رمان ناجی شیطان | حدیث عیدانی


رمان ناجی شیطان | حدیث عیدانی



رمان ناجی شیطان | حدیث عیدانی
مقدمه : مواج خروشان نگاهش ، می لرزاند سادگی روحم را...
وسوسه ی لمس شیرینی گناهش ، متزلزل می کند وجودم را...
خنده های بی قیدش ، کیش که هیچ! مات می کند دنیایم را...
اما من ، ترنم انصاری!
می ایستم در برابر شیطان جا خشک کرده در نگاهت!
من! خدا پرستت می کنم و
خود! قبله گاه شبانه ات خواهم شد!...
به نام آنکه اگر حکم کند ما همه محکومیم
ناجی شیطان
ترنم انصاری
یعنی صدای قلبم مثل طبل توی گوشم می پیچید... دیگه از استرس می خواستم خودمو خیس کنم ...با شک و تردید برگه م و به مراقب دادم ...بالاخره یه گندی زدم دیگه...
وقتی از جلسه خارج شدم پریا و الهه که دو تا از بهترین دوستام بودن رو جلوی در ورودی دانشگاه دیدم که منتظرم واستادن...تا چشم الهه بهم خورد جوری با اون هیکل گوشتالوش به سمتم خیز برداشت که من توی راه رفتن ناخواسته پام لیزخورد و با کله رفتم توی شکم یه نفر ...ای الهی بترکی الهه ی هرکول...هرچی پوشه و جزوه و دفتر دست طرف بود افتاد روی زمین و کله ی مبارک بنده .....همونطور روبه روی من ایستاده بود و منم همونجور که خم شده بودم زمین رو نگاه می کردم و توی دلم به این الهه فحش می دادم.... توی اون شرایط پریا به دادم رسید....
-استاد شکیبا ....واقعا ببخشید الان وسایلتون رو جمع می کنیم.... خودتون خوبید؟ طوریتون نشد؟
و زود اومد طرف من و یه نیشگون از پهلوم گرفت که من تازه اون موقع به خودم اومدم و تونستم شرایط رو کمی تا حدودی بسنجم ....گفت استاد شکیبا؟...چی؟...شکیبا؟....واااا ااای من که بدبخت شدم...ترنم بیچاره شدی...این ترم افتادی رفت پی کارش...شکیبا یکی از اساتید ترنم کش دانشگاه بود..... البته اخلاقش بیشتر سگ پسند بود....من هنوز واستاده بودم و با دهن باز به شکیبا و پریا خیره شده بودم...پریای بدبخت داشت وسایل اوشون رو جمع می کرد....الهه هم که نمی دونم کدوم گوری بود ....از ترس من توی افق محو شده بود حتما...صدای جدی و محکم شکیبا رو شنیدم که به پریا گفت
-خانم نمی خواد جمع کنید تا از این بدتر نشده بفرمایید!....
-آخه استاد بذارین....
-گفتم بفرمایید!
آقا من به غرورم بر خورد اساسی.... دست پریا رو محکم گرفتم و در حالی که می کشیدمش جوری که شکیبا بشنوه گفتم
-بیا بریممممممم ....ولش کن ...لیاقت کمک کردن نداره....
نتونستم عکس العملش و ببینم اما زیادم حدس زدنش سخت نبود... حتما داشت اون دندونای سفید و خوشگلشو بهم می سایید.... بشکنن الهی...
-دیوووونه ی خر روانی دستمو ول کن...این چه کاری بود؟!
یهویی برگشتم طرف پریا و چهار زانو وسط محوطه نشستم و ادای گریه دراوردم...
-پری ینی افتادم؟
-آخه دختره ی بی عقل تو که اینقد از این شکیبا می ترسی کرم داری این جوری باش برخورد می کنی؟!
-اههههههههههه....خودت می دونی که یهویی جو گیر میشم... می گن آدمو سگ بگیره جو نگیره....
-ولش کن دیگه گندیه که زدی...حالا این الهه کجا رفت؟
-اگه ببینمش شقه شقه ش می کنم ....بذار ببینمش گردنشو با ساطور می زنم.....بذار ببینمش خرخره شو می جویم....بذار...
-اهههههههههه....بسه توام!
-هااااا دیدمش گاو باز رفته تو تریا...
-حالا پاشو آبرومونو بردی!....
در حالی که داشتم از سر جام بلند می شدم و پشتمو می تکوندم با خنده گفتم
-مگه ما آبرو هم داشتیم؟
پریا زل زد تو چشام
-ینی ها ناراحتیت بیشتر یه دقیقه طول نمیکشه جدا ....چه دل خجسته ای داری تو!
-خب چیکار کنمممممم ؟.....این ترم افتادم رفتتتت.... لباس سیاه بپوشم و عزا بگیرم؟....نعععع ارزش نداره!....
-خب حالا اون فکتو ببند و اینقد شر و ور تحویل من نده!....
الهه تو کافه تریا نشسته بود و نمی دونم داشت چی کوفت می کرد... من از شیشه های تریا دیدمش... رفتیم داخل پشتش به ما بود.... به پریا اشاره کردم هیچی نگه و آروم رفتیم سمتش...
-الهه ی خر....
یهویی الهه یه تکون سختی خورد و فنجون توی دستش معلق موند تو هوا.... همونجور که پشتش به ما بود گفت
-ترنم.... جان مامانت ببخش....من که نمیخواستم بری توی شکم شکیبا...غلط کردم....
توجیهش بس پسندیده بود و منم قانع شدم و تصمیم گرفتم تبرئه ش کنم... منو پریا نشستیم پیشش...
-الهه جون ازت خواهش می کنم از این به بعد مثل گوریل ندو سمتم... دفعه ی بعدی ببخششی در کار نیستااااااا....
-چشممممممممممم...
پریا گفت
-بچه ها این هفته میاین دیگه؟
الهه – من که میام.... واسه ی آب و هوا عوض کردن خوبه....
-اما من حال ندارم.... نمیام.... حالا که امتحانا رو دادیم می خوام یه هفته فیکس بخوابم....
پریا – لووووووس نشو.... بیا این سفرو با بچه های کلاس بریم بعد که برگشتی دو هفته بخواب ....میگن استاد فروزشم میاد....
استاد فروزش یکی از محبوب ترین اساتید دانشگاه بود ....یه پیر مرد مهربون و ساده دل....
-اومممممممممممم پس من حتما میام.... فروزش ژوووونم دلتنگم میشه!....
الهه – بروووووو توام.... چه خودشو تحویل می گیره!....
پریا – پس ترنم تو هم میای دیگه؟
-اوهوم نمی تونم فروزش جونمو با شما آدم خوارا تنها بذارم.... می ترسم بخورینش....
***
-ماااااااااااااامان... ماااااااااااماااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااان...ماما...
-یامان...چته خونه رو گذاشتی رو سرت؟...ای خاک تو سرم این چه اتاقیه؟!...
در حالی که سعی می کردم از زیر تخت بیام بیرون گفتم
-تقصیر شماست دیگه مادر من....هی این وسایل من بدبخت آواره ی بیچاره ی فلک زده رو جا به جا می کنی....
-ورپریده این جای تشکرته که به جای جنابعالی اتاقت و مرتب می کنم؟.....
-مامان اعصاب نداریا.... حالا بیخیال اتاق...این پالتو قهوه ایم کجاست؟...دو ساعته دارم دنبالش می گردم انگار آب شده رفته توی زمین!....
دیدم مامان جوابمو نمیده و داره با نگاه عاقل اندر سفیهش منو می نگره ....چرا یهویی سایلنت شد؟...عطسه داره؟...
-ترنم خانوم؟
-بعله؟..... دیرم شد بخدا...ماااااااااامااااااا اااانننننننننننننن.... الان همه میرن من هنوز اینجام ...کجاست خو؟
-روی تختتو نگاه کن!.....
ای دااااااد...فکر کنم چشام مشکل داره اساسی...تند تند پالتومو پوشیدم و زنگ زدم به آژانسو سه ساعتم واستم نصیحتا و حرفای مامانو گوش دادم... بالاخره با صدای بوق ماشین راننده اجازه رو صادر کرد که من گورمو گم کنم.....توی راه بودم که پریا بم زنگ زد....
-جانم پریا؟
-کجایی دختر؟ همه منتظرتیم....
-ببخشید تا پنج دقیقه دیگه می رسم....
-بدو بیا برات سورپرایز دارم!....
حالا اینم سوپرایزش گرفته واسه من...
-باشه توام.....فعلا بای....
وقتی رسیدم دیدم یه اتوبوس نسبتا خوب گرفتن و یه ماشین شیک شاسی بلندم کنارشه...بچه های کلاس کنار اتوبوس جمع شده بودن.... تعدامون زیاد بود ....یکی از بچه ها با دیدن من داد زد
-اوففففف بالاخره ترنمم اومد....
الهه باز اومد مث هرکول بیاد سمتم که یه نگاه با جذبه بش کردم حساب کار اومد دستش!
-بچه ها ببخشید این ترافیک تهران آدمو روانی می کنه!....
-آره اگه ترافیک نبود چه بهونه ای داشتی؟....
آره ....من اشتباه می کنم ....نمی تونه اون غول سگ پسند باشه...با دو دلی برگشتم ....اووووووه .....شتتتتتتت...شکیبا!
-سلام استاد....
سرشو تکون داد..... کلا عادت منه بیشور بود وقتی شوک بم وارد می شد سلام می کردم .... به سمت همون ماشین شاسی بلند رفت و به همه گفت
-حالا که خانوم اومدن زود سوار شید که دیر شد....
پریا تو گوشم گفت
-اینم از سورپرایز!
همون جور که داشتم دندونامو روی هم فشار می دادم گفتم
-فروزش چرا نیومد؟
-نمی دونم انگار واسش مشکلی پیش اومده به جاش شکیبا سرپرستمونه!....
-ههعهعهعهعهعهعهعهعهعی....
الهه – بچه ها بیاید سوار شید دیگه....
وقتی وارد اتوبوس شدیم چهار تا صندلی خالی بود.... الهه و پریا پیش هم نشستن و منم رو یکی از صندلی ها که کنارشون بود جلوس کردم.... فقط داشتم غر می زدم.... الهه گفت
-اهههههههههههه....بسه توام.... این شکیبای بدبختو هیولا کردی!.....
پریا – راس میگه ....ولش کن... به شمال فک کن و اینکه چقد می خوایم خوش بگذرونیم....
-اگه این کوه یخ بذاره!
-وا به اون چه ربطی داره؟
-یه جوری میگی انگار اخلاقش دستت نیس !....مرتیکه ار دماغ فیل افتاده عارش میاد با ما بیاد توی اتوبوس.... با ماشین مدل بالاش میاد که ینی آره من تافته ی جدا بافته م!....
-خب به دانشجو جماعت نباید رو داد چون زود سوارت میشه....
-پس دکتر فروزش چی ؟....ما سوارش میشیم؟....
-اون پیره این جوونه!... خوشتیپه ....دخترا هم بی جنبه ن!
-برو بابا.... شما دو تا فقط می خواین ازش طرفداری کنیین!....
یه عالمه بحث کردیم... آخرشم مث همیشه به نتیجه نرسیدیم ....کم کم چشام داشت سنگین میشد... رفتم روی صندلی کنار پنجره نشستم و همونجور که جاده رو نگاه می کردم خوابم برد....
اههههههههه....چقد این صندلیه سفته سرم سوراخ شد.... چن تا فحش بار سازنده ی این صندلیا کردم و چشمانم را از هم گشودم و به سمت راستم نگریستم...ها؟...چی؟...این مرده کیه؟...سر من رو شونه این چیکار میکنه؟....سرشو برگردوند و مث همیشه با اون لحن جدیش گفت
-خانم انصاری لطفا سرتونو از روی شونم بردارین !....جلوه ی خوبی نداره جلوی دیگران!....
به خودم اومدم و مث فنر از جام بلند شدم ....کله م محکم خورد به سقف.... و از درد دوباره نشستم سرجام.... ای درد بی درمون بگیری شکیبا.... تو که توی ماشینت بودی کوه یخ ....خونسرد نگام می کرد و اون پوزخند عصاب خورد کنش روی لباش بود ....سرشو به طرف مخالف من برگردوند .....مرگ!....
-ببخشید... شما چرا اینجایید؟
دوباره نگام کرد...
-چون منم می خوام بیام شمال!
-خب منم اینو می دونم.... اما شما توی ماشینتون بودید.....
-الان اینجام!....
-کور نیستم استاد..... چرا اینجایید؟
-به تو ربطی نداره !....اینقدم حرف نزن می خوام استراحت کنم....
منو کارد میزدی خونم در نمیومد..... اونم لم داد و چشاشو بست.... ایشششششششششششششششششش ....به نیم رخ جذابش نگاه کردم ....پوست برنزه...لبای قلوه ای..ابروهای پرپشت و مشکی...موهاشم رنگ شبق...چشاشم رنگ شب...هیکلشم نرمال بود پیدا بود ورزش میکنه.... استایل رو فرمی داشت.... نه چاق و گنده.... نه لاغر...همونجور که چشاش بسته بود گفت
-آنالیز من تموم شد؟ حالا میشه اینقد نگام نکنیو بذاری بخوابم؟
-اختیار دارید استاد.... راحت باشید....
بیشووووور خود شیفته ....هندزفریم و در اوردم از تو کیفم و طبق معمول مشغول باز کردن گره هاش شدم...گوشیم زنگ خورد ..آرین بود....
-سلام آرین جوووووونم
-سلام به روی گلت خانوم منننننن
-قربونت برم ....خوبی؟
-دلتنگتم عزیزم ....تو چطوری؟... خوش می گذره ؟
آهی کشیدم مگه این کوه یخ میذاشت؟.....
-بد نیستم.... جات خالیه.....
-اااااااااااااااچت شده ترنم؟.... چرا دپی؟... چیشده؟
-نه بابا.... فقط خوابم میاد!....
خندید
-خوابالوی منی.... فک کنم تا یه ساعت دیگه برسید....
-آره تقریبا.... مامان بابا کجان؟
-بابا که هنوز شرکته.... مامانم طبق معمول رفته خونه خاله....
-خودت چیکار میکنیی؟
-تازه از سرکار اومدم گفتم به خواهرکم یه زنگ بزنم حالشو بپرسم....
-فدات بشممممممممممممم....خسته ای ....برو استراحت کن..مرسی تماس گرفتی...
-الان مزاحمتم ینی؟
-وااااااا ....آرین تو که خودت میدونی وقتی بات حرف میزنم چقد آروم میشم.... اما می دونم خسته ای....
-می دونم عزیزم.... مواظب خودتم باش.... یه مو از سرت کم بشه با من طرفی....
-چشممممممممممممممممممممممم مم ....سلام برسون به مامان بابا.....
-سلامت باشی.... فعلا خداحافظ....
-بای بای....
گوشیو قطع کردم .....چشم به شکیبا خورد که با اخم داشت نگام می کرد..... چشام گرد شد....
-چیزی شده؟
-خانم انصاری انگار حواستون نیس ما کجاییم..... صداتون کل اتوبوس رو برداشته بود....
-ببخشید... بیدارتون کردم....
-عذر خواهی شما به درد من نمی خوره خانم.....
راستی دقت کردید این یه بار رسمی حرف میزنه و یه بار خودمونی؟!
جوابشو ندادم و به جاده نگاه کردم....
این دو تا هم تا موقعی که برسیم ویلا مثل خرس خوابیده بودن .....
یه ویلای خیلی بزرگ بود که دو طبقه داشت ....طبقه پایینش آشپزخونه و پذیرایی و طبقه ی دومش هفت تا اتاق چهار خوابه داشت .....یه پیرمرد و پیر زنی هم خدمتکارش بودن.... پنجره های ویلا رو به دریا باز میشد....ساختمونش معماری جالبی داشت.... ما سه تا یه اتاق گرفتیم.... من که دیگه جرئت نکرده بودم پیش شکیبا بخوابم.... تا رسیدیم به اتاق ولو شدم رو تخت ....اون دو تا هم که استراحتشون و کرده بودن هی غر میزدن ....نخواب.... الان چه وقته خوابه.... و به زور فرستادنم سمت حموم که یه دوش بگیرم و حال بیام .....از حموم که در اومدم کسی توی اتاق نبود..... حتما رفته بودن پایین.... منم اون روز نمیدونم چرا کرمم گرفته بود..... یه تی شرت چسبون مشکی با یه جین همرنگش تنم کردم و تا تونستم آرایش کردم ....پریا و الهه رو یه مبل کنار چند تا از بچه ها نشسته بودن و داشتن حرف می زدن..... با صدای بلندی که می خواستم همه بشنون گفتم
-خوش می گذره بدون من نامردا؟
یوسف – اختیار داری بانوووووو.... همه ی لطف سفر به توئه!
کوفت.... درد ....مرتیکه هیز..... پشت سرمو نگاه کردم دیدم شکیبا داره با گیتارش ور میره و اصلا توجهی به ما نداره ...ایششششششششششش....بلند خندیدم
-مرسی یوسف جان!!!
نگاه شکیبا رو روی خودم حس کردم اما سعی کردم دیگه نگاش نکنم ....به سمت پریا و الهه رفتم و نیم ساعتی با هم مشغول صحبت بودیم.... همون خانم پیر اومد گفت ناهار حاضره و میز رو چیده.... من که دیگه از گرسنگی داشتم غش می کردم ....یوسف زود اومد کنارم نشست .....بچه پررو چه زود پسرخاله میشه..... با لبخند گفت
-اول سالاد می خوری یا غذا؟
-مرسی.... خودم می کشم....
-تعارف نکن.....
-اوکی ....اول سالاد بریز.... ممنون....
-ترنم اینقد پیش من معذب نباش.... راحت باش....
لبخندی زدم و گفتم
-چشمممممممم.....
زود نگام رفت سمت شکیبا..... بی توجه به ما مشغول خنده و صحبت با یکی از دخترا بود ....این فقط بلده برا من اخم کنه؟.... نمی دوم چرا اون روز اینقدر به مهراد حساس شده بودم .....همه حرکاتش برام مهم بود.... یهویی گرمای دست شخصی رو حس کردم و به خودم اومدم.... یوسف بود... با یه حرکت سریع دستشو پس زدم ....از جام بلند شدم و با صدای بلندی گفتم
-بار آخرت باشه....
یوسف لبشو گاز گرفت و همه تو سکوت به ما خیره شدن... مهراد با خونسردی همیشگیش که حرصم و در میورد پرسید
-چیشده؟
-هیچی جناب شکیبا.... شما ناهارتون رومیل کنید.... نوش جان....
و بالافاصله به طبقه ی بالا رفتم ....رو تخت نشستم و به خودم توآینه نگاه کردم و با دستمال مرطوب کننده همه ی آرایشمو پاک کردم ....این کارا به من نیومده.... لباسامم عوض کردم بجاش یه تونیک پوشیدم ....پریا اومد تواتاق و با دیدن من خندید....
-خانم شما امروز مدل شدی هی لباس عوض می کنی؟
-می خوای برم همونا رو بپوشم؟
-نه جون مادرت.... خودم کپ کردم.... ترنم ...بچه مثبت گروه..... وای اونا چی بودن؟
-پس حرف نزن....
-بیا بریم پایین.... با الهه و شیرین می خوایم بریم لب دریا....
-اوکی بریم....
شیرین یکی از هم کلاسیامون بود که من ازش اصلا خوشم نمیومد .....مث مهراد انگار از دماغ فیل افتاده ....به نظرمم این دو تا بیشتر به هم میومدن .....وقتی هم با هم صحبت می کردن حسابی گرم می گرفتن بیشووووووورا..... با پریا که پایین رفتیم فقط الهه و شیرین تو سالن بودن....
-پس بقیه کجان؟
-رفتن والیبال بازی کنن....
-ترنم بیا بریم دیگه.....
شیرین با طعنه- ترنم جون تغییر لباس دادی!....
یه جوری نگاش کردم که از صد تا فحش بدتر بود.... خودشم فهمید اگه یه خورده دیگه رو به روم واسته کارش تمومه.... از ویلا که خارج شدیم از باغ گذشتیم و به ساحل رسیدیم.... الهه
-بچه ها حاضرید آب بازی کنیم؟
-آخ جوووووووووون .....آرهههههههه
شیرین با یه حالتی روی شن ها نشست و گفت
-من که حال ندارم.... ترجیح می دم بازیه بچه ها رو تماشا کنم.....
به طرف راستمون اشاره کرد....
دختره ی هیز.... بگو می خوام مهراد جونمو تماشا کنم .....ولی واقعا عجب جیگری.... اویییی اوییییییییی ترنم آدم باش .....تو دیگه چشم چرونیه اون مهراد ور پریده رو نکن....پریا دست منو الهه رو گرفت و گفت
-شیرین جون هر جور راحتی....
سه تایی با هم به آب زدیم ....تا اونجا که جا داشت به هم آب پاشیدیم و فک کنم صدای خنده هامون به کل باغ رسید.... تو دلم گفتم خوب شد آرایشمو پاک کردم وگرنه بعد از این آب بازی قیافم دیدنی بود.... پریا
-بچه ها موافقین بریم جلوتر؟
-وای نه.... پری من شنا بلد نیستمممممم.....
-خب منو الهه که بلدیم ....غرق شدی خودمون نجاتت میدیم....
-تازه ما که نمی خوایم تا اون ته بریم.... جوری که آب تا سرشونه هامون بیاد....
-پس باشه بریم....
همونجور که داشتیم جلو می رفتیم صدای مهراد و شنیدم....
-ترنم انصاری....

با تعجب برگشتم و نگاش کردم
-بله استاد؟
-حق نداری از این جلوتر بری!....
-چراااااااااا؟
-برای اینکه حوصله ی بدبختی ندارم!.....
-استاد شما فقط منو می بینید ؟....این دو تا چی؟
-اینا شنا بلدن ....
-منم بلدم......
پوزخندی زد و گفت
-من بودم چن دقیقه پیش می گفتم شنا بلد نیستم ؟!
اینقدر صدامون بلند بود؟!....
لج کردم دیگه جوابشو ندادم.... دست الهه و پریا رو که ریز ریز داشتن می خندیدن گرفتم و یواش گفتم
-کوفت.... چه خبرتونه؟
-این شکیبا امروز گیر داده به تو!.....
-گفتم نیام ....هی گیر دادین.... آخرم زهرم شد....
یهویی حس کردم یه نفر رو دو تا دستاش بلندم کرد.... چشمام و باز کردم دیدم مهراد با لبخند کجی داره نگام می کنه.... داد زدم
-هوووووووووی چیکار می کنی؟.... منو بذار پایینننننننننن.....
با یه حالت جذابی گفت
-بذارمت پایین؟!
منم محو تماشای قیافه ی نحسش شدم.... صدای سوت بچه ها هم از ساحل میومد ...مهراد همونجوری که منو بغل کرده بود جلو رفت ....گفت
-باشه می ذارمت پایین!
حس کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم ....هر چقد دست و پا زدم نتونستم خودموو بالا بکشم... ای نامرد بیشوووووووور ....ولم کرد تو آب...پریا و الهه اومدن کمکم و به همراه اونا خودمو به ساحل رسوندم ....
مهراد رفته بود تو ویلا... پسرا همه به سر و وضعم خندیدن و دخترا اومدن طرفم...رو شن های ساحل داراز کشیدم ...هیچ کسو هیچ چیو نمی دیدم ....حرفا رو نمی شنیدم ....با ناراحتی از جام بلند شدم ...می خواستم برم ویلا تکلیفم و با این کوه یخ روشن کنم..... پریا و الهه هم هرچی اصرار کردن نذاشتم بیان .....می خواستم تنها باشم با اون کوه یخ ...وارد ویلا که شدم دیدم نشسته رو مبل و با گوشیش ور میره .....محکم درو کوبیدم به هم...یه نگاه بهم انداخت و دوباره با گوشیش مشغول شد.... رفتم رو به روش واستادم .....هم از عصبانیت هم از سرما داشتم می لرزیدم.... از نوک پام نگام کرد تا به صورتم رسید....
-می خواستم باتون حرف بزنم....
-اول برو لباسات و عوض کن!
-شما...شما چرا با من اینجوری برخورد می کنین؟.... مگه من دشمنتونم؟!
-نشنیدی چی گفتم؟!
با حرص جیغ زدم
-استادددددددد .....
با عصبانیت حرفمو قطع کرد
-یه هفته اینجاییم ....حوصله مریض داری ندارم....
داد زدم
-شما حق ندارید به من امر و نهی کنیددد.... لطفا کاریم به کارم نداشته باشییییییییییییییییییید....
یهویی گوشیشو رو مبل پرت کرد و رو به روم واستاد.... شاید اندازه دو بند انگشت از هم فاصله داشتیم ....آقا غلط کردم..... اصلا هر چقدر دلت می خواد امرو نهی کن... روسریمو که افتاده بود روی شونه هام آروم انداخت روی سرم...و بدون اینکه نگام کنه رفت طبقه بالا...ااااااااااااا چرا حواسم نبود؟.... از خجالت سرخ شدم ....منم رفتم تو اتاق خودمون لباسامو عوض کردمو خوابیدم....
الهه برا شام بیدارم کرد.... همه رفته بودن لب ساحل جوجه کباب کنن...ما هم آماده شدیم و رفتیم...مهراد و چند تا از پسرای دیگه داشتن جوجه ها رو کباب می کردن و هم زمان با چند تا دختر بگو بخند راه انداخته بودن...دیگه برام مهم نبود چی کار می کنه...با قیافه ی خیلی خونسردی به ساحل نزدیک تر شدم و روی یکی از تخته سنگا نشستم...در سکوت به حرف های پریا و الهه گوش می دادم...پریا
-این شکیبا امروز چقد جیگر شدهههههه....
الهه
-می دونی چرا؟...چون همیشه ما اینو تو دانشگاه می دیدیم با تیپ رسمی.... ولی الان لباسای اسپرت مارک و گردن بند و....
-این شیرین لوس رو دیدی چطور واسش ناز می کنه؟
-انگار شکیبا هم بدش نمیاد....فکر کنم فقط تو دانشگاه خودشو می گیره که آتو دست کسی نده...وگرنه شنا گره قهاریه....
-ولی نمی دونم چرا گیر داده به این ترنم بدبخت...همش پاچه شو گاز می گیره...چرا ترنم؟
-نمی دونممممممممممم والله....شانس ماس دیگه...بابا ولش....موضوع از این بهتر برای صحبت کردن ندارید؟...
الهه
-بچه ها بیاین مشاعره کنیم....
-خفه بابا...من که کلا دو بیت شعر از حافظ حفظم اونم الان یادم رفته!....
-از بس بی احساسی...پریا تو بیا...
-به جووووووون الهه اصلا مغزم نمی کشه...شعر حفظما اما نمی تونم تو مشاعره ازشون استفاده کنم....
-زکی دوستای ما رو باش...
بچه ها صدامون زدن بریم کنارشون بشینیم....شام حاضره...آقا منم ظهر کلاس گذاشته بودم و ناهار نخورده بودم...تقریبا به غذا حمله کردم...برامم مهم نبود بچه ها و از همه مهم تر مهراد دارن چه جوری نگام می کنن...قاشق و چنگال رو گذاشتم کنار...با دست مشغول خوردن شدم..هی این پریا و الهه برام چشم غره میومدن اما من اصلا به روی مبارکم نیوردم....یکی از پسرا با خنده گفت
-ترنم خانوم فکر کنم چند روزی باشه چیزی نخوردینا....
من که اصلا بهم بر نخورد...خندیدم و گفتم
-من همیشه این جور غذا می خورم!....
-ولی اصلا بهتون نمیاد با این هیکل...
مهراد سرفه ی کوتاهی کرد و زود حرف رو پیچوند



عشق مادری ( داستان کوتاه ولی خواندنی )

1:

با یه حالت جذابی فرمود
-بذارمت پایین؟!
منم محو تماشای قیافه ی نحسش شدم....


ابرمرغ - داستان کوتاه
صدای سوت بچه ها هم از ساحل میومد ...مهراد همونجوری که منو بغل کرده بود جلو رفت ....فرمود
-باشه می ذارمت پایین!
حس کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم ....هر چقد دست و پا زدم نتونستم خودموو بالا بکشم...


بشکن و بخور
ای نامرد بیشوووووووور ....ولم کرد تو آب...پریا و الهه اومدن کمکم و به همراه اونا خودمو به ساحل رسوندم ....
مهراد رفته بود تو ویلا...


عرفان نظر آهاری : بال هایت را کجا جا گذاشته ایی ؟
پسرا همه به سر و وضعم خندیدن و دخترا اومدن طرفم...رو شن های ساحل داراز کشیدم ...هیچ کسو هیچ چیو نمی دیدم ....حرفا رو نمی شنیدم ....با ناراحتی از جام بلند شدم ...می خواستم برم ویلا تکلیفم و با این کوه یخ روشن کنم.....


داستان دو پلیس
پریا و الهه هم هرچی اصرار کردن نذاشتم بیان .....می خواستم تنها باشم با اون کوه یخ ...وارد ویلا که شدم دیدم نشسته رو مبل و با گوشیش ور میره .....محکم درو کوبیدم به هم...یه نگاه بهم انداخت و دوباره با گوشیش مشغول شد....


ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!
رفتم رو به روش واستادم .....هم از عصبانیت هم از سرما داشتم می لرزیدم....


نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
از نوک پام نگام کرد تا به صورتم رسید....
-می خواستم باتون حرف بزنم....
-اول برو لباسات و عوض کن!
-شما...شما چرا با من اینجوری برخورد می کنین؟....


بدنبال گنج
مگه من دشمنتونم؟!
-نشنیدی چی فرمودم؟!
با حرص جیغ زدم
-استادددددددد .....
با عصبانیت حرفمو قطع کرد
-یه هفته اینجاییم ....حوصله مریض داری ندارم....
داد زدم
-شما حق ندارید به من امر و نهی کنیددد....

لطفا کاریم به کارم نداشته باشییییییییییییییییییید....
یهویی گوشیشو رو مبل پرت کرد و رو به روم واستاد....

شاید اندازه دو بند انگشت از هم فاصله داشتیم ....آقا غلط کردم.....

اصلا هر چقدر دلت می خواد امرو نهی کن...

روسریمو که افتاده بود روی شونه هام آروم انداخت روی سرم...و بدون اینکه نگام کنه رفت طبقه بالا...ااااااااااااا چرا حواسم نبود؟....

از خجالت سرخ شدم ....منم رفتم تو اتاق خودمون لباسامو عوض کردمو خوابیدم....
الهه برا شام بیدارم کرد....

همه رفته بودن لب ساحل جوجه کباب کنن...ما هم آماده شدیم و رفتیم...مهراد و چند تا از پسرای دیگه داشتن جوجه ها رو کباب می کردن و هم وقت با چند تا دختر بگو بخند راه انداخته بودن...دیگه برام مهم نبود چی کار می کنه...با قیافه ی خیلی خونسردی به ساحل نزدیک تر شدم و روی یکی از تخته سنگا نشستم...در سکوت به حرف های پریا و الهه گوش می دادم...پریا
-این شکیبا امروز چقد جیگر شدهههههه....
الهه
-می دونی چرا؟...چون همیشه ما اینو تو دانشگاه می دیدیم با تیپ رسمی....

ولی الان لباسای اسپرت مارک و گردن بند و....
-این شیرین لوس رو دیدی چطور واسش ناز می کنه؟
-انگار شکیبا هم بدش نمیاد....فکر کنم فقط تو دانشگاه خودشو می گیره که آتو دست کسی نده...وگرنه شنا گره قهاریه....
-ولی نمی دونم چرا گیر داده به این ترنم بدبخت...همش پاچه شو گاز می گیره...چرا ترنم؟
-نمی دونممممممممممم والله....شانس ماس دیگه...بابا ولش....موضوع از این بهتر برای صحبت کردن ندارید؟...
الهه
-بچه ها بیاین مشاعره کنیم....
-خفه بابا...من که کلا دو بیت شعر از حافظ حفظم اونم الان یادم رفته!....
-از بس بی احساسی...پریا تو بیا...
-به جووووووون الهه اصلا مغزم نمی کشه...شعر حفظما اما نمی تونم تو مشاعره ازشون هستفاده کنم....
-زکی دوستای ما رو باش...
بچه ها صدامون زدن بریم کنارشون بشینیم....شام حاضره...آقا منم ظهر کلاس گذاشته بودم و ناهار نخورده بودم...تقریبا به غذا حمله کردم...برامم مهم نبود بچه ها و از همه مهم تر مهراد دارن چه جوری نگام می کنن...قاشق و چنگال رو گذاشتم کنار...با دست مشغول خوردن شدم..هی این پریا و الهه برام چشم غره میومدن اما من اصلا به روی مبارکم نیوردم....یکی از پسرا با خنده فرمود
-ترنم خانوم فکر کنم چند روزی باشه چیزی نخوردینا....
من که اصلا بهم بر نخورد...خندیدم و فرمودم
-من همیشه این جور غذا می خورم!....
-ولی اصلا بهتون نمیاد با این هیکل...
مهراد سرفه ی کوتاهی کرد و زود حرف رو پیچوند
-بچه ها موافقین فردا بریم سری به تله کابین بزنیم؟
بچه ها هوراااااااا کشیدن به جز خودم که با کله رفته بودم به جنگ هستخونای جوجه...ولی جدا خیلی خوش مزه بوووووووووووووود....دست آقایون درد نکنه...
صبح زود با سر و صدای بچه ها که داشتن خودشونو برای گشت زدن تو مکانای تفریحی آماده می کردن بیدار شدیم .....پریا
-اوووووووووووممممممممممممم مممم...من خوابم میاااااااااااااااد.....
بالش رو پرت کردم طرفش.....
-می خواستی تا صبح با این الهه فک نزنین...هووووی الهه پاشو دیگه....
الهه که دیگه اصلا انگار نه انگار که صدایی می شنوه...دویدم سمتش و پریدم روش که جیغش به افلاک رفت
-دیووووووووووووونه...تموم دل و روده م افتاد تو شورتم....
منو پریا با صدای بلندی زدیم زیر خنده....
-تقصیره خودته...بلند شو دیگه الان همه می رن....هی پریا با توام هستم نکنه می خوای دل و روده ی تو هم...
یهویی یه نفر چند بار به در زد و صدای مهراد به گوشمون رسید....
-خانوما اگه می شه یواش تر صحبت کنید....صداتون داره تا پایین میاد....
الهه چشم غره ای به من رفت که از خجالت رنگ لبو شده بودم...پریا جواب داد
-چشم هستاد ...ببخشید....
-ساعت نه می ریم پاساژای اطراف رو ببینیم اگه می خواین می تونین بیاین....
-حتما مرسی...
صدای قدم هاش اومد که داشت می رفت طبقه ی پایین...
-بچه ها یعنی همه ی حرفامون رو شنیده؟
پریا رو تخت نشست و با ناراحتی فرمود
-همه شنیدن....
خیلی ناراحت شدم...حالا همه فکر می کردن ماها جلفیم...الهه با بی خیالی فرمود
-بیخیال بابا....حالا کاریه که شده...غم باد نگیرید....
و به من که بغ کرده بودم نگاه کرد و با خنده فرمود
-نمی خوای از رو من پا شی؟
پریا هم زد زیر خنده...اصلا حواسم نبود...ماشالله ...اینقدر نرمه آدم فکر می کنه رو مبل راحتی نشسته...
سپس خوردن صبحانه تند تند آماده شدیم...و با همون اتوبوس به مرکز خریدی رفتیم که اتفاقا تله کابین همونجا بود...ماشالله ماشالله اجناس چقدر گرون بودن...تا هر کدوممون قیمت یه چیزی رو می شنیدیم زود سرمون و می کردیم یه طرف دیگه و در می رفتیم...آخهه مگه مغز خر خورده بودیم که اون جنس های زپرتی رو به اوووووووون گرونی می خریدیم؟...اما این مهراد از صد تا زن بد تر بود...تو دستش چند تا بسته بود و معلومم بود از اون اونتیکا هم خریده...بیشتر بچه ها خرید نکرده بودن....منو پریا و الهه بیشتر حمله کردیم سمت آلوچه ها و ترشیا...بیرون پاساژ یه محوطه ای بود که یه خانومی اونجا یه دکه داشت...یه دکه پرررررهههههه آلوچه ها و ترشیا ی خوشمزه....معرکه بودن...معرکه...سرشم خیلی شلوغ بود...من چند تا شیشه بزرگ ازش خریدم که با خودم ببرم تهران...پریا و الهه هم یکی دو تا شیشه ترشی خریدن...وقتی همه از اون محوطه و پاساژ کامل بازدید کردیم...رفتیم وسایلمونو توی اتوبوس گذاشتیم بعدش سوار تله کابین شدیم...همه ی اتاق های تله کابین چهار نفره بود که به ما سه تا یکی دادن...وااااااااااااااااای باید بری و ببینی...

وقتی رفتیم بالاتر رو به رومون جنگل بود و پشتمون دریا...خیلی منظره ی قشنگی بود...کلیم فیلم و عکس گرفتیم که برامون شد خاطره...
وقتی رسیدیم به محوطه ی بالا من که خیلی ضعف گرفته بودم به پری و الهه فرمودم
-بچه ها اگه الان به من چیزی نرسه غششششش می کنم...
الهه
-اوممممممممممممممممممم بوی یه چیز لذیذی نمیاد؟
-ذرت مکزیکییییییییییییی...بخوری ؟
-موافقم زود بدویین که منم گشنمه....
پریا و الهه رو یه میز و صندلی نشستن و منم رفتم سه تا لیوان ذرت مکزیکی بگیرم...واااااااااااااای پسره تا خواست این سه تا لیوان رو آماده کنه اجدادمو اورد جلوی چشمام...فس فس می کرد....عصابم ریخت به هم...فکر کنم نیم ساعت واستادم تا آقا کارشو تموم کنه...وقتی مقدار پولیو که باید بش می دادم شنیدم دود از سرم بلند شد...چه خبرهههههههههههه....سه برابره شهر ما داشت حساب می کرد...سره گردنه س مگههههههههههههههههههههههه هه....بی خیال ترنم حرص نخور..ایشالله کوفتت بشه مرتیکه مال حروم خور....
خلاصه با حرص پولو به طرف دادم ...به سمت بچه ها راه افتادم...سینی رو محکم کوبیدم به میز و رو صندلی نشستم...بچه ها که تعجب کرده بودن فرمودن
-چته؟
-عجب آدمایی پیدا می شنا...خداد تومان پول این ذرتا شد...دنگاتون رو آماده کنید وگرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید......
الهه
-اووووووووووووو....حالا انگار چی شده...خوبه خودت اول پیشنهاد دادیا....
-من به گور بابام خندیدم....
-حالا تا تلف نشدیم بیاین بخوریم...
تا یه قاشق گذاشتم دهنم...اشتهام کور شد...البته با اون پولی که من بابتشون داده بودم کور شده بود حالا تر شد....
-اههههههههههههه....این دیگه چه زهرماریه؟...با ذرت شیرین مگه ذرت مکزیکی درست می کنن؟....
پریا و الهه چشم غره رفتن یعنی خفه شو....غذاتو کوفت کن...منم دیگه گیر ندادم...وقتی خواستم برم سینی و بدم به اون پسره ی بیشعور فرمودم
-آقا شما که این همه امت و سر این خوردنی های بی مزه ت تیغ می زنی حداقل سعی کن یه خرده طعم دارش کنی...محض اطلاعتون ذرت مکزیکی و با ذرت معمولی درست می کنن...نه شیرین!...
مثل بز نگام می کرد....وقتی حرفم تموم شد مثل گاو رفت داخل!....بی ادب بی شخصیت...تربیت نداری جواب یه خانوم محترم رو بدی که...خلاصه یه دوری اون جا زدیم و دوباره با تله کابین برگشتیم پایین...مهراد و چند تا از بچه ها رسیده بودن و تو اتوبوس نشسته بودن...ما سه تا هم نشستیم سرجامون تا بقیه هم برسن...الهه
-وااااااییییی...

این جا چقدر هواش بده...خیلی شرجیه....
پریا
-نه اینکه شهرستان تهران خودمون هواش عالی و پاکه...
-وا چه ربطی داشت؟....

دارم این جا رو می گم...من به شرجی عادت ندارم...تحمل کردن این هوا خیلی سخته برام....
-آره شرجیه اینجا خیلی زیاده...من بیشتره غمم آرایشمه...می ماسه رو صورت لا مصب دیوث....
یهویی همه بچه هایی که داخل اتوبوس بودن خندیدن...مونده بودم چه مرگشونه...الهه و پریا لباشونو گاز گرفتن...پرسیدم
-چی شده؟
پریا
-باز تو حرف زدی؟...مثل فیل صدات بلنده!
اهههههه....اهههه...به جمع نگاهی کردم...یکی از پسرا داد زد
-ترنم خانوم...ولی الان آرایشتون نماسیده رو صورتتون که...
ایششششششششششششش.....سرمو بر گردوندم...چشم خورد به مهراد....قرمز شده بود....منم زل زدم تو اون چشماش...سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد و از اتوبوس پیاده شد...اینم یهویی یه چیزی می گیرتش....والالااااااااااااا ااااا...هندزفریامو گذاشتم تو گوشمو چشام رو بستم....
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دستاش پر از بوی گل این جا همش بهاره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دستاش پر از بوی گل این جا همش بهاره
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره....
آخر شب رفتم فیس بوک یه خرده چت کنم...یکی از پسرای اددلیستم اسمش کامران بود....هی می فرمود من بلم...من چین بلم...من فلانم...من بی سارم...خلاصه خیلی من من می کرد...آهنگساز بود...رپر...ماشالله تو فیس همه خواننده و موسیقی دان و مدل بودن!...به قول خودش از اون بچه پووووووووولداراس که حالا عاشق دختری به نام ترنم شده...حاضره براش هر کاری بکنه...نه اینکه بعضی از دخترا تو چت خیلی خنگ بازی و اسکول بازی در میارن فکر کرده منم مثل اونام....بهم پی ام داد
-ترنم...هفته ی پیش که با هم بحث کردیم ....رفتم مشروب خوردم...تا آرامش پیدا کنم...
تا اینو خوندم از خنده ترکیدم...الکی نوشتم
-دیوووووووووونه ای عزیزم؟...آخه چرا خودتو آزار می دی؟
-من دو سال بود لب به مشروب نزده بودم....ولی تو کاری کردی که....
تو دلم فرمودم بشین سرجات بابا...برو عمتو خر کن جوجو...واقعا بعضی از این پسرا چی در مورد ما فکر می کردن....ولی خدایی بعضیاشونم خوب تجربه داشتن...می دونستن با دختر جماعت چجوری باید رفتار کنن...حتی خودم چندین هزار بار خر شده بودم....
از درد شکم از خواب پا شدم....واااااااای این دل درد لعنتی باز اومد سراغم...آخه چقدر ما دخترا بدبختیممممممممم.....نمی خواستم پریا و الهه رو بیدار کنم....بلند شدم پوشش پوشیدم و رفتم پایین رو مبل نشستم....به ساعت نگاه کردم...چهار و نیم بامداد بود...انگار داشتن روده هامو معده مو همه چیمو می چلوندن....خیلی درد داشتم...اشکام می یومدن پایین....خدا حالا که تو سفرم این جوری شدم؟...داشتم گریه می کردم و با خودم حرف می زدم که یه دفعه چراغا روشن شد...می خواستم از ترس جیغ بکشم که انگار فهمید و زود فرمود
-نترس...

منم مهراد...
آخه یکی نیست به من بگه دختره ی خل اگه دزد بیاد چراغ روشن می کنه که می ترسی؟...
با بغض بهش نگاه کردم و سریع اشکامو پاک کردم....شلوار ورزشی مشکی مارک با تیشرت همرنگش تنش بود....زنجیر طلا سفیدشم روی اون پوست برنزه ش برق می زد....اومد رو به روم روی مبل نشست....سرم رو انداختم پایین...از دل درد داشتم می امت....لبمو گاز گرفتم و دستام رو مشت کردم تا بتونم درد رو تحمل کنم...با یه حالت دلسوزانه ای که از صداش معلوم بود پرسید
-خیلی درد داری؟
ای خاک تو سرت ترنمممممم....نکنه داشتی با خودت حرف می زدی شنیده؟....در حالی که صدام از خجالت می لرزید فرمودم
-آره سرم خیلی درد می کنه.....
یه اوهوممممممممممممممم کش داری فرمود و از جاش بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت...خب خدا رو شکر فکر کنم سو تفاهم بر طرف شد....الان فکر می کنه سرم درد می کنه....آخیششششششششششش....
چند دقیقه بعد با یه لیوانی که ازش بخار بلند می شد اومد بالای سرم...نگاش کردم...با همون لحن جدی همیشگیش فرمود
-بیا این چایی نبات رو بخور...
به اینجای جمله ش که رسید یه لبخند زد که نصف اون دندونای سفید و براقش پیدا شد...ادامه داد
-برای سردرد خوبه...
با خجالت سرم و انداختم پایین...لیوان رو ازش گرفتم...ترنم واقعا فکر کردی همه مثل خودت خرن؟...
-دستتون درد نکنه هستاد...ببخشید مزاحم شما هم شدم....
-مهم نیست....

من برم بخوابم....

شب خوش....
بیشعور حداقل می نشستی و از هم صحبتی با من فیض می بردی...حالم خیلی گرفته شد با ناراحتی فرمودم
-شبتون بخیر....
همونجوری که داشت از پله ها بالا می رفت فرمود
-راستی هیچ وقت گریه نکن...یا اگرم گریه می کنی قبلش مطمئن شو آرایش رو صورتت نداری...یا اگه هم می خوای داشته باشی از مارک خوبش هستفاده کن که نریزه رو صورتت...آخه آدم وحشت می کنه می بینتت!....
آقا منو می گی مثل چوب خشکم زد...اصلا دل درد یادم رفت...این مهراد چقدر بی فرهنگ بود...کارد می زدی خونم در نمی یومد...زود رفتم سمت دستشویی...خودمو تو آینه که دیدم از قیافم وحشت کردم ....واااااااااااااااااااای آبروم رفت.....خدااااااااااااااااا ااااااااااا.....
***
با صدای گوشیم از خواب ناز پریدم...این الهه بیشعور بود
-ها؟
-سلاااااااااااااااام....
-چه مرگته اول صبحی زنگ زدی؟
-ترنم خیلی کثافطی...
-الهه قطع می کنما...چی کار داری؟
-عرضم به حضورت که الان یک ظهره و اول صبح نیست!
-خب که چی؟
-اوووووووفففففففففف خنگول تشریف داریا...هنوز نفهمیدی؟
-ها؟
-بابا امروز ساعت یک و نیم کلاس جبرانی داریم...
-نه بابا فردا داریم....

فردا مگه بیست و شیشم نیس؟
-نخیر خانم امروز بیست و شیشمه....
-نه!...
-آره!....
-وااااااااااااااااااای با اون کوه یخ از خود راضی هم داریمممممممم....
-اوهوم....
-تو الان کجایی؟
-دانشگاه....
دیگه نفهمیدم چی کار می کنم....

گوشیو قطع کردم و سریع آماده شدم....آژانس خبر کردم...حتی نرسیدم صورتمو بشورم...مقنعه و مانتو چرووووووووووووک بود ناجووووووووووووووورر...بی خیال تیپ شدم...کسی هم خونه نبود...هیچیم نخوردم...دریغ از یه لیوان آب....این راننده آژانسه انگار جن دیده با اون چشمای ریزش که از تعجب گرد شده بود این قیافه ی درهم منو نظاره می کرد...آخه این همیشه ترنم خانوم رو خوش تیپ و عطر زده دیده بود...نه الان که فکر کنم بوی گربه مرده می دادم...هی به ساعتم نگاه می کردم ساعت از یک و نیم هم گذشته بود....واااااای خدا کنه این شکیبا امروز از دنده راست بلند شده باشه....ههعههععهعهععهعهعی من از این شانسا ندارم که....عمرا دیگه تو کلاس رام بده...وقتی به پشت در کلاس رسیدم نفس عمیقی کسیدم و در زدم...اون صدای جدیش به گوشم رسید
-بفرمایید....
با ترس در و باز کردم ...تا چشمم بهش خورد سرمو انداختم پایین...احساس کردم از نوک کفشام تا سرمو داره نگاه می کنه
-ببخشید هستاد یه مشکلی پیش اومد...
نذاشت حرفمو ادامه بدم...به سر و وضعم اشاره ای کرد و فرمود
-کاملا مشخصه....
با این حرفش کلاس ترکید از خنده.....من فقط می تونستم لبمو گاز بگیرم...و تو دلم بهش فحش بدم...بغضم گرفت...بهش نگاه کردم....

بر خلاف بچه ها که داشتن می خندیدن با اخم نگام می کرد...بهش خیره شدم این بار نوبت اون بود که سرش رو بندازه پایین....
-بفرمایید داخل....
رفتم کنار پریا و الهه نشستم...پریا تو گوشم فرمود
-این چه ریختیه؟...چرا کفشات این جوریه؟!
-مگه چشونه؟
-یه نگاه بشون بنداز!....
ای واااااااااااااااااااااای مننننننننننننننننننن....یه لنگم صندل نقره ای براق ....یه لنگم کتونی قرمز!...ترنم...ترنم...ترنم....بت رکییییییییی....کلاس که تموم شد مهراد بدون اینکه به بچه ها نگاهی بندازه و خداحافظی کنه..از کلاس خارج شد...بی فرهنگ!...
-الهه زود ماشینتو آتیش کن که فقط بریییییییییییم...
-باشه باشه...
همونجور که عقب ماشین دراز کشیده بودم فرمودم
-بچه ها حال ندارم الان بریم خونه
-پس کجا بریم؟
-الان هوا خوبه...

چهار پنج روز دیگه هم عیده و همدیگه رو نمی بینیم....

لاقل الان بریم یه دوری تو شهر بزنیم...
-خانوادهامون که اطلاع ندارن...
-شاسکول موبایل رو گذاشتن واسه همین موقع ها....بهشون اطلاع می دیم....
-اوکی پس الان همه زنگ بزنید به ننه باباهاتون....
یه گوشه از خیابون پارک کرد...هر سه تاییمون با یه زوری اجازه رو ازشون گرفتیم و قول دادیم تا قبل از ده خونه باشیم...پریا پیشنهاد داد که بریم کوه نوردی توی دربند...منو الهه هم بخاطر آلوچه های خوشمزه ش با کله قبول کردیم....تصمیم گرفتیم شامو تو یکی از رستورانای اونجا بخوریم...وقتی گارسون سفارشای ما رو گرفت و رفت ....با خستگی تکیه دادم به صندلیم....


-خیلییییی راه رفتیم...فکر کنم تا چند روز پا درد داشته باشم....
پریا
-از بس تنبلی....

هی بت می گم بیا یه خرده ورزش کن....

اما کو گوش شنوا!
پریا اروبیک کار می کرد به خاطر همین موضوع اندامش خیلی رو فرم بود اما من و الهه...بی خیال...
-من از ورزش متنفرمممممممم....
الهه
-آره پدر آدم در میاددددددد....
-اوهوممممممم
-راستی ترنم شانس اوردی یه جفت کفش و یه شال تو ماشین داشتم بت دادم بپوشی....
-آره و الا نمی تونستیم بیایم تفریح...ولی بازم مانتوم....
-بی خیال بابا مهم اینه که بهمون خوش گذشت....
-پریا خانم آره این برا تو مهمه...اگه جای من بودی....
-عزیزم همه چیز که پوشش نیست....
ای وای اینم باز پند و اندرز دادنش گرفته ....زبونم و در اوردم
-پری لطفا اون دهن خوشگلتو ببند و شعار نده....
-به درک اصلا فهم نداری...
گارسون غذا ها رو اورد و ما هم که خیلی گرسنه بودیم با قاشق چنگال رفتیم به جنگ کباب سلطانیااااااااااااااااا... مونجور که داشتم با کبابم ور می رفتم...پریا محکم زد پشت کمرم ....اونقدر ضربه ش محکم بود که با دماغ ولو شدم رو بشقاب....

با عصبانیت نگاش کردم...
-چته؟!....

چرا یهویی هار می شی؟...
به پشت سرم اشاره کرد...
-ترنم الهه...

اون جا رو نگاه کنید....
با تعجب برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم..ها؟...چی؟....مهراد؟...این جا؟...اون دختره کیه؟....میخ شده بودم به مهراد که متوجه ی من شد و نگام کرد...زود رومو کردم سمت میزمون ....

همونجور به کبابا خیره شدم....
-بچه ها زشته دیگه....

نگاش نکنید و غذاتون رو زودتر بخورید که بریم....
-حالا تو چت شده یهو؟
-آره....

چرا رفتی تو خودت؟
-هیچی...

ولی نمی دونم چرا این روزا هی باید با این کوه یخ برخورد داشته باشم؟!...

تازه الانم ما رو دید...
-می گم اون دختره کیه؟
-شاید نامزدش باشه....
تا پریا اینو فرمود قلبم شروع کرد محکم به طبل زدن....حالم بد شد فجیع...
-اه اه نگاش کن ...برا دختره لقمه گرفت!
با عصبانیت فرمودم
-اگه خوردید پاشین بریم....
دو تاشون معنی دار نگام کردن....
-بریم...
-نه نه بشینید...

من می خوام بخورم....

فقط دیگه کاری به اون مهراد و نامزد بی ریختش نداشته باشین....
-واااااااااااااا کجاش بی ریخته؟....

مثل ماه می مونه ...من و تو و الهه رو می ذاره تو جیبش هفت رنگ در میاره...
یه چشم غره بهش رفتم که فرمود
-خب راست می گم!....
-آره پری راست می گه....

هم قیافه ....هم اندام ....هم تیپش...خیلی جذابه!
-اهههههههههههه بسه دیگه....
-می گم ترنم ....یه چیز بگم؟
-بنال!....
-تو مهراد رو دوست داری؟!
کی؟...من؟....این کوه یخ و دوست داشته باشم؟...ایشششششششش...داد زدم
-نههههههههههههه!....
-کوفت صدات مثل گراز بلندهههههه...
همه کسایی که تو رستوران بودن برگشتن ما رو نگاه کردن....
-مهراد و نیگا چه با اخم میز ما رو نگاه می کنه....
با دلخوری فرمودم
-آره دیگه فقط بلده برای من اخم کنه!....
واقعا دیگه نمی تونستم اونجا بشینم به بچه ها فرمودم آماده شن بریم...وقتی پول غذاها رو حساب کردیم و خواستیم از رستوران خارج شیم...دسته ی کیفم گیر کرد به دکمه ی یه آقایی...آقا؟...نه بابا...

از اون پسر جیگیلا بود...گیر که کرد کشیده شدم سمتش...با کله رفتم تو سینه ش زود به خودم مسلط شدم و رفتم عقب...
-آقا عذر می خوام...

دسته ی کیفم به دکمه تون گیر کرد....
با اون صدای نازکش...خاک تو سرت یعنی مردی...من از تو مرد ترم...حرفمو قطع کرد
-تا باشه از این گیر کردنا عزیزم....
اوه اوه عزیزم...

مرض مرتیکه هیز....

ای بترکی ترنم....

حداقل به یکی گیر کن که قیافه داشته باشه...

نوچ نوچ نوچ....

ابروهاشو نیگا ....از ننه منم نازکتره....

موهاشم مش کرده ور پریده ....منی که دخترم با ااین سنم هنوز مش نکرده بودم...نوچ نوچ نوچ ....واقعا متاسفم....جامعه ما داره به کجا می ره؟!...هاااااااا ؟....یکی جواب منو بدههههههههههه!....چینی انداختم به پیشمونیمو فرمودم
-ببخشید چی فرمودیدددددددد؟!....
به پریا و الهه نگاه کرد
-از دوستانن؟
الهه تیریپ لاتی برداشت و با یه لحن لوطی مانند فرمود
-گیریم که باشیم....خیالیه؟
منو پریا بهش چشم غره رفتیم یعنی مثل آدم زررررررررررر بزن...

اما خدا رو شکر اصلااااااااااا به روی بوزینه مانندش نیاورد...پسره پقی زد زیر خنده....

اههههههههه حداقل میای بیرون یه مسواک بزن چندش...حالمون بد شد....

پریا دست منو الهه رو گرفت و حرکت کرد سمت خروجی که پسره یهویی کیفمو گرفت....
-یه لحظه واستا...این شماره منه...

باعث افتخاره با همچین بانوان با نمکی تعامل داشته باشم!
بشین مینیم سرت جات باو...صدای مهراد خره ما رو متوجه خودش کرد....
-بچه ها مشکلی پیش اومده؟
برگشتیم سمتش....اون دختره ی ایکبیری هم دستاش رو دور بازوی مهراد حلقه کرده بود و با ناز بهمون نگاه می کرد با حرص فرمودم
-نه هستاد شما بفرمایید به کارتون برسید....

معلومه که شما سرتون خیلی شلوغه!....
یکی از همون اخم های همیشگیش دوباره رو صورتش نقش بست....

منو کشید سمت خودش و دم گوشم فرمود
-شما ساکت....
به طور عامیانه همون خفه شو زر مفت نزن بود منظورش...رفت طرف پسره که هنوز کارت تو دستش بود و خیره شده بود به ما...
-آقا شما کاری با خانما داشتید؟
پسره با پررویی فرمود
-شما؟
مهراد یه نیشخندی زد و فرمود
-من؟...الان بت می گم....
دست طرفو گرفت و برد بیرون...

ما چهار تا هم دویدیم دنبالشون....

پسره داد زد
-ههییییی چه خبرته؟...

کجا؟
مهراد دستش رو ول کرد و با فریاد فرمود
-می خوام بت بگم کیمممممممممممم!....
و بلافاصله یه مشت محکم زد تو صورت پسره....ما داشتیم از ترس می لرزیدیم من که دیگه اشکم در اومد خیلی بد با هم درگیر شدن و امت هر چی سعی می کردن اینا رو از هم جدا کنن نمی تونستن....

دیگه نتونستم تحمل کنم ....نگران مهراد بودم ....جیغ زدم
-مهرااااااااد تو رو خدا ولش کن بره پی کارششششش.....
یهویی مهراد یقه طرف رو ول کرد و اومد سمتمون ....صاف اومد رو به روم واستاد....حالا من یه چی فرمودم !....می زدی ناکارش می کردی پسره ی هیزووووووووووووووو....گوشه ی لبش خونی شده بود وموهای سیاه لختش ریخته بود رو پیشونیش....

دستشو برد سمت اشکام تا پاکشون کنه...

البته فکر کنم چون منصرف شد ....سرش و انداخت پایین و با صدای گرفته ای فرمود
-مگه بت نفرموده بودم دیگه گریه نکن؟
یهویی عین گاوی که تخمه خورده خندیدم....با تعجب نگام کرد...نمی دونم پریا بود یا الهه که از پشت زد تو باسنم یعنی آدم باش الاغ...نمی دونم چرا خندیدم یهو خندم گرفتم...زود خندمو جمع کردم و فرمودم
-شما...چیزه...شما فرموده بودید که اگه آرایش نداشتم می تونم گریه کنم....
-یادم نمیاد همچین حرفیو زده باشم!...
ای بابا اینم آلزایمر گرفته...
-نمی دونم والله...به هر حال ببخشید هستاد به خاطر ما درگیر شدین قصد مزاحمت نداشتیم از کارو زندگییییییییییتون افتادییییییییییید...
ایشششششش....دلم خواست تیکه بپرونم؟...خیالیه؟...دوباره قیافش جدی شد....
-هر کس دیگه ایم بود من این کارو می کردم...

بالاخره آدم باید شر این مزاحما رو یه جوری کم کنه!....
پریا
-لطف کردین هستاد...
• خواهش می کنم....
مهراد برا اون تا بیشعور لبخند میزداااااااا اما تا به من می رسید پاچه گاز می گرفت...سگی بود که حتی خود سگا هم حریفش نمی شدن....ادامه داد
-دریا جان بریم دیگه...
دریا با اون صدای ظریفش که الهه و پریا می گن خیلی گوش نواز بود اما به نظر من شبیه صدای جیر جیرک بود فرمود
-بریم عزیزم....
مهراد و دریا ازمون خداحافظی کردن و رفتن...

ولی جدا دیدی این مهراد کصافد چجوری زد تو ذوقم؟نه واقعا دیدی؟...هر کس دیگه ای هم بود من این کار و می کردم...کووووووووووووووفت...ح ناقققققققققققق...ولی آخی گناه داشت لبش....اصلا به درک ...بی خیال...تو ماشین که نشسته بودیم نمی دونم چمون شده بود که هرسه تا مون لال مونی گرفته بودیم...که یهویی پریا سکوت رو شکست
-می گم...
منو الهه منتظر موندیم تا حرفشو ادامه بده ولی ساکت شد و حرفی نزد الهه
-خب چی بگی؟
-می ترسم بگم!
-واااا از کی می ترسی؟....

بگو حرفتو...
پریا برگشت سمتم
-ترنم قول بده عصبی نشی!...

فقط یه فرضیه س!....
واااااااااا این چش شده؟...یعنی این قدر من ترسناکم؟!...
-بگو بابا...
-من...من...فکر می کنم که شکیبا بهت علاقه داره!
ها ؟...چی؟...

چی؟...

شکیبا؟...

دختره ؟....مهراد؟....

همون پسره که هستادمونه؟....

علاقه؟....

خواب؟....

بیداری؟....

کدوم ؟....من کیم؟....

چی؟....

وای...
-هی ترنم با تواما...مگه ندیدی تا فرمودی اون پسره رو ول کنه چطور اومد سمتتو فرمود مگه نفرمودم نباید گریه کنی!....
-اون فقط دوست داره به من امر و نهی کنه....
الهه
-زر نزن...

به نظر منم به تو علاقه داره....اما یه چیز....
-چی؟
-اون دختره کی بود؟....

تازه من دقت کردم وقتی مهراد اومد سمتت یه لبخند زد و با مهربونی نگاتون کرد ...اگه نامزدی دوست دختری چیزی بود از حسادت می ترکید!....
پریا
-اصلا از کجا معلوم جی افش باشه؟....

شاید یکی از اقوامشه....
من دیگه ساکت شدم و هیچی نفرمودم...یعنی رفتم تو فکر....

این آرزوی هر دختری بود که مهراد بش علاقه داشته باشه....
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تواتاقم و لباسامو عوض کردم....

رو تخت دراز کشیدم...

راستش نمی تونستم که به خودم دروغ بگم ....من مهراد رو دوست داشتم....

تحمل نداشتم دختری رو کنار اون ببینم....

نمی دونم چرا مهراد هی یه کاری می کرد که من امیدوار بشم .....

بعدش هزار تا کار دیگه انجام می داد که کلا همه ی امیدم تبدیل به یاس می شد.......با این فکرا به خواب رفتم تا فردا زندگی و روز تازه ای رو شروع کنم....
صبح با صدای زنگ ساعتم با یه زوری از خواب بیدار شدم ساعت نه بود....

تعجب نکن چرا اینقدر زود از خواب بیدار شدم! برای ناهار مهمون داشتیم باید به مامان کمک می کردم....

پسر خاله م نیما یه هفته ای می شد از امریکا برگشته بود....

رفته بود اونجا ادامه تحصیل بده..الانم دوباره تصمیم گرفته برگرده امریکا و اونجا زندگی کنه...ایران خیلی بسته بود واسه بچم...مامان برای ناهار امروز دعوتشون کرده بود...لباسام رو عوض کردم ...صورتم رو شستم...

موهامو که تا سر شونه هام می رسید شونه کردم و رفتم طبقه پایین....

مامان بد بختم از صبح زود بیدار شده بود و داشت تو آشپزخونه کار می کرد...

آرینم انگار تازه از خواب بیدار شده بود و داشت صبحونه می خورد....


2:

با یه حالت جذابی فرمود
-بذارمت پایین؟!
منم محو تماشای قیافه ی نحسش شدم....

صدای سوت بچه ها هم از ساحل میومد ...مهراد همونجوری که منو بغل کرده بود جلو رفت ....فرمود
-باشه می ذارمت پایین!
حس کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم ....هر چقد دست و پا زدم نتونستم خودموو بالا بکشم...

ای نامرد بیشوووووووور ....ولم کرد تو آب...پریا و الهه اومدن کمکم و به همراه اونا خودمو به ساحل رسوندم ....
مهراد رفته بود تو ویلا...

پسرا همه به سر و وضعم خندیدن و دخترا اومدن طرفم...رو شن های ساحل داراز کشیدم ...هیچ کسو هیچ چیو نمی دیدم ....حرفا رو نمی شنیدم ....با ناراحتی از جام بلند شدم ...می خواستم برم ویلا تکلیفم و با این کوه یخ روشن کنم.....

پریا و الهه هم هرچی اصرار کردن نذاشتم بیان .....می خواستم تنها باشم با اون کوه یخ ...وارد ویلا که شدم دیدم نشسته رو مبل و با گوشیش ور میره .....محکم درو کوبیدم به هم...یه نگاه بهم انداخت و دوباره با گوشیش مشغول شد....

رفتم رو به روش واستادم .....هم از عصبانیت هم از سرما داشتم می لرزیدم....

از نوک پام نگام کرد تا به صورتم رسید....
-می خواستم باتون حرف بزنم....
-اول برو لباسات و عوض کن!
-شما...شما چرا با من اینجوری برخورد می کنین؟....

مگه من دشمنتونم؟!
-نشنیدی چی فرمودم؟!
با حرص جیغ زدم
-استادددددددد .....
با عصبانیت حرفمو قطع کرد
-یه هفته اینجاییم ....حوصله مریض داری ندارم....
داد زدم
-شما حق ندارید به من امر و نهی کنیددد....

لطفا کاریم به کارم نداشته باشییییییییییییییییییید....
یهویی گوشیشو رو مبل پرت کرد و رو به روم واستاد....

شاید اندازه دو بند انگشت از هم فاصله داشتیم ....آقا غلط کردم.....

اصلا هر چقدر دلت می خواد امرو نهی کن...

روسریمو که افتاده بود روی شونه هام آروم انداخت روی سرم...و بدون اینکه نگام کنه رفت طبقه بالا...ااااااااااااا چرا حواسم نبود؟....

از خجالت سرخ شدم ....منم رفتم تو اتاق خودمون لباسامو عوض کردمو خوابیدم....
الهه برا شام بیدارم کرد....

همه رفته بودن لب ساحل جوجه کباب کنن...ما هم آماده شدیم و رفتیم...مهراد و چند تا از پسرای دیگه داشتن جوجه ها رو کباب می کردن و هم وقت با چند تا دختر بگو بخند راه انداخته بودن...دیگه برام مهم نبود چی کار می کنه...با قیافه ی خیلی خونسردی به ساحل نزدیک تر شدم و روی یکی از تخته سنگا نشستم...در سکوت به حرف های پریا و الهه گوش می دادم...پریا
-این شکیبا امروز چقد جیگر شدهههههه....
الهه
-می دونی چرا؟...چون همیشه ما اینو تو دانشگاه می دیدیم با تیپ رسمی....

ولی الان لباسای اسپرت مارک و گردن بند و....
-این شیرین لوس رو دیدی چطور واسش ناز می کنه؟
-انگار شکیبا هم بدش نمیاد....فکر کنم فقط تو دانشگاه خودشو می گیره که آتو دست کسی نده...وگرنه شنا گره قهاریه....
-ولی نمی دونم چرا گیر داده به این ترنم بدبخت...همش پاچه شو گاز می گیره...چرا ترنم؟
-نمی دونممممممممممم والله....شانس ماس دیگه...بابا ولش....موضوع از این بهتر برای صحبت کردن ندارید؟...
الهه
-بچه ها بیاین مشاعره کنیم....
-خفه بابا...من که کلا دو بیت شعر از حافظ حفظم اونم الان یادم رفته!....
-از بس بی احساسی...پریا تو بیا...
-به جووووووون الهه اصلا مغزم نمی کشه...شعر حفظما اما نمی تونم تو مشاعره ازشون هستفاده کنم....
-زکی دوستای ما رو باش...
بچه ها صدامون زدن بریم کنارشون بشینیم....شام حاضره...آقا منم ظهر کلاس گذاشته بودم و ناهار نخورده بودم...تقریبا به غذا حمله کردم...برامم مهم نبود بچه ها و از همه مهم تر مهراد دارن چه جوری نگام می کنن...قاشق و چنگال رو گذاشتم کنار...با دست مشغول خوردن شدم..هی این پریا و الهه برام چشم غره میومدن اما من اصلا به روی مبارکم نیوردم....یکی از پسرا با خنده فرمود
-ترنم خانوم فکر کنم چند روزی باشه چیزی نخوردینا....
من که اصلا بهم بر نخورد...خندیدم و فرمودم
-من همیشه این جور غذا می خورم!....
-ولی اصلا بهتون نمیاد با این هیکل...
مهراد سرفه ی کوتاهی کرد و زود حرف رو پیچوند
-بچه ها موافقین فردا بریم سری به تله کابین بزنیم؟
بچه ها هوراااااااا کشیدن به جز خودم که با کله رفته بودم به جنگ هستخونای جوجه...ولی جدا خیلی خوش مزه بوووووووووووووود....دست آقایون درد نکنه...
صبح زود با سر و صدای بچه ها که داشتن خودشونو برای گشت زدن تو مکانای تفریحی آماده می کردن بیدار شدیم .....پریا
-اوووووووووووممممممممممممم مممم...من خوابم میاااااااااااااااد.....
بالش رو پرت کردم طرفش.....
-می خواستی تا صبح با این الهه فک نزنین...هووووی الهه پاشو دیگه....
الهه که دیگه اصلا انگار نه انگار که صدایی می شنوه...دویدم سمتش و پریدم روش که جیغش به افلاک رفت
-دیووووووووووووونه...تموم دل و روده م افتاد تو شورتم....
منو پریا با صدای بلندی زدیم زیر خنده....
-تقصیره خودته...بلند شو دیگه الان همه می رن....هی پریا با توام هستم نکنه می خوای دل و روده ی تو هم...
یهویی یه نفر چند بار به در زد و صدای مهراد به گوشمون رسید....
-خانوما اگه می شه یواش تر صحبت کنید....صداتون داره تا پایین میاد....
الهه چشم غره ای به من رفت که از خجالت رنگ لبو شده بودم...پریا جواب داد
-چشم هستاد ...ببخشید....
-ساعت نه می ریم پاساژای اطراف رو ببینیم اگه می خواین می تونین بیاین....
-حتما مرسی...
صدای قدم هاش اومد که داشت می رفت طبقه ی پایین...
-بچه ها یعنی همه ی حرفامون رو شنیده؟
پریا رو تخت نشست و با ناراحتی فرمود
-همه شنیدن....
خیلی ناراحت شدم...حالا همه فکر می کردن ماها جلفیم...الهه با بی خیالی فرمود
-بیخیال بابا....حالا کاریه که شده...غم باد نگیرید....
و به من که بغ کرده بودم نگاه کرد و با خنده فرمود
-نمی خوای از رو من پا شی؟
پریا هم زد زیر خنده...اصلا حواسم نبود...ماشالله ...اینقدر نرمه آدم فکر می کنه رو مبل راحتی نشسته...
سپس خوردن صبحانه تند تند آماده شدیم...و با همون اتوبوس به مرکز خریدی رفتیم که اتفاقا تله کابین همونجا بود...ماشالله ماشالله اجناس چقدر گرون بودن...تا هر کدوممون قیمت یه چیزی رو می شنیدیم زود سرمون و می کردیم یه طرف دیگه و در می رفتیم...آخهه مگه مغز خر خورده بودیم که اون جنس های زپرتی رو به اوووووووون گرونی می خریدیم؟...اما این مهراد از صد تا زن بد تر بود...تو دستش چند تا بسته بود و معلومم بود از اون اونتیکا هم خریده...بیشتر بچه ها خرید نکرده بودن....منو پریا و الهه بیشتر حمله کردیم سمت آلوچه ها و ترشیا...بیرون پاساژ یه محوطه ای بود که یه خانومی اونجا یه دکه داشت...یه دکه پرررررهههههه آلوچه ها و ترشیا ی خوشمزه....معرکه بودن...معرکه...سرشم خیلی شلوغ بود...من چند تا شیشه بزرگ ازش خریدم که با خودم ببرم تهران...پریا و الهه هم یکی دو تا شیشه ترشی خریدن...وقتی همه از اون محوطه و پاساژ کامل بازدید کردیم...رفتیم وسایلمونو توی اتوبوس گذاشتیم بعدش سوار تله کابین شدیم...همه ی اتاق های تله کابین چهار نفره بود که به ما سه تا یکی دادن...وااااااااااااااااای باید بری و ببینی...

وقتی رفتیم بالاتر رو به رومون جنگل بود و پشتمون دریا...خیلی منظره ی قشنگی بود...کلیم فیلم و عکس گرفتیم که برامون شد خاطره...
وقتی رسیدیم به محوطه ی بالا من که خیلی ضعف گرفته بودم به پری و الهه فرمودم
-بچه ها اگه الان به من چیزی نرسه غششششش می کنم...
الهه
-اوممممممممممممممممممم بوی یه چیز لذیذی نمیاد؟
-ذرت مکزیکییییییییییییی...بخوری ؟
-موافقم زود بدویین که منم گشنمه....
پریا و الهه رو یه میز و صندلی نشستن و منم رفتم سه تا لیوان ذرت مکزیکی بگیرم...واااااااااااااای پسره تا خواست این سه تا لیوان رو آماده کنه اجدادمو اورد جلوی چشمام...فس فس می کرد....عصابم ریخت به هم...فکر کنم نیم ساعت واستادم تا آقا کارشو تموم کنه...وقتی مقدار پولیو که باید بش می دادم شنیدم دود از سرم بلند شد...چه خبرهههههههههههه....سه برابره شهر ما داشت حساب می کرد...سره گردنه س مگههههههههههههههههههههههه هه....بی خیال ترنم حرص نخور..ایشالله کوفتت بشه مرتیکه مال حروم خور....
خلاصه با حرص پولو به طرف دادم ...به سمت بچه ها راه افتادم...سینی رو محکم کوبیدم به میز و رو صندلی نشستم...بچه ها که تعجب کرده بودن فرمودن
-چته؟
-عجب آدمایی پیدا می شنا...خداد تومان پول این ذرتا شد...دنگاتون رو آماده کنید وگرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید......
الهه
-اووووووووووووو....حالا انگار چی شده...خوبه خودت اول پیشنهاد دادیا....
-من به گور بابام خندیدم....
-حالا تا تلف نشدیم بیاین بخوریم...
تا یه قاشق گذاشتم دهنم...اشتهام کور شد...البته با اون پولی که من بابتشون داده بودم کور شده بود حالا تر شد....
-اههههههههههههه....این دیگه چه زهرماریه؟...با ذرت شیرین مگه ذرت مکزیکی درست می کنن؟....
پریا و الهه چشم غره رفتن یعنی خفه شو....غذاتو کوفت کن...منم دیگه گیر ندادم...وقتی خواستم برم سینی و بدم به اون پسره ی بیشعور فرمودم
-آقا شما که این همه امت و سر این خوردنی های بی مزه ت تیغ می زنی حداقل سعی کن یه خرده طعم دارش کنی...محض اطلاعتون ذرت مکزیکی و با ذرت معمولی درست می کنن...نه شیرین!...
مثل بز نگام می کرد....وقتی حرفم تموم شد مثل گاو رفت داخل!....بی ادب بی شخصیت...تربیت نداری جواب یه خانوم محترم رو بدی که...خلاصه یه دوری اون جا زدیم و دوباره با تله کابین برگشتیم پایین...مهراد و چند تا از بچه ها رسیده بودن و تو اتوبوس نشسته بودن...ما سه تا هم نشستیم سرجامون تا بقیه هم برسن...الهه
-وااااااییییی...

این جا چقدر هواش بده...خیلی شرجیه....
پریا
-نه اینکه شهرستان تهران خودمون هواش عالی و پاکه...
-وا چه ربطی داشت؟....

دارم این جا رو می گم...من به شرجی عادت ندارم...تحمل کردن این هوا خیلی سخته برام....
-آره شرجیه اینجا خیلی زیاده...من بیشتره غمم آرایشمه...می ماسه رو صورت لا مصب دیوث....
یهویی همه بچه هایی که داخل اتوبوس بودن خندیدن...مونده بودم چه مرگشونه...الهه و پریا لباشونو گاز گرفتن...پرسیدم
-چی شده؟
پریا
-باز تو حرف زدی؟...مثل فیل صدات بلنده!
اهههههه....اهههه...به جمع نگاهی کردم...یکی از پسرا داد زد
-ترنم خانوم...ولی الان آرایشتون نماسیده رو صورتتون که...
ایششششششششششششش.....سرمو بر گردوندم...چشم خورد به مهراد....قرمز شده بود....منم زل زدم تو اون چشماش...سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد و از اتوبوس پیاده شد...اینم یهویی یه چیزی می گیرتش....والالااااااااااااا ااااا...هندزفریامو گذاشتم تو گوشمو چشام رو بستم....
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دستاش پر از بوی گل این جا همش بهاره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دستاش پر از بوی گل این جا همش بهاره
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره....
آخر شب رفتم فیس بوک یه خرده چت کنم...یکی از پسرای اددلیستم اسمش کامران بود....هی می فرمود من بلم...من چین بلم...من فلانم...من بی سارم...خلاصه خیلی من من می کرد...آهنگساز بود...رپر...ماشالله تو فیس همه خواننده و موسیقی دان و مدل بودن!...به قول خودش از اون بچه پووووووووولداراس که حالا عاشق دختری به نام ترنم شده...حاضره براش هر کاری بکنه...نه اینکه بعضی از دخترا تو چت خیلی خنگ بازی و اسکول بازی در میارن فکر کرده منم مثل اونام....بهم پی ام داد
-ترنم...هفته ی پیش که با هم بحث کردیم ....رفتم مشروب خوردم...تا آرامش پیدا کنم...
تا اینو خوندم از خنده ترکیدم...الکی نوشتم
-دیوووووووووونه ای عزیزم؟...آخه چرا خودتو آزار می دی؟
-من دو سال بود لب به مشروب نزده بودم....ولی تو کاری کردی که....
تو دلم فرمودم بشین سرجات بابا...برو عمتو خر کن جوجو...واقعا بعضی از این پسرا چی در مورد ما فکر می کردن....ولی خدایی بعضیاشونم خوب تجربه داشتن...می دونستن با دختر جماعت چجوری باید رفتار کنن...حتی خودم چندین هزار بار خر شده بودم....
از درد شکم از خواب پا شدم....واااااااای این دل درد لعنتی باز اومد سراغم...آخه چقدر ما دخترا بدبختیممممممممم.....نمی خواستم پریا و الهه رو بیدار کنم....بلند شدم پوشش پوشیدم و رفتم پایین رو مبل نشستم....به ساعت نگاه کردم...چهار و نیم بامداد بود...انگار داشتن روده هامو معده مو همه چیمو می چلوندن....خیلی درد داشتم...اشکام می یومدن پایین....خدا حالا که تو سفرم این جوری شدم؟...داشتم گریه می کردم و با خودم حرف می زدم که یه دفعه چراغا روشن شد...می خواستم از ترس جیغ بکشم که انگار فهمید و زود فرمود


70 out of 100 based on 40 user ratings 1090 reviews

@