چقد با اشعار استاد نظری آشنا هستید؟


چقد با اشعار استاد نظری آشنا هستید؟



چقد با اشعار استاد نظری آشنا هستید؟
سلام به همه دوستان.
من خودم با اشعار استاد فاضل نظری کلی خاطره دارم.
این تایپیک رو زدم تا هرکسی که مثه من با استاد و اشعارش خاطره داره ،تو این قسمت من و دوستانی رو ک اشنایی ندارن در حس خودش شریک کنه.
من با این شعر استاد از همه بیشتر حال میکنم:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!



25 فروردین، روز بزرگداشت عطار نیشابوری گرامی باد

1:

بی برنامه توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن هست
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
شعر از آقای فاضل نظری


به نام زن..

2:

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات نمايند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات نمايند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات نمايند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات نمايند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات نمايند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات نمايند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای هست که قربانی‌ات نمايند


سردمه! دستای یخ بسته مُ ها کن...

3:

سپس این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از اون ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید سپس این از سینه ام
استقامت باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
شعر از:آقای فاضل نظری


یکی باید با یه خنجر بیاد اما...

4:

دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی هست
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ


آقای زمستون مُرد....

5:

مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! اون دیوانه مرده هست
در پیله ابریشمش پروانه مرده هست

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
اون ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده هست

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده هست

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده هست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
اون شمع را خاموش کن! پروانه مرده هست


من یه رودخونه ی پیرم...

6:

تاپیکـ تکراریستــ بـانــو ..

مجموعه اشعار فاضل نظری



غم و شادی دوتا روی سکه ی زندگی اَن...

7:

مرسی که فرمودی.
خوب حالا باید چه کنم؟


درِ ﻗﻔﺲ رو وا ﻧﻜﻦ...

8:

وظیفه بودـ
به مدیر ِ تالار بگـو ادغامشون کنه

9:

مدیر تالار کی هست؟

10:

بــانــو mohaddeseh

11:

مرسییییییییییی بانو.

12:

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست



چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست



ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست



پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست



ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

13:

بغض فرو خورده ام چگونه نگریم؟


غنچه پژمرده ام چگونه نگریم؟



رودم و با گریه دور میشوم از خویش

ازهمه آذره ام چگونه نگریم؟



مرد مگر گریه میکند؟چه بگویم!

طفل زمین خورده ام چگونه نگریم؟



تنگ پراز اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام،چگونه نگریم؟



پرسشم از راز بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم؟

14:

نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه


من محال هست به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست
سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه


فرمودم این غم به خداوند بگویم دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست
میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!

15:

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و وقت ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن هست تمام محال ها

16:

فرموده بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟


شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی


تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچه‌ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟


گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دورباد از خرمن ایمان عاشق آفتی


روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی


بس که دامان بهاران گل‌به‌گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی


من کجا و جرأت بوسیدن لب‌های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی‌

17:

عد یک سال بهار آمده، می بینی که

باز تکرار به بار آمده، می بینی که




سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که



اونکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که



حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که



غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

18:

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ هست

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده هست

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

19:

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی هست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا سپس اون می زیستم


20:


کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر هست

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم امت کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال هست راه از با طنم تا ظاهرم

ایجاد می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

مرگ درمان من هست از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

21:


کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر هست

آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

دردل خود مومنم ،در چشم امت کافرم

گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند صد سال هست راه از با طنم تا ظاهرم

ایجاد می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست

شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم

مرگ درمان من هست از تلخ و شیرینش چه باک

هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم

22:

وواقعا ممنون من که با دیدن تاپیک شما با اشعار و سبک کاری این شاعر معاصر آشنا شدم اسنشونو شنیده بودم اما زیاد مایو به دنبال کارهاشون و آشنایی با کارهاشون نداشتم که عامل اصلیشم نبود تایمکبود اما از شما ممنونم که این موقعيت در اختیار بنده گذاشتنی

23:

وواقعا ممنون من که با دیدن تاپیک شما با اشعار و سبک کاری این شاعر معاصر آشنا شدم اسنشونو شنیده بودم اما زیاد مایل به دنبال کارهاشون و آشنایی با کارهاشون نداشتم که عامل اصلیشم نبود تایمکبود اما از شما ممنونم که این موقعيت در اختیار بنده گذاشتنی

24:

مرسی رخسار جان.خوشحالم که خوشت اومد.بازم سر بز ن و از شعرهایی که برات خاطره داشتن بنویس.

25:

عزیزم ممنون از زحماتت
اما اگر با تاپیکی که هست ادغام کنی بهتـــــــــر میشه

26:

چشم مرسی عزیزم.



82 out of 100 based on 52 user ratings 352 reviews

@