زندگی با آدماش ...


زندگی با آدماش ...



زندگی با آدماش ...
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود...توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود...

همه خنجر توی دست،خنده بر لبهاشون...توی شب صدایی جز صدای گریه ی بی صدا نبود...

نمی خوام مثل همه گریه کنم...دیگه گریه دل و وا نمی کنه...

قصه ی ماتم من هر چی که بود،هر چی که هست...

قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه...

وقت خوابه دیگه دیره،نمی خوام قصه بگم...

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه...

زندگی با آدماش ...




تغییرات زنان در آسانسور

1:


شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد اونجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می فرمودم
زندگی، راز بزرگی هست که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود هست
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی هست که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون هست
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی هست، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین موقعيت همراهی با، امید هست
زندگی یاد غریبی هست که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک هست، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز هست، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
موقعيت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر هست
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید اون لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.


كولي وفرشته((آريوبتيس))


خرِ من از کره گي دُم نداشت!

2:

اه زندگی‌،زندگی‌...چقدر دلم برای تو تنگ میشود این روز ها...دیگر معنای‌ لحظه‌ها را نمی‌فهمم،که چگونه باید نباشم،وقتی‌ که هستم...!وقتی‌ که هنوز هم در نفس‌هایم تو جاری هستی‌،ببین!دارم تو را نفس میکشم..!اه زندگی‌!این روز‌ها دلتنگت که میشوم،تنها به حجم خوابهایم فرو میروم،شاید رویایت را دوباره ببینم....!!!


کی با حسین کار داشت؟

3:

عشق خالق و عشق مخلوق

ای عزیز،هر چند که می کوشم که از عشق در گذرم،عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد؛و با این همه،او غالب می شود و من مغلوب با عشق کی توانم کوشید؟!

کارم اندر عشق مشکل می شود
خان و مانم در سر دل می شود
هر وقت گویم که بگریزم ز عشق
عشق پیش از من به منزل می شود.

عشق فرض راه هست همه کس را.دریغا اگر عشق خالق نداری،باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود.دریغا از عشق چه توان فرمود و از عشق چه نشان شاید و چه عبارات توان کرد؟ در عشق قدم نهادن کسی را مسلم می شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار کند،عشق آتش اشت،هر جا رسد،سوزد و به رنگ خود گرداند.
ای عزیز،به خدا رسیدن فرض راه هست و لابد هر چه واسطه ی اون به خدا رسند،فرض باشد به نزدیک طالبان،عشق بنده را به خدا رساند،پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد.
کار طالب اون هست که در خود جز عشق نطلبد.وجود عاشق از عشق هست،بی عشق چگونه زندگانی کند.حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب.
هر که عاشق نیست خود بین و پر کین باشد و خود رأی بود.عاشقی بی خودی و بی رایی باشد.دریغا همه ی جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی.

زندگی با آدماش ...



بزرگداشت (آريو بتيس)

4:

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هر چه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود موقعيتمان دیر می شود
کاری ندارم اونکه کجایی،چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

زندگی با آدماش ...


بوي عيدي

5:

زن قداست دارد،برای با او بودن باید مرد بود نه نر!

زندگی با آدماش ...


تاکسی نوشت های سروش صحت

6:

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه،آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مث تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور،گریه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق ناز هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب میشه

ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن
ماها که از آدم ها کمک طلب نمیکنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتی ان
دلایی که بشکنن چون عاشق قیمتی ان

ماه من غصه نخور سبک میشی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسی از کم و زیاد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت
به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو
خیلیا با زخمهای عاشقی آشنان مث تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور حافظ واست وامیکنم
شعر شو میخونم و تو رو مداوا می کنم

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

زندگی با آدماش ... زندگی با آدماش ...


عشق جهنمي(آريو بتيس)

7:

به دنبال واژه مباش...

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه بره...

باید فاتحه کلمات دیگر را خواند.

زندگی با آدماش ...


8:

ما مشغول فرمودگوی گل و سلام آینه بودیم
که شبی آب آمد و از سر گریه گذشت
حالا دعاتان مستجاب و
تعبیر خوابتان به خیر!
راستی شنیده اید که هیچ آسمان صافی...
دلیل باران نیست؟!
نه،هر آسمان گرفته ای هم
بی سؤال از بغض تشنگی نخواهد بارید!
حالا تنها کسانی به تعداد سر انگشتان گریه مانده اند
که هنوز رو به آسمان مهتاب مرده ی مغموم
هی در شمارش رؤیای ستارگان صبور
نماز شکسته می خوانند
بگذریم،فقط همین پرسش ساده،آخرین سؤال من هست:
شما که از بیم باد و باور باران سخن می فرمودید،
حالا یک پیاله ی شیر و پاره ای نانتان کجاست؟!

زندگی با آدماش ...


9:

زندگی با آدماش ...



عشق و بهانه از تو
ناز و نوازش از من
قهر و گلایه از تو
آشتی و سازش از من
یه قلب ساده از تو
عشق و علاقه از من
فقط،فقط تو گل باش
ریشه و ساقه از من

10:

زندگی با آدماش ...

برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم
آخه دارم از رفتن بدجوری گر می گیرم
دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده
کسی نفهمه عاشقت،چی تا سحر کشیده
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر
گاهی بیا به باغ سبز،درش بروت بازه هنوز
من با تو سوختم نازنین باشه برو با من نسوز
اگه یه روز برگشتی و فرمودن فلانی مرده
بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده
گریه نکن برای من قسمت ما همینه
دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر
گاهی بیا به باغ سبز،درش بروت بازه هنوز
من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز
برام دعا کن عشق من


11:

زندگی با آدماش ...

برای تو می نویسم
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست
برای تویی که احساسم از اون وجود نازنین توست
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته هست
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن هست
تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من هست
برای تویی که قلبت پاک هست
برای تویی که در عشق،قلبت چه بی باک هست
برای تویی که عشقت معنای بودنم هست
برای تویی که غم هایت معنای سوختنم هست
برای تویی که آرزوهایت آرزویم هست


12:

مسافر غمگین پاییز

چتری خاموش بر گل یخ
چشم به راه مسافری دور هست
یک جفت کفش زنانه در پاگرد پلکان
چشم به راه تو
کتابی کهنه در پستوی احتیاط
چشم به راه چراغی دور هست،
پیراهن تابستانی تو بر بند رخت
چشم به راه تو
باغچه ی کوچک ریحان در خواب آب
چشم به راه نم نم آسمانی دور هست،
بستر بی فرمود،بی بالش،بی گیسو...
چشم به راه تو
ماه،ماه پرده پوش در عقد ابر
چشم به راه روزنی روشن،روزنی دور هست
خرد و ریز هزار ستاره بر سنگ فرش کوچه
چشم به راه تو
پس کی می آیی مسافر غمگین پاییز!

زندگی با آدماش ...

13:

نمی خوام مثل همه گریه کنم

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه


14:

ماه در پنجه ی شب مست ِ غزل خوانی نیست
بی تو شبهای من از دور چراغانی نیست
پشت دیوار بلندی که هوا دم دارد
زندگی نامه ی من جز شب طولانی نیست
چشم در چشم سیاهی به تو می اندیشم
طعم تصنیف تو در این شب بارانی نیست
می کشد پنجه به دیوار پلنگی مغرور ...
که در اندیشه ی تکرار هوسرانی نیست
خوب فهمیده ام از شب پره های مجنون...
وادی عشق بجز پهنه ی حیرانی نیست
می روم خواب ببینم که تو خواهی آمد
ماه من در دل خواب هست که زندانی نیست

15:

بی تو دارد همه جا رنگ ِ قفس می گیرد
آه محبوس شده...

راه نفس می گیرد

زیر حجم غم و اندوه هوا تب کرده
در هوای تو دل مرغ هوس می گیرد

شاپرک بال نزن دور قفس می میرد
اونکه با بال و پرت ، شور عبث می گیرد

باشد از کوچه ی مهتاب گذر کن هرچند....
شوق دیدار تو جان همه کس می گیرد

وای از دست تو وجام دل انگیز لبت ....
می دهد زندگی و عشق ، سپس می گیرد

دختر تاک بریده رگ و در میخانه ....
ساقی از جام خیالش می گس می گیرد

شهد ناکامی دنیاست که می جوشد از
دل تاکی که از اندوه هرس می گیرد

باز آدم نشدم هرچه به من می فرمودند ...
دستم از دست فلک سیب نرس می گیرد

شاعر از قافله ی عمر عقب می ماند
جان این سلسله را بانگ جرس می گیرد

بغض در حنجره ام راه مرا می بندد
آخر کوچه ی بن بست نفس می گیرد

16:

یک صندلی
یک پنجره
ابری پر از غم
چشم انتظارم تاکه برگردی عزیزم
این روزها از تو سرودن کار سختی هست
انگار که حرف دلم
کم
کم
شده کم
پیله تنیده دور خود از جنس دیوار
مردی که چشمانش پراست از حجم ماتم
درد تو رنگ زندگانی را عوض کرد
دردی که پشت کوه ها را می کند خم
شاید جواب دردهایت را بداند ....!
اما نمی خواهد شود مرهون مرهم
بالی برای حسرت پروانه ها نیست
افتاده اند از روی یکدیگر دمادم
می خواهد از تو ،حق مطلب را بگوید
ماهی که می افتد درون برکه
نم
نم
روشن تر از دنیای پاک پرنیانی
پلکی بزن تا بشکفد ذرات شبنم
این شعر شاید آخرین پس لرزه باشد
آوار درآوار تلی مانده از بم
فردا کنار چکمه های مشکی شب
پروانه ای حک می شود بر روی پرچم

17:

باحسرت نگاه می کند
به شکوفه های بهار نارنج
درخت کهنسال
..........
زندگی می کند
برای خودش
صندلی خالی
.........

سخت هست
تحمل دیگری
دیوانه دیوانه را می کشد
.....
با سرخی لبان
چه کسی تطهیر می شود
سنگ سخت
آب بریز
بیشتر آب بریز
می خواهم تو را درود بفرستم
با لبانی از مرمرسپید.........



18:

تا صبح رفتی و همه شب را قدم زدی

آتش گرفت صبح و تو از عشق دم زدی




با یک نگاه ساده به پشت سر ِ خودت ...
قامت نبسته عرش خدا را به هم زدی




در جا نماز سبز عبادت چه دیده ای ...!
بر تار و پود دل تب و تاب عدم زدی ...؟




دنیا نیاز بود و هواخواه ِ ماندنت
بی التفات بودی و در را به هم زدی






درخاک و خون نشستی و با فرق نیمه باز
پلکی برای آتش جانها به هم زدی






دنیا بدون تو قفسی تنگ می شود
رنگ غروب بر دل هر صبح دم زدی






تا کور سوی تازه ی تقدیر بشکفد ...
با خون سرخ خویش افق را قلم زدی ...



19:

امواج دریا باز صخره ها را نابود کرد...
تکه های سنگ در برابر امواج پیاپی به بازی گرفته شدند...
هر چی صداش کردم نشنید...چرا،نمی دانم؟
گوشهایش سنگین شده بود؟ شایدم به سر وصدا عادت کرده بود...
باز هم نمی دانم فقط می دانم نشنید...!
ساکنان دریا سپس مدتی به صدای امواج عادت می نمايند و چه تلخ هست قصه ی عادت!زندگی با آدماش ...

20:

خدا به فرشته ها شعور داد بدون ش.ه.و.ت

به حیوان ها ش.ه.و.ت داد بدون شعور

و به انسان ها هر دو را

انسانی که شعورش بر ش.ه.و.ت.ش غلبه کند از فرشته ها بالاتر هست.
و انسانی که ش.ه.و.ت.ش بر شعورش غلبه کند از حیوان پست تر هست!


زندگی با آدماش ...


21:

روزهای بارانی را خیلی دوست دارم...

معلوم نمی شود منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابان ها...

بخار هوا ماله سرماست یا دود سیگار...

روی گونه ات اشک هست یا دانه های باران...

زندگی با آدماش ...

22:

امروز كه از خواب بيدار شدم
از خودم پرسيدم: زندگي چه مي گايشاند؟
جواب را در اتاقم پيدا كردم...
پنكه فرمود: خونسرد باش!
سقف فرمود: اهداف بلند داشته باش!
پنجره فرمود: دنيا را بنگر!
ساعت فرمود: هر ثانيه باارزش هست!
آيينه فرمود: قبل از هر كاري، به بازتاب اون بينديش!
تقايشانم فرمود: به روز باش!
در فرمود: در راه هدف هايت، سختي ها را هُل بده و كنار بزن!
زمين فرمود: با فروتني نيايش كن!

23:

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده .

شك كرد كه
همسايه اش اون را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،اون قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند.


اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد .

زنش اون را جابه جا كرده بود.

مرد از خانه بيرون رفت و دوباره
همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .
پائلو کوئیلو
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا اون چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

24:

وقتی جهان از ریشه ی جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده در حرفی
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی نان هست!

زندگی با آدماش ...

25:

تو که نیستی زندگیمو،زیر پای کی بریزم
واسه کی دلم بمیره،وقتی تو نیستی عزیزم
دست سرد این زمونه،دستامو از تو جدا کرد
بازی دوری و حسرت،با دلای ما چه ها کرد
عشق تو،توی وجودم تا همیشه موندگاره
همه ی آرزوم همینه که ببینمت دوباره
دوری تو داره آروم،منو از پا درمیاره
رنگ پیری ذره ذره تو وجودم پا میذاره
طاقت دوری ندارم،تو بیا بمون کنارم
ارزونی قدم تو،همه ی دار و ندارم
ای قشنگترین ترانه،با تو بودن آرزومه
ای تو نیمه ی وجودم،بی تو عمر من حرومه
عشق تو،توی وجودم تا همیشه موندگاره
همه آرزوم همینه که ببینمت دوباره
دوری تو داره آروم،منو از پا در میاره
رنگ پیری ذره ذره تو وجودم پا میذاره
نمیذارم که جدایی،عشقمو از تو بگیره
چشم به راه تو می مونم،نگو اما دیگه دیره ...دیگه دیره

زندگی با آدماش ...

26:

در عشق ابهامی وجود ندارد
ابهام،در ماست
نه تشریفاتی در عشق هست و نه فرضیات فلسفی
عشق،رهیافتی ساده و مستقیم به زندگی ست.
کلمه ی ساده و بی پیرایه ی عشق
معجزه ای در خود نهفته دارد
مهم نیست که به چه کسی عشق می ورزی
تعلق عشق موضوعیت ندارد
اونچه مهم هست این هست که
بیست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی
همان طور که در بیست و چهار ساعت روزهایت
بی هستثنا نفس می کشی
نفس کشیدن هدفی را دنبال نمی کند
عشق نیز خواهان چیزی جز خود نیست
اگر با دوستی هستی،نفس می کشی
اگر در کنار درختی نشسته ای،نفس می کشی
اگر در آب شنا می کنی،نفس می کشی
یعنی هر کاری که می کنی
با تنفس کشیدن همراه هست
عشق نیز باید همین ویژگی را داشته باشد
یعنی باید طبیعی باشد،مثل نفس کشیدن
در واقع،عشق همان نسبتی را با روح دارد که
نفس کشیدن با جسم

زندگی با آدماش ...

27:

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
اون وقت که،پدر تنها قهرمان بود
عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نقطه ی زمین،شانه های پدر بود
بدترین دشمنانم،خواهر و برادرهای خودم بودند
تنها دردم،زانوهای زخمی ام بود.
تنها چیزی که می شکست،اسباب بازیهایم بود
و معنای خداحافظ،تا فردا بود...!

زندگی با آدماش ...

28:

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره

بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه

بدترین درد این هست یكی بمیره .

سپس مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!

29:




من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:




در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت




را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را




پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه




را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی




دید با بغضی كویری كه غرق انتظار هست، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام..........


30:

وقتی نیستی.......









وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها



مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم



عمری هست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم



برای روز مبادا........



اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست



اون روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،



روزی درست مثل همین روزهای ماست.



اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.



وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها



هر روز بی تاب، روز مباداست.



آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...



آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......



دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....



دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،



دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.



آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،



آیینه‌های من همه دیوارند.


31:

باید گذشت و رفت....






دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال *** تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

فریاد را

در آغوش کشید

باید رفت و....

32:

تنها روشنایی من در زندگیم...
چشمهایت بود...
به یاد اونها زندگی کردم...
کم دارم چشمهایت را...کجایی؟
شبهای اتاقم ماه ندارد...
چشمهایت را قرض می دهی تا صبح؟!

زندگی با آدماش ...

33:

وقتی از کنارم گذشتی به یکباره همه ی دنیا پوچ شد انگار از اول وجود نداشت!
همه لبخندهایم خط خورد!
شدم یک صفحه ی سیاه!
یک خانه ی سیاه! ......از شطرنج!
و تو رفتی،مثل یک فرشته بالهای سفیدت را باز کردی مثل یک کبوتر پر زدی و رفتی!
من ماندم و عطر مسموم تو که مشامم را پر می کرد!
کاش می شد......
کاش می شد......فراموشت کرد...!

زندگی با آدماش ...



34:

هر وقت جلوی آینه می روم یک چیزی از من کم شده هست!
مثلا":برق چشمانم یا لبخندم! کم کم دارم تجزیه می شوم! کم کم دارم مثل یک مرده می شوم!
به خودم می گویم:مرده! جنازه!
دنیا به اندازه یک قبر برایم کوچک و تاریک و تنگ هست!
آسمان حکم عذاب را دارد!
باران اسیدی اش تا عمق وجودم را می سوزاند!
زخم هایم به من می خندد!
آدم های مسخ شده مثل خودم از کنارم می گذرند،
قهقهه های مستانه سر می دهند!
آینه ها هر روز به من اخطار می دهند!
کابوس هایم هر شب به من می گوید!
مرده!

زندگی با آدماش ...

35:

چند سال به پایت نشستم ولی تو هیچ ندیدی هیچ...
وقتی صدایت کردم فرمودم نرو...
ولی تو رفتی...
حالا سالهاست که می گذرد و من همین جا نشستم با یاد و عشق تو...
حالا که پیر شدم نیز باز نمی گردی؟
ساده ترین فعلی که برایت صرف کردم ...عمرم بود...

زندگی با آدماش ...

36:

زندگی با آدماش ...


من متعلق به سرزمین آریایی ام
من وارث انسانهای صادق و درستکارم
من در خاکی پرورش یافتم که...
برای هر وجبش خون داده اند
من متعلق به کشور علم و ادب و هنرم
مفتخرم که اجداد و معاصرنیم
صلح طلب و نوع دوست بوده اند
مفتخرم اگر ایران نبود تاریخ فقیر بود
مفتخرم اگر ایران نبود علم یتیم بود
و شرمسارم که فقط افتخار کردم
و حرف زدم...
و برای ایران کاری نکردم
خدایا تو نیرو و فکری عطایم کن که...
فرزندانم در آینده شرمسار رفتار امروزم نباشند.

زندگی با آدماش ...

37:

چرا هر جا می رم فقط غم روبرومه
همه با طعنه میگن،قدمهای تو شومه
از این سر در گمی ها،یه عمری میشه بی تابم
همش سر درد می گیرم،چرا راحت نمی خوابم
منو بازم غریبی کشت،چرا پاهام نمیره یک قدم راه
مگه نفرین کی پامو گرفته
چرا عشقم دوباره سرده با من
مگه بازم کسی جامو گرفته
نگاه مات قلبم رو،تو چنگال قفس دیدم
بگو دنیا که من اینجا تقاص چی رو پس می دم؟!

زندگی با آدماش ...

38:

این کلام حرف آخر من هست : بدون تو هرگز!
این عشق تو سرپناه آخر من هست ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من هست…
بدون تو حرفی برای فرمودن نیست به جز یک کلام : اون هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!
بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست….
چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!
وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک…
باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد اون لحظه
همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ….
ای وای از فردا… و وای از اون روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ….
اون وقت خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست ….
نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با اون پاهای خسته و قلبی شکسته….
این کلام حرف آخر من هست : بدون تو هرگز!

39:

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم
پلک هایی که تا وقتی خون
در رگ هایشان جاری هست هردم برهم بوسه می زنند
پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب
برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می نمايند
پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند
دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که
در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند
عشق را باید از اون ها آموخت …!

40:

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در اون نقطه دور
شستشویی دهم از رنگ گناه
شستشویی دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

زندگی با آدماش ...

41:

حرفامو باور کن بدجور گرفتارم
هم بغض بارونم هر لحظه می بارم
این بی قراری ها تقصیر چشماته
ای که نمی بینی تو قلب من جاته
حرفامو باور کن بی رنگ و بی نورم
از حس پروازم یک آسمان دورم
این خستگی ها مو ای کاش که می دیدی
من بی تو پژامت اما نفهمیدی

زندگی با آدماش ...

42:

زندگی
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
موقعيت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب عمر به سر رفت و به غول سهراب
اب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
زندگی با آدماش ...

43:

قفس
تنها شدم تو این قفس
یه خسته و بی هم نفس
هرکس دل به ما میداد
عشقش بود از روی هوسزندگی با آدماش ...

دنبال عشق رفتن خدا
هستش دیگه کار عبث
بهتره عشق رها کنی
تنها بشی تو این قفس

44:

من داغونم...
شما به دنیا بگین...
شما به آدما بگین...
من خودم ذغال فروشم...تو لوله بخاری بزرگ شدم...بگین منو سیاه نکنن...
بگین این راهی که دارن میرن خط کشی هاشو من کردم...
بگین منو رنگ نکنن و نگن پیچوندیمش...
من خودم دنیا رو رنگ می کنم...جای بهشت جا می زنم
برین بگین این پسره خیال پرواز تو سرش موج می زنه
بگین دنیا...چه نامرده...
منتظره ببینه کجا غافل میشی خنجر شو از پشت بزنه...یه زخم کاری...زخمی که سوزنده ست...
من داغونم...

زندگی با آدماش ...

45:

زن زیباست...
چه اون وقت که از فرط خستگی چهره اش درهم هست...
چه اون وقت که...
خود را می آراید از پس همه خستگی هایش
چه اون وقت که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را می بینی
چه اون وقت که کودکی جانش را به لبش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند.
زن زیباست...
اون وقتی که خسته از همه تهمت ها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود همسر هست.
زن زیباست...
وقتی که لطافت جسم و روحش را توأما" درک کردی
وقتی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی
وقتی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی
آری،زن زیباست...
اگر بفهمی...

زندگی با آدماش ...

46:


این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشد

از دلتــــ که مایه بگذاری

ســوخـــــته ای .

.

.

47:

قطار می رود...



تو می روی...



تمام ایستگاه می رود...




و من چقدر ساده ام که سالهای سال



در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده امو همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

48:

روزگاری هست در این گوشه پژمرده هوا،هر نشاطی مرده هست
دست جادویی شب،در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش،او به من می خندد
نقشهایی کشیدم در روز،شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب،روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی هست که چون من همه را،رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی،دستها پاها در قیر شب هست!

زندگی با آدماش ...

49:

مراقب قلبها باشیم
وقتی تنهاییم،دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم،دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی از دست دادیمش،دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم
هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند "ژان پل سارتر"

زندگی با آدماش ...

50:

در پس ثانیه هایی که ورق خورده و ساعت شده هست
روزها میگذرند
سایه ها در پس هم میگذرند
بی خبر از گذر ثانیه ها
در هراس از ماندن
هیچ اگاه نگشتند که اینگونه تورا میخواند
و چه میفرمود درختی که به اندازه ی اندوه خزان تنها بود
و نگاهش نگران در پی همدم میگشت
سایه ها در گذر ثانیه ها
رهسپار ره فردا بودند
و دریغا که نخواهند رسید
بی گمان حال نیای فرداست
که به اندازه ی یک دور زمین
کودک حال لقب میگیرد
سایه ها استقامت کنید
ما چرا با لبخند

در همین حال به فردا نرسیم
اندکی استقامت که فریاد کشید
سایه ها استقامت کنید
ناله ای از پس دیوار خدا را خوانده
این چه دردیست که از ناله ی او می آید

اندکی استقامت کنید
اشکها را بزدایید ز اندوه خزان
چهره ها را ز قشنگی سرشار
دیده ها را از مهر
و وجود خود را پر کنید از خوبی
بزدایید فغان را از دل
میل بیهوده به رفتن نکنید
سایه ها استقامت کنید

51:

داستان غریبی هست این دنیا با آدمای رنگارنگ.

زندگی با آدمای رنگارنگ نمیشه یجا بشه شهر قشنگ.
تو ی این شهر ،همه سرخوش و هیران پی سر پناهی ویران

تو دلاشون لونه کرده غم و غصهای پنهان
ته این لونه ی تاریک رویایی قشنگ نشسته

کی میدونه زخم بال این دل تنگ و شکسته
پای حرفای غم انگیز دیگه این دل شده خسته

همه ی امت این شهر با همن همیشه تنها
کی میدونه که دلاشون پی چی میگرده اینجا

واسه ی دل من و تو دیگه همسایه نمونده
بیا تا با هم بمونیم و بریم تا ته دنیا.


(از آرش)

52:

تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن

یه سقف پابرجا محکم تراز اهن



سقفی که تنپوش هراس ما باشه


تو سردی شبها پوشش ما باشه



سقفی اندازه قلب منو تو


واسه لمس تپش دلواپسی



برای شرم لطیف اینه هام


واسه پیچیدن بوی اطلسی



زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم


از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم



زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم


گم میشم تو معنیه تو معنیه تازه میگیرم



سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه


یه افق یه بی نهایت کمترین فاصلمونه



تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی


سقفی برای ما حتی مقوایی



تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن


سقفی برای عشق برای تو با من



سقفی اندازه قلب من و تو


واسه لمس تپش دلواپسی



برای شرم لطیف اینه هام


واسه پیچیدن بوی اطلسی



زیر این سقف اگه باشه میپیچه عطر تن تو


لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو



زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم


اخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم



سقفمون افسوس و افسوس تن ابر اسمونه


یه افق یه بی نهایت کمترین فاصلمونه


زندگی با آدماش ...

53:

توهم،خون،مرگ،جنون!

مرگ آرام می وزد توی اتاق
ترس می لرزد
غفلت مرا نرم در خود فرو می برد
بوی شهوت انگیز خون می پیچد
و من آرام می شوم
می گذارم مرگ یا جنون به مذاکره خیزد
و من مست و پوزخندزنان
پای برگه ها را امضا می کنم
قرار داد پشت برنامه داد
میز به نفع مرگ هست
جنون سرمایه اش را باخته
و من صرفا" می خندم
خون جاری می شود
و میز می گردد
ورق ها روی هم می ریزند
کسی درد می کشد شاید
جنون می ترسد
تاس ها ریخته می شوند
لبخند مرگ کش می آید تا اون سر اتاق
هوا سردتر می شود
کمی اون طرف تر صدای ضجه می پیچد
شاید کسی می میرد
هفت می آید
مرگ می خندد
جنون تسلیم می شود
و من غرق غفلت پوزخند می زنم
کسی می بازد
و برنده ای همیشگی
میز می افتد روی زمین
ورق ها پخش می شوند
ترس می خزد کنجی
و صدای فریاد می آید
شاید کسی می ترسد
و من می چرخانم تاس ها را
همه هفت اند
تاس ها فقط هفتند
مرگ می برد
جنون می بازد
و تاس ها می چرخند
هفت می آید
کسی ناله می کند
گویی زجر می کشد
مرگ مهربان نگاهم می کند
چیزی می شکند
ـ شاید کسی ـ
لبخند می زنم
صدای فریاد و ضجه بالا می گیرد
کسی می میرد
جنون می رود
و من مست لبخند می زنم
ترس آرام بیرون می خزد
مرگ به من لبخند می زند
کسی شاید اشک می ریزد
شاید تسلیم شده هست
شاید نمی تواند برای زنده ماندن بجنگد
کسی شاید آرام جان می دهد
مرگ سلطه می راند
و من می برم
من همیشه برنده ام
تاس ها همیشه هفت اند
صدای خنده می آید
شاید کسی قمار را برده هست...!


زندگی با آدماش ...

54:

زندگی با آدماش ...

توی آسمان دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون چیزی نداره
واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم
تا دم مردنم شعر تنهایی بخونم

55:

روح بیمار طبیعت را می فهمی
در دیار خشک
در میان سایه های تیره ـ در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
گاه می خندی
عاشق باران که باشی
در اضطراب شب به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش کنی
عاشق باران که باشی
منتظر می مانی
بر نگاه بی کلام پنجره ـ چشم می دوزی
شعر می خوانی

زندگی با آدماش ...

56:

دلم برای خودم
دلم برای دغدغه ها و آرزوهایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز
در پشت کدام حصار بلند
کودکی ام را جا گذاشتم
کسی اون سوی حصار نیست کودکی ام را
دوباره به طرفم پرتاب کند؟!

زندگی با آدماش ...

57:

می خواهی بروی؟
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
برو...
برای چه ایستاده ای؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند می زنی؟
برو...
تردید نکن
نفس های آخر هست
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد...بی شک مابقی روزهای بودنش به بی تفاوتی خواهد گذشت
برو...
یک احساس تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را می کشد
طفلک چه می داند که روحش سلاخی خواهد شد
برو...
فقط برو...

زندگی با آدماش ...

58:

حقیقت داره یا خوابه
که دستات توی دستاشه
محاله،اون نمی تونه
مثل من عاشقت باشه
باهاش خوشبخت و آرومی
سرت رو شونه ی اونه
یه روزی مال من بودی
ولی اینو نمی دونه
نمی دونه که دست تو
تو دستای منم بوده
بهش بگو که آغوشت
یه وقت جای منم بوده
سر عشقت چی آوردی
اونم حرفات رو باور کرد؟
واسه اونم قسم خوردی؟
منو یادت میاد یا نه؟
همون که عاشقش بودی
چقدر راحت یکی دیگه
جامو پر کرد به این زودی...

زندگی با آدماش ...

59:

دختر کوچولو:چیکارم داشتی فرمودی بیام اینجا

پسر کوچولو:میشه با پسرهای دیگه بازی نکنی...

آخه من دوست دارم

60:

زندگی با همه ی این آدما عجیــــــــــــب تلخ شُده ...



دکمه ی آف کجاست ؟ !!

61:

ما فکـر ميکنيـم بدتـرين درد ؛
از دسـت دادن ِ کسـيه که دوستـش داريم !
امـا ....

حقيقـت اين که :
از دست دادن ِ خــودمـون ،
و از يــاد بردن ِ اينکه کـي هستيـم ! و چقدر ارزش داريم ....
گـاهي وقتــها خيلــي دردنــاک تـره ...

!!!

62:

نامم را پاک کنی، یادم را چه می کنی؟یادم را پاک کنی، عشقم را چه می کنی؟اصلا همه را پاک کن
هراونچه از من داری...از من که چیزی کم نمی شود...
فقط بگو با وجدانت چه می کنی؟
شاید...
نکند اون را هم پاک کرده ای؟
نه....شدنی نیست!
نمی توانی اونچه را نداشتی پاک کنی....


94 out of 100 based on 74 user ratings 574 reviews

@