...سفرنامه...


...سفرنامه...



...سفرنامه...
با سلام خدمت تمامی دوستان...
برای اولین بار است که تاپیکی جداگانه را در این تالار ایجاد می کنم و امیدوارم با استقبال شما دوستان عزیز روبه رو شوم؛ چرا که همیشه به بنده لطف داشتید و دارید.
تصمیم گرفته ام تا در این مکان، خاطرات سفر سه روزه خود را در ایام نیمه شعبان برای شما بنویسم؛ امیدوارم که خوشتان بیاید. خود بهتر می دانم که نام آن را نمی توان سفر نامه گذاشت، ولی فکر می کنم بالاخره باید از جایی شروع کرد.
امیدوارم با تشویق بنده، این امکان را بدهید که هر روز قسمتی از این شرح سفر را برای شما عزیزان بنویسم و در اینجا برنامه بدهم. فعلاً این شما و این هم اولین قسمت:



داستان کوتاه طنز

1:

24 مرداد 1387، حول و حوش ساعت 6 بعدازظهر
شما به شانس اعتقاد دارید؟ نه، جدی پرسیدم.


داستان بسیار جالب خشم
معلوم هست که اعتقاد دارید.


سخن بزرگان
هر قدر در جامعه ای بی عدالتی بیشتر موج بزند، شانس و بخت هم به عنصری حیاتی برای آحاد افراد جامعه تبدیل می‌ شود.


داستان حکمت الهی...
شاید هم از همین اقبال منحوس هست که من نوشته های خود را با این کلمات آغاز می‌ کنم، شاید هم می‌ خواهم خود را گول بزنم تا تقصیر به گردن هیچ کسی نیفتد.
حق با من هست دیگر! سپس نه سال تصمیم می‌ گیرند تا دوباره به مشهد مقدس بروند و من هم همراهشان باشم، اعضای خانواده را می‌ گویم.


داستان طلبه جوان و نفس اماره!
مدت وقت زیادی هست نه سال...


داستان پند آموز جالب!*
آخرین سالی که رفتیم، دو خانواده می‌ شدیم: ما و خانواده ی عمه ام؛ و این زیارت در سال 78 اتفاق افتاد.


داستان کوتاه زیبا از ناپلئون بناپارت
الان چه سالی هست؟ 87!
از کجا باید شروع کرد؟ معلم هست که باید از آغاز! ماجرا شروع کرد.


داستان پند آموز مهر و باد...
اول صبح امروز اتفاق خاصی نیفتاد.

به جز اینکه خوشبختانه صبح زود بیدار شدم تا قبل از رفتن از کرج، مبلغ بیمه بازنشستگی پدرم را پرداخت کنم تا به تاخیر نیفتد.

از شانس خوب من، موسسه مالي و بیمه، هر دو خلوت بودند؛ با اینکه پنج شنبه بود و روزهای بعدی در پی اون، تعطیل به شمار می‌ آمدند و قاعدتاً...

و این مرا یک قدم به اعتقادی که دارم، با ایمان تر کرد: در این مملکت هیچ چیز معلوم نیست.
وقتی که برگشتم خانه، طبق معمول، مادر گرامی داشت مقدمات سفر را فراهم می‌ کرد.

ساعت حرکت قطار ما بیست دقیقه به چهار بود، شش بلیت گرفته بودیم برای قطاری به سمت مشهد مقدس عازم بود.

همراهان من را در این سفر این افراد تشکیل می‌ دادند: مادرم، پدرم، خواهرم، برادرم و دامادمان.

به هر حال من دوشی گرفتم و کمی هم پشت رایانه نشستم تا وقت کشی شود و موعد سفر، سر برسد.

ساعت یک به بعد بود که همگی ما، در خانه کنار هم بودیم و وسایلمان نیز حی و حاضر بود.
از اونجایی که من پی برده بودم، برخلاف انتظارم مدت وقت زیادی را در قطار به سر خواهیم برد، ساک کوچکی را برای خود برداشته و اون را آماده کرده بودم تا در قطار موجبات سرگرمی خودم را فراهم بکنم.

محتویات اون را پس از جمع آوری وسایل ضروری و مورد علاقه ام، این چیزها تشکیل می‌ دادند: شارژرهای گوشی خودم و برادرم، به همراه هندزفری گوشیم که از موسیقی بی نصیب نباشیم.

سالنامه ای کوچک که در اون شرح وقایع زیارت و سفرمان را بنویسم.

کتاب "ورونیکا تصمیم می‌ گیرد بمیرد" اثر "پائولو کوئیلو" را هم در ساک برنامه دادم که مقداری از اون را خوانده بودم، با اینکه حدس می‌ زدم احتمالاً نیم نگاهی هم بدان نخواهم انداخت.

و همینطور هم بود در مورد نوشته های منتشر نشده "علی شریعتی"، با نام "هبوط".

کتابی با شیرازه ای زهوار در رفته و بدون جلد، که به یاد دارم اون را با مبلغی کمتر از 500 تومان از دستفروشی در خیابان خریدم، و همان لحظه دلم به حال شریعتی خیلی سوخت! بیچاره دکتر...

به راستی اگر می‌ دانست سپس مرگش اینگونه از آثار او قدردانی می‌ شود، باز هم می‌ نوشت؟ جواب سوالم روشن هست، همه که مثل من نیستند.

حتماً می‌ نوشت، همانطور که صادق هدایت نیز نوشت.
بگذریم...

سرانجام ما خیلی سریع ناهار را در ساعت یک و ربع صرف نمودیم، اگر اشتباه نکنم لوبیا پلو بود و جای شما خالی، خیلی لذیذ! سپس اون سریع نماز را ادا کردم که دیگر در ایستگاه قطار مشکلی نداشته باشم.

می‌ خواستیم آژانس بگیریم که متوجه شدیم، دامادمان که به قصد آوردن شناسنامه اش به منزل رفته بود، از اونجا برگشته و سپس به ما اطلاع داد که شوهر خواهرش و یا به عبارتی، دامادِ دامادمان! می‌ تواند ما را با تاکسی ون سبز رنگش، به مقصد برساند.

خبر خوبی بود! الحق و الانصاف من لازم می‌ بینم در همین ابتدا از ایشان تشکری داشته باشم، چرا که بسیار زحمت کشیدند.

تصمیم گرفته شده بود که در ساعت یک ربع به دو، ما به سوی مقصد راهی شویم؛ اما متاسفانه برخی کارهای دقیقه نودی، ما را از این امر بازداشت و دچار دقایقی تاخیر شدیم.

قریب به ساعت دو و پنج دقیقه بود که وسایلمان را در ماشین بار کردیم و اونگاه راهی دیار باقی –ببخشید!- دیار عاشقان شدیم.

در همان لحظه بود که گوشی من صدا کرد و با دو پیامک بسیار زیبا رو به رو شدم:
غم را شریک باش و نه دلیل،
شادی را دلیل باش و نه شریک
زرتشت
شاید زندگی اون جشنی نبود که همواره آرزویش را داشتی، اما حالا که بدان دعوت شدی، تا می‌ توانی زیبا برقص!
چارلی چاپلین
ادامه دارد...

2:

دوست عزیز بسیار جالب بود باید سفر زیبایی بوده باشه
ادامه بدهید مشتاق مطالعههستیم

3:

قشنگ بود و خودموني
بيشتر به دل مي شينه اينجوري

4:

مممنونم زيبا بود.

با اجازه ي هستارتر محترم نام تاپيك به سفرنامه تغيير پيدا كرد تا باقي دوستان هم در اين گونه نوشتن همراه شما باشند.


5:

قسمت دوم...

...اما مثل اینکه بخت با ما یار نبود.

باز هم صحبت از بخت می‌ کنم تا در این نوشته راجع به کسی قضاوت نکنم! چیزی که مشخص هست، همه کم و بیش مقصر هستند...

تنها بیست دقیقه از خروج ما از منزل می‌ گذشت و اکنون راننده، ماشین را تند و تیز در اتوبان تهران-کرج می‌ راند.

من در جلو نشسته، باد کولر مستقیماً به صورتم می‌ خورد و حسابی کیفور شده بودم.

داشتم از گوش کردن به آهنگهایی کوچه بازاری و دلنوازی همچون:
تو که عروسکی، تو که ملوسکی، دیوونه ی اون چشاتم!
و
کی میگه تو زشتی، مگه دل نداری / تریپ مهمه که اونم نداری!
لذت می‌ بردم و بدنم همگام با ضرباهنگ موسیقی، ریتمی گرفته بود که مرا وادار به تکان دادن دست و سر و گردن می‌ کرد، البته طوری که دیگران بویی نبرند! درست به مراحل فقر و فنا رسیده بودیم و در عرش پروردگار مراحل عرفانی را طی می‌ نمودیم که راننده صدای ضبط را کم کرد و کمی جلوتر، راه خروج از جاده مخصوص را در پیش گرفت.

من متعجبانه و با چشمانی از حدقه درآمده به پشتم نگاهی انداختم و متوجه چهره های نه چندان خوشحال همراهیانم شدم.

ملتفت شدم که بله! از برنامه معلوم اصل کاریها، یعنی بلیتهای قطار در منزل جا مانده و ما دوباره باید به وطن برگردیم.

غم و ناراحتی را در چشمان همه می‌ شد دید و همین مسئله مرا از نگاههای دمادم به پشت سرم بازداشت؛ نتیجتاً همانطور روی صندلی تکیه دادم و تنها کاری که می‌ توانستم بکنم، دعا و درخواست از خداوند بود که ما بتوانیم به مشهد مقدس برویم.
این واقعه نه چندان دلپذیر، حدود ساعت دو و بیست دقیقه اتفاق افتاد؛ برگشت ما به منزل نیز کمی طول کشید و پس از حدود بیست دقیقه، دوباره به مکان اولیه برگشتیم.

کلید خانه را که به همسایه سپرده بودیم، گرفتیم و خواهرم و دامادمان به داخل خانه رفتند؛ جستجوی اونها مدت زیادی طول کشید، به طوری که پدرم نیز داخل خانه شد تا سر و گوشی آب دهد.

برادرم که از ابتدا دوست نداشت همراه ما به این سفر بیاید، دم از پیدا نشدن بلیتها می‌ زد و همین مسئله مرا بیشتر نگران کرد، ولی خوشبختانه پس از مدتی بلیتها پیدا شد و همگی به داخل تاکسی برگشتند تا دگربار، عازم مسیر شویم.

راننده به ما مژده داد که مشکلی نیست و دیر نخواهد شد، اگر دیگران سر جای خود محکم بشینند، سر وقت به قطار خواهیم رسید! البته این وسط کولر ماشین قربانی شد.
در ساعت یک ربع به سه، ما راه افتادیم، در حالی که دل در دل هیچکداممان نبود و در تردید بودیم که آیا خواهیم رسید یا خیر.

اون هم به قطاری که خواهرم از یک ماه پیش و با خون دل خوردنهای فراوان جور کرده بود تا پس از نه سال، مسافرتی خانوادگی به مشهد مقدس را تجربه کند.

من به دلیل گرمی هوا، شیشه رو به رویم را پایین دادم و هرازگاهی، گوشی در دستانم را بررسی می کردم تا نسبت به وقت اطلاع حاصل کنم.

بزرگترین دشمن ما ترافیک بود که تا رسیدن به ایران خودرو از اون خبری نبود.

ولی هنگامی که اونجا رسیدیم، وقت تعطیلی کارکنان این شرکت بود و خیابانها به شدت شلوغ.

به همین خاطر قدری اونجا معطل شدیم، خصوصاً سر چهارراه هایی که وقت توقف در اونها به شدت طولانی بود.

در ادامه راه با چندان مشکلی روبرو نشدیم، ولی هنگامی به خود آمدیم که فهمیدیم دو دقیقه دیگر، وقت حرکت قطار ماست!
دامادمان، نگاهی به بلیتها انداخت و سپس زنگ زد تا نسبت به حرکت قطارها اطلاع حاصل کند.

سوالی که او پرسید، مبنی بر این بود که آیا قطارها تاخیری در حرکت دارند یا خیر؛ که البته جواب منفی بود و علت اون هم شلوغی بیش از حد و پر شدن قطارها فراخوان شد که صدالبته در اون ایام تعطیلی که پیش رویمان بود، طبیعی می نمود.

نگرانی بیشتری در ما، و به خصوص خواهرم قوت گرفت.

چرا که او خود را بیش از همه در این جریان مقصر می‌ شمرد و از طرفی، تمام زحمات تهیه بلیت نیز بر گردن او بود.

به هر حال راننده با اعتماد به نفسی سرشار به طی کردن ادامه مسیر همچنين گفت و اظهار کرد که معمولاً قطارها تاخیر دارند و اینگونه که فرموده شده، نیست.
من هم پیش خود حدس می‌زدم همینطور باشد، چون از خیلی وقت پیش عدم اهمیت به وقت در این جامعه برایم روشن شده بود.

کافیست کسی برای رفع احتیاجات خود به صنف خاصی مراجعه کند، همه اونها مدت وقتی را تعیین می‌ نمايند و بعد زیر اون می‌ زنند.

برای اونها پنج دقیقه مصداق ربع ساعت را پیدا می‌ کند و فردا، حکم پس فردا را.

بگذریم، بهتر هست من به همین راحتی در مورد همه قضاوت نکنم.
ما در ساعت ده دقیقه به چهار به راه آهن رسیدیم.

اونجا بود که به سرعت بارها را از تاکسی تخلیه کرده، و به داخل ساختمان راه افتادیم که از فرط شلوغی، نمی شد در اون سوزنی انداخت.

دامادمان از قبل و پیش از ما به داخل رفته بود تا در مورد رفتن یا نرفتن قطار ما مطمئن شود.

در داخل ساختمان راه آهن، تابلوی بزرگی وجود داشت که وضعیت قطارها را تا هنگام خروج اونها نشان می‌ داد.

ما وسایل خود را بر زمین گذاشتیم، و منتظر بودیم تا دامادمان بیاید و بفهمیم که بالاخره چه اتفاقی افتاد؛ پس از مدتی او آمد، در حالی که از چهره اش هیچ چیزی را نمی شد حدس زد.

ادامه دارد...

6:

خب بعدش؟
خيلي خوب بود
مخصوصا اون اولش تو ماشين

7:

معذرت می خواهم از دوستان...
سرم به شدت روی برنامه موبایل شلوغ شده ولی سعی خودم را می کنم هرچه سریعتر ادامه بدهم...

البته مطمئنم که ادامه به خوبی ابتدای سفر نخواهد شد و این همان چیزیست که مرا می ترساند و در حیرتم فرو می برد که چرا شروع کردم؟؟!

8:

اي بابا
چرا شما انقدر ترسو شديد
به توانايي خودتون شك نكنيد
اشكال نداره
من منتظر مي مونم

9:

قسمت سوم...

خبر، دقیقاً همان چیزی بود که گمان می‌ رفت باشد: قطار ما حرکت کرده بود؛ به عبارت دیگر، جا مانده بودیم و شش نفر دیگر، به جای ما رهسپار خراسان رضوی شده بودند.

این را دامادمان با لحنی خونسرد فرمود تا خواهرم چندان دچار شوک نشود.

برای من چندان ناراحت نماينده نبود، چون احتمال داده بودم که با این برنامه ریزی ضعیف، هیچ جایی نخواهیم رسید.

عجالتاً دچار نوعی جو زدگی شدم و خواستم با فرمودن جمله هایی که ما ایرانیان همواره در چنته داریم، اندکی از ناراحتی اعصاب اطرافیانم بکاهم.

کلماتی و الفاظی از قبیل: اشکال نداره، قسمت نبود، امام رضا نطلبید، ان شاء ا...

دفعه بعدی و پاره ای مهملات دیگر.

البته اکنون که کمی دقت می‌ کنم، می‌ بینم بسیار کار اشتباهی کردم و حرفهای مزخرفی زدم.

برایم اهمیتی ندارد که روزانه هزاران جور از این نوع کلمات در جامعه ما رد و بدل شود، بلکه به این نتیجه رسیده ام که ما، چه خوب بلدیم تقصیر را گردن دیگران بیاندازیم، حتی تقصیر خدا و معصومانش.

هیچ خجالتی هم ندارد.
خواهرم که نتوانسته بود تاب این خبر اسف بار را بیاورد، همانجا به آرامی زد زیر گریه.

ما وسایل خود را جمع کردیم تا از داخل ساختمان بیرون برویم، چاره دیگری جز این نمی بود.

پدرم سعی داشت خواهرم را از گریه و زاری بازدارد که با اعتراض برادر کوچکم روبرو شد، چرا که اون محیط را بسیار فرهنگی (؟) و عمل پدرم را ناشایست تلقی می‌ کرد.

ما از پله ها به پایین سرازیر شدیم و خودمان نیز تکلیف کار را نمی دانستیم، تا این که چند مرد به سراغ پدرم آمدند؛ نمی دانم شاید هم او به سراغ اونها رفت و راجع به مشکلمان پرس و جو نمود.
از برنامه معلوم کار و کاسبی اونها همین بود.

یعنی منتظر بودند کسی مستاصل و وامانده از قطار، به سراغ اونها بیاید و مشورتی بکند.

پدرم ماجرا را در میان گذاشت و مردی که گوشی موبایلی در دستش بود، به نمایندگی از بقیه افراد –که به احتمال قوی همه راننده تاکسی بودند- سخنرانی می‌ کرد.

او در ابتدا از دامادمان درخواست کرد که برود و ساعت توقف قطار ما را در ایستگاه سمنان را بپرسد.

این کار انجام، و نتیجه اون فراخوان گشت: 6:20 دقیقه.

پیشنهاد ایشان این بود که ما با تاکسی به سه راه افسریه برویم و از اونجا تاکسیهای سمنان را سوار شویم.

ما اگر به موقع خود را به اونجا می‌ رساندیم، می‌ توانستیم با ارائه بلیط بقیه مسیر را با قطار طی کنیم.
من از اول هم از صحبتهای مرد خوشم نیامده بود.

اصلاً به دردسرش نمی ارزید، اما ظاهراً پدرم خام حرفهای اونان شده بود.

من کسی نبودم که به اعتراضاتم ترتیب اثری داده شود، تا اینکه داماد به کمکمان آمد و فرمود برویم.

خام حرفهای اینها نشوید، همه اش قصه هست! در تخمین هزینه ای که از خود مرد کاسب داشتیم، معلوم شد که باید بین 40 تا 50 هزار تومان را برای رسیدن به سمنان پیاده شویم.

بگذریم از اینکه چگونه ما که شش نفر می‌ شدیم، به همراه وسایلهای بی شمارمان، می‌ توانستیم در یک تاکسی سوار شویم؟ و جالب می‌ شد اگر به سمنان می‌ رسیدیم و می‌ فهمیدیم اونجا هم از قطار جا مانده ایم!!!
چاره ای جز برگشت به تاکسی ون سبز رنگ نبود.

برگشتیم و راننده با لبخند از همه ما پذیرایی کرد تا کمی ناراحتی حضار فروکش کند.

اونجا بود که دامادمان فرمود سمنان نزدیک به 300 کیلومتر راه دارد و اگر ماشینی با سرعت 140 کیلومتر (!) در ساعت هم برود، باز هم در وقت مقرر شده، به اونجا نخواهد رسید.

این سرعت را همان مرد برای توجیه کردن ما و تضمین نسبت به اینکه به مقصد خواهیم رسید، بیان کرده بود.

البته او یک حرف مفید هم زده بود: ظاهراً ما که همگی شناسنامه هایمان همراهمان بود، می‌ توانستیم با ارائه همان شناسنامه ها، بلیت المثنی تهیه کنیم و دیگر نیازی به برگشت دوباره به خانه نبود.

این دقیقاً همان مطلبی بود که در پشت بلیتها قید شده بود و ما از اون بی خبر مانده بودیم.

درست هست که این کار هم کمی معطلی خاص خود را داشت، اما مطمئناً ما به قطار می‌ رسیدیم.
مگر می‌ شد به همین راحتی به خانه برگشت؟ خواهرم برای سه روز مرخصی از اداره، خود را به آب و آتش زده بود و شوهرش هم که شاغل بود، همینطور.

نمی شد این سه روز را در خانه گذراند.

در نهایت با همفکری خانواده تصمیم گرفته شد تا سری به ترمینال جنوب بزنیم و ببینیم که چه خبر هست...


70 out of 100 based on 70 user ratings 1120 reviews

@