سبزل وپروین


سبزل وپروین



سبزل وپروین
سبزل یکسال میشد به دبی برای کار آمده بود آنروز جمعه با دوستانش به بازار دبی رفتند تا هم خرید کنند وهم گشتی بزنند وخستگی کار در باغ را ازتن بیرون کنند دوستان سبزل بعداز یک گشت در سطح شهر پیشنهاده رفتن به پندوک را دادن سبزل شنیده بود پندوک چه جای اما تا به آن روز از نزدیک ندیده بود سسبزل مخالفت کرد دوستانش گفتن توکاری نکن بیا بشین تا ما بریم وبرگردیم خلاصه با کلی توضیح راضی شد .وارد پندوک که شدن دیدن زنان عریان سبزل را شرمنده کرد خواست برگردد دوستانش مانع شدن زن مدیره پندوک متوجه شد وبا زبان عربی پرسید مشگل چی یکی از دوستان سبزل که عربی بهتراز بقیه حرف میزد گفت این سبزل ما تا بحال هیچ زنی نداشته وبا زنان مشکل داره وخجالتی زن مدیره لبخند معنی داری زد وگفت بسپاریدش به من .دوست سبزل گفت سبزل عربی نمی فهمه فقط زبان محلی وکمی هم فارسی یاد داره مدیره دختری را صدا زد :پروین بیا اینجا .سبزل با شنیدن زبان آشنای فارسی اندکی سرش را بالا آورد وزیر چشمی نگاهی انداخت یک دختر زیبا که فقط یک شرت نازک و سوتین به تن داشت مدیره متوجه سبزل شد که پروین چشمش را گرفته به پروین گفت این مرد را ببر اتاق خودت ایرانی عربی بلد نیست.دوستان سبزل هرکدام جفتی انتخاب کرده بودند وهمانجا گرم لذت بردن بودن پروین از قیافه ساده وکارگری سبزل خوشش نیامده بود و با یک ایشک گفتن به فارسی متلکی بار سبزل کرد :تهفه چی به چی خودت می نازی آمدی کیف کنی دیگه این اداها چی درمیاری دست برد که دست سبزل رو بگیره وبراش عشوه بیاد سبزل که اصلا در آن دنیا نبود انگار که برق به دستش وصل کردن دستش رو کشید عقب پروین که ترسیده بود یک قدم عقب رفت به سبزل گفت دنبالم بیا تهفه،خودش بسمت یکی از درها رفت ،سبزل بهت زده به دنبالش روان شد.وقتی که تنها شدن پروین که انگار دل پری داشت گفت حالم از هر چی مرده به هم میخوره آخه سردار تو چی داری که اینطور ناز میکنی آمدی کمرت رو خالی گنی دیگه خجالت کشیدن وغیرت خرج کردنت چی .سبزل با این حرف پروین شکه شد سرش رو بلند کرد وتوچشمان پروین نگاه کرد:دختر به این زیبای وجوانی اینجا چه میکنی؟حیف این تن وبدن نیست هر کس وناکسی به آن دست بزنه.پروین با این حرف سبزل بیشتر عصبانی شد وبا تحقیر گفت :به توزبطی نداره بیا کثافاتت رو روی این بدن خالی کن وگورتو گم کن.سبزل به رگ غیرتش برخورد از جاش بلند شد وخواست از اتاق خارج شود پروین دستش را گرفت و گفت چکار میکنی کم بدبختی دارم حالا میخوای مدیر جوابم کنه ؟کجا حالا چرا برخورد بهت مگه غیر از این شما مردها برای همین اینطور جاها میان.سبزل نشست وبا حالت یک نادم گفت من به میل خودم اینجا نیامدم تا امروز هم هیچ زن لختی رو ندیدم اجازه بده برم دست کرد توجیبش وهرچی پول داشت درآورد وداد به پروین بیا اینم پول فقط بگذار برم حالم دیگه داره بد میشه رفت سمت در پروین سریع خودش رو رساند ومیان درب اتاق وسبزل برنامه گرفت.چشم در چشم سبزل انداخت وگفت یعنی باور کنم تو خودت نیامدی؟ واقعا"تابحال با زنی تنها نشدی؟سبزل به غرورش برخورده بود خواست بادست پروین را از سرراهش بردارد اما زود دستش را پس کشید.لزومی نمی بینم توباور کنی بروکنار اگر میخواهی بمانم بدنت رو بپوشان منم یک مرد هستم نمی تونم ببینمت وتحریک نشوم قبل از آنکه پروین عکس الالعملی نشان بدهد دستمال گردن خود را انداخت روی شانه های پروین وبروی تخت نشست..
ادامه دارد



داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !

1:

سبزل گویی تصیمش عوض شده باشد با مهربانی دست پروین راگرفت واشاره کرد کنارش بنشیند،پروین هرچند فقط پول برایش مهم بود از رفتار سبزل کمی شفرمود زده بود وقتی نرمش ورفتار محبت آمیزاورادید گمان کرد سبزل قصددارد با او سکس داشته باشد .کنار اونشست.سبزل بانگاهی جاذب سوال کرد،تودختر ایرانی با این زیبایی اینجا چه میکنی ؟پروین که انگار این سوال اورا به گذشته برد ه باشد لحظه ای به فکر فرورفت تا اینکه گرمای دست سبزل اورابه خود آورد جواب سوال سبزل را دریک جمله خلاصه کرد آرزووهای بزرگ.سبزل :خوب چی شد به آرزوهایت رسیدی؟پروین می بینی دراین باتلاق دست وپا میزنم ،همه هستیم را فدای یک خیال خام کردم.سبزل :حاضری بامن زندگی کنیو؟ پروین با بهت وحیرت به چشمان سبزل خیره شد داری شوخی میکنی؟سبزل اینبار با گرفتن هردودست پروین درحالی که قطره اشکی گوشه چشمش بیرون زده بود فرمود برای جواب عجله نکن فقط یک درخواست دارم،چند روز ازصاحب پندوک مرخصی بگیراصلا برو تحقیق کن برای یک هفته که بامن باشی چقدر پولش میشه تا بپردازم برای اون که فقط پولی که درمی آوری مهمه چه فرق میکنه از چند مرد دربیاره؟پروین مات ومبهوت به سبزل نگاه میکرد یعنی من با این سایقه خراب بشوم زن تو ؟سبزل که تمایل رادرنگاه پروین دیدازجایش برخاست ودست پروین را رهاکردوازش خواست پوشش مناسبی بپوشد.پروین هنوز هم باورنداشت با شرمندگی فرمود همه لباسهای من سکس هستند ،سبزل ازش خواهش کرد هر چی دارد بپوشد وخودش از اتاق خارج شد


خدارا شکر هنوز هستم...

2:

داستان خوبیه بنظر میاد از واقعیت اقتباس شده...


شرح حال من(طنز اجتماعی)
از واقعیتهایی که احتمال وقوعشون یک در میلیونه...یعنی مردی پیدا بشه که مرد باشه نه نر...

قلمت خوبه اما نرمتر، راحتتر و شکیلتر بنویس برخی جملاتت زمخت میشن...


خدا در همین نزدیکی هاست
مثل اینها:

سبزل به غرورش برخورده بود
بجاش میتونی بگی:
"به غرور سبزل برخورد"
و یا
سبزل یکسال میشد به دبی برای کار آمده بود اونروز جمعه با دوستانش به بازار دبی رفتند
"پس از یکسال کار کردن در دبی، صبح جمعه با دوستانش راهی بازار شد"

سبزل به غرورش برخورده بود خواست بادست پروین را از سرراهش بردارد اما زود دستش را پس کشید.


کاش قبل از اینکه دیر بشه همدیگه رو باور میکردیم
"به غرورش برخورد، پروین سر راهش بود، دستشو بالا آورد و ناگهان عقب کشید."

اینا صرفا نظرات منه...


دوست داشتن دلیل نمیخواد.........
شاید از هیچ هستاندارد و قالبی هم پیروی نکنه...


نمادی از یک زندگی
ادامه بده، داستانت خوبه...


شیطان از انتشار لیلی میترسید

3:

سبزل مستقیم رفت پای میز مدیر پندوک ،هرگوشه سالن زنی عریان برمبلی لمداده بود وباعث آزار سبزل بودندباسری افکنده باخانم مدیر موضوع را مطرح کرد.خانم مدیر مخالفت کرد وفرمود قانون به ما این اجازه را نمی دهد زن به خانه ها بفرستیم.سبزل با التماس به مدیر فرمود ،شما می توانی یک هفته به پروین مرخصی بدهید ضمنا پولش را هم دریافت کنید تا متزرر نشوید.مدیرپندوک وقتی اسرار سبزل را دید تسلیم شد وگوشزد کرد مسئولیت سلامت پروین باشماست وبرای اطمینان آدرس ویک مدرک معتبر به ما بدهید وازاین ماجرا نباید کسی باخبر شود برای ما مشکل درست نکنید.!سبزل پذیرفت وبه اتاق پروین بازگشت،وقتی پروین رادید همانطور عریان برروی تخت نشسته با تعجب فرمود :چرا آماده نشدی؟دلت نمی خواهد بامن بیایی لزومی ندارد ازالان نگران زندگی بامن باشی.فرض کن یک هفته من جسم توراخریدم .پروین باصدایی که گویی از درون چاه می آمد:فرمود:چی ازجان من می خواهی؟من یک پاک باخته وروسپی هستم.من برای زندگی ساخته نشدم.سبزل به پروین نزدیک شد دستش را گرفت وفرمود:باشه ،یک هفته مال من باش.وپروین از جایش بلند کرد وفرمود بپوش مرخصی گرفتم برات برای من دیر شده باغ را به امان خدارها کردم اگرارباب بره باغ برایم بدمیشود.پروین با اکراه یک دامن کوتاه وپوشش زیر رایج میان زنان روسپی پوشید واز پندوک خارج شدند سبزل ازپروین خواهش کرد چپیه اورا برشانه هایش بنداز وخودش تاکسی صدا کرد آدرس باغ رابه رانندداد وکنار پروین صندلی عقب نشست.تاکسی بعداز گذشتن از تونل زیر دریا که شهر دبی را دوقسمت کرده وارد اتوبان شیخ راشد شد..پروین گویی اولین بار بود از مرکزشهر خارج میشد محو تماشای زیبایهای اطراف اتوبان شده بود متوجه گذشت وقت نگشت تا وقتی که سبزل دستش را لمس کرد وفرمود رسدیم پروین جان.


4:

پس از پیاده شدن پروین به اطرافش بادقت نگاه کرد .باورش نمیشد در دبی چنین جایی هم وجود دارد!از وقتی که به دبی آمده بود فقط دریا رادیده بود با خیابانهای شلوغ وبرجهای شیشه ای بهترین تفریح وگردشش رفتن به بازار دبی بوده ویکبارهم ساحل دریا.جایی که آمده بود شباهت باغهای جنوب ایران داشت.از سبزل پرسید اسم این محل چی؟سبزل فرمود اینجا اویره اون باغ روبروشیخ مخطوم که الان زنش مریم توی قصرش وپسرش احمد گه گاه میاد به مادرش سرمیزنه .این باغی که من کارمیکنم مال یک عرب بدویه فعلا بفرما بریم داخل بعدا"وقت زیاده میریم همه جارا نشانت میدم ببین پول نفت امارات چطور هزینه میشود.وارد باغ شدند.سمت چپ یک ویلای بزرگ وزیبا بود.سمت راست یک کانتی دواطاقه بود که سبزل اونجا زندگی میکرد.اتاقی کوچک که یک تختخواب ویک یخچال ودومتر جا برای نشستن داشت.سبزل پروین را دعوت به نشستن کرد وخودش درب وسط که به آشپزخانه بازمیشد راگشود ووارد اونجا شد.تاسبزل قهوه ای آورد پروین در رویاهای خود غرق شده بود.


5:

غروب آفتاب سبزل به پروین فرمود :پروینجان نظرت چیه بریم این بازار محلی اویر چند قلم وسیله برای خودت بخری ؟پروین فرمود :باشه فردا،الان کم وکثری پوشش که از همین لباسهای تو میپوشم،دلم میخواد امشب به بعضی سوالات که ذهنم را قلقلک میده جواب بدی.سبزل بالبخندی فرمود :حتما شرط وشروط داری،همینکه الان اینجایی یعنی توهم دلت میخواد به یک زندگی آروم برسی ،اما چشم هرچی توزخواهی من دریغ نمیکنم گویا قسمت ما این بوده اینطوری به هم برسیم.راستش من هم کنجاوم بشنوم چرا کارتو به اون هتل کشیده،البته اگراشکالی نداره برام تعریف کن.پس تا تو دوشی بگیری وپوشش عوض کنی من برم سوپر یک کم خرید کنم درب اتاق رو ازداخل قفل کن هم محلیهایم گه گاه میان به من سرمیزنند یک وقت مشکلی پیش نیاد.با فرمودن این حرف سبزل از اتاق خارج شدوپروین را تنها گذاشت


88 out of 100 based on 48 user ratings 748 reviews

@