یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.


یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.



یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.
آنکه رخسار تورا رنگ و گل و نسرین داد
استقامت و آرام تواند به من مسکین داد.



شعر طنز سروده جدید خودم

1:

وقتی دلت تنگ شد
وقتی چشمات تر شد
وقتی دیگه نبود کسی
که بشنوه که بی کسی
بدون که هست اینجا کسی
که تو واسش همه کسی.


Allah is always by your side

2:

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من خبری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست.


چرا سحر نمیشود؟

3:

شبی ار به دستم افتد سر زلف یار
همه مو به مو شمارم غم بی شمار خود را


شعر طنز فروشنده مترو

4:

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


شعر طنز برای گل برافشانی

5:

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر،از اون چشم سیاهِ تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی اون دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم


"سیمین بهبهانی"


شعر طنز میهمان عید

6:

شبی از شبهاای تو آئینه ی هر پاکی
ای پاک
با تو باور کردم
که جهان خالی از آئینه پاکی ها نیست
شبی از شبها
تو مرا فرمودی :شب باش
من که شب بودم و شب هستم
و شب خواهم بود
شب شب گشتم به امیدی
که تو فانوس نظر گاه شب من باشی
شبی از شبها
یاد من پاورچین پاورچین
از در خانه برون رفت
و ندانستم کی باز امد
و کجا بود
اونقدر بو بردم
که تنش بوی دلاویز تو را
با خود داشت.......


ماه من غصه چرا؟؟

7:

هر که دلارام دید از دلش ارام رفت چشم ندارد خلاص هر که دراین دام رفت
گر به همه عمر خویش باتو بر آرم دمی حاصل عمر ان دم هست باقی ایام رفت


شعری زیبا از شاعر و ترانه سرای معاصر، یغما گلرویی

8:

خواهم که قلب گرمت امواج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای یار از چشم تو نبارد
دنیای آرزویت مرداب غم نگردد!

9:

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.

پراز تنهاییم....
-------------------------------------
پر از تنهاییم ای کاش بودی
که داره زندگیم از دست میره
یه آهنگی گذاشتم که میدونم
اگه گوشش کنی گریت میگیره
صدام از گریه ی دیشب گرفته
چه بارونی چه احساسی چه حالی
با اشکام باز مهمونی گرفتم
همه چی هست فقط جای تو خالی
دارم دنبال عکسامون میگردم
همونا که لب دریا گرفتیم
اگه ما سهم هم دیگه نبودیم
چرا توی دل هم جا گرفتیم؟
چه معصومانه افتادی تو این عکس
چه لبخند نجیبی رو لباته
تو میخندی و من گریم گرفته
چقدر این خونه تشنه ی صداته
تو یادت رفته وقتی گریه دارم
برای اشکای من شونه باشی
تو یادت رفته باید خونه باشی
باید پیش منه دیوونه باشی
نگو خونه بگو دیوار بی در
که سرتا پاشو خاموشی گرفته

10:

]چه خوش بیمهربانی هر دو سر بی
که یکسر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از اون شوریده تر بی

11:

گوهر دل را نزن بر سنگ هر نا قابلی
استقامت کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

12:

قرارمان فصل انگور...شراب که شدم بیا...تو جام بیار،من جان.
جامت راپرازجان کن،هراسی نیست.فقط توخوش باش،همین مرا کافیست!

13:

بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم/چه کنم حرف دگر یاد نداد هستادم.کوکب بخت مراهیچ منجم نشناخت/یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم..


14:

همه عمر برندارم سرازاین خمارمستی،که هنوزمن نبودم که تودر دلم نشستی...


15:

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم/شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم...


16:

نا سپاس از عشق پاكت نيستم/ من كه عمري با خيالت زيستم/دوستت دارم وبه جان خود قسم/ رايشان حرفم تا ابد ايستاده ام

17:

شعری که جاری می شد از نقاره خانه
این شهر را پر کرده از شوق ترانه

چادر نماز نو سرم کردم برایت
لبریزم از یک اشتیاق دخترانه

چشمم دوباره سمت گنبد بیبرنامه هست
پر می شوم از اشکهای بی بهانه

باران به شوق پای بوسی آمد از راه
اذنی بده لب تر کند دانه به دانه

دلتنگ ماه صحن گوهرشاد بودم
دلتنگ شعر و فرمودگوهای شبانه

کاشی به کاشی ، آیه آیه ، این رواق هست
یا قصری از نور و بهشتی جاودانه ؟!

در هر رواقت سفره ی لطفی ست برپا
دیگر چه حاجت به غذای سفره خانه ؟؟

18:

چه‌قدر شراب ریخته‌ای به چشم‌هات مگر
که هر روز می‌گیرندَم
به جُرمِ مستی؟!

19:

چه‌قدر شراب ریخته‌ای به چشم‌هات مگر
که هر روز می‌گیرندَم
به جُرمِ مستی؟!

20:

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم
در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم..........

21:



یک نگاه با عشق ….

بهتر از هزار بار فرمودن دوستت دارم بدون عشقه…

من سکوت می‌کنم

تو خوب به چشمان من نگاه کن نازنینم

22:

اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه ...


گاوشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
تقدیم به بچه هام

23:

عاشقت خواهم ماند
عاشقت خواهم ماند
بی اونکه بدانی
دوستت خواهم داشت
بی اونکه بر لب آرم
در دل خواهم فرمود
به هیچ سخنی گوش نخواهم داد
بی هیچ اندوهی در آغوشت
خواهم گریست
بی اونکه حس کنی
در تو آب خواهم شد
بی هیچ گرمایی
کنار آشیانه تو آشیانه میکنم
و فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
میپرسند برای چه زنده ای؟
و من برای زندگی تورا بهانه میکنم


تقدیم به ع.ن

24:


یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین، هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد



تقدیم به بچه های تنهای غریب

25:

دل کمال از لعل میگون تو یافت
جان حیات از نطق موزون تو یافت
گر ز چشمت خسته‌ای آمد به تیر
زنده شد چون در مکنون تو یافت
تا فسونت کرد چشم ساحرت
جامه پر کژدم ز افسون تو یافت
سخت‌تر از سنگ نتوان آمدن
لعل بین یعنی دلش خون تو یافت

26:

هرگز نشد محبت یاران و دوستان
همپایه محبت و مهر و وفای تو

27:

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

28:

فرمودم که لبت، فرمود لبم آب حیات

فرمودم دهنت، فرمود زهی حب نبات


فرمودم سخن تو، فرمود حافظ فرمودا

شادی همه لطیفه گویان صلوات

29:

اگر دریای دل آبی ست
تویی فانوس زیبایش
اگر آیینه یک دنیاست
تویی معنای دنیایش
تو یعنی یک شقایق را
به یک پروانه بخشیدن
تویعنی از سحر تا شب
به زیبایی درخشیدن
تویعنی یک کبوتر را
زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را
به آرامی صدا کردن

30:

مرسی از دوستان%
من نه شعری بلدم% ونه کسی رو دارم که بفرستم براش%

31:

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت


باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

32:

چشمهاراشستم،جور ديگردیدم،بازهم سودى نداشت،توهمان بودى ک بايددوستت داشت.


33:

کاش میفرمودی چیست
اونچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...


تقدیم به نفسیم

34:

واای شعرم نمیاد آخه

35:

شب‏
لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم
باور کن بوسه نمی‏‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه ؟!

36:

در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که مارا دوست بس

37:

وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ...

نبارد
من زنده باشم ...

نباشم ...

فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد

38:

رايشان در رايشانو نگه در نگه وچشم به چشم
حرف ماوتو چه محتاج بيان هست امروز

39:

مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست!
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو ...

"احمد شاملو"

40:

مادر ای آموزگار مهربان
تا غروب زندگی با من بمان

41:

ای دوستان هم میهنان این بیت من تقدیمتان.

شاعر نیم تا سر کنم دیوان خود در مدحتان

42:

ای دوستان هم میهنان این بیت من تقدیمتان.

شاعر نیم تا سر کنم دیوان خود در مدحتان.


43:

کاش من هم لیلی میشدم

سبویت را میشکستم

شاید نام مارا لااقل در تاریخ کنار هم ثبت میکردند...

44:

تقدیم به اونی که خیلی دوسش دارم:

امشب بـه ســرم هوای یــارم زده هست
بـر دیده هـوس، روی نگارم زده هست
امشبکــه زحـالش خبری نیست مـرا
باد آمده از ســـایه کنـــــارم زده هست
امشبز فــــراغ روی ماهش زخمـــی
بـــر این دل تنــگ بـی قرارم زده هست
فرداکه رسد بر ســـر من خواهد دید
دیشب غمش از حنجره دارم زده هست

45:

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

هر که در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست

46:

زهــره مـزن به من دگر ، ای دل شـب خراب من
نـالــه بـزن بـسـان مـا ، ده خـبــر از شـراب من

قلعــه نشـیـن عشــق ما ، روشنـی دو چشــم ما
کـی خبـری به مـا دهـد ، یـا نظری به خواب من

شانه زنم به زلـف خود ، وعده به ما و خلف خود
یـا بـرسان به خلــد خـود ، یا ببـر این سراب من

بـی تـو شـکسـتـه میشـوم ، راه نشـسـته میشـوم
از همـه خسـتـه میشـوم ، گـرچـه بـود شباب من

نـامـه پـر از خیـال مـن ، روح گـرفتــه بـال مـن
قصـه این وصـال من ، گـو که چه شد حساب من

شـاعــر بی ریـا همـان ، نـوحـه عاشقی بـخـوان

ســوز صــدا و آهـمـان ، بــاعث ایـن شتاب من

47:

درزدم وفرمود کیست.

فرمودمش ایدوست، دوست

فرمود دراون دوست چیست؟ فرمودمش ایدوست،دوست

فرمود اگر دوستی ! ازچه دراین پوستی؟
دوست که درپوست نیست! فرمودمش ایدوست دوست

فرمود دراون آب وگل .

دیده ام ازدور دل

او بچه امید زیست ؟ فرمودمش ایدوست ، دوست

فرمودمش اینهم دمیست .

فرمود عجب عالمیست !

ساقی بزم توکیست .

فرمودمش ایدوست، دوست


درچوبرویم گشود، جمله بود و نبود
دیدم ودیدم یکیست ‍.

فرمودمش ایدوست دوست

48:

اینک که مرا چاره و درمان دلم نیست

جبران هراس آور عصیان دلم چیست ؟

شعر از خودم



49:

از این بیراهه ی تردید ، از این بن بست میترســـم
من از حسی که بین ما هنوزم هست می ترســـم

ته این راه روشن نیس ، منم مثل تو میدونم
نگو باید بُرید از عشق ، نه میتونی نه می تونـــم

نه می تونیـــم بر گردیم نه رد شیم از تو این بن بست
منم میدونم این احساس نباید باشه اما هست

دارم می ترســـم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم
از اینکه هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم

واسه کندن از این برزخ گریزی غیر دنیـــا نیس
نمیدونـــم ولی شاید بهشت اندازه ی ما نیس



این ترانه ی گوگوش وصف این روزهای من و توست

یازده خرداد نود و دو

50:

چندین کلید چاره شکستیم بهر دل *** وین قفل زنگ بسته ز هم وا نمی شود

51:

تشکر که سر زدید.
شعر قشنگیه!

52:

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم شب


در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پر شورشد هر کشوری


هر کسی نقشی از اون پر برگرفت

هرک دید اون نقش کاری درگرفت


اون پر اکنون در نگارستان چینست

اطلبو العلم و لو بالصین ازینست


گر نگشتی نقش پر او عیان

این همه غوغا نبودی در جهان


این همه آثار صنع از فر اوست

جمله انمودار نقش پر اوست


چون نه سر پیداست وصفش رانه بن

نیست لایق بیش ازین فرمودن سخن


هرک اکنون از شما مرد رهید

سر به راه آرید و پا اندرنهید


جملهٔ مرغان شدند اون جایگاه

بی‌برنامه از عزت اون پادشاه


شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد


عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند


لیک چون ره بس دراز و دور بود

هرکسی از رفتنش رنجور بود


گرچه ره را بود هر یک کار ساز

هر یکی عذری دگر فرمودند باز

53:

بابای گلم دوست دارم یه عالمه
هر چی بگم بازم کمه :دی

خب دوسش دارم
مگه چیه ؟!!!

54:

یک جام با تو خوردن ، یک عمر می پرستی
یک روز با تو بودن ، یک روزگار مستی .

.

.
.

55:

شاید تو…
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمیشوی
اما من تو را احساس می کنم!
شاید تو ….
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمیشوی
اما من تو را نفس می کشم!

56:

مرا به خانه دلت مهمان کن!
که امن ترین مکان هست
برای گریستن.
چرا که حرمتِ گریه را می دانی

57:

سلام سوژه نابــم برای عکاسی‌
ردیف منتخب شاعران وسواسی‌
سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌
ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌
تجسم شب باران و مخمل نـــوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌
و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌
به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»
دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مــــال من باسی‌


58:

ننشیند دگری غیر تو در خانه چشم

نکند خانه کسی جز تو به ویرانه چشم

قصه وصل به پایان مرسان دیده مبند

نظری کن سخنی گوی زافسانه چشم !


59:

آفاق را گردید ه ام
مهر بتان ورزید ه ام
بسیار خوبان دیده ام
اما تو چیز دیگری !!!

60:

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست زدامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
صد جوی آب بسته ام ازدیده در کنار
بربوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می گریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت هست که در دل بکارمت

61:

چقدر دست تو با دست من محبت کرد

و انحنای لبت بــوسه را رعایت کـــــــرد

من از تو با شب و باران و بیشه‌ها فرمودم

و هر کـــه از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان، خانم !

کــــــه تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی هست

و آیـه آیـه تـــو را می شود تلاوت کـــرد:

اَلَم تَری ...

که غزل کیف می کند با تو !؟

تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد

وَ تن، تنت، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ...

وَ تَتَن تَن تَنــانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند

و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کــرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !

و نیت غـــــــــــــــــــزلی در چهار رکعت کرد !

رکوع کرد ...

وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هــزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کـرد –

- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که

فرشتگان تو را نیز غــــــــــــــــرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ کـــــــــه لبانم به جــــام عادت کرد !

سلام بر تــو کــه بــاران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...
غــزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

وَ تــــــو بلند شدی تــا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غــــزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد


62:

آرزايشانم اينست ...


نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...



و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق اونکه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خايشانش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه.

63:

ای همه دارو ندارم
ای قشنگ روزگارم
من به عشقت عادتی دیرینه دارم
تو نباشی من کی هستم
هر جا هستم با تو هستم
من تو را تا مرز بودن می پرستم...

64:

دیگه دلتنگیه من فایده نداره
دیگه هیچی منو یادت نمیاره
میدونم میخوای بری فکراتو کردی
ایندفه اگه بری بر نمیگردی

تو رو اسم هردوتامون خط کشیدی
پای این دوراهی و وسط کشیدی
من همونیم که فرمودی اشتبا کرد
شب و روز واسه نرفتنم دعا کرد

اهای نرو یه لحظه گلایه هامو گوش کن سرت رو بر نگردون فقط صدامو گوش کن
اگه قراره دیگه تو زندگیت نمونم بزار واسه یبارم حقیقت و بدونم
اهای یه لحظه استقامت کن شاید یراهی باشه شاید میونه حرفات یه اشتباهی باشه
با اینکه داری میری با اینکه نا امیدم اهای کجای راهی شاید بهت رسیدم


دیگه دلتنگیه من فایده نداره
دیگه هیچی منو یادت نمیاره
همه حرفاتو زدی فکراتو کردی
میدونم اگه بری بر نمیگردی

فرمودی که تصمیم رفتنو گرفتی
با یه جمله نفس من و گرفتی
چه تحملی میخواد یه قلب زخمی
میدونم بعیده حرفامو بفهمی

اهای نرو یه لحظه گلایه هامو گوش کن سرت رو بر نگردون فقط صدامو گوش کن
اگه قراره دیگه تو زندگیت نمونم بزار واسه یبارم حقیقت و بدونم
اهای یه لحظه استقامت کن شاید یراهی باشه شاید میونه حرفات یه اشتباهی باشه
با اینکه داری میری با اینکه نا امیدم اهای کجای راهی شاید بهت رسیدم


65:

بی دغدغه همچنان تو را می بوسم
بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم
اونقدر به بوسه ی تو معتادم که
یک قافیه در میان تو را می بوسم!

66:

طلوع آفتاب جمال حسین علیه السلام

سلام بر تو که گلویت، بوسه‏گاه پیامبر بود.
ای خلاصه فاطمه و علی !
بر ما بتاب که در تیرگی خاک،
بی‏آفتاب یاد تو،پامال عبور روزهاییم
و تنها عشق هست که می‏تواند
در تعریف تو، قد راست کند.
امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو،
به مرکزیّت عالم، شناخته خواهد شد
و نورِ سرگردانِ حسین که سال‏ها پیش
از خلقت آدم در افلاک غوطه می‏خورد،
در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد.
بیا ای هم‏ بازی جبرئیل و پیمبر، که عشق تو،
هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان می‏کن.....


67:

دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...


نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
فرموده بودم دوستت دارم؟

68:

خدایا هرکه هستم هر چه هستم
به یک لحظه فدای مادرم کـــــــــن

69:

جز من اگرت عاشق و شیداست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو...!

70:

چيزی نمانده هست از اين ايل بگذريم
من ماندم و جنازه هابيل...

بگذريـــم

آب خوش از گلوی تو پايين نمی رود
از خير نان اين دو سه زنبيل بگذريم
حالا كه خوب...

شكر خدا چاه كنده ايم

حيف هست ساده از بغل بيل بگذريــــم
با اين عصا که معجزه ای هم نمی کند
بـايد دوباره از وسط نيــل بگذريــــــــــم
هر روز كارمان شده شعر سپيد و سنگ
يعنی غزل مزل همه تعطيل...

بگذريـــم



71:

من از تو مي امت
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي که من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشکهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي کردي
وقتي که شب مکرر مي شد
وقتي که شب تمام نمي شد
تو از ميان نارون ها، گنجشکهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي کردي
تو با چراغهايت مي آمدي به کوچه ی ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي که بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در اينه تنها مي ماندم
تو با چراغهايت مي امدي...
تو دستهايت را مي بخشيدي
تو چشمهايت را مي بخشيدي
تو مهربانيت را مي بخشيدي
تو زندگانيت را مي بخشيدي
وقتي که من گرسنه بودم
تو مثل نور سخي بودي
تو لاله ها را مي چيدي
و گيسوانم را مي پوشاندي
وقتي که گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستا.ن هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستا.ن هایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد
تو گوش مي دادي
اما مرا نمي ديدي

72:

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم
یك نفر دلواپســــم این پا و اون پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعـــر تازه اونقدر مــی آیـــد و من نیستم
بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده هست
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم

73:

ما عشق را به مدرسه برديم

در امتداد ِ راهرايشاني کوتاه

دراون کتابخانه ي کوچک

تا باز اين کتاب ِ قديمي را

که از کتابخانه امانت گرفته ايم

يعني همين کتاب ِ اشارات را

باهم يکي دو لحظه بخوانيم...


74:

گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزها

خالی شده ست مصر دلم از عزیزها

داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد

حالا شده ست نوبت ابــــــــرو تمیز ها

دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست

عشــاق قانعند بــــــه میــخ و پریـــــزها

دستی دراز نیست به عنوان دوستی

جـــــز دستهـــای توطئه از زیـر میزها

دل نیست اونچه جز به هوای تو می تپد

مجموعه ایست از رگ و اینجور چیـزها

خانم بخند! که نمک خنده های تو

برعکس لازم هست بـــرای مریضها

چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ

پس دست می زنم بـــه تمامی جیزها

75:

گرمایی بوده ام همیشه،ولی بین خودمان بماند!


سرمایی می شوم....


وقتی پای آغوش تو در میان باشد.....

76:

معشوق من

این شعر ها را با عشق بخوان

کسی که هر شب با یاد تو چشم بر هم می گذراد

چیزی جز حقیقت نمی گوید

بی هیچ شک و شبهه ای، صاف و صادقانه "دوستت دارم"

"مسعود"

77:

...و ناگهـــــــــــــــان روزي
در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد
آه ...! اي روزهاي رفته
چه اندازه من پرم
از اندوه فرداهاي نامعلوم


یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.

78:

فرمودي كه : مي بوسم تو را فرمودم تمنا مي كنم
فرمودي كه : گر بيند كسي ؟ فرمودم كه : حاشا مي كنم
فرمودي: ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در ؟
فرمودم كه : با افسونگري ، او را ز سر وا مي كنم
فرمودي كه : تلخي هاي من گر ناگوار افتد مرا
فرمودم كه: با نوش لبم ،اونرا گوارا مي كنم
فرمودي : چه مي بيني بگو در چشم چون آيينه ام ؟
فرمودم كه : من خود را در او عريان تماشا مي كنم
فرمودي كه : از بي طاقتي ،دل قصد يغما مي كند
فرمودم كه : با يغماگران ، باري مدارا مي كنم
فرمودي كه : پيوند تو را با نقد هستي مي خرم
فرمودم كه : ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم
فرمودي : اگر از كايشان خود ، روزي تو را گايشانم برو؟
فرمودم كه: صد سال دگر امروز و فردا ميكنم
فرمودي : گر از پاي خود، زنجير عشقت وا كنم
فرمودم : ز تو ديوانه تر ، داني كه پيدا مي كنم
سيمين بهبهاني

79:

مه من ماه من مه پیکر من
مه ماه من مه انور من
آخی چشای من

80:

پرانتز باز
می‌نویسم پرنده
پرانتز را نمی‌بندم
بگذار پرنده آزاد باشد

81:

واژه دوستت دارم را هر روز مرور میکنم
تا از یادم نرود خاطرات خوش با تو بودن

82:

عشق درتو روزی تلاوت میکنم
با هم احساس خود را با تو تقسیم می کنم
مرز بی پایان مهرت را به من بخشیده ای
در حوابت هر چه دارم فدایت میکنم
نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای
من وحود م را همیشه فرش راهت می کنم
ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر وصفا
عاقبت مانندااشعار فریدون ناب نابت میکنم
بر خرابات وجودم زندگی بخشید ه ای
تا نفس دارم همیشه شاد شادت می کنم

83:

روزی که در بهشت تو سیب آفریده شد
آدم نگاه کرد و فریب آفریده شد

خورشید تکه تکه شد و تکه ای از اون
حیران شد و زمیني عجیب آفریده شد

خورشید پاره های تنش را به ما سپرد
منظومه ی فراز و نشیب آفریده شد

باران هزار سال زمین را مجاب کرد
سیاره ای بدون رقیب آفریده شد

دریا شکاف خورد و زمین سر بلند کرد
اونگاه دره های مهیب آفریده شد

چون ذره ای که در دل خود آفتاب داشت
چشمت نگاه کرد و لهیب آفریده شد


***

ماهیت نگاه تو معلوم میکند
خورشید از اون نگاه نجیب آفریده شد

گاهی سراب وسوسه ..گاهی سراب عشق
چشمت به اقتضای فریب آفریده شد


***

سپس هزار سال غزلهای رودکی
بغض غزل شکست و "حبیب" آفریده شد
حبیب فرقانی

84:

من بی تو دمی برنامه نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر از هزار نتوانم کرد
خواجه عبدالله انصاری

85:

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

86:

زنگی بزن گلم من کم تحملم
رحمی بکن به من رحمی به این دلم
یخ میزنه تو رگ انگار که خون من
رفتی و رفته باز انگار که جون من
از تو دلم چرا دل را نمیکنه
یادت چرا هنوز هر لحظه با منه

87:

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن
قبله ام باش عاشقانه ، نیتم را درک کن

ای که رویایت دلیلِ گُنگِ عصیانم شده ست
شعرهایم ،گریه هایم ، خلوتم را درک کن

عشق را بر شانه ی اسطوره ها باریده ام
ردِّ اشکِ نیمه شب بر صورتم را درک کن

غرقِ آغوشت شدم، عریانی ام تسلیم توست
تا ابد می خواهمت این حالتم را درک کن

روزهای بودنم باتو علامت خورده هست !
توی تقویمم بمان وُ عادتم را درک کن

گرچه نقشِ منفی ام را خوب ایفا کرده ام
در غزل ها جنبه های مثبتم را درک کن

از قرارم با تو یک عمر هست که آواره ام !
لا اقل دلشوره های ساعتم را درک کن

88:

از مرگ نمی ترسم

من فقط نگرانم

که در شلوغی اون دنیا

مادرم را پیدا نکنم ...


89:

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی اونی‌ام

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی
عاشق اون لحظه‌ی طوفانی‌ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر وقتی هست که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟
ها نکشانی به پشیمانی‌ام!

90:

تو کجایی نازی؟
عشق بی عاشق من!
سردمه!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ،یخ کردم!
عین آعاز زمین!

91:

با کی هستی اینارو

92:


با عمه ی خدا بیامرزم!

93:

اها فک کردم با منی

94:


جسارتا زکی:-)
مگر اینکه تو خواب ببینی این جور محبتارو:-P
شعر حسین پناهی بود واسه عشقم گذاشتم بو تو چ بزعاله

95:

گوسفند شاخ شدیاااااااااااااااااااا:fav 36: شاختو میشکنماااا

ای وای گوسفند که شاخ ندارهههههههههه خودش خبر نداااااره

ااااااااااااااااااااااااا ااااااااا اه به سلامتی عشق دار شدی مبارکه مبارکه

96:

تـو ایـن فـکــر بــودم کـه بـا هــر بـهـونـهـــــ
یـه بــار آســمــون‌و بــیــارم تــو خــونــهـــــ
حــواســم نـبـود کـه بـه تـو فـکـر کــردنــــــ
خـــــود آســـمــونــه خــود آســمــونـهــــــ


یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.



پ.ن : بی انـصـافـیه کِ میای و درِ پیام هــات رو آروم باز میـکنـی بعـد بی سر و صـدا و سریع میبنـدی ....


97:

دلم برایت تنگ شده هست
دلم برای دیدن چشم های قشنگت تنگ شده هست
دلتنگی هایم همیشگیست
اشک هایم روی گونه هایم تمام نشدنیست
حالا دیگر حتی گرفتن دستهایت یکی از آرزو های من هست
در آغوش گرفتنت رویای شیرین من هست
رویایی که در سر دارم قشنگ ترین صحنه ز ندگی من هست
تو نمیدانی اونچه در در دل دارم درد چند ساله من هست
تو نمیدانی بودنت بهانه ای برای بودن من هست
پس بدان و بمان با منی که بی تو ، حتی یک لحظه نیز نمیتوانم بی تو بودن را تحمل کنم
اون وقت که عاشق شدم ،اون لحظه که تو به قلبم آمدی قلبم تا ابد مال تو شد و نفس کشیدنم به شرط بودن تو شد
آری حالا که تو نیستی ، دلتنگی نیز با من هست .سخت هست دور از تو بودن ، تحمل این درد کار من هست
هرلحظه که نفس میکشم ، عاشق تر میشوم .
تشنه گرفتن دستهای گرمت ، تشنه بوسیدن گونه های مهربانت
دلم برایت تنگ شده عزیزم
tottoro

98:

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه
وقته از تو خوندنه ستاره ی ترانه ها اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه
ستاره - شادمهر

لینک دانلود

99:

در شعر من حرف از هبوط آب وگل نیست
دیگر نشان از عشق مابین دو دل نیست
من می توانم از لبت بنویسم امّا....
از روزهای بی شبت بنویسم امّا....
این حرف هارا بی خیال از من گذشته هست
دیگر توانم از توانستن گذشته هست
هر روز دردم از خودم لبریزتر شد
در چشم هایم زندگی پاییز تر شد
.....*
من زندگی را وقف امت کرده بودم
انگار من را در خودم گم کرده بودم
هرکس میامد با غرورش زخم میزد
در پاسخش تنها تبسّم کرده بودم
میخواستم هر لحظه ام اعجاز باشد
در خود مسیحا را تجسّم کرده بودم
شاید برای لحظه ای دلگرم بودن
سر شاخه هارا خرج هیزم کرده بودم
این قصه ی پر درد پایانی ندارد
عمر زمستانی زمستانی ندارد
پر کن سکوت باغ را با قصه هایم
جمعییت مشتاق را باقصه هایم
"اون سیب کوچک هم نصیب کرم ها شد
کالای مفتی توی جیب کرم ها شد"
انگار سیبی نیم خورده بر زمینم

100:


101:

"دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم

از این دست به اون دست.

پس چرا

هر وقت می‌خواهم

به دستت بدهم نیستی؟

چرا اینجا نیستی

تا "دوستت دارم" را

از جنس خاک کنم،

از جنس تنم،

و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟

بگذار "دوستت دارم" را

از جنس نگاه کنم

از جنس چشمانم

و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

102:

نازنینا گر طبیبی بنده بیمار توام
با دلی پر آرزو مشتاق دیدار توام
گر بگویی جای پایت رویچشمان من هست
چشمها سهل هست ، من با جان خریدار توام





103:

شبیه کودک تنها و بی پناه شبی

ز ترس هر شبحی مثل بید لرزیدم

خیال مبهم تو میهمان خانه نبود

به زیر پوست خود ناگزیر رقصیدم

برای پر زدن اونجا که آشیانه ی توست

به دور جسم دلم تار عشق تابیدم

خدای باور و ایمان مسیح آیینم

بگیر دست مرا بی برنامه تعمیدم

تو سهم هرکه، که باشی کویر یا جنگل

به دشت حوصله ات عاشقانه باریدم

صعود کرد دلم تا به انتها که تویی

شکوفه کرد نگاهت شکست تردیدم

تویی، تو ناب ترین میوه ای که ممنوع هست

به جرم داشتنت می نمايند تبعیدم..

104:

ترا من چشم در راهم شباهنکام
که میگیرند در شاخ « تلاجن » سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در اوندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.

(نیما یوشیج)

105:

ترا من چشم در راهم شباهنکام
که میگیرند در شاخ « تلاجن » سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در اوندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.

(نیما یوشیج)

106:

گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی کاهم

107:

خواب دیدم دفترم را باد برد
مشق عشق دلبرم را باد برد
مستی لالایی از هوشم پرید
لای لای مادرم را باد برد
پر گشودم در هوای آفتاب
سایه ی بال وپرم را باد برد
سر سپردم در طریق عاشقی
در انالحقی سرم را باد برد
خواستم سامان بگیرم با جنون
نیمه ی لیلی ترم را باد برد
بغض مجنون در گلوی من شکست
های های دل برم را باد برد
خواب در خوابم تو را بیدار کرد
حیرت ناباورم را باد برد
قاف عشقت مقصد ققنوس شد
سوختم خاکسترم را باد برد
عضوعضو پیکرم عضو تو شد
عضو عضو پیکرم را باد برد


بوسه زد باد صبا بر گونه ام
خواب رفتم بسترم را باد برد

108:

صداي خنده ي مادرم ، حتي غم هايم را هم مي خنداند !

بوسه ام نثار تو مادر که نه تکرار مي شايشان و نه تکراري

109:

نميدانم كه دردم را سبب چيست؟

همی دانم كه درمانم تویی بس...


110:

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

111:


تنها با یک دوستت دارم
پرواز میکنم
از آغوش تو تا بینهایت آسمانها
میبینی شکوه عشق را با ما چه میکند؟

112:

اون روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن
این روز ها هوس را رنگ می نمايند و جای عشق می فروشند
اون روزها مال باخته می شدی
و این روز ها دلباخته .

.

.




113:

زندگی را می شود احساس کرد
مثل دردی درون سینه یا فکری درون ذهن
آرزو را می توان در دست داشت
مثل ریشه درخت که دست در دست زمین دارد و به هوا می نگرد
لحظه ها را می توان تکرار کرد
خاطرات رفته را می توان بیدار کرد.
و هنوز امید هست
امید به پایان نا امیدی ها
امید به لحظه هایی که هنوز منتظرند
منتظرند که تو، برگردی

114:


تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

مزه ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود


بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده هست

حدس اینکه طعم لبهای تو چندم می شود !


روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود


هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت اونجا گرفتار تراکم می‌شود


چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود


ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود!


دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود


وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان امت می‌شود


وسوسه یعنی تو! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...

115:

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری .شاملو

116:

دو دست لـرزانــی که گـرفتـه مویـت را
دوباره با کش قرمز به تخت می بنـدی

تقدیم بِ خودش !!


117:

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش
نيست

118:

فرقـی نمـی کند !! بگویم و بدانـی ...!

یا ...
نگویم و بدانـی..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جای جهان جا داری ...!

جایـی که دست هیچ کسـی به تو نمـی رسد.:

دلــــــــــــــم



مخاطب خاص من !!!!!!!!!!!!!!
هر چه دلم را خالی می کنم باز هم پر می شود از تو ،

چه برکتی دارد دوست داشتنت....
یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.

119:

شب سردی ست و هوا منتظر باران هست
وقت خواب هست و دلم پیش تو سرگردان هست
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من۰۰۰۰۰

120:

عزیز ِ دلم

هنوز وقتـے آسمان ِ دلمـــ ابریست

لمس ِسبك ِ دستان ِ مهربانت را روے ِ مو هایمــ حس مـےكنمـــ

...

تو هنوز با تمام ِ نبودنت

تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے ...

121:

انسان هاي قايشان

مي دانند چگونه به زندگي شان نظم دهند ...

حتي وقتي که اشک در چشمانشان حلقه مي زند!

همچنان با لبخندي رايشان لب مي گايشانند ...

من خوب هستم..

تغيير درپيش هست ...

122:


عشق اول هيچوقت فراموش نميشه!

اما اون عشقي که حسرتش تا ابد رو دلت ميمونه عشق آخره...

123:

يوقتايي دوست ندارم ببينمش

نه اينکه از عشقش يذره هم کم شده باشد نه!

فقط ديگر توانايي اينو ندارم که نداشتنشو ببينم

124:

سینه ام یک دفتر تا خورده هست
واژه هایش خیس و سرد و مرده هست
من نمیگویم ولی انصاف نیست
دوریت گویی دلم را برده هست …

125:

تـــو هـــذيـــانـــ مـــيـــگــايشانــي ؛

مــنــ تــ ـ ـبـــ مــيكــنم...

126:

تو
از خوابم بیرون آمدی
و قشنگ ترین تعبیر های بیداری را
رویاروی من نهادی

برکه های زیبا ، همانجایی که شروع بیداریست

شروع پنجره ها ، شروع خواب
و شروع دوباره رؤیای تو
و انتظار دوباره رؤیای تو
تا از خوابم به در آیی
و نسیم دلتنگی را برسانی به ابر های محبت
به برکه های زیبای زندگی سرشار از عشق
که بزرگ ترین هدیه تو به من بوده هست

در انتظارم تا اشتیاق
خود را با دیدار دوباره تو معنا کند
و من پُر ازعطش
از تو پُر شوم ، پُر ازطراوت سحر

127:

نوشته اصلي بوسيله ya-mohsen نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله bozorgmehr نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله asad110 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله mohammad_reza نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله mph1 نمايش نوشته ها

نوشته اصلي بوسيله ss8248 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله alberta نمايش نوشته ها
من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی اون با قلم سبز بهار
می‌نویسم :
ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "

فریدون مشیری

128:

از چرخ به هر گونه همی دار امید
وز گردش روزگار می لرز چو بید

فرمودی که پس از سیاه رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سپید

129:

من روزني در جلد ديوارم ديوار حتما رو ب آوارم آواره يعني
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوستت دارم

130:

در حضور دیگران می گویم
تو محبوب ِمن نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغ بزرگی فرموده ام ..
می گویم بین ما چیزی نبوده
تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم ..
شایعات اون عشق شیرین را تکذیب می کنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم ..
احمقانه ، فراخوان بی گناهی می کنم
نیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شوم
عطر خود را می کشم و
از بهشت چشمان تو می گریزم
نقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق من
و در این بازی شکست می خورم و بازمی گردم
چرا که شب ، حتی اگر بخواهد
نمی تواند ستاره هایش را انکارکند
و دریا اگر بخواهد ،
کشتی هایش را ..

131:

عشق اول هيچوقت فراموش نميشه!

اما اون عشقي که حسرتش تا ابد رو دلت ميمونه عشق آخره...

132:

 
ياز قلم ياز،بو کونول پاسلي دمير تک چورودي

توزلي طوفانه دوشوب ،عشقيمي طوفان بوريدي

بير سينخ کشتي کيمين هي آخارام ساغ سولوما

ناخدا عشقم اولوب،هر يره سايشاندي سوريدي!

 

گتریب آیریلیقین ای گوزلیم جانه منی

قورخورام مجنوناتای ائیلییه دیوانه منی

نیه رحمین منه گلمیربوقدر آغلادیسان

منده یوخ تاب و توان سالما بیابانه منی

 

دئيرم قبری قازان كاش يورولوب بير دايانيدی

كفنيم گئج يتيشيدی، جسديم بير يوبانيدی

كفنه بوكمه ميش ای گول يتيشيب سنده گليدين

سنی گزمكدأ اياغيم قابارين بيرجه گوريدين

133:

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی
از دل من تا لب تو راه چندانی نبود
من که شعر تازه می فرمودم، تو از بر داشتی
قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود
اونچه در پیراهن من بود، باور داشتی
شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام
قصد خون ایجاد را از شیر مادر داشتی
دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده
جنگلی از ببر در اون چشم دیگر داشتی
پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی
خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی

علیرضا بدیع

134:

نوشته اصلي بوسيله blueeagleone نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله saharsahar75 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله amir_dj نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله avini نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله irfanaref نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله 100percentsaeid نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله tmma2020 نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله inspector نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله mohiy نمايش نوشته ها
نوشته اصلي بوسيله gharybe نمايش نوشته ها






قصری از جنس عشق معماری کن
رودی از اشک خود در اون جاری کن
این منظره ای که ساختی را، هر روز
تقدیم به اون که دوستش داری کن



















پ.ن: من حوصله ندارم هر روز از این مَناظر تقدیمتون کنمااا :دی
خودتون هر روز بیاید این پست رو بخونید

135:

سلام برادر ممنونم از لطفت
+

136:




پس لطفا هر روز نقل و قول بگیرید

ممنون خیلی خیلی زیبا بود

137:

حدیث هول قیامت که فرمود واعظ شهر
کنایتی بود که ز روزگار هجران فرمود

138:

اگر حال دلم خوبه
سکوت دلم معجزه کرده
وگرنه خوب میدونم که درد ازهر طرف درده
..................................................

...........
کمک کن زندگی باتو
یه رااااه بی خطر باشه
قشنگه خونه باشی و
یه عاشق پشت درباشه
......................
به اغوش تو محتاجم
بغل کن خستگی هامو
و..
البته این اهنگه شعر نیست خیلی این اهنگودوسدارم

139:

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.
♫♫♫
آیندمون آینده ای روشن
حرف جدایی رو نزن با من
فردای خوبی پیش رومونه، دنیا به رفتار تو مدیونه
حالا که خوبیت عاشقم کرده
این عاشقه دور تو میگرده
از هرکس و هرچیز بهتر باش
با من از این هم مهربون تر باش
من بی تو بیمارم،دیونه وار دوست دارم
من پیشتم، تنهات نمیزارم
♫♫♫
تا با منی هیچکی نمی تونه،قلب تورو از غم به لرزونه
تا با منی پشت سرت کوهه،روزای تو بی درد و اندوهه
هرچی که تو دستامه می بخشم
دنیای من شعرامه می بخشم
می بخشم از عمرم به تو حتی
وقتی نباشی میرم از دنیا

140:

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
برنامه نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

141:

چگونه دل نسپارم به صورت تو،نگارا؟
که درجمال تو دیدم کمال صنع خدارا
چه برخورندزبالای نازک تو؟ندانم
جماعتی که تحمل نمی نمايند بلارا
نه رسم ماست بریدن زدوستان قدیمی
دین دیار ندانم که رسم چیست شمارا

142:

روز اين شعر را مى خوانى
و در بند آخرش
زنى را مى بينى
که تو را عجيب دوست داشته !
پشيمانم ؛
مثل يک زندانى
که برايش حبس ابد بريده اند
مثل شاعرى که
مجبور هست
همه عمر به سقف اين شعر زل بزند
و يادش بيايد که
جز فکر کردن به تو
کارى ندارد ..


143:

ناز من ، عشق من از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت ، ز برم زود مرو

نکنم شکوه که دیر آمده ای در بر من
لا اقل دیر چو آیی به سرم ، زود مرو
بنشین یک دمو ، از چشم ترم زود مرو

ای شکسته ، تو شکستی
مویه کردی ، غصه خوردی
از ته دل گریه کردی

من باهاتم ، خاک پاتم
مثل ماتم تو صداتم
من رفیق گریه هاتم

عشق در تو ، شور در تو ، بی تو من جایی ندارم
بی تو فردایی ندارم
من باهاتم ، مثل بارون تو چشماتم
مثل غصه تو صداتم ، چون پرنده در هواتم

عشق در تو ، شور در تو ، بی تو من جایی ندارم
بی تو فردایی ندارم
من باهاتم ، مثل بارون تو چشماتم
مثل غصه تو صداتم ، چون پرنده در هواتم

ای شکسته ، تو شکستی
مویه کردی ، غصه خوردی
از ته دل گریه کردی

من باهاتم ، خاک پاتم
مثل ماتم تو صداتم
من رفیق گریه هاتم
من رفیق گریه هات

144:

در دل شب دعاي من، گريه بي صداي من، بانگ خدا خداي من
به خاطر تو بود و بس

پاکي لحظه هاي من، گريه هاي هاي من، گوهر اشکهاي من
به خاطر تو بود و بس

اين همه بي پناهيم، اين همه سر به راهيم، اين همه بي گناهيم
غصه به جان خريدنم، از همه کس بريدنم زخم زبون شنيدنم
به خاطر تو بود و بس

رو به خدا نشستنم، نذر و دخيل بستنم
سوز من و گداز من، اشک من و نياز من
به خاطر تو بود و بس






145:

ﻣﮕﺮ
ﺑﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﮔﺮﺍﻣﺎﻓﻮﻥ
ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﻫﺎﯾﺖ
ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺖ
ﺻﻔﺤﻪ ﺻﻔﺤﻪ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﻧﻬﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺍﻡ ﻗﺪﯾﻤﯽ
ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺩﻟﻢ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺐ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﻮﺯﻧﯽ ﮐﻪ
ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮐﯽ ﺭﺍ
ﺑﺮ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﺩﻭﺧﺘﻪ

146:

یادم باشـَد بگویــَمــَت

دیگــَر از اون لــَبخـَندهآ

اون هـَمــ ناگهاونے

نثآر چــَشمـ هآے

بیقــَرآرم نکــُنے

دلـــــــــــــــَــــم

طاقــَت ایـטּ هــَمـﮧ عآشقے را نـَ ـدارد!!

147:

اون روح را که عشق حقیقی شعار نیست
نابوده به که بودن او غیر عار نیست
در عشق باش که مست عشقست هر چه هست
بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
گویند عشق چیست بگو ترک اختیار
هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست

عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد
دل بر جز این منه که بجز مستعار نیست …

مولوی

148:

همه کردند چرا ما نکنیم

وصف روی گل زیبای تو را....

149:

بگذار همه این روزگار بگذرد
بگذار دل خسته ام از دور تماشیت کند
بگذار برای همیشه بگذرد
دنیایی که خالی از بودنت باشد.


150:

زیبایی ات صریح چون حرف ِ شمشیر

غرور آورتراز اولین صبح ِ پیمبری

شرقی ترین زنان را

خنده هایت بیوه خواهد کرد



زبانم از تو می گوید

قلبم به دست توست

آهنگری که آتش و آهن را

تسخیر کرده ای



از عشق بویی نبردم

جز بوی پیراهن ِ تو

151:

نشسته بودم بی هدف
در اون آفتاب رو به مرگ
کنار حوض آبی بزرگ
خیره بودم به آب...
ناگاه ماهی قرمز کوچکی
در امتداد نگاهم
لغزید
و در میان خزه های کف حوض
گم شد...
...
و من به تو می اندیشیدم....


152:


مرا حاجت به طبیب نیست


اون دم که نگاهم به نگاه چشمان زیبایت گره میخورد.


نازنینم : مگیر نگاه مسیحایی ات از من

که زندگی را در رگ هایم جاری میسازد

153:

نمیخواد شعر تقدیم کنی بیا فقدد

154:

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن/روز و شب عربده با ایجاد خدا نتوان کرد

155:

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.








وقتی شعر میفرمودم برای غربت باران ، ولی حالا خودم تنهاترم …
تنهاتر از باران



156:

[IMG]یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.[/IMG]

157:

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل هست
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا

158:

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن.



159:

شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟
چه بگویم با تو ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ، ننگ که نیست
چه بگویم با تو که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست
سخت در سینه به تنگ آمده بود؟

160:

شايد از مد افتاده باشد
شايد ديگراندازه ام نباشد
اما همچنان عطر خاطره ميدهد
پيراهني كه رايشان شانه هايش اشك ريخته اي !

161:

یا بفرما به سرایم , یا بفرما به سرآیم/ غرضم وصل تو باشد , چه تو آیی چه من آیم

162:

از دلم بی خبری کن به حالم نظری
چهره ی خوب تو را ماها ندارد صنما
روی دلجوی تو را شاها ندارد صنما




اون خال مشکین تو مشکین تو
شده پسند من
اون زلف پر چین تو پر چین تو
شده کمند من


آه از اون خال سیاهی که سیاهی که
به بالای لب هست




163:

و امــا تــو،اي مــادر!


اي مــادر،
هــوا ، همــان چيــزي اســت
کــه بــه دور ســرت مــي چــرخــد
و هنگــامــي کــه تــو مــي خنــدي،
صــاف تــر مــي شــود!


شاعر: حسین پناهی

164:

خدا رو خیلی دوست دارم
ولی الان شعری به ذهنم نمیرسه

165:

دیده ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی
خواب دریا و شب مهتاب تعبیرش تویی

زان لب شیرین حوالت کن برایم بوسه ای
ای که رویای شراب ناب تعبیرش تویی

از معبّرها نمی پرسم که خواب صبح وصل
عشق من ! بی رمل و اصطرلاب تعبیرش تویی

خوب من ! خواب تو را دیدن در این دنیای بد
چون گل روییده در مُرداب ، تعبیرش تویی

خواب دیدار تو و فریادهای من که : آی !
رفتم از دستت مرا دریاب ! تعبیرش تویی

166:

یِــک دوســت داشــتَــن هـــایــی هَــســت
کــه بــه یِــک بـــآره ,
بــی مُقـــدمــه ,
پـــا دَر کـفـــشِ دِلَــت مــی کـنَــد
وَ جــا خـــوش مــی کـنَــد
و از دســتِ تـــو کـــاری بَـــر نمـــی آیـــد
جُـــز از دور دوسـتَـــش داشتـــن ...
یِــک دوســت داشــتَــن هـــایــی هَــســت
ســـاکــت اســـت
آرام اســـت
خـــوب اســـت
گـــم اســـت ...

!!

167:

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزارجلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
بالای خود در آئینه چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تو را
از : فروغی بسطامی

168:

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

گر در میان نباشد پای وصال جانان

مردن چه فرق دارد با زندگانی ما


ترک حیات فرمودیم کام از لبش گرفتیم

الحق که جای رشک هست بر کامرانی ما


سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما


در عالم محبت الفت بهم گرفته

نامهربانی او با مهربانی ما


در عین بی‌زبانی با او به فرمودگوییم

کیفیت غریبی هست در بی زبانی ما


صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم

تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما


تا بی‌نشان نگشتیم از وی نشان نجستیم

غافل خبر ندارد از بی‌نشانی ما


اول نظر دریدیم پیراهن صبوری

آخر شد آشکارا راز نهانی ما


تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم

مانند اهل دانش پیش معانی ما


تدبیرها نمودیم در عاشقی فروغی

کاری نیامد آخر از کاردانی ما

169:

بدون تو چه کنم خلوت خیابان را

شلوغ کرده ترافیک غصه میدان را


دوباره گله ای از ابرهای رم کرده

رسانده اند به چشمم مجال باران را


درست اول اردی جهنم مرموز

به روی دست دلم ریختی زمستان را!


بدون اون که بفهمم، شدم گرفتارت!

و بین مان حس کردم حضور شیطان را


شبیه سرو، شدی سایه بان روی سرم

که سست تر بکنی رشته های ایمان را


دو چشم نافذ تُرکی بهانه ی خوبی ست

دوباره زنده کند این وجود ویران را


همین که طعم لبت ریخت بر لب فنجان

نشد که وصف کنم طعم چای و قلیان را


دلت جزیره ی بکری میان دریاهاست

که تاکنون نچشیده ست رد انسان را


ومن شبیه کریستف کلمب آمده ام

مگر که فتح کنم گوشه گوشه ی اون را


و بعد نام جزیره به نام من بشود

که دورتر کنم از خود، عذاب وجدان را


به جای دکمه ی پیراهن تو بنشینم

و بازگو نکنم راز گنج پنهان را


که دست راهزن بدقواره ای نَبَرد

نگین روشن انگشتر سلیمان را


همین که حلقه شود دور گردنم دستت

رها نمی کنم آغوش تنگ زندان را!


بخواب، تا در گوش تو زمزمه بکنم

تمام همهمه ی پایتخت ایران را


بدون تو فقط این فکرهای لعنتی اند

که می برند به خلسه، من پریشان را


همیشه منتظر سوژه بود دوربینت

بگیر پرتره ی این خیال عریان را!


سه شنبه هست و من...

گریه می کنم بی تو

دوباره سیل گرفته هست شهر طهران را

170:

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد

171:

حالم بد هست ، مثل وقتی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی :-/


الکی ^__^ :)))
خعلی هم خوبم :دی


ضمن اینکه:

باور نکن دلتنگی ام را در غزل هایم
من از تو بیزارم خودت هم خووووب میدانی

دوباره رفتی تو افق محو شدی چرا؟ -__-
تن ماهی نجوشونده خوردی باز؟:دی

172:


خخخخخخخخخخخخخخخخخ سلام عاشق من تا مچ شما رو نگیرم مچتو نگرفتم خخخخخخخخخخخخخ

ضد اسپم :

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

173:

ع سلام

جهت روشن ساختن اذهان عمومی:دی :

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.


+
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمیبخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم (:

فاضلنا

174:


خب که چی مگه عشق ورزیدن فقط برای ازدواجِ خب ادم می تونه به دوستش عشق بورزه همونطور که به خواهر یا برادرش می ورزه

پس خودت هم به خودت مشکوکی

دی دی :دی

من اون طبیب زمینگیر زار و بیمارم

که هر چه زهر به خود می دهم، نمی میرم

175:

جواب کم نیارید یه وخ؟
غرض اینکه مُچی وجود نداره که بخواید بگیرید :دی




پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

176:

اون وقت که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی

با شرایط تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفان زا ، ماهرانه در جنگ هست
ناخدای هستبداد با خدای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان تو را فرمودن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار هستقلال ، جان فدای آزادی

از : فرخی یزدی

177:

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!

چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت
درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!

از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی هست
من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما
با هم موازی هست ولیکن مماس نه

پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح هست
از عشق خسته می شوی اما خلاص نه

178:

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود
به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود
کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود
بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود.

179:

ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻻﻫﻮﺭﻱ



ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﻱ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨﺖ
ﻣﻨﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ
ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ

180:

هر چند زندگی همه اش با دعا گذشت
عمر من و تو باز هم از هم جدا گذشت


فرمودی "هو البصیر" که هی خودخوری کنم
یعنی خدا ندید که بر ما چه ها گذشت؟؟


چشمم به راه معجزه ای از خدا نبود
از رود نیل می شد اگر با شنا گذشت!


می خواستم نفس بکشم در هوای تو
دیدی چقدر زندگی ام بی هوا گذشت؟!


خواهم گذشت من هم از این عشق عاقبت
قارون اگر به پند کسی از طلا گذشت!


حافظ ندید خوش تر اگر از صدای عشق
بر ما که در سکوت و بدون صدا گذشت


بنشین کنار من دم آخر، فقط مرا
قدری بغل بگیر که کار از دوا گذشت




محمد رفیعی


181:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود اون چه می‌پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد/ حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
فرمود و گو آیین درویشی نبود/ ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت/ ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز/ ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد/ جانب حرمت فرو نگذاشتیم
فرمود خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم

182:

بادی بذر تـو را در دلـــم انداخـــت و ُ رفــت
من مانـــده ام و ُ این ریشــه ی قطــور دلــدادگی
و هـــزار جــوانه ی شــکفته از یـادَت

183:

پاییز یا زمستان چه تفاوتی دارد ؟
حضورت ، صدایت ، نفس هایت
و گرمی دستانت بهاری میکند سرزمین مرا …

184:

کوه را طاقت نباشد ، عشق پنهان مرا
عاشقم من عاشقم ، مشکن تو ایمان مرا

ای که با افسونگری، آتش به جانم می زنی
یک نظربا ما نشین، بستان همه جان مرا

کوه صبرم در فراغت، لیک از داغ غمت
غصه ها دارم به دل، برکن تو بنیان مرا

خم شده این قامتم از بس کشیدم بارغم
داغ هجرانت کنون پر کرده دامان مرا

شعله ای افکند در جانم چنان اون رفتنت
عاقبت می گیرد آ هم از تو، تاوان مرا

دل سپردم من به چشمان تو، اما بیخبر
ساده بگذشتی زمن ،بردی تو سامان مرا

بعد تو دیگر نخواهم ، تا که مانم درجهان
یا که بینم عشق دیگر ،بین تو پایان مرا

185:

خونمون خالی از تو
رفتی تو واسه همیشه
رفتی و نبودن تو
هنوز باورم نمیشه
این اتاق ساده کم بود
جای تو قلب بهشته
پر زد از زمین خاکی
یه فرشته یه فرشته
اون عزیزی که تو دنیا
یار من بود یاورم بود
نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود
من چه خوشبختم که سالها
روزگاری با تو داشتم
یادمه که با چه شوقی
سر رو شونه هات می ذاشتم
کاش میشد بازم ببسوم
اون دو دست مهربونت
اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت
اشکام توپاک می کردی کاش برای بار آخر
من صدات می زدمو باز تو می فرمودی جان مادر
کاش می شد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم
اگه تو بودی می فرمودی نذار اشکاتو ببینم
ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون
از دلم هرگز نمیره گرچه هست از دیده پنهون
توی قلبم من میمونه تا ابد یاد یه لبخند
نازنینم رو از این پس می سپارم به تو خداوند

186:

سخن عشق تو بی اون که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر



که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم


گر تو شیرین وقتی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد وقتم


نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم


من همان روز بفرمودم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

شیخ سعدی (رحمه الله علیه)

187:

من عاشق روى توام كاين گونه بر دف مى زنم
مى سوزم و بهر تسلاى جگر دف مى زنم

در بند گيسوى توام ، زنجيرى موى توام
چون بر نميآيد ز من كارى ديگر ، دف مى زنم

امشب منم مهمان تو ، دست من و دامان تو
يا قفل در وا مى كنى ، يا تا سحر دف مى زنم

من موج از خود رانده ام كز بحر بيرون مانده ام
تا ساحل آغوش تو ، بى پا و سر دف مى زنم

#مولانا
____
☕️

188:

تــاریــخ انـقـضـــایـشــان .

.

.


تـمـــام مــی شـــود .

.

.


و مــن یـک انـبـار .

.

.


شــب بـخـیـرِ نـگـفــتـه دارم .

.

.


شـب هـای مـن کــه .

.

.


بــا خــیـــر نـیـســت .

.

.


امـیـدوارم شــب هـای تـو هـم .

.

.


بــا غـــیـــر نـبـاشـــد .

.

.


189:

سلام افسانه جان
خیـــــــــــــــــــلی دوست دارم اینو با صدایِ سالارِ عقیلیِ دوست داشتنی

190:

دلتنگی ...


خیابان شلوغی هست ...


که تو در میانه‌اش ایستاده باشی ...


ببینی می‌آیند ...


ببینی می‌روند ...


و تو همچنان ایستاده باشی ...

191:

صــبر هیـــچ وقــــت ...

انتــخاب نــیســت ...

اجبــار اســت ...

اجــبـــار ...

مـــن از یـــادت نمـیکاهـــم ...

تــــــــــــو را هر لحظه ...

چــــــــــــون احساس قلبـم ...

چـشـــم در راهـــــــم ...


192:

در لحظه هاىِ تنهایى ام
خیالِ تو را مى بوسم
و در لابه لاى سکوتم
تو را فریاد مى زنم
و در همه ى نفس هایم
هواىِ تو را
نفس مى کشم
مثلِ همان شاعرِ قدیمى ، مثلِ نیما
" تو را من چشم در راهم شباهنگام "


شباهنگام
مرا صدا بزن
مرا به خلوتِ حضورت ، میهمان کن
و از دردها و هَمهَمه ها
رهایم کن.










"سیامند اصلانى"

193:

پیش تو اون سنگریزه ساکت هست

پیش رحمان بس فصیح و قانت هست .

194:

باید قهر کردنمان تازه باشد!
خسته شدم از قهر کردن های تکراری.


از این قهر هایی باشد که من با اخم یقه پیراهنت را صاف می کنم
تو با لب خند نگاهم می کنی
من باز به کارم ادامه میدهم
و تو یواش در گوشم می گویی: یقه که کنده شد هیچ
این دل هم از این اخم تکه تکه شد.


می شود آشتی کنی؟



7 اردي بهشت

195:

خون می‌جهد از گردنت با عشق و بی‌رحمی

در من دراکولای غمگینی‌ست… می‌فهمی؟!

196:

ای باد صبا از من بگو ساقی زیبایم را
اشک ریختم کور ساختم چشمی بینایم را
خدا یا چاره کن بینم رخ ساقیم را
من او را می پرستم اگر گویم یا نگویم

197:

 

استقامت کن عشق تو تفسير شود، بعد برو

 يا دل از ماندن تو سير شود، بعد برو

 خواب ديدي که دلم دست بدامان تو شد

تو بمان خواب تو تعبير شود، بعد برو

 لحظه اي باد تو را خواند که با او برايشان

 تو بمان تا به يقين دير شود، بعد برو

 استقامت کن عشق زمينگير شود، بعد برو

 يا دل از ديده ي تو سير شود، بعد برو

 تو اگر کوچ کني بغض خدا مي شکند

 تو بمان گريه به زنجير شود، بعد برو

198:

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ...

چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,

وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...


همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

199:

من هنوزم دچار چشماتم
چیزی جز تو توو مغز پوکم نیست !
گرچه اسمت دیگه توو گوشیم و ؛
توو "فـِـرندای فیس بوکم" نیست !

200:

من بودم و
دل بود و
کناری و
فراغی
این عشق کجا بود
که ناگه به میان جست؟!

#وحشی_بافقی

201:

من بی تو پریشان

و

تو انگار نه انگار

202:

لعنتی مرا به طوفان داده ای خودت کجایی؟

203:

دلت جای این همه عزیز رو داره؟

204:

دوری ازم ولی همه شب‌های عمر ِ من

انگار زیر سقف ِ اتاقت سحر شده

وقتی که تو به پرسه زدن فکر می‌کنی؛

حس می‌کنم که دست چپم گرم‌تر شده...


205:

اِنصاف نَباشد که در این شهر دَرَندَشت
َضَربُ المثل "سوزنِ در کاه" تو باشی

206:

ای نور هر دو دیده

بی‌تو چگونه بینم ؟!

207:

من به دیدنِ تو عادت کردم

ولی
دوس داشتنم از عادت نیست

همه حسرتم همینه که چرا

اسمِ من توی شناسنامه‌ت نیست؟

208:

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده


خوشبخت بشن یا رب عزیزایی که از ته دل بدون هوس و با قداست دل دوستشان داریم

چون بزرگی فرموده ست":

عشق حقیقی اون نیست که عشقت را برای خودت بخواهی
عشق حقیقی ان ست که عشقت را برای خوشبخت شدنش دوست داشته باشی


209:

بیا که با همه دوری دل از تو وا نگرفتم ...

!

شهریار

210:

در کار تو ز دست وقته غمی شدم
ای چون وقته بد، نظری کن به کار ما


211:

به وجود آمدم که داغت را
پشت دستان خود نگه دارم...!

+ :(

علیرضا آذر

212:

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
- به هر اون کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

213:

اردیبهشت را به دلم زهر کردی

با غم خرداد چه کنم...؟

214:

غیرت مردانه یا دیو تعصب، هر چه بود

عاقبت عشق مرا ابلیس وسواس تو کشت


215:

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا




{ امیر خسرو دهلوی }

216:

با تـو عزیزِ مـرغِ آمیـنم .

.

.



217:

با من که آسمان توبودم روا نبود

چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس...


218:

همه جا زمزمه ی عشقِ نهانِ من و توست

219:

بسيار خلاف عهد كردي

آخر به غلط

يكي وفا كن!

220:

تقدیم به یک یار سفر کرده ..


در قلّه های بی کسی ام خوبـــم !
اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند میزنم که ازین بالا
امت شبیه مورچه ها هستند..


221:

كسي جز تو از درد ها و درون من آگاه نيست

كسي جز تو چون تو براي وقته بزنگاه نيست

.
.
.

+ تو باشي پريشانم پيشِ تو !

222:

وقتی که میگویی همیشه دوستت دارم

تا بار سوم راستش عمداً نمیفهمم ..


223:

شعر : اخوان ثالث
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین، نشسته.
شکسته دست و پا دردست، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.
*
سر کوه بلند آمد عقابی.
نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی.
نشست و سر بسنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی.
*
سر کوه بلند ابرست و باران.
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران.
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست
برای اونکه دور افتد زیاران.
*
سر کوه بلند آمد سحر باد.
زتوفانی که میآمد اظهار داشت.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
بخاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد

224:

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری هست
که این شفرمود ترین نوع خویشتن داری هست
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری هست
رها کن اونچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری هست
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون هست و دیگرآزاری هست
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و
زنگاری هست
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری هست
حسین منزوی

225:

زیر لب آرزو کنی هر شب

دست از این مَردِ بی پدر بردار .

.

.


226:

خدا کند که دل من در انتظار تو باشد
درون کلبه قلبم همیشه جای تو باشد
مرا نسیم نگاهت به باغ آینه‌ها برد
خوشا کبوتر عشقی که در هوای تو باشد
قنوت سبز نمازم به التماس درآمد
چه می‌شود که مرا سهمی از دعای تو باشد
به گور می‌برد ابلیس آرزوی دلش را
اگر که تکیه دستم به شانه‌های تو باشد
در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا کند که دلم را به هیچکس نفروشم
خدا کند که دل من فقط برای تو باشد

227:

من اونِ تو تو اونِ من چرا غمگین و پر دردی ؟!

228:

اردیبهشت تمام میشود

و روسیاهی میماند به پیاده رو هایی که بی تو قدم زدم

229:

دِلَم گَرم می شَود

وقتی می گویی:

مواظبِ_خودت_باش...



اَما جانَم تازه می شود

وَقتی مَردانه دَرِ گوشَم می گویی!

خودَم_مواظِبت_هستَم .....


230:

خیلی قشنگ بود

231:

نگاهتون زيباست


+

سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد،کودکی،پیری
هروقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری

232:

♏️یار تویے ماه تویے
باده ے فرجام تویے

مست منم هست منم
شاعر و خیام تویے

این دل من بہ نام تو
هر نظرم بہ روے تو

شور تویے شوق تویے
مطلب و ایهام تویی

233:

به دست های بسته ی شعر
می اندیشم
و به هجای نامت
روی انگشتانم
و تو
که داستانی بلند را روایت میکنی

این شهر از قصه ی نبودنت میترسد

وقتی شب ها زیر سقف اسمان
هزار و یک فصل عاشقی را
ازپشت پرده ی چشمانت
مرورمیکنم.


#ز_س_حسینی
#ترنم

234:


داشت گریه میکرد ...
" میفرمود قسم بخور که دوستم داری "

چند لحظه مکث کردم ، کاش از همین چند لحظه می فهمید که نه !
بعد ۲ سال دیگر خیلی دیر شده بود برای نه فرمودن !
فرموده بود بدون من میمیرد !
نمی مُرد ، اما بعد من دوست داشتن کسی را باور نمیکرد ...

اگر کسی را دوست دارید از همان اول بگویید ! و اگر کسی را دوست ندارید چند لحظه قبل عاشق شدنش !

دروغ فرمودم ...

235:

دیگر از هر چیز دو نفره ای متنفرم!
قبل از تو می دانستم یک نفرم.
باکی هم نبود.


سپس تو فهمیدم دیگر دو نفر نیستیم...


و این یعنی ترس از تنهایی!

236:

دلم میخواست یکی بیاد
با عشق بیاد
یکی بیاد که بانگاش حالمو افسون بکنه
سری به شونم بذاره تنهاییمو کول بکنه
شوقی وشوری بیاره
بارون عشقی بباره
دلم میخواست یکی بیاد فقط بیاد
برام مهم نبود که اون ازآسمونه یازمین
سوار اسب قصه هاست یا کنج خونه ای گلین
خواستم بیاد تادست من بخاطرش گل بچینه
چشام تودریای نگاش چو قایقی گل بشینه
آه که چقد ساده بودم
دل به دلش داده بودم
نمیدونم چرا یهو احسامو زدم کنار
دلم فهمید دروغ میگه اما نرفتم زیربار
چنان قشنگ فیلم بازی کرد که عاشقه
دست روی قراون زدوفرمود که صادقه
قسم که تاحالا دلش به هیچ دلی سو نزده
عطر تنش رو حتی باد دزدکی هم بو نزده
خدا میدونه بعدازون قسم چه ها گذشت
بامن یهو سرد شدو از دلم گذشت
آه که باز دلم گناه نکرده شد قصاص
هرچی که داد زدم خدا اصا کسی محل نذاش

237:

هر چه آمد به سَرم از تپشِ نام ِ تو بود...


238:

با هیچ کَسَم میل سخن نیست

و لیکن تو خارج از این قاعده و فلسفه هایی...




239:

تو را دوست دارم
در این باران می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم سلام کنم
لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم برای تو یک چمدا ن بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم لغات را شستشو دهم
اونقدر بمیرم تا زنده شوم…

240:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها

دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

#فروغ_فرخزاد

241:

چه بی تابانه می خواهَمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بِگوری،
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست،
و فاصله
تجربه یی بیهوده هست


بوی پیرهنت
این جا
و اکنون،
کوه ها در فاصله
سردند،
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند

بی نجوای انگشتانت
فقط،
و جهان از هر سلامی خالی هست

شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگی ــست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده هست .

.




شاملو
(الف.بامداد)

گوش کنید

242:

من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده هست
آغاز می کنم!

من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !

اون لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم!

گاهی میان امت
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم ..!







"فریدون مشیری"

243:

هر روز
به دار می آویزند مرا
خاطراتی که از تو دستور می گیرند!
خاطراتی که مُدام
صندلی را از زیر پایم می کشند!
اما نمی دانند که من
نمی میرم!
نمی میرم!
فقط در هوای "تو" معلّق می مانم...



"مینا آقازاده"

244:

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

245:

اون که دوستت دارد دور می شود

تا به تماشا بنشیند.

.


246:

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

247:

غم بر سر غـم ریخته اونجا کـه منم

دل بر سر دل ریخته اونجا که تویی

248:

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.

249:

دیگرش نخواهم دید

سنگی که در آب

افکنده‌ام

سیروس نوذری

خانه شعر کوتاه

250:

باز با ما سٖری از ناز گران دارد یار

نکـنـد بـاز دلـی بـا دگـران دارد یار

251:

من نمازم را
با شوق رسيدن به قنوتش مى خوانم

"اللهمَ احْفِظْ مَحْبوبى مِنْ جَميعِ الْبَلايا..."

252:

تقدیم به پدرم []

زندگی بار گرانی ست
که بر پشت پریشانی تُست
کار آسانی نیست
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن
پدرم
کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد


مجتبی کاشانی

253:

من به کنار دیگر چرا این جمعه ها را دلتنگ کردی ؟

254:

از یک جایی به بعد همه‌چیز به دو قسمت

«موقعی که بود»

و

«از وقتی که نیست»

تقسیم می‌شود.


255:

حالم چون دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشگر دشمن عزیزی دارد

حسین جنتی

256:

خدای من امشب زمین حالی دیگر هست
همه دستی رو به تو دراز کرده اند
دستی را خالی برنگردان ...



257:

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو ، فاصله هاست

258:

مرو که با تو هرچه هست میرود

259:

تا امدم با تو خداحافظی کنم

اشکم امان نداد و خدا در گلو شکست..............


260:

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ‌ایم
مست از بوسه ‌هایی هستیم که هنوز نگرفته ‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده ‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ ذره به دست می‌آوریم
پرچم را بالا بگیر
تا بر صورت بادها سیلی ‌بزند
حتی لاک‌ پشت ‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌ روند
زودتر از خرگوش ‌ها به مقصد می ‌رسند ...


261:

تنهائی دیوانه هست .


انگار آدم دلش می‌خواهد کسی کنارش باشد ولی دلش نمی‌خواهد کسی کنارش باشد.


یا دلش می‌خواهد با کسی حرف بزند ولی دلش نمی‌خواهد با کسی حرف بزند .


اصلن انگار آدم دلش می‌خواهد ولی دلش نمی‌خواهد.


مثل چیزی که باید باشد امّا نیست .


یا چیزی که هست امّا نباید باشد .

تنهائی دیوانه هست.


تنهائی دیوانه هست ...

262:

هر روز
به دار می آویزند مرا
خاطراتی که از تو دستور می گیرند!
خاطراتی که مُدام
صندلی را از زیر پایم می کشند!
اما نمی دانند که من
نمی میرم!
نمی میرم!
فقط در هوای "تو" معلّق می مانم...


263:

دوست دارم لحظه را ویران کنم

غم ، میان سینه ام زندان کنم

دوست دارم تا ابد یادت کنم

با صدایی خسته فریادت کنم

264:

ترانه عشق چیز عجیبه جدا،از کامران هومن...
برای تنها مرد،تکیه گاه زندگیم...

عاااااشقتم آقامون mostafa

265:

جهانم سردوتاريک بود...
مثل شب...
بی روح بودم مثل مترسکهاي وسط مزرعه..
ناتوانایی..
لب ازلبهايم شکفت..
باامدنت عشق نصيبم شد...
آغوشت برایم بهشت هست..
من چشمان توراميپرستم...
خداي من لبخندتوست...
وقتي کنارمي..همه چيزارام هست..
دوستت دارم همسرعزيزم

266:

تو عطرِ
کدام خوشبوترین گلِ جهانی؟
که هرکجا می نویسمت
شکوفه میدهی ...



#کامران_رسول_زاده

267:

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را ...


268:

ز من بریدی و
با هیچ کس
نپیوستم ..




| سعدی |

269:

وقتِ اون رسیده که به جای بله،

بگویی جانم!

270:

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد

بـت افسـونگـرم لب بــر لب پیمـانه مـی رقصـد

بـده ساقی شراب آتشین مست و خـرابم کن

کـه امشب دلـبرم در مجلس بیگـانه مـی رقصد

271:

چشم در چشم من انداخته ای می دانی
چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست

#مهدي_فرجي

272:

یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.


یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من خبری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست.


273:

برایت رویاهایی آرزو می کنم تمام نشدنی
وآرزوهایی پر شور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می کنم که فراموش کنی
چیزهایی را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می کنم
آرامش آرزو می کنم
برایت آرزو می کنم که با پرواز پرندگان بیدار شوی
و یا با خنده ی کودکان
برایت آرزو می کنم که دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار
مهمتر از همه
برایت آرزو می کنم که خودت باشی




-ژاک برل

274:

شعر نيست ..

اما خب :‌)

+


"چقدر خوب شد زن شدیم!

کمد و اتاقمان را به هم می‌ریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب می‌گداریم
اون وقت فکر می‌کنیم آماده‌ایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ!
وسط غم‌بادهای روزانه شروع می‌کنیم به شستن ظرف‌ها و بازی کردن با کف روی سینک ظرفشویی،
تمام غم‌هایمان را همراه سرامیک‌ها آشپزخانه می‌ساییم و می‌ساییم و با قدرت‌تر می‌سایم،
جارو رامحکمتر روی فرش می‌کشیم و فکر می‌کنیم تمام خوره های فکریمان از لوله جارو بالا میرود،
دست به ساختن می‌زنیم،
شیرینی و کیک و غذاهای عجیب عجیب میپزیم و از ایجاد کردن‌هایمان حس بهتری می‌گیریم،
می‌نشینم برای مرتب کردن فکرهایمان رج به رج کامواها را همراه فکرها می‌بافیم!
دکور خانه را عوض می‌کنیم و تنهایی با کشیدن مبل‌ها خودمان را ازنفس می‌اندازیم و فکر می‌کنیم چه انتقامی!
بعد به جان خودمان و صورتمان و دستهای‌مان می افتیم.


داشتم فکر می‌کردم چه خوب هست به جز پیاده رفتن و سیگار کشیدن‌های معمول مردها ما کارهای متنوع‌تری داریم برای مقابله با مشکلات.


چقدر خوب شد که زن شدیم.


واقعا چقدر خوب شد!"

275:

خیلی ها
دوست دارند
جایِ آدم معروف ها
سیاستمدار ها
و یا
دکتر، مهندس ها باشند
من اما
دلم می خواهد
جایِ کسی باشم
که تو
عزیزم صدایش می زنی...

| خاطره کشاورز |


68 out of 100 based on 63 user ratings 538 reviews

@