رای گیری دور چهارم مسابقه ی یک عکس یک داستان!


رای گیری دور چهارم مسابقه ی یک عکس یک داستان!



رای گیری دور چهارم مسابقه ی یک عکس یک داستان!
سلام دوستان گلم
با عرض پوزش بخاطرِ تاخیرِ چند روزه

و با تشکر از دوستان گلِ شرکت کننده



نظرسنجیِ دورِ چهارمِ مسابقه ی داستان نویسی با عکس رو آغاز میکنیم

لطفا مثل همیشه داستانها رو تا انتها بخونید و حداکثر به دو داستانِ منتخبتون رای بدید

و باز مثل همیشه خواهش میکنم از رای دادن به همه ی داستانها بپرهیزید.

برای یاداوری: داستانها درمورد عکس زیر نوشته شدن:

رای گیری دور چهارم مسابقه ی یک عکس یک داستان!

برنده ی این دور عکسِ دورِ بعد رو انتخاب میکنه
و داستان برنده به نقد گذاشته میشه


پیشاپیش ممنون از همکاری و رای ها تون



یه داستان کوتاه ترسناک اما واقعی

1:

داستان اول:

..


مگر کوری ؟؟؟!!!
پس از مرگ ِ مادر بزرگ و پدر بزرگ، این اولین بار بود که به خانه ی اونها می آمدیم.


فهیمه رحیمی درگذشت
می خواستیم یادگاری های ِ عزیزانمان را را ببینیم..


از هر دست که بدی ...به همان دست خواهی گرفت...
اتاق خواب اون ها بسیار شفرمود انگیز بود،

وسایل ِ کهنه ی قدیمی و تخت خوابی که معلوم هست بستر عاشقی اون ها بود ..


بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود.
در میان وسایل اتاق دو ساعت شنی وجود داشت که بسیار عجیب بودند..


شرح حکایت زیبای دعای مادر

این ساعت ها نیاز به سر و ته کردن نداشتند، و همیشه ذرّات شن به یک سمت می ریخت ..


ماجرای زیبای حاتم اصم

روی یکی از ساعت ها نوشته شده بود: زندگی، و روی ِ دیگری: مرگ..
این ساعت ها به زیبایی حضور مرگ و زندگی را در کنار ِ هم نشان می داد ..
تنها فاصله ی کوتاهی میان این دو موجود غریب وجود دارد ..
هر دو کوتاه ..
هر دو آرام و آرام و آرام ..


بی اعتناء

2:

داستانِ دوم:

از خسته گی زیاد بعد یه روز کاری سخت توکاناپه خوابم برد
در رویا دیدم توی یه بیابون خشک بی اب وعلف دنبال اب میگشتم ازتشنگی بی حال بی رمق بودم که پایم به ساعت شنی خورد .
من دنبال اب بودم ساعت شنی پیداکردم هرچه جلوتر میرفتم بیابون به یه جای سرسبز تبدیل شد..


به یه رودخانه پرازاب رسیدم تا تونستم اب خوردم که ناگهان یه خرس تنومند به طرفم اومد ازترس داشتم سکته میکردم که خودمو به داخل رودخانه انداختم ام شنابلد نبود که ناگهان مادرم از خواب بیدارم کرد..

3:

داستانِ سوم:

_اینجا کجاست ؟ منو کجا اوردی ؟ اگه گم شم چی؟ مامانم میکشتم .

_ چقد غر میزنی .

لوس نشو .

نترس نا سلامتی من باهاتم.


_مامانم میگه رو حرفات هیچ حسابی باز نکنم .



_اونجارو میبینی؟ اگه اونجارو رد کنیم ...هووم...

چطوری بگم ، معرکس ، انگار رفتیم بهشت .



زیییییییییییییییییینگ

_اااااااااااااااااه خفه شو خوابم میاد .خروس بی محل ...


4:

داستانِ چهارم:

انگار او هم به مانند چشمانم رخ به رخ به نگاه من زل زده هست .

سر ته به پايه ي تختم تكه داده شده و مرا كج وار نگاه مي كند .


دلم مي خواهد بروم و ذره ذره اين تابلورا پاره و پوره كنم .

اما نمي توانم برايش پول زيادي داده ام .

آخر 50هزارتومان مي ارزد.

اين تصايشانر بيايان و دوساعت شنيش در اين تابلو چه مفهومي دارد؟ حتما مي خواهد بگايشاند پولي را كه مي خواستي براي يك تابلو از يك منظره شاد وسر سبز خريداري كني از يك زمستان حقير تر واز پاييز برگ ريزان تر و زرد تر خرديدي ! هنوز زل زده نگاهش مي كنم .


آخر اين چه هديه اي هست كه مي توانم براي مريم بدهم !؟ نامزدم اين را ببيند كمي بسيار از هميشه از دستم دلگير مي شود آمدم ثواب كنم كباب شده بريان بر گشتم .

دستي به مايشانم مي كشم و خودم را از رايشان تك صندلي تايشان اتاقم جدا مي كنم .

سايشان تنها پنجره اتاقم مي روم نگاهي از داخل به بيرون مي كنم .

دم دم هاي غروب هست بادهاي سردي به پشت پنجره مي خورد صداي كلاغ هاي رايشان درخت كاج تايشان خيابان مي آيد صداي كلاغ ها و گاهي آمد و رفت ماشين ها سكوت خيابانرا مي شكند.

چرخي ميزنم و نگاهم و از اين تابلو دور مي كنم .


خسته كننده هست .! صداي قريچ قريچ باز شدن درب اتاقم مي آيد نامزدم آمده بود خانه ي ما تا ببيند من برايش چه خريدم .

هر طور خواستم تابلو را پنهان كنم نشد .


انگار روزگار لج كرده و به زور مي خواهد تابلو را به مريم هديه بدهم.


__سلام عليرضا
__ سلام
…….
دست پاچه بودم نشد تابلو را جايي پنهان كنم .

بد روزگار؛ او سايشان تابلو رفت كمي مات مبهوت نگاهش مي كردم .

نظاره كنان بيخ و بن تابلو را وارثي كرد بعد يك لحظه با صدايي بلند فرمود : هديه من هست .آب دهانم و قورت دادم همراه با فرمودن بله به عقب مي رفتم كه مريم دستم را گرفت مرا بوسه اي عاشقانه كرد .


__ تو از كجا مي دانستي كه من دنبال اين نوع تابلو ها هستم واي مرسي عاشقتم عليرضا !!
هنوز گيج و منگ بودم .
__ داري شوخي مي كني
__نه عزيزم
شروع به توضيح فلسفه ي اين تابلو كرد بياباني خشك نشان ازاين زمين خشك بي روح هست كه ما همه دراين برزخ گرفتاريم ساعت هاي شني يكي دور يكي نزديك، نمايش دهنده وقت هست.

اون ساعت دور وقت گذشته هست.

و اون فاصله بين اون ساعت ديگر نشانه گذز وقت در حال به سمت آينده هست و اين وقتيست كه براي ما معين شده هست .

اين تابلو نماينگر برزخ هست .

!!
بالبخندي رو به من فرمود : تعجب مي كنم تو چگونه راضي شدي اين را انتخاب كني .

با اينكه از نوع سبك تابلو ها خوشت نمي آمد !!



5:

داستانِ پنجم:

چطور ممكن هست دختر من كه به متانت در بين فاميل و اهل محل معروف هست...سپس دو روز ...بهمراه پسري غريبه ...

سر از کلانتری در بیاورد ...

جريان چیست ؟

عشق و عاشقي .....اغفال ...آدم ربايي...تجاوز ...فكر كردن به اين موضوعات نگراني من را صد چندان مي كرد ...

با عجله وارد كلانتري شدم و سراغ اتاق افسر نگهبان را گرفتم سپس در زدن بلافاصله وارد شدم ...

افسر نگهبان پشت ميز بزرگي مشغول نوشتن بود.سلام كردم ...
بدون اينكه سرش را بلند كند جواب سلام مرا داد ...فرمودم ببخشيد من پدر شيرين اميني هستم ...

خيلي عادي و بدون فرمودن كوچكترين حرفي فقط سرش را تكان داد ...در همين موقع بود كه زني وارد اتاق شد و بدون مقدمه فرمود سروان اين بار پسرم چه جرمي را مرتكب شده كه دوباره دستگيرش كرديد

افسر نگهبان دست از نوشتن برداشت و نگاهي به ما انداخت و فرمود ، چرا شما پدر و مادر ها مواظب فرزندانتان نيستيد كه حالا بايد تاوان سخت اونرا بپردازيد ، در اين لحظه ناخودآگاه نگاه من با نگاه اون خانم گره خورد ...



يكدفعه مات و مبهوت خشكم زد ...باورم نمي شد او ليلا بود ...دختري كه 30سال پيش سپس يك وعده دروغين رهايش كرده بودم ،‌ و سپس اينهمه مدت حالا با چهره اي شكسته مقابلم ايستاده بود ...تازه متوجه شدم چه بر سرم آمده و چرا درصحرای حكمت الهي سرگردانم....

آري در حقیقت خداوند، سكانس مكافات عمل مرا در تسلسل وقت به نمايش گذاشته بود.

6:

و مارای خودرا به صندوق انداختیم

7:

تقديم به همه ي دوستان به خصوص شركت كنندگان در مسابقه

ساعتهاي شني(آريوبتيس)

در صحرايي كه فقط خدا مي داندكجاست،دوساعت غول آساي شني هميشه ي خدا دعوا داشتند.
-من تنظيم هستم.
-تو نه،من تنظيم هستم ،ببين،هر دانه ي شن در وقت مشخص پايين مي افتد.
اولي بند حرف دومي را پاره كردو با تكاني كه به محفظه ي شيشه ايش داد ، فرمود:اما تا من نباشم ،تو هم وجود نخواهي داشت.
دومي باپوزخند ادامه داد:اما اگر من نباشم وجود تو بي معني هست،حالا باشي يا نباشي وقتي معنا نداشته باشي،چه فرقي مي كند؟؟؟؟
اولي كمي فكر كرد و وقتي پاسخي در خور نيافت،با ترديد فرياد زد:اينها فقط فلسفه بافي هست،اصلا مي داني مهم اين هست كه من به همه احساس شادي مي دهم،چيزي كه توبا تراژديهاي وحشتناكت خرابش مي كني.من ساعت تولدم ،بهانه اي كه انسانها هرسال جشن مي گيرند.مي فهمي يا نه؟؟؟
ساعت دوم متين و با قاطعيت جواب داد:براي اطرافيان شايد ولي براي هركس كه دانه ي شني اش پايين مي افتد من تنها يك چيز هستم...ساعت آرامش

اميرهاشمي طباطبايي-زمستان 91

8:


سلام شیدا جان .



شما در قوانین ِ این مسابقه نوشتی :

بین ِ 5 تا 10 خط باشد ..

فکر نمی کنی این داستان اصلا شرایط ِ برنامه گرفتن در مسابقه رو نداشته ؟

9:

سلام پرزیدنتِ عزیز
آره درسته ولی از همون دورِ اول چندین نفر فرمودن داستانشون بیشتر میشه و خواستن زیاد سخت نگیریم...........
اون قهوه رو به ما هم تعارف کن

10:

آپ

11:

فکر کنم مدت زیادی نبودم مسابقه ها پا در هوا موندن
شرمنده ی همه ی دوستانِ دوستدارِ این تالار
رسیدگی میشه به زودی

12:



13:

نه من اشتیاقی دارم دیگه.نه دیگران
امشب برنده ی این دور رو هم میذارم و میشه دورِ آخر

14:

از آدمایی که نمی جنگن خوشم نمیاد .


روز خوش .


15:


منم خوشم نمیاد ازشون اتفاقا :)

16:

پس جنگیدن رو یاد بگیر !
تسلیم شدن کار ِ احمق هاست ..




پ.ن : خواهرمی ، صلاحت ُ میدونم

17:

حرص نده منو خب :|
از احمقا هم بدم میاد :-w

می دانم که می دانی..........

18:

شیدای ِ ..

!
اما تو ، توی ِ این دو روز ؛ ژست ِ حماقت و هستیصال گرفته ای ! کاری به این مسابقه ی ِ تخیلی ندارم ، کلی میگی ..

زود تر خودت رو با شرایط وفق بده

19:

عجب! از دو سه متنِ خوابگاه یا مختصر فهمیدی؟
بجای این ها بهتر بود اول از من که بهم میگی خواهر بپرسی اصلا موضوع چیه؟چرا؟
:)
درسته.حماقت و هستیصال.کاملا مناسبمه

20:

خيلي وقت سكوت همراه چشمم زل زده به اين بخش قبلا براي اوناني كه بايد بدانند فرمودم به چه نيتي آمده ام اونقدر برام اينجا مهم بود كه در انجمني ديگر همين كار رو راه انداختم ولي حيف شد من اينجا مونده گار شدم و انجمن مسابقه اش شد حكايت اينجا شده هست فراموش البته اينجا تايشان كما هست اونجا مرگ مغزي منم اهل اهداي عضو گيري نبودم .

راستي دكتر خبراي خوبي مي شنوم واقعا اين بخش از كما بيرون مياد

21:


امیدی به زنده بودنش هست
تاپیکها زده شد
+
بسیار شرمنده ام از دیرکرد

22:

تو نفس بکشی من می فهمم داری سخت نفس می کشی ، یا همه چی عادیه ..

نه بهتر نبود ! اگه به من ارتباط داشت ، یا دوست داشتی در موردش با " من " حرف بزنی ، میومدی برام تعریف می کردی ، مثه همون قدیما ..



70 out of 100 based on 80 user ratings 730 reviews

@