب صحبت می كنیم ها، یادت رفت؟
خسته پرسید: در مورد چی؟
مهمونی دیگه.
در حالی كه نفس عمیقی می كشید برگشت سمت من و پرسید:این قدر برایت مهمه كه نمی تونی تا فردا استقامت كنی؟
خیلی راحت فرمودم: آره، خیلی.
آرام فرمود: حالا اگه من خواهش كنم كه بعد حرف بزنیم، چی؟
خودم را لوس كردم: اگه من خواهش كنم كه همین الان بگی آره چی؟
در حالی كه دستم را توی دستش می گرفت و چشم هایش را می بست فرمود: پس نه من خواهش می كنم نه تو.
با حرص دستم را از دستش بیرون كشیدم و در حالی كه پشتم را به او می كردم فرمودم: پس منم قهر می كنم.
بر خلاف انتظارم خیلی جدی فرمود: منم با كسی كه به خاطر یك مهمونی مسخره باهام قهر می كنه كاری ندارم.
بعد هم طوری كه اصلا با من تماس نداشته باشد دراز كشید.
من كه به خیال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس كنم، هم تعجب كرده بودم و هم توی كاری كه كرده بودم مانده بودم.

از عكس العمل جدی محمد كه برایم دور از ذهن بود هم رنجیده بودم هم خیلی بهم برخورده بود.

تا اون شب هیچ وقت نشده بود كه با هم قهر كنیم.

هر چه سعی می كردم بی اعتنا باشم نمی شد.

كلافه و بی قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم برنامه نمی گرفت.
با این كه نزدیكم بود، كنارم بود، احساس می كردم دارم از غصه خفه می شوم.

برای اولین بار هر چه می كوشیدم به خاطر حفظ غرورم همان طور بخوابم، می دیدم دور از او خوابم نمی برد.
صدای آه های گاه و بی گاهش نشان می داد كه بیدار هست، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم كه قصد صدا زدن و آشتی ندارد.

با خودم در جنگ بودم كه او هم پشتش را به من كرد.

ناراحتی ام چند برابر شده بود.
مثل بچه ای كه از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم كه انتظار هم فایده ندارد این بار مثل همیشه نیست.
حال بدی داشتم سعی می كردم خود را قانع كنم كه نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جدای از من تصمیم گرفت و وادارم كرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تحمل كنم.
صدایش زدم: محمد.


بی اونكه برگردد، جدی فرمود: بله؟
حرصم بیش تر شد.
محمد صدایت كردم!
باز همان طور بی اعتنا فرمود: منم فرمودم ، بله.
یكدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد.

عصبی پا شدم، نشستم و با صدای بلند و حرص و بغض فرمودم: محمد؟!
آه عمیقی كشید و در حالی كه می نشست با همان لحن جدی كه حالا عصبانی هم بود فرمود: لازم نیس صدات رو بلند كنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم.

چیه؟ بله؟ بفرمایین!
چانه ام از بغض می لرزید فرمودم: چرا این جوری؟
سرد فرمود: چه جوری؟
نه خیال كوتاه آمدن نداشت.

این اولین باری بود كه اون قدر سرد و سخت جلویم می ایستاد و من هم كه اول به خیال خودم با شوخی شروع كرده بودم، حالا نمی فهمیدم از چه این قدر رنجیده هست.
درمانده فرمودم: خودت می دونی!
- چی توی این جور حرف زدن ناراحتت می كنه؟
با صدایی لرزان همان طور كه سعی می كردم اشكم سرازیر نشود، فرمودم: لحنش.
هیچ نفرمود.

در سكوت در حالی كه شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه كشید، اما باز هم چیزی نفرمود.

از لجم، مشتم را با حرص روی بالش كوبیدم و فرمودم: یعنی یك آره یا نه، این قدر سخته كه به خاطرش با من این طوری رفتار می كنی؟
سرش را بلند كرد.

توی تاریكی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از احوالش در نمی آوردم و این بیشتر طاقتم را طاق می كرد.

ادامه سكوتش برایم غیر قابل تحمل بود و در ضمن بیش از پیش مطمئنم می كرد كه این بار قضیه با دفعه های قبل خیلی فرق می كند.

او از چیزی كه من خبر نداشتم رنجیده بود و خیال نداشت به هیچ قیمتی كوتاه بیاید.

من هم كه درمانده بودم، هیچ جوری نمی توانستم بی اعتنایی اش را تحمل كنم.
بغضم تركید .

خودم را روی بالش انداختم و گریه كنان فرمودم: باشه حرف نزن مهم نیست، اگه برای تو مهم نیست برام منم فرقی نمی كنه.
چند لحظه طول كشید و بعد با صدایی آرام كه همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد.


صدایم زد: مهناز؟!
خدایا ، توی این صدا چه بود كه من را این طور مقهور و اسیر می كرد؟ از ترس اینكه ، مبادا دوباره ناراحت شود، بی اختیار فوری سرم را بلند كردم و موهایم را از صورتم كنار زدم.
نزدیك من، در حالی كه روی یك دستش تكیه كرده بود نشسته بود.
دست دیگرش را به طرفم دراز كرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به محض این كه دستم را توی دستش گذاشتم خودم را هم توی آغوشش انداختم و گریه كردم.

همان طور كه مثل یك بچه توی بغلش نگهم داشته بود.
آرام توی گوشم فرمود: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون.

اگه من بدونم با این گریه و اشك های تو باید چه كار كرد، خیلی خوب می شه.
لب برچیده سر بلند كردم و نگاهش كردم.

لبخند به لب و آهسته فرمود: یعنی من و تو، یك بار هم نمی شه بدون این كه تو گریه كنی با هم حرف بزنیم؟
تقصیر خودته، تو كه می دونی من زود گریه ام می گیره، چرا این قدر اذیتم می كنی كه گریه كنم؟!
یعنی منظورت اینه كه من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه كه تو می گی، حالا چه درست، چه غلط ، تا تو گریه نكنی؟!
سرم را تكان دادم و در حالی كه اشك هایم را با پشت دست پاك می كردم، فرمودم: نخیر، منظورم این نبود.
خیلی خب من دارم گوش می كنم.

منظورتو بگو، بفهمم.
مگه من چیكار كردم كه باهام قهر كردی؟
خندید.

سرش را تكان داد و فرمود: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نكردم.

مثل كار خودت رو بهت نشون دادم، به چند دلیل همین.
در حالی كه اخم هایم را درهم كرده بودم، فرمودم: كدوم كار؟
تو نمی دونی كدوم كار؟
نخیر، نه كارهامو نه دلیل های عالی رو.
با این كه می دونم كه می دونی، باشه می گم.

می گم كه بیش تر در موردش فكر كنی، باشه؟ تو امروز از من یك سوال كردی، درسته؟ در مورد این سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق بگم، حتی بی چون و چرا، درسته؟ در حالی كه من به خاطر حق خودم و این كه شوهرت هستم و این حرف ها هم نفرمودم نه، ولی تو راضی نشدی.
فرمودم شب با هم صحبت می كنیم، درسته؟
سرم را تكان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدی كه من اون قدر خسته ام كه حتی به مامان این ها هم سر نزدم ، درسته؟
دوباره سرم را تكان دادم.
ولی با این همه این مهمون كذایی این قدر برایت مهم بود كه مثل بچه ها پشتتو به من بكنی ، نه؟ اگر برنامه باشه یك مهمونی برای تو، حتی از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگی خوبی بعد ها خواهیم داشت مگه نه؟
پریدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخی كنم.
اگه واقعا هم شوخی كردی ، نه شوخی بجایی بود نه درست.

این كه من عین همون كار رو باهات كردم هم، به خاطر همین بود كه زشتی كارت رو بفهمی و از همه این گذشته دوست دارم یك چیز برای همیشه یادت باشه.
در حالی كه موهایم را از روی پیشانی ام كنار می زد، با لحنی ملایم اما محكم فرمود: با همه این كه خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این كه می دونی اشك هات رو نمی تونم ببینم، ولی چیزهایی هست كه برای من قابل تحمل نیست،بخصوص از سمت تو ، حتی اگه به قول تو به قیمت قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشك هایت هیچ وقت به عنوان سلاح هستفاده نكن و از قهر برای به كرسی نشوندن حرفت.
دوباره بهم برخورد.

حس كردم منظورش این هست كه من به دروغ گریه می كنم.

رنجیدم و خودم را از آغوشش بیرون كشیدم و فرمودم: گریه كردن من دست خودم نیست، وقتی نمی تونم حرفامو بزنم بی اختیار گریه می كنم.
مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوری باشه، تو تصور كن با بچه مون بخوای حرف بزنی ، مادری كه به جای جواب منطقی گریه تحویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟!
راست می فرمود ، خودم هم از تصور خودم در اون قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوی خود را گرفتم و با لجبازی فرمودم: به خاطر اینم كه شده دیگه جلوی تو گریه نمی كنم.
نه نشد، جلوی من ، نه ، جلوی هیچكس.
نخیر ، فقط جلوی تو ، كه دیگه فكر نكنی می خوام سرت كلاه بگذارم.
با لبخند فرمود: من همچین حرفی نزدم .

در ضمن منظورم این نبود كه تو اصلا گریه نكنی .

اون طوری تازه بدتر می شه كه .

اون وقت همه فكر می كنن ، زن محمد یك دختر بچه لوسه ، مگه نه؟
رویم را برگرداندم و فرمودم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید حق با تو باشه؟
این بار از ته دل خندید و فرمود: حالا دیدی اگه حرف بزنی ، بهتر از گریه س؟!
چه مهارتی توی تغییر فضا داشت.

او تنها كسی بود كه از این كه مغلوبش شوم ، لذت می بردم.

سرم را روی بازویش گذاشت و حس كردم آرامش دنیا به قلبم حاكم شد.
خدایا ، چه قدرتی توی این وجود بود كه این طور به تمام هستی من حكومت می كرد و در كنارش احساس می كردم به مطمئن ترین پشتوانه دنیا تكیه دارم؟
داشت خوابم می برد كه محمد با صدایی آهسته فرمود: در ضمت در مورد اون مهمونی هم ، فردا حرف می زنیم.

17:

قسمت یازدهم : : : رمان دالان بهشت

خنده ام گرفت.

اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت می كردیم! ولی دیگر مهمانی مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش كه برای من امن ترین جای دنیا بود.
با آرامشی شیرین پلك هایم بسته می شد كه دوباره توی گوشم زمزمه كرد: هم شب بخیر، هم خداحافظ ، من صبح می رم كوه.
خواب آلود فرمودم: نه ، نرو .
با خنده ای كه توی صدایش بود پرسید: برای تو چه فرقی می كنه؟ تو كه تا من برگردم هنوز خوابی!
راست می فرمود ، ولی با این همه دلم نمی خواست برود.

پس دوباره با التماس فرمودم: تو رو خدا ، فردا نرو ، چی می شه مگه؟
اصلا به خاطر این كه تا حالا منو بیدار نگه داشتی ، حقت بود تو رو هم بیدار می كردم و به زور می بردم.
دست پاچه و هول فرمودم: نه ، نه ، ببخشید قول می دم تكرار نشه.
ای خواب آلوی تنبل.
لبخند زنان دستش را محكم در دستم نگه داشته بودم كه خوابی آرام وجودم را گرفت و چشم هایم روی هم افتاد ، خوابی خوش و سنگین كه تا نزدیكی های ظهر فردا ادامه پیدا كرد.
با صدای محمد در حالی كه آرام موهایم را نوازش می كرد و می فرمود: پاشو خانم كوچولوی تنبل ، ظهر شد تو هنوز خوابی؟
به زور چشم هایم را باز كردم.

آفتاب كاملا اتاق را پر كرده بود و نور چشم هایم را می زد ، بالشی را بغل كرده بودم روی صورتم گذاشتم و محكم نگه داشتم تا محمد كه سعی می كرد اون را از روی صورتم بردارد ، موفق نشود.
با التماس فرمودم: محمد خواهش می كنم ، تو رو خدا، فقط یكخورده دیگه.
با صدای سرحال و شوخ فرمود: چی؟ پاشو ، زود باش.

می دونی ساعت چنده؟! من دیشب فقط چها ر ساعت خوابیدم ، تو خوابت می آد؟
من كه چشم هایم هیچ جوری باز نمی شد ، همان طور كه بالش را محكم نگه داشته بودم ، فرمودم: فقط یكخورده دیگه ، به خدا خوابم می آد.
با حالتی قهر آلود بالش را رها كرد و فرمود: باشه هر چقدر دلت می خواد بخواب ، من رفتم.
مثل فنر از جا پریدم.


كجا ؟!
در حالی كه برق شیطنت توی نگاهش بود فرمود: سردرس هام.
از فریبی كه خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده.

بالش را پرت كردم طرفش.

خواب از سرم پریده بود.
اون روز وقتی محمد دلالیش را برای نرفتن به مهمانی فرمود بدون این كه كاملا منظورش را درك كنم و سر از مغز كلامش در آورم و در حالی كه از درون قانع نشده بودم قبول كردم .

طاقت بحث دوباره را نداشتم .

برایم توضیح داد : مهناز اگه فرمودم نه ، یكی از دلایلش یا بهتر بگم مهم ترین دلیلش اینه كه دوست ندارم پای تو به این مهمونی ها باز بشه.

این شروع خاله بازی هایی هست كه من اصلا حوصله اش رو ندارم.

جمع شدن یك مشت زن بی كار كه سرگرمیشون غیبت و به رخ كشیدن سر وپوشش و چه می دونم طلا و جواهراتشون به همدیگه س و از بیكاری از چند روز قبل تو این فكرن كه چی بپوشن وچه كار كنن كه از بقیه بهتر باشن .

ببین تو اگه این مهمونی رو بری بقیه هم توقع دارن كه دعوت هاشون رو قبول كنی و من می خوام اون ها از همین اول حساب تو رو جدا كنن.

به نظر تو مسخره نیست آدم وقتشو برای این چیزها تلف كنه؟1
شانه هایم را بالا انداختم.

به نظر من مسخره نبود ، این چیزی بود كه از بچگی دیده و یاد گرفته بودم.
محمد ادامه دد: چه حاصلی ، چه فایده ای توی این مهمونی هاست؟ چی ممكنه به تو بده یا تو توی این جور مجالس یاد بگیری؟ خودت فكر كن ، یك مشت زن خودشون رو برای هم آرایش كنن و برن یك جا دو سه ساعت برای همدیگه ژست بگیرن یا حرف های بی سر و ته بزنن و برگردن خونه.
نا خود آگاه خنده ام گرفت.

تا حالا این جوری فكر نكرده بودم.
محمد فرمود: ببین خودت هم خنده ات می گیره و من دلم می خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو خط بكشن ، این مهمونی اول رو كه بری شروع گله گزاری خاله خانباجی ها می شه كه خونه فلانی رفت ، خونه ما نیومد و....

مهناز ، من اصلا نمی خوام وقت تو و خودم صرف این حرف های بی خود و بی حاصل بشه .

منظورمو می فهمی؟
با سادگی فرمودم : یعنی من دیگه هیچ وقت مهمونی نرم ؟!
با لبخندی شیرین سرش را تكان داد و فرمود : استقامت كن .

كم كم جاهایی می برمت كه دیگه به زور غل و زنجیر هم حا ضر نشی بری این جور مهمونی ها ، خانم كوچولوی ، من .

بهت حق می دم، تو باید دنیاهای دیگه ای رو ببینی تا از این دنیا كه تویش بزرگ شدی ، فاصله بگیری و نگاهت از جلوی پایت دورترها را ببینه ، مگه نه ؟.
نمی دانم چرا حرف هایش وحشتی گنگ در من به وجود می آورد، ترس و دلهره ای كه آدم در مقابل چیزهای ناشناخته و نامانوس پیدا می كند.

بیشتر از این كه هیچ وقت برای حرف هایش جوابی نداشتم احساسی تلخ از نادانی و دست و پا چلفتی بودن می كردم.

این بود كه بدون این كه حتی خودم هم متوجه باشم اخم هایم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خیره مانده بود .


پرسید: چیه ؟ چرا این قدر فكرت مغشوش شده؟!
متعجب فرمودم : تو از كجا می دونی ؟!
از نگاه اون چشم های قشنگت كه پر از نگرانیه.
همان طور كه از جایم بلند می شدم شكلكی بچگانه در آوردم و خندان دور شدم.

از این كه این قدر راحت سراز افكارم در می آورد دستپاچه می شدم.


او هم در حالی كه می خندید فرمود: ا ، استقامت كن ، كجا؟ آخرین دلیل رو كه از همه مهم تره ، هنوز نفرمودم.
در را دوباره بستم و ایستادم : كنجكاو و منتظر.


محمد با چشم هایی كه از شیطنت می درخشید ، شمرده و آرام فرمود: و اما دلیل آخر....

كه باید باشه همون پنچشنبه دیگه بهت بگم.
حرصم گرفت.

در حالی كه دندان هایم را به هم فشار می دادم مثل گربه ای كه می خواهد چنگ بیندازد ، به او حمله كردم.

داری مسخره ام می كنی ، آره؟
او هم در حالی كه از ته دل می خندید و دست هایم را گرفته بود ، پشت سرهم می فرمود : به خدا نه ، استقامت كن .

و سعی می كرد مرا كه با تمام قدرتم سعی داشتم دست هایم را آزاد كنم ، آرام كند.
سال ها بعد ، از تصور تك تك اون لحظه ها چنان حسرتی وجودم را به آتش می كشید كه قابل فرمودن نیست.

تسلط شیرینی كه محمد دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا كرده بود ، آرام آرام با هستی من قرین می شد و دوری از وجودش برایم غیر ممكن.

و من سال ها بعد فهمیدم كه همه چیز در این دنیا فراموش می شود ، تغییر می كند و از بین می رود ، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم ها بر یكدیگر.

اثری كه از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند ، تغییر نا پذیر و پایدار هست .

اما به شرطی كه این اثر زاییده عشق راستین و محبت واقعی باشد ، نه اونچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند.

عشق تماس مستقیم دو روح هست كه بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و درهم حل می شوند.

نه اون هوس غرق در شهوتی كه باعث كشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی محض اون كشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می كشانند.

برای همین هست كه در عشق واقعی ، تملك و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان كه تنها در كنار هم آرام و برنامه می گیرند و از سلطه بی چون و چرایی كه بر هم دارند ، لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می كنند.

و در عشق شهوانی تملك و وصل یعنی پایان التهاب و فروكش احسا سی كه گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.
غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم.

اول دی بود و من كه ته دلم از این كه همراه زری نرفته ام دلگیر بودم ، چشم به راه محمد ، زیر كرسی ، كنار خانم جون نشسته بودم كه داشت شمرده شمرده از روی مفاتیحش دعا می خواند.

زانوهایم را بغل گرفته و در صدای حزین خانم جون غرق شده بودم .

علی كه حتی سرما هم نمی توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توی حیاط با دیوار توپ بازی می كرد و مادرم مشغول آستركشی بقچه ای برای جهاز من بود

18:

خانم جون نگاهی به من كرد و فرمود: مادر اگه تو هم دو تا كوك به این بقچه هایت بزنی ، گناه نداره ها !
می دانستم خانم جون از این كه كسی را دور و برش بیكار ببیند حرص می خورد.
با خنده فرمودم : من بلد نیستم آستركشی كنم.
خانم جون در حالی كه سرش را با تاسف تكان می داد و از بالای عینكش نگاهم می كرد ، فرمود : خوش به حال شوهرت ! مادر این قدر راحت نگو بلد نیستم ، كار نشد نداره ، پاشو یك سوزن بگیر دستت یاد می گیری.

خواستم جوابی بدهم كه صدای امیر كه مثل همیشه خندان و با هیاهو وارد شده بود نجاتم داد.

امیر اول خم شد مادر را بوسید و بعد یكراست آمد سراغ خان جون و همان طور كه زیر كرسی می نشست سر خانم جون را هم بوسید.


خانم جون با لبخندی پر مهر مفاتیح را بست و فرمود: دیگه فایده نداره ، شیطون اومد.
مادر جون ، شیطون كه بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداری امروز تولدش هم هست.
من كه داشتم برای هستقبال از محمد بیرون از در می رفتم هاج و واج به طرف امیر برگشتم كه ببینم منظورش به من هست یه نه ، كه محكم با محمد كه دستش یك جعبه بزرگ شیرینی بود و رویش یك دسته گل خیلی قشنگ پر از گل های رز مریم ، برخورد كردم.
محمد با سلامی بلند به مادر و خانم جون كه با تحسین و پرسش نگاهش می كردند رو به امیر كرد و با خنده فرمود: شد تو یك حرف نیم ساعت توی دهنت بمونه؟
امیر قاه قاه خندید و فرمود : حالا منم كه نمی فرمودم از این ها كه دستته ، نمی فهمید ؟!
توی خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود.

همیشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال های درسی ام حساب می كردم .

برای همین این كه محمد روز تولدم را بداند ، یادش باشد و برایم جشن بگیرد خارج از انتظار بود ، نه تنها برای من ، برای همه .


اون قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم كه فقط با یك دنیا عشق و تشكر نگاهش می كردم و كلامی كه بتوانم تشكر كنم پیدا نمی كردم.


خانم جون در حالی كه مرتب می فرمود : مباركه ، مباركه .

ایشاالله صد سال دیگه هر دو تون عمر با عزت بكنین.

اضافه كرد آفرین به این شوهر .

و بعد رو به من پرسید : راستی مادر به سلامتی چند سالت شد؟!
امیر مهلت نداد و فوری فرمود : هفده سال خانم جون ، سه سال دیگه باید به حالش گریست!
خانم جون فرمود: لااله الا الله ، اون مثال مال قدیم ها بود بچه جون.

اونم واسه دخترهایی كه تا اون سن ، شوهر نداشتن ، این كه دیگه شوهر داره!
امیر خندان با چشم هایی سرشار از شیطنت فرمود: پس باید دعایش رو به جون محمد كنیم كه خدا زد پس كله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گریه نجات داد.
همین كه براق شدم جوابش را بدهم مادر میانه را گرفت و با شوخی و خنده های همه قضیه فیصله پیدا كرد.
چقدر غروب اون روز احساس شادی و غرور می كردم.

در كنار خانواده مهربانم و در حالی كه دلم به عشق محمد و وجودش در كنارم گرم بود ، برای اولین بار تولدم را جشن گرفته بودم.

شوخی های امیر و خوشحالی همه ، شادی را چند برابر می كرد.

این اولین جشن تولدم بود كه برای همیشه در ذهنم به خاطره ای شیرین و ماندگار تبدیل شد.
یادم هست ، اون شب هوا خیلی سرد بود.

برف ریزی می بارید و من خوشحال از این كه فردا مدرسه ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و حیاط را كه پوشیده از برف می شد نگاه می كردم .

منتظر محمد بودم كه رفته بود خانه شان سری بزند .

وقتی آمد او هم بی صدا كنارم ایستاد ، در حالی كه دستش را دور شانه ام حلقه می كرد ، بازویم را گرفت و ساكت به حیاط خیره شد .


چند دقیقه كه گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت فرمودم یك دلیل رو باید همون روز بهت بگم ؟!
برگشتم و پرسان توی چشم هایش نگاه كردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه.


از نگاه كنجكاو و مرددم خنده اش گرفت .

خم شد پیشانی ام را بوسید و فرمود : وقتی چشم هات این جوری كمین می كنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه .

نترس نمی خوام سر به سرت بگذارم .

فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود كه دوست داشتم روز تولدت پیش خودم باشی این حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من كه هنوز با تردید نگاهش می كردم دراز كرد و فرمود: حالا اینم برای تشكر هم از این كه به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت كه خوب خوندی و از همه مهم تر برای این كه خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش می كردم.

بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم كه ، دوستش دارم .

وجودم غرق مهر بود و حق شناسی .

با عجله در جعبه كوچكی را كه توی دستم گذاشته بود باز كردم.

داخلش یك گردنبند با زنجیر بلند نقره ای رنگ بود.

یك قلب كه از دو طرف به یك زنجیر با ساختی ظریف وصل بود.

روی قلب پر از كنده كارهای ظریف و ریز بود كه در مقابل نور تلا لویی خیره كننده داشت و به نظر پر از نگین می آمد.
ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بیندازم ، پرسید : نمی خوای تویش رو ببینی؟
با تعجب پرسیدم : توی چی رو ؟!
طرف راست پایین انحنای قلب را فشار داد و من در كمال ناباوری دیدم درش باز شد و دو تا قلب كنار هم برنامه گرفت ، در حالی كه بینشان یك صفحه بسیار ظریف بود كه با مفتولی نازك از وسط به دو طرف وصل بود ، درست مثل این كه وسط اون دو تا قلب ، یك صفحه كاغذ باریك باشد.


روی اون با خطی خوش نوشته بود :


مرا عهدیست با ماهی ، كه اون ماه اون من باشد مرا قولیست با جانان ، كه جانان جان من باشد
از اون همه زیبایی و ابتكار اون قدر سر ذوق آمده بودم كه بی اختیار دست به گردنش انداختم و سر و صورتش را غرق بوسه كردم.

هیجان زده بودم ، دلم می خواست گردنبند را به همه نشان دهم.
با عجله فرمودم : برم به مامان این ها نشون بدم ، بیام.
با لبخند بازویم را گرفت و نگهم داشت و فرمود : چی ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.
ولی من ، بی برنامه اصرار كردم : نه هنوز خواب نیستن زود....
حرفم را برید و همان طور خندان و در حالی كه سعی می كرد نگهم دارد ، فرمود : عزیز دلم تا فردا این گردنبند فرار نمی كنه ، نه مادر این ها.
بعد دستش را جلو آورد و در اون رابست .

در كه بسته می شد باید از نزدیك خیلی دقت می كردی تا شیار بین دو قلب را ببینی.
در ضمن می خواستم بگم ، اینو به هر كس نشون می دی ، درش را نمی خواد باز كنی ، باشه؟
چرا؟!
برای این كه چیزی كه تویش نوشته مربوط به توست نه كس دیگه و من دوست دارم غیر از من و تو كسی ازش خبر نداشته باشه.

عیبی داره؟!
سرم را تكان دادم چشم غرایی فرمودم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آویختم و بوسیدمش.

چه شب قشنگی بود .

آسمان برفی اون شب زمستانی برای من به قشنگی یك صبح آفتابی تابستان گرم بود و وجودم پر از گرمای عشقی كه زندگی ام را پر كرده بود.


محبتی كه گهگاه احساس می كردم وجودم گنجایش تحملش را ندارد.

حس سعادت شیرینی كه برای هر انسانی می تواند بهشتی مجسم در این دنیا باشد و من سرمست این باده بی نهایت برای باقی عمر پایبند وجودی كه با زنجیرهای مهر و عاطفه من را به اسارت در می آورد.
اون شب در حالی كه عطر گل های مریم فضا را انباشته بود و با وجودی سرشار از عشق دست در دست محمد در سكوتی شیرین از پنجره ریزش برف ریز و تندی را نگاه می كردم كه مثل پرده ای پنجره را پوشانده بود ، به همه اونچه گذشته بود فكر می كردم.

نمی دانم خود محمد می دانست با این كارها و حرف هایش با من چه می كرد ، یا نه.

ولی من ، سال ها بعد فهمیدم كه تك تك اون صحنه ها حرف ها و رفتارهایش چه طور ، مثل نقش روی سنگ ، برذهن و قلبم حك شده هست.


مثل خاطره اون روز و اون شب كه برای همیشه زنده و تازه توی ذهنم ماند و اون گردنبند كه یادگار اون خاطره و عزیزترین دارایی زندگی ام شد و تقریبا دیگر هیچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در نیامد.

19:

قسمت دوازدهم : : :رمان دالان بهشت


فردای اون روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می فرمود، ته دلم اصلا حس نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
اون مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود .

چون چند روز سپس طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند.

خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد.

برنامه خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم خانم دلشوره داشت.


وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت فرمود: زری سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زری همسن من هست ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نفرمودم.
با خنده فرمود: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟!
همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
ماتم برد.

به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض فرمودم: کی فرموده تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری.

شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان فرمود: اولا که واضح بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!
ا،شاید من نخوام.
یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدی بود فرمود: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟!
- نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری احساس خنگی می کنم!
در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب نمايند، فرمود: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
شانه هایم را بالا انداختم و فرمودم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم.

زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده فرمودم: عالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم .

سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و فرمود: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و فرمود: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه های مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و احساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود.

دلم تاب نمی آورد .

سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی فرمودم: با این که علت اجبارت را نمی دونم...

مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به محمد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده فرمودم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!!
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم.

من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد.

غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای اون امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاری زری رسید.

خانواده ای محترم و متدین و فهمیده بودند که به فرموده خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود.

اون روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با مادر و دو تا از خواهرهایش برای خواستگاری آمده بود.

مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ.

خود مسعود هم پسری بود قد بلند با قیافه ای معمولی که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
اون ها با صداقت تمام فرمودند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن هست زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته هست و سازگاری و همراهی مهمترین خواسته ای هست که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود اون قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زری تقریبا از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه برای رفتن وقت داشت، کارهای ازدواج اون ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و برنامه عقد را گذاشتند.

همان روزها بود که با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظری به زری نداشته و این حدس که فکرم در مورد علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زری هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد.

در وقتی کم تر از یک سال ما هر دو از حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم.

زری زنی شوهر دار می شد که به کشوری دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه اولیه ام به خانواده اون ها اصلا وجود زری بوده هست.
دوباره انگار توی خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود.

جشن عقد زری در حقیقت عروسی او هم محسوب می شد.

چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدی که کار زری برای رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.


و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث برای روز عقد می گرفت.

البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم.

وقتی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام.

به چه اشتیاقی اون پوشش را به اکرم خانم سفارش دادم.

این اولین عروسی و اولین باری بود که برنامه بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک پوشش زنانه از اون مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم.

با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.
روزی که برای پرو پوشش رفتم چقدر راضی بودم.

تا اون روز چنین لباسی نداشتم.

یک پوشش دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
زری که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده فرمود: مهناز، چقدر بهت می آد.

چقدر قشنگ شدی، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
با تعجب فرمودم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
اما ته دلم کمی شور می زد .

یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی زود حواسم جمع پوشش زری شد و موضوع را فراموش کردم.

زری بدون آرایش هم توی پوشش عروس خیلی زیباتراز قبل شده بود.

خلاصه اون روز هردو مان غرق شادی بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر می کردیم.

روز بعد هم همراه مادر و مریم برای خرید کفش رفتم و برای اولین بار، کفش پاشنه بلندی که به سختی می توانستم با اون راه بروم خریدم.

همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره پوشش تو چی شد؟
می فرمودم: استقامت کن، روز عقد چی شده.

بالاخره روز عقد زری رسید.
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود.

برنامه بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم پوشش ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا.

چون وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم.

پوشش هایم را توی اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، پوشش و کفشم را نبیند.
هیچ وقت هیجانی که اون روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاری شیرین از این پنهانکاری در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد.

دو هفته یا بیش تر بود که منتظر این روز و دیدن عکس العمل محمد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توی لباسی دید که خودم اون قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد.

بارها توی ذهنم صحنه برخورد او را در حالی که چشم هایش از تحسین می درخشید، مجسم کرده بودم.

تصور جا خوردن محمد از زیبایی پوشش و حسن سلیقه ام در انتخاب اون، برایم شوفی بی نهایت داشت که به هیجانم می آورد

20:

قسمت سیزدهم : : : رمان دالان بهشت

اون روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و فرمود که ممکن هست برای برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید و من باز بیشتر خوشحال شدم.

این طوری وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید!
با امیر برگشتم خانه، فقط توی دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد.

وقتی چشمم به کت و شلوارش که هنوز روی تخت بود افتاد خیالم راحت شد.

با عجله پوشش و کفش هایم را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد و مرا از جا پراند.
برگشتم، محمد بود.

من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم وبا هیجان منتظر عکس العمل او شدم.

ولی محمد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد.

سپس چند لحظه یکدفعه برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد:

این چیه پوشیدی؟ این جوری می خوای بری بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داری ازش تعریف می کنی؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست.

همان طور دست هایم به گوشم بود.

بهت زده و بی حرکت مانده بودم.

صدایش اون قدر بلند و لحنش اون قدر تند بود که با هر کلمه انگار سیلی محکمی به صورتم می خورد.

احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد.

خشمی که از چشم هایش شعله می کشید اون قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود.

او هم دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوی عصبانیتش را بگیرد.

رویش را برگرداند ، در اتاق را محکم به هم زد و رفت.
چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من اون قدر فرق داشت؟ چرا همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جای شوق و اشتیاقم را غصه ای توام با انزجار گرفت.

انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که برای دیدن او و عکس العملش داشتم.

دندان هایم را از ناراحتی به هم فشار می دادم تا جلوی اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.
رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توی آینه افتاد و یک اون با حیرت فهمیدم فریادش برای چه بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم.

و حتما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان هست و می خواهم با اون سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.


سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود.

از لباسم و از خودم بدم آمده بود.

کاش می توانستم برگردم خانه خودمان.

برای چند لحظه دلم خواست هیچکس، حتی محمد را هم دیگر نبینم.

بد جور توی ذوقم خورده بود، حس بدی داشتم ، احساس آدم های ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.
می توانست لا اقل از من سوال کند.

حتی اگر لباسم فقط همین هم بود چه حقی داشت این جوری لگد مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود.

حس آدم های سیلی خورده ای که حقارت تحمل سیلی از پا در می آوردشان، نه درد اون.

توی گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم.

تا حالا محمد را اون طور خشمگین و با اون لحن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده بودم.

هیجان و عجله ام برای این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید.

رفتار او توهینی بی نهایت برای قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد .

دوباره در باز شد، برخلاف انتظارم محمد برنگشته بود.


محترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز حاضر نشدی؟ مادر قربونت برم، زود باش همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.
خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟
ای مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده ای داره؟ اومده مثل برج زهرمار توی اتاق مهدی بست نشسته.
بعد در حالی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.
کتم را برداشتم حتی نیم نگاهی هم به خودم توی آینه نکردم.

دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه اون پوشش را ببینم.

خانه پراز مهمان بود و من در حالی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زحمتی بود باید لبم به لبخندی ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و محترم خانم از مهمان ها پذیرایی کنم.

از تحسین و تعریف دیگران حالم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر محمد با اون خشم درنظرم مجسم می شد.
با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدی حرفش شده باشد.

ولی وقتی جواب مراهم با لحنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدی نیست.

صدای هلهله برای وارد شدن زری مرا به طرف اتاق عقد کشاند.

زری بی نهایت زیبا، توی اون پوشش و با اون وقار، چقدر با زری آشنای من فرق داشت.

چه رمزی توی ازدواج نهفته هست که حتی قبل از شروع زندگی، در حالت های آدم ها تاثیر می گذارد؟
چند لحظه، غصه ام را فراموش کردم و شادی وجودم را پرکرد.
چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تحسین او بودم و او محو تماشای من.

با وقاری که از زری کمتر دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تحسین فرمود: مهناز چی شدی!
دلم نمی خواست بشنوم، فرمودم: از خودت خبر نداری.

باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.
توی گوشم فرمود: غلط کردی، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدی!
خنده ای از ته دل وجود هردومان را پر کرد.

صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.


چشمم به خانم جون و مادرم افتاد.

مادر با رنجیدگی فرمود: دیگه انگار نه انگار که مادر داری ، یک سراغ نگیری ببینی ما کجاییم ها؟
صورتش را بوسیدم و فرمودم: به خدا خودم هم الان اومدم.
بعد در حالی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالای عینک به من خیره شده بود، خنده ام می گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم.

باید کاری می کردم تا حواسم پرت شود و غمی که دلم را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند.

عجیب بود، با این که بدجور از محمد رنجیده بودم، از این که با قهر از او دور بودم رنج می بردم.

حالا این از حماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.
خانمی از اقوام شوهر زری با کنجکاوی پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم هستین؟
با رویی که نهایت سعی ام را برای گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.
ببخشید عروس بزرگشون؟!
نه من عروس دوم هستم.
آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟
بله.
هزار ماشاالله ! فرموده بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین.

خواستم مطمئن بشم.

شما خواهرم داری؟
زهر خندی صورتم را پوشاند.

دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان محمد افتادم.

گرمم شده بود .

غصه ای دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم های تب دار تنم را می سوزاند.

در سمت ایوان را باز کردم.

هوای سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد.

سرما یکدفعه تا مغز هستخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت.

صدای اکرم خانم که همراه مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.
مهناز درو ببند ، هستخوان هایت گرمه، سرما می خوری.
راست می فرمود.

هستخوان هایم یخ کرده بود برگشتم و خوشحال از آمدن مریم، کنارشان نشستم.
مریم پرسید: چرا نمی ری سر عقد؟
داماد که رفت، می رم.
عکس نمی گیری؟!
می گم که ، وقتی داماد بره.
راستی محمد وقتی لباستو دید چی فرمود؟!
با خشم انگار مقصر او باشد، فرمودم: هیچی ، چی باید بگه؟!
مریم با لبخند فرمود: همونی که زری فرمود شده، آره؟!
به جای جواب با خنده شکلکی در آوردم و از جایم بلند شدم.
پاشو بریم پیش خانم جون.

مامان رفته سر عقد، خانم جون تنهاست.


حال بی قراری بدی داشتم که قابل تحمل نبود.

دلم آرام نمی گرفت و این میان حفظ ظاهر کردن برایم بیشتر از همه چیز سخت.


مریم از خانم جون پرسید: خانم جون مهناز خوشگل شده؟
خانم جون با لبخندی غرق تحسین و غرور فرمود: بچه م خوشگل که بود.
می دونم با پوشش و آرایش می گم.
خانم جون با خنده فرمود: خوب اون که بله، مادر.

از قدیم فرمودن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند! لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیری رو چطوری تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟ حالا واجبه پوشش این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زحمت ، اگه یکخورده گشادتر باشه، چند سال می شه هستفاده کرد.

این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی خوره.
مریم خندان فرمود: عوضش این جوری هیکلش ظریف شده!
خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالای عینک نگاهی به پوشش و بعد مریم کرد و فرمود: یعنی اگر دو انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه حرف ها که ما توی این روزگار نشنیدیم.
حوصله شنیدن هر چیزی را که مربوط به اون پوشش بود ، نداشتم.
انگار چیزی به دلم نیش می زد.

از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.
فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.
هروقت آقای داماد رفتن می آم.
رفتن که محرم ها عکس بندازن، زود باش.
تند راه رفتن با اون کفش ها به راستی که سخت بود.

در حالی که مجبور بودم به قول خانم جون خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست.

هموقت با من محمد از در سمت ایوان وارد شد.

در حالی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره ای آرام داشته باشم.

یک اون نگاهم به چشم هایش افتاد.

این بار، نگاه او حیرتزده بود و نگاه من ، خشمگین.

زود سرم را پایین انداختم و در حالی که دقت می کردم پایم را توی سفره عقد نگذارم به سمت زری و حاج آقا و محترم خانم که بالای سفره بودند، رفتم.
سلام آقا جون، چشم شما روشن.
حاج آقا با سلامی کشیده و بلند فرمود: سلام به روی ماهت بابا.

هزار ماشاالله.

خانم ، یک عکس هم از من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توی دنیا باشه، عروس خودمه.
زری با خنده و لحنی رنجیده فرمود: آقا جون پس من چی؟!
آقا جون با مهربانی فرمود: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو فرمودم.
در حالی که سنگینی نگاه محمد را احساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.
هنوز عکس هایم را دارم.

یک عکس با آقا جون و محترم خانم در حالی که بینشان ایستاده ام و دست هردوشان در دستم هست ، یک عکس با زری در حالی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می خندیم و عکس بعدی محترم خانم و آقا جون، یک طرف زری ایستاده اند و من طرف دیگرش.
محترم خانم صدا کرد: محمد ، مادر، بیا جلو دیگه.
ولی من رویم را برنگرداندم ، محمد نزدیک می شد و هجیان من برای آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.
عکاس فرمود: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.
آقا جون پشت سر محترم خانم ایستاد و محمد در حالی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت.

با همه رنجیدگی و ناراحتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد.

حرارت دستش و نزدیکی جسمش برنامه و آرام را از من گرفت.

عجیب بود حالت قهر به جای دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد.

ولی هرطور بود باید جلوی خود را می گرفتم.

نمی خواستم تسلیم شوم.

در حالی که دلم نمی خواست دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را برای عادی بودن رفتارم و در عین حال، نگاه نکردن به محمد می کردم.
فاطمه خانم فرمود: محمد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.
و من ته دل چقدر از او ممنون شدم.

کنار سفره، خانم عکاس داشت می فرمود که چطور بایستیم.

محمد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توی گوشم خیلی آرام فرمود: چرا به من نفرمودی که لباست فقط اون نیست؟
در حالی که تمام رنجیدگی و خشمم را توی نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به چشم های مشتاق و پر از محبت و تحسین محمد افتاد.

دلم فرو ریخت، فوری رویم را برگرداندم ، ولی عکاس فرمود: همون حالت الانتون خیلی خوب بود.

آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را بگیرین و با دست راست دستشون رو.

شما هم خانم، لطفا به حالتی که انگار به کنار سینه شون تکیه دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین .

با لبخند توی چشم هم نگاه کنین، آهان، همین طور خوبه، چند لحظه استقامت کنین، آماده ؟!
خدا می داند در اون چند ثانیه چه حالی داشتم.

نگاه پر مهر محمد را می دیدم و گرمای لبخندش حرارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم حس می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد باشم و اختیارم را از دست ندهم.

اون عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس های گذشته هست که از دیدنش خونی گرم توی رگ هایم می دود و همان حس اون روز را پیدا می کنم.

هیجانی سرکش از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهری که با زجر می خواستم لا به لای خشم از دید او پنهان بماند.
عکس را گرفتم، بدون لحظه ای مکث، بازویم را از دست محمد بیرون کشیدم و بدون این که نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در حالی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد، احساس می کردم.

اون شب چه حالی بدی داشتم.

بی برنامه و دلتنگ بودم، تمام وجودم محمد را می طلبید و در عین حال نمی خواستم ببینمش.

هیجان روحی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد همراه شده بود.

تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر بروند.
سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.


محترم خانم فرمود: محمد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ری؟ استقامت کن الان می آد، حالا چه عجله ای داری؟!
با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و فرمودم: راه که دور نیست.

من با این پوشش ها خیلی معذبم، الان برم که صبح زودتر بیام کمک

21:

قسمت چهاردهم : : : رمان دالان بهشت

برگشتم به خانه.

سرمایی که دوباره در اون مسافت کم به جانم ریخت حالم را بدتر کرد.

پیش خودم فکر کردم حتما سرما خورده ام، لرزی که به جانم افتاده بود حالم را بدتر کرد.

خسته و خرد بودم ، حتی حوصله نکردم موهایم را باز کنم .

اولین پوشش گرمی که دم دستم بود، یادم هست پولیور محمد بود پوشیدم و در حالی که دندان هایم از لرزی شدید به هم می خورد زیر لحاف از هوش رفتم.

نمی دانم چقدر گذشته بود که با صدا و تکان آرام دست های محمد بیدار شدم.


مهناز ، مهناز ، چی شده؟!
در حالی که در گرمایی سوزان دست و پا می زدم، چشم هایم را باز کردم.

محمد لحاف را کنار زده بود و چراغ روشن بود.


با چشم هایی تب دار، نگاهش کردم.

چقدر گذشته؟ کی آمده بود؟
یک دستش روی پیشانی ام بود و با دست دیگر نبضم را گرفته بود.

انگار با خودش حرف بزند، عصبی فرمود: مثل کوره داره می سوزه.
لحاف را کاملا کنار زد و بیرون رفت و من بی حال چشم هایم را بستم.

دوباره از احساس سرما و صدای مادرم چشم هایم را باز کردم.

محمد دستمالی خیس روی پیشانی ام گذاشته بود و مادر نگران در حالی که دستم توی دستش بود صدایم می زد: مهناز پاشو، مامان پاشو این قرص رو بخور.
محمد پرسید: مادر، امروز حالش خوب بود؟
تا شب که چیزیش نبود حالا اگه آدم بگه اون پوشش مال این سرما نیست ناراحت می شه.

صبح هم با اون موهای خیس از حموم دراومد و رفت بیرون، با این هوا سرما خورده.
خانم جون که از سر و صدا بیدار شده بود و آرام نزدیک می شد پرسید: چی شده مادر؟
نمی دونم خانم جون داره توی تب می سوزه.
خانم جون با لحن آرام همیشگی فرمود: هول نشین مادر هیچی نیست چشمش زدن! برو فوری یک تخم مرغ دور سرش بچرخون .

یک صدقه ام بگذار زیر سرش.

حالا خوبه من یکسره بهش آیه الکرسی خوندم و فوت کردم.

از کی این طوری شدی مادر؟!
محمد جای من جواب داد: من که اومدم خواب بود، از صدای ناله اش بیدار شدم دیدم تب داره.
بعد نگران فرمود: مادر ببریمش دکتر؟
خانم جون فرمود: ننه، نصفه شبه توی این برف؟ حالا کو دکتر؟
مادر فرمود: آره مادر، باید استقامت کنیم تا صبح .

فقط کمکش کن بشینه پاهاش رو بگذاریم توی آب، تبش بیاد پایین، الان قرص هم اثر می کنه.
محمد کمکم کرد و نشستم پاهایم که توی آب سرد رفت، یکدفعه انگار آرامش به تنم برگشت، ولی چند لحظه بعد دوباره لرزی بی امان به جانم افتاد که هیچ جوری آرام نمی شد.

صدای محمد را بی برنامه و عصبی شنیدم.
مامان، لحاف رو دورش بپیچین، می برمش دکتر.
نه مادر جون، یک کم استقامت کن الان آروم می گیره.

نترس سرمای سخت خورده تا صبح هم دو سه ساعت بیشتر نمونده ، بعد هم با این لرز که نمی شه بردش بیرون.
لرز آرام آرام کم تر شد و من بی حال نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی چشم هایم را باز کردم هوا روشن بود و احساس می کردم گلویم از سوزش و درد به هم چسبیده .

با سرفه ای دردناک نیم خیز شدم و چشمم به چشم های سرخ از بی خوابی و صورت خسته محمد افتاد که با لبخندی مهربان دستش را روی پیشانی ام می گذاشت، فرمود: حالت بهتره؟ تب که داری؟ ولی مثل دیشب نیست.

برم برایت یک لیوان شیر بیارم بخور، بریم دکتر.
من که با یادآوری دیروز و دیشب ناخودآگاه اخم هایم توی هم رفته بود بدون این که جواب بدهم دوباره سرم را روی بالش گذاشتم و رویم را به طرف پنجره کردم.


آرام صدایم زد.

جواب ندادم.

دوباره صدایم کرد.
خانم بد اخلاق، با شما بودم؟
با لحنی قهرآلود و صدایی گرفته فرمودم: بد اخلاق منم یا اونی که بی خودی داد می زنه؟!
در حالی که می خندید فرمود: این قدر ناراحتی که نمی شه استقامت کنی ، بری دکتر و بیای، حالت بهتر بشه، بعد قهر کنی؟!
دلم برایش ضعف می رفت ولی با همان لحن قهرآلود فرمودم: نخیر نمی شه.
با صدایی خسته فرمود: خیله خب، پس گوش کن، روتو برگردون تا برایت بگم.
بدون این که رویم را برگردانم فرمودم: می شنوم، بفرمایین.
با لبخندی که روی صدایش اثر می گذاشت نفس عمیقی کشید و فرمود: من می خوام با خودت حرف بزنم نه موهایت!
خنده ام گرفت.

در حالی که سوزش گلویم همچنان آزارام می داد فرمودم: نه صورتی که باعث بشه آدم فریاد بزنه و درو به هم بکوبه ، نبینی بهتره.
هنوز حرفم تمام نشده بود که با دست هایش مثل یک بچه، چرخاندم و وادارم کرد بنشینم، در حالی که مثل همیشه بدون این که بخواهم از قدرتش لذت می بردم و در عین حال از درد هستخوان هایم که از تب و لرز درد می کرد ناله ام بلند شده بود نشستم.
پتو را دورم پیچیدم و فرمود: تقصیر خودته، حالا مثل یک دختر خوب گوش کن.

خیله خب، حق با شماست.

من اشتباه کردم.

به خاطر این که زود قضاوت کردم.

حالا هم معذرت می خوام.

خیلی هم معذرت می خوام، ببخشید.

ولی باور کن اصلا اختیاری نبود.

وقتی تو رو اون جوری دیدم، نفسم بند اومد .

اصلا نمی تونستم، یعنی هیچ وقت نمی تونم تحمل کنم تو همچین لباسی بپوشی.

از تصور این که لباست تنها اون باشه و دیگران تو رو اون طوری ببینن، اصلا نفهمیدم چه کار کردم.
با نا را حتی فرمودم: دیگران کی بودن؟! همه یک مشت زن بودن به فرض که لباسم تنها...
حرفم را قطع کرد و با شفرمودی فرمود: منظورت از این که همه زن بودن چیه؟ مگه برنامه بود، کس دیگه ای باشه؟! این خودخواهیه، غیرته، دوست داشتن زیاد یا تعصب، هر چی که دوست داری اسمش رو بگذار ولی اینو یادت باشه نه حالا نه هیچ وقتی، دوست ندارم کسی تو رو اون جوری ببینه، می تونی بفهمی؟ ولی با این همه، چون زود قضاوت کردم، معذرت می خوام، قبول؟ آهان راستی یادم رفت بگم لباستون بی نهایت قشنگ بود، وقتی موقع عکس انداختن آمدی توی اتاق بهتم زد.

باورم نمی شد اون خانم کوچولوی عصبانی که دیگه حتی نیم نگاهی هم حاضر نبود بهم بکنه، خانم خوشگل خودمه.
بعد در حالی که به شوخی گونه ام را نیشگونی آهسته می گرفت، فرمود: خوب خانم خانم ها ، من هم از خستگی تنم خورده، هم دلم برای شنیدن صدای شما بی نهایت تنگ شده، هم می خوام زودتر ببرمتون دکتر، بالاخره نمی خواهین رای دادگاه رو صادر کنین، تکلیف این بنده گناهکار معلوم بشه؟!
دوستش داشتم چقدر؟ فقط خدا می دانست.

حرف هایش دلم را به آتش می کشید و برای آغوشش بی برنامه می کرد و خوب معلوم بود که رای به قول او دادگاه چیست! و این قهر هم با پایانی خوش شد خاطره ای عزیز برای قلب به زنجیر کشیده من.

ولی سرمای سختی که خورده بودم و با تشخیص دکتر معلوم شد اونژین هست، سه روز تمام بستری ام کرد و توی اون سه روز اون قدر محمد به من محبت و توجه کرد که صدای امیر در آمد: بابا این قدر لوسش می کنی مریض شدن به دهنش مزه می کنه، هفته ای دو سه روز مریض می شه ها.
محمد خندید و خانم جون در جوابش فرمود: ما ببینیم شما که زن گرفتی وقتی مریض شد چه کار می کنین! به محمد آقام یاد می دیم.
امیر خندان فرمود: زن من مریض بشه؟! مگه من عقلم مثل محمد کمه که زن نازک نارنجی بگیرم!
محمد قبل از این که من چیزی بگویم فوری فرمود: در این که خانم شما پهلوان هستن که حرفی نیست.
امیر یکدفعه لبخند روی لبش ماسید و در حالی که چشم غره ای غضبناک به محمد می رفت در جواب خانم جون که با کنجکاوی فراوان می پرسید مگه شما خانم ایشان را می شناسین؟!
با طعنه و حرص فرمود:نه بابا، شوخی می کنه، در مقایسه با زن این معلومه، بقیه پهلوونن دیگه.
بعد هم فوری از اتاق بیرون رفت و من و محمد را با خنده ای از ته دل و خانم جون را با نگاهی مشکوک و کنجکاو باقی گذاشت.
یاد اون روزها به خیر.

امیر راست می فرمود، مزه اون مریضی هم برای همیشه توی ذهن من ماند.

محبت و مهر بی نهایت، شعله ای فروزان هست که زمستان ، سرما، غصه، قهر، دعوا و حتی مریضی در پرتو گرمای اون دلچسب و گوارا می شود.
چند روز سپس بهبودی ام بود.

یک روز که خسته از مدرسه برگشته بودم، کتابم را بر داشتم و رفتم توی اتاق خانم جون.

در اون سپس ظهرهای سرد زمستانی در حالی که آفتابی کم جان اتاق را روشن می کرد، زیر کرسی خوابیدن عالمی داشت.

زمستان ها خانم جون توی اتاقش کرسی می گذاشت و می فرمود مادر این هستخوان های پو سیده رو هیچی مثل کرسی گرم نمی کنه.

این بود که زمستان ها اتاق خانم جون معمولا اتاق نشیمن همه می شد.

من بیشتر روزها کتاب به دست می رفتم به اتاق خانم جون که مثلا درس بخوانم ولی هنوز صفحه اول را نخوانده، خوابی شیرین چشم هایم را گرم می کرد و معمولا این خواب چند دقیقه ای اون قدر طولانی می شد که تا آمدن محمد طول می کشید.
اون روز هم پشت کرسی خوابم برده بود که با صدای خانم جون بیدار شدم: پاشو مادر، پاشو که خسته شدی این قدر درس خوندی!
از لحن طعنه و شوخی خانم جون خنده ام گرفته بود، چشم هایم را نیمه باز کردم و نگاهم به محمد افتاد.
او هم از حرف های خانم جون لبخند به لب داشت و به دیوار تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد.

با دنباله حرف های خانم جون که می فرمود مادر حالا فرمودن درس بخونین دیگه نه این جور! بچه ام از ظهر که می آد این کتاب از دستش نمی افته! خنده ای که وجودم را پر کرده بود خواب را کاملا از سرم پراند.
در حالی که صاف می نشستم و موهایم را جمع میکردم با خنده سلام کردم.

محمد همانطور که با نگاهی مثل نگاه معلم ها به شاگردهای تنبلشان نگاهم میکرد ، فرمود:
سلام خسته نباشی.
خانم جون دوباره فرمود: خسته که مادر، خودشو کشته، بیا مادر جون، بیا بنشین پیش خانم زرنگت! یک چایی بخور، خستگی ات در بره.

ببین این هستراحت چه مزه ای داره که این خانم شما ازش دل نمی کنه.
محمد در حالی که خندان کنارم می نشست به شوخی فرمود: خانم جون، من که نیستم ، شما وقتی می خواد بیاد زیر کرسی نگذارین.
خانم جون فرمود: که خوابش نبره؟! ای مادر، قربون شکلت ، آب دستی توی چاه ریختن فایده نداره، این جا نخوابه می ره توی اتاق خودش.
من با حالت قهر و گلایه فرمودم: ا ، خانم جون ، خوب خسته بودم شما چرا به حرف های محمد گوش می کنین.
بعد در حالی که اخم هایم را توی هم کرده بودم رویم را از محمد برگرداندم.


خانم جون با لبخندی شیطنت بار فرمود: ببخشید خانم، از این به بعد می گم دیگه حرف حساب نزنه.
بعد رو به محمد فرمود: این از این خانم خانم ها، اون از اون یکی ، الان امیر هم بیاد صدایش در می آد.

اون که دیگه حالا اگه درس نمی خونه اقلا پا زیر پا نمی گیره تنش راحت بشه.
منظور خانم جون به علی بود که همیشه مشغول تکاپو و جنب و جوش بود.


محمد رو به من که اخم هایم را توی هم کرده بودم ، فرمود: می دونی چند روز دیگه تا امتحان ها مونده؟! حالا این چند روز اگه از شما خواهش کنم با همه خستگی تون شب ها زود تر بخوابی و روزها به درست برسی امکانش هست؟ خانم جون شمام قدیم ها حرف حاج آقا رو این جوری گوش می کردین؟!
سر درد دل خانم جون باز شد: ای مادر جوون های الان چه می دونن زندگی یعنی چه؟ سختی چیه؟ روزگار یعنی چه؟ شوهر کدومه؟ راحت و حاضر و آماده همه چیز هست، نمی فهمن از کجا می آد، چه طور می آد، واسه همینه این چهار تا کتاب این قدر مهم شده، همه باید پس برن پیش بیان بلکه این شق القمر انجام بشه، وقت ما کجا و وقت شما کجا؟ همین عباس بابای این ها، نصف سن این ها رو هم نداشت که از صبح علی الطلوع تا بعد غروب توی همین بازار عرق می ریخت و کار می کرد .خدا شاهده هنوز قدش به پیشخون مغازه نمی رسید، اونم با اون اوستاهای اون وقت که مثل شمر ، سر تو می چرخوندی کتک بود و چوب.
اوستاها اگه مزد یادشون می رفت، کتک یادشون نمی رفت.اون بچگی کجا و این ها کجا.

الان اگه به این علی آقا بگی.

مادر نونت هست، آبت هست، همه چی ، حی و حاضر، این چهار تا کتاب چه کاری داره که زیر بار نمی ری؟ بهش بر می خوره.

ولی همین باباش خدا می دونه با چه خون جگری این الف و ب رو یاد گرفت.

خدا ایشاالله عمر با عزت بهش بده، من موندم و یک بچه و یک مشت آدم خدا نشناس و یک دنیا مشکل.
من یکدفعه پرسیدم: راستی خانم جون، چرا فقط آقا جون رو داشتین؟!
تا اون روز هر وقت این سوال را می کردم خانم جون می خندید و می فرمود آخه من یکه زا بودم ولی اون روز چون احساس کردم خانم جون دوست دارد حرف بزند، دوباره این سوال همیشگی به ذهنم رسید.
خانم جون با لبخندی کمرنگ در حالی که از چشم هایش معلوم بود دارد به گذشته ها فکر می کند، فرمود: والله چی بگم؟ آخه من، زن دوم نصرالله خان پدربزرگ را می فرمود بودم.

می دونی وقتی من شوهر کردم چند سالم بود؟ دوازده سالم بود و نصرالله خان 38 سالش بود.
من که برای اولین بار این حرف را می شنیدم ، از حیرت دهانم باز مانده بود، با بهت فرمودم: چند سال؟!
خانم جون خندید و فرمود: نه که حالا فکر کنین اون خدا بیامرز پیمرد بود، نه بابا، خیلی هم سرحال و جوون بود، من خیلی کوچیک بودم.
همان طور حیران پرسیدم: خوب حالا چرا با این همه اختلاف سن، ازدواج کردین؟!

22:

رویا جون خیلی ممنون
ایمدوارم بقیش رو هم بزاری

23:

ممنون..
راس میگه بی زحمت ..
دلشو نشکون

24:

قسمت پانزدهم : : : رمان دالان بهشت
خانم جون آهی کشید و فرمود:
والله مادر قصه اش درازه.
من اصرار کردم و محمد با نگاهی که یعنی (شاید خانم جون دوست نداره بگه) نگاهم کرد.

اما خانم جون فرمود:
می ترسم شماها حوصله تون سر بره.

ولی بلاخره با اصرار من خانم جون شروع کرد.
من خیلی کوچیک بودم که مادرم به رحمت خدا رفت و پدرم دوباره زن گرفت.

خوب هیچ زنی هم چشم دیدن بچه شوهر رو نداره.

از طرفی هم، زن پدرم جوون بود و هی پشت هم بچه می آورد.

اون دوره و زمونه هم مثل حالا فراوانی نبود.

پدر من هم وضعیتی نداشت، یک کاسب جزء بود که صبح تا شب پی یک لقمه نون می رفت و خونه نبود.


زن بابام هم خدا بیامرزتش، تا اون جا که می تونست به من ظلم می کرد و بازم چشم نداشت ببینتم.

شوهرم رو هم خودش پیدا کرد.

از فامیل های دور خودشون بود.

زنش سر زا رفته بود و سه تا بچه داشت.

خدا رحمتش کنه، خود آقا هم وقتی منو دید قبول نکرد، فرموده بود، این جای بچه منه.

ولی زن بابام ول کن نبود.

این قدر سعی و تلاش کرد، واسطه فرستاد، سن من رو بالا برد و چک و چونه زد تا به قول خود اون خدا بیامرز، آقا رو از رو برد.

من این قدر سن و سالم کم بود و چشم و گوشم بسته، که اصلا نمی دونستم شوهر یعنب چی؟ منتظر بودم ببینم آخرش چی می شه؟! بللاخره زن بابام هم آقا رو راضی کرد هم پدر خدا بیامرزم رو.

یک روز یک آقا آوردن خونه، یک قواره چادری، یک قواره پارچه، یک کله قند، یک ظرف باقلولا با یک انگشتر.

صیغه رو خوندن و بقچه ام رو زدن زیر بغلم که با نصرالله خان برم.

من از سن و سالم درشت تر بودم، ولی خوب عقلم هنوز بچه بود.

خدا ایشاالله که نور به قبرش بباره، نصرالله خان هم درست مثل یک بچه منو برد خونه ش.

اون قدر استقامت و حوصله کرد، اون قدر ندانم کاری هام رو تحمل کرد تا بلاخره سپس دو سه سال یواش یواش از آب و گل در اومدم و تازه می شد اسمم رو گذاشت زن.

خدا خواهی بود که بچه های نصرالله خان رو مادر بزرگشون قبول کرده بود، اگه نه، با اون عقل ناقص من خدا عالمه اوضاع چه جور می شد.

خلاصه رفته رفته هر چی عقلم رسید به حاج آقا علاقه بستم، آخه ننه، آدمیزاد بنده محبته.

منم که خدا وکیلی مزه راحتی و طعم محبت رو توی خونه حاج آقا چشیده بودم توی این دنیا فقط دلم به حاج آقا خوش بود.
چشم های خانم جون برق خاصی می زد، معلوم بود، هنوز با یادآوری گذشته، عشق به موجودی که جای پدرش بوده، وجودش را پر می کند، سپس چند لحظه خنم جون آهی کشید و ادامه داد:
ولی اون جام زن بابا ولم نمی کرد.

هر چند وقت یک بار می اومد، خوب گوشت تنم رو می لرزوند و می رفت.

هر وقت می اومد توی دل منو خالی می کرد و می فرمود: (پس چرا بچه دار نمی شی؟ این جوری پایت روی پوست خربزه س، حاجی سه تا بچه داره، یعنی عرضه بچه دار شدنم نداری؟).

بلاخره حامله شدم و بچه م نموند.

غیر از عباس خدا چهار تا بچه دیگه بهم داد که نموندن.

به دنیا که اومدن نارس بودن و از بین می رفتن.

خدا می دونه واسه هر کدوم چقدر گریه می کردم و اون خدا رحمت کرده چقدر نازم رو می کشید و دلداریم می داد، تا بلاخره بیست و چهار، پنج سالم که شد خدا عباس رئ با هزار نذر و نیاز بهم داد.

دیگه هیچی کم نداشتم.

اون روزها دیگه پسرهای حاج آقا بزرگ شده و رفته بودن در حجره پدرشون.

دخترش هم دیگه شوهر کرده بود.

روزگار خوبی داشتیم که یکدفعه، سربند یک ندانمکاری شاگردها، حجره و انبار حاج آقا آتیش گرفت.

یادم رفت بگم، حاج آقا توی کار نخ و پنبه بود.

خلاصه مادر، شعله اون آتیش به زندگی ما هم گرفت.

یکدفعه اوضاع ما از این رو به اون رو شد.

اون روزها پول توی دست امت مثل الان فراوون نبود، ارزش داشت.

چو که افتاد حاجی ورشکست شده، اعتبارش کم شد، داد و ستدها خوابید و طلبکارها صف کشیدن.

هیچی ، مادر جون در عرض یک سال ورق زندگیمون برگشت.

حاج آقا هر چی تلاش کرد و به هر دری زد، کارها جفت و جور نشد.

خونه رو فروختیم که بلکه فرجی بشه ولی فایده نکرد.

حاج آقا از غصه کمرش خم شد و خونه نشین شد و دنباله اش مریض.

خدا ایشاالله که نور به قبرش بباره، همچین که مریضی اش طولانی شد، یواشکی از بچه هایش یک خونه کوچیک خرید و به نام من کرد و فرمود: من اون ها رو سر و سامون دادم، سپس من، تو و این بچه سر گردون می شین.

روزهای آخر، انگار خدا به دلش بندازه که رفتنیه، هی حلالیت می طلبید و می فرمود ( تو بچه بودی به پای من سوختی، حاللا من که برم با یک بچه تو چه می کنی؟).

و خدا می دونه که من چی کشیدم!
چشم های مهربان خانم جون نم اشکی برداشت و ساکت شد.

انگار دوباره داغ از دست دادن حاج آقا برایش تازه شده بود و من که از غصه خانم جون و از شنیدن سرنوشتی که بار اول بود کاملا از اون با خبر می شدم، بغض گلویم را گرفته بود، بی اختیار دست محمد را محکم گرفتم.

گیج و متحیر یک لحضه فکر کردم، اگر روزی محمد را از دست بدهم؟ یا وقتی پیر شدم، محمد زودتر از من برود؟ با خانم جون احساس همدردی کردم و اشک چشم هایم را سوزاند.

حتما پدر بزرگم هم همان قدر برای خانم جون عزیز بود ه که محمد برای من.

اصلا تصورش را هم نمی خواستم بکنم.

خانم جون آهی کشید و ادامه داد:
یک زن جوون با یک بچه، نه یاوری نه پشت و پناهی.

خونه داشتم، ولی خوب، خونه رو که نمی شد خورد و پوشید.

آدم زنده زندگانی می خواد.

آقام یک سر داشت و هزار سودا با شش سر عائله، دیگه اگه می خواست هم نمی تونست کاری برام بکنه.

زن بابام هم از ترس این که من یک وقت فکر کمک از آقام رو نکنم، همون اول آب پاکی رو روی دستم ریخت.

من هنوز جوون بودم و حاج آقا نگذاشته بود آب توی دلم تکون بخوره.

حیرون مونده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم؟ خدا شاهده از تنهایی یعنی از شب و تنهایی توی اون خونه چقدر می ترسیدم.

شب تا سپیده صبح اشک می ریختم و بالای سر عباس که خواب بود می نشستم تا سحر می شد.

حالا که یک وقت ها، عباس از ترسو بودن مهناز ناراحت می شه، بهش می گم مادر، دست خودش که نیست، اینم ارث و میراث مادر بزرگشه که به این بچه رسیده.

اون روزها خوب من ازحالای مهناز بزرگ تر بودم ، یک بچه هشت نه ساله داشتم ولی توی اون خونه، سپس حاج آقا وهم برم می داشت.

شب تا صبح چشم هایم مثل جغد باز بود تا بلکه آفتاب بزنه و هوا روشن بشه.

این که می گن زن چراغ خونه س اشتباهه، مادر، خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نکنه، که اگه کرد، صدتا چلچراغ هم نمی تونه روشنایی اون خونه باشه.

زن اگه چشم و چراغ هم باشه به پشتیبانی مردشه و دلگرمی اون.

بگذریم، خلاصه از اون جا که خدا یار غریبونه ، همون روزها خونه کناری مارو فروختن و یک همسایه جدید اومد که خدا ایشاالله اون روزی که همه حیرونن، دستگیرشون بشه و روسفید شون کنه.

آره مادر، این همسایه ما که یک پیرزن و پیرمرد بودن شدن برای من پدر و مادر و مونس و یاور و خلاصه همه کس.

اگه فرمودی اسم اون ها چی بود؟!
به من خیره شد.

من با تعجب و فکری مغشوش همان طور که اخم هایم توی هم رفته بود سعی می کردم حواسم را جمع کنم که خانم جون خندید و فرمود: دیگه این که این قدر فکر نداره، حاج رحمت و بانو خانم خدا بیامرز دیگه.
بابا بزرگ مادر؟!
خانم جون سرش را تکان داد : بله، خدا خواست که اون ها سبب خیر بشن و دست منو بگیرن.

حاج رحمت واسطه شد و عباس رو گذاشت بازار، در حجره حاج قاسم بلورچی که تاجر چینی و بلور بود و حالا این بچه چی کشید تا شد این حاج عباس موسوی که رویش توی بازار قسم می خورن و این اعتبار رو به هم زد، فقط خدا می دونه و بس.

همون سالها بازم، حاج رحمت یک زن و شوهر مطمئن رو پیدا کرد و دو تا اتاق هامون رو بهشون اجاره دادم و یکخورده زندگیمون سرو سامون گرفت و دیگه تنها نبودم.

خودمم یواش یواش پیش بانو خیاطی و قراون یاد گرفتم و بعضی وقت ها برای درو همسایه خیاطی می کردم و شب و روز هم دعا به جون حاج رحمت و بانو خانم می کردم.

اینه که مادر یک وقت می بینی، صد پشت غریبه ، برای آدم از خواهر و برادر بهتر می شه.خلاصه زندگیمون کم کم روبراه می شد و عباس تقریبا هفده هجده ساله بود که از بخت بد یا نمی دونم از اون جا که هر که در این بزم مقرب تر هست، جام بلا بیش تر می دهند، داماد حاج رحمت که پدر همین ملیحه خانم باشه دور از این خونه و شماها ، درد بد گرفت و ناغافل از بین رفت.

بیچاره مرضی خانم موند و سه تا دختر که دومیش همین عروس خودم بود.

خلاصه مادر، مرضی خانم که اومد خونه حاج آقا از اون جا که دردمون مشترک بود، شدیم دوست های جون جونی.

و خوب بعدشم که معلومه، عباس بیست سه چهار سالش شده بود و گلویش پیش این ملیحه خانم گیر کرده بود، منم که جونم برای ملیحه و خانواده اش در می رفت مستاجر مون رو جواب کردیم وملیحه خانم از خونه حاج رحمت اومد خونه ما و شد عروس گل من.

بعد هم پا به پای شوهرش زحمت کشید و خانمی کرد تا زندگی شد این که حالا هست.

هرچی خاک مادر و مادربزرگش هست، عمر ملیحه باشه.

مادر جون، همه خانمی و بلند نظری مادرت به اون ها رفته.
بعد رو به من اضافه کرد: دیگه از این جا به بعدشم که خودت دیگه می دونی و معلومه.
من که غرق فکر و خیال، هنوز در حرف های خانم جون غوطه می خوردم و به او خیره مانده بودم، با تعجب و گلایه پرسیدم: چطور تا حالا این ها رو تعریف نکرده بودین؟!
آهان، همینو می خواستم بگم.

اولا که مادر، تو کی پرسیدی که من بگم؟ بچه ها فکر می کنن پدر و مادرشون از اول پدر و مادر بودن و زندگی همین طور بوده که اون ها حالا دارن می بینن.

تو خودت تا حالا اصلا پرسیده بودی که من نفرموده بودم؟! سپس اون ، مادر، بابات یک عیبی داره که دوست داره از اون جا که خودش سختی کشیده، شماها رو لای پنبه بزرگ کنه.

همه ش می گه سختی رو خودشون می رن توی زندگی می فهمن، حالا نمی خواد غصه گذشته مارو بخورن.

اینم که حالا امروز من سر درد دلم باز شد به خاطر حرف تو بود که واسه یک مدرسه رفتن و اومدن، می گی خسته ام و تازه اخم ها تو برای شوهرت توی هم می کنی که چرا، حالا که تا غروب خوابیدم بهم مژدگونی نمی دی! مادر، والله به خدا، قدر زندگیتون رو، این راحتی و جونیتون رو بدونین.

خدا شاهده وقت ما زندگی این جور نبود.

مرد باید واسه یک لقمه نون از جون مایه می گذاشت و زن اصلا نبایس حرف می زد که اگه کاسه جای کوزه باشه بهتره، چه برسه به این که توقع کنه مثل شما واسه چهار تا کتاب نازش رو بکشن.

وقت ما یک خشت اگه می خواستیم به زندگیمون اضافه کنیم، سختی ها داشت و داستان ها، صدامون هم در نمی آمد.

از هزار تا یکی هم اسم طلاق رو نشنیده بود چه برسه بیاره.

اما حالا، همین که عروس و داماد می گن بله، عروسی و خرج عروسی پای پدر داماد هست همه وسایل زندگی پای پد عروس .

خونه ام اگه ندن که مفت و مجانی بشینین، بالاخره اول و آخر بازم کمک اون هاست.

هیچی ، راحت ، هلو بیا برو تو گلو.تازه می رن نمی تونن زندگی کنن، چرا؟ فوری می گن تفاهم نداریم.
این به من فرموده بالای چشمت ابروست، اون به من فرموده پایین ابرویت چشم هست.

خوب این ها برای چیه؟! همین دیگه، همین که می گم.

وقتی همه چی، حاضر و آماده و زحمت نکشیده بیاد دست آدم، معلوم که باید دندون اسب پیشکشی رو هم شمرد و از اون طرف هم بالاخره آدمیزاد سرگرمی می خواد، حالا که نباید پی زندگی بدوه ، انگشت به زندگیش فرو می کنه و پی عیب و ایرا می گرده.

از قدیم فرمودن وقتی نه درد داری نه بیماری جوالدوز به خودت می زنی و می نالی.

الان اگه وقت قدیم بود شم جای این که ور دل من زیر کرسی خوابیده باشی، باهاس دنبال بچه هات و شام شب و غصه ناهار فردا می دویدی.

اسم اومدن شوهرت هم که می اومد، زهره ات می رفت که هنوز کارهایت روبه راه نیست.
من معترض بودم و محمد خندان ، که خانم جون با خنده و چشمکی شیطنت بار به محمد ادامه داد:
این ها رو برای شما هم فرمودم آقا، این قدر به زنت آسون نگیر .

چه معنی داره زن تا غروب بخوابه ، دروغ می گم؟!

25:

قسمت شانزدهم : : : : رمان دالان بهشت

محمد با خنده ای از ته دل با خانم جون همداستان شده بود و من در حالی که با سرو صدا و شلوغی مخالفتم را فراخوان می کردم سعی داشتم با نیشگون های محکمی که از بازوی محمد می گرفتم ساکتش کنم.
خانم جون خندان فرمود: بفرمایین ، حالا دیدی؟ بدهکار هم نشی خیلیه، اینه که مادر بهت می گم زنت رو نباید این قدر لوس کنی دیگه.
اون روز چقدر حرص خوردم و خانم جون و محمد خندیدند.

اون شب در حالی که محمد داشت مسئله هایم را حل می کرد، یک دست زیر چانه ام بود و در ظاهر به حرف هایش گوش می کردم، ولی حواسم جای دیگر بود پیش حرف های خانم جون و گذشته عزیزانم که من تازه به اون پی برده بودم و در جواب سوال محمد که پرسید یاد گرفتی یا نه؟ با گیجی سرم را تکان دادم.


چند لحظه نگاهم کرد بعد در حالی که خودکار را زمین می گذاشت و کتاب را می بست فرمود: نخیر ، نفهمیدی.



بعد دستم را از زیر چانه ام برداشت و صاف نشاندم.
خوب حالا می شه بپرسم به چی فکر می کنی؟
دستپاچه فرمودم: هیچی به خدا، داشتم گوش می کردم.
بدون این که چیزی بگوید، ناباورانه و سرزنش آمیز توی چشم هایم خیره شد.

فهمیدم فایده ندارد و در حالی که سعی داشتم خودم را به مظلومیت بزنم که به سر هوایی محکوم نشوم، با یک لبخند تسلیم شدم و فرمودم: خیله خب، به حرف های خانم جون!
و نمی شه به من بگی به حرف هام گوش نمی کنی تا برای خودم مسئله حل نکنم؟!
با نگاهی پر از شرمندگی نگاهش کردم و فرمودم: ببخشید، معذرت می خوام.
خندید و فرمود: خوب یاد گرفتی سرو ته قضایا رو با یک نگاه مظلوم و یک ببخشید هم بیاری، نه؟ خوب حالا سپس این همه فکر به چه نتیجه ای رسیدی؟
در حالی که دوباره توی فکر فرو می رفتم فرمودم: این که خانم جون و آقا جون چه زندگی سختی رو گذروندن.
همین؟!
خوب، آره.
پس خوب فکر نکردی، اگه خوب فکر می کردی خیلی چیزهای دیگه هم دستگیرت می شد.
می خواست دوباره درس را شروع کند که پرسیدم: مثلا چی؟!
خودکار را زمین گذاشت، روی صندلی جا به جا شد رو به من نشست و فرمود: مثلا این که آدم باید بخواد، تا بشه و بتونه.

خانم جون می تونست راه آسون رو انتخاب کنه.

بگه تنهام، کسی رو ندارم ، چه میدونم، جوونم و همون کاری رو بکنه که معمولا همه می کنن و با اولین کسی که پیدا می شد ازدواج می کرد، ولی نکرد.

و یا مثلا وفاداری، وفاداری که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه، حتی شوهری که دیگه نیست.

وفاداری به محبتی که دیده و سال هایی که کنار همسرش گذرونده که با وجود جوونی، توشه باقی عمر طولانی خانم جون شده، یا این که عشق، سن و سال نمی شناسه، همونطور که در مورد خانم جون نشناخت و توانست با عشق به کسی که می توانست جای پدرش باشه، زندگیش را پر کنه.

اونم با علاقه ای این قدر محکم و پا برجا.

پس باز هم نتیجه می گیریم، آدم وقتی چیزی را با تمام وجود بخواد، قادر به انجام هر کاری می شه.

و از همه این ها مهم تر، تلاشی هست که به دنبال این خواستن به وجود می آید.

همان طور که خانم جون تنها به پشتوانه محبت شوهر و عشق به فرزند و مهر مادری، تمام تلاشی را که از دستش بر می اومد انجام داد و موفق شد، این نشون می ده که استقامت و تلاش و هستقامت بالاخره به ثمر می شینه و ...

و واضح ترین و مهم ترین نتیجه هم این که: خود شما، خانم خانم ها ، چقدر توی زندگی، جلویی و خوشبخت و اون وقت؟ با انگشت به کتاب اشاره کرد برای مطالعهاین، بنده تا این موقع شب باید نازت رو بکشم که اونم، تازه لطف کنی! و اگه دلت خواست، فقط با دقت گوش کنی!!!...
چرا نفهمیدم؟ چرا گول خوردم؟! مقصر خودم بودم یا اطرافیانم؟ اطمینان از محبت بی انتهای اون ها یا نداشتن دغدغه از دست دادنشان؟ یا اصلا عادت به همه اونچه داشتم، بدون این که احساس کنم هر کدام از داشته هایم به تنهایی گنجی گرانبهاست؟!
چرا گوش هایم نمی شنید و چشم هایم نمی دید؟ مدت ها وقت لازم بود که بفهمم اونچه می شنویم و می بینیم مهم نیست، مهم وجود خود ماست و توانایی درکمان و این که چطوری نگاه می کنیم.

همه نصایح و حرف های پخته دنیا، وقتی ذهن خام و کور باشد به کار نمی آید، همان طور که در مورد من نیامد.

تا وقتی که روزگار به جبر چشم هایم را بینا و گوش هایم را شنوا کرد وقتی فهمیدم لذت بردن از نادانی، بهایی بسیار گزاف دارد که خیلی دیر شده بود.
روز ها مثل برق گذشت و من که نمی دانستم این گذران برق آسا، روزهای خوشبختی من هست که می گذرد و دور می شود، بی خبر از فردا، غرق روزهایی بودم که پایانی برایشان تصور نمی کردم.

اشتباه همیشگی شاید تمام انسان ها را مرتکب شدم که در روزگار خوشبختی غرق می شوند و فردا را از یاد می برند.

درست برعکس روزگار تیره روزیو بدبختی، که فقط چشم به فردا و امید به آینده دارند.
سه هفته به عید مانده و امتحان های ما شروع شده بود که آقا رضا از طرف موسسه مالي به اصفهان منتقل شد.

هنوز اون روز غروب را به یاد دارم.

محترم خانم در حالی که زیر کرسی خانم جون بود، اشکریزان این خبر را داد و مادرم با آرامش همیشگی اش فرمود:
تو رو خدا محترم خانم، گریه نکن، خدا پشت و پناهشون، حاج آقا زنده باشن.

کدوم بچه برای پدر و مادرش مونده؟ این ها همه شون باید برن پی زندگیشون.
محترم خانم گریان فرمود: نگو ملیحه خانم، اگر باد به گوشم رسونده بود که ممکنه فاطمه هم راه دور بره، هیچ وقت دیگه زری رو به غربت شوهر نمی دادم.
مادرم فرمود: قسمت هر چی باشه، آدم نمی تونه مانع بشه، قسمت زری هم این بوده.

از اون گذشته، از این جا تا اصفهان که راهی نیست، شما می ری، اون ها می اون.

دو سه سال که بیش تر نیست.

چشم به هم بزنی تموم می شه.

از اون طرف زنده باشن.

پسرهایت.

ایشاالله همین روزها آقا مهدی بچه دار می شه، سرت به بچه اون ها گرم می شه.
محترم خانم که از دست الهه و رفتار هایش به تنگ آمده بود، یکدفعه انگار داغ دلش تازه شد و سردرد دلش باز.

چون با گذشت حدود سه سال از ازدواج آقا مهدی، الهه نه تنها بدبینی های گذشته را از بین نبرده بود، بلکه به اختلافات و کینه ها دامن می زد و محترم خانم که به قول خودش، دلش دریای خون بود ، روز به روز از غصه دچار بیماری های جور وا جور می شد.

حاج آقا با بی اعتنایی و نادیده گرفتن سعی می کرد نتیجه رفتار نا درست را نشان بدهد، ولی محترم خانم بیچاره با خون دل سعی می کرد ظاهر را حفظ کند، ولی الهه لایق اون هم نبود.

به همین دلیل با آمدن اسم مهدی، محترم خانم اشک به چشم آورد و فرمود: چی بگم ملیحه جون؟ چی بگم؟ اسم مهدی که می آد، خدا شاهده انگار یکی نیشتر به این قلب من می زنه.

حالا ما هیچی، من از حق خودم گذشتم و این دختره رو واگذارش کردم به خدا.جگرم از این کبابه که مهدی خودش هم زندگی خوشی نمی کنه، شده پوست و هستخون.

این دختره با این اخلاق و رفتار عوضی ، نمی دونم چه جوری این بچه رو خام کرد و به روز سیاه نشوند.

برای رضای خدا، یکی نیست که این خانم ازش خوشش بیاد!
همه یک عیبی دارن.

از بخل و حسادت روی همه عیبی ایرادی می گذاره.

فکر می کنه این جوری خودش خوب نشون داده می شه.

آخه یکی نیست بگه بی انصاف ، تو به چی می نازی؟ به قد و بالای رعنایت؟ به رخساره بی همتایت؟ به ایجاد محمدیت؟ من نمی دونم چی شد که مهدی این خاک رو دو دستی توی سرش ریخت که حالا باید نون رو توی خون بزنه و بخوره.
باز سیل اشک هایش روان شد.
خانم جون فرمود: مادر ، دعایش کن.

مادری، دعایت گیراست ، جوونیه و جاهلی .

حالا کاریست شده.
محترم خانم فرمود: خانم جون، آخه دیگه راهی نیست که آدم امید به تموم شدنش داشته باشه.

چاهیه که مهدی تا عمر داره باید تویش بسوزه و بسازه.

خدا می دونه هروقت این ها رو می بینم انگار به جیگرم کارد می زنن.

همچین به مهدی نگاه می کنه انگار بنده زر خریدشه.

این دل بی صاحب طاقت نمی آره، بگم اقلا نیان، من نبینم.

پسره رو از مغازه باباش در به در کرد ، از فامیل بریدش، دیگه از برادر و خواهر و پدر و مادر نزدیک تر هست؟ هر وقت این دختر اومد یک ننگی به یکی از ما بست و یک حرف و سرو صدا در آورد و رفت.
مادرم در حالی که خودش هم اشک به چشم داشت فرمود: تو رو خدا محترم خانم، این جور خودتو داغون نکن، می دونم اولادته، دلت طاقت نمی آره، ولی از خودخوری کدوم درد چاره داره؟! جوون سرشون به سنگ می خوره عاقل می شن.
محترم خانم در حالی که سرش را تکان می داد ، فرمود: دیگه چه فایده ؟ وقتی جوونی اون بچه و عمر ما رفت، دیگه چه فایده؟! الان شما، شاهدین چه اون موقع که با ما آشنا بودین، چه این چند وقته که مهناز عروس ما شده، از ما چی دیده؟! بابا، آدمی را آدمیت لازم هست.

اگه کسی روی مرز خودش رفتار کنه مگه دیگران چه دردی دارنکه باهاش نسازن.

مگه ما غیر از احترام چی می خواهیم؟ الان مگه مهناز با زری و فاطمه چه فرقی می کنه؟ اونم همین طور.

مهدی می گه به خاطر مخالفت های اول شما، از شما کینه به دل گرفته، خوب دختر ما از اول تو رو نمی خواستیم ، درست ، حالا عوض این که کاری کنی مارو از فکر اول شرمنده کنی، باید مارو به این روز بنشونی؟ خدا شاهده شب و روز خودم رو نفرین می کنم که کاش قلم پایم خورد شده بود، نرفته بودم خواستگاری.
مادرم با همدردی فرمود: راستی هم که آب را از سرچشمه باید بست.

دیگه حالا کاریست شده و آبیست ریخته، چاره ای نیست.
محترم خانم پریشان فرمود: چه می دونستم ملیحه خانم جون، گرگ بود، پوشش میش پوشیده بود.

به مهدی فرموده بود من اصلا تو رو به خاطر خانواده ات و تعصبتون می خوام، هررنگی فکر کنی در آورد و این پسر منم گول خورد، هیچی ، من گیس سفید خام شدم.


همین فاطمه و زری خدا می دونه چه اشکی می ریختن که خدا رو خوش نمی آد این ها را از هم جدا کنین.

حالا اولین کسانی که چشم نداره ببینه همین دو تا هستن.

اون روز که می خواست مهدی رو خام کنه، عاشق تعصب و غیرت و خانواده اش بود.

حالا که خرش از پل گذشته ما شدیم بازاری و قدیمی و امل ، اون شده امروزی و فهمیده و عقل کل که کسر شانش هست با ما نشست و برخاست کنه.
خانم جون در حالی که هستکان چای را جلوی محترم خانم می گذاشت، فرمود: هر چی شما بگی حق داری، من خودم به ملیحه همینو می فرمودم که اگه این دختره عقلش می رسید و طینتش خوب بود باید کاری می کرد که همچین خودش رو توی دل این ها جا کنه، از مخالفت روز اول پشیمون بشن.

ولی با این همه مادر جون، جز استقامت و دعا چاره ای نیست به خدا توکل کن.

بالاخره، خدایی هست که جای حق نشسته.

شما، یک مدت ، می دونم سخته، ولی مثل حاج آقا دندون سرجیگر بگذار، سراغی ازشون نگیر، بگذار خودشون بفهمن فرق احترام و بی احترامی چیه.
محترم خانم دوباره بغض کرد و فرمود: د آخه خانم جون، درد همینه، این دختره هم فقط همینو می خواد، مهدی بشه مویز بی دم که هر بلایی دلش خواست سرش بیاره.

خدا شاهده وقتی بچه ها دور هم جمعند و بگو و بخند این ها رو می بینم، انگار غذا خون می شه از این گلوم می ره پایین.

منم پسر بزرگ کردم به یک امیدی، نه این که واسه دیدنش، بخوام منت بکشم.
دوباره اشکش سرازیر شد و اشک همه ما هم بدنبالش.


محترم خانم، چشمش که به چشم های گریان همه افتاد با شرمندگی فرمود: تو رو خدا ببخشید، دم غروبی دل شما رو هم خون کردم.

مهناز، زری پاشین مادر، پاشین برین سر درس هاتون.

تقصیر منه که جلوی این زبونم رو نمی تونم بگیرم از بس که دلم پره.
خانم جون که عینکش رو برداشته بود و با گوشه چارقدش داشت اشک هایش را پاک می کرد، فرمود: ای بابا، آدم اگه درد دل نکنه که دلش می ترکه.

خوب کاری کردی، اما مادر هر وقت دلت می سوزه همیشه به این فکر کن که از قدیم فرمودن هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی.

این دختره ام به شما نه، به خودش بد می کنه، حالا تا کی و کجا نتیجه اش رو ببینه.

فقط باید آدم استقامت و چشم بینا داشته باشه و طاقت بیاره.

مادر جون، حساب هیچی توی این دنیا گم نمی شه، خاطرت جمع.

راستی حالا فاطمه خانم کی به امید خدا راهی می شه؟!
والله قراره آقا رضاامشب بره اصفهان، خونه ای که دست همکار قبلیش بوده ببینه، اگه مناسب و تر و تمیز باشه دیگه چند روزی بیشتر وقت نداره، باید اسباب ببرن.
مادر با تعجب فرمود: چطور با این عجله؟!
می تونن سپس عید هم برن، منتها آقا رضا رو که می شناسین استقامت نداره، می گه حالا که برنامه به رفتنه زودتر برن بهتره .

فاطمه که می ره، زری هم که می ره، مهدی هم که اون جور، مرتضی هم که سپس عید می خواد بره سربازی، دیگه فقط مهناز و محمد واسه من می مونن.

دیشب به حاج آقا فرمودم: حسابی یکدفعه غریب می شیم.

خدا را شکر بازم این دو تا پیشمون هستن.
خانم جون، همان طور که ظرف نقلش رو دور می گرداند، فرمود: خدا ایشاالله عمر طولانی به خودت و حاج آقا بده مادر، زن و شوهر تا وقتی با هم هستن، هیچکدوم غریب نیستن .

زن و شوهر ریشه زندگی هستن، بچه ها برگ و بار، برگ هم یک روز به شاخه س یک روز نیست، اصل ریشه س.

ریشه که باشه و درخت سرجا، برگ و بار هم دوباره سرجایش برمی گرده.

قول بهت می دم چند سال دیگه همشون با بچه هاشون برگردن و سرتون این قدر شلوغ بشه که دیگه واسه یکخورده تنهایی، دلت تنگ بشه.
محترم خانم با لبخندی که صورتش را پوشانده بود فرمود: تو رو خدا خانم جون، دعا کن خدا به همشون و بخصوص اول به فاطمه بچه های سالم بده، قدمشون روی چشم های ما.
خانم جون فرمود: به فاطمه هم بچه می ده استقامت داشته باش.

حالا همه اش پنج شش ساله، دکترها هم که فرمودن سالم هستن، دیگه غصه چی رو می خوری؟ هر چیزی یک ساعتی داره، منتها استقامت ما کمه.
محترم خانم فرمود: آقا رضا هم همیشه همینو می گه، بازم خدا رو شکر دامادم خوب و با ایمانه.

همه ش می گه هر چی خدا بخواد.

تازه من و فاطمه رو هم اون دلداری می ده.

من که همه ش راه می رم و دعاش می کنم.
مادر فرمود: همین براشون از صد تا دوا و دکتر بهتره، دعای خیر مادر، غیر ممکنه گیرا نشه.
خانم جون یکدفعه ، در حالی که برق شیطنت همیشگی به چشم هایش برگشته بود، با نگاهی به من زری فرمود: والله محترم خانم ، من که می گم غصه که نباید بخوری هیچ، از حالا به بعد بایس روزی چند دفعه خدا رو شکر کنی، هم ما یک یکی یکدونه داشتیم، هم شما یک ته تغاری که بالاخره از خونه بیرنشون کردیم و یک نفس راحت کشیدیم.

مادر، این ها همه جای شکر داره، مگه نه؟!
با تایید مادر و محترم خانم و خنده هایشان و سرو صدای من و زری ، فضا تغییر کرد.

خانم جون با روش همیشگی خودش، دوباره شادی و نشاط را به جمع ما برگرداند و محترم خانم، انگار غصه هایش را فراموش کرده باشد، با چهره ای آرام و مهربان و پر از آرامش از خانه ما رفت.

26:

قسمت هفدهم : : :رمان دالان بهشت

حالا که به اون روزها فکر می کنم، می بینم نزدیکی دل ها و همراهی و محبتی که بین ما بود، در کوچک شدن غصه ها و کمرنگ شدن غم هایمان چقدر موثر بوده.

این هم یکی از خصایص آدمی هست.

آدم همین قدر که احساس کند، دل هایی همراه و غمخوار هست که با او همدرد و شریکند، حتی اگر این دل ها کوچک ترین کاری جز شنیدن غصه ها انجام ندهند و فقط بشنوند و همراه او و به خاطر او اشک به چشم بیاورند، مضطرب بشوند و از سر اندوه آه بکشند، انگار بار غم آدم خود به خود سبک می شود، چنبره غم سینه را آزاد می کند و اگر چه به سختی ، به هر حال کمر راست می کند.

همین احساس همدلی برای سبک کردن بار غم چنان بجا و کاری عمل می کند که انگار نصف بیشتر مشکل حل شده.

درست برخلاف این حالت وقتی هست که ممکن هست کسی حتی برای حل مشکلات قدم بردارد، ولی نه به میل و رضا و مهر ، بلکه به جبر و اکراه و از سر وظیفه و اجبار.

آه که چقدر اون موقع حال آدم ها فرق می کند.

مشکل حل می شود ولی به تلخی، همراه با حس گزنده و نیشدار که به آدم احساس خواری و بی مقداری می دهد.

رنجی جانفرسا بر جان آدم چنگ می اندازد، رنجی غیر قابل بیان که بر کوله بار رنج های نا فرموده آدم اضافه کرده می شود.

چرا؟ شاید چون جوهره انسان پرورده محبت و مهر و عاطفه هست.

دست ناتوانی را که به مهر و از صمیم قلب به سمتش دراز می شود بردست های توانا اما دلمرده ترجیح می دهد، مگر اندک دلمردگانی که مفهوم مهر و جوهره وجودی خودشان را گم کرده اند و همیشه کورمال کورمال در پی گم کرده خویش، نا دانسته، بیراهه هایی دور را راه راست می پندارند و هر روز بیش از دیروز در گمراهی حسرت بارشان گم می شوند.

چون نمی دانند که حتی رنج در پرتو گرمای دوستی و همدلی و به پشتوانه چشم هایی که به خاطر اندوه ما نم اشک برمی دارند، زیباست و قابل تحمل.

آه که اگر این چیزها را اون روز ها می فهمیدم، چه قدر زندگی ام فرق می کرد.

اگر می فهمیدم که معنای عشق فرمان روایی بی چون و چرا بر دیگری نیست، حتی اگر با بزرگواری او این فرمانروایی ممکن شود، و معنای دوست داشتن ، در بند کشیدن و مالک مطلق دیگری بودن نیست.


سلاح اشک و ناز کردن و قهر و رفتارهای کودکانه از حد که بگذرد، درست برعکس عمل می کند و ریشه محبت را از بیخ و بن می کند و از جا در می آورد.
نظام این بر پایه درک و فهم و شعور بنا شده و برپاست، عدم درک و بی شعوری و کم عقلی در هر مرحله ای از زندگی، از معمولی ترین روابط گرفته تا عشق های آتشین و ریشه دار، اگر مستمر و دائمی شود ، قاتل رابطه و عشق و دوستی هست...
حدود ده روز بعد بود که محمد فرمود پس فردا، همراه محترم خانم و فاطمه خانم به اصفهان می رود.

آقا رضا همراه وسایل می رفت و محمد همراه مادرش.

این خبر را در حالی که سرش توی کتاب هایش بود داد و بعد هم فرمود: نگاه کن ببین توی این سه، چهار روز چه امتحانی داری؟ اگر مشکل داری بپرس.
وای که اون شب چه سرو صدا و قیل و قال بیهوده ای راه انداختم.

اصلا برایم قابل قبول نبود که محمد تنها و بدون من، اون هم برای چهار روز، به مسافرت برود.

نه ماه از نامزدی ما می گذشت و من توی این مدت، حتی یک روز کامل هم از محمد دور نبودم.

فکر دوری اش برایم عذاب آور بود و حسی بد، حسی شاید مثل حسادت یا نمی دانم مالکیت زیاد نسبت به او باعث می شد از این که محمد می خواهد همراه مادر و خواهرش برود، حرصم بگیرد.

انگار محمد ملک مطلق من بود، فکر می کردم لزومی ندارد متعهد به انجام کاری برای دیگران باشد.

فکر می کردم چرا مرتضی نرود یا مهدی؟! یا لااقل من هم باید بروم.

بهتش زده بود، معلوم بود کاملا جا خورده و اصلا توقع چنین برخوردی و رفتاری را نداشته و از طرفی با سابقه ذهنی بدی که از رفتار الهه داشت، اون شب موشکافانه می خواست سراز احوال من در آورد.

اما رفتار من، واقعا از بدجنسی نبود، فقط نمی خواستم از محمد دور باشم و خوب همان طور که خواسته ام معقول و منطقی نبود، رفتارم و به دنبالش دلایلم هم غیر منطقی بود.

مسلم بود که من به خاطر امتحان هایم نمی توانم بروم، کمک کردن او به خواهرش هم امری معمولی و منطقی بود، ناراحتی من از دوری او هم یک امر واضح و طبیعی بود، نه یک مسئله لاینحل.

منتها من با لوس بازی هایم سعی داشتم این موضوع ساده را بغرنج و بزرگ کنم تا مجبورش کنم که نرود.
موفق که نشدم، آخرش باز گریه بود و اشک های جاری من.

ولی وقتی محمد سپس ناز و نوازش، دوباره محکم و خونسرد فرمود که باید برود، از آخرین هنری که بلد بودم، هستفاده کردم.

قهر کردم! اون قدر احمق بودم که می خواستم با رفتار احمقانه ام و مسخره ترین شکل ممکن به او ثابت کنم که از دوری اش ناراحتم.

اون شب و فردایش هر چه محمد سعی کرد با حرف و دلیل و منطق مرا سر عقل آورد، خودم را بیشتر لوس کردم و در نتیجه اوقات او هم تلخ شد.

شب آخر باز همان آش بود و همان کاسه .

اون شب مادرم، محترم خانم و سایرین را برای شام دعوت کرده بود که شب آخر دور هم باشیم و من اصلا متوجه رفتارم نبودم یا در حقیقت فکر می کردم رفتارم طوری هست که هیچکس متوجه سردی رابطه ام با محمد نمی شود.

غافل از چشم های تیز بین خانم جون که هم گرفتگی محمد را فهمیده بود و هم سرسنگینی های مرا.

صبح روز بعد، خانم جون که برنامه بود محمد را برای راه افتادن زودتر از معمول بیدار کند، به در زد و من که خیلی قبل از این که خانم جون بیایید بیدار شده بودم، خودم را به خواب زدم!
محمد بیدار شد و صدایم زد.

مهناز نمی خوای نماز بخونی ؟ من دارم می رم.

جواب ندادم.
می دونم بیداری، یعنی خداحافظی هم نمی خوای بکنی؟!
باز هم چیزی نفرمودم.

یکخورده ساکت شد.

سنگینی نگاهش را احساس می کردم و طاقتم داشت تمام می شد که خم شد و موهایم را از صورتم کنار زد، گونه ام را بوسید، یک دست آرام به موهایم کشید و فرمود خداحافظ و رفت.

در را که به هم زد، اشکم سرازیر شد و سرجایم نشستم، یک لحظه خواستم بدوم دنبالش، صدایش کنم و معذرت بخواهم و بگویم اشتباه کردم، ولی صدای به هم خوردن در حیاط به من فهماند که دیر شده.
جلوی محترم خانم و بقیه، دیگر ممکن نبود.

توی دریایی از غصه و رنج غوطه می خوردم و نمی دانستم چه کنم که در باز شد و خانم جون وارد شد و در رابست.

دستپاچه اشک هایم را پاک کردم و سلام کردم.

خانم جون که به زحمت نزدیک می شد فرمود علیک سلام و بعد همان طور که لبه تخت می نشست، همراه ناله ای که از درد پایش می کرد، بی مقدمه فرمود: این کار رو کردی، اما کار درستی نبود!

هاج و واج خودم را به اون راه زدم و فرمودم: کدوم کار؟!
همین که شوهرت رو با قهر و تهر و کم محلی راهی کردی.
با تعجب فرمودم من؟ و پیش خودم فکر کردم، خانم جون چطوری از اتاق در بسته و روابط ما با خبر شده؟!
خانم جون در حالی که توی چشم هایم خیره می شد فرمود: آره دیگه ، پس کی؟ مادر، دیگه تو، سرمن که کلاه نمی تونی بگذاری.

یعنی هیچ بچه ای سر پدر و مادر و بزرگ ترش نمی تونه کلاه بگذاره.

منتها جون پدر و مادر، عاشق بی عارن، خیلی چیزها رو به روی خودشون نمی آرن.

اما ننه، من آفتاب لب بومم، شاید اگر حالا نگم، فردا اجل مهلت نده.

پریدم وسط حرفش: خدا نکنه، خانم جون.
این ها همه ش تعارفه، آدمیزاد عمر نوح که نمی کنه، بالاخره عده ای باید برن که عده ای دیگه دنیا بیان.

حالا این ها به کنار، مادر حرف توی حرف نیار حواسم پرت می شه.

بعد همان طور که زانوهایش را با دست فشار می داد فرمود: چند وقته که می خوام این حرف ها رو بگم، اما امروز، دیگه عزمم جزم شد و دیدم وقتشه.

ببین مادر جون، فکر نکن چون شوهرت دوستت داره و نازت رو می کشه یا خانواده اش دوستت دارن ، دیگه میخت رو کوبیدی و هر کاری دلت خواست می تونی بکنی.

پسره می خواد بره سفر، دو روزه خونش رو توی شیشه کردی که چی؟! که می خواد بره کمک خواهرش؟ حالا اگه چند صباح دیگه زن امیر واسه این که می خواد بیاد کمک تو، این کارو می کرد، صورت خوشی داشت؟ تو خوشت می اومد؟
با عجله حرف خانم جون رو قطع کردم وفرمودم: به خاطر این نبود...
خانم جون حرفم را برید: واسه چی بود؟ واسه این که داره دور می شه و دلت تنگ می شه؟! آخه مادر جون، آدم این جور به مردش حالی نمی کنه که می خوادش.
دوست داشتن، شوهرداری و زندگی کردن راه و رسم داره.

اول همه، اینو بدون هرقدر برای تو سخته از اون دور بشی، برای اون دو برابر تو سخته.

مرد وقتی زن می گیره و صاحب همسر و همبالین می شه برایش خیلی بیشتر سخته که از زنش دور بشه.

خصوصا مرد نجیب و سربه راهی مثل شوهر تو.

دوما زن اگه زن باشه با خوش خلقی کاری کنه که مردش از دوری غصه ش بشه نه با کج خلقی و اخم و تخم.

تو اگه خون هم به پا شده بود باید با روی خوش شوهرت رو بدرقه می کردی و با اوقات خوش راهیش می کردی،که این اولین سفری که می خواست سپس زن گرفتن بره همیشه یادش باشه.

مهناز، زندگی همه ش قربون و صدقه نیست.

تا نری توی زندگی خودت، دستت نمی آد چه زیر و زبرهایی داره.

خیلی مونده که بفهمی توی زندگی،زن اگه زن نباشه، شیرازه زندگی به هم بند نمی شه.
زن باید همدل و همزبان و همپای مردش باشه، توی خوشی و ناخوشی.

این در رو می بینی؟ اگه لولایش توی هم چفت نشه، که هیچی، در اصلا به درد نمی خوره و باز و بسته نمی شه ، ولی اگه چفت شد باید روغن داشته باشه، وگرنه یکسره قژ و قوژش گوش رو کر می کنه.

واسه زندگی هم این زنه که با نرمش باید روغن زندگی بشه تا زندگی بی سر و صدا بجرخه.

مادر جون با همه این که می گن مرد همه کاره س و فلان و چنانه، ولی من می گم زن اگه بخواد می تونه یک مرد فلج رو راه بندازه، اگه نخواد می تونه یک مرد سالم رو هم از پا بندازه، مادر، به یال و کوپال و اهن و تلپ مردها نگاه نکن.

مرد اگه دلش از خونه ش و زنش قرص و خوش نباشه، بیرون از خونه ام نمی تونه ترقی کنه و حواسشو جمع کارش کنه.

این که از این .

حرف دیگه ام اینه که به پشتی محبتی که شوهورت بهت داره نتازون.

همیشه این حرف من یادت باشه، از اون مرد عاشق تر و مجنون تر نیست که عاقبت از زن بد ایجاد و ندونم کار و غرغرو فراری نشه.

مثلا همین امروز، مادر جون تو باید پا می شدی و نه فقط شوهرت، مادر و خواهر شوهورت رو هم بدرقه می کردی، الان وقتی از اون عروسشون می گن، فکر نکن دیگه تو همچی تمومی.

همیشه می گن کجا حرف خودتو شنیدی؟ اون جا که حرف امت رو شنیدی.

وقتی از اون یکی می گن تو باید حواستو جمع کنی که اشتباه نکنی و یک جور دیگه اون هارو دل چرکین نکنی.

هیچ وقت یادت نره.

توی این دنیا همیشه احترام، احترام می آره و محبت هم محبت.

برعکسش هم درست همون طور.

حالا تو این دفعه این رفتارو کردی مادر شوهر و خواهر شوهورت هم یا فهمیدن یا نه.

شوهرت هم یا نازت رو کشید و رفت یا به قهر و بالاخره با ناراحتی رفت.

ولی فکر نکن همیشه در روی یک پاشنه می چرخه .

فکر چهار صباح دیگه ت هم باش تا ابد که شماها این جا نیستین و توی یک اتاق و چشمتون فقط توی روی هم.

این قدر که سر گله گذاری و دل چرکینی توی زندگی آدم باز بشه، دیگه بستنش آسون نیست.

یک جوری زندگانی کن که حالا نمی گم از همه بهتر ولی اقلا خیلی جای عیب و ایراد نداشته باشی و شوهرت و خانواده اش توی اعمال و رفتارت خیلی کمبود ببینن، اونم با این شوهر عقل رس و دانا که تو داری.

بابات روز اول می فرمود تو سن و سالت کمه، ولی من قبول نکردم.

مادر جون اگه آسمون هم زمین بیاد من این حرفو قبول ندارم.

فهم و شعور کاری به سن و سال نداره.

خدا چشم داده، چاه هم داده.

اگه سن تو اندازه من هم بشه، وقتی نخوای از فهمت هستفاده کنی، هیچ فایده ای نداره.

خلاصه که مادر قدر شوهورت رو، جوانیش رو، آقایی و جمال و کمال و خانواده اش رو بدون.

هر کدوم این ها، تک تک دنیا ارزش داره، چه برسه به این که همه رو با هم داره.

حالا اگه نتونی این زندگی همه چی تموم رو به سرو سامون برسونی، خودت بگو اسمش چیه؟ در ضمن اینم یادت باشه، ناز کردن هم حدی داره از حد که بگذره به جای عزیز شدن، آدمو خوار می کنه.

حالا خود دانی...

اون قدر محو حرف های خانم جون بودم که وقتی حرف هایش تمام شد همان طور ساکت خیره به خانم جون ماندم.

خانم جون در حالی که باز نگاه شیطان و با نمکش به چشم هایش برگشته بود، فرمود: چرا ماتت برده؟ قصه نخوندم که منتظر باقیش نشستی، پاشو دیگه داره آفتاب می زنه و همان طور که داشت به سختی بلند می شد فرمود: پاشو نمازت رو بخون.

هم واسه شفای این پای من دعا کن،هم واسه گوش های خودت، بلکه شنوا بشن.

واسه عقلت هم دعا کن که بلکه در بیاد.

ا، خانم جون!
چیه، اگه اشتباه می گم، بگو اشتباه می گی.
این را فرمود و خندان دور شد.

در اون تاریک روشن صبح سرد زمستانی در حالی که دلم بی نهایت گرفته بود، احساس می کردم چقدر این موجود ضعیف و مهربان و در عین حال هستوار و محکم را دوست دارم.

این موجود آرام، با حوصله، دقیق و فهمیده که حواسش به همه چیز و همه جا بود و مثل نسیمی از مهر و عطوفت به همه جای زندگی ما می وزید، دل هایمان را گرم می کرد و از چشم های کم سو ولی موشکاف و حقیقت بینش هیچ چیز پنهان نمی ماند.
خانم جون اشتباه می کرد، آفتاب لب بوم نبود خورشید فروزانی بود که شعاع و گرمای وجودش تمام اطرافش رادربر می گرفت و زندگی می داد.

از جایم بلند شدم در حالی که سرم از دوران حرف های خانم جون و غصه رفتن محمد منگ و گیج بود، با دلی گرفته به نماز ایستادم، ولی حیف که حرف خانم جون را که فرمود برای عقل و گوش خودم هم دعا کنم نادیده گرفتم و از یاد بردم.

هنوز تلخی اون سه روز و سه شب بعدی را به یاد دارم ، چقدر احساس دلتنگی و بی قراری می کردم.

شب ها توی اتاق خانم جون از بی خوابی ، اون قدر زیر کرسی از این دنده به اون دنده می شدم که صدای خانم جون را در می آوردم و روزها حال مرغ سرکنده را داشتم.

ساعت ها به نظرم طولانی و کش دار می آمد.

تازه می فهمیدم، چقدر به محمد عادت کرده ام، می فهمیده که به عشق او بوده که دوان دوان از مدرسه برمی گشته ام و ساعت ها را تا غروب می گذرانده ام.

به عشق او بوده که غروب و موقع آمدنش، برای من اونقدر شیرین بوده هست.

می فهمیده که شب ها چقدر طولانی و سرد و خاموش هست و من بدون محمد، انگار توی خانه خودمان غریب و سرگردانم.

27:

قسمت هجدهم : : : رمان دالان بهشت

روز چهارم بود.

خسته و بی حوصله از مدرسه برگشتم.

موقع اذان ظهر بود و من که فکر می کردم باید تا فردا عصر که جمعه بود و محمد برمی گشت استقامت کنم، دلتنگ و کج ایجاد وارد حیاط شدم.

خانم جون که حتی سرمای زمستان هم جلو دارش نبود داشت طبق معمول سرحوض وضو می گرفت.
سلام ، خانم جون.
خانم جون سربلند کرد و با صورتی بشاش و صدایی سرحال فرمود: سلام به روی ماهت، چشم شما روشن.
چند لحظه طول کشید که معنای حرف خانم جون را بفهمم، بعد یکدفعه هول و دستپاچه و مردد پرسیدم: محمد اومده؟!


خانم جون خندان فرمود: اومدن که اومد، ولی دوباره رفت.
رفت.
انگار آب یخ روی سرم ریختند، وا رفتم.

دوباره پرسیدم: رفت؟ کجا رفت؟!
خانم جون بلند بلند فرمود: سوغاتی مارو داد و فرمود می خواد بره یک زن دیگه بگیره که بلد باشه، مسافر رو چه جوری بدرقه می کنن!
همزبان با آخر حرف های خانم جون، محمد توی چهارچوب در راهرو ایستاد و من بی اختیار خانم جون و مادرم را که حالا پشت شیشه اتاق خندان ایستاده بود، فراموش کردم.

جیغی از شادی کشیدم و مثل بچه ها، دوان دوان به طرف محمد دویدم و از گردش آویختم و با هیجانی بی نهایت گونه هایش را بوسیدم و تازه سپس چند لحظه، از معذب بودن محمد، به خود آمدم و یاد خانم جون و مادرم افتادم و غرق خجالت شدم.
وقتی خانم جون که داشت نزدیک می شد،طعنه زنان به محمد فرمود: نه بابا، جای امیدواری هست!زنت اگه بدرقه بلد نیست ، لااقل هستقبالش خوبه! .

احساس کردم صورتم از خجالت آتش گرفت و بدون این که سرم را بلند کنم فرار کردم توی اتاقم.
یادش به خیر، چه روز قشنگی بود.

انگار دوباره جان گرفته بودم و غرق شادی، از دیدن محمد سیر نمی شدم و چقدر ممنونش بودم که در مورد رفتارم موقع رفتنش حرفی نمی زد و شیرینی اون روز را از من نمی گرفت.

برایم یک قاب خیلی قشنگ آورده بود.

توی قاب روی یک کاغذ ابر و باد، یک مینیاتور زیبا از یک دختر دلفریب نقاشی شده بود که کنار یک درخت بید، در حالی که با حریر لباسش، حایلی بین خودش و جماعتی که اطرافش بودند، به وجود آورده بود، صورتش را با چشمانی مخمور و نگاهی عاشقانه به سمت چهره مردی که تنها نیمرخش دیده می شد، نگاه داشته بود.

دیدن عکس به لحاظ رنگ های ملایم و ظرافتی که در نقاشی به کار رفته بود، در ضمن این حس که دخترک از هیاهوی اطرافش به کل غافل هست و مست دلداری شده که عاشقانه بهش خیره مانده، به آدم آرامش می داد.

در حاشیه زمینه، جا به جا این بیت ها را با خطی شکسته نوشته بودند:
خوش هست خلوت اگر یار، یار من هست
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من اون نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
و درست کنار پای دخترک این بیت را نوشته بودند:
هوای کوی تو از سر نمی رود مارا غریب را دل سرگشته با وطن باشد
قاب را که نگاه می کردم، محمد فرمود: ببین، این دختره هم مثل من بوده، معلومه طرفش، همچین بفهمی نفهمی یکخورده بی معرفت بوده و مجبور شده برایش توضیح بده و همان طور که آخرین بیت را نشان می داد پرسید: مگه نه؟!
کنایه اش را به رفتارم قبل از رفتنش فهمیده بودم، اما خود را به اون راه زدم و خندان فرمودم: نه ! اگه راست می گه و دلش این جوری هاست که می گه، چه واجب که بره سفر؟ خوب بمونه توی همون وطن، که توضیح هم لازم نباشه.
بعد در حالی که ادای چند لحظه قبل خودش را در می آوردم با همان لحن خودش پرسیدم: مگه نه؟ و غرق شادی از حاظر جوابی ام سعی می کردم از دست محمد فرار کنم که از جوابم خنده اش گرفته بود و همان طور که یک دستم را محکم نگه داشته بود، انگشت دست دیگرش را به علامت تهدید تکان می داد.
هنوز هم ، یاد اون لحظه ها و اون خاطره ها که می افتم، هیجان و گرمایی عجیب در رگ هایم جاری می شود که تنها اشک های لبریز از حسرتم خاموشش می کند.

حتی مرور اون خاطره ها سبب می شود لهیب عشق پاک و سرشار از مهر و هیجان، نفسم را ببرد و هنوز هم، با اون که سالها گذشته هست، برایم این سوال بی جواب مانده که اگر محمد جسم مرا هم تصرف کرده بود، اگر ما هم مثل بقیه، روابط عادی و سیر طبیعی و معمولی را طی کرده بودیم، باز هم اون کشش عمیق و حس عجیب و علاقه بی پایان، بینمان با همان شدت باقی می ماند؟!
نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم که ارزش بی اندازه عشق و علاقه من و محمد، دوام همیشگی محبت او در قلب من و پر فروغ بودن اون علاقه و عشق حتی سپس گذشت سال ها و رفتن او، رنگ نباختن خاطرات و تصویر زیبای با هم بودنمان و ....
خلاصه همه عظمت و زیبایی اون عشق، تنها به این خاطر بود که در ذهن من دوست داشتن با مهر، عطوفت، علاقه ای بی نهایت، کشش بی حد و مرز روحی، وابستگی و دلبستگی تام و شور و اشتیاقی وصف ناشدنی معنا شد.

و این نتیجه هم تنها به دلیل ظرافت روح و رفتار محمد بود که به من در اون سن بحرانی و برای اولین بار در زندگی ام دوست داشتن و عشق را به دور از شهوت و تمنای جسمانی آموخت و من رفته رفته یاد گرفتم که تسلیم جسم در انتهای شیدایی و کشش روحی تنها به منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی هست که فرمانروای هستی و روح انسان می شود.
شاید اون سال ها و در اون سن، محمد هم با زجر، شهوت و خواست جسمانی را از خود دور می کرد و نمی دانست که این زجر و زحمتکش در دراز مدت، چه دربودن چه در نبودنش، مرا عبد و اسیر همیشگی او نگه خواهد داشت.
اگر من این حقایق را اون روزهامی فهمیدم چقدر سرنوشتم فرق می کرد.

منتها چون اون وقت من هم بدبخت نادانی بودم که فرق عشق واقعی و عشق صوری و جسمانی را نمی فهمید، مسیر را اشتباه رفتم و قدر گنجی را ندانستم که آسان به دست آورده بودم، تا وقتی که از دستش دادم و دیگر هیچ وقت نه حسرت و داغ از دست دادن اون راحتم گذاشت و نه توانستم به عشق صوری راضی شوم و داغ از دست دادن خوشبختی ام را فراموش کنم.


بیش تر آدم ها فکر می نمايند ، اونچه خیلی مهم و سخت هست به دست آوردن خوشبختی و سعادت هست، در حالی که من حالا مطمئنم اونچه خیلی سخت تر هست حفظ سعادت هست و نگهداری خوشبختی، خود خوشبختی ممکن هست با مساعدت الهی یا شانس یا تقدیر و یا....

به دست بیاید ولی اونچه مسلم هست حفظ اون بدون عقل و تدبیر میسر نیست

28:

قسمت نوزدهم : : : :رمان دالان بهشت

عید و بهار اون سال هم رسید و گذشت و تمام شد.مثل برق، مثل یک چشم برهم زدن، مثل همه دوران های خوش زندگی که با سرعت باد می گذرند و درست برعکس ایام تیره روزی که انگار وقت ، سلانه سلانه و از سر استقامت می گذرد و عجله ندارد.



یک موقع به خودمان آمدیم که اوایل تابستان بود و سالگرد عقد من و محمد و موقع رفتن زری.


سه هفته آخری که زری ایران بود، چقدر سرمان شلوغ بود.

مهمانی های پی در پی و رفت و آمد و خرید و در عین حال دلهره.


انگار حتی خود زری تازه رفتنش را باور می کرد.

زری نگران بود و من و مریم غمگین بودیم.

سه چهار روز آخر دیگر خواب و خوراک و شب و روز همه قاطی شده بود.

سه شب مانده به رفتنش مادرم یک مهمانی بزرگ گرفت و همه قوم و خویش های عروس و داماد را دعوت کرد.

شب رفتنش هم محترم خانم همه را دعوت کرد.


ولی اون شب خانم جون که حالش از عصر خوب نبود، عذرخواهی کرد و نیامد .


زری سرشب خودش آمد خانه ما تا از خانم جون خداحافظی کند.

خانم جون انگار که یکی از نوه های خودش به راه دور برود، نگران و غمگین بود.

بقچه ترمه ای را که زری خیلی دوست داشت به عنوان سرراهی به زری کادو داد و صورتش را بوسید و از بالای عینکش با مهربانی چند لحظه توی چشم های زری که نم اشک داشت، خیره شد و فرمود:
این یادگاری رو از من داشته باش، این ها یک جفت بود، یکی مال تو یکی مال مهناز، که خدا می دونه ، اندازه مهناز دوستت دارم.


بعد همان طور که دست زری توی دستش بود فرمود: ایشاالله که سفید بخت بشی و هر جا هستی خدا نگهدارت باشه.


زری یک دفعه زد زیر گریه و خانم جون همان طور که دست به سرش می کشید فرمود: گریه نکن مادر، مسافر خوب نیست گریه کنه.

به سلامتی عروسی، گریه برای چیه؟! می دونم غربت هست، دوری هست و دلت گرفته.

اما مادر جون، زن وقتی شوهر کرد دیگه همه کس و کارش اول شوهرش هست.

مبادا بری اون جا بی قراری کنی و جای مرهم دل اون بنده خدا بشی بار دلش!
مردها طاقتشون به غصه از یک بچه کمتره، خصوصا اگر زنشون هی بیخ گوششون نق بزنه.

هر وقت دلت گرفت سوره والعصر رو بخون با توجه هم بخون تا دلت آروم بگیره.

خدا یار غریبونه، ولی پیش شوهرت نآراومی نکن مادر، زن باید آستر زندگی باشه.

حالا اگه تو ته تغاری هستی و نوه خودم یکی یکدونه، گناه شوهرهاتون که نیست مادر جون، هست؟!
کم کم با شوخی های خانم جون اشک های زری بند آمد و آخر سر پس از اون که چندین و چند بار صورت خانم جون را بوسید، خم شد تا دستش را هم ببوسد که خانم جون نگذاشت و هر چه من و زری برای بردنش به مهمانی اصرار کردیم قبول نکرد و فرمود: مادر، حالم روبراه نیست، وگرنه خودم از خدایم بود ، بیام .

شماها برین خوش باشین.


رفتم، اما بعدها همیشه خودم را لعنت کردم که چرا خانم جون را اون شب تنها گذاشتم.


اون شب زری تمام مدت اشک ریخت و توی فرودگاه هم موقع خداحافظی اون قدر توی بغل هم گریه کردیم که صدای محمد در آمد.


احساس عجیب و بدی داشتم.

دلشوره ای عجیب که آدم وقتی از کسی برای آخرین بار خداحافظی می کند دارد، دلم را بی تاب می کرد.

انگار فکر می کردم دیگر زری را نمی بینم و شاید او هم همین حس را داشت که آرام نمی گرفت.

توی راه برگشتن، محمد غرق فکر، آرام رانندگی می کرد و من غرق اندوه، بی صدا اشک می ریختم.


خوب به یاد دارم: اون شب ، شبی مهتابی بود.

ماه قرص کامل بود و هوا صاف، ولی از اون جا که دلم گرفته بود بیش تر از قرص ماه، زمینه سیاه آسمان را می دیدم.

در طول مسیر هر چه محمد سعی کرد با حرف و سوال و صحبت به حرف زدن وادارم کند، موفق نشد تا این که نزدیکی های خانه یکدفعه فرمود: مهناز هیچ می دونستی این دوستت کاملش هم به قشنگی خودت نیست؟!
پرسان نگاهش کردم دوستم؟!
آهان.


کدوم دوست؟!
با لحنی شوخ فرمود: اگه فرمودی؟!
من که فکرم خسته و مغشوش بود، بی حوصله فرمودم: نمی دونم، خودت بگو.


نه فکر کن.

خودت باید بگی.


بدون فکر فرمودم: کی؟ زری؟!
خندان فرمود: به به، چشم زری روشن.

بفرمایین زری کی نتقص بود که حالا کامل شده؟!
خنده ام گرفت: محمد اذیت نکن، بگو دیگه.


ای تبل، می خوای همه چی حاضر و آماده باشه، نه؟!
بعد با انگشت ماه را نشان داد و من از خنگی خودم که چیز به این سادگی را نفهمیده بودم و از حرفی که در مورد زری زده بودم از ته دل خندیدم.

محمد باز با همان روش همیشگی اش فکرم را منحرف و حواسم را پرت کرده بود و من غافل از بدبختی ای که انتظارم را می کشید حواسم به حرف ها و شوخی های محمد جلب شد تا به خانه رسیدیم.


وارد خانه که شدیم نزدیک اذان صبح بود.

برخلاف انتظار که مطمئن بودیم خانم جون بیدار هست، چراغ های خانه همه خاموش بود.


محمد فرمود: بالاخره یکدفعه هم شد که ما خانم جون رو بیدار کنیم، عجیبه خواب موندن.


من در حالی که احتمال می دادم خانم جون توی اتاقش بیدار هست، فرمودم: من می رم صداشون کنم.


هنوز هم هرچه فکر می کنم چرا اون شب چراغ اتاق را روشن نکردم، متعجب می مانم.

نور چراغ راهرو همراه من وارد اتاق شد و سایه ام روی دیوار روبرو افتاد، بزرگ و وحشتناک.


آرام صدا کردم: خانم جون و نزدیک تخت شدم.

ولی خانم جون جوابی نداد.

به پهلو و پشت به من روی تختخواب بود.


کنارش نشستم و آرام بازویش را تکان دادم.

خانم جون اذون رو فرمودن ها، الان نماز مومن ها می ره بالا، زود باشین! خانم جون، خانم جون....


تکان هایم کمی محکم تر شد، ولی خانم جون هیچ جوابی نداد.


با تعجب خانم جون رو به سمت خودم برگردانم.

چشم هایم از حیرت گشاد شد، وحشت تمام وجودم را گرفت و بی اون که دست خودم باشد، دهانم با تمام قدرت به فریاد باز شد.

خانم جون با چشم هایی باز روبرو را نگاه می کرد.

نگاهی آزام و ثابت، و دستش در حالی که هنوز تسبیح تربتش لای انگشت هایش بود روی پاهای من که از ترس فلج شده بود افتاد، سرد و یخ کرده.


جیغ هایی که از حنجره من خارج می شد، انگار صدای من نبود.

حیرت، وحشت، تعجب و ترس از فضای تاریک اتاق و سایه خودم که روی دیوار روبرو بزرگ و ترسناک بود، چشم های باز خانم جون و دست های یخ کرده و سردش، داشت مرا از پا در می آورد.


پاهایم به راستی فلج شده بود و چشم هایم خیره در چشم های خانم جون مانده بود.

حتی قدرت فرار از اون صحنه را نداشتم.

دهانم تمام وحشتم را با صداهایی که از اختیار خودم هم خارج بود بیرون می ریخت.

چراغ روشن شد.


امیر، محمد ، و مادر و آقا جون سراسیمه وارد اتاق شدند.

تکان های محمد و امیر، التماس های مادرم و صدا زدن های پیاپی آقا جون هیچ کدام نمی توانست جلوی فریاد های مرا بگیرد.

شوم و ناباوری و ترسی که وجودم را گرفته بود، اون قدر شدید بود که اختیار اعضای بدن و اعمالم را از دست داده بودم.

آخر سر هم آب سردی که توی صورتم پاشیدند تنها دهانم را بست، ولی قدرت عمل از من سلب شده بود.


محمد بغلم کرد و از اتاق بیرون برد و من همان طور بهت زده، می خواستم حرف بزنم، گریه کنم، جیغ بزنم و خانم جون را صدا کنم.

فایده نداشت، من که همیشه دریایی اشک داشتم، حتی اشک هایم هم خشکیده بود.

قلبم در فشار بی امان غمی بی نهایت و ناشناس فشرده می شد.

غم از دست دادن، غم فراق و هجران برای من غمی ناشناخته و گنگ بود.

غمی دردناک و نفس بر که راه را حتی بر اشک هم بسته بود

29:

خانه پر از جمعیت شد.

صدای گریه، تسلیت و شلوغی فضا را پر کرد و من همچنان مثل مجسمه ای گچی فقط نگاه می کردم.

همه سعی دیگران برای این که مرا از اون حال در آورند، بی ثمر ماند.

منظره چشم های خانم جون و دست سردش از جلوی چشم هایم کنار نمی رفت.

صورت هایی که رویم خم می شدند، نگرانی ها، توصیه ها، همه را می شنیدم ولی قادر به هیچ حرکتی نبودم.


صبح شد.

رفت و آمدها، تسلیت ها، صدای گریه، آوای قراون و چشم های گریان و نگران و غم زده همه مثل فلیم صامتی از جلوی چشم هایم می گذشت و من که بهت و ترس از پا درم آورده بود، نمی توانستم باور کنم که خانم جون دیگر نیست، که تمام شد، یک عمر خاطره، یک دنیا عشق و مهر، مظهر سال های پر شمار امید و نومیدی مثل یک دفتر برای همیشه بسته شد؟!
ناگهان پتک آخر بر اعصاب کرخ شده ام فرود آمد، تابوتی برسر دست از اتاق خانم جون، در حالی که رویش ترمه کشیده بودند، خارج شد.


لا به لای صدای شیون و لا اله الا الله ، باورم شد که این خانم جون هست، مادر بزرگ مهربان و خوش زبان من که بر روی دست دارد برای همیشه از این خانه می رود.

کتری اش هنوز کنار حوض بود، بوی تسبیحش انگار فضا را پر کرد و صدای پاهایش توی گوشم پیچید.

من دیگر اون چشم های شیطان و مهربان را نمی دیدم؟ کسی که از روزی که چشم باز کرده بودم، کنارم بود؟ قصه گوی بچگی، همزبان همه دوران های زندگی و سایه مهر همیشه همراه من، داشت برای هیشه می رفت؟ زیر لب و ناخودآگاه فرمودم: خانم جون.


اشک به چشمم هجوم آورد.

فریاد دوباره راه گلویم را باز کرد و بدون این که حتی خودم بفهمم چطور، به جنازه که روی دوش مردها از من دور می شد رسیدم.


خانم جون، خانم جون! خانم جون رو کجا می برین؟ بگذارینش زمین.


نیرویی فراتر از اون که بشود تصور کرد وجودم را در خودش گرفته بود.

دوباره باید صورتش را می دیدم.

کسی حریفم نمی شد.

چنگی را که به رو انداز خانم جون زده بودم رها نمی کردم.

جنازه را زمین گذاشتند و کنار رفتند.

ترمه را کنار زدم.

اون جا بود، مادر بزرگ من، یادواره همه دوران های زندگیم، مهربان مادر ثانی من.

در حالی که چشم هایش حالا دیگر بسته بود، با موهایی به رنگ برف و صورتی مثل مهتاب، روشن و آرام.


خانم جون با آرامش خوابیده بود.

گریه نمی کردم، زار می زدم، با تمام وجود.

یکی از عزیز ترین عزیزانم را صدا می زدم و درمانده می خواستم درد تلخ و گزنده از دست دادن را با فریاد آرام کنم.


ضجه می زدم و به وجودی که دیگر نفس نداشت التماس می کردم و سیل اشکم صورت خانم جون را خیس می کرد.

فریادهایم با گریه دیگران به هم آمیخت.

هر چه سعی کردند دورم نمايند، فایده نداشت.

مادرم با صورتی غرق اشک، امیر و محمد را صدا زد.


در حالی که هنوز با تمام قدرتم ، بازوی خانم جون را نگه داشته بودم، بغلم کردند و از خانم جون دور.


درمانده التماس کردم: خانم جون رو نبرین، خانم جون بدون ما تنها هیچ جا نمی مونه، محمد تو، نگذار ببرنش.


ولی محمد با چشم هایی اشکبار مرا عقب می برد و امیر هق هق کنان کنار پدرم زیر تابوت را گرفت.


شیون بی ثمر بود.

خانم جون بر سر دست از من دور می شد.

به محمد التماس می کردم رهایم کند و ناخن هایم را با تمام قدرت توی بازوهایش فرو می کردم، ولی فایده نداشت.

خانم جون و جمعیت با هم از خانه خارج شدند و من خرد و بی چاره، صورتم را توی سینه محمد قایم کردم و زار زدم.


در جواب محمد که مرتب توی گوشم از من می خواست که آرام باشم، فقط زار می زدم.

دور و برم شلوغ بود و هیاهو.

صدای اکرم خانم را شنیدم:
محمد آقا ، صلاح نیست ببرینش سر خاک.


محترم خانم هم گریه کنان فرمود: آره مادر، دیشب هم هول کرده، اگه بخواد این طور کنه ، مریض می شه، بمونه بهتره.


وحشتزده سر بلند کردم، نه، باید می رفتم.

از سر درماندگی، اشکریزان به محمد خیره شدم که می پرسید: می شنوی مهناز؟! اگه بخوای این طوری کنی، اگه آروم نگیری، نمی برمت.

با التماس نگاهش کردم، لبم را به دندان گرفتم که صدایم خفه شود و چانه ام که از شدت گریه می لرزید به اختیارم درآید.


محمد که خودش هم چشم هایش از گریه قرمز بود دوباره پرسید: قول می دی آروم باشی؟
سرم را تکان دادم.

یعنی اون ها فکر می کردند این اعمال اختیاری و ارادی هست؟ در تمام طول راه، تا گورستان اشک می ریختم.

زندگی ام، از بچگی تا اون روز و خاطراتم با خانم جون مثل برق از جلوی چشمم می گذشت: شیرین زبانی هایش، مهربانی هایش، نصیحت هایش، وساطت هایش، دعاهای از ته دلش، قراون مطالعههای با سوز دل و مناجات سحرهایش، نمازهای طولانی و اول وقتش، اسباب سماور با سلیقه و صبحانه هایی که از وقتی که به یاد داشتم، از دست یا کنار خانم جون خورده بودم، صدای پاهای خسته اش که به گوشم آشنا بود و خبر از وجودی مهربان در نزدیکی ام می داد، موجودی عزیز که بدون او، زندگی ما صفا و نورش را از دست می داد و حتی تشر زدن های گاه و بی گاهش که هیچ وقت تلخ نبود.


اولین زخمی که مرگ و از دست دادن به جان من زد چه دردناک بود.

تا اون وقت عزیزی را از دست نداده بودم و طعم تلخ جدایی و اندوه را این طور با تمام وجود حس نکرده بودم.


دلم می سوخت، سوزشی بی امان و تحمل ناپذیر.

نمی خواستم و نمی توانستم باور کنم که همه چیز تمام شده، یک دنیا مهر و عاطفه و گذشت و خاطره، با قطع یک نفس می رود که زیر خاک مدفون شود.

سیلاب اشک حتی سر سوزنی از سوز جگرم را کم نمی کرد.

فقط جلوی فریادم را می گرفت.

ناباورانه، پایان راه یک زندگی، یک دنیا، یک انسان را می دیدم، که این بار عزیز من بود، برایم فاجعه بود.


با سفارش های محمد که می خواست پیش مردها برود، کنار مادر و محترم خانم نشستم، منتظر، تا مادر بزرگم را از غسالخانه، از آخرین حمام هر انسانی در این دنیا بیاورند.


هر چه می شنیدم شیون بود و فغان و هر چه می دیدم پوشش سیاه بود و چشم های اشکبار.

هر کس در عزای عزیزی اشک می ریخت و فغان می کرد و من هم با همدردی اشک می ریختم، چون که عزیزی از دست داده بودم.


نمی خواستم باور کنم اون که در پارچه ای سفید، پیچیده اند و براو نماز می خوانند خانم جون من هست.

پاهایم حسش را از دست داده بود.

همه به نماز ایستادند و من اشک ریختم.

از زمین بلندش کردند و خانم جون انگار عجله داشت، باز با سرعت از من دور می شد.

تمام قدرتم را برای این که فریاد نزنم به کار می بردم.

احساس می کردم فشار بغضی بی امان گلویم را سوراخ می کند، بغضی که با اشک آرام نمی گرفت.

دندان هایم را روی هم فشار می دادم که صدایم در نیاید.

از ترس این که در این آخرین لحظات از خانم جون دورم نمايند، باید خفه می شدم.


تابوت را سه بار زمین گذاشتند و برداشتند و باز نزدیک دهانه قبر زمین گذاشتند.

خانم جونم را می خواستند توی این خانه تاریک و تنگ، زیر خروارها خاک مدفون نمايند؟!
لرزشی هستخوان هایم را لرزاند.

ترس، غصه ، وحشت و اندوهی بی نهایت و وصف ناپذیر داشت قلبم را پاره پاره می کرد.

جلوی چشم های وحشتزده من امیر، علی، محمد و حاج آقا، خانم جون را باز بلند کردند.

آقا جون اشکریزان پیکر مادرش را سرازیر کرد.

وحشت تا مغز هستخوانم را لرزاند.


اون جا توی اون گودال تاریک و تنگ و سیاه، مادر بزرگ من بود که مدفون می شد؟! آقا جون را که به پهنای صورت اشک می ریخت، صدا زدند که صورت مادرش را باز کند.


چیزی در درونم جوشید.

این آخرین لحظه ها بود، به زودی تمام می شد و من دیگر هیچ گاه اون صورت عزیز را نمی دیدم.

ناخودآگاه شعر سوزناکی که همیشه ورد زبان خانم جون بود با صدای خودش توی ذهنم زمزمه شد، صدایی که لحظه به لحظه اوج می گرفت:
در خانه تاریک گور، در پیش دارم راه دور
کو همنشین جز مار و مور، هستغفرالله العظیم
باز خروشی بی نهایت وجودم را در بر گرفت و سوزاند، دهانم را به فریاد باز کرد و پاهایم را به جلو راند، باید یک بار دیگر می دیدمش.


دست هایی که سعی می کردند نگهم دارند، فقط بازوهایم را خراشیدند.

این من نبودم، نیروی محبت و خون خود خانم جون بود که توی رگهایم می جوشید و مرا به جلو می راند.

زانو زدم و شیون کنان صدایش زدم.

اگر دست های امیر و محمد مانع نشده بود، شاید من هم افتاده بودم اون پایین، توی خانه ترسناک خانم جون.


آقا جون لرزان و زاری کنان، صورت مادرش را باز کرده بود و روی خاک می گذاشت، صورتی پر چین که با آرامشی ملکوتی به خواب رفته بود.

فریاد های جگر خراش و بی اختیارم آرام نمی شد، نمی توانستم ببینم و باور کنم و ساکت باشم.

صورت خیس اشک آقا جون ، شانه های لرزان از گریه امیر وعلی و صورت اشک آلود مادرم و عظمت مصیبتی که تا اون روز حتی بهش فکر نکرده بودم، فراتر از توانم بود.


دلم می خواست با ناخن هایم، خاک را پس بزنم و به خانم جون برسم.

وحشتی به عظمت و تاریکی مرگ، وجودم را در بر گرفته بود، اون جا، تنها زیر خروار ها خاک، خانم جون من چه می کرد؟ زورم به محمد که وقتی دید نمی تواند مرا کنار بکشد، از زمین بلندم کرده بود و دورم می کرد، نمی رسید.

مشت هایم را توی سینه اش می کوبیدم و فریاد می زدم و خانم جون را صدا می زدم که احساس کردم دنیا جلوی چشم هایم سیاه می شود و صداها دور.

از هوش رفتم.

30:

قسمت بیستم : : : : رمان دالان بهشت
روزها و شب های بعدی چه کشنده و تلخ بود.

دیوارهای خانه روی قلبم فشار می آورد و تحمل خانه ای را که تویش بزرگ شده بودم، نداشتم.


از همه جای خانه بوی خانم جون می آمد، اما خودش نبود.

صدای پاهایش را می شنیدم، بوی عطر تسبیحش توی شامه ام می پیچید و چشم باز می کردم، ناباورانه، خانه سیاهپوش را می دیدم.

منظره چشم ها و دست سرد خانم جون و اون شب تلخ از جلوی چشمم کنار نمی رفت.

مرگ خانم جون برای من، توی هفده سالگی، اولین تجربه دردناک زندگی بود.

ضربه ای سخت بود و تحملش فراتر از توانایی روح نازپرورده و نامرادی ندیده من.

مریض شدم، مرضی که برای همیشه با من ماند، یادآور از دست دادن خانم جون.
سوزش مدام معده بی چاره ام می کرد و در عین حال به محض این که غذا می خوردم، حالم به هم می خورد.

روزها وضع جسمی فرسوده ام می کرد و شب ها، وهم و کابوس و خواب های آشفته.


حال وحشتی که همیشه توی تاریکی و تنهایی به من دست می داد، حالا شدید تر شده بود.

از تاریکی و خانه خودمان می ترسیدم و این ترس رفته رفته چنان بر من غالب می شد که خواب را از چشمم می گرفت و حتی پناه بردن به محمد هم آرامم نمی کرد و از وحشتم نمی کاست.

وقتی هم که از فرط ضعف و خستگی تقریبا بی هوش می شدم، مدام خواب های عجیب و غریب و کابوس می دیدم و در حالی که خیس عرق و غرق اضطراب بودم، با صدای محمد بیدار می شدم و به آغوشش پناه می بردم و دوباره گریه بود و گریه.
چه روزها و شب های سیاه و دیر گذری بود، انگار وقت متوقف شده بود و من هر چه می گذشت حالم بدتر می شد.
حال به هم خوردن ها و بی غذایی هم باعث می شد اعصابم فرسوده تر شود.
نمی دانم چند روز گذشته بود که حس کردم، نگاه ها طوری دیگر شده، از حرف های دو پهلوی اطرافیان سر در نمی آوردم و همین طور از عصبانیت و اخم های درهم محمد که به نظر می آمد انگار به او توهین کرده اند.

ولی اون فدر در خودم غرق بودم که حوصله دقیق شدن در دیگران را نداشتم.

تا این که یک روز بالاخره با اصرار، مرا همراه محمد و فاطمه خانم، فرستادند دکتر.
حتی حوصله جواب دادن به سوال های دکتر را هم نداشتم، این بود که وقتی دکتر پرسید:
متاهل هستین یا مجرد؟
محمد به جای من جواب داد.
متاهل.
حامله نیست؟
محمد محکم و قاطع فرمود: نه.
فاطمه خانم با ملایمت فرمود: محمد جان حالا شاید...
محمد حرفش را قطع کرد و فرمود: فرمودم که نه.
من که ماتم برده بود، نگاه ناباورم از دکتر به محمد و برعکس خیره می شد.

حتی مطرح کردن این سوال هم برایم عجیب بود، ما که هنوز ازدواج نکرده بودیم!
دکتر دوباره رو به پرسید: تاریخ آخرین عادت ماهانه.
سرخی شرم تا بناگوشم را قرمز کرد.

در ظاهر، زنی شوهر دار بودم و این موضوعی عادی بود، ولی در باطن هنوز دختری بودم که از طرح این سوال از طرف مردی غریبا، گر چه دکتر باشد، شرمی بی نهایت احساس می کردم.


نگاهی غرق خجالت به محمد کردم و با سر زیر انداخته، فرمودم: هفده روز پیش.
دکتر رو به محمد فرمود: هفده روز وقت کمی نیست، حتی اگر % کمی هم احتمال داشته باشد، باید مطمئن شویم، شما چطوز این قدر با اطمینان می گین نه؟!
ایشون آزمایش بدن، چون اگر اشتباه کرده باشین ممکنه داروهای تجویزی براشون ضرر داشته باشه.
حیران به محمد نگاه کردم و نگاهم به چشم های عصبی اش افتاد.

دکتر که از حال ما تعجب کرده بود از فاطمه خانم نسبتش را با ما پرسید و خواهش کرد، چند لحظه بیرون باشد و بعد دوباره از محمد پرسید که مشکل چیست؟!
وقتی محمد با دکتر صحبت می کرد، دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، هم از خجالت جلوی دکتر و هم از این که تازه می فهمیدم دلیل نگاه های دیگران و ناراحتی محمد چه بوده هست.

یعنی واقعا اون ها فکر کرده بودند من حامله ام؟
من هم مثل محمد بهم برخورده بود.

از این فکر که توی ذهن دیگران درباره ما چه ها گذشته بود، هم خجالت می کشیدم، هم تعجب می کردم.

مگر خودشان برنامه نگذاشته بودند و با ما شرط نکرده بودند؟ پس این حرف ها چه معنی داشت؟ بی اعتباری ما بود یا حرف خودشان؟!
به هر حال دکتر تشخیص داد که احتمالا شوک عصبی این اثر را روی سیستم عصبی معده گذاشته و اختلال ایجاد کرده و سوزش زیاد معده هم به علت ترشح بیش از حد معمول اسید معده هست و به دلیل حالت عصبی که دارم معده ام هم غذا را قبول نمی کند و توضیح داد هر بدنی در مقابل اعصاب تحت فشار، یک جور واکنش نشان می دهد و به همین دلیل هم احتمالا دستگاه گوارشم در مقابل تنش های عصبی دچار اختلال شده که به مرور بهبود پیدا می کند و برایم قرص و شربت تجویز کرد.
اون روز فکرش را هم نمی کردم که این بیماری برای همیشه با من بماند.
شب که دوباره به یاد حرف دکتر افتادم از محمد پرسیدم: پس تو به خاطر این که فهمیده بودی مادر این ها چه فکری کردن، ناراحت شده بودی؟!
آرام پرسید: کدوم فکر؟!
خنده دار بود، جلوی محمد هم خجالت می کشیدم اسم حامله بودن را بیاورم.


فرمودم: همونی که امروز دکتر فرمود دیگه.
لبخندی زد و فرمود: مگه تو خودت نفهمیده بودی؟!
ساده و راحت فرمودم: نه، فکر کردم به خاطر خودم نگرانن.
نیم خیز شد و فرمود: یعنی نفهمیده بودی منظورشون از حرف های دو پهلویی که می زنن چیه؟
نه اصلا، فکرش رو هم نکردم.
سرش را تکان داد و با لبخندی شیرین فرمود: خدایا زن ما رو ببین، خوب عزیز من، این که دیگه فکر و تامل نمی خواست، یک چیز واضح بود.
آخه من و تو که....
نتوانستم ادامه دهم و ساکت شدم.
محمد در حالی که دراز می کشید فرمود: می دونم.

ولی از برنامه اون ها جور دیگه فکر کرده بودن.
بعد ها که محمد را از دست دادم همیشه در نهان حسرت می خوردم که کاش همان طور بود که دیگران فکر کرده بودند، و من از دستش نداده بودم.
روزهای عزای خانم جون گذشت.

ولی ماتم واقعی سپس مراسم توی خانه خالی ما بود که تمامی نداشت.

جای خالی خانم جون، خاطره هایش و صدای پاهایش و یاد حرف هایش توی گوش دلمان می پیچید و غصه را بیش از پیش با دل و جانمان آشنا می کرد.
من که ترسو تر از قبل شده بودم، هر چه می گذشت حالم به جای بهتر شدن ، بدتر می شد.

از خانه مان و شب می ترسیدم.

وحشتی که بر وجودم غالب شده بود، دست بردار نبود .

بر خلاف انتظار همه و حتی خودم، که گمان می کردم با گذشت وقت رفته رفته همه چیز عادی می شود و به حال اول برمی گردد، روز به روز حالم بدتر می شد.
آخر سرکارم باز به دکتر کشید و برخلاف میل مادر و محمد، مجبور شدم قرص آرام بخش مصرف کنم.

دکتر فرمود که اگر ممکن باشد و محیط زندگی ام را عوض نمايند در بهبود حالم موثر خواهد بود.

این بود که آقا جون که انگار سپس خانم جون خودش هم پی بهانه ای برای فرار می گشت، تصمیم به عوض کردن خانه گرفت.
در ذهن هیچ کس نمی گنجید و قابل باور نبود که آقا جون حاضر شود از اون خانه دل بکند.

ولی او فرمود که چشمش برنمی دارد اون خانه را بدون خانم جون ببیند.
همه فکر می کردیم این تصمیم او گذرا و از روی تاثر هست و سپس مدتی پشیمان خواهد شد، اما خیلی زود یکی از همکارهای آقا جون طالب خانه شد و در مدتی کم تر از چهار ماه، همان طور که زندگیمان سپس خانم جون رنگ و بویش عوض شده بود، خانه مان هم عوض شد.

این تغییر و تحول اون قدر سریع اتفاق افتاد که حتی موقعيت نشد در موردش درست فکر کنیم.
چقدر دل کندن از اون خانه که یادگار تمام ایام خوش بچگی ام بود، بوی خانم جونم را می داد و یادآور تمام روزهای زندگی ام بود – یادآور دوستی ام با زری و ازدواجم با محمد و تمام روزهای خوش دیگری که در این خانه و در کنار خانم جون دیده بودم – برایم سخت بود، ولی این دوری، با همه تلخی اش، در بهبود حال من خیلی موثر بود.
در مدتی بسیار کوتاه، هم خانم جونم و هم خانه قشنگی را که ماوای خوشبختی و آرامش بود از دست دادم و وارد مرحله ای دیگر از زندگی شدم.

دوره ای تازه که حالا، یا تقدیر یا بی تدبیری من ، باعث شد دیگر هیچ وقت رنگ اون آرامش خیال و آسودگی گذشته ام را نبینم.

زندگی ام رودی شد در مسیر ناشناس که برای روح خام و بی خیال من، نامانوس و ناشناخته بود و مجبور شدم تاوان ناپختگی و خامی را به بهای هشت سال از بهترین سال های عمرم و از دست دادن کسی بپردازم که مهرش با تار و پود وجودم عجین شده بود.


31:

قسمت بیست ویکم : : : : رمان دالان بهشترمان دالان بهشت

نمی دانم در زندگی همه این طور هست یا برای من این طور بود که هیچ کدام از تغییر و تحول های زندگی ام تدریجی نبود.



همه اون قدر سریع و بدون زمینه انجام شد که مدت ها بعد مهلت می شد باورشان کنم، در اون ها دقیق بشوم و بیندیشم.

مثل ازدواجم با محمد، مثل مرگ خانم جون و یا مثل تغییر خانه که اون قدر به سرعت انجام شد که بعد ها همیشه فکر می کردم چطور بدون این که بفهمم از خانه ای که بوی خانم جون و بچگی های خودم را می داد، خانه ای که از وقتی چشم باز کرده بودم اون را دیده بودم، خانه ای که همیشه خانم جون می فرمود وقتی مادرت تو را حامله شد برایمان قدم کردی و بابایت این خانه را خرید و توی اون اتاق رو به قبله به دنیا اومدی که حالا اتاق منه.

خانه ای که توی اون خوشبختی و آرامش را با تک تک سلول هایم حس کرده بودم، جدا شدم و دنیای خوش بچگی و آرامش و سپیدبختی را پشت سرجا گذاشتم.


خانه جدید با وجودی نوسازی و قشنگی یک چیز کم داشت و اون عطر و بوی خانم جون بود که باعث می شد ما بیش از پیش احساس غریبی کنیم.


خانه مان توی کوچه ای عریض بود که خانه هایی بزرگ داشت.

کوچه و محله شاید اعیانی تر بود، ولی صفا کوچه قدیمی را نداشت.

نه از شرشر آب و درخت های تناور میان اون خبری بود، نه عطر گل های یاسی که از فراز دیوارها توی کوچه می ریخت.


انتهای کوچه یک خانه شمالی بود از سنگ سفید.

از دری بزرگ و سفید رنگ که وارد حیاط می شدی روبرویت باغچه ای عریض و پر از گل های رنگارنگ داشت که اسم بیش ترشان را نمی دانستم و دو تا درخت تنومند کاج که دو طرف باغچه روبروی پنجره های خانه مرتب و منظم ایستاده بودند.

دیگر نه از حوض و ماهی های قرمزش خبری بود، نه تخت های کنار اون و سماور همیشه جوشان خانم جون و نه زیر زمین نموری که از توی اون عطر ترشی و سرکه و گلاب های جور وا جور می آمد.


از چند تا پله پهن سنگی که بالا می رفتی وارد ایوانی وسیع می شدی که سرتاسر جلوی ساختمان را گرفته بود، نرده ها و حفاظ های روی درها از آهن ظریف و پیچ و خم دار سفید بود، که نمای ساختمان را زیباتر می کرد و روبروی پله ها دری بود که به ساختمان باز می شد و دو طرفش پنجره های بلند سرتاسری داشت.


سپس در ورودی ساختمان یک راهرو، پهن بود که به دیوار دست راستی جالباسی بزرگ چوبی بود، روبرویش آینه ای سرتاسری که اطرافش گچبری ظریف داشت و بعد یک هال وسیع.

یک طرف هال دو اتاق بود که یکی از اون ها شد اتاق مادر و پدرم و دومی بعدها شد اتاق من.


روبرو راه پله های مارپیچی بود که به بالا می رفت.

سمت چپ آشپز خانه ای دلباز داشت که نورش را از حیاط خلوتی نقلی و تر تمیز می گرفت و بالاخره سالنی که فقط با دو ستون گچبری و با فاصله از هال جدا می شد.


از پله ها که بالا می رفتی وارد یک هال مربع شکل می شدی.

اتاق روبروی پله ها اتاق امیر شد و اتاق کناری اتاق علی و اتاق دست چپی انبار وسایل و جهیزیه من.

کنار اون هم دری بود که به حمام بزرگ و روشنی باز می شد.


در طبقه دوم راه پله ای بود که باز به بالا می رفت.

برخلاف اونچه به نظر می آمد که پله ها به پشت بام می رود، در انتهای راه پله دری بود که به یک هشتی کوچک باز می شد.

و از اون جا دو در چوبی، یکی به پشت بام و دیگری به اتاقی مستطیل شکل بسیار روشن راه داشت که از برنامه انباری بزرگی بود که با حسن سلیقه تبدیل به یک سوئیت زیبا شده بود.


دیوار شمالی اتاق سرتاسر شیشه بود و نیمی از دیوار جنوبی دیوار یک حمام کوچک با کاشی های سفید و سبز بود و نیمی دیگر کمدی بزرگ و جادار که توی اون می شد حتی پوشش عوض کرد و برای اون اتاق حکم انباری جادار را داشت که توی قفسه ها و تخته بندی هایش کلی چیز جا می گرفت.


روزی که اون اتاق را دیدم چقدر ذوق کردم، در حالی که نمی دانستم اون اتاق که می شد فرمود مثل خانه ای مستقل برای من و محمد بود، روزی گور خوشبختی و آرزوهای من خواهد شد.


طفلک پدرم با خانه جدید غریبی می کرد.

تنها باری که به وضوح دیدم از کاری که کرده پشیمان هست همان بار بود.

انگار احساس می کرد اشتباه کرده و بر خلاف خانه قدیمی که با میل و رغبت پول خرج می کرد، برای این خانه به سختی خرید می کرد، به خصوص با تعویض اثاثیه خیلی مخالف بود.

انگار دلش می خواست ته مانده خاطراتش را نگه دارد و در عین حال دلش نمی آمد مادر را هم برنجاند.

این بود که اثاثیه قبلی در عین این که توی خانه پخش می شد، مادر سعی می کرد جلوی چشم پدر را با وسایل مانوس پر کند.


خود مادر هم با این که سرش به رسیدگی و سر و سامان دادن خانه گرم بود، هر کاری می کرد و هر چه می خرید، ورد زبانش یاد خانم جون بود.

و تقریبا شب جمعه ها همراه پدرم می رفت سر خاک.


دیگر عصرهای پنجشنبه به جای صدای قراون خانم جون و دعاهای شب جمعه اش، بوی حلواهای مادر یادآور او بود.


جا به جا شدن ما تا اواسط آذر طول کشید و من با این که تقریبا در کارها نتوانستم کمک کنم، ولی آرام آرام حالم بهتر می شد.

خواب های آشفته کم تر سراغم می آمد و سرگرم شدن به اسباب کشی و جا افتادن توی خانه جدید مرا از حال و هوای قبلی دور کرد.


قشنگ ترین جای اون خانه در نظر من اتاق خودمان بود.

با چه عشقی اون جا را مرتب کردیم و چیدیم.

پرده های مخمل مهمانخانه قبلی را همراه مبل راحتی بزرگش که با خریدن مبل های جدید توی این خانه جای به خصوص نداشت، مادر به ما داد.

مبل را جلوی پنجره و زیر پرده ها که با هم هماهنگ بود گذاشتیم، کنارش یک گلدان بزرگ سفال که نخل مرداب های بلند داشت و سه کنج دیوار میز تحریر بود و روبروی در، تختمان.

درست مثل یک خانه نقلی.


فقط کتاب هایمان جا نداشت که توی قفسه بندی کمد جا دادیم.

وقتی کارمان تمام شد، امیر به شوخی فرمود: فقط یک آشپزخونه کم دارین.

حالا که این جوریه گاز و یخچالتون رو هم بیارین، یکدفعه بشیم همسایه.


و من ته دل چقدر دوست داشتم که چنین چیزی امکان داشت.


برای اولین بار توی اون اتاق بود که طعم مستقل بودن را تجربه کردم.

از همه چیز لذت می بردم : از مرتب کردن اون جا و به انتظار محمد نشستن، از پوشیدن پیراهن های محمد که برایم مثل یک تونیک بلند و گشاد بود و گردگیری کردن اتاقی که در خیال خانه مان می دانستم، از کشمکش و سربه سر محمد گذاشتن و مثل بچه ها دنبال هم کردن، از پوشیدن پوشش او که همیشه بهش اعتراض داشت، از چانه زدن سر یک مسئله درسی یا آوردن آب خنک از طبقه پایین.


اون جا برای اولین بار توی زندگی ام احساس خوب کدبانوی خانه بودن را تجربه کردم.

دوست داشتم هر روز اتاقمان را یک جور درست کنم.

از جا به جا کردن وسایل که داد محمد را در می آورد و من با موذیگری نمی فرمودم که با کمک علی و امیر جایشان را عوض کردم، حس خوشایند خانم بودن به من دست می داد و از اضطراب و نگرانی او لذت می بردم.

یادش به خیر.

از این که برایش مهم بود که من سختی نکشم یا کاری مافوق توانم انجام ندهم، چه احساس خوبی پیدا می کردم.

لذت بی نهایت عزیز بودن جسم برای کسی که عزیز ترین کسانم بود و روحم را بنده وار تصاحب کرده بود.

چه نقشه ها برای خانه آینده مان داشتم و چه آرزوها که در سرم می پروراندم، بی خبر از آینده ای که در انتظارم بود.


با عوض شدن خانه محمد هم از شر بیدار شدن های پی در پی نیمه شب ها و گریه های مداوم روزها و افسردگی من نفسی راحت کشید و با این که بردن و آوردن من به مدرسه قبلی به کارهایش اضافه شده بود ، ولی راضی بود.


صبح ها زودتر بیدار می شدیم و او مرا می رساند و ظهرها هم می رفتم پیش محترم خانم تا محمد بیاید دنبالم و توی همین روزها بود که به محترم خانم بیش تر نزدیک شدم.


طفلی محترم خانم که تنها شده بود از طرفی دوری زری و فاطمه خانم و از طرفی غصه آقا مهدی آزاراش می داد.

همان یکی دو ساعت هم که وقت پیدا می کرد برایش غنیمت بود و تمام محبت اون ها را هم نثار من می کرد و من بیش تر و بیش تر به خانواده محمد نزدیک می شدم و مهرشان به دلم می نشست.

کم کم می دیدم مادر زری عوض می شود و مادر خودم می شود، محترم خانم را مثل مادر خودم می دیم و چقدر دوستش داشتم.

در این میان از زبان این مادر مهربان بود که با خصوصیات زندگی اون ها آشنا می شدم.


یک بار به من فرمود: هر کی یکجوری باید بکشه.

من و حاج آقام از اول زندگیمون نه کمبود مالی داشتیم نه بین خودمون حرف و سخن بوده، ولی همیشه کشمکش دیگران باعث غصه مون شده.


حسین آقا پدر محمد پسر اول کاشانی بزرگ بود.

تا وقتی حاج منصور پدر شوهرم زنده بود، روزگار به وفق مراد بود و این پنج تا برادر با هم بودند.

خدا فاطمه و مهدی رو به من داده بود که حاج آقا مرحوم شد و حرف و سخن ها شروع.


تا اون زمون هر پنج تا پسر توی حجره پدرشون سرگرم بودن بدون این که صدا از کسی در بیاد.

حجره هم بزرگ بود، نه مثل این که حالا حاج آقا داره، زندگی هامون هم خوب و روبراه بود.

سه تا جاری بودیم با دو تا برادر های کوچیکتر که عزب بودن توی یک خونه بزرگ که توی پامنار بود زندگی می کردیم.

اما یک سالی که از فوت حاج آقا گذشت، یواش یواش زمزمه ها شروع شد.


همه ادعای سهم داشتن و هرکس می خواست اوستا باشه، که خوب نمی شد.

حاج آقا همئن اول تا زمزمه ها شروع شد بدون حرف، فوری حساب کتاب کرد، سهم هرکس رو داد دستش و سهم خودش شد همین حجره که الان داره.

خونه رو هم فروختن و همه جدا شدیم.

همون سال ها اون دو تا برادر کوچیک ها، بین خودمون باشه، تن به کار بده نبودن و رفتن خارج و پول هاشون رو هم بردن و توی همه این سال ها هم دو بار بیش تر نیومدن ایران.

یکی شون که زن خارجی گرفت، اون یکی هم دوبار زن گرفته و طلاق داده، این دو تا هم که این جا هستن پول هاشون رو هی به این کار و اون کار زدن و از بین بردن و سر آخر از حاج آقا طلبکار شدن.


با این که خودشون شاهد بودن که روز اول همه شون سهمشون یک اندازه بود، منتهی اون ها کار پدرشون رو ول کردن و رفتن سراغ کارهای دیگه.

همچین که کاسبی ها نگرفت و پول ها از بین رفت هی پیغام دادن که ما راضی نیستیم و خلاصه حرف و سخن، منتها مستقیم نه.

دورادور هی به این و اون می فرمودن.

تا وقتی هم که حاج خانوم خدا بیامرز بود بازم رفت و آمد بود، ولی حاج خانوم هم که به رحمت خدا رفت، با این که همه می دونستن که خدا بیامرز سهمش رو وقف کرده، سربلند کردن و طلب ارث.


این بود که میونه برادریشون کامل به هم خورد و حالا مگه عروسی و عرایی چیزی بشه همدیگه رو ببینیم.

واسه این دلم می خواست بچه هام دور هم باشن، که اونم نشد.

اون هام هر کدوم سر از یک دیار در آوردن.

حالا خدا کنه غریب تندرست باشن بازم راضی ام به رضای خدا.

همیشه به حاج آقا می فرمودم ما باید کاری کنیم سپس خودمون بچه هامون به خاطر مال و منال پنجه توی روی هم نکشن.

حاچ آقا می فرمود: خیالت راحت.

اگه این ها بچه های منن، این حرف ها توشون در نمی آد.

ولی از وقتی این زن مهدی توی خانواده ما اومده، هرچی فکر نمی کردیم.

شده، خدا عالمه سپس این چه می شه.

32:

تو رو خدا این حرف ها رو نزنین.

ایشاالله که خودتون همیشه هستین....

ای مادر این همش تعارفه.

مرگ دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره.

مگه خانوم جون نبود چطور یکدفعه ورپرید؟! درسته سنش بالا بود ولی کسی باور می کرد این جور یکدفعه و بی سر و صدا بره؟ عمر دست خداست و من فقط شب و روز دعا می کنم، خدایا تا چشم هام باز هست، یکی این که سر و سامون گرفتن بچه هایم رو به خوشبختی ببینم، یکی هم خدا حزص پول توی دل بچه های من نیندازه، که مرضی از این بدتر نیست.

یک روزگاری ما همه مون سر یک سفره و توی یک خونه نشست و برخاست می کردیم، نه چشم و همچشمی بود و نه فخرفروشی و حرف و حدیث.

ولی حالا دیگه اون جور نیست ، دل ها سنگ شده و آدم ها یک جور دیگه.

همینه که برکت ها رفته.

یک موقع ما سه تا جاری، هر کدوم با دو سه تا بچه، مثل سه تا خواهر توی یک خونه زندگی می کردیم.

هیچکس هم صدامون رو نمی شنید.

یک نون و اشکنه رو اون قدر می فرمودیم و می خندیدیم که از مرغ پلو به دهنمون خوشمزه تر بود.

خوش بودیم و دل ها یکرنگ و با صفا بود.

از وقتی حرص پول آدم ها رو گرفت و چشم و همچشمی زیاد شد و دنباله اش تجمل، این شد که میبینی، دل ها فاصله گرفت، انگار هر چی خونه ها جدا و بزرگ تر شد، دل ها کوچکتر و نظرها تنگ تر شد.

قدیم توی یک خونه دور هم یک عده زندگی می کردند.

اگه گله ای هم پیش می اومد زود رفع می شد و می رفت پی کارش، حالا یه حرف کوچیک می شه داستان.

نه بگم فامیل های شوهرم، همین خواهرهای خودم.

اون خواهر بزرگم که از سر شوهر کردن فاطمه با من همچین چپ شده، انگار نه انگار از یک مادر و یک پدر و یک خون هستیم.

حالا چرا؟ فاطمه رو برای پسرش می خواسته.

حالا هر چی بگی خواهر من وقت این که من و تو بگیم گذشته، خود فاطمه نخواست.

مگه به خرجش می ره؟ کینه مارو به دل گرفته و هیچ جوری دلش صاف نمی شه.

خدا می دونه واسه همین بچه دار نشدن فاطمه چه حرف ها که به گوش من نرسیده و دم نزدم.

حالا لابد مهدی رو هم بفهمه، دلش خنک تر می شه.

برادرهام هم که قدرت خدا سال تا سال نمی گن خواهر تو زنده ای یا مرده.

اینه که مادر، من دهنم پر از خون هم باشه باز نمی کنم .

الان یک وقت ها به محمد ایراد می گیرم، ولی خوب که فکر می کنم می بینم راست می گه، خداییش هم اگه قراره غمخوار نباشن چه فایده؟! آدم دوست و رفیق و فامیل رو می خواد که قاتق نونش باشن، اگر نه دشمن جون فراوونه.

پریشب ها به حاج آقا می فرمودم: انگار بچه مون – محمد را می فرمود – عقلش از خودم بیشتره، راست می گه یار دلم که نیستن، واسه بار دل هم که آدم نباید غم بخوره.

محترم خانم می فرمود و من بی خبر از این که خودم به زودی یکی از همان بارهای دل خواهم شد، سر تکان می دادم.
یکی دو هفته سپس جا به جایی ما، یک روز سه شنبه بود که در خانه شان منتظر آمدن محمد بودم.

سه شنبه ها معمولا زود می آمد دنبالم، ولی اون روز دیر کرد، خیلی هم دیر کرد.

و من بی تاب و مشوش نمی توانستم آرام بگیرم.

محترم خانم دلداری ام می داد، ولی دلشوره رهایم نمی کرد تقریبا نزدیک غروب آمد.

سرحال و خوشحال، در حالی که از قیافه در هم من تعجب کرده بود!

محترم خانم جای من توضیح داد: از ساعتی که اومده تا الان چشمش به در بوده.

هم زنت پرپر زده، هم من دلم هزار راه رفته.

خوب مادر جون تلفن که هست، مگه یه شماره گرفتن چقدر کار داره؟

در حالی که محترم خانم را می بوسید و عذرخواهی می کرد سر به سر من هم، که اخم هایم باز نمی شد، می گذاشت.

توی ماشین هم با اون که از حرف هایش خنده ام می گرفت، سگرمه هایم را باز نکردم،

تا این که فرمود: می خواستم یک خبری بهت بدم حالا که اخم می کنی نمی گم.
درست روی نقطه ضعف من دست گذاشته بود.

در حالی که اخم و تخم به کلی فراموشم شده بود به التماس افتاده بودم که بگوید چه خبر هست و حالا او بود که می خندید، و به شوخی اخم کرده بود.

در جوابم با لحنی با مزه فرمود: مجازات آدم اخمو انتظاره، التماس فایده نداره.
این مرض که در مورد سوال هایی که ذهنم را کنجکاو می کرد استقامت نداشتم، کلافه ام کرده بود.

به تمام ترفندهایی که بلد بودم متوسل شدم، از ناز و عشوه و التماس گرفته تا قهر و دعوای ساختگی.

ولی آخر هم نفرمود، تا رسیدیم دم خانه با تهدید فرمودم: نمی گی؟!
مصمم غلیظ و کشیده فرمود: نه!
فرمودم: خیله خب.

و با عصبانیت پیاده شدم و در را محکم به هم زدم.

سرش را از شیشه بیرون آورد و پرسید: خیله خب چی؟!
با لجبازی فرمودم خیله خب حالا بهت می گم و زنگ را فشار دادم.
دنبالم آمد، خندان و سرحال.

خنده هایش بیشتر عصبی ام می کرد.

با کج خلقی و عجله با مادر و امیر و علی که توی هال بودند سلام کردم و از پله ها بالا رفتم.
امیر فرمود: خوبه دیگه حمالی ها رو ما می کنیم، اخم و تخمش رو تو.
بعد رو به محمد کرد و پرسید: اینم زنه تو گرفتی؟ غیر از اخم و تخم و بداخلاقی کار دیگه ام بلده؟!
مادر به اعتراض فرمود: امیر!!!
امیر فرمود: مادر جان، مه که سربچه امت رو کلاه گذاشتیم، بگذار اقلا خودمون بگیم دلش خنک شه....
چند تا پله برگشتم پایین و از بالای نرده ها دولا شدم و با دهن کجی و حرص به امیر فرمودم: کلاه سر اونی می ره که زن تو بشه آقا، دلت به حال خودت بسوزه نه دوست عزیزت.
امیر با خنده فرمود: حالا این قدر دولا نشو می افتی، محمد یکباره از دستت راحت می شه ها.
بدون این که جواب بدهم عصبانی از پله ها بالا رفتم.

صدای امیر هنوز می آمد که جیغم بلند شد.

فریادی از شادی و تعجب و حیرت.

اتاق به کل شکل دیگری شده بود.

روبرو یک کتابخانه حصیری ظریف بود که کتاب ها را منظم و مرتب تویش چیده بودند و کنارش گلدان نخل مرداب و جلوی اون میز تحریر، تختمان زیر پنجره بود و کنارش یک آباژور قشنگ روشن بود.

مبل راحتی جای قبلی میز تحریر بود و یک دسته گل رز و مریم که فضای اتاق را پر از عطر گل مریم کرده بود، روی میز برنامه داشت، درست مثل دسته گل روز تولدم.

رور تولدم؟!!
امروز اول دی بود؟!! وای پس تولدم بود و دیر کردن محمد برای این کارها بوده و منظور امیر از حمالی لابد جا بجا کردن همین وسایل؟
در حالی که از شادی روی پا بند نبودم، با هیاهو و سر و صدا از پله ها سرازیر شدم.

اون ها هم به دنبال سر و صدای من توی پله های طبقه دوم آمده بودند.

سه پله مانده به کف هال نمی دانم پایم پیچ خورد یا لیز خورد، خلاصه قبل از این که بفهمم چه شده، مثل توپ خوردم زمین.

اون قدر سریع افتادم که حتی دردم نیامد و از حرف امیر که به محمد می فرمود – بی چاره! به جای این آت و آشغال ها برای این یک جفت چشم بخر جلوی پایش رو ببینه – من که هنوز ذوق زده اتاقم بودم از ته دل ریسه رفتم.


خنده ام هم از شادی بود و هم از حرف امیر و اون قدر شدید که نمی توانستم جواب مادر و محمد را که با نگرانی دست و پایم را تکان می دادند که نکند شکسته باشد، بدهم.

و رگبار متلک های با مزه امیر هم نمی گذاشت خنده ام بند بیاید.

وقتی بالاخره نفسم بالا آمد در جواب مادر و محمد که می فرمودند معلومه حواست کجاست؟

فرمودم : به خدا نمی دونم چی شد؟!
امیر در حالی که می رفت پایین، رو به مادرم فرمود: بفرمایین تازه شما می گین این بنده خدا رو محمد را می فرمود دلداری هم ندین، چهار تا پله رو نمی دونه چی شده؟ شانس آوردیم دم پشت بوم نبود.
اون روز اون قدر خوشحال بودم که حرف های امیر ناراحتم که نمی کرد هیچ، تازه خودم بیش تر از همه می خندیدم.

وقتی مادرم هم دنبال امیر از پله ها پایین رفت، بی محابا پریدم توی بغل محمد و با شور و شوق صورتش را غرق بوسه کردم، در حالی که به جای من او ناراحت بود که مبادا صدای ما پایین برود و مدام می فرمود هیس و سعی داشت آرامم کند.

آخر هم وقتی دید حریف من نمی شود، همان طوری بغلم کرد و از پله ها بردم بالا توی اتاق خودمان.

اتاقی که عطر گل مریم و بوی عشق با هم معطرش می کرد.

اتاقی که می توانست اولین خانه خوشبختی ما باشد و من نگذاشتم.

هنوز هم وقتی یاد اون لحظه ها می افتم دست هایم می لرزد و چشم هایم پر از اشک می شود.

اشک ندامت، اشک حسرت، اشک افسوس، افسوس برای بهشتی که از دست رفت و جهنمی جایگزینش شد که شعله هایش سال ها روح و قلبم را سوزاند و خاکستر کرد، ولی از حرارتش اندکی کاسته نشد.

کتابخانه اش هنوز هم توی اتاقم هست و آباژورش کنار تختم.

آباژوری که کلاهکی سفید بر روی پایه ای از گلدان چینی داشت که رویش نقاشی بسیار لطیف و کمرنگی کشیده بودند، نقاشی با رنگ ملایم مثل رویا و درست همان طور هم اتاق را روشن می کرد، با نوری ضعیف و ملایم مثل رویا.

و باز مثل سال قبل یک جعبه کوچک که این بار لای گل ها بود.

حتی انتخاب هدیه هایش هم ظرافتی خاص داشت.

توی اون جعبه، دو تا حلقه بود جدا از هم، یکی حلقه ای مات و براق که به نظر نقره ای- طلایی می آمد و دیگری حلقه ای که روی انگشت هفت می شد و پر از نگین های ریز بود و دوتایی توی دست یک انگشتری ظریف و زیبا می شد.

به پیشنهاد محمد حلقه ساده را پشت انگشتر نامزدی ام و حلقه دیگر را جلوی اون دستم کردم.

با این که سه تا حلقه بود، به خاطر ظرافت، هر سه شان توی دست مثل یک انگشتر پهن زیبا می شدند.

از نگاه کردن به انگشت هایم سیر نمی شدم.


من صورت او را می بوسیدم و او دست مرا که می فرمود مثل بچه هاس، ظریف و نرم و سفید.
نمی دانم چه مدت گذشته بود که صدای امیر که از پایین صدایمان می زد ما را به خودمان آورد.
حلقه اش هنوز به دستم هست، مثل گردنبندش که همیشه به گردن دارم.

وقتی رفت نه او حلقه اش را پس داد، نه من یادگاری هایش را و هیچ کس هم سوالی نکرد و من هیچ وقت نفهمیدم که او حلقه اش را مثل من پیش خودش نگه داشت یا نه؟


33:

قسمت بیست و دوم : : :رمان دالان بهشت

همان شب محمد فرمود: از این جمعه به بعد با هم می ریم کوه.


و سه روز بعد بالاخره با اکراه و بی میلی برای اولین بار، همره امیر و محمد به کوه رفتم.

ساعت پنج صبح بود که محمد با هزار زحمت بیدارم کرد.

من اون قدر خواب آلود بودم و پلک هایم سنگین بود که به زحمت می توانستم از لای چشم ها نگاه کنم.

در حالی که با حسرت رختخواب گرم را نگاه می کردم و بر خلاف محمد و امیر، با تبلی حاضر می شدم، با خود می فرمودم چه کار بیهوده و مسخره ای هست که آدم صبح زود، اون هم روز تعطیل از رختخواب گرم و خواب جدا بشود و راه بیفتد و برود کوه!
اصلا هیچ آدم عاقلی توی این سرما و این موقع صبح ممکن هست الان بیرون باشد؟!
چشم هایم اون قدر می سوخت که با وجود شوخی و خنده های امیر و محمد توی ماشین، باز هم خوابم برد.


وقتی رسیدیم هوا تاریک و روشن بود.

از دیدن اون همه آدم، از پیر و جون و حتی بچه، که تنها یا دسته دسته به کوه آمده بودند، بهتم زد و فکر کردم پس فقط عقل محمد و امیر کم نیست!
روحیه شاد و سرحال اکثریت آدم هایی که می دیدم از هر چیز دیگری عجیب تر بود.

هیچ نشانی از خواب آلودگی و اکراه در صورت کسی نبود.

انگار به جای همه اون آدم ها من بودم که عزا گرفته بودم.


امیر به شوخی فرمود: محمد ! الان همه می فهمن زنت از اون کوهنوردهای قهاره که اگر سرش بره کوهش نمی ره ها!!!
و در جواب نگاه پر از غیظ من، خندان فرمود: باورت نمی شه؟! به جان خودم قیافه ت از سه فرسخی نشون می ده به چه عشقی اومدی از این منظره و هوا و طبیعت هستفاده کنی!
بعد قاه قاه خندید.


محمد به طرفداری از من فرمود: انگار دفعه های اول خودمون رو یادت نیست....


امیر پرید وسط حرفش: والله اگر این مثل که می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست..


درست باشه، اون وقت محمد جان برایت متاسفم .

بی خودی به دلت صابون نزن...


صدای جواد که می فرمود: امیر دوباره چه خبره، صبح اول صبح معرکه گرفتی .

حرف امیر را قطع کرد و چشممان به اون ها افتاد، جواد و ثریا که سرحال و قبراق به ما نزدیک می شدند.


نمی دانم اون روزها واقعا چه مرگم بود؟! چطور اون صبح های با طراوت و سرزدن آفتاب را از دامنه کوه نمی دیدم، در حالی که تمیزی و پاکی هوا روح را تازه می کرد و رود جاری آدم ها با رویی گشاده پیچ و خم ها را طی می کرد.


با این که هوا سرد بود، کمی که راه رفتیم نور خورشید که کاملا طلوع کرده بود و تلاش و فعالیت که به خاطر سر بالا بودن راه، برای من سخت بود باعث شد گرمم بشود.

کاپشنم را در آوردم که صدای محمد از پشت سرم بلند شد: مهناز، زود کاپشنت رو بپوش.


چرا؟ گرممه!
می دونم، ولی قبل از این که عرق کنی باید این کارو می کردی، نه حالا.

سرما می خوری.


از گرما کلافه بودم.


در حالی که کمکم می کرد، فرمود: تنت کن، یک جا می شینیم برای صبحونه، عرقت که خشک شد، درش بیار.


وقتی به قهوه خانه رسیدیم، با این که آرام آرام راه آمده بودیم، پاهایم ضعف می رفت و کاملا خسته شده بودم و از دیدن تخت و جایی برای نشستن، کلی ذوق کردم.


ثریا طوری که انگار حال مرا درک می کند، فرمود: خیلی خسته شدی، نه؟!
توی نگاهش مهربانی خاصی بود، یک مهر مخلوط با حمایت که آدم قادر نبود در برابرش مقاومت کند.


با لبخند جواب دادم: خیلی.


دفعه های اول همیشه همین طوره، ایشاالله کم کم عادت می کنی.


محمد و امیر و جواد که برای آوردن چای و وسایل صبحانه رفته بودند، سر رسیدند و امیر دنباله حرف های ثریا را گرفت: بله دیگه، وقتی دورترین مسیری که آدم پیاده روی کرده باشه مسیر خونه تا مدرسه یا خونه مریم خانوم باشه، اوضاع بهتر از این نمی شه.

به جان خودم الان مهناز فکر می کنه قله رو فتح کرده، مگه نه؟
به جای من که با دلخوری نگاه می کردم، ثریا فرمود: اگه این فکر رو هم کرده باشه همچین اشتباه نکرده.

مثل این که خودتون رو یادتون رفته.

همین قدر که این مسیر رو پا به پای ما اومده، آفرین داره.


بعد رو به من اضافه کرد: مهناز جون، به حرف های آقایون گوش نده، بیشتر اعتماد به نفسشون رو از ضعیف دونستن خانم ها تامین می کنن.


جواد در حالی که لقمه ای بزرگ را نزدیک دهانش نگه داشته بود، فرمود: امیر، تو نمی تونی خفه شی؟ حالا دوباره از صبح جنگ حقوق زنان در می گیره.

هر دفعه این غلط رو می کنی نتیجه اش رو هم می بینی، بازم از رو نرو، خوب؟!
امیر خندان فرمود: هیچ هم بی نتیجه نبوده، همین ادامه جنگ نشون می ده که هنوز حقانیت قضیه اثبات نشده، بعد، در حالی که به سمت ثریا اشاره می کرد، ادامه داد: و بعضی ها نتونستن پیروز بشن.


محمد همان طور که چای می ریخت توی گوش من که محو تماشای اون سه تا بودم، فرمود: صبحونه ت رو بخور، این ها کار همیشه شون هست.

آروم آروم عادت می کنی.


جا خوردم و با تعجب فکر کردم یعنی همیشه ثریا هم همراهشان بوده؟ پس چرا تا حالا هیچ وقت به من حرفی نزده اند؟! بی اختیار فکرم مشوش شد و چیزی درونم آتش گرفت و یک حس آزار دهنده با شدت توی وجودم بیدار شد.

حسی مهار نشدنی و ناشناس که در عین تلخی باعث خشمی سرکش می شد، ولی وقت اون نبود که خشمی را که توی دلم بود، بروز دهم.

همین باعث می شد سایه ای که روی افکارم افتاده بود، نا خود آگاه روی صورتم اثر بگذارد.


صدای محمد مرا از اون حال در آورد: حالا اگه بخوای می تونی کاپشنت رو در بیاری.


ثریا پیشنهاد کرد: به خاطر مهناز جون این دفعه تا جای همیشگی نریم.


ولی محمد فرمود: نه! شماها که می تونین برین.

ما آروم تر می آییم و هر جا دیگه مهناز نتونست می شینیم و منتظر شماها می شیم.


همه قبول کردند و راه افتادند و من با ناراحتی از این که دوباره باید راه می رفتم، کیف و کاپشنم را برداشتم و با اوقات تلخ راه افتادم.


امیر در حالی که نگاهش به جواد بود ولی شیطنت در چشمانش موج می زد و معلوم بود منظورش به ثریاست فرمود: جواد می گم چطوره از این جا تا قهوه خونه بعدی مسابقه بدیم ببینیم بالاخره این احساس قدرت ما به حق هست یا نا حق.


ثریا هم در جواب با خنده از من پرسید: می دونی چیزی که در آقایون خیلی قابل تحسین هست چیه؟
امیر فوری فرمود: معلومه گذشت و قدرتشون!
ثریا با خنده ای معنی دار فرمود: نه اشتباه کردین.

رویشون هست که همتا نداره.


و همان طور بحث کنان از ما دور شدند و رفتند.


محمد به من که هاج واج نگاهشان می کردم، فرمود: تعجب کردی؟! فرمودم که این ها همیشه همین طورن.

حالا تا برگردن همین جور توی سر و کله هم می زنن، بیا بریم.


چیزی نفرمودم.

باریکی راه و آدم هایی که زنجیروار کنار ما حرکت می کردند، باعث می شد وقتی برای حرف زدن نباشد.

این سکوت مرا بیشتر توی دنیای افکار مزخرفی که به سرم راه پیدا کرده بود، غوطه ور می کرد.

دیگر چیزی از طبیعت اطراف نمی دیم.

حرص این که چرا در این همه مدت محمد هیچ وقت اشاره ای به این نکرده که ثریا هم همراه اون ها بوده، رهایم نمی کرد.

اون روز وقتی به این افکار مزاحم میدان دادم، اولین قهر و اختلاف جدی ما پیش آمد.


انگار زبانم قفل شده بود.

بقیه روز را در جواب حرف های محمد و دیگران به یک بله و نه اکتفا کردم و وقتی هم نزدیک ظهر برگشتیم خانه، در جواب سوال های او فقط با اخم های درهم، فرمودم خسته ام.

و بعد خوردن ناهار خوابیدم.


نزدیک غروب بود که چشم باز کردم.

از نور چراغ مطالعه فهمیدم که محمد پشت میز هست.

غلت زدم و پشت به او رو به دیوار دراز کشیدم.


با لحنی دلخور فرمود: چبه، خیال نداری بلند شی؟
جواب ندادم.

کتابش را محکم بست و آمد پشت سرم و روی لبه تخت نشست.

با صدایی که معلوم بود سعی می کند عصبی بودنش را پنهان کند، فرمود: بلند شو باهات کار دارم.


نشستم، در حالی که بی حوصله بودم و بدون این که سرم را بلند کنم با ناخن هایم ور می رفتم.


خیلی شمرده فرمود: خستگی ات رفع شده؟!
با سر جواب مثبت دادم.


حالا می شه بگی این رفتارها به خاطر چیه؟!
کمی نگاهش کردم و بعد در سکوت باز سرم را پایین انداختم.

هم دلم می خواست بگویم، هم نمی خواست.

فکر این که به خاطر ثریا ناراحتم، دلیل ضعف و حسودی هست و نمی خواستم او چنین فکری در مورد من بکند و می خواستم بگویم، چون این فکر مثل چکش مغزم را سوراخ می کرد که چرا به من چیزی در این مورد نفرموده هست.


سر در گم بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم که صدای تقریبا بلند محمد با لحن تهدید آمیزش باعث تصمیمم را بگیرم، با لحنی که رگه های خشم داشت، فرمود: ببین! این بار آخره که دارم می پرسم، می گی چی شده یا نه؟
لحن خشمگین و تهدید آمیزش مرا که خودم را طلبکار می دانستم، سر لج انداخت.


بدون این که حرف بزنم با موهایم که روی شانه ام ریخته بود ، خودم را سرگرم کردم و او هم عصبانی برگشت پشت میز.


من هم خواستم با عصبانیت از تخت بیایم پایین که از درد ماهیچه های پایم نا له ام بلند شد.

پاهایم چه دردی می کرد.

محمد بر خلاف همیشه نه نگاهم کرد نه سوال.

و این مرا در لجبازی مصمم تر کرد.


دیگر تا آخر شب و موقع خواب حتی یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد و برای اولین بار شب به حالت قهر خوابیدیم.

پشتم را به او کرده بودم، ولی مثل مرغ سرکنده زجر می کشیدم و او هم برای اولین بار حتی یک ذره ملایمت نشان نداد.

نمی دونم چقدر از شب گذشته بود که خوابم برد.

کنار او و دور از آغوشش پرپر می زدم و درد می کشیدم.

تا این که از خستگی از هوش رفتم و صبح با صدای ضربه هایی که به در می خورد از خواب پریدم.


مهناز ! مهناز! پاشو دیرت شد.

امیر منتظره!
با تعجب از جا پریدم چرا امیر؟ به کنارم نگاه کردم، رفته بود.


محمد نبود.

وحشتی گنگ به دلم چنگ انداخت.

کی رفته بود؟ چی شده که امیر می خواهد مرا ببرد؟ نکنه برنگرده؟ اضطرابی خفقان آور ذهن و وجودم را در خودش پیچاند و اون روز تا غروب به من چه گذشت!
سر کلاس منگ و آشفته بودم و چیزی از درس ها نفهمیدم.

درد ماهیچه های پاهایم انگار دو برابر شده بود و من در دلهره ای عجیب گرفتار بودم و در عین حال، پشیمانی از عملم داشت دیوانه ام می کرد.انگار چند ماه بود که از او دور بودم.

دلم برایش پر می زد و غرق بیم و امید، فقط منتظر غروب بودم.

ساعت ها به کندی می گذشت.

انگار اون روز خورشید خیال نداشت غروب کند.

نزدیک غروب از اضطراب داشتم خفه می شدم.


اگه شب نیاد چی؟!
وقتی ساعت معمول آمدنش رسید، نفسم داشت بند می آمد.

برنامه و آرام نداشتم.

برای این که مادرم و سایرین پی به احوالم نبرند خود را توی اتاقمان حبس کردم، ولی نیامد.

پدرم آمد، امیر برگشت، ولی از محمد خبری نبود.

حتی تلفن هم نزد.

مثل دیوانه ها از این طرف به اون طرف می رفتم و دست به دست می مالیدم.

حتی برای سلام کردن به پدرم هم پایین نرفتم.


صدای مادر که از پایین صدایم می زد، مجبورم کرد جواب بدهم.


مهناز! محمد کی می آد؟ آقاجونت شام می خوان.

چرا نمی آی پایین؟!
دلم فرو ریخت.

چه باید می فرمودم؟ محمد جزئی از وجودم شده بود و بدون او سر در گم و گیج و درمانده بودم.


مامان، شما شام بخورین، منم درس دارم بعدا با محمد شام می خورم.


پدرم از پایین فرمود: یعنی دیگه تو اندازه یک سلام هم برای ما وقت نداری؟
شرمنده رفتم پایین و سلام کردم و عذرخواهی و بعد مستاصل دویاره به بهانه درس به اتاقم پناه بردم.

نفسم از غصه انگار دیگر بالا نمی آمد و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ وحشت داشت قلبم را سوراخ می کرد.


اگه برنگرده؟ اگه شب نیاد؟ بدون اون....


صدای زنگ در مثل ناقوس خوشبختی از جا پراندم، تا نیمه پله ها دویدم و از بالای نرده ها دولا شدم.

خودش بود، چهره اش چقدر خسته بود.

در جواب مادرم با رویی گشاده توضیح می داد که چرا دیر آمده و من که از هیجان درست نمی شنیدم، همه وجودم نگاه شده بود.


پدرم فرمود: پس زود باش لباست رو عوض کن، بیا که مردیم از گرسنگی.


امیر طبق معمول خندان فرمود: زنت هم از بس خوابیده خسته س.

تازگی ها زرنگ شده دیگه صاف و ساده نمی گه خواب بودم، می گه درس دارم! صداش کن بیاد می خواهیم شام بخوریم.


دوان دوان از پله ها بالا رفتم و در حالی که نفسم از دویدن و شوق به شماره افتاده بود به دیوار پشت در تکیه دادم، صدای ضربان قلبم داشت گوشم را کر می کرد که با سری زیر انداخته وارد شد.


در را بستم و بدون لحظه ای درنگ از گردنش آویختم.

از دیروز تا اون ساعت مثل یک سال گذشته بود و احساس می کردم مدت هاست از او دورم.

بدون این که حرفی بزنم در حالی که از نگاه غمگین و خسته چشم هایش دیوانه شده بودم، مثل بچه ها فقط می خواستم خودم را توی بغلش قایم کنم.


انگار می خواستم از وجودش مطمئن بشوم.

خدایا چقدر این چشم ها و این وجود برایم عزیز بود! چطور توانسته بودم برنجانمش یا آزارش بدهم؟
هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد، تنها لبخند شیرین او بود که باعث می شد آرامش به قلبم برگردد.

با صدای امیر که از پایین با بی صبری و طعنه می فرمود محمد رفتی اونو بیاری خودتم خوابت برد؟! از آغوشش بیرون آمدم، در حالی که احساس می کردم باری به سنگینی همه دنیا از شانه ام برداشته شد، ولی افسوس که این اولین بار، آخرین بار نبود،بلکه آغاز اختلافاتی بود که مثل آتشی که از یک جرقه شروع بشود گسترش پیدا کرد و خرمن هستی ام را به آتش کشید.


کاش اون شب در جواب اصرار های محمد علت ناراحتی ام را فرموده بودم و سر و ته قضیه را با شوخی به هم نمی آوردم، تا قضیه پايه ی حل می شد.

ولی اشتباه کردم.

خشت اول را کج گذاشتم، این بود که دیوار تا ثریا کج رفت.


اون شب گذشت و آرامش ما فقط تا جمعه بعد طول کشید.


34:

قسمت بیست سوم:::رمان دالان بهشت

الان وقتی به اون روزها فکر می کنم حتی یادم نمی آید اولین بگو مگو ها بر سر چه بود؟ فقط یادم هست به زور می رفتم و با اوقات تلخ برمی گشتم.

سر بهانه های جزئی قهر و بد اخلاقی می کردم و روز را به هر دویمان تلخ می کردم.

شاید در نهان هدفم این بود که محمد را از کوه رفتن منصرف کنم.

فکر می کردم به این طریق دلزده اش می کنم، غافل از این که به مرور از خود من که باعث این جریان بودم خسته و دلزده می شود.

وضع وقتی بدتر شد که آرا آرام رو در بایستی را کنار گذاشتم و جلوی بقیه هم حفظ ظاهر نکردم و همین درگیری های ما را دامنه دارتر و قهر ها را طولانی تر کرد و تقریبا بیش تر روزهای هفته با هم سرسنگین بودیم.

و چون محمد سال آخر بود و درس هایش سنگین و فشرده و از طرفی دنبال کار پذیرش از دانشگاه های خارج از کشور بود و به دنبالش سخت مشغول مطالعهزبان، مثل گذشته زیاد وقت آزاد نداشت.

اون قهرها در وقت کمی که با هم بودم، باعث می شد فاصله مان بیش تر و بیش تر بشود.
یکی از همان روزها بود که محترم خانم وقتی در خانه شان منتظر محمد بودم، سر صحبت را باز کرد و حرف را به عروسی و رفتن محمد به خارج کشید و فرمود:
مادر، تو سعی کن منصرفش کنی.

محمد اندازه خودش درسش رو خونده.

آینده ش هم که غصه ای نداره، باباش پشتش هست، واسه چی بره چند سال هم آواره دیار غربت بشه؟ بلکه تو با مهربونی بتونی نرمش کنی.

همین طور که از وقتی عقد کردید نتونسته ازت جدا بشه، حالا هم یه خورده بهش سخت بگیری، البته نه با قهر و دعوا، با ناز و نوازش و مهربونی بلکه قبول کنه نره.

من می دونم به خاطر این که فکر رفتن توی سرشه، نمی خواد عروسی کنه و زندگی پهن کنه، مبادا پا گیر بشه.

حقیقتش می ترسم اینم مثل عموهاش بره اون جا بند بشه.

راستش، اون دفعه که حرف شده بود که شاید حامله باشی، خدا می دونه چقدر ذوق کردم.

من در حالی که رنگ به رنگ می شدم سرم را پایین انداختم.
محترم خانم با خنده فرمود: خجالت نکش مادر جون، چرا سرخ شدی؟ به جان محمد قسم که تو با فاطمه و زری برای من فرقی نداری.

حالا حامله هم شده بودی، مگه جرم و جنایت کرده بودی؟! تو به محمد نگاه نکن که ماشاالله همه کارهایش یه جور دیگه س.

با فاطمه بی چاره چقدر اوقات تلخی کرد تا رفتین و برگشتین.

خلاصه مهناز جون، محمد که حرف حرف خودشه، من امیدم به توست.

ببین می تونی...

خندید گولش بزنی بلکه راضی بشه، اصلا می دونی چیه حامله هم بشی هیچ وقت طاقت نمی آره تو رو بگذاره و بره.

یکی دو سال هم که بگذره دیگه سرش به زندگی گرم شده دنباله اش رو نمی گیره.

خودت هم دلت شور درس خوندنتون نزنه، ایشاالله راضی که بشه میاین این جا، پیش خودم.

تو هم با خیال راحت درست رو بخون.

اگه بهونه کارو هم گرفت باور نکن، بیخود می گه.

الان هم اندازه یه زندگی در آمد داره، هر چی مهدی طلبکاره این بچه م ملاحظه کاره.

از بس توی پول گرفتن حیا به خرج می داد، حاج آقا واسه این که بهش سخت نگذره، از وقتی مهدی زن گرفت، سه تا سهم مساوی براشون تعیین کرد و جای سرمایه داد بهشون و فرمود خواستین خودتون باهاش کار کنین، نخواستین من باهاش کار می کنم، ماه به ماه عادیش رو می ریزم به حسابتون.

خلاصه مهدی پول رو گرفت، مرتضی هم خودش داره با پوله کار می کنه.

ولی پول محمد دست حاج آقاس و ماه به ماه می ریزه به حسابش، خلاصه برای خرجی هم مشکل نداره، اگه فرمود بدون بهونه س.


چقدر ته دلم از حرف های محترم خانم ذوق می کردم و فکر می کردم راستی اگه می تونستم محمد رو راضی کنم، چقدر خوب می شد.بی چاره محترم خانم خبر نداشت که خودم از همه بیشتر دلم می خواهد که از شر درس راحت بشوم و دلم شور چیزی را که نمی زند، همان درس هست.

ولی در مورد بچه احساس غریبی داشتم.

فکر می کردم خیلی عجیب و زود هست که بچه دار بشوم.

ازدواج، رفتن به خانه خودم و تنها شدن با محمد آرزویم بود، ولی بچه دار شدن برایم مفهومی ناشناس و دور از ذهن بود.

لااقل توی این یک مورد عقلم رسیده بود که هنوز قابل مادر شدن نیستم!

به هر حال به فکر فرو رفتم که چطور محمد را راضی کنم.

خصوصا که از فاصله ای که داشت بینمان ایجاد می شد دل گرفته و نگران بودم.

بقیه روز توی این فکر بودم تا شب.

اون شب طبق معمول غرق کتاب هایش بود و من غرق نقشه کشیدن.

و چون با هم سر سنگین بودیم، نمی دانستم چطور باید شروع کنم و چه بگویم؟ وقتی هیچ حرفی به ذهنم نرسید، از اون جا که دلم برای سر به سر گذاشتن با او تنگ شده بود، یکدفعه بی مقدمه رفتم کنارش، کتابش را بستم و فوری نشستم روی کتاب.

محمد با تعجب و حیرت از رفتار من، مبهوت فرمود: ا! مهناز چه کار می کنی؟ کتاب امانته خراب می شه.
با لحنی بچگانه و لوس فرمودم: به جهنم! بگذار خراب بشه تا دیگه بهت امانت ندن.
در حالی که سعی می کرد از روی کتاب بلندم کند، فرمود: به جهنم؟!! دست شما درد نکنه.

اون وقت می دونی چقدر بابت هر کدوم این ها پول بدم؟! از اون گذشته باز دوباره پوشش های منو پوشیدی؟!

منظورش پلیورش بود.

فهمیدم می خواهد حواسم را پرت کند، همان طور که داشتم مقاومت می کردم که نتواند از روی کتاب بلندم کند، یکدفعه فرمودم:

من این حرف ها سرم نمی شه، بیخودی حرف تو حرف نیار که حواس منو پرت کنی.

کی عروسی می کنیم؟!

جا خورد، بهت زده صاف نشست و من را با تعجب نگاه کرد.

پرسید: چی فرمودی؟!

تک تک و شمرده تکرار کردم: کی عروسی می کنیم؟!
ابروهایش را به علامت تعجب بالا برد و سپس چند لحظه مکث با نهایت مهربانی از روی میز بلندم کرد و نشاندم روی پاهایش، درست مثل یک بچه لوس.

دوباره او شد یک پدر مهربان و صبور و من یک بچه ننر و زبان نفهم.

در حالی که چشم هایش برق شیطنت و شوخی داشت، فرمود: والله، اگه منظورت جشن و پوشش عروس پوشیدن و این حرف هاست که یادمه عروسی کردیم ولی اگه منظورت اون یکی عروسی هم هست....
در حالی که چشم هایم گرد شده بود با پرخاش و اعتراض پریدم وسط حرفش: محمد!
در حالی که از ته دل می خندید فرمود: تو پرسیدی کی عروسی می کنیم، نپرسیدی؟!
منظورم اونی نبود که تو می گی.
همان طور خندان و شیطنت بار فرمود: پس چی بود؟!
در حالی که خودم را هم عصبانی و هم خجالتزده نشان می دادم فرمودم: منظورم رفتن خونه خودمون بود.
که در حقیقت باز همونه که من می گم، نه؟!
دیگر جیغم در آمد.

او می خندید و من که حرصم گرفته بود کتابش را که می دانستم رویش حساسیت دارد برداشتم و سعی کردم فرار کنم.

همان طور که نگهم داشته بود و می خندید، فرمود: مهناز جون من! کتاب رو بگذار زمین.

خواهش می کنم.

سپس جا بلند شد، کتاب را از دستم درآورد و گذاشت روی میز و دوباره بغلم کرد و از میز دورم کرد.
اون قدر که وانمود می کردم، ناراحت نبودم ولی از این کشمکش، از این که خودم را برایش لوس کنم لذت می بردم و به حالتی که انگار می خواهم فرار کنم، هنوز دست و پا می زدم.


در حالی که سعی می کرد آرامم کند، فرمود: عزیزم، فرمودم ببخشید دیگه، شوخی کردم، حالا بفرمایین من گوش می کنم.

35:

همان طور دست و پا زنان فرمودم: گوش نمی کنی، اذیت می کنی.
خندان لب تخت نشست و مرا هم به زور نشاند روی پایش.

رویم را به حالت قهر برگرداندم.

صورتم را برگرداند و توی چشم هایم نگاه کرد.

دیگر او فهمیده بود وقتی توی چشم هایم نگاه می کند تسلیم می شوم.

بعد با لحنی سرشار از محبت فرمود: آدم، خوشگل تنها که باشه، فایده نداره، باید خوش اخلاق هم باشه تا بشه یک ماه کامل.

از اون گذشته من همه جور ماه دیده بودم غیر از ماه اخمو!! حالا مثل یک دختر خوب اخم هاتو باز کن تا در مورد عروسی – کلمه عروسی را باز با کنایه و شیطنت به زبان آورد – صحبت کنیم.

این بار از طرز نگاهش و تکیه بامزه و معنی داری که روی عروسی کرد، نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
خوب حالا شد.

اگه بدونی خنده هایت چقدر قشنگه هیچ وقت اخم نمی کنی.

حالا بفرمایین.

در حالی که انگشتم را به علامت تهدید تکان می دادم با لحنی تهدید آمیز فرمودم: محمد، به خدا اگه اذیت کنی...
حرفم را قطع کرد، انگشتم را توی هوا گرفت و بوسید و فرمود: شما، اگه تهدید هم نکنی، فرمانتون اجرا می شه، بفرمایین!!
فرمودم دیگه.

توی بدجنسی می دونی چی می گم.

خودتو به اون راه می زنی.

دوباره خندید و فرمود: باور کن اولش جا خوردم و فکر کردم منظورت همونه.
با رنجیدگی و اخطار فرمود: محمد!!!
ا ! می گم یک لحظه فکر کردم.

خیله خب ببخشید که اشتباه فکر کردم.

سپس اون، عزیز دلم، هنوز هم تو درس داری و هم من، برنامه ما از اول هم این بوده که درس هر دومون تموم بشه.

نه؟! شما اون اول که صحبت کردیم نفرمودین که برای عروسی! عجله داری.

عروسی را کش دار و با طعنه فرمود.
تا دهنم را باز کردم، دستش را آرام روی دهنم گذاشت و ادامه داد: از اون گذشته، الان تا سالگرد خانم جون خودت می دونی که همچین چیزی امکان نداره، اما اگه منظورت همون عروسی هم هست که من می گم، باشه هر وقت شما بگی!....
باز قصد سر به سر گذاشتن داشت.

به روی خودم نیاوردم.

فرمودم: حالا کی فرموده جشن بگیریم.

وسایلمون رو می بریم خونه شما و بی سر و صدا زندگی رو شروع می کنیم.

اون طوری حرف و سخن نمی شه و عیبی نداره.

یکدفعه حالت نگاهش عوض شد، با موشکافی و دقت توی چشم هایم خیره شد و پرسید:راستش رو بگو چی شده که این فکر توی سر تو افتاده، من و تو الان هم با همیم.

یک چیزی شده که تو این حرف رو می زنی.

حرفی شده؟! آقا جون اینا چیزی فرمودن؟!

فکر کرده بود که خانواده ما چیزی فرموده اند.

دستپاچه و هول فرمودم نه بخدا، خودم خودم خسته شدم و از دهنم در رفت: اصلا مامانت هم....

حرفم را قطع کرد.

بند را آب داده بودم و محمد فوری هشیار شد.

پس این آش رو مادر عزیز خودم پخته.

آره؟ توصیه نکرده اگه بچه دار بشی بهتره؟!

ماتم برد چقدر جنس این محمد خراب بود.

در حالی که از روی پایش بلند می شدم، با غیظ فرمودم نخیر.

و سعی کردم توی چشم هایش نگاه نکنم.

ولی محمد که دست هایم را نگه داشته بود، نمی گذاشت که بروم.

مهناز! توی چشم های من نگاه کن.
با تمام نیرو سعی داشتم دستم را از دستش در بیاورم، ولی موفق نمی شدم.

می خواستم با سر و صدا کردن خودم را آزاد کنم و از جواب دادن رو در رو فرار کنم.

ولی او که خونسرد و آرام نشسته بود و تقلا کردنم را نگاه می کرد ، فرمود: بی خودی شلوغ نکن.

می دونی که تا خودم نخوام نمی تونی دست هایت رو در بیاری.

در ضمن فرمودن یا نفرمودن تو فرقی نمی کنه.

این حرف ها رو خودم قبلا ازشون شنیدم، حالا که از من نا امید شدن دست به دامن تو شدن، نه؟!

از بی عرضگی خودم لجم گرفته بود.

حرفش را نشنیده گرفتم و به تقلا کردن ادامه ولی بالاخره خسته شدم و ولو شدم توی بغلش و با حرص و لج فرمودم: فقط حیف که زور تو از من بیش تره!

با خنده فرمود: اگه نبود چی می شد؟!
باز حرف بیوده زده بودم.

دیدم راست می گوید، مثلا اگر زورم بیشتر بود چه کار می کردم؟ دست انداختم گردنش و بوسیدمش و خندان، در حالی که خودم را به مظلومیت می زدم، فرمودم: هیچی، اون وقت راحت تر فرار می کردم.

یک اون احساس کردم، نگاهش بی تاب و ملتهب و کلافه شده، گونه ام را آهسته نیشگون گرفت و فرمود: خوب بلدی حواس آدم رو پرت کنی، نه؟!
برای فرار از نگاهش در حالی که سرم را به آزاد کردن موهایم که به زنجیر گردنم گره خورده بود گرم می کردم، فرمودم: نه که تو بلد نیستی!!!
سنگینی نگاهش را حس کردم که خیره به من مانده بود ولی من که تاب نگاه به چشم هایش را نداشتم، سرم را بلند نکردم تا این که با لحنی آرام و شمرده فرمود:
بعضی وقت ها فکر می کنم، یعنی از این قدر که من تو را دوست دارم ممکنه کسی بتونه بیش تر کسی رو دوست داشته باشه؟!
سرم را بلند کردم، ضربان قلبم تند شده بود و احساس می کردم صورتم هم قرمز شده.

هیچ نفرمودم.

دیگر اصلا یادم نبود چه می خواستم بگویم و از او بخواهم.

محو تماشای صورتی بودم که برایم شیرین ترین و عزیزترین چهره دنیا بود و چشم هایی که اون شب نگاهش بی تاب و سوزان بود.

در حالی که اون شب نه او می دانست، نه من که سالهای بعد – سال هایی که حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا دوباره اون صورت و اون نگاه را ببینم و اون کلام را بشنوم و میسر نبود – هر چه بود افسوس بود و رنج و عذابی فرساینده و بی حاصل.

همیشه من همان سوال را از خودم خواهم کرد و رنجی جانسوز و تلخ خواهم برد.

بی اون که صدایم در بیاید.

صدای مامان که برای شام صدایمان می زد، ما را به خودمان آورد، اگر نه شاید...
اون شب موقع خواب محمد با شوخی فرمود: امشب اگه یکخورده دیگه چونه زده بودی، ممکن بود منو از راه به در کنی و حرفاتو قبول کنم.
با تعجب و حیرت پرسیدم: قبول کنی؟!
راحت فرمود: آره.
با تردید پرسیدم: کدوم حرفم رو؟!
با خنده فرمود: همون عروسی دومی رو که انکار می کردی.
از جا پریدم و با اعتراض فرمودم: محمد! خودت خوب می دونی منظور من اونی نبود که تو می گی!
همان طور که دوباره به زور بغلم می کرد، خندان فرمود: و تو هم خوب می دونی که بی منظور هم نبودی!
به همه انکاری که می کردم، ولی در کمال تعجب و ناباورانه مجبور شدم به خودم اعتراف کنم که راست می گوید.

مهرش اون قدر در دل و جانم ریشه دوانده بود که واقعا می خواستم او مالک همه وجودم باشد.

او همان فاتح سزاواری بود که شهری را به او پیشکش می کردند.

اون موقع بود که به دنیای عجیب و تازه ای در درون خود پی بردم.

دنیای خواستن و نیاز، نیاز و طلب و کشش جسم نه برای تمتع و لذت، برای یکی شدن، برای متعلق کامل شدن به کسی که مالک روح و روانم بود و فهمیدم دیگر از دوران سادگی دخترانه فاصله گرفته ام و بدون این که متوجه بشوم، بی اختیار پا به دنیای زنانه گذاشته ام.

نه، من دیگر اصلا دختر ساده و چشم و گوش بسته قبلی نبودم.

آرام آرام آدم دیگری شده بودم که با نگاه یک زن می دید و مثل یک زن حس می کرد و طلب.

و چنین بود که نیاز و عطش و غریزه را شناختم.

ولی نه غریزه حیوانی که با دیدی شهوانی و کامجویانه تنها به ارضای جسم می انجامد.

در کنار او حتی خواستن و کشش جسمی هم برای من یک عالم دوست داشتنی بود که احتیاج بی نهایتم را به او نشانم می داد.

وصل برای من، متعلق کامل شدن به او بود و کشف دنیایی دیگر از زندگی.

من جزو اون دسته از بندگان خوشبخت خداوند بودم که اول روح و قلبم تصاحب شده بود و در پی اون جسمم به تسلیم قانع می شد.

نه از اون بی چارگانی که جسمشان تمتع می شد و بعد تشنه و عطشان به دنبال ارضای روحشان حیران و سرگردان می شوند.

حالا می فهمم که بیش تر ناسازگاری ها، بدبختی ها و یاس و سرخوردگی های روحی آدم ها از همین اشتباه محض که شهوت پرستی در آغاز راه هست ناشی می شود.

درست مثل این که به جای ستون های یک خانه اول سقف را بنا کنی.

ارواح خوشبخت در این عالم اون هایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان هست و در انتها وصل جسم به عنوان سقف اون بنا می شود.

غیر از اون و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی، که آدم ها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده، حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد، حاصلی ندارد

36:

قسمت بیست و چهارم : : :رمان دالان بهشت

سپس اون شب دوباره مثل روزهای اول نامزدیمان به هم نزدیک شده بودیم و هر دو شادمان و خوشبخت بودیم.

خوشبختی ای که دوام چندانی نداشت.

چون آرامشمان تا هفته بعد طول کشید.

نمی دانم چه شده بود که رفته رفته نسبت به محمد احساس مالکیت مطلق و حسادت کور و احمقانه پیدا می کردم و شدت این اخلاق مزخرف به مرور، ما را که در تنهایی خوشبخت بودیم در مواجهه با جمع و دیگران دچار مشکل می کرد.

کم کم توجه محمد، به هر چیز و هر کس برای من حکم اعلان جنگ را پیدا می کرد.

به خیال خودم او را کامل می خواستم.

نمی دانستم که او را دارم.

او مال من بود،
ولی من با منطق کور خودم، ابلهانه می خواستم عشق او را بیمه کنم و برای خودم نگه دارم، منتهی درست برعکس اونچه شرط عقل و درایت بود عمل می کردم و نمی دانستم.
معلوم هست که تیشه ای برنده تر از نادانی برای از ریشه درآوردن آدم وجود ندارد و من نادانسته به دست خودم تیشه به ریشه وجودم می زدم.

کافی بود توجه او را به چیزی حس کنم تا به چشم دشمن و هوو به اون چیز نگاه کنم.


کوه، کتاب درس، جواد ، ثریا و.....

همه دشمن هایی بودند که می خواستم از پا درشان بیاورم و این جز به دلیل نادانی ام نبود که در یک سپس دوست داشتن تا نهایت پیش رفتم و در ابعاد دیگر که درک و تفاهم و حفظ و نگاهداری عشق بود، درجا زدم و درماندم.

حسادت کور و فکرهای احمقانه بالاخره جلوی پایم چاهی عمیق کند، چون دشمنی نبود که به جنگش بروم.

دشمن من حماقتم بود و نمی فهمیدم.

این بود که چون نه دشمن را درست می شناختم نه راه مبارزه را بلد بودم، به جای دشمن خودم و محمد را زخمی می کردم، رنج می دادم و عذاب می کشیدم و نمی فهمیدم.
یک بار محترم خانم درباره رفتار الهه حرف قشنگی به من زده بود که برای همیشه توی گوش من ماند.

او فرموده بود: مادر! خدا کنه بدی هایی که آدم می کنه، ریشه اش از نادانی باشه، نادانی رو هم خدا می بخشه، هم بنده خدا.

ولی بدی هایی که از سر بدذاتی و قصد و غرض هست، نه قابل بخشش هست نه گذشت.
چیزی که من بعدها فهمیدم این بود که در هر دو حالت نمی شود از بدی انتظار خوبی داشت.

بیهوده نفرموده اند که: گندم از گندم بروید، جو ز جو.

از طرف دیگر آزار رساندن و اذیت کردن دیگران لزوما نشانه بدذاتی نیست.

کافی هست کمی نادان باشی و به احساست میدان بدهی و در مورد اون نه تنها شک نکنی، به اون اطمینان هم داشته باشی.

معلوم هست اعتماد و اطمینان کورکورانه به خود یا دیگران، چه سرانجامی دارد.

من هم اون روزها نادانی بودم که نمی دانست نادان هست و به اونچه بودم راضی بودم و این بود که با سر به زمین خوردم و دیگر قد راست نکردم.

بله، وقتی جهالت، حسادت و حماقت درهم آمیزند برای ویران کردن دنیا هم کافی هست، چه برسد به زندگی.
یکی از اون جمعه های کذایی تولد ثریا بود، وقتی امیر با محمد در این مورد صحبت می کرد که کادو چه چیزی تهیه نمايند، حرص دوباره توی وجودم جمع شد و فکم را به فشرد.

محمد قبل از این که دهان باز کنم، سعی کرد سر و ته قضیه را هم بیاورد و جلوی حرف زدن مرا که احساس می کردم چشم هایم حالتی درنده و خشمناک گرفته، بگیرد.
سال ها بعد فهمیدم که محمد چه عذابی کشید، یک طرف قضیه دو دوستش بودند که هر دو را دوست داشت.

دلش می خواست به امیر در شناخت، انتخاب و مصمم شدن در تصمیمش کمک کند و بارها فرموده بود ه ثریا را مثل زری دوست دارد و خوب مسلم بود که می خواست مثل خواهرش ازدواج موفقی داشته باشد.

در عین حال می دانست که امیر، در عین محبت به ثریا، تردید هم دارد ، تردید به خاطر مخالفت مادر و پدر و شاید موقعیت خانوادگی ثریا.

و محمد می خواست برادر هر دویشان باشد، هم امیر و هم ثریا، و این کار سختی بود.
طرف دیگر قضیه زنش بود که در عین حال خواهر امیر هم بود، یک زن لوس و نفهم که محمد می ترسید تمام رشته ها را پنبه کند.

من با رفتار تند و نابجایم هم می توانستم میانه اون ها را، مخصوصا با حساسیتی که ثریا نسبت به دید دیگران نسبت به خانواده اش داشت، به هم بزنم و هم امیر را که خودش در تردید بود منصرف کنم.
امیر ثریا را دوست داشت، تحسین می کرد و به او علاقه پیدا کرده بود، ولی مسلم بود طاقت تخطئه و مسخره دیگران را ندارد و این چیزی بود که محمد می خواست جلویش را بگیرد تا امیر کاملا در تصمیمش مصمم شود.

شاید ترس محمد از این بود که قضیه ای مثل ازدواج مهدی پیش بیاید،با این تفاوت که امیر هنوز مثل مهدی نبود که به هر قیمتی این کار را بکند.
از طرف دیگر، من می توانستم با بروز دادن قبل از موقع این جریان پیش مادر این ها دردسر درست کنم و با مخالفت کامل خانواده مان کار خراب بشود.

چون ثریا هم کسی نبود که به زور عروس خانواده ای بشود.

این چیزها چیزهایی بود که اون وقت کم و بیش، و بعدها کاملا درک می کردم.

منتها اون وقت ها حوصله فکر کردن به دیگران را، حتی اگر برادرم بود، نداشتم.

برایم مهم نبود که سر ثریا و امیر چه می آید!
مثل احق ها برایم فقط مهم بود که توی این جانبداری محمد، گرچه برادرانه، به ثریا فکر می کند، برایش تلاش می کند و دوستش دارد.

و این چیزی بود که من سرم نمی شد و نمی خواستم.

اون ها خلوت مرا، گوشه ای از فکر و وقت های آزاد ما را می گرفتند و من این را نمی خواستم.
بعدها وقتی یاد رفتارهایی که کرده بودم می افتادم، چه حال بدی پیدا می کردم و چه زجری می کشیدم.

از خجالت آب می شدم و دلم برای محمد که دیگر نبود آتش می گرفت.

بعضی وقت ها فکر می کنم، کاش همان اوایل سرم داد زده بود و به جای مهربانی با خشونت رفتار کرده بود.

به کله ای که تویش حرف حساب نمی رفت مدارا فایده ای نداشت.

مدارای او فقط مرا لوس تر و در راه خطایم پابرجاتر کرد، درست مثل قضیه امیر.
همدلی و درکی که من باید برای برادرم داشتم او داشت.

تازه گیر آدم زبان نفهمی مثل من هم افتاده بود.
اون روزها لایق سیلی خوردن بودم.

یک هفته تمام جانش را به لب رساندم تا قبول کردم بدون اخم و تخم هدیه را که چند جلد کتاب بود، بدهم.

و چندین روز سپس دادن اون ها باز خون به جگرش کردم که این کار مهم را انجام داده ام.

37:

اون وقت ها محمد با بدبختی می خواست از من یک زن فهیم و باشعور و اجتماعی بسازد ولی خانم جون راست می فرمود: آب دستی توی چاه ریختن فایده نداشت.

چون من دریچه قلب و ذهنم را به روی درک و فهم بسته بودم.

وقت لازم بود که بفهمم تمام شوربختی ها، ناکامی ها و اونچه بشود اسمش را بدبختی و تقدیر و قضای آسمانی و....

گذاشت، در نهایت از نادانی و سفاهت سرچشمه می گیرد و وقتی ضرر این نادانی چند برابر می شود که آدم باور داشته باشد که نادان هست، مثل من.
اونچه مرا بدبخت کرد عدم درک شرایط و نادانی ام بود و اعتماد مطلق به عشق محمد و مهر خانواده خودم و خانواده محمد، بدتر از همه نگاه کردن به ازدواج و عقد مثل میخی محکم برای اسارت محمد.
به این ترتیب، قهرهای ما طولانی و طولانی تر می شد و بحث هایمان از بگو و مگو به دعوا می کشید و من مثل همه آدم هایی که زندگی زناشویی را به چشم میدان جنگ می بینند و سعی دارند نه فقط مغلوب نشوند بلکه حتما پیروز باشند و در این کشمکش گور محبت و عشق را با دستشان می نمايند، در دره ای که با دست خودم کندم، سقوط کردم.

چون نمی فهمیدم برای جنگ با مشکلات و ناخواسته ها نباید زندگی زناشویی را به جبهه ای دیگر تبدیل کرد.

چرا که این طور زورآزمایی نفس آدم را می برد و از پا می اندازد.

انگار وسط کارزاری گیر بیفتی که نه از دشمن مطمئن باشی، نه از دوست، و دلت شور هر دو را بزند.
حدود چهار ماه از کوه رفتن های افتان و خیزان من و شروع اختلافاتمان گذشت.

اواخر فروردین ماه بالاخره محمد با مشورت هایی که با شوهر زری کرد، یکی از دانشگاه های آلمان را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد و با این که با جدیت تمام وقتش را صرف یاد گرفتن زبان و درس های پایانی ترم آخر می کرد ولی کوه رفتن باز هم از برنا مه اش حذف نشد.

هر چه من در مشکلات درگیر می شدم و فاصله ام با محمد بیش تر می شد، نامه های زری نشان از خوشبختی و تفاهم و آرامش کامل داشت.

از توصیفات عاشقانه ای که از مسعود می کرد، معلوم بود علاقه اش روز به روز به شوهرش بیش تر می شود و به قول خودش به عشق مسعود، هم غربت و هم دوری از خانواده و هم تلاش برای یاد گرفتن زبان به قول او لعنتی را با پشتکار تحمل می کرد.
هر چه زری از زندگی راضی بود و معلوم بود که در راه موفقیت پیش می رود، من برعکس ناراضی بودم و پس می رفتم و تنها کسی هم که پیشش آه و ناله می کردم مریم بود.

مریم با آرامش به حرف هایم گوش می داد و به استقامت و نرمش و عاقل بودن دعوتم می کرد و برای همین آخر سر همیشه دعوایمان می شد و من طلبکار می شدم.
کاش اون قدر لوس نبودم.

کاش اون قدر از خودم و از وضعیتی که داشتم راضی نبودم.

کاش اون قدر به داشتن محمد مطمئن نبودم و به محبوبیت خودم پیش او و دیگران.

جهالت و نادانی وقتی با از خود راضی بودن و اعتماد به نفس کاذب در هم آمیزد معجون مزخرفی به وجود می آورد و مسلما اونچه به وجود می آید، لااقل برای آدم هایی مثل محمد غیر قابل تحمل می شود.
من اون روزها به چه دلخوش بودم؟ به وجاهتم، به خانواده ام، به خانواده شوهرم و عشق شوهرم و فکر می کردم، همان طور که هستم، لایق همه این ها هستم.

یعنی هیچ چیز در دون خودم نبود که به اون تکیه کنم، هر چه بود بیرون از من بود و خودم نمی فهمیدم.

نمی فهمیدم که اگر همه ملاحت و وجاهت دنیا را یکجا داشته باشی، فقط برای مدتی می تواند نقص های درونی ات را بپوشاند.

نمی فهمیدم که وجاهت، رنگ و لعاب وجود آدمی هست، یک روز هست، یک روز ممکن هست نباشد.

اونچه پایدار هست سرشت و درون آدم هست.

این بود که به جای تلاش برای پیبدا کردن راه درست و عاقلانه، کارم به لجبازی کشید و در این میان بهترین دستاویز هم برای ذهن کور و بسته من، ثریا بود که بی دلیل و بی خبر، نوک تیز حمله ام را به او نشانه گرفتم.

سعی می کردم خلا ناشی از نادانی و احساس ضعفم را با کوچک شمردن ثریا و جواد پر کنم.

به نظرم می آمد اون ها، به خصوص ثریا، نه از لحاظ سطح خانواده و نه ظاهر هیچ جوری در حد من نیستند.

به خودم می قبولاندم که لازم نیست درباره او حتی فکر کنم.

من و مقایسه با او؟ این شد که به جای الگو گرفتن از موفقیت و تلاش او باز درجا زدم.

یعنی همان روش حقیرانه تمام آدم های ضعیف و ناچیز را در پیش گرفتم که خودشان را بزرگ می بینند و بزرگ می نمايند و دیگران را خرد و کوچک تا تکانی به خودشان ندهند.

چون نفی کردن آسان ترین راه هست که آدم های حقیر به اون تن می دهند، کسانی که نمی خواهند بدانند و بفهمند و درک نمايند.

این درست همان کاری بود که من کردم، به خیال خودم خواستم مانع بین خودم و محمد را بردارم.

مانعی که اصلا وجود نداشت و من با افکار خودم ساخته بودم و این طور بود بود که من توی جمع اون ها یک غریبه بودم.

از بحث های اون ها، از حرف ها و کتاب هایی که در موردش حرف می زدند حوصله ام سر می رفت، فکر می کردم به من چه، که فلان کتاب در مورد مسائل عرفانی هست یا کتاب های ادبیات کلاسیک جهان که ثریا در موردش داد سخن می داد و من از حرص دق می کردم، با کدام ترجمه بهتر هست یا این که زیر بنای شخصیت آدم را ادبیات می سازد یا خانواده یا مذهب؟!
اون ها در مورد هر چیزی بحث می کردند، از مسائل سیاسی و اجتماعی گرفته تا کتاب و مسائل دانشگاه و ....

و من حوصله ام از همه این حرف ها سر می رفت.

مخصوصا از کلمات قلنبه سلنبه ای که معنایش را نمی فهمیدم و جواد از همه بیش تر از اون ها هستفاده می کرد.

حرصم بیش تر از این بود که همه شان می فهمیدند غیر از من.
از این که همه شان وقتی در ترجمه متن هایی که لازم داشتند به مشکلی بر می خوردند، پیش ثریا می آمدند، و از این که من هیچ وقت هیچ حرفی برای فرمودن نداشتم، دیوانه می شدم.

هر وقت از من نظری می خواستند مثل بچه خنگ های لوس، چشم به محمد می دوختم! و از این که به تدریج، شاید به ملاحظه خود من، دیگر از من سوالی نمی کردند، احساس کینه و تحقیری تلخ می کردم که بیش تر سر لجم می انداخت.
وقتی محمد برایم کتاب می آورد، برآشفته می شدم، احساس می کردم می خواهد بگوید من چیزی نمی دانم و وقتی چیزی نمی فرمود و بحث کردنش با دیگران را می دیدم باز زجر می کشیدم و در تمام این موارد طوری رفتار می کردم انگار گناه نادانی من به گردن محمد هست.

با او لج می کردم و اوقات تلخی.

نمی دانم چرا؟ چه مرگم بود که حسادت و رخوت مثل موریانه ای به جان عقل و درکم افتاده بود و از همه چیز حوصله ام سر می رفت.

کتاب مطالعههای مداوم محمد که دیگر تقریبا شبانه روزی شده بود و ولعی که برای مطالعهو فهمیدن داشت، حرص مرا در می آورد به خصوص که خودم هیچ کششی نسبت به مطالعهحس نمی کردم.

به نظرم لزومی نداشت که آدم از همه چیز سر در بیاورد و مطالعهبرایم یک کار شاق و بی معنی و اضافی بود، برخلاف محمد که از مطالعهسیر نمی شد.
شاید برای فرار از درک واقعیت بود که ثریا را بهانه کرده بودم و در ذهنم او را مقصر اختلافاتمان قلمداد می کردم.

این بود که هر صبح جمعه وقتی چشمم به اون ها می افتاد، انگار دشمن های خونی ام را می دیدم، حالم دگرگون می شد.

اوایل محمد با شوخی و ناز و نوازش و دندان سر جگر گذاشتن سعی می کرد با من راه بیاید تا عادت کنم.

غافل که هر چه او کوتاه می آمد من خودم را محق تر می دانستم.

جوری شده بود که یواش یواش باورم شده بود که صرف رفتن من به کوه منت بزرگی بر سر اوست، ولی رفته رفته شاید محمد خواست جای رفتارهای سرد مرا پر کند و شاید می خواست راه و رسم رفتار کردن را به من یاد بدهد و شاید هر دوی این ها که هر چه رفتار من سرد و بی علاقه و شاید بشود فرمود تحقیرآمیز بود، محمد حرارت و علاقه و احترام بیش تری نشان می داد و این، نافرموده جنگی پنهان بین ما راه انداخته بود.
همان روزها بود که امیر یکی دوبار در مورد رفتارم به من تذکر داد و من فقط گوش دادم و از یاد بردم و همان رویه را ادامه دادم.

چون کار از جای دیگر خراب بود، من اونچه می خواستم می دیدم و اونچه می خواستم می شنیدم و می فهمیدم، دریچه قلب و ذهنم به روی اونچه نمی خواستم بسته بود و همین بستگی هم بالاخره مرا زمین زد.
روزها مثل برق می گذشت و به پایان سال تحصیلی و کنکور و در عین حال سالگرد خانم جون و در نهایت ازدواج ما، نزدیک می شدیم، در حالی که فاصله مان روز به روز بیش تر می شد.

محمد که صبرش تمام شده بود، سعی داشت مرا مجاب کند و به راه بیاورد، منتهی دیگر دیر شده بود و من دیگر صحبت و تذکرهای او را بهانه گیری می دانستم و حرف هایش را قبول نمی کردم.

وقتی صحبت و تذکر نتیجه نداد کار به بحث و جدل کشید و وای که من توی هیچ مرحله ای شعورم نرسید و عقلم کار نکرد.

و بدون این که متوجه باشم به او فهماندم که آدمی زبان نفهم و کودنم که حرف حساب سرم نمی شود.
به یاد دارم که اون روزها، ثریا همیشه همراهش یک چیز خوراکی داشت، گاهی نان و پنیر و گاهی ساندویج کوکو یا بعضی وقت ها ساندویج تخم مرغ.

بین راه وقتی همه خسته می شدند، به قول امیر در ساک ثریا که باز می شد، همه جان می گرفتند.

یکی از روزها با خودش یک شیشه کوچک مربای هویج آورده بود.

جواد در حالی که شیشه را از دست امیر که به مرباها حمله کرده بود به زور می گرفت، فرمود:
همین یک شیشه س، مال پنج تاییمون، چته داری شیشه رو درسته می خوری؟ هول نشو، مامانم درست نکرده دست پخت ثریاست، همچین آش دهن سوزی هم نیست که حمله می کنی.
من که دلم خنک شده بود بی اختیار با رضایت خاطر لبخند زدم، اما با تعریف و تمجید امیر و محمد، لبخند روی لبم ماسید.

از تعریف و تشکر با حرارت و غلیظ محمد از ثریا از حرص جلوی چشم هایم را بخار گرفته بود.

این بود که موقع برگشتن توی ماشین خودمان، وقتی امیر داشت از خوشمزگی مربا صحبت می کرد و وقتی محمد فرمود:
دست پختش مثل زهرا خانمه، جواد هم با این که مرده دست پخت خوبی داره.
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و یکدفعه این حرف بی معنی و بی ربط از دهنم در آمد که: با شغلی که مادرش داشته، باید هم دست پختش خوب باشه.
امیر یکدفعه جا خورد و با خشم به سمت عقب و من برگشت و پرسید: یعنی چی؟
شانه هایم را بالا انداختم و با تحقیر فرمودم: خوب مادرش حتما آشپز خونه هام بوده، اینم یاد گرفته دیگه.
هیچ وقت نگاه تحقیرآمیز و پر از انزجار محمد و امیر از یادم نمی رود.

وقتی چشم هایم توی آینه ماشین به چشم های محمد افتاد، دیدم چنان سرشار از انزجار و خشم و شاید اشمئزاز هست که جا خوردم و خفه شدم.

انگار دیگر مرا حتی لایق جواب هم ندانستند و تا خانه حرفی نزدند.

سکوتی سنگین بربرنامه شد، شاید این اولین بار بود که محمد احساس کرد من درست بشو نیستم.
اون روز اولین باری بود که محمد دیگر جلوی خانواده ام سعی نکرد سردی روابطمان معلوم نشود.

اون ها هم با تعجب و ناباوری بی اعتنایی او را به من دیدند.

تقریبا چهار شب بعدی محمد انگار مرا نمی دید، مثل سنگی سرد و سخت کنارم دراز می کشید، طوری که حتی سرسوزنی با من تماس نداشته باشد و من از غیظ و غصه پشتم را به او می کردم، اشک می ریختم و با گریه خوابم می برد.

اما نتیجه این رفتارها باعث نمی شد به اشتباهم پی ببرم، تنها کینه و نفرتم را از ثریا و خانواده اش بیش تر می کرد و پافشاری ام در رفتار غلط را.

تازه سپس چهار روز هم مجبور شدم خودم را به مریضی بزنم تا با من حرف بزند و برای مدتی کوتاه حساب کار خودم را کردم و یکی دو هفته آرامش بینمان بربرنامه شد.

منتها آرامش قبل از طوفان.

چون به محض این که اوضاع تقریبا عادی شد، سختی بی اعتنایی و قهرش را فراموش کردم و همان رفتار مزخرف و فکرهای احمقانه به کله ام برگشت

38:

قسمت بیست و پنجم : : : : رمان دالان بهشت

همان ایام مریم ما را به عروسی خواهرش مهتاب دعوت کرد.
مریم می فرمود: شوهر مهتاب مرد پولداری از شهر یزد هست و مهتاب هم سپس ازدواج برنامه هست به یزد برود.

روز جمعه ای که برنامه بود جشن عروسی انجام شود خوشحال از این که محمد به خاطر من برنامه کوهش را به هم زده، همراهش به آرایشگاه رفتم و برنامه شد نزدیک ظهر دنبالم بیاید.

سپس مدت ها دوباره با شوق و ذوق و خیال راحت توی آرایشگاه منتظر آمدنش بودم که علی آمد دنبالم و فرمود:

مادر جواد حالش بد شده بود، امیر و محمد رفتند ببرندش بیمارستان، محمد آقا فرمود من بیام دنبالت، خودش سعی می کنه زود بیاد.
ولی نیامد، تا آخر شب هم نیامد.

من همراه مادر این ها رفتم عروسی، چندین بار در طول مراسم و موقع شام پیغام فرستادم و سوال کردم، ولی نیامده بود.

لحظه به لحظه حرص و عصبانیت در دلم انباشته می شد.

انگار جو عروسی مهتاب و ناراحتی مریم و مادرش هم ناخود آگاه بر اعصاب من اثر می گذاشت.


شوهر مهتاب پانزده شانزده سال از خودش بزرگ تر بود و بیش تر از سنش، ظاهر ناهمانگش با مهتاب توی ذوق می زد.

می فرمودند شوهرش یکی از تاجرهای معروف یزد هست و وضع مالی خیلی خوبی دارد و از برنامه مهتاب، به قول خودش، خواسته بود آینده اش را با ثروت سرشار شوهرش و برتری سنی و ظاهری خودش تضمین کند و با این دلایل، با وجود مخالفت شدید اکرم خانم، با اون آقا که اسمش حسن مشیری بود، ازدواج کرده بود.

به هر حال عروسی تمام شد و موقع خداحافظی با تعجب دیدم که محمد، کنار پدرم توی حیاط ایستاده.

ما که بیرون آمدیم، با نگاهی پوزش خواهانه در حالی که با مادر و محترم خانم سلام و احوالپرسی می کرد، به طرف من که به خاطر پاشنه بلند کفش هایم، آرام آرام از پله ها پایین می رفتم، آمد تا کمکم کند.

در عین حال برای مادر توضیح می داد که امیر هنوز پیش جواد که بیمارستان هست مانده تا اگر کاری لازم بود اجرا کند.

من که عصبانی بودم، نه جواب سلامش را دادم نه بهش نگاه کردم و در تمام طول راه در حالی که او از وخامت حال زهرا خانم و پیدا نشدن داروی مورد نیاز و ...

برای پدرم حرف می زد، من فقط ساکت و صامت بیرون را نگاه می کردم.

به خانه هم که رسیدیم، سرم را زیر انداختم و بدون توجه به او، با عصبانیت از پله ها بالا رفتم.

این که آدم همیشه خودش را طلبکار بداند، مرض بدی هست و این مرض بدجوری یقه ام را گرفته بود و باعث شده بود همیشه خودم را طلبکار بدانم، اون هم نه طلبکاری با انصاف، بلکه طلبکاری کج فهم و بی منطق و غیر قابل تحمل.

در اثر همین مرض هم اون رفتارها از من سر می زد.

خلاصه با حرص و خشم و احساسی کاملا حق به جانب، پوشش هایم را قبل از آمدنش عوض کردم، پتو و بالشم را از روی تخت برداشتم و روی مبل راحتی در حالی که پشتم را به در کرده بودم، دراز کشیدم.

به خیال خودم، می خواستم ادبش کنم! چند دقیقه بعد او هم آمد.

از مکثی که توی بستن در کرد فهمیدم از این که روی مبل خوابیده ام جا خورده.

دلم خنک شد، احساس کردم تیرم به هدف خورده.

با صدایی که برخلاف انتظارم نوازشگر که نبود هیچ رگه های خشم هم داشت، پرسید:

چرا اون جا خوابیدی؟
جواب ندادم.
دوباره، شمرده و جدی و غضبناک پرسید: فرمودم چرا اون جا خوابیدی؟
من که از لحن صدایش جا خورده بودم در فکر بودم که چه بگویم که یکدفعه با قدم های تند نزدیک شد و با عصبانیت پتو را کنار زد، بازویم را با خشونت گرفت و نشاندم .

چشم هایش اون قدر خشمگین بود که ترسیدم و سرم را پایین انداختم.

بالش و پتو را برداشت و پرت کرد روی تخت.

بعد در حالی که به سختی صدایش را پایین نگه می داشت چانه ام را گرفت و سرم را بالا برد و شمرده شمرده فرمود:

این آخرین بار باشه که این کار را می کنی، فهمیدی؟!
ترسیده بودم، باورم نمی شد محمد هست که این طور رفتار می کند.

در حالی که وحشت توی دلم را خالی کرده بود، سعی می کردم، به روی خودم نیاورم که ترسیده ام.


با تحکم و خشم و صدایی بلند فرمود: فهمیدی یا نه؟
لرزان با سر جواب مثبت دادم.

دستش را از زیر چانه ام برداشت و با همان لحن فرمود: فهمیدی؟!

با دستپاچگی برای این که دوباره داد نزند، فرمودم: بله، فهمیدم.
خیله خب، حالا خوب گوش کن.

فکر نمی کنم فهمیدن این که وقتی کسی احتیاج به کمک داره، حالا چه آشنا چه غریبه، آدم وظیفه داره بهش کمک کنه، کار خیلی سختی باشه، هست؟ همان قدر که عروسی خواهر دوست تو اون قدر برات مهمه، مریضی و ناخوشی مادر دوستم هم برای من مهمه.

اگه واسه سرگرمی و خوشگذرانی دنبال عالی و این عروسی نیومده بودم، جای گلایه و چه می دونم، قهر و این بچه بازی هایی که تو بلدی را داشت، ولی لابد اینو می تونی بفهمی که این پیشامد، بدون اختیار من اتفاق افتاد.

و تو به جای این که حتی بپرسی که چی شده، اون رفتارت جلوی دیگران و جواب سلام دادنته، این هم رفتار الانته، این که من چرا نتونستم بیام رو نمی فهمی، ولی این رفتار و کارهای خودت رو که بی دلیل داری انجام می دی، من باید بفهمم، نه؟

39:

حرف هایش درست بود.ولی خشونت رفتار و کلامش که دور از انتظار بود و اشتباه من که باز فکر می کردم به خاطر جواد و خواهرش با من این طور رفتار می کند، باعث می شد خطای خود را نپذیرم.

از طرفی نمی فهمیدم که او هم خسته هست و هم عصبی، و همین قدر که به خاطر من خودش را آخر شب به مجلس عروسی رسانده، جای تشکر دارد و حق دارد که رفتار مسخره ام او را از کوره به در برد.

سرم را زیر انداختم و در سکوت داشتم فکر می کردم که دوباره بازویم را گرفت و بلندم کرد و بدون کلمه ای حرف مرا به سمت تخت برد و بعد دوباره شمرده شمرده و با تحکم فرمود:

اینو نه امشب، برای همیشه یادت باشه، جای خواب این جاست، هر اتفاقی که بیفته و هر طوری که بشه، کسی جایش رو جدا نمی کنه، فهمیدی؟!
وقتی تهدیدآمیز حرف می زد، حس لجبازی توی وجودم زبانه می کشید.

سرم را بلند کردم که حرفی بزنم ولی باز چشمم که به چشم هایش افتاد، زبانم بند آمد.

هنوز عصبانی تر از اون بود که بشود به او حرفی زد.

اشک توی چشم هایم حلقه زد و ساکت شدم.

بغضم داشت می ترکید.

او هم فهمید، ولی به روی خودش نیاورد و فرمود:

بار آخرت باشه.

حالا که این قدر خسته این، بفرمایین بخوابین.

بعد به سمت در رفت.

ناخودآگاه با صدایی بغض آلود و دستپاچه فرمودم: کجا می ری؟

با خود فرمودم مبادا دوباره می خواهد به بیمارستان برود.

بدون این که برگردد فرمود:

تلفن بزنم.
در را بست و رفت .

کار صحیح چه بود؟ این که به رفتار خودم و حرف های او دقت کنم؟ ولی مثل همیشه به تقصیر همه فکر می کردم غیر از خودم و بیش تر از همه به جواد و خانواده اش توی ذهنم حمله می کردم و اون ها را مقصر می دانستم.

همیشه به خاطر اون ها بود که دعوایمان می شد.

از این که به خاطر اون ها محمد می توانست تا این حد با من خشن رفتار کند، دلم می سوخت و از کینه پر می شد.

همان طور که نگاهم به در مانده بود، اشک هایم سرازیر شد.

لبم را گاز می گرفتم و توی دلم به جواد و بقیه بد و بی راه می فرمودم که در باز شد و محمد تلفن به دست آمد توی اتاق.

فوری رویم را برگرداندم و پشت به او، دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم.

می دانستم که اشک هایم را دیده، ولی دیگر مثل قبل از گریه ام بی تاب نمی شد.

این بار هم به روی خودش نیاورد.

به امیر تلفن کرد و پرسید اگر لازم هست برود بیمارستان و فرمود که تلفن توی اتاق ماست، اگر کاری داشتند زنگ بزنند.

بعد سر موقعيت پوشش هایش را عوض کرد، چراغ را خاموش کرد و دراز کشید.

نه صدایم زد، نه بغلم کرد و نه دیگر حرفی زد.

فقط آهی سرد و طولانی کشید و سکوت کرد.

رفتارش گریه ام را شدیدتر کرد، ولی عکس العملی نشان نداد و من مثل بچه هایی که از بی پناهی و تنبیه شدن مضطرب و بی طاقت می شوند به هق هق افتادم، بلکه با سلاح همیشگی ام دلش را نرم کنم.

اما باز هم انگار نه انگار.

مستاصل و خشمگین نشستم، دلم می خواست سرش فریاد بزنم و مشتم را توی سینه اش بکوبم، اما چشمم که به او افتاد، نتوانستم.

ناتوان سرم را روی سینه اش گذاشتم و زار زدم.

نیم خیز شد و بغلم کرد، ولی ساکت.

این بار نمی خواست جلوی گریه ام را بگیرد.

استقامت کرد تا خودم آرام شوم.


بعد آهسته فرمود: یادمه بهت فرموده بودم از اشک هایت به عنوان سلاح هستفاده نکن، یادته؟
جواب ندادم.

نه حوصله حرف زدن داشتم نه حرفی برای فرمودن، این بود که او ادامه داد:

ببین مهناز، این فقط تو نیستی که احتیاج به آرامش داری و این که من درکت کنم.

منم تا حدی توان و ظرفیت دارم.

منم دوست دارم که تو درکم کنی.

این که تو به خاطر هر مسئله ناچیزی بخوای قهر کنی و زار بزنی و من نازت رو بکشم، اونم بدون این که خودت یکخورده فکر کنی، همیشه از من بر نمی آد.

منظورمو می فهمی؟!

از همه بدتر اینه که توی این روش نادرست هر بار از دفعه های قبل بیش تر پیش می ری.

حالا به گذشته کاری نداریم.

همین رفتار امشبت.

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که شاید این نرمش بیش از حد منه که باعث این زیاده روی های تو شده.

سعی کن بفهمی که هستفاده از یک راه و یک روش برای همه مسائل و گرفتاری های زندگی درست نیست.

فکر می کنی تا کی می شه برای هر چیزی اوقات تلخی و گریه بکنی و من نازت رو بکشم؟!

هر وقت ما می ریم بیرون همین وضعه.

من برایم کاری پیش می آد همینه.

از همه بدتر اینه که تو به مرور این رفتار را داری به بیرون از اتاق خودمون و جلوی دیگران می کشونی و این دیگه اصلا قابل قبول نیست.

این جا، توی تنهایی هر مسئله ای ممکنه بین ما پیش بیاد، ولی بیرون و جلوی دیگران قضیه فرق می کنه، متوجه منظورم می شی؟!

ببین دفعه قبل که تازه من نه به شدت خودت، یک بار رفتار تو رو جلوی دیگران با خودت کردم، چقدر برایت سخت بود و تلخ؟! مهناز تو نه خواهر منی نه دوستم، زن من هستی، می فهمی؟!
تا حالا شده خودت بیای از من درباره چیزی سوال کنی و مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با هم بحث کنیم؟! عزیزم، من دلم می خواد تو خودت خیلی چیزها را بفهمی و درک کنی و رفتار کنی، دوست ندارم بهت بگم چه کار بکن چه کار نکن.

اون جوری دیگه کارهایت ارزش خودشو از دست می ده.

نمی خوام چیزی رو بهت دیکته کنم و تو بر حسب وظیفه انجام بدی.

اون وقت، بهترین کارهایت هم دیگه به دلم نمی شینه، چون دیگه فکر و عمل تو نیست.

حرف هامو می فهمی؟!

ولی متاسفانه نمی فهمیدم.

مغز حرف های او را درک نمی کردم و بیهوده وانمود می کردم که می فمم.

این بود که مست گرمای آغوش او و خسته از گریه و کلافه از اونچه گذشته بود، توی بغلش خوابم برد، بدون این که به نتیجه ای رسیده باشیم.

بعضی آدم ها عشق و دوست داشتن را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع دوست داشتن هست، شناختی واضح که تقدس عشق را آلوده می کند و به ذلالت می کشاند.
عشق همراه شدن از روی تمایل هست، سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن هست، نه دامی برای به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز.
عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی، نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد، اسیر در دام.
و اون روزها من نادانسته در راهی قدم برمی داشتم که ثمره چنین طرز فکری بود.

برای از دست ندادن او، محمد را اسیر می خواستم و عشقم را زنجیری که با اون محمد را به دنبال خودم بکشانم و خوب، اشتباه می کردم، هم در طرز فکرم و هم در مورد محمد.

او کسی نبود که به اسارت تن در دهد.

40:

قسمت بیست و ششم : : : :رمان دالان بهشت

اون شب هم گذشت و فکر می کنم هفته بعدش بود که توی کوه، ثریا یکی از دوست های دانشگاهی اش به نام سیمین و نامزدش را که پسری به اسم محمود بود، همراه آورده بود و بعدا فرمود که برای این که جمع ما و ارتباط های دوستانه بتواند در حل اختلافاتشان، که ما بعدها فهمیدیم چیست، کمکشان کند، از اون ها دعوت کرده.

ولی همان طور که اختلافات اون ها حل نشد، اختلافات من و محمد هم ریشه دارتر می شد.

سیمین سعی داشت نامزدش را که پسری کم حرف و کم رو و تا حدی می شود فرمود عصبی بود و کاملا واضح بود که از بودن در جمع رنج می برد، تغییر دهد.

خودش، درست برخلاف نامزدش، دختری سر و زبان دار و پرشور و شر بود و درک نمی کردم چه چیزی باعث کشش و علاقه اون ها به همدیگر شده بود.


ولی به هر حال معلوم بود محمود با ضرب و زور سیمین می آید و در تمام مدت با همه سعی امیر و جواد و محمد شاید بیش تر از ده پانزده کلمه حرف نمی زد.

دو هفته با اوقات تلخی آمد و برخلاف سیمین که مدام از همیشگی شدن برنامه کوهنوردی حرف می زد، او هیچ نمی فرمود.

سپس اون چند بار هم دیگر همراه ما به کوه نیامدند.
روزی را که ثریا نظر محمد را در مورد محمود پرسید، خوب به یاد دارم.

اون روز اگر گوشی شنوا و چشمی بینا بود، خیلی چیزها می شد فهمید و نتیجه گرفت، ولی دریغ که هیچ کدامش نبود.


محمد در جواب ثریا فرمود: هر چی فکر می کنم، بگم؟
ثریا متعجب فرمود: خوب معلومه، آره.


ببین در مورد این ها، اصلا بحث بر سر خوب یا بد بودن هیچ کدامشان نیست.

ما بنا را بر این می گذاریم که هر دوی این ها بچه های خوبی هستن، ولی دو تا خوبی که به درد هم نمی خورن.

متوجه هستی چی می گم؟!
اگه این دوست تو اصرار داره این وصلت انجام بشه، باید صابون خیلی چیزها را هم به دلش بزنه، از جمله سختی و مرارت های چند ساله و شاید همیشگی و آخر سر هم با این ایجاد و خویی که من از پسره دیدم، فکر نمی کنم چندان موفق بشه.

حقیقتش فکر می کنم تا این جا هم تحمل پسره، فقط به خاطر رودرواسی که با هم دارن بوده و احتمالا اونم مثل سیمین تو این فکره که سپس عروسی اخلاق های زنش رو عوض کنه.
خلاصه به احتمال زیاد اگه ازدواجشون سر بگیره مشکلاتشون بیش تر می شه که کم تر نمی شه.

ببین، این دوست شما می خواد به خودش و دیگران بقبولانه که محمود عوض می شه و طوری می شه که اون می خواد، منتها اشتباه می کنه.

چون اون آقایی که من دیدم، آدمی نیست که به این آسونی ها عوض بشه.


برای این که در حقیقت اصلا نمی خواد عوض بشه.

تغییر مال وقتی هست که آدم از اونی که هست در رنج باشه و خودش بخواد که تغییری انجام بشه.

تو خودت دیدی هر وقت دوستت از بعدها صحبت می کنه، نامزدش چه جوری نگاهش می کنه.

به نظر من اگه می خوای به دوستت کمک کنی بهتره رو راست اونچه رو می بینی و می فهمی بهش بگی.

چرا بهش نمی گی که با تصورات خودش نمی تونه آدم ها رو عوض کنه.

تازه اگه خود طرف هم ازش خواسته بود برای عوض شدن کمکش کنه، بازم تغییر شخصیت آدم ها کار آسونی نیست.

چه برسه به این که خودت می گی صراحتا به سیمین فرموده که فکرها و کارهایش رو قبول نداره.
آخه با فکر و خیال و خوشبینی که نمی شه آسمون و زمین رو به هم دوخت.

سیمین یک دختر پر حرف، اجتماعی، پر جنب و جوش و خوش اخلاق هست، درست برخلاف نامزدش.

توی این مدت هر بار سیمین توی صحبت ها خودش رو قاطی کرد، به نگاه های محمود دقت کردی؟ نمی گم تحسین یا تایید می کرد، لااقل بی تفاوت هم نبود.

معلوم بود به زور تحمل می کنه که چیزی بهش نگه.

در ضمن هیچ وقت حرف مادرت رو یادت نره.
ثریا کنجکاو پرسید: کدوم حرف؟!
مگه مامانت همیشه نمی گن مار بد بهتره از یار بد؟ به هر حال اگر خودت هم نمی خوای از قول من بهش بگو، دو تا آدم که با هم ناموافق باشن، زندگی رو به خودشون و اطرافیان و احیانا بچه ای که بعدها به وجود می آد، تلخ می کنن و بگو، شکی که کرده درسته.
ثریا با تردید پرسید: کدوم شک؟!
اگه شک نداشت که درستی و نادرستی کارش رو از دیگران نمی پرسید.

مگه سوال های تو به خاطر مشورتی که خودش باهات کرده نیست؟!
ثریا خندان و با نگاهی غرق تحسین مانده بود چه بگوید که امیر فرمود:
بابا، دادگاه حمایت خانواده رو تعطیل کنین، ببینین جواد چی می گه!
همان روز بود که جواد پیشنهاد کرد همه با هم به جلسه تفسیر شعری برویم که می فرمود با معرفی دوستانش رفته هست و سه شنبه ها بعدازظهر تشکیل می شود.

جواد با شوق و ذوق تعریف می کرد.
اسمش تفسیر شعره، ولی یک موقع می بینی، هستاد در مورد یک بیت شعر اون قدر حرف و مثال های جالب از عرفان و معرفت و ادبیات و همه چیز و همه جا می زنه که ماتت می بره.
همه با میل و رغبت قبول کردند، جز من.

چون سه شنبه تنها روزی بود که محمد بعدازظهرها وقت آزاد داشت

41:

ولی محمد فوری فرمود: چه روز خوبی هم هست.

من و مهنازم می آییم.
از اون روز به بعد علاوه بر جمعه ها، عذاب سه شنبه ها هم بر عزاهای من اضافه شد.

با یکی دو جلسه رفتن، برخلاف انتظارم، غیر از من همه مشتاق و طرفدار و پر و پا قرص اون جلسه ها شدند و یک موضوع جدید برای بحث های جمعه ها پیدا کردند.

ولی من انگار پای دار می رفتم.

به نظرم مسخره بود که برای یک بیت شعر و حاشیه های مربوط به اون، یک ساعت و نیم، آدم مچاله یک جا بنشیند.

حرف هایی که همه با دقت گوش می کردند، برای من حرف هایی بی سر و ته بود که حوصله ام را سر می برد و حالم را به هم می زد.

به زحمت و زور و زجر فقط سه بار رفتم.

فکر می کردم اگر نروم محمد هم نمی رود، ولی این طور نشد.

دلم می خواست او، بودن با من را به شنیدن اون، به نظر من مزخرفات ترجیح بدهد.

ولی این طور هم نشد.

تنها با دلخوری سعی کرد راضی ام کند و آخر سر فرمود:

به هر حال من می رم، میل خودته.
خوب، معلوم بود که علاوه بر جمعه ها، اخم و تخم های سه شنبه ها هم اضافه شد.

چون باز تیرم به سنگ خورده بود، محمد بودن با اون ها را ترجیح داده بود و این برای من زجری غیرقابل تحمل بود.

چون اون روزها نمی دانستم که همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداری اون در تمام فراز و نشیب ها، رقابت ها و همراهی با جمع هاست.

کسی که معشوقش را محدود و دربند و اسیر می خواهد، طلایی را در اختیار دارد که عیارش شک دارد.

محک عشق همان دوام و بقای اون در تماس با تمام هستی و جریان زندگی هست.


ولی اون روزها من دوام عشقم را مستلزم محدودیت می دانستم، مستلزم ندیدن، نشنیدن، نرفتن و ندانستن محمد، از هر اونچه تازگی بود.

از شنیدن و دیدن فراری و بیزار بودم و حالا می فهمم که ناخودآگاه در هستحقاق خودم شک داشتم.

نمی دانستم همه آدم هایی که از تحول و تازگی و حرف های جدید و دنیاهای تازه می ترسند به نوعی از برملا شدن ضعف های خودشان در هراسند.

این را هم نمی دانستم که ذهن برای اعتراف نکردن به این حقایق، بهانه های جورواجور و اسم های مختلف می تراشد.

یا منکر ارزش چیزهای تازه می شود و به کل نفی شان می کند یا به مسخره و هستهزا پناه می برد و اسم هر چیزی را که غیر از باور خودش هست بیهوده گویی و حماقت می گذارد و یا....

و این تمام اون کارهایی بود که من می کردم.


چون سال ها وقت لازم بود که بفهمم آدمیزاد چه معجون عجیب و غریبی هست که برای اثبات حقانیت افکار خودش، حاضر هست همه عالم را زیر سوال ببرد، نفی و انکار کند، الا خودش.
در نتیجه به این حقیقت مهم هم پی نبردم که آدم های حقیر، افکار پوسیده و بی ارزش و اعتقادات موهوم و بی پایه و پايه همیشه از مواجهه و مقایسه و مباحثه فراری و عاصی اند و این خود دلیل مهم و محکم بی ارزش بودن اون هاست.

منتها افسوس و صد افسوس که این چیزها را وقتی فهمیدم که تنها بر رنج و اندوه و ندامتم اضافه می کرد و بس.

کم کم با این که از شدت علاقه و کششم به محمد حتی ذره ای کاسته نشده بود، ولی رابطه مان زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده بود.

می شد فرمود، تنها توجه صد در صد محمد به درس هایم مثل سابق بود ولی فاصله ما مدام بیش تر و بیش تر می شد.

در این میان، فقط به نزدیک شدن تاریخ عروسی امیدوار بودم.

با اون که تصمیم مصرانه محمد برای رفتن در دلم وحشتی گنگ ایجاد می کرد، اما امیدوار بودم که در فاصله عروسی و آماده شدن کارهایمان برای رفتن شاید بتوانم منصرفش کنم.

بیش ترین چیزی که اون روزها فکرم را مشغول می کرد، وجود ثریا و جواد و کوه و جلسه رفتن های اون ها بود و تکاپو برای کم کردن شر اون ها از سر زندگی ام.


وقت هایی که دلم خیلی می گرفت، آرزو می کردم خانم جون بود و به اتاقش پناه می بردم و از او راهنمایی می خواستم.

یاد خانم جون اشکم را جاری می کرد و دلم را بی تاب.

چقدر دلم برای اون وجود سرشار از مهر و عاطفه عاقل و ناصح تنگ شده بود.

جای خالی اش هنوز هم با شدت روز اول خودش را به رخ می کشید.

در خیال با خانم جون درد دل می کردم و دلسوزی و همدردی فرضی او را مجسم می کردم و به خودم دلداری می دادم، در حالی که شاید اگر خانم جون بود، اولین مخالف صد در صد رفتارهایم بود.

بعدها همیشه فکر می کردم، شاید اگر خانم جون زنده بود، کار من و محمد به جدایی نمی کشید، ولی خوب این هم مثل تمام اگرهای دنیا اتفاق نیفتاده بود!

خواسته من از زندگی و دنیا همان بود که تا اون موقع شناخته بودم:
یک محیط آشنا و مانوس و بسته و محدود.

زندگی برایم اون خانه امن بود و آرامش آدم های آشنا و روالی عادی و معمولی که تا اون سن داشتم.

در تصورم، نهایت آرزویم خانه ای بود که با محمد تنها و خوشبخت در اون زندگی کنیم، او مثل تمام مردهایی که دیده بودم، مثل پدرم و پدرش، به کارهایش برسد و من به زندگی ام، و با خانواده هایمان هم در ارتباط باشیم.

می خواستم من زن خانه کوچک و قشنگی که در ذهنم ساخته و پرداخته بودم باشم و او، مرد اون خانه.

در دنیای ذهن من رفت و آمد و شلوغی و تکاپو و ناشناخته ها جایی نداشتند و از این که دنیایم را به ظاهر از دست رفته می دیدم وحشتزده و در عذاب بودم و نمی دانستم با این افکار بسته و محدود دارم دستی دستی خودم را جزو اون آدم های بدبختی می کنم که به خاطر هیچ و پوچ بدبخت می شوند.

شاید، اگر اون روزها تمام اونچه توی فکرم می گذشت، راحت به محمد می فرمودم، اگر به جای زورآزمایی و لجبازی، اونچه را آزارم می داد، رو راست بیان می کردم و راه مسالمت و درک و همفکری را انتخاب می کردم، مسیر زندگی ام به کلی عوض می شد.

من به اشتباه حماقت و لجبازی و یکدندگی را با غرور عوضی می گرفتم، فکر می کردم در میان گذاشتن افکارم به منزله اعتراف به نادانی ام هست و فرمودن اونچه آزارم می دهد، نشاندهنده حقارتم هست، و بیش تر از اون می ترسیدم که ثریا را که تلاش و تکاپو و اعتماد به نفسش مورد تحسین دیگران بود، در ذهن محمد به نوعی بزرگ کنم و خودم را کوچک و ناچیز.

این بود که در نهایت مثل آدم هایی که راه عاقلانه و منطقی را نمی شناسند، باز در دوری باطل سر جای اول برمی گشتم، یعنی می رفتم سراغ همان کاری که بلد بودم، لجبازی و بی اعتنایی و تحقیر دیگران! کار از اون جا مشکل تر شد که محمد آرام آرام بی تفاوت و حساسیت همیشگی را از دست داد.

هر چه من در رفتارم پافشاری می کردم محمد هم بی اعتنا تر می شد و من به جای این که روشم را عوض کنم، مدام اشتباه بود که پشت اشتباه مرتکب می شدم.

وقتی از من نمی خواست همراهش بروم، بر آشفته می شدم و وقتی می رفتم باز دردسر بود و آشفتگی و این بود که ماه های آخر، تقریبا همیشه قهر بودیم.

42:

قسمت بیست وهفتم : : : :رمان دالان بهشت

یکی از آخرین جمعه هایی که به کوه رفتیم، وقتی به قهوه خانه رسیدیم، هیچ کدام از تخت ها خالی نبود.

در فکر بودیم که برویم یا بمانیم که کسی امیر را صدا زد.

پسر یکی از همکارهای پدرم حاج آقا جعفری بود که کارخانه بلورسازی داشت، پسری حدود بیست و سه چهار ساله با قدی متوسط و هیکلی درشت و چاق.

با دو نفر از دوست هایش روی تختی نشسته بودند و هر طوری بود به ما هم برای نشستن جا دادند.

امیر با خنده پرسید:

محمد رضا چی شده اومدی کوه؟ می خوای واسه عروسی لاغر بشی، امت نگن داماد تپل بود؟!
محمد رضا در حالی که لقمه بزرگی که لپش را به شکلی مسخره پر کرده بود، هنوز توی دهانش بود، فرمود: کدوم عروسی؟!
امیر با حیرت فرمود: ا ، چی شد، مگه عروسی به هم خورده؟! خود حاج آقا یکی دو هفته پیش فرمودن همین روزها کارت برامون می آرن، نکنه عروس عقلش رسیده و فرار کرده؟!
محمد رضا خندان فرمود: بی چاره، عروس دنیا رو بگرده، داماد مثل من پیدا نمی کنه.

عقلش وقتی رسید که قبول کرد زن من بشه.

حرف عروس نیست که.

از دست این پدر...

حرفش را خورد و با عصبانیت نانی را که برداشته بود، دوباره گذاشت توی سینی و در جواب سوال دوباره امیر توضیح داد که عروسی مدتی عقب افتاده، چون به تحریک یکی دو نفر از کارگرها بقیه کارگرها ادعای حق بیمه کرده اند که با احتساب سال های کارکردشان مبلغ قابل توجهی می شد.

بعد با لحنی پر از تحقیر و کینه فرمود:

غضنفر رو یادته؟!
امیر فرمود: دربون کارخونه دیگه.
آ ، بارک الله، مرتیکه موهاش توی کارخونه ما سفید شده حالا پسر بی همه چیزش سر بلند کرده و دو تا لنگه خودش رو هم راه انداخته که باید ماها رو بیمه کنین، و گرنه شکایت می کنیم.

پسره پررو وایستاده که بابام رو هم بیمه کنین.

حق بیمه این چند ساله رو هم بدین، تازه، آقام وام عروسی هم می خواد.

بگو مرتیکه، تو یک عمر زیر سایه بابای من بودی، سقف بالای سرتون و توله هایی که بابات پشت سر هم پس انداخته، توی همین کارخونه ما بوده، حالا باید توی روی بابای من وایسی؟! بری چهار تا از خودت بدتر رو هم بکنی واسه ما شاخ؟! دیروز جان امیر، کم مانده بود بزنم لهش کنم.

به خودشون هم فرمودم از شما بابا دربون، ننه رختشور بهتر از این توله درست نمی شه.

با این حرفش انگار نفس امیر بند آمد و رنگش مثل گچ سفید شد، در حالی که محمد و جواد مثل لبو قرمز شدند.

ولی من خوب به یاد دارم در کمال شرمندگی یک لحظه چه لذت حیوانی از این حرف بردم.

چون فکر کردم، ثریا خرد شد، که تا همین چند لحظه پیش داشت با محمد در مورد غنای ادبیات کلاسیک بحث می کرد و داد سخن می داد و از اون حرف های قلنبه سلنبه می زد که لج مرا در می آورد.

شاید تمام این حالات سی ثانیه هم طول نکشید.

که برخلاف انتظار من و شاید همه، ثریا با آرامش سر بلندی کرد و پرسید:

حالا صرفنظر از مادر و پدرشون، این درخواست حقه یا نا حق؟!
محمد رضا من و من کنان فرمود: والله خوب...

آره، ولی...

ثریا در حالی که نگاهش سرشار از تحقیر بود، همان طور که از جا بلند می شد فرمود:
پس شما بهتره به جای این که پای اصل و نسب و شجره نامه شون رو پیش بکشین، براشون روشن کنین که حق و نا حق بودن حرفشون و این که چند ساله اون جا هستخون خرد کردند و جون کندن مهم نیست!!! مهم اینه که تا موقعی جاشون اون جاست که مثل سگ اهلی گوش به فرمان باشن تا شما هر وقت دلتون خواست و البته، اگر دلتون خواست، هستخون هایی رو که دلتون نمی آد دور برزین جلوی اون ها پرت کنین.

چون بالاخره سیر کردن شکم هایی با حالتی مسخره به شکم او اشاره کرد مثل این ها همچین هام، آسون نیست.

این را فرمود و بدون این که به بقیه نگاه کند، پشت به ما کرد و راه افتاد.


توی اون جمع شاید سپس محمد رضا دهان من از همه بیش تر باز مانده بود و حیرتزده و گیج به جا مانده بودم.

خونسردی و آرامش ثریا در موقع صحبت و از جا بلند شدن و دور شدن بدون عجله اش با اون تسلط، همه و از همه بیش تر من و محمد رضا را مثل صاعقه زده ها خشک کرده بود.

وقتی به خودم آمدم که یادم نیست چه جوری خداحافظی کرده بودیم یا اصلا خداحافظی کرده بودیم یا نه؟ ولی بیرون از قهوه خانه به دنبال ثریا و همراه محمد کشا کشان می رفتم.

دوباره ورق عوض شده بود.

ثریا سربلند و پیروز بود و بار دیگر نگاه های محمد و امیر، غرق حیرت و تحسین و احترام بود و دل من مالامال حرص و خشم و بیزاری.

هنوز رفتار قبلی اش درست توی ذهنم جا نیفتاده بود که ثریا مثل این که تازه خشم، برافروخته اش کرده بود، برگشت و رو به امیر فرمود:

حالا متوجه شدین برای چی با پسر حاجی ها سر جنگ دارم؟! حالا قبول کردین که لاشخورهایی مثل این، که فکر می کنن دنیا و آدم ها رو محض آسایش خاطرشون ساختن چون پولدارن، باعث بیزاری ان؟! من از این هاست که نفرت دارم.

از پدرهایی که همچین پسرهایی تربیت می کنن تا بتونن ثمره کلاه کلاه کردن های اون ها رو بهتر از خود پست فطرتشون حفظ کنن.

فکر می کنی چرا این قدر به خودش حق می ده؟! خیلی آدمه؟ خیلی فهمیده س؟ یا زحمتکش و با تجربه و مرد عمل؟ اون هیچی نیست، غیر از یک بادکنک گنده بی خاصیت که با پول باباش باد شده و اون وقت به پشتوانه همون پول ها که ثمره جون کندن یک عده دیگه س، اون قدر در خودش وجود می بینه که در مورد یک پیرمرد چون زیر دست بابای....

جواد با لحنی ناراحت که در عین حالت دعوت به سکوت و آرامش داشت، حرفش را قطع کرد و فرمود: بسه دیگه ثریا، حرف رو یکی دیگه زده تو چرا دعوایش رو داری با امیر می کنی؟!
ثریا همان طور برافروخته فرمود: دعوا نکردم، دارم جواب اینو می دم که می گه، پسر حاجی ها چه جنایتی مرتکب شدند، همین.

43:

دوباره رو گرداند و دور شد.

محمد به جواد که سعی داشت به جای ثریا از امیر معذرت خواهی کند، فرمود: می شه تو اول بگی، اصلا از چه ناراحتی؟ ثریا حرف بدی که نزد، هیچ، خیلی هم کار خوبی کرد.

بالاخره یکی باید به آدم چیزهایی رو که نمی فهمه بگه.

ثریا هم به اون فرمود، خدا رو چه دیدی شاید مغزش تکون خورد.
با حرف امیر که مثل همیشه به شوخی و خندان فرمود اوس جواد نکنه از این که جیگر خواهرت از ماها بیش تره، حالت گرفته س، هان؟!

هر سه به خنده زدند، غیر از من.

جواد داشت به امیر که همیشه به او و محمد اوستا می فرمود، اعتراض می کرد.

امیر همیشه به جواد و محمد که در رشته الکترونیک درس می خواندند، می فرمود – حالا خدا وکیلی، برق کاری هم شد رشته؟ گیریم که حالا لیسانس هم گرفتین، اون وقت تازه می شین جواد برق کار و محمد برق کار و بعد هم اگه خودتون رو بکشین و بشین فوق لیسانس تازه می شین اوستا جواد و اوستا محمد! رشته یعنی رشته من، حسابداری.

اون ها سرگرم بحث و شوخی سر این موضوع بودند و من، از شما چه پنهان، غرق حسادت نسبت به ثریا.

حرص می خوردم از این که چرا هر کاری می کرد به چشم دیگران و محمد این قدر پسندیده و درست بود و لجم در می آمد از این که او به چیزهایی فکر می کرد و در موردش اظهار نظر می کرد که من هیچ به اون ها توجه نداشتم و از بخت بد بیش تر اون چیزها و حرف ها و کارها در نهایت با افکار محمد جور در می آمد و تحسین او را به دنبال داشت.

ثریا غرق در فکر جلوتر از همه می رفت و من با فکری مغشوش همرا محمد و بقیه که می فرمودند و می خندیدند، پیش می رفتم که ثریا رویش را برگرداند و پرسید:

بریم پایین، نزدیک چشمه بشینیم؟!
سمت راست ما، راهی باریک و سراشیبی بود که کنار چشمه ای با صفا می رسید.

صرفنظر از راه سخت پایین رفتن، جای خیلی قشنگ و دنج و آرامی بود.

همه قبول کردند.

ثریا جلوتر از همه رفت، به دنبالش جواد و بعد من.


محمد فرمود: استقامت کن اول من برم، دستتو بده به من، می خوری زمین.
من که هنوز هم، اعصابم از فکرهای چند دقیقه پیش خرد بود و هم به این دلیل که ثریا خودش تنها و جلوتر از همه می رفت و نمی خواستم کم تر از او باشم، با لج فرمودم: خودم می تونم برم و سرازیر شدم، ولی از پیچ اول یکدفعه شیب راه تند شد و قدم های من هم تند.

نتوانستم خود را کنترل کنم، انگار اختیار پاهایم دست خودم نبود و کسی از پشت سرهم هولم می داد.

به سمت پایین کشیده می شدم و سرعتم بیش تر و بیش تر می شد و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ وحشتزده بودم و وقتی در یک لحظه احساس کردم اگر نخواهم به جواد برخورد کنم از راه به پایین پرت می شوم، بی اختیار فریادی از وحشت کشیدم.

جواد که با جیغ من و فریاد محمد به موقع به عقب برگشته بود، در حالی که برای نگه داشتن من خودش هم زمین خورد، توانست نگهم دارد.

البته چنان محکم زمین خوردم که کف دست هایم از فرو رفتن سنگ ریزه هایی که با شدت توی دستم فرو رفت، پر از خون شد.

ولی فریاد خشمگین محمد که تا اون روز هیچ وقت جلوی دیگران و مخصوصا ثریا و جواد با من اون طور رفتار و پرخاش نکرده بود بیش از درد و ترس حالم را خراب کرد و باعث خجالتم شد.

حس می کردم نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم و بغض گلویم را به سختی می فشرد.

سرم را به در آوردن سنگ ریزه هایی که کف دست هایم فرو رفته بود گرم کردم تا اشکم سرازیر نشود.

دلم می خواست بر سر ثریا که سعی داشت کمکم کند فریاد بزنم که محمد دولا شد و دستم را گرفت.

نتوانستم جلوی خود را بگیرم و با خشم دستم را از دستش بیرون کشیدم و از جا بلند شدم.

بدون این که سرم را بلند کنم، کنارش زدم و خواستم از کنار امیر و جواد بگذرم که ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند.

امیر، بدون حرف بازویم را گرفت و توی پایین رفتن کمکم کرد.

سکوت سنگینی که بربرنامه شده بود نشان می داد همه ناراحتند و این بار حتی امیر هم دیگر حوصله شوخی نداشت.

این اولین بگو و مگو و درگیری واضح ما جلوی دیگران بود.

امیر سر سنگینی ما را دیده بود، ولی پرخاش هیچ کداممان را، اون هم جلوی دیگران، نه.

معلوم بود که او هم خیلی ناراحت هست.

در بقیه راه، دیگر کلمه ای حرف از دهن من در نیامد.

هر چه امیر و جواد و ثریا سعی کردند جو را به حالت عادی برگردانند، من که غرورم سخت جریحه دار شده بود، فقط ساکت و صامت نگاه می کردم و سعی می کردم دیگر حتی نگاهم هم به محمد نیفتد.

البته نافرموده نماند که او هم هیچ سعی و تلاشی برای حرف زدن با من نکرد.


توی مسیر برگشت امیر کنارم آمد و سعی کرد با من حرف بزند.

نتوانستم جواب بدهم یا حرفی بزنم.

بغضی سنگینی از غصه و خشم روی سینه ام سنگینی می کرد، جلوی ثریا احساس حقارت می کردم و نمی توانستم محمد را ببخشم.

وقتی به خانه رسیدیم سرم از درد داشت می ترکید و معده ام از سوزش بی چاره ام کرده بود، ولی با این حال، بدون این که غذا بخورم، پایین توی اتاق مادرم خوابیدم.

دلم نمی خواست با محمد تنها باشم.

وقتی بیدار شدم، نبود.

مادر فرمود رفته خانه خودشان.

من اون قدر از دستش ناراحت بودم که برای اولین بار فکر کردم، کاش شب برنگردد، ولی برگشت.

سپس شام و تقریبا دیر وقت همان شب بود که برای اولین بار مادر با من صحبت کرد و از فراز و نشیب های زندگی فرمود و این که بگو و مگو بین همه هست، منتها آدم نباید گره را با دست خودش کور کند و زن باید آرام و با گذشت باشد و ....

مادر بی اون که چیزی فرموده باشم صحبت می کرد و من که فهمیده بودم امیر قضیه را برای مادر فرموده، انگار پیش مادر هم، خجالت می کشیدم و از امیر لجم می گرفت.

مادر سعی داشت با کوچک کردن قضیه مرا آرام کند، در صورتی که درست برعکس توی ذهن من موضوع بزرگ تر می شد و خودم را در چشم آدم های بیش تری حقیر می دیدم.

مادر فرمود: قدر این چند روز را بدونین، دیگه چیزی نمانده برین سر زندگیتون، اون وقت دلتون به حال این روزها می سوزه.
بی چاره، نه مادر خبر داشت، نه من، که این چند روز باقی مانده، پایان زندگی روزگار نامزدی نیست، بلکه پایان همه چیز، لااقل برای من هست.
به هر حال خشم من فرکش نکرد و اون شب برای دومین بار بود که جایم را موقع خواب جدا کردم و این دفعه دیگر او، نه حرفی زد و نه عکس العملی نشان داد.

نمی دانم خسته شده بود یا او هم راه لجبازی را پیش گرفته بود.

هر چه بود رفتارش اوضاع را وخیم تر کرد.

در همان اوضاع و احوال ، آخرین امتحانات و کنکور را دادم و سالگرد خانم جون رسید و محترم خانم، خوشحال فرمود که سپس سالگرد باید هر چه زودتر به فکر عروسی باشیم.

در همین گیر و دار کار ویزای محمد برای رفتن به آلمان هم درست شد.

اون روزرها به نظرم می آمد، هر چه من برای عروسی مشتاقم، محمد عجله ندارد و این باز بر سردی رابطه ما و لجبازی من اضافه می کرد.

44:

قسمت بیست و هشتم : : :رمان دالان بهشت

برای سالگرد خانم جون که روز پنجشنبه بود، آقا رضا و فاطمه خانم هم از اصفهان آمده بودند، یک بار دیگر به بهانه سالگرد خانم جون همه دور هم جمع شدند و خانه ما شلوغ شد.

از برنامه همان شب، امیر با آقا رضا برنامه یک مسافرت دو سه روزه را گذاشته بود که من از اون بی خبر بودم.

برنامه شده بود اگر آقا رضا بتواند مرخصی بگیرد، یکی دو هفته بعد خبر بدهد.


سپس سالگرد خانم جون بود که من یک جمعه دیگر، یعنی در حقیقت برای آخرین بار، با محمد رفتم به کوه که کاش نمی رفتم.

اون روز دوباره دو سه تا موضوع باعث سوءتفاهم و ناراحتی من شد و دوباره روز از نو روزی از نو.


یادم هست که اون روز ثریا اخم هایش سخت توی هم بود.

برخلاف من که اصلا برایم مهم نبود، معلوم بود برای امیر خیلی مهم هست که بداند چه شده.

چون مدام به شوخی حرف را به اخم های درهم ثریا می کشید و غیر مستقیم سعی داشت از موضوع سر در آورد.

محمد هم نمی دانم به خاطر امیر یا چون برای خودش هم مهم بود، بالاخره از خود ثریا علت ناراحتی اش را پرسید و معلوم شد که ثریا هم برای جدا شدن دوستش سیمین از نامزدش ناراحت هست و هم از جواد گلایه دارد که برنامه مسافرت دو سه روزه اون ها را به هم زده.

گویا برنامه گذاشته بودند با دو نفر از دوستانشان همراه سیمین و به قول ثریا برای تمدد اعصاب سیمین به مسافرت بروند.


محمد با آرامش و خیلی راحت فرمود: خوب در مورد قضیه سیمین که به نظر من ناراحتی ات موردی نداره، چون اگر درست فکر کنی متوجه می شی که باید برای دوستت خوشحال هم باشی.

چرا فکر نمی کنی اگر ازدواج می کرد باید بقیه عمرش رو با ناراحتی می گذروند؟ کی فرموده به خاطر یک بله، یا نه، آدم باید یک عمر بسوزه و بسازه؟ از تو بعیده! به جای این که مسیر افکار اونو عوض کنی، خودت هم شدی همپای اون؟!
ثریا جواب داد: این برای من و شماست که فرمودنش آسونه، توی جامعه ما وضع یک دختر با یک پسر خیلی فرق می کنه.

اون درد خودش هم فراموشش بشه، حرف امت و این و اون رو که نمی تونه فراموش کنه و ندیده بگیره.

از اون گذشته یک زن با یک مرد خیلی فرق می کنه.

اون دو سال جوانیش رو پای این آدم گذاشته...


محمد حرفش را قطع کرد و مصمم و محکم فرمود: ببین از همین جاست که داری اشتباه می کنی و غلط نتیجه گیری می کنی.

موضوع دقیقا همینه که چون با یک مرد فرق می کنه و درست به این علت که دو سال وقت گذاشته باید خوشحال باشه.

ببینم، حالا چون دختره و مسئله برایش فرق می کنه، اگر می رفت و چند سال بدبختی می کشید و با یک بچه به این نتیجه می رسید که اشتباه کرده، اون وقت بهتر بود؟! راحت تر فراموش می کرد؟! یا اگر بقیه عمرش را فدای این دو سال می کرد، دیگه احساس مغبون بودن نمی کرد؟! هنوز نه پای بچه ای در کار بوده، نه سال های زیادی که بگه عمرم از بین رفته، پس نامزدی که می گن، برای چیه؟! بهتر نیست به جای این که فکر کنه سرش کلاه رفته، از این طرف به قضیه نگاه کنه و ببینه که خدا چقدر دوستش داشته که از اول راه کمکش کرده؟! در ضمن همین که جسارت داشته که بگه اشتباه کردم، خودش یک هنر و کار بزرگه، نه شکست.

حالا شما به جای این که مثل اون زانوی غم بغل بگیری، بهتر نیست صورت درست قضیه را بهش نشون بدی؟! چرا بهش نمی گی حرف خاله خانباجی و این و اون و به قول خودتون امت را بندازه دور؟! توی مصیبت هایی که اون باید می کشید و رنج هایی که بعدا باید می برد، این امت و خاله خانباجی ها چقدر می تونستن شریک باشن و سهم داشته باشن؟! مسلما اگر بی تفاوت نبودن، غیر از یک تاسف و سر تکون دادن که – ای داد و بیداد دختره بدبخت شد – سهمی را قبول نمی کردن! اون وقت این با عقل جور در می آد، آدم واسه کسانی که توی زندگیش خنثی هستند و کارشون فقط حرف زدنه، رنج بکشه؟! حرف باد هواست.

به خاطر باد، آدم عاقل که هیچ، آدم احمق هم حاضر نیست، خودشو رنج بده، حاضره؟!
برای اولین بار دیدم ثریا جوابی برای فرمودن ندارد و سخت به فکر فرو رفته هست و باز توی چشم هایش تحسین و تشکر از محمد موج می زند و این برای من کشنده بود.


شاید اون روز همه به فکر فرو رفتند و از حرف های محمد نتیجه و درسی گرفتند، غیر از من بیشعور و کم عقل که همه فکرم معطوف این بود که اصلا چرا ناراحتی ثریا برای محمد باید مهم باشد تا بخواهد راه پیش پایش بگذارد و یک ساعت در موردش حرف بزند و چرا ثریا با اون نگاه ملامال از تشکر و احترام به محمد نگاه می کند.


همه ساکت بودند که باز امیر که انگار با سکوت دشمن خونی بود، سر حرف را باز کرد و فرمود: خوب این که قضیه سیمین خانم و قضاوت قاضی، لطفا قربان به شکایت بعدی هم رسیدگی بفرمایین!!!
بالاخره اون قدر شوخی کرد که حرف را به مسئله مسافرت ثریا کشاند و محمد این بار هم از ثریا حمایت کرد و آتش غضب و حرص و حسادت من چندین برابر شد.


جواد فرمود: محمد، تو قضاوت کن، درسته، سه چهار تا دختر، تک و تنها پاشن برن یک شهر غریب مسافرت؟!
محمد در کمال ناباوری همه ما و شاید حتی خود ثریا راحت فرمود: اگر نظر من رو می خوای، آره درسته!
دهان هر سه ما از تعجب و دهان ثریا از مسرت و حیرت باز مانده بود، طوری که همه ناگهان ایستادند، ولی ثریا زودتر خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد.

چند قدمی که دور شد جواد با حرص فرمود: تو اصلا می فهمی چی می گی؟!
محمد جدی و خیلی راحت فرمود: آره می فهمم.

اینم که خواهر تو نه یک دختر بی دست و پاست نه یک دختر بچه و نه کم عقل و سر به هواست، و این که از روی احترام از تو اجازه می گیره و روی حرفت هم حرف نمی زنه بازم از فهمیده بودنشه.


جواد غضبناک فرمود: یعنی چه؟ یعنی بگذارم بره؟ می دونی ممکنه چه اتفاق هایی بیفته؟ من چطوری اطمینان کنم که...


محمد با خونسردی حرفش را قطع کرد و همان طور که راه می افتاد فرمود: خواهر تو، اون قدر عاقل هست که راه رو از چاه تشخیص بده و خودت هم اینو خوب می دونی.

در ضمن می دونم مسئله اعتماد و اطمینان تو به خود ثریا هم نیست.

جواد جون نمی شه که تو هر وقت دلت می خواد اونو عاقل بدونی، هر وقت برایت صرف نکرد، نه.

خوب، حالا تو قبول داری خواهرت، عاقل و بالغ و قابل اطمینانه یا نه؟!
جواد من و من کنان فرمود: خوب، آره، ولی...


محمد فرمود: پس دیگه ولی نداره.

چون تو الان تنها به دلیل دختر بودنش داری مانعش می شی، مگه نه؟! اونم حق داره توقع داشته باشه که تو به صرف جنسیتش رویش قضاوت نکنی، منظرمو می فهمی؟!

45:

محمد می فرمود و من حرص می خوردم، از تعریف هایش از ثریا و طرفداری هایش خون خونم را می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد.

این بود که وقتی آخرهای مسیر امیر فرمود – راستی بچه ها، اگه آقا رضا زنگ بزنه همین هفته دیگه مسافرتمون حتمیه – دیگر از حرص مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم.

تا اون روز اصلا نشنیده بودم که برنامه هست با جواد و ثریا به مسافرت برویم.

گرچه محمد شوق و تمایل خاصی نشان نداد، ولی همین خبر که ثریا و جواد هم می خواهند همراه ما بیایند کافی بود تا چشم عقلم را کاملا کور کند.

حسادت نابینایم کرده بود و در حد انفجار عصبانی بودم.

این شد که اون شب بدترین مشاجره و بگو و مگوی ما و در حقیقت آخرین مشاجره بین ما در گرفت.

درگیری ای که باعث شد بالاخره رو در روی هم بایستیم و سر هم فریاد بکشیم و به دنبالش چهار روز حتی یک کلمه هم بینمان رد و بدل نشد و دوباره شب ها جدا خوابیدیم.

شب اول رفتم روی مبل خوابیدم و از فردا شب محمد بالشتش را برداشت و بدون کلمه ای حرف روی زمین خوابید و با این که دیگر دانشگاه نداشت، صبح های زود از خانه بیرون می رفت و شب ها دیر وقت برمی گشت، ساکت و خاموش و درهم.
در این وضع آشفته، من از دهان امیر شنیدم که برنامه هست سه شنبه به شمال برویم.

تصمیم گرفتم هر جوری شده، برنامه شان را به هم بزنم.

دوشنبه صبح بود که محترم خانم زنگ زد و فرمود چون فاطمه خانم و آقا رضا می آیند، ما هم شب برویم اون جا و دور هم باشیم.

ولی من جواب درست و حسابی ندادم.

فقط در فکر این بودم که چه طور برنامه اون ها را یا لااقل رفتن محمد را به هم بزنم.

اون شب کمی زودتر آمد.

به محض این که آمد رفتم بالا و برای خواب آماده شدم.

آمد، در را بست و در حالی که به من نگاه نمی کرد، فرمود: لباستو بپوش، اگر چیزی هم برای مسافرت می خوای بردار، بریم خانه مامان این ها.

از اجباری که به جای تمایل توی حرف زدنش بود، جری می شدم.

فرمودم: من نه مسافرت می آم، نه خونه مامان این ها.

عصبی و بی حوصله فرمود: بچه بازی در نیار، مامان این منتظرن.
منتظر شمان، خوب تشریف ببرین.
دستش را به کمرش زده بود و نگاه می کرد.

سرم را بلند نکردم، ولی از صدای تند نفس هایش شدت عصبانیتش را حس می کردم.

کمی مکث کرد، ولی بعد گوشی تلفن را برداشت.

تند تند شماره گرفت و به محترم خانم فرمود چون برای مسافرت آماده نیستیم، شب اون جا نمی رویم.

وقتی محترم خانم بالاخره راضی شد، گوشی را گذاشت و تا آخر شب هیچ نفرمود و من که به خیال خودم موفق شده بودم، خوشحال بودم.

موقع خواب باز بدون این که به من نگاه کند یا نزدیکم بیاید.

همان طور که روی زمین دراز می کشید، فرمود: من، فردا می رم، تو هم باید بیای.

خشک، با تحکم و سرد.
غصه ای عمیق دلم را سوزاند، رفتار منزجرانه اش راه عقب نشینی را برایم سد می کرد.

دلم برای چشم هایش، برای نگاه های مهربانش، برای مهناز فرمودن هایش و برای آغوشش تنگ بود و او مثل سنگ، انگار با دشمنش حرف می زد و رفتار می کرد.

غرق اندوه فرمودم: اون ها که باید بیان می اون، من نمی آم.

خشک و عصبی فرمود: اون ها میا هیچی، تو هم باید بیای.
روی باید مکث کرد و بایدی محکم فرمود.
کاش می فهمید که از دوری اش چه رنجی می برم و چقدر محتاج کمی نرمش از طرف او هستم، ولی خوب هر عملی عکس العملی دارد.

من هم عکس العمل رفتارهای خودم را می دیدم و دیگر چاره ای جز ادامه راه نمی دیدم.

با همان لحن خودش فرمودم: چرا؟!
چون من می گم.
لحنش اون قدر کوبنده بود که دلم لرزید، ولی با این حال فرمودم: ولی من نمی آم.
فرمودم و پشت به او دراز کشیدم.
یکدفعه چنان تند و سریع بلند شد و بالای سرم ایستاد که ترسیدم و ناخودآگاه من هم از جا پریدم و نشستم .
شمرده شمرده فرمود: نشنیدم چی فرمودی؟!
با وحشت و در عین ناباوری احساس کردم اون قدر عصبانی هست که اگر جواب ندهم هر کاری ممکن هست بکند.

هم ترسیده بودم و هم دلم گرفته بود و غصه دار بودم.

با خود فرمودم به خاطر اون ها حتی حاضر هست با من تا این درجه از بدخلقی پیش برود.

زجری که من می کشم برایش مهم نیست، فقط مهم این هست که قولی که به اون ها داده انجام شود.

ناخودآگاه باز فقط به فکر خودم بودم، نه زجری که او از دست من و کارهای من به خاطر هیچ و پوچ می کشید.

به هر حال اشک به موقع به کمکم آمد.

چانه ام لرزید.

اشک هایم سرازیر شد و در حالی که رویم را برمیگرداندم، گریان فرمودم: هیچی، فرمودم، اگه باید، باشه می آم.

خشم و غصه با هم وجودم را می سوزاند.

به خاطر این که ترسیده بودم از خودم، و به خاطر این که رفتارش تا این حد عوض شده بود، از او بدم می آمد.

این همان محمد من بود؟ او بود که حالا ممکن بود حتی توی گوشم بزند؟ و من این قدر بدبخت و ذلیل بودم که بترسم؟!
در حالی که هنوز عصبانیت توی صدایش حس می شد، دستش را دراز کرد، بازویم را گرفت و صدایم زد.

ولی من بی شعور چه کار کردم؟! دستش را با عصبانیت پس زدم و فریاد زدم: به من دست نزن، فرمودی باید بیام، منم می آم.

دیگه نه می خوام ببینمت نه صداتو بشنوم.

بعد پشت به او روی تخت افتادم و زار زدم.

مدتی طولانی بالای سرم ایستاده بود.

ولی دیگر صدایم نزد و چیزی نفرمود و من این قدر گریه کردم تا خوابم برد.

خواب آشفته و پریشان.

خواب دیدم.

خوابی آشفته که بعدها به صادق بودنش پی بردم.

خواب دیدم، توی خانه قدیمیمان هستم و صدای اذان می آید.

خانه شلوغ هست و آدم های آشنا و ناآشنا زیادی در حیاط در رفت و آمد هستند و من عجله دارم که توی اون شلوغی وضو بگیرم، حلقه ام را درآوردم و روی رف حوض گذاشتم ولی می بینم آب حوض خزه بسته و لجن گرفته و تیره هست.

با ناراحتی سر بلند کردم که ببینم بقیه از این آب کثیف ناراحت نیستند، که اون طرف حوض روی تخت های چوبی چشمم به خانم جون افتاد.

حیرتزده و خوشحال فریاد زدم و خانم جون را صدا زدم.

ولی خانم جون نگاهی تلخ و سرد به من کرد و رویش را برگرداند.

دوباره صدا زدم.

دوباره و دوباره و هر بار خانم جون با ناراحتی از من رو برگرداند.

مستاصل دست بردم حلقه ام را بردارم و بروم پیش خانم جون، ولی حلقه ام سر خورد و توی حوض گم شد، توی آب تیره و سیاه.


وحشتزده سر بلند کردم، اما دیگر هیچ کس نبود، هیچ کس، نه خانم جون نه کس دیگری.

من بودم و خانه خالی و آب تیره و لجن بسته.

درمانده و وحشتزده فریاد می زدم که با تکان دست های محمد بیدار شدم.

چشم هایم را باز کردم .

بالای سرم بود.

خیس عرق بودم.

محکم دست هایش را گرفتم و صدایش زدم: محمد.

بخواب، نترس.

خواب دیدی.

می ترسم.

بغلم کن.

نه یاد دیشب بودم و نه حرف هایی که زده بودم.

فقط دلم آرامش گرمای آغوشش را می خواست که نبود.

کنارم نشست و دستم را توی دستش گرفت و نگه داشت، ولی حرفی نزد.

و من با عذاب خوابم برد.

وقتی چشم باز کردم که مادر صدایم می زد.

هوا روشن بود و محمد نبود.

با گیجی مادر را نگاه می کردم که می فرمود: مادر پاشو، ساعت نزدیک هفت هست.

محمد سفارش کرد ساعت هشت و نیم آماده باشی

46:

قسمت بیست ونهم : : : :رمان دالان بهشت

خودش کجاست؟

نمی دونم، صبح زود با امیر رفتن بیرون.

سفارش کرد صدایت بزنم.


ناله کنان از جا بلند شدم.

آرام آرام یاد دیشب افتادم و باز زهر غم به جانم ریخت.

پس هنوز عصبانی هست، رفته و پیغام داده که بیدارم نمايند.

پریشان و سر در گم فکر کردم شاید آب و حمام بتواند آرامش را به من برگرداند.

به مادر که اصرار می کرد زودتر بروم و صبحانه بخورم، فرمودم: می رم دوش می گیرم بعد می آم پایین.

زیر دوش بود که یکدفعه یاد خواب دیشب افتادم و خانم جون.

یعنی خوابم تعبیر دارد؟ خانم جون از من ناراحت هست؟ چرا؟ فکرم از اونچه بود مغشوش تر شد و خسته تر از قبل از حمام بیرون آمدم.


صدای شاد و شنگول امیر از پایین آمد که سر به سر مادر می گذاشت.

یعنی محمد هم برگشته بود؟! مغزم کار نمی کرد.

بلاتکلیف و منتظر، با حوله لب تخت نشستم.

صدای امیر که آواز خوان از پله ها بالا می آمد، نزدیک می شد.

مهناز، مهناز؟!
چقدر شاد و سرحال بود، درست برعکس من.
بله؟!
اگر پرنسس بیدار شدن، تشریف ببرن صبحانه شون را میل کنن، ساعت هفت و نیم بامداد هست.
جواب ندادم و فکر کردم پس محمد نیامده.

یعنی کجا رفته بود؟ سرم را با دست هایم گرفته بودم و در دنیای فکر و خیال های آشفته غوطه می خوردم که صدای مادر از پایین بلند شد.

مهناز، بالاخره نمی خوای صبحونه بخوری؟!
حتی نای داد زدن هم نداشتم.

از جا بلند شدم تا چیزی تنم کنم.

ولی به پوشش ها نگاه می کردم و حواسم جای دیگر بود.

عقلم کار نمی کرد.

آخر سر، پریشان و گیج، چمباتمه جلوی کمد نشستم و سرم را روی زانویم گذاشتم.

فکر می کردم – هر چی کم باشه محمد پای لجبازی من می گذاره.

– در صورتی که واقعا اون قدر سرم خالی و پوک شده بود که مغزم از کار افتاده بود.

در اتاق باز شد و من از جا پریدم.

به خیال این که مادر هست با عذرخواهی رو برگرداندم، ولی محمد بود.

چقدر خوشحال شدم.

دیدنش توی هر حالتی برای من اشتیاق بود و آرامش.

سعی کردم صدایم نرم و لحنم آشتی جویانه باشد و فرمودم:

سلام.
سلام.
اما لحن و صدای او نشانی از نرمش نداشت، بی روح و سرد بود.

حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و آمد سراغ ساک.

دوباره فرمودم: نمی دانستم باید چی بردارم؟!
دلم می خواست حرف بزنم، نمی توانستم از او چشم بردارم، برعکس او که رسمی و خشک فرمود: خودم برمی دارم.
مهناز این چایی جوشید.
صدای مادرم بود.

دست بردار نبود.

الان، آمدم.
ولی همچنان نشسته بودم و نگاهش می کردم.

بدون این که نگاهم کند فرمود: برو صبحونه ت رو بخور، دیر می شه، موهاتم خشک کن.

دلم می خواست بگویم – تو که اصلا منو نگاه نکردی، از کجا فهمیدی موهام خیسه؟ - یاد گذشته ها افتادم که همیشه می فرمود - وقتی موهات خیسه، مثل بچه هایی می شی که زیر بارون موندن – و می فرمود – اون جوری از دیدنت سیر نمی شم – و حالا حتی نیم نگاهی هم به من نمی کرد.

خسته تر از قبل از جا بلند شدم و به طرف در رفتم.

این طوری می خوای بری پایین؟!
راست می فرمود.

هنوز حوله حمام تنم بود.

با شوق به طرفش برگشتم، ولی همچنان مشغول کار خودش بود.

به التماس افتادم.

وقتی این جوری نادیده ام می گرفت، دیوانه می شدم.

تمام درماندگی ام را توی صدایم ریختم و صدایش زدم .


محمد؟!
سرش را بلند کرد.

نگاهمان یک لحظه با هم تلاقی کرد، ولی او فوری از جایش بلند شد و فرمود: مثل این که دیشب فرمودی دیگه نمی خوای صدامو بشنوی.

با اعتراض فرمودم: محمد، من...
حرفم را قطع کرد.

آمرانه و بی تفاوت فرمود: برو صبحونه ت رو بخور، دیر می شه.

در ساک را بست و گذاشت روی تخت و بیرون رفت.

احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و در عین حال قلبم آتش گرفته بود.

وقتی با او قهر بودم، انگار دیگر توی تنم خون نبود، حس و حال از من سلب می شد و بدنم تهی و مریض.

با بدبختی پوشش پوشیدم و رفتم پایین.

ولی مثل این بود که کسی گلویم را سفت گرفته باشد، چیزی از گلویم پایین نمی رفت.

سرم منگ بود و تنم بی حس

47:

مادر صدایش زد: مادر، محمد آقا ، شمام بیا یک چیزی بگذار دهنت.

حالا تا ناهار خیلی مونده.

برای ناهار کتلت درست کردم، ولی حالا کو تا ظهر.

گرسنه می شی.

مثل همیشه خوشرو و مودب از مادر تشکر کرد و پشت صندلی من ایستاد.

لقمه ای که مادر برایش درست کرده بود گرفت اما ننشست و برگشت که برود بیرون، اما مادر دوباره صدایش زد و بالاخره به اصرار مادر که برایش چایی می ریخت مجبور شد بنشیند.

به دستم که زیر چانه ام بود تکیه کرده بودم و موهایم از دو طرف روی صورتم ریخته بود.

از ترس این که گریه ام بگیرد، چهره ام را زیر موهایم پنهان کرده بودم و سعی می کردم نگاهم نه به مادر بیفتد نه محمد.

مامان همان طور که هستکان چای را جلوی او می گذاشت به من که آرام آرام چایم را هم می زدم فرمود:

سنگ که توش نبود.

بسه دیگه چقدر همش می زنی.

یک لقمه بگذار دهنت، می ری توی ماشین حالت بد می شه.

حس کردم دارد نگاهم می کند، ولی سرم را بلند نکردم.

مادر که از آشپزخانه بیرون رفت، لقمه بزرگی که دستش بود، نصف کرد و گذاشت جلوی من.

سرم را بلند کردم و نگاهم به چشم هایش افتاد.

احساس ضعفم از گرسنگی نبود، فقط از رنج دوری و رفتار او بود.

ولی او سریع نگاهش را از چشم هایم دور کرد و همان طور که از جایش بلند می شد، فقط فرمود: زود باش، داره دیر می شه.

موهاتم باید خشک کنی.

بعد ، هستکان چای به دست بیرون رفت.

بغض گلویم را فشرد و در عین حال زهر خند تلخی روی لب هایم نشست و فکر کردم: نگران موهای خیسم هست، ولی خودم که از غصه مچاله شده ام، مهم نیستم.

گرسنگی ام برایش اهمیت دارد، ولی خودم که گر سنه نگاه و توجهش هستم نه.

خدایا این چه حرف احقانه ای بود که زده بودم و او چه سخت مجازاتم می کرد.

اون موقع نمی فهمیدم، ولی سال ها بعد فکر می کردم اون تنبیه برایم لازم بوده، منتها شاید خیلی زودتر.

چون دیگر از بد حادثه یا تقدیر یا بد شانسی...

به هر حال مهلت نشد که متنبه شوم.

این شوک باید خیلی زودتر به من وارد می شد، ولی چیزی که بود، اون موقع باور نمی کردم از این بدتر هم ممکن هست اتفاق بیفتد و به همین دلیل ناراحت و پریشان و حیران بودم، ولی احساس خطر نکردم و همین عقلم را سر جا نیاورد.

مگر نه این که ما عقد کرده بودیم؟!!! پس جای نگرانی نبود.

بدون این که چیزی بخورم از پله ها بالا رفتم.

توی فکر بودم، قبل از راه افتادن هر جوری بود، باید با او آشتی می کردم.

تصمیم گرفتم بالا که آمد، معذرت بخواهم، ببوسمش و بالاخره یک جوری دلش را نرم کنم .

نه خودم می توانستم این وضع را تحمل کنم، نه دلم می خواست جلوی دیگران این جوری باشد.

توی این فکرها بودم که تلفن زنگ زد و مادر، محمد را صدا زد.

میان پله ها ایستادم و گوش دادم.

امیر بود که معلوم بود از پیش جواد زنگ می زند و داشت در مورد جای برنامه و ساعت حرکت سوال می کرد.

دوباره راه افتادم، ولی هنوز دو پله بیش تر بالا نرفته بودم که باز گوش هایم تیز شد.

سلام برسون...

کدوم؟...

نمی دونم؟! ...

گوشی رو به خودش بده.


بی اختیار چند پله برگشتم پایین و با دقت گوش دادم.

کی بود؟!

سلام ...

خوبه، سلام می رسونه...

از لحنش فهمیدم که ثریاست.

حال بدی شدم.

حسادت مثل خنجر تیزی قلبم را زخمی کرد.

حرف زدنش معمولی بود.

ولی حالا که میانه اش با من این طوری بود، حتی حرف زدن معمولی اش با دیگران زجرم می داد و دیوانه ام می کرد.

باشه ، حتما ...

خواهش می کنم، خداحافظ.

دوباره دیو توی وجودم بیدار شد.

کینه و حسادت و حرص و لج، باز مثل بختک روی قلبم افتاد و مرا از جا کند و از فکر آشتی منصرف شدم.

وقتی آمد و از میان کتاب ها یکی دو تا را برداشت و بدون حرف ساک را هم با خودش برد پایین، دلم از خشم و غضب پر شده بود و این بار از عصبانیت چهار ستون بدنم می لرزید.

دلم می خواست قدرت داشتم که همه چیز را به هم بریزم.

وقتی صدای خداحافظی اش با مادر آمد، یک لحظه با خود فرمودم – اصلا نمی رم، الان داد می زنم و می گم، نمی آم.

– ولی فوری فکر کردم – اون وقت اگر محل نگذاره و بره چی؟ نه اون جوری بدتره، دق می کنم اگه بدون من بره.

– نه نمی توانستم تحمل کنم.

بلند شدم، باید حاضر می شدم.

چشمم که به خودم توی آینه افتاد ، از رنگ پریده ام جا خوردم، درست مثل مریض ها بودم و موهایم هنوز خیس.

نمی خواستم این شکلی باشم.

کمی آرایش کردم، گونه ها و چشم هایم که رنگ گرفت، قیافه ام بهتر شد.

لباسم را با عجله پوشیدم و از پله ها سرازیر شدم.

هنوز داشت با مادر می زد و تشکر می کرد.

مادر قراونی را نگه داشته بود که از زیرش رد شوم.

او هم ایستاد تا من برسم.

فکر کردم، ملاحظه مادر را می کند نه من را، اگر نه منتظر نمی شد.

مامان توضیح می داد که برای توی راه چه چیزها گذاشته و از من پرسید:

حوله و ملافه برداشتی؟!
او به جای من جواب داد: بله، من برداشتم.
فکر کردم که اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بود.

مادر فرمود:

بالاخره موهایت رو خشک نکردی نه؟ حالا دوباره باد می خوره به سرت سرما می خوری، اقلا شیشه را باز نکن تا موهایت خشک بشه.
در حال که قراون را می بوسدم، چشمم به چشم هایش افتاد و دیدم که با ناراحتی نگاهم می کند.

می دانستم چرا، به خاطر آرایش بود.

می دانستم دوست ندارد آرایش داشته باشم، ولی به روی خودم نیاوردم.

در ضمن دلم هم کمی خنک شد و فکر کردم، بگذار یکخورده هم او حرص بخورد همه اش که من نباید غصه بخورم!!!

48:

قسمت سی ام : : : :رمان دالان بهشت

در تمام طول مسیر تا جایی که برنامه گذاشته بودند حتی یک کلمه حرف نزدیم.

او با اخم هایی در هم روبرو را نگاه می کرد و من ناچار از پنجره بیرون را نگاه می کردم.

اول جاده چالوس برنامه گذاشته بودند.

امیر قبل از ما رسیده بود.

از دور دیدمش که کنار جواد و پسر دیگری که من نمی شناختم ایستاده بود و صدای خنده از ته دلش تا چند متر دورتر شنیده می شد.

هموقت با ما، آقا رضا هم رسید.

به محض این که امیر به ماشین رسید، محمد با غیظ فرمود: بالاخره نتونستی اینو دست به سر کنی؟!
نه هرچی به در فرمودیم که دیوار گوش کنه، انگار نه انگار، به روی خودش نیاورد.

منم به خاطر جواد، چیزی نفرمودم، هر چی باشه فامیلشونه.

با نزدیک شدن جواد حرفشان را قطع کردند و من فهمیدم هر دوشان در مورد اون جوانی که نمی دانستم کیست، صحبت می نمايند و از آمدنش دلخورند.

بعدا فهمیدم که اسم اون جوان، خسرو و از اقوام مادری جواد هست که از برنامه روز قبل از مشهد مقدس آمده بود و علی رغم میل همه، مجبور شده بودند او را هم همراه بیاورند.

نمی دانستم امیر و محمد از کجا و کی او را می شناختند، ولی معلوم بود که چشم دیدنش را ندارند.

که البته یکخورده که گذشت، فهمیدم که چرا کسی از او خوشش نمی آید.

توی شلوغی سلام و علیک و احوالپرسی ها، من که بیش تر با فاطمه خانم و آقا رضا سرگرم بودم، مجبور نشدم ثریا را زیاد تحویل بگیرم و به یک احوالپرسی کوتاه اکتفا کردم.

توی این موقعيت مردها تصمیم گرفته بودند که قسمتی از وسایل را توی ماشین ما که خالی بود، بگذارند.

وقتی کارشان تمام شد، چون آقا رضا اصرار داشت که زودتر حرکت کنیم، همه به سمت ماشین ها حرکت کردند و فاطمه خانم با رویی بسیار خوش و اصرار ثریا را به ماشین خودشان برد.

کنار ماشین خودمان رسیده بودم که، خسرو جلو آمد و من تازه از نزدیک در ظاهرش دقت کردم .

قدی نسبتا بلند داشت و موها و چشم هایی روشن، ظاهرش بد نبود.

اما نگاه و رفتارش دلنشین نبود.

مخصوصا نوع نگاهش جور خاصی بود که آدم را معذب می کرد.


در حالی که نزدیک می شد چند بار پشت سر هم فرمود: به به مبارکه، خانم محمد آقا، تبریک.


با کمال پررویی و وقیحانه به من زل زده بود.

من که از نوع نگاه و رفتارش جا خورده بودم، برای فرار از نگاهش سرم را پایین انداختم که محمد که معلوم بود حواسش بوده، از پشت سر، کنار من رسید، دستش را پشت شانه ام گذاشت، تقریبا توی ماشین هولم داد و با صدای بلند، بدون این که جواب خسرو را که حالا او را مخاطب برنامه داده بود بدهد، فرمود:

امیر، احوالپرسی باشه برای بعد، سوار شین داره دیر می شه.
از رفتار محمد و این که حتی برای حفظ ظاهر به خودش زحمت نداد ملاحظه خسرو را بکند تعجب کردم.

دلم می خواست بدانم چه سابقه ذهنی از او دارد که این قدر با انزجار رفتار می کند ولی از اون جا که با هم قهر بودیم امکانش نبود.


امیر کنار ماشین آمد و به شوخی فرمود: محمد، به خاطر مهمون عزیزمون هست که این قدر سرحالی؟! یا از دست خواهر گرامی بنده س؟!
محمد با بیزاری فرمود: اگر به خاطر رضا نبود، برنامه را می گذاشتیم واسه هفته بعد، آخه این یکدفعه از کجا پیداش شد؟!
امیر با خنده فرمود: حالا که اومده، آش خاله س، فکر کن نمی بینیش.

خود جواد هم از دستش کفریه ولی چاره ای نیست.

محمد در حالی که خسرو که باز به سمت ماشین ما میآمد، اشاره می کرد، فرمود: برو دوباره داره میآد و خودش فوری حرکت کرد.

به نظرم آمد خسرو باز هم لبخند به لب و دست به کمر نگاهش به ماست.

محمد عصبانی فرمود: ما عروسی نمی خواستیم بریم، می خواستیم؟!
خودم را به اون راه زدم و پرسیدم:
یعنی چی؟
فکر کردم این بهانه ای می شود برای حرف زدن، اما محمد فرمود:
یعنی که، این رنگ و روغن ها را از صورتت پاک کن.

همین.

تند و تیز و گزنده فرمود و ساکت شد و دوباره راه را بر حرف زدن بست.

می فهمیدم از چه عصبانی هست، منتها به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که سر صحبت را باز کنم، برای همین دوباره پرسیدم:

کدوم رنگ و روغن؟!
یک لحظه برگشت، با نگاهی تند و غضبناک، و بعد بدون این که چیزی بگوید، دوباره جلو را نگاه کرد و من مجبور شدم که حساب کار خودم را بکنم و ساکت شوم.

رنجیده و سر در گریبان، رویم را به طرف پنجره کردم و در فکر فرو رفتم و او ضبط را روشن کرد.

یکی از همان کاست ها که من بیزار بودم، انگار غم عالم می آمد توی دلم، شروع به مطالعهکرد.

اون وقت ها من از شنیدن اون نوع شعر و موسیقی دلم می گرفت و خلقم تنگ می شد و محمد خوب این را می دانست ، معمولا با من که بود اون ها را گوش نمی کرد.، ولی حالا فرق می کرد.

قهر بودیم و من بالاجبار مجبور بودم گوش کنم.

پس سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به جاده خیره شدم.

خواننده با صدایی حزین که به گوش من ناله می آمد، می خواند:
هر کاو فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد، محمل به روز باران
چندین که بر شامت، از ماجرای عشقت
اندوه دل نفرمودم الا، یک از هزاران
بیش تر از همه صدای نی و یک ساز دیگر که نمی دانم چه بود، باعث می شد دل آدم بگیرد.

دنباله اش خواننده، این دو بیت را لااقل تند خواند و شاید به همین علت همین دو بیت به دلم نشست.

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان فرمود: الا به غمگساران
برای اولین بار در مفهوم این چند بیت دقیق شدم و به فکر فرو رفتم.

فکر کردم راست می گوید، مهری که توی این مدت توی دل من رفته واقعا یک روزگار شاید اندازه عمر من طول بکشد تا....

مردد فکر کردم: یعنی اون وقت از دلم بیرون می رود؟ نه مطمئن بودم که این طور نیست.

اون قدر با خودم کلنجار رفتم و توی فکر غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم که ماشین ایستاد.

کنار جاده نزدیک سد بودیم.

آقا رضا و امیر دم ماشین آمده بودند و با محمد صحبت می کردند .

حرف سر این بود که امیر می خواست کمی هستراحت نمايند، ولی آقا رضا و محمد ترجیح می دادند تا جایی که اسمش کجور بود یکسره بروند.

اون طور که آقا رضا می فرمود راه کجور از مرزن آباد می گذشت که حدود دو ساعت دیگر با ما فاصله داشت.

بالاخره هم حرف آقا رضا و محمد شد.

خسرو داشت از ماشین پیاده می شد که محمد باز به امیر فرمود: بدو رفیقت داره پیاده می شه.

و خودش فوری راه افتاد.

باز سکوت بود و اخم های درهم او و دل گرفته من.

اواسط مرداد ماه بود و هوا گرم، از تشنگی مجبور شدم حرف بزنم.

من تشنمه، یک جا وایسا ، آب بخورم.
بدون این که حرف بزند یا رویش را برگرداند، دستش را برد و از پشت صندلی خودم بطری آب را برداشت و به دستم داد.

دلم می خواست بطری و هر چه جلوی دستم بود، خرد کنم.

از این سکوت کشنده و رفتار آزار دهنده اش جانم داشت به لب می رسید.

خوب حالا من یک حرفی زده بودم، یک غلطی کرده بودم، یعنی تا کی می خواست به این وضع ادامه دهد؟!

از حرص همان طور بطری به دست به او خیره مانده بودم، از خفقان حتی فراموش کردم که آب بخورم.
یک لحظه برگشت و فرمود: اگه گرسنه ای همون پشت ساندویچ هم هست.
گرسنه ام نبود، دیگر حتی تشنه هم نبودم، فقط داشتم از این اوضاع دق می آوردم.

بدون این که آب بخورم بطری را همان وسط ماشین گذاشتم و باز سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و فکر کردم: حماقت کردم، اگه می دونستم تا این حد می خواد به لجبازی ادامه بده، نیومده بودم، بهتر بود.

هر وقت ماشین امیر یا آقا رضا از کنارمان رد می شد، صورت های همه خندان و شاد و سرحال بود و من بیش تر از وضع خودمان رنج می بردم.
بالاخره اون مسیر طولانی دو ساعته که به چشم من دو قرن آمد تمام شد و از مرزن آباد وارد یک جاده باریک فرعی شدیم.

این بار دیگر آقا رضا استقامت هم نکرد که از دیگران برای ماندن یا رفتن سوال کند، با سرعت رفت و ما هم به دنبالش.

جاده با صفایی بود پر از باغ های میوه و بسیار خلوت.

انگار غیر از ماشین های ما ماشین دیگری توی اون جاده نبود، به ندرت ماشینی از روبرو می آمد.

هر چه امیر با بوق و چراغ سعی داشت آقا رضا را نگه دارد، آقا رضا با دست به جلو اشاره می کرد و با سرعت می رفت.

سپس چند تا پیچ در کمال تعجب یکدفعه اون راه سر سبز و با صفا و جنگلی به راهی خشک و کویری تبدیل شد.


امیر هر طور بود بالاخره آقا رضا را مجبور به ایستادن کرد و بعد در حالی که از ماشین، خندان پیاده می شد، به آقا رضا فرمود

49:

آقا رضا ، پنچ ساعته بکش ما را آوردی این جا؟! خوب چرا اول جاده استقامت نکردین؟!
آقا رضا فرمود: پس تو چی می گی من عاشق گشت و گذارم و این حرف ها؟! پسر استقامت داشته باش، مثل این جاده توی عمرت ندیدی.

اولش رو دیدی چه با صفا بود؟ حالا این جا را هم ببین، داریم نزدیک کجور می شیم.

بعد در حالی که با سرعت حرکت می کرد فرمود: دنبال من بیا، سپس کجور رو هم ببین.
هر چه امیر داد و فریاد کرد، آقا رضا استقامت نکرد و به ناچار، دوباره راه افتادیم، هر بار امیر به کنار ماشین ما می رسید به مسخره اطراف را که درست مثل دشت های کویری بود به محمد نشان می داد و سر تکان می داد.

شاید حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت که از کجور گذشتیم، دوباره سپس چند تا پیچ یکدفعه جاده دوباره سرسبز و جنگلی شد.

هر چه به طرف ارتفاع می رفتیم، هوا خنک تر می شد و جاده بی نهایت زیبا و ما حیران و متعجب! تا این که در پیچ آخری که فکر می کنم مرتفع ترین جای جاده بود، هوا مه آلود شد و بسیار خنک.
این بار دیگر خود آقا رضا ایستاد و همه پیاده شدیم.

جایی به اون قشنگی در عمرم ندیده بودم.

برایم باور کردنی نبود که سپس اون جاده خشک، یکدفعه به چنین جایی برسیم که از سرما دندان های آدم به هم بخورد.

همه ذوق زده و خوشحال بودند و از زیبایی اون جا و حسن سلیقه آقا رضا تعریف می کردند و آقا رضا خندان سر به سر امیر که به قول خودش از بس ماتش برده بود، لال هم شده بود، می گذاشت و تعریف می کرد که قبلا با دوست هایش به این جاده آمده و به خنده فرمود: محمد، دقت کردی این راه هم مثل زن گرفتن می مونه، اولش قشنگه و رویایی بعد به کویر می رسه و خشکی!
با اعتراض فاطمه خانم فوری در حالی که به بقیه چشمک می زد فرمود:
البته خوبی اش اینه که کویرش همون یکخورده س، بعد دوباره رویاست و مثل این جا، بهشت، مگه نه، محمد؟! حالا تازه سپس این جا، نرسیده به علمده، یک آبشار هست به اسم آب پری، می برمتون تا امیر خان دیگه هی غرغر نکنه واسه چی بکوب این راه رو اومده.
امیر با خوش خلقی فرمود: همین حالا هم ما در بست چاکریم.
اون ها مشغول بگو و بخند و شوخی بودند که من آرام تا کنار جاده رفتم.

سر دامنه ایستادم و سراشیبی را نگاه کردم.

قشنگ ترین منظره ای بود که در همه عمرم دیده بودم.

مه که به طرف بالا می آمد، لا به لای درخت هایی که سر درهم فرو برده بودند، منظره ای مثل خواب و رویا داشت.

تنه درخت ها خزه بسته بود و کف زمین پر از گل های وحشی بی نهایت زیبایی بود که همه جا را پوشانده بود.

شبنم روی گل ها و خزه ها و برگ درخت ها برق می زد و رطوبت هوا و مه رقیقی که با این منظره در آمیخته بود، درست مثل بهشت مجسم، جلوی چشم هایم بود.

اولین بار بود که زیبایی طبیعت نفسم را بند می آورد.

وای که اگر با محمد قهر نبودم، اگر دلم این قدر گرفته نبود چقدر می توانستم لذت ببرم.

چقدر دلم می خواست کنارم بود.

همه وجودم صدایش می زد، ولی پشت به اون ها تظاهر می کردم که توی عالم خودم هستم.

از سرما می لرزیدم، همان طور که دست هایم را بغل کرده بودم، قدم زنان راه افتادم.

از کناره تا سرپیچ، آرام آرام رفتم.

دلم می خواست توجه محمد را جلب کنم، نگرانش کنم و مثل همیشه چشمش به دنبالم باشد.

فکر می کردم الان هست که صدایم بزند، الان هست که نگرانم شود، الان می آید! ولی خبری نبود.

فقط صدای خنده های اون ها بود که بیش تر داغ دلم را تازه می کرد.

خدایا، دلم می خواست زار بزنم، بی اختیار همه غضب و غصه و نفرتم را متوجه جواد و ثریا می کردم.

اگر این لعنتی ها نبودند، اگر به خاطر این ها نبود، این طور نمی شد.

اون ها را نفرین می کردم و برای محمد خط و نشان می کشیدم و مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم.

دلم می خواست محمد را صدا کنم، از او معذرت بخواهم و هر طوری شده مجبورش کنم که آشتی کند، ولی نمی توانستم.

مسیر و راه اون قدر کج رفته بودم که حالا می دیدم و فکر می کردم عذرخواهی ، خوار و بی مقدارم می کند.

مدت ها بود که از رفتارهایم پشیمان و خسته بودم، اما انگار با خودم هم رودربایستی داشتم و بدبختانه چون از طرف محمد هم انعطاف و نرمشی نمی دیدم، راه برگشت را سد می دیدم.

با خودم شرط می کردم، این دفعه آخر هست، این بار که آشتی کردیم، دیگر رفتارم را عوض می کنم و نمی گذارم کار به این جاها بکشد و خبر نداشتم بار دیگری در کار نخواهد بود.

در افکارم غوطه می خوردم که صدای خش خش برگ ها را شنیدم، از خوشحالی نزدیک بود، فریاد بزنم.

مطمئن بودم که محمد هست، ولی خوشحالی ام چند لحظه بیش تر نپایید.

مهناز، برای چی خرجتو سوا کردی؟!
امیر بود.

انگار یک سطل آب سرد رویم ریختند، وا رفته فرمودم: هیچی، دارم تماشا می کنم.

مگه اون جا دیوار کشیدن؟!
هیچ نفرمودم، بغضی تلخ گلویم را گرفته بود.

امیر در حالی که نزدیک تر شده بود، پرسید:

مهناز، اوقات شما دو تا برای چی تلخه؟! درست نیست این ها مهمونامونن.
بعد به شوخی اضافه کرد:
در ضمن همین قدر که محمد فهمیده سرش کلاه رفته، لازم نیست که خواهرش این هام بفهمن، لازمه؟!
حوصله شوخی نداشتم.

با بی حوصلگی فرمودم:

چیزی نشده، فرمودم که دارم تماشا می کنم.
خودتو لوس نکن، پس این قیافه سرکه هفت ساله چیه به خودت گرفتی؟! بیا بریم.
دستم را گرفت.

دستم را از دستش بیرون کشیدم و فرمودم:

نمی آم، تو برو.

من خودم بعدا می آم.

بیا بریم پیش شوهرت، زن بدون شوهرش نمی ره تماشا!!!
به روی خودم نیاوردم و باز پشت به او تا نزدیک سراشیبی رفتم.

امیر یکدفعه در حالی که بازوهایم را از پشت سر گرفت، هولم داد.


وحشتزده و عصبانی فرمودم: نکن امیر، می ترسم.
ا ، جون امیر؟! راست می گی؟!
و دوباره هولم داد.

چشم هایم را بسته بودم و در حالی که می خواستم به روی خودم نیاورم، ساکت شدم.

امیر دوباره پرسید: می آی یا نه؟
نه.
نه؟! خیله خب.
کمی بیش تر هولم داد و من حس کردم دیگر کاملا لبه دره ام، جرئت این که چشمم را باز کنم نداشتم، با التماس دوباره فرمودم: امیر ، تو رو خدا ولم کن.
یا اخم هایت رو باز می کنی و می آی یا مجازات!!!
هر چه سعی می کردم به طرف عقب برگردم، دست های امیر مثل گیره آهنی نگهم داشته بود و با هر تکانی که به من می داد، بند دلم پاره می شد.
دفعه آخره، می آی یا نه؟!
چشم هایم را محکم به هم فشار می دادم و از وحشت دست و پایم کرخ شده بود.

می دانستم که محکم نگهم داشته، ولی با این همه، از ترس داشتم می امت.

بعضی وقت ها، از این همه ترسو بودن خودم، حالم به هم می خورد.

با لحنی چاپلوسانه و ملتمس فرمودم: امیر، خواهش می کنم.

من از بلندی می ترسم.

خودتو لوس نکن.

من محمد نیستم.

یک تکان محکم دست هایش باعث شد، بی اختیار جیغ بزنم.

امیر فوری فریاد زد:

چیزی نشده، داریم شوخی می کنیم.
ولی محمد با قدم های تند نزدیک شد و پرسید: چی شده، امیر؟!
صدایش را شنیدم ولی جرئت نداشتم چشم هایم را باز کنم.

امیر فرمود:

هیچی، دارم مجازاتش می کنم!
محمد جدی پرسید: حالا چرا این جوری؟
امیر با خنده فرمود: مگه رنگش رو نمی بینی، واسه این که تنها وسیله مجازات این جا، اینه.
دوباره محکم تکانم داد که باعث شد جیغ بلند دیگری بزنم.

محمد کمرم را گرفت و مرا از روی سنگی که امیر به زور رویش نگهم داشته بود، عقب کشید و من وا رفته افتادم توی بغلش.

امیر همان طور که می رفت، فرمود: پس خودت مجازاتش کن.

بی چاره، یکخورده عرضه داشته باش، هی نازش رو می کشی که این قدر لوس شده دیگه.

بعد خندان دور شد.

از جایم تکان نخوردم.

همان طور که به او تکیه داده بودم، ایستادم.

گرمای تنش سپس مدت طولانی، چقدر شیرین بود.

دلم نمی خواست از او جدا شوم.

ولی بازویم را گرفت، برم گرداند به سمت خودش و توی چشم هایم نگاه کرد.

نگاهش خسته و رنجیده بود.

از هیجان و سرما، دندان هایم به هم می خورد و تحمل نگاه ناراحتش را نداشتم.

وقتی اون طور نگاهم می کرد، انگار کسی قلبم را می فشرد و از غصه نفسم بند می آمد.

دوباره به خودش نزدیکم کرد و پرسید: سردته؟ یا ترسیدی؟!
هر دو.
سرم روی سینه اش بود و او در حالی که سرش را خم کرده بود، چانه اش روی موهایم بود و آرام نزدیک گوشم حرف می زد.

انگار از سفری دور برگشته بود.

دلم می خواست ساعت ها همان طور توی آغوشش بمانم، بلکه رنج چند روز و چند ساعت گذشته را فراموش کنم.


همان طور آرام پرسید: خوب حالا می گی چی شده؟ تو چرا چند وقته عوض شدی؟ خودت می دونی چقدر فرق کردی؟
حرفی برای زدن نداشتم.

چه می توانستم بگویم؟ بگویم که حسادت دارد خفه ام می کند؟ التماس کنم که دور دوست هایش و کوه و جلسه و....

را خط بکشد؟! یا اسم جواد و ثریا را دیگر نیاورد؟! یا اصلا به خاطر رفتارهای خودش طلبکار شوم؟!

وای که اگر به جای خفقان گرفتن، واقعیت را فرموده بودم، چقدر اوضاع فرق می کرد.

چند لحظه استقامت کرد و بعد آرام از من جدا شد.

توی چشم هایش که با حسرت نگاهش می کردم، خیره شد و ...

یکدفعه مثل کسانی که کلافه شده اند به من پشت کرد، چند قدم دور شد و در حالی که سرش را تکان می داد و با دست پیشانی و شقیقه اش را لمس می کرد، دوباره برگشت و به طرفم آمد و با ناراحتی فرمود:

مهناز، من دیگه دارم خسته می شم.

این بداخلاقی های تو که اصلا ازشون سر در نمی آرم، این سکوتت و این رفتارها....

مهناز من از رویا شروع کردم، نمی خوام مثل این جاده به کویر برسم.

حس این که ممکنه اشتباه کرده باشم داره منو بی چاره می کنه، می فهمی؟!

50:

قسمت سی و یکم : : :رمان دالان بهشت

اشک توی چشم هایم حلقه زد و درمانده فرمودم:

همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟
در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد فرمود:
نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی برای چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو روشنم کن!
مثل بچه های لجباز دندان هایم را به هم فشار دادم و فرمودم:
من بگم؟ تو که به قول خودت از چشم هام تا ته وجودمو می خونی، حالا چرا من باید بگم؟! چرا می پرسی؟!
یکدفعه بر افروخته شد.
نه، این یک موردو نمی فهم، می خوام تو بگی.
نمی تونم.
چرا؟
تندی و تیزی لحنش آزارام می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی فرمودم:
نمی دونم.
از کوره در رفت، با عصبانیت فرمود:
چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.
حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش فرمودم:
آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره.

چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت بگو، احمقانه.

مگه این چیزی نیست که فکر می کنی؟!

یکهو انگار بهتش زد.

مبهوت و خیره به من، روی تخته سنگی نشست و در حالی که آرنج هایش را به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعد یکدفعه تحملش تمام شد و با صدایی که از خشم دو رگه شده بود فرمود:

آره، دلیلی را که نشه فرمود، یا بچگانه س یا احمقانه.
بعد با پوزخندی تلخ ادامه داد: و شاید هم هر دو.

تو فکرت این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.

طوری حرف می زد که معلوم بود به زحمت صدایش را پایین نگه می دارد تا بتواند عصبانیت و حرص و پرخاشی را که تا اون موقع از او ندیده بودم، کنترل کند.

رگهای گردنش متورم شده بود و صورتش قرمز.

رویم را برگرداندم، نمی توانستم این طور رفتار و حرف زدنش را تحمل کنم.
محکم و گزنده فرمود: استقامت کن، وایسا برایت بگم.

تمام این مسخره بازی ها، به خاطر وجود جواد و ثریاست نیست؟! و به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم؟!

انگار به من برق وصل کردند.
فرمود: ثریا، نه جواد.
پس تمام این مدت می دانست و به روی خودش نمی آورد.

خون توی مغزم می جوشید و دندان هایم از حرص به هم می خورد و رعشه ای از غضب و عصبانیت هستخوان هایم را می لرزاند.

آشفته و برافروخته برگشتم و چشم در چشمش دوختم.

دهانم را باز کردم که حرفی بزنم، ولی نتوانستم.

خشم و بغض و حرص، مثل آتش وجودم را می سوزاند، دلم می خواست قدرت داشتم چنان فریادی بزنم که گوش هردویمان را کر کند.

از ناتوانی و رنج، پایم را به زمین کوبیدم، پشتم را به او کردم و راه افتادم.

او نه دنبالم آمد و نه صدایم زد.

گیج و خرد قدم برمی داشتم و مدام این حرفش مثل پتک توی سرم می خورد – دوست دارم ثریا را ببینم – پس یعنی تمام این مدت همه چیز را می دانسته؟ درد مرا می فهمیده و به روی خودش نمی آورده؟! انگار جلوی چشم هایم را بخار گرفته بود.

تمام خون تنم به شقیقه هایم فشار می آورد و سرم داشت می ترکید.

توی این حالت اصلا نفهمیدم که به بقیه نزدیک شدم.

صدای خسرو که فرمود: - به به ، لیلی آمد.

خانم، پس مجنون کجاست؟ - انگار مرا از برزخ بیرون کشید و تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و حرفی بزنم، آقا رضا قبل از من فرمود:

آهای آقا خسرو، چشمم روشن، برادر زن منو می گی، مجنون؟!
خسرو همان طور که دور می شد با صدای بلند فرمود:
والله یک همچین لیلی، مجنون شدن هم داره....
محمد که داشت می آمد، نگاهی تحقیرآمیز و پر از نفرت به خسرو کرد و از کنارش گذشت و به سمت امیر و جواد رفت.
همین یک لحظه و یک نگاه، ناخودآگاه باعث جرقه فکری مسموم و احمقانه در ذهن من شد که فاجعه ای به عظمت بدبختی یک عمر یا دست کم جوانی ام را باعث شد.
خود به خود یاد لحظه تبریک فرمودن خسرو و نگاه تحسین آمیزش و محمد که با ناراحتی مرا توی ماشین هول داده بود، افتادم.


صدای فاطمه خانم و ثریا که چایی تعارفم می کردند، مرا به خود آورد و مجبور شدم، علی رغم طوفان درونم، آرام کنارشان بنشینم.

محمد را می دیدم که گرم فرمودگو با جواد و آقا رضاست و بیش تر حرص می خوردم.

یعنی اصلا ناراحت نیست؟! بالاخره آقا رضا فرمود حرکت کنیم و برویم همان جایی که می فرمود اسمش آب پری هست، غذا بخوریم.

همه به طرف ماشین ها راه افتادند.

محمد همان طور که با جواد همقدم بود، سوئیچ را به طرف امیر پرت کرد و فرمود:

امیر، من با جواد می آم.

تو ماشین ما رو بیار و رفت.

همین کارش بود که ذهن از خشم و حسادت کور شده مرا نابینا تر کرد و لجبازی را مثل هیزمی زیر آتش قلبم شعله ورتر از قبل.

از طرفی جلوی ثریا و فاطمه خانم و بقیه احساس خجالت و سرافکندگی کردم و حالم بیش از پیش خراب شد.

امیر که فهمیده بود موضوع از چه برنامه هست، بی حرف و سخن سوار شد و راه افتادیم.

دوران این کلام توی سرم که – فکر می کنی دوست دارم ثریا را بینم – با تلخی آخرین رفتارش جلوی دیگران، قلبم پاره پاره می کرد.

بی اعتنایی اش و در عین حال حس تحقیر جلوی دیگران، تا عمق وجودم را زخمی کرده بود.

به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم، دردی نا فرمودنی، دردی که تا اون روز توی عمرم حس نکرده بودم.

دو نیروی عظیم توی وجودم سر بر داشته بود و مرا له می کرد.

قلبی عاشق و زخمی که از بی اعتنایی و خشم رنج می برد و حس انتقامجویی که شعله کینه را در وجودم شعله ور می کرد.

دیگر چیزی از جاده نمی دیدم و معده ام چنان می سوخت که حال تهوع به من دست می داد.

وقتی امیر هم با ملایمت شروع به صحبت و نصیحت کرد و پس حرف هایش هم، غیر مستقیم، حمایت از محمد بود و محکوم کردن رفتارهای من، طاقتم بیش تر از قبل طاق شد.

احساس بی پناهی و مظلومیت می کردم و خنجر تیزی که به قلبم نیش می زد، دنیا را به چشمم تیره و تار می کرد.

سرزنش های امیر، حالم را از اون که بود خراب تر کرد.

به خاطر خرد شدن غرورم جلوی دیگران، به خاطر دردی که می کشیدم و به خاطر بی اعتنایی اش، دلم می خواست تلافی کنم و نمی دانستم چه طوری؟

51:

فصل سی دوم
اون قدر توی اون دو روز محمد از من دوری کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم برای آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود.

کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد، بیشتر از مواقعی که نازم را می کشید برای آشتی بی برنامه بودم.

مسخره بود ولی واقعیت داشت، قبلا که او برای آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی برنامه هست، انگار دلم قرص بود، عجله ای که برای آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم.

ولی حالا که هیچ قدمی برنمی داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازی هم نداشتم.

تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این که چطور توجهش را جلب کنم و سر حرف را باز.



از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از این که در تنهایی، به هر حال راهی برای نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.

آخرین جایی که برای خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا برای تشکر از آقا رضا، همه را برای ناهار فردا دعوت کردند.

هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند، موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی نمايند و به هر حال همه قبول کردند.

از همه بیش تر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی نزد.

وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند محمد قبول کند.

می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی برای دو روز به کاشان رفته اند.

برای همین فاطمه خانم به امیر هم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر محمد قبول نکرد و من از اون جا که فکر می کردم محمد هم برای این که زودتر به خانه برسیم و آشتی کنیم قبول نکرده، خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف ماشین خودمان راه افتادم.



ثریا و جواد و خسرو هم همراه امیر رفتند.

در آخرین لحظه جواد فرمود:

محمد، شب منتظر امیر نباش.

خونه ما می مونه، شما هم صبح زود بیاین.

در حالی که امیر تعارف می کرد، اما حس کردم حتما او هم مثل من ته دلش خوشحال هست و از خدا می خواهد که شب همان جا بماند.

ولی تمام این شادی و ذوق با حرفی که محمد به امیر زد چنان یکدفعه توی وجودم یخ زد که احساس کردم خون توی رگ هایم منجمد شد و دوباره دیو خشم و حرص و لج توی وجودم با شدتی چندین برابر بیدار شد.

امیر که آمده بود تا هم کلید خانه را بدهد و هم خداحافظی کند فرمود:

بچه ها، با من کاری ندارین؟ فردا اون جا می بینمتون.

محمد فرمود: کار داشتم، ولی دیگه حالا نه، برو.

در جواب اصرار امیر که می پرسید: حالا کارت چی بود؟

فرمود: هیچی، اگه تو می رفتی خونه، منم شب می رفتم خونه خودمون فاطمه این ها تنهان.

امیر به طعنه فرمود: حالا که دارم می رم هیچی.اگه نمی رفتم هم بنده، پاسبان زن عالی نمی شدم! این یک، سپس اونم، فاطمه خانم ، آقا رضا را داره،تو از کی پاسبان زن امت شدی که من خبر ندارم؟!

بالاخره امیر رفت.

راه افتادیم در حالی که نمی توانم حالم را توصیف کنم.

من که برای رسیدن لحظه شماری می کردم حالا دلم می خواست یا خودم یا او را از ماشین به بیرون پرت کنم.

سپس اون دو روز جهنمی این آخرین کارش دیگر غیر قابل گذشت و بخشش بود.

با این که امیر برادرم بود، حس می کردم با این کار محمد جلوی او له شدم.

دلم را کینه ای تلخ گرفت و انگار کسی توی ذهنم خط و نشان کشید – باشه محمد آقا، به هم می رسیم.

–

وضع عوض شد.

به جای آشتی به فکر این بودم که تلخی این نیش را که به من زده بود به او بچشانم.

حرص و غصه و غضب داشت خفه ام می کرد و از غیظ بند بند وجودم می لرزید.

بالاخره رسیدیم.

دیر وقت و نزدیک اذان صبح بود.

حوله ام را برداشتم و رفتم توی حمام.

زیر دوش، اشک هایم بی اختیار می ریخت.

در حالی که لبم را به دندان می گرفتم که صدایم در نیاید، زار می زدم.

خدایا ، چرا این طور شد؟!

نمی دانم چقدر طول کشید تا کمی آرام گرفتم.

آب سرد اعصاب مختل شده ام را آرام می کرد و به من آرامش می داد.

کمی که بهتر شدم، بیرون آمدم.

روی مبل دراز کشیده بود، از جایش بلند شد و پرسید: حوله من کجاست؟!

همان لحن عصبی و سرد.

بدون حرف حوله اش را دادم.

وقتی در حمام را بست، دوباره اشک هایم سرازیر شد.

حاضر بودم بمیرم ولی با من این طور رفتار نکند.

با تمام عصبانیت و ناراحتی ام مجبورم اعتراف کنم که فقط اگر یکخورده نگاهش مهربان می شد، اگر صدایم می کرد، حاضر بودم به پایش بیفتم، اما محمد این بار با همیشه فرق داشت، آدمی دیگر شده بود، آدمی که نمی شناختمش و می ترساندم.

یاد حرفش توی جاده افتادم – من دارم خسته می شم- پس خسته شده، آره کاملا پیداست!

احساس بی چارگی و بی پناهی می کردم و راه به جایی نداشتم.

صدای اذان بلند شد و با همان چشم های اشک آلود به نماز ایستادم و چقدر به خدا التماس کردم که کمکم کند.

مثل کسی که منتظر یک واقعه بد باشد، دلم بدجور شور می زد و احساس وحشت می کردم.

او که از حمام بیرون آمد، مرا از حال خودم درآورد.

وقتی جلوتر از من به نماز ایستاد، با حسرت از پشت سر نگاهش می کردم و خدا خدا می کردم یکخورده آرام شود و اخلاقش مثل همیشه شود.

ولی وقتی نمازش تمام شد، امیدهایم دوباره بر باد رفت.

بالش خودش را برداشت و بدون کلمه ای حرف روی مبل دراز کشید.

این دیگر قابل تحمل نبود، آخر مگر چه کار کرده بودم که مستحق این همه مجازات بودم؟! تصمیمم را گرفتم حالا که می خواهد این طور باشد، من هم می شوم مثل خودش.



به هر زحمتی بود، بغض بی امانی که گلویم را فشار می داد، توی سینه ام خفه کردم.

بی اعتنا و پشت به او دراز کشیدم و خدا را شکر از شدت خستگی، خیلی زود خوابم برد.

با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.

صبح بود.

از حرف های محمد فهمیدم که امیر هست.

به ساعت نگاه کردم نزدیک ده و نیم بود.

دوباره خودم را به خواب زدم.

فکر کردم، حالا مجبور می شود برای رفتن صدایم بزند، اون وقت به او بگویم که نمی آیم.

غمی سنگین به دلم چنگ می زند.

افکارم مغشوش و ذهنم خسته بود و احساس می کردم بدنم خرد و له شده.

رفتار محمد همان قدر که مرا از پا انداخته بود و بی چاره ام می کرد، حس انتقامجویی و کینه را توی سینه ام شعله ور می کرد.

همان طور که تشنه توجه دوباره و محبتش بودم، کینه خرد شدن غرورم و تحقیر هم مدام به قلبم نیش می زد.

خانم جون راست می فرمود.

– به محبت مردها هیچ اعتباری نیست- یاد خانم جون دوباره اشکم را سرازیر کرد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود.

اصلا دلم برای اون خانه و اون روزهای پر از آرامش تنگ شده بود.

برای حس شیرین نزدیکی خانم جون، برای صدای پاهای خسته اش و برای حس امنیتی که توی اون خانه و کنار خانم جون داشتم.

برگشتن محمد به اتاق، مرا از عالم خودم بیرون آورد.

هر لحظه منتظر بودم که صدایم بزند، ولی خبری نبود.

پشت میز نشسته بود و از صدای ورق خوردن کتاب ها معلوم بود دوباره توی کتاب هایش غرق شده.

باز هم این کتاب مطالعههای لعنتی!

انگار توی این دنیا، غیر از مطالعهو نوشتن کار دیگری نبود.

نخیر، انتظار فایده نداشت.

از جا بلند شدم.

حتی سرش را بلند نکرد که نشان بدهد وجود مرا حس می کند.



چیزی توی وجودم می خروشید و بی تابی می کرد.

درونم غوغا بود و با زجر می خواستم خونسرد و بی تفاوت باشم.

می خواستم یک جوری صدایش را در بیاورم و متعجب بودم که چرا حرفی از رفتن نمی زند.

رفتم پایین و تا توانستم صبحانه خوردنم را طولانی کردم، بلکه صدایش در بیایید، ولی انگار نه انگار.

هیچ چیز از گلویم پایین نرفت.

از لجم رفتم بالا و شروع کردم به پوشش پوشیدن و آماده شدن و او همان طور بی خیال غرق کتاب ها بود.

آماده شدم، هر چه دور خود گشتم و در و تخته را به هم زدم، دیدم فایده ندارد.

مجبور شدم حرف بزنم داره دیر می شه .

هیچ نفرمود.

انگار اصلا نمی شنید.

دوباره فرمودم: آماده نمی شی؟!

باز هم سکوت.

محمد با تو بودم.

حتی سرش را بلند نمی کرد.

طاقت من هم طاق شد.

اصلا رفتن یا نرفتن برایم مهم نبود.

فقط تمام حواسم متوجه رفتار او بود.

رفتن تنها بهانه ای بود برای حرف زدنم، ولی از بی اعتنایی او، انگار یکدفعه مشاعرم را از دست دادم.

خدایا نمی دانم من احمق بودم یا مستحق عذاب که عقلم از کار افتاد.

حسادت همراه حقارت چنان مثل موریانه توی جانم افتاده بود که شعورم را از کار انداخته بود.

برای چند لحظه مثل این که واقعا جنون گرفتم و دیوانه شدم.

این تقدیر بود یا افکار و اعمال من که با چنین بهانه پوچی سرنوشت زندگی ام عوض شد؟ نمی دانم.

فقط این را می دانم که: وقتی امیر بعدها با ثریا ازدواج کرد، وقتی محمد را از دست دادم و وقتی از درون همیشه مثل آدم تشنه له له زنان وجودم محمد را می طلبید، تازه اون موقع درست فکر کردم، که دیگر خیلی دیر شده بود.



آری، اون روز ناگهان عقل از سرم پرید و برای اولین بار با لحنی گستاخ صدایم را بلند کردم و فریاد کشیدم:

صدامو نمی شنوی؟!

سرش را بلند کرد، نیم نگاه نافذ و عصبانی اش مثل برق از صورتم گذشت و باز سرش را پایین انداخت و کوتاه و عصبی فرمود:

ما جایی نمی ریم.

باز با لحنی گزنده و خشمگین داد زدم، حتی خودم هم نفهمیدم چرا این حرف را زدم:

چرا؟ من دوست دارم برم!!!

از جایش بلند شد و به طرفم آمد، روبرویم ایستاد.

مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا بتوانم توی چشم هایش که با نگاهی مخلوط از خشم و رنج و غم ، نگاهم می کرد چشم بدوزم.

دیگر نگاهش عاشق نبود.

رنگ محبت چشم هایش اگر عاشقانه هم بود، اون قدر غمگین بود که دیوانه ام می کرد.

من احمق چه کار کردم؟ چه باید می کردم؟ مسلما اگر سکوت یا صحبت آرام نبود، لااقل پرسش دوباره بود.

ولی انگار شیطان توی وجودم زبانه می کشید.

نمی دانم، شاید خواستم همان طور که از بی توجهی و بی اعتنایی اش رنج می بردم، او هم رنج ببرد.

شاید می خواستم به من توجه کند یا ....

نمی دانم، واقعا نمی دانم چه شد که بزرگترین خطای زندگی ام و احمقانه ترین کار ممکن را کردم.

با صورت برافروخته ، دستم را به کمرم زدم و با صدایی که از خشم دو رگه بود، فرمودم:

برای چی نمی ریم؟ نکنه برای این که فکر می کنی من دوست دارم خسرو را ببینم؟!

خدایا، این کلمات بی معنی از کجا و چگونه به ذهن من آمد و من به زبان آوردم؟ اصلا این خود من بودم که با اون وضع و اون لحن این حرف های مهمل و احمقانه را به زبان آوردم؟ نمی دانم، که چه شد.

دیگر حتی مهلت نشد چشم هایش را ببینم، سیلی محمد چنان سخت و محکم و اونی، مثل برق توی صورتم خورد که هیچ چیز ندیدم.

تنها حس کردم که برق از چشمم پرید.

اولین و آخرین سیلی ای بود که در عمرم خورده ام.

درد چنان توی وجودم پیچید که ناخودآگاه زانو زدم و محمد حتی برنگشت که نگاهم کند.

سریع پوشش پوشید و بیرون رفت.

صورتم می سوخت، اما نه مثل قلبم.

احساس می کردم خفیف شدم، خوار شدم و دیگر هیچ چیز نیستم.

از خودم پیش خودم پیش تر احساس خجالت می کردم.

یعنی این من بودم؟ این قدر زار و حقیر؟ محمد که اگر یک روز حس می کرد درد دارم، انگار خودش درد می کشید و طاقت از دست می داد، حالا حتی برنگشت که نگاهم کند.

محمد که وقتی تنها بودم، وقتی حس می کرد ممکن هست بترسم، غیر ممکن بود تنهایم بگذارد، حالا رفته بود.

دیگر برایش هیچ بودم.

و این از هزار ها سیلی برای روحم بدتر بود.

صدای های های گریه بی امانم اون قدر بلند بود که تا وقتی در ساختمان را بست، حتما صدایم را می شنید، ولی برنگشت.

باور نمی کردم برنگردد، ولی برنگشت.

رفت.

نه فقط اون روز، دقیقا ده روز.

ده روزی که مثل ده قرن گذشت.انگار توی برزخ یا نه، خود جهنم دست و پا زدم و زجر کشیدم و اشک ریختم و به خدا التماس کردم که برش گرداند.

چقدر دروغ برای مادر و پدرم و امیر سر هم کردم و به چه مصیبتی ظاهرم را جلوی دیگران حفظ می کردم تا کسی از غوغای درونم، سر در نیاورد.

به چه بدبختی از زیر جواب دادن به سوال های مکرر امیر شانه خالی کردم و وقتی فرمود:

محمد برای چه یکدفعه رفته مشهد مقدس؟!

در حالی که قلبم هری فرو ریخت و شوکه شدم، از جواب دادن طفره رفتم.

حالم چنان خراب بود که با تمام تلاش و کوششم در پنهان کردن وخامت حالم، همه متوجه شده بودند که اتفاقی افتاده و من بی چاره و مستاصل فقط خودم را از دید دیگران پنهان می کردم و از جلوی چشم های کنجکاو آقا جون و مادرم و نگاه های شماتت بار امیر فرار می کردم.

چقدر بدبخت بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم؟!

خدایا، توی این دنیا زجری دردناک تر از روحی که دارد پاره پاره می شود و نمی تواند دم برآورد، هست؟ چنان رنجی از درون می بردم که قابل وصف نیست.

دیوانه وار قلبم سر به سینه می کوفت و من غیر از اشک و ندامت پناهگاهی نداشتم، درد و وحشت وجودم را در خودش غرق می کرد.

به احدی نمی توانستم راز دلم را بگویم، رنج می کشیدم و انتظار تا اون روز که.....


52:

فصل سی و سوم

خوب اون روز صبح را به یا دارم.

وقتی از خواب بیدار شدم، مادر با تعجب و حیرت و نگرانی و نگاهی پر از سوال پرسید:

مهناز، چطور محمد از راه رسیده نیومده این جا؟

نفسم بند آمد و پرسیدم:

مگه اومده؟!

آره صبح به امیر زنگ زد و با هم برنامه گذاشتند.

نفس بریده پرسیدم: کجا؟ کی؟



نمی دونم، نفهمیدم.

مهناز طوری شده؟! حرفتون شده؟! خبری شده که تو به ما نمی گی؟!

رو برگرداندم و دور شدم، فقط فرمودم: نه.

و چشم های پرسان مادر را گذاشتم و فرار کردم توی اتاقم و دیگر بیرون نیامدم.

مثل دیوانه ها راه می رفتم و با خودم حرف می زدم، دست به دست می مالیدم و نمی دانستم چه کنم؟ بارها خواستم گوشی را بردارم و تلفن بزنم، ولی می ترسیدم.

توی غرقاب سرگردانی دست و پا می زدم که آمد.

صدای سلام و روبوسی اش را که با مادر شنیدم، می خواستم پرواز کنم، از شادی فریاد بزنم و صورتش را غرق بوسه کنم، ولی در حالی ضربان قلبم چند برابر شده بود.

پاهایم هم انگار یخ زده بود.

می ترسیدم.

از روبرو شدن با او می ترسیدم.

توی جنگ با خودم بودم که چه کار کنم، چطور رفتار کنم که آمد.

وارد شد و در را بست و من تقریبا از حال رفته روی تخت برجا ماندم.

سرش پایین بود و من انگار همه وجودم نگاه بود.

چقدر لاغر شده بود، داشتم در دل از خدا برای برگشتنش تشکر می کردم و با خودم عهد می کردم که دیگر آدم بشوم، این ده روز برای تنبیه شدنم کافی بود، دیگر برای یک روز هم حاضر نبودم از دستش بدهم.

توی این افکار بودم و خیره به او، درجا خشکم زده بود.

اون جا بود، نزدیک من و من قدرت نداشتم صدایش کنم.

سپس اون همه رنج، اون همه انتظار حالا برگشته بود، ولی سرد و سخت.

محمد نبود.

سکوت مثل دیوار سنگی بین ما حایل بود.

و من انگار مسخ شده بودم، جرئت کوچک ترین حرکتی را نداشتم.

آرزویم بود صدایم بزند، رویش را برگرداند تا چشم هایش را ببینم.

ای خدا، اگر صدایم می زد....

وجودم فریاد می زد.

محمد!

ولی لب هایم انگار مهر شده بود و او ساکت بود.

خدایا چرا ساکت هست؟ دست هایش را توی موهایش کرده بود و انگار که با کف دست هایش شقیقه هایش را فشار بدهد.

سرش را محکم نگه داشته بود.

کنار پنجره و پشت به من ایستاده بود.

بی صدا و آرام.

نمی دانم چقدر گذشت.

چند دقیقه یا چند لحظه که برای من بی نهایت طولانی و شکنجه آور بود، یکدفعه صدایش را صاف کرد و برگشت.

این بار سمت میز، قابی را که از اصفهان آورده بود برداشت و برگشت و چند لحظه بعد با یک پوزخند تلخ، انداختش روی میز و بعد بدون این که به من نگاه کند، فرمود:

زیاد وقت ندارم.

خلاصه می گم...

فکر کردم نه صدایش آرامش و طنین همیشگی را دارد نه قدم هایش هستواری و شتاب قبل را.

صدایش لرزشی خفیف داشت ولی نه از خشم، غمگینی صدایش قلبم را پاره پاره می کرد.

خیلی فکر کردم.

البته چند وقت بود که فکر می کردم، ولی ده روز پیش...

ساکت شد.

نفس عمیقی کشید و سپس چند لحظه ادامه داد:

ما به درد هم نمی خوریم...

و من خوشحالم که هنوز اتفاقی نیفتاده و تو راحت می تونی آزاد بشی و بری دنبال زندگیت...

نفسم بند آمد.

خون توی تنم ایستاد، یخ زدم و دیگر مثل مرده توان هیچ عکس العملی را نداشتم.

او هم چند لحظه مکث کرد.

دست هایش را مشت کرد، مثل کسی که درد می کشد، رویش را به سمت پنچره کرد و بعد خیلی تند و سریع فرمود:

من می رم.

به احترام مادر و آقا جون به همه می گم تو نخواستی و نظرت عوض شده تو هم همین رو بگو.

رویش را برگرداند و بدون این که نگاهی به من بکند که انگار روح داشت از بدنم خارج می شد، با قدم هایی بلند به سمت در رفت.

با تمام قدرتی که داشتم صدا نکردم، ضجه زدم.



محمد؟!

یک اون مکث کرد، ولی بعد خیلی سریع فرمود: خداحافظ.

انگار نفس توی سینه ام قطع شد.

پاهایم به راستی مثل دو تا وزنه سنگی سرد و سخت بود و قدرت نداشت و محمد از سنگ سخت تر، حتی یک لحظه هم مکث نکرد.

در را به هم زد و رفت و انگار روح مرا به رنجیر درد کشید و با خودش برد.

حس و حال حرکت از من سلب شده بود.

ضربه چنان کاری و قوی و بی خبر بود که گنگ و لال شده بود.

مبهوت مثل یک چوب سوخته بی هوش و منگ خیره به درمانده بودم.



نه، این ممکن نبود.

غیر ممکن بود.

یعنی محمد دیگر مرا نمی خواست؟! یعنی برای همیشه رفته بود؟! دیگر برنمی گشت؟! من خواب نمی دیدم؟!

حال خفگی به من دست داده بود، مثل این که مسافتی طولانی دویده باشم، نفس نفس می زدم و قلبم از شدت تلاطم مثل این بود که به قفسه سینه ام می خورد.

حس کردم در حال مرگم.

شاید معنای دقیق خفقان را من اون روز با تک تک سلول هایم حس کردم.

نمی دانم چقدر توی گرداب دست و پا زدم، یک ربع؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ واقعا نمی دانم.

همین قدر می دانم که با فریاد های رعد آسای امیر بود که از قعر جهنم و گرداب رنج به وقت حال برگشتم.

این کجاس؟! شماها نتونستین ، من آدمش می کنم! برو کنار مادر!

فریاد می کشید و به سمت بالا می آمد و من خشکیده و رنجور بدون هیچ عکس العملی منتظر ماندم.

دیگر بدتر از اونچه برسر من آمده بود مگر چیز دیگری امکان داشت که پیش بیاید؟

در اتاق با شدت باز شد.

امیر خروشان و غران در حالی که مادر و علی سعی داشتند جلویش را بگیرند به سمت من می آمد.

از کوره در رفته بود.

مثل سیلی پر جوش و خروش به طرفم می آمد.

مادر و علی هراسان و وحشت زده و گیج بودند، برعکس من که مات و خونسرد نگاه می کردم.

این تنها باری بود که توی خانه ما صدای فریاد و بگو و مگو به گوش رسید و برای اولین و آخرین بار، صدای امیر بر سر من بلند شد و شاید اگر مادر و علی مانع نشده بودند، دستش هم بلند می شد.

و تنها باری هم که امیر را اون طور اختیار از کف داده و بی برنامه و از خشم کف بر لب آورده دیدم، همان روز بود.

حقیقت این بود که از دست دادن محمد برای خانواده من و خصوصا امیر به همان اندازه خود من، مصبیت بود و غیر قابل تحمل.

فریاد هایش انگار شیشه ها را می لرزاند، در جواب خواهش ها و پرسش های مادر به جای جواب می غرید:

اون روز که هی به شما فرمودم حواستون به رفتار این باشه، برای همچین وقتی بود.

هی من فرمودم و شما نشنیدین.

حالا خوب شد؟!

مادر هاج و واج و درمانده مرتب می پرسید:

مگه چی شده؟! چرا درست حرف نمی زنی؟!

امیر دوباره فریاد زنان فرمود:

چرا من بگم؟! از خودش بپرسین، از این که این قدر ما رو آدم حساب نمی کنه که سرشو تکون بده.

از این که انگار اصلا ما رو نمی بینه؟!

مادر پرسان و درمانده به سمت من برگشت و من در حالی که تمام وجودم درد بود، باز ساکت و صامت برجا ماندم.

امیر سکوتم را پای بی حرمتی می گذاشت، در صورتی که من حرفی برای زدن نداشتم.

چه می فرمودم؟! که او مرا نخواست؟! حس می کردم که محمد امیر را دیده و از او خداحافظی کرده و لابد فرموده که من او را نخواسته ام که امیر این طور جوش آورده هست.

من که راه پس و پیش نداشتم، جز سکوت چه کار می توانستم بکنم؟

امیر همچنان فریاد می زد.

امیر خوش اخلاق و مودب و خوشرو، چنان اختیار از دست داده بود که اگر هر وقتی غیر از اون موقع بود، پا به فرار می گذاشتم.

ولی اون موقع انگار همه وجودم کرخ شده بود، هیچ حسی نداشتم، برای همین مثل مرده بی حس و حال و خونسرد نگاهشان می کردم و فریاد های امیر را گوش می کردم که می فرمود:

مادر من، این قدر نگو ساکت.

این قدر نگو آروم باش.

آخه این چه حقی داشت بدون مشورت، بدون اجازه شما، بگه نمی خواد زندگی کنه؟ بگه پشیمون شده؟ بگه اشتباه کرده؟!

مادر بهتزده یکدفعه دست از امیر کشید و به سمت من نگاه کرد و در حالی که انگار پاهایش سست شد، لبه تخت تقریبا ولو شد و پرسید:

نمی خواد زندگی کنه؟

انگار به مفهوم حرف ها پی نبرده باشد، دوباره حرف های امیر را تکرار می کرد.

امیر فرمود: بله، آخه پدر نداشت؟ مادر نداشت؟ بزرگ تر نداشت؟ صاف و ساده برگشته فرموده نمی خوام! اون روز که هی به خنده و شوخی به زبون بی زبونی به خودش فرمودم این راه و رسم زندگی نیست، گوش نکرد.

به شما فرمودم بهش بگین، نفرمودین.

بفرمایین اینم حاصلش! حالا خوب شد؟

مادر که انگار به زور حرف می زد، فرمود: مادر جون، حالام این یه حرفی زده، بیجا کرده، مگه زندگی شوخیه؟! مگه رخت تنه؟! این بگه من نمی خوام و تمام؟! دو سال پسره، شب و روز این جا بوده، جواب امت رو چی بدیم؟! این ها عقد کرده ان؟! مگه به این راحتیه؟! این یک غلطی کرده، اونم عصبانیه، یکخورده بگذره...

امیر پرخاش کنان حرف مادر را قطع کرد و فرمود: هه، به همین خیال باشین، اگه شما محمد رو هنوز نشناختین، من خوب می شناسمش، محمد هیچ حرفی رو بیخود نمی زنه، وقتی هم زد، دیگه تمومه، فکرهایش رو کرده، تصمیمش رو هم گرفته، خاطرتون جمع.

بابا قضیه این ها مال یک روز و یک ساعت نیست، آخه شما چرا حرف منو نمی فهمین؟!

باز چشمش به من افتاد و به طرفم هجوم آورد.

اون روز در کمال تعجب دیدم دلم می خواهد کتک بخورم، دلم می خواهد یک جوری خودم را مظلوم و قابل دلسوزی ببینم و برای خودم دل بسوزانم، تا بلکه درد کتک و احساس مظلومیت از عذابم کم کند.

ولی مادر و علی دوباره نگذاشتند.

مادرم همچنان سعی داشت قضیه را یک اختلاف ساده بداند و همین امیر را بیش تر از کوره در می برد.

آخه مادر من، هی نگو ساکت، تا کی می خوای با سکوت و مدارا زندگی کنی؟! سعی کن بفهمی، قضیه یک چیزی بالاتر از سوءتفاهم و جر و بحث هست که محمد قید همه چیز را زده؟! که تا این فرموده نمی خوام، فرموده، باشه.

با این حرفش یکدفعه اشک به چشمم هجوم آورد.

به یاد آوردم که او بود که قید مرا زد، و این واقعیت تازه انگار توی ذهنم معنا پیدا می کرد و عظمت مصیبتی را که پیش آمده بود، باور می کردم.

امیر در حالی که رگ های گردنش از غیظ متورم بود، فرمود: آره آبغوره بگیر، این قدر گریه کن که چشم هات کور بشه، بدبخت.

حالا کو تا بفهمی چی به سرت اومده ، گریه هات حالا سپس اینه.

هر چه مادر با بی حالی امیر را دعوت به آرامش می کرد، آتش غضبش شعله ور تر می شد.

برای چی باید ساکت باشم؟! با همین ملاحظه های بیخودیتون، لوسش کردین، بدبختش کردین، بابا بسه دیگه، همه مثل شما حوصله ندارن ناز این تحفه رو بکشن، یک مسافرت دو سه روزه ما با این ها رفتیم.

شما که نبودین عزیز دردونه تون رو ببینین.

زن من نبود، خواهرم بود.

دلم می خواست خفه ش کنم، وای به حال اون بدبخت.

هر دفعه ما با این ها رفتیم بیرون، شما که نبودین ببینین چه اداها که از خودش در نمی آره؟ چقدر بهتون تذکر دادم؟! هی فرمودین دخالت نکن، چیزی نگو، درست می شه.

حالا درست شد؟! خیالتون راحت شد؟! مادر من، محمد چند وقت بود که ناراحت بود.

توی همین چند ماهی که من بدبخت هی به شما اخطار کردم و شما انگار با این تحفه رودروایسی داشتین یک تو، بهش نفرمودین.

حالا تازه حرف های من مال رفتارهای بیرون و توی جمعش و با غریبه ها بود.

دیگه توی خونه و بین خودشون ، خدا عالمه که چه غلطی کرده؟ خلاصه این که می گن خلایق هر چه لایق، راست می گن.

حالا بگرد یکی لنگه خودت پیدا کن.

تازه خانم ناراضی هم بودن!!! فرمودن پشیمون شدن .

بی چاره فکر می کنی کی این وسط ضرر کرد؟! اون که راحت شد، جونش رو برداشت و رفت، خلاص.

این تویی که بدبخت شدی و نمی فهمی.



یکدفعه مثل این که دوباره جوش بیاورد، پرخاش کنان و با شدتی بیش تر رو به من فریاد زد: بشین فکر کن ببین به چی می نازی؟ آخه به چی می نازی که من نمی فهمم؟ به فهم و کمالت؟! به تحصیلات بالایت؟! به علم و معرفتت؟! به فهم و شعور اجتماعیت؟! به آداب دانی ات؟! به چی؟! چرا لالی؟! بگو دیگه، بگو، به این چشم و ابرویت، که بدبختت کرد و به این پدر و مادری که لوس و نازپرورده و عزیز دردونه ت کردن، د بگو، حرف بزن! ولی این جاش رو دیگه نخونده بودی که چشم و ابرو با کله پوک و احمق به درد زیر گل می خوره، نه؟!

فریاد اعتراض آمیز مادر بلند شد و من زار زنان سر روی زانویم گذاشتم.

به تلخی گریه می کردم و در دل به درستی حرف های امیر فکر می کردم .

امیر در جواب اعتراض مادر فرمود: نترسین، عزیز دردونه تون با این حرف ها نمی میره.

فکر می کنین این کاری که این کرد غیر از خاک به سر خودش ریختن چی بود؟ من محمد رو از خودم بهتر می شناسم ، جون به لبش رسیده، راه دیگه ای پیش رو ندیده که با این حرف خانم، گذاشت و رفت.

فقط اینو بدونین با همین دلسوزی های بیخودیتون، با همین هیچی نگو، هیچی نگوهاتون، کار به این جا کشید.

این که احمق تیشه به ریشه خودش زد، شمام نشستین و نگاه کردین، حالا اینم حاصلش.

بعد همان طور که به سمت در می رفت، دوباره کوبنده و غران فرمود:

اینم یادتون باشه توی این خاکی که این به سر خودش ریخت، شماهام مقصرین، همین.

بعد در را محکم به هم زد و رفت.

مادر زار می زد و مستاصل و درمانده مرتب گریه کنان، پشت دست هایش می زد و از من سوال می کرد و من حرفی نداشتم بزنم.

تنها در جواب مادر که پرسید:

آره مهناز، تو فرمودی نمی خوای؟

سرم را تکان دادم.

مادر در حالی که لبش را گاز می گرفت، اشکریزان پرسید:

یعنی چی ؟ آخه چرا؟ مگه می شه؟! امت چی؟! جواب آقا جونت رو چی می دی؟! مگه شوخیه دو سال شب و روز...

من فقط توانستم حرف خود محمد را تکرار کنم:

ما به درد هم نمی خوریم.



53:

فصل سی و چهارم
سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر اون روزها محمد رفته بود و فرموده بود که او دیگر مرا نمی خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل نمايند؟ واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، برای خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به ارزش گذشتی که محمد در حقم کرده بود، پی بردم، بعدها فهمیدم که این گذشت محمد چقدر به حال من و خانواده ام ، مخصوصا جلوی امت و دیگران، مفید بوده.

ولی سوزش این داغ درونی و این راز که خودم از اون با خبر بودم هیچ وقت توی سینه ام کم نشد.

واقعیت این بود که او مرا نخواسته بود و این حقیقت تلخ مدام به روح و جان من نیش می زد و زهر تلخ حقارت و پس زده شدن را به جانم می ریخت.



این که روزها و شب های بعدی چطور گذشت، قابل فرمودن نیست، زندگی آرام ما چگونه به هم ریخت و آرامش همیشگی و فضای خوشبختی که همیشه بر خانه مان حاکم بود از بین رفت.

محترم خانم آمد، پریشان و گریان.

مدام می فرمود: مادر، باید به من بگی چی شده؟ مگه من می گذارم به این راحتی زندگیتون به هم بخوره؟! تقصیر ماست که زودتر دست به کار نشدیم.

به خدا، امت چشمتون زدن.

باید به من بگی چی شده؟ محمد حرفی زده؟ کاری کرده؟! تو به من ببخشش.

به خدا، محمد اخلاقش یکخورده تند هست، ولی توی دلش هیچی نیست.

حاج آقا آمد.

جلسه گذاشتند که مثلا مرا راضی نمايند و سر در بیاورند قضیه چه بوده؟ محمد رفته بود.

کجا؟ معلوم نبود.

و همه نگاه ها و پرسش ها متوجه من بود.

فاطمه خانم و آقا رضا مرتب تلفن می کردند.

امیر که حتی دیگر توی صورت من هم نگاه نمی کرد.

علی سر به زیر و با خجالت می فرمود:

مهناز، حیف محمد آقاست و ....

و من چطور می توانستم بگویم کسی که ناراضی هست، اوست ، نه من؟ چطور می توانستم بگویم کسی که باید راضی شود و برگردد اوست، نه من؟

در دلم به تمام کائنات بد و بیراه می فرمودم و به محمد.

جای خوبی گیرم انداخته بود.

جایی که نه راه پس داشتم نه راه پیش.

در جواب حرف های دیگران، چیزی برای فرمودن نداشتم، غیر از اشک و اشک و اشک.

مثل کسانی که ماه ها بستری بوده اند، رنجور و تکیده شده بودم با رنگ و رویی زرد و هستخوان های گونه بیرون زده.

نه غذا از گلویم پایین می رفت نه خواب به چشم هایم می آمد.

مثل مرده، انگار بدنم هیچ حسی نداشت.

نه حوصله حرف زدن داشتم، نه شنیدن حرف های دیگران و تنها چیزی که باعث عکس العمل های فوری و بی اختیارم می شد.

صدای زنگ در یا تلفن بود، که مرا از جا می پراند.

با صدای هر زنگی، چند لحظه تصور می کردم که محمد برگشته یا تلفن زده.

دائم انتظار می کشیدم، انتظاری کشنده و غیر قابل تحمل.

بدون این که حتی به خودم اعتراف کنم، ولی ته دلم امیدوار بودم.

امید داشتم که پشیمان شود و برگردد.

فکر می کردم چند وقت که بگذرد، عصبانیتش که فروکش کند، دلش تنگ می شود و بر می گردد و برای خودم چه خیالبافی ها که به دنبال این افکار نمی کردم و شاید یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد در برابر سوال ها و اصرار های دیگران طاقت بیاورم و حقیقت را نگویم، همین بود.

ته دلم امیدوار بودم که محمد برگردد.

با سکوت روزها را می گذاراندم.

در حالی که هر چه می گذشت، همراه جسمم، روحم هم تحلیل می رفت و ضعیف می شد و تنها با کور سوی امیدی که داشتم خودم را سرا پا نگه می داشتم.

طفلک مادرم، مدام مغموم و ساکت بود و هر وقت هم می خواست حرف بزند بدتر از خود من، زیر گریه می زد.

مهناز، پا به بخت خودت نزن، تو دیگه الان یک زن بیوه حساب می شی.

امت چی می گن؟! مادر، دیگه فکر می کنی کی زیر بار ازدواج با تو به عنوان یک دختر می ره؟! جلوی سر و همسر، آبروی خودت و ما را نبر.

و من در دل خون گریه می کردم.

پانزده روز گذشت.

وساطت ها، حرف ها، پا در میانی ها، هیچ کدام راه به جایی نبرد.

تا این که آقا جون برای اولین و آخرین بار، تنها با من صحبت کرد.

بابا، من تا حالا به هیچ کدوم شما از گل نازک تر نفرمودم.

هر کاری کردم تا شماها ستم و سختی نکشین.

شاید باید این حرف ها را زودتر، وقتی برنامه بود عقد بشی می فرمودم، ولی حالام دیر نشده.

بابا جون، خودت می دونی چه حالا چه هر وقت دیگه، تا وقتی زنده ام، جای هر سه شما، روی چشم های منه.

ولی بابا، زندگی شوخی بردار نیست، این دیگه چیزی نیست که با استقامت و تحمل یا محبت و تلاش من، رفع و رجوع بشه.

همه تلاش من و مادرت تا امروز برای سرافرازی شما بوده که سربلندیتون، سربلندی منه.

فقط می خوام بگم، بابا جون فکر کن، درست فکر کن و خیلی فکر کن .

بعضی چیزها از دست دادنشان عین به دست آوردن و زندگی دوباره س و از دست دادن بعضی چیزهام درست برعکس.

بشین خوب فکر کن، این جوری چی از دست می دی؟ چی به دست می آری؟ با ترازوی عقل بسنج، کفه هر کدام سنگین تر بود، اون وقت تصمیم بگیر.

آقا جون، جلوی دهن امت رو نمی شه بست و از بخت بد، این دروازه های باز، خیلی روی سرنوشت آدم ها تاثیر دارن...

وای که از رنج اون صورت مهربان، چه خاری به قلبم فرو می رفت.

کاش می شد داد بزنم – آخه آقا جون، با کدوم عقل فکر کنم و تصمیم بگیرم؟ من و عقل و سنجش؟! – کاش می توانستم بگویم – کار از جای دیگه خرابه – ولی نمی شد و من فقط، توی بن بستی که گیر افتاده بودم، اشک را داشتم که به فریادم برسد.

خدا می داند از دیدن رنج پدر و مادرم چه حالی می شدم.

خدایا، این چه محبتی هست که در قلب پدر و مادرها برنامه می دهی که چنین گذشت و صبوری به دنبال دارد؟! می دانستم که هر دو رنج می برند و عذاب می کشند.

می فهمیدم که جگرشان خون هست، ولی حاضر نبودند مرا عذاب بدهند و به نظر خودشان به کاری وادار نمايند که خلاف میل و خواسته ام بود.

غافل از این که، این همه مهر و ملاحظه، همیشه باعث خوشبختی نیست و گاهی برای خوشبختی، سختگیری هم لازم هست.

وقتی به آقا جون نگاه می کردم، دلم می خواست اون چشم های مهربان و اون دست های خسته و موهای سفید را غرق بوسه کنم.

دلم می خواست به پایش بیفتم، معذرت بخواهم، از او به خاطر همه اونچه به من داده بود تشکر کنم و واقعیت را بگویم، دلم می خواست بداند که مثل خودش و شاید خیلی بدتر، در جهنمی سوزان دست و پا می زنم و بگویم که نمی دانستم آتش این عذاب که با دست خود به جان خریدم، دامن اون ها را هم می گیرد.

در این گیر و دار روزها سریع می گذشت.

مریم مدام در رفت و آمد بود و زری، تقریبا دو سه روز یک بار زنگ می زد، ولی با هیچ کدام حرفی برای فرمودن نداشتم.

بالاخره غصه و رنج و گریه، بغض مدامی که مثل غده ای بزرگ راه گلویم را بسته بود و سوزش لعنتی معده و بی خوابی مرا از پا انداخت.

توی بن بست عذاب و تردید و پشیمانی خرد و له می شدم و از بین می رفتم و دم نمی زدم.

به این ترتیب مریضی ام با شدتی بیش تر از گذشته برگشت.

ناراحتی معده ام همراه کابوس هایی که خواب را از چشم هایم می گرفت، جسم رنجورم را داغان می کرد و بالاخره کارم به بیمارستان کشید.

با خودم سر لج افتاده بودم.

دوست داشتم رنج بکشم و بیمار و نزار شوم.

از تحلیل رفتن خودم لذت می بردم، انگار به خودم کفاره پس می دادم.

کرخ و بی حس بودم و هیچ کمکی به خودم برای بهتر شدن نمی کردم.

اون روزها، فقط خدا می داند ته دلم چقدر امیدوار بودم که خبر مریضی ام به گوش محمد برسد، دلش به رحم بیاید و برگردد، ولی بر خلاف انتظارم، نه تنها برنگشت، دیگران هم وخامت حالم را پای سختگیری و اصرار خودشان گذاشتند و اون ها هم دیگر حرفی نزدند و ساکت شدند.

دیگر کسی پادر میانی نکرد و در کمال ناباوری شنیدم که محمد، علی رغم مخالفت خانواده اش ، از ایران رفته.



54:

ممنون رویا جون
دستت درد نکنه خانومی

55:

دو ماه بعد، صیغه طلاق رسما خوانده شد، دیگر باقی مانده امیدهای من هم به باد رفت و عظمت مصیبت را باور کردم.

چقدر حاج آقا اصرار کرد تا اونچه طبق قانون به من تعلق می گرفت، یعنی نصف مهرم را بدهد، ولی آقا جون قبول نکرد و فرمود:

من روز اول هم فرمودم، مهر بچه من خوشبختی اش هست.

هر دو پدر اشک به چشم آوردند و یکی شرمنده و دیگری دلشکسته از هم جدا شدند.

سرنوشت من به همین راحتی عوض شد و زندگی ام در مسیری دیگر افتاد و چنین بود که به سه حقیقت مهم پی بردم:

دانستم دردی را که نشود به دیگران فرمود و با دیگران قسمت کرد، چه درد سنگین و غیر قابل تحملی می شود.

خوره ای که این درد نا فرمودنی به جان من انداخته بود، بی چاره ام می کرد و من چاره ای نداشتم.

این را هم فهمیدم که اون هایی که ، مثل من، ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای هستحکام زندگیشان می دانند، راهی بس اشتباه را طی می نمايند.

محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود، عشق نیست، اجباری هست که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود.

مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگری نیست، برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن هست، نه اجباری برای تحمل.

سپس اون برایم مسلم شد که، بر خلاف تصور همگان، برای از بین رفتن یک زندگی، یک عشق یا یک رابطه عمیق، لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و پايه ی وجود داشته باشد.

بهانه های پوچ و جزئی و کوچک، وقتی با عدم درایت و درک، دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند، برای ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی که هیچ زیاد هم هست.

این بهانه های پوچ بود که سر رشته زندگی ما را اون قدر به هم گره زد که باز کردنش دیگر برای خودمان غیر ممکن شد.

چون تنش مداومی که این گره های متعدد و به ظاهر کوچک ایجاد می نمايند به همان اندازه اختلافات بزرگ، خرد نماينده و از بین برنده هست.

اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرارها بود.

چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی را می سوزاند، همیشه از جرقه های کوچک شروع می شود، همان طور که در مورد ما شد.

نرمش و صبوری بیش از حد محمد، جوانی و بی تجربگی ما، نادانی من و سکوت اشتباه بزرگ ترها که به غلط ما را بزرگ و عاقل دانستند و به حال خودمان رها کردند، ما را بی چاره کرد.

ولی افسوس که این واقعیت ها را به چه قیمت سنگینی فهمیدم.

هنوز هم یاد اون روزها پشتم را می لرزاند .

روزهایی که عشق به محمد، حسرت داشتنش، غصه از دست دادنش، رنج جدایی و غریبی و بی کسی عجیبی که بدون او حس می کردم و غریبه بودن در بین نزدیک ترین کسانم، توی خانه خودم داغانم می کرد.

داغی که بر قلب و غرورم خورده بود، روحم را بدجوری شکسته و حقیر کرده بود.

از وجودم و خودم بدم می آمد.

انگار پیش خودم، زار و بی مقدار شده بودم.

احساس تلخ ذلیل و بی ارزش بودن مرا می کشت.

همان طور که روزی از احساس عشق محمد نسبت به خودم احساس سرافرازی و سربلندی می کردم، حالا از این حس که او بود که مرا نخواست، شکسته و خرد بودم.

هیچ دردی به عظمت شکستن غرور آدم، اون هم از دست عزیزی که همه کس آدم هست، نیست.

چنبره ماری که مدام قلبم را نیش می زد و این زهر را به جانم می ریخت، بی چاره نماينده بود و من راه به جایی نداشتم.

بیش ترین مایه زجرم این بود که من بیزار نشده بودم، حتی ذره ای از محبتم نسبت به محمد کم نشده بود و نمی توانستم حتی کینه ای از او به دل بگیرم تا بلکه راحت تر فراموش کنم.

به این ترتیب تازه می فهمیدم چقدر دوستش داشتم.

خدایا، چه زجری کشیدم.

خاطره نگاه هایش، محبت هایش، گرمای آغوشش، حمایت نگاه های مهربانش، دست های قوی و وجود پر قدرتش که پشت و پناه خودم می دانستمشان، دیوانه ام می کرد.

نه روز آرامش داشتم، نه شب و تمام این غصه ها چیزی نبود که بشود برای کسی فرمود.

مثل سرطان وجودم را از درون می خورد و از بین می برد و من مثل جنازه ای بی روح جسمم را با خودم می کشیدم و توی خانه ای که دیگر نه از آرامش، که از غم، ساکت و آرام بود، مثل روحی سرگردان این طرف و اون طرف می رفتم.

یکی از همان روزها مریم خوشحال با روزنامه آمد خانه مان تا خبر بدهد که هر دو در کنکور قبول شده ایم.

من ورودی بهمن ماه در رشته علوم تربیتی و مریم در رشته روانشناسی قبول شده بود.

مثل دیوانه ها جلوی چشم های بهت زده مادر و مریم روزنامه را ریز ریز کردم و دور ریختم.

دانشگاه؟ کسی که به خاطرش برنامه بود روزی به دانشگاه بروم، کسی که برایش مهم بود، دیگر نبود.

دیگر درس و دانشگاه و قبولی برایم معنا نداشت.

روزها می گذشت و من همان طور که کم کم چشمه اشکم خشک می شد، آدمی دیگر می شدم، آدمی عصبی که دیگر به جای گریه کردن، دوست داشت فریاد بزند، مجسمه ای بی روح که کشیدن جسمش و تحمل آدم ها برایش سخت بود.

از آدم ها حوصله ام سر می رفت و خلا شدید روحی بی چاره ام می کرد.

هنوز هم، با اون که سال ها گذشته هست، وقتی یاد اون روزها می افتم همه چیز مثل روزهای برفی، مه آلود و گنگ در نظرم مجسم می شود.

چقدر طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم.

حرف ها و عکس العمل های اطرافیان همه و همه مثل هیاهویی بی مفهوم در ذهنم می پیچید.

اون روزها انگار درست نمی دیدم، مثل آدمی که از پشت شیشه ای غبار گرفته یا از ورای مه غلیظی به سختی ببیند، نه درست می شنیدم، نه می دیدم و نه حس می کردم و نه می فهمیدم.

از همه کس و همه چیز بیزار بودم و احساس می کردم دیگران همه از من بیزارند، مثل این که همان قدر که عشق و محبت آدم را سرافراز و سربلند و به خودش مطمئن می کند، با از دست رفتنش، درست برعکس احساس شرمندگی و عدم اعتماد به نفس بی چاره ات می کند.

خانه گرم و پر از نشاطمان سوت و کور و غمگین شده بود.

امیر دیگر خیلی کم توی خانه پیداش می شد، وقتی هم می آمد، ساکت بود.

مادرم بیش تر سر کتاب دعاهایش بود یا توی فکر.

وقتی با آهی عمیق سرش را رو به آسمان می گرفت و می فرمود خدایا، راضی ام به رضای تو، جگرم آتش می گرفت.

می فهمیدم که از چه در عذاب هست و از سر درد رو به درگاه خداوندی می آورد.

این بود که خودم را، محمد را و همه کسانی را که باعث و بانی می دانستم، نفرین می کردم.

ولی چه حاصل، شکنجه دائمی ام با این کار هم تمام نمی شد.

اولین پاییز سپس رفتن محمد چه تلخ و سخت گذشت و پاییز چقدر به نظرم غم انگیز آمد.

نم نم باران دیگر قشنگ نبود و ایستادن زیر باران به جای شادی آفریدن، فقط اشک هایم را سرازیر می کرد.

غروب ها دلگیر و خفه بود و من درست مثل برگ درخت ها زرد ، بی جان و خشکیده.

زوزه باد و غرش رعد در نظرم رعب انگیز و زشت بود، چون آغوش پرمهری که پناهگاهم باشد و باعث شود از ترسیدن و ضعفم به جای ناراحتی، غرق شوق بشوم، دیگر نبود.

با چشمانی بی فروغ و قلبی یخزده از پشت پنجره مردن و سرازیر شدن برگ ها را نگاه می کردم.

اون سال همراه قلب خزان زده ام، معنای غم انگیزی پاییز را با تمام وجود حس کردم و فهمیدم و شناختم.

با گذر روزها وقتی چشمه اشک هایم، بی اون که از درد هایم بکاهد، خشک شد کم کم اون موجود آرام، به آدمی پرخاشگر تبدیل شد که با کوچک ترین بهانه ای آماده پرخاش و حمله بود.

پنچ ماه از رفتن محمد و سه ماه از جدایی رسمی ما می گذشت که یک کارت از زری به دستم رسید.

نامه ای که سیل اشکم را دوباره روان کرد و داغ دلم را تازه.

نوشته بود:

خواهرم مهناز:

هیچ چیز از دست نرفته.

نه موج اشک های همدردی ما، نه عشق دوستان تو که شاید در اون تردید داشته باشی، و نه خاطرات شیرین ایام زلال کودکی.

به یاد داشته باش: هر گاه که زیر فشار غصه ها زانوانت خم می شود این مهر و عشق به سوی تو راه باز می کند و باور کن، که ممکن هست در گذرگاه های تاریک زندگی، گهگاه نور ستاره ای دیده نشود.

اما نه تا ابد.

دیدن این نور، شاید در آینده ای نزدیک میسر شود.

تولدت مبارک

دوست همیشگی تو زری – لندن

مثل ایام مدرسه، انشای قشنگ زری مرا تحت تاثیر برنامه داد.

همراه کارت یک کاغذ هم بود که زری ضمن گلایه از این که من حتی حاضر نشده بودم با او صحبت کنم، تاکید کرده بود که هنوز دوست من هست، نه خواهر محمد و به انتظار جواب می ماند.

ولی من هیچ وقت جوابی ندادم.

زری در ذهن من تداعی نماينده محمد بود و یادآور او، که من می خواستم فراموشش کنم.

این بود که کارتش را توی اتاقم که مدت ها بود پا به اون نگذاشته بودم، اتاق خودم و محمد، زیر شیشه میز گذاشتم و از اون اتاق فرار کردم.

اتاقی که هنوز وسایل و پوشش ها و یادگارهای محمد و عطر تنش توی اون موج می زد.

پنج ماه بود که اتاقم طبقه پایین و کنار اتاق مادرم بود و من هیچ چیز غیر از پوشش هایم، حتی تختم را از اون جا نیاورده بودم و انگار طی یک برنامه نافرموده، هیچ کس هم در مورد اون اتاق هیچ چیز نمی فرمود و سراغش نمی رفت.

محمد حتی دنبال کتاب هایش که اون قدر برایش اهمیت داشت، هم نفرستاده بود.

مثل این بود که توی اون اتاق، وقت با همان حال و هوای گذشته، متوقف شده بود، با وسایل محمد، خاطره هایش، کتاب هایش و پوشش هایش.

و من از بی چارگی و رنج از اون اتاق فراری بودم تا نبینم و به یاد نیاورم.

روزها باز می گذشت.

سریع هم می گذشت.


56:

فصل سی و پنجم



هر چه به بهمن ماه نزدیک می شدیم، فشار مادر و مریم هم بیش تر می شد.

اون ها می خواستند مجبورم نمايند به دانشگاه بروم.

بالاخره در برابر خواهش های ملتمسانه مادر تسلیم شدم، راست می فرمود: نمی شد که خودم را زنده به گور کنم! شش ماه گذشته بود و من که سپس محمد، انگار چیزی توی وجودم مرده بود، بدون روح و مثل مرده متحرک، بی هدف روزها را به شب می کردم و هر روز صبح چشم هایم را که باز می کردم از فکر شروع یک روز بی معنا و تکراری دیگر دلم می خواست فریاد بزنم.

برای فرار از اون تکرار پوچ و بی معنی و از فضای خانه که با رفتار امیر و افسردگی مادر و پدرم برایم مثل یک قبر شده بود، راهی دانشگاه شدم.

در حالی که تمام مراحل ثبت نام را مریم مثل کسی که بچه ای دبستانی را راهنمایی کند، همراهم بود و انجام می داد.




هنوز اون صبح سرد و برفی را که برای اولین بار به دانشگاه رفتم، به یاد دارم.

بدون هیچ شوقی، بی تفاوت و سرد به زور و جبر و اکراه نه با میل و اشتیاق و امید، می رفتم که فقط رفته باشم.

وارد ساختمان بزرگی شدم که سرما همه را وادار کرده بود که قبل از شروع کلاس ها در اون اجتماع نمايند.

از اون همه شلوغی و هیاهو جا خوردم.

همه جا پر بود از صورت های جوان، شاد، بی تفاوت، خندان، عبوس و گهگاه غمگین و عصبی.


مدتی طول می کشید تا آدمی مثل من که انگار از دره سکوت و نیستی برگشته بود به اون هیاهو عادت کند.

گوشه ای ایستاده بودم و حیران نگاه می کردم.

احساس پیرزنی را داشتم که رفته مهد کودک.

قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این سیل نیرو و انرژی و امید و جوانی داشت؟


مثل این بود که مغزم هم همراه قلبم یخ زده بود، نمی دانستم چه باید بگویم و چه کار باید بکنم و فکر می کردم غیر ممکن هست با این محیط و آدم ها خو بگیرم و قاطی بشوم.

ولی اشتباه می کردم.


انسان به همه چیز خو می گیرد، به همه چیز، حتی مصیبت و درد.

من هم از این قاعده مستثنا نبودم.

رفته رفته و به مرور عادت کردم.


رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هوای بی تفاوتی دور کرد و به زندگی برگرداند.

سایه شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم را خم، رفته رفته توی روحم به دردی آرام تبديل شد.

اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم.

هیچ انگیزه ای توی وجودم برای تلاش نبود.

چشم هایم می دید ولی بی احساس.

مجسمه ای بی روح بودم و کشیدن جسمم برایم سخت بود.


مثل مریض هایی که سپس یک بیماری طولانی از بستر بلند می شوند، بدنم ضعف داشت.

از آدم ها حوصله ام سر می رفت و حال هیچ تلاش و تکاپویی را نداشتم.

منتها، خوبی جریان زندگی این هست که مثل سیلاب تو را به جلو می راند و با خودش می برد، چه بخواهی و چه نخواهی، وقتی هستی و زنده ای، روزها و شب ها و جریان عادی زندگی تو را همراه خود می کشانند و می برند.


رفته رفته حضور در کلاس ها مرا مجبور به شنیدن و فهمیدن و فعالیت کرد.

با این که تمام توانم را به کار نمی بستم، ولی برای روح خشکیده ام همین تلاش اندک، نفسی بود که روحم را از مرگ کامل نجات می داد.

سکون برای روح جوان مثل باتلاق کشنده هست.

مریم و دانشگاه و درس مرا از باتلاق نجات داد.

ولی تمام تکاپو و سعی ام برای فرار از یاد محمد و گذشته ام، بی نتیجه ماند.

محمد مثل سایه ای سمج همراهم بود.


جنگ با یاد او، فرسوده ام می کرد و بی حاصل بود.

مغزم هر چه می کشید فراموشش کند، انگار قلبم با شدتی بیش تر از او دفاع می کرد و ثمره این جدال مداوم، رنج دائمی و پنهانی روحم بود که توان را از من می گرفت.


عقل و منطق کاری از پیش نمی برد، هرچه با دلیل و برهان سعی می کردم دلم را راضی کنم که این جدایی و از دست دادن، عین خوشبختی هست، چیزی در درونم فریاد می کشید و دلایلم را توی صورتم می کوبید.

باید از جنگ دست می کشیدم.

فایده نداشت.

او روح و قلب و وجود مرا مسخر کرده و رفته بود.

این فرار دیگر فرار از او نبود و گریز از خودم هم برای من امکان نداشت.

من با محمد بزرگ و عقل رس شده بودم.

دوران عجیب و حیاتی بلوغم با محمد عجین بود.

با او عشق، تعلق خاطر و حتی نیازهای جسمانی و روحی ام را شناخته بودم.

او دری از دنیایی عجیب را در بحرانی ترین سن زندگی به رویم باز کرده بود و هر کدام راهم به بهترین شکل به من شناسانده بود.

رد پای او، در افکارم، اعمالم و حتی نیازهای جسمی ام باقی بود.

فرار بی حاصل بود، من حتی ناکامی و شکست از عشق و از دست دادن را با محمد حس کرده بودم.

و این برای من، شاید ره توشه یک عمر بود.


بالاخره مجبور شدم تسلیم شوم و دورویی را کنار بگذارم.

محمد با من و در وجود من بود و این، وقتی با خودم کنار آمدم، باعث رشد شخصیتی شد که پرورده او بود.

مهناز لوس و ناز پرورده و کوتاه فکر، آرام آرام پوست انداخت و کم کم زنی رخ نمایاند با خصوصیات روحی ای که محمد به او تزریق کرده بود.

این اتفاق وقتی افتاد که دیگر از اعتراف به خودم طفره نرفتم.

حقیقت این بود که هنوز با تمام وجود دوستش داشتم و باور می کردم مقصرم.

پس از فرار دست برداشتم.

عکس و یادگارهایش را دوباره برگرداندم.

زنجیرش را باز به گردنم آویختم و در تنهایی به چشم هایش توی عکس خیره شدم و این شروع دوران دیگری از زندگی ام بود.

دورانی با دو زندگی جداگانه.

درس و فعالیت و دانشگاه و زندگی عادی در یک سو و زندگی عاطفی در سویی دیگر.


من زن بیوه ای بودم که داغ از دست دادن شوهرش را نمی توانست فراموش کند و این داغ همیشه تازه به من خونسردی و بی اعتنایی خاصی می داد که دیگران را به طرفم جذب می کرد، ولی می دانستم که نمی توانم حتی نیم نگاهی به مرد دیگری بیندازم.

خانم جون همیشه می فرمود: - مادر، خدا هیچ عزیزی رو ذلیل نکنه.

از بالا به پایین اومدن مادر، ذلتی هست که خدا برای هیچ بنده اش نخواد.

– و من حالا مفهوم حرفش را کاملا درک می کردم.

چون همان عزیزی بودم که ذلیل شده بود.

من که روزی کامل ترین را داشتم، حالا به چیزی کم تر از اون قانع نمی شدم.

اونچه من از عشق و زناشویی و محبت شناخته بودم با اونچه در تصور اکثر آدم هایی بود که می دیدم، فاصله ای شگرف داشت و همین مرا در مواجهه با زندگی دچار سرخوردگی و ذلت می کرد.

نگاه هایی که از سر اشتیاق به من دوخته می شد، خنجری بود که قلبم را سوراخ می کرد و درخواست هایی که به زعم همه خواستن بود و محبت و اظهار توجه، در نظرم از سیلی و ناسزا بدتر بود.


آری، من از بهشت رانده ای بودم که با خیال اون بهشت زندگی می کرد و کم تر از اون برایش خاکی بود، بی ارزش و پست.

شاید در تفکر همه، بیوه بودن با تعبیر جسمی اون معنا بیابد.

ولی من این را با تک تک سلول هایم حس کردم و فهمیدم که خوشا به حال زن هایی که جسما بیوه می شوند.

جسم و نیازهای طبیعی زود با زندگی کنار می آیند و راه عوض می نمايند.

ولی بدبختی که روحش بیوه می شود، درد بی درمانی را تحمل می کند که علاجی ندارد.

همان طور که شاید همه فرق یک زن و دختر، از دید عوام باکره بودن دختر باشد، در حالی که به نظر من اون تفاوتی که در روح یک دختر با یک زن وجود دارد، قابل مقایسه با جسم نیست و من روحا دیگر دختر نبودم.

زنی بودم که عشق را در زیباترین صورت اون تجربه کرده بود.

و این حماقت بزرگی بود که کسی فکر کند با تملک جسم من، اون گذشته را کمرنگ می کند یا از بین می برد.


تملک جسم، کاری سهل و آسان هست، دشوار برگرفتن ***** روح هست و به تملک در آوردن اون و این درست همان رمزی هست که شاید بیش تر امتان در نیافته باشند.

در حالی که محمد، دانسته یا نادانسته دقیقا همین کار را با من کرده بود.


آرام آرام به رفت و آمد و کلاس ها و هستادها و همه چیز عادت کردم.

چون یکی از خاصیت های جاودانه میز و نیمکت، شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی وقتی در کسوت شاگردی پشت اون ها می نشیند، احساس جوانی و زنده بودن و شادابی می کند.

همین خاصیت ارزشمند هم بود که مرا با زندگی آشتی داد.

یکی دو ماه که از شروع کلاس ها گذشت، دیگر به تدریج روابطم با همکلاسی ها دوستانه شد و فضای کلاس و دانشگاه، آشنا و مانوس.


منتها حوصله روابط خاص و صمیمی را نداشتم و همین شاید در آغاز باعث شد که همه فکر نمايند آدمی مغرور و از خود راضی ام، ولی به هر حال اون ها هم به من عادت کردند و همان طور که بودم قبولم کردند.

یکی از همکلاسی ها پسری پر شر و شور به نام بهزاد بود که انگار با خودش شرط کرده بود که آرام و برنامه نداشته باشد.

هر وقت وارد کلاس می شد، صدای پر هیجان و شلوغ او فراتر از صدای دیگران بود و موقع درس ها هم بیش تر از همه او بود که سر به سر هستاد می گذاشت و کلاس را به شوخی و خنده می کشاند.

منتها چون معمولا شوخی ها و حاضر جوابی هایش همراه ادب و با دیدی ظریف بود مانع از رنجش دیگران می شد.


در مقابل او یکی از دخترهای کلاس به نام نرگس مدبر که دختری سرحال و بشاش و با نشاط بود، همیشه در جواب حرف های آقای میرزایی، یا همان بهزاد، حرفی حاضر و آماده داشت.

این دو نفر، هر کدام ناخودآگاه شده بودند زبان و نماینده همجنس های خود، یعنی خانم مدبر نماینده دخترها و آقای میرزایی نماینده پسرها، که به خاطر اخلاق خوب و خوش سرو زبانی همه بچه ها دوستشان داشتند و هم قبولشان کرده بودند.


اولین پتک را به مغز خواب رفته من همان آقای میرزایی، توسط خانم مدبر، وارد کرد و خدا عمرش بدهد، چون این کارش باعث شروع دوستی من با نرگس شد، دوستی ای عمیق و پر حاصل و شیرین.

اوایل ترم دوم بود که یک روز، سپس تمام شدن کلاس، خانم مدبر با من همقدم شد و سر صحبت را باز کرد و بعد یکدفعه فرمود:

حقیقتش، این که دارم پرچونگی می کنم به خاطر اینه که این آمیرزا چند وقته به من پیله کرده که پیغامش رو به شما برسونم!

مات و متحیر پرسیدم: کی؟

خونسرد فرمود: آقای میرزایی دیگه.

از این که با صدای بلند، آقای میرزایی را اون طور خطاب می کرد، هم تعجب کرده بودم هم از خنده بی امانی که وجودم را گرفته بود از ته دل ریسه رفتم و بی اختیار فرمودم:

هیس! شاید رد بشه، بشنوه.

خندان فرمود: نه خودم دیدمش که داشت می رفت.

چقدر روحیه شاد و سرحالش روی من تاثیر داشت.

انگار هیچ غمی به دل نداشت و نشاط و سرزندگی آدم را تحت تاثیر برنامه می داد.


مخصوصا حرف زدن بامزه و با نمکش که انگار همه دنیا را در عین موشکافی، با دید طنز، نگاه می کرد، برای من دوست داشتنی و جالب بود.

خلاصه اون روز نرگس فرمود که آقای میرزایی پیغام داده که اگر ممکن هست با من صحبت کند و اگر اجازه بدهم برای خواستگاری اقدام کند.


نمی توانم بگویم چه احساسی داشتم.

جا خورده بودم؟ تعجب کرده بودم؟ ناراحت شده بودم یا بدم آمده بود؟ برایم عجیب و دور از ذهن بود.

احساس زنی جا افتاده را داشتم که کسی به سن پسرش از او درخواست ازدواج کرده هست.

ماتم برده بود.

بهزاد به چشمم اون قدر بچه می آمد که فکر می کردم اصلا چیزی به این واضحی غیر از نه چه جوابی می تواند داشته باشد.


ولی به هر حال این واقعیتی بود که من ظاهرا دختری جوان بودم و او گناهی نکرده بود.

پس به نرگس فقط فرمودم که خیال ازدواج ندارم و فکر کردم قاعدتا قضیه تمام شده هست.

ولی آقای میرزایی دست بردار نبود.

با تمام سعی من برای نادیده گرفتنش و سردی و بی تفاوتی که نشان می دادم، او با نگاه ها و کارهایی که به نظرم بی نهایت بچگانه و لوس بود، نشان می داد که سر حرفش هست.

تا این که اواخر ترم، باز خانم مدبر سراغم آمد.

وقتی دوباره خونسرد و بی خیال فرمودم که لطف کند و به او بگوید:


نه، من قصد ازدواج ندارم.



نرگس خندان فرمود:

ببخشید ها، شما دو تا انگار پستچی مفت گیر آوردین.

خوب الان که من دوباره برم بگم، نه، ایشون باز چند روز دیگه به اصرار خواهش می نمايند که فقط یک ربع شما اجازه بدین باهاتون صحبت کنن و ....


باز من بیام و دوباره.....؟! خوب چرا دلیل اصلی ات رو رو راست نمی گی؟ قصد ازدواج ندارم بیش تر به نظرم تعارف و ناز کردن می آذ تا دلیل.

از قیافه اش خوشت نمیآد؟ چه می دونم شاید اصلا کسی رو دوست داری؟


مانده بودم چه بگویم.

صورت محمد جلوی نظرم نقش بست و درمانده فکر کردم – آره کسی را دوست دارم، کسی که دیگه نیست، و نمی خوام ازدواج کنم چون هنوز...

– مسئله عیب و ایراد این آدم یا کس دیگر نبود.

من نمی توانستم به کسی به چشم شوهر نگاه کنم.

توی ذهنم دنبال جواب می گشتم که خانم مدبر، با همان لحن شوخ همیشگی اش فرمود:


خیله خب، نمی خواد بگی، خودم فهمیدم!

با تردید و خندان فرمودم: چی رو؟

با چشم هایی شیطنت از اون ها می بارید، فرمود:

این که گیر کار کجاست؟!

کنجکاو پرسیدم: خوب، کجاست؟!

در حالی که به قلبش اشاره می کرد، فرمود: این بی صاحاب، البته ببخشیدها، که همه گیرها، همیشه از همین جاست!

بعد بدون این که کنجکاوی کند یا دنباله حرفش را بگیرد، فرمود:

باشه من می رم، ولی فکر نمی کنم، این بابا دست برداره.

و در حالی که دوباره به قلبش اشاره می کرد فرمود: آخه کار اون بی چاره ام به همین، گیر کرده!

خندان خداحافظی کرد و رفت.

57:

فصل سی و ششم


نمی دانم چرا دلم می خواست با او درد دل کنم و حرف بزنم.

دوست داشتم از من سوال کند و شاید همین کنجکاوی نکردنش، مرا به فرمودن، حریص می کرد و در دل از این که بی اعتنا گذشته بود، دلخور بودم.

دلم می خواست این راز را به کسی بگویم.

من که حتی در این مورد به مریم هم حقیقت را نفرموده بودم، ناخودآگاه دنبال یک همراز بودم و نرگس با رفتارش، بدون این که علتش را بدانم، یک حس اطمینان و تمایل در من به وجود آورد.


به هر حال به بهانه پیغام های آقای میرزایی ما به هم نزدیک شدیم و رابطه مان از حدود سلام و علیک عادی گذشت و کم کم به بیرون از دانشگاه و خانه کشید.



نرگس سه سال از من بزرگ تر بود ولی از نظر فکری، به نسبت سه سال، خیلی فهمیده تر و پخته تر از من بود.

مهارتی خاص در ارتباط بر برنامه کردن با آدم ها داشت، با هر کس به زبان خودش حرف می زد و حرف همه را می فهمید.

درست مثل این که خدا، وجودش را برای محبت کردن به دیگران آفریده باشد.

مورد اعتماد و سنگ صبور همه بود.

برای مشکلات دیگران چنان خودش را وقف می کرد که من ماتم می برد.

چون این هستعدادی بود که خودم هیچ وقت نداشتم.

برای او ناراحتی هیچ کس، غریبا یا آشنا، فرق نداشت.

بی تفاوت نبود و در عین حال، یک اخلاق عالی دیگر هم داشت که سبب اعتماد و اطمینان می شد.

هیچ وقت خودش سوالی نمی کرد و تا خودت زبان باز نمی کردی، غیر ممکن بود حتی در مورد چیزهایی که می دانست سوال کند یا حرفی بزند و همین آدم را برای فرمودن مشتاق می کرد.

خصوصا من که از کشیدن بار رازی که به تنهایی کشیده بودم، در رنج بودم.

بالاخره در اثر اصرار های مداوم آقای میرزایی که دیگر داشت به مزاحمت کشیده می شد و توجه بقیه همکلاسی ها را هم جلب می کرد، یک روز دل به دریا زدم و حقیقت را برای نرگس فرمودم و این شد نقطه شروع دوستی نزدیک ما و بربرنامه شدن ارتباطی عاطفی و عمیق، اون چنان که انگار سال ها با هم دوستیم.


وقتی به آقای میرزایی، دو سه تا از دانشجوهای سال های بالاتر هم اضافه شدند، تصمیم گرفتم شر همه را از سر کم کنم.

حلقه ام را دستم کردم و به کمک نرگس توی دانشگاه شایع کردم که نامزد کرده ام.

هیچ وقت اون روز را که با نرگس شیرینی مثلا نامزدی ام را پخش کردیم، فراموش نمی کنم.



بی چاره آقای میرزایی چه حالی شد.

نرگس با دیدن حال و روز او فرمود: خدا لعنتت کنه، بالاخره آه این آمیرزا منو می گیره!

خندان فرمودم: چرا آهش؟ یک وقت دیدی خودش تو رو گرفت.

نرگس پرخاش کنان فرمود: نه که خیلی چشم داره منو ببینه!!!

روزها مثل برق می گذشت و تبدیل به ماه ها می شد و ارتباط من و نرگس نزدیک تر.

اوایل سال دوم دانشگاه بودیم که نرگس فرمود: از این هفته می خوام ببرمت یه جای خوب.

خنده دار بود، جای خوب نرگس همان کوه بود که من عاشقش!!! بودم.

روزی که این حرف را زد، در حالی که سرم را تکان می دادم، دستم را روی دهانم گذاشته بودم و می خندیدم.

مسخره بود.

دوباره برگشتم به همان نقطه ای که باعث بریده شدن مسیر زندگی ام شده بود، ولی مخالفت نکردم، چه عیبی داشت؟! مگر نه این که خانم جون همیشه می فرمود – هر چه نصیب هست به تو اون می دهند.-


قبول کردم و رفتم.

در این رفت و آمدها با چند تا از دوست های غیردانشگاهی نرگس هم آشنا شدم و پا به دنیایی دیگر گذاشتم.

دنیای کتاب و شعر و کوه و نقاشی و .....


مقدر این بود که دور از محمد پا به دنیایی که او عاشقش بود، بگذارم.

دنیایی که روزی از اون یک جهنم ساخته بودم، زندگی ام را به دلیل مخالفت با اون، متلاشی کرده بودم، خودم را از بین برده بودم.

حالا در کنار دوست هایم به اون پا می گذاشتم.

در حالی که شاید بدون این که بفهمم، این بار هم عشق محمد و رسوب افکار او در دل و جانم بود که مرا به جلو می راند و این طوری بود که سال ها می گذشت و من با نرگس در مسیری افتادم که زندگی ام را از بی هدفی و بی معنایی در آورد.


یکی از دوست های نرگس که بعدها دوست صمیمی خودم هم شد، دختری بود به نام آزیتا.



نرگس روز اول او را به عنوان خانم نقاش به من معرفی کرد.

پدر آزیتا ادیب و هنرمند بود، دکترای ادبیات داشت و هستاد دانشگاه بود.

اون طور که نرگس می فرمود، پدرش یعنی دکتر ابهری عاشقانه آزیتا را که تنها فرزندش بود، دوست داشت و رابطه شان مثل مرید و مراد بود.

آزیتا هم پیانو می زد، هم نقاشی می کرد و هم دانشجوی رشته هنر بود.

مادرش زنی ایتالیایی بود که از بیست سالگی در ایران زندگی کرده بود.

خانمی بی نهایت با شخصیت و دوست داشتنی که فارسی را با لهجه ای بسیار شیرین صحبت می کرد.


نرگس همیشه می فرمود – توی خانه اون ها یک جور عشق و مهر و عاطفه ناب توی فضا موج می زند که روی دیگران هم اثر می گذاره.- و بعد به مسخره اضافه می کرد:

درست مثل خونه خود ما!!! و این چیزی بود که بعدها به وضوح دریافتم، خوشبختی هم مثل بدبختی می تواند اطراف خود را در بر بگیرد و فضای خانه اون ها همیشه به آدم این حس آرامش و خوشبختی را منتقل می کرد.

اولین باری که خانه اون ها رفتم، شب اول دی بود که تولد بیست و یک سالگی ام هم بود.

اون شب به مناسبت یلدا، خانه شان مهمانی بود.

من قبلا از نرگس شنیده بودم که پدر آزیتا شب یلدای هر سال مهمانی ای به راه می اندازد که به قولی شب شعر هم بود.

اکثر مهمان ها هم دوستان پدر آزیتا بودند.

نرگس این قدر در مورد اون مهمانی ها تعریف کرده بود که در عین کنجکاوی یک حالت اضطراب و هیجان خاص هم داشتم.

مخصوصا که تا اون وقت پا توی چنین جمع هایی نگذاشته بودم.


اون شب هوا خیلی سرد بود و سوز برف داشت و ما با تمام عجله ای که کردیم، دیرتر از همه رسیدیم.

آماده شدنم خیلی طول کشید، چون هر لباسی می پوشیدم به نظرم مناسب نمی آمد و بالاخره وقتی حاضر شدم، تازه نوبت دلواپسی های مادر بود و شیرین زبانی های نرگس برای مادر و پدرم که خیالشان راحت باشد.

نرگس همان طور که به من خیلی نزدیک شده بود، خیلی زود هم اعتماد و محبت مادر و پدرم را جلب کرده بود و رضایت اون ها را خیلی راحت به دست می آورد.


وقتی رسیدیم، از ماشین های دم در، معلوم بود که بیش تر مهمان ها آمده اند و همین بر اضطراب من بیش از پیش اضافه کرد.

خانه شان، بیش تر از تصور من مجلل و قشنگ بود.

از در وارد حیاطی بزرگ با باغچه های چمنکاری وسیع می شدیم که اطراف یک هستخر بزرگ را گرفته بودند و از کناره هستخر تا در ورودی ساختمان، مسافت نسبتا زیادی بود که با چراغ هایی که از لابه لای کاج های مطبق فضا را روشن می کرد.

جلوه خاصی به اطراف می دادند و من بیش تر از قبل دست و پایم را گم می کردم.



آزیتا که با چهره ای گشاد دم در ساختمان منتظر بود، فرمود: معلوم هست کجایین؟ چرا این قدر دیر کردین؟! یک ساعت پیش منتظرتون بودم.

نرگس در حالی که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد، فرمود: خوب ما فقط یک ساعت داشتیم دنبال یک دسته گل ارزون و با جلال و جبروت می گشتیم! نیم ساعت هم از دم در تا این جا طول می کشه! ما تازه نیم ساعت هم زود رسیدیم!

هر سه به خنده افتادیم که نرگس پرسید: اول بگو، اون آقاهه که سه تار می زنه اومده؟!

آزیتا با سر اشاره کرد: آره، الان می خواد بخونه، زود باشین.

با عجله سر و وضعم را مرتب کردم و همراه آزیتا وارد سالن شدیم.

من که بی نهایت معذب و دستپاچه بودم، دست نرگس را ول نمی کردم که آزیتا با حرص و آهسته فرمود:

بدبخت ها چرا چسبیدین به هم دیگه؟ حالا این ها فکر می کنن از پشت کوه اومدین!

نرگس با خونسردی و آرام فرمود: چه عیبی داره؟! چیزی که قراره بعدا بفهمن، بگذار حالا بدونن.

همیشه جواب هایش باعث شادی بود، این بار هم باعث شد که ما با خنده وارد سالن بزرگ و آراسته خانه اون ها شویم.

من برای اولین بار خانم و آقای ابهری را دیدم.

دکتر ابهری خیلی بیش از انتظارم، جوان و برازنده بود، همین طور همسرش.


دکتر مردی بود با قد متوسط و هیکلی موزون و ورزشکاری که صورتی آرام و چشم هایی با نفوذ داشت و از ورای عینک پنسی با دقتی موشکافانه نگاه می کرد.

ولی در عین حال، برخورد پدرانه و صمیمانه اش به دل می نشست و خانم ابهری با این که قدی تقریبا کوتا داشت و اندامی که می شد فرمود چاق هست، ولی چهره ای علی رغم سن و سالش که حدود پنجاه سال بود، شاداب داشت و از ورای چشم های آبی اش با مهری خاص آدم را نگاه می کرد و لهجه ای شیرین و دوستانه خوشامد می فرمود.


هر دو با رویی گشاده، به ما خیر مقدم فرمودند و به مهمان ها، به عنوان دوست های صمیمی دخترشان، معرفی کردند.

آزیتا جایی نزدیک خودشان به ما نشان داد و نشستیم.

من که از خجالت نفسم بالا نمی آمد و فکر می کردم همه الان فهمیده اند که اولین بار هست در چنین جمعی حضور پیدا کرده ام، سرم را پایین انداخته بودم و با انگشت هایم بازی می کردم، ولی نرگس خونسرد و خندان از راه دور با همه سلام و علیک و احوالپرسی می کرد.با تشر آزیتا که فرمود: چرا این قدر معذب نشستی؟! بالاجبار سرم را بالا گرفتم و چشمم به چشم آقایی تقریبا جوان که روبروی ما نشسته بود، افتاد که با لبخند ما را نگاه می کرد.

مجبور شدم زورکی لبخند بزنم و با سر سلام کنم که صدای سه تار همه حواس ها را به طرف بالای سالن متوجه کرد و من کمی احساس آرامش کردم و توانستم نفس تازه کنم و همه چیز را ببینم.

تزینات زیبای اتاق بسیار بزرگ پذایرایی و پله های مارپیچی که از کنار سالن به طبقه بالا می رفت و شومینه بزرگی که گوشه سالن روشن بود و قاب های نقاشی بزرگ و بسیار زیبایی که به دیوار بود و شمعدان های پایه بلندی که در گوشه و کنار با شمع روشن بود، حالت اشرافی و در عین حال شاعرانه ای به سالن می داد.


غرق تماشای اطراف بودم که با سقلمه ای که نرگس به پهلویم زد به خود آمدم.

فرمود: اون آقاهه که می فرمودم اینه، استقامت کن بخونه، اگه دیوونه نشدی معلومه...

ساکت شد.

منتظر پرسیدم: معلومه چی؟!

نرگس با خونسردی فرمود: معلومه از اول دیوونه بودی!!

خنده ما را شروع سه تار زدن آقای مهرابی قطع کرد و من منتظر ماندم که ببینم این همه تعریف به کجا می رسد.

صدا از هیچ کس در نمی آمد و معلوم بود همه با اشتیاق در انتظارند.

در این میان انگار فقط من بودم که همچنان محو تماشای اطراف بودم که من هم با شروع شدن آواز، میخکوب شدم.


نمی دانم در اون صدا چه بود، چه سوز و شوری بود که این قدر مستقیم بر روح و قلب آدم اثر می گذاشت.

حس غریبی به آدم دست می داد که قابل فرمودن نیست، شور عرفانی و روحپرور، حالت جذبه و اشتیاق، حالت خاصی که قابل بیان نیست.

مصرع های اول را من، مبهوت تن صدا، اصلا نشنیدم، تا به این جا رسید:


باز آی و بر چشمم نشین ای داستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

اون صدا حزین و پر احساس همراه زخمه های تار، و اون شعر پر معنی چنان اثر کاری و اونی بر قلب من داشت که ناخودآگاه اشک چشمانم را پر کرد و من که از سر شب فکر محمد، با یادآوری تولدم و سال های قبل، راحتم نگذاشته بود، بی اختیار دستم به زنجیر گردنم گره خورد و با این ابیات اشک به چشمم هجوم آورد و فکر کردم نرگس راست می فرمود که این صدا آدم را مجنون می کند.

آقای مهرابی همچنان می خواند.


من مانده ام مهجور از او، بی چاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در هستخوانم می رود

فرمودم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

با این بیت ها، مثل این بود که تمام دردهای درونم را به شعر می شنیدم و حالی نافرمودنی پیدا می کردم.

در جدال با خودم بودم تا اشکم سرازیر نشود که چشمم به همان آقای روبرویی افتاد و به نظرم آمد که با محبتی بی نهایت، آزیتا را نگاه می کند.


به هر حال اون شب و اون شعر و اون صدا، آغاز راه دیگری در زندگی من شد و باعث علاقه و روی آوردنم به شعر و کتاب.

احساس می کردم چقدر احمقم که تا حالا سر از شعر در نیاورده ام.

وقتی داشتم اشک هایم را که دیگر سرازیر شده بود پاک می کردم نرگس توی گوشم فرمود:


حالا همه فکر می کنن، عجب دختر فرهیخته ای هستی که با شنیدن این بیت ها اشک می ریزی، خبر ندارن عالی اصلا از شعر سر در نمی آری و واسه چیز دیگه داری آبغوره می گیری!

هم خنده ام گرفت و هم به فکر فرو رفتم.

راستی چرا من تا اون وقت نباید به قول نرگس، خودم از شعر سر در آورده باشم؟ برای اولین بار، احساس شرمساری و مغبون شدن کردم.

در افکار مختلف غوطه می خوردم که دوباره چشمم به همان آقای روبرویی افتاد که محو تماشای آزیتا بود و به محض این که نگاهش با من برخورد کرد، رویش را به طرف دیگر برگرداند.



58:

قسمت سی وهفتم : : : : رمان دالان بهشت

از آزیتا پرسیدم:
اون آقاهه کیه؟
آزیتا مرموز پرسید: چطور مگه؟!
ولی نرگس امان نداد و فوری فرمود: ایشون، مهندس کاوه پارسای بی نواست که عقل درست و حسابی نداره.
من با حیرت و ناباورانه به نرگس چشم دوختم و او با خنده فرمود: نترس بابا، دیوونه خطرناک نیست.

فقط این قدر عقلش کمه که عاشق این تحفه نطنز شده!

خلاصه فهمیدم که اون آقا، پسر یکی از دوست های آقای ابهری هست که دو سه سال هست از خارج کشور برگشته و یکی از خواستگارهای سمج آزیتاست، اما آزیتا به دلیل ده سال تفاوت سنی که دارند، موافق نیست.

نرگس هم که طرفدار سر سخت آقای پارسا بود همیشه سر این مسئله با آزیتا جنگ داشت.

همان شب بود که توی راه برگشت وقتی که من از مهمانی و آقای ابهری تعریف می کردم، نرگس فرمود:

حالا امشب شلوغ بود، باباش فال هایی با حافظ می گیره، ماتت می بره.
مشتاقانه پرسیدم: راست می گی؟
نرگس خونسرد و خندان فرمود: به خدا، اصلا حافظ خون شدن خود منم از فال گرفتن آقای ابهری شروع شد و بعد این قدر خودم با حافظ کلنجار رفتم که شدم یک پا فالگیر!
واقعا که راست می فرمود.

چون چند هفته بعد که برای تولد آزیتا خانه شان مهمان بودیم، آزیتا در اثر اصرارهای من و نرگس از پدرش خواست دیوان حافظ را باز کند و نرگس پیشدستی کرد و از طرف من هم فرمود:

شما خودتون به نیت ما باز کنین ما سراپا گوشیم.
وقتی نوبت من شد.

هیچ وقت یادم نمی رود که اون شب چه حالی شدم.

مبهوت ، خشکم زده بود.

اون کلمات با صدا و طرز بیان شیرین دکتر دیوانه ام کرد.

مثل مجسمه نشسته بودم، به سختی نفس می کشیدم.

دکتر آرام و شمرده می خواند.

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر اون دارم
که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد وقتی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت
نفس بریده وگیج به معنای شعر فکر می کردم که چشمم به نگاه پر از حس و درک دکتر که از بالای عینک به چشم هایم خیره شده بود، افتاد.

نگاه عمیقی که انگار راز ناگشوده ام را دریافته بود.

نرگس آرام توی گوشم فرمود:

خاک بر سرت، آبرویت رفت، همه پته هایت را حافظ ریخت روی آب!!!

59:

از ته دل خندیدم و این شد که من هم شدم مرید حافظ و به قول نرگس، فالگیر قهار.
تازه داشتم به دنیای جدیدم مانوس می شدم و از تلاطم و سر در گریبانی روحی نجات پیدا می کردم.

برخلاف من که همیشه برای یاد گرفتن بی میل بودم و احساس می کردم وقت برای یادگیری همیشه هست، نرگس و آزیتا، انگار دنیا دارد به آخر می رسد، همیشه برای یاد گرفتن چیزهای تازه عجله داشتند و حریص بودند.

مثل این بود که از زورآزمایی با مغز و توانایی هایشان لذت می بردند.

تمایل و شور و شوق و نشاط اون ها روی من هم اثر می گذاشت و مرا به جلو می راند.

یک موقع به خودم آمدم که دیدم از سر در آوردن از کارهای مختلف، احساس لذت می کنم و مزه دانستن و لذت یادگیری و مهارت را می چشیدم، لذت شیرین یاد گرفتن و فهمیدن از روی خواست و رغبت، نه اجبار و کراهت.
مثلث دوستی ما به قول نرگس سه تفنگدار بیکار مرا متحول می کرد و زندگی ای دوباره به من می بخشید که دوباره سرنوشت و روزگار سرناسازگاری گذاشت و سومین ضربه تلخ و سخت را بر سرم فرود آورد.
آخرین امتحان های سال دوم بود.

دیروقت، حدود نیمه شب بود که با صدای فریادهای وحشتزده مادر که علی و امیر را صدا می زد، از جا پریدم و هراسان خودم را به اون ها رساندم.

مادر پریشان و گریان بر سر و صورتش می زد و آقا جون همان طور که به پشت خوابیده بود به نظر می آمد چهره اش از تنگی نفس کبود شده هست و خرخر می کند.

امیر سعی داشت آقا جون را از جا بلند کند و در عین حال با صدای بلند، مرتب صدایش می کرد.

بی اختیار، امیر را کنار زدم و دهانم را بر دهان آقا جون گذاشتم و با تمام توان در اون دمیدم.

صدای خرخری که در حنجره اش پیچید، امیدوارم کرد.

بی خبر از این که صدای نفس های خودم را می شنوم، باز با تمام قوا در دهانش دمیدم.

مادر زار می زد و امیر سعی داشت با فشارهایی که به قفسه سینه آقا جون می آورد کمک کند، ولی بی فایده بود.

امیر انگار زودتر از من به وضعیت پی برد و بیهودگی کارمان را فهمید.

چون آقا جون را بغل کرد و با کمک علی سوار ماشین کرد.
به محض این که به بیمارستان رسیدیم، آقال جون را روی برانکار خواباندند و دکتر اورژانس دستش را کاملا بالا برد و محکم روی قلب آقا جون کوبید، روی قلب مهربان و پر از عطوفت آقا جون.

قلبم تیر کشید و درد گرفت.

دستگاه های شوک را به سینه وصل کردند و جلوی چشم های وحشتزده و هراسان ما به بدنش شوک دادند.

یکبار، دو بار، سه بار فایده نداشت.

نه غیر ممکن بود، پدر من، آقا جون قوی و قدرتمند من دیگر نفس نداشت، مظلوم و معصوم و هستوار، همان طور که زندگی کرده بود، همان طور هم بی صدا، خاموش شده بود.

این آقا جون من بود؟! عزیزترین عزیزان من؟! اون که زندگی ام را مدیونش بودم و همه آرامش و آسایش و رفاهم را؟! زیر اون دستگاه ها و بی نفس؟!
آقا جون سکته کرده بود.
جلوی چشم هایم سیاه شد، تصویرها دور و نزدیک و گنگ.

انگار جان ذره ذره از تنم بیرون می رفت، زانوهایم خم شد.

بی هوش شدم.
با اون که ضربه مرگ خانم جون را چشیده بودم، ولی با همه دردناکی قابل مقایسه با درد از دست دادن آقا جون نبود.
دیگر هیچ چیز به یاد ندارم.

صدای فریاد و شیون ها، چشم های اشکبار و مظلوم مادرم و صورت های غرق اشک امیر و علی و دیگرا، تصویرهایی مبهم بود که از ته چاهی تاریک می دیم.

و این بار دیگر آقا جون را ندیدم.

از عزیزترین موجود زندگی ام بی خداحافظی جدا شدم.

درد، فوق طاقتم بود.

تازیانه های رنجی عظیم وجودم را در خودش پیچاند و غرق کرد.

باور نداشتم که یک دنیا مهر و عاطفه، مظهر هستی و وجود من، امیدم پشتوانه و دلخشوی و مایه سرافرازی و عزتم مثل شمعی بی صدا خاموش شده باشد.

هر بار به هوش می آمدم، دلم می خواست، چنگ بیندازم و قلبم را از سینه بیرون بکشم.

دیگر برای چه می تپید؟ به عشق و امید چه کسی...
درگذشت ناگهانی و غیرقابل باور آقا جون، برای من با اون روح زخم خورده و حساس و مریض، ضربه ای بود که برای از پا انداختن دوباره ام کافی که هیچ، زیاد هم بود.

از مراسم و روزهای اول چیزی به خاطر ندارم.

در بی هوشی و بی حسی، مثل جنازه ای بین مرگ و زندگی معلق بودم.

با سابقه بیماری گذشته ام، دکترها تشخیص داده بودند همان بی هوشی برایم بهتر هست.

این بود که من جسدی شده بودم با سرمی در دست که با تزریق آرامبخش، گوشه ای افتاده بود.

چهره آرام و غمگین آقا جون، سپس جدایی ام از محمد، از جلوی چشم هایم کنار نمی رفت.

چیزی مثل سوهان روحم را می تراشید.

این که چقدر باعث رنج آقا جون مهربانم شده بودم و او صبورانه تحمل کرده بود و آخر هم با داغی بر دل مثل پرنده ای معصوم و تنها از پیش ما رفته بود، عذابم می داد.

چه آرزوها و حرف های نافرموده ای که بین من و این عزیزترین عزیزانم، نافرموده ماند.

ندانسته وقت را از دست دادیم، بدون این که بفهمیم اونچه دارد فنا می شود و از بین می رود، دیگر هیچ وقت باز نمی گردد.

آقا جون رفته بود، بدون این که حتی توانسته باشم از او به خاطر همه اونچه به من داده بود، تشکر کنم.

زندگی ام و همه اونچه داشتم، از او بود که حالا دیگر نبود.

رفته بود، در حالی که نگران بود، نگران بچه هایش که یکی از اون ها، من ناخلف بودم که از همه بیش تر باعث عذابش شده بودم.
توی همان روزهای سیاه و تلخ عزا و عذاب و زجر بود که یک روز صدای پچ پچ مانند و ضعیف خاله ام به گوشم خورد.

حتی قدرت این که سرم را برگردانم یا چشم هایم را باز کنم نداشتم.

می شنیدم و در غرقاب تلخ عذاب غوطه می خوردم.

خاله گریه کنان برای کس یا کسانی که من نمی دانستم می فرمود:
خدا بیامرزدش، یک پارچه جواهر بود.

حاضر بود خار به چشمش بره، به پای زن و بچه اش نره.

خدا شاهده من از چشمم بدی دیدم از حاج عباس بدی ندیدم، هر چی باشه پسر اون مادر بود، شیر پاک خورده بود.

الهی بمیرم برای ملیحه.

من که خواهرشم جیگرم خونه، خدا به فریاد دل اون برسه.
بعد در حالی که صدایش ضعیف تر می شد، ادامه داد:
غصه مهناز این طورش کرد.

والا چیزیش نبود، مثل شاخ شمشاد بود.

یک آخ کسی ازش نشنیده بود.

طفلک از بس غصه این دخترو خورد، دق کرد آخه...
هق هق کنان ساکت شد و من صدای نرگس را که سعی داشت خاله را آرام کند، شناختم.
ای خدا، چرا بعضی وقت ها دنیای به این بزرگی برای آدم چنان تنگ می شود که جز مرگ نمی تواند آرزویی بکند؟! من عاجز و درمانده حتی دیگر اشک هم نداشتم، مرده ای بودم که تنها نفس، مانع دفن کردنش بود.

مغزم می جوشید و داغ می شد و همراه قلبم آتش می گرفت، اما چه سود؟! اعصابم مثل آبی که به نقطه جوش می رسد و بی صدا می شود، به جوش آمد و دیگر از صدا افتادم.

نه شیون نه فغان و زاری، نه حتی اشکی که این مصیبت را برایم سبک کند.

این بار دیگر چشم هایم هم با من یار نبود.
روزها می گذشت و خانه ما، غرق ماتم و عزا، در سکوتی تلخ، سیاهپوش بود.

در تمام اون روزهای شوم هر بار چشم باز کردم، مریم و نرگس و گهگاه آزیتا را می دیدم و با دردمندی باز چشم هایم را نه به روی اون ها، به روی دنیا می بستم.

نمی خواستم چیزی ببینم، هیچ چیز و هیچ کس!!!
اما، زندگی معطل درماندگی های ما نیست، می گذرد و در گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو دور می شوند و متعلق به گذشته.

تا هستی و نفس داری، مجبوری دوباره به زندگی برگردی، ببینی و بفهمی و تحمل کنی.

درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم می شود؟ نه، درد هست، مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، همراهت می آید و تو به اون عادت می کنی.

درد، جزء لاینفک زندگی هست، فرار از اون فرار از زندگی هست که امکان ندارد.
چنین شد که درد و رنج در دل و جانم نشست و حالا که اشک نبود تا آرامم کند، آدمی دیگر شدم.

همیشه عقده دل از دو راه خالی می شود و در مواقع خشم و غم خود را نشان می دهد، یا اشک می شود یا فریاد.

از وقتی اشک چشم هایم خشک شد، بغض گلویم تبدیل به فریاد شد.

دیگر به جای اون مهناز نازکدل و ظریف که لب برمی چید و بغض می کرد و اشک می ریخت، مهناز جوشی و عصبی نشسته بود.

وقتی غصه یا خشم دلم را می فشرد و بغض گلویم را، صدایم به فریاد بلند می شد و پرخاش.

وقتی دیگر نه شانه ای بود که تکیه گاهم باشد، نه سینه ای که صورتم را در اون پنهان کنم و نه دستی که به حمایت در آغوشم بگیرد، اشک چه معنا داشت؟!
صدایم از سر بی پناهی بلند می شد و فریادم اعتراضی بود به چشم هایم برای گریه نکردن و پناه نخواستن، برای پنهان کردن ضعفی که دیگر برملا شدنش آرامش در پی نداشت.

فقط رنج از دست دادن حامی و تکیه گاه هایی را که روزی دلم به اون ها قرص بود، به رخم می کشید.

آقا جون و محمد، تکیه گاه هایی بودند که دیگر نداشتم و حالا تازه می فهمیدم تنها وقت هایی که ضعف مایه آرامش هست وقتی هست که باعث پناه بردن تو به آغوشی قوی و مطمئن باشد که در پناهت می گیرد و حمایتت می کند، ولی دیگر ضعف برای من مایه آرامش نبود.
وقتی خرد و مریض از جا بلند شدم که نیم ترم عقب افتاده بودم و در تمام اون روزها مریم و نرگس، که طی این مدت با هم رابطه ای صمیمانه پیدا کرده بودند، به نوبت پیشم می ماندند تا تنها نباشم.

وقتی حالم بهتر شد به اصرار مریم بیش تر من به خانه اون ها می رفتم و به دو دلیل به کمال میل اصرارش را قبول می کردم.

یکی این که از خانه خودمان دور باشم و دیگر این که دوست داشتم به خانه و محله قبلی نزدیک باشم.

دلم برای خانه و کوچه مان پر می کشید و آرزویم بود بروم و از نزدیک دوباره اون جا را ببینم.

ته دلم همیشه تصور می کردم، اگر جرئت این کار را پیدا کنم، چقدر خوب می شود و شاید بتوانم خبری از محمد بگیرم.

ولی کو جرئت و جسارت رفتن؟!

60:

قسمت سی و هشتم : : : رمان دالان بهشت

اون روزها مریم و اکرم خانم بی اندازه به من محبت می کردند و من توی اون خانه کوچک
چقدر احساس آرامش می کردم.

یکی از همان روزها بود که با تردید دل به دریا زدم و فرمودم:
چقدر دلم می خواد برم خونه مون را از نزدیک ببینم.
برخلاف انتظارم، اکرم خانم و مریم خیلی راحت فرمودند.
خوب، بیا بریم.
از خونسردیشان جا خوردم و با شک پرسیدم: بریم؟!
اکرم خانم فرمود: آره مادر، پاشو، الان منم می خوام برم دکمه بخرم.

پاشو با هم بریم.
از حیرت دهانم باز مانده بود، فرمودم: آخه، اون جا....
ساکت شدم.

اکرم خانم با لبخندی محو فرمود: عیبی نداره، دیگه خونه اون ها اون جا نیست.
آه از نهادم بلند شد.

اون جا نیستند؟! رفته اند؟ کی؟! در حالی که هیچ کدام اسم اون ها را به زبان نمی آوردیم و با اشاره و غیرمستقیم صحبت می کردیم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم ، پرسیدم: از این جا رفتن؟! کی؟!
خیلی وقته.
چطور؟! حاج آقا که می فرمود هیچ وقت این خونه رو نمی فروشه؟!
ای بابا، تا حالا کی تونسته هر جور که دلش می خواد زندگی کنه، که حاج آقا بتونه؟ سپس اون قضیه، محترم خانم دیگه این جا بند نشد.

بچه هایش که هر کدوم رفته بودن یک طرف.

واسه دو نفر آدم هم خوب، این جا خیلی بزرگ بود.

یک سال سپس رفتن پسرشون – اسم محمد را نمی آورد – اون هام از این جا رفتن.
دوست داشتم بپرسم کجا رفته اند، اما رویم نمی شد.

به سرنوشت تلخی که هر کداممان پیدا کرده بودیم، حتی حاج آقا و محترم خانم که بالاخره مجبور شده بودند از خانه ای که اون قدر دوست داشتند، دور بشوند، فکر می کردم که اکرم خانم فرمود:
خوب اگه می آی، پاشو دیگه، اگه نمی آی هم که من برم.
و من رفتم.

سپس چهار سال، چه حالی داشتم.

زانوهایم می لرزید و ضربان قلبم چند برابر شده بود.

وقتی سر کوچه مان رسیدیم، نفسم دیگر به شماره افتاده بود.

فکر می کردم چندین سال این جا راه رفت و آمد آقا جون بوده، چه شب ها که از روی این کاشی ها خسته برگشته و صبح ها با امید رد شده و گذشته و رفته.

خودم را به یاد می آوردم و وقتی که برای اولین بار همراه مادرم از این کوچه گذشته و به مدرسه رفته بودم.

چقدر ظهرها که از مدرسه برمی گشتم، وقتی دیگر راهی تا خانه نمانده بود، با ذوق و شوق از لابه لای این درخت های تناور دویده بودم.

روز عقدم به یادم می آمد و اوقاتی که همراه محمد توی این کوچه رفت و آمد کرده بودم.

روزی که خانم جون را بر سر دست از همین کوچه برده بودند و....
اون قدر تصاویر سریع از جلوی چشم هایم رد می شد که جلوی پایم را نمی دیدم.

چانه ام می لرزید و مثل کسی که از سرما بلرزد، بدنم را رعشه ای بی امان گرفته بود.

تا وسط کوچه رفتم، نتوانستم بیش تر بروم.
لرزان در حالی که با حسرت به در خانه مان و خانه محمد نگاه می کردم، ایستادم.

افسوسی کشنده وجودم را له می کرد، کاش هنوز خانه مان اون جا بود و پشت اون در خانم جون و آقا جون نفس می کشیدند.

کاش، هنوز زری توی خانه شان بود و محمد هنوز برایم محمد آقا بود و این بار اگر، از سر قضیه آغاز می شد من ارزش همه چیز را می دانستم و با چنگ و دندان حفظش می کردم.

وای که اگر هنوز پشت اون درها، عزیزهای من بودند، اگر وقت به عقب برمی گشت و من باز آقا جون را داشتم و محمد را...
طاقتم تمام شد، رو برگرداندم و در حالی که در دلم خودم را لعن و نفرین می کردم، بی اختیار اندیشه ام به زبان روان شد و جویده جویده فرمودم: خدا لعنتت کنه.

منظورم به خودم بود، خودم که ...
ولی صدای اکرم خانم که به اشتباه فکر کرده بود من محمد را نفرین می کنم، دستپاچه مرا از عالم برزخی که تویش گیر افتاده بودم، بیرون کشید.
مادر نفرین نکن، اونم جوون امته!
گیج وحیران فرمودم: نه، من اونو ...
باز حرفم را قطع کرد و فرمود: می دونم، می دونم دلت می سوزه، ولی مادر، من اینو فهمیدم، همیشه هم به همه می گم، دلتون که می سوزه، دعا کنین، نفرین نکنین که شر نفرین اول از همه یقه خود آدمو می گیره.
بالاخره هم اکرم خانم نگذاشت توضیح بدهم.

باور کرده و مطمئن بود که منظورم محمد بوده و این بهانه ای شد که برای عبرت من، داستان زندگیشان را بگوید.

داستان زندگی نزدیک ترین دوستم را که من فقط به همین اکتفا کرده بودم که پدرش چند سال پیش فوت کرده و مادرش سرپرستشان بوده.

آخ حالم از خودم به هم می خورد، چرا توی این دنیا غیر از خودم و دنیای خودم، هیچ کس، حتی نزدیک ترین دوستم برایم مهم نبود؟!
اکرم خانم با مظلومیت برایم تعریف می کرد و از سختی دنیا می فرمود و این که جز صبوری راهی برای تحمل نیست و لا به لای حرف هایش هر از گاهی صحبت را به محمد می کشید تا به خیال خودش من را دلداری داده باشد.

خبر نداشت چه آتشی به دلم می زند وقتی که می گوید – حالا بازم، تو زود فهمیدی! هنوز بچه ای، سنی نداری، تازه اول راهی.

پدرت هم که خدا رحمتش کنه تا وقتی بود، خودش مثل کوه پشتت بود.

حالا هم که رفته، نام نیکش برایت مونده که یک دنیاست.

مادر، بیخودی خود خوری نکن، غصه نخور، منو می بینی؟ پاسوز همین غصه خوردن های بیخودیم شدم که الان مثل پیرزن های هفتاد ساله، صاحب هزار درد و مرض شدم.

کار خوبی هم نکردم.-
یواش یواش از گذشته هایش می فرمود و نصیحتم می کرد.

او هم دنیا را با عینک تجربه های خودش می دید و می شناخت و قضاوت می کرد.

می فرمود که پانزده سالگی ازدواج کرده و همراه شوهرش که خویشاوندشان هم بوده از یزد به شهرستان تهران آمده.

آقا یحیی که کمک راننده تریلی بوده، چند سال قبل از ازدواج در شهرستان تهران زندگی می کرده.

بعد که با اکرم خانم ازدواج می کند چقدر تلاش می کند تا اکرم خانم راحت باشد.

از زندگی خوبشان می فرمود و علاقه ای که به شوهرش داشته و این که خدا خیلی زود مهتاب را به اون ها می دهد و پشت سرش مریم را.

تعریف می کرد که:
اون قدر دلم به یحیی و بچه هایم خوش بود که خدا شاهده، سراغ خانواده ام را هم نمی گرفتم.

تا بچه ها کوچک بودن که شب و روزم وقف اون ها بود.

به خاطر تنها نموندن یحیی واسه زایمون هام هم حاضر نشدم برم یزد، می فرمودم یحیی راننده بیابونه، وقتی می آد باید خونه ش گرم باشه و چراغ خونه ش روشن.

کم کم خدا بهمون نظر کرد، وضعمون بهتر شد و یحیی خودش راننده تریلی شد.

بچه هام که جون گرفتن، منم خیاطی رو شروع کردم که هم سرگرم باشه و هم بشم کمک خرج.

اتفاقا کارم زود هم رونق گرفت.

پولش را خدا شاهده دریغ از یک جفت جوراب که برای خودم بخرم، همه رو جمع می کردم، برای روز مبادا.

تا بالاخره هفت هشت سال طول کشید، پول هامونو روی هم گذاشتیم و این خونه رو خریدیم.

آقا یحیی خونه رو به نام من کرد و تازه بازم می فرمود اکرم، یعنی یه روز می شه من محبت های تو رو جبران کنم؟! ولی مادر انگار شیطون این حرف رو شنید و زود زود اون روز رو رسوند.

دو سه سال از خونه دار شدنمون گذشته بود که کم کم یحیی عوض شد.

اول هفته ای سه شب، بعد دو شب می اومد و بعد هفته ای یک شب و یواش یواش طوری شد که ماهی دو دفعه هم به زور می آمد.

اونم چه اومدنی، مثل دشمن می اومد و به یک بهونه، مرافعه راه می انداخت و می رفت.

آخر سر، وقتی پی جو شدم که ببینم قضیه چیه، فهمیدم سرم هوو آورده، اونم فکر می کنی کی؟ یک زن بیوه با سه تا بچه که خدا گواهه نه از من خوشگل تر بود نه جوون تر که اقلا بگم از من سر بوده دلش رو برده.

وای که از روزی که فهمیدم قضیه چیه، انگار مار و مور توی قلبم ریختن.

آخه اصلا مگه همه ش چند سالم بود؟! هنوز سی سالم هم نشده بود.

یک سال خوراکم شده بود اشک و آه.

آقا یحیی هم که نمرده، ماتم ما رو گرفته بود و پیداش نبود.

خدا می دونه مرگ برای زن راحت تره تا تحمل هوو.

منم که دیگه داشتم دیوونه می شدم، سرناسازگاری گذاشتم، که یا من و بچه هام یا اون.

می دونی چی فرمود.

صاف و ساده فرمود، اون! منم دلم سوخت.

بدجوری دلم سوخت.

خدا نکنه آدم از ته دل آه بکشه و دلش بسوزه.

دلم به جوونیم و سختی هایی که کشیدم، به غربتی که تحمل کردم و دم نزدم، به خوشی هایی که به خاطر اون به خودم حروم کردم، به نخوردن و نپوشیدن و نخواستن هام که زندگیمون رونق بگیره، سوخت و از ته دل آه کشیدم و یک کلمه، فقط یک کلمه فرمودم: ایشاالله همون طور که جیگر من و این دو تا بچه رو ناحق خون کردی، خدا جیگرت رو خون کنه.
اشک از چشم اکرم خانم چکید و ادامه داد:
رفت و یک ماه نشده بود که برایم خبر آوردن توی راه تبریز تصادف کرده.
گریه اش شدت گرفت، معلوم بود که سپس سال ها شوهرش را بخشیده و برای اون آقای یحیای باوفا که می شناخته، اشک می ریزد.

بدی ها را فراموش کرده بود، و مثل همه دل های کریم و عاشق که همیشه در نهایت می بخشند، چون از کینه خودشان هم رنج می برند و عذاب می کشند، گناه او را بخشیده بود.
کمی که گریه اش آرام گرفت، ادامه داد:
هیچی مادر، با یک نفرین، جیگر خودمو دوباره خون کردم.

آقا یحیی اون قدر تکه تکه شده بود که حتی نشد غسلش بدن.

رفت و من موندم و این دو تا بچه، که هنوزم که هنوزه دارم می سوزم و می سازم.

خلاصه مهناز جون، نه خودخوری کن، نه نفرین.

چون زبونم لال مادر، هر دوش آخر یقه خود آدمو می گیره.

برو خدا رو شکر کن که زندگی پهن نکرده بودین.

حالا من نمی دونم چی باعث ناراحتی شد، ولی هر چی که بود، همین قدر که زود عقلت رسید، جای شکر داره.

من به مادرت هم فرمودم، حالا محمد، مرغ آسمونی هم که بوده، وقتی به دلت نیفتاده، همین بهتر که حالا فرمودی نه و تموم شد و رفت.

چون مادر، هرچی به دل قشنگ باشه به چشم هم قشنگه، هرچی هم که به دل آدم نباشه، حور و پری هم که باشه باز پیش چشم آدم بی ارزش می شه و یک عیبی داره.
بی چاره اکرم خانم نمی دانست و خبر نداشت که همه درد من از همین هست که اونچه از دست داده ام، به دلم خوب که هیچ، بهتر از بهترین ها بود و نقشی که بر دلم حک شده بود از جلوی چشم هایم کنار نمی رفت.
اون روز گذشت و من به مرور و در گذر وقت و آشنا شدن با سرگذشت آدم ها به این نتیجه می رسیدم که تمام زندگی ها مثل داستان هست.

داستان های جورواجور، بعضی پرهیجان و پرفراز و نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب های آشفته و پریشان.

ولی اونچه مسلم هست، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست، و اون، فرسایش و رنج هست که جز لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزء همیشگی، متفاوت هست.

بعضی دوست دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند.

اون ها آدم های موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان را مطابق میلشان عوض می نمايند و جلو می روند.

رنج می کشند، اما از اون مثل صیقل روح هستفاده می نمايند، نه وزنه ای به پا برای درجا زدن.

ولی بعضی ها ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند.

برای همین در مسیر زندگی، جا به جا، قهرمان های مختلف پیدا می شوند و زندگی اون ها را نقش می زنند و می روند و معلوم هست که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان قهرمان ها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج این ها بیش از دیگران باشد.
و به این نتیجه می رسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی شان را بنمايند که به جای سیاهی لشکر، قهرمان اصلی داستان زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کم ترین حسن اون این هست که دیگر لااقل آدم از خودش گله ای ندارد.
این حقایق را آرام آرام می فهمیدم و از سیاهی لشکر بودن خودم حالم به هم می خورد و تمام توانم را به کار می بستم که از اون حالت منفعل به در آیم.

چشم هایم گرچه دیر به هر حال داشت به روی حقایق باز می شد.

این بود که روزی که تنها، سرخاک پدرم رفته بودم، قول دادم، به پدرم قول دادم و با خودم عهد کردم که گذشته را جبران و دل پدرم را شاد کنم.

زارزنان با بهترین پدر دنیا، درد دل کردم و عذرخواهی.

خیلی تلخ هست که به جای پدرت، پدری که سال ها کنارت بوده و تو قدر لحظه ها را نشناخته ای و بی ثمر از دستشان داده ای، به سنگی سرد و سخت و تیره، چنگ بیندازی و زار بزنی، صدایش کنی و جواب نشنوی.
اون روز تا نزدیک غروب شیون کردم و به خاکی که باور نداشتم پدرم را در دلش پنهان کرده باشد، چنگ انداختم و تمام اونچه را که خیلی زودتر باید اعتراف می کردم، مویه کنان و درمانده فرمودم و اون قدر اشک ریختم که دیگر حرفی و اشکی باقی نماند و دلم آرام گرفت و قلبم سپس مدت ها از زیر آوار نجات پیدا کرد و یاد این حرف محمد افتادم که می فرمود: - بالاخره یک نفر باید به آدم حقایقی را که نمی دونه بگه.- راست می فرمود، من توی بازگویی درد دل هایم به پدرم، حقایقی را که مدت ها قبل باید می فهمیدم، تازه فهمیدم.

گرچه دیر، ولی به هر حال فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن هست.


61:

قسمت سی ونهم : : : رمان دالان بهشت

همان شب بود که خسته و بی حوصله از سردردی که امانم را بریده بود، روی تختم دراز کشیده بودم که نرگس به سراغم آمد.

مثل همیشه سرحال و شوخ بود.

فرمود که با آزیتا می خواهند اسمشان را در کلاس خوشنویسی بنویسند و منتظرند که حال من بهتر شود.

از سر بی حوصلگی فرمودم: من، فعلا حال کلاس اومدن ندارم.

نرگس انگار اصلا حرفم را نشنیده باشد، فرمود:
راستی دکتر ابهری یک کلاس حافظ شناسی توی دانشگاه ادبیات گذاشته که عمومی هست، ما هم می تونیم بریم.


دوباره با بی اعتنایی فرمودم: فرمودم که من حالش رو ...



نگذاشت حرفم تمام شود، پرخاش کنان فرمود: مهناز، این اداها را از خودت در نیار.

این همه راه نیومدم که ناز عالی رو بکشم یا ازت اجازه بگیرم.

اومدم که بهت بگم از این هفته به بعد برنامه ات چیه، پس خودتو لوس نکن.

دهن منو هم باز نکن، لطفا.

در حالی که بلند می شد، فرمود: در ضمن جمعه هم کوه یادت نره.
با خونسردی داشت از در بیرون می رفت که با حرص فرمودم: من بهت فرمودم که نمی آم ...
در را بست رو به من و با عصبانیت فرمود:
اولا که پاشو مثل آدم بشین و حرف بزن، برای من ادای بدبخت های بی دست و پا را در نیار، دوما که تو غلط کردی، مگه دست توست؟ چه مرگته که نمی آی؟ این جوری می خوای به بابات ثابت کنی که واقعا غصه داری و به خودت ثابت کنی که بچه خلفی هستی و خوب عزاداری می کنی؟! آره؟! خوب، بسه دیگه، بابات متوجه شدن، از خودت هم می تونی متشکر باشی که ...
حرفش را بریدم و فرمودم: معلومه تو چته؟! مگه زوره، نمی خوام بیام.

می خوام به بدبختی خودم بمیرم، به تو چه مربوطه؟!

نرگس یکدفعه آدمی دیگر شد، با چشم هایی از حدقه درآمده و لحنی که تا حالا نه از او دیده بودم و نه باورم می شد که اصلا داشته باشد، به طرفم پرخاش می کرد و من ناباورانه نگاهش می کردم.

حرف هایش را جویده جویده می زد و به زور سعی می کرد، صدایش را پایین نگه دارد.

بدبختی؟! تو اصلا می دونی یعنی چی؟! یک عمر راحت و آسوده زندگی کردی، هر چه خواستی حاضر و آماده بوده، هر کاری دلت خواسته کردی، نگذاشتن آب توی دلت تکون بخوره مبادا در یمانی از چشم هایت بریزه!!! تا بوده که خونواده ات برات غش و ضعف کردن و بعد هم شوهرت، که اونم آخر سر به قول خودت، بازم از خریت تو گذاشت رفت.

وقتی هم رفت، اون جوری رفت که مبادا کسی به خانم طعنه بزند.

کی تا حالا به تو از گل نازک تر فرموده؟! تا حالا کی طعم بدبختی رو چشیدی؟ کی فرموده، بدبخت ها دست و پاشونو رو به قبله دراز می کنن تا بمیرن؟! بی چاره، تو چه می دونی بدبختی یعنی چی؟ اگه می دونستی، هر دفعه یا یک تلنگر، این طوری مثل جنازه رو به قبله نمی خوابیدی ...

من متعجب و حیران فقط توانستم بگویم – نرگس؟! – باورم نمی شد، نرگس این طوری، با این لحن نیشدار و تلخ حرف بزند.

برای همین فکرم درست کار نمی کرد تا کلمات را ردیف کنم.

بریده بریده فرمودم: تو که نمی دونی ...

دوباره حرفم را برید:
من می دونم، خوب هم می دونم.

چون خودم کشیدم و اونچه رو هم نکشیدم اندازه موهای سرم دوست و رفیق دارم که شرح بدبختی هاشون رو شنیدم، ولی تو چی؟! الان سه ساله منو می شناسی، اصلا به ذهنت خطور کرده از زندگی من سوال کنی؟! وقتی این قدر توی خودت غرقی، معلومه یک باد که به سرت بخوره فکر می کنی دنیا رو طوفان کن فیکون کرده! اگه تو هم ...

یکدفعه گریه اش گرفت، رویش را برگرداند، دستش را جلوی صورتش گرفت و گریه کرد.

گریه ای اون قدر سوزناک و مظلوم که دل آدم را ریش می کرد.

اون شب نرگس پیش من ماند و من ناباور و گیج با یک داستان زندگی دیگر، داستان یکی از عزیزترین کسانم آشنا شدم.

پرده ای دیگر از جلوی چشم هایم کنار رفت و ما بیش از پیش به هم نزدیک شدیم.

برایم تعریف کرد که:
پدر و مادرش دختر عمو – پسر عمو بوده اند و پدرهایشان از خان های سرشناس دزفول که از بچگی ناف بچه هایشان را به نام هم بریده بودند.

با این که پدرش، صابر، دوازده سال بزرگتر بوده، ولی وقتی اولین دختر و تنها دختر خانواده عمویش، یعنی مادر نرگس به دنیا می آید، دو تا برادر با هم توافق می نمايند که اون دختر، که اسمش را اختر گذاشته بودند، همسر صابر شود.

بالاخره سال ها می گذرد، ولی وقتی اختر خانم تازه دوازده سالش بوده، پدر نرگس عاشق دختر یک سرهنگ که از شهرستان تهران به دزفول منتقل شده بوده، می شود و جنگ توی خانواده های دو تا برادر شروع می شود.

بی چاره اختر خانم که خودش بچه بوده و چیزی نمی فهمیده ولی عمویش و پدرش سر به مخالفت با آقا صابر برمی دارند.

آقا صابر به هر کاری از خواهش و التماس گرفته تا توی رو ایستادن تن در می دهد تا پدرش را راضی کند، ولی موفق نمی شود.

برای همین قهر می کند و از اون شهر می رود.

شش ماه بعد به این امید که پدرش و عمویش سر عقل آمده باشند برمی گردد، ولی دوباره همان آش و همان کاسه بوده.

آقا صابر که بدون رضایت پدرش و پشتوانه پول و اسم و رسم ثروت او نمی توانسته رضایت پدر اون دختر را هم جلب کند، درمانده می شود و دوباره به التماس می افتد.

اما پدرش تنها کاری که می کند، مجبورش می کند با اختر ازدواج کند.

آقا صابر هم با این امید که سپس ازدواج سهم زمینش را از پدرش بگیرد، بالاخره تن به ازدواج می دهد و از برنامه خیال داشته سپس گرفتن زمین ها و به نام شدن رسمی اون ها، بدون این که واقعا همسر اختر خانم شده باشد، از او جدا شود.

منتها پدربزرگ که به قول خودش از او زرنگ تر بوده، وقتی پی می برد که رابطه زناشویی بین اون ها بربرنامه نشده از زیربار این که سهم صابر را بدهد شانه خالی می کند و بالاخره اون قدر صابر را تحت فشار برنامه می دهند که به قول نرگس، انگار پدرش را پای دار بفرستند، به زور می فرستند توی **** و از بخت بد، اختر خانم حامله می شود.

نرگس می فرمود و اشک می ریخت:

مادر بی چاره ام فقط چهارده سالش بود که من رو حامله شد.

آقا بزرگم، بهانه دستش افتاد که بچه که دنیا اومد، برای مژدگانی زمین ها را به نامش می کنم.

مثلا خیال می کرد، داره بابام رو سر عقل می آره و خوشبختی مادرم رو تضمین می کنه.

غافل از این که با سرنوشت چندین نفر به خاطر کوتاه فکریش بازی می کنه.

خلاصه، من به دنیا اومدم، در حالی که پدرم حاضر نبوده حتی یک نگاه به من و مادرم بکنه.

هر چه پدرم این جوری رفتار می کرد، عوض این که پدربزرگ سر عقل بیاد، بیش تر قضیه را کش می داد و این طوری من شش ساله شدم.

در حالی که مهناز، باورت نمی شه یک بار بغلم نکرد یا صدام نزد و حتی یک نگاه بهم نکرد.

آقا بزرگ نفهم به جبران پدرم من و مادرم را عزیز می کرد و احترام می گذاشت، ولی من ته قلبم همیشه آرزوی این را داشتم که مثل همه بچه ها روی پای پدرم بشینم نه پدربزرگم.

کشش خونی یک چیز غیر قابل انکاره، منم با بچگی ام با این که هیچ توجهی از پدرم نمی دیدم، کشش عجیبی نسبت به اون مردی که همیشه اخمو و بی تفاوت از کنارم می گذشت و فقط می دونستم که پدرمه بدون این که هیچ علامتی از سمت اون ببینم، داشتم.

این میون بزرگ ترهای احقم، برای این که مثلا مهر پدری رو در دل پدرم بیدار کنن، مرتب به من کار یاد می دادن.

اون باباته، صداش بزن، برو جلو، روی پاش بشین، برو بوسش کن، بگو بابا دوستت دارم، کفش هایش رو جفت کن، برایش آب ببر و ...

من مثل یک خونه شاگرد هر کاری می کردم غیر از این که صداش کنم، از اخم هایش می ترسیدم و هیچ کس نمی فهمید که من با وجود بچگی، چه رنجی از این وضع می برم، از این که مجبور بودم محبت رو از پدرم گدایی کنم.

بالاخره تدبیرهای هیچ کس راه به جایی نبرد.

آقا بزرگ که از زمین ها برای پابندی و اسارت بابام هستفاده می کرد همچنان حاضر نشد سهم پدرم را بده و این شد که وقتی من شش ساله بودم و مادرم بیست ساله، پدرم سر به نیست گذاشت و رفت.

از جا پریدم: رفت؟! مزخرف نگو نرگس، به همین راحتی؟!
نرگس سرش را به علامت تایید تکان داد.
دوباره بهت زده فرمودم: کی برگشت؟
دیگه برنگشت!
هاج و واج فرمودم: نرگس، من خودم باباتو دیدم شبیه خودته، خودم دیدمش.
استقامت کن می فهمی.

بابام یک روز رفت و دیگه برنگشت.

سه سال تمام همه جا را دنبالش گشتن.

هر کس یک چیزی می فرمود:

یکی می فرمود رفته خارج، یکی می فرمود با همان دختره که دوست داشته فرار کرده، یکی می فرمود خودشو کشته و ...
خلاصه امید آقا بزرگم که ناامید شد، دق کرد و از غصه مرد.

ولی چه فایده؟! مرگ اون نه برای من بابا شد نه برای مادرم شوهر نه برای بابای بی چاره ام زندگی.

یک سال بعد، عمویم صادق، همان که تو دیدی، با مادرم ازدواج کرد.

عمو دو سال از مادرم بزرگ تره و می دونی چی از همه تلخ تره؟ این که از بچگی مادرم رو دوست داشته و خودش می گه تصمیم داشته هیچ وقت ازدواج نکنه.

بی چاره اونم مثل من و پدرم و مادرم بدبخت افکار احمقانه یک عده دیگه شده.

خلاصه وقتی من ده ساله بودم با مادرم ازدواج کرد و چون توی اون محیط کوچک و با اون حرف و سخن ها و اونچه گذشته بود زندگی براشون سخت بود اومدیم تهران.


عمو صادق هیچ وقت از هیچ محبتی به من فروگذار نکرده و تا حالا به من – تو – نفرموده، کارهایی که برای من کردند نه اون نه مادرم، برای سه تا بچه دیگه شون نکردند، ولی من هیچ وقت احساس آرامش یا خوشبختی نکردم.
من که دهانم باز مانده بود، فرمودم: پس برای همین به بابات می گی، خان عمو؟!
نرگس خندید و فرمود: خوب آره، مگه تو چی فکر می کردی؟
فکر می کردم تو مثل همه، یعنی همیشه که همین طوری به همه حرف می زنی، با بابات هم شوخی می کنی.
دیوونه، آدم با باباش شوخی داره؟! اونم توی اسمش؟!
راست می فرمود، بی طاقت پرسیدم: بالاخره بابات چی شد؟!
زهرخند تلخی زد و فرمود:
باورت می شه، الان بیست و پنج سالمه ولی از همون شش سالگی یعنی نوزده ساله، هنوز چشم به راهم؟! همیشه توی ذهنم تصور می کنم بالاخره یک جا، یک گوشه این دنیای بی در و پیکر، یک روز بابام رو پیدا می کنم.

اون وقت اون سندهای لعنتی را که بابام به خاطرش در به در شد و حالا به نام من هست، بهش می دم.

همیشه فکر می کنم یعنی اون هنوز ما رو یادشه؟! اصلا یاد ما می افته؟ ممکنه یک روز خودش بیاد دنبالم؟

من با سادگی فرمودم: حالا لااقل شانس آوردی، عمویت جای اونو برایت گرفته.
نرگس با نگاهی عصبی فرمود:
اشتباه می کنی، آدم عمویش رو به عنوان عمو، خیلی دوست داره، نه جای باباش.

مادرش رو هم جای مادر، نه جای زن عمو.

من با تحیر پرسیدم: یعنی چی؟
یعنی این که، از عمویم، از مادرم و از خودم بدم می آد.

دلم برای بابام که به خاطر من در به در شده می سوزه و از مادر و عمویم و حتی خودم، شاید باورت نشه، انگار کینه به دل دارم، حرصی ام.

آخه چرا؟ من نمی فهمم چی می گی؟
تو که هیچی، خودمم نوزده ساله نمی فهمم چه مرگمه.

عمویم باهام مهربونه.

اگه اون با مادرم ازدواج نکرده بود معلوم نبود چی میشد؟ شاید اصلا یک آدم عوضی با مادرم ازدواج می کرد و من به در به دری و بدبختی می افتادم ولی با این همه، هنوز نتونستم قبول کنم که عموی من جای پدرمه و شوهر مادرم.

یا خواهر و بردارهام که این قدر دوستشون دارم.

آخه خیلی مسخره س که تو با کسی هم خواهر باشی، هم دختر عمو، نه؟! وای نمی تونم بگم توی سرم چی می گذره.

فکرهایی که شب و روز مغز منو می جوه فرمودنی نیست و بیش ترین بدبختی سر اینه که، نمی تونم تکلیفم را با خودم روشن کنم.

یعنی بالاخره ببینم از این ها بدم می آد یا دوستشون دارم، ناراضی ام یا راضی، می تونم ببخشم یا نه؟ در عین حال دلم هم براشون می سوزه، برای مادرم که گناهی نداره، برای عمویم که اونم گناهی مرتکب نشده و برای خودم که یک عمره لای منگنه موندم و هنوز نتونستم تصمیم بگیرم.

یکدفعه به سمت من چرخید و فرمود: حالا، فکر کن این بدبختیه یا اونی که تو بهش می گی بدبختی؟ تو یک عمر با یک پدر مهربون که اون طوری عاشقانه دوستت داشته زندگی کردی و بعد جلوی چشمت، با همه سختی ولی بالاخره دیدی که رفت، فوت کرد و تمام شد.

درسته دلت می سوزه، سخته، دردناکه، ولی نه به اندازه این که ندونی پدرت مرده س یا زنده، اگر زنده س در چه وضعی زندگی می کنه، نکبت یا خوشبختی؟ و اگه مرده چطوری مرده، به مرگ طبیعی، یا خودشو کشته یا اصلا کشته شده؟ از اون طرف همیشه حسرت نگاه پرمحبتی که بدونی نگاه پدرته به دلت مونده باشه، نه نگاه عمویت یا پدربزرگت و ...

وای مهناز، خیلی وقت هاست که از تمام کس و کارم نفرت دارم، حتی از مادرم.

همیشه فکر می کنم، وقتی این قدر اکراه و سر باز زدن بابام را دید، چرا مثل یک تکه خمیر توی دست این و اون استقامت کرد و صدایش در نیومد؟ اگه اونم از خودش یک وجودی نشون می داد اگه مخالفت کرده بود، اگه وقتی منو حامله شد، یکجوری منو از بین برده بود و اگه ...

یک عمره من با اگر و شاید و اما زندگی کردم.

تا مرز دیوونگی رفتم و برگشتم و آخرم بی فایده و توی همه این سال ها از اون جا که ناخودآگاه از خونه فراری بودم، با امت و اجتماع جوش خوردم و دوست شدم و این ارتباط ها و دوستی ها و شنیدن دردسرهای دیگران بوده که منو سرپا نگه داشته و هربار با شنیدن درد دل هاشون به خودم نهیب زدم که درد من اصلا درد نیست، خودم توی سر خودم زدم و خودم رو توبیخ کردم و دوام آوردم.

اینه که حالا از دست تو که این جوری خودتو باختی کفرم در اومده.

اصلا از همه کسانی که تا یکخورده زندگی بالا و پایین می شه، خودشو رو ول می کنن نفرت دارم.

از آدم هایی که فقط بلدن مثل شیر برنج ولو بشن ...

با دست اشاره ای با نمک به من کرد و شروع به شوخی و حرف های بامزه زدن کرد.

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش اون حرف ها از دهان همین آدم بیرون آمده بود.

وقتی تعجب را توی چشم هایم دید یا شاید هم فکرم را خواند، با سادگی و لحنی بامزه فرمود:

چیه؟! توقع داری حالا تا قیامت من روضه بخونم تو سینه بزنی؟! بسه دیگه من درد دل هام رو کردم و سبک شدم.

تو هم اگه عقل داشته باشی، که من شک دارم، درس گرفتی.

از اون گذشته چون من شوخی می کنم دلیل نمی شه که توی دلم غم نباشه.

بی چاره همه که مثل تو بلد نیستن فوری قنبرک بزنن یا ولو بشن! خیلی وقت ها آدم ها حرف می زنن که در حقیقت حرف نزده باشن و خیلی ها هم می خندن فقط برای این که گریه نکرده باشن، متوجه می شی؟! یا بازم توضیح بدم؟!

بعد در حالی که شکلکی خنده دار در می آورد فرمود:
پاشو، پاشو، این قدر قیافه هالوها رو به خودت نگیر، تو اگه یکخورده مغز توی کله ت بود، باید خیلی پیش تر از این ها به فکر می افتادی که دوستت به عنوان یک آدم، حتما برای خودش یک غصه هایی داره.

نه این که حتی یک بار سوال نکردی هیچ، فکرتم مشغول نشده، اونم هیچ، تازه این قدر راحت می گی من فکر می کردم چون به همه شوخی داری به بابات می گی خان عمو! آخه آدم این قدر خنگ؟!

در حالی که خودش هم از خنده من می خندید، اضافه کرد:
هرهر و زهرمار، بایدم بخندی، اگه خنگ نبودی که تا حالا فهمیده بودی غیر از تو هم آدم های دیگه ای توی این دنیا هستن و اون وقت سرتون رو از لاک مبارکتون آورده بودین بیرون تا بلکه چشم های کم سوتون چهار قدم دورتر را ببینه ...
راست می فرمود، حالا دیگر این قدر شعور پیدا کرده بودم که درستی حرف هایش را بفهمم و قبول کنم.

پس این بار هم دست در دست دوستم گذاشتم و برای راه افتادن به او تکیه کردم.

چون با تمام وجود به این نتیجه رسیده بودم که راست می فرمود: دیگر شیر برنج بودن کافی بود.

یاد شعری افتادم که آزیتا همیشه می خواند: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

چشم های من هم، اگر چه دیر و توسط دیگران و به زور شسته شد ولی به هر حال توی جور دیگر دیدن به فریادم رسید.

با این که از لحاظ جسمی در رنج بودم، ولی سعی می کردم روحم را قوی کنم و به تلاش وا دارم.

با آزیتا و نرگس دوباره همپا شدم و توی هر کلاسی که می شد، سر کردیم و گرچه نرگس همیشه به خنده می فرمود: - از ما بالاخره، چه آش شله قلمکاری در می آد، فقط خدا عالمه – ولی من در سایه رفاهی که پدرم برایم باقی گذاشته بود توانستم برای فرار از گذشته هایم به جای دست و پا زدن در بدبختی به شناختن دنیاهای تازه پناه ببرم و در این مسیر به موفقیت و مهارت هم دست پیدا کنم.

یکی از اون موفقیت ها، یاد گرفتن رانندگی بود که من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم، ولی بالاخره با تشویق نرگس و آزیتا یاد گرفتم و برخلاف انتظار خودم و دیگران راننده قابلی هم شدم.

دیگر برای اون که به قول نرگس سر از همه کارها در آوریم، وسیله هم داشتیم و خلاصه رفته رفته ارتباط گسترده و فعالیت و همراهی با نرگس و آزیتا، خواه ناخواه بدون این که حتی خودم هم بفهمم مرا به آدمی دیگر تبدیل کرد.

ترسم از آدم ها و اجتماع ریخت، اون پوسته ظاهری که خودم از خودم می شناختم فرو ریخت و شخصیت نهفته ام رشد کرد و شکوفا شد، شخصیتی که پایه ذهنی اش را محمد پی ریزی کرده بود.

من بدون محمد، مهنازی می شدم که او می خواست و این تحول شیرین را، داغ نداشتن او و نبودنش برایم زجرآور می کرد، زجری که عاجز از درمان یا فراموشی اون بودم.

هرچه افکارم و به دنبالش اعمال و نحوه زندگی ام تغییر می کرد، بیش تر از قبل وجودم محمد را می طلبید.

انگار هرچه زندگی را بیش تر می شناختم، بیش تر هم محمد را می شناختم و این برای من که دیگر او را نداشتم، شکنجه ای کشنده و دائمی بود.

چه درد تلخ و نافرمودنی به جانم می ریخت وقتی او را با دیگر مردهایی که به نوعی می شناختم و می دیدم، مقایسه می کردم.

نه، توی ذهن من، هیچ مردی حتی قابل فکر کردن نبود، چه برسد مقایسه با محمد.

همه این تغییر و تحول ها، مقایسه ها و تصمیم ها و نتیجه گیری ها بی اختیار توی مغز من صورت می گرفت و ذهن و قلبم با حدتی بیش تر به گذشته و محمد متمایل می شد و مرا بی چاره می کرد.

چون عاشق و طالب چیزی بودم که روزی خودم باعث گم شدنش شده بودم و حالا هیچ نشانی از او نداشتم.


62:

قسمت چهلم: : : : رمان دالان بهشت
روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق و باد گذشتند و سالگرد مرگ آقا جون فرا رسید.

امیر سپس فوت پدرم، علی رغم ناراحتی همه ما، به دلیل خواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت برای فروش خانه بود.

می خواستیم از خانه ای که به قول مادر – برامون قدم نداشت – برویم.

خانه ای که برخلاف خانه قدیمی، هیچ کس به اون دلبستگی نداشت.

بالاخره تلاش های امیر ثمر داد و به خواست مادر برنامه شد سهم الارث هر کس معلوم شود.

مغازه و انبار با توافق همه دست نخورده ماند و امیر تا تمام شدن درس علی، مسئولیت اون را به عهده گرفت.

از پول فروش خانه هم یک آپارتمان خریدیم، چون مادر سپس مرگ پدرم دیگر در خانه های حیاط دار احساس آرامش نداشت.

بقیه پول ها هم تقسیم شد و به حساب هر کس جداگانه ریخته شد.

یک سال و نیم از فوت پدرم، ما از خانه ای که تویش عزیزترین کسانم را از دست داده بودم، رفتیم و همان وقت ها بود که آرام آرام امیر زمزمه ازدواج سرداد و شش ماه بعد، درست هموقت با تمام شدن درس من بود که امیر، مادر را برای خواستگاری و ازدواج با ثریا راضی کرد.


نمی توانم احساسم را از وصلت امیر با ثریا بیان کنم.

خوشحال بودم یا عمگین؟ ذوق می کردم یا حسرت می خوردم؟ نمی دانم.

امیر ثریا را بی نهایت دوست داشت و من به خاطر برادرم، باید ثریا را دوست می داشتم، ثریا را که در تمام این سال ها همه سعی ام را برای فراموشی اش کرده بودم، ولی حالا دیگر قبول داشتم که گناه ندانمکاری و حماقت من پای او نیست.

به هر حال او برای من تداعی نماينده گذشته بود و در عین حال، احمق بودن خودم را به رخم می کشید که باز هم عذاب کمی نبود.

روزی که همراه مادر برای خواستگاری به خانه ثریا رفتیم، که حالا آپارتمانی کوچک و آراسته بود، چه حال غریبی داشتم.

زهرا خانم به نسبت پنج سال، خیلی شکسته تر شده بود.

اون روز او هم، مثل من، نتوانست تاثرش را پنهان کند.

با مظلومیت آه کشید و بدون این که حرفی بزند، نم اشک چشمش را با دست پاک کرد.

من چه تلاشی کردم که ظاهرم خوشحال باشد و آرام و بی تاثر.

مادر با تمام سعی و تلاشی که در سختگیری داشت، وقتی ثریا را دید نظرش فوری عوض شد و مهرش بر دلش نشست و موافقتش را توی راه برگشت به زبان آورد:

خوب، وقتی تو چند ساله این فکر توی سرته، دختره هم این قدر خوب بود، چرا تا وقتی آقا جونت بود نفرمودی که لااقل آرزو از دل اون خدا بیامرز هم بر بیاد؟!
امیر فقط آهی کشید و سکوت کرد و من در حالی که اشکی گرم چشم هایم را می سوزاند، فکر کردم – راستی الان اگه آقا جون بود چه حالی داشت؟! آقا جونی که اون قدر آرزوی سرو سامان گرفتن بچه هایش را داشت.

– ولی یک چیز برایم مسلم بود که ثریا، با اون رفتار مهربان و بی آلایش و در عین حال موقرانه و مسلط، به سرعت در دل پدرم هم جا باز می کرد.

نمی دانم چرا به نظرم صورتش دوست داشتنی می آمد و حتی زیبا.

صورت او که مسلماً فرقی نکرده بود، پس حتماً به خاطر نگاه من بود.

مقدمات عروسی امیر و ثریا خیلی زود روبراه شد و به خواست ثریا یک مراسم معمولی و بدون تشریفات انجام شد.

امیر آپارتمانی نزدیک خانه ما خرید.

و الحق با این که خانه شان جدا بود نه ثریا نه امیر هیچ وقت ما یا در حقیقت مادر را تنها نگذاشتند.

ثریا که به خواست امیر دیگر بیرون از خانه کار نمی کرد، با مادر رفتاری سرشار از محبت داشت و رابطه ای دوستانه و بسیار نزدیک با من و علی بربرنامه کرده بود.

خیلی زود جای خودش را توی خانه ما باز کرد و امیر هم تمام سعی خودش را می کرد تا پسری دیگر برای زهرا خانم باشد.

امیر درست انتخاب کرده بود.

ثریا همسری شایسته برای او و عروسی شایسته برای ما بود که اگر خانم جون و پدرم بودند، حتماً به وجودش افتخار می کردند.

چیزی که در روابط امیر و ثریا خیلی برای من جالب بود، این بود که در حالی که علاقه بی اندازه امیر به ثریا از رفتار و نگاهش کاملاً هویدا بود، هنوز هم مثل گذشته ها وقتی می خواست، صدای ثریا را در بیاورد، صدایش می زد – زن پسر حاجی! – و نمی دانست هر بار با این حرف، من ناخودآگاه یاد چه خاطره هایی می افتم.

فرق اون ها با من این بود که فهمیده بودند، چرا و چه را می خواهند و به پای خواسته شان هم اون قدر استقامت و هستقامت کردند تا بالاخره صبرشان به ثمر نشست و من بیش تر به عیب خودم در گذشته ها پی بردم و این که یار دانا و صبوری برای محمد نبودم.

به هر حال هنوز سپس سال ها هر بار که امیر به شوخی به جواد می فرمود – چطوری اوس جواد؟! – بی اختیار یاد محمد می افتادم و فکر می کردم حالا او هم حتماً فوق لیسانش را گرفته و شده – اوس محمد! - .

وقتی محبت های امیر را به ثریا می دیدم، باور نمی کردم که امیر تا این حد بتواند مثل یک مرد عاشق و شیفته رفتار کند.

دید خواهرها نسبت به برادرها طوری هست که انگار توقع دارند همیشه و همه جا رفتارشان برادروار باشد.

مثل زری که اون سال ها می فرمود – من باورم نمی شه محمد اصلا به این چیزها فکر کنه! – من هم از شیفتگی که در کلام و رفتار امیر بود، تعجب می کردم.

خلاصه همان طور که ثریا با تمام توان برای خانواده ما یک دختر دیگر شد امیر هم برای جواد و زهرا خانم پسر دیگری شد و زهرا خانم در هر موقعيتی این موضوع را به زبان می آورد.

خدا را شکر زندگی اون ها در مسیری درست افتاده بود و آرام پیش می رفت و من وقتی از خوشبختی امیر و خوشحالی مادرم ذوق می کردم در عین حال احساس می کردم انگار حلقه معیوب خانواده ام فقط من هستم.

من که زودتر از همه خوشبختی را به چنگ آورده و از کف داده بودم و این رنج مثل خوره سوهان روحم می شد و نمی توانستم دم بزنم.

هر چیزی توی این دنیا بهایی دارد که انسان برای به دست آوردنش باید اون را بپردازند.

این میان عشق، مخصوصا عشق حقیقی، جزو چیزهایی هست که هر کسی توان و اتطاعت پرداخت بهای اون را ندارد.

و فقط معدود کسانی که از عهده پرداخت بهایش برمی آیند، می توانند سرمست و رها، تن به لذت بی همتایش بدهند و خوب مسلماً من جزو اون دسته نبودم.

من که همیشه در ذهنم این امید را داشتم که محمد ارتباطش را با خانواده ثریا حفظ کرده باشد، بالاخره با ازدواج امیر و ثریا این امیدم هم تبدیل با یاس شد.

وقتی نه خبری از او شد و نه حرفی درباره او از اون ها شنیدم، مطمئن شدم که اون ها هم بی خبرند و سرخورده و مایوس و نا امید باز چشم به گذشته و خاطراتم دوختم، چون امیدی به آینده نداشتم، هرچه بود اضطراب بود و بلاتکلیفی و هراس.

به یاد دارم یکی از روزهای پاییز سال آخر دانشگاه، یکی از همکلاسی هایمان به مناسبت نامزدی اش شیرینی پخش می کرد و همه به او تبریک می فرمودند.

یکی از بچه ها پرسید:

راستی پریسا، اسم داماد چیه؟!
وقتی پریسا فرمود: محمد
دل من یکدفعه هری فرو ریخت، انگار یکی به دلم چنگ زد.

عشقی که موقع به زبان آوردن اون اسم در صدای پریسا بود، قلبم را لرزاند و یک لحظه با وحشت این فکر کشنده به ذهنم خطور کرد که نکند ...؟! با دلهره و تشویق پرسیدم – فامیلش چیه؟! –

شاید چند ثانیه هم بین فرمودن اسم و فامیل فاصله نیفتاد، ولی همان چند ثانیه برای دیوانه کردن من کافی بود.

این واقعیت به ذهنم هجوم آورد که شاید محمد ازدواج کرده باشد، ولی من هیچ وقت نمی خواستم به این واقعیت فکر کنم.

اون روز در حالی که از غصه و افکار درهم، کلافه بودم قید کلاس آخر را زدم و به نرگس فرمودم:

می خوام برم بیرون.

می آی یا نه؟

نرگس پرسید: با این عجله کجا ؟! باز زد به سرت؟!
وقتی سکوتم را دید، همان طور که دنبالم می آمد، فرمود:
پرسیدم کجا می ری؟!
نمی دونم، آخر دنیا.

می آی یا نه؟!

نرگس که فهمیده بود حالم خوب نیست، دیگر چیزی نفرمود و در سکوت کنارم نشست و من که مثل دیوانه ها رانندگی می کردم، تا جاده آبعلی رفتم.

به اول جاده که رسیدم، حیران ایستادم و مستاصل سرم را روی فرمان گذاشتم.

در تمام طول راه با فکری مغشوش به گذشته و آینده نامعلومم فکر می کردم و این که زندگی من آخرش به کجا می رسد؟! هراس از آینده وجودم را مچاله می کرد و من راه به جایی نداشتم.

تا کی چشم به راه بودن؟! چشم به راه معجزه ای که معلوم نبود اصلا اتفاق بیفتد.

بالاخره حوصله نرگس سر رفت و با لحنی خنده دار پرسید:
می شه بفرمایین این جا کجاست؟ نکنه آخر دنیا این جاست؟!
سرم را بلند کردم و لبخند زدم.

باز همان طور خندان فرمود:

خاک بر سرت، وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومه زندگی چی می شه.

آخه بی چاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگ کنی از پس جمع و جور کردنش بر نیای؟!

وقتی سکوتم را دید، اضافه کرد:
یعنی هنوز اینو نفهمیدی که اونچه قراره پیش بیاد، پیش می آد، چه تو خودتو قایم کنی چه سر تو بالا بگیری و نگاه کنی؟ آخه تا کی می خوای کله ات رو بکنی زیر برف؟ خجالت نمی کشی از شنیدن یک اسم و ربطش دادن به یک واقعیت، این جوری می شی؟ تو باید اینو قبول کنی که این قضیه، چه تو بفهمی و با خبر بشی و چه نه، اگر تا حالا اتفاق نیفتاده باشه به هر حال سپس این اتفاق می افته.

پس مثل بچه ها رفتار نکن، با خودت رو راست باش.

اون که مسلماً تارک دنیا نشده، همان طور که تو نمی تونی بشی ...

حتی نمی توانسم بشنوم، چه برسد به این که فکر کنم، برای همین به هر بدبختی که بود دهان نرگس را بستم که برایم از واقعیتی که نمی خواستم به اون فکر کنم، نگوید.

ولی سپس اون روز همیشه با فکر به آینده، حرف های اون روز نرگس توی گوشم می پیچید که – مسلماً اون تارک دنیا نشده - ، و من هراسان رو برمی گرداندم تا فراموش کنم.


وقت به خاطر دل من متوقف نمی شد، می گذشت، سریع هم می گذشت و آینده دوستانم یک به یک مشخص می شد.

اول از همه مریم با برادر یکی از همکلاسی هایشایش که پسری به نام ناصر بود، ازدواج کرد.

ناصر که فارغ التحصیل رشته حقوق بود، برخلاف مریم، فوق العاده سر و زبان دار و با پشتکار و خوش فکر بود.

به پیشنهاد ناصر بود که من و مریم تصمیم گرفتیم مهد کودک دایر کنیم و یک سال سپس تمام شدن درسمان، با فعالیت و تلاش ناصر و مریم و سرمایه ای که من از سهم خودم گذاشتم، در تلاش باز کردن مهد کودک بودیم.

ثریا ماه های آخر حاملگی اش را می گذراند و زمزمه هایی از به قول نرگس با نوا شدن مهندس پارسا بود.

آزیتا بالاخره در برابر اصرارهای مهندس پارسا نرم شده بود و مقدمات نامزدیشان فراهم می شد که سر و کله یک خواستگار سمج هم برای من پیدا شد و سپس چند سال زمزمه های مادر با شدتی چند برابر دوباره شروع شد.

دیگر بهانه ای در کار نبود.

درسم هم تمام شده بود و من دلیلی قابل قبول برای سر باز زدن از ازدواج نداشتم.

63:

قسمت چهل و یکم : : : : رمان دالان بهشت

خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در اون کار می کرد.

اسمش شاهین ارجمند بود.

سی و یکی دو سال داشت و از خانواده ای سرشناس و پولدار بود.

البته نصف بیش تر ثروت خودش باد آورده بود که از تقسیم ارثی که پدرش با وجود زنده بودن بین پنج پسرش تقسیم کرده بود، به او رسیده بود.

جواد در عین این که از ایجاد و خوی او داد سخن می داد از مشکل پسندی اش در انتخاب همسر هم می فرمود تا من از این که انتخابم کرده، ذوق کنم.

در حالی که هر قدر به جای من، مادر ذوق می کرد، من دلم می خواست کله جواد را بکنم.

این دیگر غریبه یا از بچه های دانشگاه نبود که بتوان با همدستی نرگش دست به سرش کرد.

وقتی می فرمودم نمی خواهم شوهر کنم، مادر بر آشفته می شد و کار از بگو مگو به گریه و زاری و بی قراری مادر می کشید و آخر سر هم برای اولین بار سپس رفتن محمد، امیر با من کلنجار رفت.

اصرار اون ها برای این که او باید برای خواستگاری بیاید، برای من غیر قابل قبول و برای اون ها غیر قابل مخالفت بود.

بالاخره هم مادر با گریه و زاری و التماس پیش برد.

بی چاره مادرم، با چه وحشتی از این که سنم دارد بالا می رود و ازدواجم دیر می شود، حرف می زد.


مادرم در روز خواستگاری، مخصوصاً برای این که مجابم کند، از نرگس هم خواسته بود که بیاید.

نرگس توی آشپزخانه قایم شده بود که از لای در آقای ارجمند را که به قول مامان خیلی برازنده بود ببیند و نظر مادر را تایید کند.

من خودم قبلاً یکی دو بار خانه امیر دیده بودمش.

خلاصه، آقای ارجمند با سری افراخته و اعتماد به نفسی کامل وارد شد.

رفتار و نگاهش به من طوری بود انگار همه چیز تمام شده هست و همین بیش تر کفرم را در می آورد.

مادرش از خودش بدتر بود، فکر می کرد تنها مسئله مهم، نظر اوست.

با نگاهی خریدارانه در حالی که مدام دست هایش را که پر از انگشترهای گنده بود، تکان می داد و سخنرانی می کرد و مرا برانداز می کرد.

سبد گلی که آورده بودند، اون قدر بزرگ بود که حتی زورم نمی رسید جابجایش کنم.

هر چه مادر و امیر و ثریا – که مثل توپ، قلقلی و چاق شده بود – روی باز و گرم نشان می دادند، من لجم بیش تر می شد و سردی رفتار و اخم هایم هم بیش تر.


سپس چند دقیقه که نشسته بودم، پا شدم و رفتم توی آشپز خانه پیش نرگس.


نرگس با خنده فرمود:
قیافه آدم های مغبون را به خودت نگیر، از سر تو هم زیاده.


شاید حق با او بود.

منتها در اصل قضیه فرقی نداشت، چه از سرم زیاد بود و چه کم، در جواب من تاثری نداشت.

با بی خیالی چای ریختم، اما تا خواستم بنشینم، مادر صدایم زد.

چاره ای نبود، باید می رفتم.

نه سال گذشته بود و من چقدر با مهنازی که دنبال محترم خانم می رفت که با خواستگارهایش سلام و علیک کند، فرق کرده بودم.

حالا نه تنها دست و پایم نمی لرزید، قادر بودم با خونسردی آقای ارجمند و مادر گرامی اش را با اردنگی از خانه بیرون کنم.

بازی کردن نقشی که معمولاً از یک دختر در چنین مواردی انتظار می رود، از من خیلی گذشته بود و دیگر از دستم برنمی آمد.

از این مراسم و حرکات مسخره دلم به درد آمده بود، دردی که قابل بیان برای دیگران نبود و حرصم وقتی بیش تر شد که مادر و امیر فرمودند – آقای ارجمند را راهنمایی کن، برین صحبت کنین.

– نگاهی که به مادر کردم، اون قدر هشدار دهنده بود که بی چاره مادر، دستپاچه رویش را به امیر کرد و با نگاه از او کمک خواست و امیر که مثل همیشه با شوخی و سر و صدا فضا را شلوغ کرده بود، هر دوی ما را به اتاق من راهنمایی کرد.


احساس آدم در مورد موضوعی واحد در دو وقت مختلف چقدر می تواند متفاوت باشد.

یعنی من همان مهناز چند سال پیش بودم که همراه محمد می رفت تا دو نفری صحبت نمايند؟
وقتی امیر در را بست، از حال خودم تعجب کردم، توی دلم نه خجالت بود، نه شوق، نه تشویش.

هیچ چیز نبود، هیچ چیز.


هر چه بود، حرص بود و غصه و خفقان.

این درد بی درمان را چه کسی می توانست بفهمد؟ از وضع خودم و از اجباری که به تحمل داشتم و عذابی که می کشیدم، سر سام گرفتم.

از همه بدتر، حس انزجاری بود که نگاه محو تماشا و مشتاق و پر از تمایل او در من به وجود می آورد.

از لبخند هایش حال تهوع به من دست می داد و از حاشیه رفتن هایش حال خفقان.

چقدر دلم می خواست می توانستم بگویم – برو گم شو – و از اتاق بیندازمش بیرون!
پشت میزی که محمد همیشه می نشست، با اون حال صاحب خانگی نشسته بود و حرف می زد و من نمی شنیدم، این بار نه از سر شوق از سر انزجار و نفرت.

دیگر از اون مهناز که مثل گربه ای ملوس، فقط به درد ناز و نوازش می خورد، خبری نبود.

این بود که ببری که دلش می خواست چنگ بیندازد و از هم بدرد.


در میان سخنرانی طولانی اش فقط من های بی شماری که به کار می برد، به گوشم می خورد و لحظه به لحظه تحملم کم تر می شد که یکدفعه دست برد و قاب خاتم محمد را برداشت و من از این که دست هایش به جای دست های محمد می خورد، حال جنون پیدا کردم.

لبخندی زد و فرمود: - چه دختر قشنگی.

– همین، حتی نگاهش هم به شعر نیفتاد.

چقدر از او بدم آمد به نظرم آمد یک احمق هست، یک احمق پولدار که پول مثل نقابی خوش آب و رنگ روی حماقتش را می پوشاند، درست به حماقت چند سال قبل خودم.

او حرف می زد و من در حالی که سرم پایین بود، غرق خاطرات اون شب گرم تابستانی بودم که برای اولین بار به صدای خوش آهنگ محمد که مرا مخاطب برنامه داده بود، گوش می دادم.

خدایا، این چه سرطانی هست که با دست خود به جانم انداختم؟! یعنی من دیگر هیچ گاه درمان نمی شدم؟! توی افکار درهم و برهم غوطه می خوردم.

او که حرف هایش ته کشیده بود با لحنی که به گوش من به جای مهربانی مسخره می آمد، پرسید:
شما سوالی ندارین؟
فکم را به هم فشردم و تمام نیرویم را جمع کردم که حرف نامربوط نزنم.

سرم را بلند کردم و در حالی که به جای او نگاهم به قاب خاتم روی میز بود، فرمودم:
نه.


جا خورد و پرسید:
یعنی هیچ حرف و سوالی نیست؟!
صدایم از خشم، خش برداشته بود.

انگار تقصیر او بود که محمد را از دست داده بودم.


دوباره فرمودم: نه، اگه سوالی باشه بعد حتماً می پرسم.


به زور از جایش بلند شد و احساس کردم که دماغش سوخته، معلوم بود که خودش را برای جواب دادن های غرا آماده می کرده و حالا وا رفته بود و من دلم خنک شد.

وقتی بیرون رفت، بدون این که جواب عذرخواهی اش را بدهم در را بستم و به سینه ام چنگ زدم.

احساس خفگی می کردم، انگار چیزی روی قلبم سنگینی می کرد.

دستم به زنجیر گردنم خورد، زنجیر محمد.

بی اختیار از ذهنم گذشت – خدا لعنتت کنه محمد.

– ولی فوری زبانم را گاز گرفتم.

چرا او را؟ کسی که باید لعنت شود، منم که شدم، خوب هم شدم.

اشک هایم سرازیر شد، که امیر در را باز کرد ولی تا چشمش به من افتاد، آمد توی اتاق و در را بست و با صدایی آهسته پرسید:
چته؟! این کارها یعنی چی؟ مهناز، من جلوی این ها آبرو دارم آخه ...


حرفش را بریدم: ولی من ندارم.

بگو برن گم شن.

من آدمم نه وسیله حفظ آبرو ...


گریه حرفم را قطع کرد و امیر با عصبانیت بیرون رفت.


اون روز، به قول مادرم، با آبروریزی گذشت.

ولی با این که مادرم و بقیه با من قهر کردند و اگر مسئله زایمان ثریا پیش نیامده بود، معلوم نبود تا کی این قضیه توی خانه ما کش پیدا می کرد، ولی آقای ارجمند از رو نرفته بود.


نرگس می فرمود: شاید کنجکاو شده ببینه چه جوریه که همه براش غش و ضعف می کنن، اون وقت تو این جوری می کنی.

بی چاره اینو پای خانمی تو گذاشته و خبر نداره که کار از جای دیگه خرابه!
همان روز خواستگاری با نرگس که به خاطر مادر و خانواده ام سعی داشت مثلاً مرا سر عقل بیاورد جر و بحث مفصلی کردم که باعث شد با حالت قهر از خانه ما برود.


فردای اون روز وقتی سرکلاس خوشنویسی که هنوز هفته ای یک روز می رفتیم، دیدمش، آشتی جویانه به خاطر تندی رفتار روز قبلم به طرفش رفتم و لبخند زدم، که نرگس فرمود:
بیخودی واسه خر کردن من، لبخند ژوکوند نزن.


از ته دل خندیدم و شروع به معذرت خواهی کردم:
ببخشید به خدا، دست خودم نبود.


نرگس در حالی که از لای ورقه هایش ورقه ای را در می آورد و به دستم می داد، فرمود:
اتفاقاً دست خودت بود، بخون تا بفهمی.


روی یک ورقه با خطی خوش این شعر را نوشته بود:
من اون مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم، این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود، گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
هنوز اون ورقه به دیوار اتاقم هست.


با نرگس آشتی کردم، در حالی که از راه ظریفی که برای بیان حال من پیدا کرده بود هم رنجیده بودم و هم خوشم آمده بود.


سه روز بعد، ثریا وضع حمل کرد و دختری ظریف و کوچولو و بی نهایت عزیز برای همگی ما به دنیا آورد که اسمش را سحر گذاشتند.

به دنیا آمدن سحر برای زندگی آرام یک دنیا هیجان بود.

برای ما که هیچ وقت اطرافمان بچه کوچکی نداشتیم، سحر شد چشم و چراغ خانه ما و روشنی دل مادر و هر چه بزرگ تر می شد و شباهتش، به فرموده مادرم به من بیش تر می شد، علاقه من به او چندین برابر می شد.

مادر همیشه می فرمود – انگار تو رو کوچولو کردن – و من چه لذتی می بردم از این که او را در آغوش بگیرم.

سحر باعث بیدار شدن نیازهایی توی وجود من شد که خودم هم از وجودشان خبر نداشتم.

وقتی او را در آغوش می گرفتم، ناخودآگاه به این فکر می افتادم که چقدر دوست دارم سحر بچه خودم باشد و فکر می کردم چقدر دلم می خواهد بچه ای داشته باشم.

بچه ای که بی اختیار در ذهن من شبیه به محمد مجسم می شد.

از فعل و انفعالاتی که توی مغزم صورت می گرفت مبهوت می شدم.

وقتی برای سحر لالایی می خواندم و او در حالی که سرش روی شانه یا سینه ام بود خوابش می برد، یا با سر و صداهای بچگانه جواب ابراز احساسات مرا می داد، حسی سرکش و غیر قابل مقاومت مرا در خود می گرفت و حسرتی سوزان وجودم را به آتش می کشید.

حسرت بچه ای که مسلماً می توانستم حالا داشته باشم و نداشتم.


وقتی به خیالم مجال جولان می دادم، پیش از همه چیز، محمد را به عنوان پدر بچه ام مجسم می کردم و از تصور این که محمد با اون عطوفت و مهر و اون روحیه ظریف و در عین حال محکم و قاطع، می توانست یکی از بهترین پدرها باشد، غرق حسرت می شدم.


با در آغوش گرفتن سحر، لذت داشتن و نیاز به داشتن بچه و مادر شدن را در خودم حس می کردم، لذت بی نهایت در آغوش گرفتن موجود ضعیف و کوچکی که از گوشت و خون خود آدم باشد.

احساس می کردم وجودم از محبتی ناب پر می شود و وقتی امیر قربان صدقه سحر می رفت یا نگاه های سرشار از محبتش را به ثریا و سحر می دیدم، بی اختیار محمد در نظرم مجسم می شد و فکر می کردم اگر الان بود، اگر ما بچه دار شده بودیم، رفتار او چطور بود؟! مطمئن بودم او همان طور که بهترین شوهر برای من بود، می توانست بهترین پدر باشد و از رنج این که هم خودم و هم بچه ای را که حالا در آرزویش بودم از نعمت وجود او محروم کرده بودم، به خودم می پیچیدم و رنج می بردم، اما بی حاصل.


از وقتی که دنیا، دنیا بوده، خود کرده ها را تدبیری نبوده، پس غیر از عذاب حاصلی برای من هم نبود.

مگر همیشه نمی گویند : بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش؟! من افتاده ای بودم که سزای خود را می دیم و درد می کشیدم.

دردی بدون دارو و امید بهبود ...

64:

خیلی خیلی ممنون رویا جون
دستت درد نکنه عزیزم

65:

من این رمان رو تا حالا 5 بار خوندم
واقعا رومان زیبایی
من رمان زیاد خوندم اما این رمان از همشون قشنگ تر بوده

66:

یک سوال همیشه در ذهنم مانده هست
من این رمان را 3 سال پیش با پیشتر خواندم
اما یک سوال از این کتاب در ذهنم ماندگار شد
چرا ثریا با ان همه افکار بلند ، با انهمه اجتماعی بودن
و دارای تحصیلات بالا
اخرش زنی خانه دار شد ، زنی که بزرگترین مسئولیتش شستن ظرف و نگاهداری از شوهر شد
دختری اینچنین مستعد که هیچگاه در هیچ بحثی کم نمی اوردم
چرا نویسنده اینده او را اینگونه به زاویه برد
به نظر بنده نویسنده این رمان اجحافی بسیار در حق زنان داستان کرد
زنانی که حق همیشگی را به مردها میدادند
زنانی که هیچ اختیاری از خود نداشتند
زنانی محصور عقاید مردان

...

باشد ما هم فرمودیم رمان زیبایی بود

67:

این را نیز اضافه کنم
من از تنها شخصیت این داستان که بسیار خوشم امد
و در اخر بسیار بیزار شدم
همین ثریا بود
نه به خاطر جنسیت بلکه به خاطر همان هایی که در پست قبل فرمودم

68:

چرا این رمان رو کامل نمی ذارید؟
تا اونجایی که من یادمه اینجوری تموم نمی شد.


69:

رمانی که میتونیم درسهای خوبی ازش بگیریم

70:

من 2تا رمان ایرانی خوندم .یکیش یاسمین بود.رمان خوبی بود یکمی اشکمو درآوورد.اون یکیم همین دالان بهشت بود.من ساعت 4 خوندنشو شروع کردم ساعت 7 تمومش کردم.فکر نکنم بعد ازین رمانی چرت تر ازین بخونم.خیلی آبکی بود.کل داستان این بود که دختره پسررو میبینه حالش خراب میشه یا این سر اون داد میزنه...این یکی بغل اون یکی میپره...
ولی انصافا ازش درسهای زیادی یاد گرفتم:
اینکه اگه خر شدی ازدواج کردی به زن رو ندی....
سنش بالای 20 باشه واسه اینکه یه چیزی سرش بشه ولی اگه آک نبود مهم نیست .مهم تقاهمه...


مهمترین درسش اینه حریت و آزادگیتو تا حداقل 30 سالگی از دست نده...

71:

این آخرش بود؟دیگه ادامه نداره؟

72:

بسیار عالی دست شما درد نکنه رویا خانوم

73:

من این رمان رو هم خوندم این لج بازیه پسرو دختره خیلی رو عصابم بود ولی در کل خیلی دوسش داشتم

74:

دوستش می دارم


70 out of 100 based on 80 user ratings 280 reviews

@