شروعی دوباره


شروعی دوباره



شروعی دوباره
مدت هاست که دست به قلم نبردم راستش از آخرین باری که یک صفحه کاغذ رو سیاه کردم حدود 3 سالی می گذرد.
وقتی سال اول دبیرستان اولین بار دست به قلم شدم. خیلی می ترسیدم، شک داشتم اخر کار به کجا می انجامد. نوشتم. نتیجه داد، داستان اولم در سطح منطقه تحصیلیم برگزیده شد. خیلی فراموش نشدنی بود اما دوام نداشت... از آن روز با خود باوری نوشتم سال بعد در استان تهران اول شدم سال بعدش هم در کشور....

یکی دو بار هم در زمان دانشجویی نوشتم یکی دو تا جایزه هم دادند تا با آن ها سرگرم باشم!!!
باز نوشتم و نوشتم می نوشتم ولی به دلم نمی نشست....... ولی همه را سوزاندم چه آتش گرم و زیبایی بود.خاکستر کاغذ هایی به خاطرشان بزرگترین گنج زندگی ام را هزینه گرده بودم چه زیبا در باد می رقصیدند. ساعات عمرم بود که می سوخت. دری که ز کف دادم دقایقی گرمایی ساخت، در تاریکی شب درخشید و آخر شد. فکر کنم تأثیرش را گذاشت...... امده ایم تا درنگی کنیم ....کاش گرمایی بیافرینیم....

قلمم را نگاه داشتم، ولی مدت ها بود که سراغش نرفته بودم. دیروز سری به او زدم. بر روی هم دم تنهایی هایم گرد پیری نشته بود. خسته و دل چرکین به نظر می رسید. وقتی متوجه شد که سراغش آمدم رویش را برگرداند.
سلامش دادم.
جوابی نیامد.
به سمتش رفتم تا در آغوشش بکشم و عذر تقصیر بخواهم. همین که متوجه حرکتم شد تکانی به خود داد و به زیر میز پناه برد. اه.... چیزی برای گفتن نداشتم حق با او بود. در گوشه تاریکی پنهان شده بود. خودش را کنار پایه عقبی میز، جایی که فرش مدت ها اتنظار کشیده بود تا زیر پایه میز قرارش دهم، مخفی کرده بود.
بار ها سرزنشم کردند که چرا فرش را زیر میز نمی گذاری؟؟
دوست نداشتم بار بر دوشش بنهم اما خودش باری شد بر قلبم.
خیلی با قلم گفتگو کردم تا قبول کرد که از تاریکی بیرون آید و کدورت ها را فراموش کند.
دوباره قلمم را در دست دارم ولی ترس مبهمی به سراغم امده از جنس همان ترسی که برای اولین بار داشتم.

می نویسم ولی نمی دانم چه.... فقط می نویسم ، عنان خویش به قلم می دهم تا در دریای واژگان مرا به هر سو که خواست برد. می نویسم تا نوشته باشم.
نه موضوعی است نه طرحی، نه شکلی، نه اوج و فرودی داستان بلندی است که برنامه است خودش خود را بسازد. امروز عاقبتی ندارد ولی فردا حکایتی دگر است..... حکایت لحظاتی که فاطله امروز و فرداهاست.... حکایت نفسی که می زنیم تا نفسی بیافرینیم......
پس به امید خدا خواهم نوشت، از هیچ کس و هیچ چیز، از همه کس و همه چیز ..................



داستان جدید کلاغ و روباه

1:

وقت درازی بود که را ه می رفت.


داستان شاهزاده و دختر خدمتکار
هر چه بیشتر می رفت مقصد دور تر دور تر می شد.


داستان زیبا و آموزنده ” آرزوی دانه ”
شاید اصلاً مقصدی در کار نمی بود.


داستان زیبای “ اثر خشم “
گام بر می داشت و پیش می رفت.


یک داستان بسیار جالب و خواندنی و سرکاری !
برگ سبزی روی پای چپش افتاد سبزی برگ بر روی کفش رسمی مشکی رنگی که کمی گل روش را پوشانده بود خودنمایی می کرد.


داستان کوتاه و جالب از بهلول
به بالای سرش نگاهی انداخت درست زیر چنار بلند و تن آوری هستاده بود.


داستان بسیار جالب و خواندنی ” راننده اصفهانی “
به طور حتم این برگ از همین درخت افتاده بود.


داستان زیبای ” گردنبند جینی ” ( حتما بخوانید )
برگ های خیس درخت رنگ سبز بسیار زیبا و دل نوازی داشت.

درخت عظیمی بود از یک سو شاخه های باران زده اش نیمی از خیابان را پوشانده بود و از سوی دیگر سایه مطبوعی در پیاده رو ایجاد کرده بود.

به گونه ای سنگ فرش های زشت سفید و صورتی پیاده رو را قابل تحمل ساخته بود.

لحظه ای به افتادن برگ فکر کرد.

ذهنش بسیار شلوغ بود افکار پشت سر هم در رفت و آمد بودند وقتی کمی دقیق می شد ذهنش خالی می گشت یادش نمی آمد که تا ثانیه ای پیش چه فکری از مغزش عبور کرده هست، با کم شدن تمرکز افکار مختلف دوبار به صورت کنک و مبهم ذهنش را در بر می گرفت.

حتی صدای جر و بحث اون پیرمرد مو بلند با بستنی فروش نیز نتوانست حتی برای لحظه ای توجهش را جلب کند.

صدای پیرمرد در هیاهوی ماشین هایی که از خیابان خیس عبور می کردند به گوش می رسید.

هر رهگزری برای ثانیه ای هم که شد ه شاهد مشاجره اون دو بود.

ولی او اصلاً توجه نداشت.

بدون توجه به اطراف فقط راه می رفت.

تنها نوک کفش هایش را می دید که گاهی قطری آبی از اونها به زمین می چکید و هر چه راه می رفت کثیف تر می شدند.


هنوز صدای پیرمرد می آمد که فریاد می زد:
هنوز صدای پیرمرد می آمد که فریاد می زد:
- من میدونم وتو کاری می کنم مرغای آسمون به حالت گریه نمايند فکر کردی مملکت صاحب نداره که تو هر غلطی می خوای بکنی؟
گام هایش سنگین و سنگین تر می شد.

صدای آبی که به سرعت در جوی در حرکت بود و با برخورد به زباله های داخل جوب تولید سر وصدا می کرد افکارش را متلاطم تر می کرد.

- هر کاری می خوای بکن تو اصلاً چیکاره حسنی؟ برو بابا بزرگ احترامت دست خودت باشه من یه عمره تواین محل کاسبی می کنم.
بدون این که متوجه باشد مدتی بود که داشت به یک قوطی لگد می زد و اون قوطی بیچاره را هم با خود هم مسیر کرده بود با هر ضربه ای که به قوطی می زد مسیر اون تغییر می کرد مانند افکارش که در هر قدم مسیر متفاوتی را می پیمود.


- این بار که دیدمش حسابی حالشو می گیرم باید بفهمه که ......
- میدونم....

آخه اینم شد زندگی خدایا اینو دیگه چیکار کنم

- به من چه؟...

خودش می دونه و .....

آخه نامردیه نمی دونم....

من...

ناگهان احساس کرد که پاهایش خیس تر از حد معمول شده هست.ابتدا اهمیتی به این مسئله نداد شاید فکر کرد خیسی هم در ذهنش هست اما به سرعت متوجه شد که زباله های داخل جوب راه آب را بند آورده، آب وارد پیاده رو شده هست.

زیرلب غرغری کرد.

قوطی را رها کرد و وارد خیابان شد.

..................................................

....................


2:

خب من نمیخواستم داستانتون قطع بشه
حالا که روشن خانم این زحمتو! کشیدن

امیدوارم قلم تا آخر قصه پا به پاتون بیاد...
موفق باشید

3:

ورود شما در سراپرده قلم بدستان نیک اندیش در کنار قلم رفیق خویش مبارک باد

در تداوم نوشته هایتان ، هستی در یاریتان

پیروز باشید

4:

از کنار جدول به حرکت ادامه داد.

هر از چند گاهی غرغری می کرد.

تر شدن پاهایش آزارش می داد.

از این که با جوراب های خیس راه برود متنفر بود.


- آخه این چه بدبختیه!! از هر چی بدم میاد سرم میاد!!!
سعی می کرد پاهایش را دقیقاً بر روی خط سفید کنار خیابان بگذارد.

البته اونچنان هم سفید نبود بخش هایی از اون به مرور وقت فرسایش یافته بود و رنگ خود را از دست داده بود به گونه ای که سخت می شد نام خط ممتد بر اون نهاد.

حرکت بر روی خط باعث می شد نظم ذهنی خود را دوباره بدست بیاورد.

آسوده شود، بتواند کمی از دغدغه هایش بکاهد.

دغدغه هایی که دلیلشان را نمی دانست.


- هی عمو عاشقی؟؟؟ کجایی مرد حسابی یه ساعته دارم می کوبم روی این بوق بی صاحاب!!!
- با منی؟؟؟؟
سوناتا مشکی رنگی کنارش ایستاده بود.

با توقف ماشین، صدای بلند موسیقی فضا را پر کرد.

گل و لای تمام بدنه ماشین را فرا گرفته بود معلوم بود که از بارانی که چند ساعت پیش باریده بی نصیب نمانده هست.


پسر جوانی در مقابلش بود.

پسر عینک دودی اش را برداشت و درست در چشم هایش خیره شد.

بینی عقابی و سر بی مویش با اون ریش بلند تعجب هر بیننده ای را بر می انگیخت.

پوشش هایی را که پوشیده بود سر تا سر مشکی بودند.

اولین فکری که راجع به پسر کرد این بود که عزیزی از دست داده هست.

اما چگونه ممکن بود کسی داغ دار باشد و به چنین موسیقی گوش دهد.


- نه پس با این خواننده هم که داره میخونه!
- خب امرتون
- تازه میگه امرتون تو می دونی ما بخوایم دوره این خانم بگردیم باید کدوم طرفی بریم؟؟
جوان راننده بدون این که منتظر جواب بماند.

به سمت دختر رفت.

مدتی شاهد مشاجره بین جوان و دختر بود.

در اخر جوان راننده به سرعت در اولین فرعی پیچید.


هر چه بیشتر می رفت خیسی پا بیشتر آزارش می داد.

گاهی از لبه های نامنظم جدول کنار خیابان آب به داخل خیابان می ریخت.

به دلیل ناهمواری های آسفالت آب در گودال های کوچکی جمع شده بود.

دیگر برایش مهم نبود که پایش به داخل آب برود.

سرما کم کم در جانش رسوخ می کرد.

به یک چهار راه نزدیک می شد.

در دید رهگزران به مرده ای می مانند که تازه سر از گور بر آورده هست.

وقتی به تقاطع رسید بدون توجه به چراغ راهنمایی و امتی که توقف کرده بودند به راهش ادامه داد.

خیابانی که مسیرش را قطع می کرد شیب زیادی داشت و ماشین ها در اون با سرعت نسبتاً بالایی حرکت می کردند.

چند گامی به درون چهار راه برداشته بود که ناگهان صدای بوق ممتد چند ماشین او را بخود آورد لحظه ای دید که جوان راننده به سرعت به طرفش می آید.

به سادگی می شد نشانه های وحشت را در صورت راننده دید.

صدای محیب ترمز فضا را پر کرده بود.

این صدا توجه اونهایی راهم که متوجه ماجرا نبودند به صحنه جلب کرد.

دیگر مجالی برای فکر کردن نداشت تمام ماهیچه هایش سفت شده بود.

نمی دانست چه باید بکند.

اگر هم می دانست توان انجام هیچ کاری را نداشت.صدای فریاد عابران از هر سو شنیده می شد.

صداهای گنگ و مبهمی که فضا را بسیار دردناک و غم بار کرده بود.

شاید ثانیه ای بیشتر تا برخورد فاصله نداشت.

تنها کاری که توانست اجرا کند این بود که چشم هایش را ببندد و منتظر بماند.

..................................................

.......


5:

فضا تیره و تار بود.

مدتی انتظار کشید.اتفاقی نیفتاد.

چه طور ممکن بود؟ از این که چشمهایش را باز کند وحشت داشت.

نمی دانست چه چیزی در انتظارش هست.با خود فکر می کرد:

- خدایا یعنی من الان امت؟؟؟ یعنی وقتی چشم هام رو باز کنم......
نمی توانست تصوری از وقتی که چشم باز می کند داشته باشد.

به شدت نگران بود.

با ترس و لرز به آهستگی چشم هایش را گشود.

روی یک نیمکت فلزی نشسته بود.

بوی چمنی که تازه آبیاری شده بود فضا را پر کرده بود.

در مقابلش آبنمایی سنگی برنامه داشت.

سنگ فرش زیبایی فاصله بین او و آب نما را پوشانده بود.

سبزی بهار را می شد همه جا دید.

رنگ سبزی که بسیار خوشرنگتر از رنگ نیمکتی بود که روی اون نشسته بود.

هیچ علاقه ای به دیدن محیط اطراف نداشت.

سرش را پایین انداخت و سعی کرد ذهنش را خالی کند.

برای ثانیه ای چشمهایش را بست.

ولی می ترسید دوباره بازشان کند.

در این فکر بود که اگر از جای دیگری سر در بیاورد چه؟

باید امتحان می کرد.

حقیقت هر چه بود باید با اون روبرو می شد.

دوباره به آرامی چشم هایش را باز کرد.

هنوز روی همان نیمکت نشسته بود.

به اطراف نگاه دقیق تری انداخت.

گروهی از کودکان در گوشه ای مشغول بازی بودند و به شدت سر و صدا می کردند.

اطرافش پر نیمکت بود و بر روی هر نیمکت دو،سه نفری نشته بودند و فرمودگو می کردند.

محیط اطراف پر صدا بود.

صداهایی که او تا چندی قبل اونها را نمی شنید.

پشت سرش فضای سبز وسیعی برنامه داشت.

اولین چیزی که نظرش را جلب کرد تابلویی بود که روی اون نوشته شده بود.

- فضای سبز
لطفاً وارد نشوید.
ذهنش شروع به کار کرد.

لحظات و خاطرات به سرعت از مغزش عبور می کرد .

درست مثل این بود که به یک فیلم با دور تند نگاه شود ولی بیننده هیچ صحنه ای را از دست ندهد.

تازه متوجه شده بود کجاست و برای چه به اینجا امده بوده هست.


برنامه بود امروز با پدرام صحبت کند.

پدارام مدتی بود که تصمیمات عجیبی گرفته بود.

مغزش هنوز در حال بازیابی اطلاعات بود.

انگار مدت زیادی هست که از این دنیا دور بوده هست.

در پارکی نشسته بود که معمولاً در اوقات فراغت و دلگیری به اونجا سر می زد.

با خود فکر می کرد چه اتفاقی افتاده هست.

از این مطمئن ب.د که به خواب نرفته هست.

هیچ توجیهی برای چیزهایی که دقایقی قبل دیده بود پیدا نمی کرد.

تصاویری که دیده بود ایقدر واضح بود که به هیچ وجه نمی شد اونها را از یاد برد.

حتی از خیلی از خاطرات نزدیک هم شفاف تر و واضح تر می نمود.

احساسی داشت که قبلاً به هیچ وجه تجربه اش نکرده بود.

در افکارش غرق بود.

شاید به دنبال توضیحی منطقی برای اتقاقات پیش آمده بود.

مدتی بود که دیگر صدای محیط برایش مفهوم نبود.

با ضربه ای که به پشتش وارد شد.

از جای پرید و رشته افکارش از هم گسسته شد.


6:

- چیه! چرا اینقدر ترسیدی
- می کوبی پشت آدم بعد می گی چرا ترسیدی؟!؟!
- کدوم کوبیدن؟ فقط یه ضربه کوچیک زدم بیا اینم بستنیت
- مرسی زحمت کشیدی!!
پدرام با یک بستنی به سراغش آمده بود.قد بلندش او را از سایرین متمایز می کرد.

موهای بلندش را عقب داده بود.

صورت کشیده ای داشت.

چشم های درشتش در کنار بینی کوچکش زیبایی خاصی به صورتش بخشیده بود.

صورتش را به تازگی تراشیده بود.

پیراهن سفیدی که به تن داشت با شلوار پارچه ای سیاهش ترکیب جالبی ایجاد می کرد.

پدرام بستنی علی را به او داد.

علی که داشت با کلید هایش بازی می کرد با گرفتن بستنی از پدرام از این کار فارغ شد.

پدرام نگاهی به او انداخت.
- چرا اینقدر عرق کردی؟؟
- عرق!!
صورت علی خیس خیس بود.

دستی به صورتش کشید.

نمی دانست باید بگوید که چه اتفاقی افتاده هست یا نه.

می ترسید که پدرام خیال کند که عقل از سرش پریده هست.

طوری رفتار کرد که انگار اتفاقی نیفتاده هست و شروع به خوردن بستنی کرد.

- چرا جواب نمی دی حالت خوبه؟
- چیزی نیست هوا گرمه دیگه!!
خودش هم می دانست که این احمقانه ترین بهانه ای هست که می توانست بیاورد.

اونروز هوا به هیچ وجه گرم نبود.

با این که خورشید تقریباً عمود می تابید و چیزی به ظهر نماده بود هوا بسیار دلچسب بود.

سعی کرد موضوع بحث را عوض کند و دیگر اجازه ندهد سوال های پدام بیشتر کلافه اش کند.

- چه خبره؟؟...

چی کار کردی هکه از دستت شاکی اند؟

- هیچی بی خودی گیر می دند
- پدرام!!!
نگاهی پر معنی به پدرام انداخت.

پدرام نیز نگاهش را جواب داد و با لبخندی ادامه داد:

- می خوام از خونه بزنم بیرون....می دونی می خوام هستقلال رو تجربه کنم...

خودت می دونی من هم می دونم که با وضعی که دارم دیگه کسی تو خونه نمی تونه تحملم کنه...

علی حرفش را قطع کرد ذهنش آشفته بود نمی دانست چه باید بگوید قبلاً خودش را برای صحبت کردن با پدرام آماده کرده بود ولی با اتفاقاتی که افتاده بود خودش هم نیاز به کسی داشت که راهنمایی اش کند.


- پدرام جان اگه یه خورده فکر کنی می فهمی که همون هایی که می گی نمی تونند تحملت نمايند من رو فرستادند اینجا تا باهات صحبت کنم
- ببین علی می شه بعداً صحبت کنیم.

الان اصلاً حوصله حرف زدن ندارم می خوام یه کم راه برم و از هوا هستفاده کنم!!

این دقیقاً همان چیزی بود که علی می خواست بدون لحظه ای تردید با پدرام موافقت کرد.

در این فکر بود که شاید بتواند در این موقعيت نظم ذهنی اش را باز یابد.

بلند شد و ایستاد دستش را دراز کرد و دست پدرام را گرفت:

- پاشو یک کم راه بریم
پدرام بلند شد.

پایش بر روی بند کفش علی رفت.

علی نگاهی به پایش انداخت.

کفش اسپرت سفید رنگی به پا داشت.

ثانیه ای نگاهش بر روی کفش خیره ماند.

به یاد چیزهایی که دیده بود افتاد.

نمی دانست می تواند نامش را رویا گذارد یا خیر.

دقایقی قبل دیده بود که کفش رسمی مشکی رنگی بر پای دارد.

خم شد تا بند کفش را ببندد.

پدرام خیره خیره صورت وحشت زده اش را نگاه می کرد

7:

فوقالعاده بود
قلم زیبایی دارید
موضوع داستان خیلی جذابه
بی صبرانه منتظر ادامه اون هستم
موفق باشید

8:

با تشکر از لطف شما.
با شما موافقم قلم خیلی زیبایی دارم ولی بلد نیستم خوب ازش هستفاده کنم
اگر راسنش را بخواهید راجع به موضوع داستان بیشتر از شما اطلاع ندارم.

در واقع بدون موضوع شروع کردم و نمی دانم برنامه هست چه پیش آید.
اگر خدا توفیق دهد ادامه خواهم داد.


چند روزی هست که در هیاهوی ازدواج خواهرم هستم.

از هر موقعيتی برای نوشتن هستفاده خواهم نمود.

9:

خوب که هنوز بلد نیستید وگرنه ما باید می رفتیم کشکمان را می سابیدیم
خود من هم اون وقتها که می نوشتم همین طور بودم
داستان شما را پیش میبرد
تا بحال که کارتان بی نقص بوده ادامه اش هم همینطور خواهد بود به لطف خدا
عروسی هم مبارک باشه
خبرای خوب توی فروم زیاد شده این روزها
ما همچنان منتظر میمانیم شما فعلا از مراسم هستفاده کنید

10:

ببخشید که دیر به دیر می نویسم.
محرم هست و ...
موقع حساب کتاب آخر ترم هم نزدیک شده و ما که در طول ترم در حق هستاد و دانشگاه و کتاب جفا کردیم باید برای جبران کاستی ها قدمی برداریم!!
امیدوارم در هفته های آینده بتوانم موضوع رو به یک جایی برسانم .


11:

علی هر چه کرد نتوانست سر صحبت را با پدرام باز کند.

شاید اصلاً قصد انجام چنین کاری را نداشت.

ساعتی را در پارک گذراندند.

از هر دری سخن فرمودند.

علی صدای پدرام را می شنید، جوابش را می داد ولی یادش نمی آمد جمله قبلی پدرام چه بوده هست.

پدرام پرسید:

- منو تا خونه می بری دیگه؟؟
- آره...


مکثی کرد گویی این پایان جمله اش نبود.
- ببین اگه سختته من خودم می تونم برما.
- نه بابا چی می گی سر راهه.....

راستش حالم زیاد خوب نیست.

نمی دونم چهمه!

- هر کی یه نگاه به ریختت بندازه می فهمه یه چیزیت هست.

ببینم من که رفتم بستی بخرم چی شد که که ایقدر به هم ریختی؟

- هیچی!
- کسی زنگ زد؟....

کسی رو دیدی؟ باز..

علی به میان کلام پدرام پرید.

به هیچ وجه قصد نداشت اتفاقی را که افتاده هست باز گو کند.

در حالی که با کلیدش بازی می کرد به سمت ماشین اشاره کرد و فرمود:

- چیزی نشده یه کم فکرم مشغوله فکر کنم به خاطر کم خوابیه...سوار شو
از تنها چیزی که اطمینان داشت این بود که دلیل آشفتگی اش کم خوابی نیست.

چیزهایی که دیده بود واقعی تر از یک رویا بود.

از طرفی او در روز های گذشته به اندازه کافی خوابیده و بود و به هیچ وجه کم خوابی نداشت.


در حالی که پدرام سوار ماشین می شد.

علی نگاهی به اون انداخت.

بسیار گل آلود به نظر می آمد.

معلوم بود که از باران های بهاره و طبعات اون بی نسیب نماده هست.

برای رهگذران بسیار دشوار بود تا متوجه رنگ نقره ای اون شوند.

نوشته ای که برروی شیشه عقب نوشته بودند توجهش را جلب کرد:

- لطفاً برای رضای خدا هم که شده مرا بشویید.
وقتی جوان تر بود علاقه زیادی به نوشتن چنین جملاتی داشت.

از کودکی تمیزی ماشین را یکی از نشانه های شخصیت می دانست و پدرش را برای تمیز نگاه نداشتن ماشین مواخده می کرد.

در را باز کرد و در حالی که زیر لب چیزهایی می فرمود سوار شد.

بدون این که چیزی بگوید و یا حتی نگاهی به پدرام بیندازد به راه افتاد.


پدرام که تا کنون او را در چنین وضعی ندیده بود در بهت و حیرت فرو رفته بود.

سوالات بی جواب بسیاری در ذهنش شکل گرفته بود.

سکوت مرگ باری حاکم بود.

برای مدتی علی حتی پلک هم نزد.

پدرام نمی توانست این اوضاع را تاب آورد:

- علی از کجا می ری؟
انگار نه انگار که پدرام سوالی پرسیده هست.

پدرام نگاه معنا داری به علی انداخت ولی انگار او اصلاً متوجه نبود.

2 بار دیگر سوالش را تکرار کرد.

علی هیچ واکنشی نشان نداد.

پدرام که داشت کم کم نگران می شد.

دستش را روی شانه علی گذاشت.

- چاکر اقا پدرام خیلی مخلصیم!!
- حالت خوبه؟؟
- توپ توپم عالی!!
- معلومه خیلی خوبی!
لحن کنایه دار پدرام باعث شد که علی متوجه شود خطایی از او سر زده هست.

با حرکت دستش از پدرام پرسید آیا اتفاقی افتاده هست؟؟ پدرام خنده ای کرد:

- نه داداش راحت باش!! مرد حسابی 3 بار پرسیدم از کجا می خوای بری؟؟
- خوب حالا!!! فرمودم چی شده که داش پدرام برا ما تریپ ورداشته!! از کجا برم شما بفرمایید!
- خدایی حالت بد رقم خرابه چدی مثا سید ممد خدا بیامرز!! از صیاد برو..
- خدا بیامرزتش...

روحش شاد.

خنده ای کرد و ادامه داد:
- از هر جایی شما دستور بدید می ریم.

ما پا در رکابیم قربان.

وقتی وارد کوچه ای شدند که خانه پدرام در اون برنامه داشت پدرام با خنده ای دستش را به طرف علی دراز کرد.


- نوکر علی آقا! خوش گذشت مهندس ولی معلوم نشد اصلاً برای چی رفتیم...

برا چی اومدیم..

ولی دستت درد نکنه.

هر چند نفهمیدیم کی تو پرت زده!

- خوش باشی داداش.

مادر نزاییده تو پر ما بزنه!!!

سپس پیاده کردن پدرام به سمت خانه حرکت کرد.

پدرام از دوستان دوره دبیرستان علی بود و خانه شان زیاد از هم دور نبود.

موقتی به داخل کوچه پیچید.

دختری خیره خیره نگاهش می کرد.

تا متوجه نگاه علی شد.

رویش را از او برگرداند از رفتار و حرکاتش می شد ناراحتی و اضطراب شدیدی که وجودش را فرا گرفته بود.

تشخیص داد.

اضطرابی که از نوع خاصی از نفرت ناشی می شد.

علی اصلاً به وجود او اهمیتی نداد.

گویی اصلاً او را نمی دید.

تنها لحظه ای نگاهش به سمت او برگشت که موجب آشفتگی شدید دختر شد.

کاملاً مشخص بود که علی سعی می کرد او را نا دیده بگیرد.

بدون توجه درب حیاط را گشود و مشغول پارک کردن ماشین شد.


12:

با سلام
دیگر از نوشتن خسته شدید؟؟
داستان جالبی بود منتظر ادامه اون هستیم

13:

یقینا باقی داستان مونده برای سپس امتحانات

14:

چقدر راحت و زيبا مي نايشانسيد ..
پاياني خوب براي داستانتون آرزو مي كنم .


15:

میگویند نوشتن سخت ترین کار دنیاست ....

در عین حال اسان ترین ...

اونتوان چخوف مینوشت انقدر که اگر سن داشت باز هم از او میتوانتس بخوانی ...


اما وقتی که ادمی مسدود باشد ..

فکری نداشته و قلم شکسته در دست داشته باشد نوشتن برایش همانقدر درد اور هست که خون از وجودت بیرون رود و تو ارام ارم بمیری ....


16:

با سلام تشکر
مدتی به نت دست رسی نداشتم و برای همین نتوانستم بنویسم انشا الله خدا کمک کند و بتوانم داستان را ادامه دهم.
نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
یقینا باقی داستان مونده برای سپس امتحانات
راستش درس خوندن توی امتحانات برای درس خون هاست نه برای ما!!!
ولی بهانه خوبییه برای در رفتن از زیر یه سری کارها!

نوشته اصلي بوسيله luna نمايش نوشته ها
چقدر راحت و زيبا مي نايشانسيد ..
پاياني خوب براي داستانتون آرزو مي كنم .
با سلام
از لطف شما سپاسگزارم.


17:

ماشین را پارک نمود و بدون توجه به گل های خوش رنگ باران زده باغچه به داخل ساختمان رفت.

فاصله بین محل پارک ماشین تا ساختمان را در چند ثانیه پیمود.

بسیار سریع گام بر می داشت.

حتی صدای پرندگانی که در هوای دلپذیر یک عصر بهار نغمه سرایی می کردند نظرش را جلب نکرد.


علی در یک خانه بزرگ و قدیمی زندگی می کرد.

خانه ای کلنگی که نظر بسیاری از برج سازان منطقه را به خود جلب کرده بود،ولی هیچ گاه خانواده علی به فروش خانه فکر نکرده بودند.

نمای آجری خانه با سقف شیروانی قهوه ای رنگش ترکیب جالبی را ایجاد می کرد.

در و پنچره ها عموماً چوبی بودند و چهره گرد گرفته اونها نشان از گذر سالیان زیاد از مقابل دیدگانشان داشت.

هر چند چندین بار در و پنجره ها را رنگ کرده بودند ولی به سادگی گذر بهار های متعدد را از مقابل دیدگان اونها مشخص بود.

بخشی از این چوب ها هم در همزیستی با طبیعت شکل اولیه خود را از دست داده بودند و رطوبت موجب بر آمدگی و تغییر در چهره اونها شده بود
.

علی وارد خانه شد.

بدون توجه به محیط اطراف در چند ثانیه خود را به پلکان مقابل در ورودی رساند .

از پله ها بالا رفت و در حالی که پایش را بر روی پله چهارم می گذاشت فرمود:
- سلام!!!
هنوز از پا گرد عبور نکرده بود که صدایی او را فرا خواند:
- علی جان!-
جانم سلام
مادر علی بود که به پایین پلکان آمده بود و او را صدا می کرد.

صورت نسبتاً گردی داشت.

قد و قامتش چندان بلد نبود و کمی اضافه وزن داشت.

عینک کردی بر چشم داشت که با توجه به بینی عقابیش چهره اش را منحصر می ساخت.

آثار گذر سالیان بر چهره اش نشته بود و گرد پیری بر موهایش نشته بود.


- سلام مادر خوبی؟؟
با این که چندان به حرفی که می زد اعتقاد نداشت فرمود:
- بله خوب خوبم!!- چی شد مادر با پدرام حرف زدی؟؟
- نه مامان نشد فکر کردم بهتره سر یه موقعيت بهتر باهاش صحبت کنم!!!
- چیزی شده؟؟
بدون شک هر بیننده ای آثار نگرانی را در چهره علی مشاهده می کرد.

سرش را پایین انداخت.

لحظه ای مکث کرد و هنگامی که سرش را بالا می آورد دستی در موهای بلند و به هم ریخته اش کشید:
- نه اتفاقی که نیفتاد! فقط احساس کردم اگه الان باهاش صحبت کنم شاکی شه!!...

یعنی یه جورایی انگار فهمیده بود براچی باهاش برنامه گذاشتم...یه جورایی خواستم تابلو نشه
- چی بگم...

ما که از کار شما سر در نیاوردیم!!! هر جور خودت صلاح می دونی...

ولی مامان اونا رو تو حساب کردند ها ....

نا امیدشون نکن!!
- چشم خیالتون راحت باشه با اجازه من می رم یه چرتی بزنم خیلی خستم!!
- برو مادر جون...

خسته نباشی!

18:

ادامه بده
جالب ميشه

19:

با سپاس از لطف شما حتماً ادامه خواهم داد.
به لطف خدا از فردا شروع خواهم نمود.


20:

و هنوز سپس 5 سال این فردای مبهم فرا نرسیده !

گاهی آدم چه ساده بد قولی می کند !

گاهی کوران حوادث چه ساده بر آدمی چیره شده دستش را از پشت می بندد و بین زمین و هوا رهایش می کند

و چه ساده افکار آدمی نگاه آدمی و قلمش رنگ عوض می نمايند

سپس 5 سال که به این نوشته ها نگاه می کنم ....



88 out of 100 based on 68 user ratings 718 reviews

@