» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..


» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..




" یـا بـاقیـاً لا یفنـی .. "
» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..
و خیـره می شوم بـه پنجـره ؛ تمـام خاطرات نـاگهـان از گونه ی خیـالم سـُر می خورد و چشمـان ِ پـُر
اندوه ِ دلم را بـارانی می کند ؛
حس می کنم برنامه به نبـودن که می شود ؛ همه چیـز دست در دست
هم تقلا می کنند تـا پای بـودن ِ تو را ؛ در جایی که هستی محکم نگاه دارند ..
فـرقی نمی کند کـُجـا .. حتی اگـر در میـان مـُرداب باشی و یا در منجلاب یـا لجن زار و یا حتی در یک
بـوتـه زار ـُ یک گندم زار و حتی اگـر در گلستـان باشی .. آنجـا کـه عطر گل هـا تـو را مست می کند..

آنچه هست یک تقلا ست .. حسی که می خواهد تـو را به تمـام خاطـره های گذشتـه پیـوند دهـد و
تارهای بـاریک تر از مـوی را به رشته های محکمی برای بودن تبدیل سازد ..


امـا هوای نبـودن آنقدر سنگین است گاه و آنقدر در تمــام ِ تـو رسوخ کـرده است که ترجیح می دهی
از کنار خاطره هــای چندســاله ات بگذری .. از کنــار تمـام روزهایی که بزرگ شده ای با ثانیـه هایش
و از انبـوه شیرینی ها و تلخی ها که یادگاری های تو شده اند حالا ..


و خیـره می شـوم بـه پنجره ؛ حس می کنم مـویرگ ِ خیــالم به کبـودی رسیـده است ؛ چشم هـایم
را مثل وقت هایی که ابــرها ، مهتــاب را می رُبـایند از مُقـابل دیـده هـا و در هـاله ای از امــا و اگــر ها
و شاید ها نهـان می دارند ؛ می دزدم از هجوم همـه ی خیال هـا و بعـد ؛ سُـراغ ِ چمـدان همیشگی
می روم ..!


چمـدانی کـه حالا بـُـزرگترین سُــوال را بــا خود دارد ؛ و چه چیز بــایـد بـا خود بـُرد و چه چیـز نبــایـد ..
و به کجا بــاید رفت و به کجا نباید ..!

» و ادامه دارد ..

» مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْباقى وَاَنَا الْفانى وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفانىَ اِلا الْباقى ..


---

پ.ن : آنچه خـواهم نوشت یک روایت بسیـار ساده شده از یک داستان ِ پیچیده امـا تکراری است ..
اشتیـاقی اگـر بود می توان روایت هـا را به هم گـره زد ..:)



داستان طولانی 2

1:

» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..
چمـدان با فضــاهای کوچک ـُ بزرگ ِ تعبیـه شُـده اش ؛ کـه زیب هـا حکم ِ درب هـایش را دارند ؛ بـازهم
مـرا به دُنیـای خیال می بـرد،
خیالی کـه این بـار تـردیدهـایم را بـرای بـودن پـُررنگ تـر می سـازد ..!
انگـار دست هـایم دُنبـال یک تعبیـر تـازه از جـریان ِ ثانیه هـا و اتفاق هـایی می گردد کـه از بـام اوفتاده
هست ـُ حالا قــرار هست تمــام ایـن رویـدادهـای شکسته را جمع کنم و کنـارهم بچسبانم ـُ بعـد در این
چمـدان ِ جادویی جـا کنم ..!

اصلا سفـر از همین جـا آغـاز می شود از همین خیـال سـاده ؛
از همین تردید هـا برای بـودن ..


داستانهای جان کریستوفر
برای ماندن ..


داستانهای آنتونی هوروویتس

برای نبودن ..


داستانهای کهن ایرانی --- هر روز یک داستان
برای رفتن ..


[:::::ميهماني شوم - اثر : گراهام گرين :::::]

مثل همـان روز که چمدانم را بـازکردم و از بسـاط ِ خیال چند واژه آوردم ـُ شد شعـر ..!
چند واژه ی دیگر شد مشق ..!

چند واژه ی دیگر حرف ..


مکاتب ادبی

چند واژه ی دیگر نگـاه ..


نویسندگان انگلستان

چند واژه ی دیگر سبک ..


چند واژه ی دیگر راه ..


چند واژه ی دیگر ..!

و این چند واژه ها اونقدر ادامه پیدا کرد که حالا خیالهای رنگی ام در این چمدان ِ کوچک جا نمیشود..


بـاید بـرای بـرخی از خاطـره هـایم دست تکان دهـم و بـرخی دیگـر را به زنجیـر اجبـار ـُ کشـان کشـان ،
در چهـاردیـواری این چمـدان جا کنم ..

دلم می خـواهد بـه جـای همیشه ؛ این بـار بـرای خاطـره هـای
خوب دست تکان دهم ـُ دست تلخ ترین خاطره هایم را بگیرم ـُ راهی سفر شوم ..

و درست مثل وقت هایی کـه زنگ ِ پایان این زندگی زده می شود و وقت رفتن می شود ، نگاه کنم به
ریل های قطاری که من با بودنم ساخته ام ـُ حالا برنامه هست در این مرحله به زمـان ـُ مکان دیگری برود..


به جـایی که نیستی نیست امـا هستی هم نیست ..


و می دانم برای رفتن چمـدان نیاز نیست امـا عادت کرده ام، عادت کرده ام که مانند خانه به دوش ها
هـرکجا می روم چمـدانم هم در دست هایم سنگینی کند تـا خیال کنم انبـوه ِ خاطره هایم دلیل ِ این
سنگینی هست و نه بهت ِ رفتن ـُ رفتن ..


تیک تاک ساعت که پس از این گردش طولانی به عقربه 12 رسیده هست و آهنگ دیرینگ ِ همیشگی
خود را می نـوازد دوباره مرا از خیال هایم جدا می کند و دست نگاهم را به دستگیره ی فلزی چمـدان
گره می زند که هان ..

!
و این شتاب که نمی دانم از پی چیست و امـا می خواهم در هُجوم ثانیه ها گم کنم اون را ، گلویم را
اون سان می فشارد که بغض هایم در چشم های تار و تیره ام یک دریاچه می سازد و قوی خاطره ها
را دوباره نوید می دهد تا بال خیال بگشاید ..


آهسته بهت هایم را پشت همین دریاچه به زنجیـر می کشم ـُ از کنار چمـدان خالی بلند می شوم
تـا به هوای بستن ِ چمـدان ، سُـراغ ِ کمد را از دیـوارهای آشنـا ـُ سـایه روشن ِ اتاق گیـرم ..

» ادامه دارد ..




2:

سلام
میدونم پستم اسپم ولی نوشته و ادامه داستانتون بی شک زیباست نوشته ای که از دل بیاید به دل نشیند قلمتون روان چشم انتظارمون نزارید
+
کولی ها چمدان سفر ندارند.


کوچی ها سقفی بر سر ندارند.


پرستوها مرزها را نمی شناسند .


اما کولی ها و کوچی ها و پرستوها در سفر همراه دارند.


همراهان.

بیشماران.

قاصدک ها تنها سفر می نمايند.


من پای سفر ندارم.

دلی هم ندارم تا قوی دارمش
.


من باز هم به سفر می روم...


یادت می آید؟
می فرمودی خانهُ باد در گودی دستهای رنگ پریده و پشت رگهای آبی بازوان من هست .


می دانی؟
دیگر فرقی هم نمی کند.


دستهایم یادگار بی خانمانی منند اما هنوز توان اون را دارند که اشکی را از گونه ای پاک نمايند.


حالا هم دوباره وقت رفتن هست جان دلم ...


سلام مرا به خدایت که نگهدار توست برسان.


از: کیکاووس یاکیده


3:

" هو .."
» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..
انگـار بـاید مثل همیشه تـا درب کمـد می گشـایم ، این قاب ِ عکس جمعی بیفتـد پـایین ..! و مـرا بـا
گذشته ای دور همسفر سازد .


خوب که نگـاه می کنم ؛ من هستم ..

تو هستی ..

او هم هست و همه ی اون هـا که روزی کنـارهم

در مقابل این دوربین دست تکان دادیم ـُ حـالا امـا من هستم ..

تـو جـایی دیگر ..

اویی هم کــه دیگـر

در کـار نیست ..


و گـویی این عکس ها برای ثبت ِ همین تنهایی هست که از فردا تمام لحظه هـایمان را پـُر می کند ..



چشم هـایم را می بندم ؛ می خـواهم از خیـال این عکس ـُ روزهـایی که خنده هـا باران شکوفـه در
چشم هامان به راه می انـداخت جدا شوم .

ناگهـان اما هزار قاب دیگر ..

هزار عکس دیگـر در ذهنم

تـداعی می شود ..



احساس می کنم در تـونلی ایستاده ام که تاریک هست و چیزی شبیه یک چرخ ـُ فلک در تاریکی
اون
به سرعت می چرخد ..

نزدیک می روم، صداهـای آشنا برای گوش هایم جیغ می کشند و عکسهـا

و خاطـره هـا بـرابـر چشم هایم دست تکان می دهنـد .

هـرچه می خواهم از این حس رهـا شـوم ؛
بیشتر و
بیشتر به عمق این تـونل وارد میشوم و بیشتر و بیشتر غرق در صدا، عکس و خاطره ها ..


گذشته در رگ هایم تـزریق می شود و نبض خیـالم از حرکت بـاز می ایستد ..



تاریکی تا اونجا که می تواند با نورهای آمیخته از گـردونه ی تصـاویر و صداهای مبهم امـا آشنـا درهم

می آمیـزد امـا هنوز این تـاریکی هست که عمیق تر هست و پـُررنگ تـر ..

سعی می کنم چشمهایم
را
بگشـایم؛ امـا نمی شـود..! گویی هرچه تلاش می کنم تـا از این فضا رهـا شوم ؛ رهایی معنای
خود را بیشتر از قبل از دست می دهد ..



و عاقبت تونل سرگیجه می گیرد و به دور سرم به مانند گردبادها می چرخد..

نورها چشم هایم را
می زنند ..
و تاریکی مرا در خود می بلعد ..
درحالی کـه روی دیوارهای این تونل هنوز همان قاب عکسها هست..

و هنوز هم صداهای مبهم..


تنها هرچه به انتهـا
نزدیک تر می شوم بر شدت ِ صدا و تصویـرها و گردش تونل اضافه کرده می شود..


ناگهان ؛ تمـام این صدا، تصویرها
و تاریکی، آمیخته به دردی میشود که در صـورتم تیر می کشد..



چشم هـایم را که بـاز می کنم زندگی هنـوز جـریان دارد، با همـان نگـرانی های همیشگی اش..


قاب عکس هنوز در دستهایم بی قراری می کند ..
سعی می کنم بلند شوم اما به مانند میخی که
سخت روی زمین کوبیده شُده باشد؛ تمام ِ اونچه
من هست، درد میکند؛ انگـار از بامی بلند اوفتاده بـاشم ـُ حالا
برای برخاستن نیاز به عصا باشد..



سـر برمی گردانم ـُ نگاهم دوباره به دستگیره ی کمـد گـره می خورد ..

» ادامه دارد ..





4:

" به نـام او .."

و سـلام که تـرجمـان نـام خداست ـُ مبتدایی بر سطرهـا ..



بـانوی امیـدهـای روشن ؛ هـانای ارجمنـد ..


سپـاس بـرای نگـاه پـُر مهـر و محبت تـان ؛
که هـرچه زیبـایی هست از اون ِ شمـاست ..


راستی ؛
اونچه این جـا می نویسم یک داستـان نیست ..


تنهـا چنـد روایت از یک مجمـوعه داستـان هست از حلقه ی هستی ..


و شـاید هم نیستی ؛
کـه مـا همه در گیـر ِ اون هستیم ..


روایتی که تمـامـاً بداهه نوشته می شـود ..

و بـدون پـالایش ..



راستی تر ؛
بـرای اون شعـراز آقـای یـاکیده که همسـو با مـوضوع هم بـود ؛
بیـکـران سپـاس ..



حضورتـان مـایه ی خـرسندی هست و گـرمـابخش ِ روح و جـان ..
امیـد که سزاوار بلدای نگـاه تـان بـاشم ـُ باشد سطرهایم ..



سپـاس ..

---
»
رونوشت :

5:

ما دلمون هوس سفر کرده اما نمیدونیم کجا؟ کجا باید رفت ؟توی چمدونمون چی بزاریم نقشه راهنما رو گم کردم گاهی وقتها خیال میکنم برای سفر نباید دنبال هدف و مقصد باشیم دنبال پناهگاه دنبال سرپناه مگه نمیشه بدون چمدون رفت سفر مگه نمیشه بدون همسفر رفت سفر ؟سفر یعنی فقط باید رفت نه گاهی سفر سکون حرکتی نداره خودتم بخواهی دیگه نمیتونی حرکت کنی دستت به هیچ جا بند نیست


» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..

+

گاهی اونقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...

بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟

"سید علی صالحی"

» اگـر قــرار بــه کـوچ بــاشد ..


68 out of 100 based on 63 user ratings 538 reviews

@