دوئل عروسک ها ( یک داستان کوتاه و زیبا )


دوئل عروسک ها ( یک داستان کوتاه و زیبا )



دوئل عروسک ها ( یک داستان کوتاه و زیبا )
« دوئل عروسک ها »

اثر : Erich Kästner

شب بود. خانم “بولن زنگر” که با “ ارنا” ی کوچولو در رخت خواب دراز کشیده بود، چراغ را روشن گذاشته بود. عروسک ها در اطاق نشسته بودند، وخوابشان نمی برد. . .

“مارگوت” گفت: “ این چراغ مرا دیوانه می کند! “ مارگوت عروسکی بود از جنس چینی، که درونش تهی بود. شوهر مارگوت، عروسکی بود به نام آقای “ادوارد“ . ادوارد عاشقانه به چشمان گرد مارگوت نگاه می کرد. ادوارد برخاست، دهکدة “ رشته کوه های ارتس” را به طرفی هل داد، به زیر چراغ خزید، و سعی کرد با فوت کردن، چراغ را خاموش کند .

این کار نشد، گرچه او داشت می ترکید. “ کی کی “ عروسک نخی و کهنه ، با گونه های قرمز ، به این کار ادوارد خندید . خندیدن کی کی باعث شد، که او به سرفه بیفتد.

خوب شد، که “ کوکو “ سرباز شجاع و شوهر کی کی ، آن جا بود ، و با دست های بزرگش به پشت کی کی زد و او را نجات داد.

ادوارد به کی کی گفت: “ از خنده نمیری ، غاز بی مزه! و صدای او طوری بود مثل این که کسی جلوی دهانش را گرفته باشد، چون که او نمی توانست دهانش را باز کند.

کی کی مثل یک گوجه قرمز شده بود . و چند تا بشقاب عروسکی به طرف ادوارد پرت کرد . کلا ه ادوارد طوری شده بود، مثل این که غلطکی از روی آن عبور کرده است.

و بعد به طرف سرباز شجاع حمله کرد . با دست و پای پارچه ای چنان می کوشید و فریاد می زد ، که حتی مگس هابی که روی سقف خانه نشسته بودند، صدای او را می شنیدند . بعد هم به او گفت: اگر همین الآ ن انتقام مرا نگیری ، تو را دیگر سرباز شجاعی به حساب نمی آورم، بلکه تو را مرد بی عرضه ای می دانم. این حرف برای کو کو گران تمام شد. او سه بار سرفه کرد، خود را در مقابل ادوارد برنامه داده و گفت: تو می توانی زنت را بیدار کنی. او اصلاً همیشه وقتی که دستش را تکان می دهد، جیغ می کشد. و اگر من یک صندلی عروسکی به طرف سرش پرت کنم، سرش می شکند، چون که از جنس چینی است. ها ها ها.

مارگوت به طرف ادوارد نگاهی کرد، ادوارد هم گرمش شده بود، هم سرد. بعد مارگوت گفت: من خیلی متأسفم مرد، ولی تو مجبوری با او دوئل بکنی.

ادوارد با ناباوری پرسید: من چه کار باید بکنم؟

مارگوت گفت: تو باید دوئل بکنی.

ادوارد در جواب او گفت: دوئل کردن که دیگه مدرن نیست.

سرباز شجاع داشت سبیلش را تاب می داد. پاشنه های کفشش را به هم کوبید و گفت:

دوئل کردن را برای من قدغن کرده اند . اگر این طور نبود، با کمال میل دوئل می کردم.

کی کی کنار مارگوت نشست. چیزی در گوش او گفت، و بعد با صدای بلند اعلا م کرد:

- فایده ای نداره، شما باید حتماً با هم دوئل بکنید. شما باید جواب این توهین ها را با خون خود بدهید!

کو کو ، مرتب داشت بالا و پائین می رفت، و یک دم می گفت: زن ها ، زن ها! ادوارد هم پشت سر او راه می رفت و می گفت ، که او قسم خورده که با هرکس و ناکسی دوئل نکند.

بالا خره این دو عروسک مرد خسته شدند و روی پتوی مخصوص “ اشپرونگلی“ نشستند. اشپرونگلی اسم سگ واقعی و سفید رنگ خانه است، که همیشه در حال خواب بود. حالا هم خوابیده و اصلاً چیزی نمی شنود. ادوارد و کو کو مدت ها آن جا نشستند و فکر کردند . بالاخره ادوارد به زبان آمد و گفت: رفیق ، چی شد، بالا خره دوئل می کنیم یا نه. این زنها ما را راحت نمی گذارند . سرباز شجاع هم حالا آمادة دوئل بود. بعد از جا برخاستند، توپ های جنگی را برداشتند، و آنها را پر کردند . توپ ادوارد سمت چپ بود سگ بود و توپ کو کو سمت راست سگ. مارگوت و کی کی هم نزدیک شوهران خود نشسته بودند ، تا این جنگ تن به تن را مشاهده کنند . ادوارد تا نزدیک سگ پیش رفت، از بالا ی سر سگ به بیرون نگاه کرد و گفت: ما اول باید زنهایمان را تنبیه کنیم، قبل از این که به خاطر آن ها جان خودمان را به خطر بیندازیم. سرباز شجاع خندید و سرش را به علا مت تصدیق تکان داد .

بعد دیگه از سمت چپ و راست سگ، فقط صدای کتک زدن و گریه کردن به گوش می رسید.

سرباز شجاع بالا خره گفت: شما حاضر هستید؟

ادوارد هم در جوابش گفت: بله، من حاضرم.

شلیک اول، حاضر ، حمله.

بعد هم صدای شلیک دو گلوله به گوش رسید. چنان سروصدا داشت، مثل این که کسی با انگشتانش بشکن می زد.

ادوارد بعد از حملة اول، پرسید: شما هنوز زنده هستید؟

بله، من زنده ام، ولی شلیک توپ شما ، کی کی مرا به کشتن داد .

شما چه طور ، شما هم زنده اید؟

ادوارد در جواب او گفت: بله، زنده ام. و متشکرم از شما. بعد به طرف مارگوت نگاه کرد. مارگوت هم در شلیک اول کشته شده بود. هزار تا تکة چینی در اطراف اطاق پراکنده شده بودند .

بعد از این که این دو دوئل کننده، تکه پاره های زنان عروسکی شان را جمع کردند، در پشت سر سگ با هم ملا قات کردند، و همین طور که داشتند پشت گوششان را می خاراندند، با یک دیگر حرف هم می زدند .

سرباز شجاع به ادوارد گفت: بفرمایید ، این هم از طبیعت جنگ طلب شماست. حالا ما بدون همسرانمان چه کار بکنیم.

ادوارد گفت: بهتر است که ما این جنگ را تا آخر ادامه دهیم. بعد هم هر کدام از آن ها به طرف توپ مربوطه اش رفت و پشت آن برنامه گرفت. شلیک دوم زیاد موفق نبود، کو کو ، سرباز شجاع، به آشپزخانة عروسکی شلیک کرده بود، ادوارد هم به طرف گلة گوسفندان تیراندازی کرده بود . ولی شلیک سوم، جان هر دوی آن ها را گرفت و آنها فوری مردند .

صبح روز بعد خانم “بولن زنگر” وارد اطاق شد، و از تعجب سر جایش میخکوب شده بود . تماشای این صحنه که هر چهار تا عروسک، یعنی مارگوت وکی کی و کو کو و ادوارد ، همه مرده بودند . از دهکدة “ رشته کوه های ارتس “ فقط خاک اره هایی که توی حیاط ریخته بودند، باقی مانده بود .

آشپزخانة عروسک ها را اصلاً نمی شد بازشناخت. گلة گوسفندان عروسک ها هم مثل آش شله قلمکار شده بود . خانم بولن زنگر ، با دست به صورت خود زد و از تعجب ، نمی توانست کلا می بر زبان آورد. ناگهان چشمش به اشپرونگلی ، سگ خانه افتاد و فکر کرد، که او این کار را کرده است .

اشپرونگلی ، مثل همیشه خوابیده بود، او هم گوشهای سگ را چنان کشید، تا او را از خواب بیدار کرد. اشپرونگلی که از همه جا بی خبر بود، و متعجب از این ، که او چرا باید تنبیه شود، چند خمیازه کشیده و چند بار چشمهایش را به هم زد و بیدار شد . ولی بیچاره اشپرونگلی خیلی تنبیه شد .

خانم بولن زنگر خطاب به سگ گفت: اگر یک بار دیگر به وسائل ارنای من دست بزنی، پدرت را در می آورم. و چند بار دیگر او را تنبیه کرد.

اشپرونگلی دید که خانم خانه دست از تنبیه بر نمی دارد و پا به فرار گذاشت. از خانه بیرون رفت، چند بار بدنش را خاراند و گفت: “این انسانها عجب مخلوقات عجیب و غریبی هستند. “





« پایان »



درخت انجبر معابد : احمد محمود : نشر معین

1:

ممنون


راهنمای تصویری سریع ساخت جواهرات با سیم

2:

ممنون داستان قشنگي بود


خلاصه کتاب "اتوبوس شب" ـ اثر ساموئل هاپکینز آدامز

3:

همیشه پای دو زن در میان هست

خیلی قشنگ بود تصور سازیش و کل داستان
ممنون ابجی یک
ابجی دو کوش؟


معرفی کتاب هایی برای نخواندن

4:

سلام طهورای من
نه فک نمی کنم اینطوری باشه ..///.
اگه به قضیه از یه منظر دیگه نگاه کنی و زاویه ی دیدت رو یه کم بچرخونی ،به نتایج بهتری می رسی !!!!


«زندگی در کرانه‌ها» کتابی با موضوعی جذاب

5:

ممنون واقعا داستان زیبایی بود.


کتاب کالیگولا- اثر آلبر کامو

6:

مسی (مرسی)


کتاب کالیگولا- اثر آلبر کامو

7:

سلام بر ابجی درجه یک من
هومم راس میگی
ابجی الان یکم زاویه رو چرخوندم

سپس این که این دو دوئل نماينده، تکه پاره های زنان عروسکی شان را جمع کردند، در پشت سر سگ با هم ملا قات کردند، و همین طور که داشتند پشت گوششان را می خاراندند، با یک دیگر حرف هم می زدند .
سرباز شجاع به ادوارد فرمود: بفرمایید ، این هم از طبیعت جنگ طلب شماست.


مرگ خوش - آلبر کامو
حالا ما بدون همسرانمان چه کار بکنیم.


ادوارد فرمود: بهتر هست که ما این جنگ را تا آخر ادامه دهیم

ولی شلیک سوم، جان هر دوی اون ها را گرفت و اونها فوری مردند


دو مرد مبهوت خرابکاری خودشونن...اونها هیچوقت منظور دو زن رو نگرفتن
بهتر این بود که پا در کفش دو زن نمیکردن و مطیع میبودند

همیشه پای خرابکاری دو مرد در میان هست که تمام زندگی رو به نیستی میکشونه
هوم؟!

8:

دیدی فرمودم زاویه ی دید رو بچرخونی چه اتفاقی میافته !!!!
حالا بش رسیدی

9:

دستت طلا
ارهههه چقدر خوبه ادم زاویه دیدو هی بچرخونه ها!
الان من روشنفکر و متنبه شدم
دقیقا بهش رسیدم

10:

انتقال این مطلب که بعضی بانوان عزیز یه دعوایی رو راه میندازن
بعدم خودشون میشینن کنار تماشا
دیگه داستان نمیخاس که
هر چند اون آقایون هم طریق ناصوابی رو برای حل مناقشه در پیش گرفتن
ممنون از دعوت طهورای گرامی

11:

داستانش خوشمزه تره !

12:

راستش خوشم نیومد

13:

حالا بیزحمت از چپشم یه نیگا بنداز
بلکن اومد
خوشتون رو میگم
والا
همش که از راست نمیاد

14:

از دیدگاهِ نمکدونی بهش نگاه نکرده بودم
خوب شد تذکر دادید
از چپم نیگا کردم.

نتیجه همون شد

15:

چرا میزنی خب
حالا ما یه چیزی فرمودیم
از همینجا از صاحب تاپیک هم بخاطر اسپم عذر میخواهیم
همینطور شیداخانم
سخت نگیر بانو به این جوونا
میگذره

16:

سخت نگرفتم بوخودا
خب اصلا خوشم اومد از همه جهت.


17:

تشکر جیران
خوب بود
ممنون


82 out of 100 based on 42 user ratings 1342 reviews

@