دور پنجم مسابقه ی یک عکس یک داستان!


دور پنجم مسابقه ی یک عکس یک داستان!



دور پنجم مسابقه ی یک عکس یک داستان!
سلام بچه ها.
رسیدیم به دورِ پنجمِ مسابقه ی یک عکس یک داستان!



روند مسابقه رو میدونید
عکسی انتخاب میشه و داستانی با محوریت موضوع اون عکس می نویسید و برای من پیام خصوصی می کنید
بعد داستانها به نظرسنجی گذاشته میشه و هرداستانی که بیشترین رای رو بیاره برنده ست!


برنده ی هر دور عکس دور بعدی رو انتخاب میکنه.
درضمن داستانِ برنده به نفد گذاشته میشه



عکسِ انتخابیِ دوستمون annotation بسیار زیبا و بامعنیه
و مطمئنم این دور با داستانهای خیلی زیبایی خوشحالم میکنید

دور پنجم مسابقه ی یک عکس یک داستان!



دو هفته فرصت هست برای ارسال داستانهاتون.یعنی تا 9 خرداد
خواهشا تنبلی نکنید.



زن

1:

نوشته اصلي بوسيله amir-nasooz
نوشته اصلي بوسيله yagotekabud
نوشته اصلي بوسيله annotation
نوشته اصلي بوسيله mr-president
نوشته اصلي بوسيله banoo
نوشته اصلي بوسيله samir20

دعوت به موضوع به شیوه ی مدرن


داستانی به زبان پارسی

2:

دوستان من منتظرم ها


هيس...(آريو بتيس)

3:

انشالله تا فردا منم می نویسم و می فرستم


آقا لواشک میخری؟

4:

حتمأ خودمون باید بنویسیم؟


بچه گدا

5:

نه پس بده عمه ی من بنویسه
بله
داستانهایی که نوشته ی خودِ کاربر نباشند در مسابقه شرکت داده نخواهند شد


....تن(ها)..ستاره رایــــ ــــکا...

6:

این همه وقت گذشت
و هنوز خبری از داستانهاتون نیست


قاب عکس

7:

شیدا فقط اونایی که دعوت شدن


رمان خانوم بادی گارد

8:

عزیزم اگه دعوت به موضوع داشتم همه رو دعوت میکردم
اینطوری سخته.منم فقط نویسنده های دورِ قبلو ذکر کردم
شما هم دعوتی عزیزم

9:

خورشید نیست!

وسط سرمای زمستون دستای یخ زدتو توی هم گره میزنی،پاهاتو بهم نزدیک میکنی و به آهستگی روی یخها قدم برمیداری.

سعی میکنی نگاهت به زمین باشه و حواست به ضخامت یخ های زیر پات.

با هر دم، یک مشت هوای سرد توی شش هات جریان پیدا میکنه و با هر بازدم همه ی گرمای وجودت توی بخار ِ جلوی صورتت محو میشه.

بینی ات رو بالا میکشی و آرزو میکنی کاش کمی آفتاب روی تن یخ زده ات میتابید.

توی این فکرها هستی که یکهو یک تلولو طلایی رنگ از دور باعث میشه سرت رو بالا بگیری.

چیزی شبیه نور توی صورتت میتابه.

شاید هم کسی هست که صدای تورو از عمق وجود سرما زده ات میشنوه و شاید جوابی هست برای بعضی از آرزوها.

تو که چیز زیادی نخواستی.

فقط یک ذره آفتاب!
لبخندی شبیه گرمای دلنشین یک رویای بهاری روی صورت سرخ از سرمات، نقش میبنده.

شاید که نه.....

حتما نور، همون خورشیده!
کمی امید، جریان خونت رو بالا میبره و کف دستهات گرم میشه، همینطور صورتت و پاهات که بی اختیار داره به طرف آفتاب اغواگرر میره.

پس معجزه رو باور میکنی و گرما رو احساس.
جلوتر حتما گرمایی هست.

گرمایی که دستای یخ زدتو جلوش بگیری و یخشون رو آب کنی.

جلوتر حتما گرمایی هست که به تنت بشینه و تا عمق وجود سرما زدت رخنه کنه و تو از این رخنه لذت ببری.

جلوتر حتما...


نزدیک که میشی، خبری نیست.

نزدیکتر میشی.

هنوز کمی ایمان، کمی باور به خورشید از لابلای نور طلاییه روبرو، احساست رو قلقلک میده.

اما نیست.

خبری از معجزه نیست.
توی نزدیکیه خورشیدی که تلولوش روی برفها نقش بسته بود چیزی جز یک مشت فلز نیست که سردتر از برف و سوزان تر از باده.
جریان خونت به حالت عادی برمیگرده و سرمای فلز زرد رنگ روی پوستت میشینه و اون رو میسوزونه.

دوباره سردیه بادی که از مشرق میاد رو روی گونه هات حس میکنی و دوباره پاهات مسخ میشند و به زور تکونشون میدی.سرت رو پایین میندازی و مراقبی که زمین نخوری.

برفها هنوز روی زمین نشسته ان و یخ زمین هنوز باز نشده.

خیلی وقت میشه که خورشید روی برف ها نتابیده و اونی که می تابه، خورشید نیست!
فقط همین!


76 out of 100 based on 46 user ratings 946 reviews

@