همسرم خواست با زن ديگري براي شام بيرون بروم ! ! !


همسرم خواست با زن ديگري براي شام بيرون بروم ! ! !



همسرم خواست با زن ديگري براي شام بيرون بروم ! ! !


پس از سال‌ها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگر كه همسرم خواست با او بيرون برم، مادرم بود. او 19سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3فرزند باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم و...با نگراني از من پرسيد مگر چه شده؟ نگران شده‌بود، گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود اگر امشب با هم باشيم...جمعه عصر وقتي براي بردنش مي‌رفتم كمي عصبي بودم، او جلوي در خانه ايستاده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره‌اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند مي‌زد. وقتي سوار ماشين شد گفت به دوستانش گفته كه امشب با پسرم براي گردش بيرون مي‌روم و آنها خيلي تحت تاثير برنامه گرفته بودند...به رستوراني رفتيم كه خيلي لوكس نبود اما جاي دنجي بود. وقتي منو را نگاه مي‌كرد، لبخند حاكي از رضايت را بر چهره‌اش مي‌ديدم...

به من گفت وقتي كوچك بوديم و با هم رستوران مي‌رفتيم، او بود كه منوي رستوران را مي‌خواند...من هم گفتم حالا وقتش رسيده كه تو استراحت كني و بگذاري من اين لطف را در حق تو انجام دهم...هنگام صرف شام گپ و گفت صميمانه‌اي داشتيم...آنقدر حرف زديم كه سينما را از دست داديم...وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد آمد به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم...

چند روز بعد مادرم در اثر يك حمله قلبي درگذشت، كمي بعدتر پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم آن شب غذا خورديم به دستم رسيد. همراه با يادداشتي كه به آن ضميمه شده بود: نمي‌دانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2نفر پرداخت كرده‌ام يكي براي تو و يكي هم براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم. آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه به موقع به عزيزانمان بگوييم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم...به نظرم هيچ چيز در زندگي مهمتر از خداوند و خانواده نيست، زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي‌توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود...»



پادشاه و كنيزك _ داستاني از مثنوي

1:


هرچند تیتر موضوع گمراه نماينده بود
اما متن اموزنده ای بود


قاعده بازی دنیا!

2:

به اين ميگن تيتر ناجوانمردانه: ))


داستان های واقعی از لوتی های با مرام.

3:



همه چیز از اینجا شروع شد

4:

هرکی ذهنش منحرفه=)))))))))
خیلی ادم منحرفی محسوب میشه:دی
+
عالی بود


دوست خوب، ثروتی ماناتر از پول

5:

اااخـی : )

عنـوان رو ک ِ خـونـدم ، فرمودـم این زن قاطی دارهـ :| ..


زمان قدیم خانم ها یا بی حجاب بودن و یا چادری
ولی بعدش فهمـیدم یِ فرشتـه هست : )


زود قضاوت نکن

6:

هرکییییی ذهنش منحرفه


دزدان آرزوها

7:

ولی از زنها اونم بعیده ...

8:


منم همین فکر به ذهنم رسید

ولی سخت نیست مث این زن فرشته بودن

9:

خیلی عالی بود مخصوصا عنوانت ک کنجکاو میکنه حتما متن رو بخونی

10:

قشنگ بود ولی فکر نکنم موضوع ایرانی باشه ...
به داستان های غیر ایرانی شبیه بود ...
مخصوصا رزرو رستوران برای پسر و همسرش ...

11:

سپاسگزارم ....

درسته فکر میکنم با این تفاسیر اگه عنوانی دیگه داشت میل به خوندنش کمتر میشد ...

12:

درسته ، فکر کنم داستان تو کتاب سوپ جوجه بود!


88 out of 100 based on 48 user ratings 1048 reviews

@