كلاغ شورشي و هلن


كلاغ شورشي و هلن



كلاغ شورشي و هلن
« هلن و کلاغ شورشی »
دیماه هزاروسی صدوهشتاد چهار بود.حدودساعت شش صبح،با گزارش پلیس صدوده به همراه همکار با تجربه ام به سوی یکی از کلانتری های حوالی میدان آزادی حرکت کردیم . تمام سطح شهر را برف سنگینی پوشانده بود.تهران سپید پوش شده بود . من ، از شیشه ی بخار گرفته به برف نگاه می کردم و به سپیدی می اندیشیدم و به این شکوه طبیعت . خواب آلود و خسته به نظر می رسیدند . گویی همه شهر را به زور سرنیزه بیدار کرده باشند .
ماشین ها خواب آلود و کثیف بودند . آدم ها خواب آلود و تمیز و شیک بودند و همه در خواب .دستی به صورتم کشیدم و چشمانم را با پشت آن مالاندم . نگاهی به مددکار پیر انداختم .
بی شباهت به اتومبیل های فرسوده از رده خارج نبود . به نظر می رسید ساعات پایان زندگی اش را می گذراند . لب های آویزان و پوستی چروکیده ، موهای زبر و سیاه خاصه سالمندان. توی ذوق آدم می زد . یک خال درشت قهوه ای رنگ کنار لب بالایی اش بود . اما با همه زشتی و پیری اش ، او مهربان بود . به راستی تا آن لحظه هرگز صورتش را ندیده بودم . او آنقدر مهربان بود که نمی گذاشت در حضور او به کسی سخت بگذرد .
حدود یک ماه می شد که به آن مرکز انتقال یافته بودم . من همه دوران کارآموزی ام را پس از فارغ التحصیل شدن در مرکزی کاملاً خصوصی گذرانده بودم و اکنون محکوم به گذران محکومیتم به عنوان روانشناس بی تجربه ، در مرکزی دولتی ، فرسوده و ... آنجا را فقط
می شد دیوانه خانه نامید و بس . مکانی برای انسان های بی مصرف و به درد نخور که حضورشان در جامعه باعث آلودگی و مزاحمت شهروندان سالم بود .
ماموران کلانتری ، درجه داران و سربازان همگی سحر خیز بودند . وقتی مرا دیدند ، گل از گلشان شکفت . هر یک به نوبه خود سعی می کردند در حضور من ، خود را شایسته و موجه نشان بدهند . به نظر می رسید هرگز سرو کاری با دخترهای زیبا و خوش اندام نداشته اند . اغلب چهره های شهرستانی بودند . با من مثل فرمانده شان رفتار می کردند . در حضور من ، با لباس های فرم مرتب ، موهای آراسته ، (البته اغلب آنها مویی نداشتند) انگار در حال کنترل آنها باشم . خبردار می ایستادند . و گوش به زنگ بودند که من چه می خواهم تا از همدیگر پیشی بگیرند و آنرا به خدمتم بیاورند . نفهمیدم چطور مرا در آن لباس چروکیده با آن صورت خواب آلود و بدون آرایش پسندیدند . بهر حال ، من هیچ کدام را نمی دیدم . همه ی آنها مضحک و خنده دار بودند .
وارد اتاقکی نسبتاً بزرگ شدم . سقف بلندی داشت . و خیلی سرد بود . روی تختی فلزی ، پسری دراز کشیده بود و من فقط صورتش و دستهایش را می دیدم . چند پتوی کهنه و مندرس را که بوی بدی می دادند روی او انداخته بودند . چهره اش خیلی آرام می نموداما رنگ صورتش برگشته بود . دستهایش را با دستبند آهنی به دو سوی تخت بسته بودند و پاهایش را هم . تب داشت و می لرزید . یکی گفت : یک دقیقه پیش به او مقدار زیادی آرام بخش تزریق کردم.
اما او می لرزید و دندانهایش را به هم می سابید . عرق کرده بود . موهای سیاه بلندی داشت . خیس بودند . انگار او را از وان آب داغ در آورده و خشک نکرده توی تخت انداخته اند . نمی دانستم چرا با مرکز ما تماس گرفته اند . او به پزشک جسمانی نیاز داشت . چشمانش را باز نمی کرد . نمی دانستم خواب است یا بیدار سرش را به چپ و راست می چرخاند و دست و پاهایش را می کشید . دستبند آهنی خونین شده بود . قدرت زیادی داشت . از دهانش خون آمد و من دیگر نتوانستم تحمل کنم . نیم ساعت بالای سر او ایستاده بودم ونمی دانستم چه می کنم و یا چرا آنجا هستم . درجه دارها توضیح می دادند. سربازها فریاد می زدند . همه با صدای بلند اسم همدیگر را صدا می زدند . سرباز محمدی، ستوان یگانه ، جناب سرگرد بیدار و ...
من سرم درد گرفت . هرگز در چنین موقعیتی نبودم . نمی دانستم چرا آنجا هستم و ... مددکار فرسوده ی خوش اخلاق ، هرگز وارد اتاق نشد .گفت : او عریان است و من از لحاظ شرعی اشکال دارد بالای سر او حاضر شوم . نمی دانم چرا از پسرک ترسیده بود . رویش را با پتو پوشانده بودند . گرچه بر اثر تقلاهایش پتو کنار می رفت اما آنقدر هیجان زده و عصبی بودم که وقت نکردم ببینم چه جسم زیبایی دارد.
یک ساعت حضورما هیچ فایده ای نداشت. آنها می گفتند که پسر بیچاره بیمار نیست بلکه همه اش صحنه سازی است . و در نهایت او از هوش رفت . اما قبل از آن آنقدر خون بالا آورد که مجبور شدند وی را به بیمارستان انتقال بدهند . سرم درد گرفته بود. توضیحات افسران به هم ، به من و شلوغی محیط آن کلانتری حالم را به هم می زد . اولین بار بود که چنین حادثه ای برایم رخ میداد. به جایی اعزام شده بودم و به کاری ارجاع یافته بودم که نمی شناختم و نمی دانستم . به هیچ وجه مربوط به حوزه کاری من نبود . من یک روانپزشک ساده بودم نه چیز دیگری . سربازها که بداخلاقی مرا دیدند از اطرافم پراکنده شدند.
برای ارائه پاره ای از توضیحات بیشتر ، به دستور ریاست کلانتری به اتاق فرماندهی رفتم . سرهنگ وحیدی ، با چشمان کلاج . نمی دانستم چه کسی را نگاه می کند. وقتی با خانم شیخی حرف می زد مرا نگاه می کرد . تب کردم . عرق از صورتم می چکید . او توضیح می داد و من نمی شنیدم



قـاضـی زیـرکــــــــــــــــ

1:

نمی دانم چرا اونقدر حواس پرت شده بودم وقتی به خودم آمدم روی تخت اتاق کارم دمرو خوابیده بودم .


اصرار عجیب پسر کوچولو
با همان پوشش چروکیده ی کثیف .


عشق را دوست دارم .....
دست و صورتم را شستم .


مکر زنان
لکه های خون اون پسر تبدار بر اونها بود .


عروسک چهارم و شاهزاده
از راهروی بیماران گذشتم .


شرط عشق
هنوز ساعت هشت صبح بود و همه در خواب ناز .


|*| نقد داستان چیست ؟ و چگونه میتوان داستانی را نقد کرد ؟|*|
بیماران عزیز ، گوسفندان بیچاره تمدن و تاریخ و جامعه شان بودند.


> :: نقد داستان ها :: دور ِ اول مسابقه ی ِ داستان نویسی :: <
برای رفتن به محوطه حیاط ، باید از دالان بیماران می گذشتم .

یک دالان آبی رنگ .

البته آبیِ رنگ و رو رفته نفتی .

مثلِ خودِ روانی های بدبخت .

کسالت آور بود.

همیشه گذشتن از اون راهرو و دیدن چهره های اونها ، حتی وقتی در خواب بودند ملال آور بوده هست .

در یکی از اتاقها بسته بود.

بی سابقه بود.

نگهبان بخش ، که مرد قوی هیکل پشمالویی بود، روی نیمکت دم در به خواب رفته بود .

در را باز کردم .

روی تخت ، دو تا دست را با کمربند چرمی سیاه و زمخت بسته بودند به لبه های تخت .

پنجره ها باز بودند.

بخاری روشن بود و هوا نه سرد ، نه گرم .

بیرون برف نمی آمد .

باد می وزید اما هوای اتاق سرد نبود .

زیر پتو ، چهره ی آرام پسر بود .

به پشت ، خیلی ناز به خواب رفته بود .

خیلی خیلی ناز.

صورتش غیر عادی بود .

لب های زیبایی داشت .

بینی بزرگ و نتراشیده و چشمان گود رفته و ابروان پرپشت مشکی .

روی صورتش چند جای کبودی بود.

روی گردنش خراشیده شده بود .

یک ژاکت سبز لجنی تنش کرده بودند .

زیر ژاکت ، قسمتی از یک زنجیر نقره ای رنگ به چشم می خورد .

کنجکاو شدم .

اونها می فرمودند هیچ نشانی نداشته هست .با خودم فرمودم آیا ممکن هست زنجیر را ندیده باشند؟ به خاطر آوردم که او عریان بود و هیچ زنجیری برگردن نداشت .

آرام آرام زنجیر را بیرون کشیدم .

از زیر ژاکت بیرون آمد.

یک حلقه بزرگ مردانه به زنجیر بود .

یک حلقه نقره ای ظریف .

ناگهان چشمانش را باز کرد .وحشتزده به عقب رفتم .

چشمان سیاه تاری داشت .

به نظر می رسید مرا نمی بیند .

در نگاهش نشانی از ترس نبود .

نوعی وحشی طبیعی .

شاید مغرور .

نمی دانم .

چند قدم به عقب رفتم .

مثل اونهایی که جن دیده اند ، ترسیدم .

به طرف در رفتم در حالیکه به او نگاه می کردم از در خارج شدم .بازگشتم و دزدانه نگاهی انداختم .

او به خواب رفته بود.

آهسته به او نزدیک شدم .

خواب بود و آرام.

پنجره ها را بستم .

پرده ها را کشیدم .

لحظه ای به برفی که روی درختهای عریان نشسته بود نگاه کردم و نمی دانم چه مدت طول کشید و من همانطور ایستاده کنار تخت ، از پشت پرده به منظره بیرون خیره شده بودم .

دستی روی شانه ام حس کردم .

وحشتزده و سراسیمه برگشتم .

خانم اسدی بود .

خمیازه ای کشید .

همه بوی دهانش را به سوی من بیرون داد .

مغرورانه با سر به پسر اشاره کردم .

توضیح داد که سپس رجعت ما ، او را از بیمارستان به اینجا آورده اند .

وقتی روبروی هم چایی می خوردیم توضیحات کامل را خانم شیخی سحر خیز و شاداب داد .

او همیشه سرحال بود .

می فرمود این سحرخیزی او به خاطر نماز سروقت هست .

و البته به ما هم توصیه می کرد که نماز بخوانیم .

او بسیار قوی بنیه بود اما چه فایده ، در حال پوسیدن بود.


نمی دانم تا کی می خواست اونقدر انرژی مصرف کند .

فرمود که پسر را ساعت دو یا بیشتر ، در میدان آزادی ، در حالیکه لخت مادرزاد بوده ، دستگیر کرده اند .

چند راننده او را دیده اند و به 110 نقل کرده اند .

او هیچ حرفی نمی زده .

با پای برهنه و بدون هیچ لباسی روی برفها راه می رفته هست .

ماموران به گمان مستی او را مفصل کتک می زنند.

برای بازجویی ، همراه با سئوالات ضربات مشت و لگد نثارش می شده هست اما او هیچ حرفی نمی زده هست.


وقتی که پی برده اند مست نیست او را به زندان انداخته اند .

تا اینکه او دچار تشنج
می شود .

مانند دیوانه ها خود را به دیوار می کوبد و آرام نمی گیرد .

اونها تنها می توانند شورتی تنش نمايند .

با خودم فرمودم "چه بد" .

از این شیطنت خودم خوشم آمد .

حتی در شرایط جدی هم من دست از خیالات طنز آلود بر نمی دارم .

به هر صورت ، او در برابر همه کس مقاومت می کرده و اجازه معالجه توسط پزشک را نمی داده هست .

و به محض اینکه تنهایش می گذاشته اند خود را به در و دیوار می کوبیده هست .

و اونها مجبور
می شدند زنجیرش نمايند.

اونقدر دست و پا زده هست که رگ دستش پاره می شود .

در بیمارستان به محض اینکه به هوش می آید ، مانند یک شورشی همه جا را به هم می زند .

او به کسی آسیب نمی رسانده تنها خودش را مجروح می کرده هست .

و بیمارستان از قبول او سر باز زده و اونها وی را به سرعت برق به اینجا فرستاده بودند .

2:

دلم هوای پسرهای محله را کرد .

هوس کردم به کامران زنگی بزنم .

حتی یکروز پوشش پوشیدم و تا پای ماشین هم رفتم اما منصرف شدم .

همه فکر و ذکرم اون پسر دیوانه شده بود .

به حادثه می اندیشیدم .

به صبح ، ظهر و عصر اونروز کذایی .

همه ی هفت روز را برف بارید .

هر روز به تماشای برف و امتان کند می نشستم .

از پشت شیشه ، آپارتمان های دود گرفته روبرو را ، و خیابانهای دور را ، بزرگراه ها را و ماشین ها را می دیدم .

خیلی آهسته و کند شده بودند .

میان سپیدی برف ، لکه های کوچک سیاهی بودند.

دلم گرفت .

واقعاً نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده هست .

همه چیز خوب و عالی بود .

من راضی وشاد و خرسند بودم .

محل جدید کارم را دوست داشتم .

دور از شهر بود و نزدیک به آپارتمانم .

همسایه ها آدمهای ماشینی بودند.

صبح زود سرکار و آخر شب در خواب سنگین.

اون روزها هیچ فردی پیشنهاد دوستی نداده بود .

رابطه ام با همه مثل همیشه بود .

با همه گنده دماغی، دوستان بسیاری داشتم .

تلفن ها را جواب ندادم .

پدرم چند مرتبه تا پای آپارتمان آمد.

زنگ زد اما در را باز نکردم .

از همسایه ها پرسیده بود و اونها همانطور که من سپرده بودم فرمودند به مسافرت رفته هست .

یک هفته کامل درونِ آپارتمان زندانی بودم .

تنها برای خرید بیرون می رفتم .

و چند مرتبه دوستم را پذیرفتم .

سارا و دوست پسرش علی .

اونهامی آمدند و در اتاق خواب من ، ساعاتی را با هم می خوابیدند و بی اونکه متوجه تغییرات من شوند می رفتند.


کسی نمی فهمید من گرفتار شده ام .حس می کردم که بی نهایت بی حوصله شده ام اما نمی دانستم به چه دلیلی .

و شنبه از راه رسید .

نمیدانم چرا اما خود را بیش از اندازه آرایش کردم .

بهترین لباسم را پوشیدم .

خیلی خوشحال با همه همکاران احوالپرسی کردم .

خودم هم شاخ در آوردم .

هرگز تا اون حد شاد و از همه مهمتر صمیمی نبوده ام .

همیشه شادی کاذب همراه با غرور .

شادمانه در اتاق را باز کردم .

اما تخت خالی بود .

آه از نهادم برخواست .


انگار دنیا را بر سرم خراب کرده باشند .

نتوانستم از کسی بپرسم او کجاست .

به خاطر غرورم بود .

و اونها به اندازه کافی متعجب شده بودند .

مثل یک شکست خورده ، عصبی و نومید سرم را پایین انداختم و از دالان آبی به سوی حیاط حرکت کردم .

بیمارها ، به نیمکت ها چسبیده بودند .

یکی طبق معمول دست داخل بینی اش کرده بود.

یکی بدنش را با انگشت می خاراند .

یکی شعر می خواند .

از جلوی اوستا ممد رد شدم .

بی اونکه لباسم را عوض کنم و بر طبق مقررات روپوش سفیدم را بپوشم .

وارد حیاط شدم .

توی محوطه ، دیوانه های خطرناک را توی قفس توری انداخته بودند .

بر خلاف همیشه همگی شان آرام و ساکت بودند.

صدایی از اونها به گوش نمی رسید .

باعث تعجبم شدند اما مدت زیادی به اونها فکر نکردم .

دوباره سر به لاک خودم فرو بردم .

حوصله ی تعجب نداشتم .

برف زیر پایم له می شد .

مددکارها بیمارها را مجبور می کردند راه بروند .

نگاهم به اون سوی توری افتاد .

خیلی عجیب بود اونها همیشه خود را با شدت به توری آهنی می زدند و با تمام نیرو سرو صدا ایجاد می کردند .

حیاط را به دو قسمت کرده بودند .

دو بخش را با تور آهنی از هم جدا بودند .

روی نیمکت سبز رنگی ، کنار درخت بلند سرو ، پسر را دیدم .

پوشش سفید پوشیده بود .

موهایش در دو طرف صورتش ژولیده رها شده بود .

مثل یال شیر نر ، به او ابهت می داد .

موهایش با باد به حرکت در می آمدند.


او در قسمت دیوانه های زنجیری چه می کرد ؟ نمی دانستم .

به من نگاه می کرد .

تا کنار توری رفتم .

چسبیده به اون ، بدون توجه به خطرش ، او را نگاه می کردم .

پاهایم توی گل فرو رفت .

آب وارد کفشم شد و شلوار نوی جین گرانقیمتم گلی شد .

نگاه از او بر نمی داشتم.

او هم به من نگاه می کرد .

درست روبروی او ایستاده بودم .

گونه هایش سرخ شده بودند .

بینی اش ملتهب شده بود .

وقتی دقیق شدم متوجه شدم او مرا نگاه نمی کند.

در واقع او به هیچ چیز نگاه نمی کرد .

لبخند بر لبش بود .

او مرا نمی دید .

سردم شد .

خیلی سرد .

شتابان وارد راهرو شدم .

با کفش های گلی بی توجه به فریادهای اوستا ممد به سوی اتاقم دویدم .

کفش هایم را درآوردم .

روی صندلی نشستم .

بی اونکه بدانم چه اتفاقی برایم افتاده هست ، زانوهایم را در بغل گرفتم .

دوباره مثل دیوانه ها شده بودم .

به یک نقطه خیره شدم .

و ناگهان به خودم آمدم و دیدم مدت زیادی هست زل زده ام به دیوار.

ظهر ، وقتی همه نهار می خوردند خانم شیخی مرا صدا زد .

به دنبال صدایش تا اتاق موسیقی رفتم .

به محض گشودن در ، چشمم به پسرک افتاد که روی صندلی کنار دیوار نشسته هست .

ناخودآگاه خوشحالی عظیمی به من دست داد .

خیلی آرام نشسته بود و به سمفونی مشهور بتهوون گوش می داد .

و آهنگ را زمزمه می کرد .

سرش را به دیوار پشتی تکیه داده بود .

لبخند می زد .

خانم شیخی دست مرا گرفت .

روی صندلی پشت میز کار نشاند .

اتاق سفید بود .

خیلی سفید بود .

صندلی ها ، مبل ها ، همه اشیاء سپید بود .

گویی برای اولین بار بود که وارد اونجا می شدم .

روبروی پسرک نشستم .

نمی دانستم چه بگویم .

دست و پایم را گم کرده بودم .

لبخندی بر لبانش بود که هرگز محو نمی شد .

خیلی آرام بود و هوم هوم می کرد .

برای خودش لالایی می خواند.

همراه با موسیقی سرش را تکان می داد .

پشت میز نشسته بودم و خودکار آبی در دستانم بود .

کاغذ سفید را خط خطی می کردم .

نمی دانستم چه بگویم .

خانم شیخی را صدا زدند .

من و او در اتاق تنها شدیم .

درست مثل وقتی که برنامه بود از من امتحان بگیرند .

به نظرم آمد اون پسر دیوانه ، هستادم بود که یک بیمار فرضی شده هست تا مرا در جایگاه روانپزشک بیازماید .

برنامه بود هر چه می دانم رو کنم .باید نمره قبولی می گرفتم .

دست و پایم را گم کرده بودم.

می ترسیدم حرفی بزنم و سئوالی بپرسم و اشتباه باشد و او مردودم کند .

اما پسرک حالت کسی را داشت که در این دنیا نیست .

ناگهان هوشیار شد .

سکوت را شکست .

درست لحظه ای که موسیقی تمام شد ، در همان جا که آخرین نت نواخته شد ، او فرمود :" سلام" .


قلبم هوری ریخت زمین .

دستپاچه فرمودم :" سلام" .

فرمود :" من شورش هستم .

بیست و دو سال دارم ".

چشم به دهانش دوخته بودم .

هیچ کاری نمی کردم .

او واقعاً یک پسر معمولی بود .

حتی به نظرم زشت آمد .

اما طلسم شده بودم .

تنم داغ شد .

این حس هر بار که به او فکر می کردم در من به طغیان در می آمد .

سینه هایم متورم می شدند .

نمی توانستم نفس بکشم .

پاهایم درد می گرفت .

گویی او در حضورم عریان نشسته هست و من منتظرم تا بیاید و روی تنم دراز بکشد .

خودکار آبی روی کاغذ خط می کشید .

ناگهان از جا برخاست .

به طرفم آمد دستم را ناخودآگاه بالا آوردم و فرمودم : " بشین .

لطفاً بشین ".

تکرار کردم " لطفاً همونجا وایسا! " اما او نزدیک شد .

از اونطرف میز خم شد به طرفم .

دستش را روی دست من گذاشت .

خودکار را گرفت .

کاملاً روی میز خم شد.

من خشکم زده بود.

هیچ حرکتی نکردم .

دستش را بالا آورد .

انگشتانش را به روی لبم کشید .

صورتم را لمس کرد و گونه ها را .

داغ شدم .

می سوختم .

سرش را جلوتر آورد گویی نسیم خنکی در فصل داغ تابستان بر تن گُر گرفته ام وزیده باشد.

لبانش را روی لبانم گذاشت و مرا بوسید .

لبهایش را روی لبم گذاشت و دیگر جدا نشد .

ناگهان با حرکتی سریع ، دیوانه وار به عقب بازگشت .

روی صندلی نشست .

من صورتم سرخ شده بود .

قلبم به شدت می زد .

آقای دکتر وارد شد .

در یک لحظه در باز شد و او داخل آمد.

از روی صندلی بلند شدم و سراسیمه فرمودم : "سلام ".

سرش را تکانی داد.

نگاهی به پسرک انداخت .

او آرام روی صندلی نشسته بود و لبخند بر لبانش داشت .

دکتر پرسید :" چرا جواب ندادید ؟ مدتی ست در می زنم ".

فرمودم:" صدای موسیقی بلند بوده نشنیدم ".

اما موسیقی در کار نبود .

لبهایش را گزید و بیرون رفت و د ر را بست .

روی صندلی ولو شدم .

سرم را به پشت صندلی تکیه دادم .

سقف را نگاه می کردم .

3:

نور مهتابی ، سفید سفید بود .

ناگهان حس کردم او کنارم ایستاده هست .

تا به خودم آمدم دستم را گرفت و از روی صندلی بلندم کرد .

خودش روی صندلی نشست .

به راستی که جادو شده بودم .

مرا روی پاهایش نشاند.

ابتدا خجالت کشیدم .

نمی توانستم کاری بکنم .

حتی قادر نبودم حرف بزنم .

میان سینه سترگ او رها شدم .

دستهاش را دور کمرم گره زد .

سرم را کنار سرش روی گردنش تکیه دادم .

همه بدنم سست و بی اختیار شده بود .

اصلاً نگران چیزی نبودم .

اینکه کسی وارد شود و رسوا شوم یا او کیست و چه میخواهد برایم مهم نبود .

گویی سالهاست او را می شناسم .

لبهایش را روی پیشانی ام گذاشت .

داغ داغ بودند .

من هم او را بوسیدم .

سرم را بالا گرفتم .

گردنم را کشیدم و لبهایش را بوسیدم .

دستهایم هیچ قدرتی نداشتند .

روی پاهایم ولو بودند .

مدتی هم دیگر را می بوسیدیم .

لبهایم را می گزید .

دندانهای تیزی داشت .

زبانم را می فشرد .

اما حتی یک بار دست به سینه هایم نزد .

فقط مرا در آغوش گرفته بود .

احساس کردم نیاز دارم تا دستانش را روی سینه هایم بگذارد و اونها را بفشارد .

اما او مرا در آغوش گرفته بود .

درست مثل یک پدر.

حتی لحظه ای حس نکردم که او تحریک شده باشد .

آرام بود .

خیلی آرام .

صدای نفس هایش منظم به نظر می رسید .

هیچ حس تهاجمی در او نبود .

خیلی آرام.

احساس می کردم این آغوش که در اون نشسته ام آشناست .

یک آغوش امن .

خیلی ایمن و گرم .

به یادم آمد.

او پدرم بود .

من همیشه در آغوش پدرم احساس آرامش می کردم .

او واقعاً پدرم بود .

دستش را از دور کمرم رها کرد .

روسری آبی ام را از سر در آورد .

موهایم را نوازش می کرد.

شاید یک قرن در آغوش او بودم .

وقت متوقف شده بود.

همه جا آرام بود .

چشمان او سیاه بودند .

آرام بودند .

لبانش بدون التهاب و دغدغه مرا می بوسید .

پوستش نرم بود .

خراش های روی گردنش را دست می کشیدم .

لبخند زد .

زنجیر دور گردنش را از زیر لباسش بیرون کشیدم .

و به اون حلقه نقره ای خیره شدم .

زنجیر نقره ای .

حلقه نقره ای .

وقتی اونرا جلوی چشمانش گرفتم کمی به فکر فرو رفت .

همچنان آرام بود اما حالت نگاهش عوض شد .

دوباره به بینهایت فرو رفت .

دستش از روی سرم سر خورد.

بدنش شل شد .

سرش به عقب افتاد روی پشتی صندلی .

ترس برم داشت .

هنوز لبخندی کمرنگ بر لب داشت .

هنوز آرام بود اما این آرامش فرق می کرد .

به نظر آمد مرده هست .

و براستی مثل یک مرده شد.

چشمانش سیاه و تار به دوردست می نگریست .

مرا نمی دید .

زنجیر را رها کردم .

حلقه روی سینه اش افتاد.

دستهایش آویزان شد .

نفسش بند آمدوبعد تند تند به شمارش افتاد.

رنگ صورتش کبود شد .

گردنش متورم شد .

لبانش انگار نیش خورده باشند باد کردند .

اما همچنان می خندید .

هیچ حس و حالتی در خنده اش نبود .

انگار لبخند ژوکوند بود روی لب های تصویری از ژوکوند.

یک تصویر .

من در آغوش یک تصویر وامانده بودم .تصویری از پسر سیاه موی سیاه چشمی با زنجیری بر گردن و حلقه ای در زنجیر .

نگاهی به اطراف انداختم .

همه جا همچنان سپید بود اما این روشنی برای من کسالت آور شد .

در عرض یک دقیقه گویی اتاق در حال انجماد بود .

گویی وارد دریاچه ی یخ زده ای شده ایم و در حال غرق شدن هستیم .

حس کردم من و او ، در آغوش هم ، عریان ، درون دریاچه یخ شناور هستیم .

زیر یخ ها .

آب سرد و او ناگهان لرزید .

ترسیدم .

خود را به آغوشش فشردم .

دستانم را از پشتش رد کردم و او را به خود فشردم .

او سرد و یخ زده بود .

لبخندش محو نشد .

چشمانش مرا می دید .

هر چه تکانش دادم ، فشردمش ، به خود نیامد .

ناگهان وقتی نومید سرم را روی سینه اش گذاشته بودم و هق هق می گریستم ، سرش تکانی خورد .

دستان مرا از دور کمرش باز کرد .

مرا از روی پاهایش بلند کرد .

برخاست مرا روی صندلی نشاند.

صندلی را به زیر میز هل داد .

پاهایم زیر میز پنهان شدند .

روسری ام را روی سرم انداخت و رفت روی صندلی روبروی میز ، پشت به دیوار سپید نشست و سرش را رو به سقف بالا برد و لبخندش محو شد .

در باز شد .

روسری ام را دستپاچه گره زدم .

خانم شیخی واردشد.

ونمی دانم در زده بود یا نه ، به طرف من آمد .

نگاهی به کاغذ روی میز انداخت.

نگاهی به من انداخت و کاغذ را از روی میز برداشت .

چشمم به نوشته های روی کاغذ افتاد .

علائم مختص به من .

مثبت ها و منفی ها و لغات انگلیسی و فرانسوی و لاتینی .

اونرا به دستم داد و نگاهی به پسرک انداخته ، دوباره صورتم را نگاه کرد .

کنجکاو شدم و به پسر دیوانه نگاهی انداختم .

روی لبانش رژ لب هایم بود.

رژ صورتی رنگ من .

خنده ام گرفت .

خانم شیخی اخم کرد .

سعی کرد عصبانی شود اما او هم زد زیر خنده .

جلوی دهانش را گرفت و از اتاق خارج شد .

در را محکم به چارچوب کوبید.


4:

از جا برخاستم .

نگاهی به کاغذ انداختم .

بیاد نمی آوردم چه کرده ام .

آیا با او حرف زده بودم .

چه کسی این سئوالات را از او پرسیده بود؟ چه کسی اونها را نوشته بود ؟ اما نه ، من خط خود را می شناختم .

هیچ کس غیر از من نمی توانست اونها را نوشته باشد .

اما چه موقعی ؟ ناگهان حس کردم که به هیچ چیز اطمینان ندارم .

به همه چیز شک کردم حتی به حضور او در اتاق .

برای لحظه ای از خودم پرسیدم :" اینجا کجاس ؟" و بلافاصله خنده ام گرفت .

مثل دیوانه ها شده بودم .

با خودم حرف زدم .

براستی دیوانه شده بودم ، دوباره از جایش بلند شد .

دستش را به طرفم دراز کرد و اشاره کرد .

مرا به طرف خودش می خواند .

شبیه به کسی که در خواب راه می رود ، به سوی او رفتم .

نشستم .

به سرعت سرم را روی شانه اش تکیه دادم .

فرمود : " مرا از اینجا ببر .

مرا ازا ین مکان بیرون ببر ".

او حرف می زد و من گوش می دادم .

هیچ تحرکی نداشتم .

فقط دستم را روی پایش گذاشته بودم و اونرا می فشردم .

گوشت رانِ پایش را گرفته بودم و می فشردم .

او حرف می زد .

نگاهم به لبانش بود.

از پایین سرم را کج کرده بودم تا صورتش را ببینم .

فرمود : " من فرار می کنم ، فقط آدرس خانه ات را بده " .

یک دقیقه بعد ، او در اتاق نبود .

من روی صندلی پشت میز نشسته بودم و سرم را روی میز گذاشته بودم .

تا عصر به دنبال وی می گشتند .

همه اتاقها را جستجو کردند .

و من همچنان توی اتاق موسیقی ، سرم روی میز بود و گویی مست بودم .

انگار که چت شده باشم .

در این عالم نبودم .

حس می کردم او به سویم می آید .

دستانم را باز می کردم .

او در آغوشم جا می گرفت .

مدام این تصویر را میدیدم .

من او را در آغوش می کشیدم .

هنوز شب نشده بود .

سوار اتومبیل شدم .

جستجو ادامه داشت .

یک ماشین گشت از کلانتری اونجا آمده بود .

یک سرباز مرا زیر نظر داشت .

دکتر برای ستوانی توضیح می داد.

سر راه خانم شیخی را به ایستگاه اتوبوس رساندم .

او مرا نگاه می کردو می خندید و می فرمود : "استغفرالله .

خدایا توبه " و هیچ حرف دیگری نمی زد.

متوجه نشدم چگونه مسیر اونجا را تا منزل طی کردم .

پیاده شدم .

به سرعت به سوی آپارتمان رفتم .

از پله ها بالا می دویدم .

در واحد آپارتمانم باز بود .

روی مبل روبروی پنجره ، او در خواب بود .

رو به پنجره .

برف می بارید .

همه جا سفید شده بود .

صورت او هم سفید شده بود .

مثل برف .

پوستش شیری رنگ بود چشمانش را بسته بود .

در را بستم .

یک شیشه شامپاین آوردم .

روبروی او پشت به پنجره نشستم چند گیلاس خوردم .

چشمانم تار می رفت .

به زحمت باز نگهشان داشتم ، .

تا او را ببینم .

او خیلی زشت بود .

دوست داشتنی بود .

آرام به پهلو ، رو به پنجره به خواب رفته بود .

پتورا کنار زدم او عریان بود.

حتی شورت هم پایش نبود .

همه بدنش سفید بود .

برخلاف پوست صورتش که کمی تیره بود .

او سفید بود .

سینه اش سفید و بی مو .

زنجیر و حلقه بر گردنش بود .

دست بردم زنجیر را بگیرم اما ترسیدم .

با خودم فرمودم نکند دوباره اون حالت به او دست بدهد؟ ناگهان تلفن زنگ خورد.

از جا پریدم سیم تلفن را از دوشاخه کشیدم .

در خانه را قفل کردم .

موبایلم را خاموش کردم .

پرده ها را کشیدم .

خانه سرد بود .

بخاری و شومینه هر دو خاموش بودند.

روی مبل جای یک نفر بود .

فقط یک نفر .

لباسهایم را کندم و عریان شدم .

حتی شورتم را هم در آوردم .

شیشه شامپاین را تا ته سر کشیدم .

خودم را کنار او ، نه...

روی او ، روی مبل جا دادم .

اونقدر فشارش دادم تا برای من جا باز شد .

و این باعث شد بیدار شود .

چشمانش را باز کرد .

در فاصله یک سانتی متری، صورت مرا دید .

لبخند زد .

پتو را روی هر دوی ما انداخت دستش را زیر سرم داد .

در آغوشش جا گرفتم .

تا امدم ارام بگیرم از جا برخاست .

به سمت پنجره رفت .

پرده ها را کنار زد .

برف می بارید .

خود را به شیشه ها چسباند.

صورتش را روی شیشه کشاند .

لبخند می زد .

سرش را به سوی من می چرخاند .

دستانش را از هم باز کرد و به شیشه چسباند .به نظرم رسید احساس خوبی دارد .

منتظر بودم او بیاید اما نیامد .

خود را دیوانه وار به شیشه می مالید .

برف به سختی می بارید .

چیزی دیده نمی شد مگر سپیدی برف که می بارید .

پیوسته می بارید .

از روی مبل بلند شدم .

از پشت او را در آغوش کشیدم .

او خود را به سرمای شیشه
می کشاند و من خود را به گرمای تن او .

سرم گیج رفت و افتادم .

چشمانم را به زحمت باز نگه داشته بودم .

مرا در آغوش کشید و به سوی اتاق خوابم برد .

روی تخت دراز کشیدیم .

کنار من روی سینه دراز کشید .

او به روی پشت نخوابید .

دستش را روی سینه ام انداخت .

مرا به طرف خودش کشاند .

هرگز حس نکردم که او تحریک شده باشد .

سرم را به سرش چسباندم .

او را بوسیدم .

مست بودم .

خیلی داغ بود .

خود را از زیر دستش بیرون کشیدم .

به روی پشتش خزیدم او را در آغوش کشیدم .

موهایش را کنار زدم و صورتش را بوسیدم .

نتوانستم او را به پشت برگردانم .

همانطور روی شکم به خواب رفت .

به نظر آمد قرن هاست که خوابیده هست .

لبخند بر لب داشت .

خودم را به او می کشاندم .

خنکم می شد .

من داغ بودم .

سینه هایم را روی پشتش می کشیدم .

او خواب بود .

کنارش دراز کشیدم .

دستهای بزرگی داشت .

اونها را روی سینه ام می کشیدم.

بی جان بودند .

انگار مرده اند .

انگار او قرن هاست که مرده هست لبخند بر لب داشت .

اما نفس نمی کشید .


هر لحظه مستی ام بیشتر و بیشتر می شد .

مثل بره ای که مادرش مرده باشد به دنبال
پستان های شیری اش می گشتم .

از این سوی لاشه به اون سو.

اما او مرده بود.

دیگر شیری نداشت و من تشنه ام بود ، گرسنه ام بود .

هوای گرمی بود و عطش مرا می کشت .

گویی در جهنم باشم .

اما او در خواب آرام بود .

بیدار نمی شد تا مرا در آغوش بکشد می ترسیدم بیدارش کنم .

و من ناگهان خوابم برد .

یک خواب طولانی و شیرین .

وقتی بیدار شدم او تقریباً با همه جسمش روی من بود .

پاهایش میان پاهای من بود .

سینه اش روی سینه ام بود .

دستانش گره خورده به دستانم .

اما او باز هم خواب بود .

در پاهایم درد خفیفی حس می کردم .

کمرم درد می کرد.

سینه هایم شل و وارفته بودند .

بوی عرق می آمد .

عرق تن .

موهایش روی سینه ام ریخته بود .

سرش را خمیده روی سینه و گردنم گذاشته بود .

زنجیرش روی سینه ام بود .

پاهایم درد گرفتند.

وزن زیادی داشت .

درست مثل یک جسد بی حرکت روی من افتاده بود.

سرش را چرخاندم .

روی صورتش لبخند بود .

چشمانش بسته بودند .

موهایش خیس بودند.

خیس از عرق .

آرام او را به کنار زدم .

به پشت خواباندمش .

ملحفه ای روی پاهایش انداختم .

دوباره روی او دراز کشیدم .

تنم درد می کرد .

کمرم درد می کرد همانطور عریان ،آرام آرام ، در حالیکه درد شدید خوشایندی داشتم ، به حمام رفتم .

دوش گرفتم .

دستی به تنم کشیدم .

پوستم شفاف شده بود.

توی آینه زیبا به نظر می رسیدم .

خیلی زیبا .

حوله را دورم گرفتم .

به طرف اتاق خواب رفتم حوله را از دور کمرم باز کردم .

عریان و خیس به طرف تخت رفتم .

امااو روی تخت نبود .

تمام خانه را گشتم پوشش پوشیدم و از خانه خارج شدم .

همه ی واحدها را به دنبال او یکی یکی گشتم .

بیرون برف بند آمده بود .

ناامید به خانه بازگشتم و روی مبل ولو شدم.

صدایی شنیدم .

صدای ضربه های آرام به شیشه .

به طرف پنجره رفتم.

همه جا سفید شده بود .

هیچ لکه سیاهی نبود مگر یک کلاغ سیاه .

با نوکش به شیشه ضربه می زد .

دور گردنش ، یک زنجیر نقره ای بود .

به سرعت پنجره را باز کردم .

وارد بالکن شدم .

کلاغ خیلی آرام پرواز کرد .

گویی به من لبخند می زد .

چشمانش سیاه بود .

زنجیر از گردنش افتاد روی برفها .

اونرا برداشتم .

زنجیر داغ بود .

خیلی داغ .

کلاغ در سپیدی آسمان و زمین ، تنها نقطه سیاه بود .

بال می زد .

خیلی آرام بال می زد و از من دور می شد .

در میان سپیدی مطلق ، تنها او دیده می شد .

و او در میان ابرهای سفید ، گم شد .

اونقدر بالا رفت که سپیدی او را در خود محو کرد.

وارد خانه شدم .

پنجره را بستم .

روی مبل نشستم و زنجیر را به گردنم انداختم بوسه ای بر حلقه نقره ای زدم .

چشمانم را بستم .


دو سال از اون ماجرا می گذرد .

دخترم ، دختر کوچکم مرا مامی صدا می زند.

و همیشه یک سوال تکراری از من می پرسد : "مامی پس کلاغ کی می یاد ؟ پس کلاغ کی می یاد ! پس کلاغ کی می یاد ؟ ".

و من همیشه یک داستان تکراری برای او فرموده ام .

داستان کلاغ شورشی را .


و من ، مدام از خود می پرسم : " کلاغ شورشی من ، پس کی می آیی ؟ ".



(راستی ، اسم اون دختر روانپزشک ، هلن بود .)

"تقدیم به همسر نازنینم هلنای عزیز که به من زندگی بخشید.دوستت دارم"

22 دیماه 1384 ( R.C)

5:

پل
به نام مرگ ، پایان بخش نادانی ها و شک
پل طولانی ای بود که بایست از اون می گذشتم .

هوای بسیار گرمی بود .

از روی گرما زدگی بی علت و ناخودآگاه ، نگاهی به آسمان انداختم .

هیچ آسمانی در کار نبود .

فضای بالای سرم را کوه های وارونه ای پوشانده بود .

هر لحظه از روی صخره ای ، تکه ای سنگ می افتاد.


مثل رگباری که از ابرهای آسمان می بارید ، سنگریزه ها می ریختند .

هنوز خواب بودم و نیمه هشیار .

به چند بار مالاندن چشم با پشت دست اکتفا کردم .

و ادامه دادم ، در امتداد پل ، به جلو می رفتم اما احساس رسیدن یا طی کردن نداشتم .

پل هم تمام نمی شد .

پل بسیار عریضی هم بود .

مدتی می شد که در اون مسیر قدم بر می داشتم اما هیچ کس را ندیدم .

چون آفتاب نبود و حرکت نور نبود، گذشت وقت را حس نمی کردم .

کنجکاو شدم که نگاهی به پایین پل ، دره یا رودخانه یا هر چیزی که بود ، بیاندازم .

به کنار پل رفتم .

با کمال تعجب ، وقتی روی نوک پنجه ی پا ایستادم تا ازدیوارک سنگی کناره پل که در هر دو سو و در امتداد پول ، بالا رفته بودند ، نگاهی به پایین بیاندازم ، متوجه امر عجیب و غریبی شدم .

نه تنها خبری از دره و عمق نبود ، بلکه سطحی هموارتر از جاده پل ، همطراز با اون به چشم خورد .

تا دوردست ها زمین همین گونه بود .

اندکی تکیه به دیوارک پل دادم و

6:

اندیشیدم .

با خود فرمودم که کی و چگونه و چرا وارد این پل شده بودم ؟ بعد ، در نهایت تفکر ، به جائی نرسیدم .

فقط یادم آمد که خواب آلوده بوده ام و پلک هایم سنگینی می کرده هست .

ابتدای داستان که به یاد می آورم همین بود .

قبل ترش برمن پوشیده بود.از ایستادن و نرفتن .

کسل شدم .

این کسالت به همراه عدم احساس گذر وقت ، مرا به حرکت واداشت .

تصمیم داشتم به اولین شخصی که می رسم ، همه چیز را از وی بپرسم و از این ندانستگی در آیم .

چرخی به دور خود زدم .و متوجه شدم راه را گم کرده ام .

راهم را ، راهی که آمده بودم و راهی که به اون سو می رفتم را تشخیص ندادم .


همه جا شبیه به هم بود .

دو طرف جاده ، درست عین هم بود .

دیگر با خود کلنجار نرفتم .

راه افتادم به یک سو .

اما کدام سو نمی دانم .

شاید داشته ام بر می گشتم و شایددر مسیر درست بوده ام .

هرگز اونرا نفهمیدم .

نه بادی می وزید و نه نسیمی .

و من نیاز به وزش هر دو را به شدت حس کردم .

گرمم شده بود .دست بردم تا لباسم را در آورم .

و آه از نهادم برخواست .

خود را عریان یافتم .

هیچ جامه ای دربر نداشتم عور مادر زاد.

و سراسر دلهره و هراس.

روی زمین به دور خودم می پیچیدم تا خود را با دستانم بپوشانم اما از چه ؟ نمی دانستم .

به هر سو که می نگریستم گمان چشمی می رفت .

اما نه عدم حضورش را ثابت کردم نه حضورش را .

تنها علتش شرم و حیای شرطی شده بود.

یک حس که از گذشته ام با من بود .


مدتی گذشت .

هیچ اتفاقی نیافتاد .

هیچ چیز عوض نشد و من به اون وضعیت خو کردم.

بالای سرم ، جای آبی آسمان ، و ابرها و خوشید و ستاره و ماه که شب و روز را نمایانند، و شب و روز و صبح و عصر ، اکنون کوه های وارونه که نوکشان نزدیکتر از دیگر نقاطشان به من بود آویزان بودند .

برای رسیدن به نوک قله ها ، باید گاهی اندکی از زمین بالا می پریدم .

دستم به نوک قله ها می خورد .

نگاهم را متمرکز کردم .

دیدم در دامنه یکی از کوه ها ، تعدادی موجود شبیه به گوسفند ، وارونه درحال چرخیدن هستند .

عجیب اونکه اونها نمی افتادند .

خیلی دور بودند .

زیر سایه درختی کوتاه ، چوپانی راتشخیص دادم که چوبش را عصا کرده بود و تکیه بر اون ، به اطراف می نگریست همه چیز وارونه بود .

فریاد زدم صدایم پیچید .

اما به او نرسید .

این عظمت وارونگی راتاب نیاوردم .

خسته شده بودم .

چشمانم را بستم .

خیلی منتظر شدم تا خوابم ببرد اما هیچ اتفاقی رخ نداد .

با عصبانیت و ناتوانی در فهم این رویدادها ، از جا برخاستم و در عرض پل ، به قدم زدن پرداختم .

سنگریزه ها می باریدند .

بر سر و رویم می خوردند و عجیب اینجا بودکه روی سطح پل و جاده اش ، هیچ سنگریزه ای نبود .

دقیق شدم .

سنگ ها از کوه های بالای سر ، روی سطح پل فرود می آمدند و درست مثل قطره های آب که در خاک فرو می روند و اثری ازشان باقی نمی ماند.

در زمین فرو می رفتند .

جنون زده خود را به دیوار کوبیدم .

سرم را به شدت به دیوار کوتاه پل زدم .

عجیب اینکه هر لحظه منتظر خونریزی و درد بودم اما نه درم می گرفت نه خونی می ریخت .

از این همه حادثه غیر قابل تصور دیوانه شدم .

سرم را بین دو دستانم گرفتم و چمباته زدم .

سپس روی بی هودگی ، وقتی دیدم هیچ حادثه ای رخ نمی دهد ، روی دیوار خزیدم .

همینکه از بالای دیوار ، به اون سوی پل پریدم ، همه چیز عوض شد .

خبری از پل نبود آسمان تیره و خاکستری ، سخت می بارید .

باران تنم را خیس کرد پوشش هایم را در آوردم .

در کمال تعجب دیدم که پوشش بر تن دارم.

در افق ، کورسوئی از آفتاب به چشم می خورد .

از پشت ابری که کم تر تیره بود ، اشعه ای بر من تابید .

زیر پایم ، گل ها و سبزه ها تازه بودند .

صدا بع بع گوسفندی را شنیدم .

سرم را چرخاندم و گله ای برایم آشنا بود .

کمی اونطرفتر ، مشغول چریدن بودند و چرخیدن .

زیردرختی کوتاه در نزدیکی ام ، چوب شبانی پخته ای بود .

اونرا برداشتم .

حس کردم متعلق به من هست .

وقتی اندکی دقت کردم ، فهیدم در همان مکان هستم که چند لحظه پیش وارونه ، بر روی پل ، در بالای سرم دیده بودم .

از خاطرم گذشت که چوپانی را نیز در کنار گوسفندان ، با یک چوب در دست ، دیده بودم .

به سرعت به آسمان نگاه کردم .

ابرهای تیره به هم بر می خوردند و رعد و برق ، آسمان را به زمین متصل می کرد .

باران می بارید و من زیر باران ، روی تخته سنگی نشستم .

قطرات باران بر زمین فرو می ریختند و جویباری شکل می گرفت .

جویبارها کمی پایینتر ، در سراشیبی کوه ، به هم پیوسته و رودی خروشان را تشکیل می دادند.

اندکی پایین تر ، پای کوه ، سیل در گرفته بود.

صدای فریادی به گوشم رسید .

صدای آشنایی که مبهم ، فریاد می زد : «آهای ، آهای ، صدای منو می شنوی ؟ آهای تو ! چوپون ! صدامو می شنوی، آهای ..

» .

و این صدا چقدر شبیه صدای من بود .

تا حدی که فکر کردم خودم هستم .


گمان بردم خودم دارم خودم را صدا می زنم .

ناگهان گوسفندهای پراکنده ، مرا به خود آوردند .با چوب دست در پی شان دویدم تا دو باره گردشان بیاورم .

و یادم رفت .

ساعتی بعد ، به کلی از خاطرم بردم که صدایی شنیده ام .

و مدتی بعد ، از خاطر بردم که در سرزمین غریبی بوده ام و روی پلی راه رفته ام و آسمان دیگری از نوع کوه های وارونه دیده بوده ام که عجیب بوده اند .

فقط گاهی ، یک لحظه ، چیزی به ذهنم می آید ودر همان لحظه ، برای رهائی از دستش به خود نهیب می زنم که : « من ، وقتی زیر سایه اون درخت کوتاه ایستاده بوده ام ، خوابم برده هست .

و از فرط خستگی ، در خواب ، رویا دیده ام .

» هنوز هم که مدتها از اون وقت می گذرد ، وقتی به اون فکر می کنم ، با اینکه می دانم رویا یا خواب نبوده هست و فراتر از تصور بوده ، به خود نهیب می زنم که : « نه ! همه اش خواب بوده ، تصور بوده ، تو چوپانی .

یک چوپان با گله ای گوسفند که هر روز به دامنه کوه می روی که قله اش بسیار مرتفع هست و آرزوی رسیدن به اون همیشه در تو بوده هست و بس .

»

و هنوز که هنوز هست با خود می گویم : « آیا همه چیز یک خواب نیست ؟»
دنیائی دیگر ، زندگی دیگر ، بودنی دیگر ، ابعادی دیگر ، ...


آه ، همه اش یک خواب خوش بیش نیست .


و بعد دوباره به خود می گویم : نه .

نه .

همه اش هست و هست و خواب نیست و نیست .


در انتها از پس این دو ، این دو من ، برنیامده و می گویم :
«ممکن هست باشد.

» «ممکن هست نباشد.

»

25/2/84

7:

من در بازداشتگاه
سکوت عجیبی حکم فرماست .

این بنده خدا هم که اصلاً حرف نمی زند .

شاید لال باشد .

شاید هم منتظر هست من شروع کنم .

: ببخشید ، شما فندک دارید ؟ سیگارمو می خوام روشن کنم .
پس چرا جواب نمی دهد .

مثل اینکه حرفم را نشنید .

نکند او کر هم باشد .

بگذار حرکتی بکنم تا حواسش را به خودم جلب کنم .

نه .

انگار نه انگار .

دست تکان دادن های من افاقه نکرد .

شاید او کر و لال هست .

و البته کور .

امکان ندارد ! او دارد به یک چیز نگاه می کند .

آهان او به دیوار روبرویش نگاه می کند.

درست مثل لحظه هایی که من دیوانه میشوم و دیوانه وار به نقطه ای خیره می شوم .

چه جالب ! دهانش مثل من وا مانده هست .

چقدر شبیه من هست .

مرا به یاد خودم می اندازد .

همیشه با دهان باز نگاه می کنم .

همه مسخره ام می نمايند.

شاید این طوری بهتر می فهمم یا می شنوم یا می بینم .

بگذریم حوصله ام سر رفت .

باید قدم بزنم .

درست شد .

حالا بهتر هست .

وقتی نشسته ام احساس بدی دارم .

الان بهتر هستم .

یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و ....


همان شش قدم .

تمام شد .

روبرویم دیوار هست .

چقدر سریع رسیدم .

چقدر کوتاه بود.

شش قدم کوچک کوتاه و پایان .

دوباره .

یک دو سه چهار پنج شش .

به هفت نرسیده تمام می شود .و دوباره دیوار بلند مرمرین .

ببینم اینجا چه نوشته اند ؟ آهان .

یادگاری از پلنگ قوشخانه .

تاریخ هم دارد .

ناخواناست .

چه قدر عجیب ! همه جا اسامی هستند .

هر کدام یک شعر یا نثر کوتاه دارند .

اینرا ببین ! در تاریخ فلان ، جواد و حسن و غلام به خاطر مستی بازداشت شده اند .

یک شعر هم پایین اش هست .

نور کافی نیست .

چشمانم درد گرفت .

آهان .

فکر تازه ای به سرم زد .

باید بنویسم .

آه .

لعنت به این شانس .

خودکارم را دادم به دست اون سرباز .

اشکالی ندارد ، نباید عصبی بشوم .

باید کنترلم را حفظ کنم .

این هم سلولی احمق هم مثل خل و چل ها خیره مانده به دیوار .

بگذار ببینم اونجایی که او خیره شده روی دیوار چه نوشته اند .

نه .

ولش کن .

بی خیال .

حوصله او را ندارم .

شاید می فهمد و خودش را به گنگی زده هست .

اصلاً به من چه ؟ بگذار همانطور که هست مثل مرده ها بمیرد .

راستی ساعت چند هست ؟ ها ؟ کاش ساعتم را از من نمی گرفتند .

چه فرقی می کند .

خسته شدم .

اونقدر راه رفتم که پاهایم خسته شدند .

شش قدم در شش قدم .

مدام قدمها و دیوار .

همه ی اسم ها را خوانده ام .

دیوار سرد هست .


تکیه بر این سرما جایز نیست .

بهتر هست روی پتوها بنشینم .

خب .

نظرتان درباره ی خواب چیست ؟ خواب خوب هست .

آهان .

حالا شد .

این پتوها پر از کثافت اند .

معلوم نیست چه تعداد بی گناه و گناهکار روی اونها خوابیده اند .

وای بر من ! مدتی ست چشم را بسته ام و خوابم نمی برد .

یک تاریکی مطلق اینجاحاکم هست .

حالا چشمانم را باز کردم .

میان فضایی خاکستری رنگ خیره شده ام .

در فاصله دو متری ، دیگر چیزی رویت نمی شود .

دیوار ادامه دارد و سقف حضور دارد اما من به خاطر این تاریکی چیزی نمی بینم .

یک پنجره مسدود ، درست در راستای عمودی سرم ، اون بالا روی دیوار نزدیک سقف وجود دارد .

اما چه فایده؟ اکنون که دراز کشیده ام دیده نمی شود و هنگامی که برخاسته بودم ، دستهایم به اون نمی رسید .

سقف بلندی هست .

و البته پنجره با میله های ریز آهن و توری فولادین محافظت می شود .

باید ترتیبی بدهم تا بخوابم اما نمی شود .

به هیچ روی ممکن نیست .

هوا سرد هست .

پتوهایی که در اختیار ما برنامه داده اند بد بو و کثیف هستند .


خوابیدن زیر پوشش اونها ، احساس بدی به من میدهد.

خفقان آور هست .

کاش هوای گرمی بود تا نیاز به پتو نباشد .

البته خیلی بهتر می شد که هیچ زندانی نبود تا نیاز به وسایل گرمایی باشد.

حالا که دقیق تر می شوم می بینم باید آرزو می کردم ای کاش هرگز شرایطی پیش نمی آید که کسی مرتکب اشتباهی شود.

البته این یکی اندکی غیر قابل دسترس هست .

بی شک در طولانی مدت قابل پذیرش .

اما راه حلی هم وجود دارد که ارائه می دهم .

وقتی برای رسیدن به شرایط مطلوب اجتماعی وقت بسیاری نیاز هست و احساس تغییر و تصحیح در برخی شرایط وجود دارد باید دست به اقدام زد .

در جریان سیستم های قانون گذار ، بایستی نهایت دقت به کار رود و البته مهمتر از اون مجریان قانون اند و فراتر از این دو ، قاضیان اجتماع .

کسانی که بایستی قضاوت نمايند.

سخن به درازا کشید .

ای کاش خانه ام بودم .

احساس بدی دارم .

بدون ارتکاب جرم و بی دلیل به زندان افتادن و حق آزادی را از دست دادن .

اونهم به خاطر تشخیص کسی که معنایی از آزادی و قانون در ذهنش وجو د ندارد خیلی سخت هست .

هوا سرد هست دارم می لرزم .

این پتو مرا گرم نمی کند .

این دیوانه حرف نمی زند .

سکوت عجیبی هست .

اما نه .

صدایی می آید .

در با ز شد .

صدای صحبت سربازها می آید .

آهان .

او اسم مرا صدا زد .

پس من آزادم ؟ باید بروم .

لحظه ای استقامت کن .

بگذار کفش هایم را بپوشم .

خداحافظ.من آمدم .













یکی دیگه از همون داستانهای مسخره ی تخیلی
رنگین کمان زیبایی بود .

روی کوه جریان داشت .

پشت ابرها چند کلاغ بازی می کردند .

کمی دورتر ، نوک قله ی کوهی بلند ، سرگرم فرمودگو با آسمان بود .

می خوابید .

صدای ترانه خود را می شنید .

دره ها همیشه سرسبز نیستند .

و صبح تمام شد .

خورشید با هر جان کندنی بود راه همیشگی و تکراری رسیدن به اوج آسمان را می پیمود .تازه زمین گرم شده بود و سرمای شب ، خود را برای رفتنی دوباره آماده می کرد .

بارانی که از آسمان بر زمین نشسته بود میان رگهای خاک می چرخید .

باید جستجو کرد و مکانی یافت برای هستراحتی طولانی در دل زمین .استراحت گاههای خنکی بود تامسافران آسمان ، خوب بخوابند .

سرخ ، سبز ، زرد ، بنفش ، آه چه با شکوه بود .

هر قطره به رنگی در می آمد .

رنگین کمان یکه بود .

رنگین کمان در قوس آسمان ، سینه صافش را به زمین تکیه داده بود .

و کلاغی شیطنت بار ، از میان او گذشت .

چه زیبا بود صدای قار قار او .

کلاغ یکی بود و از پیوستگی و اتحاد قطره ها شفرمود زده شد .

که چگونه خود را از یاد برده بودند و با هم ، یکی شده بودند .

یک هماهنگی و پیوستگی شکوهمند .

همه با هم ، رنگین کمانی بودند که چشمها را خیره می کرد.

کلاغ از خود پرسید که راز این جلوه زیبا در چیست ؟ قطره ها تنها نبودند وگرنه ، به چشم نمی آمدند .

وقتی اونها شانه به شانه هم ، به عبور تارهای طلائی اشعه خورشید از خویش ، لبخند می زدند ، یک مای ملون حیرت انگیز شکل می گرفت .

آیا هر یک به تنهایی می توانستند چنین تصویری از جلال هستی به نمایش بگذارند ؟ آیا راز این زیبایی در با هم بودن قطره ها نبود ؟ راستی که چقدر پاک باید بود و چقدر از خود گذشته ؟! اگر ذره ای ناخالصی و آلودگی در وجود قطره ها بود و یا اندکی غرور و خود شیفتگی در اونها بود، هرگز تارهای نازک آفتاب از اونها نمی گذشت و انعکاس و شکست نور ، اون رنگهایی چشم نواز را نمی آفرید .

هیچ آینه ی خاک گرفته ای تصویر را به وضوح اونچه هست نمی نمایاند .

و کلاغ به درختی نشست .

یک درخت سرماخورده ی بیمار .

ریشه هایش می مردند و بر هر شاخه اش نقشی از یک نومیدی چنگ زده بود .

زبان گشود و شکوه کرد .

روزهای خوشِ عمرش را به فراموشی سپرده بود .

چه مغرور و چه سرسبز ! و اکنون پیر و فرتوت و شکسته .

کلاغ روی شاخه شکسته درخت به فکر فرو رفت .

چرا نباید مغرور بود ؟ چرا نباید انعطاف داشت ؟ و ایا فردا ، بالهایش پر سیاه دارند ؟ پرهای خوشرنگ ، به رنگ شب یلدا .

خورشید راهش را پیموده بود .

به اوج آسمان رسیده بود .

مدتی متوقف شد .

ظهر داغ فرا رسید .

و آفریدگار .

خسته از ایجاد کهکشانی دیگر ، به کره زمین آمد و روی شبنمی فرود آمد و در اون فرو رفت .

شبنم به روی برگی سبز آرام به خواب رفته بود .

تصویر جنگل را در آینه صیقلی شبنم می دید .

به خود خیره شده بود و از زیبایی پرهای سیاهش به وجد آمده بود و شروع به قارقار کردن کرد .

( شروع کرد به قارقارکردن ) آفریدگار از صدای آواز مخلوق خود حیرتزده از خواب خوش بیدار شد .

از درون قطره ریز شبنم ، کلاغ را می دید که با دو چشم سیاهش زل زده هست به او .

و کلاغ ، در شبنم تصویر خود را می دید و آفریدگار را نمی دید .

لبخندی زد .

به غرور و نادانی کلاغ جوان لبخندی زد .

او چگونه توانست اونهمه بزرگی را نبیند ؟ نفهمد ؟ از اینکه چنین موجودی آفریده بود به خنده افتاد .

خود را محبوس در شبنمی دید که به بزرگی نیمی از قطره ی باران هست و نمی توانست از اون خارج شود .

مادامی که کلاغ در شبنم ، تصویر موجود سیاه با چشمان سیاه را می دید ، او توانایی خروج نداشت .

راستی که چه زندانبان احمقی ! او چگونه می تواند مرا نبیند ؟ آفریدگار اینرا فرمود و به خواب رفت .

کلاغ منقارش را روی شبنم گذاشت .

دهان گشود و اونرا بلعید .

بی اونکه بداند آفریدگار خسته ی هستی را به درون خود فرستاد و آفریدگار اکنون میان معجونی از خوراکی های هضم شده و نشده با بوی بد گازهای موجود گرفتار شده بود .

و می دانست که تنها راه رهایی از اون مخمصه ی بدبو ، راهی ست بی نهایت ..

، باید منتظر می ماند تا کلاغ جوان خود را تخلیه کند و امیدوار باشد که او هم میان ماده ی سفید و سیاه آبکی راهی به خارج بیابد .


پایان .
















داستان
غول آواز می خواند ، ریش های بلندش را با انگشتان شانه می زد .

گاهی عمامه از سرش سر می خورد و او بی توجه به دست های چرکین که به نظافت سوراخ های بینی مشغول بودند اونرا جابه جا می کرد.

دخترک روی ایوان نشسته بود و سیب های سرخ را از میان ظرف میوه در می آورد و به دره پرتاب می کرد .

روی بام خانه چند کلاغ نشسته بودند و درباره عقابی سخن می فرمودند که به تازگی بر آسمان حاکم شده بود .

غول آوازش را قطع کرد .

نعره ای زد و وارد خانه شد .

کاناپه ای که روی اون نشسته بود دردم ناپدید شد .

از اتاق پذیرایی عبور کرد و به روی ایوان رفت .

دخترک متوجه حضور او شد .

چادرش را سرش کرد اما بی تفاوت دوباره روی زمین نشست.

پاهایش را دراز و سر به روی ظرف میوه خم کرد .

غول به اتاق بازگشت .

روی صندلی نشست و گوشی تلفن را برداشت .

شماره ای گرفت و منتظر شد .

پس از لحظاتی خشمگین گوشی را به زمین کوبید .

نگاهی به سقف بالای سرش انداخت .

سایه شوم کلاغ ها روی سقف بود و او اونرا برنتافت .

از قفسه کتاب ها ، اسلحه شکاری اش را برداشت .

وقتی اسلحه را مسلح می کرد صدای پرواز پرندگان به گوشش خورد .

به سرعت به روی ایوان رفت .

دخترک هراسان از روی زمین بلند شد .

ظرف میوه چپ شد و همه میوه ها سر خوردند و به سوی دره غلطیدند .

اولین تیر را شلیک کرد .

یکی از کلاغ ها زخمی شد .

از آسمان به زمین سقوط کرد .

دخترک عصبانی چادرش را از سر انداخت ، تفنگ را از دست غول گرفت و به سوی او نشانه رفت .

غول ریش هایش را کندو دور انداخت.

دختر عصبانی تر شد .

غول عمامه اش را از سر برداشت و از لای پارچه های تا خورده اش یک انگشتر زمردین به سوی دخترک دراز کرد .

دختر تفنگ را شکست و انگشتر را در انگشت کرد .

غول به آرامی به او نزدیک شد ، در آغوشش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد .

در این هنگام صدای آژیر ماشین های پلیس به گوش رسید .

هر دو از راه مخفی زیرزمین گریختند .

پلیس مدتها به جستجوی اونها پرداخت و در نهایت هر دو را در آزمایشگاهی تحقیقاتی یافت .

هر دو تبدیل به موش هایی شده بودند که برای کمک به محققان داوطلبانه خود را به اون مرکز معرفی کرده بودند .

پلیس به دستور بازپرس کل اون سرزمین اونها را آزاد کرد و از اون موقع تا حالا ، اونها آزادانه بدون عمامه و ریش و چادر ، در سواحل شمالِ کشور ، درون یک ویلا ، خوشحال زندگی مینمايند.






داستان
یکبار آمد .

همیشه صحبت از آمدن او بود و من منتظر آمدن او و او ، هیچ وقت نمی آمد .

درها را بسته بودم .

کسی در قلعه نمانده بود .

همه به تماشای باران ، به دشت رفته بودند .

صدای غریوشان را می شنیدم اما هرگز آرزو نمی کردم که اونجا کنار اونها باشم .

و در باز شد.

وقتی نگاهم به سوی در چرخید دستی از پشت سر روی شانه ام نشست .

نمی دانم به چه دلیلی اما حس کردم به من لبخند می زند .

وقتی برگشتم او اونجا نبود .صدای بسته شدن در به گوشم رسید و من دویدم همه جا را جستجو کردم اما نه خبری از آمدن بود و نه از رفتن .


برای مدتی طولانی روی تنه بریده درختی نشستم .

از بالای کوه قلعه خالی را نظاره گر بودم .

در دوردست ، روی دشت را ابرهای تیره فرا گرفته بودند .

نقطه های تاریک و دور نشانگر هستی نامعلومی بودند.

درختها کوچک و آدمها کوچک بودند .

وقتی از تماشای اونها فارغ گشتم به او اندیشیدم .

آیا آمده بود ؟ آیا اون دست بر شانه ام خورده بود؟و یا همه را در خیالاتم ، میان رؤیاهایم متصور شده ام ؟ و ناگهان دستی روی شانه ام برنامه گرفت .

به سرعت سرم را به عقب چرخاندم .

با لبخندی ملیح و شیرین و بسیار آرام مرا می نگریست .

از جا برخاستم و به نشانه احترام اندکی سرم را پایین انداختم .

دستم را گرفت و کنار خودش نشاند .

روی تخته سنگی مجاور تنه درخت نشسته بودیم .

با احترام و تشویش بسیار زیادی در فاصله کمی از او روی سنگ نشستم .

لبخند بر لبانش بود و حتی یک لحظه هم چهره اش تغییر نکرد .

سئوالات بسیاری داشتم اما همه چیز متوقف شده بود .

هیچ حسی در من نمانده بود .

همانند یک تماشاگر ، فقط نگاهش می کردم .

یک رودخانه پرخروش بود که خیلی آرام و بی سر و صدا ، آرامش بخش به پیش می تاخت .

رفتن او مرا به تشویش نمی انداخت .

ساکن بود و می رفت .

ایستاده بود و پرواز می کرد .

نمی دانم چه مدتی به او خیره شدم اما وقتی به خود آمدم شب شده بود .

فریاد امت را می شنیدم که در پی من می گردند .

از کوه پایین رفتم .با خود فرمودم به اولین شخصی که برخوردم ماجرای ملاقات با او را خواهم فرمود .


اما سالها می گذرد و من نتوانسته ام حتی به یک نفر بگویم که وی را دیده ام .

هر بار که قصد می کنم جریان را به شخصی بگویم اتفاقی می افتد و من از فرمودن بازداشته می شوم .

به این نتیجه رسیدم که او نمی خواهد کسی بداند ما با هم دیدار داشته ایم .

و اون اولین دیدار ، آخرین دیدار بود .اما من شک ندارم که او را دیده ام .

درست وقتی باور او پایان می گرفت ، در لحظات خاموشی اعتقادم به او ، ظاهر شد و با رفتن خود ، مرا در خاطره ای ماندنی رها کرد .

اکنون همه هستی ی من ملاقات با اوست .

هر سال که باران می بارد و امت به دشت می روند و سرمست سرود می خوانند و می رقصند من روی تخته سنگ روی کوه می روم و چشمانم را می بندم

8:


نام : نمی دانم
وارد شد .

هیچ چیز را نمی دید .

یک عدد به او نزدیک شد .

نتوانست تشخیص بدهد که چه عددی هست ، اما می دانست روبرویش را عددی کوچک ، در عین حال حجیم پر کرده هست .

در چشمان اون عدد خیره شد .

از دور ، که خیلی نزدیک بود ، صدایی به گوش می رسید .

صدای فریاد تعدادی سنگریزه .

اونها را می شنید .

دعوا بر سر زیبائی و صیقلی بودن در گرفته بود .

سرش را چرخاند .

رودخانه ای بود طولانی .

در آب ، تصویر کوه های بلندی به چشم می خورد .

اما سرش را که بالا آورد ، خلاء بود و هیچ .

تا دوردست ها .

افق ، عمودی آشکار بود .بالای سرش ، طاق خاکستری رنگی بود که نقش های ملون بر اون به چشم می خورد .

عدد ساکت بود.

برگشت .

سرش را چرخاند .

دعوای سنگریزه ها تمام شده بود .

رودخانه خاموش بود .

خیلی آرام می رفت .

افق بی رنگ به نظر می رسید و هیچ صدائی نمی آمد .

دست خودش را به سوی عدد دراز کرد .

خورشیدی سبز رنگ ، از زیر پایش ، طلوع کرد .

یک بشقاب غذا در دست خورشید بود .

گوشه دهانش ، دم یک دم جنموسسه مالي در حرکت بود .

بشقاب را بالا آورد .

دهانش را باز کرد .دم جنموسسه مالي ، خونین و زخمی داخل غذاها افتاد .

حالش به هم خورد .

روی خورشید بالا آورد و خورشید از ناراحتی و عصبانیت ، غروب کرد .

او دستپاچه شد .

اما عدد که برگشته بود و او را نگاه می کرد فرمود :« بر می گردد ، او رفته هست تا لباسهایش را که کثیف شدند تعویض کند.» این را خطاب به من فرمود .

در همین هنگام یک بت ، با ماشینی آخرین سیستم از کنارشان گذشت.

صدای ضبط اتومبیل را بلند کرده بود .

خواننده یک اختاپوس بود که با صدای دو رگه ای آواز می خواند .

عدد دوباره دور شد .

او به جاده نگریست .

ماشین کمی جلوتر متوقف شد .

به طرفش دوید .

بت پیاده شد .

دستهایش چوبی و تنش از سنگ بود .

دست دراز کرد .

بت ترسید و سوار ماشین شد .

پا را روی پدال گاز گذاشت و بی اونکه متوجه شود ، در دره ای سقوط کرد .

سرش را با سماجت باز گرداند .

حواسش متوجه بت و حادثه غم انگیز سقوط اش بود .

اما عدد را دید.

باز هم فضا تاریک به نظرش رسید .

به نظرش رسید که دوست دارد بخوابد .

برای همین چشمانش را باز کرد .

از خواب بیدار شد .

اتاقش نامرتب بود .


صدای تیک تیک ساعت به گوشش رسید .

از روی تخت برخاست .

شلوارش را درآورد به حمام رفت و پاهایش را زیر آب سرد گرفت .

ریش هایش را تراشید .

پوشش پوشید .از خانه خارج شد .

سوار اتومبیلش شد .

با سرعت به محل کارش رفت .

به منشی ها سلام داد .

پشت میز کارش نشست .

چشمانش روی برگه های مالیاتی چرخید .

مگس بالای سرش وزوز می کرد.

منشی پرسید که آیا می خواهد با شریکش آقای مهندس موسسه ماليی برنامه ملاقات را به هم بزند ؟ جواب داد نه .

و تا اوخر شب ، دفتر مرتب آقای موسسه ماليی و منشی اش پذیرای او بودند .

خبری از آقای موسسه ماليی نشد .

خسته و کوفته به خانه بازگشت .

پوشش هایش را درآورد .

دوش گرفت ساعت را برای صبح زود کوک کرد .

به اتاق خواب بچه ها رفت .

دخترانش در خواب ناز بودند .

اونها را بوسید .

به اتاق خوابش رفت .

هنوز مزه خوش بوسه ای که از دخترانش گرفته بود زیر لبش بود .

خوابید .

روی دریایی ، سوار بر یک برگ گردو ، به سرسبزی ته دریا می اندیشید .

نگاهش روی بالهای پرنده ای متمرکز شد .

زیر یکی از شاه پرهای بال پرنده ، با قلمی نوک تیز ، نوشته شده بود « شاد زی هلن مقدس ، ای ملکه آسمانها » .

البته به ایتالیایی و او که ایتالیایی نمی دانست .

اما فهمید که معنای «
Ave Helena , Regina celi» چیست .

بعد خفاشی خون آشام ، روی بینی اش نشست .

بینی اش درد گرفت اما بی حوصله ، عکس العملی نشان نداد .

خفاش خونش را می مکید که ناگهان صدای فریادی به گوشش رسید .

دخترش با چهره ی هراسان بالای سرش ایستاده بود.

برای دخترش آب آورد او را بوسید .

در آغوش کشید و به تخت خوابش بازگرداند و خودش رفت روی صندلی پشت میز تحریرش نشست .

نوشت : پسری بود با موهای بلند مشکی .

پسرک خوش تیپ بود .

خوشگل هم بود .

خوش پوشش هم بود و علاقه داشت به فهمیدن و دانستن .

اسم او شورش بود .

برنامه عروسی گذاشته بود با دختری به نام هلن .

او را دوست داشت .

خانواده اش این را نمی دانست .

به خواهرش فرموده بود که هلن را دوست دارد .

به مادرش ندا داده بود که هلن را به زنی می خواهد .

نویسنده بود .

شعر می فرمود .

ترانه های کردی و انگلیسی می سرایید و با ملودی می خواند .

روی بام خانه می رفت و با ماه حرف می زد .

ماه را خیلی دوست داشت .

به پشت می خوابید .

بی توجه به همه چیز ، در دنیای خودش قصه می بافت .

» قلم را روی کاغذ رها کرد .

دستش خسته شد .

به سرش زد که با همسرش تماس بگیرد .


زن او یک خانم معلم بود که برای ادامه تحصیل و آموزش و ترفیع به مریخ رفته بود .

الان به وقت مریخ صبح زود بود .

تلفن را برداشت .

همسرش هنوز به سر کار نرفته بود .

کلی احوالپرسی و ابراز دل تنگی کردند .

و از او قول گرفت که به زودی باز گردد به زمین ، چرا که بچه ها دلتنگ شده بودند.

در همین هنگام پرنده ای خود را به شیشه پنجره کوباند .

گویا راهش را گم کرده بود .

برای همسرش داستانی که همین الان نوشته بود را توضیح داد.

در همین حین، وقتی داستان را تعریف می کرد گوشی در دست خوابش برد .

خودش را روبروی خدا دید .

چشمان خدا از حدقه در آمده بود .

به سرعت با موبایلش به یک پیتزافروشی آشنا تماس گرفت .

سفارش دو تا یخ در بهشت داد و چند پیتزای سبزی و قارچ .

با خدا نشستند پای میز مذاکره سفارش به موقع رسید .

همین که خدا خواست حرف بزند ، فرشته ای سیه چرده و صورت چرکین با ناخن های بلند و موهای وزوزی ، فریاد زد : « پیتزاها رسیدند! » خدا بر اون شد که با چاقوی تیزش سرش را از تن جدا کند اما از کرده اش پشیمان شد .

چون هرگز برای اون فرشته گردنی نتراشیده بود.

او بی گردن ایجاد شده بود .

پیتزاها را خوردند .

فرمود : « چرا غمگینی ؟ »

« - من غمگین نیستم ، عصبانی ام .

»

« - از چی ؟»
« - از تو »
«- چرا ؟ »
فهمیدم که می خواهد دلیلش را بگوید .

سریع فرمودم : « آه ، من از .....

بیزارم .

از خودم هم .

اویی که بیزار هست من هستم .

و اکنون ، شاید دیگران نباشند و شاید من هم بعدها نباشم درهر حال ، اونها همه احمق هستند .

نه همه شان اما بیشترشان .

اونها دروغ می گویند .

از چیزی حرف می زنند که خودشان هم نمی دانند .

اونها امت را احمق فرض می نمايند و اونها را احمق تر بار می آوردند .

من از پدرم هم بدم می آید من از ......

بیزار هستم .

اونها هرگز فکر نمی نمايند .

اونها و پدرم فکر می نمايند که همه چیز همان هست که ایشان فکر می نمايند .

متعصب .

آه .

من می خواهم با یک غورباقه که دوستش دارم ازدواج کنم .

» و خدا شیفته حرفهای او شده بود .

مادامی که او حرف می زد ، خدا ساکت به دهان او خیره شده بود.

بالاخره دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و فرمود :«
I give up » .

یعنی من باختم.

تسلیم می شوم .

چند ........

را که لای پاچه شلوارش خودشان را پنهان کرده بودند بیرون انداخت .

هر دو خنده سر دادند و خدا قول دادکه دیگر ، این طور سریع قضاوت نکند.

با هم گشتی در پاریس زدند .

امت فرانسه از دیدن اوندو در کنار هم متعجب با دست به دیگران نشانشان می دادند .

برج ایفل در برابر خدا از آسمان به زمین خم شد .

روی دوش برج سوار شدند و سری به ........

زدند.

اما این دیدار تعریفی نداشت .

هیچ چیزی برای دیدن نبود .

خفقان بود و حماقت .

به سرعت به آسمان بازگشتند .

خدا یک کیسه زر و دو کیسه نقره به او داد.

کیسه را گشود .

سکه ها قلابی بودند اما به روی خدا نیاورد .

دستش را بوسید واز او جدا شد .

در دلش فرمود : « جدی که خیلی باحاله ! » فریادزد : « چی خیلی خوبه ؟ » چشمانش را گشود .

همسرش را با چمدان روبرویش دید .

گوشی در دستش بود .

به خواب رفته بود .


همسرش عصبانی فرمود : یعنی این قدر کسل شدی که خوابت برد ؟ بعد همدیگر را بوسیدند .

اگر بچه هایش بیدار نمی شدند ، اوندو قصد داشتند پوشش هایشان را در آورند و همانجا روی زمین دراز بکشند و تلافی این مدت دوری را درآورند .

بچه ها را خواباندند .

همسرش دختران را بوسید .

چراغ را خاموش کرد و آماده شد به اتاق خوابشان برود .

یکی از دخترها ، از روی شیطنت فرمود : مامان یک قصه بگو .

و مادرش در حالیکه در هوس می سوخت ، خیلی مهربانانه کنارش نشست و قصه فرمود اما خوابش برد ، چون تمام مسافت مریخ به زمین را با سرعت رانندگی کرده بود .

او آمد .

دختر و همسرش هر دو خواب بودند .

همسرش را در آغوش کشید وبه اتاقشان برد .

لباسهایش را درآورد کنارش دراز کشید .

سرش را روی سینه زنش گذاشت .

اما قبل از اونکه بخواهد و بتواند کاری کند ، یک بمب از سقف خانه شان بر سرش افتاد.

سقف را شکافته بود و روی پای همسرش افتاده بود.

اما منفجر نشد .

فقط انگشتانش را سوزاند .

همسرش از دست وی عصبانی شد .

فرمود : « چرا لباسم را درآورده ای ؟ اگر پوشش تنم بود نمی سوختم .

» در این هنگام ستاره ای از شکاف سقف ، از راه دور ، فریاد زد که : آهای ، صلوات بفرستید ، بَده ، بد موقع س .

و اوندو هم دیگر را بوسیدند .

پرده ها را کشیدند رفتند زیر ملحفه و در هم لولیدند .

پایش به بمب خورد و منفجر شد .

همه جا سیاه شد اما اون بمب ، یک اسباب بازی بود .

سرکاری بود .

یک عده سنگ آواز خواندند .

سنگریزه ها هم گروه کر بودند .

آهوهایی می رقصیدند .

آسمان کف می زد و خورشید شلوارش را پوشیده بود و با چند غزل ، سروده ی خودش ، پشت تریبون آماده ایستاده بود که سپس مراسم آواز سنگ ها ، خودش را به شهرت برساند .

آفتاب بر چشمان من می تابد .

این صحنه ها را دیدم .

چشمانم خسته شد .

قلم سنگین شد .

با خودم فرمودم : «که چه ؟ فردا صبح خسته بیدار می شوی .

می روی سرکار .

یک عده احمق را می بینی که به پول و شب و پوشش و کلاس و مد و .......

وسفره و شکم و چند تا .......

و چندین .........

و خلاصه یک سری عقاید احمقانه ...

،

آه .

خودت هم که دست کمی از اونها نداری .

تو هم که اسیری .

تو اسیر تری .

تو عاشق آهنگ های زیبا هستی .

و دختران خوش تراش را تحسین می کنی و دلت برای بانو می سوزد و دلت برای مهندس تنگ می شود .

همه مثل هم هستید .

سرو ته یک کرباس .

باید بخوابم .

باید بخوابم .

چمدانم خالی هست .

خیلی خالی از صدای تو که می فرمود : بیا .

که می خواند : نمان

آری : کفش هایم تنگ شده هست و حوصله ام سر رفته ،
باید بمیرم .

باید ، اگر نامت ، خودم را خلاص کنم .

»

3/3/84
.......

.

نگارش ظرف یک ساعت

9:


بله ! همیشه حرفهایی هست که برای فرموده شدن شما نسل نیاورده و در زباله دان وقت ، کنج اذهان مدفون می مانند و هیچ اثری از ایشان باقی نمی ماند .

چیزهایی که اکنون به کمک قلم و کاغذ و خاصیت جادوئی و اثیری امید به خوانده شدن ، در محضر شما برنامه می گیرد ، درد دل های یک انسان تنها می باشد .

مسائلی که از ذهن من گذشت و جز از اون ، به خارج راهی نیافت .

وقت را فراموش کن .

زمین را از یاد ببر و خودت را باور کن .

اونگاه بود که من ، بیدار شدم .

نمی دانم چرا اون حس وحالتی که در من ایجاد شده بود را « بیدار شدن » نامیدم اما خوب به یاد دارم که قبلش را به خاطر نمی آورم و چون اون لحظه با آگاهی همراه بوده وحس کردن ، من از اون با « بیداری » یاد می کنم .

صحرائی بود سوزان یادِ شن و آفتاب و مارمولک و طوفان و سراب و قافله و مسافران عطشان افتادید .

مگر نه ؟ باید بگویم در اشتباهید .

آری .

نه شل بود نه خبری از آفتابِ داغ و خزنده ی سخت پوست و با دو عطش و میلِ به نوشیدن ، هیچ نبود .

فقط برهوتی از فضا و وقت بودکه من ، صحرا توصیفش کردم .

یک موجودِ ناشناخته ، در فاصله ی زیادی از من ، خیلی نزدیک به من ، چراغی نورانی در دست گرفته بود .

از اون جهت نورانی که هم جا را روشن می کرد .

این روشنائی ، امّا مرا شامل نمی شد .

اونجا که من ایستاده بودم ، نوری نبود .

زیر پایم خالی و بالای سرم خالی و انبوهی از سوال به من هجوم آورد .

اندکی با پشت دستانم ، چشمانم را مالیدم .

کلنجار با موهای آشفته و پریشان و بعد ، عطسه و متعاقب اون سرفه ، اما هنوز بی جواب ، چنانچه میان دو راهی ، برای لحظه ای ، دیگر سوال کدام راه ، راه رسیدن هست هم از تو دل می کند و تنهای تنها ؟، بی حواس و بی فکر می شدی ، یک بی خیالی محض به من هجوم آورد .

به شکل یک هیچ و باشدت سیلی از امواج خروشان یک رودخانه طغیانی ، این مهاجم مرا حجم داد.

لغزش در خود حس کردم .

از روی سرم ، همان موجودِ بی رنگ ، مدام اون چراغ را بر من می تاباند .

یعنی سرش را به سوی من می چرخاند و بعد، انگار از بی توجهی من کلافه شده باشد ، بی حوصله به نقاط دیگر می چرخید و می تاباند .

اما دریغ از یک شیء و یک مولکول و حتی یک اتم .

تا دلت بخواهد خلاء بود .

من نور را می دیدم اما میدانستم تاریک هستم اونجا که ایستاده بودم نه سیاه بود نه از نور روشن .

روشنا ، فقط یک خلاء بود .

مثل دردی که ناشی از خستگی پیاده روی بسیار ، پا را فرا می گیرد .

آشنا بود .

ملموس بود .

میدانستم که پایم درد می کند اما این درد چه بود ، کجا بود ، را نمی دانستم .

یک مزیت داشت اینکه می دانستم از چیست .

امّا اونجا ، خلاء را نمی دیدم .

مثل درد ، حس می کردم مثل درد .

در این شعور وبی شعوری .

ناگهان سردرگم ، چون نمی دانستم چه اتفاقی افتاده هست به خنده افتادم .

به هیچ سوئی نرفتم .

سمتی نبود .

فقط همان موجود و همان نور .

امّا اونقدر پرت بودند که من احساسِ دقیقی از وجود و حضورشان نداشتم .

نمی دانستم چه کسی او را گمارده هست تا اینگونه ، بی انگیزه ، از سر تفریح ، اون چراغ را در دست بگیرد و بتاباند .آخر برای چه ؟ لحظاتی هم به او خندیدم .

او بالای سر من برنامه داشت ، امّا وقتی نگاهش می کردم ، به نظرم یم رسید من از بالای سر او ، به او می نگرم .

رو به من اما گاه به گاه سرش را می چرخاند به عقب و فقط همان لحظات بود که می توانستم صورتش را ببینم .

جالب اینجاست که هیچ تعجبی به من دست نمی داد .

این همه شفرمودی و دگرگونی از خواب هم بشیتر .

اما من ، انگار نه انگار .

رو به من می کرد .

من چهره اش را نمی دیدم و وقتی نگاهش می کردم ، موجود را از دور دور ، پشت به خود می دیدم و تنها وقتی صورتش را مشاهده می کردم که سرش را به عقب ، می چرخاند .

من این سوی او و او به اون سو می نگریست ، اما من ، نه ازاین سو که از اون سو ، به او و نگاهش می نگریستم .

تناقض کشنده ای هست ، مگر نه ؟ اما برای من اهمیتی نداشت .

نمی توانم بگویم وقت گذشت .


چون هیچ وقتی نبود .

من نه منتظر وقوع اتفاقی بودم ، نه تنگنای گذر وقت ..

محدودیت به کلی رخت بربسته بود و رخ پنهان نموده بود .

بی حوصله از بی زبانی اون موجود ، بی اونکه نگران چیزی باشم ، چشمانم را بستم .

وقتی پلک هایم روی هم خوابید ، پلک هائی از اون سو ، از هم جدا شد و چشمی باز شد .

زمین همانجا بود .

درست زیر پاهایم .

من ، ایستاده، روی اون ، هستوار ، جاذبه اش را حس کردم .

آسمان بالای سرم و درست وسط اش ، یک توپ طلائی رنگ نوارهای خوشرنگ خورشید ، تلالوئی زرّین بر من می تاباندند .

به نظر می رسید مأموریت دارند که راهی باشند از خورشید تا صورت من ، تا داغی و شادابی یک ترک را بر پوستم بکشانند .

خوشحال شدم .

نه ، درست یادم نیست که چه حسی به من دست داد .

یک گام برداشتم .

به جلو رفتم .

وزنم را بر دلِ زمین حس کردم .

خاک زیر پایم خمیده شد .

علفی ساقه اش شکست .

و شبنم از روی گلبرگ یک نیلوفر آبی ، پرواز کرد و بر روی پایم چکید .

خنک شدم .نسیمی از بالای سرم عبور کرد .

فهمیدم که به من سلام داد .

امّا نای جواب نداشتم .

گرمم شد عرق از تن من می ریخت .

پوشش هایم خیس شده بودند .

همان یک گام خسته ام کرد .

از خورشید بیزار شدم .

دندان غروچه ای به او رفتم .

نسیم ملول پایین آمد .

بر من وزید .

خنک شدم .

باز که رفت ، از گرما ، تشنه ام شد .

می تابید و من به او فحش می دادم.

از دور ، میان درخت های قطور بلند صنوبرها ، دسته ای پرنده را دیدم که بالای سرِ چیزی می چرخیدند .

شک نکردم که اونجا باید یک چشمه ، رودخانه یا چاه باشد وقتی می دویدم زمین زیر پایم به عقب می رفت .

من به جلو نمی رفتم .

سبزه ها ناپدید شدند .

درخت ها از ریشه وارونه در زمین شدند .

ریشه ها بالا و شاخه ها و تنه زیر خاک بعد خورشید از ضربه ی گام من که بر زمین فرود آمد ، از بالا سقوط کرد .

خودم را به روی سینه ی کویری انداختم .

در شن معلّق گشتم ، خورشید کنار پایم به زمین خورد .

به دنبالش کلی نخ و ریسمان و طناب نازک و کلفت آویزان بود.

یکی از طناب ها دور مچ پایم گره خورده بود .

پایم را کشیدم تا آزاد شود .

و از آسمان ستاره ای افتاد ستاره به اون سر طناب گره خورده بود .

و بعد ناگهان اون صحرا مملوء از ستاره شد .

ستاره هائی که درخشیدند .

خورشید که از همه به من نزدیک تر بود .

خجالت زده ، خاموش می شد .

سوسو می زد امّا نوری نمی داد .

یادم افتاد ستاره هائی که در روز می دیدم ، خیلی کوچکتر و کم نورتر از خورشید بودند .

قیاس با اونچه اکنون می دیدم ، ذهنم را دوباره به خنده واداشت .

در دل خندیدم .

حالا که نگاه می کردم می دیدم که هر ستاره چند برابر خورشید هست و بسیار پرنور تر و خورشید کوچک وخاموش .

ابری بالای سرم پرواز می کرد .

در بی نوری آسمان و درخشانی زمین ، دستی را دیدم که با پارچه ای سیاه پوشیده شده بود .

ابرها می چرخاند .

بعد دستی هم شکل اون دست ، نزدیک شد .

از آسمان به سوی من فرود آمد .

ترسیدم اما کاری با من نداشت .

خورشید مغموم را با انگشت گرفت ، بالا برد و سر جایش با یک میخ آهنی روشک طلا ، کوباند .

ستاره ها هم به سرجایشان بازگشتند .

یک هجرت یا رجعت با شکوه .

دسته جمعی .

کوچک و کوچک تر شدند تا اینکه ناپدید گشتند .

خورشید دوباره نورانی و بزرگ و پر طمطراقی ، می باراند اشعه های سوزانده اش را .

انوار رنگارنگ او بر من می تابید .

اون ابر هم دیگر پیدایش نبود .

به خورشید نگاه می کردم .

و ناگهان برقی زد .

از شدتش چشمانم را بستم .

پلک بالائی که روی پلک پائینی سوار شد ، چشمانم باز شد .

از این سو ، همان موجود ، کمی نزدیک تر به من ، دورتر شده بود .

چراغ را به کنار من می تاباند .

بازیگوشی می کرد .

به چراغ نگاه کردم .

دقیق که شدم .

دیدم شکل همان خورشید هست .


آرام آرام چیزهایی به ذهنم آمد .

خاطراتی در ذهن آرام آرام کنارش ، یک ابر آبی برافراشته شد .

فضای نامحدودی پر از رنگ آبی شد .

آه چراغ وسطِ این فضا که بی شباهت به آسمان نبود ، خورشید شد .

اون موجود ناپدید شد .

به پایین نگاه کردم موچه ها از روی پایم پل زده بودند .

به سوی لانه هایشان می رفتند .

دریافتم که روی لانه یک نوع خطرناک از مورچه ها ایستاده ام .

اما اونها حمله نمی کردند .

از روی پایم می گذشتند سرم را چرخاندم .

پسرم در دوردست .

روی یکی دیگر از لانه ها ایستاده بودو جیغ می زد .

مورچه های قرمز ، از کلونی شان بیرون آمده ، او را می خوردند .

وقتی به اورسیدم ، مورچه ها آخرین انگشتِ پایش را هم خورده بودند.

به همراه قسمتی از دست و شکم و سرش .

با خودم فرمودم : این به درد من نمی خورد .روبرویم ، زنی با قد بلند و پوشش های مشکی ، سوار بر ماشینِ جیپ ، از پسرم عکس می گرفت .

یادم آمد او همسر من هست و مادرِ این پسر .

از پشت سر ، صدائی به گوشم رسید .

یک گراز وحشی ، کلونِ مورچه ها را خراب کرده بود .

پسرم ، با همان اندازه قسمت های ناقص از بدنش زیر دست و پای گرازِ وحشی ، له شد .

بعد به من حمله کرد .

به طرف ماشین رفتم .

پایم به سنگی گیر کرد و افتادم .

گراز آمد و با شاخش ضربه ای به کمرم زد .

به دو نیم شدم .

همسرم با دیدن این صحنه ، دیگر از تن پاره ی پاره ی پسرمان عکس نمی گرفت .

مرا نشانه رفته بود و با یک شلیک به سرم ، خلاصم کرد .

گلوله از پشت پلکم عبور کرده بود و از مغز گذشته از اون طرف خارج شد .

او را دیدم که تفنگ را گذاشت و دوربین را برداشت .

چند تایی عکس گرفت .

بعد حرکت کرد .

حس کردم دارم ماشین را کنترل می کنم .

نگاهی به آینه انداختم .

این من بودم که با سرعتِ بالا ، سوار بر اتومبیل ، فرار می کردم .

گراز هم پشت سرم .

سرم را چرخاندم .


همسرم را دیدم که با سری سوراخ ، دو نیم شده و روی زمین افتاده هست از جسد او دور می شدم .

پدال گاز را تا انتها فشردم .

وقتی سرم را بر می گرداندم ، پسرم را دیدم که روی سرِ فیل هندی بزرگ و عظیم جثه ، روبروی ماشین ، به سوی من می آید و لوله ی تفنگی شکاری را به سوی من نشانه رفتهاست .

ماشه را چکاندم .

فیل سرش را بالا برد و من از پشتش افتادم .

گلوله از میان ابروان پسرم که پشت رل ، در حال فرار از دست گراز بود عبور کرد .

و گراز با سرعت به فیل برخورد .

فیل مرد ، حس کردم خون از تنم می رود .

نگاه کردم دیدم فیل روی زمین با شکم پاره افتاده هست اما خون ، از شک من می ریخت .

آمدم فریاد بزنم ، پشه ای موذی وارد چشمم شد .

چشمم را با پشت دست مالاندم .

خون از دستم می چکید .

مورچه ها در حال خوردنِ دستم بودند .

پلکم را پایین آوردم .

روی هم برنامه گرفتند و بسته شدند .

چشمم بسته شد .

وقتی دوباره بازش کردم ، روی پاهای موجود ناشناخته ، خیلی دور از سر او ، به خواب رفته بودم .

چشمانم بسته شده بود .

خودم را می دیدم .

خیلی آرام نفس می کشیدم .

نگاهم را از خود گرفتم .

اون موجود که سرش از پاهایش خیلی دورتر بود ، به من نگاه نمی کرد .

در دور دست ، جائی بین او و من ، چراغ از جایی که دیده نمی شد ، آویزان شده بود .

به اون مشکوک شدم ، دیم که یک نخ خیلی بلند ، چراغ را معلق داشته هست .

اونقدر کنجکاو شدم که از روی پای موجود غریب ، بلند شدم .

چشمانم را باز کردم ، نخ را دنبال کردم .

با دستانم از نخ گرفتم .

خود را بالا می کشیدم ، اما نخ پایین می آمد ، دیدم از بالا ، چندین دست پایین آمدند .

دستها به این نخ ، گره خورده بودند .

سرم را چرخاندم .

تعدادی دست که به نخ بسته شده بودند ، به طرف موجود ناشناخته آمدند .

نزدیکتر که شدم دیدم به دست و پاهای او هم نخ هایی گره شده هست .

هیجان زده به دستانِ خودم نگاه کردم .

دردی روی مچ ها آزارم میداد .

فکر کردم حشره ای هست اما دیدم بر دستانِ من هم ،نخ هایی گره شده اند .

به بالا نگاه کردم .

چند دستِ سیاه پوش ، مرا حرکت می دادند .

فلسفه ی این کاررا فهمیدم .

بنابراین ، برای اولین بار ، به فکر فرو رفتم .

کم کم که چشمانم از این تامل و تعمق به خواب رفت و بسته شد ، جنگل آبی رنگی را دیدم که پر از پرنده های خاکستری رنگ بود .

اونها روی شاخه درختان ، نشسته بودند و دو به دو ، به هم نوک می زدند .

به هم حمله می کردند و با ضرباتی تن خودشان را سوراخ می کردند .

دهن دره ای کردم .

درست شبیه یک میمون .

دندان هایم را دیدم که لایشان پر از خرده سبزی هاست .

زیر پایم یک نهر آب بود .

خودم را نگاه می کردم .

میمونی بودم با دم کوتاه .

از دور صدای غریوی به گوشم رسید .

خیلی دویدم از بالای شاخه ها که می پریدم ، پرنده ها اشتباهی چون همه کور شده بودند ، به من هم ضربه می زدند .

بعد که فریاد می زدم و صدایم را تشخیص می دادند ، معذرت خواهی می کردند .

یکی از اونها خواست روی زخمی که با سرم با ضربه اش وارد آورده بود مرهم بگذارد ، با دست پسش زدم از اون بالا به پایین افتاد .

در حین دویدن و دور شدن شنیدم که افتاد لای چند خزه و مرد .

شاید جمجه اش شکسته باشد .

جنگل تمام شد .

جاده های تو در توری بودند که من راه را گم کردم .

ماشین ها به سرعت سرسام آوری می گذشتند تصادف کردم و مرا اشتباهی به بیمارستان آدمیزاد بردند .

من مرده بودم اما اونها فکر می کردند که زخمی شده ام .

شهر شلوغی بود .

روحم بالای سرِ جسدِ بی جانم پرواز می کرد .

در بین راه ، آمبولانسی که یک میمون خونالود را به بیمارسان می برد .

بعضی من را ، نه ، جسد من را ، چند عابر پیاده را زیر گرفت و همه را کشت .

چند کودک و یک زن و دو میانسال .

همه را برای سریعتر رسیدن ، زیر گرفت .

در بیمارستان روی تنها تخته ، انسانی بود که در حال مرگ به هستهزا افتاده بود.

او را زیر تخت انداختند و مرا به جای او خواباندند .

همه دکترها و پرستارها بالای سرم جمع شدند .

برایم جالب بود که به خاطر یک موجود از جنس دیگر ، هم جنسان و هم نوعان خود را فدا می کردند .

یک نفر بالای صندلی بلندی ، سخنرانی می کرد.

از انسان دوستی می فرمود و دکترها ، به اتفاق ، سرشان را در تایید فرموده هایش بالا و پایین می کردند .

پس از سال ها به این نتیجه رسیدند که من مرده ام .

در قبرستانی سرسبز ، با مراسمی پرشکوه ، با صدها آیین و رسم ، مرا دفن کردند .

یک آرام گاه زیبا و طلایی برایم ساختند .

تعدادی نقاش ، نقاشی مرا کشیده بودند .

و درب منازل به اجبار به ساکنان تحویل می دادند و مجسمه سازهائی ، مجسمه ام را تراشیده ، در میدان ها می گماردند .

مدتی که گذشت ارام شدم .

به جسدم در قبر بازگشتم روی خودم دراز کشیدم .

و نفس کشیدم .

خاک از بوی گند نفس من .

حالش بد و مرا قی کرد .

مرا بالا آورد .

روی مزین ، کثیف و بو داده ، به هر سو می رفتم ازمن می گریختند .

در آینه خود را دیدم .

یک انسان بودم با موهای بلند ، صورت نورانی ، خیلی زیبا ، چشمان گیرا ، بدنی با پوست بلورین و عریان .

اما بدبو و کثیف .

پاهایم در لجن بودند سرم را در ابرها پریانی با شامپوی خارجی خیلی نازک نازک ، می شستند .


رنگ موهایم از سیاهی به طلائی تغییر یافت .تمیز شدم .

پسرهایی با چهره غمگین ، اون پایین کفش های بزرگ مرا واکس می زدند .

دخترکانی خوشرو ، به اکراه می گریستند از اشک اونها ، که بر حوله هایی می چکیدند ، به پاهایم می مالاندند .

خیلی آرام شدم .

قدم بلند شده بود و همین طور بلندتر می شد .

تا اینکه حس کردم به خورشید رسیده ام سرم را سرش خورد.

برآشفت .

نورش آزارم نمی داد ! بعد او اخم کرد و قهر کرد و رفت .

پشت یک کوه ، وقتی از خجالت سرخ شده بود ، به ماه فرمود که تلافی اش را سرم در می آورد .

اما گروهی با سنگ و چوب .

بر سرش ریختند .

او را اونقدر کتک زدند که شکست ، تکه هایش روی دشت ریختند .

مورچه ها تکه هایش را خوردند و گرازی بر باوقتده اش ، مدفون گذاشت .

خیلی با پای بزرگش ، مهری بر خاکش زد و تعدادی زن و پسر کوچک ، اون دور ور بر ، به مرثیه و زجه پرداختند .

ماه آمد .

به من سلام داد .

حلقه گلی در گردنم انداخت .

و با همه وداغ کرد و افتاد .

روی یک سنگ سیاه افتاد و شکست .

همان داستان ، خورشید ، برای او هم به اجرا در آمد .

( تکرار شد ) .

من ، اون بالا ، در وسط آسمان می تابیدم .

از زمین خسته شدم .

تکراری بودنم ، با پا ، ضربه ای به زمین زدم .

مثل یک توپ فوتبال ، اونقدر دور رفت که ناپدید شد .

بالا سرم آسمان را دیدم .

پشت آسمان ، که یک پرده آبی بود ، تعدادی دست بود که اونرا نگاه داشته بودند .

اونها را با نعره ای فرار می دادم .

آسمان افتاد و در خلاء ناپدید شد .

بعد به خود خنجر می زدم .

خون زیادی از من رفت و افتادم .

به کجا ؟ نمی دانم .

کی ؟ نمی دانم .

چگونه ؟ نمی دانم فقط می دانم که سقوطم مدت زیادی طول کشید و من ، بالاخره یک روز ، به هوش آمدم .

مادرم بالای سرم قربان صدقه می رفت .

خاله ام دم در ، اسپند دود می کرد .

پدرم با اخم ، به من لبخند می زد .

خواهرم دستم را بوسید .

برایم توضیح دادند که یک ساعت کامل ، در کما بوده ام .

گویا با دوستم به تفریح رفته بودیم که روی یک کلونی مورچه ایستاده ام .

در همان حالت ، پشه ای توی چشمم رفته هست .

و من افتادم سرم به سنگی خورده و ضربه مغز می شده ام .

اگر دوستم نبوده همانجا زیر پای گرازها و فیل ها می امت .

او اونها را با تفنگ ترسانده و حتی به یکی شان شلیک کرده و او را زخمی کرده بود .

بعد مورچه ها را به بنزین جیپ خودمان سوازنده و مرا به بیمارستان رسانده هست .

در بین راه چند حیوان را زیر گرفته هست .

وقتی به هوش نیامدن من عصبانی شده ، یک پرنده که کنار پنجره ی اتاقم در بیمارستان نشسته بوده را ، با مشت له کرده و به پاینی انداخته هست .

ماجراها را برایم توضیح دادند و رفتند .

آفتاب از پشت پرده به صورتم تابید .

لبخند زدم .

خواهرم در اتاقی بود فکر کرد نورش آزارم می دهد ، رفت و پنجره را بست و پرده را هم کشید .

اتاق تاریک شد .

لامپی را روشن کرد .

دیدم یک لامپ گرد ، از سیم آویزان هست .

اون بالا ، درست وسط سقف، لامپ نورانی مثل توپِ گرد طلایی ، از یک نخ ، آویزان بود .

مثل ...

فریاد زدم نه ...

و و حشت زده چشمانم را بستم و ..


شب بخیر 21/2/84
3 بامداد روز پنج شنبه
( نگارش در ظرف 2 ساعت )

10:

رویای لبخند کره الاغ
و نومیدانه دست و پا می زد.

باران به شدت می بارید .

هیچ هم قصد نداشت که بایستد یا بکاهد.گلالوده ، در میان رود خروشان ، پاهای جلو را گیر داده بود به سنگی و سرش را بالا می گرفت تا آب کمتری وارد دهانش بشود .

دمش را سنگی که همراه با جریان آب به پایین می رفت ، شکست .

خون از محل شکستگی بیرون زده و بی اونکه موقعيت کند ، رنگینه کند ، سرازیر می شد در امتداد رود ، می گریخت و رنگ می باخت و ناپدید می شد .

پاهای عقبی اش لمس شده بود .

هیچ حسی نداشت .

صدای عرعرش دیگر بر نخواست .

آخرین تماشاچی ، بیل را به پشت انداخت و خود را از میان گل و لای ، از صحنه دور کرد .

وقتی دیگر نایی برای تلاش نداشت ندایی در قلبش طنین انداخت .

با خودش بی اونکه فکر کند فرمود : "اگر بمیرم چه می شود ؟ "و اون ندا ، موسیقی آرامی شد و او ، دستهایش را از سنگ رها کرد .

سم هایش که به هم گره خورده بودند ، جدا شدند.

کرخت ، در امتداد بدنش و جریان آب ، به عقب کشیده شدند .

آب و جریان اش ، او را همچون تکه سنگی به پایین می کشاند .

چشمانش را که زخم خورده از چوب های پراکنده در جریان خروشان رودبودند ، بست.

پرسید :" چرا اینهمه تلاش می کنم که سقوط نکنم ؟ مگر پرت شوم و بمیرم چه می شود ؟" دوباره در طول رود خروشان غلتی زد و چرخید .

از پشت به رو و دوباره به پشت.

کف سنگلاخی این بخش از رودخانه ، تمام بدنش را زخم کرده بود .

قسمتی از سینه اش پاره شده و گوشت بیرون زده بود .

اون قسمت از رود که او در اون حضور داشت ، قرمز رنگ شده بود .

تکه چوبی بزرگ از بالا به سرعت با سرش برخورد و شقیقه اش را شکافت .

مدتی کوتاه درد کشید و بعد ،دیگر هیچ چیز را حس نکرد.

از دامنه ی کوه به پایین همراه با جریان خروشنده ی رود ، سرازیر بود بی اونکه اختیاری داشته باشد .

پاهایش شکسته و خون آلود به اطراف می چرخیدند.

با سنگ ها و کنده های بزرگ و تنومند درختان برخورد می کرد و اما نمی شد اون هیکل سنگین را در این شیب زیاد و سرعت بالای جریان آب متوقف کرد .

به ذهنش رسید که" راستی چه چیز را اگر بمیرم از دست می دهم ؟" به یاد آورد که صبح زود ، با شلاق از جا برخاسته بود .

مرد هیزم شکن هنوز خورشید وقت نکرده بود از پشت کوه ها سر بزند ، او را به زور تازیانه ، از طویله بیرون آورده بود .

اما این روال کار بود .

هیچ مقاومتی در کار نبود .

مثل همیشه آسمان پر از ابرهای تیره بود .

رنگ های زیبا و دلنشین .

او هرازگاهی که وقت می کرد ، سرش را اندکی بالا می برد و آسمان رامی نگریست .

گاهی که مرد هیزم شکن او را به درختی می بست و شاخه ها را قطع می کرد او دزدانه به آب گودال ها چشم می دوخت .اسمان را میدید که قطرات باران تصویر زیبایی که در چاله نقش بسته بودرا سوراخ سوراخش می کردند .

حسی که هنگام تازیانه خوردن به او دست می داد ، بی شباهت به حسی که آسمان داشت نبود .

آسمان زیبای شکل گرفته در چشمانش ، تلالوئی از یکرنگی و سادگی خودش بود .

باران چون تیر بر پیکر مادری که از خود او متولد شده بود و از او می بارید ، ضربه می زد .

هر قطره باران چون تیری در تیرگی ملال انگیز تصویر آسمان بر آب گودال ها وارد می شد و موجی کوتاه به راه می انداخت .

تماشائی و چندش آور.

در تمام لحظاتی که هیزم شکن ، با تبرش به جان جنگل و خانواده مظلوم درختان می افتاد، او به این زیبایی و شکوه خیره نماينده ی درد ، می اندیشید .

گاهی عبور پرنده ای خیس و سرما خورده از بالای سرش ، خوشحالش میکرد.

از شعف بنا به عرعر کردن می نهاد .

اما وقتی نگاه سنیگن مرد را حس می کرد ، دیگر دم بر نمی آورد .

همه چیز در این جنگل همیشه بارانی زیبا بود .

او باد را دوست داشت که بر یال خاکستری اش می وزید و نوازشش می داد .

شب ها ، از طویله ، بی اجازه بیرون رفته و آسمان آبی را نگاه می کرد .

ابرها ، خسته کوله بارشان را بر داشته و بی رنگ و آرام ، با راهنمایی بادها ،به کرانه ها می گریختند .

ستاره ها آسمان شبی را که تمام روزش باران دیده بود ، منور می کردند.

هر وقت که ماه ، مزین نماينده مجلس بود ، الاغ سرخوش تر می نمود .

به پهلو دراز می کشید .

پوزه اش را بر خاک خیس می نهاد و با چشمانش آسمان را نگاه می کرد .

کلبه ی هیزم شکن تنها ، دور از آبادی ها بود.

یک طویله کوچک برای او و یک ماده بز مریض و یک انبار برای چوبهای بریده شده.

هر وقت ستاره ای می افتاد ، بی اختیار نعره ای می کشید .

شیهه ای اما بی شهابت به غریو اسب و بسیار بد صدا .

اونقدر که جغدها می ترسیدند و از روی بام طویله می پریدند .

به پشت دراز می کشید .

پاهایش را به سوی آسمان بالا می داد و در ماه ، خیره می شد .

به سپیدی ماه می نگریست .

چه حرفها که با او می زد .

هر وقت که به خاطر خستگی ، بدون دیدن آسمان و ستاره ها و ماهش به خواب می رفت ، روزش را به سختی از جا بر می خاست .

اما همیشه مرد هیزم شکن از روی عادت ، حتی اگر او قبل از ورودش از جا برخاسته بود ، کتکش می زد .

ترکه ها را با ضربه ی محکم به گردن و زیر شکمش وارد می آورد .

اما هیچ شکایتی نمی کرد .

اونروز باران مثل همیشه می بارید .

ابتدا اندکی دور مرداب چرخیدند .

بار هیزم به اندازه کافی بود اما مرد ، حریصانه چشمش به چوب های شکسته شده ی اون سوی نهر کوچک برخورد.

خودش از نهر عبور کرد .

اون بالای کوه ،نهر بسیار کوچک و باریک بود .

تمام بعدازظهر را به چیدن چوب ها پرداخت .

بعد بازگشت .

الاغ رابه سوی انبار برد .

بار را بر زمین گذاشت و بازگشتند .

اما دیگر نهر کم آب ، آرام نبود .

با اتصال چند نهر که آبشان را باران اضافه کرده بود رودی خروشان شکل گرفته بود .مرد بی باک از رود گذشت .

اما وقتی افسار الاغ را در دست می کشید، سنگی زیر پایش لغزید.

به زیر آب رفت و بی اونکه بفهمد چگونه چندین متر را به دور خودش چرخید .

بعد خود را در سراشیبی دامنه ، به سنگی گیر داد .

از فریادهای هیزم شکن چند کشاورز به محل واقعه امدند.اما هیچ یک نزدیک نشدند.فریاد هیزم شکن در فضا می پیچید .

« سقتویه نئگو بازده » و الاغ ، نومید ، با چشمان خیس از اشک ، ملتمسانه او را می نگریست .

مدتی را سعی کردند کمکش نمايند و بعد رفتند.

باران بر شدتش اضافه کرده شد .

او لب پرتگاهی ، خود را به سنگی متصل کرده بود .

هر اون بیم رها شدن سنگ می رفت اما او خیال نداشت رهایش کند.

امیدهایش به هیزم شکن نقش بر آب شد .

وقتی او از دور به او سنگ می زد دیگر به کلی نومید شد .

یکی از سنگ های پرتابی از سوی هیزم شکن به گوشش خورد و او دیگر صدایی را با اون گوش نشنید .

همان لحظه خاطره خوشی را به یاد آورد .

وقتی او کره الاغی چموش بود و هیزم شکن ، جوانی نیرومند ، یک بارگوش وی را ناشیانه گاز گرفته بود و جوان ، همین گوشش را با چاقو بریده بود و اینک با ضربه سنگی از روی عصبانیت ، او را به کلی ازدست گوش نجات داده بود.

و او غلتید .

وقتی به پایان شیب کوه رسید دیگر زنده نبود .

سر پیچی ، وقتی رود پیچید ، او از اون به بیرون پرتاب شد .

میان سنگ های تیز ، زیر باران مدفون شد.

باران قطع شد .

ساعت ها از مرگ او می گذشت .

آسمان صاف شده بود .

کنار سر او ، گودالی از آب باران پر بود .میان گودال آب ، تصویرماهی قرص به چشم می خورد .

ماه از بالا ، مغرورانه و سرد ، به جنگل و کوه و رودخانه آرام می نگریست .

و ماه داخل گودال ، غمگینانه ، تسلیت آسمان را و ستاره ها را به او رساند.


روح الاغ ، به شکل یک شب پره ی درخشان ، روی ماه می چرخید .

نگاه در نگاه ماه می انداخت و می خندید .

حسرت دوری و غربت نداشت .

اشکی از گوشه چشم ماه چکید .

ماهی که بر آسمان بود .اشک زلال ، از آسمان ، چونان قطره بارانی فرود آمد و برسینه مجروح و بی تحرک الاغ نشست .


صدای بازی و جست و خیز و خنده ی کره الاغی شنگول و بی تکلف ، با ماهی زیبا و ستارگانی رخشان ، بر آسمانی صاف و آبی ، هر روز و شب ، در جنگل و کوه می پیچید و هر بار که رودخانه اونرا می شنود از شرمندگی اش می ایستد و در زمین فرو می رود و ماه می خندد ،و آسمان می گرید و همچنان خرهایی هستند که زیر تند باد حوادث ، بار زیاد هیزم ها را ، همراه با شلاق هیزم شکنان قصاب ، در روزهائی که آسمان از ابرهای آشتین گر گرفته هست و ابرها سخت می بارند ، به دوش گرفته و می برند ، می آورند و فقط به لبخندی ، اون هم آخر شب ، وقت فراغت از کار ، راضی اند .

لبخند ماه ، خنده ی آسمان ، چشمک ستارگان .


کاش این را از اونها دریغ نکنیم .

دلم برای این خرها نمی سوزد .

اونها ، در نهایت راه ، آزاد هستند .

در نهایت ، همبازی فرشتاگنند و رها می چرخند و می چرخند و می خوانند .

دلم به حال خودمان می سوزد .

به چه دل خوش باشیم ؟ به خدایی که ما را برترین مخلوقش کرده ؟ به این زمین سرسبز و این زندگی گهر بار ؟ به بهشتی غایی ؟ به نورهای درخشان خورشیدهای تابان ؟ به آرایش شب ها و بارش ابرها از آسمان ها ؟ به چه ؟

و من می گویم ما هم زیر این زخم ها ، یک حس خوب داریم .

حس نازنینی که ما را گرم می کند .

حس امید به آزادی .

به رها بودن در انتهای خط ، چونان اون الاغ .

به پرواز ، به لبخند ماهی که نه بر آسمان و شب حکم می راند ، که بر دل های مهربان ، میهمان هست .

به ...

خواستم بنویسم به خدا و بعد به خودم ، اما دیدم نه او و نه خویش را هیچ نمی شناسم .

کاش می شد الاغی بی تکلف بود .


27/2/84

11:

داستان
"هستی و نیستی و اونچه ..."
گوسفند ها دور ماده گرگ حلقه زدند .

سه تولد گرگ سفید با چشمانی معصوم زیر شکم مادر زخمی شان ، بین پاهای مجروح او پنهان شده بودندو می لرزیدند .

نگاه خصمانه گوسفندان مثل تیر تفنگ شکارچی در تن ماده گرگ فرو می رفت .

قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد .

به خوبی می دانست که پس از او کودکانش نیز کشته خواهند شد .

کمی دورتر از بیشه ی تهی ، زیر درختی خشکیده ، چوپان به پهلو دراز کشیده بود .

سرش را روی سنگی کوچک گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته بود .


ماده گرگ مرد .

پهلویش دیده شده بود.

روی شاخ بزی مغرور ، لکه خون به چشم می خورد .

توله گرگهای کوچک زوزه کشان از گرد او پراکنده شدند.

بزها به یکی از توله ها حمله اوردند .

دو توله دیگر در جهت های مخالف متواری گشتند .

گله با سرو صدای وحشتناکی در پی اونها می دویدند .

بره های چابک به توله های ضعیف یک ماهه رسیده و به اونها ضربه می زدند .

بر اثر ضربه ها روی زمین افتاده و چند بار می غلتیدند و دوباره وحشتزده پا به فرار می گذاشتند .

دشت به پایان رسید .

و اونها از ارتفاع به پایین دره ای پرت شدند .

دراستقبال گرم و خشن صخره ها ، که تن دو توله را غرق بوسه ها کرده بود ، و همراهی نگاه های شاد گله ، و قهقهه بره ها ، هر دو مردند .

با تن زخمی و دریده ، درست مثل مادرشان .

چوپان از غریو گله اش بیدار شد .

چوب دستش را برداشت .

فریادی کشید و به سمت پایین دشت حرکت کرد.

توله سگ سوم ، زخمی و خونین ، خود را به رودخانه رساند.

شباهنگام ، وقتی بره ها از فتوحاتشان تعریف می کردند و گوسفند ها و بزها سرگرم بزم در طویله بودند ، گرگها ، جسد ماده گرگ را دیدند و لاشخورها ، دو توله گرگ مرده را ، با چنگال های تیزشان دریده و نوش جان کردند.


و اما توله گرگ زخمی ، خون زیادی از دست داده بود .

لنگان مسیر رودخانه را بالا می رفت .

خون و سرشک او ، خوراک شن های کنار رودخانه می شدند.

روی سنگریزه ها را خون نقش می انداخت و اشک می شست .

و او از هوش رفت .

گرگ پیر توله ی بی هوش را روی پشتش انداخت و به پناهگاهش برد .

دندان های گرگ پیر کند شده بود .

به زحمت گوشت موش های صحرایی را می درید و در دهان توله می گذاشت.

سالها گذشت .

یک سال و توله گرگ یکساله شد .

ده سال و او ده ساله شد و صد سال و یک قرن از عمر او گذشت .

گرگ پیر جوان میشد .

اوایل قرن جدید ، گرگ پیر ، به عنوان جوانترین موجود کره ی زمین انتخاب شد .


پسری بود که از فرسنگ ها دور برای تماشای هنر نمایی گرگها ، به تنهایی پا به دره گذاشته پشت صخره های کوهپایه پنهان می شد و با دوربین همه حرکات او را به دقت زیر نظر می گرفت .

سپس هر تمرین ، گرگ سالار ، سرور گرگهاو اسطوره ی موجودات زمینی ، زوزه ی بلندی می کشید و با اون ناخواسته دل همه ماده گرگ ها را به لرزه می انداخت .

اون توله ی زخمی اکنون پیر گرگی بود که دندان هایش کند شده بودند .

او با خاطرات فراموش شده مرگ مادر و برادرانش مرد .

جسدش را به عنوان هدیه ، برای سالار گرگ ها فرستادند .

گرگ سالار ، از روی زخم روی شانه و زیر شکم جسد ، وی را شناخت .

از هوش رفت .

یک هفته همه زمین در سوگ مرگ گرگ پیر عزادار بود .

فردای مراسم خاکسپاری ، سالار گرگ ، در برابر دیدگاه خبرنگارها ، مطلب بسیار مهمی را بیان کرد .

وقتی صحبت می کرد می گریست .

گریه ی او اشک همه امت دنیا را در آورد .

اسطوره و قهرمان دنیا ، سپس اعترافات تکان دهنده ، به جرم دزدی به زندان افتاد .

در زندان پیر شد و به سرعت محبوبیتش را از دست داد و در یک شب طوفانی ، او خود را از سقف سلولش حلق آویز کرد .

دندان های او اونقدر کند شده بودند که دیگر نمی شد با اونها حتی گوشت موش ها را پاره کرد .

توله گرگ رشد کرد .

زخم هایش التیام یافتند.

روزها را به شکار موش های صحرایی می رفت و شب ها به قصه های گرگ پیر بی دندان گوش می داد.

برای خودش یک جفت پیدا کرد .

یک ماده گرگ طلائی رنگ.

به زودی سه توله به دنیا آمدند .

وقتی گرگ جوان ، برای معالجه ی گرگ پیر ، به دنبال پزشک به دهکده رفته بود توله ها بی تابی کردند.

ماده گرگ طلائی اونها را به گردش برد .

بی اونکه بداند چه چیزی در انتظارشان هست ، وارد بیشه ای دور شدند .

دور از دره گرگ ها ، گوسفندان و بزها و بره ها مشغول چرا بودند.


همه چیز خوب و خوش پیش می رفت تا اینکه یکی از توله گرگ ها ، به سوی بره های کوچک دوید .

گله متوجه گرگ ها شدند .

ماده گرگ نعره زد که برای جنگ و نزاع نیامده اند.

توله ها پشت او پنهان شدند.

لبخند بر لبان ماده گرگ ، گله را به تعامل و دوستی دعوت می کرد .

اما اونها اونرا خشکاندند.

یک بز نادان ، با شاخش شکم ماده گرگ را دراند.

بعد به توله ها حمله کردند.

گرگ جوان همراه با پزشک بازگشته بود.

گرگ پیر معالجه شد .

به دنبال خانواده اش رفت .

جسد سه تن از اونها را یافت .

یکی از توله ها ناپدید شده بود .

وقتی ناامید ازیافتن او ،به بیشه بازگشت تا جسد همسرش را دفن کند، چیز زیادی از او باقی نمانده بود .

از دره پایین رفت .

دو توله اش را دریده یافت .

همانجا از غصه سکته کرد و مرد .

جسد او را به زودی دریدند و خوردند .


اما این پایان ماجرا نبود .

توله ی او بزرگ شده و گرگ قوی هیکلی شد .

او رهبری گرگها را بعهده گرفت .

جنگ بزرگی در گرفت .

چوپان ها خورده شدند و دیگر کسی حاضر نشد گله گوسفندان و بزها را به چراگاه ببرد .

گوسفندان در آغل ها از بی آب و علفی مردند .

همه جا خشکسالی شد .

گرگها هم از بی غذایی مردند .

هیچ کس بر روی کره زمین باقی نماند.


اما قرن ها بعد ، از زیر سنگ ها ، دانه ای رشد کرد .

سر برآورد .

آفتاب بر او تابید .

گیاهی خوشبو با گلهای ریز آبی رنگ .یک موجود بی آزار و آزاد .از خاک تغذیه میکرد و آفتاب را دوست داشت .

به زودی دشت های خشک سراسر کره خاکی خالی از سکنه ، مملوء از این گلها شد .

گل های کوچک آبی رنگ .

وقتی موجودات دیگر کرات ، از دور دست ها به کره زمین می نگریستند ، یک کره ی آبی میدیدند .

سراسر خشکی را گل های آبی پر کرده بود .

و اقیانوس های شور هم آبی بودند .

آبی زلال ، آبی صلح ، آبی آزادی ، و انسان متولد شد .

در میان گل های صلح و آزادی غنچه ای رویید .

او انسان بود.

تکامل یافت.

تغییر شکل داد .


اعضای تنش شکل گرفتند .

از ریشه جدا شد .

توانایی حرکت یافت .

اندامی برای راه رفتن داشت .

پا بر روی گل ها می گذاشت .

به زودی انسان ها ، همه ی گل ها را لگد مال کردند، و بالاخره نفرین اولین گیاه گل آبی ، همه را کشت .

انسان ها از دم مردند .

و دوباره سکوت ، خلاء ، وموجودات فضایی ، کره آبی را ، کره ای سوخته دیدند.

کره ای که از اون ، بوی نابودی و نیستی به مشام می رسید .

بوی مشمئزنماينده ی جنگ .


بین دو طرف جنگ ، صلح بربرنامه شد .

نماینده صلح ،جوانی شهرستانی بود .

اما او را کشتند دوباره جنگ شد .

جنگ بین انسان ها ، بر سر زمین ، بر سر زن ها ، به خاطر نفت ، و امت می مردند .

ارتش ها به وجود آمد.

سلاح ها ساخته می شدند .

برادرها به جنگ می رفتند .

خانه ها ویران می شد .

خواهران مناطق شکست خورده ، با بی حرمتی برادران پیروز متخاصم روبرو می شدند .

جسدهای انباشه بر هم ، زیر خاک ها چال می شدند .

فرماندهان نظامی به مرگ می اندیشیدند و نومیدی همه جا را فرا گرفته بود .

عده ای منتظر منجی عالم بودند .

یک قیصر رها بخش .

و عده ای هم برای پول در آوردن ، سر همانها که در انتظار بودند را کلاه گشاد می گذاشتند .

چهره ها زشت شده بود .

چهره های عاری از محبت ، بسیار وحشتناک .

عشق شکل جدید انحطاط بود .

یک انحراف نوین ، عشق .


دوست داشتن ، دروغ فرمودن و بی هویتی انسان ، و فلاسفه ای که اونها را تعریف می کردند.

نویسندگانی که داستانهای احمقانه می نوشتند .

امت تمام طول روز کار می کردند ، زندگی درموزه های تاریخی به معرض نمایش گرسنگان بی کار در می آمد .

سلول ها همه پر بودند .

کودکان برهنه ، برهنه های خیابانی ، و همه چیز تغییر کرده بود .


زن ها باید با مردها جفتگیری نمايند.

هر زن ، یک مرد را انتخاب می کند .

هر مادر فرزندش را بزرگ میکند .

و هر مرد ، زن و کودکانش را سرپرستی می کند و امروز زن های کمی هستند که با یک مرد می مانند.

و مردهای کمتری می یابی که تنها یک زن داشته باشند .

کودکان والدینشان را از دست می دهند .

والدین کودکانشان را جا می گذارند .

مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست غوغا می کند .

خانه های سالمندان دور از خانه و فرزند .

و جنگ ها ، جنگ ها ، همه جا جنگ هست .

قبایل می جنگند .

دوست ها می جنگند .

پدرو مادرها می جنگند ، کودکان می جنگند ، نوزادان می میرند .

دخترها بی اونکه میل به زایش داشته باشند ، با پسرها و مردها در می آمیزند .

نطفه ها را در جنین می کشند .

کودکان رادر جنین می کشند .

مردهایی هستند که با دخترانشان آمیزش می نمايند ، فرزندشان را با تبر می کشند .

الکلی ها مرتکب جرائم زیادی می شوند .

سر می برند.

با اسلحه های پیشرفته ، از راه دور ، خانه ها را بمباران می نمايند .

جنگل ها را آتش می زنند .

عروس ها به کمک مادرشان وبا همدستی شوهرانشان ، مادر شوهرها را میکشند .

خانواده ها ، کودکانشان را هستثمار می نمايند.

کارخانه ها ، بچه ها را به کار می کشند .

تجارت انسان کارگر رونق گرفته هست .

دختران جوان را از خانواده ها می خرند و به بهشت موعود می برند .

اونجا می فروشند .

اونجا میکشند .

اونجا پول می دهند .

هتل های سر به فلک کشیده.

رویاهای خواب های پریشان تشک نرم ، تن های دخترکان آسیایی ، آفریقایی ، پسرکان اروپایی ، سرمایه داران خونخوار ، موسسه مالي هایی پر از پولدارها .

هر مروارید یک انسان .

هر هزار انسان یک بمب ، هر بمب یک حساب موسسه ماليی ، هر حساب موسسه ماليی ، تجارتی سود آور ، و ما بردگان روزگار هستیم .

چه شد که به این روز افتادیم؟

همه را جواب می دهم .

همه را ...

به کدام گناه ، به چنین روزی افتادیم ؟

گناه ؟ گناه ؟ کدام گناه ؟
تخریب جنگل ها ، قطع درختان ، انفجار افکار ، انهدام ارواح ، شکست شعور و دیگر هیچ چیز باقی نمانده هست .

انسانهای زندانی ، پرنده های در قفس ، شیرهای زندانی ، گرگهای زندانی، و مرگ اونچه ما اونرا روح می نامیم .

افکار منجمد ، هم جنس گرایان ، مردهای عریان برای مردهای عریان ،سالمندان هم آغوش با کودکان ، قتل های جانیان و ...

دروغ و دروغ


I love this tale,it s not just a tale,or maybe it s just a tale, as mr shekspier says:life is a tale,full of sounds and fury,and at the end nothing…

12:

سلام دوست عزیز

به هم میهن خوش اومدی ! راستش من هنوز وقت نکردم کامل بخونم.

تا پست 6 شما خوندم.

داستان جالب و زیباییه ! تبریک میگم !


نوشته خودتونه ؟!

13:

سلام دوست خوبم من كه برايتان توضيح دادم چطور آپلودشان كنيد مشكلتان چيست؟

14:

سلام
ممنون عالی بود

15:

نبشته زیبایی بود امیدوارم اونرا شاخ و برگ بیشتری دهید
کامروا باشید

16:


البته دوست من پیشتر هم فرموده بودم باورهای هر کسی برای خودش با ارزشه ؛ داستانهای شما زیباست و دوست داشتنی البته من این احساسو داشتم اما باید کمی حرفه ای تر مینوشتیش؛شاید به خاطر این بوده که خودت هم سخت باورش میکنی!
من هم کتابی با نام مهر آتش که مضمونش تراژدی هست نوشتم اما قادر به چاپ نشدم چون بنا به فرموده اونهایی که خوندنش شرک درش موج میزد؛البته این نظر دیگرونه اما باز به نظرشون احترام میزارم.شاخ و برگ یعنی کمی داستان رو از لحاظ محتوی قوی ترش کن نمیدونم تونستم منظورمو کتمل برسونم؟؟؟؟

17:

از كجا شروع كنم؟
از خودمون.ما سه سال با هم بوديم.سه سال سوال نيست.سه ميليون و اندي ساعت.چه بسا بيشتر.اه بينهايت خوشي و ناخوشي هايي كه در كنار هم بسر برديم.چه انبوه لبخندمان و چه تلخ غمگيني مان.

سرمست در تداوم اين شادي بي فكرو بي انديشه خايشانش را در جريان طوفاني وانهاديم كه اكنون مارا چه دور افكنده هست.در غربتي غريب به ديروزگاه مي انديشيم.اما چه حاصل؟
نه ازمن چيزي مانده نه از تو.و تولد كودكانمان را به ياد مي اورم در خنده هاي تو.بكارتي نشكفته در دوشيزه ي بنشسته در زورق كاغذي.
كدام هوشياري ما زنگ خطر اين جدايي بود و كي؟
كاش تا ابد مي خفتيم.من و تو در كنار يكديگر نهفته در خوابمان تهي از هر هراسي.خفته در گاه نامه ي متزلزلي به نام رايشانا.
حادثه ها در راه بودند.و درست در مقابل ديدگانمان.اما ما غافل در خواب گرانمان.
باد امد و پژمرد انچه نبايد
من ماترياليست با انديشه هاي ماركسيستي در خفقان از زندان و زنجيرهاي مذهبي در تلاش در حمايت از موجودات زميني غرق در ذاتي ناتوراليستي گم شده ميان تشايشانشي اگزيستانسياليستي و ترديد ها و بي قراري ها و رها شده در شلوغ نامه ي حسرت و انتظار تهي گاهي گاه و بي گاه چشم از رايشاناها بربسته واقعيت را چه تلخ برابر ديدگان خونالودم ميديدم و تو...
تو مسلمان شيعي با تفكرات مذهبي ات كوچك و اندك در پستوهاي بسيج و رهبر و دين و نماز و ماه عسلي تنها در صحراهاي حجاز فتاده بر خاك كعبه مرا از خداوندت طلب مي كني انگاه كه من مست از مي با همراهان شبگردم كوچه هاي انشه هاي ازكارافتاده را با سايه هاي منفرد و منزجر گام برمي داريم.
تو همسر من.ما نامزداني رسمي در غيررسمي ترين اشتراك در پي خوابگاهي تا التهاب اجناسمان را فروكشانيم.
من درمانده از پيدايش سرمايه اي در دنياي نيمه بورژوازي و تو سجده بر جانمازي سبز دعايي را زمزمه مي كني تا مگر امامان و پيامبرت دستان معشوقت را از هلهله هاي شوم شيطاني گرفته به دنيا بازگردانند.
وانگاه كه عريان در اغوشمي دائم ايه هاي جعلي مي خواني تا خدايت اين همخوابگي ثبت نشده در دفاتر اقاها را بر جوانيت ببخشايد و من با بوسه ها به خدايت فحاشي مي كنم و ما در تمام اين بيگانگي ها در دوري انديشه و عقايدمان همچنان هم را دوست داريم.
چه غريب هست اين همزيستي مسالمت اميوقت.
من كافر به هرانچه تو مقدس مي شماري و تو بي توجه به نگراني هاي من براي بشريت شب را در اغوش هم سپري مي كنيم.
ما دو انسان با فرسنگها فاصله دوست و معشوق ارام در كنار هم مي مانيم وسعي مي كنيم در اقتصاد فاسد موجود سرمايه اي كسب كنيم تا به اين با هم بودن موجوديت اجتماعي ببخشاييم.
از هر سو فشاري.خانواده جامعه و تمام انچه بيرون ما ايستاده اند با اخرين قدرت مي خواهند مارا از هم جدا كنند.چون سرمايه اي نيست تا خانه اي بخريم.سقفي داشته باشيم.
تو تحمل مي كني.رسوايي در فاميل مسلمانت كه اين رابطه را شوم مي دانند.و من هرچه سعي مي كنم چون سرمايه ندارم و راضي نمي شوم مدح دروغين قدرت ها كنم سرگردان.
و ما نوميد مي شايشانم.
تو مي گايشاني در ساوقتي كه پدرت مشغول هست كاري هست حقوقي هست و تو بايد انجا چشم بر انچه نمي پسندي بسته تعظيم رييس كني و از رهبر و غيره ام طلب عفو.
من احمق و خودخواه خود را به ظاهر وفادار به اصول پوچ يك انقلابي.
اما همه اش هيچ پوچ.
پدرم مي گايشاند اگر نماز بخواني و به پابوس امامم برايشان و در پيشگاه خداي من الله زانو زده بگايشاني گه خورده اي هر انچه پول بخواهي بر تو مي بخشم.پاسپورتت اماده هست.كافي ست در حظور من اظهار ندامت كني و پشت سرم به امام جماعت
نماز گذاري انگاه اين دلار اين تو و اين سرزمين هاي ازادي كه تو را با تمتم بي ديني هايت بپذيرند.
وامانده در اين چندراه ها بر عقايد مغشوشم پافشاري مي كنم.
نامزد غيررسمي ام را از دست دادم.پدرش مي خواست من نماز بخوانم.مادرش مي خواست من دعاي 5شنبه ها شركت كنم و قران را با صوت بخوانم و مشروب نخورم و به سياست كاري نداشته باشم و براي ماه عسل همسرم را به عراق و سوريه ببرم و....
اما او خود هيچ نمي خواست.نه او از من خواست تا همراهه او نماز بخوانم و نه من ازو خواستم علي رغم ميل و اعتقادش با من مشروب بخورد.
ما زندگي نيمه مشتركمان را بر پايه ي ازادي افكار بنا نموديم.و انچه مارا از هم جدا كرد نه اين تضاد تفكر بود كه واقعيات افتضاح اقتصادي من بود.
من پذيرفته بودم او انسان ازادي هست كه خوداگاه يا ناخوداگاه خواسته و ناخواسته مسلمان بود و او هم قبول كرده بود من ماترياليست هستم.
گرچه در مذهب او من كافر و با من بودن كفر و نجس و از اين دست عقايد بود اما او نمازش را مي خواند و با احترام به عقايدم دوستانه ان لحظات كه خسته از جنگ اقتصادي موقعيت بحث مي شد مرا به دينش دعوت مي كرد.
هرگز به ياد نمي اورم ما سر عقايدمان با هم درگير شده باشيم.هرگز مرا به خاطر ديدگاه متفاوتم نسبت به زندگي سرزنش نكرد.و ما كاملا ازادانه با عقايدي مخالف سعي كرديم زندگي مشتركي داشته باشيم.
اين تجربه براي هر دايشان ما مفيد بود.حتي اگر با هم ازدواج نكنيم فرزندانمان از اين تجربه اگاه خواهند شد و ياد خواهند گرفت براي همزيستي مسالمت اميز در كنار همنوعان نياز نيست هم كيش و هم مسلك هم مذهبو هم دين باشن.
كافي هست بپذيرند كه انسان هستند.انگاه بيشمار اشتراكات مشترك محكم جلوه خواهند كرد كه به اونها موقعيت نميده به مسايل خصوصي فكر كنن.
دين و مذهب غيره كاملا شخصي و دروني هستن.اين قدرت ها هستن كه سعي مي كنن با بيروني كردن اين مسايل بين انسانه ها فاصله بندازن تا بتونن دشمن ایجاد كنن تا حظورشون ضروري جلوه كنه.
حكومت ها چطور مشروعيت مي گيرن؟
معمولا واسه ي دفاع.دفاع در برابر چه؟
دشمن
دشمن چيه؟
كجاست؟
اگر اين اعتقادات نباشه دشمني نيست.تمام انسانها دوست خواهند بود.ديگه نيازي به نيرايشان نظامي نيست چون ديگه دشمني نيست.چند % از وقت و انرژي و هزينه و سرمايه ي ملت ها صرف نيروهاي نظامي ميشه؟
اسلحه ها به بهانه ي دفاع براي حمله.
جامعه ي امريكا سالهاست داره هزينه ي گزافي واسه طرح هاي دفاعي پنتاگون ميده.سياستمداران ميگن تروريست هاي مسلمان در افغانستان.
و در ذهن امت امريكا مسلمان ها تعريف شدن.تحريف شدن.اونها ايمان دارن مسلمون ها انسان هايي هستن كه خواهان نابودي امريكا هستن.و اين تعبير بر گرفته از رسانه هاي جمعيه.و اخبار اين رسانه ها از كجا تهيه ميشه؟
از سيا.با دروغ.با وارونه نشون دادن حقايق.

و امت مصرفگراي امريكا هم مي پذيرن.

اما اتفاقاتي افتاده.امت هوشيار شدن.
از تظاهرات هاي گسترده ي بي سابقه ي امريكايي ها مقابل كاخ سفيد معلومه.اونها فهميدن كه مسلمان ها هم امتي مثل اونها هستن.دارن زندگيشونو مي كنن.و اين جنگ ها همش بي خوديه و واسه فروش رفتن سلاح هاي كارخونه دارهاي سرمايه داره كه مقامات سياسي كشورشون وابسته به اونهان.
و اگر امريكا امت عراق رو مي كشه گرچه واسشون نفت و بنزين بيشتر ارمغان مياره اما مخالفت مي كنن.
چون فهميدن كه مهم نيست هم ميهن نيستن هم مذهب نيستن هم زبان نيستن اما انسان هستن.
و انسان بودن مهمتر از چيزهاي ديگه هست.
انسان بايد بپذيره كه فارغ از مذهب و مليت و رنگ و زبان همگي در مجموعه ي بشريت برنامه دارن و بايد با اين اگاهي همبستگي ايجاد بشه و در برابر تصميمات حكومت ها ايستادگي كنن.
و ديگه به بهونه ي دفاع در مقابل دشمن هاي فرضي بهشون اجازه ندن رايشان هم نوعانشون بمب بريزن.
چون ديگه دشمني وجود نداره مگر همين سياستمدارانه جنگ طلب كه تا امروز با فريب امت و ايجاد فاصله هاي مصنوعي ازشون سوء هستفاده مي كردن.
حالا بايد دولت هايي تشكيل بشه كه بي توجه به مذهب و دين و مليت و غيره رايشان اباداني اقتصاد سالم تمركز كنه.
واقعياتي كه انساني واسه برنامه گرفتن در رفاه مجبور نباشه پا رايشان شونه هاي ديگري بذاره.

18:

سلام خوبی
داستانت خوبه من همیشه ان را دنبال می کنم
در مورد فونت داستان یک فونت بهتر وبزرگتر بگذار
ممنون می شوم
موفق باشی
منتظر ادامه داستانت هستم

19:

دوست من اهل كشور افغانستانه.خانواده ش المان زندگي مي كنن و خودش به همراهه خواهرش ايران.اسمش حافظه.خواهرش 13 يا 14 سال سنش بود.
حافظ تايشان جنگ امريكا با طالبان نتونست همراه خونواده ش از كشورشون خارج شن و به خاطر جراحاتي كه بر اثر بمباران جنگنده هاي نيروهاي نجات بخش !!!!! برداشت توسط صليب سرخ به ايران منتقل شدن.
چند سال بود كه ايران زندگي مي كردن.همراه با كار در به دنبال والدينش ميگشت.
به خاطر اشنايي با زبان فرانسه تايشان شركت خصوصي كار مي كرد.همه چيز خوب پيش مي رفت تا اينكه چند هفته قبل اتفاق ناخوشايندي واسه هي خواهرش افتاد.حادثه ي دلخراشي.
خواهرش وقتي ار مدرسه بر مي گشته سر راه سوار يه اتومبيل ميشه و ناپديد مي شه.
سپس 2 روز به خونه بر مي گرده و در حاليكه وضعيت روحي و جسماني بدي داشته در پي اصرار برادرس توضيح مي ده كه كجا بوده و چه اتفاقي واسه ش افتاده.
ماجرا از اين قراره كه يكي از كاركنان شركتي كه حافظ توش كار مي كرده تايشان خيابون متوجه خواهرش مي شه و از اونجايي كه همديگه رو مي شناختن تعارف مي كنه كه برسوندش و طبيعيه كه به خاطر سن دختر و اشناببت مي پذيره.
دختر 13 يا 14 سالشه.خيلي كوچيك و معصوم و البته ساده.اما از لحاظ جسماني دختر قايشان و خوش قدو هيكلي و بالغي به نظر ميرسه.
اما تنها اينطور به نظر مي رسه.به نظر مي رسه و واقعيت چيزه ديگه ايه.
تايشان مسير مرد كه متاهله و حدودا 30 سالشه و به ظاهر يه ادم جاافتاده به نظر مي رسونه فريفته ي زيبايي و سادگيه اين دختر مي شه و با هر كلكي هست به بهونه ي اشنا كردن دختر با همسرش مي بردش خونشون.
و اتفاقي كه مي افته تجاوز وحشيانه ي اين مرد!!!!!!!!!! به اون دختربچه ست.
دختري كه علي رغم ظاهرش هنوز بالغ نشده.و هنوز مسايل جنسي واسه ش يه تابوست.
هنوز روح و جسم اين دختر امادگيه رابطه ي جنسي رو نداره.
اما اين مرد بدون در نظر گرفتن اين فاكتورها با حمله به دختر بكارت روح و روان و جسم اين طفل معصوم رو ............
و بعدش با كلي وعده و وعيد و تهديد تايشان خيابون رهاش مي كنه.
در اين مدت دختر سرگردان بوده.تايشان خيابونها و عمرش اونقد كفاف نمي ده كه درباره ي اتفاقاتي كه بعدا براش افتاده حرف بزنه.
دختر وقتي برادرش داره با خودش كلنجار مي ره تا كمكش كنه رگ هر دو دستشو مي زنه.
و مي ميره.
يعني پرپر مي شه.
كدوم حيووني اين كارو مي كنه؟وقتي من مي گم انسان هم يك حيوونه بهم حمله مي شه كه مقام انسان رو پايين نيار.من مي پرسم كدوم نوع از انواع حيواناتي كه ما پست تر از نوع انسانها مي ناميمشون اينكارو مي كنه؟
ايا حيوانه نرينه اي در طبيعت وحشي سراغ داريد كه با زور و اجبار و تهديد بخواد با يه جنس ماده سكس كنه؟
اون هم نه براي توليدمثل بلكه صرفا ارضاء تمايلات بيمارگونه ي جنسي ش.
ايا حيوان هايي كه مي گيم پست تر از انسان هستن قبل از بلوغ جنسي با هم جفت مي شن؟
اين اتفاق چرا افتاد؟
ايا با پيگيريه حافظ و اثبات اتهام شرم اور اين انسان-پست تر از حيوانه.حيفم مياد بهش بگم حيوان.حيوان ها حتي اگر غريزي شريفتر هستن-و سنگسار يا اعدام يا هر مجازات ديگه يي موضوع تموم مي شه؟
چه واقعياتي پيش اومد كه جامعه اي پيدا شد و چه اتفاقاتي افتاد تا در اين جامعه واقعياتي بوجود اومد كه چنين موجودي مخلوقشه؟
ايا با انهدام اين فرد مشكل رفع مي شه؟
و حافظ بيشك يكي از همين روزها خودش رو از كابوسهاي زنده بودن رها مي كنه.
ايا مقصر حافظه يا خونوادش يا امريكا يا طالبان يا اون مرد يا خونواده ي اون مرد يا واقعياتي كه اون مرد در اون رشد كرد يا جامعه ي بشري يا........
نمي دونم.
...كمك مي كنيد؟
به كي؟
به من؟به حافظ .......؟
يا به خودتون؟
شايد طعمه ي بعدي قرباني بعدي ما باشيم.من و شما يا خواهران يا همسران يا فرزندان ما.......
شايد خواهر كوچيكه ما همين الان كه داره تايشان خيابون هاي امن شهرمون راه مي ره .............
نمي دونم.


20:

سلام تو ياهو نيستي كارتون دارم ؟

21:

kalagheshoureshi_rc

22:

اتفاق عجيبي افتاده.ماهي هاي تايشان اكواريومم ديگه نفس نمي كشن.
نمي دونم چكار كنم.


23:

ماهي هام نمردن اما ديگه نفس هم نمي كشن.موندم چرا اين بلا سرشون اومده؟
من چيزي برراشون كم نذاشتم.بزرگترين اكواريوم و تميزترين اب و بهترين خوراك.
باهاشون حرف مي زنم.بهشون محبت مي كنم.
واسه من بهترين و باارزش ترين موجوداتن.
نمي دونم با اين همه توجه چرا اينجوري شدن.من دوسشون دارم.خيلي.هر كاري براشون كردم.مي ترسم.
نكنه .....
نكنه از من و اين همه محبت و اين فضا خسته شدن؟
نكنه بخوان برن تايشان اقيانوس؟
بارها واسشون توضيح دادم كه بيرون از اينجا پر از خطره.
بهشون فرمودم كه اونجا امنيت ندارن.غذا نيست.من نيستم.
نمي دونم.نكنه بخوان منو با اين همه امكانات رها كنن و به دل خطر برن؟
يعني......
يعني مي خوان ازاد باشن؟
اخه اين ازادي چيه؟
چيه؟

24:

ماهي هاي كوچولو به من بگيد.ايا ازادي با تمام مخاطراتشو به من و امنيت ترجيح ميديد؟

25:

ازادي براي ماهي كوچولوها يعني خطر يعني گرسنگي يعني موجودات قايشان تري كه بر پايه قانون طبيعت تورو به جرم جثه ي كوچكتر و قدرت اندكت خواهند خورد.
چرا ماهي هاي من كه تايشان اكواريوم بزرگ قشنگ هميشه گرمم مي تونن در گرما و سرما بخوابن و بخورن و بازي كنن بي اونكه غم فردا داشته باشن باهام لجبازي مي كنن و سكوت كردن و نفس نمي كشن و يه جوري با اون نگاهشون مي گن كه مي خوان برن اقيانوس؟
به دل خطر.به امواج سهمگين ميونه كوسه ماهي هاي ماهي كوچولو خور؟
نمي دونم.


26:

عجيبه

27:

ماهي هاي خسته از اكواريوم چي مي خوان؟

28:


به دنبال ازادی نیستند؟

29:

سلام
به خاطر نوشته هات ممنون

30:

ماهي هام ازادي مي خوان؟
مگه اين ازادي چيه؟
يعني مهمتر از امنيته؟
من تايشان اكواريومم بهشون عشق ميورزم و غذا مي دم و اب گرم و سرد و مناسب با تمام انچه كه جسمشون نياز داره مي دم.اخه چي مي خوان از اين بيشتر؟
چه مرگشونه؟
ازادي واسه اين كوچولوها يعني خطر.
شايد مرگ!!!!!!!!
يعني مرگ رو به اينجا ارجعيت ميدن؟
چرا؟

31:

عالی بود عزیز
نوشته هات خوبند
دوستان هم حتما دنبال می نمايند
ادامه بده
می دونم وقتی به نوشته های ادم توجه نشه چه دردی داره
نگران نباش دوستان هم حتما دنبال می نمايند
به تلاشت ادامه بده
موفق باشی

32:


مرگ مقدمه رهایی
رهایی وازادی به سوی جایی که از انجا امدند
به سوی ابدیت
که حتی به خاطرش خطر می نمايند
وبارها وبارها تلاش
تا شاید زره ای از ان ازادی را بچشند
مرگ یعنی پرواز به سوی یک دنیال ناشناخته

33:

يعني با پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست يا رفتنيست موافقي؟
كار سختيه اما واقعيت اينه كه ما تنها ذره اي از اين جريان هستيم.
هستي عظيم هست و ما ناچيز.
اما اگر در مسير درست برنامه بگيريم چيزي مي شايشانم.
پرواز انسانها به سايشان ازادي و ارامش دست جمعيه.و ما بايد با اونها پرواز كنيم نهه بر اونها.
مرسي.


34:

ما هيچ نيستيم گر با نيستي بسنجيم خايشانش را و هيچيم گر با هستي بسنجيم خايشانش را.و همه چيزي خواهيم بود اگر درست حركت كنيم .
و راه درست كدام هست؟

35:

مردي رايشان اب راه مي رفت.
شب سردي رايشان نيمكت فلزي قرمز رنگي نشسته بودم و سرم در افكارم مي چرخيد و نگاهم به جايي جز دنياي بيرون بود.
ناگهان متوجه سروصداي امت اطراف شدم.فريادهايي كه هموقت برمي خواست.
سرم را بالا اوردم و ديدم امت همه دور هستخر بزرگ اب جمع شده اند و شفرمود زده به مردي مي نگرند كه رايشان اب ايستاده بود.
كنجكاو شدم و بلند شده به هستخر نزديك شدم.
مردي با باراني خاكستري رايشان اب ايستاده بود و قطرات ريز فواره رايشانش ميريخت.
دهانم از شفرمودي باز مانده بود.همه با هم در تعجب بوديم.
او ارام همانجا ايستاده بود و به ناكجايي خيره شده بود.
لبخندي ارام و ارامش بخش بر لبانش بود.
براي لحظاتي حس كردم او دارد بخشي از طبيعت مي شود.چند پرنده ي كوچك گردش مي چرخيدند.رايشان شانه هايش مي نشستند.و او ارام همانجا گايشاني به هيچ چيز فكر نمي كرد.
دوست داشتم به او بپيوندم و رايشان اب كنارش بايستم و از او بپرسم چگونه اينچنين ارام هست؟
در همين فكر بودم كه او حركت كرد.پيش از ان كه كسي بتواند حرفي بزند از اب خارج شد و در ميان درختان پارك ناپديد شد.
و سپس دقايقي همه ي ما متفرق شديم.
من هم به طرف خانه ام حركت كردم و به هيچ چيز نمي انديشيدم.نميدانم چرا اما احساس خوبي داشتم.احساس ارامش.

36:

مادر كودكش را در اغوش گرفت.از تخت پايين امد و به زحمت خود را به نزديكي توالت رساند.رايشان زمين افتاد و درحاليكه نوزاد به شدت مي گريست نفس هاي اخرش را كشيد.و مرد.
صدايي از داخل دستشايشاني به شنيده ميشد.گريه ي كودك قطع شد.از زير سنگ توالت فرشته اي بيرون پريد.نگاهي به اطراف انداخت و به جلايشان اينه ي بزرگ رايشان سنگ دستشايشاني رفت.نگاهي به خودش انداخت.دستي به سرش كشيد.از داخل جيب شلوارش شيشه ي نقره اي خوشبوكننده ي مخصوص فرشته هاي نگهبان را در اورد.پيراهنش را به زير كمربند داد و از خوشبوكننده هستفاده كرد.انرا كنار سنگ گذاشت و بيرون رفت.
رايشان جسد زن خم شد.گوشش را كنار دهان مرده برد و هموقت با دست نبضش را گرفت.وقتي مطمئن شد مرده هست نگاهي به كودك انداخت.خواب بود.و هنوز زنده!!
بايد هرچه سريعتر كاري ميكرد.استين هايش را بالا داده كنار جسد چمباتمه زد.
كاملا خودش را تا جايي كه مي شد به تن زن نزديك كرد.اب دهانش را قورت داد و با انگشتان پاكيزه ي سياهرنگش لبهاي زن را گرفت و باز كرد.سرش را پايين تر اورد و به او نفس مصنوعي داد.نفس مصنوعي خاص فرشته هاي نگهبان.
زن تكاني خورد و تا قبل از اينكه بتواند چشم باز كند فرشته به داخل دستشايشاني پريد و خودش را زير سنگ توالت پنهان كرد.
زن از جايش بلند شد و كودكش را ارام از زمين گرفته به اغوش كشيد و به اتاق خواب بازگشت.
كنار كودك اراك دراز كشيد و سينه اش را در دهان نوزاد برنامه داد.كودك شير مي نوشيد و مادر به خواب رفت.
اين روش تنفس مصنوعي را فقط فرشته هايي مي دانند كه زير سنگ توالت ها زندگي مي كنند.اگر مشكل تنفسي داريد و احتمال حمله ي قلبي و اميد چنداني به علم پزشكي نداريد ابتدا سعي كنيد اتاق خوابتان را در كمترين فاصله با سرايشانس بهداشتي منزل انتخاب كنيد و سپس هر بار كه براي تخليه رايشان سنگ خم شده و مي نشينيد اين جمله را ارام و بادقت بگايشانيد:( ..................................................

....................)!!!

البته اهسته انرا زمزمه كنيد تا فقط خودتان ان فرشته بشنود.هركس ديگري متوجه اين كار شود ديگر صدا به گوش فرشته ي توالتتان نميرسد.


37:

صبح سهراب كنار ناله ي نيما نشست
و به فردا نگريست.
او به خود و به رقص سايه ي امتكان(امتان حقير)
و به فردا نگريست
با خودش نجوايي كرد!
باد امد
بايشان تازه ي علف ها در ميان بيشه ي خشكيده ي ابادي
باد امد و وزيدن مي گرفتم انجا
همه ي غصه ي نيما را برد
"كاي ادمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد"
يك نفر در اب دارد مي دهد جان
وقت تكبير بشر بود به درگاه شعور!!!!!
و همه مي دانند
كه همه شاعره ها بيدارند
رقص امروز خوش هست
خنده امروز خوش هست
خنده ي تنهاترين ها
شاعران
چون كه ما ميدانيم
كه بشر در راه هست
كه به زودي غنچه اي مي شكفد در تاريخ
از ميان جنگ و مذهب و سياهي و دروغ
از ميان كودكان مرده ي هر مرتع
وز ميان مادراني داغدار
امتان پولدار پولپرست سينه چاك از شادي
از ميان مذهبيون ندانسته به ره
از ميان شغل هاي مرگ و سخت
لاشه ي سگهاي مرده در عذاب
وز ميان بتن و سيمان و برج هاي بلند
از ميان هيتلر و نيتچه و هركس كه برفت
جنگ هاي اول و دوم و غير
اكتشاف گل و پروانه و شمع
اختراع تلفن
جاده هايي كه پر از ماهواره ست
به فضا
از ميان دردهاي قاتل زنجيره اي
عكس ها
شهر ها
شعر ها و قصه ها
از ميان ابي دريا ها
انفجار هسته اي
از ميان كودكان دختر الوده
كه پر از ايدز شده انديشه شان
دوده هاي اسمان
از ميان مرز هايي كه براي هم كشيديم
از ميان كشتن ازادي
ريختن خون هزاران گوسپند به كج فهمي يك رسم درست
از ميان همه ي ناداني
همه نااگاهي ها
بشريت مي رسد!!!
بشريت مي رسد.
صبح ها مثل هميشه
لب خورشيد چه داغ هست ز بوسه ي خرد
و بشر اكنون دگر بيدار هست.


38:

از ماركس پرسيده بودند كه...........
يادم نمي ايد از كارل ماركس عزيز چه پرسيده بودند.اصلا اهميتي هم ندارد كه از چه كسي چه چيزي پرسيده اند!
وقتي از سر بي حوصلگي نگاهي نيم نگاهي به كف دستت مي اندازي و ميبيني كه هيچ خبري نيست و چيزي ننوشته اند اعصابت بيشتر از پيش اشفته مي شود.چيزي نيست.
هميشه مي ترسيدي مشتت را باز كني و به كف دستت نگاه بياندازي.مي ترسيدي انچه كه مي خواهي ننوشته باشند.
سالها مي گذرد و تو به خط پايان نزديك مي شايشان.موقعيت تمام شده و بي انگيزه دستت را بالا مي اوري و نگاهي به كف دستت مي اندازي.مي بيني هيچ چيز ننوشته اند.
مي گايشاني لعنت به اين دروغ!!
از كودكي به ما فرموده اند كه كف دستمان سرنوشت زندگي مان را نوشته اند.و اگر بخوانيمش زندگي مان از اين رو به انرو مي شود.اگر بد باشد بدبخت مي شايشانم وگر خوب باشد خوشبخت!و اين چيزي ست كه ما نمي توانيم تغييرش دهيم.
ما تا اخر عمر از ترس اينكه مبادا خوب نباشد دستمان را مشت مي كنيم و تايشان جيب نگه مي داريم تا مبادا بازش كرده ببينيم چه چيز در انتظارمان هست.
اين باعث مي شود هر كسي به ما نزديك مي شود و ميخواهد از سر دوستي دستمان را گرفته بفشارد و ما را با خود به خوشبختي اش ببرد نگذلريم.نفرت ايجاد مي كند.
حال انكه هيچ قدرتي مگر طبيعت پيرامون و تواناييو هستعدادي كه همان طبيعت به ما داده هست نميتواند اينده ي مارا مشخص كند.
و ما موجوداتي هستيم كه اين توانايي را داريم تا هرچيزي را عوض كنيم.
ايشانن انرژي بي نهايت مي شود اگر به هم بپيونديم و از دست افسانه هاي جعلي رها گرديم و رها گردانيم.

39:

از كجا شروع كنم؟
از خودمون.ما سه سال با هم بوديم.سه سال سوال نيست.سه ميليون و اندي ساعت.چه بسا بيشتر.اه بينهايت خوشي و ناخوشي هايي كه در كنار هم بسر برديم.چه انبوه لبخندمان و چه تلخ غمگيني مان.
سرمست در تداوم اين شادي بي فكرو بي انديشه خايشانش را در جريان طوفاني وانهاديم كه اكنون مارا چه دور افكنده هست.در غربتي غريب به ديروزگاه مي انديشيم.اما چه حاصل؟
نه ازمن چيزي مانده نه از تو.و تولد كودكانمان را به ياد مي اورم در خنده هاي تو.بكارتي نشكفته در دوشيزه ي بنشسته در زورق كاغذي.
كدام هوشياري ما زنگ خطر اين جدايي بود و كي؟
كاش تا ابد مي خفتيم.من و تو در كنار يكديگر نهفته در خوابمان تهي از هر هراسي.خفته در گاه نامه ي متزلزلي به نام رايشانا.
حادثه ها در راه بودند.و درست در مقابل ديدگانمان.اما ما غافل در خواب گرانمان.
باد امد و پژمرد انچه نبايد
من ماترياليست با انديشه هاي ماركسيستي در خفقان از زندان و زنجيرهاي مذهبي در تلاش در حمايت از موجودات زميني غرق در ذاتي ناتوراليستي گم شده ميان تشايشانشي اگزيستانسياليستي و ترديد ها و بي قراري ها و رها شده در شلوغ نامه ي حسرت و انتظار تهي گاهي گاه و بي گاه چشم از رايشاناها بربسته واقعيت را چه تلخ برابر ديدگان خونالودم ميديدم و تو...
تو مسلمان شيعي با تفكرات مذهبي ات كوچك و اندك در پستوهاي بسيج و رهبر و دين و نماز و ماه عسلي تنها در صحراهاي حجاز فتاده بر خاك كعبه مرا از خداوندت طلب مي كني انگاه كه من مست از مي با همراهان شبگردم كوچه هاي انشه هاي ازكارافتاده را با سايه هاي منفرد و منزجر گام برمي داريم.
تو همسر من.ما نامزداني رسمي در غيررسمي ترين اشتراك در پي خوابگاهي تا التهاب اجناسمان را فروكشانيم.
من درمانده از پيدايش سرمايه اي در دنياي نيمه بورژوازي و تو سجده بر جانمازي سبز دعايي را زمزمه مي كني تا مگر امامان و پيامبرت دستان معشوقت را از هلهله هاي شوم شيطاني گرفته به دنيا بازگردانند.
وانگاه كه عريان در اغوشمي دائم ايه هاي جعلي مي خواني تا خدايت اين همخوابگي ثبت نشده در دفاتر اقاها را بر جوانيت ببخشايد و من با بوسه ها به خدايت فحاشي مي كنم و ما در تمام اين بيگانگي ها در دوري انديشه و عقايدمان همچنان هم را دوست داريم.
چه غريب هست اين همزيستي مسالمت اميوقت.
من كافر به هرانچه تو مقدس مي شماري و تو بي توجه به نگراني هاي من براي بشريت شب را در اغوش هم سپري مي كنيم.
ما دو انسان با فرسنگها فاصله دوست و معشوق ارام در كنار هم مي مانيم وسعي مي كنيم در اقتصاد فاسد موجود سرمايه اي كسب كنيم تا به اين با هم بودن موجوديت اجتماعي ببخشاييم.
از هر سو فشاري.خانواده جامعه و تمام انچه بيرون ما ايستاده اند با اخرين قدرت مي خواهند مارا از هم جدا كنند.چون سرمايه اي نيست تا خانه اي بخريم.سقفي داشته باشيم.
تو تحمل مي كني.رسوايي در فاميل مسلمانت كه اين رابطه را شوم مي دانند.و من هرچه سعي مي كنم چون سرمايه ندارم و راضي نمي شوم مدح دروغين قدرت ها كنم سرگردان.
و ما نوميد مي شايشانم.
تو مي گايشاني در ساوقتي كه پدرت مشغول هست كاري هست حقوقي هست و تو بايد انجا چشم بر انچه نمي پسندي بسته تعظيم رييس كني و از رهبر و غيره ام طلب عفو.
من احمق و خودخواه خود را به ظاهر وفادار به اصول پوچ يك انقلابي.
اما همه اش هيچ پوچ.
پدرم مي گايشاند اگر نماز بخواني و به پابوس امامم برايشان و در پيشگاه خداي من الله زانو زده بگايشاني گه خورده اي هر انچه پول بخواهي بر تو مي بخشم.پاسپورتت اماده هست.كافي ست در حظور من اظهار ندامت كني و پشت سرم به امام جماعت
نماز گذاري انگاه اين دلار اين تو و اين سرزمين هاي ازادي كه تو را با تمتم بي ديني هايت بپذيرند.
وامانده در اين چندراه ها بر عقايد مغشوشم پافشاري مي كنم.
نامزد غيررسمي ام را از دست دادم.پدرش مي خواست من نماز بخوانم.مادرش مي خواست من دعاي 5شنبه ها شركت كنم و قران را با صوت بخوانم و مشروب نخورم و به سياست كاري نداشته باشم و براي ماه عسل همسرم را به عراق و سوريه ببرم و....
اما او خود هيچ نمي خواست.نه او از من خواست تا همراهه او نماز بخوانم و نه من ازو خواستم علي رغم ميل و اعتقادش با من مشروب بخورد.
ما زندگي نيمه مشتركمان را بر پايه ي ازادي افكار بنا نموديم.و انچه مارا از هم جدا كرد نه اين تضاد تفكر بود كه واقعيات افتضاح اقتصادي من بود.
من پذيرفته بودم او انسان ازادي هست كه خوداگاه يا ناخوداگاه خواسته و ناخواسته مسلمان بود و او هم قبول كرده بود من ماترياليست هستم.
گرچه در مذهب او من كافر و با من بودن كفر و نجس و از اين دست عقايد بود اما او نمازش را مي خواند و با احترام به عقايدم دوستانه ان لحظات كه خسته از جنگ اقتصادي موقعيت بحث مي شد مرا به دينش دعوت مي كرد.
هرگز به ياد نمي اورم ما سر عقايدمان با هم درگير شده باشيم.هرگز مرا به خاطر ديدگاه متفاوتم نسبت به زندگي سرزنش نكرد.و ما كاملا ازادانه با عقايدي مخالف سعي كرديم زندگي مشتركي داشته باشيم.
اين تجربه براي هر دايشان ما مفيد بود.حتي اگر با هم ازدواج نكنيم فرزندانمان از اين تجربه اگاه خواهند شد و ياد خواهند گرفت براي همزيستي مسالمت اميز در كنار همنوعان نياز نيست هم كيش و هم مسلك هم مذهبو هم دين باشن.
كافي هست بپذيرند كه انسان هستند.انگاه بيشمار اشتراكات مشترك محكم جلوه خواهند كرد كه به اونها موقعيت نميده به مسايل خصوصي فكر كنن.
دين و مذهب غيره كاملا شخصي و دروني هستن.اين قدرت ها هستن كه سعي مي كنن با بيروني كردن اين مسايل بين انسانه ها فاصله بندازن تا بتونن دشمن ایجاد كنن تا حظورشون ضروري جلوه كنه.
حكومت ها چطور مشروعيت مي گيرن؟
معمولا واسه ي دفاع.دفاع در برابر چه؟
دشمن
دشمن چيه؟
كجاست؟
اگر اين اعتقادات نباشه دشمني نيست.تمام انسانها دوست خواهند بود.ديگه نيازي به نيرايشان نظامي نيست چون ديگه دشمني نيست.چند % از وقت و انرژي و هزينه و سرمايه ي ملت ها صرف نيروهاي نظامي ميشه؟
اسلحه ها به بهانه ي دفاع براي حمله.
جامعه ي امريكا سالهاست داره هزينه ي گزافي واسه طرح هاي دفاعي پنتاگون ميده.سياستمداران ميگن تروريست هاي مسلمان در افغانستان.
و در ذهن امت امريكا مسلمان ها تعريف شدن.تحريف شدن.اونها ايمان دارن مسلمون ها انسان هايي هستن كه خواهان نابودي امريكا هستن.و اين تعبير بر گرفته از رسانه هاي جمعيه.و اخبار اين رسانه ها از كجا تهيه ميشه؟
از سيا.با دروغ.با وارونه نشون دادن حقايق.

و امت مصرفگراي امريكا هم مي پذيرن.
اما اتفاقاتي افتاده.امت هوشيار شدن.
از تظاهرات هاي گسترده ي بي سابقه ي امريكايي ها مقابل كاخ سفيد معلومه.اونها فهميدن كه مسلمان ها هم امتي مثل اونها هستن.دارن زندگيشونو مي كنن.و اين جنگ ها همش بي خوديه و واسه فروش رفتن سلاح هاي كارخونه دارهاي سرمايه داره كه مقامات سياسي كشورشون وابسته به اونهان.
و اگر امريكا امت عراق رو مي كشه گرچه واسشون نفت و بنزين بيشتر ارمغان مياره اما مخالفت مي كنن.
چون فهميدن كه مهم نيست هم ميهن نيستن هم مذهب نيستن هم زبان نيستن اما انسان هستن.
و انسان بودن مهمتر از چيزهاي ديگه هست.
انسان بايد بپذيره كه فارغ از مذهب و مليت و رنگ و زبان همگي در مجموعه ي بشريت برنامه دارن و بايد با اين اگاهي همبستگي ايجاد بشه و در برابر تصميمات حكومت ها ايستادگي كنن.
و ديگه به بهونه ي دفاع در مقابل دشمن هاي فرضي بهشون اجازه ندن رايشان هم نوعانشون بمب بريزن.
چون ديگه دشمني وجود نداره مگر همين سياستمدارانه جنگ طلب كه تا امروز با فريب امت و ايجاد فاصله هاي مصنوعي ازشون سوء هستفاده مي كردن.
حالا بايد دولت هايي تشكيل بشه كه بي توجه به مذهب و دين و مليت و غيره رايشان اباداني اقتصاد سالم تمركز كنه.
واقعياتي كه انساني واسه برنامه گرفتن در رفاه مجبور نباشه پا رايشان شونه هاي ديگري بذاره.


40:

وقتي فشار زندگي جديد شدت ميگيرد شهرنشين خسته و درمانده غالبا از دنياي شلوغ خود به عنوان جنگل ياد مي كنه.اين راهي خوشايند براي توصيف نحوه ي زندگي در ميان اجتماع متراكم شهري هست.اما در عين حال توصيفي هست بسيار غيردقيق و اين را هر كس جنگل را مطالعه كرده باشد تاييد مي كند.
درواقعيات عادي جانوران وحشي بنا به عادتهاي طبيعي خودشان را مثله نمي كنند و هستمناء نمي كنند و به اولاد خود حمله نمي برند و دچار زخم معده نمي شوند و به بت پرستي جنسي نمي گرايند و از چاقي مفرط در رنج نيستند و جفتهاي هم جنس باز تشكيل نمي دهند و دست به قتل نمي زنند.نياز به فرمودن نيست كه در ميان انسان هاي شهرنشين تمام اين اتفاقات مي افتد.
پس ايا اين رفتارها مبين اخلاقي بنيادي ميان نوع انسان و ديگر جانوران هست؟
در نگاه اول چنين به نظر ميرسد.اما اين نتيجه گيري گمراه كننده هست.جانوران ديگر نيز در پاره اي اوضاع و احوال مثلا وقي در واقعيات غير طبيعي اسارت گرفتار شده باشند چنين رفتار هايي دارند.
حيوان باغ وحش در قفس خود همه ي ان رفتارهاي غير عادي را كه ما در هم نوعانمان شناخته ايم از خود بروز مي دهد.پس روشن هست كه شهر نه جنگل واقعي بلكه باغ وحش انساني هست.
البته اين مقايسه بين انسان شهري و حيوان وحشي نيست بلكه بين انسان شهري و حيوان اسير شده هست.
كتاب باغ وحش انساني

41:

پرنده مردني ست.كي فرمود تنها صداست كه مي ماند؟

42:

سلام خسته نباشی
عالی بود

43:

پرنده مردنی هست
تنها چیزی که می ماند
به خاطر سپردن پروازه

44:

فرمودن واسه هركسي از جون مايه بذاري ميمونه.
اما واسه مسافر اگه بميري هم ميره.
دست خوشونم نيست.كسي كه مسافر به دنيا اومده هيچ جا نميتونه بمونه.
هميشه بايد بره.حتي خودش هم نمي دونه چرا.
حتي اگه به باختن همه ي زندگيش ختم بشه باز هم نميمونه و ميره.
مسافرها ادم هاي غريبي هستن.هرچي سعي مي كني بشناسيشون و پابندشون كني نميشه.
درست در اخرين لحظه وقتي اطمينان پيدا كردي كه نمك گيرت شده و تا پاي جونش كنارت مي مونه صبح زود صداي تق در تورو بيدار ميكنه.سرتو بالا مياري نگاهي ميندازي به بغل دستت.چشاتو ميمالي ميبيني نه نيست.
مدتي مكث مي كني ميگي رفته توالت الان برمي گرده.
سرتو ميذاري رو بالش و به تمام ديشب فكر مي كني كه چه عاشقانه نگاهت مي كرد.حرفايي كه بهش زدي و لبخنداشو مجسم مي كني و اروم اروم چشات خمار ميشه و ميخوابي.
سر ظهره.
از خواب بيدار ميشي.
ميبيني نيست.همه جارو دنبالش مي گردي اما نيست كع نيست.
انگاري اب شده رفته تو زمين.
و الان سالها ميگذره و تو هنوز منتظرشي.
فكر مي كني كه يه روز برميگرده و تو عذرخواهي شو مي بخشي و دوباره ميگيريش تايشان بغلت.
اما نه.
نه تنها نمي ياد بلكه همين الان با يكي ديگه ست.تايشان بغلش خوابيده و داره حال مي كنه.
درست مثل نگاهي كه به تو كرد به اون مي كنه.
و مظمئن باش فردا صبح از پيش اون هم رفته.
نه نفرينش نكن.دست خودش نيست.طبيعتش همينه.
هميشه همين بوده.
تو مي توني به زندگيت ادامه بدي و عشق هميشگي و ماندگارتو پيدا كني.و البته اين خاطره ي عزيز رو هم از ياد نبري كه يه روزي يه مسافري رو خيلي دوسش داشتي و براي روزها و شبهايي كنارش ارامش داشتي.
حتي ميتوني ارزو كني برگرده.
اما اون رفته.
مسافر ميره.هميشه ميره.
بايد بره.


45:

R-C عزیزوشورشی سلام.
داستانهاتونو خوندم.واقعا"زیبا بودند ولذت بردم.بخصوص ازیکی دیگه از همون داستانهای مسخره ونام:نمیدانم ورویای لبخند کره الاغ .امیدوارم موفق باشی!
ولی با اجازه میخوام چند تا نکته که به نظرم میرسه رو بگم.ذاستان من در بازداشتگاه,به نظرم فضا سازیش تکراری.بارها و بارها نوشته شده وتو فیلمها دیده شده.اخرش هم یه نتیجه گیری کلیشه ای.شبیه یه مقاله و نه داستان, که تازه معلوم نیست زندانی مجرم هست یا بی عدالتی در موردش رخ داده_هر چند همین که ادم کاری کنه که مورد قضاوت برنامه بگیره ,خودش جرمه,باید اسه اومد و اسه رفت_تو قصه کلاغ شورشی و هلن هم ,به نظرم هلن را روانشناس معرفی کنین , بهتره.چون روانپزشکی تخصصی در رشته پزشکی هست و برخورد اول هلن با بیمار اونو پزشک نشون نمیده.معمولا"اقایون از زبان یک مرد مینویسند و این خرق عادت شهامت شما رو میرسونه.تبریک! به خاطر تخیل خوب بیان زیبا و این همه نزدیکی به طبیعت هم بهتون تبریک میگم!
قصه ماهی کوچولوتون هم منوبه یاد ماهی کوچولوی صمد بهرنگی و روزگار خوش کودکی انداخت.متشکرم!

46:

برف روی زمین ایران را سفید پوش کرد و روی دولت احمدی نژاد رو سیاه
!!!!!!اما رو که نیست.سنگ پای قزوینه!!!دوست من کسانی هم که گاز دارن نباید مطمئن باشن که یخ نخواهند زد.این غول مرگ از سرما و گرسنگی به زودی گلوی همه ی ما ایرانی هارو میگیره.حتی کسانی که سرمایه ای دارن و الان واسه شون مهم نیست عده ی زیادی دارن از سرما میمیرن.کسانی که هر روز توی خیابون می دید و سلامی میداد.کسانی که توی خونه های گرمشون نشستن و لنگ روی لنگ انداختن و در کنار ابراز تاسف از وضع کنونی که گریبانگیر امت کشورش شده می گن به ما چه دولت بی عرضه ست بدونن این مرگ سراغ خودشونم میاد.اتحاد نداریم.ما ملت مرده و از هم پاشیده ای هستیم.حتی از ایده های رهایی از بحران هم حمایت نمی کنیم.ما منتظر اما وقتی هستیم که از توی کتابای همین حکومتی ها اومد بیرونو رفت یه جایی قایم شد.امیدوارم فرزندانمون توی اذهانمون به دنیا نیان و نسلی از ایرانی وجود داشته باشه تا فرزندی از اون متولد شه
--------------------------------------------

رئیس جمهور ایران رو دعوت می کنم به خوابیدن در سرمای منهای بیست درجه دور از بخاری های گازی بدون پتوی گرم و نه توی رختخواب که روی موکت نازکی که امتی در مجموعه ای با تعداد بالا در حال خوابیدن هستن
.
رئیس جمهور و هیئت دولت و مجلسی ها و رهبرشون و تمام سرمایه دارها و مالکان رو دعوت می کنم یک شب و تنها چند ساعت لباسهای گرم و پشمی و کلفتشونو در بیارن و با کفش های پاره ای که پای اکثریتی غیرقابل کتمان انسان شهروند ایرانیه به پا کنن و توی سرمای منهای بیست درجه کمتر یا بیشتر مناطقی از ایران با یه پیت حلبی به دنبال چند لیتر نفت برن!!!!
نفت بشکه ای 100 دلار برای ما به فروش میره.
و جای ایران در اخرین نظر سنجی بین کشورهایی مثل زیمباوه و بلاروس و ..........این اوضاع اقتصادی کشور امام وقته!!!!!
ما مقام 150 رو داشتیم و الان با یه پله سقوط 151 هستیم.
این ارقامه هستکبار جهانیه.
ما هم باور نمی کنیم.
اما مرگ هموطن هامونو که جلوی چشامون اتفاق می افته باور می کنیم.
سفر بوش به خاورمیانه برای صلح نبود.امریکایی ها می گن بود.ما باور نمی کنیم.
چون نمی دونیم.
بدونیم هم فرقی به حالمون نمی کنه.
اونچه ما باور می کنیم مرگ هم وطن هامون از سرما و نبود یا کمبود منابع سوختی برای گرمابخشی به محیط خونه هاست.
اونهم در سرزمینی که داره نفت رو بشکه ای 100 دلار می فروشه.و دارای ذخایر بالای گازه!!
لطفا از مسئولین حکومت بخواین تا یه شب رو بیان و بین امت صبح کنن.بت امت.در خونه های امت.با شرایط امت.
البته امیدی نیست.فقط واسه تجربه ش فرمودم.
مطمئنا افاقه نمی کنه.


47:

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

48:

مهم نیست.
ما در همین مملکت بدبختی و طاعون زده داریم زندگی می کنیم و هنوز با هم مهربان و خوب هستیم.
البته مبارزه هم فراموش نشه.
مبارزه در راه ازادی خودمون از دست نفسیاتی که بدون انها هم می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم.
اگه این فرهنگ مصرف گرا و پیرو عقاید دیگران نبودن رو به کودکانمون به ارث برسونیم و اونها اونو گسترش بدن در اینده هرگز انها هیچ حکومت خودکامه ای رو نخواهند پذیرفت.
مبارزه ی ما بر علیه اشتباهات از خودمون شروع میشه ولی به کودکانمون ختم نمی شه بلکه با اونها به سرانجام می رسه.
مبارزه ی ما.
شور عشق کاش می تونستم باز هم عاشق بشم.
مدتهاست عاشق نشدم.دلم برای شور عشق تنگ شده.
شور عشق مثل احساس رهایی و ارامش سپس مبارزه در راه ازادی تمام امته.و مثل ارضایی که سپس یک همخوابگی معصومانه و طبیعی با یک سحر داغ یا نسیم گرم در نرسیده به صبح سرد توی کوچه پس کوچه ی شبها صورت می گیره.
همخوابگیه خورشید با کلاغ شورشی.
ممنون که نوشته هامو خوندی.


49:

ممنون
داستان قشنگييه

50:

ممنون.تو هم قشنگی.
یا چشات قشنگ می بینه.
مرسی.


51:

من با همکاری چند تن از دوستانم مشغول ساخت ماشینی هستیم شبیه ماشین وقت!البته تفاوتش در این هست که این ماشین برخلاف ماشین های رویایی سابق برای حمل انسان به گذشته یا اینده نیست بلکه وسیله ایست برای ارسال اطلاعات.(هر گونه اطلاعاتی با هر نوع فرمتی.تصویری صوتی عکس نمودار مجله خبر گزارش...هرچیزی که درباره ی ایران و ایرانی سپس انقلاب 57 می باشد .البته مستند و واقعی)
مقصد شهرها و روستاها ی ایران در تاریخ 22 بهمن 1357 مکان تجمع امت در صفوف برای رای دادن به نظام اینده ی کشورشان هست.چند ساعت قبل از شروع رای گیری امت به هر طریقی(پیشنهاد بدهید از چه راهی برای انتقال و پخش اطلاعات ارسالی هستفاده کنیم)به این اطلاعات مستند دست یافته با مطالعه یا دیدن یا شنیدن انها و مطلع شدن از اوضاع و احوال ایران و ایرانی سپس انقلاب 57 و رای دادن به حکومت جمهوری اسلامی ایران بروند با خیال راحت و اگاهانه به چیزی که می خواهند رای دهند.اگر همچنان به جمهوری اسلامی رای می دهند یعنی انچه امروز در کشور مستقر هست اعم از اوضاع سیاسی اقتصادی فرهنگی داخلی خارجی اجتماعی ...

همان چیزیست که انها از حکومت منتخبه یعنی جمهوری اسلامی وی خواستند.
قصد داریم اگر بشود یکی از کارکنان یا مسئولان صدا و سیمای وقت را بیابیم و با ارسال نامه ای و تشریح قصد و نیت مان(البته سپس اثبات اینکه ما از اینده با او تماس گرفته ایم)از وی بخواهیم تا در روز 22 بهمن سال 57 تصاویر و مدارکی که ما از اوضاع کنونی کشور و ملت در حال حاضر را برایش فرستاده ایم به صورت پخش سراسری در معرض دید عموم بگذارد.(شما هم اگر راه حل دیگری دارید با ما در جریان بگذاریدش)
و البته با کمک او تعداد انقلابی بیابیم تا به پخش این مدارک در تاریخ ذکر شده بپردازند.میخواهیم در تاریخ 22 بهمن سال 57 مدارک و اطلاعات مستند و حقیقی و واقعی از اوضاع کشور و ملتی که در ان روز به جمهوری اسلامی ایران رای دادند را به دست همه ی ایرانیان قبل از رای دادن برسانیم تا انها نگاهی به این واقعیات رخ داده در ایانده بیاندازند و اگر هنوز هم خواستند به جمهوری اسلامی ایران رای دهند.
امت در ان تاریخ با اطلاعاتی که ما از اینده ارسال کرده ایم خواهند دید که چه اتفاقاتی افتاده هست و چه تحولات و تغییراتی در ایران و دیگر نقاط جهان افتاده هست و اگر این همان چیزی بود که می خواستند پس بروند و با خیال راحت به جمهوری اسلامی ایران رای بدهند.
می خواهیم با جمع اوری اطلاعات واقعی نه جعلی و دروغین از اوضاع کشور در این مدت و البته تغییرات دیگر مناطق دنیا ،اطلاعات را برای امت در ان روز بفرستیم.
ما قصد داریم تمام انچه در این مدت تحت حاکمیت کسانی که انها در ان روز به ایشان رای دادند بر ایران و ملت ایران گذشته را برای امت سال 57 بفرستیم تا اها ببینند که اگر این اینده همان چیزیست که می خواهند پس بروند و رای به جمهوری اسلامی ایران بدهند.
اطلاعات ما باید علمی و واقعیباشد و به دور از جبهه گیری های نادرست.
قصد داریم اطلاعات مستند و درست و حقیقی بفرستیم.
باید فرمت تصاویر ارسالی به فرمت دستگاه های انها بخورد.و یا اطلاعات صوتی قابلیت پخش در دستگاه های صوتی انها را داشته باشد.
و تصاویر و عکس ها.
حتی اگر بشود نامه هایی از افراد مسن و جوان.
به طور مثال می توانیم به سراغ کسانی برویم که ان روز به پای صندوق رای رفتند و به جمهوری اسلامی ایران رای دادند.
از انها بپرسیم که در این مدت چه اتفاقاتی در کشور افتاده و چه بر سر ایشان امده هست و همان را برای خودش در ان وقت یعنی سال 57 تاریخ 22 بهمن بفرستیم.
بنابراین از شما می خواهم اگر دوست دارید ما را در این راه کمک کنید.
با ارسال اطلاعاتی که در موثق و دریت بودنشان اطمینان دارید به ما بپیوندید تا در صورت پایان پروژه ی ساخت ماشین وقت به همراه اطلاعات خودمان انها را برای امت ایران در سال 57 بفرستیم.
منتظریم.
اطلاعات خود را به همین ادرس بفرستید.
من پست های شما را کپی کرده اماده ی ارسال می کنم.
و البته نیازمند کمک شما در هر زمینه ی دیگری نیز هستیم.
شما هر اطلاعات درست و مستندی از روز سپس 22 بهمن تا امروز دریاره ی ایران و ایرانی دارید برای ما بفرستید.
از جنگ از اقتصاد از حکومت از پیشرفت ها و...
از همه چیز
ماشین وقت در حال تکمیل هست.اگر شما هم می خواهید در این پروژه همراه ما باشید بدانید نیاز فوق العاده ای به حضورتان داریم.با ما در میان بگذارید.
ممنون

52:

باسلام
به دوست عزیز

شما توصیف کردن را خوب می شناسید.

می توانید به این قدرت ذهنی خود ، وسعت دهید.


اگر مایل باشید می توانید ، عناصر توصیف شونده را در لحظه، افزایش دهید.

با این کار فضای وسیع تری را به تصویر درمی آورید.


در عین حال ، درون افراد را نیز ، بیشتر بررسی و کندوکاو نمایید.

این کار باعث می شود که شخصیت های داستانی شما ، زنده تر و ملموس تر شوند.


بین لحظه های واقعی و تخیلی ، ریتمی بربرنامه کنید که مضمون را از یکدستی خارج نکند.

من داستان اول شما را خواندم.


بیشتر اون واقعی به نظر می رسید.

اما در پایان عنصر خیال به تنهایی فعال بود.

خواننده منتظر این پایان نیست.

شوک دارد.

بنابراین از یکدستی خارج می شود.

باید به آرامی عناصر واقعیت و خیال ، در هم بیامیزند تا وحدت یافته و در ذهن خواننده ، هضم شوند.

موفق باشید.

باسپاس


53:

باسلام
به دوست عزیز

من قدرت توصیف خوب شما را ، چون گلی دیدم که اگر در میان چند شاخ و برگ تازه و در یک گلدان رو به نور برنامه گیرد ، زیبایی خیره نماينده اش ، نمایان می گردد!
به کسی که ضعیف باشد ، یا به نظر بیاید که نمی تواند از پس کار برآید ؛ چنین پیشنهادی نمی کنم!!!
پیشنهادم برای یک نویسندۀ موفق بود.

من به کم راضی نیستم.

اما به کمی تلاش هم ، اهمیت می دهم.

به خصوص در زمینۀ هنر!

شما نگینی به نام "قدرت توصیف قوی" دارید که ، باید بر انگشتری خوش ساختار برنامه گیرد ، تا بتواند به حق و در شان اش بدرخشد!!!
من هم در نوجوانی می نوشتم.

اما اکنون نوشته هایم پراکنده اند.

نمی دانم دقیقاً کجا هستند.

شعر را هم ، به تازگی شروع کرده ام.

نقاشی نیز می کنم.


این گونه آثارم در انجمن خردمند هستند.

که امضای من هست.

بیشتر نوشته هایم را نیز در بخش پدیدار شناسی شاخۀ انسان شناسی برنامه داده ام.

اما بیشتر از هر چیز ، خودشناسی و کارکرد ذهن و جهان برایم اهمیت دارد.

موفق باشید.

باسپاس

54:

ممنون.حتما همینطوره که میگی
من در خردمند کاری از پیش نبردم.
فقط چند روزه که کنتظر تاییدم تا نقاشی هامو بذارم اونجا.
خیلی سخته.


55:

باسلام

دوست عزیز ، اگر می خواهید نقاشی هایتان را در سایت خردمند بگذارید، با مدیر سایت تماس بگیرید.

کارتان را راه خواهد انداخت.



باسپاس

56:

اما خردمند خیلی کنده.
من نتونستم اونجا کاری از پیش ببرم

57:

باسلام
به دوست عزیز

من کار شما را در خردمند دیدم.

شما اون را در بخش مربوط به من گذاشته بودید.

اما دیروز ، بخش شخصی خودتان را اون جا دیدم.


اشکالی پیش آمده بود.

زیرا نقاشی های من هم سر جایش نبود.

به مدیر سایت اطلاع دادم.

دیروز درست شدند.


من یک نقاشی از شما دیدم.

گویا یک عکس هم بود.


اگر دوست داشتید ، در بخش مربوط به نقاشی ، کارهایمان را نقد کنیم.


در سایت خردمند ، گویا امت می ترسند به سئوالی جواب دهند یا پايه اً سئوالی بپرسند! شاید جو علمی اون جا ، اون ها را وادار به سکوت می کند.


امت بیشتر در سایت هایی که حرف های عامیانه می زنند ، جمع می شوند و تنها میل به اعتراض دارند.


اما من ، بیش از اعتراض به افراد و واکنش ها، میل به روشن شدگی قضایای حیات و زندگی دارم.

سایت خردمند ، این مکان علمی را برای جست و جوی افرادی چون من ، فراهم کرده هست.


در ضمن ، بحث در فضای توهین آمیز ، قدرت پذیرش افراد را پایین می آورد.



باسپاس

58:

منم جان من حتما می ایم.
خوشبختانه من دیگر سوالی درباره ی هستی و زندگی ندارم.
باور کنید.
ذهنم ارام و ساکت هست اما ساکن نیست و در تلاطمه.
شورش می کنه اما نه برای خودم برای دیگران که من هم جزیی از دیگرانم.
من ازاد شده ام اما تا همه ازاد نشوند و این احساس را از زندگی ننمايند ارام نمی شینم.
ممنون

59:

بیدار شدم.یلدا رفته بود.بهار روی شانه ام گلی گذاشته بود.
چه خوشبو
چه سبز شده بود باغچه!!!!
اما من هنوز غمگین بودم.
غول هایی شادی ام را بردند.
ایینه ام را شکستم تا غمم را در چهره ام نبینم.
می خواهم به مرداب بازگردم.
و همه را شکست دهم.
باید با بهار اغازی دوباره کنم.


60:

بهار شد.من منتظر لنا شدم.امد.زیستم.رفت.گریستم و اکنون برای با او ماندن مجبورم تن به نوعی از زیستن بدهم که تاکنون برای الغایش می جنگیدم.
لنی من!!باش تا بیایم.!!!
بی وفا

61:

سرهنگ دست مرا گرفت و به اعماق جنگل برد.
می خواست رسوم زندگی را بیاموزاندم.
چند سال گذشت و من چیزی نیاموختم.
صبح یکی از روزهای بهاری من به او فرمودم:اکنون وقت ان هست که من معلم تو شوم.و درس زندگی دهم.
لبخندی زد و از من دور شد.فردا بار و بندیلش را جمع کرد و مرا در جنگل با خودم تنها گذاشت.
چند قرن هست بی انکه کسی با من از رسوم زندگی بگوید دارم زندگی میکنم.
چیزی هم کم نداشته ام.
امروز تصمیم گرفتم به شهر بازگردم و انچه در تنهایی با طبیعت اموختم به هم نوعانم بیاموزانم.یا به اشتراک بگذارم.
اما مشکل اینجاست که دیگر راه شهر را به خاطر نمی اورم.
و البته از یاد برده ام که از چه نوع حیوانات بودم و هم نوعانم چه شکلی دارند و چه عاداتی؟
ایا مرا می پذیرند؟
ایا میتوانم بین ایشان مانده با انها بزیم؟
اه نمی دانم.
کاش با سرهنگ باز می گشتم.
نمی دانم.


62:

به بابا فرمودم بس کن.این اخر راهه.
چشماشو بست و دیگه نشنیدم که خرخر کنه.
فرداش مادر فرمود به بابا چی فرمودی که نفسش بند اومد؟
فرمودم:هیچی مامان.من به بابا حرفی نزدم.فقط عکس تنهایی های بشر قرن 21 رو نشونش دادم!!!!!!!!!

63:

روز شکر گذاری شد.
مرم دورش حلقه زدند و جلویش خم و راست شدند و در نهایت ادب از او تشکر می کردند.
کنارشان زدم و رودررویش ایستادم.
اطرافیان سعی داشتند مرا با شمشیرهایشان قلم نمايند.هرطوری بود نزدیکش رسیدم و دستم را دراز کردم و ریش هایش را کشیدم.از جانه اش جدا شد و روی زمین افتاد.همه حیرت کردند و عقب رفتند.
این خدای انها نبود.یک سرمایه دار بی وجدان بود که سالهاست سرشان کلاه گذاشته بود و متواری شده بود.اکنون خالق دروغین ان پیامبران جعلی را شناختند.چه روزها که برای ملاقاتش همه ی هستی خود را داده بودند.
دست اخر فهمیدند که خدایشان یک کلاه بردار اسم و رسم دار هست.یک سرمایه دار سرشناس.
امت متفرق شدند.
من خوشحال که بساط خدایان دروغین از محله ی ما برچیده شد.شب را تا صبح با ارامش مطلقی خوابیدم.
فردا وقتی می رفتم سبزی بخرم دیدم امت دور موجودی که از درونش نور به بیرون می تابید جمع شده اند.و دعا می نمايند.و او را می پرستند.
سرم را خاراندم و دمق راهیه خانه شدم.با خودم فرمودم دردرون این امت یک نیاز وجود دارد که ایشان را ناخوداگاه به سوی یک خالق مهربان و غیرعادی می برد.
همینطور که با خودم حرف می زدم پایم گیر کرد به چیزی!!!!
صدای فریاد های امت بلند شد.
دیدم ان موجود خاموش شده هست.تاریک و سیاه و چرکین!!!!!
گویا از همون سیمی که من ناشیانه قطعش کردم از پریز برق همسایه با لامپ های جدید چینی خودشو نورانی کرده بوده!!!!!!!!!!

64:

بهش فرمودم وايسا دِ مي‌گم وايسا اگه وجودش رو داري وايسا،
رگ گردنم انقدر متورم شده بود كه انگاري يكي داشت گردنم رو فشار مي‌داد و خفم مي‌كرد.
وايساد، خيره خيره من رو نگاه مي‌كرد دستم رو بردم بالا و با تمام قدرت چند تا سيلي محكم زدم تو صورتش و هي بهش مي‌فرمودم نامرد ، بي‌غيرت، بي ...


ولي انگار كه نه انگار بهم فرمود : خودت رو بُكشي قلقلكم هم نمي‌ياد برو يكيو رو بيار كه زورش از تو بيشتر باشه و يكي محكم زد تو صورتم برق از سرم پريد خون از دماغم راه افتاد...
تو گلوم يه بغض به چه بزرگي گير كرده بود از دور صداي بچه كوچولايشاني كه داد ميزد اايشان آقا گنده ولش كن رو ،شنيدم .نزديك شد شايد به زور 3 سالش مي‌شد.

چشماش قرمز شده بود و ابروهاي كوچولوش بد جوري به هم گره خورده بود اومد سمتش و با پاي كوچولوش محكم زد رايشان پاش و بهش فرمود برو ، بد ، هيولاي بدِ ظالم به خدا مي‌گم ديگه دوستت نداشته باشه.

اونم هيچي نفرمود نميدونم چرا با خودم فرمودم الانه كه بزنه طفلكي و ناكارش كنه اما سرش رو انداخت پايين و رفت...
موقع رفتن پاش مي‌لنگيد .

.

.

.

65:

خوندمش
افرین
خبرم می کردی میومدم می کشتمش وایه ست!!
هرچند کسی که پرنده ی به این زیبایی رو اینچنین بی احساس ترک کنه لیاقت مرگ رو نداره
عزیزم تو کتاب صد سال تنهایی گابریل مارکس رو خوندی؟
حتما بخون.از کافکا و کامو هم بخون.
سری هم به تهوع و مقالات سارتر بزن.
اما فقط بخون و وارد معنی و مفاهیمش نشو.
وقتی همه رو خوندی کتاب های جیبیه ارنست همینگوی رو بگیر.
از پیرمرد و دریا شروع کن.
و با برفهای کلیمانحارو تموم کن.
وقتی حس کردی خیلی حس خوبی داری کتاب خودتو بنویس.
یه داستان بلند بنویس
تو خوب می نویسی
با این تمرین بهتر خواهی نوشت.
خوشاحال می شم داستاناتو اینجا بذاری بخونم
با کوئلیو خودتو خسته نکن.
بندازش دور
به درد نمی خوره
حتما اگه نخوندی بخون.
از مارکز شروع کن و صد سال تنهایی
من دارم برای چندمین باز می خونمش.و حاشیه ی کتابم نقدش می کنم.تو هم نقد کن.
اگه کتاباشو نداری اگه تهرانی من قرض می دم.
تا بعد

66:

بی خیال خلیج.عربی و فارسی نداره
مهم مغز انسانه
اینا بازی های قدرت هاست که مارو درگیرش می کنن تا یاد اقتصاد نیافتیم
تا مارو از اونچه باید براش امضا جمع کنیم غافل کنه
چرا برای حمایت از جووونایی که کشته می شن یا مادرایی که بچه هاشونو می کشن امضا جمع نمی کنیم؟
هان؟
و یا واگذاری دریای خزر؟
و...............
وارد بازی های قدرت نشو
مسائل مهم رو فراموش می کنی
همه اش یک بازیه
سیاستمدارا می دونن کی امت رو با مام میهن و احساسات میهن پرستانه از اصل ماجرا دور کنن
بای

67:

كوچيك كه بودم اونم كوچيك بود
بزرگ شدم اونم بزرگ شد
دكترا مي‌فرمودن الان نميشه خطرناك!!!
تو همه مهمونيا مجبور بودم بخاطرش ، بخاطر اينكه شرمنده نشه از بودنش و خجالت نكشم از شكل زشتش موهام رو رايشان شونم باز بزارم ...
خنده‌دار بود اون روزا ستاره همش مي‌فرمود نميشه خانم خانما يه بارم كه شده موهاش رو افشون نكنه ، دلبري نفرمايند.
چي بايد مي‌فرمودم هيچي ، هيچي نمي‌فرمودم..

.

دو هفته پيش هر چي داد و فرياد كرد به گوشم نرفت كه نرفت.
رفتم مطب دكتر سروش و به قول جنوبيا خلاص...
ديشب تو مهموني رايشانا ديگه موهام رو باز نزاشتم .
همه مي‌فرمودن چقدر خوشگل ميشي با موهاي جم اما با مايشان باز يه چيز ديگه‌اي...
تو دلم كلي خنديدم و نمي‌دونم چرا دلم گرفت ...
ياد خال گوشتي گنده رايشان گردنم افتادم.

دلم براش تنگ شده بود و جاي خاليش رو گردنم بدجوري آزارم مي‌داد.

.

.

68:

اففففففففففففففففففففففرر ررررررررررررررررررررریییی ییییییییییییییییییییییینن ننننننننننننننننن
دنبال یک کلمه یا هجا بودم که شادی و شورمو سپس خوندن نوشته ت نشون بدم.
پیدا نکردم.
زبان فارسی اینجور مواقع کم می اره
ووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووو
عالی بود.
مدتها بود همچین نوشته ای نخونده بودم.

سبکی بود که دوست دارم.
مثل یک هایکو ،نه!چند تا هایکوی زیبا و نرم بود که توش چند بار از کلمه ی شکوفه های گیلاس هستفاده شده باشه
و درهمی از ادبیات نمایشی قرن 19 انگلیس
مثل کتابهای قطور روسی بود.
کوچولو و مفید
من ذوق زده شدم.
مدتها بود نمی خوندم چون اونقدر مطالب مسخره خونده بودم حالم از خوندن به هم میخورد.
شاید یک نقل بود
یک خاطره یا یک حس
یا ...
اما هرچیبود زیبا بود.
خوشم اومد.
افرین
ادم باید برای ذائقه ی خودش احترام قائل بشه
چمن دلسرد از نوع نگارش و سبک و محتویات نوشته های این وقته خودم رو ممنوع المطالعه کرده بودم.
مجبور می کردم خودمو تا کتاب های قدیمی رو برای چندمین بار بخونم تا مبادا سراغ نویسنده های جدیدی برم.
اما نوشته ی تو خوب بود
خوشحالم که خوندمش
افرین

69:

يك .

دو .

سه .

چهار .

ـ هوووووووووووم
يك .

دو .

سه .

چهار .

ـ هييييييييييييييي اُه اُه
يك .

دو .

سه .

(لعنتيييي از خودت دفاع كن .

.

.


يك .

دو .

سه .

چهار .

ـ خخخخخخخخخخخخخخخخخ
چي مي‌گي درست بگو يالا
يك .

دو .

سه .

چهار .

پنج .

ـ هاااااااااااااااااااااااا
چرا دست و پا نمي‌زني عوضي
يك .

دو .

سه .

چهار .

.

.

ـ آآآآ
اگه ناله نكني ازين بيشتر سرت رو فرو مي‌كنم تو آب
‌ـ‌ خَخَخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خفتم مي‌كنم اگه ناله نكني زود باش كثافت .

اَه

ـ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خخ چي درست حرف بزن كثافت دماغ گنده.
ـ خستته .

خسته مي‌شي آآآآآآبجججي اِننققَددَر حِحِرص ننَخخووور .اووووونوووووووققققت من وااااااااسسست غصصصصه ميييييييييي‌خخخخووورم.ببب بببگوووووو چيييييي چي ككار كُكُنننَم.

آشغال فرمودم ناله كن وقتي سرت رو تايشان وان آب فرو مي‌كنم دست و پا بزن .روانيم كردي چرا دردت نمي‌آد وقتي گردنت رو فشار مي‌دم ديونه عقب افتاده .

اَه لعنتي.

ـ ِاِاِالللهي ققُرررببوننت ببرَم خخخخخوووب نننِممييدووونم دَدَدَرد چِچِشكللليه خوب.
توتوررو خُخدا عصصبباني ننَششوو خووووب بيبيييا باااا با با جُجُجُفتت پاههات ببپپررررو هَهَممون ددَستَم كِكِه اووون هَففتته‌اي گُگُذذذاشتيييش لاااييييِ دَدَر..
ـ آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ .

.

.

دردت اومد به جهنم ، يك ساعت وقتم رو گرفتي .

روانييييييي زشت .

موندم تايشان ديوونه رو واسه چي مامان بيشتر از من دوستت داره !!!!

70:

سلام.خوبی؟
چرا ابنقدر خشونت؟
لطفا یه داستان عاشقانه برام بنویس
میشه؟
منتظرم
عاشقانه
توش عشق بورز
ببوس
همه کار بکن
فرای این واقعیات باش
به تخیل ارام و عاری از دغدغه ات پناه ببر
منتظرم

تو می تونی با این نوشته های کوتاه و غافلگیر نماينده ات یه مینی بووک چاپ کنی
اگر خواستی من انتشاراتی سراغ دارم تا معرفی کنم
بی شک امتحانش ضرر نداره
برای یافتن من با سروناز تماس بگیر
نشانی ام را از او بجوی
می بینمتون

71:

داستان كلاغ شورشي و هلن رو با يه فنجون قهوه‌ داغ نوشيدم .

.

.

وقتي تموم شد تايشان سينم مي‌سوخت .

.

.

با طعم خوش يه فنجون قهوه ديگه خواستم به خودم كلك بزنم، تا شايد صداي جليز ايشانلز دلم به گوشم نرسه.

.

.!!!

72:

ننوشتی؟
منتظرم.
داستانتو بنویس
سی یو

73:

پاکش کردم تا نخونی و ندونی

74:

شیطان در جانم حلول کرد.
شیطانی زمینی.
کاملا طبیعی
و من دستانش را در رویا هایم فشردم.
شانه به شانه اش تا پای منزلی شتافتم.
دغدغه ی جدایی ازارم داد.
خلسه ی بوسه ای بیتابم کرد.
و او بی گمان و بی نشان مرا وانهاند و رفت.
این اولین باری نبود که می ازردم.
و من شعری به یاد اوردم که در ان شاعر فرمود گر تو مرا بیازاری
چونان قند و شکر باشد برام
یه همچین چیزایی
شیطون کوچولوی بزرگ من
مثل موش توی مشتم میگیرمت.
می بوسمت.
بعد میریم تا اونور جوب بزرگ
دور شیم از سهر دروغ
لالا کنیم کنار هم
و نی نی خوابش برد.
گفم اروم سرشو از روی شونه م بردارم.
فرمودم نکنه بیدار شه
و تا صبح دختر کوچولوم توی بغلم خوابید وخوابید

75:

و اما عشق...


76:


روزگاری بس طولانی هست که کلمه جمله یا داستان طولانی در قلب و ذهنم جایی ندارد ...


شاید دلیلش تنها و تنها خودم باشم

77:

عشق یک چیز خوبه
و در دنیای من که چیز های خوب کم و گم و دور هستند اگر پیدایش شود بیشک رهایش نمی کنم.
من تجربه هاش کرده ام
و دوباره در ان هستم.
در چیزی شبیه عشق
و یا خود عشق

78:



دنیای عجیبی داری؟
که شاید عشق در ان هست یا نیست و به دنبال انی ...


به دنبال خوبی هستی و خوبی را عشق میدانی ؟؟؟
موفق باشی ...


79:

من دنبال هیچی نیستم.هیچی.


80:



مطمئني ؟
ادما چيزايي ميگن هميشه كه در وجودش شك دارن ....


81:

اره
ادما....
در من چقدر ادمیت دیدی؟

82:




حرف كه از ادميت مياد يه هستعاره هست از بودن ...

از يه جنس ...

اگر نه ما نه انساني داريم نه ادمي ...

زيرا كه بشر دير وقتي هست كه /...


83:

رفتی توی شعار
بگو من ادمم؟
ساده

84:

تو هيچي نيستي ...

هيچي ..

مثل همه ي ما پوچي/// پوچ ....


85:

مرسی

86:

اما من از زندگی م راضی ام
اگه شما هم هستید در اون صورت مثل همیم
اگه نه شباهت ما در همون هیچ و پوچیه که فرمودید

87:

این

88:

این جهان زندان وما زندانیان
برشکن زندان و خود را وا رهان

89:

اما در نهایت من هنوز معتقدم که:
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
یعنی اگه ما در اغاز تلاشی نو بتونیم دولتی نو برای جامعه ی بشری بسازیم،و اون دولت مطابق خوی انسانی رفتار کنه
زندگی دیگه برای ایندگان ما پوچ نخواهد بود
اگر این هدف ما بشه پس زندگی ما هم پوچ نخواهد بود
اگر از حیطه ی حرف و شعار خارج شیم و عمل کنیم

90:

اگر دست از حسادتمان بر داريم و بتونيم به ايندگان هم فكر كنيم نه فقط خودمان ...


91:

جامه ی هوش کجاست تا خرم بهر همه

92:

با سلام

خوبين شما؟!

نميدونم تا چه حد در جريان تاپيك اين چند مرد هستيد، روال به اين صورت هست كه هر هفته سوالاتي مانند مصاحبه از بعضي از دوستان انجام ميشه، و سپس اينكه جوابها رو ارسال كردند، مصاحبه هاي هر هفته در روز جمعه در تاپيك اين چند مرد(انجمن آقايان) گذاشته ميشه.



بنا به درخواست بعضي دوستان شما هم جزو منتخبين اين هفته هستيد، اگر ممكن هست جواب اين سوالات رو به هر نحايشان كه مايليد بدهيد، و به بنده ارسال كنيد تا در عصر جمعه يكجا همراه باقي مصاحبه ها براي دوستان برنامه داده بشه.

هر سوالي رو خواستيد ميتونيد جواب نديد.

متشكرم.



سوالات
------------------
معرفى :

1.

نام ؟


2.

شهرت ؟


3.محل سكونت ؟

4.سن ؟

5.

ميزان تحصيلات ؟


6.

مشغول چه كارى هستيد ؟


7.

علايق ؟


8.متاهل يا مجرد ؟


سوالات كلى


9.

هم ميهن را تعريف كنيد و نحوهء آشناييتان با هم ميهن


را بيان كنيد ؟

10.

هدف در زندگيتان چيست ؟


11.

بهترين دوستتان ؟


12.عشق و عاشق شدن ، درست يا غلط ؟ ( با دليل بيان كنيد )

13.

تا به حال عاشق شديد ؟ عاشق كه و چگونه ؟


14.

سخت ترين و زيبا ترين لحظهء زندگيتان ؟


15.

تاثير گذار ترين جمله اى كه شنيديد ؟


16.

يك نصيحت از پدرتان ؟


17.يك نصيحت از مادرتان ؟

18.دنيا را چگونه نظاره ميكنيد ؟

19.

مرد موفق را تعريف كنيد ؟


20.

مرد نا اميد را تعريف كنيد ؟


21.

مرد شكست خورده را تعريف كنيد ؟


22.

در خواب به سر ميبريد يا بيدارى ؟


23.

بيشتر مواخذه ميشايشاند يا مواخذه ميكنيد ؟


24.

انسان خوب را تعريف كنيد ؟


25.

انسان بد را تعريف كنيد ؟


26.

اوقات فراغت خود را به چه كارى مشغول ميشايشاند ؟


27.

خصوصيات بد اخلاقى خود را بگايشانيد ؟


28.

خصوصيات نيك اخلاقى خود را بيان كنيد ؟


29.

بيشتر شنوده ايد يا گايشاننده ؟


30.

كودكيتان را بيشتر دوست ميداريد يا


بزرگسالى تان را ؟

31.

از چه انسان هايى متنفريد و به چه انسانهايى


علاقمند ؟

32.

خود را انسان بزرگى فرض ميكنيد يا كوچك ؟


33.

خود را مانند يكى از خلقت هاى خدا كنيد


( مانند : كوه ، گل ، برگ ، ماه )

و بگايشانيد چرا شبيه اون هستيد ؟

34.

زيباترين داستانى كه خوانديد ؟


35.

خدا را در يك بند توصيف كنيد ؟


36.

هنرپيشهء مورد علاقه تان ؟


37.

چه فيلمهايى را دوست داريد ؟


38.

دوست داريد يك فيلم ساز بزرگ شايشاند يا يك


هنرپيشهء بزرگ ؟ چرا ؟

39.

دنيايتان چه رنگ را به خود دارد ؟


40.

سخت ترين بيمارى از نظر شما ؟


41.برخورد شما با همسرتان اگر به شما خيانت كند

چگونه خواهد بود ؟

42.

اعتماد را تعريف كنيد و چقدر در دوستى هايتان

به طرف مقابل اعتماد ميكنيد ؟

43.

حكم خداوندى شما امده هست و برنامه هست

رهسپار بهشت شايشاند و تنها مجازيد يك نفر را همراه

خود به بهشت بريد ، ان يك نفر چه كسى خواهد بود ؟

44.بين پريدن از برج و خيانت ، كدام را انتخاب

مى كنيد ؟

45.

بين خوردن زهر و دروغ ، كدام را بر ميگزينيد ؟

46.
سوالى كه دوست داشتيد از شما پرسيده شود

اما پرسيدن نشد ، را از خود بپرسيد و جواب دهيد ؟

47.

حرف آخر



وقتتون به خير.

كلاغ شورشي و هلن

93:

سلام.پارسام.گاهی هم چیزی دیگر
اسفند 25 سال پیش مامانم منو به دنیا اورد
و اینکه تحصیلاتی ندارم
اما کمی اطلاعات دارم
بین خوردن زهر و دروغ اگه دروغم خیلی به کسی یا چیزی صدمه نزنه مسلما دروغ
حرف اخرم اینه که خیلی خوبه که شما منو انتخاب کردید
خوشم اومد
و سوالی که نپرسیدید اینه که می چه سوالی دوست دارم بپرسم
می خوام بدونم چرا انتخاب شدم؟عاشق اره
من عاشق شدم
بهم هم خیلی خوش گذشت
تعدادعشق های کوتاه مدتم زیاد بود اما خب بهترین و شیرین ترینش با ....

بد
زندگی پررنگ بود و لحظات زیبا
دوستان زیادی ندارم اما به اندازه ی کافی دارم
از با امت بودن خوشم میاد
اما در مقدار دقایق کم
خیلی ادمی نیستم
تنهایی رو ناخواسته ترجیح میدم

خیانت رو نمی دونم
من به چیزی به نام خیانت و یا هرچیز اخلاقی دیگه اعتقاد ندارم
چون ساخته ی ذهن محدود بشر در سیر تاریخی عجیب غریبه
مثل میهن پرستی یا ناموس یا غیرت یت تعصب و یا مذهب
اما این به این معنا نیست که من موجود بی خودی هستم
من در مقابل این صفات غیر واقعی چیزهایی رو جایگزین کردم
اگه خیانتم باعث نابودی کسی نشه و فقط در حد خاطره ی تلخ باشه در صورت لزوم(تشخیص شخصی)در کمال خودخواهی خیانت میکنم
خدایی برای من نیست.
بهشت هم واسه من اینه که تا لحظه ی مرگم موجودات کمتری رو ازرده باشم یا سعی کرده باشم اینطور باشم
من ماتریالیست هستم
ماتریالیست ناتورالیست
ماده گرای طبیعت گرا یا بالعکس
سوسیالیسم علمی رو هم دوست دارم
از مارکس هم خوشم میاد
اما دوست ندارم که بهم انگ مارکسیستی بزنن
به عقاید همه احترام می ذارم
کم پیش می یاد به کسی توهین کنم
اما خب گاهی هم پیش اومده
من ادم مودی هستم
گاهی خیلی ایده ال و گاهی خیلی ...
اعتماد
نمی دونم
من معتقدم تو اگه قوی باشی مهم نیست که کسانی که باهاشون در ارتباطی مطمئن هستن یا نه
اما شخصا کسانی رو انتخاب می کنم که کمتر در صورت بریدن یا دریدن و بازگشت از همراهی اسیب برسونن
حقیقتا ایده ی من در رابطه با ارتباط با ادم ها اینه که اونها همیشه همه جا به طور کامل اختیار خودشونو ندارن
موجودات دو پا بر خلاف تفکر درونی هستحاله گونه شون در مورد اینکه به پیشرفت و تمدن رسیدن و اشرف موجوداتن عقب افتاده هستن
در برابر طبیعت و شرایط و محیط ضعیفن و مسئول تمام اعمال و تصمیماتشون نیستن
اما این به معنای اشتباه پس همه بی گناهن نیست
بلکه مقصودم احساسا درونی نسبت به ادم هاست که در صورت اشتباه بایستی اونها رو بخشید
و یا حتی الامکان کمک کرد و سا در نهایت ترکشون کرد
نفرت مسخره ترین و البته مخرب ترین احساسه
با اینکه اداها و ژستر های روشنفکر ماب دارم و ادعا می کنم که باید به ادمها اجازه داد خودشون انتخاب کنن
در این مورد خاص خیلی حساسیت دارم
احتمال ازدواجم زیاده
کسی که روبروی منه اونقدر با شعور هست که در صورت بدبختی و بیچارگی ناشی از زندگی مشترک با من بهم بگه و اگه حل نشد مثل بچه ی ادم جدا شیم
برای همین عقل بیش از هر چیزی برام اهمیت داره
و البته زیبایی ظاهر
اما اگر با همه ی پیش بینی ها محاسباتم درست از اب در نیاد خب من مشکل رو از خودم خواهم دید
ناراحت می شم و شاید از هستی ساقط شم
اما می دونم که به اون شخص یعنی همسر خائنم صدمه ی چندانی نمی زنم
حتما مشکل از منه اگه شزیک زندگیم از زیستن با من راضی و قانع نباشه
اما در نهایت همه ی اینها ایده و افکاره منه
شاید در نسیر ئاقعی و سیر حقیقی زندگی عکس العمل من درست شبیه یک نفر احمق باشه
همه چیز امکان داره
حتی همه چیز امکان نداره هم امکان داره
بیماری نادانی و نااگاهی
اگر باعث شه که به موجودات و هستی اسیب غیر قابل جبران برسه بدتر
نابخشودنی
من خودمو باز هم در ایده مسئول تمام بدی ها و زشتی ها و تخریب هایی که نوع بشر در طول تاریخ انجام داده و می ده میدونم
می دونم که زیادی ایده الیستم
اما اگه نبودم جای سوال بود
این ایده کمی برگرفته از عقاید اگزیستانسیالیستیه ژان پل سارتره

94:

30-بدون شک کودکی
من عاشق کودکی م هستم
و نهایت سعی مو می کنم تا نکشمش
29-شنونده.از نوع خوب.واقعا اینطوره.من گوش خوبی ام.کوشی که تحمل و درک و شعور بالایی داره
28-27-مثل همه
مثل تو مثل خودم مثل ادمهای معمولی و خاص و مثل بشریت حال حاضر خوبی و بدی در وجودم هست
26-اوقات فراقتی ندارم
کارم طولانیه.اما جمعه ها خواب و دیدار کوتاه با دوستان.کتاب می خونم و فیلم قشنگ نگاه می کنم
چون نویسنده هستم و نمی تونم ترکش کنم بیشتر نویسندگی می کنم
اهل ورزش نیستم اما خیلی دوست دارم خوش تیپی رو با ورزش بدست بیارم.
__________________
موجودات خوب موجوداتی هستن که در طول عمرشون برای هستی یعنی خود و پیرامون و دیگران و همه و همه
مفید باشند و کمترین اسیب رو بهشون برسونن
و موجودات بد کسانی اد که برای دیگران مضر باشن
24-25

بیشتر مواخذه می شوم و لبته خیلی هم بدم نمی یاد
اما خیلی کم کسی رو مواخذه می کنم23
22-اگر سوال در سطح پرواز کنه م در خواب و بیداری ام
اما اگه پشت سوال عمق اقیانوسی بیکرانی باشه من معتقد به جدیدترین نظریه هستم که می گه انسان هنوز هم دارای ذهن دوکانه و حتی
چند گانه ایه که هرگز قابلیت تشخیص واقعیت و انتزاع رو پیدا نکرده
یعنی خواب همه در خواب
21-مرد شکست خورده از اونجا که تعاریف و کلا کلمات و معانی شون در زهن من خیلی ایده ال هستن برای من غریبه هست
من می گم انسان یا فراتر موجود شکست خورده کسیه که نتونه خودشو پیدا کنه و دائم در بیچارگی باشه و بدبختی.و دست و پا زدنش هم ناخواسته و ندانسته و یا خوداگاه به دیگری اسیب برسونه
واسه من موفق کسیه که کمتر اسیب رسونده باشه
و شکست خورده کسیه که بیشتر اسیب رسونده باشه
به خودش به هم نوعانش و به کل هستی
20-کسی که مرده باشه ناامیده.
یعنی ناامید مرده هست.
نومیدی یعنی پایان زندگی و کسی که در نومیدیه مرده هست.نمی گم مقصره.اما ...
19-همون که بالا فرمودم
18-دنیا رو اگه کار موقعيت بده خوب و بد.روشن و تاریک.قضنگ و زشت.بستگی به موقعیتم داره که در چه حس و حالی باشم
17-16-بنا به دلایلی با هیچ کدوم نزیسته ام.و اگر هم هم زیستی بوده اونقدر طول نکشیده که به نصیحت بکشه.یا من خیلی ...

بوده ام که اونها در همون وقت های کم نصیحتی نکردن.
اما دوسشون دارم گرچه نقشی در زندگی کنونی ندارن
15-نمی دونم که چه جمله ای کی و کجا روی من تاثیر گذاشته
14-خیلی.عشق بوده .هم بهترین هم بدترین.نشئگیه نوشته های خودم و ...خیلی ....
-بدون شک کودکی
من عاشق کودکی م هستم
و نهایت سعی مو می کنم تا نکشمش
29-شنونده.از نوع خوب.واقعا اینطوره.من گوش خوبی ام.کوشی که تحمل و درک و شعور بالایی داره
28-27-مثل همه
مثل تو مثل خودم مثل ادمهای معمولی و خاص و مثل بشریت حال حاضر خوبی و بدی در وجودم هست
26-اوقات فراقتی ندارم
کارم طولانیه.اما جمعه ها خواب و دیدار کوتاه با دوستان.کتاب می خونم و فیلم قشنگ نگاه می کنم
چون نویسنده هستم و نمی تونم ترکش کنم بیشتر نویسندگی می کنم
اهل ورزش نیستم اما خیلی دوست دارم خوش تیپی رو با ورزش بدست بیارم.
33-متاسفم که نمی تونم جواب بدم
اما به نظر میاد شبیه خودم هستم
32-خودمو خوب و بد می دونم
کسی که می تونه خوب باشه و گاهی خوب هست و می تونه بد باشه و گاهی هست
31-تمام سعی مو می کنم تا از کسی بدم نیاد و متنفر نشم
و از همه خوشم بیاد و همه ی موجوداتو دوست بدارم
34-داستان های زیبای زیادی خوندم
و خواهم خواند
هر کدوم در موقعیت و لحظه ی وقوع زیباترین بودن
من باور دارم که زیبایی تمامی نداره
و هرگز با دیدن زیبایی چیزی یا چیزی زیبا نمی گم این اخرشه و منتظر زیباتر هم خواهم موند
__________________
30-بدون شک کودکی
من عاشق کودکی م هستم
و نهایت سعی مو می کنم تا نکشمش
29-شنونده.از نوع خوب.واقعا اینطوره.من گوش خوبی ام.کوشی که تحمل و درک و شعور بالایی داره
28-27-مثل همه
مثل تو مثل خودم مثل ادمهای معمولی و خاص و مثل بشریت حال حاضر خوبی و بدی در وجودم هست
26-اوقات فراقتی ندارم
کارم طولانیه.اما جمعه ها خواب و دیدار کوتاه با دوستان.کتاب می خونم و فیلم قشنگ نگاه می کنم
چون نویسنده هستم و نمی تونم ترکش کنم بیشتر نویسندگی می کنم
اهل ورزش نیستم اما خیلی دوست دارم خوش تیپی رو با ورزش بدست بیارم.
__________________
34-داستان های زیبای زیادی خوندم
و خواهم خواند
هر کدوم در موقعیت و لحظه ی وقوع زیباترین بودن
من باور دارم که زیبایی تمامی نداره
و هرگز با دیدن زیبایی چیزی یا چیزی زیبا نمی گم این اخرشه و منتظر زیباتر هم خواهم موند
__________________
35-خدا برای من موجودی انتزاعیه که به دلایلی که برای خودم روشنو قانع نماينده ست از ذهن بشر بیرون ریخت
چون بشر ضعیف بود
بیشتر حرف نمی زنم چون با اینکه من می تونم با خداباوران و دینداران دوست باشم اونها کمتر این امکان رو دارن
و گمان می برم مخاظبان شما هم بیشتر مذهبی باشن
پس چون دوستی با اونها برام ارزشمندتره از عقاید شخصی منه
می گم زنده باد دوستی





95:

هنرپیشه های مختلف
هرکی خوب بازی کنه
بیشتر نویسنده ها و کارگردان برام مهم هستن
اما کارگردانی رو اری
البته تجربه هم داشتم
فیلم سازی نیمه اماتور و اماتوری داشتم
و البته این ایمان هم در من هست که در صورت ایجاد موقعيت و امکانات(پول)می تونم فیلمساز مطرح و خاصی بشم
با اطمینان
الان هم تا روزی که روی پاهام محکم بایستم و البته زیر پاهام کسی نباشه روی پروژه هام کار می کنم
فیلم نامه ی خوبی هم دارم که خیلی بهش ایمان دارم
و البته مغزی که خیلی بهتر خواهد بود از خیلی
دنیای من نمی دونم
بهش فکر نکرده بودم
این سوالات انتزاعی و خارج از موقعیت انسان ازارم نمی ده اما هرگز علاقه مند به اندیشیدن بهشون هم نبودم
نه اینکه بد باشه و یا در افکار و زندگی و باور های من انتزاع جایی نداشته باشه چون من ابر انسان نبوده و نیستم اما اگه سلثقه ای برخورد کنم می گم خوشم نمی یاد
من تخیل رو ترجیح می دم
در اون مکان سرسبز یا زرد من قلم مویی از جنس خودکار دارم با تاروپود خیالاتم و دنیامو در لحظه ها رنگ می زنم
وقتی عاشق بودم در عین درماندگی سبزش می کردم چون خون قرمز عشق در رگخام بود
و در نهایت این عشق هم انتزاعی و غیر واقعی از کار در اومد
و البته اعتراف می کنم تنها انتراعی که دوست دارم دوباره تجربه ش کنم همین عشقه
اما کارگردانی رو اری
البته تجربه هم داشتم
فیلم سازی نیمه اماتور و اماتوری داشتم
و البته این ایمان هم در من هست که در صورت ایجاد موقعيت و امکانات(پول)می تونم فیلمساز مطرح و خاصی بشم
با اطمینان
الان هم تا روزی که روی پاهام محکم بایستم و البته زیر پاهام کسی نباشه روی پروژه هام کار می کنم
فیلم نامه ی خوبی هم دارم که خیلی بهش ایمان دارم
و البته مغزی که خیلی بهتر خواهد بود از خیلیها
__________________
بیماری نادانی و نااگاهی
اگر باعث شه که به موجودات و هستی اسیب غیر قابل جبران برسه بدتر
نابخشودنی
من خودمو باز هم در ایده مسئول تمام بدی ها و زشتی ها و تخریب هایی که نوع بشر در طول تاریخ انجام داده و می ده میدونم
می دونم که زیادی ایده الیستم
اما اگه نبودم جای سوال بود
این ایده کمی برگرفته از عقاید اگزیستانسیالیستیه ژان پل سارتره
با اینکه اداها و ژستر های روشنفکر ماب دارم و ادعا می کنم که باید به ادمها اجازه داد خودشون انتخاب کنن
در این مورد خاص خیلی حساسیت دارم
احتمال ازدواجم زیاده
کسی که روبروی منه اونقدر با شعور هست که در صورت بدبختی و بیچارگی ناشی از زندگی مشترک با من بهم بگه و اگه حل نشد مثل بچه ی ادم جدا شیم
برای همین عقل بیش از هر چیزی برام اهمیت داره
و البته زیبایی ظاهر
اما اگر با همه ی پیش بینی ها محاسباتم درست از اب در نیاد خب من مشکل رو از خودم خواهم دید
ناراحت می شم و شاید از هستی ساقط شم
اما می دونم که به اون شخص یعنی همسر خائنم صدمه ی چندانی نمی زنم
حتما مشکل از منه اگه شزیک زندگیم از زیستن با من راضی و قانع نباشه
اما در نهایت همه ی اینها ایده و افکاره منه
شاید در نسیر ئاقعی و سیر حقیقی زندگی عکس العمل من درست شبیه یک نفر احمق باشه
همه چیز امکان داره
حتی همه چیز امکان نداره هم امکان داره
30-بدون شک کودکی
من عاشق کودکی م هستم
و نهایت سعی مو می کنم تا نکشمش
29-شنونده.از نوع خوب.واقعا اینطوره.من گوش خوبی ام.کوشی که تحمل و درک و شعور بالایی داره
28-27-مثل همه
مثل تو مثل خودم مثل ادمهای معمولی و خاص و مثل بشریت حال حاضر خوبی و بدی در وجودم هست
26-اوقات فراقتی ندارم
کارم طولانیه.اما جمعه ها خواب و دیدار کوتاه با دوستان.کتاب می خونم و فیلم قشنگ نگاه می کنم
چون نویسنده هستم و نمی تونم ترکش کنم بیشتر نویسندگی می کنم
اهل ورزش نیستم اما خیلی دوست دارم خوش تیپی رو با ورزش بدست بیارم.
__________________

96:

من چه سبزم با تو
ای همه هستی من

97:

i love life

98:

زندگی وقتی که تنهایی به سختی می رود
وانگاه که می توانی با کسی باشی و نیستی سخت تر
و چه خوب و چه زود وقتی با اویی
پس زنده باد زندگی ها گر با اویی که می خواهی
و پیش به سوی مرگی خوب در حالی که رضایت داری از زندگی و بودن

99:

یکروز دگر هم به نفس مرد
تا روز ازل هر نفسی مرد نیازرد
این باشد اگر طریقت رندان عرش
تا اخر دنیا برود مرد به فرش

100:

برای بردن زغال به خونمون از کوچه ی اقا گذشتیم و بدیدیم که گاز دارن و ماییم که نادار نشستیم ز سرما بمیریم

101:

من به چشم تلخ تو گرفتار شدم
به دادی که از شبانگاهم به ابر میرود
به افریدگاری که پشت درختهای خانه ام پنهان شده
به اسمانی که به رنگ کبود هستی نامعلومم در امده
و به تو ان سیاه چشم نازپرور که تون فرمودن مهرت به دل ندارم
به بال های شقایق
به وقت ایستاده بر در
و تمام روز هایی که در پیش رویم به صف در انتظارم ورودم اند
به تو سوگند که تنهایی را میشود در شهوت کشت اما نه به گناه
که با عشق به انسان
به تو سوگند که صادقانه میمیرم
اگر در من جویباری شوی رو به دریا
و ماهی شدم از ان شب که با من همراه اقیانوس شدی
و بال زدم
و رفتم
چه فرمودی برو
رفتم
چه نپرسیدم چرا

102:

گونجشک از مردی که زیر تاق ایستاده بود پرسید:تو چکاره ای؟
مرد بی حوصله و خسته جواب داد:من ...........یه پرنده شناس
گونجشک کنجکاو شد.پرسید که از کدوم پرنده خوشت میاد؟
مرد فرمود :از اونی که هرگز نشناسم.
گومجشک متعجب موند.زل زده به مرد نزدیک و نزدیک تر می شد
پرسید عاشقشونم میشی؟
با حسرت جواب داد:اگه پرنده ای پیدا کنم که نتونم بشناسمش اره
پرنده ای که نه نامی داشته باشه و نه نشونی
غریب و گم و تنها
من دنبالشم
یه پرنده که منو هم ببره به دنیای بی نام و نشون ها
و مرد رفت
و پرنده هونجا روی حصارک پشت به اسمون در فکر فرو رفت
رد پای مرد روی برف مثه جا پاهای کلاغ میموند
رفت

103:

بدترین خاطره برای شب مرگم هست
که تلخ مرا در بر میگیرد و اما نمی مانم تا دوستش بدارم بعد

104:

شما هستيد؟

105:

من هستم
تو بنویس
من همه رو میخونم
بعضی وقتا نمی فهمم بعضی وقتا می فهمم
بعضی وقتا هم نیستم اصلا
فعلا که هستم
راستی نوشته های خط خطی را میخونی
چند وقت پیش رفتم صفحات اولش را خوندم
آخر خط خطی بود
به خودم فرمودم کاش سروناز و no name بازم میومدن مینوشتن
بعد فهمیدم منم مثل همه اونایی که بهشون میخندم خیلی مرده پرستم!
شاید اگه تو و تنها990 و پرنده و ساناز و سعید هم نباشین اونوقت ازتون بیشترتر خوشم بیاد!
چه مسخره!
همیشه باید یکی نباشه تا قدرشو بدونم!
کاش یکی هر روز صبح میزد پس سر من که انقدر راحت از آدما نگذرم و تا وقتی هستن قدر بودنشون را بدونم.

106:

سلام
خوبي؟
ممنون كه هستي
بهر اينه كه روشنايي بودنتو به رايشان ماه خودت بتابوني
به نظرم بدترين و تلخترين اشتباه ما اينه كه خودمونو يادمون ميره
من خودم رو فراموش كرده بودم و همه اش براي ديگران بودم و در پي آسايش انها
الان فهميدم كه خودم در اين تكرار لوس و بي مايه از پا در اومدم
از خودم دورم و قهر با خودم هستم.
براي همين پوشش هامو در اوردم و از خونه ي دل و جان همه ي كساني كه گمان مي كردم دوست هستند و لازم،بيرون زدم و الان راهي سرزمين جديدي شدم تا به خودم بپيوندم.
تايشان تاپيك گدايي دوستي بيا
و با من و حنا همراه شو.و البته با ماه كوچك
تو به اينه بگو از انچه به تو مي نمايد خسته اي و انرا ترك فرموده به ما د ر قايقي برس كه دارد در دريايي ناپيدا به دنبال خودمان ميگردد.
بيا

107:

سلام
میشه من دوباره نامرئی بمونم و فقط بخونم؟
فقط خوندنم میاد اینجاها
اونجا هم که فرمودی بودم
اما نامرئی
مثل یه سایه
سایه هم لازمه خب

108:

سرم را روی سینه ی کسی گذاشته بودم.و یک دهان کوچک که بوی خوشی میداد در گوشم اواز می خواند.
من خاطره ی خوشی را به یاد اوردم.مادربزرگم را.بنفشه.و برای لحظه ای که دوست داشتم متوقف شود حس کردم که دسته های کوچک گلهای بنفشه را روی زمین کنار هم با بوی خوش خاک ماه اول بهار دست میکشم.و بویش مرا مست میکند.
تازه گی خنکی حس میکردم.
انگشتان ظریفی موهایم را نوازش می کرد.و شانه ام پوستی نازک و شفاف را لمس میکرد.
ضربان قلبم بالا رفت.
من پستان های کوچکی را می دیدم که مویرگ هایی در زیرش خون سرخی را به قلبی میبرد.
طپش یک ماهیچه ی قوی را می شنیدم.
دوست داشتم همچنان بخوابم.این خواب را دوست داشتم.
با خودم فرمودم مگر چه میشود که قایقم همچنان بی حرکت و ارام به پیش براند و همسفرانم ارام تر باشند و حرکتی ننمايند تا من این خواب را تا ابد ادامه دهم.
انقدر خوش گذشت که دوست داشتم همه را به ان جهان دعوت کنم.از پشت پنجره ای مادرم را دیدم که دارد با نگاه مهربانش نظاره ام میکند.
فرمودم اگر مرا خالقی بود ارزو میکردم همه ی امت را اینجا دعوت کند .کنار من.خیلی ارام و خوش.
سرم را کمی بالا دادم.ان پا که سرم را رویش گذاشته بودم مثل نهری ارام و سفید بود.
جویباری بی صدا از کنار ما به بالا میرفت.و در ارتفاعی نزدیک دوباره پایین می امد.
من همه ی اینها را حس میکردم.دستی امد و سرم را گرفت.روی پا گذاشت و نوازشم کرد.
دوباره در خواب به خواب رفتم.
و.....

109:

هميشه براي جور ديگري بودن به ديگران نگاه كرديم.
امروز وقت ان هست كه به خود اييم و به خود بنگريم.
زندگي بايد كرد
زندگي شايد

110:

من نیروهایم را ،همه را،در یک قوطی حلبی چرکین روغنی کردم و انها را صبح زودی که به لنگرگاه رفته بودم به یکی از ملوانان دادم که وقتی به سرزمین غریبه های ساکن وردست رسید به اولین دختری که رسید بدهد.
هفته ها گذشته و من نمی دانم چه بلایی سر نیروهای من در ان قوطی کوچک افتاده.
ممکن هست او تا امروز هیچ دختری ندیده باشد.ممکن هست ان دختری که دیده و قوطی را گرفته از قوطی و نیروهای من خوشش نیامده و انرا به دریا انداخته.
ممکن هست هنوز به سرزمین دوردست ها نرسیده اسیر دزدان دریایی شده باشد.
و هزاران خیال دیگر.
امشب تصمیم گرفتم که خودم راهی سرزمین دوردست ها شوم.
و خودم شخصا از نیروهایم برای اولین دختری که دیدم بگویم.
باید بارو بندیل ببندم.
همه چیز اماده هست اما یک مشکل بزرگ دارم.
هرچه دنبال نیروهایم می گردم تا انها را در بغچه بچینم نیستند.
نمی دانم چه بکنم.
کلافه ام.
شما نمی دانید کجاست نیروهای من؟

111:

تمام آسمان امروزم را، دل به شاخه سار صدای برف گرفته بودم و امتداد صدای کسی که فریادم می کرد، سکوت بودم.

حال این شام شمه ای از دیرینه ای می بینم و می خوانمش چندان که امیرزاده ای بامدادی را.



کیست ؟
کجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بال های خسته ام
چقدر کوچک بودی تو

اولین تکه از بزرگ ِ پناهی.


112:

آی عشق

113:

و اما اون عشق که گریخت از ما
از من

114:

مرد شدم.
برای دختر که از دست دادن بکارت دروازه ی ورود به زنانگی بوده،برای پسر فرمودند دروازه اش زندان رفتن هست.
رفته بودم اما نه به این شکل
شکل خوب
بی رحم.
و آمدم.
مرد شدم؟
چه حسی دارد؟
مردانگی چیست؟

115:

و بازگشتی خوب.سلام زندگی

116:

شورش را بی شورش کردند

117:

سلام.
میگن یه روزی یه نویسنده ی خوبی بوده که همه ی کاراشو همه دوس داشتنو و همه ی ادمایی که ماراشو خونده بودن عاشقش بودنو همه جا کنارش بودنو خلاصه این ادم هیچ غمی نداشته
می گن یهو این ادم ناپدید میشه
نه اینکه جسمش گم شه نه
یه اتفاقی افتاده که کسی نمی دونه
تنها میشه
خالی میشه و خارو ذلیل میشه و هیشکی هم دوشس نداره
یه روزی یه ادم بیکاری که گذری قصه ی این نویسنده ی حالا مفلوکو شنیده بوده یه جایی اونو میبینه
میبینه که گوشه ای نشسته و داره مشروب می خوره و هذیون میگخ
همینجوری واسه اینکه حوصله ش سر نره و اوقات و زمونش بگذره ازش می پرسه که
چی شد اینجحوری شدی؟
نویسنده در حال مستی می گه
نمی دونم چی شد اینجوری شدم
بعد اون ادم بیکار که حوصلش سر نرفته بود نزدیک تر میشه و دستشو می ذاره روی سر نویسنده ی مفلوک و میگه:
اما من می دونم که چی شد.
و خم میشه و چیزیو توی گوشش زمزمه میکنه
و میذاره میره
سپس مدتها از اون جریان یک ادم تنهای بدبخت بیکار البته نه اون ادم بیکار اول یکی دیگه میاد و نویسنده رو میبینه و همدردی می کنه و می پرسه که
چی شد که اینجوری شدی؟
نویسنده که هنوز مست بوده می گه
یکی بهم فرمود که یه شب که خواب بودم یه جادوگر زشت اومده و هرچی توی مغزم بوده دزدیده.اما من باورم نشد
این ادم تنهای بیکار هم باورش نمیشه
چون از بوی سیگار بدش میومده میذاره میره
هنوزم اون نویسنده نمی دونه که چی شده
نمیدونم

118:

مرد سایه شناس از کنار گربه ای گذشت که سایه اش بوی عشق و حیا می داد.

ساعاتی با او بود تا سر ز رازش در آورد اما سایه ی خودش درگیر همان حس شد .


119:

مرد خسته سَحر، سِحر روزگار پیش در تو هم رونده هست و این تمام.


120:

مرد تنهایی های بی پایان
مسیر مرگ کدام هست؟

121:

میروی تا ته اون کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهائی می پیچی .

.

.


آغاز کدام حادثه ای که زمین ِ مادر، هر بار و هر سال و هر قرن ، سپس مولد تو سبز میشود .

.

.


122:

می روم

123:

در آرزوی سوت ِ صدائی کل کوچه را کاویده ام، تو اون تنان را ندیدی که پیش و پیش تر ها برایمان خواندند سپیده را؟

124:

برای ماه گلی بردم .

به آسمان دستی تکاندم .

و با انسان همراه شدم برای سبز شدن در پهنای هستی!!
درود بر آزادی

125:

من خاک نشین نمی شوم سبزم کن
پابند زمین نمی شوم ، سبزم کن
از کوچه رنگ دائما می گذرم
آبی تر از این نمی شوم سبزم کن

126:

وقتی مارا می کشند به جرم ندانستن .
وقتی رشد می کنیم تا نمیریم به جرم نیاندیشیدن

127:



مسیر مرگ سر دو راه یاس و بی تفاوتی هست , به هر طرف بپیچی مرگ را نظاره میکنی مرگی تلخ که جسمی نیست مرگی هست روحی ...


روزی که عشق و شهوت به انتها رسد من و تو خواهیم مرد ...


128:

مادر مي پرسد دليل خواب هاي طولاني تو چيست؟
من مي انديشم و تنها پاسخي كه مي يابم اين هست كه ترگ سيگار اون هم به يك باره!!!!
اما كابوس هاي روزانه به گاه بيداري دليلش هست.
همين
كابوس فهميدن
درد ارمغان بيداري ست .


درد بودن
و در خواب به نبودن مي كوشم تا نيستي مرا بي درد كند .


مادر جان كاش مي شد نبود و چون خاموشان مرده بي درد زيست
كاش

129:

سلام.

داستانتو خوندم (صفحه اول) .

آفرین قشنگ بود.

به قول آقای منم قدرت توصیفت عالیه و فقط میشه توی کتابهای نویسنده های حرفه ای مثل خودت نمونه ش رو دید!

موفق باشی.


130:

ممنون
اگه حافظه یاری کنه ما در گذشته ای نه چندان دور فرمودگوهایی داشتیم .من از شما به خاطر لطفتون تشکر میکنم و باارزش خواهد بود.


131:

داستان-"مش كامبيز؟":"بله عزيز دل"-"چرا اين قدر دمقي؟"سرش را مي خاراند ولي حرفي نمي زند.او هيچ وقت حرفي نمي زند.لبخند تلخ او هرگز چيزي را نشان نمي دهد.صورتش هم بي حس و سرد هست .اولين مرتبه كه را ملاقاتش كردم تصورات ديگري از او داشتيم.همه ي ما فكر ميكرديم او بايد طور ديگري باشد.تصور ما از او دقيقا مخالف چيزي بود كه بود.يعني وقتي ملاقاتش كرديم همگي جا خورديم.هرچه وقت مي گذشت او بيشتر به ما و بيشتر به من نزديك مي شد.-"مش كامبيز اگه حرفي نداري مرخص شم؟"دستش را رايشان پايم گذاشت و دوباره همان لبخند سرد و خشك را رايشان صورتش آورد.حس كردم او زير پوستش چند كيسه لبخند ماست و بي معناو الكي قايم كرده كه در مواقع ضروري به تشخيص خودش اونها را تحايشانل مخاطبش مي دهد.پوستش كلفت بود.اونقدر كه همه ي اطرافيانش فكر ميكردند او هيچ احساسي ندارد.همه فكر مي كردند كه او يك مرد مرده هست .:"از آدمهاي اطرافم كه خودم هم شبيه شان شده ام دلگيرم."-"خب؟":"همين!"مي بينيد؟فقط يك جمله.اونهم اونقدر پرت و پيچيده كه هر كسي مي تواند يكطور تفسيرش كند .-"لطفا توضيح بده؟":"به شرطي كه منو به اسم خودم صدا بزني؟"-"باشه!محمد جان لطفا بگو چرا از خودت و بقيه دلخوري؟"همسرش دختر خونگرمي ست كه هر وقت مرا مي بيند كمي غمگين مي شود و پكر.گرچه اوايل آشنايي سعي فراواني داشت تا اين حس تلخ را پنهان كرده و نشان ندهد.اما سپس ازدواج يعني تصاحب رسمي محمد از خود محمد و ديگران شنيده ام كه به من شديدا حسادت مي كند.انگار هوايشان او باشم.-"سلام خانوم محمد آقا!"راضي به زحمت نبوديم.":"خواهش مي كنم اين حرفا چيه عزيز جان"و چاي را رايشان ميز مي گذارد و مي رود.محمد از رايشان صندلي به رايشان زمين مي خزد.خودش را رايشان قالي مي لغراند و به مبل تكيه مي دهد.من هم كنارش مي نشينم.آهي مي كشد .از اون آه ها كه جام مرا مي برد .

مي گايشاند:"بدتر از همه چيز و آزاردهنده تر از اونها اين حقيقت هست كه خودم هم دقيقا شبيه اونهايي شده ام .شبيه چيزي كه از اون بيزارم."-"البته محمد جان بيزاري شما با ديگران فرق ميكند.مي دونم كه شما..."حرفم را قطع ميكند و فرياد مي زند:"تو!!!(شما) رو واسه گوسفندا و چوپونشون هستفاده كن."ليوان چاي را بر مي دارم و قندي به دهان مي اندازم.-"تو...

تو دلسوزي!نه بيزار.":"همه ش يك حرفه .

زبان بين ما فاصله انداخته.زباني كه نقص داره.نقايص.حتي اگه يه روزي همه ي امت زمين به زبان انگليسي و يا هر زبان كامل تري (اسپانيولي)هم حرف بزنن باز هم زبان ناقصه .خيلي از مشكلات دنياي انسان ها در تاريخشون به خاطر زبان بوده.مي بيني درخت ها و يا مورچه ها و غيره حتي خود طبيعت چقدر منظمه؟اونا مشكل مارو در برقراري ارتباط و رسوندن مفهوم و منظور دقيقشون به ندارن."-"از موضوع دور افتاديم."چاي مي خورد و سرش را به دسته ي مبل تكيه مي دهد.با صداي آرامي مي گايشاند:"هستي جان!"و بلافاصله انگار اشتباهي مرتكب شده باشد از جا بر مي خيزد و بلندتر مي گايشاند:"هيچي هيچي .خودم بلند شدم ."به سمت اتاق كارش مي رود.مي بينم كه هستي هم وارد اتاق مي شود.صداي حرف زدنشان از تايشان راهرو به سالن پذيرايي مي پيچد .مي شنوم كه چيز هاي مي گايشانند.خودم را مي زنم به اون كوچه و براي انكه نشنوم سرم را با قندان و تابلايشان روبرو گرم مي كنم .نقاشي منحصر به فردي ست .

شنيده ام كه چند سال پيش به عنوان برترين اثر نقاشي دنيا انتخاب شده هست .

نقاشان ايراني هميشه خارق العاده هستند .مادامي كه محمد و زنش با هم حرف مي زنند خودم را مشغول نقاشي مي كنم.از خودم مي پرسم كه اگر اين نقاشي يك تقلب باشد چه؟يعني اونقدر ظريف و دقيق كار شده هست كه هيچ تفاوتي با عكس ندارد.اسم نقاشي فال حافظ هست.يا چيزي شبيه اون.با خودم كلنجار مي روم كه محمد مي آيد .يك سيگار و فندكش را در دست دارد .از جا بر مي خيزم و زيرسيگاري مرمرين را جلايشان پايش مي گذارم .باز هم لبخند مي زند.عصباني ست.خوشحال مي شوم.او تنها در دو صورت حرف مي زند .وقتي مست باشد و وقتي كه عصباني ست.حالا موقعيت خوبي بدست اوردم .

صدايش را دوست دارم .مي خواهد سيگار را روشن كند كه هستي خانم فرياد مي زند :"لطفا سيگار بيرون!"(با غيض)محمد مي زند رايشان پايش و مي گايشاند:"لا اله الا الله"و بلند مي شود .:"تو بشين من سيگارمو كشيدم ميام پيشت ."مي رود طبقه ي بالا.راه رفتنش را نگاه مي كنم .

دوستش دارم.

وقتي عصباني ست مي لنگد.

شانه هايش را به چپ و راست مي دهد و معلوم هست كه دارد به خودش فحش مي دهد كه چرا عصباني شده .صداي پايش را مي شنوم كه وارد بالكن بالاي سرم مي شود.

يادم مي افتد وقتي همسرش مسافرت رفته بودشبهاي زيادي را در اتاق خواب بالا با او به سر برده بودم.و نيمه شب ها چه سيگار ها كه كشيده بوديم .ناگهان متوجه ورود هستي مي شوم.مثل گربه ها آرام و بي صدا مي ايد .به خودم مي گايشانم حتما از رايشان عمد اينطور ساكت وارد شده .لبخند مي زنم.

چقدر شبيه محمد شده ام با اين لبخند ها .هستي رايشان مبل مي نشيند .لباسم را مرتب مي كنم.پاهايم را مي دهم زير ميز كوچك .لبخند مي زند .او ساده هست .

زرنگ و باهوش ولي دورنگ نيست .حرفش را رك و راست مي ند.براي همين دوستش دارم.گرچه احساس تنفر و حسادتش را نتوانسته بود همانطور كه بروز مي داد بيان كند .:"شما چند وقته با محمد هستين؟"جا مي خورم.براي اينكه خودم را جمع و جور كنم مي گايشانم :"شما نه تو!!!"زوركي مي خندد.من هم مي زنم زير خنده .

دروغكي .همينطور نگاهم مي كند."آ.....نمي دونم.يادم نيست .شما چند وقته باهاش ازدواج كرديد؟"زدم تايشان خال.هدف!مي رود تايشان لك .سرش را زير مي اندازد .

ناراحت مي شوم.از خودم بدم مي ايد .هستي خيلي خجالتي و دوست داشتني بوده .

سريع توضيح مي دهم كه مي خواستم بدانم كه چند وقت هست ازدواج كرده اند تا بگايشانم كه چند وقت هست با محمد هستم .

خودم هم از توضيحات آشفته ام خنده ام مي گيرد .به هر طريقي كه شده به او مي فهمانم كه رابطه ي ما دو نفر درست يكسال مانده به ازدواج اوندو شروع شده بود.همانموقع هم اونها با هم رابطه داشتند .به همه مي فرمودند كه نامزد هستند .

اما من باورم نمي شد .بعدها محمد فرموده بود كه دوستي اونها قبل از ازدواج دقيقا مثل نامزدي ديگران بوده .يكهو يادم افتاد كه من وقتي اين حرف را شنيدم خنديدم.آخر چراكه در اون تاريخ انها رسما نامزد كرده بودند اما رابطه شان هيچ شباهتي با دوستي نداشت.هستي همينطور به من خيره شده بود.من دستپاچه شده بودم .

مي فهميدم كه دارد مي پرسد من اونجا در خانه ي او چه كار مي كردم؟خدا خدا مي كردم كه محمد زودتر بر گردد.هميشه به محمد فرموده ام كه بيرون و يا تيو خانه ي من برنامه گذارد .ولي محمد گوشش بدهكار نبود.ناگهان سوالي پرسيد كه هوش از سرم پراند.:"به نظر تو اگه من دوست پسرم رو بيارم خونه محمد ناراحت مي شه؟"يخ زدم.منو مني كردم و با كلمات بريده و شكسته فرمودم :"مگه شما دوسته پسر داريد؟"ضربه ام را زدم .

رنگش دوباره پريد .البته اينبار خودش را سريع جمع و جور كرد و فرمود كه به طور مثال فرموده .-"هرگز!"توضيح دادم كه محمد كم ظرفيته و تازه گرم شده بودم و درباره ي شخصيت محمد حرف مي زدم كه احساس تنفر واقعي و سنگين هستي رو به خودم ديدم.تايشان چشماش بود و به سمت من نشانه رفته بود .فرمود:"چه خوب محمد رو مي شناسي.

حتي بهتر از من كه زنشم ."خجالت كشيدم .نه.دو حس متفاوت داشتم .هم خوشحال بودم كه اين حس و داره و هم ناراحت كه دختر بيچاره ناراحت شده .طولي نكشيد كه محمد بازگشت و همه چيز همانجا تمام شد .ضبط صوت را خاموش كردم و شال و پالتايشانم را برداشتم و همراه محمد در نگاه مضطرب هستي جان از خانه خارج شديم .مي دانستم كه هستي دوست پسر دارد .

محمد فرموده بود .

در واقع من مديون هستي بودم و دوست پسرش .

هستي نمي دانست كه محمد مي داند.يعني محمد اونقدر به او محبت مي كرد كه هستي ايمان داشت براي محمد يك قديسه هست .محمد سپس ازدواج رابطه اش را با تمام دوستانش چه پسر چه دختر قطع كرده بود .من هم براي مدتي به مسافرت رفتم تا فراموشش كنم.حتي مجبور شدم به شهر كوچكي بروم .يكسالي نگذشته بود كه مدام اي ميل مي زد.مي فرمود كه زنش دارد به او خيانت مي كند .من دلم براي محمد تنگ شده بود .به بهانه ي كمك به او حتي خودم را هم فريفتم كه دارم مي روم تا از فروپاشي زندگي دوستم جلوگيري كنم .محمد شكسته تر شده بود .گرچه اضافه وزن بيش از حد چهره اش را جوانتر نشان مي داد اما او ديگر نمي خنديد.خنده هاي واقعي اوناپديد شده بودند .مي ديدم و حس مي كردم كه رنج مي كشد.ابتدا سعي كردم آرامش كنم و اصرار داشتم كه حتما مشكل از خود او بوده و كم و كاستي داشته و هستي حق داشته و از همين حرفها.اما محمد تشريح مي كرد كه هيچ كمي و كاستي نگذاشته و به همين دليل باورش سخت هست .

فرمود كه اگر يك در صد هم احتمال مي داد كه اين نتيجه ي رفتار خود اوست اينقدر ناراحت نمي شد .زجر مي كشيد.من دوست پسر هستي را ملاقات كردم و همه ي تلاشم را به كار بردم تا او را از زندگي هستي بيرون بياندازم اما نشد .

بالاخره فهميدم كه اصرار از خود هستي ست تا پسرك بيچاره .محمد مي فرمود كه هستي يك شب به او فرموده دلش مي خواهد دنيا را كشف كند .و بايد همه ي آدمها ي جديد را و احساسات غريب و نو را كشف كند .محمد فرمود كه از همان شب همه چيز عوض شده بود.بارها اصرار كردم كه اجازه بدهد شخصا با هستي حرف بزنم.و يا خودش اين كار را بكند.اما محمد شديدا مخالفت مي كرد .مي ترسيد زنش شرمنده شود.مي فرمود كه هستي خيلي حساس هست و اگر بفهمد من مي دانم رنج مي برد .واقعا او را دوست داشت .و من از اين حس اش بيزار بودم.حسرت مي خوردم وقتي او سعي داشت اين عشق را به من بدهد و من كله ام باد داشت و با غرورم او را از خودم دور كردم.اما او ازدواج كرد و من خميده شدم.حس كردم زندگي بي او جهنم هست.همه ي عواطف و منطق ها و احساسات انساني را كنار انداختم و اصلا فكر نمي كردم كه رابطه ي مجددم با محمد ممكن هست به ضرر خانواده ي اونها باشد .دروغ هست اگر نگايشانم كه در تحكيم رابطه ي انها تلاش نكردم .

خيلي سعي كردم.انها را تشايشانق كردم كه به سفر بروم .

به محمد فرمودم كه بچه دار شوند .

مي دانستم محمد عاشق بچه هست.اما هستي مي فرمود كه هنوز خيلي زود هست .حق داشت .هنوز بيست و چهار سالش بيشتر نبود .بيچاره محمد سي و دو سالش بود .با خودم مي فرمودم كه اين همه عشق و محبت كه هستي لياقتش را نداشته مي توانست نصيب من شود .گاهي كه مست مي كرديم و در غياب هستي در اغوش محمد بودم از خدا مي خواستم كه وقت به عقب بازگردد و من همه چيز را عوض كنم .حس مي كردم ان عشق و ان خانه و ان زندگي و محمد و افكارش و احساساتش همه و همه متعلق به من هست و از من دزديده اند .

يكماهي كه هستي براي مسافرت با خانواده اش بود من و محمد در اپارتمان من بوديم.

گرچه مجبور شديم به خاطر نگراني هاي هستي درمورد خانه اش چند شب را به اپارتمان انها برايشانم.محمد به من محبت مي كرد اما من هيچ اصالتي در ان نگاه و اغوش نمي ديدم .

او كاملا در بند و گرفتار هستي بود .نه ناخود اگاه و كوركورانه كه كاملا متعهد و از رايشان مسئوليت .

فلسفه اش ا رابطه ي ما اين بود كه ممكن هست هستي پي به كار زشتش ببرد و دوباره همه چيز مثل قبل بشود .اعتراف مي كنم كه ارزو داشتم هرگز اين اتفاق نيافتد .هرچه بيشتر پيش مي رايشانم من احساسات حقيقي ام را بيشتر بروز مي دهم.لعنت بر وقت .بايد نوشتن را متوقف كنم .محمد جان....for my lovers---i hate being unfaithful-----but i know we all are..........we do.............


132:

منم ادامه دارم

133:

شما ادامه داری؟ببخشید؟اگر نظری درباره ی نوشته های من داری خوشال میشم بنویسی.و یا اگر داستانی داری خوشال می شم بخونم.


134:

یعنی اینجا دمسازی !!

135:

تبسم جان من نمی دونم چرا اصلا متوجه مطالبت نمی شم.می شه یه جوری بگی که من بفهمم؟دمساز چیه و دمسازی کیه؟

136:

تو اصلا متوجه میشی ؟؟؟؟؟

137:

wen there is a subject while some oni is talking to me about that thing i should say yes.i understand.but dear smily i cant get it wen there s no "it".


138:

yesterday i was a little boy wen i passed away my gods.night came and i saw a moon wer crieni.asked her why?"lost my sun" she said.and its being a long time from last day to now im lookin for her sun to make her happy.(new story for miti)

139:

ميتوانم اينجا چند خطي سياه كنم؟

روزي خوشي سراسر وجودم را فرا گرفته بود ...عاشق شيطان بودم ...

عاشق هر انچا هست درزمين ...

عشق مقدس ترين بود ...

امروز تلخ هست همچون همه زنان و مردان هرزه ....


140:

مرسي/قشنگ بود.بيشتر بنايشانس

141:

ما را در گودالي گود انداختند.شب نبود اما من و يا هم بندان هيچ كدام نشانه اي از نور نمي ديديم.كاري كرده بودند كه ما به هم نيز شك كنيم و خيلي كم با هم حرف مي زديم.تا اينكه...


142:

این اغاز زندگی بود ...

همان شکی که نام بردی ...

دردناکترین درد انست که به معشوقت ایمان نداشته باشیو و شک تمام وجودت را فرا بگیرد ...


143:

آخ فرمودی........لعنتی بددردیه.اما کرم از درخته.من ...بی خیال

144:

چشمهايم مدتهاست كه خيس مانده هست
گريه‌های ديشب من
بغض امروزم
همه تقصير توست
با يك دروغ
بنيان مرا از هم پاشيدی
چه بی‌رحمانه مرا شكستی
گناهت بخشيدنی هست
ولی دروغت هرگز
روزی خداوند بين ما قضاوت خواهد كرد
شايد در اون هنگام چشمهايت ببينند
كه ماهی‌های عاشق هيچگاه دروغ نمی‌گايشانند
و بفهمی كه من دوستت می‌داشتم
چيزی كه هيچگاه باور نكردی
و برای تو دوست داشتن چيزی جز تظاهر نبود
می‌گريم برای خودم
برای سادگی و حماقتم
كاش در خوابی آرام
روح شكسته‌ام از اين جسم رها می‌شد

145:

مشكله دروغ هايي كه كوچيك به نظر مي رسن اينه كه يه روزي مي رسه كه اعتمادتو بهش از دست مي دي.بعد حتي اگه راست بگه باورش نمي كني.حتي اگه ديوونه وار دوستت داشته باشه و بهت وفادار باشه تو همه اش شك داري و ترديد.خيلي بد و مزخرفو ..


146:

آفتابی که می رفت تا لشگر تاريکی



فتح ديگرش را جشن بگيرد



و مرا شبی ديگر


با دستان سردش


بيمارگونه در آغوش کشد


روحم را تسخير کند
قلبم را رنجور


و خاطرم را مشوش گرداند


و وادارم کند


تا پنجره را ببندم.

147:

سلام.کلاغ شورشي شعر رو خوند.قشنگ بود.


148:


کافی هست لبخندی از تو..
..................

و یا حتی
گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم.
می توانم ساعتها بنویسم و برای همین هست
که می گویم اینها همه از سر عاشقی هست











كلاغ شورشي و هلن

149:

for u

150:


151:

are best..


152:

به نام آزادی




نگاه بود و تبسم ، میان ما
ما پاک زیستیم!!
ای سر کشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
اون روزهای خوب
تو ، آفتاب بودی
بخشنده، پاک، گرم....







153:

نام : نمی دانم
وارد شد .

هیچ چیز را نمی دید .

یک عدد به او نزدیک شد .

نتوانست تشخیص

بدهد که چه عددي هست ، اما می دانست روبرویش را عددي کوچک ، در عین
حال حجیم پر کرده هست .

در چشمان اون عدد خیره شد .

از دور ، که خیلی نزدیک

بود ، صدایی به گوش می رسید .

صداي فریاد تعدادي سنگریزه .

اونها را می شنید .

دعوا بر سر زیبائی و صیقلی بودن در گرفته بود .

سرش را چرخاند .

رودخانه اي

بود طولانی .

در آب ، تصویر کوه هاي بلندي به چشم می خورد .

اما سرش را که

بالا آورد ، خلاء بود و هیچ .

تا دوردست ها .

افق ، عمودي آشکار بود .بالاي سرش

، طاق خاکستري رنگی بود که نقش هاي ملون بر اون به چشم می خورد .

عدد

ساکت بود.

برگشت .

سرش را چرخاند .

دعواي سنگریزه ها تمام شده بود .

رودخانه خاموش بود .

خیلی آرام می رفت .

افق بی رنگ به نظر می رسید و هیچ

صدائی نمی آمد .

دست خودش را به سايشان عدد دراز کرد .

خورشیدي سبز رنگ ،

از زیر پایش ، طلوع کرد .

یک بشقاب غذا در دست خورشید بود .

گوشه دهانش ،

دم یک دم جنموسسه مالي در حرکت بود .

بشقاب را بالا آورد .

دهانش را باز کرد .دم

جنموسسه مالي ، خونین و زخمی داخل غذاها افتاد .

حالش به هم خورد .

رايشان خورشید بالا

آورد و خورشید از ناراحتی و عصبانیت ، غروب کرد .

او دستپاچه شد .

اما عدد که

بر می گردد ، او رفته هست تا لباسهایش را »: برگشته بود و او را نگاه می کرد فرمود
2
این را خطاب به من فرمود .

در همین هنگام یک بت ، «.

که کثیف شدند تعویض کند

با ماشینی آخرین سیستم از کنارشان گذشت.

صداي ض بط اتومبیل را بلند کرده

بود .

خواننده یک اختاپوس بود که با صداي دو رگه اي آواز می خواند .

عدد دوباره

دور شد .

او به جاده نگریست .

ماشین کمی جلوتر متوقف شد .

به طرفش دوید .

بت پیاده شد .

دستهایش چوبی و تنش از سنگ بود .

دست دراز کرد .

بت ترسید و

سوار ماشین شد .

پا را رايشان پدال گاز گذاشت و بی اونکه متوجه شود ، در دره اي

سقوط کرد .

سرش را با سماجت باز گرداند .

حواسش متوجه بت و حادثه غم انگیز

سقوط اش بود .

اما عدد را دید.

باز هم فضا تاریک به نظرش رسید .

به نظرش

رسید که دوست دارد بخوابد .

براي همین چشمانش را باز کر د .

از خواب بیدار

شد .

اتاقش نامرتب بود .

صداي تیک تیک ساعت به گوشش رسید .

از رايشان تخت برخاست .

شلوارش را

درآورد به حمام رفت و پاهایش را زیر آب سرد گرفت .

ریش هایش را تراشید .

پوشش پوشید .از خانه خارج شد .

سوار اتومبیلش شد .

با سرعت به محل کارش

رفت .

به منشی ها سلام داد .

پشت میز کارش نشست .

چشمانش رايشان برگه هاي

مالیاتی چرخید .

مگس بالاي سرش وزوز می کرد.

منشی پرسید که آیا می خواهد

با شریکش آقاي مهندس موسسه ماليی برنامه ملاقات را به هم بزند ؟ جواب داد نه .

و تا

اوخر شب ، دفتر مرتب آقاي موسسه ماليی و منشی اش پذیراي او بودند .

خبري از آقاي

3
موسسه ماليی نشد .

خسته و کوفته به خانه بازگشت .

پوشش هایش را درآورد .

دوش گرفت

ساعت را براي صبح زود کوك کرد .

به اتاق خواب بچه ها رفت .

دخترانش در

خواب ناز بودند .

اونها را بوسید .

به اتاق خوابش رفت .

هنوز مزه خوش بوسه اي

که از دخترانش گرفته بود زیر لبش بود .

خوابید .

رايشان دریایی ، سوار بر یک برگ

گردو ، به سرسبزي ته دریا می اندیشید .

نگاهش رايشان بالهاي پرنده اي متمرکز

شاد زي » شد .

زیر یکی از شاه پرهاي بال پرنده ، با قلمی نوك تیز ، نوشته شده بود

البته به ایتالیایی و او که ایتالیایی نمی دانست .

اما .

« هلن مقدس ، اي ملکه آسمانها

چیست .

بعد خفاشی خون «
Ave Helena , Regina celi» فهمید که معناي
آشام ، رايشان بینی اش نشست .

بینی اش درد گرفت اما بی حوصله ، عکس العملی

نشان نداد .

خفاش خونش را می مکید که ناگهان صداي فریادي به گوشش رسید .

دخترش با چهره ي هراسان بالاي سرش ایستاده بود.

براي دخترش آب آورد او را

بوسید .

در آغوش کشید و به تخت خوابش بازگرداند و خودش رفت رايشان صندلی

پشت میز تحریرش نشست .

نوشت : پسري بود با موهاي بلند مشکی .

پسرك

خوش تیپ بود .

خوشگل هم بود .

خوش پوشش هم بود و علاقه داشت به فهمیدن و

دانستن .

اسم او ......

بود .

برنامه عروسی گذاشته بود با دختري به نام هلن .

او را

دوست داشت .

خانواده اش این را نمی دانست .

به خواهرش فرموده بود که هلن را

دوست دارد .

به مادرش ندا داده بود که هلن را به زنی می خواهد .

نویسنده بود .

4
شعر می فرمود .

ترانه هاي کردي و انگلیسی می سرایید و با ملودي می خواند .

رايشان

بام خانه می رفت و با ماه حرف می زد .

ماه را خیلی دوست داشت .

به پشت می

قلم را رايشان « .

خوابید .

بی توجه به همه چیز ، در دنیاي خودش قصه می بافت

کاغذ رها کرد .

دستش خسته شد .

به سرش زد که با همسرش تماس بگیرد .

زن او یک خانم معلم بود که براي ادامه تحصیل و آموزش و ترفیع به مریخ رفته
بود .

الان به وقت مریخ صبح زود بود .

تلفن را برداشت .

همسرش هنوز به سر کار

نرفته بود .

کلی احوالپرسی و ابراز دل تنگی کردند .

و از او قول گرفت که به زودي

باز گردد به زمین ، چرا که بچه ها دلتنگ شده بودن د.

در همین هنگام پرنده اي

خود را به شیشه پنجره کوباند .

گویا راهش را گم کرده بود .

براي همسرش داستانی

که همین الان نوشته بود را توضیح داد.

در همین حین، وقتی داستان را تعریف می

کرد گوشی در دست خوابش برد .

خودش را روبرايشان خدا دید .

چشمان خدا از

حدقه در آمده بود .

به سرعت با موبایلش به یک پیتزافروشی آشنا تماس گرفت .

سفارش دو تا یخ در بهشت داد و چند پیتزاي سبزي و قارچ .

با خدا نشستند پاي

میز مذاکره سفارش به موقع رسید .

همین که خدا خواست حرف بزند ، فرشته اي

پیتزاها » : سیه چرده و صورت چرکین با ناخن هاي بلند و موهاي وزوزي ، فریاد زد
خدا بر اون شد که با چاقايشان تیزش سرش را از تن جدا کند اما از کرده « ! رسیدند
5
اش پشیمان شد .

چون هرگز براي اون فرشته گردنی نتراشیده بود.

او بی گردن خلق

« ؟ چرا غمگینی » : شده بود .

پیتزاها را خوردند .

فرمود

« .

من غمگین نیستم ، عصبانی ام - »

«؟ از چی - »
« از تو - »
« ؟ چرا -»
آه ، من از آخوندها بیزارم .

» : فهمیدم که می خواهد دلیلش را بگوید .

سریع فرمودم

از خودم هم .

اویی که بیزار هست من هستم .

و اکنون ، شاید دیگران نباشند و شاید

من هم بعدها نباشم درهر حال ، اونها همه احمق هستند .

نه همه شان اما

بیشترشان .

اونها دروغ می گویند .

از چیزي حرف می زنند که خودشان هم نمی

دانند .

اونها امت را احمق فرض می نمايند و اونها را احمق تر بار می آوردند .

من از

پدرم هم بدم می آید من از آخوندها بیزار هستم .

اونها هرگز فکر نمی نمايند .

اونها و

پدرم فکر می نمايند که همه چیز همان هست که ایشان فکر می نمايند .

متعصب .

آه .

و خدا شیفته حرفهاي « .

من می خواهم با یک غورباقه که دوستش دارم ازدواج کنم

او شده بود .

مادامی که او حرف می زد ، خدا ساکت به دهان او خیره شده بود .

یعنی من .

«
I give up»: بالاخره دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و فرمود
باختم.

تسلیم می شوم .

چند آخوند را که لاي پاچه شلوارش خودشان را پنهان کرده

6
بودند بیرون انداخت .

هر دو خنده سر دادند و خدا قول دادکه دیگر ، این طور

سریع قضاوت نکند.

با هم گشتی در پاریس زدند .

امت فرانسه از دیدن اوندو در

کنار هم متعجب با دست به دیگران نشانشان می دادند .

برج ایفل در برابر خدا از

آسمان به زمین خم شد .

رايشان دوش برج سوار شدند و سري به ایران زدند.

اما این

دیدار تعریفی نداشت .

هیچ چیزي براي دیدن نبود .

خفقان بود و حماقت .

به

سرعت به آسمان بازگشتند .

خدا یک کیسه زر و دو کیسه نقره به او داد.

کیسه را

گشود .

سکه ها قلابی بودند اما به رايشان خدا نیاورد .

دستش را بوسید واز او جدا

« ؟ چی خیلی خوبه » : فریادزد « ! جدي که خیلی باحاله » : شد .

در دلش فرمود

چشمانش را گشود .

همسرش را با چمدان روبرویش دید .

گوشی در دستش بود .

به خواب رفته بود .
همسرش عصبانی فرمود : یعنی این قدر کسل شدي که خوابت برد ؟ بعد همدیگر را
بوسیدند .

اگر بچه هایش بیدار نمی شدند ، اوندو قصد داشتند پوشش هایشان را در

آورند و همانجا رايشان زمین دراز بکشند و تلافی این مدت دوري را درآورند .

بچه ها

را خواباندند .

همسرش دختران را بوسید .

چراغ را خاموش کرد و آماده شد به اتاق

خوابشان برود .

یکی از دخترها ، از رايشان شیطنت فرمود : مامان یک قصه بگو .

و

مادرش در حالیکه در هوس می سوخت ، خیلی مهربانانه کنارش نشست و قصه
فرمود اما خوابش برد ، چون تمام مسافت مریخ به زمین را با سرعت رانندگی کرده
7
بود .

او آمد .

دختر و همسرش هر دو خواب بودند .

همسرش را در آغوش کشید

وبه اتاقشان برد .

لباسهایش را درآورد کنارش دراز کشید .

سرش را رايشان سینه

زنش گذاشت .

اما قبل از اونکه بخواهد و بتواند کاري کند ، یک بمب از سقف خانه

شان بر سرش افتاد.

سقف را شکافته بود و رايشان پاي همسرش افتاده بود.

اما منفجر

چرا » : نشد .

فقط انگشتانش را سوزاند .

همسرش از دست ايشان عصبانی شد .

فرمود

در این هنگام ستاره اي از « .

لباسم را درآورده اي ؟ اگر پوشش تنم بود نمی سوختم

شکاف سقف ، از راه دور ، فریاد زد که : آهاي ، صلوات بفرستید ، ب ده ، بد موقع
س .

و اوندو هم دیگر را بوسیدند .

پرده ها را کشیدند رفتند زیر ملحفه و در هم

لولیدند .

پایش به بمب خورد و منفجر شد .

همه جا سیاه شد اما اون بمب ، یک

اسباب بازي بود .

سرکاري بود .

یک عده سنگ آواز خواندند .

سنگریزه ها هم گروه

کر بودند .

آهوهایی می رقصیدند .

آسمان کف می زد و خورشید شلوارش را

پوشیده بود و با چند غزل ، سروده ي خودش ، پشت تریبون آماده ایستاده بود که
سپس مراسم آواز سنگ ها ، خودش را به شهرت برساند .

آفتاب بر چشمان من

می تابد .

این صحنه ها را دیدم .

چشمانم خسته شد .

قلم س نگین شد .

با خودم

که چه ؟ فردا صبح خسته بیدار می شايشان .

می رايشان سرکار .

یک عده احمق » : فرمودم

را می بینی که به پول و شب و پوشش و کلاس و مد و الله و نماز وسفره و شکم و
چند تا پیامبر و چندین امام و خلاصه یک سري عقاید احمقانه ...

،

8
آه .

خودت هم که دست کمی از اونها نداري .

تو هم که اسیري .

تو اسیر تري .

تو

عاشق آهنگ هاي زیبا هستی .

و دختران خوش تراش را تحسین می کنی و دلت

براي بانو می سوزد و دلت براي مهندس تنگ می شود .

همه مثل هم هستید .

سرو

ته یک کرباس .

باید بخوابم .

باید بخوابم .

چمدانم خالی هست .

خیلی خالی از صداي

تو که می فرمود : بیا .

که می خواند : نمان

آري : کفش هایم تنگ شده هست و حوصله ام سر رفته ،
« .

باید بمیرم .

باید ، اگر نامت ، خودم را خلاص کنم

84
/3/3


.

نگارش ظرف یک ساعت


154:

حلقه قدرت خدا
روی تخت خوابیده بود و خرناس می کشید .

لبخند کمرنگی روی لبش دیده می شد که چهره اش را دلنشین تر کرده بود .

هراز گاهی قهقهه ای می زد .

قهقهه های جنون آمیزی که از اتاقش شنیده می شدند .

او خواب می دید و بسیار خوشحال بود .

به دور گردنش زنجیری نقره ای ، حایل حلقه ای نقره ای بود که با تکان های وی ، بالا و پایین می افتاد .

روی سینه اش که برنامه داشت جلوه زیبایی به او می داد .

وقتی از خواب بیدار شد به سراغ ملاوقتش رفت .

همه گرد او را گرفتند .

کسی حق نداشت وارد اتاق خواب او بشود .

چرا که امکان داشت وسوسه شوند و حلقه جادویی قدرتش را بربایند .

این حلقه از خود نیروی فراوانی به کسی که اونرا به گردن داشت می بخشید و او صاحب حلقه بود .

یکروز انسان ، به همکاری شیطان وارد اتاقش شدند .

و او خواب می دید و لبخند زنان می غلتید .

انسان آهسته و بی صدا ، زنجیر را باز کرد و حلقه را در آورد .

اونگاه بی درنگ بر انگشتش کرد و از مقام ملازمت ، به خلیفگی رسید .

اما ارباب ، نه تنها قدرتش را از دست نداد ، که با دور شدن از حلقه ، بی نهایت بر اون اضافه کرده شد .

اون یک حقه بود یک طلسم که شایع کرده بود قدرت وی به حلقه هست حال اونکه حلقه جادویی بیش نبود که جادوگرانی برای تحلیل قدرت وی ، اونرا به اون شکل در آورده بودند و در گردن او انداخته بودند .

به محض اتصال حلقه با او ، همه قدرت اش محدود شد و تحلیل رفت و آرام آرام از بین رفت و او ، در خلسه ای ناخواسته و سحری قوی ، از یاد برد که ، چه کسی بوده هست و چه بر سرش آمده هست .

اون حلقه جادویی ، به او تلقین می کرد که همه قدرتش به وجود حلقه بستگی دارد و او در تمام این مدت ، از اون همچون جانش مراقبت می کرده هست تا مبادا قدرتش را از دست بدهد .

و اکنون ، شیطان فریب این شایعه را خورده بود و با فریفتن انسان ، فریفته ساحران و حیله اونها شدند .

وقتی انسان حلقه را دزدید ، در همان لحظه که پیوند وی با حلقه گسسته شد به همه چیز پی برد .

نیروی نامحدودش دوباره مثل سابق به او بازگشت .

برای تنبیه انسان ،هیچ نفرمود و گذاشت تا او ، فرار کند و گمان برد که اکنون صاحب قدرت هست .

وقتی انسان و شیطان هر دو به گمان قدرت حلقه ، به زمین فراری شدند .

او بر تخت نشست و همچون فرمانروایان هر حکومتی ، فرمان های جدید را صادر کرد .

دروازه های قلمرواش را بستند .

دیگر هیچ روزنه ای حتی به زمین باز نشد .

همه مسدود و گل اندود .

و انسان در عذاب و شیطان در عذاب .اون دو ، در قصر سرما زده زمین و وقت .

زندانی این دو ، گمان می بردند که هستند و وجود دارند ، حال اونکه وجود ندارند .

دلش بارها به اون احمق ها سوخته و جلوه هایی از مهربانی اش را بروز داده تا اونها به حماقتشان پی برده و توبه نمايند و اما همچنان ، شیطان خود را و انسان خود را و شیطان انسان را و انسان ، شیطان را می فریبد که هیچ خبری نیست .

این دو هم را و خود را می فریبند تا حال شرمندگی ، آزارشان ندهد .

و ارباب هنوز هم مهربان هست .

دروازه ها را گشوده اما خبری از انسان و شیطان نیست .

پس او ، به سویی دیگر در قلمرواش رفته و همراه با ملاوقتش ، درپی موجودات افسانه ای دیگر ، می رود و می رود و انسان حلقه بدست ، قربانی جاه طلبی و حماقتش .

نه راه پس دارند و نه راه پیش .


28/2/84
1 صبح

155:

داستان
غول آواز می خواند ، ریش هاي بلندش را با انگشتان شانه می زد .

گاهی عمامه از

سرش سر می خورد و او بی توجه به دست هاي چرکین که به نظافت سوراخ هاي
بینی مشغول بودند اونرا جابه جا می کرد دخترك رايشان ایوان نشسته بود و سیب
هاي سرخ را از میان ظرف میوه در می آورد و به دره پرتاب می کرد .

رايشان بام

خانه چند کلاغ نشسته بودند و درباره عقابی سخن می فرمودند که به تازگی بر آسمان
حاکم شده بود .

غول آوازش را قطع کرد .

نعره اي زد و وارد خانه شد .

کاناپه اي

که رايشان اون نشسته بود دردم ناپدید شد .

از اتاق پذیرایی عبور کرد و به رايشان ایوان

رفت .

دخترك متوجه حضور او شد .

چادرش را سرش کرد اما بی تفاوت دوباره

رايشان زمین نشست پاهایش را دراز و سر به رايشان ظرف میوه خم کرد .

غول به اتاق

بازگشت .

رايشان صندلی نشست و گوشی تلفن را برداشت .

شماره اي گرفت و منتظر

شد .

پس از لحظاتی خشمگین گوشی را به زمین کوبید .

نگاهی به سقف بالاي

سرش انداخت .

سایه شوم کلاغ ها رايشان سقف بود و او اونار برنتافت .

از قفسه

کتاب ها ، اسلحه شکاري اش را برداشت .

وقتی اسلحه را مسلح می کرد صداي

پرواز پردگان به گوشش خورد .

به سرعت به رايشان ایوان رفت .

دخترك هراسان از

رايشان زمین بلند شد .

ظرف میوه چپ شد و همه میوه ها سر خوردند و به سايشان دره

غلطیدند .

اولین تیر را شلیک کرد .

یکی از کلاغ ها زخمی شد .

از آسمان به زمین

سقوط کرد .

دخترك عصبانی چادرش را از سر انداخت ، تفنگ را از دست غول

گرفت و به سايشان او نشانه رفت .

غول ریش هایش را کندو دور انداخت دختر

عصبانی تر شد .

غول عمامه اش را از سر برداشت و از لاي پارچه هاي تا خورده

اش یک انگشتر زمردین به سايشان دخترك دراز کرد .

دختر تفنگ را شکست و

انگشتر را در انگشت کرد .

غول به آرامی به او نزدیک شد ، در آغوشش کشید و

بوسه اي بر پیشانی اش زد .

در این هنگام صداي آژیر ماشین هاي پلیس به گوش

رسید .

هر دو از راه مخفی زیرزمین گریختند .

پلیس مدتها به جستجايشان اونها

پرداخت و در نهایت هر دو را در آزمایشگاهی تحقیقاتی یافت .

هر دو تبدیل به

موش هایی شده بودند که براي کمک به محققان داوطلبانه خود را به اون مرکز
معرفی کرده بودند .

پلیس به دستور بازپرس کل اون سرزمین .

اونها را آزاد کرد و

از اون موقع تا حالا ، اونها آزادانه بدون عمامه و ریش و چادر ، در سواحل شمالِ
کشور ، درون یک ویلا ، در حال زندگی هستند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

من در بازداشتگاه
سکوت عجیبی حکم فرماست این بنده خدا هم که اصلاً حرف نمی زند .

شاید لال

باشد .

شاید هم منتظر هست من شروع کنم .

: ببخشید ، شما فندك دارید ؟

سیگارمو می خوام روشن کنم .

پس چرا جواب نمی دهد .

مثل اینکه حرفم را

نشنید .

نکند او کر هم باشد .

بگذار حرکتی بکنم تا حواسش را به خودم جلب کنم .

نه .

انگار نه انگار .

دست تکان دادن هاي من افاقه نکرد .

شاید او کر و لال هست .

و

البته کور .

امکان ندارد ! و دارد به یک چیز نگاه می کند .

آهان او به دیوار

روبرویش نگاه می کند.

درست مثل لحظه هایی که من دیوانه میشوم و دیوانه وار

به نقطه اي خیره می شوم .

چه جالب ! دهانش مثل من وا مانده هست .

چقدر شبیه

من هست .

مرا به یاد خودم می اندازد .

همیشه با دهان باز نگاه می کنم .

همه

مسخره ام می نمايند.

شاید این طوري بهتر می فهمم یا می شنوم یا می بینم .

بگذریم

حوصله ام سر رفت .

باید قدم بزنم .

درست شد .

حالا بهتر هست .

وقتی نشسته ام

احساس بدي دارم .

الان بهتر هستم .

یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و هفت

ماند .

همان شش قدم .

تمام شد .

روبرویم دیوار هست .

چقدر سریع رسیدم .

چقدر

کوتاه بود شش قدم کوچک کوتاه و پایان .

دوباره .

یک دو سه چهار پنج شش .

به

هفت نرسیده تمام می شود .و دوباره دیوار بلند مرمرین .

ببینم اینجا چه نوشته اند ؟

آهان .

یادگاري از حسن باغچقی .

تاریخ هم دارد .

ناخواناست .

چه قدر عجیب !

همه جا اسامی هستند .

هر کدام یک شعر یا نثر کوتاه دارند .

اینرا ببین ! در تاریخ

فلان ، جواد و حسن و غلام به خاطر مستی بازداشت شده اند .

یک شعر هم پایین

اش هست .

نور کافی نیست .

چشمانم درد گرفت .

آهان .

فکر تازه اي به سرم زد .

باید بنویسم .

آه .

لعنت به این شانس .

خودکارم را دادم به دست اون سرباز .

اشکالی ندارد ، نباید عصبی بشوم .

باید کنترلم را حفظ کنم .

این هم سلولی احمق

هم مثل خل و چل ها خیره مانده به دیوار .

بگذار ببینم اونجایی که او خیره شده .

رايشان دیوار چه نوشته اند .

نه .

ولش کن .

بی خیال .

حوصله او را ندارم .

شاید می

فهمد و خودش را به گنگی زده هست .

اصلاً به من چه ؟ بگذار همانطور که ساعت

مثل مرده ها بمیرد .

راستی ساعت چند هست ؟ ها ؟ کاش ساعتم را از من نمی

گرفتند .

چه فرقی می کند / خسته شدم .

اونقدر راه رفتم که پاهایم خسته شدند .

شش قدم در شش قدم .

مدام قدمها و دیوار .

همه اسم ها را خوانده ام .

دیوار سرد

است .
تکیه بر این سرما جایز نیست .

بهتر هست رايشان پتوها بنشینم .

خب .

نظرتان درباره

ي خواب چیست ؟ خواب خوب هست .

آهان .

حالا شد .

این پتوها پر از کثافت اند .

معلوم نیست چه تعداد بی گناه و گناهکار رايشان اونها خوابیده اند .

واي بر من ! مدتی

ست چشم را بسته ام و خوابم نمی برد .

یک تاریکی مطلق اینجاحاک م هست .

حالا

چشمانم را باز کردم .

میان فضایی خاکستري رنگ خیره شده ام .

در فاصله دو

متري ، دیگر چیزي رویت نیم شود .

دیوار ادامه دارد و سقف حضور دارد اما من به

خاطر این تاریکی چیزي نمی بینم .

یک پنجره مسدود ، درست در راستاي عمودي

سرم ، اون بالا رايشان دیوار نزدیک سقف وجود دارد .

اما چه فایده؟ اکنون که دراز

کشیده ام دیده نمی شود و هنگامی که برخاسته بودم ، دستهایم به اون نمی رسید .
سقف بلندي هست .

و البته پنجره با میله هاي ریز آهن و توري فولادین محافظت

می شود .

باید ترتیبی بدهم تا بخوابم اما نمی شود .

به هیچ رايشان ممکن نیست .

هوا

سرد هست .

پتوهایی که در اختیار ما برنامه داده اند بد بو و کثیف هستند .

خوابیدن زیر پوشش اونها ، احساس بدي در من القا می کند.

خفقان آور هست .

کاش

هواي گرمی بود تا نیاز به پتو نباشد .

البته خیلی بهتر می شد که هیچ زندانی نبود تا

نیاز به وسایل گرمایی باشد.

حالا که دقیق تر می شوم می بینم باید آرزو می کردم

اي کاش هرگز شرایطی پیش نمی آید که کسی مرتکب اشتباهی می شد.

البته این

کار اندکی غیر قابل دسترس هست بی شک در طولانی مدت قابل پذیرش .

اما راه

حلی هم وجود دارد که ارائه می دهم .

وقتی براي رسیدن به شرایط مطلوب

اجتماعی وقت بسیاري نیاز هست و احساس تغییر و تصحیح در برخی شرایط وجود
دارد باید دست به اقدام زد .

در جریان سیستم هاي قانون گذار ، بایستی نهایت

دقت به کار رود و البته مهمتر از اون مجریان قانون اند و فراتر از این دو ، کامنیان .
اجتماع .

کسانی که بایستی قضاوت نمايند.

سخن به درازا کشید .

اي کاش خانه ام

بودم .

احساس بدي دارم .

بدون ارتکاب جرم و بی دلیل به زندان افتادن .

و حق

آزادي را از دست دادن .

اونهم به خاطر تشخیص کسی که معنایی از آزادي و قانون

در ذهنش وجو د ندارد خیلی سخت هست .

هوا سرد هست دارم می لرزم .

این پتو

مرا گرم نمی کند .

این دیوانه حرف نمی زند .

سکوت عجیبی هست .

اما نه .

صدایی

می آید .

در با ز شد .

صداي صحبت سربازها می آید .

آهان .

او اسم مرا صدا زد .

پس من آزادم ؟ باید بروم .

لحظه استقامت کن .

بگذار کفش هایم را بپوشم .

خداحافظ

آمدم من
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
یکی دیگه از همون داستانهاي مسخره تخیلی
رنگین کمان زیبایی بود .

رايشان نه متوقف شد .

پشت ابرها چند کلاغ بازي می

کردند .

کمی دورتر ، نوك قله کوهی بلند ، سرگرم فرمودگو با آسمان بود .

می

خوابید .

صداي ترانه خود را می شنید .

دره ها همیشه سرسبز نیستند .

و صبح تمام

شد .

خورشید با هر جان کندنی بود .

راه همیشگی و تکراري رسیدن به اوج آسمان

را می پیمود .تازه زمین گرم شده بود و سرماي شب ، خود را براي رفتنی دوباره
آماده می کرد .

بارانی که از آسمان بر زمین نشسته بود .

میان رگهاي خاك می

چرخید .

باید جستجو کرد و مکانی یافت برا ي هستراحتی طولانی در دل زمین

استراحت گاههاي خنکی بود تامسافران آسمان ، خوب بخوابند .

سرخ ، سبز ، زرد ،

بنفش ، آه چه با شکوه بود .

هر قطره به رنگی در می آمد .

رنگین کمان یکه بود .

رنگین کمان در قوس آسمان ، سینه صافش را به زمین تکیه داده بود .

و کلاغی

شیطنت بار ، از میان او گذشت .

چه زیبا بود صداي قار قار او .

کلاغ یکی بود و از

پیوستگی و اتحاد قطره ها شفرمود زده شد .

که چگونه خود را از یاد برده بودند و با

هم ، یکی شده بودند .

یک هماهنگی و پیوستگی شکوهمند .

همه با هم ، رنگین

کمانی بودند که چشمها را خیره می کرد کلاغ از خود پرسید که راز این جلوه زیبا
در چیست ؟ قطره ها تنها نبودند وگرنه ، به چشم نمی آمدند .

وقتی اونها شانه به

شانه هم ، به عبور تارهاي طلائی اشعه خورشید از خویش ، لبخند می زدند ، یک
ماي ملون حیرت انگیز شکل می گرفت .

آیا هر یک به تنهایی می توانستند چنین

تصویري از جلال هستی به نمایش بگذارند ؟ آیا راز این زیبایی در با هم بودن قطره
ها نبود ؟ راستی که چقدر پاك باید بود و چقدر از خود گذشته ؟! اگر ذره اي
ناخالصی و آلودگی در وجود قطره ها بود.

اندکی غرور و خود شیفتگی در اونها بود،

هرگز تارهاي نازك آفتاب از اونها نم ی گذشت و انعکاس و شکست نور ، اون
رنگهایی چشم نواز را نمی آفرید .

هیچ آینه خاك گرفته اي تصویر را به وضوح

اونچه هست نمی نمایاند .

و کلاغ به درختی نشست .

یک درخت سرماخورده بیمار .

ریشه هایش می مردند و بر هر شاخه اش نقشی از یک نومیدي چنگ زده بود .
زبان گشود و شکوه کرد .

روزهاي خوشِ عمرش را به فراموشی سپرده بود .

چه

مغرور و چه سرسبز ! و اکنون پیر و فرتوت و شکسته .

کلاغ رايشان شاخه شکسته

درخت به فکر فرو رفت .

چرا نباید مغرور بود ؟ چرا نباید انعطاف داشت ؟ و ایا

فردا ، بالهایش پر ساه دارند ؟ پرهاي خوشرنگ ، به رنگ شب یلدا .

خورشید

راهش را پیموده بود .

به اوج آسمان رسیده بود .

مدتی متوقف شد .

ظهر داغ فرا

رسید .

و آفریدگار .

خسته از ایجاد کهکشانی دیگر ، به کره زمین آمد و رايشان شبنمی

فرود آمد و در اون فرو رفت .

شبنم به رايشان برگی سبز آرام به خواب رفته بود .

تصویر جنگل را در آینه صیقلی شبنم می دید .

به خود خیره شده بود و از زیبایی

پرهاي سیاهش به وجود آمده بوده و شروع به قارقار کردن کرد .

( شروع کرد به

قارقارکردن ) آفریدگار از صداي آواز مخلوق خود حیرتزده از خواب خوش یدار
شد .

از درون قطره ریز شبنم ، کلاغ را می دید که با دو چشم سیاهش زل زده

است به او .

و کلاغ ، در شبنم تصویر خود را می دید و آفریدگار را می دید .

لبخندي زد .

به غرور و نادانی کلاغ جوان لبخندي زد .

او چگونه توانست اونهمه

بزرگی را نبیند ؟ نفهمد ؟ از اینکه چنین موجودي آفریده بود به خنده افتاد .

خود را

محبوس در شبنمی دید که به بزرگی نیمی از قطره باران هست و نمی توانست از اون
خارج شود .

مادامی که کلاغ در شبنم ، تصویر موجود سیاه با چشمان سیاه را می

دید ، او توانایی خروج نداشت .

راستی که چه زندانبان احمقی ! او چگونه می تواند

مرا نبیند ؟ آفریدگار اینرا گرفت و به خواب رفت .

کلاغ منقارش را رايشان شبنم

گذاشت .

دهان گشود و اونرا بلعید .

بی اونکه بداند .

آفریدگار خسته هستی را به

درون خود فرستاد و آفریدگار اکنون میان مملوسی از خوراکی هاي هضم شده و
نشده .

با بايشان بد گازهاي موجوده گرفتار شده بود .

و می دانست که تنها راه ره ایی

از اون مخمصه بدبو ، راهی ست بی نهایت ..

، باید منتظر می ماند تا کلاغ جوان خود

را تخلیه کند و امیدوار باشد که او هم میان ماده سفید و سیاه آبکی راهی به خارج
بیابد .
پایان .

156:

داستان
از عشق
اتاق تاریک من !نشستھ برتخت فلزی یکنفره ام کھ زیر پنجره ی چوبی بزرگی در
دیوار فرو رفتھ هست .و روبرویم کنار در ورودی یک قفسھ ی کوچک کھ کتاب
ھایی بھ صورت نامرتب گویی از ھم آویزان شده اند و در جنگند.

سایھ ی خشن

کتاب داستایوسکی را می بینم کھ روی تن نحیف دستنوشتھ ھای من ،دستنوشتھ
ھای منتشر نشده ی من ، تنھ انداختھ و ھمھ ی زندگی ام رابھ سخره می گیرد .

با

چشمان بستھ ھمھ ی اوضاع و احوال محیط غرق در تاریکی را مجسم می کنم .
شبح گربھ ام زیر تخت با دمپایی ابری آبی رنگم بازی می کند .

ظرف شیرش را

واژگون کرده و زیر تنش سرمای کف سیمانی غلغلکش می دھد .

سرم را بھ تاج

کوتاه گیتار شکل تخت می چسبانم و بھ دستانم خیره می شوم .

سیاھی پرحجم

تری نسبت بھ فضای اتاق میبینم .

پاھایم را جمع می کنم .

ستاره ای از آسمان

پنجره ام بھ کھکشان نیستی ھا فرو می افتد .

برای کمتر از ثانیھ ای ھمھ جا

روشن می شود .

یک صاعقھ کھ در لحظھ ای شھر را زیر قطرات ریز باران

بھاری رسوا می کند .

گردنم را بھ پشت فشار می دھم و صدایی از زانوان خستھ

و خمیده ی تخت پیر بلند میشود .

در نیمھ باز شده نور باریکی وارد اتاق می

شود .

سایھ ای بلند در برابر نور می ایستد و تا دیوار مقابل کشیده می شود .

گلویم را صاف می کنم و با آوایی شکستھ می گویم : " در را ببند عزیزم ! "
جسمی وارد می شود .

تارھای نازک گیسوانش کھ سایھ ی مشوشی بر کف اتاق

انداختھ بھ حرکت در می آیند و می لغزند .

و خش و خش کفش ھایش در قرچ

قرچ در گم می شود .

ظلمت مطلق باز می گردد و ما را می پوشاند .

دو دست

عمود بر تن بھ سمتم می آید .دستم را بالا می گیرم و انگشتانش را لمس می کنم
.

"می ترسم ! " آه کھ چھ صدای دلربایی ، چھ آھنگ زیبایی دارد .

از خودم می

پرسم کھ آیا پدیده ای خوشایند تر از نرمش نارھای صوتی او وجود دارد ؟
روی تخت کنارم می نشیند .

دستم را کورکورانھ بر موھایش می کشم .

شانھ

ھایش را لمس می کنم .

پوست لطیف جوانش سرد هست .

کمر راست می کنم و

ھمراه با او روی تخت دراز میکشم .دستم را زیر گردنش می برم .نغمھ ی
خوش نفس ھایش دھان خاموشش را بھ من می نمایاند .

صورتش را با پنجھ ھایم

می گیرم و بوسھ ای از لبانش می ستانم .

" عزیز من !چیزی برای ترس نیست .

ببین کھ دنیا برای تماشای زیبایی ھا ی تو چھ طرفند ھایی بھ کار می برد ! "
صورتش را بھ سمت پنجره می چرخانم .

نگاھش را بھ ستاره ی چشمک زن

ساکن دور دست می دوزد کھ از پشت ابر بیرون جستھ هست .

با پلکی بر ھم

زدن ستاره سقوط می کند و آسمان می غرد و صاعقھ ھمھ جا را روشن می کند
.

در این درخشش کوتاه کھ عمر طعم شیرین بوسھ ھای ما را دارد ، تارھای

سیاه مغشوش و درھم موھایش بھ طلایی سرخفام خورشید صبح گاھان می ماند
.

لبخند می زنم و برق چشمانش را می بینم کھ با اشکی از گونھ تا چانھ اش سر

میخورد و پایین می رود .

دوباره سرش را روی شانھ ام رھا می کند .

شب با

ھمھ ی شکوھش بازمی گردد و پھنای آسمان را جز ھمان چند سوراخ روشن
چشمک زن می پوشاند .

می پرسد : "زندگی یعنی چھ ؟ "

سکوتش را می گیرم و ھمراه با او در مسیرش گام بر می دارم .

سنگینی نگاه

گوشھ چشمی اش فشار زیادی بر تن نحیفم وارد می آورد .
باید پاسخی داشتھ باشیم .

اونھا ھمگی ھمیشھ اتنظار دارند کھ ما برای ھر سوالشان

جوابی داشتھ باشیم .
" زندگی، ! زندگی یک مجموعھ ی بی نھایت وسیع هست کھ ...

" ،دستش از

روی پایم می لغزد و بالا می آید .

گردنم را می چسبد و انگشتش را جلوی لبانم

گرفتھ می فشارد .

"ھیش...

" .ساکت میشوم .نفس عمیقی می کشد و می گوید :

" زندگی تو یعنی چھ ؟ " .
نفسم را حبس می کنم .سینھ ام خس و خس می کند .

تنش را از آغوشم بیرون

می کشد .

صاف می نشیند .

" عزیز من ، زندگی ام بھ اندازه ی این روشنی ھای کوتاه کھ تو را ھراسانده می
ماند .

چطور انتظار داری عمری کھ چنین شتابان تمام ش...

" حرفم را قطع می

کند .

فشار کوچکی بھ دستم می دھد .

این یعنی "طفره نرو ! " ، و یا بھتر اینکھ

" نمی توانی طفره بروی ! ".
گلویم را صاف می کنم .

مدتھاست بھ جز با خودم با کسی حرف نزده ام .

هستفاده

از دھان برای انتقال افکار سخت هست .

من ھرگز بھ اون عادت نداشتھ ام .

ھمیشھ حرف زدن آدمھا را کار عبثی می دانستم .

ادامھ می دھم : " زندگی من ،

زندگی ام ...

عشق بود ! ".

و بھ حرف خودم می اندیشم .

قبل از اینکھ زبان

بگشاید بوسھ ای از گونھ اش می گیرم .موھایش را نوازش می کنم و می گویم :
" عشق؟ عشق یعنی ،...

" در کمتر از لحظھ ای ھزاران کلمھ در مغزم بھ

دروازه ی دھان ھجوم می آورند کھ ھر کدام حق خروج را بھ خود می دھند .
شانھ ھایش را تکانی میدھد .

تخت صدا می دھد و گربھ میو کنان از زیر بیرون

آمده روی پاھایم می پرد .

نگاھم را بھ چارچوب نامرئی در سکوت و سیاھی

پنجره می دوزم .

بھ راستی آیا زندگی من عشق بوده هست ؟ و عشق چھ بوده ؟

این سالھای آخر زندگی دیگر تردید و شک ھم تبدیل بھ یک دوست قدیمی و آشنا
شده بود .

سابقا ھرچیزی حتی در صورت تکرار ،تازگی داشت و در مواجھھ با

اون ھیجان زده می شدم .

افسوس کھ دیروقتی ست ھمھ ی دنیا و اتفاقاتش ھم

اتاقی ھای پیر و فرتوت من شده اند .

ولی عشق ھرچھ بود گذشت .

با پنجھ ی

پایش هستخوان عریان ساق پایم را را نوازش می کند .

" بگو ! حرف بزن .برای

سکوت وقت زیادی داری .

برای تفکر ھم وقت بسیار هست .

با من حرف بزن

.

می خواھم بشنوم .

شاید این آخرین مرتبھ باشد .شاید دیگر موقعيتی برای دیدار

بھ دست نیاید .

"

سکوت می کند .

کمی جا می خورم .

خودم را بالا می کشم .

او ھم جابھ جا

میشود و پشت و شانھ ھایش را در سینھ ام جا میدھد .

دستم را دور کمرش حلقھ

میزنم .

" چطور مگر ؟ چرا ؟ " .

"ما داریم از اینجا می رویم .او روحیھ اش را

باختھ هست .

ھر روز ضعیف تر می شود ." .

سرم را بھ نشانھ ی تایید تکان

میدھم .

یک پذیرش سخت و تلخ ! .

" می فھمم .آه می فھمم .

مرا ببخش ! کار

درستی می کنی .

درک می کنم .

" .

و قطره اشکی ناخواستھ صورتم را خیس

می کند .

"نھ ! نباید گریھ کنی .من وقت زیادی ندارم .باید بھ نزد او بازگردم .

ممکن هست از خواب بپرد و اگر کنارش نباشم وحشت میکند .

" در ھمان لحظھ

با پایان جملھ اش ، ھموقت با سقوط سومین ستاره ، در باز می شود .کسی در
را تا آخر باز می کند .

نور راھرو مثل سیلی ناگھانی ، مثل یک بھمن سھمگین ،

یک موج بلند وقوی ھمھ ی اتاق را روشن می کند .

تاریکی از پنجره بھ زیر

آسمان شبزده می گریزد .

روشنایی ھموقت با صاعقھ ھجوم می آورد و

درخشش کوتاه خاموشی ستاره ، نفس آخر او ، بی رنگ و بی اثر می شود .
وای بر من ! چقدر شکستھ شده هست .

موھای خاکستری زیبایش چون برف سپید

شده اند .دستش را ببین کھ چھ سست و نامطمئن دستگیره را گرفتھ هست .

از

روی تخت بلند میشود .اشکھایش را پاک می کند و بھ سمت او می رود .

"

مادر،مادر جان ! چرا بیدار شدی ؟" .ھمسرم بھ تخت خالی من زیر پنجره ی باز
زل زده هست .

من ناپیدا و گم ، در خطوط خستھ ی نگاھش دود میشوم و تا

سقف بالا ی روم .دخترم دستش را می گیرد و از اتاق خارج می شوند .

می

خواھم فریاد بزنم کھ " در را باز بگذار عزیزم ! " کھ اونھا وارد راھرو میشوند
.صدای پایشان را می شنوم .

بھ سمت در میروم .نگاھی بھ کتاب ھایم می اندازم

و پا در راھرو می گذارم .

روی دیوار قاب عکس جدیدی گذاشتھ اند .تصویری

از من با عینک بزرگم کھ با پارچھ ی باریک سیاھی در روشنی نور لامپ
آویزان هست .
یادداشت اتاق خالی پدر
----------------------------------------------------------------------------------

157:

نیک اندیشی فرمود :

خستگی از دل نیست
روح را ساحل نیست
دل اگر دل باشد
با دو پا در گل نیست

او به من فرمود: که صحرا سهل هست
این که مجنون شده ایی از عقل هست
کوه کندن همه زندگی هست
تازه این مشق شب بندگی هست
در گوشم او فرمود :
که معشوقه فقط می خندد
گاه هم بار سفر می بندد

و اگر میل کند می رقصد
و نه انگار که دل می شکند
او به من فرمود : قدم در ره معشوق گذار
و تو عاشق هستی
گر قدم در ره او بگذاری

و نشانی از او
در وجودت باشد
و تو عاشق هستی..


158:

خسته ام از دنیا

از همه
از لیلا
که رها کرد یکی را مجنون
توی صحرا ، دل خون
خسته ام
خسته از این فاصله ها
خسته ام از دنیا
از همه
از شیرین
که یکی چون فرهاد کوه می کند
و او می خوابید
خسته ام
خسته از این دوری ها
خسته ام از دنیا
از همه
از اینجا
که یکی سخت به خود می پیچید
و تو گل می چیدی
گاه می خندیدی
خسته ام
خسته ز هر رنگ فراق
خسته ام از دنیا
از همه
از هر باد
که یکی را چون برگ می برد تا همه جا
و تو راضی هستی
خسته ام
خسته ز هر نوع نگاه
خسته ام از دنیا
از همه
از دریا
که یکی در قایق راه را گم کرده
و تو طوفان کردی
وای طغیان کردی
خسته ام
خسته ز هر خستگی ام
خسته ام از دنیا

159:

این تاپیک بد جوری از هویت خودش دور شده

داستان های کوتاه ...

پستهای نه چندان مرتبط

تا حضور دوست عزیز کلاغ شورشی منتظر میمانیم ...

شاید موضوعی هست که از اون بی خبریم

160:

روز معلم


دبستان که بودیم خیلی از آقا معلم میترسید، آقا معلمی که سیگار، عضو چهارم صورتش شده
بود!، اما حالا ـ سپس ۲۰ سال ـ اون و آقا معلم هر شب تا صبح؛ دود و جام و ...، حالا من بیشتر از
دوران دبستان از آقا معلم می ترسم ...

161:

خيالي در سر

غروبي غمگين رايشان يك شاخه خالي از برگ دو كلاغ همدم مشترك در يك رنگ قصه فرمودند زبيرحمي باد پاييز كه جدا مي كند از شاخ درخت برگي را هر دو در يك لحظه: يك صدا داد زدند!! چه جدايي سخت هست.

پسري مي آمد با كماني در دست...

و خيالي در سر...

لحظه اي بعد صدايي از مرگ شاخه را غمگين كرد...

درد را سنگين كرد! و كلاغ تنها فارغ از قصه بي رحمي باد همصدايي مي خواست...

تا كه فرياد زند مرگ بيرحم تر از پاييز هست

162:



اقا معلم سالهاست كه مرده و شاگرداش جاش را پر كردن ...

اين دنيا بي اقا معلم هاي بد نميمونه ...


163:

اجازه هست
اینارو در گوشی فرمودم...
واجب بود

164:


قبلانا به ما ميفرمودن درگوشي حرف نزدنيد بده زشته ...


165:

دعوت برای چندمین مرتبه
ما جمعی ادبی داریم که هر از گاهی در پایتخت گرد هم می اییم و از همه چیز حتی ادبیات حرف می زنیم.
داستان می خوانیم و نقد می کنیم و دوست می داریم و خلاصه حتی اعتراف می کنم خس و خاشاک می شویم و فحش می دهیم.
اگر کسی علاقه منده بدونه که ما قصد عضوگیری داریم.
با ما تماس بگیرید.
با شما هماهنگ می کنیم.
ممنون

166:

برای تنبیه شدن آفریده نشدیم ما آفریده شدیم تا بیاموزیم...


167:

من ادعایی ندارم که اگر روزی مجبورم نمايند هرگز تن به کوچ نسپارم، زیرا می دانم اینانی که به جبر ما را از خانه و کاشانه ی اجدادیمان می رانند ، هیچ از وطن پرستی نمی دانند ..هیچ نمی دانند.

168:

امروز سرم به دوران می رفت
دیروز از مزارت بیرونم کردند

169:

ديدي دوستي به بندي بنده؟
بند دست ماست.
يا با ناداني پاره ش مي كنيم يا نه بهش قدرت ميديم تا محكم تر شه.
ممنون

170:

خوشحال از اون که صداقت قلبها هنوز پایدارند

ممنون از اون که خوب هستی

171:

امروز خورشيد آمد و با من لب ايوان خانه ي دلم چاي نوشيد.
بوسه اي داد و فرمود كلاغ وقت آمدن فرا رسيد.
و رفت در انتظار تا به او بپيوندم.


172:

.فرمودن واسھ ھركسي از جون مایھ بذاري میمونھ
.اما واسھ مسافر اگھ بمیري ھم میره
.دست خوشونم نیست.كسي كھ مسافر بھ دنیا اومده ھیچ جا نمیتونھ بمونھ
.ھمیشھ باید بره.حتي خودش ھم نمي دونھ چرا
.حتي اگھ بھ باختن ھمھ ي زندگیش ختم بشھ باز ھم نمیمونھ و میره
.مسافرھا ادم ھاي غریبي ھستن.ھرچي سعي مي كني بشناسیشون و پابندشون كني نمیشھ
درست در اخرین لحظھ وقتي اطمینان پیدا كردي كھ نمك گیرت شده و تا پاي جونش كنارت مي مونھ صبح
زود صداي تق در تورو بیدار میكنھ.سرتو بالا میاري نگاھي میندازي بھ بغل دستت.چشاتو میمالي میبیني
.نھ نیست
.مدتي مكث مي كني میگي رفتھ توالت الان برمي گرده
سرتو میذاري رو بالش و بھ تمام دیشب فكر مي كني كھ چھ عاشقانھ نگاھت مي كرد.حرفایي كھ بھش زدي
.و لبخنداشو مجسم مي كني و اروم اروم چشات خمار میشھ و میخوابي
.سر ظھره
.از خواب بیدار میشي
.میبیني نیست.ھمھ جارو دنبالش مي گردي اما نیست كع نیست
.انگاري اب شده رفتھ تو زمین
.و الان سالھا میگذره و تو ھنوز منتظرشي
.فكر مي كني كھ یھ روز برمیگرده و تو عذرخواھي شو مي بخشي و دوباره میگیریش تايشان بغلت
.اما نھ
.نھ تنھا نمي یاد بلكھ ھمین الان با یكي دیگھ ست.تايشان بغلش خوابیده و داره حال مي كنھ
.درست مثل نگاھي كھ بھ تو كرد بھ اون مي كنھ
.و مظمئن باش فردا صبح از پیش اون ھم رفتھ
.نھ نفرینش نكن.دست خودش نیست.طبیعتش ھمینھ
.ھمیشھ ھمین بوده
تو مي توني بھ زندگیت ادامھ بدي و عشق ھمیشگي و ماندگارتو پیدا كني.و البتھ این خاطره ي عزیز رو
ھم از یاد نبري كھ یھ روزي یھ مسافري رو خیلي دوسش داشتي و براي روزھا و شبھایي كنارش ارامش
.داشتي
.حتي میتوني ارزو كني برگرده
.اما اون رفتھ
.مسافر میره.ھمیشھ میره
.باید بره

173:

ازادي براي ماھي كوچولوھا یعني خطر یعني گرسنگي یعني موجودات قايشان تري كھ بر پايه قانون
.طبیعت تورو بھ جرم جثھ ي كوچكتر و قدرت اندكت خواھند خورد
چرا ماھي ھاي من كھ تايشان اكواریوم بزرگ قشنگ ھمیشھ گرمم مي تونن در گرما و سرما بخوابن و
بخورن و بازي كنن بي اونكھ غم فردا داشتھ باشن باھام لجبازي مي كنن و سكوت كردن و نفس نمي كشن
و یھ جوري با اون نگاھشون مي گن كھ مي خوان برن اقیانوس؟
بھ دل خطر.بھ امواج سھمگین میونھ كوسھ ماھي ھاي ماھي كوچولو خور؟
نمي دونم
ماھي ھاي كوچولو بھ من بگید.ایا ازادي با تمام مخاطراتشو بھ من و امنیت ترجیح میدید؟
ماھي ھام نمردن اما دیگھ نفس ھم نمي كشن.موندم چرا این بلا سرشون اومده؟
.من چیزي برراشون كم نذاشتم.بزرگترین اكواریوم و تمیزترین اب و بھترین خوراك
.باھاشون حرف مي زنم.بھشون محبت مي كنم
.واسھ من بھترین و باارزش ترین موجوداتن
.نمي دونم با این ھمھ توجھ چرا اینجوري شدن.من دوسشون دارم.خیلي.ھر كاري براشون كردم.مي ترسم
.....

نكنھ
نكنھ از من و این ھمھ محبت و این فضا خستھ شدن؟
نكنھ بخوان برن تايشان اقیانوس؟
.بارھا واسشون توضیح دادم كھ بیرون از اینجا پر از خطره
.بھشون فرمودم كھ اونجا امنیت ندارن.غذا نیست.من نیستم
نمي دونم.نكنھ بخوان منو با این ھمھ امكانات رھا كنن و بھ دل خطر برن؟
......یعني
یعني مي خوان ازاد باشن؟
اخھ این ازادي چیھ؟
چیھ؟
.اتفاق عجیبي افتاده.ماھي ھاي تايشان اكواریومم دیگھ نفس نمي كشن
.نمي دونم چكار كنم

174:

"کف دست"
از فلانی پرسیده بودند كھ...........
یادم نمي اید از چھ کسی چھ پرسیده بودند.اصلا اھمیتي ھم ندارد كھ از چھ كسي چھ چیزي پرسیده اند!
وقتي از سر بي حوصلگي نگاھي نیم نگاھي بھ كف دستت مي اندازي و میبیني كھ ھیچ خبري نیست و
چیزي ننوشتھ اند اعصابت بیشتر از پیش اشفتھ مي شود.چیزي نیست.
ھمیشھ مي ترسیدي مشتت را باز كني و بھ كف دستت نگاه بیاندازي.مي ترسیدي انچھ كھ فرمودھ اند ومي
خواھي، ننوشتھ باشند.
سالھا مي گذرد و تو بھ خط پایان نزدیك مي شايشان.موقعيت تمام شده و بي انگیزه دستت را بالا مي اوري
و نگاھي بھ كف دستت مي اندازي.مي بیني ھیچ چیز ننوشتھ اند.
مي گویي لعنت بھ این دروغ!!
از كودكي بھ ما فرمودھ اند كھ كف دستمان سرنوشت زندگي مان را نوشتھ اند.و اگر بخوانیمش زندگي مان
از این رو بھ انرو مي شود.اگر بد باشد بدبخت مي شویم وگر خوب باشد خوشبخت!و این چیزي ست كھ
ما نمي توانیم تغییرش دھیم.
ما تا اخر عمر از ترس اینكھ مبادا خوب نباشد دستمان را مشت مي كنیم و تايشان جیب نگھ مي داریم تا
مبادا بازش كرده ببینیم چھ چیز در انتظارمان هست.
این باعث مي شود ھر كسي بھ ما نزدیك مي شود و میخواھد از سر دوستي دستمان را گرفتھ بفشارد و
ما را با خود بھ خوشبختي اش ببرد نگذاریم.نفرت ایجاد مي كند.
حال انكھ ھیچ قدرتي مگر طبیعت پیرامون و تواناییو هستعدادي كھ ھمان طبیعت بھ ما داده هست نمیتواند
اینده ي مارا مشخص كند.
و ما موجوداتي ھستیم كھ این توانایي را داریم تا ھرچیزي را عوض كنیم.
وین انرژي بي نھایت مي شود اگر بھ ھم بپیوندیم و از دست افسانھ ھاي جعلي رھا گردیم و رھا گردانیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
- ---

175:

نفرینش نکن

176:

پست باد سستي موجودات خوار كه جز بادهاي حسادت چيزي بر بادبان زندگي شان نمي وزد.


177:

"كيتارو" آرامم مي كنه.
وقتي بيدارم بدون وقفه در گوشم مي نوازد.مي دانم كه انگشتانش صداي طبيعت را لمس كرده اند بر تخته سنگ هاي تپه ي مشرف بر خانه ي پدري اش.
مي دانم وقتي در جنگل مي دايشانده با درخت ها حرف زده هست.
و با ابر ها بسيار سخن فرموده.
و با باد هاي شمالي رقصيده و سوار بر طوفان هاي دريايي به دل خطر رفته هست.
اما ايمانش به زندگي را از دست نداده هست.
"كيتارو" يك بخش از طبيعت هست كه در جسم موجود دوپا ظهور كرده.
و اگر براي من خدايي باشد ،اون خدا موسيقي هست.
و اگر پيامبري باشد كه خداوندگارم براي آرامش من فرستاده باشد ،او "كيتارو" مي باشد.
چنان نت ها را بر هم سوار ميكند تو گايشاني قطرات ريز آب پاك بارانند كه بر هم نشسته اند تا خورشيد با دستان نامرئي اش از ميان جانشان عبور كند تا "رنگين كمان" شكل گيرد.
به آسمان نگاه كنيد.
گاهي كه باراني مي بارد لانه موش ها را ترك كرده به زير سپهر شايشاند و سر از سياهي هاي شهر ها بركشيده به بالا بريد.
مي بينيد كه طبيعت يك پديده ي شفرمود انگيز هست كه كارش شاد كردن ماست و تسكين آلام و اندوه مان.
و" كيتارو" آمده تا به من بگايشاند زندگي خيلي بيش از اون بود كه تو مي انديشيدي.
مي خواهد با آواز پري هاي مهربان زيبا رو به من بفهماند كه من در يك نقطه زير صفر مطلق متوقف شده بوده ام.
مي خواهد دستم را بگيرد و مرا به كودكي ام ببرد كه چه خوش بودم و زيستن را بي اونكه بدانم دوست مي داشتم و عاشق پرنده ها بودم وقتي بر بلنداي درختان چنار به هم مي آميختند.
اشك نيست.
دلم درد مي كند.
تا به حال شده دلتان براي خودتان تنگ شود؟
تا به حال دل براي خود سوزانده ايد؟
تا به حال ....
تا به حال تنها شده ايد؟
تنهايي مطلقي كه با حضور هيچ كسي تمام نمي شود.
انگار يك فيلسوف بود كه فرموده بود در وجود هر انساني يك حفره ي نامحدود هست كه با هيچ چيزي پر نمي شود.
و سرخ پوستان بر اين باورند كه در آغاز آفرينش،آفريدگار موجودات را فرا خواند و از اونها پرسيد كه چه مي خواهند؟
هر يك آرزايشاني داشتند.
شاهين چشمان تيزبيني هديه گرفت و غزال دو جفت پاي تيزرو و جغد سكوت و انسان هم يك حفره.
سوراخي كه درش ناپيدا و درونش نامحدود تا ابد بود.
حفره اي كه ته نداشت.
تنهايي هايش.
و همين نبود دليل ایجاد "خدايان و افسانه ها و پري ها و عشق ها و ديب ها و شياطين و فرشتگان و دنياهاي ديگر"؟
آيا تنهايي بشر نبود كه هنر را به بردگي كشاند و قصه هاي فراوان براي دوستي هاي آسماني و محبت هاي بهشتي و بهشت هاي بي پايان روا كرد؟
شايد كه پس از مرگ به دنيايي ديگر رفت كه در اون يك دوست مهربان تا ابد جاودانگي تقديمش كرد و اين درد را اين حفره را گرفت و شادي و آرامش مطلق داد.
مگر تمام تلاش هاي بشر كه ايشان را به پيش مي برد براي اين نيست كه بتواند به آرامش مطلق برسد؟
من با احترام به اونها كه مي گايشانند روح زندگي در وجود انسان هاست و يا نفس زندگي و يا همين تعبير با كلمات و اصطلاحات ديگر مخالفم.
روحي زندگي وجود ندارد.
روحي وجود ندارد.
زندگي وجود دارد و ما در اندازه اي نيستيم كه بخواهيم اونرا تفسير كنيم.
تمام تلاشهاي بشر براي آرامش خودش بوده.
مثل همه ي موجودات طول تاريخ زمين.
دايناسور ها و كركس ها هم مثل ما در تلاش هستند فقط اونها خوش شانس تر از ما نبودند تا طبيعت امكانات بيشتري در اختيارشان بگذارد.
من تفاوت انسان و ساير موجودات را در اين مي دانم كه ما لوازم بيشتري براي تلاش كردن داريم.مغر هم يكي از اونهاست.
بهترينشان.
ما مغز داريم و انها هم دارند اما مغز ما حجيم تر و پيچ پيچي تر يعني پيچيده تر از اونهاست.
ما ياد گرفتيم كه مي شود با شاخه ي درختي از خود در برابر موجودات درنده محافظت كنيم.
بعد ما فهميديم كه مي شود خانه ساخت و حصار ساخت و بعد درك كرديم كه اگر با هم باشيم و كنار هم امنيت ما بيشتر مي شود و بعد همينطور مغوقت بر پايه اتفاقات و قوه ي خاطره و بازسازي و پيش گيري و احتياط و خلاصه اين شديم كه هستيم.
اما خوب اونها نشدند.
مغزشان نكشيد.
شك نكيند شانس با نوع بشر همراه بوده هست.
اگر هموقت با ما انواع ديگري هم جهش هاي ژنتيكي داشتند و محيط اجازه ي رشدشان را مي داد ما مدت ها پيش كره ي خاكي مان را با جنگ ها بر سر منابع بيشتر و شايد همان مالكيت خصوصي مطلق ،نابود كرده بوديم گرچه همين امروز هم چيزي از كره ي زمين مان نمانده هست.
ما از يك نوع هستيم و شايد اجداد مشترك زيادي داشته باشيم اما با جعل مزخرفات تاريخي مثل "وطن وميهن و خانه و هم وطن و قبيله و تيره و تبار و شمالي و جنوبي و سفيد و سياه و افريقايي و اسيايي و امريكايي و ايراني و كاتوليك و مسلمان و ترك و ايرلندي و خلاصه همين مفاهيم جعلي ،اونقدر بين همديگر فاصله ايجاد كرده ايم كه امروز درگيري بين همين نوع دارد كره ي خاكي تنها مسكن موجود در كهكشان را به ...

مي دهد.

دولت ها و ارتش ها و سياست مداران و فرماندهان جنگي و هستراتژيست ها تا وقتي مفيد و ضروري بودند كه بشر هنوز به درك قرن 21 نرسيده بود.
اما امروز كه ما در قرن 19 و 18 و 17 و ماقبل اون نيستيم.
دانشمندان فهميده اند كه از نسل ميمونيم و خدايان چرا ایجاد شدند و توتم ها و تابوها چيزي ديگر بودند و آدم و حوا(adam & eve) يك داستان هوشمندانه بود و ...
و دهكده ي جهاني و انتشاراتي هاي چند مليتي و بنگاه هاي سخن پراكني و مديا و رسانه و خلاصه اخبار مثل باد وطوفان بر بشر نازل مي شود تا آگاهي اش نسبت به دنيا بالاتر برود.
اما چرا هنوز دنياي مارا دولتها و سياسيون وابسته به سرمايه داران و دانشمندان جعلي كه جز اختراعات براي مصرف گراتر كردن امت هيچ ندارند،اداره مي كنند؟
چرا قدرت دردستان سنا و مجلس كه از انسان هاي فهميده و خردمند تشكيل مي شوند( كه كم هم نيستند)،نمي باشد و در دستان فرماندهان نظامي و فروشندگان اسلحه و سرمايه داران كمپاني هاي اسلحه سازي ست؟
چون دولت ها و فرهنگ غالب بر جوامع اكثريت ملت خود را "خر و الاغ و نادان و خرگوش و ناآگاه و مصرف گرا و ماشين و خواي و خوابيده" رشد مي دهند.


"دلم گرفته هست
دلم گرفته هست
چراغ هاي رابطه تاريكند
...
به ايوان مي روم
به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده ي شب مي كشم.
چراغ هاي رابطه تاركند...
چراغ هاي رابطه تاريكند.
پرواز را به خاطر بسپارم؟
پرنده مردني ست؟
نه.
من مرگ را صدا نزدم.
من از رايشان شاخه ام از درون لانه ام هيچ مرگي را صدا نزدم.
من تازه با جفتم گرم گرفته ام.
من تازه فهميدم كه مي توانم شب ها بچه درست كنم.
مي توانم جوجه هايم را با نه با كرم هاي خاكي زنده كه با ذرات پنير مرد نيكوكار سير كنم.
من...
نه
من مرگ را صدا نزده ام.
مي دانم هيچ توقفي در كار نيست.
مي دانم
اما مي خواهم به همه بگايشانم كه هيچ چيزي ارزش زندگي را ندارد.
هيچ چيزي مگر خود زندگي.
مادر خود زندگي ست.
پدر شبيه زندگي ست.
خانواده يك زندگي هستند و شايد بيش.
عشق به افراد زندگي ست.
آزادي و مرگ در راه آزادي هم خود اصل زندگي ست.
و زمين هم و آسمان هم...
و اگر داريد براي غير از اينها زندگي خود را مي بازيد بدانيد اشتباه هست.
فقط همينها ارزش دارند.
نه خوراكي ها و نه پوشاك ها و نه مارك ها ونه دلار ها و نه تريپلكس ها و نه ايشانلاهاي چرخشي و نه سفرهاي تفريحي و نه هيچ چيز ديگري ارزش زندگي را ندارد.
هيچ چيزي.
يك روز مي بيني كه براي رسيدن به بهترين ها عمرت را از دست داده اي و حالا كه همه چيز داري ديگر وقت هستفاده از اون را نداري.
بد نكنيد.
هرچيزي كه قلب شما مي گايشاند نكن نكنيد.
و البته هر چيزي كه قلبتان مي گايشاند بكن هم نكنيد.
با عقل تصميم گرفته و بكنيد و با دل هم تصميم گرفته تا نكنيد.
هر چيزي كه عقلتان فرمان داد بكنيد و اگر قلب (همه مي دانند قلب همان احساسات هست) دخالت كرد بياندازيدش بيرون از اتاق)
و هرچيزي كه قلب خواهش كرد نكنيد،انجام ندهيد.حتي اگر مغز يا عقل پرخواش كنان و زيركانه فرمود بكنيد.عقل منفعت طلب هست و تنها به فايده و هستفاده ي شخصي توجه مي كند .
البته وقتي ندارم تا بخواهم تشريح كنم كه در واقع اونچه ما تفكيك قائل شده ايم هر دو يك چيز هست .حوصله ندارم.
زندگي كنيد نه به هر قيمتي...
مگر به بهاي به دست آوردن دوستي ها و عشق ها و بهار ها و مهر ها و انسانيت.
من مي روم.



178:

فرمودم من يك صبح هستم.
فرمود من خورشيدم.
فرمودتم بتاب پايانم بخش تا با تو همراه شوم تمام روز را.


179:

این ماشین وقت شما به کجا رسید؟!

180:

با دریا پـیمانی بستم...
که هر بار برایم خاطره ساز باشد...
اونقدر، که هر بار می روم کنارش،
قاب هایم را،
لحظه هایم را،
کنار هم بچینم،
و برایش تعریف کنم...
دریا مرا بخوان...
دلتنگت شدم...
دریا...
صدایم کن...


181:

ماشین وقتم را یک ویروس کشنده ی تخریب گر که سلول های دفاعی بدن را با برق و شاید قوی تر از اون تاکسی درمه می کند از کار انداخت.
لاستیک های زندگی ام هیچ وقت به فرمان من متوقف نشدند و حتی با سیم و سیخ و خلاصه هر تلاشی از من حتی آخ هم نفرمودند اما رایان جان ماشین وقت کلاغ با موجودی که حق حیات در جسمم را خودم به او دادم و پاسپورتش را تقریبا هم وقت با آزاد شدن سپس چند سال پاسپورت خودم از اداره ی گذرنامه خودم مهر زدم،دارد پنچر می شود و من هم نمی دانم که چند روز دیگر همینطور لق و لق و طق و طق ادامه می دهد و کنار کدام بیشه برنامه هست جسمم را بر خاک زمین و افکارم را بر بال فرشته ی مرگ بسپارد.
بی شک اگر نمی شد و نمی رفتم بشر یک حراف قصه ی گوی دیگر در تاریخش ثبت می کرد.
اما تو اینکار را بکن.
ماشینی بساز و سفر کن و بگو که اینجا چه خبر هست تا شاید از هیجان و از بیکاری به خیابان نریزند و شاید ملت ایران در سال 88 موفق شوند تخم مرغی با قیمت 140 تومان کمتر پیدا نمايند و تایت ماشین پوشش شویی با قیمت کمتر از 800 تومان بخرند.
شاید ارزانی و رفاه و آزادی بر میهنم بتابد.
و جوان ها هاروارد نروند و کوچه ی پشتی نروند و به فردوسی بروند و شاهنامه بخوانند و تریاک و کراک نکشند و مشروب و می بنوشند و برقصند دختران ایران و آب ها و خاک ها و باد هایمان برای خودمان باشد نه امپراطوری چین و خزرمان جان ما شود و خلیجمان هم ناممان و نه برای روس و عرب.
زنده باد و مرده باد تمام شود.
من بمیرم و تو بمانی.
قصه کن برادر
قصه ی خوب.
پیروزی با ...


182:

درود بر نسیم شمال که مارا به سوی عشق می برد بادبانی

183:

از خیابان می رفتم.خیابان را می رفتم.پیاده بودم.من خیابان را پیاده می رفتم.
سر در گریبان پیراهن افکارم برده بودم .

برده بودم سرم را در سوراخی و چاهی و می اندیشیدم.
در همان حین نگاهم افتاد به چاله ی آبی.
چاله ای که نیمه پر بود از آب.کمی هوشیار شدم.سرم را بیرون آوردم از اون توو.
در حال دور زدن چاله بودم و با احتیاط فراوان مبادا شلوارو کفشم گلی شود.چاله زلال نبود.آبش زلال نبود.
از کنار چاله ی نیمه آب می گذشتم که یک صدا مرا به خودم آورد.آب پاشید.آب کثیف گلالود پاشید بر تمام پوشش هایم.شلوار و پیراهنو حتی صورتو حتی کفشم.
دیدم که ماشین سوار نگاهم می کند و به من می خندد.
من عصبی بودم.
من پیاده بودم و او ماشین سوار.من ماشین نداشتم و او ماشین داشت و من ماشین سوار نبودم و او پیاده.
خندید به من و رفت.
رفتم دادگاه.
شکایت کردم.
او آمد.
من بودم در جایگاه شاکی و او بر سکوی متهم.و می خندید.
قاضی و منشی اش و سرباز همه خندیدند وقتی داستان را فرمودم.
بعد همه با هم خندیدند.
و من را متهم کردند که دیگر از کنار هیچ چاله ی آبی رد نشوم.
خوب که در خنده های اونها دقت کردم دیدم همه ی خنده ها شبیه هم هست.بعد دیدم که اونها شبیه هم هستند.
بعد فهمیدم که منشی دادگاه و قاضی و سرباز همه ماشین سوار هستند.ماشین داشتند.
من پیاده بودم.اونها ماشین سوار.
و اونها همه مرا ریشخند کردند و حکم دادند به گناه کاری من که چرا اون موقع از اون خیابان می گذشته ام.کار به جایی رسید که می خواستند مرا حبس بیاندازند و جریمه ام نمايند.
اما قاضی فرمود تو را به خاطر اینکه مارا خنداندی می بخشم.برو بیرون اما هرگز از کنار چاله ها رد نشو.
من رفتم شهرداری تا به خاطر چاله ی خیابان شکایت کنم.
دیدم شهردار هم ماشین سوار هست.
اداره ی پلیس هم.خلاصه همه ی اونها که قدری داشتند و می شد انتظاری داشت ماشین سوار بودند.
بی خیال شدم.
بی خیال چاله ها شدم.
اوایل سعی می کردم از خیابان های چاله دار دوری کنم.
اما نمی شد.
همه جا چاله بود و هر چاله آب گلالودی و من پر نیاز برای گذر از چاله به اون سوی خیابان.
اعتراض را فراموش کردم و عادت کردم که از کنار چاله ها بگذرم و آب بر لباسم بپاشد و خاطرات تلخ زنده شود و مورد تمسخر برنامه بگیرم و حرفی نزنم.
فقط امیدوار بمانم که شاید روزی قدرت در دستان پیاده ها بیافتد و ما بتوانیم به ماشین سوار های امروز بخندیم.

184:

امروز برنامه هست درباره چند موضوع نظر بدهم.
اول يك داستان كوتاه به زبان كردي.
دوم يك خاطره به زبان محاوره اي و عاميانه براي يك دوست كه فرموده بود من راحت نمي نايشانسم.
سوم درباره شباهت اين جا با يك منطقه ي نظامي مثلا پادگان و شباهت من در اينجا به يك كارمند و روزمرگي هايش كه من هميشه از اون بيزار بودم.
اول::
داستان
اين داستان دست و پا شكسته اي ست از كرمانجي.
كرمانجي شاخه اي ست از كردي.
كردي زباني ست كه كردها با اون با هم صحبت ميكنند.
كردها در ايران هستند.
و در شرق تركيه.شمال عراق و در امتداد مرزهاي مشترك سرزمين سوريه با عراق و تركيه.
و تك و توك هم اين ورو اون ور.شنيده ام چند ميليوني دراروپا هستند.بيشتر سوئد و نروژ و آلمان.امريكا هم ممكن هست خيلي داشته باشد.
البته كه اينجا ايشانكي پديا نيست.پس احتمال اشتباه بودن همه چيز مي رود.
قه صه يه شه غال
شه غالگ وه ناوه شه مال له مرزي ايران وه تورانه.
شه غالگ پشك!
بوجك خه هوو زر نشان.
مونه تاج وه سري پاديشان
رايشانك(روژ) له چو تا مالي آشنان.
له ره دي كه مشگك وژان
جاوان ره ش مونه جاووشان
ده ره به ن زه مينه
كه شانو كه شان
خولاصه شه غاله مه آرامو آرامو آرام چو له نزديكه مشگه گوت كه:
"چه بايشانه له ده اي مه شه گ؟
پريشان بوايشاني ژه به شه گ؟"
مشگ سري خه تكان دا و گوت:
"مه برس كه نزانم چه به م
نزانم چه بايشانه چه به م"
در هر صورته مشگ تاريف گه ر كه حه يوانگ هاتيه له مرزه ايرانو تورانه گه كله ایجاد هراسان بونه.حه يوانك درنده و به رحم.
مشگ و كمكه شه غاله مه تا ماله خه چوو.
شه غال په خه گود كه سرزمين مه الان ساليانه كه ارام بايشانه و له صلح و صفا كله تشت په هه و زيستيه.پس گره هه رم تا بينم گه وا حه يوانا كيه.وه شه غال حدس له اخست گه وا حه يوانا گرگه كه كه ژه تورانه هاتيه تا خانيه ايران خه راو گه.
چوو چوو چوو تا گيشته مرزه.ژه سر تختيك دي گه له چوله انسانك رونشتيه و گوشته خرگوشان كه كشتيه اخه.كه مگ پيشتا چوو دي كه وا حه يوانا گر ننه.
That animal we cant even call animal was a human in a sacred cloth.
He was exactly a creature we all should be ashamed of being in similar speice.becaz he is just a murderer.killer.damn horrible than demon.
We call them "AAKHOOND" or "MOLLAH".
They did not come from TOORAN.they were from our land.but they r not anymore.nowadays their home and land and name and family became only one thing.
Money.and they never care anything else but their selves.
And IRAN our land is destroyed by their damn hands.
It s been a long time.
The fox did nt know what to do.only thing he could do is to go back to his friend mouse to hide from wildest thing in the existence.
Fin
از اونجا كه نتونستم به زبان قشنگ كرمانجي مسلط بشم،از همونجا كه فارسي م ناقص مونده سپس اين همه سال ادعاي گنده،ادامه ي داستان رو مثلا با انگليسي هم آوردم.گرچه نه كرد ها و نه انگليسي زبان ها نوشته هاي منو نخواهند پذيرفت به دلايل نقوص فراوان.
درهر حال تجربه اي خوب بود.
اينجا ساعت 6.30 بايد بيدار شوم.نظافت چي ها قبل از كسي سلام مي كنند.مايع ضد عفوني كننده بايشان بدي مي دهد.من هميشه فرموده ام كه از هيچ چيز تنفر ندارم.حتي از قاتل ها.چون اونها هم بالاخره در محيطي رشد كرده اند كه تمام قابليت يك انسان متدن بودن را به ايشان نداده و از رايشان غريزه ي حيواني خود كه ميراث ميليون ها ساله ي اجداد ميمونش به اوست دست به اعمالي مي زنند كه در عالم حيواني اونچنان ناپسند نيست.اين تمدن انسان هست كه خيلي چيز ها را به بد و خوب تغيير داده.مضر و مفيد را خوب و بد مي خوانند.البته مي دانيم كه اشتباهات فراواني هم داشته اند.
مثل همين كارخانه جات مواد شيميايي.
مگر كره ي زمين چقدر ديگر جان دارد كه ما هي اصرار به مصرف اين مزخزفات داريم؟
كره ي زمين اگر روزي به دست نسل هاي بعدي بيافتد شك نكيند كه راضي نخواند شد اين وسواس هاي مسخره و لوس ارزشمندترين هديه ي هستي را از اونها بگيرد.
مي دانيد شستن دست با صابون و مو ها با شامپوهاي گوناگون بي فايده ترين عادت بشر هست.
درست هست كه ما خود باعث حضور انواع ميكرب ها و ايشانروس هاي جديد بوده ايم كه يكي هم ميهمان تن من شده ،اما هنوز هم مي توانيم با صدر و انواع ديگر گياهان كه از طبيعت به دست مي آيند تميز و پاكيزه و ضدعفوني بمانيم.
كجاست گوش شنوا؟
ما به هر چيزي اهميت مي دهيم مگر به خودمان.
صبح زود دو نفر يكي زمين و ديگر وسايل اتاقم را ضدعفوني مي كند.
بعد تا ساعت هشت مجبورم يا صداي ايشانلچر يا چرخ هاي تخت را در راهرو و يا وزو وز مهتابي بالاي سرم را گوش بدهم و يا سرم را بالا و پايين كنم تا مگر نرمشي داده باشم به عضلات.
پرستار ها با دمپايي هاي مخصوص تق و تق كنان با اون باسن بزرگ و خوش فرم يا كوچك و بدفرم مي روند و مي آيند.
توجه كرده ايد پرستار ها زير اين پوشش هاي فرم سفيد چه چيزهاي جالبي پنهان كرده اند؟
البته نوعي خاص از پنهان كردن.
خيلي زيركانه نمايش مي دهند چيزي را كه به ظاهر در صندوقچه اي پنهان شده.
U know they love to walk like a model.thier hair stiles and the way they talk or how they smile all remind me that it s gonna happen again.
While they r walkin I keep my eyes closed(eyes wide shut)not to hurt my mind anymore.
Some of them come here and push my hands to their legs.it makes me feel that way.but don’t worry its just for my blood to hit up.for blood testing.
I cant smile but they always do.
Anyway.
They r lovely.
I will miss them.im sure
پرستارهاي محترم زيبا و زشت من.و پرستارهاي محترم زشت و زيباي ديگران.و حتي پرستاران زشت و زيبايي كه به كسي تعلق ندارند.همه را دوست دارم.
درباره ي زيبايي با خانم حسن خاني حرف مي زدم.او زن بسيار زيبا و خوش اندامي ست.
خيلي.خودش فرموده كه از تمام بيماران و پزشكان و انترن ها و مردان خيابان و كوچه و غريبه و آشنا و سوپرماركتي ها و سوپور ها و ترك ها و فارس ها خارجي ها حتي ،درخواست هاي مختلف داشته.
اما او لزبين هست.
خودش هم نمي داند.سوادش كم هست.مي دانيد من به مداركي كه در دانشگاه هاي ايران داده مي شود هيچ اهميتي نمي دهم.چون هيچ چيزي به دانش اموختگان خود نمي اموزند.جز مشتي مزخرفات كه حتي همانها را هم ياد نمي گيرند.
خير سرش ليسانسه هست و دارد آماده مي شود تا فوق بخواند.
سي ساله ش شده اما خودش قبول نمي كند.
رايشان تخت من مي نشيند و با اون چشمان مكعبي اش با من حرف مي زند.اونقدر حرف مي زند كه بالاخره با فرياد مامور مخصوص حاكم بزرگ يعني مادربزرگ جان هديه خانوم مسئول بخش،مي رود اما با دست اشاره مي كند كه:بر مي گردم.
من هم خودم را مشتاق نشان مي دهم.
او به مردان حسي ندارد.
اما خودش نمي داند كه اين اگر با احساس خوب به جنس موافق داشتن همراه شود يعني تو هم جنس خواه هستي.
من برايش تعريف كرده ام كه نه براي سكس اما نمي دانم براي چه،من هم اگر در دوره ي اوج مستر جيمز دين و يا مستر الايشانس پريزلي بودم بدم نمي آمد هم جنس خواه باشم.
با دوستي درباره ي تفاوت هم جنس باز و هم جنس خواه بحث مي كرديم او معتقد بود اينها مغلطه كاري بشر هست.يعني دوست دارد با واژه ها بازي كند.و گرنه ما هنوز نتوانسته ايم يك زبان واقعا درست كه معناي حقيقي و كامل را برساند داشته باشيم.زبان هاي ارتباط ما خيلي ضعيف هستند.اما مثلا مورچه ها را مي شناسيد؟
همين ريزه ميزه ها زبانشان خيلي پيشرفته هست.موريس مترلينگ عزيز كه من هواخواه تحقيقات عالي اش پيرامون طبيعت و مسائل ماورايي هستم كتاب هايي درباره ي زندگي زنبور و مورچه دارد.حتما بخوانيد.
چه انتظاري دارم از شما من!!
شما كه كتاب نمي خوانيد.مگر وقت مي شود؟
حالا حوضله اش را كنار بگذاريم.اونقدر كار كهم در زندگي شما هست كه كتاب مطالعهخيلي بي خود و بي ارزش هست.
مي دانم.
خلاصه درباره ي همجنس خواهي حرف مي زديم.محققي كه فرموده بودند هنوز نظرياتش كه ثابت هم شده به اطلاع عموم نرسيده به اين نتيجه رسيد كه همه ي انسان ها يك %ي از هم جنس خواهي دارند.مثل يك يو U مي ماند.اونها كه در پايين برنامه دارند پايين ترين اثر را دارند و انها كه بالا هستند بيشترين اثر.انها كه در ميانه اند دوگانه سوزند.
من نمي دانم كجا هستم.
تا امروز با هيچ مردي نبوده ام.به قول شاعر آلفردايشان مرحوم من يك شاعر دروغگو هستم.
نه.
Im kidding.im realy a normal n sexul matters.but who knows?
Maybe I had no chance to mak it.sometimes we carry somethings through our bloods under our skins which never show up till death.
And being gay or lesbian is one of them.
Maybe if I had a lovely man around as pleasur as I like I would make a love with him.
No.im not kidding now.
U wanna say how dare u do to say such a thing?
I say a big dare.
Yes.
Jibran khalil jibran said to me:
How bold one gets when one is sure of being loved.
I say:
How bold one gets when one understands that life is a f-u-c-k-y damn dream.
And I got it.
It s my imagination.no reality,but have to say I have been always a favorit boy for gays.several times many men asked me to sleep with.politly and rudely,
Ya of course I said no.but who d know if elvis asked me?
8.30 تا 9 پزشك مي آيد.اگر مشكلي را ثبت كرده باشند.
اما من چند روزي ست خيلي خوب پيش رفته ام.
خسته شدم.
مي خواهم قبل از بازگشت زن وراج زيبا بخوابم.تا بعد

185:

اين اولين روز نگاشت من از درون اتاقك كوچكم مي باشد.
اولين نگراني ام با شروع شنيده شدن صداي قدم ها شكل ميگيرد.
و تا رسيدن يا رد شدن يك نفر،چه وارد اتاقم شود و چه نشود ادامه دارد.
مي تواند يكي از پرستار هاي زيبايم باشد و يا يك بيمار كه حوصله اش سر رفته و راهرو را به دخمه اش ترجيح داده.
ديوارك هاي اتاقم سبز هستند.با قفسه هايي كه پر هستند از اشياء.
و همين اشياء هستند كه مثل نفس مرا زنده نگاه ميدارند.
من در تنهايي هايم وقتي همه خواب هستند ، وقتي چشمانم به خواب نمي روند، با اونها هم كلام مي شوند.
اونها حرفهاي زيادي دارند .
و همه ي موضوعات فرمودگايشان ما به خودمان ختم مي شود.
درباره ي خودمان هست.
چرا كه ما چيزي جز خودمان را نميشناسيم.
هم من كه خود را موجودي زنده مي دانم هم اونها كه ما ايشان را بي جان مي خوانيم.
اين هديه ي كاپيتان هست.پدر ماهي كوچولو.زود به زود به ملاقاتم مي آمد.فرمودم از كار بي كار مي شايشان به خاطر من.اگر مي خواهي اينجا احساس تنهايي نكنم مي تواني دو كار بكني.
فرمود تو جان طلب كن زن برادر.
فرمودم با خنده كه اول مي شود اين سيم ها را قطع كني يا اون كليد را خاموش كرده برايشان تا من ديابت آرامشي ابدي تا انتهاي بي انتهاي هيچ چيز از تو ممنون باشم و دوم اينكه سرپرستار را راضي كني يك دفتر و قلم به من بدهد تا تنهايي هايم را پر كنم از دروغ هايي كه ذهنم دوست ميدارد.
ديدم دستم را بوسيده و رفته.
همانموقع كه در حرف هايم غرق بودم قطره اش شور از چشمش سياه پشت دستم را خيس كرده بودو او با قلبي پردرد رفته بود.
ديگر پيدايش نشد تا سه روز.
روز سوم خانم زيباي من،خود سرپرستار شيفت دوم كه از من خوشش هم نمي آمد و يا من اينطور برداشت كرده بودم آمد بالاي سرم و يك سيستم مشكي لپ تاپ با برند ايچ پي رايشان تختم كنار پايم گذاشت و رفت.
بگذرد كه چه كسان نازنيني كمكم كردند تا سرهمش كنم.
و يا چه گذشت تا سر هم شد.
اين علم هست كه مرا زنده نگاه مي دارد.
هم با لوله ها هم با مدار ها.
هم با سخت افزارش كه دنياي انسان را مثل يك كوهه بزرگ از غبار آتشفشان دربرگرفته و هم با نرم افزارش كه ذهن بشر را همچو هيولايي وابسته به مجاز و انتزاع كرده.
اينها مارا از برگ ها و از قصه ها جدا كرده.
برگ هاي درختان زيبا كه زمستان پوشيده زير پوست شاخه هايند و بهار سبز و تابستان هم خانه ي ميو هاي رنگارنگ و همنشين پرنده هاي خوش آواز و پاييز اين زيبا فصل همرنگ خاطره هاي دور ما.
زرد و نارنجي.
قهوه اي و پسته اي.مسي و نقره اي.
لوله هاي سبز پلاستيكي و مدار ها ي نازك مسي و آلومنيومي..
مي دانيد چيست؟
صبح زود قبل از روشنايي، وقتي هنوز گرگ و ميش بودند و خورشيد بالا نزده بود تا دوباره پيكر عريانش را براي چندمين مرتبه به زمين نمايش بدهد، من سوار بر باد در رايشاناهايم ساحل را در مي نورديدم .

وقتي چشم چشم را نمي ديد من بودم و مي وزيدم.

اونجا بود كه من ديدم درختان اين آبادي چقدر تنها شده اند.
و طبيعت همان اندازه كه من احساس تنهايي مي كنم تنها بود.چشمانش خسته بود.
آري
سهم من اين هست
سهم من آسماني ست كه آايشانختن پرده اي اونرا از من ميگيرد.سمانآ
نه.
از لحظه اي تركش كرديم بيچاره و بدبخت در دخمه هايمان پنهان شديم.
چون يك كرم خاكي مفلوك.سوسك خانگي منزجر كننده با اون شاخك هاي زشت.
طبيعت را ترك كرديم.
طبيعت را.
اين پراكندگي را به گردن ذهن پريشانم نگذاريد.
پرستار مي آيد.
بيمار همسايه ي ديوار به ديوارم هم از من خوشش آمده.
او هم مدام به هر بهانه اي گاه حتي شده بي بهانه و يا بي مهابا با بهانه هاي تكراري كه خنده مان مي گيرد از شنيدنش ،خلوتم را مي شكند.
گايشاني شعر سهراب را نشنيده هست.
و يا شنيده و باور نكرده.
و يا باور كرده اما باورش بر اين هست كه سهراب اونرا فقط براي خودش آورده.
نرم و آهسته نمي آيند.
تند و شتابان مي آيند و مي شكنند چيني نازك تنهايي من را.
ديروز وقتي ملاقات كننده ها رفتند و من را به ياد دوستانم انداختند و دلتنگ شدم اما به خودم فرمودم نگو.مگذار كسي بداند كه دوستش داري و دلتنگ مي شايشان،وقتي همه خارج شدند من به وطن فكر كردم.
فرمودم من مدتهاست هيچ وطني ندارم.فرمودم من يك جهان وطن شده ام.
و رايشان يك تكه كاغذ مقاله ام را درباره ي وطن نوشتم.
من يك وطن پر ست شده بودم.
يك مبارز كه مي خواست سرزمينش از دست حكومت فاسد آزاد شود.
بعد به چيزي ديگر فكر كردم.
صبح صداي فروغ را مي شنيدم كه از گلايشان خسرو مي آمد.
خسرو را مي شناسيد.
او هم مثل من مدتي گرفتار اين درد بود.يعني كي از اين دردها كه در من رسوخ كرده اند و مرا به تخت كشانده اند.
من خسرو را مثل همه ي اونها كه ادعايي در عالم هنر هفتم دارند با هامون نمي شناسم.
او را نه با مهرجايشاني و نه با تقوايي و نه با هيچ كس ديگر نمي شناسم.
خسرو را من با مجموعه ي تلايشانزيوني "خانه ي سبز" مي شناسم.
اين نوشته نه در مدح خسرو شكيبايي اين نام قشنگ كه روزي موجودي انسان با خود به يدك مي كشيد مي باشد و نه برنامه هست به تمجيد سريال خاه ي سبز كه اثري فوق العاده هست در تاريخ تلايشانزيون ما حتي در حد دايي جان ناپلئون بپردازد.
اين نوشته مربوط هست به احساس من به نامي كه روزگاري مرد چهارشانه اي به يدك مي كشيد.
شراره اي مرا به كام مي شكد
مرا به اوج مي برد به دام ميكشد
نگاه كن تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
دوستش نداشتم.
اصلا هيچ حسي به او نداشتم.دروغ فرمودم.
دوستش داشتم.
بازي اش را ، قيافه اش را، صدايش را و خلاصه چيزهايي بود كه من در او دوستشان داشتم.
اما وقتي شنيدم مرد شانه هايم را بالا انداختم و فرمودم چه بد.
همين
و وقتي كه ميديدم كسان زيادي دارند خودشان را به اصطلاح جماعت رند فحاش ، جرررر مي دادند و مدام از او مي فرمودند و مدام آخيش و حيف و واي و آخ سر مي دادند حالم بد ميشد.
اين لوس بازي ها را دوست ندارم.
هرگز دوست نداشته ام.
بعد مراسم گرفتند و هزاران نفر هم رفتند.
دختران بالغ با پوشش هاي جلف و روسري هاي چپري و پسراني هم بودند و كلي هنرمند .
من بدم مي آمد.
حتي حس ميكردم اگر روحي باشد و وجودي سپس مرگ جسم ، او هم بدش بيايد.
خلاصه وقت گذشت.
تا اينكه يك روز چند پوستر از خسرو ....
دوباره آمد.
راستش را بگايشانم من خوشم مي آيد اونها بيايند.
وقتي مي آيند خودم را مرتب مي كنم و خنده ايروبيك بر لبانم مي نهم.
دروغ فرمودم كه دوست دارم تنها بمانم.
پرستار زشتي بود اما مهربان.
فرمود نگرانت هستم.
احتمال دارد با او هم درددل كرده باشم.
من كه در اين 26 سال يك كلمه هم به زحمت حرف مي زدم اينجا با همه حرف مي زنم.
مي ترسم نتوانم مبارزه ام را تمام كنم.
يعني مثبت شوم و خاموش شود و بميرم.
نمي دانم.
مي ترسم كه ديگر وقتي براي حرف زدن پيدا نكنم.
مي ترسم ديگر زنان زيبا را نبينم.
مي ترسم ديگر ...
وقتم را خودم كم كرده ام.
ببخشيد كه اينقدر مي پرم.
خسرو جان ببخشيد.
خلاصه چند پوستر از او آمد تايشان خانه ام.
و من عاشقش شدم.
من كه دوستش داشتم و سپس مرگ جسمش بي تفاوت بودم اكنون عاشقش شده بودم.
امروز هم مدام صدايش را گوش مي دهم.
حرفهاي فروغ از گلايشانش بيرون ميزند.
دنياي هي خيابونارو الكي گز كردن
از عربي خوندن يك لچك به سر حذ كردن
(راستي "حذ" اينجوري نوشته ميشه؟كف كردم.همه چي از دهنم بيرون ريخت.مثل وقتي كه سرنگ مي ره تايشان پوست و همه چي دور ميشه)
سه چارتا منزل كه از اين جا دور بشيم
به سبزه زاراي هميشه سبز دريا ميرسيم
من عاشق او هستم.
مهم نيست اين "او" كيست.
كجاست.
چي بوده چي كرده.
مي ترسم اين احساسم هم تكراري باشه.
مي ترسم كس يا كساني هم حس من باشن.
مي ترسم اين حس كه فكر ميكردم فقط متعلق به منه جفت داشته باشه.
جفت ها.
چه بد.
علي كجاست؟توو باغچه
چي ميچينه؟
آلوچه!
آلوچه ي باغ بالا
جرئت داري بسم ا...
بايد بخوابم.
سرم درد ميگيرد.
بعيد نيست همين الان سروكله دكتر پيدا بشه.
دوست نداره از دستوراتش سرپيچي كنن.
حتي من.
حتي من كه هميشه از تمام دستورات سرپيچي كردم.
شايد اشتباه كردم.
شايد دليل اين ميكرب ها و ايشانروس ها و انگل ها كه خونمو چسبيدن و به سختي جدا ميشن و شايد هيچ وقت حتي تا پاي گور هم همراهم باشن همين باشه كه من كله شق بودم.
كه من هميشه مي خواستم بگم نه.
نه
نه
نه
نه
نه
نه
و الان زندگي خسته شد و به من فرمود نه

تمام.






186:

برايم نوشت:
دلتنگت هستم.
برايش ننوشتم كه:
من معتادم و تو هرزه
من نوشتم دوستت ندارم
و تو خنديدي
به ياد مي آورم
مرا چه شده هست؟
مثل اين لپ تاب خوب كه با يك ايشانندوز ايشانستاي ضعيف،خراب هست و خوب نيست،من هم كه خيلي خوب بودم،با اين افكار بد،شده ام بد از بدتر.
من بودم كه با محسن نامجو گريستم؟
من بودم كه با زلف بر باد مده از فرودگاه تا آزادي و از آزادي تا نواب و از نواب تا چهار طبقه پله ي كثيف،مثل خر زار زدم؟
من بودم؟
من بودم كه برنامه بود كلاه بگذارم تا اونقدر پول به حسابمان جاري شود كه برايشانم اسپانيا؟
من بودم كه شب ها در آغوش تو قصه هاي خوش پريان مي خواندم؟
و من بودم كه حين آشپزي تو،به اندامت نگاه مي كردم و حس مي كردم تو همه ي زيبايي هستي؟
و تو بودي؟
تو بودي كه پاريس مي خواندي مرا؟
تو بودي كه اشك مي ريختي از ترس گناه هم آغوشي با من؟
وقتي هنوز نام هاي ما در كاغذ هايشانت مان ثبت نشده بود.
تو بودي كه تنت جز بايشان تن من نمي داد؟
تو بودي؟
آة
به ملكه ي خورشيد نشان كه گم شده اند آواز هايش،
نوشتم كه خسته ام.
دلگيرم.
از اين ميهمان خانه ي ميهمان كش.
من بودم كه سپيد پوشيده بودم با مايشان سياه؟
نمي دانم.
امروز اما سيه جامه ام با مايشان سپيد.
من بودم كه با هر قطعه از ترانه ي محسن نامجو قطعه اي از روحم جدا ميشد؟
من بودم كه اطمينان داشتم با تو خوشبخت هستم؟
و تو به من وفادار؟
و تو به من وفادار؟
و من به تو تا انتها پر از ايمان.
پر از شوق؟
امروز چه شده؟
تو دور از من با همه ي زيبايي هاي تنت در پي مدرك.
در كنار همه ي اونها كه در پي ات بودند و در پي تنت.
تو
اونجا در سرزمين هندو ها
من
اينجا
گمشده در عطر پرستار هاي رنگارنگ
و محسن نامجو
همان ترانه را مي خواند كه مرا به تو عاشق كرد
اما اين كجا
وان كجا؟
تايشاني
منم
و مايي كه از هوس شكل گرفته بود و پرنده وار در كوچ
نه ساحل اسپانيا زير پاي ما
و نه كودك ما در آغوشم
و نه تو در آشپزخانه ي آپارتمانم مشغول تهيه ي خوراك بندري.
امروز تو اونجايي.
من اينجا نيستم
و من با رفتن تو
با دانستن نيرنگ تو
از خودم بيزار
از اعتماد خسته
از زندگي زده
در انتظار مرگي ام كه خودم آدرسم را دادمش.
مرگي سپيد كه مرا دربرابر حتي اونفولانزا ناكار كرده.
شمع هر جمع مشو
ورنه بسوزي مارا
ياد هر قوم مكن
تا نرايشان از يادم
زلف بر باد مده....
تا ندهي بر باد...
ناز بنياد مكن
تا نكني بنيادم...
و سوت....
سوت ...
Where do I begin
To tell the story
How great a love can be
The sweet love story that is all ever seen(im not sure abt this)
The simple truth after love she brings to me
Where do I start
With her first hello
She gave it me … emty world of mine
That never be another love in the time
She came into my … and make believe in fine
She fills my heart
With very especial things
With angel song
With wild imaginings
She fills my soul
With so much love
And every where I go
Im never lonely
With her …
Who could be lonely
I would reah for her hand
Its always there
How long does it last
That lovely masure
By the hours in the day
I have no answers now
But this much I can say
I know I need her till the stars open the way
And she would be there
اين بخشي ناقص از ترانه ي معروف "داستان عشق" هست.
اين فيلم هنوز هم زنده هست.
نمي دانم چرا.
اما من به هيچ چيز اعتقادي ندارم.
شايد دليلي كه كاهنان پيروز شدند اين باشد.
فلسفه خورشيد را به انسان مي دهد تا در ميان تاريكي هاي دنياي كور انسان بتواني درخشان شايشان و همه چيز را ببيني.
اما وقتي نمي تواني كاري بكني نوميد مي شايشان.
و مذهب ادامه پيدا كرد چون بر خلاف فلسفه علم دانستن را نمي آموخت.
بلكه مومنان را در جهل و ناداني و كوري و خموشي نگاه مي داشت تا دنياي تاريك را نبينند.
و به اونها وعده ي جاودانگي مي داد.
و قول مي داد كه اگر بر طبق دستورات عمل كنند در آرامش ابدي خواهند بود.
و به اونها اين باور را هديه مي دهد كه به زودي خود پروردگارشان همه چيز را درست خواهد كرد.
فلسفه آگاهي مي دهد و آگاهي مسئوليت مي آورد.
و مذهب و باور هاي آسماني تماما انسان را از آگاهي و مسئوليت دور كرده اين دو را مختص خدايان آسماني معرفي مي كند و خطرناك.
همين هست كه نسل فيلسوفان و تعاليم اونها نتوانست پا به پاي مذاهب در بين امت رشد كند.
چون فلسفه نوميدي و شكست و زودرنجي و حس مسئوليت كشنده در قبال همه چيز به انسان مي داد و مذاهب همه ي اينها را براي خدايان مي گذاشت و فرمانها يي به مومن مي داد تا با همانها راه خوشبختي را بپيمايد.
هرچيزي كه به تو بدهند و براي داشتن اون تلاش نكرده باشي ،لذت بخش تر هست و انسان راحت طلب هست.
نمي خواهد كه براي به دست آوردن خوشبختي اش خودش تلاش كند.
و فلسفه در كتاب ها خاك مي خورد و مذاهب بين امت دارد گسترش پيدا مي كند.
درحاليكه راه نجات بشريت آگاهي ست و بشر از اون در گريز.
دليل مخالفت مرشدين مذهبي با فلسفه و تخريب اون با انگ هايي چون "پوچي" و غيره اين هست كه فلسفه بشر را از رفتن به سايشان ولنگاري و همچون ماشيني سربه زير بودن باز مي دارد و به اونها مي آموزاند كه بايد بپرسند.درحاليكه مذاهب به امت مي گايشانند كه هرگز سوالي نپرسند.
همين هست.
و من مانده ام و خودم.
تنها ي تنها.
مشكوك به همه چيز.
ترديد.
"اتانازي"!
مي دانيد چيست؟
"نارسيس" هم بايد "اتانازي" مي كرد.
اميدوارم اينكار را كرده باشد.
"اتانازي" كاري ست كه صادق هدايت كرد.
كاري كه "پيكاسو" و "ارنست همينگايشان" كردند.
البته نام ديگري برايش انتخاب كرده اند.
"خودكشي"
و اونها را به نوميدي و ضعف محكوم كردند.
و من نه.
من اونها را قهرمان ها ي دنيا هاي خودشان مي دانم.
وقتي ميبيني ديگر چيزي نيست و تو اگر بماني از اون بيشتر مي پوسي و كاري نمي تواني بكني و همه كار كرده اي و مي خواهي در اوج پايان يابي،اين شجاعت هست كه حتي مرگت را هم خودت انتخاب كني.
البته براي امت توده ي معمولي كه همه ي هستي شان را ديگران(خدايان و قصه ها و سنت ها و تاريخ ها و فرهنگ ها و والدين و همسر ها و ...) انتخاب كرده اند و خودشان هيچ چيزي هرگز انتخاب نكرده اند اين يك امر غير قابل فهم هست.
اگر نمي توانيد با اين حرف هايم ارتباط بربرنامه كنيد بدانيد كه شما هم جزو امت عادي هستيد.
جزو ماشين ها.
جزو پيرو ها.
اين امت هرگز هيچ دركي از امتان غير عادي ندارند.
اين ها سرشان به درون فضايي ست كه كسي ديگر در وقت ديگر تعريف كرده.
اينها زندگي را با توضيحاتي كه به اونها داده اند مي شناسند.
خودشان هرگز به هندوستان نرفته اند.
و يا به بلندي هاي كليمانجارو.
و يا گاو بازي نكرده اند و يا با شير ها نرقصيده اند.(من داستاني نوشته ام كه در اون همسايه ي صادق هدايت در هندوستان در يك پانسيون هستم.و او هر روز صبح زود به جنگل مي رود و من يك روز تعقيبش مي كنم و مي بينم كه با يك ماده شير در دشتي در پس جنگل رايشان علف ها دراز كشيده هست.در انتهاي داستان نايشانسنده ناپديد مي شود و همه فكر مي كنند او را شيري خورده.و تنها من مي دانم كه او دوست شير بوده.و از او تنها يك چمدان پر از دست نوشته هايش مي ماند كه من با خودم به ايران مي آورم.)
ببخشيد.
تند رفتم.
گرچه اونهايي كه از من رنجيده اند تا به حال رفته اند.
به هر حال بي اونكه بدانند من از اونها عذرخواهي مي كنم.
اين هست دليل رابطه هاي كوتاه من.
ناراحتشان مي كنم.
ببينيد از كجا شروع شد.
از من و تو.
و به كجا ختم شد.
به ...
من به خاطر هيچ ،همه چيز را از دست مي دهم.
اي ساربان كجا مي رايشان
ليلاي من چرا مي بري؟
له ناي من چرا ميبري؟
تمامي دينم به دنياي فاني
شراره ي عشقي كه شد زندگاني
به ياد ياري خوشا قطره اشكي
به سوز عشقي خوشا زندگاني
هميشه خدايا محبت دل ها
به دل ها بماند
بسان دل ما
كه ليلي و مجنون فسانه شود
حكايت ما جاودانه شود
تو اكنون ز عشقم گريزاني
غمم را ز چشمم نمي خواني
از اين غم چه حالم نمي داني
پس از تو نبودم براي خدا
تو مرگ دلم را ببينو برو
چو طوفان سختي ز شاخه ي غم
گل هستي ام را بچين و برو
كه هستم من اون درختي
به پاي طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش
ز خشم طبيعت شكسته
تمام.
نوشتم چون مي دانم نمي خواني.
تو نيستي تا بخواني.
هيچ وقت براي مطالعهمن نبودي.
هيچ وقت.

من راننده تاكسي ام.
اسمم كيانوشه.
حدودا سي و هفت ساله.
الان 13 ساله كه ازدواج كردم.يه دختر دارم به نام غزاله.12 سالشه.
مشكل من اينه كه زنم با من نمي سازه.نمي تونم مهارش كنم.مي دونم كه با مرداي غريبه رابطه داره.مي دونم كه حتي به دوست پسرش هم قانع نيست.بارها با هم دعوا كرديم.بارها تهديدش كردم.
اما چاره نمي شه.مشكلم اينه كه نمي تونم تركش كنم.همه باهام قطع رابطه كردن.بابا و مامانم دق كردن.آبروشون تايشان محله قديمي مون رفته بود.همه بهشون گوشه كنايه مي نداختن.آخه درده زياديه اينكه عروست خراب باشه.
حتي مي دونم كه گاهي كه مي رم بيرون از شهر،فاسقاشو مي ياره خونه ي خودم.
همه ي همسايه ها مي دونن.همه ي محله مي دونن.اما من ديگه واسه م مهم نيست.
مثل يه مرد عادي دارم زندگي مي كنم.
مثل مرد همسايه كه زنش بهش وفاداره.مثل طبقه ي بالا كه زنش هر ماه سفره نذر مي كنه،و همه مي گن خيلي پاك و مطهره،من هم زنمو دوست دارم.
البته بيشتر از عشقم ،من به خاطر دخترم تحمل مي كنم.
نمي خوام مادرشو از دست بده.
اين فداكاري رو مي كنم.اولش اميدوار بودم زنم بفهمه كه من چقدر دوسش دارم و دوباره مثل اول شه.اما نه.
مثه اينكه اون هم منتظره كاسه ي استقامت من پر شه تا طلاق بگيره.
بهر حال الان 5 ساله كه زن من علني با هر مرد غريبه اي بيرون مي ره و وقتي من نباشم مي ياد خونه.
اميدوارم بفهميد چي مي گم.
و درك كنيد چي مي كشم.
(من نمي فهمم.من اين مرد رو نمي فهمم.من اين نوع بشر رو نمي فهمم.شايد بتونم بهش حق بدم اما نمي فهممش.اما زنشو مي فهمم.ولي بهش هيچ حقي نمي دم.اگر به خانواده اعتقاد نداري پس ازدواج نكن.)







187:

به مادرم فرمودم ديگر تمام شد.
بايد براي روزنامه پيام تسليتي فرستاد.
فروغ يك زن بود.
در واقع فروغ خيلي زن بود.
او نمونه ي منحصر به فرد يك زن مشهور ايراني بود.
ممكن هست زن هاي زيادي مثل فروغ در ايران زيسته باشند و يا زندگي مي كنند كه حتي بهتر از او زن هستند اما واقعيات اجازه ي شهرت به اونها نداده باشد.
گرچه تمام اينها ارزش فروغ را كم نمي كند.
فروغ يك زن كامل هست.
من او را يك زن نمونه مي دانم.
و بايد بدانيد كه كاري به زندگي شخصي اش ندارم.
صحبت هنر اوست.و اونچه هنر او يعني اشعارش را جاودانه و بلند مرتبه كرده افكار و احساساتش هستند.
فروغ به طور خاص يك زن بود.
دارم تكرار مي كنم.
او يك زن بود.
و چيزي كه او را منحصر به فرد كرد بين هنرمندان زن ايراني ،شجاعتش در بيان شخصي ترين و خصوصي ترين احساساتش بود.
حتي احساسات جنسي اش.
فروغ ابايي نداشت كه درباره ي عشق و علاقه و هوسش به يك مرد حرف بزند.
چون او روح زندگي را ديده بود.
چون مي دانست كه پستان يك عضو هست نه يك تابو.چون اطمينان داشت كه لب هايش و موهايش و چشمانش و گردنش و سينه اش و شكم اش و تمام اندامش متعلق به خود اوست و اگر بخواهد از اونها بنايشانسد نه به سنت ربطي دارد.
"زني كه به سنت ها تف كرد."
و نه به مذهب و اعتقادات موجود در جامعه و نه به خدايان جعلي و ساختگي و نه به هيچ كس ديگري.
فروغ مي دانست كه مي توان در حاليكه در حمايت از كودكان خياباني شعر سرود مي شود از راز هاي حمام و از اصوات تخت خواب يك زن هم نوشت.
فروغ مي دانست كه اگر مردي عاشق شد به زني و زن داشت،و از زنش نمي توانست جدا شود،و زنش را و زندگي اش را دوست داشت،و مرد بزرگ بود و يك مرد بود و يك عاشق بود و يك هنرمند،اجازه داري با او باشي.
بي اونكه آيات عربي خوانده شود و بي اونكه دو نام در برگه ي سجل ثبت شود و بي انكه مراسمي گرفته شود.
و من مي دانم كه فروغ به بكارت هم هيچ اعتقادي نداشت.
و مي دانم كه هيچ ارزشي براي بكارت و تقدس و امام ...

قائل نبود.

و مي دانم مي دانست كه بايد نسل هاي بعد بدانند كه مهم نيست يك غده ي اضافه داشته باشند تا قدرتشان بيشتر باشد و سهم شان بيشتر باشد.
مي دانم كه مي دانست مهم نيست چه جنسيتي داري .
و مي دانست كه براي داشتن سهم بيشتر بايد فكر و انديشه ي بيشتر داشته باشند و نه يك عضو گوشتي بيشتر.
و ميدانم.
مي دانم مي دانست.
مي دانست براي زيستن نيازي به اجازه ي پدر نداشت.
و براي داشتن و رفتن و كردن هم نيازي به اجازه ي پدر و برادر نداشت.
و مي دانست كه زن خوب به معناي زني نيست كه حرف پدر را و برادر را و شوهر را و رهبر را و سنت را و مذهب را خوب گوش مي دهد و چادر به سر مي كند و شال و روسري كلفت مي بندد و نذري مي دهد و سفره مي اندازد و نماز مي خواند و سينه اش را از مرد بيگانه مي پوشاند و موهايش را بيرون نمي ريزد و...
البته اين حرف ها به اين معنا نيست كه زناني كه اينطور هستند بد هستند و خراب و يا ضعيف و در كل كمتر.نه.
اين حرف هايم به اين معناست كه اگر زني غير از اين بود ،باز هم مي تواند خوب باشد.
اگر زني (دختر يا زن يا همسر يا مادر) پوشش هاي تنگ پوشيده بود و شال كوچك سر داشت و موهايش در باد مي رقصيدند و آدامس مي جايشاند و مي خنديد و چاك سينه هايش را عابران مي ديدند و ساق هايش هم زير لباسش برق مي زدند و بلند بلند حرف مي زد و دوست پسر داشت و 3 ك س مي كرد و شب ها دير مي رفت و همه و همه ،باز هم مي تواند خوب باشد.
به خوبي مادر من.به خوبي مادر همه.
مهم فكر هست.
مهم نيست چه مي پوشي و چه مي كني و چه مي كردي .
مهم نيست كه ماده هستي يا نرينه.
مهم نيست كه پرده ي پنجره ات نو هست يا نو نيست.
مهم نيست.
مهم فكر توست.
مهم فكر توست.
شايد بگايشانيد اينها شعار هست.
شايد بگايشانيد اينها رايشانا ست.
مي گايشانم درست.مي گايشانم من هم موافقم.
براي انسان امروزين ساكن ايران امروز شعار هست.
براي انسان ديروزين ساكن ايران يك گناه بزرگ.
و حتي براي انسان ديروزين ساكن اروپا و امريكا هم گناه بود و نابخشودني.
اما براي انسان امروزين ساكن غرب(نه تمام بخش هايش.مي دانم حتي در ايالات متحده هم انسان هاي افيون زده ي مذهبي سنتي كه مغزشان رشد نكرده وجود دارد .كساني كه دخترشان را تصاحب كرده اند تا مگر پرده اش را پسر همسايه نزند و اگر زد هر دو را با گلوله بكشند).
امروز انسان هايي زندگي مي كنند كه جنسيت را ملاك بيشتر يا كمتر بودن نمي دانند.
پدر هايي هستند و برادر ها و شوهر هايي كه مالك دختران و خواهران و همسرانشان نيستند.
و انسان هايي اونجا زندگي مي كنند كه به هيچ چيزي جز انسانيت و طبيعت اعتقاد ندارند اما خوب هستند.اما پاك هستند.
و من شرمگينم اگر در رفتار با مادرم و خواهرم و دوستان دخترم و عشق هايم (معشوقه ها.چون عشق هاي مذكر هم داشته ام.كه البته جنسي نبوده و يا به تلاش جنسي نرسيده) مرد بوده ام.و نه انسان.
من متاسفم و شرمگينم اگر حق زني را خورده ام به جرم اينكه او مثل من يك تكه گوشت ندارد.
شرمگينم اگر زني وارد زندگي ام شده يا از كنارم گذشته و من تنها به دليل برتري جسماني(قدرت ئيدرو كربات در ماهيچه)او را پست تر از خود دانسته ام و به جاي او تصميم گرفته ام و براي او تصميم گرفته ام.
متاسفم و اين تاسف تا انتهاي عمر كوتاهم هم ادامه دارد.
چون مي دانم تا لحظه ايروبيك كه قلم در دستانم هست حرف هاي قشنگ و فكر هاي قشنگ مثل باران بيرون مي تراود و در زندگي شخصي ام حتي اين لحظات آخر هم دل موجودات شيرين و نرم و حساس را ميشكنم و حقشان را مي خورم و ...
مي دانم.
مي توانم اعتراف كنم كه به معناي واقعي كلمه و وجود،من يك روشن فكر نما هستم.
انتلكچوال شريعتي.
اسمش را بيماري روحي و رواني گذاشته اند.
مهم نيست كه مرا پارانايشاند معرفي كنند يا شيزوفرني بخوانند.
مهم نيست كه سرشان را به خنده بالا و پايين كند.
مهم نيست.
من هرچه باشم خود را انسان تر از اين امتكان خردنظر مي دانم.
و ادامه مي دهم.
مبارزه با دنياي فاسد مردانه را.حتي اگر خودم يك مهره ي زهر آلود باشم كه در حال كشتن جنس ماده گان هست بر عليه خودم حتي در شعارهايم شورش ميكنم.
شورش.
بالاخره يك جمله پيدا كردم كه ارزش به كار بردن اين كلمه را داشته باشد.
شورش.
مدتها بود متهم مي شدم به چيزهايي كه نبودم.
امروز به اونها اهميتي نمي دهم.
به ذهنم رسيد كه به يكي از زناني كه با من زيسته هست و مرا خوب مي شناسد ،نه از نوشته ها يا حرف هايم كه از نوع زندگي واقعي ام،يعني تجربه ي زيستن ملموس با من را داشته باشد،دعوت كنم كه مرا براي خوانندگان اندك اما گرانقدرم تعريف كند.
اطمينان دارم ديگر حتي از خيابان منتهي به كوچه ي كلاغ شورشي هم عبور نخواهيد كرد.
من دقيقا عكس اين هستم.
من ...
مي خواستم بنايشانسم "حيوان ترين مرد!"
اما ديدم هيچ حيواني به پستي مرد ها نيست.
مي نايشانسم:
"من پست ترين مردي هستم كه تاريخ بشر به خود ديده"
اونقدر قلب كوچك و دل نازك نوشين لبان را شكانده ام كه حد ندارد.
اونقدر اونها را به خاطر هستفاده از حق طبيعي خودشان يعني آزادي به سخزه گرفته ام و توبيخ كرده ام و سوزانده ام كه تلخي اش از هزار بار زهر فزون هست.
همين ديشب.
من دل حنا را شكاندم.
حنايي كه دوستم داشت.
و دارد بي شك.
حنايي كه در تصورات كودكانه اش ،در رقص هاي شبانه اش و در خنده هاي هميشگي اش ،با من يار بود و مرا غمخوار بودو دوست بودو عشق بودو ناز بودو بهاري بود،به بهانه ايروبيك واهي،به ديلي خودخواهانه رنجاندم.
رنجشي كه اشك هايش را سيل وار بر گونه اش گسيل كرد و گونه هايش را سرمازده سرخ و چشمانش را آتش از اين داغ باور نكردني كه چرا پارسا؟
او كه طور ديگري حرف مي زد؟
و همه ي اينها به اين خاطر كه من گمان مي كنم چون مرد هستم پس حقوق او را هم صاحب و مالك هستم.
خنده دار هست.
مي دانم.
حتي دارالمجانين هم چنين بيماري نداشت.
مي دانم.
مي دانم.
نگايشانيد طولاني مي نايشانسي.
نگايشانيد خسته مي شايشانم.
اين حرف ها را نمي شود بگايشانم.
نمي شود زندگي كنم.
مسخره ام مي كنند و من شجتعتش را ندارم.
بايد مثل ديگران باشم تا زنده بمانم.
نمي شود با مادر اين حرف ها را زد.
نمي توانم با پدر اين افكار را در ميان بگذارم.
نمي شود با معشوقه ها فرمود.
نمي شود با هيچ كس اينها را فرمود مگر با مخاطبي كه دستش به تو نمي رسد.
مادر خواهد فرمود:لاي مه ن دين نه!(پسرم ديوونه ست)
پدر خواهد فرمود :استغفرالله.پسر برو وضو بگير بيا توبه كن.برو به درگاه خدا و گريه كن تا بخشيد ه بشي.(و با من قهر مي شود و من دوست ندارم دلش را بشكنم.)
معشوقه ها خواهند فرمود:فكر نون باش كه خربزه آبه.برو كار كن بيشتر پول در بياري بلكه منو بتوني بگيري.(زكي!همون دو تا كافيه.واسه هفت پوشتمون.واسه...)
و امت خواهند فرمود:
Kill him.

Burry him alive.
Burn him.
Murder every body around him.
…k him.
And I have two legs, borrow me more to run!!!
A man escaped .

dead man walking.mad man.revolutionary crow.
Yall right.
Time to go.
و اين فروغ هست.
زني تنها در آستانه ي فصلي سرد.
فروغي كه تنهايي اش براي اين بود كه بيشتر مي فهميد و نبايد ايران مي ماند و نمي توانست ايران نماند و نمي توانست جايي ديگر در آزادي باشد چون قلبش براي سرزمينش مي تپيد.
فروغي كه دوست داشتنش را محدود به يك نفر و نكرد و عشقش را زندان.
فروغي كه همه را دوست داشت .
فروغي كه پپسي دوست داشت و دلش هواي پسرهاي محله شان را مي كرد و ني لبك مي زد لب پنجره و دود مي شد و علي كوچيكه را بزرگ كرد و به او فهماند كه حرف امت باد هواست و اگر يك شب خواب ديد يه ماهي نه عين پري،اومده تايشان حوضش نترسه و بگه:گور باباي همه ي امت.من ميخوام برم تايشان آب.
فروغ.
مادر من.
انگشتانم حرف هايي دارند كه نمي توانم بزنم.
من هم خودم را سانسور مي كنم.
من هم مي ترسم .
من هم فقط يك قصه هستم كه براي شخصيتش نبايد اتفاقي بيافتد چون نايشانسنده اش ترسوست.و هرگز اتفافي را تجربه نكرده و هميشه ترسيده.
و اين منم
هيچ چيز
نقطه هم نه
لبي از شكوه پر ام من
نه دلي مانده و نه لانه اي
و اين منم.
سايه ي يك مرد كه ديگر نه مرد هست و نه سايه..
منم گنگ و گيج و خواب و خواب ديده.
من.
بدرود


188:

تا اونجا كه مي شد پيش رفتند.
ديگر امكانش نبود.بايد خيلي آرام تمامش مي كردند.
و تمامش كردند.
"امروز پايان ماست!"
-"اما من هميشه دوستت خواهم داشت."
يك سال پيش اونها فرسنگ ها راه پيموده بودند.راهي دشوار.جاده اي در قلب اونها به هم باز شده بود.رو به رايشان هم.گمان مي بردند زندگي زيبا شده.و لحظه ي ديدارشان كلمات رنگ باختند.براي يكي رنگ ها دوچندان درخشان و براي ديگري همه چيز بي صدا و ساكت.
ساعتي گذشت تا آتش جانشان فرو نشست.هواي دلپذير بهاري لبخند هر دو را پر عطر كرده بود.راه رفتند.چيزي خوردند در ماهي كه حرام بود .و راه افتادن به سمت بهشت مادران.تپه را بالا شدند و نشستند.
همه چيز خوب بود.شايد عالي.كيف مي كردند.از رهگذران و نگاه اونها.از جملات خجول.از نگاه هاي كنجكاو كه به كشف مي پرداخت.از لباني كه آرامشش در پس خود طوفاني داشت.
و بوسه اي.
و آغوشي.
و يك لحظه ناغافل برخورد دستي به پستان هاي محرك.
و هيجاني كه قدرت شكستن هر سدي را داشت.
وقتي به ياد مي آورد اشك هايش ميريزد.
ظهر از راه رسيد.خورشيد مي تابيد.ابرها مي گذشتند.
و اونها لانه اي مي خواستند.
جايي كه تخم هاي داغ درونشان با گرمايشي بي حد بشكند.
و پرنده هاي شادشان با هم به رقص مشغول شوند.
شب شد.
كوله بار بر شانه اش.دست در دستش.پهلو به پهلو مي رفتند.
خيابان را.
كوچه را.
پله ها را.
راهرو ها را.
شب را.
ترس را.
جسم ها را.
بايشان خوشي پيچيد.
نمناكي جداره ي شيشه خبر از زايش شبنم ها داد.
خبر از صبح دل انگيز.
و چه شاعر بودم من.
...عاشق...
و طلوعي كه نبايد مي شد
واژه ها خيس شده اند.
سر انگشتانم خجالت ميكشد.
ماهيچه هاي قلبم كند و خون سست و سينه پر درد شده.
چرا اون شب تمام شد؟
چرا اون شب شروع شد اگر برنامه بود تمام شود؟
ومن مي گريم.
نمي خواهم اينجا تمام شوم.
خنده دار به نظر مي رسد.
وقتي "سلامتي" رايشان پاهايت نشسته و از پستانت شير مي نوشد و مي خندد،تو نگاهش نميكني.و لبخندش را جواب نمي دهي.
اما وقتي رايشان سينه ات نشسته و خونت را مي مكد و بي مهابا و ديوانه وار نعره مي كشد تو ملتمسانه نگاهش مي كني.مي پرسي كه مگر من كجاي راه را اشتباه رفتم؟
و تو در آغوش گرفته اي زيبايي بكر را.تناسب را.هديه اي كه به اندازه فزون هست.
تو را مي خواند.دست در موهايت دارد .
چشمانت را طلب مي كند.
بوسه اي ميگيري بي اونكه طعم عشق را بر اون بيافزايي.
نگاهت در نگاه اوست اما پرنده ي فراري ذهنت جايي ديگر در هرزگي.
فردا مي رسد.
هرزه ها هر دو پشيمان.يكي مرگ را بر گزيده و ديگري قطره هاي آخر را سر ميكشد.چون طفلي كه مي داند بيش از دنياي آغوش ها ره به جايي نمي برد.
هرزگي من يك سنگ شد.
شكستن دل كسي به شكستن شيشه ي عمرم ختم شد.
و او رفته.
و تو ميميري.
اين تلخي مي ماند.
جسمت سرد مي شود.
نفس هايت بي اثر.
قلبت خاموش و خونت يخ زده.
به حرفهايت اعتنا نمي كنند.آتشت نمي زنند.
مي شايشانندت با كافور.
به گستاخي ات بي توجهي مي كنند همانطور كه تو به اعتقاداتشان گستاخي كردي.
نه آتشت مي زنند و نه گرد جسمت در كوزه را به باد مي سپارند....
و نماز مي خوانند بر مزارت.
و قران مي خوانند بر گورت.
و شب هايي را شام و روز هايي را خرما مي دهند.
و برايشان مهم نيست كه تو هميشه فرياد مي زدي:
من نه مسلمان كه پرنده ام.
من نه شيعه كه شورشي ام.
من نه به خدايان و پيامبران كه به فيلسوفان و سياسيون معتقدم.

من نه به دعاي ندبه و سوره ي ياسين كه به "شاهنامه" و "اوستا" ايمان دارم.
من نه به امام وقت و رحمت الهي كه به كرم هاي خاكي و بودا اعتقاد دارم.
و همه چيز فراموش مي شود.
گريه ها و اشك ها.
زجه ها و درد ها.
پايانش ادامه ي زندگي ست بي اونكه بدانند كجايي.
پايانش تجزيه ي پوست و گزش مارمولك ها ست.
پايانش سوسك هاي تند و تيز و موش هاي جونده در ريه هاست.
و من مي دانم.
اينطور مردن بدتر هست از اون طور مردن.
اما مي گايشانم كاش مي رفتم افريقا مي امت.
كاش وقتي كودك افغان را در آغوش داشتم رايشان مين مي رفتم.
كاش روبه رايشان سربازان دژخيم انسان كش كه نمي فهمند و با دستگاهي از راه دور براي منافع سرمايه داران چپ و راست مي شوند كشته مي شدم.
كاش در راه نجات يك قناري جان مي دادم.
كاش براي دفاع از حقوق كارگران نيشكر و كارمندان بيكار ساختماني گلوله مي خوردم.
كاش ريز شكنجه ي بي رحمان كوردل قطعه قطعه مي شدم.
اما همه اش سرگرمي ست.
سوراخي ست كه براي فرار از تنهايي و بي كسي و احساسات بد به اون پناه مي بريم.
آرزوهاي ما.
آه.
اما من براي هيچ دارم ميميرم.
براي هيچ.
بي ارزشترين مرگ براي موجودي كه زياد فكر مي كرد.
زيادتر از دي اكسيد كربن.
بيشتر از فاصله ي دو كهكشان موازي.
طولاني تر از چاله هاي فضايي.
و در ابعاد وقت.
كه هست و نيست.
من...
نيستم.
پس...
نيستم.
بدرود

189:

حالش بد هست.
حال جسمم.و تاثیر گذاشته بر تمام غددم و من می گویم احساس بدی دارم.
I feel all ack.!
سرم در تبی چند درجه می سوزد و هستخوان هایم بخصوص ستون فقرات و ران ها دارند تیر می کشند.
حسی کشنده که فقط می شود اونرا با وقت خونریزی های ماهیانه ی زنانه عادت مقایسه کرد.
گویی کسی پست سرم روی گردنم نشسته و با همه ی وزنش فشار می دهد.
فشار می دهد و من سرم را به نرمی به چپ و راست می چرخانم.
انگشتانم درد می نمايند.
حاصل عمرم این سرفه های سیاه هستند که خلط ها را بالا و پایین می نمايند.
جزر و مد مایعات لزج و در هم آمیخته با بزاق دهانم همه چیز را تلخ می کند.
یک توپ کم باد و پنچر که بوی بد و متعفنی از اون سرایت می کند و مزه ی گس پلاستیک فشرده را در نظر بگیرید و بعد تصور کنید اونرا چپانده اند در گلویت.گلوی نازنینت.
نمی دانم چرا به یاد زنانی می افتم که جسمشان را می فروشند.
اونها هم اکثرا گیر مردهایی می افتند که اکثرا عادات زشتی در سه ک س دارند.یکی از این عادات علاقه ی فراوان به ...
دیشب درباره ی اونجلینا جولی با اسماعیل حرف می زدیم.
تصویر زمینه ی پی سی من یک عکس کلوزآپ از اونجلینا جولی بود.
اسی فرمود:اه.اه.
و این اه خود را که نشان از انزجارش بود تا اونجا کشید که حس کردم حتی اونجی هم ناراحت شده.
اصرار داشت که ثابت کند او زن خرابی ست که منشا گناهان زیادی بوده هست.
می دانید که چه می گویم؟
چون جولی در فیلم های هالیوودی عریان به ایفای نقش پرداخته اسی از دستش ناراحت بود.
البته نه اسی که اون موجودی که تحت تاثیر عملیات های روانی خاص یک نوع فرهنگ در خدمت قدرت برنامه گرفته.
او ناراحت بود و این ناراحتی را با خشم و انزجار بیرون می ریخت.
حس کردم اگر اونجی عزیزم اونجا بود بی شک می کشتش.
در مقام وکیل مدافع جولی توضیح دادم:
اولا جسم جولی متعلق به خود اوست.و او مسئول هستفاده ی از اون به هر شیوه ای ست.
بعد دیدم که خراب کرده ام.
پس این یعنی هرکاری که خواستیم اجرا کنیم چون مالکیت مطلق داریم.
تصحیح کردم که(او در حال آشپزی بود و من سرگرم دیالکتیک):
البته انسان مسئول همه چیز هست اما اونجی حق دارد پستان ها و باسن و شکمش را و حتی دیگر نقاط و بخش های تابوشده ی تاتو دار خود را با حریر بپوشاند یا اصلا نپوشاند و یا برود زیر چادر و چارقد.
اسی ادامه می داد و با هیجان هم محکوم می کرد که:
خیلی ها به واسطه ی دیدن تن لخت جولی به گناه و فساد کشیده شدند.
اینجا بود که من متوقف شدم.
نباید درباره ی این چیز ها بحث کرد.
من فرمودم که اونجلینا زنی شده که وقت زیادی از عمرش را به کمک به انسان ها و حیوانات پرداخته.
فعالیت های انسان دوستانه ی او را و سفیر صلح یو ان شدن و خلاصه سعی کردم نظرش را ملایم تر کنم.
بحث من این هست که ما که در ایران هستیم دلیلی ندارد نظری درباره ی ممالک پیشرفته بدهیم.
ما عقب افتاده ایم.
و یک تمدن عقب افتاده از تمدن پیشرفته انتقاد نمی کند.
کاری به این ندارم که پیشرفت در غرب مثبت بوده یا منفی.
کاری ندارم که پیشرفت های تمدن در غرب به چه قیمتی حاصل شده.
اما واقعیت این هست که ما در آسیا در کشوری زندگی می کنیم که در واقع سالهاست چیزی برای جامعه ی بشری نداشته.
ما با سرمایه های داخلی و منابع کشورمان بستر رشد نوابغ را فراهم می کنیم و کاری هم ندارم به کمیت و کیفیت اون .
فارق التحصیلان دانشگاه های خارجی یا حتی داخلی که هزینه های کشور صرف آموزش اونها شده فرار می نمايند.
با پای خودشان فرار می نمايند.
و بعد می روند و نتیجه زحمات میهن خود را در غرب با نام غرب تقدیم بشریت می نمايند.
می دانید ما در رده های اول علوم سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و هنر و خلاصه هرچیزی که موجب تحول و پیشرفت تمدن می شود تعداد زیادی ایرانی در راس کار داریم.
به طور مثال کشور ایالات متحده در حال حاضر بیش از پانصد ایرانی دارد که رده های بالای سیستم های دولتی و حکومتی چه فدرال و چه ایالتی مشغول خدمت هستند.
و اونها به ملت امریکا خدمت می نمايند و با ایده هایشان و با ظرفیت های بالایشان این تمدن را ارتقا می بخشند.
اما نگاهی بیاندازید به خودمان.
باید پیشرفت ها در روحیه مل هم تاثیر گذاشته باشد.
اگر امریکا در علم پیشرفت می کند جدای بحث مالکیت خصوصی امپریالیست که در انتهای عمرش هست و مصرف گرایی مطلق بخش وسیعی از امت امریکای شمالی می دانیم که امت در رفاه نسبی هستند.
بحث سر بی خانمان ها نیست.
بحث سر سیاست های دولت نیست در هستراق سمع شهروندان و یا رفتار ماموران فرودگاه ها با اتباع خارجه.
بحث % امت شاد و خوشبخت حتی در ظاهر هست.
شادی بخشی از آرامش هست.
و امت امریکا باری شادی در نظامی حرکت می نمايند که توقف گاه های زیادی فراهم آورده.
اما ما چطور؟
ما سی سال تحت حاکمیت نظامی بوده ایم که به شهروندانش خورانده هست برخی مزخرفات را که اونها باور نمايند حق دارند نظر بدهند درباره ی زنانی که شورت دو لبه می پوشند و در ساحل مدیترانه راه می روند.
اصلا به شما ربطی ندارد.
به هیچ کس ربطی ندارد.
حکومت ها وظیفه دارند ملت خود را بر پايه پیشرفت های تمدن رشد بدهند.
نه بر پايه خرافات و سنت ها و باور هایی که برای ملت عقب افتاده ی وحشی غارت گر ساکن صحراهای حجاز گرد هم آمده تا قومی شوند قدرتمند تا بتوانند بیشتر غارت نمايندو.
اصل مطلب من نگاهم اینطور هست.
ناراحت نشوید.
اسلام یک ایده ئولوژی خیلی مفید برای رهبری اقوام پارکنده ی غارت گر عرب در حجاز اون وقت بود.
و اسلام هم نه از آسمان آمده و نه فرشته ای در غاری به عربی حرفی زده.
اسلام مجموعه ای از ایده ئوولوژی های مختلف در فرهنگ ها و تمدن های اقوام همسایه ی اونهاست که یک مغز متفکر اونها را خیلی زیرکانه در کنار هم چید.
حالا اون شخص سلمان فارسی بود یا دیگران و یا خود محمد اهمیتی ندارد.
اونچه مشهود هست محمد با این ایده و اشعارش به قدرت رسید و خیلی کارها کرد.
لشکر کشی هایی که به سرزمین های اطراف با نام اسلام و الله انجام داد به نفع قوم عرب صحرانشین تمام شد.
امروزه هم اعراب حجاز علاوه بر نفت منبع درآمد فوق العاده ای دارند و اون زائران هستند که با هزینه های فراوان و تحمل انواع تهمت ها و خواری ها وارد سرزمینی می شوند که امتش هامر سوارند و هتل های لوکس دارند و چاق و چاق تر می شوند و با بهترین زنان زیبا ازدواج می نمايند تا نژادشان !!!اصلاح شود و ...
اسلام تنها وسیله ای بود تا سرزمین های اطراف فتح شود.
و نه محمد پیامبر بود و نه فرشته ها اونقدر بیکار که در غار منتظر یک شاعر هیستریک بمانند.
و اما قوم ما چه شد؟
اسلام ریشه ی ایرانی ها را کند.
ما می گوییم فردوسی و شاعران و بزرگان ما را ایرانی نگاه داشتند.
من می گویم این قدرت در دستان ادبیات و هنر نیست.
بلکه سیاستی ست که قدرت حکومت را در دست دارد.
و ما همواره کشورمان سپس ورود اسلام در اختیار عده ای ابله بوده.
ابله هایی که روند رو به رشد تمدن ایرانی را کند کردند و امروز بر عکس شده و ما به عقب باز می کردیم.
می دانستید که از تمام ممالک دانشمندانی به ایران فرستاده می شدند تا دانش و اگاهی های درون تمدن مارا کپی نمايندو تحقیق نمايند و به کشور خود ببرند؟
و امروز ما یک جامعه ی مصرف گرای تنبل بی خاصیت هستیم که نه شادی داریم و نه رقص و نه هیچ.
نه سیاست مسقل داریم و نه حاکم عاقل.
خمینی و هاشمی و کلا دارودسته ی مذهبیونی که برنامه بود راضی بمانند به بخشی و سهمی از ایران تبدیل شدند به مهره های اصلی.
انقلاب 57 و تحلیل من این هست که هستعمار مهره هایی داشت تا حکومت را عوض کند.
شاه شاخ شده بود.
من طرفدار هیچ خری نیستم.من طرفدار انسان هستم و اعمال قدرتمندان را با انسان ها ملاک هست.مفید بودن یا مضر بودن.
و هیچ خوب و بدی وجود ندارد.
حتی زندانی کردن مبارزان مخالف دولت هم می تواند مفید یا مضر باشد.هرچند غیر انسانی.
در شرایطی که آزادی و تحرکات عده ای در جامعه به عنوان مخالف به ضرر کل جامعه باشد زندانی کردن اونها نه خوب هست و نه بد بلکه مفید هست.
ما درباره ی جامعه ی پیشرفته حرف می زنیم.
من مطلقا مخالف هر نوع خشونت هستم و آزادی مطلق برای همه ی موجودات را طلب دارم اما می دانم که اینها خواب و خیال هست.باید نظرت را و دیدگاهت را بر پايه واقعیت بدهی.
من مخالف مبارزه ی سخت لنین با همه مخالفان بودم.خیلی زیاد به حدی که وقتی فهمیدم او با مخالفان دولت چه می کرده از وی متنفر شدم.
اما امروز می فهمم که او عده ای را قربانی عده ای دیگر کرد که جمعیت شان خیلی بیشتر بود.
بهرحال من همینطور دارم سک شعر می نویسم.
مزخرفات و تحلیلات یک ذهن خسته و مشوش درباره ی چیزهایی که به او هیچ ربطی ندارد.
دیشب اسی پرسید که ابتدا و انتها چیست؟
و بحثی درگرفت درباره ی خدا و باور به او و دلیل وجود و دلیل هستی و...
من به هیچ نیروی ماورایی اعتقاد ندارم.
هیچ نیرویی جز قدرت مطلق طبیعت.
من به کهکشان ها و ابر ستارگان و اختر ها و ریز ذره ها معتقدم.
من به ایده ی بیگ بنگ و یا جهان های موازی و دریچه ها و سیاه چاله ها و زایش سیارات و مرگ ستاره ها معتقدم.
و ربطی ندارد به من که چرا و کی و چگونه می شود با هستفاده از تخیل نامحدود ذهن یک موجود معلول به ایجاد خدایان ساکن آسمان ها پرداخت.
به من ربطی ندارد که اوباما و کاخ سفیدش با صهیونیست های متهاجم و یهودی های پولدار گرداننده ی کارتر های بزرگ تجاری در منطقه های مختلف جهانی چه طور رفتار می کند.
به من ربطی ندارد که همه چیز در کشور های خسته و درمانده مثل ایران از راه دور کنترل می شود و روسیه و اون پوتین بی پدر و مادر که مثلا از قدرت کناره گرفته چه نقشه هایی برای دوشیدن سینه های مام میهنم دارد.
به من ربطی ندارد که نیروهای مجهولی اشیائی در آسمان امریکا به پرواز در می آورند.
من هنوز در مقامی نیستم که بخواهم به این چیز ها فکر کنم.
دقیقا مثل نقش خدایان آسمانی و بهشت ها و باور ها و ایمان ها در زندگی من که هیچ ارزشی ندارند من هم برای همه ی این دنیا کاملا بی ارزش هستم.
چون در سرزمینی زندگی می کنم که هیچ چیزش سر جا نیست.
یعنی خر تو خر.
یک عمله ی بنا که قدرتش در دروغ گویی ست و سخنوری می کند مثل یک اسب رفته و با دستهایی که از آستینش در می آیند نقشه ی فتح قدس و ویرانی شهرستان تهران را می کشد.
اونهایی که می توانند جامعه را از این سرطان نجات بدهند در بند هستند.
و هستاد هایی که می توانند آموزش بدهند در خانه خاک می خورند و یک سری مجهول الحال با سابقه ی جبهه و جنگ در دانشگاه ها تدریس می نمايند.
بقال رفته آهنگر شده و آهن را هم با پنبه سر می برند.
خرو خر هست.
من باید بروم و بر شن ها دراز بکشم و از آخرین روزهای زندگی ام لذت ببرم .
اما ...
هر ثانیه تصمیم می گیرم که ترکش کنم.
سیگار را.
هر ثانیه.
الان هم که حال جسمانی ام بد هست مصمم بودم که ترکش کنم.
اما گویی او علاقه فراوانی به من دارد.ریه هایم عطسه می نمايند.
کمد دیواری های قفسه ی سینه ام پر شده هست از چمدان های تیره که لبریز دود سیگارند.
روی طاقچه ی زیر گلویم تنگ آبی بود زلال که ماهی عمرم در اون خیلی شاد و شنگول شنا می کرد.
اما حالا اون تنگ پر شده از مایع غلیظی مثل قیر که درونش فسیل ماهی عمرم زغال سنگ شده.
این سیگار یک نوع مرگ هست که زجر می دهد.
هر سرفه که می کنم انگار از معده ام یک جمبوجت درب وداغان با بال های تیزش تا نای و مری ام بالا می زند و تلخ می شود کامم.
معده و سینه ام دست به یکی کرده اند و هر از گاهی سر شوخی را با من بازی می نمايند و خون پمپاژ می نمايند.
نه به مغز یا به قلب ها.به دهانم.
بیماری دهان شنیده اید؟
بعضی ها بیماری دهان دارند.
هر مزخرفی که به مغز کوچکشان می رسد می گویند.
من هم بیماری انگشت دارم.
هر چیزی که از این رگ های باز و خشته پایین می ریزد به روی صفحه می آورم.
مزخرف.
باید وقت بگذرد.
کلمات حتی وقتی خواب هستم هجوم می آورند.
برای خودم داستان سرایی می کنم و فلسفه بافی.
آرزو می کنم می شد اونها را بنویسم اما گشادی ام می شودو بروم و بنویسم.
پس فراموش می شوند.
فراموش.
خاموش

190:

درباره ی فضای کنونی ایران
دوست دخترم ریش در آورده.پدرش سابقه ی رفاقت طولانی مدت با یک فرمانده سپاه داشته .
وقی روی سنگ فرش های پیاده روی مشرف به خیابان یک طرفه ولی هجر نشسته بودیم و پا در جوی آب برده بودیم ناگهان دیدم که یک موش بزرگ از اون سگ صاحاب های بی چشم و رو دور گردنش یک شال بسته که معروف هست به "شال بسیجی".البته تعابیر زیادی از این شال می شود.هم برای حمایت از امت مظلوم فلسطین هست هم برای هم دردی با لبنانی ها و هم نوعی نشانه ی بیعت با ولایت وقیح و هم سابقه ی جنگ و جبهه و شاید هم دلیلی برای پاسدار بودن.و شاید هم همه اش کشک باشد و این فقط یک نوع ادا باشد.
موش بزرگ بی سیم زد و چند بچه موش خیلی کوچک و ناقص که دست و پایشان نسبت به موش های معمولی کوتاه تر بود و ریش های تنکی روی صورتشان کنار سیبیلشان در آمده بود ریختند و یک ماده موش را که حلقه بر انگشت داشت را بازداشت کردند.
من و دوست دخترم که ریش در آورده و دلیلش هم رفاقت طولانی مدت پدرش با یک فرمانده زپرتی سپاه هست مات و مبهوت ماندیم.
از اونجا که هر دوی ما از هیچ لحاظی در اون لحظه مشکلی نداشتیم سپس مشورت و فال قهوه و لای قراون بینی تصمیم گرفتیم که برویم و ببینیم که این موش ها را چه می شود.
دست دوست دخترم را که ریش در آورده بود و دلیلش را هم می دانید گرفتم و افتادیم توی جوب آب.پر بود از عطر و بوی گلاب و زندگی خلاصه اونجا جریان داشت.
جوی آب موازی با خیابان ولی هجر که از میدان می رود و به چهار راه می رسد اونقدر پاک و مرتب و تمیز بود که دوست دخترم که خوب می شناسیدش راضی شد زیر یک پل که عابران از رویش رد می شدند و می رفتند تا رایانه های خوشگل بخرند تا به اینترنت متصل شوند و شاید بروند و اخبار را بشنوند از هر جایی جز صدا و سیمای ماٰ، بشاشد.
دوست دخترم من را نگهبان گذاشت و رو به من کرد و پشت به اون سمت دیگر پل و دعا کرد که هیچ موجود بینایی مبادا از اونجا رد شود و باسن مبارکش را ببیند.من هم لبخند می زدم مادامی که او در فاصله ی نیم متری ام داشت زور می زد.
کارش که تمام شد به راه افتادیم.کمی نزدیکتر زیر پلی که می شد بوی خوش غذای رستوران بزرگ و نسبتا لوکسی را هستشمام کرد متوقف شدیم.
گارسن های شهرستانی دست به سینه ایستاده بودند و سردارهای سپاه با شمشیر و تفنگ و نشان ها و مدال ها، دست زن های هرجایی و خراب سطح شهر را گرفته بودند و می رفتند داخل.
ما بی توجه به اوضاع شهر که هیچ ربطی هم به ما نداشت به راهمان ادامه دادیم.سر راه یک گله گاو و میش دیدیم که بر سر هر شاخشان یک باتون لحیم شده بود.روی سینه شان هم داغ کرده بودند برنامه گاه رسول الله.
هیچ کاری به ما نداشتند.فقط منتظر سفرای ژاپن و روسیه بودند تا برنامه دادی منصفانه ببندند که طی اون بخش اعظم نفت دریای خزر بین طرفین به مساوات تقسیم شود.فقط نقشه ای که رویش با خودکار مرزبندی ها انجام می شد فقط دریای حاشیه ی دو هستان ایران یعنی مازندران و گیلان را نشان می داد .
فهمیدیم که که همه اش یک نوع کلک هست و این برادران چماق به سر قرارگاهی دارند سر طرف های ژاپونی و روسی را کلاه می گذارند.
نرسیده به چهار راه ولی هجر دادگاهی دیدیم.موشی عمامه به سر داشت در یک محوطه ی وسیع فوتبال می زد.و هم وقت هم خطبه هایی درباره منشور اخلاقی بازیکنان نطق می کرد.از طرف صدا و سیما هم برای پوشش خبری این واقعه آمده بودند.یک موش که بی چشم و رو بود یعنی نه چشم داشت و نه رو ،با صدای بلند از پشت بلند گو داد می زد که:بیایید و نقد کنید.بیایید و مخالفت کنید.ما پخش می کنیم.بیایید.ما طرف امت هستیم.شما موش های خوب اگر خداو پیامبر بخواهد می توانید از این پس سریال های کشور همسایه ی شرقی و غربی یعنی امریکا را هر شب ببینید.
غصه نخورید.
شب از راه رسید و ما به دادگاه ماده موش نرسیدیم.
وقتی می خواستیم از جوی آب خارج شویم تمام خیابان ولی هجر را مامورهای معلول اشغال کرده بودند.مغازه ها همه غارت شده بود و تانک هایی با آرم سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران خیابان را به هم ریخته بود.
تعدادی جوجه بسیجی ریخته بودند در مغازه های کت و شلوار فروشی و همه جا را آتش زده بودند و بعد با اسپری نوشته بودند "درود بر موسوی".
من دست دوست دخترم را گرفته بودم.
رسیدیم به ایست و بازرسی.
نگاهی به من انداخت.قدم کوتاه شده بود و ریش های تنک در آورده بودم و لباسم هم خاکی و کثیف بود.چشمانم زشت و موهایم ژولیده بودو دور گردنم هم یک چفیه.بعد نگاهی به دوست دخترم انداخت.هم سیبیل درآورده بود و هم ریش داشت.هر دوی ما هم کارت فعال بسیج داشتیم.
ما رد شدیم اما سپس ما یک جفت دختر و پسر سوسول را گرفتند.اونها کارت بسیج نداشتند.دخترک مثل غربی ها آرایش کرده بود.انگار **** باشد.پسرک هم خیلی خوشگل بود.اگر حاجی می دیدش حتما هستخدامش می کرد.

191:

درباره ي "آخ" محسن نامجو
مي دانم خيلي درباره ي محسن نوشته ام.
بايد بيش از اين ها نوشت.
دليلش بر من پوشيده نيست و مي خواهم چنان كنم كه بر تو نيز آشكار گردد.
آيا اين شعر نايشاني نيست.
"شعر بي نظير دو دراز كشنده ي مالامال راحت طلب خوش"
"فرمود ما دو دراز كشندگان بوديم در اون لحظه با زير شلوارو جين خشك كه سخت فرو مي باريد بر ما آسماني كه نبود از براي بي ريشه گيمانو چشمانش را باز كرده بود مبهوت آسمان و من...

چشمانم را بسته بود..."

"بمال!بمالا مالم كن!"
آيا اين نوعي از شعر نو نيست.
"او كه نرم سرش را سفت سفت مي فشرانديم..."
"آخ...اايشان...بمال.بمال."
چيست كه محسن چنين خوانده؟
در اعتراض به چيست؟
"آخ و اوه مي كرد و من سرش سفت در دستم..."
و شايد من بي خودي دارم هر قطعه از نفس نفس زدن محسن را يك اعتراض مي نامم.
شايد او فقط خوانده كه خوانده باشد .
شايد فقط براي ...
حرف زدن از پتو و فشردن و راندن و كوه ها و غار ها و تاريكي و ...
چيست كه محسن يك سره تبر برداشته و بر هرچيزي كه براي ايراني غدغن بوده،ضربه مي زند؟
كار او شايسته ي تقدير نيست؟
براي من هست.
فرمودن حرفهايي كه همه ي ما مي زنيم از كارهايي كه همه ي ما مي كنيم و اما فقط در جمع هاي دوستانه و در خفا مي زنيم و مي كنيم،گايشاني عريان شدن هست در لحظه ي اورگاسم و در دست گرفتن "كوچيكه ي او و خود خايشانش" و نشان دادنش به امت بيگانه.
و بوسيدن.نه بوسه اي كه زير انواع ترس ها و لابه لاي قوانين و به ظاهر تابو ها قايم شده و به زور برنامه هست يك عمل مقدس خوانده شود.
بوسه اي كه به هنگام عشق بازي گرفته مي شود.
بوسه اي كه در ترانه مي زند،بوسه ي عشق و محبت و مهر نيست و بوسه بر قديسه و معشوقه نيست .بوسه ايست كه همه ي ما زده ايم وقتي كارمان تمام شده.
وقتي كار تمام مي شود ديگر خبري از فشردن سخت و گرفتن سفت و له له زدن و بالا و پايين شدن نيست،فقط براي اينكه يك تشكر بكني از اايشاني كه تا لحظه اي پيش زير و رو مي شديد درهم،لب مي گذاري بر هر كجا كه نزديك تر هست.
در اين بوسه هيچ حسي نيست.
توعي انجام وظيفه هست.
داشته ايد؟
كرده ايد؟
پس مي فهميد چه مي گايشانم.
وقتي همه چيز تمام مي شود و تو شده اي و شايد او هم شده باشد،تو فقط دوست داري بخوابي.
دوست داري بخوابي و اايشاني كه لحظه اي رهايش نمي كردي و با همه ي قسمت هاي پوستت در آغوشش گرفته بودي و چنان ميم فشردي كه گايشاني مي خواستي در تن او شايشان،اكنون مي خواهي كه بگذارد بخوابد.
مثل وقتي كه حوصله اش را نداري،بوس هاي مي زني و مي خوابي.
محسن هم دقيقا همين بوسه را مي زند.
براي تشكر از چيزهايي كه به تو داد.
كه تمام شد.
عمر "دوستت دارم" ها در هم خوابگي خيلي كوتاه هست.
خيلي.
خيلي زود خسته مي شايشان و مي پرسي كه چه؟
كه چه؟
اين همه تلاش براي همين؟
ازخودم مي پرسم :
اين همه براي چه؟آخرش چه؟
كاش مي توانستيد به حالي كه امروز داشتم برسيد.
براي لحظه اي از پوست انسان جدا شدم و پرواز كردم به كمي بالاتر از انسانيت.
از اون بالا نگاهي به تمدن انساني انداختم.
تصور كنيد شما يك موجود بيگانه هستيد كه توسط يكي از "wormhole" ها به زمين آمده ايد.مي بينيد كه با چرخش زمين و شروع تابش ستاره ي درخشان و روشنايي،مثل ماشين كوكي ها به خيابان ها مي ريزيد.
تصور كنيد.
صبح هست و شما مي بينيد كه آدم ها سواره و پياده با چهره هاي خواب آلود در خيابان ها ريخته اند.
فيلم هاي زيادي ديده ايد كه از تكنيك "fastmotion" هستفاده شده و مثلا سر يك چراغ قرمز تعداد زيادي انسان و ماشين با سرعت بالا در رفت و آمدند.وقت مي گذرد و روشنايي مي رود.و همه اتوماتيك وار به خانه باز مي گردند.
اين هم شد زندگي؟
چطور مي شود اسم اين را گذاشت زندگي؟
صبح ها بيدار شدن به زور ساعت و اجبار شكم و قسط و يا حرص بيشتر كردن سرمايه به بهانه ي داشتن خانه ايروبيك بزرگتر يا اتومبيلي گران تر يا به عشق مسافرتي دروقت تعطيل.
كار كار كار كار كار ...
تمدن؟
امروز تمدن شده؟
ديروز بيگاري بود.بردگي ناميده مي شد.
قرن ها پيش سياهان افريقايي به بردگي برده مي شدند.
اربابان پرتغالي در خانه رايشان ايوان لم مي دادند و روزنامه مي خواندند و از خبر كشف قاره اي جديد لذت مي بردند.
و يا مالك و فئودال سپس سركشي به كارگران مزرعه به رايشان كاناپه ي حصيري لم مي داد و پيپ مي كشيد.
برده ها ،برده بودند و انتظاري هم جز لقمه ناني و سرپناهي در انباري نداشتند.زندگي اونها همين بود.رضايتي نياز نبود چون فرض ديگري نبود.زندگي براي اونها همين بود.
و ارباب ها هم رضايت داشتند.تا وقتي كه محصول خوب بود و گاو ها شير ده،همه چيز خوب بود.
اما امروز ما چه هستيم؟
همه برده گان سيستم برده كش تمدن!!!
تمدن!!!
خنده ام مي گيرد.
رضايتي در كار نيست.
هيچ رضايتي.
همه در پي چيزي هستند كه ندارند.
و عمر تمام مي شود.
و يا اونها كه همه چيز دارند خيلي كم از اون هستفاده مي كنند.
ما ماشين هايي شده ايم.آچار هايي و پيچ هايي براي اين چرخ هاي خيلي بزرگ.
چه چيزي در زندگي ما وجود دارد كه خودمان انتخاب كرده ايم؟
مبحثي هست در فلسفه ي ماركسيستي،و قبل از اون مي گايشانند براي اولين بار (سپس افلاطون و سقراط و ارسطو) آقاي هگل به اون پرداخته بود،يعني "تز – اونتي تز – سنتز).
"تز" اگر دنياي ما باشد،زندگي در حال حاضر،بايد اطمينان داشت كه اين "تز"،خودش يك "اونتي تز" بوده روزي و بعد تبديل شده به "سنتز".و به مرور وقت خود "تز" باعث شكل گيري "اونتي تز"خود شده.
"اونتي تز" اين زندگي "نارضايتي" انسان " مي باشد.
آيا روزي مي رسد كه ما با اين نارضايتي بر زندگي كنوني غلبه كنيم و نوعي جديد از زندگي كه مورد قبول و رضايت همه باشد برسيم؟
نمي دانم.
فقط مي دانم كه تمدن بشري در بدترين مرحله ي وجودي اش در تاريخش برنامه دارد.
تخريب و ناامني و جنگ افروزي و كشتار و آتش افروزي و از دست دادن عناصر ضروري حيات (آب آشاميدني و خوراك و دماي متعادل و خشكي ها و اكسيژن) و مواجهه با بيماري هاي جديد كه ناشي از فعاليت هاي احمقانه ي عده اي سودجو مي باشد،همه و همه به ما مي گايشاند كه عده ي كساني كه بيماري هاي روحي دارند هر لحظه بيشتر مي شود.
بيماران جسمي را با همه ي پيشرفت هاي علمي دز زمينه ي پزشكي قلم بگيريد.
فراموش كنيد كه "ايچ آي ايشان" و "هپاتيت" و "سرطانها" و "ناراحتي هاي قلبي ناشي از چاقي و رژيم هاي بد" چند برابر "طاعون و وبا هاي همه گير كشته دارد.
فراموش كنيد كه تابش خورشيد از سوراخ ازن و همراهي اشعه هاي مضر چند نفر را در طول سال مي كشد.
فراموش كنيد كه بمب هاي چند صد كيلايشاني امروز در لحظه چند نفر را مي كشد.
حرفي از بمب هاي هسته اي و شيميايي و ميكربي نمي زنم.
دشمن كره ي زمين كيست؟
آيا ما مهاجماني داريم كه قصد حمله به سياره ي مارا دارند؟
آيا تمدني در كهكشان شماره ي 23ايكس در فاصله سي و هفت بيليون سال نوري ما وجود دارد كه به تازگي رهبرش سوراخي بين كهكشاني پيدا كرده و براي يافتن "كهربا" برنامه هست به زمين حمله كند؟
نه.
دشمن ما خود ما هستيم.
"اونتي تز" تمدن كنوني ما،خود تمدن ماست.
خودش در برابر خودش ايستاده و دارد با خودش مبارزه مي كند.
مگر نه اينكه ما جلايشان آينه مي ايستيم و از خودمان بدمان مي آيد كه چرا نتوانستيم به دوست مان يا به پرزن متكدي كمك كنيم؟
مگر ما نيستيم كه عمرمان را،زندگي خود را،تنها موقعيت زيستن خود را اينطور،تباه مي كنيم.؟
و از اين اشتباه هر شب كابوس ميبينم؟
ما در مقابل خوشبختي خودمان ايستاده ايم و بي اونكه لذتي ببريم همه اش شده ايم فرار.
فرار.
فرار.
و آيا "سنتز" اين ماجرا نابودي كل زمين و متعاقب اون ما بشريت و ساير موجودات هست و يا يك تمدن جديد؟
نمي دونم.
مرحوم خدابيامرز "كارل ماركس" از "بيگانگي انسان با آلت كار" حرف مي زد.
و نمي فهميديم.
امروز هيچ يك از ما هيچ علاقه اي به شغل هايمان نداريم.
و شغل هاي ما همه ي هايشانت ماست.
كار يعني زندگي.
و ما از خودمان بيزاريم.چون از كارمان بيزاريم.
از كار كردن مثل يك خر بيزاريم.
پس
وقت هستراحت كي مي رسد؟
كار
كار
كار
فقط مرگ اين ماشين را متوقف مي كند و او را به آرامش مي رساند.
فقط تصور كنيد كه مرگ نبود.
و ما بايد تا ابد همينطور كار مي كرديم.
تكرار و تكرار و تكرار.
واقعا روزمرگي چيست؟
ببينيد چه كارهايي در زندگي خود مي كنيد كه واقعا مي خواهيد بكيند.
كارهايي كه واقعا مي خواهيد انجام بدهيد.
و چه كارهايي مي كنيد تا در موقعيتي برنامه بگيريد تا اون كار خاص را انجام بدهيد.
اين تمدن نيست.
تخريب ما با دستان خودمان.

192:

دي شب خواب نازنين را ديدم.
خواب ديدم با مادرش مهمان ما هستند.
منزل پدربزرگ كه ارث پدر شده بود.
يك حياط خيلي بزرگ چند صد متري داشتيم.يك در خيلي بزرگ كه فقط ضد زنگ خورده بود و رنگ نخورده بود.
دو كاج داشتيم كه من و برادرم از رايشان ايوان ايستاده اونها را آب! پاشي مي كرديم.
فاصله با دستشايشاني و توالت خيلي زياد بود.ما هم هردو كودك بوديم.
ابتدا اونها دو كاج بودند كه پدر با دستان خودش كاشته بود.قبل از اونكه برود.
و يكي از اونها به خاطر مايعات يددار مرد.مايعات من و برادرم وقتي كودك بوديم.
خانه ي بزرگ زرد پدربزرگ كه به پدر رسيده بود.
و ما فروختيم اش.
كاج را و درخت ها را و زمين و باغچه را و انباري ها را.
دو انبار خيلي بزرگ داشتيم كه هميشه پر بود از لاستيك و تاير و جعبه آچار.
پدر علاقه ي زيادي به آچار ها داشت.
البته قبل از اينكه علاقه اش به همه چيز حتي مارا هم از دست بدهد و برود.
و انباري ها هر دو تاريك بودند.
من تا مدتها كابوس هايم در فضاهاي تاريك و گردو غبارگرفته ي اين انباري ها مي گذشت.
تا اونكه نوجوان شدم و مكان كابوس هايم تغيير كرد.
قايم باشك بازي با دوستان و يا با برادر.
گاهي پشت جعبه هاي نوشابه ي كوكا يا پپسي يا فانتا يا اواخر زمزم قايم مي شديم.
و همين ها كابوس مي شد.
اما خواب دي شب من،خيلي خوب بود.
من و نازنين و مادرم و مادر نازنين.
امروز كه به بانو خواهرم فرمودم ديشب خواب نازنين را ديده ام و مادرش را،فرمود مادرش ديشب منزل مادرجون بوده.
خنده ام گرفت.
خواب ديدم با نازنين هستم.
او نوجوان بود و من تازه جوان شده بودم.
حدودا بيست سالم يا بيشتر بود.
دليل اينكه اين خواب خيلي شيرين بود،همين هست.
وقت خواب مربوط مي شد به اوايل آشنايي ما.
چون رابطه ي ما به سرعت به جهنم تبديل شد.ازدواج عشق مارا نابود كرد.و شايد هم عدم پذيرش مسئوليت از جانب من.
بهرحال نازنين اولين و آخرين عشق من بود.اونقدر وسيع كه تمام تعابير مارا از عشق پر مي كند.
يعني هم دلتنگي هم وابستگي هم عادت و هم احساس و هم هوس و همه چيز.
رايشاناي ما هم خيلي ساده بود.
او اونقدر مرا دوست داشت كه همه چير مرا پذيرفته بود و من هم چنان شيفته ي او بودم كه به نظرم مي رسيد بدون او زندگي كاملا بي معناست.
گمان مي كرديم كه اگر با هم ازدواج نكنيم خواهيم مرد.
و رايشاناي ما هم بچه ها بودند.
او بچه دوست نداشت.
نمي دانم چرا.
اون موقع ها همه چيز فرق مي كرد.امروز كه فكر مي كنم مي بينم همه چيز تغيير كرده.همه چيز.من شده ام يك موجود كاملا غريبه براي كسي كه بايد هر روز مرا مي ديد و هر شب با صداي من مي خوابيد،امروز غريبه هستم.
نمي دانم شب ها با صداي چه كسي مي خوابد و روزها كه را ملاقات مي كند و شايد حتما در آغوش چه كسي بوسه مي دهد و لب مي گيرد.
بهرحال دي شب خواب نازي را ديدم.
نازنيني كه اونروزها برنامه بود مادر دختركم ميترا شود و اين روز ها فقط خوابش را مي بينم.
خواب ديدم من هستم و او در حياط خانه ي پدربزرگ در زرد.
خانه ي خوب ما.
خانه ي جان ما.
خانه اي كه كاج داشت.
كاجي كه من و منصور با هم با انبوه ترشحاتمان برادرش را خشكانديم.
اما اين كاج رشد كرده بود.
وقتي خانه را فروختيم،به قيمت مفت،مفت،مفت،كاج شاخه هايش تا بالاي سقف خانه ي جديد رفته بود و من مي دانستم كه كلاغي سياه اونجا لانه كرده.
البته كلاغش شورشي نبود.
من بودم و او بود و مادرش و مادرم.
و حرفي به ميان آمد كه من ترسيدم.
شك ندارم اين خواب مربوط به دوره اي از رابطه ي ما بود كه در خفا ملاقات مي كرديم و هنوز به عبارت ديروزي ها رسمي و به قول امروزي ها تابلو نشده بوديم.
حرفي زد كه من ترسيدم و ترس را حس كردم كه مبادا مادرش بايشاني ببرد كه ما با هم هستيم و دخترش با من مي خوابد و بارها در جريان اونچه ما سه ك س مي ناميديم از من خواسته هست كه پرده ي مزاحمي را از پنجره ي بسته اش بچينم چون گلي از باغچه.
من مي ترسيدم.
و فرار كردم.رفتم.
برادرش به من مي فرمود :تو مرد نيستي.تو ترسايشاني.و نامرد هم هستي.
نمي دانم درست مي فرمود يا نه.
هنوز هم من براي برادر نازنين يك نامرد هستم.
مي دانم چرا.
من پذيرفتم كه از زندگي خواهرش بيرون بروم.
اما نپذيرفتم كه دوستش ندارم و ...
وقت بدي را براي نوشتن درباره ي نازنين انتخاب كرده ام.
او ارزشش براي من بيشتر از اين هاست كه به محسن نامجو گوش بدهم و از او بنايشانسم.
"تاريك بود و من چشمانش بسته بود"
"سرش را اورد و ..."
"مالاند..."
"آي !آي!"
"راحتي؟"
محسن نامجو با اين آهنگ يك تنه پرده ي بكارت موسيقي امروز را پاره كرد.
"آب من مي آمد و من دستم را به هراز پرده ي ...

ماليدم .

"

"ماليدي؟ بمال!"
"راحتي؟"
درباره ي سه ك س خودش با زني در شبي تاريك حرف مي زد.
محسن نامجو؟
محسن نامجو با اين ترانه رسما پرده ي بكارت شعر و موسيقي و ترانه و آهنگ و هرچيزي كه عقب مانده ها "حيا و حجب و مقدس و سنت و مكتب و مذهب" را پاره كرد.
محسن نامجو با اين آهنگ كه درباره ي آه و اوخ و واي هست و درباره ي چيزي ست كه همه ي انسان ها و ساير موجودات انجام مي دهند ،سوراخ تنگ و بسته و محدود موسيقي و شعر و ترانه را پاره كرد.
و نه يكهايشاني و يك دفعه ايروبيك.
نه.
محسن نامجو براي به ...

دادن هرچيزي كه سابقا سنت ناميده مي شد و مرز و محدوده براي بشر امروز ساكن ايران ايجاد كرده بود و خيلي ها را از هنر انداخته بود به جرم ابداع،زندگي اش را داد.

محسن نامجو مي توانست بهترين در بهترين در بهترين با بهترين ها باشد.
راست برود و راست بكند و راست بخورد و راست هم بميرد.
در كت و شلواري گران در اتومبيلي گرانتر و با زني گران گران تر.
اما محسن نامجو زندگي و عشق و زن و مادر و خانواده اش و كشورش را همه را قرباني كرد تا امروز جايگاهي در تاريخ هنر اين سرزمين داشته باشد.
محسن نامجو با اين آلبوم رسما به رژيم فاشيستي كنوني ايران حمله مي كند.
و چه هنري فراتر از اعتراض عريان يك هنرمند رنج كشيده!؟
محسن نامجو مسيحي ست كه با سازش مصلوبش كردند در سرزميني كه روزگاري براي اجنبي ها هم امن بود و بهشت بود و محترم بود و بزرگ بود و مقتدر و عادل و نيك،و روزگاري ست چند كه تاريكي و شب بر اون خيمه زده!
محسن نامجو معترضي ست كه رسما بي پرده و بي لايه و خيلي واضح با ترانه هايش و با هستي اش ،مي ...ند به هيكل نظام و رژيم و رهبر و سپاه و بسيج و پاسدار و سنت و مكتب و مذهب و هرچيزي كه ماده شير سرزمينش،كه مام ميهنش،كه زنان و مردان و كودكان و امروز و فرهنگ و ديروزش و فردايش را به فلاكت كشانده.
و راحت باش كميك(اصطلاحي ست در سينما و فيلم نامه نايشانسي كه نايشانسنده و بعد هم كارگردان در داستان ايجاد مي كنند تا بيننده سپس اتفاقات و حوادث كمي هستراحت كند.يك زنگ تفريح.البته در فيلم هاي كلاسيك)...و راحت باش كميك محسن نامجو در "اخ" ..."خان باجي" اوست.
"خان باجي ...."
اين تاثير گلشيفته ي فراهاني ست كه او ترانه ي منحصر به فردي به زبان عشق،زبان اجداد من،مي خواند؟
شايد حتما نه.
مي دانم كه محسن نامجو همه را دوست دارد.
حتما شايد "اكراد" را بيشتر.
"كرد" ها هم محسن نامجو را دوست دارند.
مگر من ندارم؟
"خان باجي"!!!
آوازش!
آه محسن نامجايشان من
محسن نامجايشان همه.
اين ترانه ي اسپانيايي تو همه چيز را از ذهنم بيرون برد.
فراموشم شد كه باري نازنين و خواب او و عشق او قلم به دست شدم.
ريتم ترانه را نوجه كنيد؟
به نبوغ محسن نامجو شك نكنيد.
اين آكاردئون غوغا مي كند.
محسن نامجو مثل يك شواليه به گلادياتورهاي پارك ايشان!؟ فرمان مي دهد تا همراهي اش كنند در عرياني جملات و غرياني رفتار و عرياني زندگي يكنواختشان در اين ظلمت به ظاهر بي پايان در اين خفقان.
براي همين من به او ايمان داشتم.
براي همين بود كه او را و نه خونش را در شيشه كرده بودند تا خفه بماند و اگر خواست حرف بزند ،ريز و خرد و كوتاه و كوچك و بي مايه و مثل ديگران باشد.
و او نماند.
او آيات كتابي كه مي گايشانند خيلي قدرتمند هست را اون جور كه دلش مي خواهد مي خواند.
او از يك مرز مي گذرد كه ساليان هست مسافرانشان را فقط مي كشند.
و بعد...
"امان از مقام معظم ..."
"جير پماران..."
واي.
محسن هر چيزي كه تمامي امت هنوز زنده ي ايران در دل زمزمه مي كنند.
محسن نامجو در اين آهنگ و ترانه،نه تنها به شلوار "شبه مقدسات" رژيمي فاشيستي ايران توهين مي كند،بلكه اونرا پايين مي كشد و بعد هم شورتش را و سپس همه ي هيكل همه ي اونها كه "مقدس" خوانده مي شوند و رهبري مي كنند و گنبد و بارگاه و خيمه و خرگاه زده اند و به چپاول يك دشت پرآهو نشسته اند،را مي اندازد تايشان كاسه ي توالت.
و سيفون را مي كشد.
"آي گلادياتور هاي پارك ايشان!"
"نيزه ها بردار كه دم غروب هست"
واي...
محسن نامجو با يك ترانه همه ي حرفهايي را مي زند كه چند دهه هست در قفسه ي دل ها گير كرده.
حرف هايي كه مدتي بود از وحشت اطلاعاتي ها در تاكسي ها زده مي شد،با ترس و با فحش ،و مدتي ست در خيابان ها توسط خس و خاشاكي چند مشت اندك ناچيز تا گوش ستاره ها و غربي ها و حتي مرده ها هم مي رود،حتي "جان بون جاايشان "هم مي شنود و با "اندي" ترانه در حمايت مي خواند،حرف هايي كه روزي اگر مي زدي پدر خودش دارت مي زد و اگر مي فرمودي همه ي فاميلت را به اايشانن و غزل حصار مي بردند،حرف هايي كه اگر با خودت هم نجوا مي كردي ،اعدامت مي كردند،و متهم مي شدي به " بر هم زننده ي امنيت ملي"، "مزدور"،"سلطنت طلب"،"خائن و منافق"،و در نهايت "بي دين و خوارج و كافر"،...همه و همه را محسن نامجو مي زند.
فرياد مي زند.
نه اينكه محسن نامجو در گردهمايي هاي فاميلي و يا در تاكسي و يا كنار گوش دوست دختر و يا در مستي هاي شبانه و يا در ايشانلايي كنار ساحل درياي شمال،و يا در خفا،جوري كه كسي نشود،زده باشد نه.
محسن نامجو كه "همه ش دلش مي گيره"،همه ي اعتراضات امت ايران را نسبت به بي عدالتي ها و كشت و كشتار ها و تورم ها و گراني ها و ناكارآمدي ها و دزدي ها و بي ناموسي ها ي اين سي ساله ،جيغ مي زند.
اي ول ندارد؟
دست مريضاد ندارد؟
دارد.
حتي اگر من فراموشم شود كه سرزمينم در چنگ يك عده كركس هست ،حتي اگر فراموشم شود كه روزي همگام با ساير خس و خاشاك ها،گلادياتور وار پارك ايشان را به تجريش مي شديم و جيغ مي زديم ومي رقصيديم و پيشاپيش ترانه ي پيروزي مي خوانديم،حتي اگر فراموشم شود كه هر انقلابي نوعي هيجان به درجه ي نهايي رسيده ي اجتماعي ست،كه مي تواند زير فشار و مشكلات باشد و گاهي از رايشان خوشي و شكم پري،باز هم محسن نامجو حتي اگر شايد حتما ،براي پول و شهرت هم خوانده باشد،باز هم او حرفش را مي زند و فراموش هم نمي كند.
من مريد كسي نبوده ام و نخواهم بود.
اما پرچم ميرحسين موسايشان را در دست گرفتم و شهرك غرب را تا كاج و تا رسالت و تا مدرس و تا چمران و تا وليعصر فرياد زدم.
خيانت شد و نشد كه تقاضاهيم را از او طلب كنم.
اون شب من هم گريستم.
شبي كه به همه ي ما بيدار هاي روشن دل آگاه به ظلم "پدر روحاني مقدس قصاب آدمكش"،توسط دست هاي پشت پرده ي سياه و سپاه و غيره خيانت شد،من به كارينو فرمودم:استقامت كن.سحر نزديك هست.
صبح سر مي زند.
و روزهاي بعد كه آزادي را با فرياد هاي اعتراضمان به آتش كشيديم و همراهان من با سينه گلوله هاي عزيز و داغ برادران بسيج و سپاه و نيرايشان انتظامي و پوشش شخصي و همه ي ناآگاهان و آگاهان هستقبال كردند،من اميدم بيشتر شد.
بيشتر كه اگر برنامه هست با اين بيماري كه مرا بيمار مشكوك به مثبت كرده ،بميرم،اما پرواز به خاطر سپرده شده و پرنده ي رفتني به پپرواز در خواهد آمد و ...
"خورشيد آزادي بر البرز،بر دماوند،بر مشرق و مغرب و شمال و جنوب،بر پايتخت و بر ايراني و بر خاك پاك ما،بر خون شهداي ما،خواهد تابيد."


قصه ي خواب من و نازنين و عشق ما،به آرزايشان آزادي ام ختم شد.
و من ...
هيچ




193:

زشت و زيبا
يادداشت هاي بيمار مشكوك به مثبت
امروز صبح زود پرستاري وارد اتاقم شد كه اينطور بود:
قد كوتاه.صورت نازيبا.البته نه اينكه زشت باشد.زيبايي هايي در خود داشت.مثل لب هايي كه خيلي ظريف از دو طرف به بالا كشيده شده بودند و چشماني كه شبيه چشم هاي دختران اعراب هست.اما كوچك.زن حدودا 30 ساله.شاد نبود.لاغر اندام.

احساس بدي داشتم.
از خودم متنفر شدم.بيزاري از تختم مثل لجن با بايشان تند متعفن پايين مي ريزد و تا تايشان دالان و راهروها مي رود.
از خودم پرسيدم چرا بايد به نوع انسان اينقدر رو به زوال رفته باشد كه زيبايي ظاهر تا اين اندازه مهم و پايه ي شمرده شود؟
من درباره ي امت مصرف گرايي كه قيمت عطرو ادكلنشان در ماه بيش از خرجي يك خانواده ي متوسط هست حرف نمي زنم.
و البته درباره ي كساني كه در مسابقات ملكه ي زيبايي شركت ميكنند.
من نظري درباره ي امتاني كه پيراهن دولچه گابانا ي چند صد يورايشاني مي پوشند هم ندارم.
درباره ي خودمان حرف مي زنم.
من و تو.
زيبايي ظاهر شده هست يك اصل.
و انسانيت پشت اون برنامه گرفته.
عشق هم سپس پسنديدن ما تازه كارش شروع مي شود.
من رفتار پرستاران ديگر اين بيمارستان را كه ظاهر زيبايي دارند با رفتار اين زن مقايسه مي كنم.
كاري با خوبي و بدي هيچ يك ندارم.در بين زيبارايشانان هم مهربان پيدا مي شود.و اين زن هم مهربان هست.
اما اونها خوشحالند.
حتي در ظاهر.اعتماد به نفس دارند و مغرورند.
چون بيماران و پزشكان و مسئولين محل كارشان و مردان بيرون همه و همه در حضور اونها چنان اشتياقي نشان مي دهند كه انرژي ناخودآگاه از اين همه توجه پمپاژ مي شود.
هميشه دوست داشتم جمله اي بنايشانسم كه از كلمه ي پمپاژ بشود هستفاده كرد.
اما درباره ي موضوع ما.
چرا اينطور شده؟
چرا من نبايد همان توجه و انرژي را نسبت به اين زن نشان بدهم؟
چون اين زن ظاهرش انطور كه براي من تعريف شده نيست.
زيبايي براي ما تعريف شده.
مثل مذهب و سنت و عشق و مادر و خانواده و محبت و خوب بودن.
همه اش را قصه ها در طول تاريخ از رايشان واقعيت تحريف كرده اند.
شك ندارم زيبايي اين نبوده.
زيبايي يك زن امروزين براي يك مرد اين هست:
قد بلند.هيكل متناسب(شانه سينه شكم پهلو باسن ران)صورت خوش تراش(بيني چشم دهان و ...)
و پس از اين مرحله هست كه عشق شروع مي شود.
يعني بايد از اين فيلتر مسخره بگذرد بعد عاشقش بشايشان.
خيلي مسخره هست.
خيلي مزخرف هست.
چرا اين زن زشت نبايد مردي داشته باشد كه به قول سپيده :
هر وقت باهاش تايشان خيابون راه مي ري همه ي زنا كه ميبين تايشان دلشون مي گن چه حالي مي كنه اين زنه شبا.

راستي چرا همه چيز شده ظاهر؟
خيلي تكراريه اما به همون اندازه پست و فرومايگيه.
براي موجود زنده اي كه ادعاعاش ...

خرو پاره مي كنه اين يه شكسته.

من متاسفم براي خودمون.
و از تمام كساني كه به خاطر اين عادت گند و مزخرف احمقايي مثل من ناراحت شدن و ضربه خوردن و دلشون شكسته عذرخواهي ميكنم.
بشر تبديل شده به حيواني جديد.حيووني كه حتي طبيعت هم ازش متنفر مي شد اگه مي تونست احساس داشته باشه.
تنفر؟
همين تنفر هم بايد بر ديوار شرمندگي هاي بشر آايشانزون بشه.
هيچ موجود جانداري در وجودش حتي براي 1 ثانيه هم اين حس مسخره رو نداره.
تنفر زاييده ي ذهن چند جايگاهي بشره.
مثل عشق.
هرچي جلو ميري ميبيني كه هر چيزي كه بشر به وجود آورده و غير طبيعيه،مزخرفه.
مذهب.
سنت.
تمدن.
تاريخ.
مليت.
ميهن.
برداشت سطحي از زيبايي و زشتي.
پول.
روابط جنسي غير متعارف.
لذت هاي غير طبيعي مثل تزريق افيون.
ايرانسل.
و من.
من هم محصول بشر هستم.
چه محصول بي خود و بي مصرفي.
شرم باد مارا اگر هنوز در زندگي مان انسانيت در پس زيبايي و ثروت و اصالت خانوادگي(چه واژه ي زشتي) پنهان مانده.
شرم باد مارا اگر هنوز هم براي عشق ورزيدن دليلي به سستي چهره و اندام و جيب و كيف پول داريم.
و پست باد موجودي كه از خوردن گوشت موجودي ديگر احساس رضايت مي كند.
اين آخريه حمايت از گياه خواري بود.
بدرود.

194:

شب هست.
چنان در خود فرو رفتم
كه شكلم شكل تنهايي ست.
ببين مرگ مرا در خايشانش
كه مرگ من تماشايي ست.
راه را مي رفتيم با همراهي كزو تنها نامش را مي دانستم.
سايه!
هم دوش من شانه به شانه مي آمد.پاهايش ظريف بودند و دستانش پنهان در جيب هاي جامه ي سياهش.
موهايش بلند بود و مثل شب تيره.
گاهي كه خستگي بر او چيره مي شد مي ماند عقب و گاهي اونقدر چابك كه پشت سرم مي گذاشت و من به دايشاندن فاصله ام را حفظ مي كردم.
شب ها كه مي خوابيدم او غيبش مي زد.
گمان مي كنم از من مي ترسيد.
گرچه من هيچ ترسي از سايه نداشتم اما حس مي كردم شب ها او خودش را از من پنهان مي كند.
نكند دختري بود ملبس به جامگان مردانه؟
نكند با من همراه شده بود چون مي ترسيد از دزدان بي رحم صحرا؟
و صبح سر مي زد و او پيدايش مي شد.
سرحال و شاد.من مي خنديدم .
و حس مي كردم بهتر هست درباره ي حدسم چيزي به او نگايشانم.
نمي خواستم تركم كند.
و با هم شانه به شانه جاده ها را طي مي كرديم.
من و سايه ي مشكوك من .



نوشته ي بالا ممكن هست ذهن پزشك متخصص روانكاو روانشناس روانپزشك ميانسال را پريشان كند و غددش ترشحاتي كنند كه او تصور كند من دوجنسه هستم و نسخه اي فعال از الكتراي من روز ها همراهم هست و شب ها خاموش در كنج ذهنم.
الكتراي من!
MY lovely Electera!
Don’t cha wish a girl friend was hot like me?
Its pussycat dolls.
U agree if I call her hot.dont cha?
Ya right.
فرموده بودم حس خوبي به چهره هاي زيباي مردانه دارم.
اما نفرموده بودم كه به اونها احساسات جنسي دارم.فرموده بودم؟
خب دليلش اين هست كه ندارم.
اما دوست دارم به خاطر در آوردن حرص دوستي كه دوستم دارد اما نمي خواهد به من بگايشاند چه احساسي به من دارد مدام از اين مسايل بنايشانسم.
باورتان شد؟
نبايد بشود.
من شبيه سكخل ها نيستم.
لااقل نوشته هايم اينرا مي گايشاند.
جاست ريوايس ده وورد تو نوو ده مينينگ آو سكخل.
من مي نايشانسم .
درباره ي هرچيزي كه سنت و مذهب و حكومت غدغن كرده مي نايشانسم.
من كلمات زيبايي كه فرموده اند زشت هست و حرام هست را تكرار مي كنم.
اونقدر تا براي امت عادي شود.
من كارهايي كه فرموده اند خدا خوشش نمي آيد و پيامبر نمي كرده و عاقبتش جهنم هست مي كنم.اونقدر كه امت باور كنند نه خدايي هست و نه مرد مقدسي در واقعيت مگر در قصه ها و نه جهنمي.
من معشوقه ام را در پارك ملت مي بوسم.
با او در فشن در هم مي آميزم.
تجريش را پياده تا راه آهن ،عريان با معشوقه ي زيبايم طي مي كنيم و به هر مردي كه شيفته ي حركت باسن او مي شود مي گايشانم :گراسياس سينيور.
مهم نيست بگايشانند بي غيرت هست.
من مي كنم تا همه ي فشار هايي كه قوانين مزخرف بر بشر ساكن ايران مي آورد از رو بروند و گورشان را گم كنند.
مهم نيست كجا باشم يا كجايي.
اگر امريكا هم به دنيا آمده بودم بر ضد قوانين مصرف گرايي و امپرياليستي اش،بر عليه جنگ هايي كه راه مي اندازند،مبارزه مي كردم.
اما حالا كه ايران زيسته ام و مشكل اصلي ايرانيان در كشورشان نه محيط زيست يا گرمايش جهاني و نه برج هاي دوقلو و نه صيد بي رايشانه ي ماهي در سواحل ژاپن و نه ترانزيت دختران روسي به اروپا و امريكا و نه هستخدام كودكان 13 ساله در زامبيا و نه سوء هستفاده ي جنسي سربازان انگليسي از دختران خردسال عراقي نيست،پس من كاري به اينها ندارم.
من با امام وقتي سروكار دارم كه سوشيانس را از سرزمينم بيرون انداخته.
من با شاعري كه الحق كارش در آثار آغازينش كه مشهور شده به آيات مدني عالي ست مثلا و"الفجر و ان الانسان لفي خسر" روبرو هستم كه اوستا را از ليست كتاب هايي كه بايد به كودكانمان آموزش بدهيم حذف كرده.
البته نه اينكه من تقصير را حتي يك ذره به گردن عرب يا مرد شاعر عربي و يا لشكر خونخوار عرب يا مغول بياندازم.نه
من مي دانم كه ملت ما خودش اينطور شد.
نه اينكه خودش اينطور بخواهد.
اما از ماست كه بر ماست.
اگر پادشاهاني بر ملت ما حاكم بودند كه در پي علم و پيشرفت و مكاتب روحي رواني متعالي بودند و نه در پي حرم سرا و كاخ ها و تخت ها و آموزش هايي به ملت ما داده مي شد تا هوشيار شوند و لطف هايي مي شد تا با پادشاه همراه باشند در جنگ ها،ما امروز قدرتمند ترين ملت بوديم كه تمدن بشري بدان مي باليد.
گرچه ما كوروش داشته ايم و داريوش و فردوسي و رستم و مولانا و خيام و رازي،گرچه تمدن ديروز بشر بخش وسيعش وامدار ماست اما امروز ما جزو بدبخت ترين ملت ها هستيم.ملتي كه حتي نمي تواند در قرن 21 در آزادي هاي مدني و فردي كه تمدن بشر بخشيده هست و خيلي ها كه چندهزار سال پيش وحشي بودند و تجربه اي از اون ندارند امروز از اون بهره مندند و ما كه چند هزار سال پيش تجربه اش را داشته ايم از اون بي بهره ايم.
من كاري با نظام هاي قبل نداشته ام.چون شنيده ها به دردم نمي خورد.
من اهل امروز ايران هستم.
و با اين نظام مشكل دارم.
با دروغگوهايي كه در پوشش مقدس ماب (كه بارها فرموده ام بشر هيچ چير مقدسي مگر كره ي خاكي اش ندارد ) با نام خدا و پيامبر و امامان كذايي كه متعلق به قومي وحشي و مهاجم هستند و در دوره اي سرزمين ما را نابود كردند و سرداران ما را قتل عام كردند و امروز دختران مارا به تاراج خليج نشين ها مي فرستند و نام مارا در مناظقي كه روزگاري از ما همرديف روم و يونان و فنيقي ها ياد مي كردند امروز مارا تروريست و وحشي و منگول مي نامند.
و من مخالف اينها هستم.
و نه مخالف اونچه در سر امت هست.مي توانند هر ديني كه خواستند داشته باشند.

هر انساني آزاد هست هر انديشه اي داشته باشد مگر اونكه اون باور او را به كارهايي وادارد كه به خودش و ديگران آسيب برساند.اين شعار نيست.

حتي انديشه هاي نادرست را بايد دور انداخت چراكه همانها روزي ممكن هست تبديل به يك عمل شوند و خطرناك باشند.
و امروز مكتب شيعه اي كه در ايران وجود دارد يك پوشش براي حاكماني ست كه زير اون به قتل و غارت و تاراج سرزمين و ناموس ايران و ايراني مي پردازند و بيرون از اون به مسجد و مصلي شده با امت از پاكي و انسانيت حرف مي زنند و در حاليكه امت بدبخت و بيچاره و نيازمند زيادي در كشور خودشان هست مجبورشان مي كنند با دليل دروغ هايي كه تحايشانل داده اند شعار براي حمايت از ساير ملت هاي مظلوم بدهند.
البته همه مي دانيم كه اين نظام به دلايل سودهاي مالي كه از رابطه با گروه هاي نظامي در لبنان و فلسطين و عراق مي برد دارد حمايتشان مي كند.فروش سلاح هاي نظامي و البته پايگاهي كه همان گروه هاي نظامي در حمايت از اين نظام فاشيستي در برابر اسرائيل شده اند همه و همه باعث شده كه اونها به بهانه ي حمايت از امت مظلوم فلسطين كلي پول كثيف به جيب بزنند و البته به عمر خود چند روزي ديگر بيافزايند.
و من مخالف اين ها هستم.
مخالف سوء هستفاده ي حاكمان از باور هاي امت.


و مخالف باورهايي كه انسان را يك قرباني يك خرگوش بزرگ مي كنند .در حاليكه كوچك و خرد و ناچيز هستي رشد معكوس داري.
من مخالف اينها هستم.
و گرنه مادر من هم مسلمان شيعه هست.
خانه اش نشسته و اگر يك مردك احمق كه تبديل شده به امام جمعه بگايشاند فردا بياييد شعار بدهيد بر ضد امريكا مي گايشاند :خودت برو مرتيكه ي شكم گنده!
و بعد مي خندد.
و يا مادر من فقط ماه رمضان افطاري ها دعا مي خواند و ماه محرم هم نذري مي دهد.كاري به انتخابات و حمايت از مرد دروغگايشان دغل متقلب ندارد كه به خاطرش خيابان انقلاب را برود و شعار بدهد كه
"احمدي احمدي تو منجي عالمي!"
مادر من باورهايش به هيچكس لطمه اي نمي زند.
من با او و ساير مادر ها و پدر ها كاري ندارم.
حتي با اونهايي كه مثل خرگوش در خواب هستند و مثل ماشين كنترلي در خدمت ولايت وقيح و غيره هم كاري ندارند.چون اونها ناخودآگاهشان دارد با بند هاي دروغگوها و دست هاي دروغگوها جلو عقب مي بردشان.
من با شاخ ها اين غول ها كار دارم.
ايران ديگر كمرش شكست.
وقتش هست برايشاند.
و مي رايشاند.
اين جوانان كه نه وابسته به خاتمي بودند ونه به موسايشان و نه به كروبي و نه به اپوزيسيون و نه به شاه و وليعهد و نوريزاده و حزب ها و افراد و نه پولي از بي بي سي و نه موساد گرفته بودند و نه وحشي بودند و نه بيگانه پرست و نه خواهان آزادي جنسي و نه بي بند و بار،شمارا با بسيجي ها و با پاسدار ها و سپاه و همه ي دستگاه هايتان شكست خواهند داد چنانچه اسكندر و چنگيز را شكست دادند.
و روزي فرا مي رسد كه ديگر هيچ دروغي در آسمان ايران وزيدن نخواهد گرفت و دختران مشغول تحصيل و پسران در حال ورزش و مادران شاد و پدران آرام خواهند زيست.
مي دانم.
حتي اگر من نباشم.

195:

به خانه بازگرد.از پس پرده به نیلگون کرانه خیره می شوم.پرندگان به پروازند.بال هاشان گسترده بر پهنه ی سپهر راهی جنوبند.اونجا که دلیلی ست برای سرکردن زمستان.این سرمای طاقت فرسای بی منطق که جان و دل را می سوزاند از فراغ گلزار پژمرده از خزان.در عجبم چرا پرستو ها می روند و بلبل ها و چکاوک ها می مانند.و چرا خاک های سرخ جزیره ی مجنون هم از زور این هجرت سپیدپوش شده اند!من بر سکوی افتاده بر سطح مرداب بیدهای پیر با باد معلق هوایم و مرغ ماهی خور به اشتباه مشتاق شکار غوک هاست.میبینم ماهی های مرده را که بازیچه ی جریانات خاموش بستری ناآرامند.و خواب های پریشان جیرجیرک غمگین که ارواحی سرگردان درپی کشف دروازه های ورود به دنیای ناخودآگاهانند.قایقم به سمت هیچ با پارویی شکسته پابه پای روح عزیز شرق را غرب می کند.انگشتانم که جوهری اند بر دسته ی پارو می چرخند و حنجره ی پاره ای با سوتکی بر لبی بریده نوایی غریب می خوانند تا جد جذاب دخترک پشت پنجره از قطرات آب گندیده دل کنده با نسیم راهی دیار خود گردد.وینگونه من پیدا می شوم.باید به خانه بازگردم تا پرده های گردگرفته ی کدر را کنار کشیده بر لبان دخترکم که تنهاست و دلگیر از هجرت پرنده های سینه سوخته ،بوسه ای زنم از جنس خوابگاه خورشید مشرقی تا او لبخندش بیدار کند دانه های خفته بر دل زمین گرم را و چکاوک ها نغمه سر دهند و بلبل ها لانه بسازند و جوجه های پرستو ها پرسروصدا بهار را بیدار نمايند.باید به خانه بازگردم من که قایقم مشرف با چپ ترین کناره ی این رودخانه ی خسته بر بازوی امواج کسل در انتظار حرکتی ست.بایستی بیدار کنم اجسام زخم خورده ی تاریخ جنگل را شاید که جیرجیرک پیدایش شود و این ارواح بی انگیزه دست از مرگ بردارند.آری فریادی لازم هست لاجرم دمیدن باد با لبان خونالود بر گلوی سوتک و شاید قرین شود آواز چوپان گمشده در دشت با همه ی جیغ ها و زمین بیدار شود و من بیدار بمانم و بهار برسد و همه چیز دوباره همان طور شود که بود.باید به روزی بازگردم که نازنینی ترک فرمود مرا که در پس پنجره حنجره ام را شکافته بودم تا مبادا پرندگان از ناله هایم سرگردان جاده های جنوب شوند و جوجه ها بی مادر بمانند و لانه ها سرد.من لبانم را دوختم و بعد با الکل فرار محبوس در شیشه ی عمرم با انگشتانم بریدمشان تا سکوت همراه رقص مرگم شود.من بودم که رفتم تا مرداب تنها نباشد و چسبیدم به تنه ی خمیده ی بیدی مشتاق وصال با آب.من بودم که سایه ام نقش ماهی گنده را بر سطح آب بازی کرد و مرغ ها دچار رنگ پریدگی در ذهنشان شدند و به شکار غوک ها روزگار گذران کردند.این بود داستان جدایی عشق از قلبی که تنها به عشق زنده بود.برای هیچ کس.برای هیچ کس که نیست مرا کسی

196:

درها و پنجره های خانه ها باز بودند.روی آسفالت خیابان ها خاک نشسته بود و ابرهای تیره ای آسمان را پوشانده بودند.
دورتادور شهر را ارواح شهردارهای نالایق ممالک در محاصره برنامه داده بودند.
شیاطین ریز و درشت هستعمار با پرچم های نامرئی کشورهایشان در ارتفاع کم خارج از دید رادارها در پرواز بودند.
بیوشیمیست های وابسته به مالکان کارخانه جات بزرگ صنعتی با آخرین ترکیبات اهریمنی خویش روی سد خاکی پشت کوه در انتظار ایستاده بودند.روی سقف اتومبیل های غول پیکر تحقیقاتی اونها نوشته شده بود:"مخصوص حمل سلاح های خطرناک".
"هرمز" با صدای خروس بی محل زن همسایه از خواب بیدار شد.روی تخت غلتی زد و سرش را به بالشتک سرخ رنگش فشرد.زیر لب فحش همیشگی را به هنینه خانم داد و دندان غروچه ای کرد.
ابرها کنار رفته اند و باد خوشایندی در خیابان می وزد.خروس هنینه خانم از سایه ی دیوارها بیرون می زند و پرهایش را زیر آفتاب نوک می زند.
اولین عابر خیابان سیصد و نوزدهم "آقای والی" هست.پوشه های رنگارنگی زیر بغل گرفته و شق و رق از سمت راست به سمت چهارراه در حرکت هست."خانم حالا "دستی به پوست چروک صورتش می کشد و سرش را از پنجره ی طبقه دوم خانه اش بیرون می کند.نفس نسبتا عمیقی می کشد و چشمش به عابر می افتد.
: "صبح شما بخیر"
"آقای والی" کلاهش را برمی دارد و سرش را تکان می دهد اما نگاهی نمی اندازد.چند قدم که دور می شود کنجکاوی اش فشار می آورد و سرش را می چرخاند و از لبه ی کلاه بالا را دید می زند.
"شپلق"!
می خورد زمین.پا روی دم سگ پشمالویی گذاشته هست.
"اووووووو.وو.وو.اوووووووووو ".
سگ بیچاره با صدای زیری زوزه می کشد.آقای والی هم کت و شلوار خاکستری اش را می تکاند.پوشه ها را از روی زمین جمع می کند و با خودش در کلنجار هست که بوق ماشینی او را به خودش می آورد.
"برسونمت؟"
------------------------------------
"شمیم" روی بام خانه برای کفترهایش صبحانه آماده می کند.روی فرش قدیمی مادربزرگش کفترهای رنگارنگ نوک می زدند.ظرف آب مسی را پر کرد و روی کاناپه ای پشت به کفتر ها نشست و به خواب رفت.
خواهر شمیم "ترنج" پوشش می پوشید.
"مامان جان کلاه بنفشم کجاست؟"
زیپ شلوار پارچه ای را بالا می کشد و برای آخرین مرتبه جلوی آینه نگاهی به خودش می اندازد.
"دیرت میشه عروسکم؟"
لبخند شیطنت باری به مادرش می زند و بوسه ای از گونه اش می گیرد و کیفش را به دست گرفته می رود.
"تری!وایسا می یام می رسونمت!"
شمیم از روی بام فریاد می زند.
"نه داداشی .می خوام با "هویج" برم."
شمیم به محض شنیدن اسم دختر مورد علاقه اش پله ها را دوتایکی پایین می دود و موتورش را روشن می کند.
"بیا میرسونمتون."
ترنج زیر خنده می زند و سوار می شود.
------------------------------------

197:

روی تخته سنگی پیوسته به دریا نشسته بودم.شب به نیمه نرسیده بود.آب آرام و من خسته از کار دل ناپذیر،دراز کشیده بودم سطح صخره خارا را.با خودم می اندیشیدم که چه می شود دیگر نیاندیشم.در کتابی خوانده بودم که برای رسیدن به آرامش بایستی افکار را هرچه هست از مغز دور ریخت.
افکار پریشان احاطه ام کرده بودند.چیزهایی که به هیچ دردی نمی خوردند.در همین افکار غوطه ور بودم و آخرین چیزی که از عالم بیداری به یاد دارم پرواز مرغ دریایی کوچکی از بالای سرم بود.
روی قایقم که از تکه های کوتاه الوار بود دراز کشیده بودم.
سرم را روی بالشتک خیس از جنس کتان گذاشته بودم و دریا را نگاه می کردم.نمی دانستم چه مدت هست از ساحل جدا شده ام.ستاره ها را از غرب شمرده بودم تا تقریبا بالای سرم.تعدادشان مهم نبود.فقط به اونها خیره می شدم و فاصله ی بین روشن و خاموش شدنشان را محاسبه می کردم.ستاره های بزرگ تر را در نقشه ی مجازی نامرتبی در ذهن به خاطر می سپردم.
باد قوس می وزید و می شد حدس زد که تراکم ابر ها در کرانه امکان باران صبح گاهی را بیشتر می نمايند.در فاصله ی هزار متری ام کشتی بزرگی لنگر انداخته بود.امواج آرام بودند و ماهی های کوچک سر از آب بیرون می آوردند تا شاید ماه را تماشا نمايند.
غرق در افکار بودم و نگران از هجوم کوسه ها که ناگهان حس آشنای آزاردهنده ای مو بر تنم راست کرد.حس کردم کسی دارد نگاهم می کند.کسی که شدیدا متمرکز شده هست روی من.سرم را کمی بالا آوردم و به اطراف نگاه انداختم.
سمت راست من نزدیک تر به ساحل یک قایق ماهیگیری چشمک زنان در حرکت بود.کمی دورتر از اون،میله ی بلند معلق برای راهنمایی با چراغ سبز چشمک زنش چپ و راست می شد.باد از جنوب می وزید.منطقی نبود.انگشتم را خیس کردم و بالا گرفتم.باد دیگری نبود.پس ابرها با چه نیرویی به جنوب می رفتند؟
سنگین از کام های طولانی سیگار سرم را از روی صخره بالا بردم.این چراغ خیلی جالب بود.ثابت بود.چشمک نمی زد.و نه قرمز بود و نه سبز.من رنگش را تشخیص نمی دادم اما می دانستم که عجیب هست.
پاکت سیگارم را برداشتم و در جیب گذاشتم.قوطی ویسکی را جابه جا کردم.زن وشوهری بالای سرم ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند.
لحظه ای سوالی به مغزم آمد و من برای جواب دادنش به فکر فرو رفتم.اما دیری نگذشت که از خاطر بردم سوال چه بود.نگاهی به ساعتم انداختم.مدت زیادی بود اونجا روی صخره کنار ساحل دراز کشیده بودم.از سمت شرق به شمردن تعداد چراغ های چشمک زن مشغول شده بودم.تا روبرویم 36 چراغ قرمز و سبز بودند .برخی با نوز زیاد و تعداد دفعات روشن و خاموش بالا و تعدادی هم که به نظر می رسید دورتر هستند و یا به هر دلیل دیگری،خیلی کم نور و دیر به دیر روشن می شدند.
به یاد آوردم که سوالم چه بود.باد از زیر کمرم رد شد.سرمای خفیفی حس کردم.زن و شوهر رفتند.نیم ساعتی بود که خیره مانده بودم به یکی از چراغ ها.چراغ عجیب.
حس کردم کسی اونجا روی قایقی نشسته و دارد نگاهم می کند.در همین افکار بودم که به خلسه رفته بودم.
ضربه ای به قایق خورد.آب از چهار طرف وارد قایق شد.با تکه چوبی برخورد کرده بودم.بلند شدم و چراغ قوه ام را روی آب انداختم.دیدم قطعه ای از قایق خودم هست.
ایستاده بودم روی قایق و به اطراف نگاه می کردم.با توجه به نور چراغ های ساحل حدس می زدم بیش از دو هزار متر دور شده ام.و دوباره اون نگاه را خیلی قوی تر حس کردم.آیا از ستاره هایی بود که به شمارششان وقت گذرانده بودم؟
شاید موجودی از فضا داشت مرا نگاه می کرد.
همینطور که پارو می زدم سرم را بالا گرفته بودم و به تک تک ستاره ها نگاه می کردم.چیزی به من می فرمود این امواج توجه موجودی ست که نشسته بر کوهی در سیاره اش و شاید هم در سفینه اش که گرد ستاره ای می چرخد و مرا دیده که ستاره ها را می شمرم و حالا کنجکاو شده که من کیستم و کجا هستم.
حواسم ناگهان به چراغ چشمک زن قایق خودم جلب شد.دیدم تغییر رنگ داده هست.همیشه قرمز بود.خودم اونرا نصب کرده بودم.اونقدر درگیر ستاره ها و اون موجود فضایی بودم که به کلی یادم رفت تغییر رنگ دادن چراغ قایقم امر عجیبی ست.
سیگاری از پاکت بیرون کشیدم و به سختی کبریت را روشن کردم.دود سیگار را بیرون می دادم و تا جایی که می شد تعقیبش می کردم.چند ماهی کوچک به صخره نزدیک می شدند و به ته سیگارهایم نوک می زدند.
دوباره متوجه چراغ چشمک زن عجیب شدم.دقیق تر نگاه کردم.نیم خیز شدم و جای پایم را توی گودال صخره محکم تر کردم.فاصله ام با افتادن در عمق چند متری خیلی کم بود.خیلی کمتر از یک حواس پرتی ساده.بعد حس کردم که شخصی داخل اون قایق که چراغ عجیب دارد حواسش به من هست.حس عجیبی بود.حس کردم دارد نگاهم می کند.همه ی سعی ام را کردم تا متوجه من شود.سیگارم را چرخاندم.شکل دادم.اما مگر می شد.پشت سرم تعداد زیادی چراغ بود.
تمام ستارگانی که مشکوک بودم را چندین و چندین مرتبه با دقت بالا نگاه کردم.ستاره های بزرگ را یا اونهایی که حسی بیشتر در من بر می انگیختند را خیره شدم.اما هیچ اتفاقی نیافتاد.مادامیکه سرگرم پیداکردن منبع اون انرژی بودم کاملا اصل ماجرا را از یاد برده بودم.دیگر حسش نمی کردم.اصلا متوجه اش نبودم.برای لحظه ای چیزی خیلی کم رنگ و مات مثل نور یک سیگار که بازیچه ی دست مردی بی حوصله شده باشد مرا به خودم آورد.کلافه شدم.حس کردم اون چیز دوباره شروع شده.و من خیره به اون نور شبیه آتش سر سیگار ماندم.
دوروبرم خلوت شد.سرم را چرخاندم.گروهی دختر و پسر جوان و شاد که مرا به یاد دیروزم می انداختند با گیتار نشسته بودند و آواز می خواندند.من همه ی سعی ام را کرده بودم تا با اون نور مشکوک و عجیب ارتباط بربرنامه کنم.اما نشد.دست از تلاش برداشتم اما چیزی به من می فرمود که نباید نومید بشوم.از روی صخره بالا آمدم.ژاکتم را در آوردم و دکمه های پیراهنم را باز کردم.
خسته از ستاره ها و بیزار از جزر و مد زیاد به پشت بر کف قایقم دراز کشیدم.سیگارم را از جیبم بیرون کشیدم.نم گرفته بود.فندک زدم.آتشش با باد به چپ و راست می رفت.و دود کردم.
پوتین هایم را روی لباسم گذاشتم تا باد نبردشان.چند نفری متوجه عریانی ام شدند و با دست نشانم می دادند.از صخره ها پایین رفتم.آب سرد بود.خیلی سرد.اما همان حس و شاید نه اون حس که چیزی دیگر اما مثل همان حس ناشناخته،به من می فرمود برو!و به آب زدم.
صدای شلپ و شلوپ می آمد.و صدا نزدیک تر می شد.قایق متوقف شده بود.ساحل دورتر به نظر می رسید.سیگار دیگری روشن کرده بودم.ناگهان چیزی قایق را تا آستانه ی واژگونی نامتعادل کرد.
بازوانم کرخت شده بودند و ماهیچه هایم قفل کرده بودند.اواسط راه فقط سرم را بالا می گرفتم تا چراغ مرموز را دنبال کنم.هرچه شننا می کردم دورتر و دورتر می شد.و درست لحطه ای که نومید شده بودم و قصد داشتم بازگردم سرم را برای آخرین بار بالا گرفتم.قایق روبرویم بود.دستم را بالا بردم و لبه اش را گرفتم.
ایستادم.نگاهی انداختم به اطراف.خم شدم و زیر قایق را برانداز کردم.اما چیزی نبود.با خودم فرمودم نکند کوسه بوده؟ترسیدم.خسته بودم و بی حوصله .نگاهی به ساحل انداختم.چراغ ها دورتر و کم نور تر شده بودند.کنجکاو بودم ببینم آیا هنوز هم اون چیز به من خیره شده یا نه.اینبار ساحل را نگاه کردم.چیز خاصی نبود.چه چیزی باث شده بود مرا نگاه کند؟
پارو را برداشتم و به سمت ساحل حرکت کردم.
قایق چوبی قدیمی بود.خیلی قدیمی.از تکه چوب ها کوتاه که ناشیانه به هم متصل شده بودند.یک دکل کوتاه که بالایش چراغ کوچک خاموشی وصل شده بود همه ی اونچه بود که در قایق به چشم می خورد.حتی روشن هم نبود.لباسم را در آوردم و بالای دکل روی چراغ انداختم.عور و سرما زده روی سطح خیس دراز کشیدم.با خودم فرمودم پس اون نور عجیب کجاست؟
قایق را محکم کردم و پاکت سیگارم را درآوردم.ژاکتم را تنم کردم و به سمت دکه حرکت کردم.امت با چهره های شاد از کنارم رد می شدند.دختر و پسر های جوانی که شاد و آواز خوان دست در دست هم می گذشتند و نگاه کوتاهی هم به من می انداختند.پاکتی آبمیوه خریدم و به سمت ساحل بازگشتم.سپس ساعت ها تکان خوردن های پی در پی حس کردم دلم می خواهد روی جسم ثابت سختی دراز بکشم و به دریا خیره شوم.رفتم روی صخره ای کوتاه و صاف که نیمه ی بیشترش زیر آب بود.دراز کشیدم و سیگاری روشن کردم.چشمانم را بستم و به خواب رفتم.
همانطور که دراز کشیده بودم خوابم برده بود.وقتی چشمانم را باز کردم اولین چیزی که دیدم ستاره ها بودند.خیلی زیبا.آرامش بخش و ساکت.خیلی ساکت.دریا آرام بود.ساحل نزدیک بود.با خودم فرمودم کاش سیگاری بکشم.دست بردم و پاکت سیگارم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم.دود را بیرون می دادم و سیگار می کشیدم.
چشمانم را که باز کردم نور چراغ های داخل دریا خیلی زیبا بودند.سبز و قرمز.همینطور به دنبال محلی بودم که ساعتی پیش ترکش کرده بودم.نمی دانم چرا حس کردم درست مقابل اش برنامه گرفته ام.چراغ کم نوری بود که رنگش خیلی عجیب بود.خیلی.

198:

فرمود شیخا مرا به کجا می بری؟فرمودمش به قتل گاهو رفتیم.


199:

منو بسپر به بادی که قشنگ نیست
منو بنداز توو زندونی که تنگ نیست
بذار لالاییمو تا ته بخونم
تفنگش می شکنه چون تووش فشنگ نیست
به مناسبت اعدام دسته جمعی تمام مخالفان فاشیست ها در صدا و سیمای جمهوری اسلامی و خطبه ها و مجالس.
به مناسبت خواص و عوامی که می فهمند و نمی فهمند.
به مناسبت به به و چه چه
به مناسبت گوسفند خطاب شدن ما توسط رهبر!!!
به مناسبت صدور حکم "نادیده گرفته شدن جمعیت میلیونی مخالفو معترض به رژیم" در بیدادگاه های رژیم
به مناسبت حلال شدن خون سبزها.
می خوام بگم که:
هیچ غلطی نمی تونید بکنید.
ما بی شماریم.
جانم بگیر خواهی دید خونم کف آسفالت را سبز خواهد کرد.
ایران آزاد

200:

مگر نمی گویید محمد برای شکستن بت ها قیام کرد؟
مگر نه اینکه در کتاب های دینی و سر کلاس های قران ابتدایی و راهنمایی و اوقات فراغتمان زیر سقف خانه هایمان،و همه جا،بارها و بارها توضیح داده بودند که :
حجاز !بت پرستان!امت فقیر و مظلوم که ثروتمندان ظالم ایشان را تحت فشار می گذاشتند.و سنت های بسیار احمقانه و نادرست.مثل زنده به گور کردن دخترها!
و محمدی که از خاندان همان ثروتمندان بوده که به دلایلی قدرتشان را سپس ثروتشان از دست داده بودند.
بی شک برای بازگشت به قدرت اعضای خاندان برنامه های فراوانی در سر داشته اند.
نمی خواهم میان دوستان مسلمانم منفور شوم.اما نمی توانم ننویسم.
میلیون ها بلندگو و حنجره هایی که شک ندارم اکثرشان برای پول در کارند،آسمان را می درند و اسامی عربی را فریاد می زنند.
اونچه مرا به نگارش این مقاله واداشت،پخش تصاویری از تهیه ی یک جایگاه نفیس برای حرم امام حسین توسط گروه زیادی از هنرمندان به مدیریت هستاد فرشچیان بود.
یک "ضریح"!از نقره ی ناب و طلای سفت.و جواهرات.جواهراتی قیمتی.صرف یک هزینه ی فوق العاده بالا برای تهیه و آرایش یک مقبره.
می دانم هر روزه میلیاردها برابر این هزینه ها در جوامع بشری صرف جنگ افزار و مواد آرایشی و بهداشتی غیر ضروری می شود.
کاری به اونها ندارم.
در کشور ایران کسانی که ادعا دارند پیرو مذهبی کامل هستند و پیامبرشان برای مبارزه با بت پرستی و ظلم مستکبر و خرافات و عادات جاهلانه قیام کرده،مبالغ هنفرمودی را به "روح و مرده پرستی" و "بت پرستی نوین و تغییر یافته" اختصاص می دهند.
بیایید شما که معتقد به حسین و محرم هستید کلاهتان را قاضی کنید.
آیا کار درستی هست برای تهیه ی یک مقبره از طلا و نقره و جواهرات هستفاده شود و مبالغ هنفرمودی صرف شود تا ...
شما آیا به اندازه ی من از این کار ناراحت نیستید؟چرا این مبالغ صرف امت ندار نمی شود؟
می دانید هر ماه محرم چه مبلغی صرف تهیه ی غذا و هزینه های دیگر می شود؟برای اینکه انرژی خود را تخلیه نمايندچرا باید ....
این چه مذهبی ست؟زنان شیرده کنار جوی خیابان در هر خیابان گدایی می نمايند.کودکان سر هر چهار راه دست دراز می نمايند.چقدر خانواده ی بی سرپرست و بدسرپرست داریم؟
اونوقت شما دقیقا مثل اهالی عصر حجر طلاها را به پای بت هایتان بریزید.
(کارگردانی داریم با نام "داوود میرباقری".میلیاردها تومان سرمایه ی کشور صرف ساخت اثری درباره ی "مختار" انتقام گیرنده ی داستان کربلا شده.و کودکان ما دیگر رستم را نمی شناسند.باور کنید نمی شناسند.من زورم می آید.
ترک ها هم مسلمانند در ترکیه.کردهای کردستان هم مسلمانند.اما هنوز هم ترک هستند و هم کرد.چرا ایرانی در این سی سال فقط و فقط شده مسلمان؟دیگر نباید ایرانی باشیم؟
گمان می کنم تاریخ بشری امروز در ایران در طی این سی سال اخیر نقطه ی اوج "روح پرستی و بت پرستی و مرده پرستی " را تجربه می کند.
نمی خواهم به افریقا بروم یا به هند یا به امریکای جنوبی و از مرگ کودکان در هر ثانیه حرف بزنم.نمی خواهم به افغانستان و عراق بروم که هر شبانه روز بر اثر بمباران و موشک اندازی مردان و زنان جانشان را از دست می دهند.
همین ایران خودمان.در همین ایامی که شما مقدس می شماریدش.هر روز که سر کار می روم از کنار پمپ بنزینی می گذرم که دو کودک کثیف و نحیف و بی پا،روی زمین می غلتند و از امت تقاضای کمک دارند.
این پمپ بنزین،هر صبح زود شاهد دو نوع بشر می باشد که ناقص الخلقه هستند.هر دو پسر که زیر 15 سال سن دارند،از ران به بالا پایشان قطع هست.و دستهایشان کوتاه تر.روی باسن روی آسفالت خود را می کشند و به سراغ ما می آیند.
برای تهیه ی ضریح امام حسین،چند هزار دلار بودجه در نظر گرفته شده؟
آیا این بت پرستی نیست؟
آیا این عادت کنونی در سرزمینی که روزی پادشاهش در مناطق مستعمره هم به ماموران دولتی هشدار عدل و داد می داد،توی ذوق نمی زند؟
من به باور شما مسلمانان کاری ندارم.هرچیزی را می خواهید مقدس بشمارید.
اما به اونچه می کنید دقت کنید.
انسان نخستین ماه و ستاره و آسمان می پرستید.و در اونها قدرت می دید.علم وارد شد یا هرچه،اونها روی آوردند به اشیاءی که خودشان ساخته بودند.و اونرا زینت داده و قربانی اش می کردند و می پرستیدند.
بت هایشان مورد احترام بود و در طول شبانه روز نامش را به زبان می راندند و از اونها طلب کمک می کردند.و برای دنیای دیگرشان نزد بت بزرگشان می رفتند و به او قول می دادند که اگر در دنیای دیگر او را از ارواح خبیثه(جهنم)ایمن دارد تا روز مرگشان برایش طلا می آورند.
امروز چه؟
نذری ها و اجتماعات و خواننده های مختلف و آمپری فایر های ....
دیروز که کسالت عجیبی داشتم و حالم گرفته بود،و بنفشه پرسید :چته؟ و من فرمودم :پریود روحی شده ام! و سعی نکردم از نگرانی بیرونش بیاورم،بی خداحافظی راهی خانه شدم.مسجد بزرگ شهرک درست کنار خانه ی ماست.دقیقا کنار آپارتمان ما.طبقه ی چهارم.
جماعتی کمتر از 400 نفر روی زمین نشسته بودند.خیلی کمتراز 400 نفر.و فردی پشت میکرفن بالای جعبه هایی روی یک صندلی نشسته بود که شکمش به اندازه ی شکم بابابزرگ قلابی آخوند من،بزرگ بود.
وقتی داد می زد:حسین! و اونرا تا دقایقی می کشاند،تک تک سلول های من که در فاصله ی 30 متری از پیاده روی مقابل عبور می کردم،می لرزید.
این چیست؟
عشق شما به حسین را من عابر کافر باید از اونسوی خیابان لمس کنم؟
اگر نامزدم ترکم نمی کرد و طبق برنامه ازدواج کرده بودیم و بچه مان چند ماه زودتر در رحمش شکل می گرفت،و با او از این خیابان لعنتی می گذشتیم،و این فریاد "حسین حسین" این جماعت"عاشق حسین" باعث سقط کودک من می شد،به کجا می توانستم شکایت کنم؟
کدام ساوقتی در کشور ایران می توانست شکایت مرا تا مرحله ی انتهایی پیش برد؟
هیچ کدام.چون تمام این نادانی ها از سایه ی سر همین حکومت هست.
برای یک جمعیت چند صد نفری نشسته روی صندلی ها،چنان ولووم بلندگر ها را بالا برده بودند که تا کیلومترها برود.این نوعی از تبلیغ بود یا هشدار و یا ابراز عشق؟
نمی فهمم.این زندگی را نمی فهمم.تلاش برای یک روح و یک باور.برای کسی که داستانش واقعیت ندارد.دعوا سر ثروت و قدرت بوده.سر منابع.نه اسلام و بشریت و خداو جهان ظلم و کفر و جهان نیکی و ...داستان ساده هست.دعوا سر چیزی بوده که همیشه بوده و هست.دعوای کسی که قدرت را در دست داشته و کسی که می خواسته قدرت را به دست بیاورد بوده.نه دعوای ....بی خیال.
شریعتی بود که فرموده حرف قشنگی زده بود.خیلی قشنگ.یادم رفت.بی خیال.

 
در طول این سی 30 سال بشر به اندازه ی تمام طول تاریخ بشر پیشرفت داشته هست.از لحظه ی همگانی شدن اینترنت و پخش سریع السیر اخبار و دانش و آگاهی،بشر بیشترین ضریب پیشرفت را داشته هست.
حکومت می توانست در این سی 30 سال امت را چنان آگاه کند که همه خودشان درک نمايند که همه ی این مذهب،موجودیتی پر از منفعت برای سرمایه داری و هستعمارگران هست.
سرگرم باورهای منسوخ بودن،بازگشت به قرن حجر،اعتقاد به روح مرده و قدرت مردان نیک مرده،پرداختن به عادات مذهبی و بی خیال دنیا شدن،همه و همه چیزی ست که هستعمار می طلبد.ما عقب بمانیم و اونها منابع مارا تاراج نمايند.
مارکس پدرمرده چه می فرمود که اینقدر به مذاق سرمایه داری ناخوش آمد؟
مگر کارل مارکس و انگلس و مارکسیست ها و کمونیست ها و سویالیست های واقعی نه تخیلی،چه می فرمودند و چه می خواستند که(خواهش می کنم هیچ یک از اونها یی که نام بردم را به انقلاب شوروی و لنین و هستالین و کوبا و فیدل مربوط ندانید.به چین و مائو مربوط بدانید.)چه می خواستند که سرمایه داری با همه ی توانش شروع به نابودی اش شد؟
مگر "رزا لوگزامبورگو" چه می فرمود؟که اون بلا را سرش آوردند.و یا چه گوارا؟مگر نه اینکه همه ی این مبارزان داشتند از سوء هستفاده ی سرمایه داری می فرمودند و واقعیت تقلاهای بشری را به دست آوردن منابع بیشتر برای حیات معرفی می کردند.جز این بود؟
مذاهب ....
اصلا به من چه؟
و تمام تلاش بورژوازی و امپریالیسم نو این بوده که چهره ای منفور و شکست خورده از مارکسیسم و سوسیالیسم علمی معرفی نمايند.و این کار را به مبلغان با نفوذ مذهبی هم در همه ی مکاتب اعلان داشتند که شما نیز از کمونیسم و مارکسیسم و سوسیالیسم اونقدر بد بگویید که پیروان چشم و گوش بسته تان اونرا دستاورد شیطان بدانند.
ماتریالیسم هنر قرن جدید نبود.اما اوج قدرتش در قرون جدید بود.ماده گرایی و الغای تمام باورهای متافیزیکی و دور انداختن خدایان دروغین،اگر بین امت و جوامع رواج پیدا می کرد،بشر گام مهمی به سوی آزادی بر می داشت.
اما این باور درست بر پایه ی علم و عقل را،سرمایه داران به انحصار در آوردند و سیاستمدارانشان را با اون آغشتند تا در نهایت به مردان قدرتمند دنیا تبدیل شدند.
و تمام تلاششان را هم کردند تا در تمام جوامع،انسان های ماتریالیست را کافر و ملحد و خطرناک برای بشر معرفی نمايند.تا امت عادی که به حقیقت پی می بردند در بین امت دیگر منفور باشند و تنها.

(پانوشت خیلی مهم:البته نه اینکه فکر کنید من دارم از حقیقت مطلق حرف می زنم.نه.من همیشه فرموده ام که امکان دارد تمام اونچه من می گویم یک اشتباه بزرگ باشد.من همه چیز را در دنیای بشری ممکن می دانم.همه چیز را مگر وجود خدایان مذهبی .آخر با عقل جور در نمی آید.خیلی ساده هست.من هم شیعه بودم و برای حسین و علی و همه گریسته ام.و خلاصه خیلی کارهای دیگه.اما کافی بود کنجکاوی ام را و پرسش های زیادم را درباره ی الله و غیره در کتاب ها و حرفهایی انسانهاییی غیر از مسلمانان جستجو می کردم.ابتدا از متفکرانی شروع کردم که خودشان هم مسلمان بوده اند.و یا همچنان مسلمان بوده اند اما در پریشان حالی.مثلا شریعتی.یا هدایت.اینها به یادم آمد.بعد هم سایر متفکران.می خواستم بدانم دنیا خارج از تفاسیر شیعی چیست.و فهمیدم خیلی قشنگتر هست.خیلی.ترس از خدایی که مجازات می کند و هدیه اش به گناه کاران جهنم هست و ماندن در مذهبی که تکلیفف کرده بود در برابر چیزی که نمی بینیم خم و راست شویم و خلاصه خیلی جاها نقص بود.من از 16 سالگی که اولین درگیری ام را با پدرم سر اسلام داشتم دچار تزلزل شدم.به راهنمایی اهل دین متوسل شدم به ائمه تا باورم را به من بازگردانند.یادم هست در امام زاده ها بست می نشستم.و گریه می کردم.اما نشد.سوالات زیادی در سرم بود.
اینکه آخر دنیا کجاست؟اسلام جواب های غیرمنطقی می داد.اسلامی که بود.بعد اینکه چرا خالق من باید به خاطر اشتباه جد مونث من مرا از بهشت بیرون بیاندازد؟قصه های اسلام خیلی ساده لوحانه بودند.و بعد هم تقابل عرب و ایرانی.صادق این را به جان من نیانداخت.نمی دانم چرا و از کجا.ژنتیکی بوده.من به علم وراثت باور دارم.خیلی از باورها و عادات ما و احساسات ما مربوط به زندگی اجداد ما بوده.
عرب ها منفرو شدند.تا جایی که وقتی کاملا از اسلام جدا شدم،تعمیم داده شد به همه ی اعراب.و نه فقط اونها که برای منابع بیشتر بر طبق سنت چند صد ساله شان که جنگ و غارت بود و نه کشت و تولید،به سرزمین ایران حمله ور شدند.به همه.حتی امروزی ها.هنوز رشد نکرده بودم و ناسیونالیستی کوچکی در من حرف می زد.این حس تا این اواخر که "لنا" همه اش را با توبیخ و تشر از وجودم بیرون انداخت،همراهم بود.
عرض می کردم که نه اینکه اطمینان داشته باشم همه ی باورهایم حقیقی ست و واقعیت دارد و من همه ی حقیقت را در نزد خویش دارم.نه.من حقیقت را تکه تکه می دانم.مثل زمین گلف.بزرگ و وسیع.هر مکتب و هر باور یک تکه کوچک از اون هست.باید با هوشیاری درستی ها و راستی های هر باور را از کژی هایش جدا کرد و کنار هم چید تا به حقیقت واحد رسید.
من مغرور به هیچ چیز نیستم.و می دانم که اشتباهات زیادی هم دارم.باور دارم که برای خودخواهی ام نمی نویسم.حسی مثل وظیفه شناسی هم نیست.یک حجم هست که درونم را می آزارد.باید بیرونش بریزم.اگر آزاردهنده هست باید مرا به خامی ام ببخشید.واقعا می گویم که ناراحتم که حرفهایم کسی را بیازاراند.واقعا.گستاخ هستم اما ...نمی دانم.هیچ چیز نیستم جز آتشی که دوست دارد طاعون را و افیون را ...بی خیال.من نه ولترم که بر کاتولیکها بتازد و نه فویرباخ که دیوانه وار مذهب را بدرد و نه...من نه شک دارم که باشم و نه فکر می کنم تا باشم .شاید حتی شبیه کامو هم نباشم که طغیان می کرد و بود.کاموی عزیز.)

201:

وقتی که بچه بودم
خوشبختی زنی بود
که .....
و بوی سیگار می داد.
به یاد فرهاد عزیز.
فرهاد جان
هنرمند عزیز من
اگر زنده بودی گنجشکک اشی مشی نمی خواندی.اگر زنده بودی یه شب مهتاب نمی خواندی.و اگر زنده بودی امروز،فرهاد جان،دیگر کوچه ها تاریکن دوککونا بستن را هم نمی خواندی.
اگر زنده بودی و میهنت را امروز می دیدی،با من همراه می شدی و همراه شو عزیز می خواندی.راهی خیابونو میدونا می شدیم و انقلاب را از دانشگاه تا آزادی پیاده طی می کردی.
فرهاد جان
نمی دانم تا روزی که سرزمین را به جبر ترک نکرده بودی،آیا شیطان مجسم دیده بودی در پوشش تقدس؟
آیا دژخیم بیرحم دیده بودی با هفت تیر پر از هفت تیر تا حسینیه ارشاد؟دشمن در پوشش دوست.
گرگ در پوشش میش.
دیده بودی جوانان و نوجوانانی که برای یک داستان و به خاطر یک روح افسانه ای،قمه های 23 سانتی را در کمال خونسردی بر هم وطنش،بر پیکره ی انسانی همسایه،هم محله،هم شهری،شاید آشنا،فرود آورند؟
آری.دیده بودی.می دانم دیده بودی.
دنیای ما هیچ تفاوتی نکرده هست.
هنوز ما امت برای دیگران،به نام دفاع از ارزش ها و برای قدرتمندان،مقابل هم صف آرایی می کنیم و نفرتی که باید بر سر قدرتمندان سوء هستفاده گر و هستثمارگر خالی کنیم،به شکل گلوله و دشنه بر تن هم پیاده میکنیم.
شنیده بودی در مشهد مقدس و تبریز و اصفهان و شیراز و قم و در کردستان و آذربایجان و در ایران،امتی در روز مقدس مظلومیت،فریاد مظلومیت خویش را سر دادند و اعتراض کردند به ظلم،و ظالمان با نیرنگ ها و ترفند های زیکانه شان،گروهی امت دیگر را به جنگشان بسیج کردند؟
آه فرهاد جان
تو هنر ناب آوازی
در قالبی که آزادی را در خود گنجاند.حنجره ات خاطرات میهنی را بازگو میکرد برای گوش های مام.گل سنگ!گل سنگ!
می دانی هوایی که میشد پر شود از ترانه ی ایران تو،لبریز شد از بوی باروت و جوی هایی که راه آب زندگی می بایست می شدند،سرریز از خون امت بی گناه؟
می شد ما که معترضیم،با اونان که راضی اند بر سر سفره ی منطق بنشینیم و چاره ی همراهی و همیاری دعوی کنیم و وکیل معتدل به دولت فهیم گسیل کنیم و همچنان یکرنگ زیر پرچم سه رنگ به سوی عدل و داد گام برداریم،که نشد.
نه ما از حقوق پایمال شده مان در دستگاه بیدادگر و دودمان اهرمنی کوتاه آمدیم و نه قانون بنوشته های دیبان سالارمان نوید صلحی و احقاق حقی می داد.
نه اونها دل به راستی تیز کردند و مارا پذیرفتند و نه فرمانروایان حیله گر ایشان دست از فریفتن برادر به قتل برادر برداشتند.
مشتی رند نالوتی،بر خوان های همگانی ایران بانو چنگ زده اند.
جمعی هم مشغول دروغ ها و ریا های ایشان،مخالف هر گونه دادخواهی ،پشت بلندگوهای بی منطق در دست سنگ و در دل سنگ و در جان سنگ.
دلم تنگ هست.
چرا چنین گسستگی؟
تا به کجا؟
آیا این زخم حتی اگر حکومتی دادگر مستقر شود،از سینه ی ملتمان برون خواهد زد؟
این غده ی چرکین که عده ای مقابل عده ای و دائم در نفی هم.
چاره چیست هستاد ترانه؟
فلسفه؟
منطق؟
جنگ و خونریزی؟
و هنر؟
هنر چه تواند کرد وقتی دست و بالش زیر ساطور هست و جانش در دخمه های دور و تاریک؟
آه فرهاد جان
به اهورایی که نمی شناسم پناه نمی برم.
از اهرمنی که باور ندارم کمک نمی طلبم.
رستم و رخش نمی طلبم.
ایران را،جوانان آزاد خواهند کرد اگر،
اگر آگاه باشند.
پشت به سنت های کثیف و کثیف های سنتی،پشت به سموم مهلک مدرنیته و مدرن های سمی،پشت به آسمان کذایی و بال ها و دست های انتزاعی،رو به خاک پاک آریایی کنیم.
خاکی که سلول های اجدادمان در اون در ساقه ی گلی شاید،در ناله ی نی ای شاید،با هم،همراه با هم به زندگی بازگشته اند.
فتنه نه جماعت سبز پوشند که حلقه ی گمشده شان عزت و اقتدار ایران و ایرانی ست،و نه جمع مخالف ایشان.
فتنه،جز قدرتمندانی که سیاست و اقتصاد و اخلاق و اجتماع را به خاطر حس قدرت طلبی و منفعت طلبی شخصی،به گندابه تبدیل کرده اند نیست.
فتنه بازار مکاره ای ست که از مساجد و تکیه و پایگاه و خانه و مقر و سپاه و والی و ولی و خیمه و خرگاه خرافت و ....
چه بگویم که متهم به یکجانبه گرایی نشوم؟
فرهاد جان من
امشب تصاویر مرگ انسان هایی را دیدم که در دو جبهه ی مخالف برابر هم قد بر افراشته بودند،اما برای منافع غیر می جنگیدند که در خانه و کاشانه آسوده به شمارش سرمایه ها مشغولند.
وقتی چشم پاره ی جوان سیاه پوش را دیدم که در آمده بود و وقتی سر ترکیده ی جوانی را دیدم که خونین بود و ...
چه خوب چه بد،من نمی خواهم دچار اشتباه دیگری بشوم.
اگر آزادی من به قیمت خون دماغ مورچه ای تمام شود،من اونرا بی ارزش می دانم.
نمی خواهم.
بگذار بکشند مرا و بگذار بشنمايند قامتم را اما من راضی به مرگ مخالفم نخواهم بود.
فرهاد جان
نامه تمام.
دوستدار هنر تو که ماندنی ست و مانا.
یک گمشده.
----------------------------------------------------------
نامه ات به فرهاد تمام شد؟
حالا حرف مرا بشنو.
مگر نه تو حیوانی؟
مگر نه تمدن تو تمدن حیوانی ست؟
مگر نه دعوا بر سر قدرت هستفاده از منابع هست؟
اگر قبول داری گوش بسپار.
من حیوانی ام در تمدن حیوانی ام به شکل اجتماعی در تکاپوی رفع نیازهایم.
همانها که مازلو فرموده.پیامبر اگر باشد یکی را می توان آبراهام مازلو دانست.
من حیوانی ام با حیوانات دیگر که نه از سوی آفریدگاری حسابگر و مجازات کن توبیخ و رانده از بهشتی شده ام و نه هم پیمان موجودات فضایی زاده ی تخیل بوده ام.
در مرزهایی که به جبر باید شکل می گرفت تا از گزند قبیله ی دیگردیروز و کشور امروز ،در امان،زنده ام.
و برای بقای بیشتر تا پایان عمرم،خواستار تامین تمام احتیاجاتم.
در سرزمین من منابعی هست به اندازه ی تمام تعداد نفرات ساکن در اون.
می گویم مارکسیسم هستم باور نمی کنی؟
هستم.و باور دارم اونچه را مارکس به حق فرمود.و نه یک کمونیست یا سوسیالیست سرخ که تمام فرموده ها و عقاید مارکس را چون مرشدی بی چون و چرا بپذیرم.نه.شروبر هم زیاد فرموده.مهم نیست.
ما ز قران مغز را برداشتیم حضرت سعدی؟
پوست را پیش سوسیالیست های تخیلی انداختیم
در کشوری که من بنا به جبر جغرافیایی ! به دنیا آمدم،شک ندارم برای همه ی ساکنانش منابع کافی برای زندگی نه ایده آل که مطلوب وجود دارد.
منابع برای خوراک و پوشاک و جفت یابی و تولید نسل و غیره.و البته برای مهم ترین نیاز بشر امروزین و هر روزین،"امنیت".
نیاز بشر به امنیت در دنیای هنوز متوحش انسانی،بیش از دیگر نیاز هاست.
البته این شبه تمدن مسخره ی زاییده ی اذهان چند جایگاهی بشر،هر چه جلو آمده و مثلا پیشرفت داشته،نه تنها امنیت را بیشتر نکرده که اونرا لغزنده تر و شنماينده تر و کمتر هم کرده.
بشر امروز بیش از تمام اعصارش در هراس و ترس از مهاجمان خطرناک هست.امنیت دالانی بود به خوشبختی و به احساس آرامش داشتن.به سعادت.
اما آیا با این همه قدرت نظامی و جنگ افزار و بمب و حصار و زندان و قانون،بشر توانسته به ذره ای آرامش برسد؟
از شدت کار بسیار ،کار از خود بیگانه شده ی بسیار،از شدت فاصله ی بیشتر انسان با لوازم کارش،لوازم کار بیگانه شده ،از شدت حضور مستمر ساوقت های جاسوسی و امنیتی در زندگی خصوصی افراد،آیا نمی توان فرمود که بنا به تصدیق آمار و ارقام و نتایج پژوهش ها،همه دچار ختلالات روانی هستیم در جهان بی دروپیکر امروز بشری؟
بهرحال.
در ایران برای همه مننابع هست.برای همه.
به هیچ حکومت قبلو قبل تر کار ندارم.
ما برای تغییر جهان آمده ایم نه برای تفسیر اون.
جهان ما از کشوری شروع می شود که در اون زندگی می کنیم.همه امکان مهاجرت ندارند.چه امکاناتی چه دلی.
می خواهیم سهم ما از سرزمین ما،همانقدر باشد که باید باشد.
منابع را برابر تقسیم کنیم.
گرچه بیشتر شبیه یک مانیفست درب و داغان هست اما از سرو ته خزعبلات بی ربط که بزنی،می شود جان کلام را شنید.
من مخالف رژیم کنونی هستم.دلیلش هم این هست که در این نوع حکمرانی،عده ی خاصی که من هم موقعيت و امکانات یکی از اونها را بودن دارم،سود می برند و عده ی زیادی هم آگاه و ناآگاه از حقوقشان بی بهره اند.
کاری به خارج ندارم.اگر اونطرف مرز ها هم نشانی از خواسته های من نیست به من مربوط نیست.
آرمان گرایی ام بیهوده به بیراه نمی رود.
حرف این هست که اعتراض دارم به یک فرد که کاملا برابر هست با من اما به کمک قدرت و ثروت و سیاست،داخلی و خارجی،با دروغ خود را ولایت فقیه مطلق ولی امر امت یک کشور،معرفی می کند.
او هیچ تفاوتی با من ندارد.حقوق ما تا لحظه ای که خدمت خاصی به بشریت ساکن کشور نکینم،برابراست.
نمی بایست زیر عنوان جعلی نماینده خدا یا هر کس دیگری،منافع بیشتری داشته باشد.سهمی نه در سرنوشت امت دارد و نه در مرگ و زندگی شان.
او و تمام کسانی که با نام دین و مذهب دارند از امت ایران سوء هستفاده می نمايند باید بروند.یا بپذیرند که یک شهروند عادی اند و برابر با همه زندگی نمايند یا بروند به جایی که بپذیرندشان.
من به عنوان یک مخالف او را برابر با خود می دانم تا لحظه ای که به کسی آسیبی نرسانیم.
بعد هم تمام بخش هایی که در دولت و مجلس و غیره،فاسد هستند.همه.
بایستی مردان آگاه بر سر کار بیایند.
تا وقتی انسانی در ایران گرسنه هست نباید تکه نانی برای شخص خارجی از مرز خارج شود.مگر در مواقعی که فرد گرسنه ی داخلی بی اون نان هم بتواند زنده بماند و فرد خارجی بی اون بمیرد.
منابع ایران برای همه.
نه برای دست راستی ها و نه برای ریش و پشم دار ها و نه برای اطلاعاتی ها و نه برای مالکان و سرمایه داران و ...
برای راننده تاکسی و برای کشاورز و برای دانشجو....
برای هر ایرانی.
با هر عقیده و نظر.
مهم نباشد که کسی مسلمان هست و شیعه هست و فامیل هست.
مهم نباشد که حافظ قران هست یا ماده گرای صرف.
هر ایرانی سهمی برابر فارغ از افکارش.
همین.
پس من که حیوانم برای رسیدن به هدفم که حق انسانی ام هست همراه دیگران به کسانی که منابع را حتی سهم مرا در تملک مالکیت شخصی خود دارند،می گویم که :سهم مرا بده.
اعتراض میکنم.
اونها هم که قدرت دارند و رادان دارند و زندان و رادار و مخفی جات و ادویه جات و بسیجی و زن خانه دار حامی ولی فقیه و پاسدار و موشک و کلت و خنجر و کفن پوش و سرباز امام وقت،برای حفظ منابع خود،امتی را به بهانه های مذهبی سپس شانتاژبازی های رسانه ای،حسابی شیر کرده و مرا دشمن دین و خدا و امامشان معرفی می نمايند و ایشان هم برای دفاع از چیزی که اصلا نیست به سویم حمله ور می شوند.
به قصد کشت.
دیده ای که؟
در رسانه ی خود،رسانه های خود به چشم دیده ای که اززبان امتی که معلوم نیست کجای پایتخت می نشینند،حکم قطعی خود را صادر کردند.
برخورد جدی کنید وگرنه ما می کنیم.
یعنی تا حالا اگر چند تیر و خشاب می زدید و چند تن لت و پار می کردید،از امروز این گستاخ های حرمت شکن توهین کن را به رگبار ببندید.
می فهمی چرا اون بسیجی که شبکه های داخلی شان بارها سر خونین اش را نشان دادند زخمی شده؟
چون می خواست مرا بکشد.
چون تیر و هفت تیر و خشاب زاپاس داشت.چون بیست گلوله شلیک کرد و زخمی کرد و کشت و درید،تنها به خاطر عقیده اش.چون کسی را از هستی ساقط کرد که سلاحش فقط زبانش بود و افکارش.معترضین آشوبگر که سنگ داشتند و موتورسیکلت آتش زدند و موسسه مالي و کفاشی،سلاح های هسته ای ندارند .سلاح های مزدوران هم در راه ورود کشف شده.
و این جماعت اغتشاش گر که نه حسین می شناسند و نه نظام و نه رهبری،باید به کمک تمام قد سپاه و سربازان نیروی انتظامی و حتی ارتش،به زودی تارو مار شوند.
اگر نیروهای حافظ امنیت نتوانند کار این قماش را تمام نمايند،هستند امتی که سلاح دارند و نداشته باشند جور می نمايند تا در راه انقلاب و خمینی و خامنه ای و حسین،همه را از دم تیغ بگذرانند.
توهین به مقام رهبری؟
توهین به مقدسات؟
شمر شده اید؟
می کشم شمارا.
نابودتان می کنم.
حرف نزنید.
دم بر نیاورید.
ما قدرت داریم.
ما گلوله داریم و ملت هم پشت ماست..
همه ی شما سبز ها را تیرباران می کنیم چون به آقا اما حسین ما با سوت بی حرمتی کردید.
تا به حال به شما ارفاق کردیم.زیادی روی خوش نشان دادیم.باید جدیت به خرج بدهیم.باید نشان بدهیم که با یک چشم به هم زدن نیروی های ضد شورش لبنانی ما که حقوق به دلار می گیرند در کنار بسیجیان و امت جان بر کف،با هدایت سایت هیا راداری سپاه و غیره،چگونه سران شما و شما را قلع و قلم می نمايند.
فکرکرده اید ما بیکار میمانیم تا شما به رهبر آزاده ی ما که بیمار هست و ملول و دل آزرده،توهین کنید؟
پدر شما را در می آوریم.
خون شما حلال هست.
هیچ حقی ندارید.
هیچ سهمی از ایران ندارید.
بگذار دوستان سوری و حماسی و غیره ی ما نیروهایشان را بفرستند!
منتظر باشید طالبان و خاندان محترم بن لادن جواب درخواست کمک ما بابت مهربانی های مارا بدهند،چنان شما را نابود کنیم که دیگر هوس نغ زدن نداشته باشید.
-----------------------------------------------------
بحثی بود بین بودایی ساکن در اعماق برکه ی جان من و ماتریالیست شورشی برون من و یکی از اعضای رسمی و مخفی عاشق خط ولایت فقیه.
-------------------------------
به امید اینکه امت ما بازی های قدرت را بفهمند و کاری ننمايند که دست و پای خارجی بیش از پیش به ایران باز شود.
سبز ها که هیچ ربطی هم به موسوی ندارند دیگر،و یا همان امت خالف رژیم،کوتاه نمی آیند.بی شک صاحبان قدرت هم سگان خود را در قفس نگاه نخواهند داشت.
پس خون به پا خواهد شد تا رهبر شیره ی نابش را بکشد و مجتی چاق تر و حریص تر شود و خون بیشتری به پا خواهد شد اگر بیگانه گان بیش از این از آب گلالودمان ماهی بگیرند.
کاش از خر شیطان پیاده شوند و رفرادومی شود و مملکت به دست متخصصان و مدیران کاربلد بیافتد و از دست جانیان و احمق ها در آمده در مسیر خیر و نیکی برود.
به امید نیکی ها.
کاش همه اش خواب بود.
کاش همه اش خواب بود و فردا که بیدار می شدم همه با هم دوست بودیم.
کاش همه ی این ها کابوس بود.
کابوس بود و فردا مام میهن بالای تخت خوابم می آمد و شیرم می داد و می فرمود:صبح بخیر فرزندم!
برخیز که آفتاب عدل و داد سر زده.
برخیز تا زمین را خشت زنی که امت گرسنه نمانند.
آسیاب برای همه می چرخید و رود به تمام مزارع سرکشی می کرد و شاهی نبود و رعیتی نبود.
مام میهن
ایران من
سرزمین من
فردا خونم را در صحرایی دور از گزند چشم های خرد و سرهای کوته،به حرمت پاکی ات،بر ترک های جانت می ریزم،قربانی ات می شوم تا الهه ی آزادی ات بر این تیتان خشم و خدای جنگ پیروز شود،تا خورشید نیکی ها طلوع کند.
من قربانی تو تا ببخشی فرزندانت را و به باد بگویی همه جای ایران را عطر خوش صلح بپراکند .
کاش پرنده ام بال هایش باز شود.
کاش نه من باشم و نه تو
نه رنگ باشد و نه نام
میهن باشد و ما.
تمام
پارسا
تقدیم به مادرم که به یاد داد لاله باشم.
عاشق صبح
وارث ستاره
تقدیم به آزادی
درود بر ایران
به امید صلح و دوستی

202:

می نویسم و پاک می کنم.
امشب بچه به خوابم آمد.هوا صاف بوده چون صورتش شفاف بود.لکه ای نبود.هیچ لکه ای.
روی چمدان کتاب هایم نشست و حزن آلود قصه های دلتنگی اش را سوت زد.دیوار ها از سوزش رعشه گرفته بودن.التماس کردم که:بس کن دیگه.مگه جمعه ست؟
و او عکس و العملی نداشت.روی قالی خزید و از دیوار حلزون وار خود را بالا کشید.پنجه های زمختش را بر شیشه کشید.پرده را کنار زد و در کوچه غرق شد.
فرهاد:اونجا که شبا یکه و تنها تک درخت بید شادو پرامید می کنه به ناز دستشو درازکه یه ستاره بچکه مثه یه چیکه بارون..
تا انتهای ترانه را رفتم.گام به گام.در ریتم گم شدم که ناگاه جیغ بنفشی با نور خاکستری مات بر پوست و چشمانم خنج زد.
:با توام.چته؟اون بیرون چه خبره؟باز کن بپر برو.
نگاهش کردم.او بود.خود خودش.با موهای مشکی و ابروهای سیاه پیوسته.دراز کشیده روی قالی قرمز و هارمونی سرخی تن پوشش با گلای خونی به هم پیوسته و رنگ پریده ی دیوار.توی لکه ها و ریختگی های باریک و نامیزان سقف گیر کرده بودم.انگار با چنگالک سه دندانه ای ستون فقراتم را به گچ میخ کرده بودند.قلبم می زد.صدایش بالا و بالا تر می رفت.از مرز ساختمان گذشت و به نوک اونتن کهنه ی رو به شرق رسید.
دستمو گرفتو منو برگردوند به اتاق.
فرهاد:داره از ابر سیاه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه.
:حوصله مو سر می بری.اینقد نرو.بمون پیشم.می خوای واسه ت یه قصه بگم؟
ـنه مامی.میشه از شب تولدم بگی؟
سرم را می گذارد روی پایش.دامنش را پایین تر می دهد و دست روی پیشانی ام می کشد.
:هوا تاریک بود.قابله پیرزن حمومی بود.یادته اونو؟
سرمو پایین می دم.
:بابات خیلی پریشون بود.از دست دادن اولین پسرش واسه ش سخت بود.
ـمام؟چرا اینقد زاییدی؟فک نمی کنی خیلی بود؟
:می خوای تعریف کنم یا نه؟
قهر می کنه.روسری شو سفت می کنه و نگاهشو ازم می دزده.خودمو لوس می کنم.مرد گنده!لبخندمو می دزده.
:خیلی آروم بودی.خیلی.لگد نمی زدی.انگار خواب بودی.انگار همیشه خواب بودی.
ذهنم می خواد تحلیل کنه.می زنم توی دهنشو تمرکز می کنم.
:وقتی به دنیا اومدی سیاه بودی.موهای مشکی.ابروهای پرپشت.چشای سیاه.
ـدوسم داشتی؟
موبایلم زر می زنه.میگه یه اس ام اس داری!اون دلم که بی حواسه می ره طرفش.محکم می زنم پست دستش طوری که صورتش سرخ می شه.کثافت ننه داره حرف می زنه گل لگد نمی کنه.بی خیال حنا می شم.
:....
مامان می خنده.خوشالم.می بوسه منو.لپم خیس میشه.
ـمامان!!!!!تو که می دونی خوشم نمی یاد.
زودی با گوشه ی روسری لاجوردی ش صورتمو پاک می کنه.خودم چند بار با آستین سفت می کشم.
:وقتی دخترا می بوسنت همین کارو می کنی؟
ـمام!!
:بوسه اونا شیرین تره؟
ـمام!نه.اونا خشکن.
:لیست نمی زنن؟زبونتو نمی خورن؟
هیچ وقت دوس نداشتم از مامان بپرسم که آیا بابا زبونشو گاز گرفته یا نه.هیچ وقت نخواستم.حتی به ذهنم هم نرسیده.چه برسه به بیان.
:بابات منو زورکی بوسید.اولین بار با کمک یکی از دخترای فامیل که باهاش جور بود منو به فریب برد توی خونه پایینه بابابزرگتو بوسید.
ـفقط بوس؟
:بابات با همه بوود.همه.حتی می رفت مسجد دختر بازی.
بابای آلن دلون من.این روزا از یه طرف شراب شیرین و ودکای زهر مار سر می کشه و از اون طرف هم پای جا نمازش دست به دامان ائمه ی اظهار میشه.
فرهاد:با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم.
بچه بی خیال لباسها نمی شود.
اتو را با فشار روی پیراهن سفیدم می کشد.طوری که اتو عصبی می شود و داغ می کند.
:ولش کن اون سگ صابو!کشتیش!چته؟
خیلی نرم نگاهم می کند.تو گویی ابریشم هست راه نگاهش از سیاهی ورقلمبیده ی چشمش تا قهوه ای کم سوی چشم من.صدای رعد و برق گوشم را می ازارد.
:میشه بریم توو؟بارون همه لباسارو خیسوند.
صدای باد در زوزه ی گرگ می پیچد.کلبه ی ما کمرنگ و کمرنگ تر می شود.قلم مویم را جا گذاشته ام.رنگ ها از هم می پاشند.نازنین خم می شود و می نشیند و همه تنش در قطره ها محو می شود و در جویبار کوچکی جاری می شود.
فرهاد:جماعت من دیگه حوصله ندارم به خوب امیدو از بد گله ندارم گرچه از دیگرون فاصله ندارم کاری با کار این قافله ندارم...
صدای زنگ گوشی نقره ای ام این بود:دی دی دینگ دی دی دینگ!دوستم مجید اونرا به طرفندی از آهنگ آینه ی فرهاد جدا کرده.ابتدا نگار عاشقش شد.دادم.بعد فرح.بعد هم راننده ی خشمگین پراید که جلوی شرکت چند بار مارا به یک 206 سفید کوباند.فرید خندید.من خندیدم.راننده ی 206 فحش داد.همکار اتریشی خشمگین ما فحش داد.کمی مانده به تقاطع میرداماد شریعتی ترافیک شد.راننده 206 جلو زد و ترمز زد و دنده عقب گرفت روی ما.من ترسیدم.از هیجان در خیابان شلوغ بیزارم.سارا عصبی شد و پیاده شد و رفت لگد زد.ما پیاده شدیم.نمی دانم چقدر طول کشید تا اینکه افسر آمد و مارا به گوشه ای برد و کارت گرفت و وقت داد و رفت.موقعيت نشد زنگ خور گوشی ام را برای دختر عصبی عاشق پاپ راک کاوه یغمایی ارسال کنم.
فرهاد:چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم میگه منو توو آینه نشون میده میگه این تویی نه هیچکس دیگه...
سپس چند شب که مزاحم آرش و اشکان شدیم و اتاقشان را به اشغال تن های نه تنهای خودمان در آوردیم،سپس یک سکس طولانی،فرمود:وقتی جلوی بیمارستان دیدمت با اون صورت مجروح و موهای تراشیده و عینکی که یه چیزیو ازم قایم کرده بود،می خواستم برم.
اما من نفرمودم که من هم وقتی تورا اونطور ملوس دیدم،دلم می خواست برگردم.می خواستم که سرنوشتم به روشنی فردایت گره نخورد.اما نفرمودم.
فرهاد:ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم صفحه ی کهنه ی یادداشت های من فرمود دوشنبه روز میلاد منه اما شعره تو میگه که چشم من توو نخ ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه...
پسر بی نام بینای من که منو پیرمرد خطاب می کنه با دود خاکستری بهمن کوچیک روی نوک کوه نشسته و می خونه:به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من....
من گوش می دم.من؟من کی ام؟چی ام؟کجام؟روی کوه؟کنار تو رفیق جون جونی؟جان؟عصره؟تووی این فصل گندیده به چه جون کندنی اومدیم این همه راهو.این همه راهو.خیلی دور خیلی دورتر.دخترکی که برنامه بود با من آشنا شود ساکت بود.اناگر حرف تازه ای برام نداشت.اما اون یکی سفیده شیطونه مدام نخ می داد.تا اینکه پاشو گرفتم.روی تخته ی رستوران سنتی نشستیم و قلیون سفارش دادن.علی کوچیکه با دخترخاله هماهنگ کرده بود که دوستاش زیاد پیاده مون نکنن.اما کردن.ناهار کوفتشون نشد.کوفت ما شد.حدودا چهل و خورده ای.هی خوردن.فرمودم بی خیال.اونقد دختره رو بکنم که صدتا چهل تومن از بغلش بزنه بیرون.جمشیدیه خاموش شد و ما راهی پایین شدیم.یکی جیشش گرفت.دختر مانکنه.اهل بیابون و شتر.در خونه ای رو زدیم و رفت شاشید.چون شاشگاه ایستگاه زوریخ خیلی دور بود.خیلی.از شهرستان تهران تا سوئیس و از فرودگاه بی درو پیکر زوریخ تا شاشگاه لنی،اگه آبجو خورده باشی یا مثه من کلیه هات حساس به سرما باشن،خیلی راهه.خییییییییلی.او شاشید و بی خداحافظی رفتن.بی اونکه شماره بدهند و بی اونکه قراره بعد رو ترتیب بدن.علی کوچیکه فرمود:بهار فردا می ده.و من به شیطنت دختر شمالیه فک می کردم درحالیکه دل دختر کم حرفه رو شکوندم.دست آخر یه دسته خر 40 هزار تومنی توی ماتحت ما دوتا رفت.ناهار دادیم و شب بغل هم تووی کف و به ریشمون خندیدن.هنوزم می خندن.هربار که می بینیمشان به ما دو ابله می خندن.
فرهاد:زردها بیهوده قرمز نشدند قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست...
صبح زود راه افتادیم.من و آلفردو و اوس مه تی و علی ترکه.سمند.گنده.ولوم تا ته.چند تا آینه بغل می شکنه و یه زانتیا و چندتا بی مقدار می زنن به خاکی تا ما جاده چالوسو 130 تا خرکی بریم.
مه میشه.مه.ستار می خونه.مه تی خوابه.من با دوربینم ور می رم.آل خرناس میکشه.دره زیر پستونای مه غلیظ میک می زنه.چراغ ماشین جلویی معلومه و چراغ ماشین عقبی.تند می ریم.درختا آخر کوهان.دریا دوستای درختا.می رسیم.دنبال آقا رضا را می افتیم.آدرس:سپس پمپ بنزین.کوچه تنگ.خاکی.پل آهنی که بابک زد خواهر ماشینو به گا داد.می رسیم.نون تازه.ماهی.همه خواب از خستگی.من آبجو.سگی.و ملحفه ها رو میپیچیم دور خودمونو با آل می زنیم به جاده.محلی ها به دو نفر دیوانه که شبیه مکزیکی ها لنگ رنگارنگ پیچیدن به دورشون خیره میشن.میریم و میریم تا ساحل.لخت میشیم.یه فیلم کوتاه نوستالژیک می سازیم.تن آل رو زیر شن دفن می کنم و می رم روی معامله ش.داد می زنه:وای.ای.آخ.کمک.کشتیش!!!!!
جای پام می مونه روی شن روی آلتش.فیلم می کنم.صدای دریا.صدای بارون.بارون؟دوربین خیس میشه اما ککمون نمی گزه.داره خوش می گذره.خیلی .خیلی خیلی.
فرهاد:اون کس که خریدار بدو رایم نیست...
تمام

203:

خاکستر خلیج آرام هست.مردان و زنان عریان روی شن های داغ ساحل باریک به پشت خوابیده اند و آسمان این گستاخی را باور ندارد.قایق بزرگ تفریحی همین نزدیکی ها لنگر انداخته و ما دریانوردان سفید پوشش را به راحتی بر عرشه تشخیص می دهیم.موج ها ناتوان از اغتشاش چسبیده به آغوش مادرشان بی تحرک و روشن.و اشکالی لرزان از ابرهای آرام ،پهلوهای آسمان را لک انداخته اند.با اینکه نیم ساعتی میشود از آب بیرون آمده ایم اما هنوز آب دهانم شور هست.یکی از اعضای جدید تیم که پوست آفتاب سوخته ای دارد با صدای بلند آواز می خواند.دور چشمانش کبود هست و پیشانی اش جای بخیه دارد.وقتی نگاهم می کند حس می کنم چیزی در دل دارد که نمی خواهد بگوید.شاید از کفش هایم خوشش آمده.شاید هم شنیده رابطه ی خوبی با مربی دارم می خواهد تقاضا کند سفارشش را بکنم.نمی دانم.مهم نیست.اگر چیز فرمودنی داشته باشد می گوید.صدای جیغ و فریاد بچه ها بلند می شود.گروهی از دختران غریبه نزدیک می شوند.هر کسی حرفی می زند.یکی را نشان می کنم و تعقیب شروع می شود.جمعیت اطراف با هیاهوی ما به وجد می آیند.نگاهم را روی رد پایش روی شن ها می اندازم.بر سرعتم می افزایم.حس می کنم خیلی نزدیک شده ام.سرم را بالا می برم.شن های خیس خیلی نرم از کف پایش جدا می شوند.ماهیچه ی پشت پایش تا زانو کشیده و ظریف باز و بسته می شود.دور کمرش توری مشکی کلفتی بسته هست.با هر قدم یکی از ران هایش از زیر توری بیرون می زند.پوست شیری شادابی دارد.هنوز قطره های آب از موهایش روی تنش می ریزند.از روی شانه ام نگاهش می کنم.نور خورشید با موج ها منعکس می شود و تلائلوی زیبایی به منظره می دهد.


204:

اگر روزی نیروی بیگانه ای بخواهد با قصد و غرض و سوء نیت،به خاطر منافع خودش،خطری را برای سرزمین ایران،امت ایران،و خاک ایران ایجاد کند،مقابل اون خواهم ایستاد.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------تازگی ها تازه به دوران رسیده هایی سودا در سر می پرورانند.رویاهای خوشی در سر دارند.واهی!واهه!"آی صیاد!می خوای بمونی تواما استقامت که بره می دهم جزای تو!"مقاله های طولانی و داغ نوشته ام در تشریح روح "جهان وطنی" ام.برای اونکه بگویم من به کل بشر پیوسته ام و برایم ملیت و میهن بی معناست.برای اونکه ثابت کنم نمی خواهم خود را درگیر معادلات و معاملات سرمایه داران و نظامیانش کنم.نوشته ام که برنامه نیست من هم بازیچه ی حاکمان و تاریخ ساخته ی دست ایشان باشم.و فرموده ام که نمی خواهم به خاطر احساسات میهن پرستانه و یا نژادپرستانه و ملیت و رنگ و تاریخ و فرهنگ،خودم را از سایر انسان های ساکن سایر نقاطط کره ی زمین جدا بدانم.معتقد بودم که مرز ها و رنگ ها و قومیت ها و ملیت ها باعث ایجاد دشمنی می شود.همانقدر که موجب دوستی و نزدیکی می شده هست.اگر برنامه هست با پذیرش خودآگاهانه ی هویتی درون مرزی،"هم وطن و هم خون و هم رنگ و هم خانه"ی تعدادی انسان بشوم و احساس دوستی و نزدیکی با اونها داشته باشم،و از سوی دیگر خودم را جدا و دور از تعدادی دیگر حس کنم،و اونها را غیرخودی بدانم و در مواقعی دشمن،باید اعتراف کنم هنوز هم روی حرفم هستم.برای انسان های ساکن در تمام نقاط کره زمین،من یک دوست هستم.نه آرمانگرایی ست و نه تخیلات یک ذهن خوابیده و شوریده و خواب دیده.نمی خواهم با "ایرانی"بوددن و یا زاده ی "خاک پارسی" بودن و یا"آریایی" مطالعهخودم،موجب ایجاد فاصله با هر انسان دیگری شوم.تمام انسان ها برای من فارغ از رنگ و نژاد و ملیت و وابستگی و اعتقاداتشان،یکسان هستند.تا لحظه ای که کسی با اعمالش قصد آزار کسی را نداشته باشد،برای من یک انسان هست.برابر با تمام انسان ها.مهم نیست یهود هست و ساکن آرژانتین،یا مسلمان هست و در مثلا نیوجرسی مربی تنیس یک مدرسه شده،و یا لائیک هست و معتقد به ماده و انرژی و یا هندو.مهم نیست کجا باشی و به چه اعتقاد داشته باشی،مهم این هست که انسان باشی.انسان موجودی ست که سه دوره ی تاریخی در تمدنش را پشت سر گذاشته هست.که آخرین دوره اش کمترین وقت را داشته،یعنی دوره ی ما.اما مقاله ام همینجا تمام نمی شود.این ها را فرمودم تا ایده ئولوژی جهان وطنی ام را برای هزارمین مرتبه تکرار کرده باشم.اینها همه تا لحظه ایست که کسی قصد آزردن عزیزان مرا نداشته باشد.درست هست که هر لحظه بر روی کره ی خاکی ما،اینجا و اونجا،کودک و مادر و میانسال ها جان خود را به خاطر جنگ یا فقر یا بیماری از دست می دهند.درست هست که روش غلط حکومت کنونی کره ی زمین باعث ایجاد فتنه و تفرقه های بسیاری شده و بر سر منابع درگیری های زیادی شکل می گیرد و نظام جنگل هنوز حاکم بر سیستم فکری بشر هست.درست هست که قانون جنگل را با اعمالمان به مسخره گرفته ایم.در طبیعت به طور مثال در اقیانوس،هر موجودی برای بقا،به اندازه ی نیاز خود از موجودات ضعیف تر تغذیه می کند و تنها در صورت احساس خطر و برای امنیت شاید،گاهی به دیگر موجودات حمله می کند.اما در تمدن بشری مدت هاست بیشتر از اونچه برای زنده بودن نیاز داریم را برای ذخیره نابود کرده ایم.کشته ایم و شکار کرده ایم و غارت کرده ایم و آتش زده ایم.قانون جنگل هیچ جایی در تمدن بشری ندارد.قانون کنونی بشر بسیار کثیف هست .اونقدر که شرمم می آید خود را حیوان و رفتار و عادات خود را حیوانی و قانون خود را قانون جنگل بمانم.این هم مورد اصلی مقاله ام نیست.می خواهم بگویم که تمام این ایده آل ها،در شرایط عادی ست که کسی نخواهد دانسته و از روی هوشیاری،(هوش بشر فقط در زمینه ی علمی پیشرفت کرده هست.و هنوز همان هوش ابتدایی یک میمون جنگلی ست ،البته با قدرت بسیار بسیار بیشتر)به منابع من،به عزیزان من،به سرزمینی که ساکن اون هستم،حمله کند.واضح تر بگویم.من مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران هستم.مخالف مذهب شیعه ی سیاسی حاکم بر جامعه هستم.مخالف آخوند های سیاسی و ولایت فقیه و دولت و مجلس وسایر نهادهای وابسته به این نظام هم هستم.مخالف هر ارگان و هسته و اندیشه ی فاشیستی مثل سپاه و بسیج هم هستم.مخالف هرگونه حرکت برای گرفتن حقوق امت ایران هم هستم.اما اگر روزی نیروی بیگانه ای بخواهد با قصد و غرض و سوء نیت،به خاطر منافع خودش،خطری را برای سرزمین ایران،امت ایران،و خاک ایران ایجاد کند،مقابل اون خواهم ایستاد.درست هست نمی توانم به افغانستان بروم ویا عراق یا پاکستان،یا سرزمین های افریقایی و آسیایی که امت نیازمند به یاری در اون بسیارند،درست هست که نمی توانم مقابل فقری که هر ثانیه موجب مرگ انسان هایی می شود بایستم.درست هست که نمی توانم به حیوانات و گیاهانی که نسلشان را خطر انقراض تهدید می کند کمکی کنم.درست هست که نمی توانم بر علیه آلاینده ها و مسببان اونها بایستم.اما مقابل متجاوزان به خاک ایران خواهم ایستاد.ممکن هست ساکنان بخش هایی از ایران،کردها در کردستان،بلوچ و فارس نشین های سیستان،اعراب در خوزستان،به دلیل فساد و تزلزل و بی توجهی و مدیریت بد و تبعیض و فشارهای زیاد دولت مرکزی،خواستار جدایی باشند.استقلال طلبی یا پیوستن به کشورهای مجاور.ممکن هست حتما حق داشته باشند.من درد کردها را با پوست جانم حس کرده ام.فقر و بدبختی و تبعیض و قاچاق و خشونت و کمبود مواد سوختی و غذایی،گرانی و فساد اداری و خیلی از دردهایی که ناشی از ناتوانی های حکومت مرکزی بوده،دیده ام.با دوستان بلوچم زیسته ام.و مشکلات اونها را به خاطر فاصله و به خاطر "شیعه" نبودن و "اهل تسنن" نبودن درک کرده ام.رفتار های حکومت مرکزی با اونها را در جان و روح دوستانم دیده ام.اطلاعاتی هم از خوزستانی های جدایی طلب دارم.همه ی اونها حق دارند.اما چیزی که اونها ندارند،آگاهی ست.اونها نمی دانند که در صورت جدایی از کشور چه مشکلاتی خواهند داشت.راه حل جدایی نیست.می دانم که برقراری یک نظام فدرالی برای اداره ی بهتر در مناطق چند گانه راه حل ایده آلی نیست اما امکان پذیر بوده و دور از واقعیت هم نخواهد بود.هر چیزی مفید هست مگر جدایی.باید متحد بمانیم.تنها مبارزه باید حرکت آرام و منسجم برای متقاعد کردن حکومت فعلی به کناره گیری ست.هیچ هرج و مرجی به نفع امت نیست.تا دیروز هراس خیلی ها نبود یک رهبری متمرکز هست.امروز به گمان من می شود سیاسیون مبارز و متفکران مخالف نظام و جناح ها و گروه ها و احزاب مخالف را که تلاششان برای امت هست،راضی کرد تا برای امت متحد شوند.اتحاد برای حفظ ثبات داخلی و برای یک فریاد:ایران آزادنمی دانم من زیادی خوش بین هستم یا واقعا همینطور هست.استنباطم این بوده که دوام نمی آورند.ارتش هم با امت هست.درست هست که نیروی نظامی سپاه این دوره قدرت گرفته و کشش اقتصادی منحصر به فردی هم دارند اما در برابر ارتش مقاوتی نخواهند داشت.هنوز با تمام تصفیه سازی ها و اخراج ها و قتلهایی که برای یکدست کردن نیروهای سپاه و بسیج می شد،ما نیروهایی داریم که برای امت تلاش خواهند کرد.با اونکه اکثر نظامیان امتی و متفکر و واقعی از بدنه ارتش به اجبار کنار گذاشته شدند و برخی هم مثل دکتر سازگارا که خوبی و بدی اش را امت تشخیص خواهند داد فراری شدند،اما هنوز می شود به ارتش و کمکش به امت و نیرویی که به پا خواهد خواست امید داشت.من تفسیرهای خامم را از جایی نمی گیرم.نه بی بی سی گوش می دهم و می بینم،نه روزنامه های امریکایی و اروپایی و تحلیل هایشان،و نه شبکه های مخالف برون مرزی را.هرچیزی که می گویم خیلی ابتدایی و بیشتر حسی ست.و شک ندارم بسیار به خطا می روم.اما نمی شود ننوشت.به هر حال.اصل مقاله برای این بود که بگویم راضی نخواهم شد نیرویی خارجی و حتی داخلی موجب بر هم زدن امنیت امت شود.اگر خبری بشنوم که دولتی و حکومتی از کشورهای همسایه دست و پایش را برای ارباب های جدیدشان گم کرده اند و برای دم تکان دادن قصد خوش خدمتی دارند،قصد تجاوز به خاک کشور را داشته باشد،داوطلبانه مقابل نیروهایش خواهم ایستاد.می دانم که سربازان هر ارتشی انسان های نادانی هستند که مثل من از هوش کمی برخوردارند و یا به دلیل پول و حقوق و امکانات و یا به اجبار سربازی و یا برای اعتقادات مسخره ای گوش به فرمانند و هیچ تقصیری ندارند.می دانم که سیاسیون و سرمایه داران پشت هر حمله ای و نقشه ای هستنداما نمی شود بیکار نشست.به جبر باید با هم نوعم مقابله کنم.اسمش را دفاع گذاشته اند.من هم دفاع می کنم.نمی گذارم یک وجب خاک ایران به بهانه های پوچ زیر پوتین اجنبی برود.همین.تمام

205:

من خرچنگی را می شناسم که لانه کرده هست زیر ستون های ساخته ی دست بشر.در جزر و مد دریا خانه اش خالی و پر می شود.و گاه می پرسم از خویش که چه بر سر تخت خوابش می آید در هجوم میهمان ناخوانده؟و من همان خرچنگ را دیدم وقتی که آب در فراق ماه ته نشین بسترش شده بود.می خواستم بدانم در تاریک - روشنی دخمه اش خوشبخت هست؟آیا اشک هایش را بر گونه اش حس کرده هست وقتی طوفان به خرابی آمده هست؟و خورشید ابرها را آرام کنار می زند تا خود را برای چندمین مرتبه در صیقلی نیلگون به رخ ماهی های کوچک کشاند.این قصه ی خوشایند باران هست و ابر و دریا.سازگاری روح خرچنگ با ماده،با آب!وقت هایی هست که می پرسم:چرا شادی لب های قایق سواران ترا به نگارش متنی نمی انگیزد؟و چرا قطره های شور نشسته بر گردن مردان سختکوش بر صفحه ی کاغذت نمی چکد؟تقابل منی رمانتیک با منی که خویش را نیافته!--------------------------------------------------------تا 24-25 سالگی ات فکر میکنی که کسی هستی.مهم نیست چه کسی.فقط حسی در درونت جای دارد که به تو می گوید:کسی هستی!چیزی هستی!و هرگز نمی اندیشی که :چه هستی یا که هستی؟وقتی به مرز 24-25 سالگی ات می رسی تازه می فهمی که:در تمام این 24-25 سال که فکر می کردی کسی هستی و چیزی هستی،در واقع هیچ کس نبودی و هیچ چیز نبودی.اینجاست که شروع می کنی.تلاش می کنی تا کسی شوی و چیزی شوی.تا سه ماه.سه ماه طول می کشد تا تو به خودت ثابت کنی کابوس شبهایت بی معناست.کابوس پوچی.سه ماه تمام همه ی سعی ات را می کنی را کسی شوی.تا بتوانی در مقابل روح پرسش گرت جواب بدهی اینچنین:من اگر تا امروز در خیال خام بوده ام،که کسی هستم و چیزی هستم و کسی نبودم و چیزی نبودم،دیگر تمام شد.برنامه هست کسی شوم.و چیزی شوم.کارها می کنی.کارهایی تازه.و قوایت را بیش از حد صرف "شدن" می کنی.سه ماه پایان می یابد.روز آخر تو دست از تلاش می کشی.و دیگر نمی خواهی کسی باشی.نمی خواهی چیزی شوی.و زندگی ات شروع می شود.--------------------------------------------قصد داشتم خیلی عامیانه بنویسم.اما چند تن از مخاطبانم اصرار دارند کتابی بنویسم.می گویند از زبان و لهجه ی نوشتاری ات خوشمان نمی آید.برای دل اونها اینطور نوشتم.فعل ها.من از فعل های کامل بدم نمی آید اما علاقه ای هم به هستفاده شان ندارم.دوست دارم مثل نوع زندگی خودم همه چیزم ناقص باشد.نقص را اعتیاد وار مثل یک بیمار دوست دارم.همین نقص هست که باعث می شود روان بنویسم.و به قول برخی،عریان.اما اعتراف کنم برای اونها که شاید گاهی گمان کرده اند من صادق بوده ام.هرگز.نقص هایم را نمی نویسم.زشتی هایم را قلم می گیرم.شکلی از یک قهرمان خیلی ساده را به تصویر می کشم تا باور پذیر تر شوم.بارور شدن در باورهای دیگران از وجود.شکفتن!روییدن!انگیزه می دهم تا پسش بگیرم.امید می بخشم تا بازش گردانند.و فکر میکنم همگام با "آگاه سازی"،بایستی "امیدواری" را به امت تزریق کرد.امید!--------------------------------------------------------------------------------یکروز با برشی شورشیتا 1 بامداد سر کار.فرمودگویی با مرضی،آرمان،مجید،برای هماهنگی مسافرتی شامپاینی.که نشد.مدجید تا آخر سال مرخصی ندارد.آرمان و مرضی ومن هم راضی به رفتن بی او نشدیم.نه فقط او.صادق هم گم و گور شده.بیماری شهره به جان او نیز افتاده.سفر کنسل شد.بعد تا 2 به کشاندن قلیان با جواد مشغول شدم.با اشی مشی و دنیل.ساعت 3 از دروازه ی شهرک وارد شدم.نگهبانی را سلامی دادم.هوشیار بود.روز را خوب خوابیده بود.خوب.رسیدم و خوابم برد.صبح زود تا 2 بعداز ظهر موسسه مالي.چک های فرم خورده ی بانو و سیا،چک های برگشتی مغازه،و ارسال الکترونیکی مبالغی برای گلی و مامی.قرارم با بنفشه به هم خورده بود و او مدام اس ام اس های منظوردار می فرستاد مبنیی بر این که من نمی خواهم ملاقاتش کنم.از صراحت لهجه ام خوشش نمی آید.همانطور که من از کنترل هایش بیزارم.و عدم باور پذیری دروغ هایم.قصد پیچاندنش را ندارم اما ادامه ی رابطه ی محدودمان غیرممکن هست.از آشنایی با آشنایانی که مادرشان را هر روز باید ملاقات کنم ،بر حذرم.به هر ترتیبی بود سپس اخراج از موسسه مالي ملی،پشت رستوران دیدمش.روی سکویی نشستیم.کمی اون طرف تر دختر و پسری نشسته بودند و لب می گرفتند.ما روی سکوی بتنی نشستیم و من کفش هایم را در آوردم.کمی بحث و کمی دلخوری و کمی آشتی.بعد هم تکرار حرفهای مسخره.سعی کردم راضی اش کنم ترتیب ملاقاتی با میتی را بدهد.راضی نشد.فرمودم :حسادت؟"فرمود: نه."بهرحال هرچه بیشتر درباره ی این دوست دختر ده سال گمشده ام می شنوم بیشتر کنجکاو می شوم ملاقاتش کنم.آدرسش را داد.اما راضی نشد.می ترسیدم پیش از دیدار میتی و خانواده اش طبق فرموده های بنفشه ترک کشور کرده راهی کویت شوند.با او از گلشیفته فرمودم.گفم که گلی عاشق شده.-چند سالشه؟:سال دوم معماری.نه دانشگاه.هنرستان.شاید 16.حدودا.-چه خوب.اینقد باهاش راحتی؟اما منو داداشم اصلا.:به گلی پیشنهاد کردم عشقو بی خیال شه.-مثه خودت؟تو مشکلت با عشق چیهه؟:عشق کوره.احساسه.به گلی فرمودم یه دوست داشتن ساهد مگه چشه.؟هم عقل هست هم احساس.فرمود داداشی من مراقبم.فرمودم گلی جان من!عزیزم!تو همون سنی هستی که نازی بود.عرفان هم توی همون سنیه که من بودم.همون شرایط.ممکنه به اندازه ی من خوب نباشه.فرمود نه داداش.خیلی خوبه.من خودم مراقبم.فرمودم بوس و بغل جایزه.اما مراقب ترشحات زیاد باش.-چه خوب که اینقد راحتی.خوش به حالش.:نمی دونم.به هرحال سوراخ های خودشه.من فقط راهنماییش می کنم.-منصور هم همینطوره؟ داداش کوچیکه ت؟:نه.اگه بفههمه جفتشونو می کشه.فرمودگوی منو بنفشه به همینجا ختم نشد.حرف هایی درباره ی زندگی من زدیم.از نازی و دلایل جدایی حرف زدیم.از خیلی چیزها که مهم ترینش عدم مسئولیت پذیری من بود.ساعت چهار شد.من باید می رفتم سر کار و اون هم کلاس داشت.امروز تولد یکی از شاگرداش بود.که به خاطر من نمونده بود.و حین رفتن درباره ی چند پیشنهاد دوستی که به خاطر من رد کرده بود حرفهایی زد.دوباره تا شب کار.کار.کار.نه اون کاری که کسی بتواند فکرش را بکند.سفرها.کارها.دیدارها.و از خودم می پرسم که چطور می شود بشر را به سوی دنیایی پیش برد که کارگرهای ساختمان هم بتوانند وقتی برای مطالعهکتاب داشته باشند.کارگرهای ساختمانی که می توانند اهل دیار خودمان باشند.ایرانی.شاید پدر و مادر دوستان و آشنایان ما.شاید خود ما.کارگرهای جوانی که روزها رابا یک پاکت پنیر کوچک و چند نان شروع می نمايند و در سرما و گرمای طاقت فرسا آجر و بلوک حمل می نمايند.دست هایشان رنگ ضدعفونی نماينده ندیده.پاهایشان تاول زده و دقیقا شکل ما هستند.شاید خود ما هستند.چرا باید سهم من بیشتر از سهم اونها باشد؟چرا بایستی اونها کمتر از من از زندگی سهم داشته باشند؟تنها به دلیل شرایط و پیرامون؟دلیل برتری من چیست؟چرا من می توانم ساعتی را خوش و خرم به تفریح مشغول شوم و او نمی تواند؟چرا بایستی همچنان در نظامی زندگی کنیم که تقسیم منابع مورد نیاز فرد بر پایه ی توانایی مالی او بنا شده؟و چرا سرمایه ی در گردش و ساکن این سیستم اینقدر ناعادلانه می چرخد؟همه اش به نفع مالکان و دارایان؟چطور باید تغییرش دهیم؟دیگر این سوال مسخره ی ابلهانه ی تاریخ مصرف گذشته ی:چرا باید همه یکسان باشند؟" جایی ندارد.نباید جایی داشته باشد.بایستی بشر فریاد بزند.من موافق شورش های حاشیه نشینان پاریس نیستم.موافق خشونت آشکار نیستم.مخالف هرج و مرجم.اما وقتی که همان ساکنان یکی از مرفه ترین شهرها که امتش در خیابان مشروب چند صد دلاری سال 1950 می دهند،توسط خشونت های پنهان روح سرمایه داری،مجبورند با موش ها هم سفره شوند،نمی توانم صحبت از حق کنم.جایی که برای پرداخت هزینه های تلفن و اینترنت برخی خانواده ها شرکت هایی با دستمزد بالا هستخدام می شوند،چرا بایستی خانواده هایی باشند که توانایی پر کردن شکم کودکانشان را ندارند؟چرا؟من می پرسم چرا؟اگر تو مرفه بی دردی هستی که غم و غصه هایت خلاصه شده در خرید مدل آخر اتومبیل مورد علاقه ات،و در همان شهر سرهایی گرسنه روی بالش می رود،چرا نباید بپرسم :کجاست عدل؟چرا برای کشف زندگی در مریخ میلیاردها دلار و بی شمار منابع هزینه می شود،اما برای کمک به امت بدبخت و ندار پراکنده در سطح کره ی خاکی خودمان،هم نوعان خودمان،بحث چند میلیون پیش کشیده می شود؟البته من بحث دیگری دارم.شاید مربوط به همین موضوع باشد.---------------------------------------------------------------------------هر کشور یک قبیله هست.دقیقا همان قبیله.امریکا یک قبیله هست.قبیله ی امریکا دارای نظام حکومتی ست.نظامی که همانند حاکمان قدیمی قبیله،تلاش می کند برای حفظ امنیت امت قبیله اش.مرزهایش را محکم در برابر هجوم مکزیکی ها می بندد.همان کاری که مردان جنگی قبیله می کردند.بریتانیا هم یک قبیله هست.و ملکه و دستگاه های قدرتمند دیگر دقیقا کاری را می نمايند که باید بنمايند.که قرن ها می کرده اند.قبیله ها وقتی تمدن شان به قدرت می رسید،حمله می کردند به سایر قبیله ها.به سرزمین ها نو.اگر صاحبی نداشت،تصاحبش می کردند و از منابعش برای پیشرفت تمدن و امت خود سود می جستند.اگر هم مالکی داشت شکستش می دادند و سرزمین و امتش را مورد هستثمار برنامه می دادند.قبیله ی امریکا به سرزمین های نزدیک حمله کرده هست.تا اونجا که توانست امریکای جنوبی را دوشید.اکنون با جنگ پنهان،همچنان در حال هستثمار هست.اما دولت هایی را مخالفان و شورشی های محلی بر سر کار آوردند که مارش را سخت کرد.البته بخشی از قدرت همین دولت ها مثل کوبا را همین قبیله ی امریکا به اونها داد.بی شک تمدن امریکایی بر امتش تاثیر گذاشته.استقلال و آزادی خواهی هم بی شک بی تاثیر از هجوم مهاجمان نبوده.قبیله ی امریکا،که در اینجا به عنوان نمونه ای از نظام سرمایه داری ست،وقتی می بیند دیگر به راحتی نمی تواند از سرزمین ها و قبایل همسایه و نزدیک هستفاده کند،به سایر قاره ها لشکر کشی می کند.به آسیا.به افریقا.به عراق حمله می کند.به افغانستان می تازد.پاکستان را ناارام می کند.فکر می کنید سرمایه داران و مالکان کارخانه های اسلحه سازی می توانند بنشینند و انبارهای پر مهمات را ببینند؟نه.باید جنگی باشد و هجومی و تعرضی.چه بهتر که جنگی درونی باشد.چند قدرت را با واسطه های مختلف اما یک ریشه و منبع،تجهیز می کند.مشاور نظامی می فرستد و تعلیم می دهد و بعد هم وعده ی کمک ها،و جنگ راه می اندازد.الماس می گیرد و نفت می چاپد تا اسلحه ها فروش بروند.این بازار هست.بازاری که سرمایه داری نیازمندش هست.برای ساختن یک تمدن بی نقص،باید اینکار را بکند.من قصد دفاع از هیج نظام و اندیشه ی سرمایه داری را ندارم.فقط دوست دارم نگاهم را بیشتر دقیق کنم.باید دلیل اصلی را پیدا کرد.نمی شود که کارشناس خوانده شد و مدرک به رخ کشید و برای تشریح نفود و قدرت و حرکات نظامی نظام ایالات متحده،از عناوین مسخره ای چون؛جهانخوار،ظالم،شیطان بزرگ،عموسام،مستکبر و غیره هستفاده کرد.نمی شود کارشناس سیاسی بود و نفهمید.روی سخنم با مردان احمقی ست که به عنوان هستاد دانشگاه سر کلاس ها حضور پیدا می نمايند.و دانشجویان را تربیت می نمايند.روی سخنم با مردانی ست که ادعای سیاست دارند و کتاب چاپ می نمايند و سفرهای حقیقاتی می روند و از امکانات کشورهای سرمایه داری هستفاده می نمايند،اما در برنامه های تلویزیونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی شکرت می نمايند و حرف های سرو ته یک غاز می زنند.روی سخنم با مردانی ست که خود را شایسته ی نشستن بر کرسی های حکومتی و اجرایی و سیاست گذاری می دانند اما سوادشان در کتابهای قدیمی و تحلیل های پوچ خلاصه شده.مردانی که حیفم می آید سیاسی بخوانمشان.کسانی که ادعاهای زیادی دارند.مردانی که شاید بشناسیدشان.خود را در هیچ جایگاهی نمی بینم.هیچ ادعایی هم ندارم.اما خوشحال می شوم درباره ی تمام نظریاتی که مردان به ظاهر بزرگ ایرانی در باره ی سیاست های داخلی و خارجی داده اند،با ایشان یا هر کس دیگری بحث کنم.هنوز هم بشر تحت پوشش نظام قبیله ای ست."ملت تو ما شده ایم کوروش والا!"تمدن ایرانی!قبیله ی ایران که روزگاری تمدنش توانست کمر تمام ممالک را بشکند و دو سوم مساحت کره ی زمین؟ را به تسخیر در آورد،امروز قرنهاست رو به زوال هست.هر قرن ضعیف تر از پیش.و امروز هر روز بدتر از پیش.چرا سهم ما باید کمتر از سایر تمدن ها باشد؟چرا باید تحت حاکمیت مردانی باشیم که گرایش به هستعمار کشورهای کوچک و ضعیف افریقایی و امریکای جنوبی دارند؟چرا دولت کنونی بیشتر تمایل به مراوده با دول کوچک سیاه دارد؟چه سودی از اونها به ما می رسد؟آیا ارزش وقت و هزینه ها را دارد؟آیا سهم اون دولت ها از این ارتباط از ما بیش از سهم ما از این ارتباط از اونها نیست؟نمی دانم.می توانیم همانطور که می رفتیم،با گرگ و شیر و روباه گلاویز شویم.من هیچ تمایلی به بازگشت نظام پادشاهی دوره ی پهلوی ندارم.اما همین اندازه اطلاعاتم نیز به من می گوید که اون نظام حکومتی با همه ی نواقصش،در جهت قدرت دادن به تمدن ایرانی،بهتر از این نظام عمل کرده بود.یا قصد داشت بکند.ارتباطات ما با تمدن های اروپایی،قبیله های فرانسوی و بریتانیایی و ایتالیایی و آلمانی ها،تمدن های امریکایی،قبیله های کانادایی و امریکایی و غیره،با تمدن های آسیایی،قبایل ژاپنی و هنگ کنگی،مفید تر از ارتباطات کنونی ما با این تمدن های کوچک و ضعیف نیست؟تانزانیا و مولداوی و کشورهایی که فقط در دوره ی زمامداری این احممق های سپاهی و عروسک خیمه شب بازی شان احمدی نژاد به گوش رسیده.شاید هم اونها درست می گویند و هدف بزرگ تری دارند.اما چه هدفی؟تهیه و فراهم دیدن بستری برای ظهور آقا امام وقت؟آخر مردان نادان که سکان تمدن مارا به دست گرفته اید،مگر می شود با چوب و چماق بر سر ملت خود بزنید و اونها را در بدبختی و ترس و وحشت و فقر رها کنید،و بازار های داخلی را پر از محصولات چین کنید و کارخانه ها را تعطیل و سرپرستی بخش های مهم اقتصادی را به عقده ای های سپاهی بسپارید و بعد انتظار داشته باشید کسی حرفی نزند؟نمی شود.نمی شود.بس هست.به اندازه ی کافی وقت برای اثبات بی لیاقتی خود داشتید.چه بسیار مردان و زنان نیک اندیش که زیر چرخ جهالت و خشم کور شما جان و زندگی از دست دادند.چه بسیار سرمایه ای قدرتمند که می شد برای رشد و باروری این تمدن هستفاده گردد و شما هدر دادید.بس کنید.بگذارید مردان لایق بیایند.بگذارید مردان لایق بر سر کار بیایند.بردارید این ولایت فقیه و همه ی پول هایی که چاپیدید و دم و دستگاهتان را و بروید هاوایی.اونجا می توانید تا دلتان خواست باند بازی راه بیاندازید و جزیره خرید و فروش کنید و سکوی نفتی در کشورهای افریقایی بخرید و خلاصه دلال بازی کنید و پول به جیب بزنید.دست از تمدن ایران بردارید.هستند مردان و زنانی که تمدن ایران را به روزهای شکوفایی خود برسانند.امروز می فهمم دلیل اصلی حمایت انگلیس و امریکا و روسیه و چین از این نظام آخوندی را.امروز فهمیدم که چرا سرمایه داران و دولت های زیر نفوذشان دور هم جلسه های پنهانی می گیرند تا بر خلاف تبلیغات آشکارشان در حمایت از نهضت های مخالف حکومت ایران،راه کارهایی برای محکم کردن این نظام فاشیستی ارائه دهند.چون می ترسند این قبیله دوباره تبدیل شود به قبیله ای با تمدن قدرتمند.چون می دانند امت این قبیله،می توانند در صورت هستقلال،دمار از روزگارشان در آورند.و اونها نمی خواهند.می خواهند ما همچنان تحت حاکمیت مشتی احمق بمانیم تا اونها سودشان را ببرند.اگر هم نبردند،لااقل در هراس از خطرهای این قبیله نباشند.چرا انقلاب شد؟چه کسانی انقلاب کردند؟از کجا حمایت می شدند؟آیا امت بودند و خمینی و آخوندها؟کدام قبیله ها به معترضین و مخالفان واقعی و گروهک های تندرو کمک می کردند؟قبیله ی امریکایی که می دید مستعمره اش که در دستان پدرو پسر اداره شده بود،دارد شاخ در می آورد و همین روزهاست که گاز بگیرد.قبیله ی روس بود که می ترسید تمدن ایرانی که تحت حمایت قبیله های بزرگ رشد کرده و نیروی نظامی اش قدرتمند شده،در قبیله های تازه مستقل شده از قبیله ی از هم پاشیده ی شوروی،نفوذ کند.همین ها بودند که مقدمات انقلاب را فراهم دیدند.نه خمینی و امت.هرگز.اعتراض به فقر نبود.اعتراض برای حمایت از مام میهن نبود.نقشه ای بود که اجرا شد.برخلاف اعتراضات امروزی که اعتراض به فقر هست.درواقع صدای فقر هست.صدای بیچارگی ست.صدای امتی ست که بیش از این نمی توانند.اعتراض به زمامدارانی ست که ایرانی نیستند.اعتراض هست.بی شک حمایت هایی می شود.بی شک قبیله هایی هستند که علاقه مند به حضور نمایش گران جدیدی بر عرصه ی قدرت تمدن ایرانی هستند.و کمک هایی هم به برخی مخالفان می نمايند.اما این انقلاب جدید که هیچ نامی جز نام سبز برازنده اش نیست،انقلاب امت هست.شاید من دارم یک طرفه به قاضی می روم.شاید چون یکی از معترضین هستم حرفهایم بی منطق و خارج از دایره ی واقعیت هست.به هر حال هر انسانی برای خودش حقیقتی جدا دارد که شاید دور یا نزدیک به واقعیت باشد.شاید چون من جیره خوار نظام کنونی نیستم یا از لطف هستبرنامه نظام بی نظام به مال و منالی نرسیده ام(که خدایی ش می توانم و میتوانستم)و در آب گلالود و بازار خرتوخر و اقتصاد بیمارش به نوایی نمی رسم،این حرفها را می زنم.شاید چون سر کلاس هایی بوده ام که اساتید و مدرسانش فقط به صرف مدرکی که یا سهمیه ای بوده یا خریدنی و یا هرچیزی غیر از لیاقت و دانش،و من مدام با اونها جروبحث داشته ام و توبیخ شده ام و خلاصه خیلی چیزهای دیگر."شاید که آینده از اون ما!"دیروز در ورودی شهرک محل سکونت من،کمی جلو تر از نگهبانی،دو اتومبیل درست در مسیر ورود و خروج اتومبیل ها پارک کرده بودند.یکی سمند و یکی پراید.سمند متعلق به آقای وکیل جوانی بود و پراید برای مرد چهل ساله ای که از فرماندهان سپاه هست.ماشین ها باید مسیری را دور می زدند تا به درب خروجی برسند.و اونها همانجا ایستاده بودند و بی خیال همه چیز بودند.انگار نه انگار که حقوق دیگران را پایمال کرده اند.اون مرد سپاهی دو فرزند پسر دارد که تازگی ها یکی از اونها شلوار پلنگی می پوشد.با دمپایی.خودش هم کت و شلوار خاکستری با خط های روشن.او هم در روز واقعه دمپایی به پا داشت.و اونها بیش از یک ساعت را در محل عبور مرور ماشین های شهرک متوقف بودند و فرمودگو می کردند.کسی هم تخم نداشت حرفی بزند.چون می دانستند این مرد عقده ها دارد از این امت.و او با فرزندانش و اون مرد وکیل که معلوم بود خیلی سرمست هست،مدتی از خنده ریسه رفتند.این جریان سپاه هست.کسانی که تا دیروز در محل مورد تمسخر برنامه می گرفتند امروز راه ها را می بندند.با قدرتی که نظام فاشیستی به اونها می دهد.همین هست که مهیار می نشیند کنار من و کرانچیپس تند می خورد.و می پرسد:چرا این محصول همانطور که نوشته اند،همانقدر که من می خواهم تند نیست.؟و من نمی دانم که چرا این محصول که رویش نوشته شده ؛تند! اما تند نیست،چرا تند نیست.-----------------------------------------------------------------------------------------اکنون که مشغول تایپ این نوشته بودم نامه ای از حنا رسید.خواندمش و شعری برایش سرودم و فرستادم.و پرسیدم:خوبی؟جواب داد:نه.تنهام و دلتنگم.من هم جواب دادم:من هم.ما تنها به دنیا می آیم.همه ی ما.تنها زندگی می کنیم و تنها هم میمیریم.از شعرم خوشت اومد؟هنوز پاسخی نداده.سیگارکی کشیدم و گپی با مهیار و امید زدم و الان هم دوباره برگشتم سر لپ تاپ تا بنویسم.همین.زندگی سگی.اما بی شک شاید بهتر از زندگی کارگر افغانی یا وطنی.------------------------------------------------------------------------------------------------باید نتیجه گیری هایی بکنم.این که مطالب را باز می گذارم خوشایندم هست.این که نتیجه گیری نمی کنم و فقط افکارم را روی کاغذ،مدتی ست صفحه،می آورم راضی ام.چون نتیجه گیری یعنی اولتیماتوم.یعنی تمام کردن و رای دادن.یعنی حرف آخر.و من دوست ندارم اینطور باشد.چون من یک نفرم و محدود و برای تشخیص درستی و نادرستی افکار درباره ی زندگی،کوچک.باید من ها زیاد شود .ما شویم.تا شاید نتیجه ای درست گرفت.حنا جواب داد که :قشنگه.مثه خودت.همه حرفات قشنگه.خیلی عزیزی.من هم بلافاصله جواب دادم:(در همین فاصله محسن نامجو می خواند:همه چی به ما می خنده یره.همه چی با ما می گنده یره.همه چی با ما می پوسه یره.همه چی با ما می سوزه یره):نه.من اینطور نیستم.این موجودی که تو از من توی ذهنت ساختی،عزیزو دوس داشتنیه.من خیلی خرو بی مصرفو آشغالم.مرسی که انقد خوبی.مرسی.کاش برم.باور کنید دقیقا عین متن رو نوشتم تا لااقل این یکی رو با تغییرات ذهن شورشی م نمایش نداده باشم."وقتی صفای باطن می خندونتت!"چیز مهمی می خواستم بنویسم.نامه ی جدیدی از حنا رسید .

یادم رفت.حنا:من تا حالا این موجودی که میگی ندیدم.یه کمی توقعاتتو از خودت کم کن.خوبیهاتو میبینی.دوباره حوس رفتن به کجا رو کردی؟من:جایی که هیچ فکری نباشه.هیچ فکری.هیچ خاطره ئو هیچ تجربه ای.جز مرگ جایی رو می شناسی که با هم بریم؟محسن نامجو هم جاهایی خیلی خارج می خواند.به خصوص وقتی که جیغ می کشد.اما محسن جان!من همین خارج هارو هم دوس دارم.


206:

دستت درد نکنه بی نهایت!!!

جالبه

207:

البته توی وبلاگ خودم بخونیش جالب تره.توی هم میهن نوشته هام به دلایل متافیزیکی! به هم میریزه.مرسی.خودت جالبی.


208:

داستان موجودی که گمان می برد می تواند در انزوا به انتها برسد.
حالا اینجاست روبروی من و در ابتدا و آغاز.
با او حرف می زنم.


209:

دوستی ما به قرن ها بازمی گردد.


210:

رایان خیلی وقت پیش از من درباره ی ماشین وقتم پرسید.
پاسخم این هست که در من کلاغ شورشی هیچ چیزی به اتمام نمی رسد.
متاسفانه یا خوشبختانه.
شوربختانه من ناتمام و ناقص هستم.و ایده هایم هم همینطور

211:

ولگرد امروز مرا خنداند.
خیلی زیاد.


212:

خسته نباشی گلم

زیبا و خوندنی داستانت

213:

داستان هایی که پاک میشه.من نمی تونم داستان بنویسم.چون پاک میشه.بر من خرده میگیرن چرا وبلاگ زدی؟
چون اینجا خیلی ها که دوست هستن به خاطر برخی مسائل منو زیر ساطور سانسور می برن.
حذف میشم و چون دوست هستیم ننمی تونم اعتراضی داشته باشم.
بهرحال همینه.
ممنون که داستان منو خوندی.
ممنون.
اگه پرهامو ببندن چطور پرواز کنم؟
و پرواز دلخوشیه منه.
مگه نه؟

214:

پرواز کن دوست من ...

آسمان از اون توست

من به چیزی گرفتارم که حدود هست وگرنه من از تو نیز بی پرواترم

من را ببخش که حق دوستی را دانسته از بین میبرم

215:

نه.تو از دوستان نزدیک منی.برخوردهای مجازی تعریف ما نیستن.ما خودمون چیز دیگری هستیم.این محیط لعنتی مارو از انسانیت انداخته.
تو سالاری سعید جان

216:

الفردو فرمود زین پس منو ولگرد معرفی کن.شعر جدیدی داره

217:

من داغوونم.


218:

كلاغ ما داغون بود .

اوضاع بهم ريخته و شلوغ و در هم .
كسي خبري نداره ازش ؟
چه عيد بدي هست امسال پ.

شورشي عزيزم .


عيدي من هم مثل تو بود .
دلتنگم .

همين .
دلتنگ.
دل تنگ.
د ل تنگ.
د ل ...

ولش كن شكست .


219:

من خوبم.گذری بود.الان بهترم.یعنی چون شاهین بهنره من هم خوبم.بهترم.می تونم نفس بکشم.کافیه.سهم من همین نفس هاست.غصه هاشم تحمل میک نم.همین یه بار موقعيت دارم.می خوام تا ته ش برم.دوستون دارم.به خصوص تورو.ممنون

220:

من...
من هیچ من همه من حضور.
و..
اگر به اشتباه امت مرا به خاطر نبودن در این موقعيت های بودن به دار بیاویزید.


221:

این جمله حالم را بد می کند.
it makes me sick.
"فروشنده ی خوبی هستی!!!"
to hear:perfect seller!
به خصوص اگر این را هم به اون اضافه نمايند: "کارت رو خوب بلدی.معلومه درساتو خوب خوندی."
i hate it.they dont know im not a seller.i may share something but they would not be goods to sell .

not materials .i share my ideas.no coast.
متنفرم.متنفرم از اینکه من را فروشنده خطاب نمايند.اون هم یک فروشنده ی خوب.نمی دانند من...
خودم هم نمی دانم چه هستم.چیزی هست که واقعیت دارد.اینکه من مدام فکر می کنم چیزی که امت فکر می نمايند اشتباه هست.همین فکر من که فکر می کند من در مورد افکار و قضاوت های امت اشتباه می کنم اینطور با من حرف می زند:(ناخوشایند و تلخ اما منطبق با واقعیت) اگر فروشنده نیستی پس چرا می فروشی؟و چرا قیافه ات شبیه فروشنده هاست و ذهنت درگیر اعداد و ارقامی که هیچ سنخیتی ندارند با اون چیزی که فکر می کنی هستی؟
می بینم همه اش درست هست.حرفش را می پذیرم اما به سختی می توانم با اون کنار بیایم.
------------------------------------
همیشه در توهمی خوش گرفتارم.اینکه من فرق دارم.اینکه من چیزی دارم که هیچکس ندارد.یا کمتر کسی دارد.گاهی چنان مست و نشئه ی این تصورات مالیخولیایی می گردم که حس میکنم خدایی هستم تک و تنها که خویش را خودخواسته تبعید کرده بین موجوداتی پست.و وظیفه دارد اونها را و هوش اونها را به سمتی ببرد که بشود در تعاملی دوطرفه به درکی متقابل رسند.
اما همین موجودات در سیری گریز ناپذیر چنان دستم را که تا آرنج عسلی شده و در گلویشان رفته,گاز می گیرند که دیگر بیزار می شوم.
مثل همین جملاتی که فرمودم.
"تو چه فروشنده ی خوبی هستی مرد."
do you like a company?we can make lots of money together.you are perfect for business.ha?
این حرفاست که می رود جای که نباید.نومیدانه در پی موقعيتی ام تا از پلشتی های این ماه چهره بکاهم.زندگی را می گویم.زیباترین هدیه ی طبیعت به من.چیزی که پس دادنش حماقت محض هست.و یا هستفاده ی نادرست.می شود در طول و عرض و ارتفاع و تمام ابعادش پرواز کرد.خاطراتی ساخت خرسند.و خرسند بود از لحظاتی که قرارند خاطره شوند.لحظه ها.
----------------------------------------------------------
last night i was dancing.you know i cant dance.and you should know it was not just a dance.the storm's strong, wind blowing and wildy waves and uncalm sea like a beautiful image from the best desire you have ever wished.looking at your little sister who is dancing happily and stairing at you with a nice thanksful smile for the moments you created for her.it feels good.to make people you love whom love you the best of all.i like it.but for me,actually it means nothing.to have fun.while im talking to my new girlfriend,at the moment she tells me i feel lovely there is something strang i know nothing about which asks me to say i love you too,but it ends with something else screams:what a hell.its nasty.not for you.not anymore.you are done here.another game you wanna play?you idiot!
and i leave.i leave her with a huge lack of emotional space i could bring her as a gift.i cant.when its not real and while that ugly disapointed part of my soul controls me to the world of nothingless,i feel guilty.i feel im dead.everything makes funny not to
enjoy.makes me sick
------------------------------------------------------
گوشی را محکم گرفته ای گویی جانت هست.می گوید همین رابطه ی محدود و دور و منقبض هم غنیمت هست و من دوستت دارم.می خواهم بگویم من هم دوستت دارم.لااقل برای دلخوشی اش تا ادامه یابد این ارتباط.نمی شود.دوستش نداری.با واژه ی دوستت دارم غریبه ای و نمی توانی با این احساسات جعلی کنار بیایی.انگار مرده ای.همه چیز در تو تمام شده هست.حس می کنی برنامه هست او را هم به پروژه ی "پرونده ی معشوقه های دلشکسته ی نومید" بپیوندی.
انگار دلت را برده اند.
------------------------------------------------------------
دیشب خواب می دیدم.می دانید که من روی خواب ها حساب ویژه ای باز می کنم.چون دنیاهایش عجیب هست.و از خودم می پرسم آیا این دنیاهایی که ما در اون قدم می زنیم فرای واقعیتی ست که می شناسیم؟
خواب می بینی جایی هستی که اون "من تو" که اونجاست و می دانی تو هستی و خودت هستی,قبلا اونجا بوده و یا نبوده اما شفرمود زده نیست .
وقتی بیدار می شوم و چیزهایی یادم می ماند,میبینم چقدر عجیب و غریب بوده اون فضایی که در اون بوده ام.در رویایم.اما اطمینان دارم که منی که در خواب بود شفرمود زده نشده بود.حس میکنم در خواب ها ما به جاهایی می رویم که قبلا بوده ایم.من شهرهایی را تجربه کرده ام که متعلق به این تمدن نیستند.شباهت هایی دارند اما مربوط به این تمدن نیستند.هیچ فیلم هالیوودی هم اونها را به من منتقل نکرده هست.حتی در تخیلاتم هم سراغشان نرفته ام.
آیا بخشی از مغز من به گاه خواب مشغول ساختن دنیاهایی خیالی ست؟
محال نیست اما به نظر غیر طبیعی می رسد.گمان می کنم مغز بشر فقط به هنگام فعالیت روزانه چنین خیالپردازی هایی می کند.نمی دانم.ناخودآگاه انسان پر هست از فایلهایی که قرنها ست ذخیره شده اند.از اجداد ما.بی شک ربطی به آرزو های من ندارد.این چیزها که در خواب می بینم خیلی عظیم هستند.و مرا مشغول می نمايند.مشغولیتی سخت.
و مغزم از کارمی افتد.
---------------------------------------------
gotta turn it off.like sutting the pc down when you get tired.
but i csant.it works .going on and on.till death.i can control it.i can send it to rest but only for awhile.its not eternity.its gonna get back to work soon.and start thinking.managing.testing.searching.analizing.drea ming.looking for olds and news.its hard.hard to have a brain like me .full of things you are not sure about.full of
messages from unknown terminal.to unknow.for unknown.
--------------------------------------------------
نمی دانی چیستی و چه باید بکنی.
دیشب مادر باز هم تکرار کرد.باید ازدواج کنی.گزینه ای بهتر از نازنین نداری.دوستت دارد و دوستش داری.من هم عاشقش هستم.عروس خودم.هنوز مادرش راضی ست.پدرش رضایت دارد.خودش هم تاکید کرده که می توانم دوباره با او باشم به شرطی که.....
-----------------------------------------------------
i hate rules.conditions.its my plan.to find out the meaning of traveling.
and start another life.im tired of everything.but i can keep going on and on.

need someone to understand me .to set me free and accept my freedom.someone makes me love.
---------------------------------------------------------
کسی را می خواهم که به خدایی معتقد نباشد.به دنیای موعود هم .به هیچ چیز جز خود من.نوعی از بشر.جزیی از طبیعت.مرا بپذیرد با تمام اونچه هستم.بگذارد بروم.بگذارد نمانم.و دوستم داشته باشد مثل مادر و دوستم باشد همچون تنهایی هایم که همیشه کنارم هستند.به من نچسبد.از من نخواهد که بمانم.و با من بخوابد.بدون ترس از بهشت و جهنم.بدون هراس از فردا.و در وجودش هیچ نشانی از انتظار نباشد.و بدون شک زیبا باشد.دروغ چرا من عاشق زیبایی هستم.این زیبایی که من عاشقش هستم اصیل نیست و زاده ی تمدنی اشتباه هست اما دلپذیر.زیبایی هایی که در صورت و اندام زن نهفته و آشکار هست.و زشت ها نزد من با ارزش خواهند بود اما هیچ شانسی ندارند.
نگویید که زیبایی برای شما اهمیتی ندارد.دارد.هر بار که جلوی آینه می ایستید با خودتان حرف می زنید.اگر زیبایید می خندید و غره می شوید و اگر زشتی هایی دارید در پی رفع اونید.اگر توانایی زیباتر شدن را داشته باشید سرخوش و مست می شوید و اگر نه دمق و منزوی.
این دروغ هست که بگویید زیبایی اهمیتی ندارد.صورت خوش فرم و هیکل متناسب و پوشش خوب.
زیبایی ظاهر برای همه اهمیت دارد.چه اونها که ظاهرا زیبا نیستند و یا کلا زشت هستند و هم اونهایی که زیبایند.
همه به قیافه ی خویش و ترکیب خویش اهمیت می دهند.دوست دارند زیبا به نظر برسند و غصه می خورند.دچار مشکلات زیادی هم می شوند.حتی اونها که خیلی هم زیباتر از دیگران هستند به خاطر نقصی کوچک حتی,به دلیل همان فشاری که زیبا بودن بر ایشان وارد می آورد,غصه می خورند.
جلوی آینه می روند و تمام سعی خود را می نمايند که زیبا به نظر برسند.به هر طرفندی.با هر شگردی.
پس نگویید که پارسا فقط تو به زیبایی ظاهری اهمیت می دهی.نگویید.همه همینطور هستیم.همه ی ما.
من هم نمی توانم معشوقه هایم را از بین افراد نازیبا انتخاب کنم.
چنانچه من برای خیلی ها نازیبا جلوه می کنم و در لیست عشاقشان برنامه نمی گیرم.
و درباره ی زیبایی حرفهای زیادی زده شده.
-----------------------------------------
i dont care.
i do care.
be careful.
how many sentences shall you make with this word?
"care"
me?nothing.
-------------------------------------
تطیلات امسال خوش گذشت.از اون جهت که سال جاری سخت گذشت.کار کردم.نه مثل سگ اما مثل خر.
و همین چند رو کوتاه و نصفه ئو نیمه را خوش گذراندم.
بودن کنار اونهایی که دوستشان داری و دریا.ساحل.دختران و زنان زیبا.لبخند عزیزان.بازی ها.خنده ها.مشروب ها.دوستان.و باز هم دوستان.
به سلامتی دوستان.
-----------------------------------

222:

"من از جهانی دگرم"
کریستینا آگیولر روزی روزگاری دختر جوانی بود.سکسی.همیشه عریان.وگر تمدن بشر محدودیتی برای پوشاک وضع نمی کرد او حتی شورت و کرست هم به تن نمی کرد.
حالا او برای خودش زنی شده.
و ترانه ای دارد به نام "هرت".
بخشی از این ترانه را برای النا می نویسم.
امیدوارم نداند که هنوز نتوانسته ام عاشق بشوم.
Hurt
Christina aguilera
Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were but I walked away
Finally I know what I know today
Oooooo hoooooooooo
I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you have done
Forgive on your mistakes
There is nothing I wouldn’t do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I knowo you wont be there
Oooo im sorry for blaming you
For everything I just couldn’t do
And then I hate myself by hurting you
Somedays I feel broken sad but I would admit
Sometimes I just wanna hide cause you..

(?)
You hard to say goodbye when it comes to beast
Would you tell me I was wrong
Would you help me understand
Are you looking down to call me?
Are you proud of who I am?
There is nothing I wouldn’t do
To have just one more chance
To looking into your eyes
And see you are looking back
If I had just one more day
I would tell you how much did I miss you since you have been away
Oooo its dangerous
,,,,,,
(I may made some mistakes.i mean my damn listening.its not English I know.its ,,
Anyway.its a beautiful song.isnt it?funny ha?man who used to write about politics,is becoming a man who....im faked here.missed up.ruined.destroyed.and still im breathing.im sorry for blaming you.this song reminds me those days of pleasure,full of love,teenager memories,friends.and my dear Elena.first real love.last faking love.to you darling.i know u r gonna get married,mama told me that.made me sad.but wish you best.luckiness and joy.i wish I could have this kiss forever.do you remember this?)

223:

بدرود .....

من.
بدرود ابدیت .
بدرود ای جاودانه .



بدرود ای همسر پزشک افسر ارتش ایالات امریکای فرستاده شده به عراق.
بدرود ای فاحشه ی شهر که یادت می رفت همه ی ناخن های انگشتان پای چپت را لاک بزنی .
بدرود ای شهوانی ترین خاطره .

ای بازیگر فیلم های پورنو که تصاویر شهوت برانگیز تنت را اون شب من و بی نام در شبکه ی ایکس ایکس ال دیدیم.
بدرود ای آزاده .
ای اشک هایت سرازیر برای کودکان افغانی .
ای لبخندهایت تمام تبسم تابلوهای نقاشی نشده ی ونگوگ .
ای که مانتوهای هفت تیر فاصله انداخت بین دستان من و جگر سوخته ی تو .
ای عزیز .عزیز او .

عزیز همه ی مردان هرزه د شهرستان های چادر به سر .
ای مایه ی شکوه شامپاین .
ای خطاب به من خطابه ای داغ کنان .



بدرود .
رفتی و می دانی که لاف می زنم که عاشقت بودم .
و نبوده ام.
رفتی و می دانی که به گزاف لاف زده ام که با من خوب بوده ای و صمیمی .
و نبودی .
رفتی و متهم شدم به ریاکاری و دروغ گویی و هرزه گری در انجمن و محفل یاران .
رفتی و دلیل آمدن های طولانی من در مستی کامل زیر افتاب داغ پایتخت به کافه های مختلف,تو فراخوان شده ای.
می دانم اعدام می شوم.
می دانم روزی اعدام می شوم سپس اونکه تمام تخم های شاد وجودم را با انبر های گداخته و دستان چرکالود بیرون کشیدند و اسپرم های کلاغی ام را در آتشی خواهند سوزاند .
می دانم بازمی گردی و جیغ می زنی و به پهنای صورت بزرگت در چشمان ورقلمبیده ات آب شور سیل به راه خواهد انداخت .



می دانم سد ابروهای پرپشتت که سیاه بودند حتی از پرهای من نیز توان مقابله با این باران را نخواهند داشت .
دوست داشتم قبل از بازگشت مجدد تو بمیرم .
دوست داشتم وقتی محبوب مرده ی من از سفرش باز می گردد و راهی ولی عصر می شود و از پشت شیشه های دودی داخل را کنجکاوانه نگاه می کند,پنج شنبه باشد و همه ی اونها که نمی شناسی اونجا باشند.
و سیگا بکشند و بخندند و تو حسرت بکشی .



ببینی روح من چمباتمه زده بر صندلی همیشه ی تو .
پای من می چرخد لای چهار چوب نازک زیر صندلی و می خورد به کفش تو .
من خم می شوم تا در چشم بستگی و تمرکزم بر صدای تو,نفس های بین هر جمله را سر بکشم.
بین هر مکث.
بین هر پلک.
بین تک تک مردن های سلول های تن تو.
موهای تو وقتی عرق می کردند عطر می پراکندند.
لبهای تو وقتی به لیوان می خورد سحر می کرد وقتی با اون بازی می کردم.
بر لب می گذاشتم و دیوانه وار در اوهام مالیخولیایی خودم گم می شدم.
بازگشتی تا جنازه ی بادکرده ام راکه آویخته اند بر سر در دروازه ی هستقلال پاریساز نزدیک ببینی؟
باورت نمیشد مرده ام؟
باور نداشتی تمام شده ام؟
خیالت راحت شد؟
حالا برو و در اسارت خود برای همه ی گل هایی که از گل فروشی ها می گرفتم و قبل از رسیدن به محفل در فاضلاب رها می کردم گریه کن.
برای تمام پرپر شده هایی که جای بوسه ی مرا در خود داشتند.
من هم خوشم.
اینجا در زباله دانی متعفنی که برایم جاگذاشتی.
گاهی رفقا می آیند و لگدی می زنند.
:چطوری پارسا؟
- خوبم .مرسی.خیلی خوب.امروز خیلی بهترم.
:چه وخب.

خوشحالم که خوبی.ادامه بده .



- حتما.من بهتر خواهم شد.بیا این هم سهم امید و آرزوی تو از من.بگیر.برو خوش باش.چون من خیلی خوشم.
--------------------------------------------------------------------
تا حالا شنیدی که ماه در فراق محبوبش می گرید؟
باور نکن.
ماه چشم ندارد.خاطرت جمع.ماه چشم ندارد که اشک بریزد.
حتی اگر چشم هم داشت او دل ندارد.
ماه دل ندارد.
جنسش از سنگ و صخره هست.
برو برقص با ناپلئون.
برو بنوش جام های عشقت را.
ماه دل ندارد.
قاصدک ها پولکی شده اند.
دروغ می گویند.
همه چیز تمام شده.
من هم خیلی خوبم.
امروز بهترم.
و قصد دارم هر روز بهتر شوم.
تو هم خوب باش.ببین من چقدر خوبم.می خواهم بروم با اولوستایا برقصم.
روسی.
بدورد.
...


224:

آیا امروزه بشر همچنان باید منتظر یک ابر انسان باشد و یا در تلاش برای ابر انسان شدن؟
و یا...
و نقش نویسنده در بحران هویت در دوره ی خطیر کنونی چیست؟
چه جور نویسنده ای به درد بشر می خورد؟
درد بشر چیست و برای درمان بودن و التیام دادن چگونه باید بود؟
با ما همراه شوید.


225:

فرموده بودم که مرا عشق نباشد
عیش اما همه جا با همه کس
لیک امروز که خرداد رسید
تن خودخواه من این خسته ی لش
که شعورش ته بیداد وقت می لغزد
به تنی خاسته از برج بلور
پشت صحرای شمال
گرچه شاید اما
همچو خون با رگ ها
گرم گشته
گرم گرم.
تن من با تن او
که شعورش اینجاست
دم در
خانه ی خوش
من زیبا
عشق اینجا
یار اینجا
مست باید شد از این عیش نوین
که مرا هست بکرد
----------------------------خلاصه اینکه خودش می دونه تولد چیه.
زاییده مرا در نگاه های اون چشمان معروفش
شیطان
فرمود گولم مزن.با من باش.هستی؟
و من برهنه در آغوش نفس های داغش از رحمی تازه بیرون ریخته شدم
دوست دارم تمام شوم اینجا در این همه عیش
لحظه هایی ناب با او
من
او
ما---------------------
دوستان خرداد از راه رسید.
حرداد ربطی به ما نداره.
اما به ما خیلی خیلی مربوطه.
پس وعده ی ما عریانی کلام با کسانی که دوستشان داریم.
همین حالا اگر از کسی خوشتان می آید بگوییدش.
شاید این ماه همه ما موقعيتش را به واسطه ی گلوله ای از دست بدهیم.
من دوستت دارم.
درود بر منی که دوست می دارد.
و تو.
و ما.
و حالا مایی نو.
که تفیق شدند در هم دست ها و پاهامان.
اندون مان.
رون مان.
جون مان.


226:

محبوب من
مسافر دور از منه من.
606
دیدی؟در ماجرای رخ داده برای ما در جهان ذهن,
تو وارد مغازه ی من شدی.کارگاه کوچک من.و من شیفته ی تو.در همان لحظه.باد می وزید و صدای بال مرغان دریایی که کوچه را به سوی کوهستان طی می کردند به گوش می رسید.من شیفته ی نیمرخ تو شدم.
تو آمدی و با اصرار من روی چهارپایه نشستی.توهاج و واج آشفتگی ظاهر من.موهای سیاه پریشان من.روپوش سبز و سرخ و آبی من.رنگ ها.بوم ها.قلم موها.عطر های تند.پایت خورد به سطل نفت.فرمودی آخ.و من لب هایت را نگاه کردم.تو چشمان مرا.نگران بودی.نگران چیزی.شاید وقت.می دانستم عقلت می گوید برو و اما احساس قدرتمند پافشاری می کرد.می خواستی مرا کشف کنی.نقاش را.که مدتها از پشت شیشه ی مغازه تماشایش می کردی و او بی توجه به تو مشغول نقاشی صورتی بود.کلافه بود.نمی توانست.و تو وارد شدی.تا او را از خودت باخبر کنی.و او در همان نگاه اول عاشق تو شد.
باد از روی سنگ فرش کوچه ی تنگ شهر قدیمی به داخل کارگاه نقاشی ام سرک می کشید.
نگاه پرسش گر پیرزن فروشنده را دیدم که داشت کرکره ی چوبی آبی رنگش را پایین می کشید تا برود و نماز گذارد.لچک روی سرش را باز کرد و گره هایش را گشود و همچون روسری موهایش را زیرش پنهان کرد.مشتری هایی که دیر از راه رسیده بودند اصرار می کردند که نرود.و او مصر بر اقامه ی نماز.
بوی تنباکوی سوخته و زغال گداخته از روی میز و صندلی های کافه ی پایین کوچه در بوهای قهوه ی تلخ و تند پیچیده بود.از این بالا تا پایین کوچه برای ورود به شهر خلوت باستانی می بایست از مقابل چشمان مردان و زنان پیچیده در جامگان رنگین سنتی گذر کرد.توریست ها تک و توک با شلوارک های کتان و کلاه های بریتیش و تی شرت های ارزان قیمت تایوانی و عینک هایی با مارک های گران دست در دست هم به دور هم می چرخند.مرد سیبیلوی کاردچاق کن را می می بینم.چشم تیز کرده هست برای تیغیدن زوج جوان.
و تو همه ی اینها را تا رسیدن به من,به جایگاه من در انتهای کوچه ی شیب دار در خلوتی عارفانه همراه با من دیدی.
آسمان آبی بود.پره هایی از ابرهای گونی شکل پراکنده در کرانه ها به سمت شمال می رفتند.دریا نیلگون بود.ماهی های کوچک در آبریز های کم عمق به دنبال تکه های نان بودند.کمی بالاتر پشت به هتل بزرگ و مجلل شهر سایه انداز های رنگارنگ و میزهای کوچک پلاستیکی زیر آفتاب می درخشیدند.گیلاس های براق و شیشه های شراب و مایوهای نازک.
چند سیاه پوست خوش هیکل در پی دختر بلوندی تا زیر دوش های صحرایی رفتند.مسافران دنیاهای متمدن کنار سکوها ایستاده بودند تا نوبتشان بشود.برخی از همان جا بند سینه بند های پراخی خود را با می کردند و دستشان را روی پستان های روشن تر می گذاشتند.پیرمرد بستنی فروش کلاه حصیری اش را برمی داشت و با آستین پیراهن سرمه ای خود عرق های پیشانی را پاک می کرد.بعد طبق معمول از زیر جعبه ی سرد روی چرخ دستی اش بطری فلزی وودکایش را بیرون می کشید.به سرعت سر می کشید.چشمانش را می بست و باز می کرد و بعد صلوات می فرستاد.سرش را پایین می انداخت.چرخ دستی را آرام و آرام می کشاند زیر سایه ی درختان بلند.می نشست روی سکوی بتنی و شن ها را زیر پایش بالا و پایین می کرد.تو پیراهن توری ات را روی شانه هایت انداختی.
به عابرین لبخند می زنی.محلی ها خسته اند.از کار دست می کشند.زنان بومی را با دامن های بلند می بینی.رنگ های تند شاد.صدای کودکی تورا به خودت می آورد.و باد می زند به کمر دریا.موج ها بلندتر می شوند.قایق ها را تماشا می کنی.و امتی که خود را به آب می زنند.سطل های نارنجی و قرمز که از شن ها پر و خالی می شوند.خانواده هایی کنار هم سابقه ی قلعه سازی گذاشته اند.
هیجان نشسته روی ماسه های مرطوب روی پوست های عرق کرده شان.کودکان را کنار می زنند و تندتر زمین را می نمايند.می خواهند گوی سبقت را از رقیبان بربایند.چند دختربا پوست های شکلاتی سوخته جلوی تو حوله هایشان را روی شن ها می کشند و دراز می کشند.کرم های ضدآفتاب را از ساک های حصیری کوچک با دست های چرمی بیرون آورده و رو به خورشید می شوند.مرد میانسالی با ریش های حنایی بالای سرشان از غفلت همسرش هستفاده می کند و به خطوط منحنی تن اونها خیره می شود.زنش به زمین بازی نگاه می کند.مردان خوش هیکلی با ماهیچه های سفت والیبال بازی می نمايند.زن گردنش را کش می دهد.
من صدایت می زنم.
-"اسمت چیه؟"
تو نمی فهمی.من دستم را می گذارم روی سینه ام و می گویم:الف.و تو؟
تو سرت را تکان می دهی.با لبخند ملیحی.
: " میم"
من نامت را تکرار می کنم.
با خودم فکر می کنم که چقدر زیباست.چقدر مغرور هست.اما نه از اون مغرور ها که آدم بدش بیاید.
بوم کوتاه را می آورم.اطراف را خلوت می کنم.به خودم می گویم باید پذیرایی کنم.هر طوری هست به تو می فهمانم که می خواهم یک نوشیدنی بیاورم.تو هم با سر جواب مثبت می دهی.
می روم بیرون.نمی دانم برای تو چه بیاورم.نمی دانم.سرگردان کوچه را پایین می روم.دم بار عده ای الاف نشسته اند.ماچه خری بی پالان از شهر فراری شده.وارد کوچه می شود.به سمت کوهستان می رود.
یک شاتو سفارش می دهم.برانداز میکند.می دانم تعجب کرده.اون آبجوهای ارزان و حالا این مشروب اعلی.می خندم.دست در جیب می کنم.هیچ همراه ندارم.می خندد.سیبیل هایش را مزه می کند.می گوید برو.مهمان من.پیشخوان را دور می زنم و او را غرق بوسه می کنم.
خوشش می آید.همیشه هوای مرا در اون کافه ی خطرناک داشته.
نگاه غریبه ها متعجب هست.اما اونهایی که مرا می شناسند همچنان تمسخرم می نمايند.با انبوه نگاه ها و پرسش ها مشایعت می شوم.
در راه با خودم فکر می کنم که با تو چه بکنم.
و ...
ادامه دارد...؟

227:

سرم سنگین بود.خوابم آشفته.زلفش پریشان.زلفهایش را دور گردنم حلقه می زد و من در چشمهایش خیره می شدم.
چشمهایش که خیلی گرد بود.بینی اش که کشیده شده بود تا بالای چاله ی بینی اش.فرمود که حمید اجازه نمی دهد عملش کنم.فرمودم همینطور قشنگتر هست.خیلی هم قشنگ هست.فرمود تو خودت هم باید بروی و عمل کنی.پل بینی ات را بردار.خیلی قشنگ می شوی.اینطور که هست به چشمان قشنگت ظلم می شود.چقدر شهلا شده اند.ببین!و آینه ی شکسته اش را به زحمت از کیفش که زیر پایمان لوردیده شده بود بیرون کشید.از پشت شبیه هر چیزی بود مگر یک زن جوان خائن.اما وقتی برگشت دقیقا همان چیزی بود که بود.واله و شیدای رنگ روی شانه هایش بودم.دو خط نازک بندهای سینه بندش که همچون رنگی خاکستری روی زمینه ی سفید تنش پایین رفته بود.آینه را جلوی چشمانم گرفت تا چشمان خودم را ببینم.و من همچنان مدهوش کتف هایش بودم.صاف و نازک.چشم غره هایش خطم را شکست.سعی کردم خودم را ببینم.اما نمی شد.آلبالو گیلاس می دیدم.و چندتا پرنده ی طلائی رنگ که دور سرم می چرخید.نصف تنش رو بالا کشید روی سینه م.سرش چرخید روی گردنم.سرم سنگین تر شد.چشمهام می رفت.بوی خوش عطر موهاش مانده و چروک ملافه ها.حالا که فکر می کنم به خاطر نمی آورم که چند بار.گوشی اش زنگ می خورد.مدام زنگ می خورد و من کلافه شدم.کلافه.خیلی کلافه.زنگ خور گوشی اش اونقدر مسخره بود که حالم را بد کرد.در همان حال مستی حس کردم چقدر دلم می خواهد تنها باشم.سپس چند ساعت تلاش بی وقفه کار ناشایستی به نظر می رسید.دستم را گذاشته بود روی شکمش و به من پشت کرده بود و خوابیده بود.هرگز نمی توانم اینطور بخوابم.خوابم نیم برد.باید اونقدر فضا داشته باشم تا اونقدر غلت بزننم که خوابم ببرد.و نمی شد.مستی داشت می رفت و سردرد و دلپیچه بیشتر و بیشتر می شد.از طرفی مجبور بودم بروم دستشویی و از سویی هم دلم نمی آمد بیدارش کنم.با اونکه بیمار بود پذیرایی مفصلی از من کرده بود.شبی به یاد ماندنی شد اون شب.تا ساعت 9 صبح اون شرایط سخت را به قدردانی از خدماتش تحمل کردم.شاید کمتر از نیم ساعت خوابم برد.اما او بیدارم کرد.فرمود که تشنه اش هست.آب آوردم.خورد و دوباره خوابید.و من دیگر خوابم نگرفت.ساعت 9 پسرش آرش زنگ زد و بیدار شد.من هم نفس راحتی کشیدم.دستم زیر سرش بود و کبود شده بود.فرمود آخی نازی.چرا دستت رو بیرون نکشیدی از زیر سرم؟آمدم بگویم که جان فشانی کرده ام به خاطرش تا کیف کند و خوشحال شود که کسی اینطور دوستش دارد.ولی نفرمودم.فرمودم شاید اون شوهر بی شرفش روزی آدم شد و بازگشت.بهتر هست من آدم خوبه ی داستان زندگی اش نشوم.بگذار همینطور از همه ی مردها بیزار بماند.و روی من هیچ حسابی نکند.کمی این بود و بیشترش هم همان هراس از مسئولیت و فرار همیشگی ام.پوشش پوشیدم و رفتم.به همین راحتی .دوست نداشتم چشمم به چشم کودکش که مرا خیلی دوست دارد بیافتد.هرگز حس خوبی نداشتم.اون هم سپس خوابیدن با مادرش.
--------------------------------------------------------

228:

هم میهن.
قریب به یک سال هست ندیده ام تورا.
نه اینکه نباشی یا من رفته باشم.
نه.هستی و من هم همینجا بوده ام.
اما تورا...
تورا که دیگر حسی ندارم به بودنت و مرا که دیگر نگاهیهم نمی اندازی.
هم میهنان.
همه شان سلامت.
پردرد.
رنجور و بی صدا کز کرده اند در خودشان.
کاسه هایی بر سر و کاسه هایی در دست.
هم میهنان.
کاسه لیسان و کاسه خوران وکاسه شکنان و کاسه دار ها و کاسه ساز ها و بی کاسه گان که از همه شریف ترند.
و هم میهنی که ...
نوستالژی بود.
به یاد رفقایی که مجروح شدند در همین تالار و امروز زیر زیرکی راه می روند مبادا سایه شان بیافتد روی دیوار خانه ی ما.
به یاد انها که هستند و سرشان از القابی سنگین شده و دکتر می مالند به روی پوست دستشان تا افتاب پاییزی نسوزاند و خشک نکند باد زمستانی.
به یاد انها که خانه ها را یکی سپس دیگری منهدم کردند و حالا روی مخروبه های شهر سوار بر اجساد هم میهنان قدیمی دست در دست مهاجران و مهاجمان اجنبی و داخلی میگساری می نمايند با آهنگ مختاباد یا ...
به یاد روزی که اینجا بودند مشعل به دستانی که سعی داشتند داس نظام های سرکوب گر را کوتاه و کوتاه تر نمايند تا سرهای مبارزان کمتر بریده شود و مبارازنی سرهاشان کمتر بریده شود و کمتر و کمتر شود زور زورمندان و نشد.
به یاد هجرت نمايندگان.
به یاد دوستانی که با شمشیر به جان نوشته هایم می افتادند اما نگاهشان پر بود از رفاقت.
به یاد مدیرانی که زرت و زرت کارت قرمز می دادند به ما بدون اینکه بدانیم برای چه و وقتی می پرسیدیم برای چه می فرمودند از رنگ موهایت خوشم نیامده.
به یاد بحث و جدل های بی فایده.
به یاد...
هم میهن.
هم میهنی که زنده بود.
درود هم میهن.سلام هم میهن.
زنده بمان هم میهن که ازادی ات نزدیک هست.
پارسا ازاد از هم میهنان سابق عضو رسته ی مخالفان.
پیروز باشید.


229:

اونوقت ها که ریسنده بودم می ریسیدم.روزگار خوبی بود.وقت گذشت و من نویسنده شدم.کلمات روی پوست انگشتانم نم می کشیدند.و من خمیازه می کشیدم.خاک بوی مشمئز نماينده ای می داد.اکنون به روایتش نشسته تلاش خواهم کرد خودم را از این رنج برهانم.بیست قرن و اندی بود که ترانه می سرودم.نامم شیخ ویلیام هست.کاروانسرایی کوچک در حاشیه ی جاده ی ابریشم خوابگاهم بود و سیصد و نوزده فرسنگ تا مرز افغانستان راه بود و من هر روز پای پیاده تا دهات ملا شاه می رفتم و سیب زمینی می خریدم تا سر ظهر بتوانم طعامی تناول کنم.و هر روز میهمانی بود مرا که خوراکم را نصف می کرد.چاه و قنات های پیرامون زیر ضربات طوفان شن مدفون شده بودند و راس ساعت نه صبح یک کامیونت قراضه سه گالن آب شور برایم می آورد و در قبالش بخشی از ترانه هایم را به انتخاب خودش به شهر می برد و می فروخت.محسن چوب باز منطقه بود.ابتدا چوب دار بود و همراه کاروان ها از شرق به غرب و از شمال تا جنوب در برابر ره زنان می ایستاد و از جان و مال و ناموس مسافران به اندازه ی دستمزدش مراقبت می کرد.حرامی ها زدند و در شبیخونی دو دستش را بریدند.حالا او چوب باز هست.دور قلعه ی مشرف به کاروانسرا واقع بر تپه ای کوچک می چرخد و ریشه ی خارهای مرده را با دندان می کند و از اون نیزه های کوچک می سازد و می برد در حاشیه ی بزرگراه قدیمی به تاجران می فروشد.قصه ی ما تمام شد.من و محسن چوب باز هر دو هنرمندیم.آفتاب که می افتد روی دیوار قلعه یا کاروانسرا می نشینیم وبرای هم ترانه می خوانیم.محسن از رنج خویش می سراید و من دردهای مسافران را شعر می کنم و گاه نقدی و هماره تشویق لب هایمان را غمگین یا شاد می کند.چشم راست محسن و پای چپ من شبیه هم هستند.هر دو ضعیفند.او خوب نمی بیند و من خوب نمی دوم.برای همین هست هنوز نتوانسته ایم خودمان را در غیاب دیگری به دوردست ها برسانیم.روزی عاشق کنیز تاجری ونیزی شده بود که مدت ها پیش همراه با مارکو از کاروانسرای ما گذشته بود.نام کنیز شاهدخت ورساچه بود و نام تاجر الساندرو کفاشچی.اون دو در نگاه نخست دلبسته ی هم شدند و برنامه گذاشتند این عشق را عریان کرده در برابر قدرت ارباب شاهدخت که تن به ازدواج ایشان نمی داد ایستادگی نمايند و شب عزیمت کاروان سوار اسب راهواری شده تا اکباتان بتازند و اونجا خود را تسلیم نظمیه نمايند و شاید کمی حبس کشند و در نهایت اگر شانس آورده دل داروغه بر جوانی و عشقشان سوخت به مکتب شده با تلاوت آیاتی چند کلام الله مجید به عقد هم در آیند.این همه ی قصه بود.من و محسن صمیمی ترین دوستان اون حوالی بودیم.داستان برادری ما تا پایتخت های سه کشور همسایه رفته بود.در هرات و در تاشکند امتانی پارسی زبان از رابطه ی ما داستان ها ساخته بودند و شب های برای کودکانشان اونطور که دوست داشتند با سلیقه ی خودشان تعریف می کردند.کار به جایی رسیده بود که نقال ها در مکث های میان برنامه شان پرده ی رستم و سهراب را کنار گذاشته و نقش ما را به دیوار زده با آب و تاب حضار را سرگرم می کردند.اما منیژه.منیژه مادر من بود.منیژه ساده ترین زن کره ی زمین بود.او با گرگ ها می خوابید.و در این همخوابگی ها از اونها توله های کوچک باردار می شد که همه شان سر زا می مردند.و یا مرده زاییده می شدند.گاهی اجساد نوزادان نیمه انسان نیمه گرگ را کنار تخت چوبی مادر می دیدم.او به من لبخند می زد و هر مرتبه سوره های کوتاه قراون را روی صورتم فوت می کرد و می فرمود :"به زودی دست برادرت را در دستانت می گذارم تا به زیارت امام سیزدهم نائب امام وقت شده طلب بخشش کنیم شاید خدا بهشت را به هرزگی هایش ببخشد."و من پوزخند می زدم.در پشتی کاروانسرا معبری پنهان به دنیاهای دیگر بود.و چاره ی رهایی مسافران محبوس به گاه حمله ی ضرب العجلی غارتگران.من و محسن همراه با یکدگر تنها تعدادی از مسافران را که تشخیص میدادیم سرشان به تنشان می ارزد و زنده بودنشان مفیدتر خواهد بود از مرده شان، در غفلت دزدان برهنه شمشیر بی حیا به سلامت به جهان های موازی می فرستادیم.از اون دریچه که اولین بار ابوعلی اینا کشفش کرده بود.پیش از ورود مادر که مرا آبستن بود به منطقه کهنسال مردی اهل سرزمین های شمالی از باوقتدگان آریانان مالک کاروانسرا بود و در بدو حضور ما دو تن اجنبی در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد و قدم ما را شوم دانسته این نحسی برای تمام عمر بر شانه هایمان سنگینی می کرد.و اون دریچه را مادر از مباشر مالک کاروانسرا ربوده بود.مادر خسته و برهنه بی چاشت می بایست شبی را به پشت در آغوش فرانسیس قلی سر می کرد تا خستگی در کرده رنج سفر ز تن برهاند و نانی به خیک بندد و پوست و موی شوید و رختی نو بپوشاند .و همان شب که فرانسیس قلی دست روی شانه های بلورین مادر می کشیده و سعی داشته عریانش کند و مادر ممانعت می کرده و او دست به کار شده و خود را با فشار به مادر چسبانده و قصد نزدیکی نزدیک تر کرده،مادر به شرط ها و شروط ها مجوز دخول می دهد.کای فرانسیس قلی قوی هیکل سبک مغز چه داری کز نان و آب و جامه بیشتر بیارزد تا خویش و قبل خویش بر تو بخشم؟فرانسیس فی الفور رفته از صندوقچه ی نهفته زیر چادرشب های پلاسیده بنچاقی برون کشیده و با احترام تقدیم مادر منیژه اسکای واکر کرده.و در لای ورقه های نازک پوست آهو با ظرافت یک مینیاتوریست مهاجر اهل نیوجرسی ساکن ایالت ژون فون گوک رسم و نقش و حرفی پنهان بوده ست که بعدها منیژه دختر حاج قربان دوک زاده ملقب به اسکای واکر کشفش می کند.من و جفت کوچکترم شاهد نخستین خطای مادر بودیم.و او اینگونه سپس اولین و تنها شوهر اسیرش کلنل محمد صاببر کاردینالیسیان دست به اولین حرامی زد.که طفلان در رحمش را تغذیه کند و خویش را هم از رنج سفر برهاند.منیژه اسکای واکر بیست و هفت روز با فرانسیس قلی امانپور همبستر بود و شبی که فرانسیس با دوستان همشهری اش که به دیدارش شتافته بودند جهت اخذ مقداری درهم و دینار به قرض،مست کرده بود پاتیل پاتیل،مادر راس ساعت دوازده در گوشش سم ریخت و او را کشت.بعد ها مادر تعریف می کرد که حس می کرده فرانسیس اون شب قصد داشته وی را به همشهریان بربری اش تسلیم کند.چند ماه و چند دقیقه ی سپس این حادثه من و خواهر کوچکم بدون اختلاف هیچ ثانیه ای از واژن پایین افتادیم.درست وقتی که مادر و شاهزاده ی قفقازی ره گم کرده مشغول معاشقه ی سرپایی بودند.دیدن اولین تصویر در اولین لحظه ی ورود به دنیایی جدید برای هردوی ما سخت بود.مادر ایستاده با پرادای ابریشمی بدون شورت و سوتین پستان های هشتاد و پنجی اش را به لب و چانه ی مارکوسوف سوم نائب السلطنه ی سرزمین های تحت اشغال تازیان جدید المکتب می مالاند و ما افتادیم روی پنجه ی پاهای مردی که بعد ها پدر آخرین نوزاد تمام انسان مادرمان.هیچ یک التفاتی نکردند چرا که در لحظات عرفانی ارگاسم بودند و همانجا تخمکی جهید و اسپرمی پاشید و هردو به مدت هفت صدم ثانیه به وقت کره ی مارس از هوش رفتند.خدمتکار لز شاهزاده خانم خاتونوف کشفمان کرد و پیش از اون که در سرمای کف آب انبار منجمد شویم و بمیریم خشکمان کرد و در خورجینی انداختمان و به پستو برد و بازگشت تا پتویی گلبافت روی تن دو لیلی و مجنون بکشاند.تا هفت سال من و سیستر بانو رنگ مادرمان را ندیدیم.خاتونوف نانای ما شد و بر خلاف سلیقه ی جنسی اش با مردی کلفت قامت خفت و باردار شد و پسرمرده ای زایید تا مجبور نباشد بیش از اون مارا با شیر شترهای وحشی سیر کند.سینه های خاتونوف که حاضر نشد همراه ولی نعمتش و معشوقه ی هوس بازش راهی مسکو شود نزد مسئول امور داخلی کاروانسرا رفته نام نویسی کرد و با همان وضع فجیع که احساس و بکارتش هموقت در مقابل دیدگانش با دردی انبوه توسط مردی از جنس صخره،کابوس الرجل اهل حجاز قدیم،دریده شده بود سر کلاس های آموزشی "چگونه اونطور که تجار می پسندند آمیزش کنیم" حضور به هم رساند و با نمره ی ممتاز بدون پذیرش درخواست های مکرر هستاد شهداد شروس فارغ التحصیل شد و ما سرپناهی یافتیم.تابستان هفتمین سال تولد ما برف سنگینی تمام جاده های منتهی به کاروانسرا را مسدود کرده بود.سیسی بانو و خاتونوف را زمستان همان سال یک دسته شغال به همدستی دو کرکس هوشمند تکه تکه کرده بودند و روحشان را در کوزه کردند به چند دهقان فراری دادند تا به ولگا برده در آب بریزند.

و تنها من مانده بودم و حوضی آبی در دالان تویی، که وظیفه داشتم هر روز کله ی سحر از شراب پر و خالی اش کنم.دالان تویی متصل به عمارت اربابی بود که سپس مرگ مالک فقید به ترفندی نصیب یک دودوزه باز هفت رنگ اهل قاهره گشته بود و او اونرا به صورت اشتراکی به تجار سوپرمیلیونر اجاره می داد.اغلب قریب به اتفاق تاجران به محض ورود به اتاق زکی خان غارچار می رفتند تا از روی آلبوم ششصد و هفت صفحه ای مناسب ترین طعمه ی جنسی خود را انتخاب نمايند.گاهی همین تجار با اهل و عیال میهمان کاروانسرا می شدند و در اون صورت در ساختمان های حاشیه ی دیوار بزرگ ساکن می شدند تا بتوانند شب ها به بهانه ی وضو و اجابت نماز در سه نوبت یعنی مغرب وعشا و نماز مستحب شب از سرسراهای پر پیچ و خم بگذرند و دور از چشم منزل پشت ستون های قطور با حوریان و غلمانان درآمیزند.و بشنوید از پستی و رذالت ایشان که به گوش می رسید بیشترشان سپس تخلیه های مکرر و افعال غیر بهداشتی و اعمال خشونت بی اونکه هزینه ای به طعمه های جنسی شان بدهند با دسیسه ی پاس بخش های خودفروش سرشان را بی کلاه گذاشته چند شاهی کف دست سربازان تف کرده اجساد مجروحشان را به دخمه می بردند و به جرم خروج از سرای مخصوص بدون مجوز پاسدار نزغولی که مسئول حفاظت امنیت منطقه مقرور در کاروانسرا می بود به مدت هفت شب در زندان های زیر زمینی اسیر می ماندند تا خوراک افسران و سربازان جور شود.بماند که علاوه بر سوء هستفاده های جنسی چه رفتار های ناشایستی با ایشان می شد.من روزها خود را به خاک می مالیدم و پوست تنم را مورد ضرب و شتم زمین برنامه می دادم تا کثیف و زشت و بیمار به نظر برسم تا مبادا چشم مردانی با تمایلات همجنس بازانه برنامه بگیرم و شب ها به واسطه ی لطف آشپزی که در شش سالگی چند مرتبه به سیسی بانوی مرحوم تجاوز کرده بود و از لج بی محلی خاتونوف مادرخوانده ی ما خودش را با دستیار کچلش مارگاریتا مدانه مچل می کرد،من را اخراج نکرده بودند و شغلی داده بودند و نامم را در دوسیه های هفتگی نبشته به نزد والی منطقه می فرستادند به عنوان کارگر نوجوان کاروانسرا.برای مدتی هم به دلیل سخت کوشی ام مورد تشویق مسئول مربوطه یعنی حوزه ی حوض های آبی کاروانسرا برنامه گرفته جهت دیدن دوره ای آموزشی راهی قلعه شدم.علاوه بر گذراندن دوره های تکمیلی پر و خالی کردن حوض های آبی با متد رحمان شکسپیرزاده یک پست افتخاری نیز به مناسبت باکره گی ام دریافت کردم که همانا شبه خواجه ای بودم و وظیفه ام ایستادن روی سکوی بلند حمام زنانه بود و گوش به زنگ ماندن که چه وقتی زنی فریاد می زند سوختم تا با علامت دست به سرمکانیک موتورخانه که سی و هفت متر دورتر پشت دیوار بتنی روی صندلی لهستانی کهنه و فرسوده اش نشسته بود اطلاع دهم تا او اهرم بیست وپنج سانتی کله بلوری اش را کمی اریب به چپ-پایین بفشارد تا دریچه ی ورود سوخت از مخزن به پیستون تنگ تر شود و آتش کمتر و آب کمی سردتر.و هربار که او این دسته را می کشید حس می کردم حس می کند باسن زنی خوش تراش هست که روی پاهایش نشسته و او هر بار چیزی فرو می کند در مقعدش و با لذت تمام زبانش را دور دهانش می کشد و آخی می کشد که ای جان چه کیفی دارد.روزهایی که دمق هست و بی حوصله گاه و بیگاه اهرم را سفت در دست می فشرد و به بالا - راست می برد تا زن های بیشتری در حمام بسوزند و او با تصور صدای جیغ اونها از روی تکان های دست من خودارضایی می کند.برای اولین بار مادرم را همانجا دیدم.در قلعه.در حمام قلعه.از دخترکان مادگی بریده که وظیفه ی کیسه کشی زنان را داشتند شنیدم که زنی فرنگی مآب اما کاملا شرقی وارد قلعه شده و یک پسر بچه ی زال دارد که در زیبایی به خورشید می گوید بیرون نیا من هستم.حدس زدم او از سرزمین های کمونیستی آمده باشد.چرا که این روس ها تنها فرنگیانی اند که به شرق می زنند و خیلی هم به شرق می زنند.بعد که دیدمش شیفته ی راه رفتنش شدم.او پسرش را نیز همراه آورده بود.نامش را سلطان گذاشته بود.روی سر سلطان عمامه شکلی بود سیاه که زیر نور منعکس شده از پنجره های سقفی دالان حمام سفید می شد و پوستش هم براق بود و من از راه دور عاشق او شدم.او درست شبیه فرشته هایی بود که روی دیوار کلیسای مخروبه ی بیرون کاروانسرا دیده بودم.ران های گوشتالود و تنی فربه و صورتی گل انداخته که قطرات آب از روی پوستش به نرمی می لغزیدند و پایین می رفتند.تقریبا تمام زنانی که به حمام آمده بودن شیفته ی او شدند و با مادرش گرم می گرفتند که این تحفه را شب ها کجا می خوابانی که ما نزدیکش شویم شاید از بوی نفسش دهانه ی رحم ما مشعشع شد و نوزاد فردای ما نقطه ای از صفحه ی زیبایی های او بود.چشمم به خالی افتاد که درست زیر ناف مادر سلطان به شکل یک گاو بزرگ رویت می شد.سر گاو پایین بود و شاخ هایش درست در دو طرف محل تولد و تفرج.سرم گیج رفت از بالای سکو افتادم و بی هوش شدم.سرم خورده بود به تشت مسی و از چند ناحیه شکسته بود.پزشکی اهل دهکده ی نزدیک به مداوایم کوشید و مرا راست و ریست کرد و سپس هفت ماه شدم همان چیزی که بودم جز پایم که درز برداشته بود و دکتر نفهمیده بود و همانطور رهایش کرده بود و عفونت کرده بود وبعد هم تغییر شکل داده بود و همین شد که من تا آخر عمر لنگ شدم.به کلی از یاد برده بودم که چرا افتاده بودم تا اونکه...----------------ادامه دارد-داستان را تقدیم می کنم به وز وزی که این مدت شبیه مادرم بیشتر از چیزی که بایست دوستم دارد.دوستت دارم و امیدوارم این تجربه ی نخست من در این نوع نوشتار خوشایندت بوده باشد.رمان را ادامه می دهم چرا که به نظرم پتانسیل کافی برای بردن جایزه ی نوبل ادبیات را دارد.البته ویرایش می خواهد و این طرح اولیه اش هست و باید قوام بیاید و مقدمه اش را به کل فروریخته از نو چیزی بنا کنم که ذهن خواننده را در همان ابتدای کار درگیر کند.فاصله ایست بین مقدمه و متن که باید گرفته شود و بعد هم چند شخصیت خنثی وارد ماجرا کنم که ربطی به شخصیت اصلی ندارد و اندکی مطالعه داشته باشم درباره ی کروانسراها و منطقه ای که برنامه هست رخ بدهد و کتب قدیمی بخوانم تا لغات بیشتری وارد لغت خانه ام شود.اگر رمان کاندید جایزه نوبل بشود و جایزه ی بزرگش را ببرد با پولش یک خانه ی چوبی همان جایی که قولش را به تو دادم می سازم و همان بزها را می خرم و می روم کشاورزی یاد گرفته چند قطعه زمین دور کلبه را می برم زیر کشت و صبح ها قبل از بیدار شدنت پرده ها را می کشم تا نور خورشید خانوم پشت پلک هایت گرمت کند و بعد شیر تازه و عسل ساندویج می کنم به سبک پرسیاهی و می گذارم کنار فنجان چایت و با بوسه ای بیدارت می کنم و تو مرا سفت درآغوش می گیری و صدای جیرجیر تخت بلند می شود که من با پوشش کار روی تو و تو برهنه بدون پوشش خواب پاهایت را قفل کرده ای دور کمرم و لب هایم را می بلعی و عین خیالمان نیست که کره ی زمین دارد به ووو می رود.


230:

آیا امکان حذف داستان وجود داره؟


74 out of 100 based on 39 user ratings 964 reviews

@