توهم ـ خون ـ مرگ ـ جنون !


توهم ـ خون ـ مرگ ـ جنون !



توهم ـ خون ـ مرگ ـ جنون !
مرگ آرام می وزد توی اتاق
ترس می لرزد
غفلت مرا نرم در خود فرو می برد
بوی شهوت انگیز خون می پیچد
و من آرام می شوم
می گذارم مرگ یا جنون به مذاکره خیزد
و من مست و پوزخند زنان
پای برگه ها را امضا می کنم
قرارداد پشت قرارداد
میز به نفع مرگ است
جنون سرمایه اش را باخته
و من صرفا"می خندم
خون جاری می شود
و میز می گردد
ورق ها روی هم می ریزند
کسی درد می کشد ـ شاید
جنون می ترسد
تاس ها ریخته می شوند
لبخند مرگ کش می آید تا آن سر اتاق
هوا سردتر می شود
کمی آن طرف تر صدای ضجه می پیچد
شاید کسی می میرد
هفت می آید
مرگ می خندد
جنون تسلیم می شود
و من غرق غفلت پوزخند می زنم
کسی می بازد
و برنده ای همیشگی
میز می افتد روی زمین
ورق ها پخش می شوند
ترس می خزد کنجی
و صدای فریادی می آید
شاید کسی می ترسد
و من می چرخانم تاس ها را
همه هفت اند
تاس ها فقط هفت اند
مرگ می برد
جنون می بازد
و تاس ها می چرخند
هفت می آید
کسی ناله می کند
گویی زجر می کشد
مرگ مهربان نگاهم می کند
چیزی می شکند
ـ شاید کسی ـ
لبخند می زنم
صدای فریاد و ضجه بالا می گیرد
کسی می میرد
جنون می رود
و من مست لبخند می زنم
ترس آرام بیرون می خزد
مرگ به من لبخند می زند
کسی شاید اشک می ریزد
شاید تسلیم شده است
شاید نمی تواند برای زنده ماندن بجنگد
کسی شاید آرام جان می دهد
مرگ سلطه می راند
و من می برم
من همیشه برنده ام
تاس ها همیشه هفت اند
صدای خنده می آید
شاید کسی قمار را برده است...!



آخرین وضعیت جسمی سیمین بهبهانی

1:

و حوصله اش از دستم سر رفت
از اون همه خون خسته شده بود
می خواست فریادهایم را بشنود
و اشکهایم را ببیند
پس مرا میان چنگالهایش گرفت
و مرا با خود برد
مرا با خود به جاهایی برد و چیزهایی نشانم داد
که مطمئنم یادشان حتی در گور نیز رهایم نمی کند
و مرا به بدترین شکنجه ها،شکنجه داد
اما من نه فریاد کشیدم و نه اشک ریختم
بیچاره نمی دانست مدتهاست قدرت اشک ریختن ندارم
وگرنه ساعتها به حال قربانیانم اشک می ریختم
و نمی دانست فریاد زدن را از یاد برده ام
که اگر اینطور نبود
به حال خودم،خنده های تصنعی ام
و برای آوارگی هایم
تا ابد فریاد می کشیدم
هر کاری که توانست برای آزار دادنم کرد
اما بعد...
حوصله اش دوباره سر رفت
و اینبار دیگر مرا رها کرد
میان موجی از خون
و سرمای مرگ
به خیال خودش به زودی مرگ به سراغم می آمد
اما هرگز اینطور نبود
مرگ با من پیمان ابدی داشت
پس او مرا ترک کرد
آری،زندگی تنهایم گذاشت
و مرگ از من گریخت
و من که زندگی فلاکت بارم همه ی دارائی ام بود
به ناگاه همه چیزم را از دست دادم
و میان مرگ و زندگی معلق مانده ام
عجیب هست
مدتی هست که فریاد می کشم
و اشک می ریزم
اما حسی دیگر را نیز تجربه کرده ام
آزادی مطلق!
رها بودن میان مردگان و زندگان!
زندگی ترکم کرده و مرگ سراغم را نمی گیرد
دیگر به چیزی وابستگی ندارم
و از چیزی متنفر نیستم
من تنها به خودم تعلق دارم!
دیگر از اونهایی که به من بدی کرده اند
انتقام نخواهم گرفت
و به اونهایی که دوستشان داشته ام
محبت نخواهم کرد
اکنون من همه چیزم را از دست داده ام
و دیگر نمی خواهم چیزی بدست بیاورم
جز قدرت!
من برگشتم
و اینبار ـ مطمئنا"ـ قدرتمندتر از پیش...
دوباره روی پای خودم می ایستم
دیگر نیازی به خنده های مصنوعی ندارم
من حالا به معنای واقعی کلمه
جنایتکارم
و این حقیقت تلخی ست
که در گذشته انکارش می کردم
چه تلخ چه شیرین
حقیقت همین هست:
جنایتکار برگشته...



"به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر..."

2:

این روزها موقعيتی ندارم
نه برای سخن فرمودن
نه برای سخن شنیدن
این روزها هر چه داشتم از دست دادم
حتی نفرت!‍
حتی لذت!
حتی خون!
حتی جنون!
حتی خودم را!
و تنها سایه ای از من مانده
سایه ای محو از کینه های قدیمی
و ترسهای جدید
کینه از آدمهایی که نمی شناسمشان
و ترس از چیزهایی که وجود ندارند
این روزها عجیب شده ام
ساعت ها دور اتاق می چرخم
شاید هم اتاق دور من!
و نمی دانم با اینهمه فشار چه کنم
فشار اینکه چرا چیزی برای فشار دادن به من وجود ندارد!
و به اندوه هایی می اندیشم
اندوه از دست رفتن خودم
برای خودم سوگواری می کنم
و برای آمرزشم دعا می خوانم
شاید که بخشیده شوم!
این روزها حسابی سر در گم هستم
و چنان خسته ام که گاهی فراموش می کنم
باید نفس بکشم!
و گاه که دلم برای خودم
برای خودم نه جنایتکار
تنگ می شود
روبروی آینه می ایستم
و با تصویر روح مرده ام
حرف می زنم
و گاه شبها تا صبح تنهای ام را در آغوش می کشم
و او را در کنار خودم می خوابانم
تا تنها نباشم
و گاه هم با سایه ها سخن می گویم
شاید هم با کیبورد!
چه فرقی...؟
های!چراغ را خاموش نکن!
تاریکی از من می ترسد...


اشعار و زندگی فروغ فرخزاد

3:

طنز تلخ......

فرموده بودی برایم خواهی مرد،اما هرگز باور نمی کردی خودم تو را بکشم!

شنیده ای که می گویند:کمال همنشینی در تو اثر دارد؟راست می گویند!

بارها به مرگ فرمودم از همنشینی با من دست بردار!نمی بینی چقدر خشن شده هست؟!

چاقویی خونی،چشمی از حدقه بیرون آمده،یک عالم لکه خون،سری قطع

شده،انگشتی بریده،یک ماهی فاسد،یک مسلسل(هرچند گلوله هایش تمام شده)،

یک تخت خواب که یک جسد ـ جسد تو ـ به آرامی روی اون خوابیده هست.و یک میز

که قلب سرخت روی اون برنامه دارد.ای وای...!اتاق خوابم چقدر بهم ریخته شده!

دیشب مرگ با مبایلم تماس گرفت تا قراردادمان را تمدید کنیم.سپس کلی چونه زدن

قرارشد تا 115 سال دیگر به سراغش نروم!


کنار جسدت زانو زده ام.چند روز دیگر تولدت هست.به یاد خاطرات بچگی می افتم.

روز تولد 4 سالگی ات و اون همستر خوشگل!تو از اون خوشت نیامد.آخر من

دلم نیامده بود دست های کوچولویش را تکه تکه نکنم!

اما حالا خوب می دانم تو از چه بدت می آمد.

بریدن دست به کلاست نمی خورد.قول می دهم جبران کنم.این بار همستری

را به تو می دهم که چشمهایش را بیرون کشیده باشم!

تو در تمام زندگی کوتاهت از عشق حرف می زدی،اما من خوب حقیقت را می دانم،

عشق یعنی: عمرشادی قطع!!!


دروصف شیخ قدرت نماینده سابق قزوین

4:

ترس حقیقی را وقتی احساس کردم که حتی مرگ هم مرا از خودش طرد کرد!

تازگی ها از تنهایی می ترسم
و کابوس هایم پر از خون و مرگ و جنون هست!
انگار این توهم پایانی ندارد
اینهمه رنج...
این همه تاریکی...
این همه تنهایی...
من از تنهایی می ترسم!
تنهایی گاه پاورچین پاورچین می آید
و در تاریکی گلویت را می گیرد
نه امیدی...
نه قدرتی برای فریاد...
تنها باید خودت را گوشه ای مچاله کنی
و بی صدا اشک بریزی
و آرزو کنی کاش مرگ به سراغت بیاید
اما این روزها مرگ هم مرا رها کرده
در تنهایی...
تنهایی...
من از این واژه می ترسم...!
تنهایی عمیق ترین واژه هست
واژه ای که شب ها بیدار نگهت می دارد
مجبورت می کند در توهم فرو بروی
و با تو تا سرزمین جنون همراهی می کند
با نفس هایت عشق بازی می کند
و قبل از اون که چیزی بفهمی تو را در اختیار دارد
های!تنهایم نگذار!
من از تنهایی می ترسم...!


سیمین بهبهانی چشمانش را باز کرد

5:

چیزی که می خواستم:

تحصیلات:دیگه حداقل دکتر!
علائق:یه زندگی آروم،یه گوشه ی دنج،سکوت،یه روح پاک و یه وجدان آسوده.
رنگ مورد علاقه:آبی
غذای مورد علاقه:زرشک پلو
حیوان مورد علاقه:کوالا
و دست آخر،یه انسان معقول و معمولی

چیزی که هستم:

تحصیلات:دانشگاهی نبود که ما رو تو رشته ی جنایتکاری فارغ التحصیل کنه وگرنه تا حالا پرفسورا داشتیم!
علائق:از همه چی متنفرم.
رنگ مورد علاقه:آبی،پس چرا چیزای دور و برم همه خاکسترین؟!
غدای مورد علاقه:زرشک پلو،ولی کیه که برام درست کنه؟
حیوان مورد علاقه:کوالا،بخاطر 22 ساعت خواب توی شبانه روز ستایشش می کنم.
و دست آخر یه بدبخت که حتی جنایتهاش هم بی هدفن...!
اصلا"اینایی که فرمودم به تو چه؟!


مجموعه اشعار علیرضا آذر

6:

من این روزها سرم خیلی شلوغ هست
می روم و می آیم
اینجا و اونجا
و در هر دو جا همه چیز تکراریست
اینجا زندگان آرزوی مرگ دارند
اونجا مردگان آرزوی زندگی!
و همه ی اینها طنزیست
که جز من کسی به اون نمی خندد!
و من خنده کنان می روم و می آیم
اینجا و اونجا
بی اونکه آرزوی مرگ بکنم، یا زندگی
من خود مرگ و زندگی ام!
من تضادی هستم بین مرگ و زندگی
شاید هم تناسبی
من محلولی از مرگ و زندگی ام
بی اونکه بدانم کدام حلال هست و کدام حل شونده
من شاد و بی خیال می روم و می آیم
این جا و اونجا
و این جا از من التماس می نمايند
تا به زندگی ترحم آمیزشان پایان دهم
و اون جا از من متنفرند
که گوهر زندگیشان را گرفته ام!
و تمام اینها فقط طنزیست
که جز من کسی به اون نمیخندد
با این حال من سرم شلوغ هست
خنده زنان اینجا زندگی می گیرم
و می گذارم اونجا به من نفرت بورزند!
من دیواری بین مرگ و زندگی نیستم
من حتی پلی بین اینجا و اونجا هم نیستم
من هر دویشان ام!
من خود ترسم
چه در کابوسهای اینجا
و چه در بیداری های اونجا
و ترس نه مرده هست نه زنده
فقط احساسی ست که می آید و می رود
این جا و اون جا
پس چه مرده ای،چه زنده
بی خیال و سرخوش گشت بزن
و ساعت ها با خودت ـ بی هیچ دلیلی ـ بلند بخند
چرا که وقتی ذهنت آرام می شود
و خالی خالی
اونوقت سایه ای گوشه ذهنت می لغزد
و افکارت را آرام می لرزاند
و این همان ترس هست
هر چند من این روزها سرم خیلی شلوغ هست
می روم و می آیم
این جا و اون جا
اما همیشه برای یک نفر دیگر جا هست...!


مینی شعر

7:

لباسها را پرت می کنم گوشه ی اتاق،می روم که بخوابم.انگار سایه ای می گذرد از کنارم،سایه ای با چشمهای رنگی،برمی گردم.نهیب می زنم بر قلبم:"چیزی نیست."و افکارم را دوباره می چپانم توی مغزم تا فردا صبح برسم بهشان.دراز می کشم.چیزهایی را می بینم که نه می خواهم ببینمشان و نه می توانم بگویمشان.چشمهایم را می بندم و سرم را می گیرم میان دو دستم.فریادهای بی امان،فریادهای واقعی تر از اونکه خیالی باشند.و خیالی تر از اونکه واقعی باشند.
خون .


اشعاری بی نظیر از امام خمینی (ره)
مرگ .

جنون
می ترسم...
من این روزها خیلی می ترسم.این روزها دنیام عوض شده.چیزی را به نام زندگی نمی شناسم.سایه هایم لب های سرخ دارند.
می توانم بشنوم زمزمه هایشان را ،گاهی می خزند توی کمد و وادارم می نمايند مثل بچه ها فریاد بکشم و بگویم یک هیولا توی کمد هست...اما اینها هیولا نیستند...اینجا هیولا من هستم،و اونها که می خزند توی کمد،قربانی!...
اینجا زندگی برعکس هست.کابوسهای من در بیداریست...شاید هم خواب هایم واقعی هستند...نمی دانم.فقط می دانم که از سایه ها می ترسم چه قربانی باشند...چه هیولا...
سایه هایی که زل می زنند توی چشمانم،و من از طرز نگاه کردنشان متنفرم.توی نگاهشان برقی ست برق زندگی!که در چشمان من نیست،اما این منم که زنده ام،اونها مرده اند چشمهایشان نباید برق بزند...نه..نه..نه..نه!!!!
دارم دیوانه می شوم.این روزها دیگر قدرتی ندارم.می ترسم از برق نگاه مردها.از سایه هایی که فریاد می کشند.و خونشان همه جا را سرخ کرده ...از چاقو!
این روزها حتی از دستهایم هم می ترسم و فقط یک کلمه در مغزم زنگ می زند...انتقام!
نه انتقام از کسی،بلکه انتقامی که کسانی دارند از من می گیرند.این سایه ها...کمک!...
"چقدر دلم برای خوابیدن تنگ شده،و سایه هایی بدون چشمهای رنگی"

8:

مرگ......

و می شنوم صدای قدمهای آهسته اش را
که شاهوار میان گورها قدم میزند
ارباب مرده ها!
هیچ مرده ای سر نمی جنباند
و همه ی مرده ها هزاران بار خوشحال می شوند
که نمی توانند نفس بکشند...!
و من این لحظه را دیده ام
لحظه ای که دنیا از حرکت باز می ایستد
قلبهایی که از حرکت ایستاده اند
طعم تلخ عذاب را باز احساس می نمايند
و تا مغز هستخوانهای پوسیده اشان می سوزد
و احساس می نمايند کاسه خالی چشمانشان آتش گرفته
و تا مغز نیمه تجزیه شده شان را آتش می زند
اونان بی حرکت آرمیده اند
گویی بسترشان قطعه ای از بهشت هست
در حالیکه میان آتش و دود دست و پا می زنند
و تو ندیدی
ارباب که از اونجا رفت
مرده ها با تمام وجود ضجه می زدند
کمک می خواستند
مرده ها نمی توانستند دوباره بمیرند
و چه عذابی بالاتر از این؟!
و من می گویم اونچه را که تجزیه کردم
سرمای قدمهایش در میان تاریکی هولناک ترس
و من نمی دانستم چه کنم
باید رهایی می یافتم
و سرانجام معامله ای!
من جایم را با ارباب مرده ها عوض کردم
با مرگ......
مرگ از شنیدن ناله هایش خسته شده بود
و من مشتاق
و حالا این من هستم که در قبرستان قدم می زنم
مرده ها آتش می گیرند
اما تکان نمی خوردند
و من ساعتها عذابشان می دهم
با دستهای خودم تکه تکه شان می کنم
و از پاشیدن هستخوانهای پوسیده اشان به هر طرف
لذتی وصف ناشدنی می برم
و اینکه اونها التماس می نمايند
اما من هرگز دلم نمی آید یکی از اونها را دوباره بکشم
نمردن و عذاب کشیدن تا ابد!
******
هول نشو!
اگر نیمه شبی گذرت به قبرستان افتاد
لبهایت را ببند و گوش فرا ده
می شنوی صدای قدمهای آهسته ام را
که شاهوار میان گورها قدم می زند
مراقب خودت باش!
شاید روزی من هم از این پست خسته شدم!

9:

اولین بار که دست به خودکشی زدم
تنها انگیزه ام تجربه مرگ بود
فکر می کردم ارتفاع باید برای کشتنم کافی باشد
پس از بالای بلندترین هواپیما
خودم را به زمین پرت کردم
من اما نامت!
اندیشیدم که چاقو می تواند کارساز باشد
در میان خیابانهای تجریش
قلبم را از سینه بیرون کشیدم
لعنتی در دستم تند تند می تپید
من اما نامت!
فرمودم شاید مسلسل راه چاره ی بهتری باشد
و در میان التماس های دیگران
خود را به گلوله بستم
و اتاقم با خون رنگ آمیزی شد
و تکه های بدنم را دیدم که همه جا پخش شدند
من اما نامت!
به این نتیجه رسیدم که اسید جواب منفی نمی دهد
حوضچه ای از اسید درست کردم
و با امید به داخلش شیرجه زدم
کرال پشت،کرال سینه
تا مغز هستخوانهایم سوخت
من اما نامت!
مطمئن شدم که بهتر از سوزاندن پیدا نمی شود
پس خودم را سوزاندم
چشمهایم آتش گرفت
طنین جلز و ولز مغزم را در گوشم می شنیدم
و فریادهایی کشیدم که تا عمر دارم
از یادم نخواهد رفت
من اما نامت!
حدس زدم که دیگر غرق شدن صد در صد هست
خزر که خوب نبود
به خلیج فارس رفتم
و در یکی از عمق های کیلومتری اش
خودم را غرق کردم
مکانی برای نفس کشیدن نبود
و ریه هایم از شدت بی هوایی منفجر شدند
من اما نامت!
شک نداشتم که با له شدن زیر یک تراکتور دیگر به آرزویم میرسم
و در میان اتوبان دراز کشیدم
و الان صد سال هست که من اینجا دراز کشیده ام
و از شدت رفت و آمد اتومبیل ها
همرنگ آسفالت شده ام
من اما نمرده ام!
دیگر دارم به این نتیجه میرسم
که بهتر هست بلند شوم
و به زندگی ام برسم
هی،شما چرا جیغ می کشی؟!
منکه آسفالت نیستم!

10:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر


ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر


زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر


سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر


دولت پیر مغان باد که باقی سهل هست

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر


سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می‌طلبی طاعت هستاد ببر


روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر


دوش می‌فرمود به مژگان درازت بکشم

یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر


حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

11:

یادم نمی­آمد امروز چند شنبه هست؟ اول هفته، وسطش یا آخرش؟ حسِ آسوده ای ست این وقت را از دست دادن.

آدم انگار در دقایقی که جزءِ تقویم تاریخ محاسبه نمی­شود احساس امنیت بیشتری دارد؛ مثلِ همین ساعاتِ باقیمانده یِ روزِ 30 ام اسفند سپس تحویلِ سال...

این که ساعت­هایت اون­قدر تمام به خودت تعلق داشته باشد که نگران گذشتِ اون نباشی.

اینکه بتوانی حال­ات را بی­دغدغه­ی دیروز و فردایت زندگی کنی، برایِ امثالِ منی که حساب ثانیه­هایمان را از خودمان می­کشیم خیلی لذت دارد.

امروز من در فاصله­ی اینکه تاریخِ از یاد بُرده را بدانم، تا باز دانستن و دوباره برنامه ریختن برای جمع­و­جور کردنِ کارها، زندگی­ها کردم...

امروز دلم می­خواست در چند دقیقه­ای که نمی­دانستم کجای جدولِ وقت ایستاده­ام، آرامش و اطمینانِ آغوشِ تو را جاودانه کنم.

خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید...
خاطرات نه سر دارند و نه ته...
بی هوا می آیند تا خفه ات نمايند...
میرسند ...

گاهی وسط یک فکر...

گاهی وسط خیابان...
...

داغت می نمايند...

سردت می نمايند...

رگ خوابت را بلدند...
زمینت می زنند...
خاطرات تمام نمی شوند...
تمامت می نمايند
کوه ها آمده اند تا کنار دیوار اتاق.

تا نزدیک پنجره.

با همان شکوه و زیبایی.

در حالی که برف در قله هایشان هیاهو می کند، و نام ها و یادها در دامنه هایشان تکرار می شوند.


کوه ها، آرام و با وقار نشسته اند در قاب ِ زمینه ی بونسای...

من نشسته ام برابرِ این طبیعتِ خیال انگیز مینیاتوری شده.

دارم فکر می کنم:

اتاق جنگل هست.
اتاق دریاست.
اتاق کوه هست.


اتاق سراسرِ این جهان هست که من تنها سفر کرده ام.
اتاق جای نشستن نیست.


من، خانه را میانِ بازوان تو دیدم.

12:

مرگ
من شعر مرگ را برای لبانم خواستم
و همه اونها آهنگ بد نوای زندگی را نعره میزدند
کویر لبهایم
سکوت اشکهایم
زندان سینه‌ام
پاهای لرزانم
من یک انسانم
مثل همه اونها٬ مثل تو......

13:


توهم ـ خون ـ مرگ ـ جنون !
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز هست

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز هست...
بهشت جاودان اون جاست
جهان اونجا و جان اونجاست...

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
وقت در خواب بی فرجام
خوش اون خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست
جهان را دست این ناامت صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می ترسید!

14:

مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک
من مرگ را به دست سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
آه!
بگذاریدم!
بگذاریدم!
اگر مرگ
همه اون لحظه ای آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
وشمعی که به رهگذر باد
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند
خوشا اون دم که زن وار
با شادترین نیاز تنم
به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار باز ماند ...


توهم ـ خون ـ مرگ ـ جنون !

15:

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو عزرائیل اومد سراغش !

عزرائیل فرمود: الان نوبت توئه که ببرمت ! مرد یه کم آشفته شد و فرمود :

اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا .عزرائیل : نه اصلا راه نداره!

همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توست .

مرد فرمود : حداقل

بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر .

عزرائیل قبول کرد و

مرد رفت شربت بیاره .

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت !

عزرائیل وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

مرد وقتی

عزرائیل خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و

منتظر شد تا عزرائیل بیدار شه .

عزرائیل وقتی بیدار شد فرمود : دمت گرم

داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت .

به خاطر این محبتت منم بیخیال

تو میشم و میرم از آخر لیست شروع به جون گرفتن میکنم.

16:

ما دیگر

به جانب شهر تاریک

باز نمی گردیم

و من

همه ی جهان را

در پیراهن روشن تو

خلاصه می کنم


#احمد_شاملو



طراحی سایت فروشگاهی

17:

سگ بزن روی مستی اعصاب
شب ِ این جمع را خراب بکن
جبر با احتمال ِ صد در صد
روی من واقعا حساب بکن!

گریه کن باز و «داریوش» بخوان
خفه کن رقص و پایکوبی را
تا که «فریاد زیر آب» شویم
طعم ِ ته مانده های خوبی را

توی زیبایی ات شعار بده
موی تب کرده را به باد بریز
عرق کارگر شو قبل از مزد!
اوّلین پیک را زیاد بریز

با همه مثل آفتاب بخواب
اهل عصیان ِ توی عصیان باش
شام را در کنار گرگ بخور
خار ِ در چشم ِ گوسفندان باش

روی من واقعا حساب بکن
حل شو در هستکان، «چرا»یت را
مخفی ام پشت عینک دودی
جنبش ِ سبز ِ چشم هایت را

دود سیگار باش و سیگاری
دست ها را بمال بر سقف ِ ...
گیج و دیوانه وار ارضا شو
توی یک ارتباط بی وقفه

سبز شو مثل برگ های لجوج
توی شهرستان تهران ِ تا ابد دودی
فکر کن من، توام!...

تو، من هستی...
درک کن عاشق جنون بودی!

چشم را خیره کن به این گلّه
سگ شو از خشم ِ اون دو تا برّاق
با زمین و وقت و مضمونش
حرفت این بود و هست: هستفراغ!

قایمم کن ته ِ عروسک هات
شهر، آدم بزرگ هم دارد
زوزه سر کن به شوق همراهیم
بیشه جز موش، گرگ هم دارد!

مشت ها را بکوب بر دنیا
که کسی ریده توی اعصابت
خنده ای باش مثل پیروزی
جلوی چشم های قصّابت

توی زنجیر هم نمی خواهم
پیش ِ آدم فروش گریه کنیم
بغلم کن «شقایق» غمگین
تا که با «داریوش» گریه کنیم

گریه کن مثل انتخاب جنون
گریه هایی که از سر ِ شادی ست
آخرین پیک را زیاد بریز
لذت ِ محض، رمز آزادی ست...

18:

پشت پرده ی شب

تنهایی را عاشقانه بغل کرده ام...

من و "تنهایی"

هر شب از هم کام میگیریم!

"تنهایی" دوست بدی نیست،

فقط دمای بدنش پایین هست؛

هم دما با زمستانِ نداشتنت!!

در آغوشش هرشب یخ میزند آرزوهایم


و صبحدم ها که "تو" به خوابم می آیی...

یخِ تنهایی ام آب میشود!

آب میشود و می چِکد روی بالشم!!

و بعضی ها بی خبر از همه جا

فکر مینمايند که من بر خیسیِ بالشم گریسته ام...

#مصطفی_رئیسیان_فرد
#مجنون



بهینه سازی سئو


76 out of 100 based on 76 user ratings 376 reviews

@