داستانک


داستانک



داستانک
مردی در تاریکی شب گریه می کرد
او زندانبان شهر بود

آرتین از کردستان



دلنوشته های بر ای خدا

1:

سلام
دختر داستان نویس یا هنرمند کسی از کردستان هست؟


داستان کوتاه : من خرید عید دوست ندارم

2:

معلم اسم دانش آموز را صدا کرد ، دانش آموز پای تخته رفت ، معلم فرمود: شعر بنی آدم را بخوان ، دانش آموز شروع کرد:بنی آدم اعضای یکدیگرند | که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار | دگر عضوها را نماند قراربه اینجا که رسید متوقف شد ،معلم فرمود: بقیه اش را بخوان!

دانش آموزفرمود: یادم نمی آید ، معلم فرمود: یعنیچی ؟این شعر ساده را هم نتوانستیحفظ کنی؟!

دانش آموز فرمود:آخرمشکل داشتم مادرم مریض هست وگوشه ی خانه افتاده ،پدرم سخت کارمیکند اما مخارج درمان بالاست

من باید کارهای خانه را انجام بدهم وهوای خواهر برادرهایم را هم داشته باشم ببخشید



معلم فرمود: ببخشید ، همین؟!مشکل داری که داری بایدشعر رو حفظ میکردی مشکلات تو به من مربوط نمیشه!

در این لحظه دانش آموز فرمود:تو کز محنت دیگران بی غمی | نشاید که نامت نهند آدمی


76 out of 100 based on 66 user ratings 1066 reviews

@