مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان زمان مسابقه.....آغاز داوري)


مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان زمان مسابقه.....آغاز داوري)



مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان زمان مسابقه.....آغاز داوري)
عنوان کاملا مشخصه...

هنوز برنامه ی خاصی تو ذهنم نیست...ولی دوست دارم برای انگیزه ی بیشتر حتما یه جایزه ای داشته باشه...

ترجیحا داستان کوتاه باشه...

موضوعات محدودیتی نداشته باشه...

هیات داوران از بین رای گیری خودمون انخاب بشن...

بقیه شو شما بگین؟...

کلا دوست دارم تا یه مدتی به تبادل نظر بگذرونیم تا این مسابقه ،یک مسابقه ی واقعی باشه...

منتظر م...



داستان کوتاه:مزدا323 !!!!!!!!!!!

1:

من میگم خودت و ابجی سروناز و ادمین هییات داوران باشین


داستان کوتاه:توهم

2:

شما لطف داری...ولی چیزی که الان خیلی مهمه نحوه ی برگزاری اونه...باید یه شکل جدی پیدا کنه...

به طور خلاصه باید یه مجموعه قوانینی داشته باشه...باید شفاف شه از اول که هدف چیه...و برنامه ی کاری هم داشته باشه...

از قبیل:موضوع داستان...قالب داستان....وقت ارسال...جایزه ی احتمالی(که اگه بشه خیلی خوب میشه)...

و افرادی که میتونن شرکت کنن...به نظر من نباید هیات داوران توی مسابقه شرکت کنن...

و ترکیب اون از میان افراد علاقه مند با رای گیری به دست بیاد...

من حتما با ادمین در این مورد صحبت میکنم...

تا اینجا رو داشته باشید لطفا...


تاریخچه داستان کوتاه


جن در مصر

3:

منم هر کمکی بتونم میکنم


داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!

4:

حتما به کمک شما احتیاج داریم...

منتظر نظرات شما هستم...


عشق واقعی پیرمرد...


چندتا دوست داری؟!

5:

ممنون


حکایت قورباغه!

6:

اي ول
منم پايم

7:

فقط پایه بودن کافی نیست...

لطفا ایده ی خودتونو بگین...تا بعدا کسی به خاطر رعایت نشدن نظرش از من گله ای نداشته باشه...


چه جوری باشه حال میکنید؟...

به همین راحتی...


8:

خوب من كه خودم فكر نكنم بتونم داستان بنايشانسم
فكر كنم واسه ي انتخاب داور هم بهتر باشه راي گيري بشه
البته از بين داوطلبين
راستي فكر كنم اگه با مدير هاي هم ميهن هماهنگ شه به نفرات دوم و سوم امتياز هديه كنيم
نفر اول رو نمي ذونم

9:

خب داستان ها رو بهتره يه محدوده براش مشخص كنيم

10:

من در اولین موقعيت با ادمین در این مورد صحبت میکنم...

در ضمن اگه شما ننویسید پس کی بنویسه؟...

من خودم علاقه ای به شرکت تو مسابقه ندارم...میخوام بیشتر یه ناظر باشم تا یه نویسنده..

فکر کنم تا یه مدتی باید هستراحت کنم...


11:

اينطوري كه نميشه..
كسي قبول نميگكنه بنايشانسه..
همه ميخان كنار باشند....

مهدي و ستاره..
شما مينايشانسيد..
حيف نيست تايشان مسابقه شركت نكنيد؟

منم هستم....


12:

سلام اقا مهدي
اول بايد بگم اولين بارمه ميام اين تالار متاسفانه.
دوم بايد بگم كه واقعا موضوع جالبي.
خوشحال ميشم كمك كنم
درسته من داستان نايشانس نيستم ولي خواننده خوبي هستم
بايد بگم از نظر قوانين
بايد حداقل هر كسي موضوعش تكراري نباشه و همه در باره يه چيز ننايشانسن.
داستان از جاهاي ديگه قسمتهاش برداشته نشه البته توهين نباشه فقط يه نظره
هر كمكي خواستين من هم هستم در خدمتتون.


13:

اتفاقا یکی از دلیل های من برای باز کردن این تایپیک این بود که کسایی که مثل شما فکر میکنن نمیتونن بنویسن،اعتماد به نفس لازمو پیدا کنن...

باور کنید که نویسندگان گمنام خیلی بهتر و تاثیر گذار تر از نویسندگان اسمی و مشهور مینویسند...


لااقل تو این چند ماهه این دستم اومده...کافیه برید تو تایپیک نویسندگان بزرگ...داستانهای کوتاه...

اونوقت به حرف من میرسید..

به هر حال من فعلا نیاز به مشاوره دارم...

هر چی به ذهنتون میرسه بگید لطفا..

فعلا...

14:

حتما اقا مهدی.ولی من راستش رو فرمودم و از طرفی هم حرف شما درسته.بازم هر چی به ذهنم رسید بهتون خبر میدم.همیشه موفق و شاد باشید.

15:

من تا آخر هفته استقامت ميكنم...بعد قوانين كلي رو مينايشانسم...شما نظرتونو بگين...

فكر كنم كسايي كه بايد نظر ميدادن ..نظر دادن...حالا من بايد مديريت كنم..

يه سري قوانين با توجه به سابقه اي كه از اين جور مسابقات دارم براتون ميگم..بعد بياين رايشان اونا نظرتونو بگين...

فعلا..

16:

با اجازه ی دوستان من یکسری قوانینی رو در مورد این مسابقه مطرح میکنم،اگه کسی اعتراضی داشت بگه تا صحبت کنیم:

1-قالب داستان به صورت داستان کوتاه باشد.(حداقلی رو براش نمیذارم،ولی حداکثر همون عرف داستان کوتاه باشه،یعنی حداکثر 1000کلمه)

2-موضوعات نامحدود هستند.(چون هر کسی علاقه داره در مورد موضوع دلخواه خودش بنویسه و شاید براش سخت باشه که بخوام ذهن نامحدودشو محدود کنیم)

3-مهلت ارسال آثار رو ،پایان اردیبهشت ماه میذاریم...یعنی حدود 2ماه و خورده ای وقت دارین...

4-طریقه ارسال از طریق ثبت داستان در همین تاپیک میباشد...

5-هر کس میتواند بیش از یک داستان در مسابقه شرکت دهد.

6-کسانی که به عنوان داور شرکت مینمايند،حق شرکت در مسابقه رو ندارند...

7-تیم داوری رو سپس اینکه با چند تا از بچه ها صحبت کردم ،انتخاب میکنیم..ولی خودم یکی از این تیم خواهم بود...البته اگه کسی اعتراضی نداشته باشه...

8-چگونگی ارزشیابی داستانها(موضوعات مهم امتیاز دهی برای هیات داوران) سپس انتخاب تیم داوری فراخوان میشه...

9-مطمئن باشید حتی اگه شده من از جیب خودم خرج کنم...یه جایزه برای حداقل نفر اول میذارم...(پس نگران جایزه نباشید)

نفر اول:مجموعه کامل و نفیس شاهنامه به همراه سررسید ویژه هم میهن.

نفر دوم:مجموعه کامل و نفیس مثنوی معنوی به همراه سررسید ویژه هم میهن.

10-جهت هستفاده از آرای عمومی سپس انتخاب بهترین داستان از دید تیم داوری،بهترین داستان از نگاه خوانندگان از طریق یک نظر سنجی نهایی انتخاب میشه...

11- ضمنا قطعا نیاز به این یاد اوری نیست که کپی برداری کلی یا جزیی علاوه بر توهین به خود،توهین به نویسنده ی اصلی داستان و توهین به تلاش صادقانه ای هست که فکر کنم دارم انجام میدم...


من خواهشم اینه که هر طور شده بنویسید...هیچ کس نویسنده افریده نشده..

به خدا کار سختی نیست...فقط کافیه خودتونو قبول کنید...اعتماد به نفس داشته باشید...

با توجه به اینکه هر کس میتونه بیش از یه داستان بنویسه،پس هر چی که به ذهنت اومد و نوشتی رو بنویس...یعنی تایپ کن...نترس...

البته اینو برای کسایی میگم که حس میکنن نمیتونن بنویسن..

خب...منتظر نظرات پر بار شما هستم..

17:

سلام خدمت همه
چه كار جالبي مي خواهيد انجام بدهيد.
اگر ژانر داستان فانتزي باشد مي تواند در مسابقه شركت كند؟ اگر قصه فقط تكه اي كوتاه از يك داستان بلند باشد چه؟ البته داستاني كه خودش به تنهايي سر و ته لازم را دارا بوده و مفهوم باشد؟
اگر جواب هيات داوران مثبت باشد من اولين داستان اين مسابقه را ارسال خواهم كرد.
با تشكر از همه
من فقط مي خواهم بدانم نظر خوانندگان چه خواهد بود.

فقط همين.


18:

خوب قوانین عالین باید گم .مخصوصا قسمت عنوانش عالی چون هر عنوانی بخوای میتونی بنویسی.همیشه موفق باشید

19:

سلام...

همونطور که فرمودم انتخاب هر موضوع و در واقع ژانر ادبی در نوشتن داستان آزاد هست...

اگر هم قطعه ای از داستان بلند باشه...اصلا اشکالی نداره....

فقط باید به تنهایی نمای یه داستان کوتاهو تو ذهن تداعی کنه...

هر چند دوست داشتم از شما توی تیم داوری هستفاده کنم...ولی باشه...شما حتما توی این مسابقه شرکت کنید...

اینم برای شما و بقیه میگم که میتونید بیش از یه داستان بنویسید...بینهایت داستان بنویسید...

نترسید...فقط بنویسید

20:

خیلی خوشحالم...بله...اصلا محدود نیستن موضوعات...

پس منتظر داستان شما خواهیم بود...برای پر بار تر شدن این مسابقه،لطفا شما که یک مدیر تالار هستید،دوستانتون هم به این مسابقه دعوت کنید...

میخوام خیلی شور و هیجان داشته باشه...


21:

لطفا به هر شکلی که صلاح میدونید برای گرم شدن تنور مسابقه ،دوستانتون هم به این تالار دعوت کنید..

ممنون...

22:

ببخشيد اگه مي شه موضوعش را بدهيد.


23:

عرض کردم قبلا که...

موضوعات محدودیتی ندارن...هر چی دوست دارین...در مورد هر چی حال میکنید...

لطفا قوانینو دقیق بخونید...

در ضمن میتونید بیشتر از یه داستان هم بنویسید...

24:

سلام به همه دوستان عزيز
من تازه تو هم ميهن عضو شدم لطفا من رو راهنمائي بكنيد البته كلي دارم عرض ميكنم
همينطور خيلي دوست دارم تو اين مسابقه داستان نايشانسي شركت بكنم
قبلا از راهنمائي شما دوستان عزيز ممنونم.


25:

سلام عزيزم خوش اومدي
چه جور راهنمايي مي خواي؟ در مورد؟سوال كن خوشحال مي شيم جواب بديم

واما مهدي جون
من به يكي از قوانين اعتراض دارم
بهتر نيس پس از فراخوان گروه داوران داستان به هيئت داور ارسال شه؟
چون اگه داستان ها اين جا مطرح شه ممكنه تاثير بذاره رو فكر و سبك نگارش ديگران
فكر كنم بهتر باشه داستان ها پس از پايان وقت و فراخوان نتايج رو بشن
و البته من فكر مي كنم اونقدر به هم اعتماد داشته باشيم كه تقلبي صورت نگيره
به خواست شما من هم مي نايشانسم
اميدوارم بتونم چيزي ارائه بدم كه حداقل ابرايشان داستان نايشانسي رو نبرم


يه خواهشي هم از بقيه دارم كه سعي كنن اين تاپيك رو به بقيه هم اطلاع رساني كنن
باور كنين همه ي ما مي تونيم بنايشانسيم
كار سختي نيست
از همين حالا شروع كنين
و يه خواهش ديگه:
شايد شماها كساني رو بشناسيد كه قدرت نايشانسندگي دارن ولي به هر دليلي به هم ميهن دسترسي ندارن
بد نيس اگه داستان هاي دوستاتون رو اين جا به اسم اون ها درج كنين
گرچه ما نمي شناسيمشون
ولي خوشحال مي شيم با كاهاشون اشنا شيم

26:

اگه داستاه ها به تيم داوري فرستاده بشه سپس مسابقه رو بشه اونوقت همه فكر ميكنن كه دست هايي پشت پرده هست.چون بچه ها هم اعتماد به نفسشونو از دست ميدن هم اعتماد به شمارو.پس بهتره به نظر من بهترين داستانو هم تيم داوران انتخاب كنن هم1نظر سنجي بذارن كه بچه ها هم راي بدن اينجوري عادلانه تره در مجموع نظر سنجي هاي داوران و بچه ها انتخاب داستان انجام بشه.1پيشنهاد هم دارم اگه بشه عالي ميشه:1جوري بشه كه وقتي بچه ها داستانها رو ارسال ميكنن اسمشون و اواتارشون مشخص نباشه يعني فقط متن داستانها بيفته چون نميخوام جانب داري بشه و اينجوري داستان انتخاب بشه!1جورايي فقط هيات داوران بدونن داستان مال كيه!اگه بشه عالي ميشه!

27:

اره ايخجوري خوبه

28:

اولا ممنون که وقت گذاشتید و نظرتونو دادید...

دقیقا درست فرمودید...با مورد اول موافقم...باید داستانها به طور عمومی و شفاف گذاشته بشه...

نه اینکه اول ما بخونیم و بعد اگه خوب بود اونو چاپ کنیم...

اینم از اینجا بگم که تیم داوری هم یکی مثل خود شما عزیزانه...ما که از مریخ نیومدیم یا هستاد داستان و ادبیات نیستیم...

شاید برای مسابقات بعدی ،از یه سری کارشناس خبره بخواد هستفاده شه...ولی فعلا بین خودمون این اتفاق میفته...

ضمنا مطمئن باشید که به طور مساوی تقسیم بندی میکنیم...یعنی کاری میکنیم که هم نظر تیم داوری مهم باشه و هم نظر خود بچه ها...

ولی خب به خاطر اینکه شاید تیم داوری با دقت بیشتری داستانهارو میخونه،حتما خودتون قبول دارید که سهم بیشتری از انتخاب باید توسط هیات داوران باشه...

اولا که در این مورد شک نکنید که خدا نکرده جانب داری بشه...ولی این کار فکر کنم خیلی مشکل باشه...باید به بچه ها فرمود که امضا و اواترشونو یا پاک کنن یا نمیدونم..

باید بیشتر اطلاع بگیرم که میشه یا نه...

به هر حال ممنون...

29:

ببین عزیزم...همون حرفی که emaزد فکر کنم منطقیه...

اینجوری اعتماد به نفس بچه ها گرفته میشه..

من میخوام به هر ترتیبی شده بچه ها بنویسن...


30:

لطفا قوانین مسابقه رو توی همین تاپیک قبل از نوشتن داستان مطالعه بفرمایید...

ممنون

31:

حدودا چند خط بشه؟

32:

عزیزم قوانین تو صفحه ی اول تایپ شده...یه سر بزن
حد اثر 1000 کلمه حالا برو ببین چند خط می شه

البته تا جاییکه من اطلاع دارم داستانک از داستان کوتاه مجزاست والبته فکر می کنم قالب "داستانک" مد نظر مهدی جون باشه ...

در واقع اینجوری که من خوندم : به داستانی که کم تر از 1500 و حداکثر 2000 کلمه داشته باشه "داستانک" و به داستانی که از 2500 کلمه بیش تر و به 10000 و حداکثر به 15000 کلمه بالغ شه "داستان کوتاه" می گویند

البته اگرچه نظرها روی همین دور می چرخه ولی چون امار دقیق نبود من حرفی نزدم , در هر حال مدیر مهدی جونه و با اونه که تصمیم بگیره چی باید نوشت

33:

راستی من یادم رفت از مهدی جون (death blooms) تشکر کنم به خاطر همه ی زحماتی که واسه ی این تالار کشیدن و علی الخصوص در زمینه ی مستقل شدنش...فکر می کنم واقعا لازم بود ...

خوبه که به این زمینه ها هم بیش تر رسیدگی بشه

34:

با سلام ...
اولاً من تا بحال داستان ننوشتم ...
ولی میخوام بنویسم ...
قوانین رو خوندم مشکلی نداشت ...

فقط اگه میخواید مشخص نباشه که کی این داستان رو فرستاده ....

همه داستانشونو به یکی از داوران ارسال می کنه و داور بلافاصله و بدون حذف قسمتی از پیام خصوصی ...

توی یه پست مینوسه ...

و توی پستش یه جوری مشخص می کنه که این داستان ارسالی بوده ...
ولی اسم نویسنده ذکر نشه ...
فعلاً چیزی به ذهنم نمیرسه ...

بازم بر می گردم .



فقط یه سوالی ...

داستان کوتاه با فیلم کوتاه چقدر تفاوت داره ؟
چه فرقی داره ؟

35:

اولا ممنون از توجهت...

من قبلا فرمودم که حتما نظر کل بچه ها(چه کسایی که تو مسابقه شرکت میکنن و چه کسایی که خواننده هستن در مورد داستانها توی یه نظر سنجی اورده میشه)...

البته نظری که از طریق نظر سنجی اورده میشه با نظر تیم داوری یه کم از لحاظ ارزشیابی فرق میکنه...
مثلا 70 به 30 یا 60 به 40....حالا %شو بعدا معین میکنیم...

بهتره دوستان فکر نوشتن باشن...تا حالا کسی چیزی ننوشته...

ضمنا من دوست دارم برای بار اول همه با اسم و امضای خودشون داستان رو به طور عمومی بذارن تا یه روحیه و انگیزه ای پیدا کنن...شاید برای دفعات بعد همون پیشنهاد جالب شما رو اجرا کنیم...

ولی برای بار اول فکر کنم یه کم بچه ها روحیه داستان نویسی پیدا کنن بهتر باشه...

از راهنماییتون قبلا تشکر میکنم...

36:

حالا من که نمیام تعداد خطها رو بشمرم که حالا اگه یه خط بیشتر از هزار شد داستان باطل بشه...

شما بنویسید...زیاد این محدودیت مهم نیست....فقط اینکه خیلی داستان کش پیدا نکنه دیگه...

ولی هر جوری بنویسید من قبول دارم....


من منتظرم...

شروع کنید دیگه.................


37:

ممنونم عزیزم...اطلاعاتت کاملا درسته...ولی همونطور که به نازنین فرمودم تعداد کلمات و خطوط زیادم مهم نیست...

برای شروع کار فقط باید نوشت...کم و زیادش مهم نیست...

1000یه پیشنهاد بوده...میتونه بیشتر هم بشه...


38:

خواهش میکنم عزیزم...اگه پشتیبانی های شما نباشه که من هیچم نیستم...

اگه بهم بها بدن کارای زیادی میتونم بکنم...مسابقه یکی از اوناست...

امیدوارم که اینطوری بشه...

39:

دوستان ،لطفا شروع کنید دیگه...

چرا کسی چیزی ننوشته تا حالا؟...

من که فرمودم میتونید ده تا داستانم بنویسید...پس نگران زیاد نوشتن نباشید...

من بی صبرانه منتظرم..........................

40:

من که داستان بلد نیستم بنویسم اما زیاد خوندم تا حالا من برای داور شدن داوطلبم!!!!!

41:

باشه...منم خوشحال میشم یه کمک داشته باشم...من خودم و ادمین رو در نظر داشتم...ولی اومدن شما مشکلی درست نمیکنه...

پس تیم داوری فعلا من،ناشناس و ادمین....

فکر کنم 3 نفر کافی باشه فعلا...


42:

ممنونم

43:

با سلام.
خيلي مايلم بدونم كه اين مسابقه تا چه حد تخصصيه؟
مثلا داورهاي كانديد شده، چطور انتخاب ميشن؟

44:

نمیدونم والله!!!

45:

حرکت جالبی هست!...

پس چرا شروع نمی کنید؟!

46:

نظر بی منظور شخص بنده به سبب شرکت شخص خودم در مسابقه در قالب شاید طنز :
نامحدود بودن داستان ملزم به داشتن هیات داوری متفکر که توانایی مانور رو روی چند موضوع رو داشته و از طنز به مطلب عاشقانه رفته و بین این دو بهتر رو نه بلکه ورای اون یعنی بهترین رو ببرگزینن می باشد .

________________________________________

در رابطه با بند 9 پست 17 باید بگم موردی نیست که باعث شرکت در مسابقه باشه .

اما سپس شرکت در مسابقه .

نفر اول که چی پف نمی خواد ...

بگذریم که دست در جیب کردن بستگی داره جیب کی باشه .

اگر منظور جیب آقای ناشناس(مهریار) باشه خب اون که نمی زاره .

اما جیب Admin باشه اونم اگر آدم ولخرجی بود که الان ....

.

جیب شخص مطرح نماينده ی بحث که مدتی به عللی مسدود هست ...


شوخی کردم .

ولش کن ازش بیایین بیرون .

راستی نفر دوم چی می شه ؟ برای اون کسی نیست دست توی جیبش کنه .

یعنی واسته برنده شدن نفر اول رو نگاه کنه .

به نظر من نفر دوم گناه داره .

بیایین اسمش رو رنگی کنین .

اگر قرمز نشد بنفش یا یه رنگ دیگه .

من آخه خیلی دوست دارم اسمم هم کلفت بشه و هم رنگی البته اونم نه به رنگه سبز ! آخه رنگ سبز دیگه جوات شده .

ماله همه سبز شده دیگه .

البته اونایی که یه کاره هستن رو می گم .

خب ناسلامتی طرف رتبه می یاره بهش یه حالی می دن .

/............................
پس منتظر مطلب طنز من باشید .

شایدم نباشید .

من حس چیز میز نوشتن رو ندارم .

البته چیز رو نمی نویسن با نون می خورن .

میز رو هم با چوب درست می کنن .


47:

ببینید...این اولین مسابقه ای هست که داره اینجا انجام میشه...بیشتر میخوام که اعضا با فضا و چگونگی شکل گیری این مسابقه آشنا بشن...ولی شک نکنید که برای این مسابقه من شخصا و تیم داوری وقت زیادی خواهیم گذاشت...

در مورد تخصصی بودنش ادعای خاصی ندارم....من خودم مدرک ادبی خاصی ندارم....ولی داستان کوتاه زیاد مینویسم...نمونه هاش توی تاپیک داستان کوتاه بنویسیم هست...

در مورد ادمین و ناشناس هم بهتره خودشون رزومه خودشونو بگن...

ولی در مورد صحت این مسابقه و سالم بودن و تا حد خودش تخصصی بودن اون شک نکنید...

من حاضرم هر نوع تضمینی که میخواید رو بدم..

شما بهتره فقط فکر نوشتن و بردن جایزه اصلی باشید...


48:

خیلی وقته شروع شده....من هم بیصبرانه منتظرم...راستی چرا خودتون شروع نمیکنید..

شما که قبلا خیلی خوب در مورد داستانهای من انتقاد مینوشتید...

من منتظرم...

49:

خب در مورد موضوعات مختلف و گوناگونی که ممکنه باشه حق با شماست...شاید نشه مقایسه ی جالبی صورت بگیره...ولی ببینید در نظر بگیرید که این مسابقه ی اوله...میخواستم بچه ها محدود نشن...وگرنه درسته...نمیشه مثلا کشک و با پیتزا مقایسه کرد...

در رابطه با بند 9 قانون مسابقات داستان نویسی کل کشور مصوب 2/2/2 مجلس محترم، باید بگم این بند فعلا به مجمع تشخیص فرستاده شده...ولی من واقعا جدی فرمودم...میدونم که سندی توی نت نمیتونم ارائه بدم برای رفع شبهه...

ولی در مورد جایزه مطمئن باشید که وجود خارجی داره...برای نفرات اول تا سوم...خیلی زود طی همین 2 یا 3 روزه فراخوان میکنم...فعلا در مورد نحوه ی تخصیصش به نفرات اول تا سوم داریم بحث میکنیم...

لطفا برای برگزاری این مسابقه ی اول با من و دیگر دوستان همراه باشید و زیاد سخت نگیرید..

منتظر داستان شما هستم...ضمنا نمیدونم چیه که هر کی توی این مملکت میخواد کاری انجام بده همه بهش شک میکنن...

والله به خدا هر کاری که انجام میشه که نباید منافع شخصی هم قاطیش بشه...

من عاشق داستانم و این کار باعث میشه بیشتر با عشقم حال کنم...به همین سادگی...

به خلوص نیت من در برگزاری این مسابقه لطفا ذره ای شک نکینید..

50:

به زودی ،طی همین چند روز،جوایز مسابقه فراخوان میشن...

پس چرا دست به کار نمیشید؟...........

از دستتون نره..!!!!!!!!!!!

51:

دوست عزيز آقا مهدي متاسفم كه بنا به دلايل شخصي مجبور به حذف داستانشدم.

بسيار بسيار شرمنده

52:

salam
che jaleb
man ta hala dastan naneveshtam
vali fekr konam az pasesh bar biam
hamin hala dast be kar misham

53:

سلام اقا مهدی
باید اول یه عذر خواهی بکنم به خاطر این چند روز غیبتم چون کامپیوترم مشکل داشتش ببخشید.دوم اینکه دارم یه داستان مینویسم ولی نمیدونم چرا تموم کردنش سخته یه طورای فکر میکنم خیلی بد شده ولی نمیدونم چرا میخوام تمومش کنم حتما تا اخر هفته میزارمش تا بخونید ولی اگه بد بودش به بزرگی خودتون ببخشید چون به امتحانش میارزه و میترسم از نوشتن به هر حال خیلی خیلی ممنون از لطفتون برای برپای این مسابقه.همیشه شاد و موفق باشید.

54:

خواهش میکنم...بی صبرانه منتظر نوشته و داستانتون هستم...حق میدم بهتون...اولین داستان خیلی سخته...ادم زیادی از خودش توقع داره...خیال میکنه داره مزخرف مینویسه...

ولی باور کنید همیشه اولین داستان،دل نشین ترین داستان هم هست...نه لزوما بهترین...


55:

اولا ممنون که شرکت میکنید...ثانیا اگه میشه اینجا فارسی تایپ کنید...خیلی سخته خوندنش...

و سوما هم اینکه شما حتما از پسش بر میاید...من مطمئنم........

منتظر داستان شیواتون هستم...

56:

سلام من داستانم رو نوشتم ولی ترجیح میدم قبل از شرکت در مسابقه آقا مهدی اون رو بخونن و ویرایش کنن

57:

ممنون که منو قابل دونستی......

ولی من ترجیح میدم شما داستانتو با اعتماد به نفس کامل،خودتون چاپ کنید و نظر درباره ی اونو فقط به من معطوف نکنید...

پس لطفا به خاطر این مسابقه و انگیزه ی منم که شده ،داستانتونو چاپ کنید...

ممنون ...

58:

دوستان ،لطفا شروع کنید...

من بازم یادآوری میکنم که میتونید بیش از یه داستان بنویسید...

البته خیلی خوبه که یه داستان نوشت و تمرکز روی همون باشه...

ولی بیشتر هدفم اینه که شما شروع کنید..

شما که نمیخواید با چخوف،سارتر و ....مسابقه بدید که اینقدر حساس شدید...

من بیصبرانه منتظرم م م م م م م ................

59:

آقا مهدی گل...
اولن خسته نباشی
دومن...
مهلت داستان نویسی تا چه وقتیه؟
داستانها رو بر پايه موضوع تقسیم میکنین؟
هر شرکت نماينده با چند داستان میتونه شرکت کنه؟

60:

باشه اقا مهدی هرجور شما صلاح میدونین ولی تا یک شنبه به من مهلت بدین وقت که وقت بیشتری برای اومدن به هم میهن دارم.


61:

salam
inaro ke hame to safeye aval toye ghavanin zekr shode

62:

داستان ها رو كجا بايد بذاريم؟

63:

حتما..........عجله نکنید....حالا حالاها وقت دارین..

تازه شاید وقت مسابقه تمدید هم بشه..

من منتظرم..

64:

سلام.......

همین جا عارفه خانوم...بعدا شاید من انتقالشون بدم....ولی فعلا اینجا.........

65:

داستان شماره 1:

اینم داستان من اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید دیگه.

شروع کرد به حرف زدن میخواست داستان زندگیش رو برای بهار بگه.بهار تنها کسی بود که توی دنیا خیلی دوستش داشت و اون داشت ازدواج میکرد نشست پهلوش بهار سرش رو گذاشت روی پای مادر و مادر شروع کرد به فرمودن خاطراتش.خاطراتی که خیلی وقت بود ازشون میگذشت.برگشت به روزهای که عاشق سامان بود و تنها اون رو میدید و سامان هم بهش لوازم علاقه میکرد و روزهای که با خوبی همراه بودن تا وقتی که سیما امد به میدون.سیما دختر تازه وارد دانشگاه و خیلی پولدار و خوشگل بود.همه پسرهای دانشگاه میخواستن با اون باشن ولی سیما چشمش فقط دنبال سامان بود و اونم بدش نمیامد با سیما باشه.با ارتباطهای مکرری که به وجود امد سامان علاقش رو نسیت به هستی از دست داد و این ضربه بزرگی برای هستی بودش این ضربه باعث شد هستی از نظر روحی و روانی دچار مشکل بشه و به تنهای و انزوا وارد بشه به طوری که حتی دیگه با مادر و پدرش هم صحبت نمیکرد و از دانشگاه یک راست وارد اتاقش میشد و ساعتها اون تو تنها میموند و فکر میکرد.تا اینکه یک روز با نازگل برنامه داشت برای رفتن به کوه روز جمعه بود و کوه واقعا شلوغ به هر دوتایشون خوش گذشت ولی وقتی داشتن از کوه میامدن پایین هستی لیز خورد و افتاد و داشت به پایین سقوط میکرد که ایرج دستش رو گرفت ایرج جوانی بود قد بلند با موهای مشکی و چشمان قهوه ای تیره و پوستی سبزه گون.هستی با تمام قدرتش به بالا کشید با اینکه خیلی ترسیده بودن از ایرج تشکر کرده و با احتیاط به پایین رفتن.هر چی منتظر موندن تا ماشین گیرشون بیا نشد.ایرج جلوش نگه داشت و ازشون خواست که سوار شن اول تشکر کردن ولی با اصرار ایرج سوار شدن و تا دم خونشون رفتن.ایرج از هستی خیلی خوشش امده بود.هستی قد نسیتا بلندی داشت با موهای به رنگ شب تا روی شونه هاش که وقتی سرش رو بر میگردوند حالت قشنگی میگرفت پوستی به سفیدی برف و چشمانی به رنگ ابی دربا پاک و زلال وقتی میخندید روی گونش چال قشنگی میافتاد که باعث میشد زیباتر جلوه کنه.فردای اون روز هستی دوباره ایرج رو توی دانشگاه دید ایرج مهندسی کامپیوتر میخوند و هستی فیزیک.ایرج از دیدن دوباره هستی خوشحال شده بود و شروع کردن به رفتن طرف کافه تریای دانشگاه و باهم حرف زدن دوتا قهوه سفارش دادن و همیچنین که قهوشون رو میخوردن از هر دری صحت میکردن.سه ماه سپس این ماجرا ایرج از هستی در خواست ازدواج کرد و این درست هستی درخواستش رو قبول کرد توی دوران نامزدیشون سامان دوباره به طرف هستی برگشت چون سیما ولش کرده بود اون میخواست دوباره با هستی باشه و این باعث خیلی از مشکلات شد ایرج تا حدی شکاک بود و دوست نداشت هستی با کس دیگه ای باشه همیشه باهم به دانشگاه میرفتن و همه میدونستن که هستی با ایرج نامزده با تموم مشکلاتی که داشتن هر دوتاشون بعد دوماه نامزد بودن زندگی خوبی رو شروع کردن.و بهار قشنگ بعد یک سال به دنیا امد که با امدنش کلی خوبی و خوشی به همراه داشتش.هستی به صدای ایرج که میفرمود بلندشید دیر شد سرش رو بلند کرد و لبخند قشنگی زد تا بهارم بلند شه چون برنامه بود بهار به ارایشگاه بره.هستی بهار رو در اغوش کشید و بوسیدش و راهی ارایشگاهش کرد و در اغوش ایرج اروم گرفت و هر دو به بهار نگاه کردن که الان داشت ازدواج میکرد و هر دو دعای خیرشون رو بدرقه راه بهار کردن.


66:

ممنون از ساناز عزیز که با شجاعت تونست داستان اول رو بنویسه...

امیدوارم این داستان انگیزه ای برای بقیه بشه...

دیدید زیادم سخت نیست...........

67:

azizam az bas man khengam...ba ajale miam..miram..forsat nakardam bekhunam ...
mersi ke yad avari kardi

68:

داستان شماره 2:

كچل و شيطان

يكي بود؛ يكي نبود.

كچلي بود كه
براي امت گاو مي چراند و همه از كارش خيلي راضي بودند.

يك روز كه گاودارها دور هم جمعشده بودند و از اين در و اون در حرف مي زدند, صحبت به كارداني و لياقت كچل كشيد.

يكي
فرمود «بياييد براي كچل فكري بكنيم و برايش زني دست و پا كنيم .

همه اين حرف را تصديق كردند؛ و
سپس فرمود و گايشان مفصل دختر يكي از گاودارها را براي كچل نامزد كردند .

اين خبر هم مثل هر خبر ديگر خيليزود پخش شد و امت شروع كردند به طعن و لعن مردي كه دخترش را نامزد كچل كرده بود.

هر كس به بهانه اي به خانه او مي رفت و صحبت را مي كشاند به نامزدي كچل.

يكي مي فرمود «حيف نيست گاودار اسمو رسم داري مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به يك كچل گاوچران ،خلاصه! امت اون قدر به خانه اشرفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدي را با كچل به همزد.

كچل از اين ماجرا غصه دار شد وآخر سر كه ديد چاره اي ندارد, با خود فرمود «اگر اين دختر قسمت من باشد, نصيبم مي شودو اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردي دوا نمي كند؛ بايد استقامت كنم و ببينم چه پيش ميآيد ،مدتي گذشت, روزي از روزها كچل تايشانصحرا گاو مي چراند كه هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن.

كچل رخت هايش را
جلدي از تنش درآورد؛ اون ها را ته ديگچه اي تپاند كه هميشه با خودش به صحرا مي برد.

بعد, ديگچه را دمر گذاشت رو زمين و لخت و عور نشست رو ديگچه؛ و باران كه بند آمدپوشش هايش را از تايشان ديگچه درآورد و پوشيد.

از قضا شيطان داشت از اون حدود ميگذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود فرمود «جل الخالق! اين ديگر چه جور موجودي هست كه تايشان اين بر و بيابان و زير اون همه باران رخت هايشخشك خشك مانده و نم برنداشته، بعد, يواش يواش رفت جلو و به كچلفرمود «خسته نباشي گاوبانكچل فرمود «قربان شما! عزت زياد،شيطان فرمود «من كه شيطانم همه جانمخيس خالي شده, اون وقت تو در اين بيابان كه هيچ سرپناهي هم پيدا نمي شود كجا بودي كهرخت هايت نم برنداشته؟كچل فرمود «افسوني بلدم كه اين جوروقت ها نمي گذارد خيس شوم،شيطان فرمود «به من هم ياد بدهكچل فرمود «همين طور مفت كه نمي شودافسونم را به تو ياد بدهم .

شيطان التماس كنان به پاي كچل
افتاد كه «افسونت را به من ياد بده.

در عوضش من هم افسوني يادت مي دهم كه خيلي به
دردت بخورد،كچل فرمود «به شرطي كه تو اولافسونت را بگايشاني تا دلم قرص شود كلك ملكي در كار نيستشيطان فرمود «قبول هست! وقتي گاوهاچموش شدند و به هاي و هايشانت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار بهزمين و يك بار به آسمان فوت كن و تند بگوگره بندو ديگر كاريت نباشد؛ چونبا همين يك كلمه هر موجودي سرجايش ميخكوب مي شود و نمي تواند جم بخورد.

هر وقت هم
كه خواستي دوباره راه بيفتند, همان طور فوت كن و بگوگره كش.

خلاصه با اينافسون كارت مثل آب خوردن راحت مي شود و مجبور نيستي صبح تا شب از پي گاوها سگدوبزنيكچل فرمود «من هم الان افسونم رايادت مي دهمو رفت ديگچه را آورد نشان شيطانداد و فرمود «اين هم از افسون من! وقتي باران مي گيرد, رخت هايم را مي كنم و مي گذارمتايشان اين.

بعد, ديگچه را وارونه مي كنم و مي نشينم رايشانش.

باران كه بند آمد رخت هايم
را درمي آورم و مي پوشمشيطان آه سردي از سينه بيرون داد.

با خودش فرمود «اي خاك بر سر من كه با همه شيطنتم از يك كچل گاوبان رودست خوردم و بهجاي چنين كار ساده اي چه افسوني يادش دادمخجالت زده سرش را انداخت زير, راهش را گرفت و رفت و حتي برنگشت به پشت سرش نگاهي بيندازد.

از اون روز به بعد, كچل به كمكافسوني كه از شيطان ياد گرفته بود خيلي بي دردسر گاوباني مي كرد و مراقب بود كسي ازرازش سر درنياورد.

يك روز عصر كچل داشت گاوها را ازصحرا بر مي گرداند كه يك دفعه صداي دهل و سرنا رفت به هوا.

از مردي پرسيد «چه خبر
شده؟مرد كركر خنديد و فرمود «مگر نميداني؟ امشب مي خواهند نامزدت را ببرند خانه شوهركچل فرمود «تا قسمت چه باشدبعد گاوهاي امت را برد يكي يكيدر خانه صاحبشان تحايشانل داد و رفت سر و وضعش را طوري عوض كرد كه هيچ كس نتواند او رابشناسد و تند خودش را به مجلس عروسي رساند و در لابه لاي مهمان ها نشست.

آخر شب كه عروس و داماد را بهحجله بردند, كچل دزدكي خودش را به حجله رساند و پشت پرده قايم شد.

همين كه داماد
شروع كرد به حرف هاي عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمينو آسمان فوت كرد و آهسته فرمود گره بند؛ و اون دو تا را مثل آهن و آهنربا به همچسباند؛ طوري كه ديگر نتوانستند از جايشان جم بخورند.

صبح پا تختي كه در و همسايه هارفتند سراغ عروس و داماد, فهميدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نيامده اند بيرون وهمه نگران حال اون ها هستند و دارند با هم مشورت مي كنند كه براي حل اين مشكل چهبكنند و چه نكنند.

آخر سر ساقدوش فرمود «اينكه اين همهجر و بحث لازم ندارد, من الان مي روم تايشان حجله ببينم چه خبر هست.» و بلند شد رفت بهحجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد؛ چون ديدعروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ايستاده اند و تكاننمي خورند.

ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛و وقتي جوابي نشنيد, بناي آه و ناله و داد و فرياد را گذاشت.

فاميل هاي عروس و
داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, يك دفعه ريختند تايشان حجله و تا فهميدند عروس وداماد به هم چسبيده اند, دست در بازايشان عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زورزدن.

كچل كه از پشت پرده اوضاع را زيرنظر داشت, اين ور و اون ور فوت كرد و آهسته فرمود گره بند؛ و همه را به هم چسباند.

بگذريم! كچل هر كه را كه به كمكآمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم جلو بگذارد.

و
خيلي ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلايي به سرشان بيايد.

طولي نكشيد كه خبر چسبيدن عروس وداماد و فك و فاميلش دهان به دهان چرخيد و به گوش همه امت اون شهر رسيد.

تمام حكيمان و بزرگان شهر جمعشدند و هر چه فكر كردند راهي براي جدا كردن اون ها پيدا نكردند.

آخر سر مردي فرمود «در
يكي از شهرهاي نزديك پيرزني را مي شناسد كه هر كاري از دستش برمي آيد و تا حالاهزار درد بي درمان را درمان كرده هست؛ و گره اين كار هم به دست كسي غير از او بازنمي شودهنوز حرف مرد تمام نشده بود كهالاغي را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و فرمودند «خدا پدرت را بيامرزد؛ تندبرو و پيرزن را وردار بيار اينجا, بلكه براي اين مشكل چاره اي پيدا كند عصر همان روز خبر آوردند كه پيرزندارد مي آيد و امت جلو خانه داماد جمع شدند كه ببينند آخر عاقبت اين ماجرا به كجامي كشد.

كچل وقتي از اين قضيه مطلع شد, بي سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در
و گوشه اي ايستاد به تماشا.

مردي كه به دنبال پيرزن رفته بود, با خوشحالي از لا به لاي جمعيت براي الاغي كه پيرزن سوارش بود راه باز كرد, آمد جلوو دم در نگه داشت.

پيرزن به مرد فرمود «ننه جان! خداعمرت بده كمكم كن بيام پايين، مرد تا دست پيرزن را گرفت كه ازالاغ پياده اش كند, كچل به چپ و راست و پايين و بالا فوت كرد و آهسته فرمود گره بند, كه مرد, الاغ و پيرزن درجا خشكشان زد.

امت از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول
شدند به تماشاي پيرزن كه بين زمين و هوا خشكش زده و موقعيت نكرده بود يك لنگش را ازرايشان الاغ پايين بياورد.

خلاصه! چند شب و چند روز همه فكرو ذكر امت اون شهر اين بود كه براي بلايي كه به سرشان آمده بود راه حلي پيدا كنند؛تا اينكه مردي فرمود «غلط نكنم اين دردسر را كچل گاوچران راه انداخته.

برايشاند و او را
هر كجا كه هست پيدا كنيد و بياوريد اينجا،امت رفتند و گشتند و كچل را پيداكردند و آوردند،مرد به كچل فرمود «اي كچل! اين همهبلا را تو به سر ما آورده اي؛ بيا اين ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ما هم در عوض دست نامزدت را مي گذاريم تايشان دست تو، كچل فرمود «اگر همه تان قسم ميخوريد كه بعداً زير حرفتان نزنيد, من حرفي ندارم، اون وقت همه قسم خوردند و كچل رابردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند.

كچل به چهار طرفش فوت كرد و زير لب فرمود
گره كش و همه را از هم جدا كرد.

پدر دختر وقتي ديد همه چيز به حالعادي برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و فرمود «ان شاءالله به پاي هم پيرشايشاند.

اين دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمي دانستيم
.

69:

لطفا" داستانها رو بخوانيد چون كلي زحمت براي تايپش كشيده شده

70:

پویا جان واقعاً داستان قشنگی بود من که خیلی خوشم اومد

71:

آقا پویا...ممنون برادر جان...مگه شک هم داشتی که ما داستانارو میخونیم؟...

این همه داریم تبلیغ میکنیم که داستانهای شما رو بخونیم دیگه...

ممنون عزیزم که داستانتو نوشتی...

منتظر داستانهای بعدیت هستم....

72:

به به! نادیا خانوم!...نبودی خانوم چند وقت؟....

منتظر داستان قشنگ شما هم هستم...

73:

ناديا جان هميشه من بايد مورد لطف شما برنامه بگيرم - خيلي ممنونم - واقعا" خوشحالم كه دوست خوبي مثل شما دارم .

از همينجا پيشاپيش سال نو را به شما تبريك ميگم اميدوارم سال خوبي داشته باشيد .


74:

سلام
آره من نبودم مسافرت بودم .

حتما یه داستان میذارم.....
ولی باید کلی روش فکر کنم تا خوب از آب دربیاد و بشه اسمش رو گذاشت داستان....


75:

سلام دوست من
ببخشيد نمي خواستم شما رو ناراحت كرده باشم ولي به علت طولاني بودن فرمودم شايد مورد لطف شما برنامه نگيرد - ممنونم سال نو را به شما تبريك مي گم به اميد روزهاي بهتر

76:

من که قبلا قلم تو رو دیدم...حتما از پسش برمیای...نگران نباش...

77:

داستان شماره 3

دلش گرفته بود، احساس تنهایی می کرد.

می خواست با خودش تنها باشه ولی این تنهایی مثل همیشه بردش تو فکرو خیال.

یاد روزی افتاد که هستادشون فرموده بود برای اینکه روابط بچه ها خارج از محیط کلاس باشه هرکس یه آی دی بسازه.

روزی که آی دیشو ساخت فکر نمیکرد چه سرنوشتی در انتظارشه.

اوایل زیاد از آی دیش هستفاده نمیکرد تا اینکه کم کم رفت سمت چت روها ولی بیشتر براش سرگرمی بود.

اوایل هرکی پی ام میداد یه جوری دست به سرش می کرد.

تا اینکه یه شب به یکی برخورد کرد که خیلی محترمانه باهاش حرف میزد.

سپس اون جواب کسایی که بهش پی ام میدادن رو میداد، تفکراتشون رو می سنجید ولی نمیذاشت کسی اون رو اد کنه.

تا اینکه متوجه شد بین این آدمایی که قبلا باهاشون صحبت کرده بود، یه نفر بدون اجازه اون رو اد کرده و براش آفلاین میذاره.

براش بدون اینکه سلام بکنه پیغام گذاشت و گله کرد از کاری که کرده، اما اون شخص به نرمی جوابش رو داد و ازش خواست بیشتر فکر کنه.

اونروز راضی شد ولی در فکر راهی بود که اون رو از سر خودش واکنه.

هر روز اون شخص براش شعر میذاشت ولی جوابی که میگرفت تندی بود.

تا اینکه یه روز برنامه گذاشتن باهم صحبت کنن.

بعد متوجه شد نه این شخص با بقیه فرق داره.

کمی آرومتر شد، نرمش بیشتری نشون داد.

تا اینکه واقعیتی رو شنید که واقعا براش عذاب آور بود.

خواست ترکش کنه ولی دید یه حسی مانع اینکار میشه با خودش فرمود می مونم و کمکش می کنم.

وقتی به این نتیجه رسید دوهفته از فرمودن این موضوع گذشته بود.

وقتی باهم صحبت کردن احساس کرد وابستگیش بیشتر شده ولی اون نمی خواست کسی بهش کمک کنه.

وقتی هم که حرفی از این موضوع زده میشد یه جوری ساکتش میکرد یا بحث رو عوض می کرد یا اینکه جوری حالی می کرد که من نیاز به کمک ندارم.

ولی هیچکدوم این حرفها باعث نمی شد وابستگی اونا کمتر بشه.

با اینکه گاهی بینشون اختلاف پیش میومد و دوسه روزی از هم بی خبر بودن ولی همین بی خبریا وابستگیشون رو بیشتر میکرد.

تا اینکه احساس کرد یه برادر پیدا کرده.

وقتی برای اولین بار بهش فرمود داداشی و اونم خواهر جون صداش کرد حس غریبی داشت.

باور نمی کرد توی این دنیای مجازی برادر به این خوبی پیدا کرده.

یاد اون روزا که افتاد دلش گرفت چه روزای خوبی بودن.

هرروز وقتی خسته از دانشگاه برمی گشت به عشق داداشی می نشست پشت کامپیوتر.

داداشی هم هیچ وقت از محبت کم نمیذاشت.

همیشه بهش محبت میکرد ،هیچ وقت بی احترامی نمی کرد.کم کم شد سنگ صبور داداشی.

داداشی براش از دخترایی می فرمود که باهاشون دوست بود و اینکه دنبال راهی بود که از این وضع خلاص بشه.

این هم صبورانه گوش می کرد و سعی می کرد مرهمی باشه برای دل خسته داداشی.

گاهی اوقات به اون دخترا حسودیش میشد چون پیش داداشی بودن ولی چه فایده.

حسرت خوردن چه دردی رو دوا میکرد.

تو این مدت داداشی دوبار بهش اجازه داد ببیندش ولی وقتی داداشی ازش خواست که خودش رو نشون بده دروغ فرمود.

با اینکه دلش راضی نبود ولی راهی براش نمونده بود.

تا اینکه داداشی موضوع رو فهمید ولی چیزی نفرمود.

خودش رو برای شنیدن هر حرفی از طرف داداشی آماده کرده بود ولی اون فقط فرمود دیگه نمیخوام ببینمت.

چه بزرگوار بود داداشی و چه دل دریایی داشت وقتی سپس سه روز فرمود : خطای تورو ندیده می گیرم، مثل اینکه خواهرم خطاییی کرده باشه.

سپس این ماجرا دیگه داداشی، داداشی سابق نبود.

از احترامش کم نشده بود ولی دیگه اعتماد نداشت.

به هر طریقی سعی میکرد اعتماد داداشی رو جلب کنه ولی از قدیم فرمودن: آب رفته زجوی باز نمی گردد.

اعتماد داداشی به این آسونیها جلب نمیشد.

دیگه رفتاراش عوض شده بود.

بهانه گیر شده بود، سرهر موضوع کوچکی اون خطارو به روش می اورد و زخم زبون میزد.

ولی بازم صبوری می کرد می دونست داداشی دلش مثل شیشه نازکه و سپس همه این حرفا خودش پشیمون میشه.

تو این مدت داداشی یکی دوبار سعی کرد همه چیز رو تموم کنه،نه به خاطر اون ماجرا بلکه به خاطر اینکه اون رو دوست داشت و میفرمود نمی خوام اخلاقای بد من تو روحیه ات اثر بذاره ولی اون هربار به یه طریقی داداشی رو نگه داشت.

داداشی یه فرشته بود، اون عاشق بود، معنی عشق رو درک می کرد.

داداشی یه دل زیبا بین داشت که با دیدن هر زیباروئی عاشق میشد آدم هوسبازی نبود بلکه عاشق بود.

هربار سعی میکرد یه جوری به داداشی آرامش بده.

با اینکه براش خیلی سخت بود ولی به داداشی فرمود ازدواج کن تا ذهنت پیش یه نفر باشه.

داداشی اونروز به حرفش خندید ولی نمی دونست در پس این خنده واقعیتی نهفته هست.

یه مدتی بود داداشی یدجوری اذیت می کرد.

یه روز که اومد گله کنه داداشی فرمود من میرم تا دیگه تو از دستم ناراحت نباشی.

اون شب هرچقدر به داداشی التماس کرد داداشی به حرفش گوش نمی کرد.

انگار دل نازکش مثل سنگ شده بود.

قلبش شکست، بدجوریم شکست فردا ولی داداشی اومد و اظهار پشیمونی کرد.

اینبار اون بود که به حرفای داداشی اعتنا نکرد.

اینبار داداشی التماس می کرد و اون بی اعتنا بود.

اونروز داداشی خداحافظی کرد و اون رو تنها گذاشت ولی سپس چهار روز دوباره داداشی اومد.

اول سعی کرد بی اعتنایی کنه ولی آخرسر این داداشی بود که پیروز شد.

داداشی اما همش حرف از رفتن میزد، می فرمود : میخواد جایی بره که از هیچکس خبری نباشه.

چند روزی بود که نمی تونست با داداشی صحبت کنه فقط ارتباطشون از طریق آفلاین بود.

شب یلدا بود آفلاین تبریک داداشی رو خوند و خوشحال شد ولی نمیدونست آخرین آفلاین روزهای خوش با داداشی بودن رو میخونه.

فردای اون شب وقتی از دانشگاه اومد با چه ذوقی نشست پشت کامپیوتر تا سپس چند روز با داداشی حرف بزنه ولی وقتی آی دیش بالا اومد دید تنها اثری که از داداشی مونده یه آفلاینه که نوشته خواهرجون من رفتم.

برام دعا کن.

نوشته بود خواهر جون هیچوقت فراموشت نمی کنم ولی اون احساس کرد همون لحظه داداشی فراموشش کرده بود.

دلش شکست ولی با خودش فرمود داداشی من آدمی نیست که بتونه تنها بمونه.

با خودش فرمود هنوزم اثری از داداشی هست اونم وبلاگشه.

ولی وقتی آدرس وبلاگ رو زد پیغام اومد که این وبلاگ حذف شده.

از درون شکست، خورد شد.

از داداشی این کارا بعید بود آخه اون دلش مثل شیشه نازک بود، چطور اینقدر ظالمانه رفتار کرده بود.

سپس یه هفته داداشی اومد و فرمود خواهر جون من عوض شدم.

من دیگه آدم سابق نیستم، عادتای بدم رو کنار گذاشتم.

تو آفلاینای داداشی اسم یه دختر جدید بود.

دختری که داداشی عاشقش شده بود ولی می فرمود این با همه فرق داره.

این همون عشقیه که دنبالش می گشتم.

ولی اون دیگه نمی تونست ادامه بده، احساس می کرد داداشی دیگه مال اون نیست.

به همین خاطر برای داداشی پیغام گذاشت که برات آرزوی خوشبختی ذارم ولی فکر خواهر جون رو از سرت بیرون کن.

داداشی ناراحت شد ولی رفت.

اونم کارش شده بود گریه از اینکه بالاخره داداشی به آرزوش رسیده خوشحال بود ولی از اینکه به این زودی داداشی رو از دست داده بود ناراحت.

خورد و خوراکش شده بود گریه.

تو این مدت چند کیلو وزن کم کرد و بی اشتها شد.

دیگه کسی باورش نمی شد که این دختر، همون دختر پرشور سابقه.

با خودش فکر می کرد این اشکای من چه فایده داره داداشی که عشقش رو پیدا کرده و من رو یادش نیست.

تا اینکه سپس بیست روز داداشی اومد.

بهش می فرمود من رو از خودت بی خبر نذار ولی اون دیگه نمی تونست با داداشی صحبت کنه.

هربار آفلاینای داداشی رو می خوند اذیت می شد.

ولی داداشی راضی نمی شد.

یه روز هرچقدر داداشی پی ام داد جوابش رو نداد فقط اشک ریخت.

دیگه نمی تونست طاقت بیاره.

اولین بار بود جواب داداشی رو نمیداد.

با اینکه دوستش داشت ولی چاره ای نداشت.

دلش میخواست داداشی حالا که به عشقش رسیده همه فکرش عشقش باشه.

نمیخواست مزاحم زندگی داداشی باشه.

تا اینکه یه فرشته نجات رسید .

با داداشی صحبت کرد و اون هم راضی شد که بره.

که همه چیز تموم بشه.

داداشی رفت ولی خاطراتش رو جا گذاشت تا خواهرجون از یادش نبره، همیشه به فکرش باشه.

وقتی به اون روزا و اتفاقای خوب و بدش فکر کرد آه از نهادش بلند شد.

نمی تونست نبودن داداشی رو باور کنه، با اینکه خودش خواسته بود ولی هنوزم افسوس می خورد.

می دونست باید به فکر زندگیش باشه ولی فراموش کردن داداشی کار آسونی نبود.

با خودش فکر می کرد: اگر هستادمون اون پیشنهاد رو نداده بود و مجبور به ساختن آی دی نشده بودم شاید هیچ وقت داداشی وارد زندگیم نمیشد.


78:

ممنون از داستان زیبا و قابل لمست...

بازم ادامه بده...دیدی زیادم سخت نیست...

79:

سارا و پویای عزیز داستانهای خیلی خیلی قشنگی بودن دستتون درد نکنه.


80:

داستان شماره 4
شش-هفت ماهی می شد که ازدواج کرده بودم و رفته بودم پی زن و زندگی ام .وقتی خبر بارداری خانمم رو شنیدم اولش کلی توی دلم قند اب کردم و تو خیالم یه پسر کوچولوی بامزه رو دیدم که دارم باهاش بازی می کنم و صدای "بابا بابا" فرمودنش توی گوشم پیچید و اگه بدونین که چه حس غرور لذت بخشی بهم دست داد و دیگه کم کمک باور کردم که راستی راستی واسه خودم اقایی شده ام ...

اما بعد که یواش یواش از رویا در اومدم تازه به این فکر افتادم که اخه حقوق من کارمند چه جوری می تونه کفاف بزرگ کردن زن و بچه رو بده ؟

و بعد ارقام سرسام اور به رویای قشنگ پدر شدنم هجوم اوردن و من بیچاره دیگه روی گریه نداشتم
تازه به برکت جیب بابام از شر بدهکاری هایی که سر مخارج عقد و عروسی بالا اورده بودم راحت شده بودم و هنوز یه قسط دیگه ی ماشینم مونده بود و 4-5 روزی می شد که پول اجاره ی خونه ام عقب افتاده بود و نمی دونستم از کجا بیارم و بدم و بااین اوصاف,خنده هنوز ننشسته رو لبام خشکید.
از یه طرف نمی خواستم دیگه این بار به پدرم رو بزنم و بگم که پاهام هنوز انقدر قدرت ندارن که بتونم روشون بایستم و از طرف دیگه تنها چاره ام این بود که از یکی کمک بخوام و دست نیاز جلوش دراز کنم , سر دو راهی گیر افتاده بودم که ملودی موبایلم که از صدقه سری دوران تجرد داشتم افکارم رو در هم شکست , برادر خانم عزیز تر از جانم پشت خط بود , به فکر افتادم که شاید بشه ازش یه کمکی گرفت,کافی بود یه کم از بدبختی هامون براش می فرمودم, حتما دلش می سوخت به حالمون , والبته هر چی نباشه یه خواهر که بیش تر نداره ....

خلاصه رو این حساب دعوتشون کردم که برای شام همراه خانم والده خدمت برسن و باخودم فکر کردم که به خرجش می ارزه ...

تا شب کلی نقشه توی کله ام ردیف کردم و بالاخره وقتی با اهل و عیال به منزل ما مشرف شدن – سپس شام – سر صحبت رو باز کردم و پرسیدم : تازه چه خبر ؟

و انگار که تمام مدت انتظار شنیدن این جمله رو می کشیده , سر دلش باز شد و شروع کرد از گرونی فرمودن و خرج دانشگاه اقازاده و کلاس های دختر کوچیکه و تعمیر اتول که هفته ی پیش باهاش تصادف کرده بودن و هزینه ی بستری شدن مادر خانومشون که پای ایشون تموم شده بود و ......

دیگه نمی شنیدم چی می گه , به افکار خودم خنده ام گرفته بود و با خودم فرمودم :"شتر در خواب بیند پنبه دانه , چی فکر می کردیم چی شد "
دردسرتون ندم,اونقدر فرمود و فرمود تا نا خواسته از دهنم پرید که:"درسته که وضع مالی خودم هم چندان تعریفی نداره ولی اگه از دستم کاری ساخته باشه , دریغ نمی کنم" و ای کاش لال شده بودم و هرگز چنین حرفی رو نمی زدم چرا که ناچار شدم ته مونده ی خرجی این ماهمون رو هم دو دستی تقدیم اقا کنم
و البته عیال که نمی تونست متوجه وضعیتمون بشه با افتخار نگاهی به من انداخت و از این بابت که ابروش رو جلوی زن برادرش خریده بودم لبخند رضایتی بر لب نشاند
سپس بدرقه ی مهمان ها , همون جا جلوی در , رو کردم به خانوم و با صدایی گرفته فرمودم : " به خدا قسم گناه می کنیم اگه بذاریم این بچه تو این دنیای نفرین شده پا بذاره "

81:

ممنون از داستان زیبات.......خوشحال میشم دومیش رو هم بخونم.......

تا بعد...

82:

از لطفتون بي نهايت سپاسگذارم

83:

درود
من مطلب دارم
اگر خواستین تقدیم کنم
من بخاطر هدیه نمیخوام بزنم
بخاطر اینکه شما با قلمم آشنا بشید اگر خواستین میزنم
بازم میگم مطلب هست

84:

داستان شماره 5:



((((یک صبح در کوهستان))))




بادها میوزند.درختان با وزش بادها میرقصند.کوه ها نعره میکشند.آفتاب در پشت کوه ها سر به فلک میکشد.گنجشکان برای یافتن غذا به این سو و اون سو میروند و این هست خصلت کوهستان.
گامهایم در امتداد هم بجای مانده بود.گویی سنگ ها هم از غم من خبر داشتند.صبح کوهتان مثل یک ورق سفیدبود پاک و بی ریا
نسیمش مانند سیلی بود که پدرم در هنگکام کارهای خطایم به من مینواخت.
همه چیزش جالب بودکنار جویی نشستم و جرعه ای آب نوشیدم به راهم ادامه دادم وقت زیادی بود که مسیر را میپیمودم.شاید بیست قدم بیشتر نرفته بودم که دوباره خسته شدم.از فرط خستگی نقش بر زمین شدم.به درختی تنومند که شاید سالها در اونجا تنها به انتظار کسی بود تکیهدادم.با تکیه ی من آه از نهاد درخت تکیده بلند شد.تمامه قوای خود را جمع کردم و نخواستم بیشتر از این داغه درخت را تازه کنم.به راه ادامه دادم .ولی این بار کمی مانده بود تا به قله برسم که خوابم بردو تا به امروزپنج صبح را در کوهستان سپری کرده ام
و در آخر در اونجا با همان درخت کهن ماندم و پوسیدم و هیچ کس سراغم را نگرفت

85:

به نظرتون بازم بزنم

86:

معلومه که میخوایم...حالا اگه فرضا ما قدردان کار خوب و تلاش زیبای بچه ها باشیم هر چند با این هدایای ناچیز مگه بده؟...

هر چقدر دوست دارید میتونید داستان بنویسید.....حالا خواسته یا ناخواسته....


منتظر دیگر آثار شما هستم...

87:

حتما ادامه بدید...کارتون جالب توجه بود...

88:

((( پرواز دسته جمعی خوشبختی ها)))



خوشبختی vajeغریبی هست .شاید برای من.

تو .

یا همه ی ما.

به حقیقت وجودت نظاره گر باش
آیا خوشبختی را مینگری؟
من که حتی ذره ای خوشبختی در خود نمی یابم.ابر ها همچون انبوه عزاداران به حال من گریه مینمايند سنگ ها به حال من نرم میشوند.با برگ های مرده هم آغوش میشوم.

برای من در انتهای دره ها رازی هست.رازی از خوشبختی.تو! آری خود تو میدانی دیر وقتی هست که اونجا اون را میان کلوخ های سیاه و سخت دفن کرده ام.ولی نمیرم سراغش.زیرا این شهامت را در خودنمی یابم.

چون خود را لایق اون نمیدانم
شاید چون خود اون را لایق کسی همچون خود ندانستم او بیمار شد
و مرا تنها گذاشت و رفت.برای من سیه روزی vajeبهتری هست.
16 سیاهی را با اون سپری کرده ام.
ما یا شاید من!!! یکدیگر را با نفسهایمان آلوده میسازیم.آلوده تقوی خوشبختی.ما از صدای باد میترسیم.ما از نفوذ سا یه های شک میترسیم.میدانی چرا؟
چون ما از عاشق شدن بیم داریم چون از خوشبخت شدن ترس داریم
چون از خوب بودن متنفریم.ما بر زمین همچون علف هرز شاید در روز 200 بار رویش میکنیم
ولی این زاد و لد به چه درد میخورد وقتی که ما از امتک چشمان زیبای آهو هم میترسیم.ما از چه نمیترسیم؟لعنت بر ما.

لعنت بر بخت و اقبال ما.ولی باز هم از خوشبختی میترسیم.پس بهتر هست بگویم خوشبختی من یا نه !!

خوشبختی ها فرار کنید!! پرواز کنید!! دل بکنید از ما سیه رویان از ما دور شوید چون شاید شما هم روزی مانند ما از همه بترسید

((اگر غلط املایی هست ببخشید))




89:

مرجان خانوم ممنون...عزیزم...علی رغم متن زیبایی که نوشتی،حتما خودت هم معترفی که ویژگیهای داستان در این متن دومت،به چشم نمیخورد...

شاید یه حس یا قطعه ی ادبی زیبا باشه....ولی این تاپیک و مسابقه مخصوص داستانه....داستانی که هدف،موضوع و شخصیت و رابطه داره....

به هر حال ممنون...امیدوارم مثل داستان صبح در کوهستانتون بازم داستان برای ما اینجا بذاری...


90:

یعنی میخواین بگین دیگه نزنم
خوب باشه
اولش فرمودنم فقط قلمم به مطلب میره نه داستان

91:

داستان شماره 6:




تازه مريم داشت معناي دوست داشتن و احساس زندگي با عشق رو مي فهميد....

علي اونقدر بهش محبت مي كرد كه بعضي وقتها با خودش فكر مي كرد مگه ممكنه كسي تا اين حد عاشق باشه؟.....علي بالاخره سپس 3 سال تونسته بود مريم رو راضي كنه ....

علي يكي از شيطون ترين بچه هاي دانشگاه بود و مريم هم جزئ آروم ترين دخترها....

وقتي خبر نامزدي علي و مريم تايشان دانشگاه پيچيد همه انگشت به دهن موندن ..

آخه علي كجا و مريم كجا؟!...زمين تا آسمون با هم فرق دارن..مگه ممكنه؟! ...آره براي كسي كه عاشقه ممكنه! اين جوابي بود كه علي به همه مي داد..علي روزي 10 تا 20 بار زنگ ميزد خوابگاه تا فقط صداي مريم بشنوه و آروم بشه ...روزاي امتحان به مريم مي فرمود بيا كتابخانه دانشگاه تا ببينمت و آروم بگيرم و بتونم درسمو بخونم....روزاي رايشانايي مريم و علي عجب روزايي بود!!...

اما انگار سرنوشت جور ديگه اي مي خواست براشون رقم بخوره در حالي كه خودشون خبر نداشتن...

يه روز كه مريم تايشان اتاق نشسته بود و داشت به عكسي كه تازه با علي تو جشن فارغ التحصيلي گرفته بودن نگاه مي كرد....صداي پيج خوابگاه طبق معمول مريم رو پيج مي كرد..

دوان دوان به عشق اينكه علي پشت خطه رفت گوشي رو برداشت....

ولي اي كاش هيچ وقت اون زنگ لعنتي به صدا در نمي اومد تا دنياي زيباش رو خراب كنه.......راستي يادم رفت بگم نامزدي مريم و علي رو فقط مامان علي و داداش مريم مي دونستن چون مادر مريم به شدت مخالف بود بابا هم كه هيچ وقت نظري نمي داد....اره پشت خط مامان بودكه اول با كلي قربون صدقه رفتن دخترش و تبريك فارق التحصيليش داشت زمينه چيني مي كرد يه حرفي رو پيش بكشه....تا اينكه به اينجا رسيد كه حالا ديگه بايد سر و سامون بگيري ....و حرفش رو زد....

مامان جون مريم مي دوني كي اومده خواستگاريت؟ افشين پسر خالت...

تازه از لنن برگشته نمي دوني چه آقايي شده!!!! و همينجور فرمود و فرمود....ولي مريم انگار ديگه تايشان اين دنيا نبود آخه افشين سپس اين همه سال چرا بايد اين موقع بياد و تمام آرزوها و نقشه هاي مريم رو نقش بر آب كنه؟!...

سرش داشت گيج مي رفت دنيا داشت دور سرش مي چرخيد.....مريم جون مامان مي شنايشان چي ميگم؟جواب بده.....مريم فقط فرمود خاحافظ و گوشي رو گذاشت.....پاهاش سست شده بود و ناي راه رفتن نداشت...اون مي دونست كه مامان هر كاري بخواد مي تونه بكنه.

همانطور كه همشه جاي مريم تصميم گرفته بوداز همون بچگي تا الان كه ديگه 23 سالش بود.....رفت گوشه تخت نشست و فقط گريه كرد و از خدا كمك خواست.....

فرداي اون روزوقتي علي اومد دنبالش كه برن بيرون چشماش سرخ شده بود .

علي تو چشاش نگاه كرد و فرمود: چي شده مريم جون ؟ اتفاقي افتاده؟ نبينم عزيزم گرفته باشه!!!ببين با چشاي نازت چي كار كردي؟....و بغض مريم تركيد بدنش شروع به لرزش كرد....

آخه چي شده؟ تو كه منو نصف عمر كردي!!! و مريم با همون حال گريه ماجرا را تعريف كرد.....ولي از اونجايي كه علي پسر قاطعي بود فرمود: اينو بدون كه هيچ كس نمي تونه تو رو از من بگيره!!!من اگه شده تا پاي مرگ پات وايسادم....

آخه از چي مي ترسي ؟ تو كه اونو دوست نداري ؟ مگه نه؟!...

پس دليلي نداره ناراحت باشي!....مريم جواب داد: آخه تو مامان منو نمي شناسي تا كار خودشو نكنه كه دست بردار نيست ......

اون روزه تلخ گذشت و كم كم لحظه رفتن به خونه فرا رسيد....

مريم تايشان دلش مي فرمود كاش هيچ وقت اين لحظه نمي رسيد!!!! كاش به خونه نرم!!! كاش تو راه تصادف كنم بميرم و راحت بشم.....ولي چاره اي نبود!....

علي تا پاي اتوبوس دنبالش اومد اصرار كرد باهاش بياد چون ديد مريم اصلا حال خوبي نداره ولي مريم قبول نكرد فرمود اينجوري راحت ترم..

هر دو با اشك با هم خداحافظي كردن و نمي دونستن اين لحظه خداحافظي آخرين ديدار اونهاست......

و اما تايشان خونه هم غوغايي به پا بود ميثم داداش مريم موضوع نامزدي مريم و علي رو به مامان فرمود تا شايد مامان دست بردار بشه ولي اوضاع بدتر شد.....وقتي مريم به خونه رسيد به جاي بوسه وآغوش گرم مادر سيلي محكمي بود كه نصيبش شد........مريم همونجا خشكش زد!!!....

يعني اين مامانه؟!!!!....

و مامان همينطور بد و بيراه مي فرمود كه چرا بدون اجازه او اين كار و كرده......و فرمود اگه اين نامزدي رو بهم نزنه ديگه اونو به عنوان دخترش قبول نداره .......

از اون روز فقط نيش و كنايه و زخم بود كه نثار مريم ميشد...

انگار بدترين جنايت رو كرده....

حتي اجازه رفتن به بيرو ن رو هم نداشت..علي هم وقتي زنگ ميزد مامان علاوه بر اينكه اجازه حرف زدن با مريم رو بهش نميداد حاظر نبود صحبتاي علي و خواهش و التماس اونو بشنوه...و روز به روز رفتار مامان بدتر ميشد...مريم اما مونده بود با دلي پر از درد و ناله و راهي كه مادر جلو پاش گذاشته بود و مجبورش مي كرد قبول كنه........مريم مجبور بود قلبش رو عشقش رو و تمام وجودش رو به خاطر مادر زير پا بذاره....و بالاخره تسليم شد وقبول كرد.....علي وقتي فهميد مثل ديونه ها شد باورش نميشد كه مريم به اين راحتي قبول كنه و دنياي قشنگشونو خراب كنه!! چون اون از اوضاع خونه مريم كه خبر نداشت!!! مريم يه روز به سهراب دوست علي زنگ زد و ازش خواهش كرد كه با علي صحبت كنه و بهش بگه كه اگه مريم رو دوست داره اونو فراموش كنه....هر چند زدن اين حرفها براي مريم خيلي سخت و سنگين بود ولي چاره اي نداشت....روز عقد فرا رسيد..

مريم حتي يك كلمه با افشين حرف نزده بود...شده بود مثل عروسك خيمه شب بازي !!!! هر چي مادر مي فرمود انجام ميداد........

عروس خانم براي بار سوم مي پرسم آيا بنده وكيلم؟!...همه منتظر بودن ..

و بالاخره مريم فرمود بله........مريم شده بود مثل پرنده اي با بالهاي بسته در قفس....هيچ حسي نداشت...مسخ شده بود......

زندگي براش بي معنا بود..

زندگي رو راهي مي ديد كه بايد روزي به آخر برسه ....

چگونه رسيدنش ديگه اصلا براش مهم نبود.......

هر روز افشين رو مي ديد ولي هنوز عشق علي تايشان قلبش بود...نمي تونست كس ديگه اي رو تو قلبش راه بده....تلفن خونه هر از گاهي زنگ مي زد و وقتي مريم گوشي رو برمي داشت و الو الو مي فرمود...

كسي جواب نمي داد ولي مريم مي دونست عليه و ميخواد صداي مريم رو بشنوه ...اون طاقت دوري مريم رو نداشت ...

و البته چاره اي هم جز غصه خوردن نداشت چون ديگه همه چي تمام شده بود.....روزها از پي هم مي رفتن و مريم نمي تونست افشين رو تحمل كنه...افشين هم ديگه متوجه شده بود مريم بهش علاقه نداره ....

البته كمي هم تقصير خودش بود مغرور بود و حاظر نبود غرورش رو به خاطر مريم بشكنه و بعضي از خواسته هاي اون رو براورده كنه....شايد هم محبت كردن رو بلد نبود...هر چي باشه مريم علي رو ديده بود كه با چه عشقي بهش محبت مي كرد......

مريم هم هر چي تلاش مي كرد ذره اي به افشين علاقه پيدا كنه فايده نداش........نمي تونست ادامه بده....شبها با گريه به خواب مي رفت ....تنها همدمش خدا بود...هر شب خدا رو صدا مي زد كه كمكش كنه.......چند روزي بود كه از افشين خبر نداشت ديگه نه زنگي ميزد نه مي اومد ديدنش.....وقتي هم مريم به محل كارش زنگ مي زد مي فرمودن نيستش...يعني چي شده؟!!!....

تا اينكه اون شب مريم از خواب بيدار شد ...

صداي گريه مادر رو مي شنيد كه داشت با همون حالت گريه حرفهايي رو به پدر مي زد...يعني دارم درست مي شنوم؟!.....

افشين تقاضاي طلاق كرده؟.....

خدايا يعني خواب نيستم؟.....و همانجا مريم سجده شكر كرد.....و از اينكه خدايي به اين بزرگي و مهربوني و بخشندگي داره اشك مي ريخت.........آخرين امضائ طلاق نامه رو كه مي زد حس كرد دوباره متولد شده ....مثل پرنده اي كه بالهاشو باز كردن و به هوا پروازش مي دن.....آره اون روز بهترين روز زندگي مريم بود.........



92:

داستان من زیر چاپ هست

93:

خیلی دااستان قشنگی بودش ممنون گلم

94:

نمیدونم کجای حرفم معنی اینو میداد که دیگه علاقه ای به نوشتن شما نداریم؟...

به نظر نمیاد اینقدر حساس باشی.....

من فقط فرمودم که شما بنویس، منم اونایی که مشخصات داستانو داره انتخاب میکنم و تو

مسابقه شرکت میدم..

95:

ممنون از نادیا خانوم و داستان قشنگش...

منتظر داستانهای بعدی شما هستم...

بازم ممنون...

96:

خيلي ممنون از لطف تون....


97:

داستان شماره7:


"کسی که بود..

اما نبود!"

همیشه فکر می کردم بهش مدیونم.

پیش از او , همیشه ارزوی مرگ داشتم .

نه مثل خیلی از ادمای دیگه که وقتی تو موقعیت بدی برنامه می گیرند با خودشون می گن ای کاش این زندگی نکبتی تموم می شد! ...

نه! پیش از این دو بار خودکشی ناموفق داشتم؛ یکی وقتی 13 سالم بیش تر نبود و یکی همین چند ماه پیش , درست وقتیکه 17سال و 2 هفته و 5 روز از زندگیم توی این جهنم می گذشت.

زندگی برام هیچی نداشت , گاهی با خودم می فرمودم ای کاش دست کم یه مشکل پايه ی داشتم که فکرم رو مشغول کنه , ولی...زندگی ام پوچ پوچ بود , خسته شده بودم,خسته....وقتی اون اومد احساس کردم یه بار دیگه متولد شده ام , اما این بار تنها نبودم.

من بودم و او هم بود.

او نیمه ی گمشده ی من بود و من اینو فهمیده بودم....نه, گم نشده بود.

فقط خودش رو نشون نمی داد.

حسش می کردم.

توی تک تک لحظات زندگیم , حتی اون وقتائیکه تنها بودم و فقط من بودم و خودم؛تو تمام این لحظات حضورش رو حس می کردم و خود او هیچ وقت متوجه این موضوع نشد.

اوائل بیش تر از یه همفکر نبود.

یعنی رابطه مون , حرفامون , برخوردمون اینطور بود.

اما من می دونستم.

می دونستم که او بخشی از خودمه , ولی چطور می تونستم بهش بگم؟

هر وقت می یومد با خودش یه بغل ارامش می اورد.یه کوله بار از حس های خوب.اگرچه حرفاش اغلب غم انگیز بود ولی حضورش شور عجیبی رو بهم منتقل می کرد.
دلم می خواست بهش بگم , می خواستم او هم بدونه چیزی رو که من احساس می کنم ...

اما نمی دونم چرا نمی شد, نمی تونستم!...

هربار که سعی می کردم یه جوری بهش بفهمونم یه چیزی توی وجودم مانع می شد.
رفته رفته وجودم داشت از عشق او لبریز می شد و من هراس داشتم.

نمی خواستم اینجوری بشه

همه فهمیده بودند.

همه می فرمودن ستاره این روزا خیلی تو خودشه , می فرمودند انگار یه غم بزرگی تو دلشه .

بقیه ی دوستام هم بی حوصله شده بودند

اگه یه روزی زیادی سر کیف بودند همه می فرمودن لابد بازم پیش ستاره بوده اند و او متل همیشه با حرفها و شوخی هاش بچه ها رو شارژ کرده
مهتاب می دونست که فقط پیش دوستام اینجوریم.

می دونست که موقع تنهایی هام همش کز می کنم یه گوشه , می رم توی فکر, غصه می خورم, اشک می ریزم , یا از فرط بی حوصلگی به خواب می رم , ولی همیشه سعی می کردم توی جمع شاد باشم و بخندم و بقیه رو هم به خنده وادارم.


وحالا , این ستاره ی سرشار از شادی , به جای اینکه با دوستاش جک بگه و انقدر بخنده تا نفسش بند بیاد , سکوت وجودش رو احاطه کرده بود و پرده ای از اشک روی چشماش کشیده شده بود و انگار که توی یک دنیای دیگه بود.
مهتاب می فرمود:" چشمای تو مثه یه معما می مونه , ادم هیچ وقت نمی تونه بفهمه پشت اون نگاه خمارت چی می گذره."
هر وقت دلش می گرفت می یومد پیش من و برام درد دل می کرد و من همیشه سعی می کردم یه جوری کمکش کنم و گوش دادن به حرفاش و سنگ صبورش شدن کم ترین کار ممکن بود.

همیشه قبل از رفتنش می فرمود :" ببخشید , بازم غصه هام رو ریختم سر دل پر درد تو .

این چه ارامش عجیبیه که با نگاه تو , با حرفای تو , وجود ادم رو سرشار می کنه؟ نمی دونم چطور می شه ازت تشکر کرد." و من در جوابش می فرمودم :"اعتمادت به من برام از همه چیز با ارزش تره."


اما این بار اون اومده بود تا من براش درد دل کنم و من جز سکوت چیزی نداشتم که بهش بگم
می فرمود : همه فهمیده اند که تغیر کردی .

همه می گن یه چیزیت هست .

نگو که نیست .

من تو رو بهتر از خودم می شناسم.

.

دیروز نگار می فرمود لابد عاشق شدی

خنده ی کوتا هی کرد و ادامه داد: ولی خودش هم باور نداشت.

درواقع غیر ممکنه کسی مثه تو عاشق بشه

خنده هاش رو که کرد.

سپس مکث کوتاهی به من چشم دوخت و با لحنی اروم و جدی فرمود : " چی شده ؟ به من بگو"

بغض گلوم رو فشرد.

توی چشمای پر از پرسشش خیره شدم , نمی تونستم چیزی بگم .

حتی اشکمم در نمی یومد .

رفتم نشستم روی تختم و زانوهام رو جمع کردم توی بغلم .

نمی دونم چرا یکدفعه سردم شده بود.

از پنجره به بیرون خیره شدم .

گنجشکی روی حیاط بالا و پایین می پرید.

مهتاب جلوی تخت روی زانوهاش ایستاده بود و داشت حرف می زد.

ولی من نمی شنیدم چی میگه .

تمام بدنم یخ کرده بود.

نگاهم رو برگردوندم طرفش , اشک توی چشمام حلقه زده بود .با همون نگاه خشکم توی چشماش خیره شدم و با صدایی که به سختی از گلوم بیرون می یومد فرمودم: "سردمه !"

دست برد تا پتو رو از روی تخت بکشه رو شونه هام .

اما دستش رو پس زدم.

دستام رو گرفت توی دستاش ولی او هم سر بود .

مثه همه ی ادما , مثه همهی چیزایی که تو این دنیان ...

ومثل علی...سرد سرد!...


صدای مهتاب که مدام اصرار می کرد باهاش صحبت کنم با چهره ی علی توی ذهنم به شکل مبهمی در هم امیخته بود که ناگهان ضربه ی شدیدی رو روی تنم احساس کردم .

به خودم اومدم.

مهتاب رو دیدم که بازوهام رو گرفته و داره تکونم می ده و التماس می کنه که باهاش حرف بزنم, گریه کنم,فریاد بکشم , بخندم....

, نمی دونم!

لبام خشک خشک بود.

ازش اب خواستم.

داشتم دیوانه می شدم.دلم می خواست گریه کنم , اما نمی تونستم.

مهتاب کمی اب برام اورد.

کم کم داشت حالم بهتر می شد.

انگار برگشته بودم توی این دنیا .

مهتاب توی چشمام زل زده بود...

با همون چشمای شبیه علامت سوالش بهم فرمود :"یه چیزی بپرسم راستش رو می گی؟"

سرم رو به علامت مثبت پایین اوردم.

بعد با لحنی سرشار از تردید فرمود:" ستاره, عاشق که نشدی؟"

شانه هام رو بالا انداختم و با صدایی که به زحمت شنیده می شد فرمودم:"نمی دونم ...."
- "وای خدای من, این وحشتناکه, غیر ممکنه!....."


همه چیز رو براش تعریف کردم , تنها چیزی که می فرمود این بود که به علی بگم که چه احساسی نسبت بهش دارم .

می فرمود:" منو ببین! اگه همون موقعی که می بایست از احساسم می فرمودم الان اینقدر غمگین و پشیمون نبودم , بهش بگو...حتی اگه این حرفت باعث قطع رابطه تون بشه مهم نیست , چون اگه او نخواد این حس تو رو بپذیره بلاخره یه روزی تو رو می ذاره و میره , چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته "

خیلی برام حرف زد.

حرفاش منطقی بود .

علی الخصوص که خودش هم تجربه کرده بود انچه رو که می فرمود , بالاخره قانع ام کرد....


..................................................

...............................................


بار اولی که بهش فرمودم :"دلم برات تنگ شده بود" , فرمود :"اینو جدی نمی گی"
فرمودم :" دلیلی نداره باهات شوخی کنم"...

اون روز بهم فرمود :"دوستت دارم."...

خندیدم و فرمودم:" بار اولی نیست که این حرف رو می زنی" ...

همون موقع می خواستم بهش بگم , ولی نمی دونم چرا باز نتونستم ....کلی مقدمه چینی کردم ولی اصل مطلب رو نتونستم بگم ...

فرمود :"یادت باشه , نفرمودی چی می خواستی بگی ها , یکی طلب من "

فرمودم:"نه عزیزم .

زیاد مهم نبود.

"....ولی بود,خیلی!

وقتی دوباره دیدمش کلی با خودم کلنجار رفتم تا دهنم باز شد و فرمودم:"علی, من می ترسم." , فرمود :"از چی؟"
- "از اینکه وابسته شم, از اینکه وابسته شی"
- " از چی می ترسی؟ از اینکه یه روز بیای و بگی عاشقم شدی؟ مطمئن باش من زودتر می گم ...

من نمی ترسم حتی اگه یه روز بیام و بگم که دیوونت شدم.

که عاشقتم!"

اشک توی چشمام جمع شده بود.فرمودم"می ترسم بشم و نتونم بگم.

می ترسم بگی و نتونم باورت کنم"

روز بعدی که دیدمش , اول من سلام کردم و اون جواب داد:" سلام عزیزم,سلام خوشکلم, الهی قربون اون چشمای آهوئیت برم."
اول کمی تعجب کردم .

بعد خندیدم و فرمودم:" خدا نکنه, این چه حرفیه که می زنی؟....حالا چی شده , جو گیر شدی؟"

فرمود:"اره.جوگیر شده ام.

دلم می خواد فقط من باشم و تو و تنها عشق امر کنه و لبام رو بذارم روی لبات و ببوسمت و وقت بایسته ....."

آروم خندیدم و فرمودم : " شاعر شدی؟"
فرمود:"یه کم .

....

عاشق شده ام ."


نه , جای خنده نبود.

او جدی بود.

...

بهش فرمودم .

فرمودم که عاشقشم .

فرمودمکه تمام وجودم مملو از عشق و احساسیه که نسبت به او دارم.

بهش فرمودم که روز اول برای این افریده شدم که عاشق اوباشم .

برای این متولد شدم که قلبم مال او بشه.

...

فرمودم, او هم فرمود.دیوانه شدم .

دیوانه ام کرد!


فرمود من همیشه کنارتم.

فرمود هستم , همه جا , همراهت.

فرمود شب میام پیشت.

اگه خوب نگاه کنی منو می بینی


اون شب اومد.

تا صبح کنارم بود .

حضورش رو حس می کردم .

دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم .

می دونستم اگه چشم باز کنم نمی بینمش .

به خاطر همین تا سحر پلکهام روی هم بود.

ولی تمام مدت حضورش رو حس می کردم.

تا صبح دستش روی قلبم بود و سرم توی اغوشش

سپس اون شب , همیشه کنارم بود , حضورش رو همه جا حس می کردم , با دست خیالم لمسش می کردم.

, می دونستم که هست.


اون شب گذشت.

و سپس اون , هر شب میومد و وجودم رو بیش از شب گذشته از عشقش مشتعل می کرد

ولی یکدفعه چرخ بر گشت .

دیگه مثل همیشه نبود .

هر لحظه که می گذشت در ابراز احساساتش بیش تر محتاط می شد.

نمی دونم چی در مورد من فکر می کرد.

شایدم اصلا تا اون موقع به من فکر نکرده بود.

شاید فکر کرد که من مثل بقیه ی دخترام و شاید برای همین صدام کرد :" ابجی" ...

اگرچه بلافاصله فرمود:" نه , تو بیش تر از یه ابجی هستی.

تو عشق منی." نمی دونم منظورش چی بود .

ولی شاید می خواست یه جوری به من بفهمونه که احساسش به من, به سادگی حس یه خواهر و برادر نسبت به همه , نمیدونم چی فکر کرد راجع به من ....

فقط می دونستم که دلم نمی خواد براش یه ابجی باشم ...

ولی اون چیزی هم که شاید او فکر می کرد , نه, نه! ...نمی دونم چه فکری کرد در مورد من , در مورد احساسم , در مورد افکارم .

سپس اون , دیگه مستقیما از عشق نمی فرمود .

دیگه مثل من نبود .

عاقل شده بود .

به وضوح احساس می کردم که خودش رو , عشقش رو , باور نداره.

و بعد فهمیدم که هرگز نمی تونه احساسی رو که من نسبت به او دارم .

متقابلا داشته باشه .

فهمیدم تو زندگی کسی که شده تمام زندگی ام هیچ جایی ندارم ....ولی من صبور بودم و البته عاشق , اما وحشتناک تر از همه این بود که فهمیدم حتی عشق من رو هم باور نداره , در برابر این یکی دیگه اصلا نمی تونستم طاقت بیارم .

تمام وجودم یخ کرد.

بدنم به لرزه افتاد .

زندگی پیش چشمام بی رنگ شد.

صورتم غرق اشک شده بود.

نفسم بند اومده بود .

صدام در نمی یومد .

یه چیزی توی قلبم تیر کشید.

وای خدای من , ....

قلبم شکست , روحم خرد شد , وجودم لبریز اشک شد .

رنجیدم , حتی بیش از لحظه ی تولدم ....

نمی دونم چرا , ولی سعی کردم ازش فاصله بگیرم .

داشتم از عشقم فرار می کردم .

بهش فرمودم یه مدت نیاز به تنهایی دارم .


فرمود:نرو!
فرمودم : نمی تونم ولی قول می دم برگردم .


فرمود: می دونم می ری و وقتی برگردی دیگه اون ستاره ی سابق نیستی , همیشه فاصله بی وفا بوده

نمی دونستم چی باید بگم , ولی رفتم.

طاقت موندن نداشتم , تکه تکه شذه بودم , حقیر شده بودم .

دلم می خواست اونقدر اشک بریزم تا خسته بشم و جون بدم .

توی تمام این مدت سعی کردم فراموشش کنم , گریه کردم .

دلم می خواست عشقش رو بااشکام از قلبم پاک کنم .

گریه کردم .

...

اما فراموش نشد .

نتونستم فراموشش کنم .

من عاشقش بودم .

...

خدای من , لعنت به این زندگی , لعنت به این عشق , لعنت به من , لعنت!

توی همه ی اون روزهایی که با هم گذروندیم فقط یه ارزو داشتم ؛ این که عشق براش لذت بخش تر و مهم تر باشه تا قانون شکنی....

ولی هرگز چنین اتفاقی نیافتاد .

من دلم می خواست توی یه پارک جلوی چشمای شفرمود زده مملو از وحشت ادم ها ببوسمش و فریاد بزنم که عاشقشم.

....

تا همه بدونن که او همه ی وجودمه – می گن هیچ کس نمی تونه به تنهایی از زیبایی ای که درک می کنه لذت ببره - من می خواستم همه بدونن که این یه نفر برای من همه ی دنیاس , همه ی ارزو هام , شادی هام , غصه هام , پناه بی قراری ها م, و همه ی زندگی ام .


ولی او مثل من فکر نمی کرد .

او دلش می خواست جلوی همون نگاه های پر از تردید منو ببوسه , تا به افکار بسته و متعصبانه شون دهن کجی کرده باشه


من رفتم, ولی هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم , دلم می خواست ازش متنفر شم , ولی نتونستم عشقش رو که توی ذره ذره ی وجودم رخنه کرده بود انکار کنم
من برگشتم , ولی تغیری نکردم , قلبم مثل گذشته از عشق او سرشار بود .

اما سپس این ماجرا , او دیگه نبود , شب های بعد حضورش رو احساس نمی کردم , دیگه کسی نبود تا بتونم لبام رو تا صبح روی قلبش بذارم .

کسی منو تو عمق تاریکی, تک و تنها رها کرده بود ...

علی رفته بود!


حالا که فکر می کنم , می بینم شاید از اولش هم نبود...!

98:

خیلی طولانی شد
ولی از محدوده ی داستان کوتاه نگذشت
شاید اصلا ارزش شرکت دادن توی مسابقه رو هم نداشت ولی این داستان رو این جا نوشتم فقط به خاطر کسی که توی داستانم "علی" خطابش کردم!

99:

از داستان های خوشکل بقیه ی بچه هام واقعا ممنونم ...

خسته نباشید...البته موقعيت نکردم 4 تاش رو بیش تر بخونم ...

ولی دست همه گی درد نکنه

100:

وای ابجی ستاره داستانت خیلی خیلی خیلی قشنگ بودش اشکم در امد خیلی قشنگ و با احساس بودش ممنون ازت.شکسته نفسی نکن عالی بودش حرفم نداشت

101:

نظر لطفته عزیزم..ولی اینقدرا هم که می گی خوب نبود
ولی در هر حال ممنون که وقت گذاشتی و خوندی عزیزم

102:

ستاره نازم خیلی زیبا و با احساس نوشته بودی عزیزم

103:

ستاره ی عزیز....ممنون از داستان زیبات...

مطمئن باش ارزش داستانت خیلی بالاتر از این حرفاست...

بازم ادامه بده...

104:

یه چیزیو میخواستم عمومی میگم...هر چند قبلا هم تذکر داده بودم..

دوستان...خواهش میکنم داستانهایی که قبلا کسای دیگه نوشتنو اینجا به اسم خودتون نذارید...

یا لااقل اینجا نذارید...این تاپیک مخصوص مسابقه هست...

این کار شما علاوه بر توهین به شخصیت خواننده و زیر پا گذاشتن حق نویسنده ی اصلی باعث کم شدن اعتبار مسابقه میشه....

پس خواهشا خودتون بنویسید...هر چند ساده و مشکلدار...

فعلا...

105:

داستان شماره 8:


چشمم را بستم.......

ديگر تواني براي گشودن نداشتم........ارام صدايت كردم......

امدي كنارم نشستي ...........

دستانم را كه ديگر جز پوستي بر هستخوان چيزي برايشان اقي نبود دراز كردم به سمتت......

بر رايشان لبانت گذاشتم ..........

فرمودي چه مي خواهي؟!فرمودم هيچي نگو.....بزار دستم لبانت رو لمس كنه...........مي خوام يك بار ديگه ذهنم رو پر كنم از هر چي از توست...........بزار برم به جايي كه جز نفس تو چيزي ندارم براي كشيدن.........

حسي عجيب............

نفسي از عميق..........

سينه اي پر از نفحه شيرينت.............

و........

خداحافظ.........اي بهترين عشق زميني ام.

106:

داستان شماره 9:


اينبار تصميمش را گرفته بود.

مصمم به نظر مي رسيد و لبخندي گوشه لب داشت.

به خودش فرموده بود كه بايد لبخند بزند.

تايشان تلايشانزيون ديده بود لبخند روحيه آدم را بالا مي برد.

چند ماه پيش اين را ديده بود.

همانروز رفته بود جلايشان آينه و تصميم گرفته بود لبخند بزند.
به خودش فرموده بود: قيافت خيلي خشنه، همه رو فراري ميدي.

از بس اخم كردي كه خودتم فكر مي كني ناراحتي ، ديگران كه ديگه هيچي!!
___________
اوايل خيلي سخت بود.

ماهيچه هاي صورتش خسته مي شد و دوست داشت گريه كند.

لبخند زدن واقعا خسته اش مي كرد اما دست برنمي داشت.

حالا نه تنها عادت كرده بود بلكه حتي روحيه اش هم بهتر شده بود.

اينرا حس مي كرد.

نگاه اطرافيانش نسبت به او عوض شده بود و هر جا كه مي رفت اينرا مي ديد.


دخترك را هم ديده بود.

يك ماهي مي شد كه مي ديدش.

مگر مي شد چشمهايي كه هر روز عاشقانه تر از روز پيش نگاهت مي كنند را نديد؟ مي دانست كه دخترك عاشق اوست و دليلي نمي ديد كه در مقابل اين عشق مقاومت كند.

خودش را به دست عشق سپرده بود و داشت احساس سرخوش عاشق بودن را مزه مزه مي كرد.
___________
امروز تصميمش را گرفته بود و با لبخندي بر لب مي رفت تا به اين انتظار پايان دهد.دخترك را از دور مي ديد كه كنار خيابان منتظر اوست.نزديك شد و پرسيد:
ببخخخشيييد
دخترك برگشت و تعجب زده و بي اعتنا _ مثل مواقعي كه صدايي ناگهاني غافلگيرت مي كند و سر بر مي گرداني و هيچ نمي بيني_ نگاهش كرد.
مانده بود چه بگايشاند.
شنيد: تاااااكسي!!!
رفت وسط خيابان و با لبخند هميشگيش دور شدن دخنرك را نگاه كرد.

soshiant

107:

داستان شماره 10:

سلام بچه ها....
ممنون از تلاشتون..و داستان ای قشنگتون..
داستان من زیاد جذاب نیست....اما خوشحال میشم بخونید.

همه خوابن.

اما اين بچه لعنتي نميزاره بخوابم.سر ميز شامم چيزي نخورد.

بزار اينقدر گريه كنه تا خسته بشه.بلند ميشم ميرم تايشان بالكن.

"تازه وارد" ي رو ميبينم كه رايشان نيمكت محوطه نشسته و تايشان سكوت شب به آسمون نگاه ميكنه.ميرم پايين و ميشينم كنارش.سلام ميكنم.آروم جواب ميده.دستشو دور گردنم ميندازه، فكر ميكنم سرخ شدم.

دستشو ميگيرم و ميارم پايين.اسمش رو ميپرسم، رايشان سينه اش رو نشون ميده و ميگه: بخون!

ميگم: شوهر منم دكتر بود.
_ راستي! اسمتون چي بود؟
_ مهتاب!
عروسك مهتاب باز هم غذا نميخورد.

نسرين از گريه اش خسته ميشود و از پنجره پرتش ميكند .

مهتاب جيغ ميزند و ميرود تا عروسكش را برگرداند كه " تازه وارد" با عروسك مهتاب از راه ميرسد.

يكباره، پيرمرد بد اخلاق ميايد.

عروسك را از دست " تازه وارد" چنگ ميزند و مثل گرگ به جانش ميفتد.

"تازه وارد" عروسك را پس ميگيرد.

دكتر و بقيه سفيدپوشها از راه ميرسند .

"تازه وارد" سرنگ را از دكتر گرفته و به پشت پيرمرد ميزند.

مهتاب، اما ، خيره مانده بر فرزند غرق خونش! لبهايش ميلرزد.
به شكمش چندتا بخيه زدن، به پشتش هم چند تا آمپول زدند تا خوب بخوابه.

بچه ناز من!ميخوام صورت " تازه وارد" و ببوسم اما خودشو عقب ميكشه.بهش پيشنهاد قدم زدن ميدم، قبول نميكنه! دستشو ميگيرم تا بلندش كنم، دستاش مثل دو تيكه يخه! تايشان نگاهش هراس و حيا موج ميزنه.ميگم:

اين بچه پدر ميخواد.اگه پدر داشته باشه ديگه اين ديوونه ها اذيتش نميكنن! پدرش ميشي؟
لبخندي ميزنه: دست از سرم بردار مهتاب!
تايشان چشماش خيره ميشم
ميگم: مگه دوسم نداري؟
.

آروم آروم دست و پاش به لرز ميفته.انگار حافظش داره خالي ميشه.

دستاش گونه ام رو نوازش ميكنه.

نفسش بند مياد.

با صدايي لرزون ميگه:

تو فرشته اي مهتاب!ولي...

108:

خوشم امد.

109:

سروناز گلم داستان خیلی قشنگ و قابل حسی بودش ممنون خانومی

110:

از شما دوست عزیز به خاطر داستان زیباتون ممنونم...

بازم ادامه بدید...

111:

ممنون سروناز خانوم...داستان جالبی بود...

ادامه بدید...

112:

sepas az mast

agha ma chetor farsi benevisim?

113:

مگه ویندوزت،فارسی نداره؟...

برو از سی دی ویندوز،زبان فارسی رو لود کن....کاری نداره که...

فعلا...

114:

سلام بچه ها
واقعا ممنون
خب می بینم که کارا داره جدی می شه
ببخشید اگه تو تاپیک انتقادات چیزی فرمودم که شاید شماها رو ناراحت کرده باشه
واقعا ممنون از داستان های عالیتون
خیلی خوب نوشتین
قابل تقدیره
بازم بنویسین

115:

داستان شماره 11:


هوا سرد بود ....

خيلي سرد ...

اما انتظار دلم رو گرم مي كرد ......انتظار شيرين هست ...

واي خداي من ....

تا ساعت 3 ، 10 دقيقه بيشتر باقي نيست.......

مي دايشاندم ..

انتظار ، اضطراب ، سردرد همه با هم تركيب شده بود.........بالاخره رسيدم...

عرق كرده بودم .....باد مي وزيد..

داشتم مي لرزيدم....گوشي رو بر داشتم ..

كارت رو فشار دادم....اعتبار 0 ريال.....

واي نه خداي من......كارت رو در ميارم.

ديگه داره گريم ميگيره .....يك كارت ديگه..

اعتبار 11 ريال..........اخ كه دلم مي خواد فرياد بزنم از ته دل.......

چرا؟.

اخه چرا همون موقع اين ها رو دور ننداختم كه..........

كيفم رو ريختم بيرون..

كيف پولم ...

شناسنامه.

دفترم..

جامدادي....

نه ...

هيچي نيست....

اشكام سرازير شد....

همه رو ريختم تو كيفم .

ساعت 3:2 بود......

مي دايشانديم تا به يه باجه برسم...

خدايا از كدوم طرف برم كه زودتر برسم....

ونك .

نه....

ملاصدرا ...

نه.........

اهان.

سر سئول يه باجه هست............مي دايشاندم.

عرق مي ريختم و زار زار گريه مي كردم...

مي لرزيدم.

اخه چرا تو نبايد اينجا باشي كه به خاطر شنيدن صدات اين همه عذاب نكشم............كاش كنارم بودي ..

كاش گرمم مي كردي.....

همين طور كه مي رفتم و سرم پايين بود .

يه صداي دردناك بوق شنيدم...

سرم رو که بلند كردم .

ديدم وسط خيابونم و يه ماشين جلوم ترمز كرده..

با سر عذر خواهي كردم و روانه پياده رو شدم.....

با لاخره رسيدم.

اقا 2 تا كارت تلفن به من ميديد.....نداريم خانم..

اقا تو رو خدا بگرد..

فرمودم نداريم.

اقا ميشه اينكه پشت شيشه هست رو به من بدين؟...

خندش گرفت و نگام كرد ...

بعد وقتي اشكام رو ديد سرش رو پايين انداخت .

پول رو گذاشتم و دايشاندم.

خدايا شكرت..

عجيب بود.

يه دفعه يه تلفن ديدم...

ولي يه خانم داشت حرف مي زد.

خانم .

خانم.

ببخشيد.

ميشه لطفا زودتر.

يه نگاه تلخي كرد و..........

كارت رو فشار دادم.

گير كرد.

..

اي خدا...

فشارش دادم.

شماره گرفتم .

اشغاله..

نه...

مگه ميشه؟...

دوباره.......

الو .

الو .......

سلام عزیزم.....

گريم سرازير شد.

اروم.....

هيچي نفهميد....

من غرق در صداي قشنگش بودم و هيچي نمي فهميدم.....

گاهي جاي پام رو عوض ميكردم.......فقط مست بودم.

گيج...

هيچي نمي فهميدم....

يه دفعه صداي بوق شنيدم.

كارت داره تموم ميشه.

عزيزم تو رو خدا مراقب خودت باش.

قول ميدي ؟.....

خداحا.........

قطع شد......

گوشي رو گداشتم.......

بقض كردم.

تازه فهميدم شب شده......

ولي من كه روز زنگ زدم.

ساعت رو ديدم.

4 ساعت گذشته بود.....

و من هيچي نفهميده بودم.........

هيچي..........


مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان وقت مسابقه.....آغاز داوري)

116:

یعنی باید بیشتر بهش توجه کرد.....

117:

فکر میکنید که ویژگی یه داستان رو داشت؟...

اگه به تاپیک داستان شعرها...

منتقل بشه بهتر نیست؟...

به هر حال ممنون...

118:

داستان شماره ی 12:


سرش را پایین انداخت.

ربطی به خجالت نداشت فقط نمی شد.

زل زد به تف نیمه خشکی که روی زمین بود.

نشانه گرفت و تفی دیگر انداخت.

با خود فرمود: رفت ! و سرش را با خیال راحت بلند کرد.

سه ماه می شد که هر روز صبح می رفت پارک.

سه ماه می شد که دیده بودش!
انروز تصمیم گرفته بود قبل از رفتن به شرکت کمی بدود.

دویده بود هم ...و موقعی که داشت خستگیش را روی همین نیمکت در می کرد، دیده بودش.

از دور .

خرامیدنش را نگاه کرده بود، نزدیک شدن رقصوارش را.

امده بود جلوی نیمکت و او ، نگاه کرده بود.

با چشمهای گرد؟ با موهای پریشان؟ نفس نفس می زده؟نمی دانست!
برای او که همه چیز را از دریچه منطق می نگریست ، مشکل بود بفهمد چرا ان گیسوان شرابی شلاق وار هوا را درنوردیده بودند تا او چشمهایش را ببیند.

حتی موقعی که زن خرامیده بود به طرف او و دوباره موهای شرابیش را ، قبل از نشستن بر روی نیمکت، در هوا چرخانده بود، نفهمیده بود....

نگاهش کرده بود....

و موقعی که زن از او فندک خواسته بود از خودش نپرسیده بود چه دلیلی دارد یک ورزشکار با خود فندک داشته باشد.

نشسته بود روی نیمکت و تا ظهر از خودش پرسیده بود چرا هیچ نفرموده .

چرا با یک کلام سرنوشت خود را عوض نکرده و چرا همه چیز را سپس وقوعشان می فهمد.

همان ظهر فهمیده بود وقتی گیسو شرابی از روی نیمکت بلند شد تا فقط عطرش را به جا بگذارد می توانسته با یک کلمه همه چیز را عوض کند.

حتی هنگامی که گیسو شرابی از خرامیدن باز ایستاد و موهایش را برای اخرین بار در هوا چرخاند تا نگاهش کند ،باز هم می توانسته سرنوشتش را به دست بگیرد.

بلند شود و صدایش کند.

گیسو شرابی!! نرو! بمان!

امروز صبح سه ماه می شد که خودش را برای این حرفها اماده می کرد.

می خواست زن را دوباره و در همان شرایط ببیند.

سه ماه می شد که با پوشش ورزشی و موهای ژولیده می امد تا بزند حرفهایی را که نزده بود.

تا همین امروز خود را اماده حس می کرد...

تا همین چند لحظه پیش! تا موقعی که دوباره خرامیدن رقصوار گیسو شرابی را ببیند و سر بیاندازد پایین و تف کند.

چون امروز یعد از سه ماه فهمبده بود که زندگی را نمی شود دوباره بازی کرد!!

119:

منم پایم و تو مسابقه شرکت میکنم.

البته به نظرم اگه داورا از قبل مشخص باشن بهتره

120:

کاشکي بارون ميومد....

کاش..........

کاش يکي بود که بهم کمک کنه، بهم بگه بايد چي کار کنم؟؟ چي کار کنم تا ديگه اينقدر اين فرشته خدا رو اذيت نکنم....

کاش يکي بهم ميفرمود....

« اگر چه من، براي تو
کمم، قديمي ام، گمم
آتشفشان عشقم و
درياي پرتلاطمم »
تو ميگي منو همينجور که هستم دوست داري، تو ميگي من هيچ وقت تو رو اذيت نميکنم، تو ميگي من تو رو محدود نکردم، تو ميگي حرفاي منو قبول داري، تو ميگي با من مشکلي نداري، و تو هميشه به من ميگي « دوستت دارم »
اما عزيز، همونجور که ديشب هم بهت فرمودم، اينا همه از مهربوني توئه، همينه که من ديگه شک ندارم که تو يه فرشته اي....

اينقدر ماهي که حاضر ميشي رايشان اعتقادات خودت پا بذاري، به خاطر من....

از خواسته ها و چيزايي که باعث شادي تو ميشه، دوري کني، به خاطر من....


آخه تو از کجاي اين آسمون پاک و آبي اومدي، تو از کدوم در بهشت اومدي رايشان زمين، پيش منه حقير، که وقتي من بهت بد ميکنم، اذيتت ميکنم، قطره هاي اشکت رو تايشان چشمات پنهون ميکني و با يه بغض که سنگ رو آب ميکنه، منو ميبوسي و تو گوشم آروم ميگي « سعيد، دوستت دارم »
تو رو خدا بگو از کجا اومدي؟؟ مگه من کي ام؟؟ من چي کار کردم براي تو که اينقدر بهم خوبي ميکني؟؟ من که هرچه در حق تو و خداي تو کردم جز بدي نبوده، پس چرا هردوتون داريد با اين همه خوبي بهم جواب ميديد ؟؟ تو رو به خدايي که تو رو برام فرستاده قسم، بگو چرا منو لايق اين همه مهربوني ميدوني؟؟
عزيزترينم....

تو رو به خدايي که ميپرستم قسم، کمکم کن....

نذار تايشان درد و ترس غرق بشم....

تو که اومدي واسه کمک به من، تو که منو از اون گنداب تنهايي بيرون کشيدي، نگو که نميتوني از گردباد ترس نجات بدي....

نگو............

عزيزدل، اين چيزيه که تا امروز بهت نفرمودم....

اما حقيقت اينه که من ميترسم! ميترسم از اين جامعه گرگ صفت و درنده، ميترسم از اين همه حيوون دو پا، از اين همه تشنه و وحشي، و از همه بيشتر ميترسم از اين همه مهربوني و لطافت تو....

ميترسم از اينکه تو بلد نيستي به چيزي که نميخواي بگي « نه! »....

ميترسم!

آخه تو اينقدر خوبي که، خيلي راحت حتي به کساني که براي اولين بار ميبينيشون اعتماد ميکني، خيلي راحت رابطه بربرنامه ميکني، اما گرگ گرسنه درونشون رو که دنبال يه موقعيت ميگرده تا ضربه خودش رو بزنه رو نميبيني....


من نميخوام بگم همه آدماي رايشان زمين گرگ و وحشي ان، و فقط من اين وسط خوب از آب دراومدم، اما ميخوام بگم که تايشان اين دنياي ميلياري، هيچ کس، هيچ کس، هيچ کس، هيچ کس تو رو اندازه من دوست نداره....

تکرار ميکنم هيچ کس! و براي هيچ کس، تو به اندازه اي که براي من مهم هستي، مهم نيستي!

بهترينم، به خدا اين دنيا هم خوبي داره، هم بدي....

اما چرا ما نمياييم از گذشته خودمون درس بگيريم؟؟؟ چرا اينقدر زود يادمون ميره؟؟

مگه همين دوستاي تو نبودن که پايه همه کار با تو بودن و حالا که ازشون دور افتادي، اينقدر راحت پشت سرت حرف ميزنن و چرنديات سر هم ميکنن؟ مگه همين دوست تو، الناز، نبود که داشت تو رو ذره ذره از من دور ميکرد و ما اصلا متوجه نبوديم؟ مگه همون پسره، محمد، نبود که اينقدر ساده و بي سر و صدا وارد زندگي ما شد، و ميخواست تو رو از من بگيره؟؟ مگه همون راننده، ياسر، نبود که ميخواست هر جوري هست يکي از دوستاش رو به تو قالب کنه؟؟ عزيز من، مگه همين دوستت، فاطي، نبود که اون فروشنده عوضي رو بهت معرفي کرد؟؟ مگه همون سعيد، شوهر نازنين نبود که تو اونجور براش اشک ريختي و اون همه بهش محبت کردي؟؟ مگه همون پسره، که اسمش رو هم نميخوام ببرم، نبود که اينقدر تو براش خوبي کردي و روزي که فهميد تو بهش اهميت نميدي، اونجوري پشت سر تو حرف زد؟؟ مگه دوستاي صميميت، نازنين و هلنا، نبودن که حالا اينقدر راحت دارن زندگيت رو از هم ميپاشن؟؟ مگه حتي همين دوست من، فرجاد، نبود که اون روز خونه شما از يه حرف ساده تو، اونجوري قضاوت کرد و نهايتا اشک هر دايشان ما رو درآورد؟؟
مگه همين آدما نبودن عزيز ؟؟ ميبيني همشون آدمن، تو به همشون خوبي کردي ولي در جواب چي ديدي؟؟؟
به خدا ما همه انسانيم و سرشار از اشتباه و خطا! اما آخه چرا ما بايد زمينه خطا و اشتباه رو براي ديگران به وجود بياريم؟ با دستاي خودمون کاري کنيم که طرف مقابل فکر کنه خبريه؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اونوقت هر غلطي که دلش خواست بکنه؟؟؟
عزيز هميشگي اين دل خسته من، بيا يه نگاه کوچيک به گذشته خودمون بندازيم، ببينيم از کجا ضربه خورديم؟ از کي ضربه خورديم؟؟ آيا اين وسط هيچ کس بيشتر از خودمون مقصر بود؟ به خدا نه! اگه من و تو اينقدر به انسان ها به چشم بنده هاي خوب خدا نگاه نميکرديم، اگه اينقدر راحت بهشون اعتماد نميکرديم، شايد امروز هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفتاده بود!!!
منو ببخش عزيز، ميدونم که امروز خيلي رک و بي پروا حرف زدم...

ميدونم که بازم ازم دلگير ميشي، دلخور ميشي....

و ميدونم که بازم چيزي به روم نمياري و خيلي زود اين بدي من رو هم فراموش ميکني....


راستش وقتي ديدم که ظرف اين مدت کوتاه چقدر تو رو اذيت کردم، با خودم فرمودم چاره اي نيست، بذار عزيزترين کسم، از من دلخور بشه، بذار ازم ناراحت بشه، اما لااقل من بهش فرموده باشم....

بهش فرموده باشم که اين دنيا در کنار اين همه زيبايي، چقدر زشتي و پليدي داره....

بذار لااقل از من شنيده باشه که اعتماد قشنگه، نيازه، ريشه رابطه هست، ولي جايي که طرف لياقتش رو داشته باشه....

يه راننده، يه فروشنده، يه غريبه تايشان خيابون، چه پسر، چه دختر، به خدا قسم لياقت اعتماد کامل تو رو، اونم تا اين حد، نداره....

لياقت شنيدن صداي خنده هاي تو رو نداره، لياقت ديدن لطافت ها و خوبي ها و مهربوني هاي تو رو نداره....

و تو هم نيازي نداري که به همه ثابت کني: يه فرشته مهربوني که از پيش خدا واسه کمک به من اومدي....

به خدا نيازي نداري....

نميدونم ديگران به من چي ميگن؟؟؟ و هيچ ترسي هم ندارم، بذار هر چي که ميخوان بهم بگن، بهم بگن عقب مونده، قديمي، دهاتي، بي تمدن، بي فرهنگ، بي سواد، کم شعور، امل، يه آدم با عقايد کهنه و پوسيده، عقده اي يا هر چيز ديگه که دلشون ميخواد....

بذار بگن....

اما خدا رو شاهد ميگيرم، حتي تصور اين که اتفاق ديروز دوباره تکرار بشه، و من ثانيه اي از خنده و شادي تو رو، لحظه اي از لطافت تو رو، لحن قشنگ و مهربون تو رو و حتي قطره هاي عرق سرد دست تو رو، با يه پسر غريبه تقسيم کنم، داغونم ميکنه....

ديوونه ام ميکنه، نابودم ميکنه و تمام آرزوها و خواسته هامو بر باد ميده....


آره من قديمي ام، دهاتي ام، از تمدن دور افتادم، اما هر چي که باشم، از هر جا که اومده باشم، يه امت، يه مرد! مردي که غرور و غيرت داره....

اما مردي که با تمام وجودش، با تمام روح و قلبش، عاشقه....


عاشق و ديوونه تو
وقتي دستام خالي باشه، وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم، که بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا، به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي به تو تکيه داده بودم
به خدا با تمام نداشته هام، با تمام کمبودها، با تمام عقده هام، با تمام قديمي و کهنه بودنم، يه چيز تايشان اين دنيا دارم، که به هيچ کس اجازه نميدم حتي به چشم بد بهش نگاه کنه و و يا راجع بهش فکراي مزخرف بکنه، به هيچ کس اجازه نميدم که راجع بهش شک داشته باشه....

من حس قشنگ دوست داشتن رو دارم و از اون مهمتر کسي رو دارم که همه جسم و روحم مال اونه....


من تو رو دارم....


و حاضر نيستم به هيچ قيمتي، حتي ذره اي از وجودت رو با کسي قسمت کنم............
هرگز نخواستم که تو رو، با کسي قسمت بکنم
يا از تو حتي با خودم، يه لحظه صحبت بکنم
اينقدر ظريفي که با يه، نگاه هرزه ميشکني
اما تو خلوت خودم، تنها فقط مال مني
تو پاک و ساده مثل خواب، حتي با بوسه ميشکني
شکل همه آرزوهام، تجسم خواب مني
حتي با اينکه هيچ کس، مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آيينه چشام، حقيره، لايق تو نيست............
................
ببخش عزيز، ببخش...........

به خدا کلمه کم آوردم و دلم ميخواست الان کنارم ميبودي و بقيه حرفامو از چشمام ميخوندي.....


ديروز و امروز خيلي ناراحتت کردم، خيلي اذيتت کردم، ميدونم....

واسه همينم اصلا از خودم راضي نيستم.....

و برعکس خيلي هم از دست خودم عصباني و شاکي هستم!

اما بدبختانه راه ديگه اي بلد نيستم که اين الماس بي نظيري که خدا بهم هديه داده رو براي خودم نگه دارم، فقط براي خودم....
آدما يه خصلت دارن، اونم اينه که وقتي به ارزش واقعي چيزي پي ميبرن، ديگه حاضر نميشن به ديگران هم اجازه بدن که از اون داشته اشون هستفاده کنن....

دلشون ميخواد فقط مال خودشون باشه و برق زيباييش فقط به چشم خودشون برسه....

واسه همينم هزار جور قفل و بند ميارن وسط تا به کسي اجازه ندن که وارد حريم خصوصي شون بشه و بخواد دزدکي، يه قطره از زيبايي داشته اشون رو ببينه....

دلشون نميخواد حتي کسي در اين مورد فکر کنه! من نميگم اين خصلت خوبه يا بده! اما هر چي که هست خلصت آدمهاست و منم آدمم....

اگه تو راه بهتري سراغ داري، براي اينکه من بتونم تو، زيباترين هديه زندگيم رو از دست گرگ روزگار حفظ کنم، بهم بگو....
ديگه حرفي ندارم! يعني نميتونم چيز ديگه اي بگم...............

فقط اميدوارم که لابه لاي شنيدن و يا خوندن تمام حرفاي من، ۲ چيز رو فراموش نکني، اول اينکه من هيچ وقت براي تو بد نميخوام، حاضرم به خودم سخت بگذره، به خودم بدي بشه، حتي حاضر شدم که غرورم زير پاي امت بي لياقت خرد بشه، اما به تو بدي نشه.

و دوم اينکه من با تمام وجود دوستت دارم.....

اميدوارم اين قضيه به خوبي و خوشي حل بشه، و تاثير منفي رايشان زندگي قشنگ آينده ما نذاره....

که اين هم نيازمند همکاري، صداقت و اعتماد هر دايشان ماست!

وقتت رو گرفتم، خسته ات کردم و کلي هم ناراحتت کردم، ببخش عزيز، به خدا رايشان تمام اين کره خاکي، هيچ کس تا امروز، به اندازه من شرمنده يه انسان نشده....

هيچ کس! و فقط اميدم به خداست که کمکم کنه تا بتون
م روزي جبران کنم! هرچند ميدونم نميتونم، ولي خدا شاهده همه سعي خودم رو ميکنم....

همه سعي خودم........

ميسپرمت دست خداي خوبي ها، که اي کاش ما اينقدر زود به زود فراموشش نميکرديم.....
البته داستانم کوتاه نیست.

ولی فکر کنم ارزش یه بار خوندن رو داشته باشه.)

121:

داستان شماره 13:


صبح كه بيدار ميشايشان بايشان خون از طلوع ميايد.تكرار...تكرارهاي بي هدف.

_ آقا سلام
_ خانم سلام
چشمي، اتومبيلها را ميزند و دست و پايي مايوسانه بر خطوط آسفالت ها:
_ مستقيم!
و اما، در ايستگاههاي دانشگاه ، گوسفندان محترمي با يونجه هاي طلايي آينده شان وعده ملاقات دارند.
استاد ايستاد:
_ برگه هايتان را بالا بياوريد
و او تمام خودش را بالا آورد.




122:

داستان شماره 14:

با سلام .
اول يه حقيقت رو بگم : من اول اين داستان رو نوشتم ولي به نظر خودم خيلي افتضاح بود ، ديگه ادامه ندادم ...

ولي وقتي داستان تعدادي از بچه هارو خوندم يکم روحيه گرفتم واسه نوشتن و ايني که ازم بر مي اومد رو نوشتم البته الاون هم جالب نيست .
زياد روش فکر کردم ، هرچند واسه خودمم زياد جالب نبود ولي بخونيدش بد نيست .
موفق باشيد .

و اون پيرزن هيچ گاه از هندوانه سفيدش ناراحت نشد .

چون ...

صبح بود و داشتم آماده مي شدم برم سر کار از ديشب برنامه ريزي کرده بودم .

آخر برنامه برنامه بود امشب بريم خونه مادر بزرگ .

ميشه فرمود طبق معمول هر هفته .

اون واقعاً مادر بزرگ من يا فرشته نبود ولي ما بهش مي فرموديم مادر ..
- فرشته من دارم ميرم کاري نداري ؟
- ظهر که داري مياي يه چيزي هم براي مادر بزرگ بگير .
خدا حافظ
- الو سلام .

چي شده ؟ براي چي ؟ من الان سر کارم ...

- فرمودم بلند شو بيا بايد بريم بيمارستان .
- خيلي خب ، درست صحبت کن ببينم چي شده بيمارستان براي چي ؟
- مادر بزرگ ،، حسين زنگ زد فرمود که مادر بزرگ تصادف کرده .
با فرشته به سرعت خودمون رو به بيمارستان رسونديم .
يه پيرزن تصادفي نيم ساعتي پيش آوردن کجا بايد برم ؟ پرستار راهنمايي مي نمايه ...
پيچ راهرو رو که رد مي نمايم پسر همسايه ي مادر بزرگ با يه مرد ناشناس رو مي بينم ...
- حسين چي شده ؟
- مادر بزرگ تصادف کرد ..
- کجا ؟ تو ديدي که چي شد ؟
- اين آقا با ماشينش زد به مادر بزرگ ، من اونجا بودم يه سري خرت و پرت هم خريده بود ...

يه هندونه ترکيده که وسطش سفيد بود .

- حسين .................

مادر بزرگ حالش چطوره ؟

حسين سرشو ميندازه پايين و ميگه دکتر که اميدي نداره ...

وضع مادر بزرگ خيلي بده ...

فرشته دست و پاشو گم مي نمايه ...

ميره به سمت اتاق دکتر ...

که همه دنبالش ميرن تايشان اتاق ...

دکتر اصلاً اميدي نداره ...

ضربه محکمي به سرش خورده ...

نسبت به سني که داره تا الانم به زور زنده مونده ...

چشماي همه قرمز ميشه ...فرشته گريه مي افته ..


- فرشته چي شد ؟
- تقصير ما بود .

بخاطر ما رفته بوده بيرون که خرت و پرت بخره ديگه .

- اين چه حرفيه چرا چرند ميگي هنوز که چيزي معلوم نيست .
دکتر بخش مراقبت هاي ايشانژه از اتاق مياد بيرون : اين پيرزن مريض شماست ؟
- بله دکتر !
- متاسفم !
- !!!
- ضربه محکمي به سرش خورده بود ...

متاسفانه نتونست تحمل کنه .

خيلي زود تموم کرد .

متاسفم !

همه جا ساکت ميشه ...

فرشته با صداي بلند گريه مي نمايه ...

حسين چشماشو ميگيره و من بي اختيار چشم و گونه هام خيس ميشه ...

فرشته : همش تقصير ماست
- چرا اينطوري فکر مي نمايي ...

؟

- ما هميشه واسه اينکه خوشحالش کنيم ميرفتيم خونه اون پيرزن و دورش جمع مي شديم درسته که يه جورايي کمکش مي کرديم ولي ...

ميتونستيم اونو دعوت کنيم .

اون بيچاره رو تو زحمت مي انداختيم تا خوشحالش کنيم .

روش خوبي کردن اينه ؟

123:

خیلی ممنون از داستانی که نوشتین...

ادامه بدید حتما...

124:

خب...در صفحات اول فکر کنم تکلیف اونا مشخص شدند...

حضور خودم به عنوان داور قطعیه...احتمالا ادمین هم نظری داشته باشه...

و نفر سوم هنوز در هاله ای از ابهامه....به هر حال شما الان فقط فکر نوشتن باشید...

ضمنا نظر سنجی ای که حتما در انتهای مسابقه خواهیم گذاشت هم در انتخاب بهترین بی

تاثیر نیست..

تا بعد...

125:

راستش حس كردم تايشان اوج داستان نايشانسي بچه ها از ايده زيباي آقا مهدي تشكر كنم .

با اين كارش تحرك و پايشانايي رو به تالار آورد و خيليها رو دست به قلم كرد.
متاسفم كه موقعيت ندارم همه داستانها رو بخونم اما نفس عمل بچه ها عزيز و گرامه و اون قلمشونه.

اينكه در ذهنشون كنكاش كنند و آموخته ها رو منسجم كنند و به زبان ساده و كوتاه بيان كنند براي من به شخصه خيلي محترمه.
مطمئنم براي بچه ها ديگه به اين تاپيك به چشم " تاپيك مسابقه" نگاه نميكنند.

اين تاپيك مجموعه زيبايي از دست نوشته هاي زيباي دوستان گلمه.

دست همتون درد نكنه و واقعن خسته نباشيد.

126:

ممنون از آقا رضا و داستانی که نوشتن..

خوشحال میشم دومیش رو هم بخونم...

127:

منم از مدیریت تاپیک تشکر میکنم.

سعی میکنم دومین داستانم رو نویسم

128:

خواهش میکنم...انجام وظیفه هست فقط...

منم منتظر دومین داستانتون خواهم بود...

129:


داستان شماره ی 15:


مثل هميشه با صداي ستايش پرنده ها ازخواب بيدار شدم ..........

لبخندي از حس خوبي كه ديشب داشتم.......

نمازم رو خوندم........

هوا تاريك بود......در رو از كردم....

با پتايشاني كه هميشه گرما بخشم هست راه افتادم.......

رفتم لاي درختا........از اينكه زير پام برگا خورد مي شدن و صداي عشق مي دادن لذت ميبردم..........بهشون نگاه مي كردم........

دونه دونه خورد مي شدن......

اما جاي پا عشقم رو هم حي مي كردم و مي ديدم........

دستش رو دور كمرم حس مي كردم......

با هام حرف مي زد....

از همه چيز....

حتي از اظطراب كاري كه برنامه بود با هم شروع كنيم.........ديگه پاهام سست شده بود...

ديگه از لاي درختا كلبه من ناپيدا شده بود....

ديگه توان قدم بر داشتن نداشتم......

به هوم كنده درخت هميشگي رسيديم.........


اروم من رو رايشان اون نشوند........از پشت اومد.بقلم كرد.........

لب هاش رو به گوشم نزديك كرد.......

نترس عزيزم......

من همه جا همراهتم........

همه جا..........

با من غصه هات تموم ميشه.......

اره....شايد تنا داشت دم گوشم حرف مي زد...

اما انگار همه ذرات وجودش رو به بدنم تزريق مي كرد........

همون چيزي كه هميشه مي خواست........

كه در من ذوب بشه....

با من يكي بشه....

در هم غرق بشيم........

شد....

چشمام رو بسته بودم و غرق در حرفا و لب ها كه به گوشم مي خورد و پكايي كه نتيجه باز و بسته شدنشون نوازش موهام بود......

سرم رو تكيه دادم به اغوشش......

كمي من رو بلند كرد....

اروم گذاش رو پاهاش........

و سرم رو رو به خودش گذاشت........

لب هاش رو لب هام........

و نفسش رو با نفسم يكي كرد...........

خوابم برد.....

چه خوابي.......

هر دغدغه اي رو ازت دور مي كرد........

هر فكري رو از مغزت بيرون مينداخت........

هر حسي رو از تنت بيرون مي كشيد......

و تنها عشق رو تزريق مي كرد........

اره...

خوابم برد.....

روح از بدنم جدا شد.........

روحم غرق در تماشاي ما بود....

چه حسادتي.......

از اينكه چرا حالا نمي تونه پبش ما باشه.......

چرا حالا كه يكي شده .........

هموني كه بهش قول يكي شدنشون رو داده بودم.......

نمي تونه در اون سهيم باشه........

عزيززززززم..........

اروم صدام از ته چاه مي اومد......

لب هام رو لب هاش تكون مي خورد.....

حس نرم بودن اونها بازم مستم كرد.........

باز شروع كرد.....

اروم حرف ميزد....

اما اين بار ديگه از گوشم نه........

از لب هام مي فهميدم چي مي گه........

اروم فرمود دوستداري؟!!!!!!!.........

چون همه چيز از جانبش شيرين بود، بدون حرفي فرمودم اره.......

با لب هاش لب هام رو باز كرد .........

و تمام نفسش رو به دهانم داد.........

جان دوباره........نفسي تازه........

اره...........

نفسي تازه..........

1......2.....3.........

چشمام رو باز كردم.........

چشمامش رو ديدم........با ههمه وحوود چشماش رو بوسيدم..........

اروم دسنم رو گرفت....

بلندم كرد.................

اومد رو بروم هستاد........

و من غرق در نگاهش به دنياي ديگه سفر كدم.......

اين بار من در او ذوب شدم......

پتو رو دورم پيچيد.........

دستش رو دورم گرفت.....

و در حالي كه خورشيد داشت زيركانه از لاي درخت نور خودش رو به ما مي بخشيد ...

به سمت كلبه رفتيم.............






مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان وقت مسابقه.....آغاز داوري)

130:

ممنون از داستان زیبات...

ادامه بده...

131:

دوست دارم با عشقم،عشق بازی کنم...فقط همین..


132:

داستان شماره ی 16:


به خاطرش اخرين قدم رو هم برداشتم .........

اخرين......

قول دادم كه دنبالش و ميگيرم ...........

ناي قدم برداشتن رو نداشتم...

10 بار رفتم و برگشتم ..

ميرم....

نمي رم.........

مي شه .......

نمي شه..........

رفتم چون دوستش داشتم و قول داده بودم ..........

با هزار تا هسترس و نگراني......

نمي دونستم كجا هستم و چي كار مي كنم ...........

سلامي كردم و منتظر نشستم ......

يه مجله رو ميز بود........اميد .........

جالب بود.........

مني كه هميشه اميد دهنده به اين و اون بودم حالا خودم...........خانم ..........

الان تشريف نياوردن.........

مرسي منتظر مي مونم........

نگاهم به پنجره اي كه باز بود به يه هستخر افتاد.......

زندگي رو مرور كردم..........

قهرمان شنا، سوار كاري، .........

تدريس پيانو...........

بازگشت به ايران..........

ديدن جايي كه توش متولد شدي و هيچي ازش نمي دونستي ..........

اره سپس 16 سال............

زندگي دوباره از خدا گرفتن..........

تنها بودن و ..............

خلاصه كه خيلي لذت بردم ......

و ياد اين شعر زيباي دكتر شريعتي افتادم كه خدا مورد لطف خودش قرارش داد :

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي ان قدر مشتاقم كه از خاك گلايشانم سوتكي سازد
گلايشانم سوتكي باشد به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي دم گرم خايشانش را در گلايشانم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته سازد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را
ديدم كسي تكونم مي ده .......

خانم خانم.........

شما حالتون خوبه؟..........

بله بله..........

بفرماييد داخل ............

تشريف اوردن...........

مرسي..........

در زدم.......

رفتم تو.......

سلام كردم.........

خودم رو كنترل كردم............

احوال شما؟.........ممنونم.........

خب بفرماييد..........

راستش........

راستش.........

مي دونم .......

حتما اومدي كه داروهات رو عوض كني..........

نه............اومدم براي شروع كاري كه قبلا ازم خواسته بودين........

با تعجب نگاهم كرد......

سپس چند دقيقه فرمود ........

مطمئني؟.........بله.........

باشه..........

اما اگه اجازه بدي مي خوام بدونم چي باعث شد سپس 2 سال تصميمت رو عوض كني..........

مهمه؟..........

اره............

به خاطر كسي كه حالا حاضرم 1 ثانيه بيشتر زنده باشم تا بتونم ببينمش.........

با تعجب فرمود..

اما تو كه قول داده بودي عاشق نشي و هيچ وقت هم تو اين مدت به غير از خدا اسم كسي ديگه رو نياوردي و اجازه ندادي هيچ كس از بيماريت مطلع بشه حتي خانوادت........

بله.........

اما حالا زندگيم تكميله و به خاطر اون هر كاري مي كنم.........

اما تو مي دوني كه هيچ هسترس و اظطرابي نبايد داشته باشي..........

فرمودم كارم از اين حرفاگذشته..........حالا بايد چي كار كنم...........

فرمود عزيزم .........

بايد مصمم باشي مثل هميشه..........

اما بايد يه سري ازمايش و ...

انجام بدي كه ببينم وقت كافي هست يا نه..........

مي دوني كه طبق نتايج قبلي از چيزي كه باقي مونده تنها حداكثر 5 ماه ........

بله........

خب.........

پس مي خواي شروع كني..........

در حالي كه تمام صورتم پر اشك بود فرمودم بله...........

شروع شد........

ازمايش خون.......

اسكن مغز.......

قلب.......ام ار اي.........

اكو........

و ..........

مرگ تدريجي من.........

اما بايد تمومش ميكردم.....منتظر ..........

مضطرب...

گريه......

تنهايي...........دوري از عشق.......

و .........

همه اينها داشت ذره ذره ابم ميكرد.......

از اينها گذشته چطور بايد اينها رو به اون بگم.......هر لحظه كه مي گذشت همه چيز بدتر ميشد............فقط گريه ميكردم.......

براي تنهايي خودم.........

تا حالا اين قدر تنها نبودم..........

از طرفي به خاطر اون...........

به خودم لعنت مي فرستادم........

كه چرا اين قدر خودخواه بودم..........

چرا اين چند وقت ذهنش رو درگير خودم كردم..........

چرا........من كه رفتني بودم..........

حالا سپس من چه مي كنه......

با اين همه اگه بازم نتونم ببينمش چي..........

اره......

اره........

براي همه اين چيزا گريه مي كردم..........

كي مي دونست تو سينه من چي مي گذره.........

چي...........

دوري از خانواده كم بود.......

اين ها هم بهش اضافه شد..........

اي خدا.......

من چه گناه بزرگي در حق خلقت كردم كه بلا سرم اومد..........

چرا بايد فرجام عشقم اين باشه..........

زنگ زدم بهش.............

بي حال.........

خسته..........بي انرژي.........

سپس كلي وقت شروع كرد به گريه.............

هيچي نداشتم بگم..........

چون حق با اون بود............

من با خودخواهيم زندگيش رو بهم ريختم.......

منم گريه مي كردم.........

اما نذاشتم بفهمه..............

هيچي.......

از اول تا اخرش زار مي زدم.............

فقط ازش خواستم اروم باشه.......هيچي نميتونستم بگم........

تنها مي خواستم نباشم............

همين........

ديدم هيچي بهتر ا زاين نيست كه بزارم و برم........

كاري كردم كه عصبي بشه.........كه هر چي مي خواد بگه.

بعد بگم به خاطر حرفاترفتم........

اره بهش فرمودم ديگه بر نمي گردم.........

پا رايشان همه دلم.........

عشقم..........

وجودم و زندگيم گذاشتم.........

چون اگه الان مي رفت تا چند وقت درگير بود و بعدش يادش مي رفت.........

چون رسم زمونه همينه..........

نه اينكه ايراد ازون باشه..........

نه.............

چون دنيا اين طوره...........

بهش فرمودم علي رغم ميلم ديگه زنگ نمي زنم...........

فرمود بسه..........

گريش بيشتر شد.........

داشتم مي امت.........

فرمودم باشه...........

هر چي تو بگي........

اما ديوانه شده بود........

گريه مي كرد...........

غصه داشت تو دلم بيدادمي كرد.........

بيداد............

اما حس كردم بايد حقيقت و بدونه..........

فرمودم متاسفم..........

خودت خواستي كه شروع كنم........به خاطر تو.............

اما ديگه اوني كه تو مي خواي وقتش از اون چيزي كه فكر مي كرديم هم كمتره.......

اره.......

من تا پنج شنبه كه ببينمت انتظار مي كشم.........اما بهت قول نمي دم كه تا اون موقع دووم بيارم....

ميفرمودم و بدنم مي لرزيد........

ياد حرف دكتر افتادم.........

تو هيچ راهي نداري..........دير يادت افتاد..........

خيلي دير..

ديگه اون غده تومور مغزي اين قدر پيشرفت كرده كه من و تو حتي نمي تونيم تصور كنيم كه ريشه ها تا كجا پيش رفته...........

فقط تكيه دادم به ديوار و نشستم رو زمين.........

1 ساعت گذشت........

و من فقط اشك مي ريختم........

اشك...........

فرمود عزيزم........

الو.......

الو.........

اما من فرمودم منتظرم......

خدا حافظ........

دوستت دارم عزيزم......

در حالي كه حرف مي زد .........

گوشي رو گذاشتم............


و با تنهائي خودم و عشق رايشانائيم اشك ريختيم...........



مسابقه ی بزرگ داستان نویسی با جایزه(پايان وقت مسابقه.....آغاز داوري)

133:

ممنون...از رز عزیز و داستان دیگری که نوشتن..

بازم منتظر خواهم بود

134:

آقا مهدي اين همه تلاش را خيلي ها مديون پشتكار شما هستند.

آفرين.كاش موقعيتي بود كه من هم كاري بكنم.

افسوس!

135:

نه بابا...دیگه هر کی ندونه...شما میدونی که من عشقم داستانه...

منتی هم سر هیچ کس نمیذارم...وقتی عاشق باشی هر کاری میکنی...هر کاری...

فعلا...ولی کاش شما هم یه داستان مینوشتی...

136:

منظورتونو متوجه نمیشم؟...در مورد داستان صحبت میکنید یا عشق؟...

شما مگه منو میشناسی؟...

137:

سلام منم اومدم
اميدوارم بتونم داستانهاي زيبايي ارسال كنم

138:

منم تصمیم گرفتم بنشینم یه داستان بنویسم.

البته به خاطر حرفای زیبای death blooms

139:


داستان شماره ی 17:


به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود دستانش را روی زانوانش گذاشته و در دریاچه ی متلاطم غصه هایش غوطه می خورد ...

باورش نمی شد هوای اتاق هنوز بوی ادکلن مردانه اش را به او یاد آوری می کرد ...

نگاه سرد و بی روحش را به در دوخت نه او نمی توانست سپس این همه مدت که عاشقانه با یکدیگر پیمان عشق و همدلی بسته بودند بی هیچ توجهی به قلب بیقرارش او را تنها گذاشته باشد نه نمی تونست رفته باشد حتی در لحظه ای هم که آخرین بوسه را بر گونه اش زده بود عشق بی پایان او را با تمام وجود احساس می کرد گرمای وجودش را سنگینی نگاهش را عشق پاک و معصومانه اش را...


چشمهایش را باز کرد زیر درخت بید به خواب رفته بود خوابی که او را به ماه ها قبل برده بود ...

دلش گرفته بود بغض گلویش را می فشرد به اتاقش رفت پوشش پوشید سوار بر اتومبیلش شد و به راه افتاد نگاه سردش هنوز هم به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود ترمز کرد و چند شاخه گل خرید و بر سر مزار او رفت بوسه ای بر سنگ سرد زد و گلها را همراه با شبنم اشک خویش پر پر کرد به آسمان خیره شد و دستش را بر سنگ قبر او گذاشت و در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمش به پایین می غلطید از تنها عشقش طلب بخشش کرد که روزی او را بی وفا خطاب کرده و عشقش را انکار کرده بود او که نمی خواست معبودش را بیمار سازد و با خود به سراب بکشاند و به خاطر او حاضر شد تا در تنهایی خویش جز یاد او به چیزی امید نداشته باشد تا روزی که برای همیشه خوابید...


زن بلند شد و اشکهایش را پاک کرد و از او تشکر کرد که در آخرین روز های خوشبختی او را نیز با خود همسفر کرده بود
دیگر مسیر نگاهش نامعلوم نبود !

140:

داستان شماره ی 18:


پياده روی طولانی … ...


...

اولين ملاقات , ايستگاه اتوبوس بود .

ساعت هشت صبح .

من و اون تنها .

نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به آسفالت داغ خيابون .

سير نگاش کردم .

هيچ توجهی به دور و برش نداشت .

صورت گرد و رنگ پريده با ابروهای هلالی و چشمای سياه .

يه نقاشی منحصر به فرد .

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير برنامه داده بود .

اتوبوس که می اومد لحظه ی ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد .

ديگه عادت کرده بودم .

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود .

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود .

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم .

من به همين تماشای ساده راضی بودم .

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست .

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه .

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد .

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشايشانش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم .

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز .

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم .

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم .

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود .

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود .

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی .

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم .

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن .

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم .

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ...

نمی دونم .

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد .

نمی تونستم .

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن پوشش مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم .

از دور اتوبوس رو ديدم که سپس مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .

من ...

درست مثل يک دونده هستقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره امت با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم .

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .

از خودم و غرورم بدم می اومد .

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ...

بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .

بلند شدم و ايستادم .

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون .

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصايشانری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد .

طرح اندام اون ( که مثل صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .

دقيق که نگاه کردم ديدمش .

خودش بود .

انگار تمام راه رو دايشانده بود .

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود .

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش برنامه گرفته بود .

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست .


- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم .
- مثه اينکه بايد پياده بريم .
و پياده رفتيم...


و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه .

( برگرفته از دفتر خاطرات آلبالو )

141:

با سلام انشالا در اولين موقعيت در خدمت دوستان هستم

142:

به نظر من دوستان داستان رو خودشون بنویسن و از جایی کپی نکنن خیلی بهتره
من هم با اشراف به اینکه اصلا در این موارد هستعدادی ندارم یه مطلبی مینویسم تا بازم عریضه خالی نباشه

143:

داستان شماره ی 19:

زن گرفتن داداش حسام


جونم براتون بگه که این داداش حسام ما سپس 25سال زندگی بلاخره گول شیطون رو میخوره و عاشق میشه اونم عاشق کسی که خونوادش با خونواده ما مثل آب و آتیشه !!
داش حسام ما خیلی این درو اون در میزنه که این اختلافات رو حل کنه اما از اقبال خوبش بدترش هم کرد
یه روز که اومد تصادفا بابای مارو با بابای دختره رودررو کنه کار به کلانتری کشید البته شاکی خودش بود چون سر اون شکسته بود !! آخه وسط دعوا که حلوا نمیدن
بشنوین از دختره!!
به نظر من که از اون تیتیش مامانیا بود حالا چی کار کرده بود که اونطوری داداش مارو یه دل نه صد دل عاشق خودش کرده بود.....

الله اعلم
تازه 1 سال بود که دانشگاه قبول شده بود البته سال قبلترش هم جراحی بینی کرده بود!! و فقط حافظ شیرازی نمیدونست که لنز میذاره !
با اون کلاسی که میذاشت میتونست یه مدرسه غیر انتفاعی رو اداره کنه!!
حالا چی شد که همچین دختری عاشق داداش ما میشه.....

!
یه روز مثل اینکه طرف داشته از دانشگاه برمیگشته خونه.منتظر ماشین که بوده از این جوونهای سوسول بهش کلید میکنن و تعقیبش میکنن هی
داداش بد شانس ما هم دقیقا همون موقعه سر راه اونا سبز میشه
تا این صحنه رو مینیبه فردین بازیش گل میکنه و میره دست به یعقه میشه(البته همه اینارو خودش تعریف کرد) اما شواهد امر از این حاکی بوده که بیشتر از اینکه زده باشه خورده بود
خلاصه حسابی میزنن این داداش مارو لت و پار میکنن
دختره هم که حسابی هل کرده بود فقط تونست زنگ بزنه اورژانش که بیان داداش مارو ببرن
(اون روز بود که داداشم قدر منو دونست و فهمید که چقدر بهم نیاز داره )
خلاصه دختره هم مرام میذاره و باهاش میره بیمارستان و ادامه ماجرا که همون دلبری های خاص دخترا
وقتی داداش ما رسید خونه انگار نه انگار که لت و پار شده بود و باند پیچی بود!! شنگول شده بود بالا پایین میپرید بشکن میزد یهو
ما اول فکر کردیم ضربه خورده سرش خل شده اما بعد فهمیدیم که ای کاش خل شده بود عاشق شده بود !!!!!!
از اونجایی هم که هیچ چیزش رو از من پنهان نمیکنه اومد با من در میون گذاشت
من مونده بودم که چی به این بشر بگم
(آخه کی فرمود بری خودتو نخود میون آش کنی.کی فرمود بری واسه اون لت و پار بشی آبروی منو جلوی رفقا ببری!!گشتی گشتی آخرش عاشق این شدی؟؟؟!!)همه این حرفارو البته توی دلم زدما !!
هیچی.فرمودم اگه بتونم کمکت میکنم
بعدش رفتیم سراغ مخ باباهه که بریزیم توی فورغون و آسه آسه اینارو آماده کنیم برای آشتی
اینا که میگم منظور بابای ما و بابای دختره چون این 2نفر از بچگی به اصطلاح با هم بودن و دعواشون از اونجا شروع میشه که سر امتحان آخر سال بابای ما به بابای دختره تقلب نمیرسونه و بابای دختره هم از حرصش برگه بابای منو پاره میکنه و هردوشون دعواشون میشه در نتیجه جفتی با هم اون درس رو میوفتن
از همون موقعه اینا با هم لج افتادن و به هیچ صراطی مستقیم نیستن
خلاصه هر روشی رو میتونستیم امتحان کردیم و پس از 5ماه و 12روز تونستیم که اینارو به زور راضی کنیم
(حالا چقدر فیلم هندی بازی کردیم بماند)
همه چیز برای بهم رسیدن این 2تا فراهم شده بود و 2طرف سعی میکردن که آتو دسته طرف مقابل ندن
روز عقد رسید و عروس دوماد دور سفره نشسته بودن و آقا داشت صیغه رو میخوند
هم قیافه داداشم و هم قیافه عروس تابلو بود که حسابی ترسیده بودن و هل کرده بودن شدید
چون داداش ما یه دستمال همش دستش بود و پیشونیش رو پاک میکرد
عروس خانم هم با اون همه رنگ و لعابی که داشت اما بازم مثل گچ شده بود
آقا برای سومین بار پرسید و همه ساکت شدن که جواب بله رو بشنون
اینجا هم بخت خوب داداش مارو تنها نذاشت و اومد سراغش!!
تا عروس خانم خواست بگه "بله" آب دهنش پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن تا جایی که یه لحظه فکر کردم دیگه نفس های آخر رو میکشه !!!!
داداش ما که با هر دو دست داشت پیشونیشو پاک میکرد
بابای من هم نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره و قهقه زنان روی خودش رو برگردوند که مثلا کسی نبینه اما همه فهمیدن دقیقا
بابای دختره که خون خونشو میخورد و حسابی از بابای ما شاکی شده بود
من هم چون پیش داداشهای عروس واساده بودم هیچ عکس العمل خاصی نتونستن نشون بدم
شواهد امر حاکی از این بود که احتمالا عروس یه لحظه به بابای ما نگاه کرده بوده که اونطوری شده بوده !!!
خلاصه سپس چندتا سرفه شدید و ریختن چند قطره اشک "بله" رو فرمود و قال قضیه رو کند
الان حدود 3 سال گذشته و من وقتی این خاطرات رو خوب مرور میکنم میبینم که اصلا من داداش ندارم و همه شخصیت های داستان ما خیالی بوده
خسته نباشید همگی

144:

فکر نمیکنم تا حالا کسی داستانی از کسی یا چیزی کپی کرده باشه...

لطفا انگیزه ی بچه هارو و روحیه ی اونارو خراب نکنید...

در ضمن منتظر داستان قشنگ شما هم هستم..

145:

منم نظر رز رو تایید میکنم و به نظرم داوران از اول باید مشخص میشدن

146:

حتما همینطوره...منتظرم...

147:

خواهش میکنم...من فقط خواستم شما بهتر توانایی هایی که داری بشناسی...

منتظر داستانت خواهم بود..

148:

ما منتظریم...

149:

من دقیقا متوجه نشدم منظورتون چی بوده؟..

اولا ساناز خانوم داور مسابقه نیستن...

اگر پستهای اول رو نگاه کنید من به ایشون فرمودم که برای پربار شدن مسابقه منو کمک کنن..

مثلا ایشون زیر امضاشون آدرس مسابقه و خود مسابقه رو تبلیغ کردن...

چون مدیر تالار بودن..

منظور ایشون هم از کمک همین بوده...در ضمن بازم اگه بهتر پستهای قبلی این تاپیک و دیده باشید ..داوری من و ادمین صد در صد و یکی دیگه هم خواهد بود..

منتهی مشغول صحبت با یکی دو تا از بچه ها هستیم که به محض قبول کردن اونا نفر سوم هم معرفی میشه...

در ضمن مطمئنا نظر سنجی نهایی که من در اتمام مسابقه به طور عمومی خواهم گذاشت نیز در انتخاب بهترینها موثر خواهد بود...

تا بعد...

150:

رز عزیز...منم جواب شما رو در پست بالایی دادم...

چه بهتر بود اول با من مشورت میکردید و بعد این پستهای نا امید نماينده رو میزدید...

به نظرم تلاش بچه ها یه جورایی لوث میشه و اهمیت قضیه زیر سوال میره...

خب..شما از اول متاسفانه پستها رو دنبال نکردید و این ابهامات از دید شما منطقیه...

ولی من فرمودم...ساناز خانوم داور مسابقه نیست...و فقط در اوایل کار منو کمک کرد...

من کسیو که تا حالا خودکار دستش نگرفته نمیذارم که داوری کنه...

اینو هم برای شما ...هم برای هر کسی که در مسابقه شرکت میکنه با اطمینان میگم...

151:

اینو میخوام بزرگ و درشت به دوستای خودم تذکر بدم:

لطفا تا پایان وقت مسابقه از هر گونه اظهار نظر...جزیی یا کلی...تحت هر شرایطی خود داری کنید...

هر گونه انتقاد و تشویق از هر داستانی به طور کلی ممنوعه...

فکر نکنم احتیاج به توضیحی داشته باشه...

منم با عرض معذرت باید پستهایی که از یکسری از داستانها تقدیر شده رو حذف کنم...

چون واقعا تاثیر مخربی خواهد داشت...

تا بعد..

152:

خب...

فکر کنم از بحث اصلی داریم منحرف میشیم...

اولا من قصد جسارت به کسیو نداشتم....ممنون که پست ها رو دنبال کردی و نظر دادی...

من هم نظرات شما رو حذف موقت کردم...به محض اتمام داستان به حالت اول بر خواهد گشت...

در ضمن بهتره انتقادی از من و یا تالار دارید در تاپیک انتقادات و پیشنهادات عنوان بشه...

اونجا بهتر میتونیم بحث کنیم...

ببینید...مسابقه ی اول رو فقط برای آشنایی گذاشتم...

دلم نمیخواد اگرم فرضا داستانهای مورد انتقاد شما جایزه ی اولو برد این توهم و شک ایجاد شه که برنده از قبل معلوم بوده...

فقط به خاطر همین...

سپس اتمام مسابقه حتما در مورد تک تک داستانها بحث میکنیم..

153:

رز عزیز...ما هم میدونیم که شما دنبال چیزی نیستی...

ممنون از لطفت...

154:

واي دعواشده؟! چه بد.


براي گم شدن مسير دعوا يك داستان مي فرستم.

از كارهاي وقت دانشجايشاني.

خيلي خوب نيست.به بزرگي خودتون ببخشيد.


155:

داستان شماره 20:



دستبند

وقتي سر خريد عروسي خاله خانم دست گذاشت رايشان اون دستبند نگين دار پهن ، قند تايشان دلم آب شد.

دزدكي و از گوشه چادرم به ناصر نگاه كردم كه ببينم اون دستبند را برايم مي خرد يا نه.


ناصر نگاه سريعي به مادرش انداخت و دست در جيبش كرد.

يك چيزي ته اون نگاهش به دلم چنگ انداخت.
مادرم جلو افتاد و رفت داخل طلا فروشي.

ما هم دنبالش رفتيم تو.


مادرم دستش را رايشان شيشه داخلي ايشانترين نهاد و با اشاره به دستبند فرمود: آقا لطفا اين دستبند را برايمان بياوريد.
به ناصر نگاه كردم.

طوري آب دهانش را قورت داد كه انگار يك سنگ تايشان گلايشانش گير كرده هست.

وقتي قيمت دستبند را شنيد يكمرتبه عرق كرد.

دستش را به چادر مادرش بند كرد و او را آهسته به كناري كشيد.
به يكباره از اون دستبند پر نگين تايشان ترازو بدم آمد.

نگاه خانمهاي فاميل مثل نوك دشنه به صورت ناصر چسبيده بود.
ناصر چيزي در گوش مادرش فرمود.

همانموقع صداي آهسته عمه خانم را شنيدم كه به مادرم مي فرمود: زري نگذاري خسيس بازي در بياورد.
مادر ناصر آهسته مرا صدا زد و زمزمه وار فرمود: الهام جان اگر مي شود يك چيز ارزانتر انتخاب كن.
صدايي به جاي من جواب داد: نه خير خانم نمي شود.

زن گرفتن خرج دارد.

اگر الان نتواند يك دستبند بي قابليت برايش بخرد فردا چطور مي تواند زندگيش را بچرخاند.
- چه ربطي دارد خاله خانم.

مگر مي خواهند طلا جواهر بخورند؟
صداي لرزان ناصر صحبت مادرش را قطع كرد: اشكالي ندارد همين را بر مي داريم.

دسته چكي از جيبش بيرون آورد و جلو آمد.

لحظه اي بعد دستبند تايشان جعبه زيبايي در دستش بود.
وقتي سر عقد دستبند را به دستم بست دستش مي لرزيد.

به يكباره حس كردم دستبند مثل يك حلقه آتش داغ شد و دستم را سوزاند.
از همان لحظه دستبند از چشمم افتاد.
سه ماه بعد، اون روزي كه جهيزيه ام را به خانه اي كه ناصر اجاره كرده بود، مي بردند، وقتي در برابر ديدگان حيرت زده فك و فاميل ناصر در زير زمين كوچك خانه را گشود و وارد شد، چشمانم سياهي رفت و نقش زمين شدم.
*********************************
- آخه چرا ناصر؟ چرا اينجا؟ مگه نفرموده بودي كه مي تواني يك آپارتمان كوچك اجاره كني؟ پس چرا مرا آورده اي تايشان اين دخمه؟ تايشان اين خراب شده لعنتي؟ تايشان دروغگو مرا با كلك و فريب از زندگي خوب خانه بابام جدا كردي.
دست ناصر براي اولين بار رايشان گونه ام فرود آمد و من اولين سيلي عمرم را سپس يك هفته زندگي مشترك، از ناصر خوردم.
صداي غضبناكش در فضاي كوچك زيرزمين پيچيد: پول پيش اجاره خانه دور دست شماست حضرت والا.

وقتي فاميل عزيزت مجبورم كردند اين دستبند لعنتي را برايت بخرم بايد فكر امروز را هم مي كردند.

هر چه براي امروز جمع كرده بودم، دادم براي اين طلاي بي مصرف.
هق هق كنان فرمودم: خوب مي بريم مي فروشيميش.

اين كه ديگه دعوا نداره.
فرياد كشيد: نه خير اين آينه دق را بايد تا آخر عمر دستت كني.

به همه فاميلت نشان مي دهم كه اين دستبند چطور خوشبختت مي كند! واي به روزت اگر بلايي سر دستبند بيايد.
روزي كه اولين نگين دستبند افتاد و گم شد، تا آمدن ناصر مثل ابر بهار گريه كردم.

همه خانه را زير و رو كردم ده بار تا سر كوچه رفتم؛ جلايشان نانوايي و سبزي فروشي را گشتم، تايشان جايشان آب را نگاه كردم، حياط خانه را وجب به وجب گشتم، اما نبود كه نبود.
از ترسم دستبند را باز كردم و لب طاقچه گذاشتم كه نگاه ناصر به جاي خالي نگين نيفتد.
سفره شام را كه پهن كردم نگاه ناصر به مچ دستم افتاد.

نگاهش را به چشمان هراسانم دوخت و پرسيد: دستبندت كو؟ چه كارش كرده اي؟ نكند گم شده باشد؟
- نه به خدا ناصر.

همين جا لب طاقچه هست.
- برو بياورش ببينم.

زود باش.

واي به حالت اگر دروغ فرموده باشي.
- دروغم چيه.

براي چي بايد گم شده باشد.

حالا بگذار شام بخوريم بعد مي روم مي آورمش.
- همين الان بياورش.

تا اون رايشانم را بالا نياورده اي بياورش.
وقتي نگاهش به جاي خالي نگين افتاد، چشمانش برق خفيفي زد.

حس كردم مدتهاست منتظر چنين لحظه ايست.
دستبند را كنار سفره گذاشت و از جا برخاست.
صداي كشيده شدن كمربند چرميش رگ و پي ام را لرزاند.

با اولين ضربه، كمربند دور بازايشانم پيچيد و وجودم را به آتش كشيد.
بي اونكه بخواهم نقش زمين شدم و از هوش رفتم.

ضربات بعدي را روز سپس درد و آثار كبودش رايشان بدنم فهميدم.
از اونروز به بعد فقط وقتي از خانه بيرون مي رفتيم ، دستبند را به دستم مي بستم.
و بالاخره اون روزي كه نبايد مي آمد ، از راه رسيد.
دستبند لب طاقچه نبود.

تايشان كشوها هم نبود.

در هيچ جاي خانه نبود.

آخرين باري كه دستم كرده بودم جمعه هفته گذشته بود كه رفته بوديم ديدن پدر و مادر ناصر.
فقط دو روز وقت داشتم كه دنبالش بگردم.

تمام دو روز را به گريه و جستجو گذراندم ولي هر چه بيشتر مي گشتم كمتر مي يافتم.
جمعه صبح وقتي آماده رفتن شديم نگاه كاوشگر ناصر رايشان دستم افتاد و فرمود: دستبندت يادت رفت.
پايم سست شد.

نفسم بند آمد.
پرسيد: نفهميدي چه فرمودم؟ دستبندت كجاست؟
- چيزه ناصر...

آخه...

ناصر من...
- چه كارش كرده اي؟
- ببين...
خودش به طرف طاقچه رفت.

به طرفم برگشت و نگاهم كرد.

فرياد كشيد: چه كارش كرده اي؟
گريه كنان فرمودم: گم شد.
- همين! گم شد! چرا خودت گم نشدي؟ اين دستبند زندگي مرا به آتش كشيد و تو گمش كردي؟! همه دار و ندارم را براي خريدش دادم و تو گمش كردي؟!
كمربندش را كه كشيد، قدمي به عقب برداشتم و دايشاندم.

با تمام قدرت دايشاندم و از خانه بيرون آمدم.

صداي باز شدن مجدد در خانه بر وحشتم اضافه کرد.

ناصر بدنبالم بود.
مثل ديوانه ها مي دايشاندم.

سر كوچه ايستادم تا ماشيني سوار شوم و از زندگي پر از هراسم بگريزم.

نگاهم كوچه را كاايشاند.

ناصر آهسته مي آمد؛ مثل من نمي دايشاند؛ او كه نمي خواست بگريزد.
ماشيني در برابرم ايستاد و من به سرعت سوار شدم .

ناصر را ديدم كه دايشاند.

ماشين حركت كرد و من در آخرين لحظه كاغذي را پشت شيشه نانوايي ديدم كه رايشانش نوشته بود: يك دستبند طلا پيدا شده هست.


156:

يك توضيحي هم بدهم كه اين داستان از نظر فن نوشتاري خيلي قايشان نيست چون كه راايشان داستان را روايت كرده و ميزان نمايشي بودن صحنه ها به حداقل رسيده هست.

شايد اگر برنامه بود يك كمي بلندتر نوشته شود بهتر از آب در مي آمد! شايد هم نه!

157:

داستان شماره ی 21:



حصار نوتروني
ساعتها بود كه رئيس بزرگ از پنجره آهني اتاقش به غبار سياهي در دور دستها، به عمق چند ميليون پايي خيره مانده بود.

جايي كه شش سال پيش هنوز قابل سكونت بود، به كره ذوب شده زمين، به اون جسم سياه چاله اي عظيم.

آه بلندي كشيد و رايشان صندلي چرخدار خود فشار آورد.
صندلي با صداي آرام خود چرخيد و رئيس را در برابر ميز شفاف الكترونيكي خود متوقف ساخت.
رئيس هنوز سپس شش سال نتوانسته بود خاطره شفاف زمين را فراموش كند،همينطور كابوس وحشتناك روزي را كه همراه با سه ميليون و شش نفر باقيمانده نسل انسانهاي رايشان زمين اونطور با عجله و هراسان به سايشان آسمان بي كرانه پرواز كرده بود و رايشان سياره 2392، رايشان اين سياره كه خاكش در اثر بارش مداوم بارانهاي سمي خشك و غير قابل كشت هست فرود آمده بود.
صداي ضربه رايشان در اتاق، خاطراتش را از هم دريد.

صداي نوسان دارش در ميكروفن اتاق فرو رفت: بفرماييد.

در باز شد و پرفسور امگا در حاليكه كلاه ايمني نامرئي خود را زير بغل زده بود، وارد شد.
دو پايش را به هم كوبيد و با صداي بلند فرمود: قربان اجازه مي دهيد تا كار حصار كشي را آغاز كنيم؟
رئيس از پشت ميز برخاست، به طرفش آمد و پرسيد: امگا چقدر به اين حصار نامرئي خود اطمينان داري؟
- صد در صد قربان.

فكر مي كنم تا حالا چندين بار به شما اطمينان داده ام كه حصار نوتروني غير قابل نفوذ هست.

رئيس به سمت پنجره چرخيد و فرمود: در مود اون ديوارك الكترو مغناطيسي مسخره هم همين قدر اطمينان داشتي مگر نه؟
- ولي قربان خودتان كه در جريان بوديد، نتايج همه آزمايها نشان داد كه سموم بار الكتريكي دارند.
رئيس به طرف او چرخيد و فرمود: دوباره شروع نكن امگا.

مي داني با اين افكار نادرست خودت و اون هيئت علمي بي مصرفت چقدر به ما ضرر زده اي؟ يكبار فرمودي با ديوار آهني تمام سياره را بپوشانيم مشكل حل مي شود.

همه جا را مثل شب سياه كردي، چقدر پول برق داديم، چقدر تاريكي را تحمل كرديم، پنج سال تمام، يك لحظه رنگ خورشيد را نديديم.

بعد هم با اون حصار مغناطيسي، با اون شاهكار گرانقيمتت كمر اقتصاد مملكت را شكستي.

- ولي قربان اين طرح آخري نظير ندارد.

ديگر سموم غير باردار هم نمي توانند وارد شوند.

بعلاوه هم نور داريم هم مي توانيم از باران غير سمي كه از حصار نوتروني رد مي شود هستفاده كنيم.

رئيس دوباره رايشان صندلي خود نشست، نگاهي به سرتاپاي امگا انداخت و فرمود: يادت باشد كه اين آخرين موقعيت هست.

اگر اين طرح هم شكست بخورد ديگر يك سكه هم بابت افكار و آزمايشات تو و دانشمندان كزاييت پول نخواهم داد.


- مطمئن باشيد قربان.

به شما قول صد در صد مي دهم كه وقتي كار نصب حصار تمام شود ديگر يك ذره سم هم وجود نخواهد داشت و اونوقت مي توانيم زراعت را شروع كنيم.

- اميدوارم، چون ديگر نمي توانم با وعده و وعيدهاي تو امت را ساكت نگه دارم.

اون از كمبود مواد غذايي، اون از بحران آب اين هم از سايه وحشتناك سموم بيماري زا.

اگر نتواني موفق شايشان گروه ((ايكس دو)) با اون فرمانده جوان بي فكر و حرافشان بالاخره سفينه ها را بر مي دارند و امت را از اينجا مي برند و تلاش شش ساله ما براي هستبرنامه حكومت مركزي قدرتمندمان از بين خواهد رفت.

به خاطر زندگي خودت هم كه شده بايد موفق شايشان.

امگا دوباره پاهايش را به هم كوبيد، بله قربان بلندي فرمود، پشت به رئيس كرد و بيرون رفت.
رئيس دوباره به طرف پنجره چرخيد و از پشت شيشه هاي غير قابل نفوذ اتاقش به بيرون نگاه كرد.

معلوم بود كه گروه هواي پاك سياره دست به كار شده اند.

امت دسته دسته به خيابانها هجوم مي آوردند تا اختراع بي نظير پرفسور امگا را ببينند.
همه چشمها به آسمان سبز رنگ كه برنامه بود تا لحظاتي ديگر دوباره آبي شود، دوخته شده بود.
صداي بلند دستگاههاي توليد امواج كه همه جا رايشان پايه هاي آهني دايشانست و پنجاه متري برنامه داشتند به راحتي شنيده مي شد.
امواج به سمت دستگاههاي مولد مكيده مي شد و آسمان سبز رنگ كم كم از پشت ديوارك الكترومغناطيسي در حال جمع شدن، به رنگ آبي اصلي خود بازمي گشت.


رئيس بزرگ از پشت شيشه چشم به خيابانهاي پر ازدحام جلايشان مقر خود دوخته بود.
صورتهايي كه از شادي مي درخشيد و كودكاني كه با ذوق جست و خيز مي كردند، دوباره او را به ياد روزهاي آزاد زمين انداخت.
صداي دستگاهها رفته رفته كم شد و سكوت همه جا را فرا گرفت.
امت يك لحظه نفس را در سينه حبس كردند.

سپس شش سال منتظر بودند تا نمناكي باران ، بي هيچ خطري رايشان صورتشان بنشيند.

هم مي هراسيدند و هم از شوق لبريز بودند.

صداي بلندي در تمام سياره شنيده شد، صداي پرفسور امگا كه از تمام بلندگوهاي سيستم صوتي ميان سياره اي پخش مي شد: هموطنان عزيز، تا پنج ثانيه ديگر حصار نامرئي نوتروني تمام سياره را در خود مي گيرد و همه مي توانيد آزادانه و بدون لباسهاي ضد سموم و حتي بدون كلاه ايمني در شهر قدم بزنيد و از باران پاك و بي خطر لذت ببريد.

شمارش معكوس آغاز مي شود، پنج ، چهار، سه، دو، يك، تمام.

هيچ كس حتي رئيس بزرگ هيچ تغييري را حس نكرد.

امت با ترديد به هم نگاه مي كردند.

هيچكس جرأت نمي كرد كلاه نامرئي خود را بردارد و راحت نفس بكشد.

دوباره صداي امگا شنيده شد: حالا مي توانيد كلاههاي خود را برداريد.

ديگر خطري متوجه هيچكس نيست.

اينجا ديگر سياه 2932 نيست.

اينجا زمين هست.

زمين.

يك لحظه سكوت همه سياره را فرا گرفت و پس از اون فوران احساسات بود و جيغ، هياهو،كف زدن و به هوا پرتاب شدن ميليونها كلاه نامرئي كه همه امت را به تنگ آورده بود.
************************************
صداي فرياد رئيس در تمام ساختمان مي پيچيد و از دستگاههاي صوت مركزي بيرون مي زد.
پرفسور امگا با عجله خود را به پشت در اتاق رئيس رساند.

در زد و منتظر اجازه شد.

رئيس با همان عصبانيت قبل فرياد برآورد: بيا تو ديگه.
در باز شد و امگا به درون آمد.

رئيس با دست رايشان دكمه قطع سيستم صوتي ضربه زد و فرمود: هيچ معلوم هست تو كجايي؟ يك هفته هست كه رفته اي مرخصي.

چه كسي به تو اجازه داده بود كه يك هفته مقر را ترك كني احمق؟

امگا سرش را پايين انداخت و فرمود: معذرت مي خواهم قربان.

فكر نمي كردم مشكلي پيش بيايد.

در طي دو ماهي كه حصار نوتروني را نصب كرده ايم وجود حتي يك ملكول سم هم نقل نشده هست.

مطمئن بودم كه ديگر به وجودم نيازي نيست.

حالا كه ديگر همه زمينها براي زراعت جواب مثبت داده اند.

مشكل آب هم كه ندارم.

خيال مي كردم مي توانم كمي هستراحت كنم.

- هستراحت، هستراحت،...

هيچ مي داني گروه ((ايكس دو)) از هفته پيش دوباره فعاليت خود را شروع كرده هست؟ دارند از مشكلات نقدينگي به نفع خودشان بهره برداري مي كنند.

سه روز پيش به من اظهار داشتند كه يك گروه سيصد هزار نفري در قسمت غربي 1840 پايگاه ساخته اند و سعي دارند ايجاد اختلال كنند.

يادشان رفته هست كه در اين مدت چقدر برايشان زحمت كشيده ايم.

تا وقتي خطر باران سمي بالاي سرشان بود و گرسنگي و تشنگي تهديدشان مي كرد فكر حكومت، سياست و اقتصاد تايشان كله شان نبود ولي حالا با اون حصار عالي خيالشان از همه چيز راحت شده هست.

تازه به ياد آورده اند كه بايد بيايند حكومت را از دست من در بياورند.

ولي كور خوانده اند من نمي گذارم.

امگا نفس راحتي كشيد و فرمود: خيالم راحت شد.

فكر كردم باز حصار جديد خراب از كار در آمده هست.

رئيس با مشت رايشان ميز كوبيد و فرمود: چقدر تو كودني! تا وقتي مشكل حصار را داشتيم دل تايشان دل ملت نبود.

از ترس جانشان از خانه بيرون نمي آمدند.

از هراس گرسنگي و تشنگي نه اسراف مي كردند، نه دور ريز داشتند.

ولي حالا مي خواهند زياد بخورند، زياد مصرف كنند، دور بريزند.

خيالشان راحت هست كه زمين بار مي هد.

صدايشان در آمده حالا كه محصول داريم، آب داريم، نور داريم، غذا داريم، پس بايد وضع رفاهي هم درست بشود.

- خوب قربان كمي از سرمايه هاي خزانه را خرج ملت كنيد.

طوري نمي شود كه !

- حرف زيادي نزن.

ما كلي پروژه داريم كه همه پولهاي كلان مي خواهد.

- پس چه كار بايد كرد قربان؟
- مي خواهم حصار نوتروني را از رايشان پايگاه ((ايكس دو)) جمع كني.
- ولي قربان سلامت امت به خطر مي افتد.
- مهم نيست.
- آخه چرا بايد اين كار را بكنيم؟
- براي اينكه من دلم نمي خواهد دشمن داشته باشم.
- ولي قربان اگر حصا را برداريم كه دشمنان شما نمي ميرند.

فقط بيمار مي شوند.

سموم باراني فقط رايشان مغز و سيستم عصبي اثر مي گذارد.

فكر را فلج مي كند ولي آدم را نمي كشد.

- امگا، امگا، من نمي فهمم تو با اين همه كند ذهنيت چطور توانستي چنين اختراع خارق العاده اي بكني! من نمي خواهم كسي بميرد.

خونريزي به نفع هيچ كس نيست.

اگر بود كه دستور مي دادم همه را به گلوله ببندند.

همه گروه ايكس دو جوان و كم سن و سالند.

با از بين بردن اونها نسل انسان به خطر مي افتد.

من به عنوان تنها رئيس سياره 2932 وظيفه دارم از اين نسل اندك باقي مانده از انسانها مراقبت كنم نه اينكه نابودش كنم.

ولي براي ازدياد نسل احتياجي به فكر نيست.

نمي خواهم جوانها به جاي من فكر كنند.

- ولي قربان بيماري در وجودشان چنان رخوت و كسالت شديدي ايجاد مي كند كه حال از جا برخاستن نيز نخواهند داشت.

مي شوند يك تكه گوشت، بدون اراده و فكر و مغز.

بدون قوت كار كردن.

- مهم نيست اونقدر آدم غير از اونها داريم كه بتوانند كار كنند تا به مشكل بر نخوريم.

فقط مواظب باش امگا، فقط منطقه 1840.

فهميدي؟

امگا پاهايش را به هم كوبيد ، بله قرباني فرمود و بيرون رفت.
پايگاه ايكس دو از سر و صداي بلند و پر شور جوانان پر بود.

صداي بلند گو در صحن بزرگ پايگاه پيچيد و همه را ساكت كرد.

صداي دلنواز فرمانده جوان ايكس دو را همه شنيدند: دوستان عزيز ما پيشنهاد انتخابات سياره اي را به مركز فرماندهي 2932 ارسال كرده ايم و اميدواريم رئيس بزرگ با اون موافقت نمايد ولي اگر طرح ما را نپذيرفتند قاطعانه برخورد خواهيم كرد.

ما رئيس بزرگ را وادار به كناره گيري از اين حكومت انحصار طلبانه خواهيم نمود.

صداي كف زدن حضار در سالن پيچيد.

صداي فرمانده دوباره همه را ساكت كرد: دوستان عزيز ديگر امت تحمل پرداخت اين همه پول را براي مصارف نامعلوم حكومت ندارند.

اين پولهاي هنفرمود بايد صرف پيشرفت جوانان اين سياره شود.

ما بايد دوباره نسل انسانهاي پيشرفته قرن بيست و سوم زمين را زنده كنيم.

ما نبايد بگذاريم با ما مثل انسانهاي ما قبل تاريخ رفتار كنند.


دوباره جمعيت كف زدند.
صداي فرمانده باز هم سكوت در پي داشت و با شور و شوق جوانان همراهي شد.
سپس سخنراني دو ساعته فرمانده درهاي پايگاه باز شد و جوانان دسته دسته بيرون آمدند و زير نم باران عصر گاهي به سمت خانه هاي خود رفتند.

باران بي عجله و بي شتاب بر جسم و بدن پر نشاط جوانان ايكس دو مي نشست و سموم مزمحل و تخدير كننده خود را رايشان پوست بي دفاع اونان پخش مي كرد.

دو ماه بعد رئيس بزرگ در برابر دوربينهاي تلايشانزيون سراسري سياره 2932 بزرگترين پاداش را به امگا اهدا كرد؛ پست نخست وزيري سياره 2932.
لبخند امگا را همه جوانان مخمور و بي حال ايكس دو بي هيچ واكنشي تماشا كردند و بي اراده لبخند زدند.
هيچكس هم نشنيد كه رئيس كنار گوش امگا زمزمه كرد: حالا ديگر مي تواني حصار نوتروني را ببندي.

ما ديگر هيچ مخالف سرپايي نداريم.

158:

نه بابا...چه دعوایی؟....یه مقدار اختلاف سلیقه بود که اونم حل شد...


159:

داستان شماره ی 22:



يك لحظه آزادي


- چه هياهايشاني! اينجا چه خبره منيره؟!
- نمي دانم.

نگاه كن تا چشم كار مي كنه پله برقي هست.

چقدر آدم هي مي روند بالا و پايين!

- تو مي داني ما چطوري آمده ايم اينجا؟
منيره شانه هايش را بالا انداخت و بي اونكه به من نگاه كند دو دستش را به نرده سبز رنگ گرد و پهني كه رايشان لبه پهن ديوار كوتاهي كه تمام اون طبقه را در بر گرفته بود نهاد و به جلو خم شد.
نگاهم را از او برداشتم و به پله برقيهاي پهني كه از صدها متر پايين تر بالا آمده، در هم مي پيچيدند، از كنارم رد شده و باز هم بالا مي رفتند، نگاه كردم.


خاطره دوري از فرودگاه بزرگ شارل دو گل پاريس در ذهنم جان گرفت.

من هم مثل منيره خم شدم و به آدمهايي كه مثل مورچه هاي خيس زير باران تند تند مي رفتند و مي آمدند نگاه كردم.

- ما كه در پاريس نيستيم، هستيم؟
منيره سرش را بلند كرد.

در چشمانم خيره شد و فرمود: نه.

فكر نمي كنم.

چون من هيچوقت پاريس نبوده ام.

اونجا را ببين، اون پايين.

نگاهم به نوك انگشت منيره، دوست دوران خوب تحصيلم چسبيد.

در شلوغي چند طبقه پايينتر چند چهره آشنا را ديدم.

مادرم، پريناز خواهرم، امير شوهرم و محمد يكي از برادرانش.

منيره دستم را كشيد و فرمود: بيا برايشانم پايين .

حتما دنبال تو آمده اند.

چيزي در ذهنم به تلخي مي جوشيد و من سعي مي كردم به وضوح به خاطرش بياورم.

دلم با حالتي ضجر گونه مالش مي رفت.

انگشتانم را رايشان شقيقه هايم فشردم و سعي كردم بفهمم چه چيزي را از خاطر برده ام.

دوباره خم شدم و به اقوام عزيزي كه به نظر سردر گم مي رسيدند نگاه كردم.

تك تكشان خوب بودند ولي نمي فهميدم چرا زهرگونگي نوعي توهم را به دنبال مي كشند.

دستم را از دست منيره بيرون كشيدم و مكثي كردم تا شايد به ياد بياورم.
همه رفت و آمدها قطع شد.

تمام پله ها ايستادند و همه مثل نمايه هايي پررنگ بر بوم نقاشي، مسخ شدند تا من بتوانم در لحظه اي كه فقط بر خودم مي گذشت به خاطر بياورم كه دخترك كوچك شيرخواره ام با اونها نيست.

نفس تلخي كشيدم و خواستم دوباره دستم را حلق آايشانز دست منيره كنم و از پله هايي كه بي هيچ مكثي شتابان تا پايين مي سريدند ، در اون مكان ناشناس و شلوغي كه ناگهاني در اون ظاهر شده بودم پايين بروم و از آشنايان بپرسم كه چه بر من گذشته هست كه خود اين همه از اون بي خبرم.
هنوز از جايم تكان نخورده بودم كه صدايي بلند را از بلندگوهاي بزرگي كه دور تا دور طبقات تمام نشدني اون مكان شلوغ و پر تردد كار گذاشته بودند، شنيدم.


- چقدر صداش صافه.

انگار نه انگار كه داره از بلندگو پخش مي شه!

- اگه بهم نخندي مي گم اين يك صداي ملكوتيه.

گوش كن.

چه نرمش بي نظيري داره!

راست مي فرمود.

تمام رگ و پي ام لرزيد: اونهايي كه وقت مرگشان فرا رسيده آماده رفتن باشند.

تنم يخ كرد.
به طرف منيره چرخيدم.

دو دستش را گرفتم.

نگاهش پر از ترس شده بود.

خودم را وحشتزده، در امتك چشمانش ديدم ترسناك و بي رنگ.

هنوز مي لرزيدم.

هر دو ايستاده بوديم.

ميخ و منجمد.

صداي ذهنم بلند بود و خودم به وضوح مي شنيدمش: من نمي خواهم بميرم.

حالا نه.

الان خيلي زوده.

منيره دستم را فشرد: از كجا معلوم كه با ما باشد.

اين همه آدم اينجان.

- نگاهشان كن.

هيچ كدام عين خيالشان نيست.

مي روند و مي آيند.

منيره انگار هيچ كدام اين ندا را نشنيده اند.

فشار دستانش به دور دستم زياد شد.
- اگرعزرائيل بيايد التماسش مي كنم كه باز هم به من وقت بدهد.

فقط يك روز شايد هم كمي بيشتر دو سه سال.

ولي نه من هنوز مي خواهم پنجاه سال زندگي كنم.

- خيلي وقت نداريم نگار.

اونجا را ببين، دارند مي آيند.

- دارند مي آيند؟ مگر چند نفرند؟ من مي دانم كه فقط يك ملك الموت وجود دارد.

زشت و ترسناك.

- نگاه كن.

ديگه خيلي دير شده.

نگاهم دوباره رد انگشتش را گرفت.

جايي بالاتر از همه پله برقي ها، جايي كه سقف ناديده اون سالن بزرگ تيرگي بزرگي بر پهنه آبي آسمان گسترده بود، نوري سفيد با جرقه هاي ريز پولك مانند مي درخشيد و درست از وسط اون چشمه درخشان نور تعداد زيادي جسم سفيد و درخشان به آرامي پايين مي آمدند.

به دور و برم نگاه كردم.

علاوه بر من و منيره حدود پنجاه نفر ديگر خيره به سقف نگاه مي كردند و بقيه بي اونكه هيچ توجهي به گشايش بي نظير سقف داشته باشند، مثل قبل مي رفتند و مي آمدند و بي وقفه شلوغ مي كردند.

- نه من نمي خواهم بميرم.

التماسشان مي كنم.

حتما مي پذيرند.

اجسام نوراني پايين تر آمدند.

اونچه مي ديدم باورنكردني تر از اون بود كه بتوانم به افكارم مجال گذر بدهم.

به اون دختركان بلند قامت سفيدي كه عمودي پايين مي آمدند خيره شدم.

هيچ بادي نمي وزيد تا لباسهاي بلور مانند و بلند اونها را تكان بدهد يا گيسوان بلند و صافشان را كه مثل كريستال شفاف بود به حركت در آورد.
نگاه ما با فرشته هاي بلورين بال داري كه بالهاي بزرگشان بي حركت باز بود، پايين و پايينتر مي آمد.
نگاهم به زيبايي خيره كننده فرشته ها جذب شده بود و هنوز خواهش نفس زميني در درونم ادامه داشت: التماسشان مي كنم.

اينها اونقدر مهربان به نظر مي رسند كه حتما خواهند پذيرفت.

فرشته ها از هم فاصله گرفتند و هر كدام درست در برابر يكي از امتان زنده اي كه منتظر مرگ ايستاده بودند، پايين آمدند.

فرشته زيبا حالا جلايشان من بود.

- من نمي خواهم...


عطري چنان سرمست كننده از بدن بلورين و شفافش به مشامم رسيد كه بي اراده فرمودم: مي خواهم با تو باشم.
پاهاي باريك و خوشتراش فرشته كمي از سينه ام پايينتر بود.

فرشته دست معطرش را دراز كرد و نوك چهار انگشت كشيده و زيباي دست راستش را رايشان گلايشانم نهاد.

لبخندي زد و دستش را خيلي آرام عقب كشيد.

من خود به چشم خايشانشتن ديدم كه جانم مي رود.
به نوك انگشتانش چسبيده و از ميان گلايشان خود بيرون آمدم.

مثل نوري درخشان و براق.از خودم جدا شدم و بالا آمدم.

حالا جسم نگار اون پايين بود و من بالاي سرش رايشان نرمي هوا ايستاده بودم.

نگار همانطور كه آمده بود رفت و من و منيره دست در دست هم رايشان هوا سر مي خورديم و به هر طرف مي رفتيم.

فرشته ها هم همانطور بي اثر غيب شدند.

امت اون پايين هنوز زنده و زميني در رفت و آمد بودند.
به پايين سريدم.

نرم و خنك و دلپذير.

كنار خانواده ام ايستادم.

لبخند زدم و فرمودم: من امت.

حالا مي خواهم وصيت كنم.

حرفهايم درست مثل خودم از ميان صورتشان رد مي شد بي اونكه چيزي حس كنند.

همه شان كلافه از پيدا نكردنم غرق بحث بودند.

برادر شوهرم كاغذ و قلمي در دست داشت.

دست دراز كردم تا قلم را بگيرم و بنايشانسم : آهاي من اينجام ولي مرده ام.


مثل همه روحهايي كه تايشان فيلمهاي هاليوودي ديده بودم ناتوان از گرفتن خودكار دستم از ميانش گذشت.
منيره دستم را گرفت و فرمود: بيا، ولشان كن.

خودشان خيلي زود مي فهمند كه تو مردي.

حالا بايد رفت و كيف كرد.

در وقتي كمتر از يك هزارم ثانيه در آسمان آبي و لايتناهي بوديم.

رايشان يك تكه ابر پفكي و سفيد نشسته بوديم كنار تعداد زيادي روح ديگر كه همه سرخوش لبخند بر لب داشتند.

نورهايي زرد و طلايي در دور دست لاجوردي آسمان مي درخشيد.

نسيمي خوش بود مي وزيد كه طراوات قطرات آب فواره هاي باغ گلهاي شيراز را مي پراكند.

نرم و معطر.

همه ارواح اونقدر سر خوش به نظر مي رسيدند و صورتهايشان اونقدر بشاش بود كه هيچ حسي جز خوشي در من بر نمي انگيخت.
امت زير پايمان سرگردان در هم مي لوليدند و من و همراهاني كه خيلي هم غريبه به نظر نمي رسيدند به حيراني اونها مي خنديديم.
- مردن خيلي هم بد نيست ها .
- شايد.

تا وقتي از جسم رهاييم خوبه.

ولي وقتي جسممان را خاك كنند تازه اول بدبختي هست.اون پايين را نگاه كن.

رايشان زمين گروهي را ديدم در صفي طايشانل كه تك تك جلو مي رفتند و همراه جسمشان اسير خاك مي شدند.
ترس با همه ابهتش در من چنگ انداخت.
ناليدم: حالا چه كار كنيم؟
ندايي اون سان ملكوتي در آسمان پيچيد كه در همه عمر زميني خود چيزي حتي نزديك به اون را نيز نشنيده بودم.

صدا از بالاي سرمان، جايي در فرخناي آبي خنك آسمان مي تراايشاند: فقط ابوالفضل را صدا بزنيد.

همه روح آزادم را در يك فرياد گنجاندم: يا ابوالفضل.
فريادم اونقدر بلند بودم كه خودم از خواب پريدم.
اتاق تاريك بود و بالش از اشكم خيس.
امير نيم خيز شد.

دستم را گرفت و پرسيد: چي شده نگار.

ناليدم: هيچي.


چشمانم را بستم و در حسرت اون بايشان خوش و آزادي كوتاه مدت آسماني آه كشيدم.

160:

رز عزیزم سلام.
خانومی شما اشتباه فکر میکنی عزیزم اگه یکی بهت میگه روحیه بچه ها رو تضعیف نکن این بدین معنا نیست که ما همگی از انتقاد بدمون میاد.

نه.

برعکس.

اتفاقاً من فکر میکنم با انتقاد و رفع اشکالات انسان همیشه موفق تر خواهد بود. حالا اگه دوست عزیزی که این تاپیک رو گذاشته این نظر رو داده شما نباید ناراحت بشی.

به نظر من شما نظر خودت رو بده.

می تونی واسه اینکه سوء تفاهم پیش نیاد تو پیام خصوصی به بچه ها بگی

161:

خواهش میکنم عزیزم.
من که خوشحال میشم.

واست آرزوی موفقیت میکنم

162:

دوستان عزیز به جای بحث با هم می تونید به کمک هم این مسابقه رو به سمت موفقیت بیشتر سوق بدین.

death blooms شما هم زیاد سخت نگیر.

درسته واسه قضاوت زوده ولی رز عزیز هم که داوری نکرده فقط نقاط ضعف و قوت بچه ها رو میگه.

در ضمن اگه هرکی ناراحت بشه خودش به رز میگه.

اره داداشی

163:

قضیه سخت گیری نیست...خیلی سخته که بخوایم تا یه ماه دیگه که مسابقه هست نظراتمونو نگه داریم؟!!!!..

مطمئن باشید با این تاخیر یک ماهه هیچ اتفاقی در بچه ها نمیفته...یعنی دیر نمیشه...


اگه یه سری به تاپیک انتقادات و پیشنهادات بزنید میبینید که من تمام چیزایی که بچه ها میفرمودن و انتقاد داشتنو انجام دادم...

بحث بر سر انتقاد پذیری نیست...ببینید...تاپیک های زیادی هست مثل داستان های کوتاه اعضای هم میهن..
که داستانهای بچه ها توش نوشته شده..

اگر قصد ما انتقاد سازنده هست..بهتره بریم و اول از اونا شروع کنیم...

نه این داستانهای مسابقه...

این گوی و این میدان...

164:

شما پستی زده بودی که من هم جوابشو دادم...

شما همون پستو حذف کردی ..منم پست های مرتبط به اونو پاک کردم..

همین..

این تاپیک فقط برای نوشتن داستانه....داستانهای مسابقه....

اگر..انتقادی دارید تو تاپیک انتقادات بزنید...نه اینجا....ممنون میشم...

165:

سلام بچه ها
چرا تاپیک رو اینقدر منحرف میکنید اینجا فقط جای برنامه دادنه داستان هاتونه برای شرکت در مسابقه و بهتره به جای کلکل کردن وقت بذارین برای نوشتن داستان های جدید و نظرات رو آخر مسابقه بدین....
با تشکر از همه بچه ها یی که داستانهای زیباشون رو گذاشتن منم سعی میکنم داستان دومم رو بذارم

166:

ضمن سپاس از مدیر گرامی تالار داستان و داستان نویسی
میبینم که هستقبال بسیار خوبی از این مسابقه شده هست که برای شروع بسیار عالی هست.

تعدادی از داستان ها را مطالعه کردم با اینکه کاربران طبق فرموده خودشان قبلاً هم در این زمینه فعالیتی نداشتند اما برای شروع فعالیت بسیار خوبی هست.

در مورد داوری این مسابقه نیز توجه بفرمایید:
کاربران گرامی بنده به شما اطمینان میدهم که این مسابقه توسط افراد لایق و توانا که خود در این زمینه نیز فعالیت دارند بررسی و داوری خواهد شد.

هرچند این مسابقه از بعضی جهات در سطح مورد نظر انجام نمیشود اما به هیچ وجه این دلیل نمیشود که داوری نیز در سطحی غیر قابل قبول انجام شود.

بنابراین این نکته را نیز به خاطر داشته باشید.

همچنین امیدوارم این مسابقه باعث فعالیت بیشتر دوستان در این زمینه باشد و همینطور آغازی برای دیگر مسابقات در سطح بالاتر و بهتر.


167:

داستان شماره ی 23:

"گمشده"

مدت هاست از اينه ها فراري هستي و از هر چيزي كه حقيقت اين سال ها را اثبات مي كند .

همه ي اينه هاي اتاقت را شكسته اي .

كمد هايت يك دست از چوب اند و بدون شيشه .

وقتي چراغ روشن مي كني پرده هاي اتاقت را مي كشي تا مبادا بازتاب تصايشانرت را بر شيشه هاي رفلكس اتاقت ببيني.

چند وقت هست پايت را از اين اتاق بيرون نگذاشته اي ؟ چند وقت هست با كسي جز خودت حرف نزده اي ؟
احساس سرماي شديدي مي كني.

به زحمت به سمت شومينه مي رايشان و با دست هايي كه به شدت مي لرزند روشنش مي كني.

خودت را به سمت صندلي راحتي مي كشي و رايشان ان لم مي دهي .

صداي قيژ قيژ صندلي كه هميشه برايت يك سمفوني ارامش بخش بوده عذابت مي دهد.

تصميم مي گيري بلند شايشان و رايشان كاناپه دراز بكشي ولي تنت انقدر خسته هست كه فكر مي كني اگر بخواهي به خودت حركتي ب
دهي از هستخوان هايت صدايي مشابه صداي چوب هاي صندلي راحتي قديمي ات بلند مي شود.

نگاهت را بر مي گرداني به سمت شعله هاي اتش چرا گرم نمي شايشان ؟ چرا اين اتش حرارتي ندارد ؟ چرا گرمايي احساس نمي كني؟

رايشان زمين جلايشان شومينه خاك و خاكستر نشسته .

رقص شعله ها در بازي افكارت گم مي شوند .

ياد شبي مي افتي كه تمام عكس هايتان را تبديل به خاكستر كرده بودي.

تنها عكسي كه تايشان ان اتاق سوت و كور پيدا مي شد عكسي بود تايشان قاب خاك خورده ي رايشان تاقچه كه 12 سال بود همان جا خوابانده بوديش و تمام اين مدت جرئت نكرده بودي نيم نگاهي به ان بياندازي .

عكس دختركي 4 ساله با چشماني كه پر بود از تلالؤ مهرباني
ازشوهرت هيچ عكسي به جاي نمانده بود,هيچ ردي ..

سعي مي كني چهره اش را به ياد
بیاوري ولي تنها صحنه اي كه مدام پيش چشمهايت مي ايد ان لحظه اي هست كه پشت به تو باراني اش را از رايشان چوب رختي دم راهرو بر ميدارد ، با دست ديگرش چمدان را از رايشان زمين مي كند، تو با صدايي كه قبل از شنيده شدن، در گلايشانت مي ميرد صدايش مي كني..

او نمي شنود ولي انگار چيزي احساس مي كند، يك
لحظه مي ايستد، صورتش را برمي گرداند به طرف تو و هر بار در همینجا خاطراتت محو مي شوند دست از تلاش براي بياد اوردن چهره اش برميداري.
صداي پچ پچ تمام كساني كه پس از ان تصادف لعنتي بالاي تختت ايستاده بودند در گوشت مي پيچد .

صداي ظريف زنانه اي مدام در ذهنت تكرار مي شود :“ چطور مي خواهند خبر فوت دخترش را به او بدهند؟” سعي مي كني چيزهايي را به ياد بيا وري از ان شب وحشتناك
تو رانندگي مي كردي و دخترت در كنارت شيطنت مي كرد .

شوهرت ان شب كجا بود ؟ به چه فكر مي كردي؟

اين افكار عذابت مي دهد .

دلت مي خواهد به چيزهاي ديگري فكر كني مثلا اينكه چرا شوهرت رفت .

به ياد مي اوري كه تمام مدت سعي مي كرد تو را ارام كند .

فرموده بود تو مقصر نبوده اي

دفتر خاطرات ذهنت راورق مي زني و جلوتر مي رايشان ؛ زنی کنار شوهرت ایستاده و در حین صحبت با او گاه گاهی زیر چشمی تو را می نگرد, شوهرت پریشان هست .

صدای بغض الودش را می شنوی :" بس کن! طوری حرف می رنی که انگار او یک دیوانه مادر زادی هست , فکر می کند این جادثه تقصیر اوست .

هنوز نتوانسته , هنوز نتوانسته مرگ دخترمان را باور کند , فقط همین , حق هم دارد , کمی که بگذرد حالش بهتر می شود "

- " منظورت این نیست که او واقعا بی تقصیر هست؟"
تیزی صدای زن ازارت می دهد....

به 6 ماه سپس ان خاطره می روی ؛ روی همین صندلی راحتی نشسته ای و عروسک دخترت را در اغوش گرفته ای , به شوهرت اصرار می کنی زودتر به دنبال دخترت برود و او را از مهد بیاورد , و او هیچ نمی گوید .

به طرف راهرو می رود , بارانی اش را از چوب رختی برمیدارد .

چمدانش را با دست دیگر از زمین می کند , یک لحظه مکث می کند , صورتش را به سمت تو برمی گرداند و باز درست در همین لحظه چهره اش در خم کوچه خاطراتت گم می شود .

فقط به یاد می اوری که به انتظار می نشینی تا دست در دست دخترت بازگردد ...

اما او دیگر هرگز نمی اید .

تصمیم می گیری بلند شوی و این بار خودت به دنبال ان ها بگردی اما خسته تر از ان هستی که از جایت تکان بخوری .

فکر می کنی چقدر شکسته شده ای ,خیلی بیش تر از سنت ...تصمیم می گیری صبح فردا شال و کلاه کنی و دنبالشان بگردی .

نمی دانی دخترت در این سال ها چقدر تغیر کرده .

حتی نمی توانی چهره ی همسرت را به خاطر بیاوری ...

پلک هایت سنگینی می کند .

در همان حالی که نگاهت به شعله های اتش دوخته شده به خواب می روی.

..................................................

................................................

سپس مدت ها احساس گرما می کنی , چشمانت را باز می کنی , نوری چشمانت را می زند , به سرعت پلک هایت را روی هم می گذاری , چه کسی ممکن هست پرده ها را کشیده باشد؟ نمی دانی چقدر خوابیده ای, چند روز؟ ...

می خواهی بلند شوی و به دنبال دخترت بگردی .

ناگهان بدنت مثل گذشته یخ می کند .

چشمانت را باز می کنی .

مردی رو به رویت ایستاده .

روی کاناپه دراز کشیده ای , ارام و راحت , دیگر تنت درد نمی کند .

مرد از مقابلت کنار می رود .

دوباره گرم می شوی.

روبه رویت , ان طرف شومینه , خود را می بینی که روی صندلی راحتی نشسته ای و چشمانت به شومینه ی خاموش خیره مانده , کسی اگشتانش را روی مچ دستت گذاشته و می گوید:" تمام کرده..."

دخترت را می بینی که کنار پنجره نشسته و به تو لبخند می زند و برایت دست تکان می دهد ...

باورت نمی شود که او برگشته باشد .

به سمت او میروی و در اغوشش می کشی , اصلا تغیری نکرده و با این حال به او می گویی :" چقدر بزرگ شده ای!"

با انگشتانش به چیزی اشاره می کند , برمی گردی و مردی را می بینی که ÷شت به تو ایستاده , قد و هیکلش مثل شوهرت هست وقتیکه برای اخرین بار رفتنش را تماشا می کردی ولی کمی خمیده تر با موهایی خاکستری رنگ.

صورتش را برمی گرداند به سمت تو , ناگهان احساس می کنی تکه ی گم شده ی افکارت را پیدا کرده ای و پازل خاطراتت تکمیل شده ...

در چشمانش غمی کهنه با اشک در هم امیخته .

دخترت مدام دستت را میکشد , می خواهی از شوهرت خداحافظی کنی ولی دخترت موقعيتی به تو نمی دهد و به بیرون از خانه میکشاندت .


دستش او را محکم می گیری , نمی خواهی دوباره گم اش کنی!

168:

واست دعا میکنیم زیاد
ولی یادت نره اینجا تاپیک مسابقه داستان نویسی نه دعا و آرزو

169:

داستان شماره ی 24:



به ناماو که زیباست
داستان من مربوط به هیچ کس نیست وتنها برپايه تفکراتم نوشته ام.و تمام داستان را به صورت شعر دراورده ام .و از هیچ جای نیز نگرفته ام.


به نام او
*بودم جوانی بیست ساله....بی رفتار و بی کردار در خانه *

*شدم دیوانه من روزی......شکستم هر چی بود در ان خانه *

*پدر امد واز قضا همراه من دیوانه....هر دوی ما شدیم دشمن دین خانه*

*

*خواستم روم به جایی.....که در نباشد هیچ خدای*

*گذشتم زدهی مات ومبهوت ....زاب های صاف وحیرون

ز دشت گذشتم رسیدم به کوه.....خلاصه رسیدم به بالای کوه
در بالای کوه دیدم دو روحی.....ز روحان بپرسیدم راهی

بدادند در این راه پیامی......که هر که رود شود گواهی

گواهی زحق یا زدین .......خلاصه گواه حق

شدم زاشاره انها به راه .....چیزی عجیب بدیدم در انجا

میان دوسنگ دیدم کلبه ای .....میان کلبه چند تن مرده ای

شدم حیران سرگشته افتا دم زکوه.....فکر کردم باشد زکوه راهی
نشاید که در راه باشد کاخی.....ان هم میان دو سنگ کاهی

کنار مرده ها دیدم کاغذی......در کنار کاغذ بود مردگانی

و حا لا از این به بعد اون شخصی که از خانه زده بیرون با نامه ای مواجه شده که انرا بر داشته ومی خواند
متن نامه
به نام خداوند کریم....که همواره باشد قادر وعلیم

هرکس بخواند این نامه را....

باشد دیوانه وبی کریم

* ما بودیم چندین نفر ....هم پسر وهم دختر
بودیم دیوانه در خوانه .....هر کدام دشمن دین خانه
ما گذشتیم از همین کوه.....رسیدیم به این کلبه که بود
شدیم مشغول عیش ونوش......ندانستیم که می شویم پوست وسست
خلاصه رفتیم زحال هر کداممان....شدیم محرم زمحرم هر کداممان
ندانستم که چند روز بود این محرمیت....که پاک شد حال ما زمحرومیت
در ایام بی خلوصی بودیم مست.....در ان مستی بودیم سست
خلاصه بگذراندیم دران 20ماه.....کسانی شدنند همراه در مدت 20 ماه
چون خدا بود بر سر ما ........در را محکم ببست بر روی ما
شدیم دران کلبه زندانی......بی رنگ وبی پوست با بی وجدانی
خلاصه نگهداشت ما را در ان 100 ماه ......که هر ماهش برابر با 100ماه

زدو خورد افتاد در بین ما .......کشت وکشتار هم در پی ان
کشتند وخوردند گوشت هم.......از بس که وحشی بودند مثل هم
از بین انها ماندند 3نفر......از ان 3 نفر 2نفر مردنند
نامه را خواند ورساند ان را به پایان.........او هم در همانجا بفرمودا وداع
وپایان این داستان به اینجا ختم میشود .یعنی اون شخص فراری با پبیان بردن نامه در انجا میمیرد.


170:

داستان شماره ی 25:


_بفرماييد..آماده اس.



_ ممنون.
دست بردم دسته گل رو بردارم ، در حاليكه پولها را ميشمرد شنيدم كه ميفرمود:
مباركه..به سلامتي!
لبخندي تحايشانلش دادم و بيرون آمدم.

دسته گل رو با دقت رايشان صندلي عقب گذاشتم و راه افتادم.

همينطور كه مشغول رانندگي بودم ، نيم نگاهي به كادو انداختم.

خيلي زيبا پيچيده شده بود در زرورق.

نگاهي به آينه بغل كه كردم از خودم خوشم اومد ، شيك و موقر! شيما هميشه ميفرمود بلوز سفيد بهت مياد.

خدا كنه خوشش بياد.

با اين تيريپ حتمن جلايشان دوستاش بهم افتخار ميكنه.

چرا نكنه؟ كادومم كه حرف نداره، ممكن نيست از اين گرونترو كسي براش خريده باشه.

نبايدم كسي مثل من براش كادو بگيره.

_ قرمز لعنتي!
كاش از بزرگراه ميرفتم.

اينجوري لااقل نفر آخر نبودم.

آخه آدم اولين جشن تولد تنها عشقشو دير برسه!!!!!!! حتمن شيما ناراحت ميشه!

_ چي كار داري ميكني؟
_ آقا ايشاله خدا بچه هاتو برات حفظ كنه.....ايشاله چشم حسودا بتركه......
_ برو كنار ! نميخواد! اينو ببر اونور ......دوديم كردي بچه!
در حاليكه دود اسپند رو بطرفم فوت ميكرد، لحنش از دعا تبديل به خواهش و بعد، التماس شد.

التماس مقداري پول ميكرد.

خواستم پنجره رو بدم بالا با دست ذغاليش شيشه رو گرفت و بطرف پايين فشار داد.و باز التماس:
آقا تو رو خدا...تو رو جون بچه هات...جون عزيزت....يك كمكي بكن...

لااقل پول سبنجو بده.....

چراغ سبز شد.

نگاهي، لرزيد...

چشمي اشكي ريخت...پايي رايشان پدال گاز فشرده شد....و دستي سياه، ناشيانه بر صفحه اي سفيد كشيده شد.




ترمز كه گرفتم و برگشتم تا به حسابش برسم دامني رو ديدم كه درباد ميرقصيد، دختري كه ميدايشاند و اسپند داني كه زير چرخ ماشينها ميلغزيد.


171:

داستان شماره ی 26:



مطمئن نيستم كه پنجاه سالش باشه اما ميدونم 46 بيشتر داره.يادمه ميفرمود سفيدي ريشهاش و ريختن موهاش مال سن و سال نيست، ارثيه! تا به حال اينجوري نگام نكرده بود.

سيني رو گذاشتم و سريع، برگشتم تو آشپزخونه نشستم.


شنيدم كه ميفرمود:
_ وصيت اون خدا بيامرز بود.خودتون كه ميدونين ، روزاي آخري ناي حرف زدن نداشت ، اما جون كند تا فرمود ميرزا جون تو و جون مهري من! فرمودم خيالت جمع باشه.

تا حالا شوهر مادرش بودم، از اين به بعد، سايه سرش ميشم.

چراغ خونم ميشه جاي تو! قسمت كه نبود از مادرش بچه دار شيم..ايشاله ميشه مادر بچه هام...من كه....

گوشهايش را گرفت.

نميخواست بشنود.

زانوهايش را تايشان سينه جمع كرد، دستهايش را بهم فشرد و سرش را ميان زانوهايش گذاشت و اشك.....

اما چه فايده؟ سرنوشت در حال رقم خوردن بود.

بي هيچ اختياري از او! صداي خودش بود كه بي صدا ميفرمود: مامانم از دست تو دق كرد و مرد ! آخه مرتيكه اسم خودشو گذاشته حاجي...مشتي....ميرزا....هنوز چلم مامان نشده...لقمه چرب و نرم گير آورده......

_ چته دختر! مگه ميخوان ببرنت قصابخونه كه اينجوري گريه ميكني؟پاشو! پاشو صورتتو آب بزن.

با اين قيافه شگون نداره .

خدايي نكرده داري ميري پاي سفره عقدا.

صداي خاله خانم بود.

خم شد و با دو دست ، زير بغل مهري را گرفت و سعي كرد تا او را بلند كند.مهري با اكراه بلند شد و ايستاد.نجوا كنان فرمود: هوسباز!

خاله لبش را گاز گرفت اما هيچ نفرمود.انگار كه مهري را ميكشيد تا لب حوض...
فرمودن فايده اي نداشت.

ورد زبون خاله شده بود كه بي سرپرستي و جامعه گرگه و تو بي كس و كار و ميرزا معتمد همه و حاجي بازار و مرد خونه هست.

فايده نداشت تكرار خاله و انكار مهري.

شايد حتي غرولندهاي شوهر خاله هم فايده نداشت.

شايد خاله از ترس شوهرش راضي به اين كار شده بود.

ميرزا همه كس مهري بود.

فرار هم فايده نداشت.

سر سفره عقد، وقتي ربابه خانم سرش را نزديك مهري كرد و نيشگون آبداري گرفت و زمزمه كرد: بله رو بگو ديگه! همه منتظرن!..

مهري فقط آرام فرمود: آآآآآآ....و شنيد صداي هلهله را.

ولي كسي نفهميد مهري ميخواست بگايشاند: آخ.....پس هيچ نفرمود درباره چندشش از ريشهاي ناهمگون ميرزا از برخورد لبهاي كلفت ميرزا بر گونه نرمش و ناراحتي اش از گذاشتن دستش در دستان خشن ميرزا و و نفرتش از آغوش ميرزا.



وقتي همه رايشاناهاي مهري تمام شد، چه جشني برپا بود براي مرگ خاموش او سپس مادرش.چه زيبا بود مهري و چه تلخ.
همه شاد باش فرمودند.

172:

ممنون از ستاره ی عزیز...حتما ادامه بده

173:

داستان شماره ی27:

اومدم یه داستان دیگه بگم و برم
<<قلب بزرگ>>

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد.

شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

سپس اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا اون را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!
از زاویه های مختلف به اون نگاه کرد شاید می خواست اینطوری اون را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!
به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد .

دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت .

نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش اون را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود .

نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش.

وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود..

174:

داستان شماره ی 28:


ناسزا بخاطر یک اشتباه یا یک کار نیک ؟


دخترک اشکی نداشت .

فقط صدای گریه ی او می آمد .

اشک هایش روی گونه اش خشکیده بود .

این امت سرد ...

این امت سنگی ...

اونقدر گرم کار خود هستند که حتی دخترکی که گوشه ی بازار گریه می کرد را ندیدند .

تا اینکه مردی بالای سر دخترک ظاهر می شود ..

دخترم ..
بلند شو حتماً مادرت رو گم کردی ؟
صدای گریه ی دخترک قطع می شود .

مرد می گوید : اینجا جای چندان بزرگی نیست ...

حتماً مادرت پیدا میشه

دخترک فقط به اون مرد نگاه می کند و بی توجه به اطراف ، دنبال مرد براه می افتد ....

مرد نگاهی می کند و می گوید : دخترم نگاه کن شاید مادرت را پیدا کنی .

ناگهان به سرعت و بشدت دست دخترک از دست مرد بیرون کشیده می شود ...

مادرش از پشت سر دست دخترش را از دست مرد بیرون کشیده و بخاطر دزدیدن دخترش به مرد ناسزا می گوید .

دخترک متعجب به مرد و به مادرش نگاه می کند ...

مرد با نگاه و لبخند به دخترک می گوید : مهم اینه که مادرتو پیدا کردی ...

مادر دست دخترش را گرفته و دور می شود دخترک در حالی که دور می شود ، برگشته و به مردی که با کلاهی مشکی و قدی بلند ، ساعتش را می خواند ، نگاه می کند .
آری جایی که همه سیاه هستند کار سفید کردن جرم هست.

175:

سلام دوستان.

من حدود چند ماهه که تمام نوشته هاتونو می خونم .
ولی راستش امروز بالاخره تونستم بیام و خودمو معرفی کنم.
امیدوارم که دوستای خوبی واسه هم باشیم .
دوست دارم با شما بیشتر آشنا شم.

در ضمن امروز کلی خوشحالم که تونستم سپس چند ماه مستقیم حرف بزنم.
این مسابقتون هم خیلی جالبه.

176:

به همه ی شما دوستای خوبم به خاطر این داستانای قشنگی که مینویسید تبریک میگم.
این اصلا" مبالغه نیست اگه بخوام بگم شما می تونید منحصر به فرد باشید.
به نظرم هر کدوم با داستاناتون آدمو به یه حال و هوا می برید.
نادیا جون با داستانش که اتفاقاتش قابل پیش بینی نبودن مگه سپس خوندن.
و یا ستاره جون با انتقال حس خوبی که به کار برد طوری داستانشو نوشته انگار همون لحظه من اون حسو دارم.
خلاصه همتون نویسنده های توپی هستید
اگه دست من بود به همه جایزه میدادم

177:

گوگو،رضا،سروناز،فروتیبا،ف رانک،رز ، روشنک و.....همتون محشر نوشتید.

178:

سلام..ما هم خوشحال میشیم با شما و آثارتون بیشتر آشنا بشیم...منتظر داستانهای زیبای شما هستیم..

179:

جایزه رو آماده کن اومدم بگیرما

180:

ایشالله...

181:


شراره جون مرسی از لطفت من هم منتظر داستان شما هستم ...

امیدوارم دوستای خوبی بتونیم برای هم باشیم

182:


mamnoon
ama man ke inja dastani nadaram

183:

با اجازه از مدیر نحترم تالار و ادمین گرامی
که بنده بسیار به هر دو ایشون ارادت خاصی دارم
من کمتر شده که از داستان هایی تشکر کنم
اما می خواستم بگم که اگر از داستانی تشکر کردم اون داستان از نظر من واقعا زیبا بوده و من رو به حال و هوایی خاص برده
در هر صورت می خواستم اول از همه و بیشتر از اونایی که ازشون تشکر کردم یه دست مریضاد بگم که انصافا کارشون عالی بود
البته این نظر من بود و اگر مدیر محترم تشخیص بدن می تونن این ÷ست رو پاک کنن چون من همواره پیرو حرف ایشون هستم
با ارزوی شادکامی و موفقیت برای همه دوستان
کابر :
رز
در پناه حق

184:

این داستان کوتاه خیلی تو زندگی بهم کمک کرد و بعضیجاها از فراموش کردن پند این داستان ضررهای سنگینی رو متحمل شدم:

مردجواني در آرزايشان ازدواج با دختر ِزيبارايشان کشاورزي بود.

به نزدکشاورز رفت تا از او
اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و فرمود: پسر جان، برو در اون قطعه زمين بايست.

من سه
گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم ازاين سه گاو رو بگيري،ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظاراولين گاو ايستاد.

در
طايشانله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاايشان که تو عمرش ديده بود به بيرون دايشاند.

فکر
کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دايشاند و گذاشت گاو ازمرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.

دوباره در طايشانله بازشد.

باورنکردني بود! در تمام
عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود.

با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر ميکرد و
وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر
باشه.

به سمتِ حصارها دايشاند و گذاشت گاو از مرتع عبور کنهو از در پشتي خارج بشه.براي
بار سوم در طايشانله بار شد.

لبخند بر لبان مرد جوانظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين
و لاغرترين گاايشان بود که تو عمرش ديده بود.

اينگاو، براي مرد جوان بود! در حالي که
گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب برنامه گرفت و درست به موقع بر رايشان گاو پريد.

دستش رو
دراز کرد… اما گاو دم نداشت!..زندگي پر ازموقعيت هاي دست يافتنيه.

بهره گيري از بعضي
هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل.

اما وقتي که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن
(معمولاً در اميد موقعيت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

براي همين، هميشه اولين شانس رو باید چسبید!

185:


داستان شماره ی 29:


عشق پاک مینا
...خانم پرستار زود یه سرم قند بیار...

سریع تر آستینشو بالا بزن.....
بهتون فرموده بودم قبل از دیدن جسد باید من باهاش حرف بزنم .
چند دقیقه بعد ......
دکتر بیداری در حالی که از اتاق بیرون می رفت رو به پرستار فرمود:بیچاره شوک بزرگی بهش وارد شده.

خدا کنه بتونه با این موضوع کنار بیاد هر چند خیلی سخته.مثل اینکه خودش هم بیماری قلبی داره.نباید این طور ناگهانی جسد رو می دید...
....تنها چیزی که یونس تو خواب می دید چهره ی معصوم و پاک مینا بود .
تمام لحظات با هم بودناشون تو این پنج سال و دو ماهه مثل یه فیلم از جلوی چشاش رد می شد.

از اولین دیدارشون .اولین بوسه....
حتی آخرین صحنه ی با هم بودنشون.

دو روز قبل از عمل .کنار دریا بودن و با هم غروب خورشیدو نگاه می کردن.

تو تراز ویلا روی کاناپه ی قدیمی کنار هم نشسته بودن .مینا مثل همیشه اندام ظریف و کوچیکشو تو بازوهای مردونه و قوی یونس پناه داده بود و حس امنیت می کرد.سرش رو رو سینه ی یونس گذاشت و دستشو آروم لای انگشتای یونس جا داد.اونا آروم با هم حرف می زدن.

چه لحظات خوبی بود.....
یه دفعه نور شدیدی چشای یونسو زد .طوری که ناخودآگاه چشاشو بست.مینا دیگه تو بغلش نبود!یه باغ سیب دید که مینا اونجا زیر یه درخت سیب نشسته بود .یه پوشش حریر آبی به تن داشت.وزیر چشمی یونس رو نگاه می کرد.

یونس به طرفش رفت و آروم اونو بغل کرد .اونا باز هم از خود بی خود شدن.....
...."مینا هیچ وقت باورم نمی شد که یه روز همه چیز عوض شه .یادته همیشه می فرمودی دوست داری من تا لحظه ی مرگ به یادته باشم؟می فرمودی دوست نداری حتی یه لحظه هم از فکر هم بیرون بیاییم.حالا همه چیز به بهترین صورت ممکن درست شده.

من عاشق شدم.طعم عشقو چشیدم.عشق پاکی که از مهر تو در درونم پنهانی متولد شد و وقتی به خودم اومدم خیلی بزرگ شده بود...."
"آره...یادته می فرمودیم بذاریم خودش پیش بره؟دیدی پیش رفت و چه قشنگ به زیباترین صورت ممکن در اومد.ما حالا با عشق هم زندگی می کنیم...یادته پنج سال پیش؟ چه آشنایی عجیبی بود.چه خاطراتی داشتیم تو این پنج سال .

گاهی ناامید می شدم از اینکه تو یه روز با من بمونی.می فرمودم منو بالا خره تنها میذاری..."
"هیس هیچ نگو عزیزم......الن فقط می خوام ببوسمت .چه زیبا شدی با این لباس.همیشه اندامت چشامو خیره می کنه .مینا فقط منو نگاه کن....."
"یونس اینجا خیلی خوبه.

سراسر پاکی و نور وسفیدی.

نمی دونی الان چه حال خوبی دارم.

آرامشی مطلق تمام وجودمو فرا گرفته.نمی دونی چه خوبه راحت خوابیدن وبدون ترس زندگی کردن.ترس از جدایی دیگه وجود نداره.

چشام دیگه واسه هیچ غمی تر نمی شه .آخه اینجا فقط امیده.این باغ سیب اونقدر بزرگه که واسه منم حتبی یه جایی داره.باورم نمی شه....انجا سراسر نوره .نوری که از عشق تو تو قلبم بوجود اومده انگار به بیرون فوران کرده و تمام این سرزمین رو فراگرفته.....
می دونم از من یه کم دلخوری ولی من باید نذرمو ادا می کردم .

این نذر رو برای بهم رسیدنمون کرده بودم واسه اینکه تو عاشقم شی.

اگه زیرش می زدم معلوم می شد عشقم واقعی نبوده...."
دیگه نمی تونم تحمل کنم....می خوام ببوسمت.."
"باشه عزیزم....."
.....اثر داروهای آرامش بخش کم کم از بین رفت و یونس مثل اینکه از یه خواب عمیق بیدار شده بود،بی حال چشاشو باز کرد .اولین چیزی که سپس چهره ی معصوم مینا دید لامپ های سقف بود.

به زحمت به طرف پرستار چرخید و آروم از لای لبای گوشتیش صداش در اومد"چی شده؟ ......

چی شده؟....مینا کو ؟مینا رو می خوام.

خواهش می کنم اونو بیارید پیشم..."
یونس ملتمسانه به پرستار نگاه می کرد که دکتر وارد اتق شد.چهرهاش جدی بود .

کنار تخت ایستاد و با لحنی محکم شروع کرد"آقای فرهمند متاءسفانه همسر شما بلا فاصله سپس اهدای کلیه شون دچار مرگ مغزی شدن....دیگه به هوش نیومدن.ایشون قبل از شروع عمل از من خواستن که اگه اتفاقی افتاد،قلب و کلیه ی دیگشو هم یه دو تا دیگه از بیمارای نیازمند که توانایی خرید اعضا رو ندارن اهدا کنیم.ایشون قلب سالمی دارن که به آرومی می تپه..."
خدای بزرگ ....بالاخره از اونچه که می ترسید اتفاق افتاد....مینا واسه همیشه یونسو تنها گذاشت....تمام صحنه هایی که تو خواب دیده بود از جلو چشاش گذشت....

مینا تو اون پوشش آبی.....کنار دریا....غروب خورشید......باغ سیب و عطر دل انگیزش.....آرامش مینا ونگاهش که اینبار اثری از غم تو عمقش نبود.......
پیشانی بلند یونس از قطره های عرق خیس شد....آروم پپپپاهاشو تو بغلش جمع کردو رو به دیوار چرخید.دیوار.....مینا همیشه وقتی تنها بود رو به دیوار با یاد یونسش به خواب می رفت....یونس به خطوط در هم دیوار گچی خیره شده بود...تمام تنش می لرزید.تنها چیزی که حس می کرد تن زیبا و گرم مینا بودکه اونو به خودش می فشرد....هیچ چیز نمی شنید.

انگار اونم مرده بود.تن مینا مثل همیشه معرکه بود.

چشاش مثل همیشه خمار بود و داشت یونسو دیوونه می کرد......
سه سال بعد.....
یونس فرهمند در سن 29 سالگی در حالی که گویی پیرمردی 60 ساله ست بدلیل بیماری قلبی فوت کرد...
"...مینای عزیزم...

راست می فرمودی اینجا آرامش مطلقه.بالاخره من اومدم پیشت....زیاد منتظر بودی؟ ...."
اون به مینا پیوست تا تو دنیایی که گنجایش عشق پاک اونارو داره تا ابد با هم زندگی کنن.

اون باغ سیب ماءمن همیشگی اونا شد....[/quote]

186:

روشنک جون من هم صد در صد با جمله آخرت موافقم.

واقعا" باید اولیت شانسو همیشه چسبید

187:

خب...از نظر من اینطور بوده که فعلا از داستانی نقد یا تعریف نشه....فعلا به همون تشکری که میشه از هر کاربر کرد اکتفا میکنیم..

در ضمن مطمئن باشید پستهای حذف شده ی شما در رابطه با انتقاد از داستانهای مسابقه سپس پایان مسابقه به حال اول برمیگرده..

ممنون از لطفتون..

188:

رز عزیزم تو متن هایی نوشتی که قشنگ بود.

به خاطر زحمتت ازت تشکر کردم

189:


190:

داستان شماره ی30:
ملیحه وقتی داشت آخرین جرعه سم رو می نوشید یک اون کل خاطرات زندگیش جلوی چشش رژه رفت......از موقعی که یادش میومد بچه سیزدهم یه خونواده فقیر بود...خونواده ای که مادر بااون طرز فکر پایین و احمقانه ای که داشت ، فقط برای اینکه تعداد پسراش بیشتر بشه هر سال بچه آورده بود و حالا صاحب 5 پسر و 9 دختر بود...هیچ وقت کاری به تربیت اونها نداشت و به قول خود ملیحه مثل علف هرز هر کدوممون بزرگ شدیم....

اوایل نزدیک یه پادگان نظامی زندگی می کردن و به لطف سرهنگی که اونجا بود نهار و شامشون تامین بود!! و این شد که اونا تا مدتها جیره خوره پادگان بودن و براشون عادت شده بود..پدر هم که در اثر کار و فشار زیاد ، ناراحتی قلبی گرفته بود و گوشه خونه افتاده بود و کاری ازش بر نمیومد.....به لطف سرهنگ اونها تا اون موقع که اونجا بودن کمتر مزه گرسنگی رو چشیده بودن و شاید همین موضوع باعث شد که مادر دغدغه پر کردن شکم بچه ها رو نداشته باشه و همینطور به تعدادشون اضافه کنه...

تنها مشکلشون تامین کیف و کفش و پوشش برای بچه ها بود که اونم میشد یه جوری سر و تهش و هم آورد.......

ملیحه هیچ وقت محبتی از خونواده ندیده بود!!! چون با این همه بچه چطور می شد فکر محبت بود؟!!! وقتی مدرسه می رفت و بچه ها رو میدید که با لباسهای مرتب و شیک دست در دست پدر و مادر به مدرسه میومدن و به زور از آغوش اونها جدا میشدن آهی از وجودش بلند میشد!!...

چون ملیحه مجبور بود با لباسهای مندرس و وصله خورده ای که مال خواهرهای بزرگترش بودن و با کیف رنگ و رو رفته که به خاطر اینکه یوقت بند کیف پاره نشه اونو زیر بغل میزد به مدرسه بره..........زنگهای تفریح که شده بود زنگ حسرت!!! چون میدید بچه ها با ذوق و شوق میرفتن طرف بوفه و از خوراکیهای رنگارنگ خرید می کردن و او از دور فقط نظاره می کرد.....هیچ یادش نمیاد در دوران تحصیل دوستی داشته باشه چون هیچ کس حاضر نبود حتی توی نیمکت کنارش بشینه و همه به یه چشم دیگه بهش نگاه می کردن!!......خلاصه دوران مدرسه دیگه داشت تمام میشد .....دو تا از خواهرا و 3 تا برادراش ازدواج کردن و به جز خواهر بزرگش مهری بقیه انگار مهر بدبختی رو پیشونیشون خورده باشه با سختی زندگی میکردن...

مصیبتشون از وقتی شروع شد که به خاطر عمل قلب پدر مجبور شدن خونشونو بفروشن و برن دنبال یه خونه اجاره ای !!...

با این جمعیتی که اونا بودن هیچ صاحب خونه ای حاضر نمیشد اونا رو قبول کنه !!...

این شد که مجبور شدن برن خونه مادر بزرگ برای مدتی اونجا زندگی کنن تا توی یه موقعيت یه سر پناهی پیدا کنن...

دایی و زن وبچه هاش هم اونجا بودن و اونا یکی از اتاقها رو که گوشه حیاط قدیمی مادربزرگ بود برای زندگی انتخاب کردن ..هر چند موقع خواب همه کیپ تا کیپ هم بودن ولی بهتر از آلاخون والاخونی بود....

دیگه کنایه های زن دایی و بچه هاش داشت شروع میشد ...

هر روز به یه بهانه دعوا راه مینداختن و از اومدن و رفتنا و باز و بسته شدن در حیاط گلایه می کردن و غر می زدن تا اون روز شوم!!!!ملیحه اون روز از مدرسه برگشت از دور دید نزدیک حیاط مادربزرگ کلی جمعیت جمع شده و آمبولانسی هم وسط جمعیت ایستاده ...جمعیت رو کنار زد ......

مادر و خواهراش رو دید که همینجور تو سر خودشون میزنن و گریه میکنن ...

یه نفر توی پتو پیچیده شده بود جلو رفت هنوز صدای نالش میومد چهرشو از سوختگی نشناخت از نالش فهمید حامد برادرشه...وای خدای من چی شده ....مادر داد میزد دیدی بدبخت شدم دیدی پسرم از دست رفت ....

بعداً فهمید اون روز زهره دختر دایی شروع به بدگویی و ناسزاگویی کرده وکلی حرف باره حامد کرده ..

اینکه شما اینجا سربار ما هستین ...

زندگیمونو بهم ریختین و...

و حامد هم که دیگه تحمل شنیدن نداشته یه اون بشکه نفت رو از گوشه حیاط بر میداره و خالی میکنه رو خودش !! و کبریت رو میزنه و میگه الان با این کبریت از شر من یکی لا اق خلاص میشید و........

آمبولانس آژیرکشان رفت ولی چه سود نرسیده به بیمارستان حامد تمام کرد!!!! و همه رو غصه دار کرد......

هنوز هیچ کس مرگ حامد رو باور نداشت که دومین شوک هم سپس 8 ماه از مرگ او به خونواده وارد شد!! شبنم کوچکترین خواهر ملیحه که 15 سال بیشتر نداشت روز به روز ضعیف تر میشد ولی بخاطر اون اتفاق کسی توجهی به تغییر شبنم نداشت...تا اینکه یک روز وقتی داشت توی آشپزخونه کار میکرد از حال رفت و نقش زمین شد!!!! سریع بردنش بیمارستان و دکتر کلی آزمایش براش نوشت ...

تا اینکه فهمیدن شبنم هپاتیت داره و خیلی از بیماریش میگذره و دیگه کاری از کسی ساخته نیست....

پدر با اون قلب ناراحتش هر شب بالای سر شبنم بود و اشک میریخت و مادر هم کارش شده بود گریه و نذر و نیاز.......شبنم دیگه جونی در بدن نداشت ...

آخرین نگاه معصومش رو به چشای پر از اشک پدر دوخت و دیگه........

غم از دست دادن شبنم اونم سپس مصیبت حامد واقعا سخت بود....این دو مصیبت کمر پدر رو خمیده کرده بود و شده بود مثل پیر مردهای هشتاد ساله ...

مادر هم دست کمی از او نداشت...

روزها میگذشت و باید دنبال خونه میگشتن ...

ولی بیفایده بود ....

تااینکه یکی از خیرین محل یه زمین بهشون اهدا کرد و با کمک بقیه همسایه ها اونجا را ساختن ..البته دو تا اتاق از بلوک که دیوار درست وحسابی نداشت و تو همون حالت نیمه کاره به اونجا اسباب کشی کردن .....

دیوارا پر درز بود و که زمستون باد سردی از لای اون وارد میشد و واونا هم که بخاری درست و حسابی نداشتن باید با پتو خودشونو گرم نگه میداشتن.....واقعا زندگی کردن توی اون آلونک سخت بود ولی چاره ای نبود.....

کم کم موقع ثبت نام کنکور بود ...

با وجود اینکه ملیحه دختر زرنگ و درس خونی بود بخاطر مشکلات مالی نتونست شرکت کنه و این براش بزرگترین عذاب بود ...

دیگه از این زندگی نکبتی خسته شده بود و توی خلوتش با خودش فکر میکرد کاش مثل حامد و شبنم از این زندگی خلاص شده بود ...

اونا که رفتن و راحت شدن ..چرا من باید بمونم و زجر بکشم؟!!!.......

تا اینکه بالاخره تصمیمشو گرفت.....

و حالا آخرین جرعه رو سر کشیده بود!!!! و دیگه هیچی نفهمید...........

چشماشو باز کرد و و دورو برشو نگاه کرد توی بیمارستان بود ......یه اون چشمش به چشم کمسو و اشک آلود پدر افتاد !!! ملیحه شروع به گریه کرد پدر هم همراه او اشک میریخت .....

آخه چرا؟ چرا ملیحه؟ چرا بابا جان ؟؟ میخواستی من از غصه دغ مرگ بشم؟ چرا این کار و کردی؟ من که دیگه جونی در بدن ندارم!! .......

و ملیحه اشک میریخت نه بخاطر پشیمانی بخاطر اینکه چرا دوباره برگشته به اون زندگی مصبت بار !!!!!!!!!..............


191:

ممنون از نادیا خانوم و داستانی که نوشتن..


192:

راست میگه
نادیا جان خیلی داستانت قشنگ بود ...


193:

اين قدر بچه ها داستاناي قشنگ و بديع مي نايشانسن كه من ديگه هر چي هستعداد داشتم كور شد

194:

داستان شماره ی 31:

"زنگ انشا"

معلم فرموده بود انشا بنویسید , فرموده بود این جمله را ادامه بدهید : " وقتی از مدرسه به خانه می امدم ...

"

تخیلات دخترک مثل همیشه بارور و منجر به نوشتن داستانی شده بود ...

انشای دخترک با بقیه متفاوت بود ؛


"دخترک در انشایش دیر از خواب بیدار شده بود .

جوراب هایش را لنگه به لنگه پوشیده بود.

هنگام بیرون رفتن از خانه لباسش به تیزی براده ی اهن نتراشیده ی در گیر کرده و پاره شده بود .

به اتوبوس نرسیده بود و به ناچار تمام راه را در هوای سرد زمستان دویده بود , دو کوچه مانده به مدرسه , در حال پریدن از روی جوی کوچکی مچ پایش پیچیده بود و روی یخ هایی که بر زمین نقش بسته بودند لیز خورده بود , به هوا پرتاب شده و با کمر روی زمین فرود امده بود .

به زحمت خودش را به کناره ی دیوار کشیده بود , جیب کیفش پاره شده بود و سکه هایش روی پوشش و اطرافش ریخته بود , سرش را به دیوار تکیه داده و از هوش رفته بود .

وقتیکه چشم باز کرده بود زنی از برابرش عبور کرده و سکه ای به دامان او انداخته بود .

دخترک نگاهش را به روی زمین برگردانده بود ...

اونجا , دربرابر دخترک پر بود از سکه هایی که عابرین برای او به جای گذارده بودند , دخترک پول ها را از اطرافش جمع کرد بود , خود را به سختی از روی زمین بلند کرده بود و لنگ لنگان تا مدرسه رفته بود , در راه پول ها را داخل صندوق صدقات ریخته و شاخه گلی برای معلم خریده بود .


اون روز, ساعت اول انشا داشتند , یک ربع دیر رسیده بود , دخترک گل رابه معلم داده و از او عذر خواهی کرده بود و معلم تاخیر او را بخشیده و لبخندی بر لب نشانده بود ."

انشاء دخترک که تمام شد , معلم در دفترش , در مقابل اسم او عدد 14 را نقش زد.


در نظر معلم , دخترک بیش از اندازه خلاق بود...!


195:

داستان شماره ی 32:

"نگاه"

در گوشه ای از خیابان به دیوار تکیه زده بود و هرچند دقیقه یک بار به ساعتش نگاهی می انداخت , چشمانش را به زمین دوخته بود .

نمی خواست سرش را بالا بیاورد .

زیر نگاه ها ی منزجر نماينده و بازیگوش کسانی که از کنارش می گذشتند ذوب شده بود .

سعی کرد افکارش را روی چیز های دیگری متمرکز کند تا گذر وقت را کمتر احساس کند .

انتظار, ان هم در چنین جایی برایش عذاب اور بود .


ناگهان سنگینی نگاهی را روی تنش احساس کرد , مطمئن بود کسی ان سو تر ها به او خیره شده هست .

حرارت این نگاه برایش اشنا بود .

می ترسید به دنبال مبدا این حرارت بگردد , احساس ناتوانی در برابر عظمتی بی پایان وجودش را سرشار کرد , نگاهش را با تردید بالا اورد , در ان سوی خابان چهره ای اشنا به او خیره شده بود .


خاطراتش او را به سه سال پیش بردند.

وقتیکه برای اولین بار او را در خانه ی دوستش دیده بود و الهام او را یکی از دوستان خانوادگی شان معرفی کرده و در نگاهش شیطنتی موج زده بود

اون روز , زیر سنگینی همین نگاه بی تاب شده بود , آرش تمام ان 20 دقیقه را به سحر چشم دوخته بود و حتی وقتیکه با دیگران صحبت می کرد امتداد نگاهش در پی چهره ی زیبا و دلنشین سحر بود ...
الهام متوجه موضوع شده بود ؛ نه تنها از بابت ارش بلکه احساس کرده بود سحر هم نسبت به او انچنان که می نماید بی میل نیست .

سحر بر خلاف ارش عاشق نبود اما عشق ارش را احساس کرده بود و دلش می خواست رابطه ی نزدیکتری با او بربرنامه کند.


آرش بی نقص نبود ولی در نظر سحر تقریبا ایده ال بود و دوست داشت او را بهتر بشناسد .

...

ولی سحر مغرور بود و در عین حال خجالتی ...

الهام بارها و بارها سعی کرده بود به نحوی به او بفهماند که ارش شیفته ی او شده ولی سحر احساس می کرد الهام مثل همیشه هوای شیطنت دارد وهر انچه می گوید تنها زاییده ی افکار اوست و از دروغ فرمودن هراس نارد چراکه می داند غرور سحر به او ,اجازه ی نزدیکی به ارش را نخواهد داد .
سحر دیگر نمی توانست تشخیص دهد که کدامیک از حرف های الهام حقیقت دارد و کدام دروغ هست
او و آرش پس از اولین دیدارشان 5- 6 بار دیگر با هم روبه رو شده بودند ولی هر بار چیزی سد راه ارش شده بود برای سخن فرمودن از درونش .

از طرفی نگاه سحر غرور خاصی را در خود نهفته داشت که سبب می شد ارش در برابر او احساس پوچی کند و در ابراز احساساتش مردد شود

سه ماه بعد , الهام مستقیما به سحر فرموده بود که آرش عاشق او شده و حتی مادرش شماره ی سحر را خواسته تا او را برای ارش خواستگاری کند .

ولی سحر انقدر خود را نسبت به ارش بی تفاوت نشان داده بود که نمی توانست در برابر الهام درخواست ارش را قبول کند .

از طرفی او هرگز به آرش به چشم همسر اینده اش نگاه نکرده بود و حتی تصور این موضوع برایش غیر ممکن بود , در این مدت ارش چندین بار سعی کرده بود از طریق الهام به سحر پیشنهاد دوستی دهد اما حضور الهام مانع همه چیز می شد .

..

سحر مغرور تر از ان بود که در برابر الهام خود را ضعیف و عاشق نشان دهد و همین باعث می شد که به حقیقت فرموده های الهام مشکوک شود .و درخششی را که در نگاه ارش دیده بود از یاد ببرد

سحر از الهام خواسته بود که دیگر راجع به ارش سخن نگوید و هر دو رفته رفته همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودند و شرایط سبب شد که الهام مدت ا از ارش بی خبر بماند

الهام پس از یک سال به سحر فرموده بود که دوباره ارش را دیده و او سراغ سحر را گرفته هست
سحر که هنوز قادر نبود الهام را باور کند به او فرموده بود که حتی مطمئن نیست اگر او و ارش دیگر بار با هم رو به رو شوند بتوانند یکدیگر را بشناسند ...

و حا لا , سپس سه سال , دست تقدیر این دو را در برابر یکدیگر نهاده بود و هر دو در شفرمود از این ملاقات به یکدیگر خیره شده بودند ...
آرش لبخند زد, برقی توی نگاهش دوید , خواست به سمت سحر گام بردارد ولی او به دنبال صدایی برگشت, انطرف تر پسر جوانی ایستاده بود, سحر به سوی او رفت .

پسر نگاهش را بهچشمان او دوخت و به نرمی فرمود :" عزیزم , متاسفم , کمی کارم طول کشید ." ...

سحر به سختی لبخند رضایتی بر لب نشاند.

پسر دستش را گرفت , نگاه سحر به سمت ارش چرخید , قطره اشکی روی گونه ی ارش به رقص امد و بر زمین چکید و بعد به زیر پای خورشید محو شد ...

سحر نگاهش را از او برگرفت و به پسری که شانه به شانه ی او ایستاده بود نگریست , دستش را با تردید فشرد و فرمود : " عزیزم , حالم اصلا خوب نیست .

بهتره از این جا بریم ..."


آرش بهت زده و در حالیکه بر سر جایش میخکوب شده بود رفتن او را تماشا کرد , هاله ای از اشک روی چشمانش کشیده شد , تصویر چهره ی ارام سحر با ان چشمان مستش در دریای مواج دیدگان ارش شکسته شد , نگاه نمناکش را به اسمان گره زد و برای خوشبختی سحر دعا کرد ....

196:

داستان شماره ی 33:

و اما عشق ..."


تمام شب را بر سر مسائل جزیی بحث و جدل کرده بودند .

زن تهدید کرده بود که از ان خانه خواهد رفت .

ولی مرد کسی نبود که برای نگاه داشتن او بیش از حد اصرار کند.

مرد فرموده بود می توانند در ارامش به سادگی مشکلاتشان را حل نمايند.

ولی خون زن, از خونسردی بیش از اندازه ی مرد به جوش امده بود , این زندگی ایده الی نبود که پیش از ازدواج انتظارش را می کشید .


صبح روز بعد زن چمدانش را بسته بود .

یک تاکسی گرفت .

با ناراحتی و عصبانیت از خانه پا بیرون گذاشت .

مرد برای اخرین بار تلاش کرد او را قانع کند .

ولی بی فایده بود .

زن خسته شده بود .

دیگر تاب ماندن نداشت .

همان روز درخواست طلاق داده بود.

چند روز بعد , پستچی احضاریه ی دادگاه را برای مرد اورد, ابروان مرد در هم فرو رفت , غمی دوید توی نگاهش .

نمی توانست عشقش را انکار کند , با وجود همه ی اختلاف هایی که داشتند باز هم دوستش داشت .

...

اون روز سعی کرد با زن صحبت کند و او را منصرف کند.

اما زن تصمیم خودش را گرفته بود و به حرف های مرد توجهی نداشت ...


..................................................

............................


یک ماه بعد, از دفتر خانه ی رسمی ازدواح و طلاق بیرون امدند.

به زن پیشنهاد داد او را به منزل برساند .

ولی زن نپذیرفت .

از او خداحافظی کرد و منتظر جواب نماند چرا که می دانست پاسخی نخواهد شنید.

پشت اتومبیلش نشست .

سر راه کمی خرت و پرت و مواد غذایی خرید.

پیش از انکه به خانه برسد , کنار پارکی که یاد اور خاطرات دوران نامزدی شان بود توقف کرد.

تنها, کمی قدم زد.

سعی می کرد لحظه لحظه ی خاطرات با هم بودنشان را به یاد بیاورد , نمی دانست چرا این کار را می کند ولی برایش ارامش بخش بود , یک ساعت بعد ان جا را ترک کرد و گویی تمام خاطراتشان را همان جا , جاگذاشت.

احساس می کرد مثل یک پر سبک شده هست , 5 دقیقه بعد , در پارکینگ خانه بود.

از اتومبیل پیاده شد .

راه پله ها را با خونسردی تمام بالا رفت , پاکت های خریدی را که در دست داشت روی میز اشپزخانه رها کرد.

سپس یک دوش اب گرم , روی مبل راحتی لم داد.

نفس عمیقی کشید .

تلویزیون را روشن و خاموش کرد.

ضبط را روشن کرد.

نوای موسیقی ملایمی در فضا پیچید .


گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت .

دستش چپش را در میان موهایش فرو کرد و با لبخند فرمود:"
سلام عزیزم ...! "

197:

جا داره اینجا از ستاره خانوم عزیز (hellish) که با بیشترین تعداد داستان در مسابقه شرکت کرده جدا تشکر کنم...

امیدوارم بازم کاری از ایشون رو بتونم ببینم...

198:

نه
مثل اینکه این ستاره جون که البته من نمی شناسمش قصد داره ما رو با این داستاناش به اوج ببره و بعد.........


199:

azizam age manzooret tahe dastaname khodam nemikham injoori she vali nemdunam chera miresam akhar yeho havase sheitanat mikonam

200:


داستان شماره ی 34:


همه خواب بودند

ساعت 3 نيمه شب بود
داروهام رو كه تعدادش بيشتر شده بود به خاطر شب بيداريهام خورده بودم
هنوز تشنجي رو كه از عصر دچارش شده بودم تو تمام وجودم حس مي كردم
يه موزيك لايت طبق عادت هميشگي
يه نوشيدني
خيلي وقت بود كه دلم مي خواست يه داستان بنايشانسم
قلم رو دستم گرفتم
گذاشتم رايشان كاغذ
يه يا علي فرمودم و شروع كردم:



ذهنش درگير بود
يا شايدم تهي
هر چي كه بود با چشماني نيمه باز و خمار به كنج سقف خيره شده بود
يه عنكبوت كه تنها يار هميشگيش بود بازم مشغول خونه سازي بود
اهنگي كه هميشه دوستش داشت روشن بود
اولين اهنگي كه واسش ساخته بود
هر شب ساعت 11 كه مي شد به مرور گذشته و هر انچه كه داشت مي پرداخت
همه سختي ها كه كشيده بود
همه اون دردي كه حس كرده بود
همه اون حسي كه يه دفعه به خاك سپرده شد
..........
الو ....

سلام..

خانم نيكسون؟.......

بله......

( تازه زبان فارسي ياد گرفته بود..

به عشق داشتنش هر كاري كرده بود ) ما از بيمارستان زنگ مي زنيم......

يه بيمار اوردن كه نيمه بي هوشه و اسم تنها كسي كه مياره شما بودين و از تو جيبش شماره شما رو پيدا كرديم......

لطفا خودتون رو برسونين به اين ادرس...گوش ميكرد....اما فقط اين گوشش بود كه كار مي كرد........

با هم عصرانه خورده بودند..

همون چيزي كه امير دوست داشت.....اما اخر سر سر يه مساله بي مورد دعواشون شد و امير گذاشت رفت.........همه اينا يادش اومد......

فقط به زبان خودش يه تشكر كرد و گوشي رو گذاشت....

پوشش مي پوشيد اما چرا نمي دونست.......همون رنگي كه اون دوست داشت همن چيزي كه اون مي پسنديد..........ماشين رو روشن كرد و راه افتاد..تايشان راه هيچ چيزي نظرش رو جلب نمي كرد جز خنده هايي كه از ته دل امير ميشنيد و واقعا مي شنيد.....

رسيد
پياده شدنمي تونست حرف بزنه
فقط با ايما منظورش رو مي فهموند.....وارد اتاق شد.....

خودش بود....همون قامت بالايي كه اون رو از اوج قدرت و زيبايي به اينجا كشونده بود حالا جز يه تن جمع شده چيزي نمونده بو يه پارچه سفيد روش بود

امير..........

سرش رو برگردوند ......

ايزابل؟.........فقط به خاطر تو......

چون من لايقت نبودم ....چون تو حروم مي شدي...........ايزابل لبهاش رو اروم به لب هاي خونين امير نزديك كرد........

واشك هاش اروم رايشان صورت امير مي ريخت...........

گوشش رو اوم گذاشت رايشان قلب امير و..........اروم بلند شد .............امير؟.......امير؟..........

دستاش رو گذاشت رو چشماشو اونا رو اروم بست........كيفش رو زمين كشيده مي شد ....

كشون كشون خودش رو به بيرون ميبرد

پرستارا اومده بودند كه امير رو به اتاق عمل ببرن اما ديگه دير شده بود........
همه اون لحظه كه شايد براي بقيه تنها چند دقيقه بود همه شب تا صبح اون رو پر مي كرد........اروم سيگارش رو به جاسيگاري انداخت و يكي ديگه ........

موزيك براي خودش روشن بود..........

تصميمش رو گرفته بودوو همه چيز اماده بود.....

با خودش برنامه گذاشته بود كه وقتي موزيك به اونجايي كه امير دوست داشت رسيد كار رو تموم كنه.........وقتش بود........همه اون اتاقي كه پر از خاطره بود رو با بنزين پر كرد..........


In my dreams I ve kissed your lips thousand times
,,,,,,,,,,
hello is it me you looking for……
و سيگار رو رو زمين انداخت
همه جا مثل نوري كه تابش سوزاننده اي داشته باشه منفجر شد
داشت سوختن رو تماشا مي كرد
لبهاي امير رو رو لبهاش...

اومدنش به ايران

همه شعر هايي كه براي امير فرموده بود..
خودكشي امير
و..........

سوختن ذره ذره خودش

جسمي كه ز اون تنها يه چارچوب خميده هستخواني مانده بود
.........
سپس ساعت ها كه اتيش رو خاموش كردند نه از رايشان اشياي باقي مانده نه از رايشان جسدي كه هيچي ازش نمونده بود هيچ چيزي رو نتونستند تعيين كنند و همون جا به خاك سپردند



خسته بودم
از چي........از كي.........

نمي دونم....

دلم مي خواست بهت زنگ مي زدم اما حصار هايي كه دورمه و داره خفم ميكنه نمي ذاره

تنها صداي گرمت رو احتياج داشتم و صداي بوسه هايي كه از پشت اين همه سيم مي گذره و من رو به جنون مي رسونه
دوستت دارم نازنينم
شبت به خير


201:

از همه دوستای گلم به خاطر داستانهای زیباشون ممنونم.
واقعا اینقدر داستانها زیباست که من دیگه خجالت می کشم چیزی بنویسم.


202:

شما قبلا نشون دادی که توان نوشتن داستانهای جذاب و تازه رو داری...

شکسته نفسی رو کنار بذار و داستان بعدیتو بذار برامون...

ممنون..

203:

آقا مهدی از اینکه مثل همیشه به من لطف داشتین ممنون.
در مورد داستان دوم چشم حتما سعی می کنم داستانی بنویسم البته یه طرح کلی تو ذهنم دارم ولی برای شروعش مشکل دارم.

سعی میکنم همین روزا آماده کنم.


204:

داستان شماره ی 35:


دلهره و اظطراب امان نفس كشيدن رو ازش گرفته بود.

فكر به حال ،اينده، گذشته هر كدام تلخي خاص خودش رو داشت .

غرغر مادر و دادهاي پدر .

دست پاچگي و شكستن هستكانها ..

غصه اينكه الان عزيزش داره به اين موضوع فكر ميكنه كه مريم زودتر ذلش ميخواسته از شرش خلاص بشه.

عذاب اينكه از كسي كه مي خواد بياد اصلا خوشش نمياد .

لعنت به اين رسم مزخرف قديمي و ..

خلاصه همه اون چيزايي بود كه تو يه لحظه از ذهنش گذشت
چيزاي مختلفي كه به ذهنش مي رسيد تا با انجامش كاري كنه كه مهمانها از اون خوششون نياد ( ريختن چاي رايشان پاي داماد و اب ريختن تايشان كفش اونها و .)
خلاصه كههيچ كدوم از اينها هيچ فايده اي نداشت
تنها چيزي كه خيلي عذابشمي داد عشقش بود و بس
كسي كه بهترين لحظات تنهاييش رو با اون سپري كرده بود .

در اغوشش به خواب رفته بود .

براي اون در تنهايي گريه كرده بود....تمام وجودش رو از بايشان نفسش پر كرده بود .

چه شب هايي رو تا صبح با صداي گرمش نياسوده بود.چه روزهايي كه پشت تلفن از دوري اون به حد مرگ نرسيده بود .چه گل هايي كه از دستش نگرفته بود و همه رو تو اتاقش نگه داشته بود.........چه نقاشي بزرگي كه از چهره اون نكشيده بود و به ديوار نزده بود
اره همه اينها براش عذابي جهنمي بود اما تو اون لحظه كي اون رو درك مي كرد.حتي كسي كه به خاطر اون داشت غصه مي خورد هم از شب قبل ديگه باش حرف نزده بود چرا كه هر چي براش قسم خورده بود كه اين ادم رو دوست نداره باور نكرده بود و اين كار رو خيانتي در حق عشقشون مي دونست.
كم كم داشت اماده مي شد .

همه اهل خونه هم اماده بودند اما تنها چيزي كه راكد نميشد اشك هايي بود كه مثل بارون از گونه هاي مريم پايين ميريخت.
يك ان فكري به ذهنش رسيد.

تصميمش رو گرفت .با خودش فرمود وقتي كه همه گرم صحبتند كار رو تموم ميكنه.اما بايد قبل از اون به امير زنگ مي زد و براي اخرين بار ازش خداحافظي مي كرد .زنگ زد نه 1 بار نه 2 بار گوشي رو برنداشت
با نااميدي براي بار سوم زنگزد سپس چند تا زنگ گوشي رو برداشت اما هيچ حرفي نزد .اين قدر سرد بود كه مريم پشت گوشي يخ زده بود .

مريم با سختي فرمود عزيزم ميخواستم براي اخرين بار ........

تا اومد بقيه حرفش رو بزنه امير با چنان صداي كوبنده اي شروع كرد به حرف زدن كه مريم خشكش زد .

تو كه خودت بريدي .

دوختي .

اين بار هم هر غلطي كه دوست داري بكن اره ميدونم اين قدر ضعيفي كه به جاي مقاومت مي خواي خودت رو خلاص كني و لگد به همه دوست داشتنامون بزني به هر چي كه تو اين چند ماه گذشته..
امير حرف مي زد و مريم فقط گوش مي كرد .و مثل بارون اشك مي ريخت .اگه من رو دوست داشتي هيچ وقت اين كار رو نمي كردي محكم وايميسادي و حرفت رو مي زدي و مثل يه ادم منطقي برخورد مي كردي .گوشي رو گذاشت اما مريم همچنان گوشي دستش بود و تايشان شوكي كه بهش وارد شده بود غوطه ور بود .

سپس چند دقيقه كه اروم تر شد
گوشي رو گذاشت اشك هاش رو پاك كرد 2 ركعت نماز خوند و از خداي خودش كمك خواست چيزي كه امير بهش ياد داده بود و با ارامش خاصي از اتاق بيرون رفت
مادرش از تعجب شاخ در اورده بود اما هيچي نفرمود
خلاصه مهمانها اومدن و طبق نظم خاصي همه چيز پيش رفت تا وقتي كه از مريم خواستند تا نظرش رو بگه
مريم با ارامش خاصي شروع به حرف زدن كرد ببخشيد از اينكه اين قدر راحت حرف ميزنم
اما شما همه اون چيزايي كه تو ذهن من بود دارا هستيد اما من فكر مي كنم كه اين مساله چيزي نباشه كه به اين رلحتي بشه بهش جواب داد.

من احتياج به كمي فكر دارم .

انشاالله بعدا جواب مي دم.
همه از اين متانت و ارامش خاص مريم در تعجب بودند .

و تو دلشون تحسينش مي كردند.
چند روز بعد كه براي گرفتن جواب زنگ زده بودند مادر مريم بهشون فرمودهخ بود كه متاسفانه مريم اون طوري كه بايد با احساسش لمس مي كرد نكرده و جوابش منفي هست .


مريم خيلي خوشحال بود براي همه چيز.

تا اون روز از هيچ طريقي با امير تماس نداشت .

اما گوشي رو برداشت و شماره رو گرفت .
امير جان عزيزم سلام
امير جواب نمي داد .مريم با همون ارامشي كه هميشه امير عاشقش بود و اون رو مست مي كرد شروع كرد به حرف زدن و فرمود كه با اين قضيه چطور برخورد كرده .
انگار به امير روحي دوباره بخشيده بودند .

خدا رو شكر مي كرد كه تونست چنان قدرتي به مريم بده كه بتونه بهترين تصميم رو بگيره و خودش رو نجات بده.
و هر دوشون به خاطر عشقي كه نسبت به هم داشتند خدا رو شكر كردند و .........


205:

داستان شماره ی36:

"کاغذ سفید"

نوشتم ,خط زدم ...
نوشتم,خط زدم ...
خسته شده بودم از این زندگی کسالت بار , از این تسلسل هر روزه , از این جبر لعنتی که اختیار زندگی ام را در دست گرفته بود .

...

هوای نوشتن می خواستم و شوق سرودن ..

دلم می خواست سراسر گیج واژه ها شوم ولی کلمات در درونم گنگ می شدند ...

مدت ها بود که هیچ ننوشته بودم .

گویی دستی بس عظیم قلمم را ثابت نگاه داشته بود و من توان لغزاندنش را نداشتم ...

می نوشتم , نگاه می کردم و بازخوانی ...

چندشم می شد ,خط می زدم


کاغذ زندگی ام پر شده بود از واژه هایی که دلم می خواست ان ها را خط بزنم ...

ای کاش می توانستم گذشته ام را مثل دست نوشته ای ویرایش کنم


برخواستم , پنجره ی اتاق را باز کردم .

خنکای نسیم صورتم را نوازش کرد .

بی شک , اگر ساعتی دیگر بود , این هوا برایم دلچسب می نمود .

به اسمان نگاه کردم, پر بود از ستاره هایی که به نوبت چشمک می زدند .

شنیده بودم هر کس ستاره ای دارد , شنیده بودم سقوط یک ستاره یعنی مرگ یک انسان ...

اندیشیدم که شاید ستاره ی من روز متولد شدنم سقوط کرده هست .

..

من از جنس مرگ بودم ؛ راک,خموده و در خود تکیده ..

شب های کویر برایم بی معنا می نمود , آسمان کویر پر بود از ستاره و درخشش هر ستاره ای شعله ای بود که دلم رابه درد می اورد , قلب تاریکم را می رنجاند و جگرم را به اتش میکشید .

دلم می خواست اسمان ابری شود و ببا من ببارد ...

کوچه خلوت بود و ستارگان , فانوسی که ان را روشن کرده بودند

بی پروا فریاد براوردم که : " ای اسمان , ببار بر من و بشوی این غبار غم را از دلم ,مرهمی باش بر داغ های کهنه ی قلبم ...

وشما ای ابرها , بپوشانید روشنایی این ستارگان را بر چشم های من .


من از نسل مرگم , من از سقوط یک ستاره زاده شده ام .

با من ببار ای اسمان ! ...."


صدای گام هایی مرا به خود اورد.

به کوچه نگریستم.

سایه ای از تحرک ایستاد.

نگاه کسی به نگاهم گره خورد .

پس از دقائقی بر من لبخند زد و فرمود:" ...

تو از نسل روشنایی هستی, تو خود زندگی هستی , وقتی تو متولد شدی , ستاره ای از اسمان فرود امد و در وجود تو بر زمین نشست و زیستن را آغاز نمود .

...

گذشته را رها کن .

لحظه هایت را دریاب , شاید دیگر نتوانی به چنین اسمانی بنگری , نفس بکش! ....

شاید پس از این هرگز موقعيتی برای هستشمام شب نباشد .

...

زندگی پر هست از لحظه های سپید , نقشی زیبا بر ان ها بنگار ..."


نسیمی وزید , سایه ای شکست و در ذرات هوا گم شد ..

به سوی میزم باز گشتم .

کاغذ سیاه شده ی روی میز را برداشتم , مچاله اش کردم و بعد ان را به سطل زباله سپردم ...


برگه ای دیگر برداشتم.

سفید بود و من نمی دانستم چقدر وقت دارم برای نوشتن و نقش زدن بر ان ...


...

و اما زندگی پر بود از کاغذ های سپید !

206:

من چي بگم با اين داستانها

207:


اولا كه مگه ما جرم انجام داديم كه ميگين چي بگم
بعد هم يه داستان قشنگ بنايشانسين
هرچند كه من و شايد بقيه از اين اواتورتون ميترسيم

208:

سلام به همه ی دوستای ام
من تا یکی دو ماه اینده نمی یام این جا
منتظر داستان های زیباتون هستم
فقط دعا می کنم مهلت ارائه ی اثار تمدید بشه تا لا اقل منم بتونم تو نظر خواهی و نقد داستان ها شرکت کنم
چون بی شک سپس اتمام موقعيت بلافاصله برای انتخاب بهترین ها اقدام می شه
اگه تمدید نشد , جای منم خالی کنید
قربون همتون
بابای!

*3tare*

209:

داستان شماره ی 37:



21 هفته خاطره...


"....لعنت به تو دختر.

چرا به جوونیت به خوشگلیت رحم نمی کنی؟چرا همه چیزو بهشون نمیگی؟بدبخت میشی ها.نمیدونم شما جوونا دیگه چی می خوایید.آزادی از این بیشتر؟به شما چه کی می دزده کی گرسنه می مونه وقتی اینجوری میشید آخرش...."
تنها چیزی که نگین می شنید صدای ناله هایی بود که مثل همیشه به گوش می رسید.دو نگهبان قوی هیکل که یکیشون زنی بود با چادری سیاه زیر بغل اونو گرفته بودن وکشون کشون میبردنش به اتاق سیاه.نگین هیچ وقت صورت اون زن رو ندیده بود همیشه چادرش تو صورتش بود واونو با دندوناش می گرفت وهر بار از سر ترحم به نگین این حرفارو میزد.یه بار هم یه تیکه کاغذ بهش داده بود تا اگه کسو کاری داره براشون بنویسه که بیان پولی چیزی بدن تا شاید بشه نگینو از کشور خارج کرد.این هفته ی16 ام بود که اون میبردن به اتاق سیاه.موهای مشکیش سر شونه هاشو پوشونده بود و روی پیشونی خیسش چسبیده بود.تاولهای پاش سوزش عجیبی داشت.یه چادر سورمه ای روی سرش انداخته بودن ،به نظر این جوری محجب می اومد!....نگهبان مرد ضربه ای محکم به در زدو چند ثانیه بعد در آهنی با صدایی گوش خراش باز شد.بازجوی امروز سرهنگ دادفر بود مردی قوی هیکل و ظاهرا"متشخص.باز همون سوالات همیشگی وباز هم سکوت نگین..."مانی محمودی کیه؟الان کجاست؟هدفتون از این تظاهرات چی بود ؟راس تشکیلاتتون کیه؟..."سرهنگ پوزخندی زد و فرمود"آزادی می خوایید؟"
نگین رو صندلی کز کرده بود مثل کسی که سالها از مرگش می گذره.به نقطه ی نا معلومی روی میز خیره شده بود.سیلی های محکم و پی درپی بود که صورت ظریفشو نوازش می کرد.یه لحظه تعادلش بهم خورد و روی زمین ولو شد امانگهبان اونو مثل یه پر سبک با یه دست بلند کرد و روی صندلی محکم کرد.دیگه چیزی تو صورتش حس نمیکرد.4 ساعت به همین منوال گذشت.بازجویی تموم شد.دیگه تا یه هفته فقط باید کتکهایی رو که گهگاه تو اتاقش بهش میزدن تحمل می کرد.....نمی دونست چه مدت تو خواب بود وقتی چشاشو باز کرد بازهم اتاق نفرت انگیزو دید.آرز کرد هیچ وقت از خواب بیدار نمی شد....
نگین 20 ساله ست و 21 هفته ست به خاطر شرکت در تجمعات سیاسی دانشگاه دستگیر شده بود.اون یه ورزشکاره...رشته ی تخصصیش تنیس خاکیه اما تو تکواندو هم کمربند قهوه ای داره...مثل یه اسب سرکش و مغروره.تا حالا چند تا از نگهبانارو تا حد مرگ کتک زده ،هرچند سپس اون بلایی سرش آوردن که از شدت جراحات وخونریزی زیاد کارش به اتاق عمل کشیده!...آخرین باری که تو هوای آزاد بوده 19 هفته پیش بود.

احتمال آزادیش با توجه به وخامت اوضاع و تلاشهای مانی خیلی زیاده...
دو هفته از آخرین بازجویی می گذشت اما هنوز کسی سراغش نیومده بود و این بی سابقه بود.نمی دونست چه اتفاقی داره میافته .فکرای جورواجوری تو ذهنش می اومد گاهی وقتی به آزادی فکر میکرد خنده ای معصوم رو لباش می نشست.کمی سر پا اومده بود زخم های تنش داشتن خوب میشدن.
روز 16 ام...نگین رو تختش نشته بود ،به دیوار تکیه داده بود.یاد آخرین روزی افتاد که تو دانشگاه اون جملات رو با صدای بلند و رساش می خوند...."رام نمايندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای هستفاده می نمايند.وقتی که حیوان هنوز بچه هست،یکی از پاهای اورابه تنه ی درختی می بندند.حیوان جوان هرچه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند.اندک اندک این عقیده که تنه ی درخت خیلی قویتر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ ونیرومند شد،کافیست شخصی نخی را به دور پای فیل ببنددوسر دیگرش را به شاخه ی درختی گره بزند.فیل برای رها کردن خود هیچ تلاشی نمی کند.پای ما نیز همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شنماينده ای بسته شده هست،اما از اونجا که از بچگی قدرت تنه ی درخت را باور کرده ایم به خود جرائت تلاش کردن نمیدهیم،غافل از اینکه برای بدست آوردن آزادی یک عمل جسورانه کافی هست..."و فریاد بچه ها بود که که سپس فریاد مانی به آسمون رفت....
ناگهان در آهنی باز شد.نگین ترسید .دو نگهبان وارد شدن و اونو مثل یه گنجشک تو دست گرفتن و ار اتاق خارج شدن.با دیدن راهروی تنگ و تاریک حال نگین بد شد.نگهبان زن گوشه ای ایستاده بود.زیر لب فرمود"خدا بهت رحم کرد...امروز آزاد میشی!..."چشای نگین گرد شد .برگشت تا به زن نگاهی کنه اما تو تاریکی راهرو گم شده بود.باورش نمیشد.دلش داشت می لرزید.از اینکه در باره ی مانی زود قضاوت کرده بود از خودش خجالت کشید.با خودش فرمود"آخه شکنجه ها ی اینجارو چه جوری فراموش کنم؟...مانی و بقیه حتماکمکم میکنن..."اما هرگز این 21 هفته رو فراموش نمی کرد.وقتی داشتن از راهروی سیاه می رفتن برای آخرین بار نگاهی از سر نفرت به دیواراش انداخت.به یاد اولین روزی افتاد که به اتاق سیاه بردنش.اون روزو یادش نمیره.اولین روز شکنجه...فریادهاش حتی سر خودشو به درد آورده بود.شلاق الکتریک پی در پی دستای سفیدشو که واسه دفاع از خودش رو سرش گذاشته بود لمس می کرد.بوی سوختن پوستش تمام اتاقو برداشته بود.وبعد....پیرهن سیاهش بود که دریده شد.نگین گریه کرد.خیلی زیاد.تنها چیزی که میدونه این بود که چنگ زد به دیوار سیاه....
سپس اون روز تا یه هفته بیهوش بود.چه لحظات بدی...کم کم به انتهای راهرو نزدیک میشدن.روزای اول همش بازجویی و یه دست کتک مفصل کنار هر بازجویی.خیلی سخت بود نگهبانای قوی هیکل...وای اگه پنجه بکس یا کابل داشتن که دیگه هیچ.صدای فریادش گوش خودشم کر می کرد.یادشه یه بار با دستاش از سقف همین اتاق سیا ه آویزونش کردن..اونو 24 ساعت تو اون حال گذاشتن.نگهبانها وسربازها به نوبت می اومدن و به تنش دست می کشیدن!....تو سکوت اتاق و دردی که تو تمام وجودش حس می کرد،فقط آروم اشک می ریخت و گو شه ی لبشو می گزید.آرزوی مرگ میکرد...واسه یه لحظه یاد روزای دانشگاه افتاد .شور و شوق بچه ها...سالنهای ورزش...زمین تنیس خاکی!...دلش واسه راکتش خیلی تنگ شده بود.تو دلش خندش گرفت که تنها چیزه مفیدی که تو این 21 هفته براش مونده ،قدرتیه که تو با زوهاش جمع شده و این واسه رشته اش مفیده!....میخواست اول یه شنای توپ کنه.انگار الان فصل پاییزه وقتی تصور می کرد که تو هوای آزاد میتونه نفس بکشه تو زمین چمن بدوه ،از خوشحالی دیوونه میشد....دیگه به انتهای راهرو رسیدن...این بار از باز شدن در آهنی خوشحال شد!..
سه ساعت بعد....
نگین آروم روی زمین ولو شد.ناله ی آرومی کردو به پهلوی راستش افتاد.چند قطره خون از لای موهای سیاهش بیرون اومد ،با عرق پیشونیش یکی شد و غلت خوردروی زمین و تو سیاهی خاک گم شد.یه دفعه کل بدنش تکون سختی خورد...دیگه تموم شد اون نجات پیدا کرد.تو صورتش دیگه اثری از ترس نبود.چشای خمار و نمیه بازش به تنها نقطه ی سفید روی دیوار خیره شده بودو آروم گوشه ی لبشو به دندون گرفته بود.پیرهن سیاهش تا زیر زانوهاشو پوشونده بود .کف پاهاش سیاه بود اما تاولهاش تازه خوب شده بودن....سرهنگ دادفر کلتشو به کمرش بست و از روی جسد نحیف نگین رد شد....نگهبان زن جلو اومدو تیکه کاغذی رو که آخرین نامه ی نگین بود رو سرش انداخت..."مانی جان دیر اومدی من دیگه موقعيت موندن نداشتم..."این آخرین نامه ی نگین بود که هرگز به دست مانی نرسید.جسارت نگین توسط هیچ کس حمایت نشد و حتی دوستانش اونو محکوم کردن به نابودی،چون همشون قدرت تنه ی درختو باور کرده بودن....


210:

از شراره ی عزیز به خاطر دومین داستانش ممنونم..

هر چند این داستان یه موضوع غیر معمول داشت....ولی شجاعتش قابل تحسینه...

ادامه بده حتما...

211:

داستان شماره ی 38:


خسته بودم.....يه دعوا ......

نه شايد يه بحث...

هر چي كه بود خيلي عصبيم كرده بود....

رفتم يه دوش گرفتم با ابي سرد....

شايد لمس بودنم رو از بين مي برد...

اما نه...

فقط شايد كمي از درد ذهنيم كم كرده بود....

موزيك رو روشن كردم و همون طور كه هنوز هيچ لباسي به تن نكرده بودم دراز كشيدم رو تخت ..

ملافه سفيد رو كشيدم روم و چشمام رو بستم...ديگه هيچي نفهميدم..

حس روان بودن رو داشتم ...

تايشان يه باغ...

پوشش يه اليزابت تنم بود ...رايشان يه تخت نشسته بودم ....

كنارش يه رود خيلي قشنگ جاري بود و صداي زيباي پرنده ها لختي بي نظيري به ادم ميداد...

از همون لباسا كه تو بچگي خيلي دوست داشتم ....سفيد...ساتن...

پر از پف...

و از رايشان سينه شروع ميشد و ميومد پايين....

تمام عضلات زيبا ي گردن و سينه بيرون بود...

غرق در مستي و خوشي بودم...به بهترين چيزها فكر مي كردم...رايشان يه تاب نشسته بودم و اراوم با نسيم باد هل داده ميشدم...

يه دفعه يه دستي كه عضلات مردونگيش برام اشنا بود ، دور گردنم رو گرفت ...

بايشان تنش كه مثل هميشه مستم ميكرد گواهي داد كه همون عشق ازلي و ابدي خودمه ...گونه هاش رو رايشان گونه هام گذاشت و لبش رو اروم اروم به لبهام كه توسط بهترين بزكگر دنيا رنگين شده بود نزديك كرد...

با هر كم شدن فاصله اي بين لب هاي ما ذره ذره وجودم حيات رو از دست مي داد....

عشق بهه همه وجودمون رنگ مرگ مي داد و شايدم حيات دوباره...

ولي حياتي كه ديگه قابل ديدن نبود...

حياتي كه گواه يك جسم بود ...يك بدن...يك مخلوق....

اما روحي دوگانه كه در كالبد يك جسم چنان درگير روايتي عشق گونه بودند كه ديگر گايشاني امكان جدايي نبود ....

تنها نفس ها قابل شنيدن بود كه به شماره افتاده بود ....

درگيري عشق....درگيري بوسه ها...

درگيري افكار دو ذهن براي يكي شدن...

درگيري ناب يك بازي..

ان قدر مي بوسيدم كه ديگر تواني برايم نبود ...

ان قدر لبانم را بر رايشان لبانت مي فشردم كه ديگر تنها سرگيجه را مي فهميدم....

اغوشت را چنان برايم گشودي كه مست در رها شدن در ان بودم....

ديگر نفهميدم ...

ديگر دستانم چيزي را لمس نمي كرد...

تنها وقتي كه چشم گشودم ، ديوانه وار اشك هايم را بر گونه هايت ديدم...اما بي رنگ نبود...

ديگر رنگي از گلگوني خون داشت....

دستانم ...

غرق در خون...

و نگاهم كه به تو افتاد حسي ديوانه وار فرايم گرفت....

بهراستي در ان لحظه چه شده بود....

گوشتي شيرين را در زير دندان هايم حس مي كردم...

مي جايشاندم اما با لذت..لذتي گريه اور...

با زبانم تمامي خونت را مي مكيدم...

اري..ان قدر لبانت را بوسيدم و مكيدم وبا دهانم تكه تكه كردم كه به جسارت خود مي خنديدم...

فرموده بودي...فرموده بودي ديگر دوست داشتن برايم كافي نيست...

ديگر نمي خواهم كه هر لحظه هزاران بار بگايشاني دوستت دارم...

مي خواهم ديگر عاشق شايشان...

مجنون...مي خواهم روحي در بدن تو شوم..

مي خواهم باقي انچه هستم را در بدن گرم تو باشم...

مي خواهم..

ومي دانم...كه خواهم بود...

ترسي عجين با ارامش داشتم...

گريه ميكردم...

مي لرزيدم ...

اما چنان مانند سگي تمامي گوشتت را مي كندم كه گايشاني از ابتدا نژادي از سگ داشتم...

هيچ قطره اي از خونت را اجازه جاري شدن نمي دادم...

گوشتت نان و خونت ابم بود...ديوانه وار ...مست...و در نهايت جنون...

تنها چيزي بود كه از عشقت نصيبم شد...

اري ..تمامي ان لحظه گذشت...و من رها ..ازاد...باز بر رايشان ان تاب نشستم...

با وزش نسيم تاب مي خوردم و ...
تنها حس كردم كه دارم از داغي اتيش ميگيرم...

با دادي از ته دل كه حس ميكردم صدام در نمياد از خواب پريدم...چيزي رو رو شكمم حس كردم...

اره..دستاي گرم تو بود..دستاي گرم تو...نميدونم كي اومده بودي...اما اون قدر ناز خوابيده بودي كه از خوابم نپريدي...فقط فشار دستات رو شكمم بهم دستور مي داد كه بخوابم...بدنم كه عاري از هر پوششي بود رو به بدن تو كه مثل من بود فشار دادم و خدا رو شكر كردم كه باز هم كنارمي و مي تونم همراهت باشم...لبام رو گذاشتم رو لبهات...بوسيدم...و فرمودم دوستت دارم...فقط دوستت دارم...

و ديگه هيچي نفهميدم......


212:

ممنون از رز عزیز و داستان خشنش...

ولی من لحظه لحظه ی اونو درک کردم...

ادامه بده بازم...

213:

داستان شماره ی 39:


....از پنجره ی هواپیما به بیرون خیره شده بود.سحر تازه خوابش گرفته بود.دستاش تو دستای باز نیما بود.نیما نیم نگاهی بهش انداخت و با بی تفاوتی دستشو از لای انگشتای ظریف سحر بیرون کشید.آروم کیف پولشو در آورد.به دقت عکسیو که زیر عکس سحر قایم کرده بود در آورد.برای چند دقیقه تمام تنش یخ زد.پربود از نیاز....چشای بهاره داشت اونو نگاه میکرد.هر وقت باهم دعواشون میشد و نیما به این عکس نگاه میکرد همه چیز یادش می رفت.تمام لحظات با هم بودنشون ،لحظه به لحظه از جلوی چشاش رد میشد.بر خلاف انتظارش هر لحظه مو به مو یادش می اومد.و اون آروم اشک می ریخت.نمی دونست بهاره هم الان اون حالو داره یا نه!...فقط منتظر بود که همه چیز درست شه وبرگرده ایران بهاره رو همراه خودش ببره.2سال از آشناییشون می گذشت.اونا با هم روزا و شبای منحصر به فردیو گذرونده بودن که تو ذهنشون مثل یه کتاب مقدس پاک و قابل ستایش بود.آخرین باری که چشای بهاره رو نگاه کرد 2 ساعت پیش بود.وقتی از روی پله برقی برگشت و پشت سرشو نگاه کرد ،با دیدن چشای خیس بهاره دلش آتیش گرفت.اما دیگه راه برگشتی نداشت.اون خودش خواست با سحر بره به خاطر پولش...همه چیز تموم شد!....آخرین جمله یبهاره تو گوشش صدا میداد"...منتظرت میمونم" نمیا اون روز مطمئن بود که بهاره یکی از آرزو هاشه که برآورده شدهومی خواست به بقیه ی آرزو هاش هم برسه.همیشه از این می فرمود که آدما خودشونو با شرایط وفق میدن همه چیز یه روز فراموش می شه اما حالا نمی دونست درست فکر میکرده یا نه....
8 سال گذشت ....سحر 5 ماه بود که فارغ شده بود.اونا حالا صاحب یه دختر کوچولوی زیبا شده بودن.زندگی مرفهی داشتن.به خاطر بیماری سحر و تحت شرایط سختی نیما حاضر شده بود از سحر بچه دار شه و این موضوع گاهی اونو آزار میداد هر چند که دخترشو خیلی دوست داشت...تا اون روز با یه حس کذایی نسبت به سحر کنارش بود.

حتی شبها تن سحر یه واسطه بود واسه تمرکز نیما رو بهاره.....نیما هر روز به یادش بود.هنوز قیافه ی بهاره مو به مو جلوی چشاش بود.چشای مظلوم ولبهای کوچولوش....سپس بودن با بهاره هرگز لحظاتی رو تجربه نکرده بود که بتونه از ته دل بخنده.سحر خیلی زیبا بود ،شاید زیباتر از بهاره.چشای سبز ولبهایی کاملا"درشت...نیما و بهاره از طریق امیر از حال هم با خبر می شدن اما بهاره هنوز نمیدونست که نیما بچه دار شده..بهاره سپس رفتن نیما دچار افسردگی شدید شدو سپس یک سال درمان حالش بهتر شدوادامه تحصیل داد...اون حالا nکترای حرکات اصلاحی داشت.امیر تو آخرین تماسش به نیما فرموده بود که سحر 1 ماه دیگه برای یه کنفرانس علمی درباره ی روشهای اصلاح ناهنجاریهاجسمی در نو جوانان به آلمان میاد....نیما حال عجیبی داشت.چطور باید موضوعو به بهاره می فرمود بهاره ای که به امید نیما می اومد.دخترش هر روز بزرگتر میشد.نیما پدر بود و نمی تونست اینو قبول کنه.بیماری سحر نه تنها بهبود پیدا نکرده بود بلکه گاهی حالش وخیمتر میشد طوری که گاهی به بچه اش آسیب میرسوند.سحر هنوز خودش بچه بود و نیما باید دوتا بچه رو اداره میکرد و این براش عذاب آور بود.گاهی باتمام وجودش نسبت به حضور بهاره احساس نیاز میکرد.دیگه از سحر و کاراش خسته شده بود....1ماه به سرعت گذشت.نیما تو این مدت مدام به این فکر میکرد که با بهاره چه جور روبرو شه.نمی تونست بهاره رو فراموش کنه و به همین دلیل به خودش قول داد که هر جور شده با بعاره برگرده ایران!.....آرزو میکرد الان 8 سال پیش می بود.

کاش به حرف بهاره گوش میداد....
تصمیم گرفت سحرو طلاق بده و سرپرستی بچه رو خودش به عهده بگیره و با بهاره برگرده ایران.سحر بدون نیما هم می تونست راحت زندگی کنه شاید ازدواج بهتری بکنه،اما نیما دیگه نمی تونست بی بهاره زنده باشه.اواخر ماه به کل رفتار نیما تغییر کرد .بلند آواز می خوند .مدام می خندید درست مثل 8 سال پیش که دلهره یرسیدن داشت.هر شب کیف پولشو که کهنه و قدیمی شده بود در می آورد و به عکس بهاره نگاه میکرد.حتما"تا حالا خیلی تغییر کرده.یه خانوم دکتر شده واسه خودش...تنها چیزی که سپس گذاشتن کیفش توجیب کتش تو ذهنش می اومد،فاصله ی زیادش با سحر بود! فاصله ای که حتی اجازه نداده بود سحر تو این 8 سال از وجود عکس بهاره ،هر لحظه،با شوهرش با خبر بشه....
وقتی هواپیما نشست تمام وجود بهاره رو اضطراب عجیبی فراگرفت.نیما با یه دسته گل زیبا پشت در شیشه ای ایستاده بود .نمی دونست اگه بهاره رو ببینه اونا همو می شناسن یا نه؟ صدای قلبشو می تونست بشنوه درست مثل 8 سال پیش...پله های برقی چهره ای آشنا رو آشکار کردن.بهاره آروم قدم برداشتو به طرف نیما اومد..نمی دونشت چه جوری خودشو به در برسونه.در حین آرامش ظاهری ،از درون خونش به جوش اومده بود....8 سال انتظار تموم شد!....هیچ کدوم باورشون نمی شد.تو ماشین دستای همو گرفته بودن.هر دوشون شکسته شده بودن.انگار کمی پیر شده بودن.بهاره حالا 32 ساله و نیما 36 سالهبود...همین که وارد اتاق هتل شدن نیما اولین بوسه رو از لبای بهاره برداشت.چه حس رویایی...هردوشون آرزو کردن وقت بیاسته.باورشون نمی شد انگار وهم و خیاله.اما واقعیت داشت بهاره تو آغوش امن نیما آروم اشک ریخت....
4ساعت بعد...پیش خدمت شامو آورد تو اتاق.

نیما کیف پولشو در آورد که بهش بیعانه بده.چشای بهاره از تعجب گرد شد.این همون کیف پولی بود که به نیما هدیه داده بود.وقتی خواست عکس سحرو ببینه یه دفعه خشکش زد.عکس یه دختر کوچولو رو کنار عکس خودش دید!.....بهاره کپ کرده بود .

نیما سراسیمه شروع کرد به توضیح دادن.فرمود میخواد بچه رو از سحر بگیره و با خودش به ایران بیاره.فرمود میدونه بهاره عاشق بچه ست.فرمود بود و نبود اون واسه سحر مهم نیست....اما بهاره مثل یه تیکه یخ شده بود.نیما محکم به صورتش سیلی زد....چند دقیقه تو سکوت گذشت .نیما مثل یه بچه آروم گریه میکرد و به بهاره خیره شده بود.انگار با نگاهش ملتمسانه از بهاره می خواست که بمونه.بهاره آروم لباساشو پوشید،کیف و ساکشو برداشت و برای آخرین بار نگاهی از سر ترحم به نیما انداخت.آخرین صدا ،بسته شدن در اتاق بود که تو گوش نیما پیچید....
دو ماه از اون روز گذشت.تو این دو ماهه نیما اندازه ی 10 سال پیر شده بود.یه روز یه جعبه ی پستی بزرگ واسش اومد.از ایران.

...فرستنده:بهاره امینی!...سحر حتی نپرسید بهاره کیه....نیما تو اتقش دوید و با شوق و هیجان جعبه رو باز کرد.میدونست باید به بهاره موقعيت بده.می دونست بهاره بر می گرده....یادداشتی رو چندتا بسته ی روی جعبه بود".....؟آقای محمدی سلام....امیدوارم حال شما و خانواده خوب باشه.اینها امانتی هایین که پیش من داشتید.امیدوارم خوب ازشون نگهداری کرده باشم.دختر کوچولوتونو ببوسید.خدا نگهدار.."
نیما آروم بسته هارو باز کرد.جعبه موزیکالی که اولین بار واسه بهاره خریده بود و بهاره عاشقش بود .شیشه ی عطری که بهاره هر وقت می اومد پیش نیما از اون هستفاده میکرد وتمام واسایلی که اونا با هم واسه بهاره خریده بودن به همراه تمام نوشته های نیما و دفترچه خاطرات بهاره....ته جعبه یه عکس بود .بهاره تو پوشش عروس کنار پسر خاله اش...پشت نوشته بود"..حامد عاشق منه و من هم دوستش دارم.حالا حال تورو می فهمم.

خیلی خوبه کسی عاشقت باشه و کنارت بمونه..." چشای بهاره به نیما خیره شده بود.دنیا دور سر نیما چرخید.

خواست فریاد بزنه اما نتونست.نیما خاطراتی رو به دست آرود که اونارو به آسونی نادیده گرفته بود....


214:

ممنون از شراره ی عزیز...

غمگین....ولی....واقعی...

بازم ادامه بده...

215:


تو با اين حرارتي كه از ذوق به ادم مي دي ادم رو به هيجان مياري
فكر كنم ترشي نخوري يه چيزي ميشي

216:

سلام بچه ها .

اين داستان من نيست ...

مال يكي از دوستامه كه تو سايت ما عضو نيست ولي چون داستانش قشنگ بود حيفم ا.مد تو مسابقه نذارم

بنابراين اين داستان توسط كس ديگه اي نوشته شده ولي من با اسم كاربري خودم اين جا پست مي زنم ....

"نگاهم كرد..."
پرنده نشست رايشان شاخه ي درخت ونگاه كرد به درو بر ان .

زير پاهايش نهر ابي بود .

يك نهر كه مي شد با ارامش كنارش نشست و اب خورد .رفت پايين .

كنار اب نشست و خودش رو تايشان اب ديد .

قبل از اون پوچ بود .

بيهوده پرواز مي كرد و نگاه مي كرد و مي خورد ومي خوابيد و حتي يك بار هم خودش را تايشان اب نديده بود.

او هرگز به خودش يا پرهاش نگاه نكرده بود .

پرنده ي ژوليده اي بود كه تا ان وقت كسي نگاهي به او نكرده بود

لب اب نشست .

خيلي تشنه بود .

وقتي خودش رو تايشان اب ديد ترسيد.

پريد و نفس نفس زنان پركشيد و رايشان شاخه ي درخت نشست .

از خودش ترسيده بود .

فكر كرده بود كه خودش نيست.

بعد پريد پايين.

لب اب نشست .

چشماش رو به رايشان خودش بست تا خودش رو تايشان اب نبينه .

اب خورد و رفت زير يك برگ بزرگ از يك گل زيبا خوابيد .

دوباره چشماش رو باز كرد .

قرمزي برگ بزرگ گل اورو به خودش جذب كرده بود .

اولين باري بود كه به رنگ قرمز گلبرگ فكر مي كرد .

حس كرد مي خواد عوض بشه .

دلش مي خواست پرواز كنه .

و همه ي اون چيزايي رو كه تا حالا نديده بود ببينه و دوباره حسشون كنه .

دوباره نگاشون كنه .

يه دفعه حس كرد يه چيزي به پرهاش چسبيده .

يه قاصدك سپيد بود.نگاش كرد .

اما انگار نفهميد!

وقتي با نوكش اونو از پرهاش جدا كرد ديگه اون حس رو نداشت .
به خودش و حسش خنديد و مثل هميشه بي توجه به همه چيز پرواز كرد و رفت .

*فریبا*

217:

ستاره خانوم عزیز....

متاسفانه چون دوستتون تو سایت عضو نیست نمی تونیم تو مسابقه شرکتش بدیم...

ولی از صداقت شما بینهایت ممنونم...

خب کمتر از 5 دقیقه میتونه عضو بشه و خودش داستانشو بذاره...

به هر حال ممنون...

218:

ok,pas man migam ozv she va khodesh dastan ro type kone

219:

آره..حتما این کارو بکن...زیاد وقت نداریم...

220:

نمیدونم چرا خواستم به بهانه ی مسابقه از خودم بنویسم
ولی حالم خیلی بده.................!


داستان شماره ی 40:




"نشانه"

نوشت ...

و چه زیبا بود !


به من فرموده بود که مدت هاست ننوشته .

برایم از عشقی فرمود که پس از دو سال جز پوچی برای او چیزی باقی نگذاشته بود .

...

از احساسی که نفرموده مانده بود .

از عشقی که دیگر او را ندیده بود .

...

دو سال تمام ...

دو سال زجر ...

دو سال حسرت نافرموده ها ...برایم از چشمانی فرمود که اکنون می فهمید پر بودند از دوست داشتن ...از کاغذهایی که سپید مانده بودند ...

از پر کشیدن احساس نوشتن ها .

...

از شعر هایی که قافیه هاشان گم شده بود در گذر لحظه ها ...

از شاعری که برایش چیزی نمانده بود مگر ناامیدی ...

و از یاکریم هایی که تنها مانده بودند


....

ومن پس از مدت ها برای کسی فرمودم.

برای کسی که مطمئن نبودم مرا بفهمد ...

برای او از عشق فرمودم , از زندگی, از نشانه ها ...

از تمام ان تردید ها ...

و از ان روزهایی که می پنداشتم کسی که بود دیگر نیست ...

از ان وقت که باز گشتم و به تمام اشتباهاتم خندیدم ...

از ان لحظه ای که او را سراسر عشق یافتم و نمی توانستم خاموش بمانم و عشق می خواست شادمانه فریاد براورم ...

برایش فرمودم از ان اشک های شوقی که صورتم را غرق در خود کرده بودند ....و بر من حسادت ورزید ...

باز هم برایش فرمودم ؛ از امید , از بودن ها , از لحظه های ناب زیستن , از کاغذهای سپید

...

و او نوشت , او تمام خودش را یافته بود .

...

و باز نوشت ...

و چه زیبا بود ...

امید در قلب او بار دیگر خانه کرده بود .

...

او رویایش را باور کرده بود ...

باور کرده بود که برمی گردد ...

باور کرده بود که تمام انچه را که می خواسته باز خواهد یافت ...


...

واو دوباره نوشت ...

وچنین نوشت :" دوباره باز می گردم , دوباره عاشق می شوم , دوباره می بارم , و من سکوت لبریز این یاکریم را خواهم شکست ..

و من ....

"


تو خودش را نوشته بود .

او برگشته بود .

پر بود از امید زیست ...

پر بود از عاشق شدن ...

واین زیبا بود برای من ...و من شاد شدم , چرا که ناخواسته او را باز گردانده بودم


گذشت ....

قلم برداشتم تا بنویسم ...

نتوانستم ...

دلم هوای سرودن کرده بود ولی واژه ها نفرموده فراموش می شدند ...

من زندگی را می دانستم , عشق را فهمیده بودم , ولی تهی شده بودم از ان ها ..بی اینکه بخواهم ..

بی اینکه بدانم چرا ....


...

من خودم رابخشیده بودم !!!
...

221:

داستان شماره ی 41:




"قاصدک"

پنجره ی اتاق رو باز کرد .نسیم ملایمی می وزید , به کوچه نگاهی انداخت ...روی یکی از نیمکت های پارک کوچک مقابل خانه شان مردی میانسال – با موهایی که بیش از سنش سپید شده بودند – کتابی ابی رنگ به دست گرفته بود .

از نگاه مرد و حرکت موزون سرش حدس زد که مشغول مطالعه ی شعری با وزن و اهنگی ملایم هست .

...

به سمت قفسه ی کتابهایش رفت .

"هشت کتاب" سهراب را از ان میان برداشت .

پشت میزش نشست و کتاب را گشود :


می رویید
در جنگل , خاموشی رویا بود
درها باز , چشم تماشا تر , وخدا در هر ...

آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت : بام نگه بالا بود
می بویید .

گل وا بود؟

بوییدن بی ما بود : زیبا بود
تنهایی , تنها بود
ناپیدا, پیدا بود
"او" انجا, ان جا بود

باد تندی وزید و جریان هوا قاصدکی را به درون اتاق هدایت کرد.

قاصدک رقص کنان بر روی کتاب فرود امد .

از کودکی به قاصدک ها اعتقاد داشت .

ان را به ارامی برداشت و تا نزدیکی گوشش بالا اورد .

کمی مکث کرد و بعد دوباره دستش را پایین اورد .

قاصدک را به کف دستش غلتاند و به ان چشم دوخت:

_ " پس تو رو کسی نفرستاده ...

خب واسه چی اومدی اخه؟ ...

اها, نکنه اومدی تا به درد دل های من گوش کنی؟"


لبخند روی لبش رنگ غم گرفت .

تمام خاطرات با هم بودنشان در ذهنش تکرار شد ...

وحالا, با وجود عشق عظیمشان تنها مانده بود.

...

تنهای تنها ...

هر انچه از رویا و عشق در قلبش نهفته داشت را هاله ای از ابهام و تردید در بر گرفته بود .

اشکی بر گونه اش غلتید .

چقدر تنها بود .

چقدر شکسته ! احساس خستگی شدیدی وجودش را پر کرده بود .

نگاه خیسش را به قاصدک زنجیر کرد :

_ " چرا اومدی این جا ؟ اومدی که داغ دلم رو تازه کنی؟ اومدی تا حسرت بخورم به اینکه چرا از طرف اون نیستی ؟ ...تو بگو , مگه ما همدیگه رو دوست نداشتیم؟ پس چرا اینجوری شد؟ چرا یکدفعه وقت او رو از من گرفت ؟ ...نمی دونم او هم به من فکر می کنه یا نه , ولی اگه به فکر من بود کاری می کرد که باورش کنم .

...

ممکنه منو فراموش کرده باشه ؟ ....نمی دونم چرا یه حسی همش داره تو قلبم می خونه که منو دیگه دوست نداره ...مگه خودش نبود که که می فرمود می خوام سپس این سراسر, عشق بشم؟ پس چرانشد؟ ...

چرا سراسر عشقی رو که بینمون بود از یاد برد؟ چرا فراموش کرد که من به حضورش نیاز دارم ؟ ...چرا قاصدک ها رو گم کرد؟ ....

خودت خوب می دونی که چیزایی رو که من ازش شنیدم به هر دختر دیگه ای می فرمود یه لحظه تاب نمی اورد و ازش منزجر می شد و می ذاشت می رفت .

ولی من به صداقتش احترام گذاشتم ...

من به همه ی اون چیزای دلخور نماينده پشت کردم چون برام خیلی بیش تر از اینا ارزش داشت .

چون تصور می کردم اونقدر نقاط مثبت توی وجودش هست که هیچ چیز ناخوشایندی در موردش نمی تونه احساس و عشقی رو که نسبت به او دارم ذره ای خدشه دار کنه ...

پس چرا اینجوری شد ؟"


لختی به سکوت سپری شد ...

دختر می گریست ...

کم کم ارام شد ...

نگاهش را از قاصدک بر گرفت و به اسمان که از پنجره سرک می کشید نگریست :

"نمی دونم, شایدم حق با توه ...

شاید هم مقصر اصلی من باشم ...

شاید او هم فکر می کنه من نسبت به او و عشقمون سرد شده ام ....

نمی دونم باید چی کار کنم "

قاصدک را دوباره روی کتاب گذاشت ....

سرش را روی دست هایش خواباند و در سکوت به قاصدک نگریست ...

دوباره لب به سخن گشود :

"...نمی دونم هنوز ه نشانه ها رو باور داره یا نه ...ولی خب راست می گی ؛ امتحانش ضرر نداره "

بلند شد.

قاصدک را برداشت و به سمت پنجره رفت .

به ارامی ان را بوسید و به دست باد سپرد و با صدایی بلند فرمود :

"بهش بگو دوستش دارم ...

برای همیشه!"


قاصدک همانطور که در هوا پیچ و تاب می خورد, بالا رفت و در میان ابرها گم شد.

...........................
نسیمی به داخل اتاق وزید.

حرا رتی نشست روی گونه اش, گرمی بوسه های محبوبش را داشت و عطر نفس های او را .....

پلک های پسر از هم دور شد, روی "هشت کتاب سهراب" به خواب رفته بود, سرش را از روی کتاب برداشت, قاصدکی از روی گونه اش بر کتاب غلتید.

به سطرهای کتاب چشم دوخت:

"میان ما فاصله ای نیست ؛ لرزش یک برگ! "

222:

سلام به همگی

داستان شماره ی 42:



"نگاهم كرد..."
پرنده نشست رايشان شاخه ي درخت ونگاه كرد به درو بر ان .

زير پاهايش نهر ابي بود .

يك نهر كه مي شد با ارامش كنارش نشست و اب خورد .رفت پايين .

كنار اب نشست و خودش رو تايشان اب ديد .

قبل از اون پوچ بود .

بيهوده پرواز مي كرد و نگاه مي كرد و مي خورد ومي خوابيد و حتي يك بار هم خودش را تايشان اب نديده بود.

او هرگز به خودش يا پرهاش نگاه نكرده بود .

پرنده ي ژوليده اي بود كه تا ان وقت كسي نگاهي به او نكرده بود

لب اب نشست .

خيلي تشنه بود .

وقتي خودش رو تايشان اب ديد ترسيد.

پريد و نفس نفس زنان پركشيد و رايشان شاخه ي درخت نشست .

از خودش ترسيده بود .

فكر كرده بود كه خودش نيست.

بعد پريد پايين.

لب اب نشست .

چشماش رو به رايشان خودش بست تا خودش رو تايشان اب نبينه .

اب خورد و رفت زير يك برگ بزرگ از يك گل زيبا خوابيد .

دوباره چشماش رو باز كرد .

قرمزي برگ بزرگ گل اورو به خودش جذب كرده بود .

اولين باري بود كه به رنگ قرمز گلبرگ فكر مي كرد .

حس كرد مي خواد عوض بشه .

دلش مي خواست پرواز كنه .

و همه ي اون چيزايي رو كه تا حالا نديده بود ببينه و دوباره حسشون كنه .

دوباره نگاشون كنه .

يه دفعه حس كرد يه چيزي به پرهاش چسبيده .

يه قاصدك سپيد بود.نگاش كرد .

اما انگار نفهميد!

وقتي با نوكش اونو از پرهاش جدا كرد ديگه اون حس رو نداشت .
به خودش و حسش خنديد و مثل هميشه بي توجه به همه چيز پرواز كرد و رفت .

*فریبا*

223:

با تشکر از ستاره ی عزیز و فریبا خانوم..

هر چند وقتی باقی نمونده ولی بازم ادامه بدید..

224:

داستان شماره ی 43:




کباب

بالاخره سپس مدتها توانسته بود قسط هاي عقب مونده رو پرداخت كنه و قدری پول پس انداز كنه ......


مدتها بود كه حتي بايشان كباب رو هم حس نكرده بود آخه جونش بود و کباب ..
زنگ زد خونه و به آرزو ؛ همسرش فرمود كه لازم نيست براي شام چيزي آماده كنه....
شب از رستوران شام رو خريد و رفت خونه .....


غذا رو گذاشت لب كابينت
تايشان آشپزخونه مشغول صحبت بودن كه پروانه و حبيب با همديگه دعواشون ميشه و دست حبيب مي خوره به غذا و اونو مي اندازه به داخل سطل مبارك آشغال ....
دهان همگي باز مونده ...

حبيب رنگش سرخ شده ...

همه به همديگه نگاه مي كنند و با اينكه ناراحتند همگي مي خندند
نگاهي به داخل سطل كردم ....

زياد با بقيه آشغالها قاطي نشده بود ....

به آرزو نگاه كردم .........

خب چيزي براي شام نداشت ...

ميخواستم غذارو بيارم بيرون و بشورمش ولي ....

يه نگاه ديگه به كباب ها كردم ....

باز پشيمون شدم...

بالاخره تصميم گرفتم .......
خواستم خم بشم و درش بيارم كه صداي زنگ دوباره همه رو مثل مجسمه خشك كرد ....
رفتم در رو باز كردم ...
همسايه روبرايشاني بود ....
- بفرماييد نذريه

225:

داستان شماره ی 44:



اون روز می خواستم ازهمه بدون دلیل ایراد بگیرم اعصابم حسابی به هم ریخته بود .فقط از خدام بود که یه نفر سر کلاس شلوغی کنه.با جدییت وارد کلاس شدم.

مطابق معمول کلاس شلوغ با دیدن من در عرض چند ثانیه مرتب و ساکت شد.همه سر جاشون نشستن .کیفمو رو میز گذاشتم و سپس اینکه روی صندلی نشتم فرمودم"بشینید" خسته بودم و عصبانی.
"دفتر مشقاتونو زود بذارید روی میز .زود..." چوبی رو که از دفتر آوردم دستم گرفتمو از ردیف اول شروع کردم.اون قدر قیافم عصبانی بود که کسی نفسش هم در نمی اومد.دوست داشتم یکیشون تکالیفشو انجام نداده باشه...به ردیف سوم رسیدم .امید هنوز دفترشو در نیاورده بود سراسیمه میزو زیرو رو کرد اما از دفترش خبری نبود.نمی دونست چه کار کنه ."پس کو ؟"
"..آآآآقا اجازه ...به خدا من مشقامو نوشتم ..به خدا دفترمو اوردم اما نمیدونم چرا پیداش نمی کنم..." بهش ذل زدم .حسابی از نگاهم ترسیده بود.چوب رو به هوا بردم و محکم تو صورتش زدم.حتی آخ هم نفرمود.زیر چشمش قرمز شد.صدایی از ته کلاس اومد که "آقا اجازه...اینها دفتر امید اینجاست..." یه لحظه جا خوردم اما خودمو کنترل کردم.آروم دفترشو باز کرد همه رو مرتب و خوش خط نوشته بود.نمیدونم چه حسی بهم دست داد.اون منو آروم نگاه کرد و قطره اشکی رو که از گوشه ی چشمش پایین اومد پاک کرد .سپس اینکه تمام دفترهارو چک کردم شروع کردم به درس دادن اما از خودم دلخور بودم و قیافه ی امید مدام تو ذهنم بود.
دو روز از اون ماجرا گذشت....امید با پدرش از در مدرسه وارد شدن.زیر چشمش حسابی کبود شده بود.پدرش که لباسهایی ساده و کمی کهنه به تن داشت جلو اومد.

با خودم فرمودم "الان حسابتو می رسه.تا تو باشی دیگه کسیو کتک نزنی .یه سابقه ی درخشان برای خودت ثبت میکنی .."دست و پامو کمی گم کرده بودم.

پیر مرد شروع کرد به حرف زدن"..سلام.آقای معلم ببخشید مزاحمتون می شم .خواستم اگه لطف کنید ،اجازه بدید امید امروز نیاد سر کلاس.پسره ی شیطون بازم دسته گل به آب داده.نگاه کنید ...خودش که می گه تو راه مدرسه زمین خورده.

قسم خورده که با کسی دعوا نکرده.

درد داره و بیناییش هم انگار داره آسیب می بینه.می خوام ببرمش دکتر..."
از خجالت در برابر امید سرخ شدم.نمیدونستم چی بگم.امید کوچک بزرگترین درس زندگشمو بهم داد و من اونو به عنوان بزرگترین و بهترین معلمم دیدم...


226:

داستان شماره ی 45:


...

از درد داشت منفجر می شد.هر چند دقیقه از شدت درد انگار از حال می رفت .تو خواب فقط نور می دید.

اما سپس چند ثانیه بیدار می شد و از پنجره ی کوچیک اتاق به تاریکی اون شب دراز خیره میشد.

باز هم درد...

به زمین چنگ می زد.

کاش کسی بود که کمکش کنه.

باتمام وجودش داشت دردو حس می کرد حتی پلکاش.

شب به نظرش خیلی طولانی بود.سردش بود .نمیدونست چه کار باید بکنه.

پیشونیش از عرق خیس بودو موهاش رو انگار با آب شسته بود .تصمیم گرفت برای آخرین بار تلاششو بکنه.

تمام قدرتی رو که توی تن نحیفش داشت تو شکمش آرود و با تمام وجود زور زد.

برا چند ثانیه چیزی نفهمید .

حس کرد داره خالی میشه .انگار تکه ای از وجودش داشت از درونش جدا می شد و بیرون می اومد.صدای جیقی فضای پر از درد اتاقو پرکرد...
بچه رو داخل تکه پارچه ای تمیز پیچیده بود و داشت نگاهش می کرد.

تمام تنش کوفته بود.

اشکی گوشه ی چشمش اومد .بچه رو به سینه فشرد و آروم فرمود"...عزیزکم چرا اومدی؟ چرا از دنیای فرشته ها به این دنیای پست اومدی؟ اون موقع که تازه خلقتت داشت تو وجودم شکل می گرفت فکر می کردم می تونم خوشبختت کنم اما حالا...

من حتی تکه ای نان ندارم تا بخورم و بتونم تورو شیر بدم.

تو غیر از این پارچه لباسی نداری و غیر از اشک من غذایی نداری.این اتاق،هوایی داره که مادرت توش درد کشید،نه برای به دنیا اومدنت بلکه برای بدبختیها.وتو توش اولین نفسهاتو کشیدی...من چه کار می تونم برات بکنم؟..."
دیگه از همه چیز خسته شده بود.از همه چیز...نمی خواست بچه اش گرسنگی بکشه....
اون به سینه می فشرد و از پنجره به شب سیاه نگاه کرد.

انگار روز رو هرگز نمی شناخت....
فردا صبح تو اتاق کوچکی دو تا جسد بی جان خبر از آرامشی رویایی می دادن...


227:

داستان شماره ی 46:


مرگ من
لحظه ی جان دادنم زیباترین لحظه هست.دستانم در دستان پیر مادرم و سرم بر پاهای ضعیف پدرم هست.آخرین نگاه را با چشمان بی روحم به اونها می کنم و آخرین بوسه را از دستانشان می گیرم.وبه دری خیره می شوم که چند دقیقه هست در ان گوشه ی خلوت اتاق به رویم باز شده.بی تاب رفتن و دیدن اون سوی درم.مرگ عزیزم!...اومرا در آغوش می گیرد و از قفس بدن رهایم می کند.مادر انگار می خواهد مرا ،جانم را نگه دارد چون با هر تکانی که می خورم مرا محکم می گیردو فریاد می زند.پدر بی وفقه اشک می ریزد.افسوس تازه فهمیدند که خیلی دیر شده....خود را می بینم که گوشه ی اتاق افتاده ام.امروز مرگم متولد شد!....امروز روزی مبارک و پاک هست.او دستان مرا در دست گرفت و مرا از دست این دنیا و امتان سنگدلش نجات داد .

روز مرگم من می خندم به خوبی حال خودم و گریه می کنم به حال بد اونهایی که برایم سیاه پوشیده اند.گوشه ای میاستم و مراسم دفنم را نگاه میکنم.

جسد من اونقدر مهم شده که حتی کسانی را که سالها از من بی خبر بودند به اینجا کشانده.نگاه می کنم که چگونه جسم زیبایم را به دست خاک می سپارند.برادرانم جسدم را داخل قبر به خوبی جا می دهند و پدرم اولین مشت از نرم ترین قسمت خاک را بر می دارد و بر رویم می ریزد.مادرم گریه می کند و خواهرم فریاد می زند....من به منزل جدید تنم خیره می شوم .گودالی تنگ و تاریک و شاید مخوف....درست به اندازه پهلویم جا دارم و سنگی سنگین بر روی سرم می گذارند تا هیچ روزنه ای نباشد،تا در تاریکی این گودال به آرامش برسم!....
جسمم به سرعت از دیده ها پنهان شد.

دیگر کسی خنده هایم را نمی بیند و دستی اشکهایم را پاک نمی کند.دستی نیست تا انرا بگیرند،مویی نیست تا اونرا ببویندولبی نیست تا اونرا ببوسند.تنها تصویری از من هست که بی جان و مرده بر سر مزارم می گذارندبا پارچه ای سیاه بر گوشه ی اون ،تا هر کس اونرا دید زیاد تامل نکند و بداند اینجا قبر من هست و هیچ به این فکر نکند که من وقتی چرا زندگی می کردم و فقط آرام بگوید "خدا اورا بیامرزد..."
اما من تمام این مدت با مرگ عزیزم هم بالینم و لبهای اورا می بوسم و دستان اورا به تن می کشم.به زیبایی مرگم خیره می شوم و خدا را با تمام وجودم شکر می کنم...


228:

کاربران گرامی تنها 3 روز دیگر تا اتمام مسابقه باقی مانده هست لطفاً در صورتی که تمایل دارید در مسابقه شرکت کنید داستان های خود را در مدت باقی مانده ارسال نمایید.


229:

تعدادی از کاربران گرامی بطور کلی عنوانی را برای داستان خود انتخاب نکرده اند بنابرین کاربران گرامی میبایست به این نکته توجه داشته باشند داستان و یا داستان هایی را که در مسابقه برنامه داده اند میبایست دارای عنوان باشد.


230:

از همه دوستان به عنوان خواننده آزاد آثار به خاطر قلم زيبا تشكر ايشانژه ميكنم ! در برخي از داستانها اگر نمي دانستم نايشانسنده شما كاربران عزيز هستيد فكر مي كردم كه نايشانسنده اي بزرگي اين آثار را ایجاد كرده هست ! اميدوارم با هستعدادي كه داريد و ممارست و تمرين و پشتكار به اين راه ادامه بديد و روزي شما عزيزان را نايشانسندگان محبوب و مشهوري بيابيم !

به اميد اون روز
صادق

231:

البته خدمت امیر خان باید عرض کنم من برای کل داستانها با فونت درشت و قرمز شماره تعیین کردم تا قابل ردیابی باشه...

ولی خب..بهتره کاربران از این به بعد در مسابقات آتی اسم هم برای داستان خودشون انتخاب کنن..

به هر حال ممنون از مدیریت کل سایت..

232:

دقیقا...به نکته ی خوبی اشاره کردید..

خدمت صادق باید بگم بعضی از این بچه ها روزای اول منو مسخره میکردن که مارو چه به داستان..نمیتونیم و از این حرفا...

ولی بعد مشخص شد که اونا واقعا هستعدادشو دارن...و فقط کمی امکانات و مشغله ی کاری شاید اجازه ی بروزو به اونا نمیده..

به هر حال هدف منم بالا بردن اعتماد به نفس داستان نویسی بود..

مراحل بعد بیشتر باید تخصصی در مورد داستانها صحبت کنیم...

دست همه درد نکنهههههههههههههههههههههه هههههه///

233:

منم از همه تشکر میکنم..
درسته که زیاد داستان نگذاشتم اینجا ولی بچه ها واقعن ثابت کردن که میتونن تک تکشون بهترین باشن......
و چه هستعدادهایی داریم که هنوز پیدا نکرده بودیم..ما....

234:

داستان شماره ی 47:



دوستت دارم...به همين سادگي

فرمودم: دوستت دارم.
واژه فرمود: برات ميميرم عزيزم ، نازنينم، بهترينم، شيرينم، عسلكم، تو ستاره آسمان شبهاي تاريك مني!
فرمودم دوستت دارم.
واژه فرمود: بي تو نفس كشيدن براي من حرومه، بهونه قشنگ من براي زندگي تايشاني، تو گل همه عمر مني!
فرمودم: دوستت دارم.
واژه فرمود: چشمانت رايشاناي لحظه هايم، دستهايت لطافت گلهاي ميخك باغچه دلم، لبهايت آرام آتش درونم..و نگاهت....
فرمودم: دوستت دارم.
واژه فرمود: و نگاهت مجنون وارم كرد.

كجاست تيشه فرهادم كه طرح كلاغ بزنم بر بيستون؟

فرمودم دوستت دارم.
محبوب فرمود: پس واژه هاي مهربانت كو؟ مگر نميبيني واژه ها را كه فداي من ميشوند هر شب و روز؟واژه گران بيار!
فرمودم دوستت دارم...به همين سادگي!
فرمود: واژه بيار! دلم گرفت از اين جمله تكراري.
فرمودم: دوستت دارم.
فرمود : نبينمت!
آرام فرمودم: دوستت دارم.
زمزمه كردم دوستت دارم.
بغض كردم دوستت دارم.


ساكت شدم.

" دوستت دارم" از چشمانم فرو غلتيد، گونه ام را تر كرد و فرو افتاد بر خاك بي واژه!

او و واژه ها رفتند، بي واژه برگشت، فرمود: بگو!
ساكت شدم.
فرمود نگاهم كن: بي نگاه شدم بر او.
فرمود: فريادم كن!
فرمودم: بي واژه ، فرياد؟
فرمود: همه قلبهاي مهربان واژه هاي مهربان ندارند!
فرمودم: كوله بار واژه هايت را بر ديگري ببار! من پرم از يك كلمه:
دوستت داشتم.
دستم خنديد بي دست او!

235:

داستان شماره ی 48:



چشمامو كه باز ميكنم، باز همون اتاق خفه هميشگي، همون خاك خشك تايشان گلوم، همون وزنه سنگين رايشان سينم، همون درد بي آرام سر!گردنمو ميچرخونم : پنجره بسته هست اما پيام آفتاب رسيد، مثل هر صبح، بي تاخير و به زشتي!

سخت ، بلند ميشم.


اين خاك خشك تايشان گلوم اذيتم ميكنه.

تايشان دفترچه نيمه باز رايشان ميز پيام آفتاب رو مينايشانسم:


باز هم زنده ام امروز.
آماده ميشم ميرم بيرون، به هجوم دنياي صدا و بوق و درد و گرفتاري و بايشان آجر و مشكلات و عقده ها و چشمهاي قناعتگر!
باز، من و شب و اتاق خالي، باز صداي مكرر اين آواز ملايم و غمگونه.مينايشانسم: شب خوبيست براي مردن!
خاموشي و سكوت مينشينند در اتاق.ستاره ها رو ميبينم و ياد انشاي امروز هديه ميفتم:
خانوم اجازه! زندگي تهوع آوره!
وقتي پرسيدم ، شنيدم كه ميفرمود: همه ميگن خانوم.

بابام..مامانم...داداش بزرگم...زندگي تكراري و خسته كننده و كسل و تهوع آور و پوچ و.......

و از پنجره ديدم كه حياط مدرسه بازي ميكرد، هديه ميدايشاند،چشمهاش ميخنديد و لبهاش زنده بود .چه بهانه كوچكي براي زندگي! او ميدايشاند!
يادم اومد خيلي وقته ندايشاندم.

باز اين خاك خشك تايشان گلوم اذيتم ميكنه!







236:

داستان شماره ی 49:


کلاس تضییع !!

معلم خوبي بود ، ولي به قول بچه ها يکم اوسکول بود !
بچه ها هم که از خداشون بود يه کاري کنن که معلم ضايع بشه و بخندن ...
معلم اومد سر کلاس ...

بچه ها رايشان صندلي سوزن گذاشته بودن ...

معلم نشست ، بلند شد فرمود درسمون کجاست بچه ها ؟
بچه ها نمي خندند معلم ضايع ميشه ...

معلم شروع به نوشتن تيتر هاي درس جديد مي نمايه ...

اونقدر عقده شو سر گچ خالي مي نمايه که گچ ميشکنه طرف چشم معلم ...

معلم غافل از اينکه عينک داره ، ميخواد جا خالي بده ...

سرشو مياره پايين ، گچ ميره تايشان موهاش بر ميگرده که گچ رو از پشت سرش برداره ...

گچ از تايشان موهاش ميوفته ...

بچه ها مي خندند ...

معلم ضايع ميشه ...

معلم عصباني ميشه ، بچه ها نمي خندند ...

يه نفر مي خنده ...

توچه همه به اون جلب ميشه ...معلم از كلاس بيرونش مي كنه ...

دانش آموز ميگه : واسه ي خنديدن كه كسي رو اخراج نمي كنند ...

بچه ها مي خندن معلم ضايع ميشه ...

معلم ناراحت ميشه ..

ميشينه رايشان صندلي بلند ميشه ميره طرف پنجره ، دستشو ميذاره رايشان باسنش ميگه آآآآآآآخ !!! چه هواي خوبي ...

بچه ها مي خندن معلم ضايع ميشه ...

معلم ميگه كاغذ آماده كنيد براي امتحان ...

بچه ها ميگن اگه از قبل نفرموده بودي !!! معلم ميگه اشكالي نداره !!! معلم امتحان ميگيره ..

برگه هاي امتحاني رو جمع مي كنه ، پاره مي كنه ميريزه تايشان سطل آشغال ...

معلم مي خنده بچه ها مي خندن معلم ضايع ميشه ...

معلم ميگه چرا ميخنديد ؟

بچه ها ميگن اگه پاره نكرده بودي همه صفر مي گرفتند ...

بچه ها ميخندن معلم ضايع ميشه ...

معلم عينكشو بر ميداره ، چشماش قرمز ميشه بعد خيس ميشه ...

بچه ها نمي خندن ..

بچه ها ضايع ميشن

237:

سلام
ممنون از همگی دست اندر کاران و کسانی که این مسابقه رو ترتیب دادند ..
این کارتون باعث شد من و از خودم داستان بنویسم ..

هرچند جالب نیستن و از نظر خودمم زیاد قابل قبول نیستند ولی کار جالبی بود ..


خیلی ها شروع به داستان نوشتن کردند ...
از همگی تشکر می کنم ..
خوشحالم که تونستم چهار تا داستان از خودم اینجا به ثبت برسونم ...
و خوشحالم که در لحظات و ساعات آخر تونستم یه داستان بنویسم ..

در پناه حق

238:

دقیقا هدف من هم همین بوده و حالا هم که میبینم به هدفم تقریبا رسیدم خستگی از تنم بیرون میره..

امیدوارم بازم در کنار من باشید تا مسابقات بعدی رو هم به خوبی انجام کنیم..

که البته مسابقات بعدی سختتر و تخصصی تر خواهد بود..


موفق باشید..

239:

من هم به نوبه خودم از اقا مهدی تشکر میکنم .من هم مثل رضا تاحالا داستان ننوشته بودم ولی تونستم 2 تا داستان بنویسم.به نظر من نتیجه مسابقه اصلا مهم نیست مهم اینه که همه ما نشون دادیدیم اگه بخوایم میتونیم........
باز هم ازتون ممنونم

240:

به نام حضرت متال

من اينجا پايان اولين مسابقه ي بزرگ داستان نايشانسي هم ميهن و آغاز شروع مرحله ي داوري و فراخوان برترينهاي مسابقه رو فراخوان ميكنم..

جا داره از تمام كساني كه به نحايشان با نوشتن داستان يا هم نظري و خوندن داستانها من رو تو اين كار تازه همياري كردن صميمانه تشكر كنم..

كسايي كه اگه نبودن شايد هيچ وقت اين مسابقه شكل نميگرفت...از همتون صميمانه ممنونم كه منو تحمل كرديد...

هم چنين بايد از ادمين عزيز كه هزينه ي جوايز مسابقه رو تقبل كردن جدا تشكر كنم...

در ضمن بايد بگم من از امروز با آقا صادق عزيز(sadegh_2x) كار نقد و بررسي داستانها رو انجام ميديم..

داوري ما نه دليل بر فهم بيشتر ما و نه دليل بر هستادي ما در داستان نايشانسي داره...يه دليل ساده اينه كه اكثر بچه هاي داستان نايشانس تو مسابقه شركت كردن و نميتونن پس داوري كنن..

اميدوارم جدا از هر نظري كه ما ميديم اينو در نظر داشته باشيد كه ما برتر نيستيم و مغز ما هم كامل نيست..

ما هم مثل شما و در كنار شما..

سپس فراخوان دو داستان برتر در روزهاي نه چندان دور (احتملا 10 تا 15 روز ديگه) از طريق تاپيك جديدي به اسم ((فراخوان برترينهاي مسابقه داستان نايشانسي)) اسامي برندگان فراخوان ميشه..

و با يه پيغام خصوصي آدرس برندگان پرسيده و جوايز به آدرس اونا ارسال ميشه..

اگرم سوالي هست يا حرف نافرموده اي باقي مونده از طريق پيغام خصوصي به من اطلاع بديد..

موفق و مايشاند باشيد....قربون همه ي شما..................مهدي ...death blooms

يا حق..


76 out of 100 based on 76 user ratings 526 reviews

@