رمان مشکی پوش... | rose_siah_73


رمان مشکی پوش... | rose_siah_73



رمان مشکی پوش... | rose_siah_73
رمان مشکی پوش... | rose_siah_73
سلام دوستان عزیز هم میهنی....
چطورین؟؟؟؟؟خوبین عایا؟؟؟؟
عاغا من اومدم با رمانم....رمانی که با روحیات من کاملا فرق داره....رمانی که خیلی دوسش دارم....رمانی که میخوام کم کم پیش ببرمش ....رمانی که به شخصه عاشق سه تا شخصیاتاشم....
آراد.....آهید....آوید.....
خب بچه ها درباره ی شخصیتا و اتفاقایی که توش میفته باید بگم که اینا ساخته ی ذهن منن.....شاید اتفاقایی که توش میفته در واقعیت نیوفته ....پس نگین چرا اینجور شد و این امکان نداره....؟

رمان بیشتر از زبون دختر و پسر اصلی که اراد و اهید هستن روایت میشه....اما گاهی اوقات اویدم یه عرض ادبی خواهد کرد....


اینم خلاصه ای از رمان:
میگن بالا تر از سیاهی رنگی نیست....
نظر تو چیه؟؟؟؟
من که میگم هست....
زندگی من از سیاهم سیاه تره....یه سیاهی خالص و ناب...
همتون میگید دغدغه دارین....ولی نوع دغدغه های من....خاصن.....متفاوتن....
من دخترم ولی.....یه ... اوردن این صفت کنار اسم یه دختر با اون همه ظرافت....جور در نمیاد....
من یه ادمیم که کسایی رو که بهشون مدیونم و شاید ازشون خوشم میادم برای به خطر نیوفتادن موقعیتم کشتم...
حالا فهمیدی من چیم؟؟؟؟
رمان مشکی پوش... | rose_siah_73
*******
من تو زندگیم شاد زندگی کردم....
مشکلات داشتم و میدونم که در ایندمم خواهد بود...
من یه پسر معمولیم....یه پسر که عاشقه...
عاشقی که معشوقش از جنس سنگه...
ولی من...منم....اونو نرم میکنم....میدونم که میتونم.....
و من.....رمان مشکی پوش... | rose_siah_73رمان مشکی پوش... | rose_siah_73

**********************
خب لازمه بگم اگه نظری داشتین خوشحال میشم تو پروفم بخونمش.....
راستی این رمان در سایت 98ia هم هست....اینو گفتم چون باید یه منبعی براش بزارم....
دوستـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــون دارم شدید....
باور داری یا نداری اونش دیگه به من مربوط نی.....
مهم اینه که من دوستون دارم....




کاش قبل از اینکه دیر بشه همدیگه رو باور میکردیم

1:

این منم....
یه دختر متفاوت از تموم دخترای دنیا....
یه دختر که تو تموم زندگیش جر نگ مشکی رنگ دیگه ای ندیده....
چه تو جریان زندگیش ...چه توی پوشش پوشیدنش...
یه دختر خشک و مغرور که جز خودش به هیچ کس اهمیت نمیده...
یه دختر که حتی نمیدونه عشق چی هست و چجوری نوشته میشه....
مهربونی و محبت یعنی چی...
یه دختر که برای این که صدمه نبینه حتی کسیو که بهش مدیونه و یه جورایی براش متفاوته از دیگران رو هم با دستای خودش میکشه...
یه دختر که به خاطر زیبایی ظاهری که داره خیلیا میان طرفش...ولی...بعد اون دلاشونه که شکسته میشه....
یه دختر که 25 سالشه وتو ی این سالا کاری جز درس خوندن نداشته....یه دختر با دوتا مدرک...یکی دکترا...یکیم ...بمانــــــد...
یه دختر که توی لجن زار زندگی باباش داره زندگی میکنه و آخرشم توش غرق میشه....
یه دختر که زندگی بدون محافظاش براش معنایی نداره...


دوست داشتن دلیل نمیخواد.........
یعنی نمیتونه که داشته باشه.....چون دشمناش زیادن....
یه دختر که اسلحش براش حکم یه اسباب بازی رو داره....
یه دختر که تنها منبع ارامشش یه چیزه...اونم شبای طوفانیه دریاس....
درست مثل درون خودش....
یه دختر با چشای توسی و سرد....مثل وجودش...
یه دختر به نام آهید آرتا....


نمادی از یک زندگی

2:

و این منم....
یه پسر از نژاد اریایی ها....
یه پسر عادی....ولی یه چیز منو از ادمای عادی جدا کرد...
شغلم....منه 28 ساله یه پلیسم.....یه سرگرد بخش جنایی....
من شادم ...شیطونم...بی الایشم.....صاف صافم....
ولی سر کارم اینجوری نیستم....یه ادم دیگم....یه ادم بداخلاق و جدی....مغرور...
یه ادم که همه ازش حساب میبرن...حتی اوید....بهترین دوست دوران زندگیم....والبته همکارم....
از بچگیم به هرچی که خواستم رسیدم....درست تا همین الان....ولی به چیز نرسیدم....
یه چیز که نه....یه نفر....یه دختر که درست نقطه مقابل منه....
دوسش دارم ولی اون احساس سرش نمیشه....
چند بار خواستم قیدشو بزنم.....
ولی مگه یه مرد چند بار عاشق میشه.....
من اون دختر مغرورو دوست دارم....
نه به خاطر زیبایی خیره نمايندش....به خاطر خودش...وجودش....
به خاطر اون چیزی که سعی در مخفی کردنش داره....و نمیتونه....
من یه روز اون دختر و رام خودم میکنم....
و این پسره که مطمئنه...منم
آراد کیانی....


شیطان از انتشار لیلی میترسید

3:

آهید....


حالم از این مجلس بهم میخوره....ماهی یه بار دور هم جمع میشن که چی؟؟؟؟که همدیگرو فراموش نکنین؟؟؟هه...مسخرس...من که حوصله این مجلس مزخرفو ندارم....شهربانو داره با خاتون صحبت میکنه...شهربانو عممه....خاتونم زن عمو شهرامم....هیچ وقت نخواستم با نسبتای فامیلی صداشون نکردم....همیشه اسماشون....ناهیدم که داره با ستاره حرف میزنه....ناهید مامانمه...اما هیچ وقت مامان صداش نکردم....حتی یه بار...


مقام از خود ممنون:
یادم ندادن....نخواستم...نخواستن...ب رام مادریم نکرد که مادر صداش کنم .....بگذریم....ستاره هم....دختر عممه ....مثلا....میگم مثلا چون از پرورشگاه اوردنش و بزرگش کردن...نگامو میچرخونم تو سالن...نگام روش ثابت میشه....روی تک پسر خونواده ی کیانی ها....ازش بدم میاد...بیزارم ازش....زیادی میخنده....شیطنتاش زیاده....نگامو بر میدارم از روش....


داستان دو کوزه
از این رفتاراش خوشم نمیاد.....


فقر در چی میتونه باشه
دوستشم مثل همیشه کنارشه....اصلا چه دلیلی داره که یه غریبه هم تو یه جمع خانوادگی باشه.؟؟؟دوستشم مثل خودشه...جلف....تو همین حین صدای خندشون میره هوا.......اه پسره ی سبک....ولی توی شخصیتش یه چیزو خیلی دوس دارم....جدیتی که داره منو به وجد میاره....یه جورایی بی نظیره....حالا نوبته اونه که بهم نگاه کنه....نگاهس سنگینه...میدونم براش تعجبه که چرا دوباره و مثل همیشه تیپام مشکی و تیرن...ولی اون همیشه از رنگای روشن هستفاده کرده.....یه تضاد دیگه برای ما دوتا....همه اونو دوس دارن ولی منو.....فقط پسرای خوش اشتها.....درست برعکس اون که همه هم دوسش دارن....سر ساعت 10 غذا رو سرو کردن و منم سپس خوردن غذام بدون توجه به دیگران زدم بیرون....سوار ماشین عزیزم شدم ....سقفم برداشتمو ضبطم روشن کردم....صدای Inna توی ماشین با صدای بالا پخش شد....

Dangerous feelings break out my soul

It's just the meaning of being alone

I need you here wherever you are

I need you now to take me so far

I wanna run like the speed of the sound

I was somewhere , I 'm sure you're around

You give me now the meaning of life...



With you I'm feeling alive

Ooooooo...



Why you're looking' like that

I'm burning like fire

I wanna be higher

Just let me know

Why you're looking' like that

You're driving me crazy

You're looking' amazing




(Ooooooo...)



(Haaaaah...)



GO!



Why you're looking' like that

I'm burning like fire

I wanna be higher

Just let me know

Why you're looking' like that

You're driving me crazy

You're looking' amazing




Why you're looking' like that

I'm burning like fire

I wanna be higher

Just let me know

Why you're looking' like that

You're driving me crazy


چرخش زندگی

4:

رفتم تو فکر.....همه چیم مشکی بود...لباسام...ماشیم...وجودم...

.زندگیم....به این 25 سال زندگی ای که کردم فکر کردم....تولد من ناخواسته بود...اصلا ازداج ناهید و شهریارم یه تحمیل بود ...یه مصلحت....وقتی زندگیت با عشق نباشه بچه بیاد که چی....که یکی بشه مثل الان من؟؟؟؟
صدای زنگ گوشی گوشیم منو از فکر در اورد...صدای ضبط و کمتر کردمو جواب دادم...
_سلام رز سیاه...
_بگو اسی...
_خانم این سگه...
_این سگه اسم داره...
_ببخشید خانم...
_ادامه بده...
_خانم این بهراد سرو صدا راه انداخته که میخواد رز سیاه و ببینه...
_اسی خفش کن تا من بیام ....

و گوشیو قطع کردم...
دوباره رفتم تو فکر....من واقعا توی این 25 سال زندگیم چه کار مثبتی کردم؟؟؟؟جز درس خوندن کار دیگه ای نکردم....زندگی من پر شده از لجن و ادمای لجن تر از اون...لجنزاری که بابام تقدیمم کرد و منم با روی باز پذیراش شدم...میپرسین چرا؟؟؟؟چون....چون منه احمق تشنه ی قدرتم....چیزی که توی این زندگی برزخی زیاده....دوباره گوشیم زنگ خورد...شهریاره...
_آهید اسی میفرمود این پسره دادو هوار راه انداخته....
_میدونم شهریار...
_برو ببین چه مرگشه....بچه ها رو عاصی کرده....در صورت لزومم ساکتش کن...
_دارم میرم اونجا...
و بعد تلفن و قطع میکنم روش....لعنتی فقط در مورد اینجور چیزاس که بهم زنگ میزنه.....لعنت بهت...لعنـــــــــت....

عصبانی شدم و پامو روز گاز فشار دادمو به سمت ساختمون حرکت کردم....

5:

به ساختمون که رسیدم با یه تک بوق در برام باز شد و سپس پارک ماشینم با قدمهای هستوار همیشگیم به سمت اتاق بهراد حرکت کردم....پشت در اتاقم صدای دادوهوارای بهراد میومد.....به غلام که هیکل و قدش دوبرابر من بود نگاهی کردم و فرمودم: چشاشو بستین که؟
غلام:بله رز سیاه....
درو باز کردم ....

با صدای در بهراد ساکت شد....بهراد و روی صندلی نشونده بودن و دستا و پاهاشو والبته چشاشو بسته بودن......

کمی رفتم جلو فرمودم:
_چته...سرو صدا راه انداختی که چی؟
_رز من...
_رز سیاه...اینو هیچ وقت یادت نره....
_باشه....رز سیاه باور کن که کار من نبود ...تو داری اشتباه میکنی...
_باشه گیریم که کار تو نبوده....د لعنتی حرف بزن....حرف بزن بگو کار کیه...میدونی که اخر این حرف نزدنت چیه ...پس چرا حرف نمیزنی لعنتی؟
_رزسیاه باور کن کار من نبود...اگه بگم ...اگه بگم کار کیه ...گلناز رو میکشن...رز سیاه قسم میخورم که کار من نبود...با صدای بلندتر و عصبی ادامه داد:د...نبود لعنتی...
عصبی شدم....حرف نزدنش رو مخم بود ...مگه اون دختر چی داشت که حاضر بود بخاطرش خودش بره پیشواز مرگ...رفتم پشت سرش ....موهای بلند و لخت مشکیشو گرفتمو کشیدم عقب...صورتش با صورتم مماس بود....نفسام تو صورتش پخش میشد....اروم فرمودم:پس ...

ب م ی ر...
بهراد یه نفس عمیق کشید و فرمود: باشه...فقط یه چیزی ازت میخوام...
_بزار ببیمنت...
_باشه....میزارم ببینیم....اونم به عنوان اخرین خواستت....
دستمو سمت غلام که واستاده بود کردمو اونم اسلحه رو گذاشت کف دستمو و با سر اشاره کردم برن بیرون...
با شنیدن صدای در رفتم سمت بهراد....دوباره موهاشو کشیدم و صورتمو مماس صورتش برنامه دادم اروم زمزمه کردم:که میخوای ممنو ببینی؟؟؟
دستاش و پاهاشو باز کردمو مجبورش کردم بلند شه....رفتم جلوش و صورتمو به صورتش نزدیک کردمو سپس یه مکث 3 ثانیه ای لبامو رو لباش گذاشتم....خواست ازم جدا شه که نزاشتمو فرمودم:کجا؟ مگه نمیخوای منو ببینی ...پس باهام همراهی کن و دوباره بوسیدمش...اونم همراهیم کرد و منم چشم بندو باز کردم.....دستمو حلقه کردم دور گردنش و فرمودم چشات و ببند تا بهت نفرمودم بازش نمیکنی....اروم سرشو تکون داد....نفس نفس میزد....

رفتم عقب و دو سه قدمی که ازش فاصله گرفتم فرمودم:خب چشاتو باز کن....

6:

چشاشو که باز کرد چند لحظه با منگی نگام کرد.....
_تو؟؟؟؟؟
_شناختی همکلاسی؟ و شروع کردم به قهقه زدن....
_برام همه چیزت اشنا بود....صدات....عطر تلخ و سردت...

جدیت و غرورت.....حتی صدای قدمات...پس تو بودی...رزسیاه معروف همون اهید ارتاست.....همونی که تو دانشگاه بهترین بود.....همونی که همه ی نگاهها سمتش خیره بود....ولی اون محل سگم به کسی نمیداد....
_بهراد بزار یه چندتا چیزو برات مشخص کنم....یادته که قبل از این که به گروه من بپیوندی فرزام خیلی باهات حرف زد؟
_اره خوب یادمه...
_اون از طرف من اومده بود....من سر اون جریان تصادف بهت مدیون بودم و نمیخواستم بیای اینجا....ولی توئه احمق قبول نکردی...تو حیف بودی...اون مخ تو به درد من خیلی میخورد ولی من نمیخواستم اینجا حروم بشی...من همیشه ازت متنفر بودم....این چشای توسی تو...منو یاد یکی میندازه که بیش از حد ازش بیزارم.....

رفتم سمت پنجره ی اتاق سیگاری از کیف کوچیکی که روی کتفم انداخته بودم در اوردم و اتیش زدم....برگشتم سمت بهراد و فرمودم:میکشی؟؟؟؟
سری تکون دادو منم سیگاری بهش دادمو براش سیگار و روشن کردمو ادامه دادم:
میدونی بهراد دلم برای گلناز میسوزه.....بهش فرمودم که باهات ازدواج نکنه...گوش نداد...احمق فکر کرد من دارم بهش حسودی میکنم....فکر کرد....جذاب ترین و خوشگل ترین پسر دانشگاه و دوس دارم....نمی دونست که من....اهید ارتا...با عشق و محبت بیگانم.....حیف که نیست بببینه تا چند لحظه ی دیگه بیوه میشه........
رفتم جلوتر....خیره شدم تو چشای توسی مضطربش.....
_بهراد من از این دو تا چشم بیزارم...چون همرنگ چشمای دونفره....یکی خودم...یکیم اون شخص....
_اهید باور کن که کــــ
و صدای بهراد تو صدای اسلحه گم شد.....خونسرد نگاهی به بدن بی جون بهراد نگاه کردم.....پوزخندی زدم و به قلبش که شکافته شده بود نگاه کردم.....مثل همیشه درست وسط قلبش.....

7:

از اتاق اومدم بیرو...اسلحه رو دادم به غلامو رفتم طبقه ی باالا....پله ها رو که طی کردم رفتم سمت اتاق فرزام....

درو باز کردم و رفتم داخل...

بدون این که نگاهی بهم بکنه فرمود: سلام رز سیاه....
پشت یه میز نشسته بود که کلی سیستم های تاپ دنیا روش برنامه داشت ....حالام داشت با لب تاپش سریع یه کارایی رو میکرد...رفتم سمتش....
_سلام فرزام....چی شد ؟ پیدا کردی این ایدی این سامان رو یا نه؟
_نه پیداش نکردم هنوز....البته خیلی بهش نزدیک شدم...کثافت بد فایر والی رو سیستمشه....

الان دیگه اخرای کاراشم....دیگه چیزی نمونده....
اوهومی کردمو پشت یکی از سیستمای اونجا نشستم....
_راستی صدای تیر شنیدم...بهرادو کشتی؟
_اوهوم...
_راستی چندمی بود؟
پوزخندی زدمو فرمودم:هه...بزار ببینم....قبلی کی بود؟ اهان رضا بود...رضا سیهمی بود ...پس بهراد میشه سی و یکمی...
_مثل همیشه...؟؟؟؟اره ؟؟؟؟؟؟
_اره مثل همیشه....و با نفرت ادامه دادم:درست وسط قلبش....
بلند شدمو رفتم سمت قهوه جوشی که اونجا درست کنار پنجره ی اتاق بود...یه قهوه ریختمو فرمودم:میخوری؟
_ اره قربونت....
براش یه فنجون قهوه ریختمو ربهش دادمو....قهومو همون جور تلخ کنار پنجره خوردمش.....
_بهراد منو دید.....
_دید؟
_اره خواست منو ببینه بعد بکشمش....
_اوهوم خب ....بعد؟؟؟
_منو شناخت...
_ا...

چه عجب....
نگاهی به ساعتم کردم ساعت 11 بود....رفتم سمت در...
_ایدی شو پیدا کردی برام بفرست...من رفتم...
_باشه بای....
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت پله ها....فرزام امین من بود تو این گروه....تو کارام خیلی بهم کمک میکرد...از همه چیز خبر داشت....همه چی....سوار ماشین که شدم یاد یه موضوع افتادم و دستمو مشت کردمو زدم روی فرمون و گوشیمو برداشتمو شماره ی شهریارو گرفتم...
_چیه اهید؟ بگو...
_شهریار این بادیگاردای من کوشن؟
_فردا صبح پیشتن....میان خونه...
و گوشیو روم قطع کرد....

به خونه که رسیدم درو با ریموتم باز کردمو رفتم ماشین و زیر سایه بونی که تو باغ بود و پارک کردم....ماشین شهریار نبود....معلوم نیست کدوم گوریه....به منم مربوط نمیشه...

خسته و کوفته رفتم سمت شرقی عمارت...لباسامو در اوردمو رفتم رفتم ارایشمو پاک کردمو پوشش خوابمو پوشیدمو خودمو انداختم رو تخت و هستریو ی اتاقمو روشن کردمو اهنگ ارومی پخش شد و منم کم کم به خواب رفتم.....


68 out of 100 based on 63 user ratings 838 reviews

@