یزرگداشت استاد شهریار


یزرگداشت استاد شهریار



یزرگداشت استاد شهریار
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت

جان مژده داده ام که چوجان در برارمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه

ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت

یزرگداشت استاد شهریار

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق

ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال

ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت


یزرگداشت استاد شهریار
چند است نرخ بوسه به شهر شما که من


عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر

باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

باری چو می روی به خدا می سپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار

گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت
[/color]



از الف تا ی ازدواج!!

1:

یزرگداشت هستاد شهریار
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت

بازار شوق پردگیان باز درگرفت

شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه

ابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت

زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست

سر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت

بار غمی که شانه تهی کرد از او فلک

این زلف و شانه خواهدم از دوش برگرفت

یک تار موی او به دو عالم نمیدهند

با عشقش این معامله فرمودیم و سرگرفت

چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبح

شمع دلی که دامن آه سحر گرفت

چون شعر خواجه تازه و تر بود شهریار

شعر توهم که درس خود از چشم تر گرفت

چشم مست


برنامه های حضور شاعر دانمارکی در ایران

2:

ماجرای عشق هستاد شهریار

وقتی که شهریار برای مطالعهدرس پزشکی به شهرستان تهران آمد، همراه با مادرش در خیابان ناصرخسرو کوچه مروی یک اتاق اجاره می کند.


گزیده اشعار شهریار
اونجا عاشق دختر صاحب خانه می شود.


سالروز درگذشت فروغ فرخزاد
صحبتی بین مادران اون ها مطرح می شود و یک حالت نامزدی بوجود می آید....
سپس اینکه دختر ازدواج می کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات اونجا می رود و دختر هم با شوهر و بچه اونجا می آیند.


[ بنشینیم دمی کنارِ ِ اشعار ِ شیخ ابو سعید . . . ]
شهریار با دختر روبرو می شود...
یزرگداشت هستاد شهریار





هوشنگ طیار شاگرد و دوست و همشهری شهریار از عشقی که نقطه عطف زندگی او و عاملی در روی آوردن شهریار به ادبیات هست، سخن فرمود.
هوشنگ طیار شاعر و از شاگردان و دوستان شهریار فرمود: وقتی که شهریار برای مطالعهدرس پزشکی به شهرستان تهران آمد، همراه با مادرش در خیابان ناصرخسرو کوچه مروی یک اتاق اجاره می کند.


شعری برای بحران اهواز از سیدعلی صالحی
اونجا عاشق دختر صاحب خانه می شود.


[ اشعار ِ فاطمه اختصاری ]
صحبتی بین مادران اون ها مطرح می شود و یک حالت نامزدی بوجود می آید.


اشعار یاسـر قنبرلو {^__^}
برنامه می شود که شهریار سپس اینکه دوره انترنی را گذراند و دکترای پزشکی را گرفت با دختر عروسی کند.
این شاعر و دوست شهریار تصریح کرد: شهریار رفته بود خارج از شهرستان تهران تا دوره را بگذراند و وقتی برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به یک سرهنگ داده هست و اونها با هم ازدواج کرده اند.

شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی می شود و حتی مدتی هم بستری می شود و در این دوران غزل های خوب شهریار سروده می شوند.
طیار با بیان اینکه اون دختر بر خلاف شایعات فامیل شهریار نبوده و «عزیزه خانم» همسر شهریار فامیل او بوده هست، فراخوان نمود: بهجت آباد سابق بر این تفرج گاه شهرستان تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازی نشده بود.

این محل، جایی بود که بیشتر اوقات شهریار با دختر برای گردش اونجا می رفت.

سپس اینکه دختر ازدواج می کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات اونجا می رود و دختر هم با شوهر و بچه اونجا می آیند.

شهریار با دختر روبرو می شود و این غزل را اونجا می سراید:
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
طیار فرمود: بهترین شعر ترکی را شهریار فرموده و کاش با شهرتی که شهریار داشت اشعار فارسی را هم به اندازه اشعار ترکی اش چنین زیبا می سرود.
وی اضافه کرد: «حیدر بابایه» در ادبیات بی نظیر هست، ولی به ترکی هست.

اگر هم بخواهیم اون را به فارسی ترجمه کنیم لذت و زیبایی اش را از دست می دهد.

مسائلی هست که در ترجمه منتقل نمی شود.

مثلا برخی از ضرب المثل های ترکی را فارسی زبانان نشنیده اند و شهریار این ضرب المثل ها را عینا به ترکی آورده و تازه وقتی هم که ترجمه شود، خواننده چون اون را نشنیده، از اون نمی تواند لذت ببرد.
طیار ادامه داد: اشخاصی که مدتی از زندگی خود را در دهات بسر برده اند، خیلی بیشتر از اشخاصی که در شهر بزرگ شده اند، حیدر بابایه را درک می نمايند.

شهریار وقتی در پای کوه حیدر بابایه زندگی می کرده و درنتیجه خاطرات کودکیش را با خاطرات روستا درآمیخته که بخش هست.
این شاعر که شعر را در مکتب عملی نزد شهریار آموخته، درباره اینکه چرا بیشتر اشعار شهریار در قالب غزل سروده شده، عنوان کرد: شهریار به جز غزل، قصیده، مثنوی و چند شعر نیمایی هم دارد.

«ای وای مادرم» یا «پیام به اینشتین» از شعرهای نیمایی اوست و این شعر پیام به اینشتین را وقتی آدم می خواند از بمب اتم متنفر می شود.
طیار در ادامه تصریح کرد: شهریار شاعر غزل سراست و علاقه شدیدی به غزل دارد و غزل تمام احساسات و عواطف انسان را می تواند بیان کند.

شهریار نیز مثل حافظ حرف هایش را با غزل هایش می زند.

این هایی که به شعر سفید و نیمایی رو می آورند، فکر می نمايند خواسته های درونشان را در قالب وزن و قافیه و ردیف نمی توانند بیان نمايند.

درنتیجه آزادگرایی می نمايند و حرف دلشان را با شعر نیمایی بیان می نمايند.
او درباره مضمون اشعار نیمایی بیان کرد: البته اشعار نیمایی مضمون های خوبی دارند ولی اگر اون مضامین را بتوانند در غزل بیاورند زیباتر هست و بیشتر به دل می نشیند.
طیار درباره آشنایی خود با شهریار فرمود: از وقتی که به شعر علاقه مند شدم به شهریار ارادت یافتم.

شاگردی من به اون صورت نبود که بنشینم و او درس بدهد و من گوش بدهم.

حضورش می رسیدم و شعرهایی که می سرودم را نشانش می دادم و او اشکالاتم را می گرفت و مرا ارشاد می کرد.

گاهی برای من شعر می فرمود و من با شعر جوابش را می دادم.

بیشتر با مطالعه دیوانش شاگرد او شدم.
این شاعر اضافه کرد: شهریار در جلد سوم دیوانش منظومه ای بلند در معرفی مفاخر ایران می گوید و از شعرای قدیمی و معاصر یاد می کند.

حتی راجع به نیما می گوید:
به خود گذشته و بگذریم از نیما
که تا فسانه اش از ما و سپس اون بی ما
کمی ظاهرا از نیما سپس اونکه او سراغ شعر بی وزن رفته بود روگردان شد.

و ارادت زیادی به نیما به خاطر شعر «افسانه» داشت.
طیار ادامه داد: در این منظومه نامی هم از من می کند.

اون موقع من افسر شهربانی بودم و شهریار می گوید:
به شهربانی کشور که شهرت طیار
سخنوری هست به ذوق و قریحه سرشار
خدا رحمتش کند .
● دو شعر از هستاد:
▪ بخشی از حیدربابا
حیدربابا ، دوْنیا یالان دوْنیادی
سلیماننان ، نوحدان قالان دوْنیادی
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنیادی
هر کیمسَیه هر نه وئریب ، آلیبدی
افلاطوننان بیر قوری آد قالیبدی
□□□
تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت اونچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای بحال دگران
می روم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دلِ چون آینه ی اهل صفا می شنمايند
که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

3:

علی جنتی‌ شامگاه چهارشنبه در گلباران مقبره شهریار فرمود: هستاد شهریار یکی از نمادهای مهم انقلابی، ملی و امتی ایران اسلامی هست و به حق می توان آثار وی را در سطح جهان بی نظیر دانست.

وی ادامه داد: این هستاد بزرگ توانست با شعرهای زیبا و ماهرانه خود ‌فرهنگ اصیل ‌‌ایرانی ـ اسلامی را با چیره دستی به جهانیان بشناساند.


جنتی با بیان اینکه این شاعر بزرگ یک شاعر انقلابی بوده هست، فرمود: سرودن اشعاری فاخر و گرانسنگ در حوزه‌های مختلف از جمله انقلاب اسلامی از شاخصه‌های شعری وی محسوب می‌شد.


وی ادامه داد: اندیشه‌‌ هستاد شهریار مشحون از سوژه‌هایی ناب و فاخر بود و چکامه‌هایی که وی در حوزه‌ انقلاب اسلامی سروده نشان‌ دهنده‌ چیره‌دستی این شاعر شهیر در گنجاندن معارف وقت و واقعیت‌های جامعه در قالب شعر بود.


مقبره شهریار هموقت با روز ملی شعر و ادب با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمعی از مسئولان کشوری و هستانی و اصحاب فرهنگ و ادب از خارج و داخل کشور گلباران شد.


علی‌جنتی به منظور شرکت در آیین افتتاحیه همایش بین‌المللی بزرگداشت هستاد سیدمحمدحسین شهریار به آذربایجان‌شرقی سفر کرده هست.


حضور در مقبره‌الشعرای تبریز و گلباران مزار هستاد شهریار، حضور در آیین افتتاحیه همایش بین‌المللی بزرگداشت هستاد شهریار و حضور در آیین افتتاح هنرستان میرک تبریز از جمله برنامه‌های سفر وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به هستان آذربایجان‌شرقی هست.


فرمودنی هست همایش بین‌المللی بزرگداشت هستاد شهریار با محوریت علمی "فرهنگ امت در شعر هستاد شهریار" با حضور مقامات کشوری و هستانی و همچنین جمعی از شهریارپژوهان و اصحاب فرهنگ و ادب از داخل و خارج کشور، بیست و ششم و بیست و هفتم شهریورماه جاری در تبریز انجام می‌شود.


4:

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ تا ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از اون بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی داشت.

از شعرهای معروف او می‌توان از «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد.
شهریار پس از انقلاب ایران، شعرهایی نیز در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین اون، از جمله آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)، داشته هست.
زندگی:

شهریار در سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد.

پدرش حاج میر آقا خشگنابی بود که در تبریز وکیل بود.

پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به شهرستان تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از اون در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

قبل از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹).

پس از سفری چهارساله به خراسان به منظور کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد مقدس و نیشابور، شهریار به شهرستان تهران برگشت و در سال ۱۳۱۵ در موسسه مالي کشاورزی هستخدام شد و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.
در شهرستان تهران از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ به جلسات احضار روح می‌رفت (زاهدی، ص ۶۱).

در ۱۳۱۹ درویش شد و برنامه بود که «خرقه بگیرد و جانشین پیر بشود» (زاهدی، ص ۶۲) ولی به علت شهودی که برایش پیش آمد از این مسیر منصرف شد و در بسیاری از عادات خود تغییر داد، از جمله سه‌تار را که تا اون وقت می‌نواخت کنار گذاشت و مواد مخدر را که حدود سی سال به اون معتاد بوده هست ترک کرد (زاهدی، ص ۶۲) و بیشتر به قراون مطالعهو عبادت مشغول شد.

حال متفاوت شهریار تا حدود سال ۱۳۳۱ ادامه یافت.
شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر شهرستان تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.
شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.(1)
نامگذاري خيابان ها، سالن ها، پارك ها و اماكن عمومي به نام شهريار در كشورهاي ماوراي قفقاز:

***

هستاد سخن معاصر، شهريار بيش از 28 هزار بيت شعر به زبان فارسي و در حدود سه هزار بيت به زبان تركي آذري سروده هست.

شهرت شهريار مرزهاي داخلي كشورمان ايران را در نورديده و اكنون در اغلب كشورهاي جهان شخصيتي شناخته شده هست به طوري كه اكنون در جماهير ماوراي قفقاز و آسياي مركزي خيابان ها، سالن هاي نمايش، پارك ها و ديگر اماكن عمومي به نام شهريار نام گذاري مي شوند و در حال حاضر منظومه حيدربابايه سلام در اكثر دانشگاه هاي جهان از جمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده آمريكا مورد بحث رساله دكترا برنامه گرفته هست و برخي از موسيقيدانان همانند هاژاك آهنگساز معروف ارمنستان، آهنگ جالبي براي اون ساخته هست.


5:

شهريار در اشعار ديگر شعرا:

هـ .

ا.

سايه

ترانه غزل دلكشم مگر نشنفتي
كه رام من نشدي آخر اي غزال دميده
خموش سايه كه شعر تو را دگر نپسندم
كه دوش گوش دلم شعر شهريار شنيد

***
نيما يوشيج

رازي ست كه اون نگار مي داند چيست
رنجي هست كه روزگار مي داند چيست
اوني كه چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهريار مي داند چيست

***
مفتون اميني

چون دل مفتون ترا مشكل به دست آورده هست
كي رها مي سازدت اينگونه آسان شهريار
اولين هستاد شعر و آخرين سلطان عشق
هر كجا نام تو در آغاز و پايان شهريار

***
پژمان بختياري

زين شهر مردپرور و زين شهر عشق زاي
برخيزد ْاونچه ماية غرور و وقار ماست
گه شهريار پرورد اين شهر، گاه شمس
كز نامشان تفاخر ملك و ديار ماست

***
مهرداد اوستا

شعر همان عشق كه با شهريار
كرد سرافرازي و نام آوري
شعر همان فتنه و آذرم و راز
كز نگه دوست كند دليري

***
بيژن ترقي

به شهريار بگو شهريار مي آيد
دوباره بخت ترا در كنار مي آيد
بگو كه عرصة شعر و ادب بپيرايند
كه از سواد دل اون شهسوار مي آيد

***
فريدون توللي

اي شهريار نغمه كه با چتر زرفشان
دستانسراي عشق و خداوند چامه اي
از من ترا به طبع گرانمايه، صد درود
ز اونرو، كه در بسيط سخني، پيش جامه اي

***
مهدي اخوان ثالث

شهريارا تو همان دلبر و دلدار عزيزي
نازنينا، تو همان پاك ترين پرتو جامي
اي براي تو بميرم، كه تو تب كردة عشقي
اي بلاي تو بجانم، كه تو جاني و جهاني

***
فريدون مشيري

در نيمه هاي قرن بشر سوزان
اشك مجسمي بود، در چشم روزگار
جان ماية محبت و رقت
ايواي شهريار

***
عمران صلاحي

شهريار حزن بودي، خانه ات بيت الحزن
پادشاه قلعة خاموش روح خايشانشتن
شهر ايشانراني سراسر خانه هايش سوخته
بادهاي در به در چرخان و بر در حلقه زن

***
غزال و غزل

امشب از دولت مي دفع ملالي كرديم
اين هم از عُمر شبي بود كه حالي كرديم
ما كجا و شب ميخانه خدايا چه عجب
كز گرفتاري ايام مجالي كرديم
تير از غمزة ساقي، سپر از جام شراب
با كماندار فلك جنگ و جدالي كرديم
غم به روئين تني جام مي انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالي كرديم
باري از تلخي ايام به شور و مستي
شكوه با شاهد شيرين خط و خالي كرديم
نيمي از رخ بنمود و خمي از ابرايشاني
وسط ماه تماشاي هلالي كرديم
روزة هجر شكستيم و هلال ابرايشاني
منظر افروز شب عيد وصالي كرديم
بر گل عارض از اون زلف طلايي فامش
ياد پروانة زرين پر و بالي كرديم
مكتب عشق بماناد و سيه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالي كرديم
چشم بوديم چومه شب همه شب تا چون صبح
سينه آئينة خورشيد جمالي كرديم
عشق اگر عمر نه پيوست بزلف ساقي
غالب اونست كه خوابي و خيالي كرديم
شهريار غزلم خوانده غزالي وحشي
بد نشد با غزلي سيد غزالي كرديم

***
غزال و غزل

شعر:شهريار
چئايشانرن: م ـ سيدزاده
بو گئجه باده ايله دفع ملال ائيله ميشم،
عؤمرون بير گئجه سينده بئله حال ائيله ميشم.
بيز هارا، تار هارا، يا رب، گئجه مئيخانه هارا؟
اونودوب دردي بو ايّامدا مجال ائيله ميشم.
ساقي نين غمزه سي اوخ، مئي جامي اولموش سپريم،
فلكين جؤورو ايله جنگ و جدال ائيله ميشم.
مئي دمير تك ائله ييب جانيمي، غمله ووروشوم،
غم دئمه، دوشمنيمي روستم زال ائيله ميشم.
آجي ايامي شيرين ائتمگه سرخوش دولانيب،
كؤنلومو ايندي اسير خط و خال ائيله ميش.
گؤرموشم من اوزونون ياري سيني، تك قاشيني،
اي اوزونده نئجه گؤر سئير هلال ائيله ميش.
گئتميش هيجران اوروجو گؤرجك هلال قاشلاريني،
بايرام اولموش بو گؤروش عزم و وصال ائيله ميشم.
گؤرموشم اوزده او زرّين تئلي پروانه كيمي،
يانميشام اودلارا، ترك پروبال ائيله ميشم.
عشق درسي منه اؤيرتسه ده هيجران غميني،
عشقه دوشمكله بئله كسب كمال ائيله ميشم.
ياتماييب صوبحه كيمي من گئجه گون اوزلو يارين،
سينه سي گوزگوم اولوب، سئير جمال ائيله ميشم.
ساقي نين زلفونه عشق باغلاماسا عؤمرو اگر،
من بئله درك ائله ييب، بؤيله خيال ائيله ميشم.
شهريارا غزل ائتميش مني جئيران، گؤزليم،
گؤر غزل ايله نئجه صيد غزال ائيله ميشم

6:

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر هست

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل هست

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

شهریارا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

کاروان بی خبر
یزرگداشت هستاد شهریار

7:

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شفرمودم من که می باشم چنین شیدا چرا

8:

درود بر شهریار شعر فارسی و ترکی:

یا علینام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی
بابی انت و امّی


گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی
بابی انت و امّی


تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات
علیای قبله حاجات


گویی اون دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی
بابی انت و امّی


گویی اون فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده هست
درِ این غم نگشوده هست


سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی
بابی انت و امّی


حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان
کان نه سهل هست و نه آسان


به خود حق که تو اون جلوه ی با وجه أتَمّی
بابی انت و امّی


منکِر عید غدیر خم و اون خطبه و تنزیل
کر و کور هست و عزازیل


با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی
بابی انت و امّی


در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت اُف بر این شَمّ فقاهت

بی ولای علیو آل، چه فقهی و چه شمّی!
بابی انت و امّی


تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا از ثَری تا به ثریّا

شَر و شور هست و دگر هیچ نه کیفیّ
و نه کمّی بابی انت و امّی


آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ هست گر به معنای أعَمّ هست

تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی
بابی انت و امّی


چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم پس به ذریه عالم

جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی
بابی انت و امّی


عاشق توست که مستوجب مدح هست و معظّم منکرت مستحق ذَم

وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی بابی انت و امّی

بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان شده بازیچه ی شیطان

این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی
بابی انت و امّی


لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا همه طوفان همه دریا

چه کند با تو که چون صخره ی صمّا
و بابی انت و امّی


یا علیخواهمت اون شعشعه ی تیغ زرافشان
هم بدو کفر سرافشان


بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی
بابی انت و امّی


لینک شعر خوانی خود هستاد

9:

برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از اون عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده‌دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زاون همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم
اشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم از اون در کردم
سپس این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقه‌صفت دوخته بر در کردم
جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
اون که من خاک رهش را به سر افسر کر
د

10:

در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی ----- كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی

هــــــر كس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی ----- نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــكاه به چـــــاه انـــــدازد ----- هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی

سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من ----- هر كه باقیمت جان بود خریدار كســـی

11:

یه جا هستاد میگه

در شفرمودم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا...

این یه مصرع اش با صدای هستاد بنان...


12:

اینم یه بیت از حیدر بابای هستاد كه مصرع دومش همه اش فعله و این نشان قدرت شهریار در شاعریه ..........
هرنه دسك احوالاتدی ناقیلدی
گشدی گتدی ایتدی باتدی داغیلدی

13:

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

تا درکشم به سینه و در بر فشارمت


روحش شاد و یادش زنده باد

14:

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن هست
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن هست

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن هست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن هست.


15:

هَچى خالا چایدا پالتار یوواردى
مَمَد صادق داملارینى سوواردى
هئچ بیلمزدیک داغدى ، داشدى ، دوواردى
هریان گلدى شیلاغ آتیب ، آشاردیق
آللاه ، نه خوْش غمسیز-غمسیز یاشاردیق

خاله پوشش ها را در رودخانه می شست
محمد صادق بام هایشان را آب میپاشید
نمیدانستیم سنگ هست ،کوه هست ، دیوار هست
هر جا که می شد بازی می کردیم
خدایا چه بی غم زندگی می کردیم

16:

حیدر بابا ...دنیا یالان دی...

یکی از بهترین شعرای معاصر ایران زمین...روحش شاد


17:

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز
تا زنده ام بس هست این شرمساری ام

18:

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرآ، یارآ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو ،چون موج، چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان


(سايهـ)

سایهـ جان رفتنی اَستیم بمانیم که چه؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم، که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم، که چه؟!


(شهریار)

19:

دانلود شعر خان ننه با صدای هستاد شهریار


خان ننه، هایاندا قالدین.....

.................خان ننه کجا موندی
بئله باشیوا دولانیم .............................من فدای سرت بشم

نئجه من سنی ایتیردیم! ...................

من اخه چرا گمت کردم

دا سنین تایین تاپیلماز ...........................دیگه مثل تو پیدا نمیشه

سن أولن گون، عمه گلدی ..........................روزی که تو مردی عمم اومد

منی گتدی آیری کنده .................................منو برد روستایی دیگه

من اوشاق، نه انلیایدیم ؟ ...........................من بچه از کجا میفهمیدم

باشیمی قاتیب اوشاقلار .............................سرم با بچه ها گرم بود

نئچه گون من اوردا قالدیم.

..........................چند روزی موندم اونجا

قاییدیب گلنده، باخدیم ..............................وقتی برگشدم دیدم

یئریوی ییغیشدیریبلار ...............................

حتی جای تو رم از بین بردن

نه أوزون و نه یئرون وار ................................

نه خودت هسی نه جات

«هانی خان ننه‌م؟» سوروشدوم .................

پرسیدم خان ننم کو

دئدیلر که: خان ننه نی ....................................فرمودن خان ننه رو

آپاریبلا کربلایه ................................................ب ردن کربلا

که شفاسین اوردان آلسین ...............................که شفاشو از اونجا بگیره

سفری اوزون سفردی ....................................سفر درازی داره

بیر ایکی ایل چکر گلینجه ...................................چند سالی میکشه تا بیاد

نئجه آغلارام، یانیخلی .......................................من چطور با درد گریه کردم

نئچه گون ائله چیغیردیم ........................................چند روز داد زدم

که سسیم، سینم توتولدی .....................................که صدام و سینم گرفته شد

او، من اولماسام یانییندا .........................................فرمودم اگه من پیش اون نباشم

اوزی هئچ یئره گئدنمز ............................................خود ش هیجا نمیتونه بره

بو سفر نولوبدی من سیز .......................................چرا این سفرو خودش رفت؟

أوزی، تک قویوب گئدیبدی ؟ .....................................خودش تنها رفته

هامیدان آجیخ ائدرکن .............................................با همه لج کردم

هامیا آجیخلی باخدیم ...........................................

با خشم نگاشون کردم

سورا باشلادیم که: من ده ........................................

بعد فرمودم منم

گئدیرم اونون دالینجا ...............................................م رم دنبالش

دئدیلر: سنین کی تئزدیر ........................................فرمودن واسه تو زوده

امامین مزاری اوسته ...............................................س مزار امام

اوشاغی آپارماق اولماز .........................................

نمیشه بچه برد

سن اوخی، قراونی تئز چیخ ....................................تو زود قرانو بخونو تموم کن

سن اونی چیخینجا بلکه ......................................تا شاید تا تموم کردنش

گله خان ننه سفردن ............................................خان ننه از سفر بیاد

تله سیک، راوانلاماقدا ...............................................ب عجله چنین بار خوندمش

اوخویوب قراونی چیخدیم ..............................................قر اونو تمومش کردم

که یازیم سنه: گل ایندی .........................................که نامه بدم بت که دیگه بیا

داها چیخمیشام قراونی .........................................دیگه تمومش کردم


منه سوقت آل گلنده ............................................

اومدنی برام سوغاتی بگیر

آما هر کاغاذ یازاندا ......................................اما هر وقت کاغذ مینوشتم

آقامین گؤزی دولاردی ................................چشمای بابام اشکی میشد

سنده کی‌گلیب چیخمادین ......................

تو هم که نیومدی

نئچه ایل بو انتظار لا ...............................چند سالی اینطوری

گونی، هفته نی‌سایاردیم .........................روزارو سپری کردم

تا یاواش یاواش گوز آچدیم .......................تا کم کم چش باز کردم

اونلادیم که، سن اولوبسن! ........................فهمیدم که تو مردی
...


بیله بیلمییه هنوزدا ..................................نمیدونم چرا

اوره گیمده بیر ایتیه وار ............................هنوزم تو قلبم یه گمشده ای هس

گؤزوم آختارار همیشه ..............................که چشمم دنبالشه

نه یاماندی بو ایتیکلر ..................................چه بدن این گمشده ها
...
خان ننه جانیم ، نولیدی .............................خان ننم چی شد

سنی بیرده من تاپایدیم ..............................چی میشد پیدات میکردم

او آیاقلار اوسته ، بیرده .................................رو پاهات بازم

دؤشه نیب بیر آغلایایدیم ..............................گریه میکردم

کی داها گئده نمییه یدین..............................که دیگه نمی تونستی بری
...
گئجه لر یاتاندا ، سن ده .................................

شبا وقت خواب

منی قوینونا آلاردین ........................................منو بغلم میکردی

نئجه باغریوا باساردین ....................................چطوری میفشردیم

قولون اوسته گاه سالاردین ...............................

رو دامنت می خوابیدم
...
آجی دونیانی آتارکن ........................................درحال خوشی

ایکیمیز شیرین یاتاردیق ................................شیرین میخوابیدیم
یوخودا ( لولی ) آتارکن
سنی من بلشدیره ردیم
گئجه لی ، سو قیزدیراردین ................................شبو اب گرم میکردی

اؤزووی تمیزلیه ردین ........................................صورتم و میشستی

گئنه ده منی اؤپه ردین .....................................بازم ماچم میکردی

هئچ منه آجیقلامازدین ......................................هیچ کینه ایم نداشتی

ساواشان منه کیم اولسون ................................کی منو دعوام کنه

سن منه هاوار دوراردین ت................................و سرم هوار میکشیدی
...
ائله ایستیلی او ایسته

داها کیمسه ده اولورمو ؟ ..............................چنین عشقی دیگه وجود نداره

اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ ........................دلم میگه نه نه

او ده رین صفالی ایسته
منیم او عزیزلیغیم ته .....................................عزیز بودنم

سنیله گئدیب ، توکندی .................................با تو کامل شد

...
خان ننه اؤزون دئییردین .................................خان ننه خودت میفرمودی

کی : بهشت ده ، الله .....................................که در بهشت خدا

وئره جه ک نه ایستیور سن ..............................هرچی بخوای میده بت

بو سؤزون یادیندا قالسین ..................................این حرفت یادت باشه

منه قولینی وئریبسه ن .....................................

به من قول دادی
...
ائله بیر گونوم اولورسا ......................................اگه چنین روزی داشته باشیم

بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ .............................میدونی چی میخوام؟

سؤزیمه درست قولاق وئر : ................................به حرفم خوب گوش کن

سن ایله ن اوشاخلیق عهدین...

.........................تو و عهد بچه گیت

خان ننه آمان ، نولیدی ......................................خان ننه چی میشد

بیر اوشاخلیغی تاپایدیم..................................

.....بچه گیمو پیداش میکردم

بیرده من سنه چاتایدیم .......................................بازم بت میرسیدم

سنیلن قوجاقلاشایدیم ....................................باز بغلت میکردم

سنیلن بیر آغلاشایدیم .....................................بازم بات گریه میکردم

یئنیدن اوشاق اولورکن ........................................بازم در حال بچه گی

قوجاغیندا بیر یاتایدیم .........................................بازم در بغلت میخوابیدم

ائله بیر بهشت اولورسا .......................................

اگه چنین بهشتی باشه

داها من اؤز الله هیمدان ......................................دیگه من با خدای خودم

باشقا بیر شئی ایسته مز دیم ................................چیز دیگه ای نمیخواستم

20:

شعر (بهجت اباد خاطيره سي ) نيز گايشانا در رابطه با عشق و عاشقي هستاد ميباشد .

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری


گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری


بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده ر
گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری


یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری


قورخوم بودی یار گلمه یه بیردن یاریلا صبح
باغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری!


دان اولدوزی ایسته ر چیخا گؤز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزومون یوخدی چیخاری


گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری


عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش
بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟


سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده أورک وارسا کسیب قیردی داماری


ریشخندله قیرجاندی سحر سویله دی: دورما
جان قورخوسی وار عشقین اوتوزدون بو قماری


اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری


گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری


از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری


محراب شفقده اؤزومی سجده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری


عشقی واریدی شهریارین گللی- چیچکلی
افسوس قارا یئل اسدی خزان اولدی بهاری


استاد شهریار

21:

شعر هاي تركي هستاد خيلي جالبه .

قسمتي از حيدر بابايه سلام
بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن
نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟
دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن
قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين
بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين


بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن
باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن
آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن
بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى
اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى


و يك شعر زيباي ديگر
یزرگداشت هستاد شهریار

ایل کئچدی، باهار اولدو، خبر یوخ گولوموزدن،
گول آچمادی، قووزانمادی سس بولبولوموزدن.


بایرام گونوموز، یاسلى گؤروشلرله کئچر کن،
شادلیق نه اوماق بیز آییمیزدان ایلیمیزدن


تقویم آلابیلمم اله، گؤردوم منه تقویم،
«گؤزداغ» دىکى (تقویمى) ده گئتدى الیمیزدن.


بیز باغچامیزى بئلیه بیللیک؟ داهاهیهات!
نایمید اجلین بئلداری وورموش بئلیمیزدن


(تقویمى) اولاردان دی کى، یاددان چیخابیلمز،
یاددان نئجه چیخسین، آدى دوشمور دیلیمیزدن


ائل ایچره، باشى بیریئره گاهدان اوییغاردى،
اوگئتدی، ییغینجاق دا ییغیشدی ائلیمیزدن

یولداش سپه لندى، ائله بیل سام یئلى اسدى،
سرسام دى قالان بیزلره، بوسام یئلیمیزدن


دنیا نه یامان تاپماجا دیرباش چخاران یوخ،
بیزباش تاپاق اونجاق، بوقوبول- منقلمیزدن.


(تقویمى) کیمى دوز کیشى؟ هیهات تاپیلماز،
بیر شمع دى کى، کؤچدو بیزیم محفیلیمیزدن


اوچ نازلى بالا، همسر ایله قالدیلا- باشسیز،
یانساق دا اود ال چکمیه جکدیر کولوموزدن.


بیر (کافیه) اوندان باجارى یادگار اولسون
باش یولمادا، بیرتئلدی قالان کاکیلمیزدن


ائل بیرده دئسین: «سئل سارانى قاپدى قاچیرتدى»،
آغلاشدى بولودلاردا بوداشقین سئلیمیزدن


بیر مزرعه دیر (شهریار) ین عومرو، نه حاصل،
سئل، قویمورو بیرچؤپ ده قالا حاصیلیمیزدن
روحش شاد

22:

از رودکی تا شهریار ملک ادب شد این دیار
گر ملک بهتر داری ام ای مدعی با خود بیار
عندلیب

یاد و خاطر هستاد بزرگ شعر و ادب فارسی
مرحوم شهریار گرامی باد


23:

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فكر آش و سبزي بيمار خايشانش بود

اما گرفته دور و برش هاله اي سياه

او مرده هست و باز پرستار حال ماست


در زندگي ما همه جا و ول مي خورد

هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست

در ختم خايشانش هم به سر و كار خايشانش بود

بيچاره مادرم




هر روز مي گذشت از ين زير پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد



با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود

چادر نماز فلفلي انداخته به سر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست



هر جا شده هايشانج هم امروز مي خرد

بيچاره پيرزن همه برف هست كوچه ها

او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خايشانش

آمد به جستجايشان من و سرنوشت من



آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال

هر شب

درآيد از در يك خانه ی فقير

روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان



او را گذشته ايست سزاوار احترام

تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر

در باغ بيشه خانه مردي هست با خدا

هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري

اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند

اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

او مادر من هست



انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود

با اون همه در آمد سرشارش از حلال

روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت

اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

اين مادر از چنان پدري یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خيل

او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

خاموش شد دريغ



نه او نمرده هست مي شنوم من صداي او

با بچه ها هنوز سر و كله مي زند

ناهيد لال شو

بيژن برو كنار



كفگير بي صدا

دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب به گوشم هميشه فرمود :

اين حرفها براي تو مادر نمي شود

پس اين که بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر رايشان من كشيد

ليوان آب از بغل من كنار زد

در نصفه هاي شب

يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب

نزديك هاي صبح

او باز زير پاي من اينجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نياز داشت

نه او نمرده هست

نه او نمرده هست كه من زنده ام هنوز

او زنده هست در غم و شعر و خيال من

ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش

اون شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد

هرگز نميرد اونكه دلش زنده شد به عشق



او با ترانه هاي محلي كه مي سرود

با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود



او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

وانگه به اشك هاي خود اون كشته آب داد

لرزيد و برق زد به من اون اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

تا ساختم براي خود از عشق عالمي



او پنج سال كرد پرستاري مريض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ



تنها مريض خانه به اميد ديگران

يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد



صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين

درياچه هم به حال من از دور مي گريست

تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد




مادر به خاك رفت

اون شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

او هم جواب داد

يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتني هست

اما پدر به غرفه باغي نشسته بود

شايد كه جان او به جهان بلند برد

اونجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست

اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور

يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او

اما خلاص مي شود از سر نوشت من

مادر بخواب خوش

منزل مباركت



آينده بود و قصه ي بي مادري من

ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ

من مي دايشاندم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك



خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد

ديوانه و رميده دايشاندم به ايستگاه

خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع



ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

باز از اون سفيد پوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نيمه باز

از من جدا مشو



مي آمديم و كله من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب مي كنند

پيچيده صحنه هاي زمين و وقت به هم

خاموش و خوفناك همه مي گريختند



مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان



مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد

تنها شدي پسر



باز آمدم به خانه چه حالي نفرمودني

ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود

بردي مرا به خاك سپردي و آمدي

تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه

اما خيال بود

اي واي مادرم

24:

یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منی بوشا
جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قوشا ؟
سن اللینی کئچیب یاشین ، من بیر اوتوز یاشیندا قیز
سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیسبتی اللی یاشا ؟
سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟
بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مه لی ؟ دئدیم یاشا
بیرده بلالی باش نچون یانینا سوپورگه باغلاسین؟
بؤرکو باشا قویان گرک بؤرکونه ده بیر یاراشا
بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین
یوخسا جهازیمدا گرک گلئیدی بیر حوققا ماشا
دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچیب
قوربانام اول آلا گؤزه ، حئیرانان اول قلم قاشا
منکی اؤزومده بیر گوناه گؤرمه ییرم ، چاره ندیر ؟
پیس بشرین قایداسی دیر ، یاخشی نی گؤرسه دولاشا
دوستا مروت ائتمه لی دوشمه نیله کئچینمه لی
قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشا ؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی
گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشا
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیز واردی ، گرک
آتا – اونا ساواشسادا ، بونلارا خاطیر باریشا
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلنیب
هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قارداش قارداشا
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیز آخرت مسافیری
کجاوه ده هاماش گرک اؤز هاماشینان یاناشا
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسی غم سیز اولمویوب
سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشیب – داشا
مثل دی : « یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »
هی دارتیلیر ایپین قیرا ، یولداشیلا بیر ساواشا
بیزیم ده روزیگاریمیز یامان دی ، بیزده عیب یوخ
بلکه وظیفه دیر بشر قونشولاریلان قونوشا
حق حیات یوخ داها بیزلره ، چوخ بؤیوک باشی
زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشا
آمما اونون شماتتی آللاها خوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیمی ووردی داشا چیخدی باشا

25:

دوستلار یاشاسن

بی وفایی دنیا

دونیا عوض - د گیشدی
هیوا وئرن نار آلی
آما منیم قلبیمده
گنین یئرین دار آلی
قوجا آجل مالیدیر
کهنه نی سیمسار آلی
ساری چکیر تگه گلسه
سئل قاباغین سار آلی
آما اجل قاباغین
نه بئل نه بئلدار آلی
یای جان آلا بیلمه سه
قیش گلی چارچار آلی
یوخدان که بیرزاد چیخماز
بهشتی ده وار آلی
سن واری ایثار ائله
دارلیقی ایثار آلی
آللاه یولوندان چیخان
نوری ساتار نار آلی
من نه اوردا نه بوردا
هیچ بیلمیرم هارالی
بلبل چهچه آلاندا
قارقادا قارقار آلی
قارابخت داغاچیخسا
داغین باشین قار آلی


روحو شاد اولسون

26:


27:

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

اونچه میخواهم نمی بینم

واونچه می بینم نمی خواهم

#شفیعی_کدکنی



طراحی سایت فروشگاهی


88 out of 100 based on 48 user ratings 1198 reviews

@