داستان دسته جمعی وقتی دل میگیرد


داستان دسته جمعی وقتی دل میگیرد



داستان دسته جمعی وقتی دل میگیرد
در خانه نشسته بود به خویش فکر میکرد به اینکه کی هست ؟
تا همین چند روز پیش به اینده امید داشت و فکر میکرد در اینده ای نزدیک اتفاقی رخ خواهد داد
که سرنوشت و زندگی او را تغییر میدهد اما تازه فهمیده بود نه
بی سواد و بی تخصص و سرمایه بی کار و از همه مهم تر بی کس
در دلش امید به خدا کم رنگ شده بود چرا که خدا هم کاری برایش نمیکرد
شاید زمین شاهد یکی از سخت ترین امتحانات الهی بود
از جا برخاست در ایینه نگریست موهایش ژولیده بود چشمانش تار میدید
چند تایی جوش روی گونه اش نقش بسته بود دهانش بوی بد میداد
خسته و کوفته بود احساس کرد سینه اش خواب رفته و نمیتواند راحت نفس بکشد
بغض سراپای گلویش را گرفته بود
دستش به هیچ جا نمیرسید
تازه فهمیده بود ارزوهایش همه بر باد رفته
نه ان پدر ثروت مندی که بتواند زیر بالش را بگیرد نه کار مناسب
حالش از خودش از پدر و مادرش از همه ی موجودات به هم میخورد
با خود گفت چه زود این 20 سال عمرم گذشت و هیچ نکردم
نه من هیچ لذتی از دنبا نبرده ام اما چرا
چرا باید خدا ادمی مثل مرا ایجاد کند/؟
مگر چه دشمنی با من دارد"؟
خدا این چه عدالتیست که تو داری ؟ اصلا" عدالت در سفره ی تو جایی دارد؟
انقدر بغض کرده بودم و غمگین بود که نمیدانست چه دارد میگوید
تنها دلتنگی هایش را به زبان می اورد
خدایا چرا من از روز اولی که به دنیا امده ام لبخند لب تو بوده ام چرا مرا بازیچه ی دست
خودت ودیگران کردی
این چه راهیست که جلوی پایم را گذاشتی
و دقیقایقی به کفر سرگرم شد اما این کفر نه تنها ارامش نمیکرد بلکه لحظه به لحظه
بر فشار روحی و روانی که بر او حاکم بود میافزایید
شب شد نگاهی به کتاب هایش انداخت * نه
دیگر خیلی دیر است که بخواهم از اکنون شروع کنم خیلی عقب هستم
دستش را روی دست دیگرش گذاشت و تکیه به دیوار کرد
و سرش را روی زانویش گذاشت
چند دقیقه ای در خواب فرو رفت و بعد برخواست
سرش کمی گیج میرفت * چشمانش درد میکرد * نفسش گرفته بود
بلند شد و یک لیوان اب خورد
مادرش منیره سفره را حاضر کرده بود
علیرضا همچنان میلی به غذا نداشت انقدر از زندگی خسته بود که
دوست داشت در خواب ابدیت فرو رود
ادامه دارد ( الان وقت ندارم بیشتر بنویسم منتظر شما هم هستم )



راهزنان و سیب های زهرآلود (بر اساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات عوفی ):

1:

بر سفره با قاشق برنج وخورش را انگولك مي كرد، زير چشم به بقيه نگاه مي كرد..وباخود مي فرمود
آه اينها چقدر بي خيال هستند نوش جانشان چقد راحت غذا مي خورند.


زبان می تواند سر آدم را بر باد بدهد(بر اساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات)
هر وقت مي خواست لقمه اي به دهان بگزارد قاشق را پر مي كرد اما دوباره جرئتش كم شد انگاشتنش ياريش نمي كردند
قاشق حركتي نمي كرد واوهم جرئت نداشت كه به او بگايشاند حركت كن دوباره قاشق خالي مي شد او احساس مي كرد الاون قاشق هم ازدست او خسته هست هي از اين ور به اون مي شود خشمش از خودش و ديگران هر لحظه بيشتر مي شد چرا من بايد بين اين همه آدم امتحان بشوم
چرا من بايد هيچ لذتي از زندگي خودم نبرم چرا من نمي توانم كاري براي خودم وديگران اجرا کنم چرا اينها اينقدر بي خيال دارن غذا كوفتت مي كنند...


زن و ببر (براساس داستانی از کتاب چهل طوطی)
مگر من چي از اينها كم دارم آه خداي من دارم ديوانه مي شم...( چون از هدف داستان آگاه نيستم ادامه ندادم، فقط براي فراخوان آمادگي بود!*


روباه و کوزه (بر اساس داستان های عامیانه)

2:

مرسی روی شما حساب میکنم
با بی میلی فقط غذایش را خورد ان هم به خاطر پدر بی منطقش که اگر غذا نمیخورد باید به سوالات
او جواب بدهد هنوز لقمه های خشک غذا در دهانش وا مانده بود که از سر سفره بر خواست و به داخل حیاط رفت
اشک میخواست در گوشه ی چشمش خانه کند اما انقدر این بغض سخت بود که نمیتوانست گریه کند
هر لحظه پر تر و پر تر میشد پیمانه ی وجودش از خشم
از خودش بدش می امد
همه خوابیدند اما باز او بیدار ماند و در فکر این بود
یعنی من لایق این نیستم عاشق کسی باشم
لایق این نیستم دختری زیبا را دوست بدارم و با او هم نفس باشم
نگاهی به قبای کهنه اش انداخت و فرمود نه میدانم که نیستم
ولی تا امروز
با هیچ دختری رابطه ای نداشته ام و تنها خواسته ام که عاشق یک نفر باشم اما انگار
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
دستش را در داخل جیبش کرد چند تا نخ از انتهای جیبش همراه با چند اسکناس پاره صد تومان و دویست تومانی بیرون امد نگاهی کرد لبخندی زد و دوباره در جیبش گذاشت
کمی دیگر فکر کرد
یعنی من لایق ان نبودم که خانه ای داشته باشم کنار دریا
خدایا مگر من هم دل ندارم ؟ مگر تو نمیگویی که انسانها برایت یکسانند
پس چرا به دل بعضی ها میرسی و دل بعضی ها را فراموش کرده ای ؟
مدام دوست داشت نداشته هایش را شاید هم ارزو هایش را به یاد اورد
یعنی من لایق ان نبودم یک ماشین داشته باشم و باید مثل سگ در سرما بلرزم
کمی دیگر فکر کرد
خدایا حتی انقدر ناقابل بودم پیشت که به من یک صدایی زیبا هم ندادی که بتوانم در غم هایم اوازی زیبا بخوانم
حدود ساعت 4 صبح بود که خوابید
فردا ساعت یازده ظهر از خواب بیدار شد لنگه ظهر بود
چشمانش ورم کرده بود مواهیش مثل همیشه ژولیده اعصابش به هم ریخته دهانش بیوی بد میداد
اشتهای غذا نداشت و تنها یک چایی خورد * میخواست به بازار برود که لااقل یک خیابان گردی کند
اما ساعت حدود 12 ظهر بود و بازار هم کم کم تعطیل میشد از طرفی با این اوضاع نابسامان
کفرش در امد و هزار بد وبیراه به خدا فرمود
دقایقی از ظهر گذشته بود اما هنوز عصر نرسیده بود که تاب نیاورد در خانه بماند و بیرون رفت
همه جا خلوت پرنده پر نمیزد و این تنها در کوچه های بیکسی گز میکرد
دستانش در جیبش بود و بی خیال قدم بر میداشت
گاه گاهی به برگ های درختان نگاه میکرد
تا نزدیکی های شب مدام بازار را میگشت میدید انهایی که دست نامزدشان را گرفته اند
انهایی که به دنبال کار هستند و روز به روز پیشرزفت مینمايند
انهایی که لااقل با دوست دخترشان به بیرون امده اند و شاد شادند
احساس بیهودگی کرد حس کرد به درد نمیخورد حس کرد بی ارزه هست
اما دستش به جایی نمیرسید
شب بغض کرده و عصبی تر از پیش به خانه برگشت
با گوشه ی چشم نگاهی به کتابهایش انداخت
نه حوصله اش را ندارم مسخره هست سرم را درد میگذارد
و هزار دلیل برای دست نزدن به کتاب
(ببخشید من وقتم محدوده نمیتونم زیاد زیاد بنویسم ) مرسی از همگی


76 out of 100 based on 66 user ratings 616 reviews

@