اشعار طنز


اشعار طنز



اشعار طنز
وقتی مجردی به زنان فکر می‌کنی

دایم به این همه خفقان فکر می‌کنی

هرگز به یک جوان ولو زن نمی‌دهند


زین رو به ازدواج نهان فکر می‌کنی

تا می‌روی سراغ زنی زرد می‌کنی


زیرا به ایدز یا یرقان فکر می‌کنی

گیرم که ترس از مرض ایدز هم نبود


اینک نشسته‌ای به مکان فکر می‌کنی

گیرم که باز مشکل جا هم ردیف شد


بی پولی و به قیمت آن فکر می‌کنی

فرضاً زنی ستاندی و ناکامیت گذشت


حالا چرا به موی و میان فکر می‌کنی؟

این اشتهای زن طلبی نیست، اژدها‌ست


در خواب هم به این سرطان فکر می‌کنی

آیا به نیم سوخته‌ی چوب دوزخی


وقتی فرو شود به فلان فکر می‌کنی؟

درجیب‌هات سیل شپش موج می‌زند


اما فقط به سینه و ران فکر می‌کنی

منظور ران و سینه‌ی مرغ است بی‌ادب


آخر چرا فقط به همان فکر می‌کنی

فرموده است همسرتان زعفران بخر


دیریست تو به قیمت نان فکر می‌کنی

فرموده است همسرتان پرشیا بخر


تنها به قالپاق ژیان فکر می‌کنی

فرموده است کوفت بخر زهرمار هم


داری به این همه هیجان فکر می‌کنی؟

این گونه فکر کردن تو بی‌نتیجه است


چون با تورم شریان فکر می‌کنی

داغی و عمق فاجعه را حس نمی‌کنی


همچون جنازه بی ضربان فکر می‌کنی

داری به سمت گور سرازیر می‌شوی


آیا تو لحظه‌ای به زمان فکر می‌کنی؟

کم کم دچار یأس عمیقی که می‌شوی


در حال پک زدن به دخان فکر می‌کنی :

ای کاش پرسشی بشود از خدا چنین:


بی کار می‌شوی به جهان فکر می‌کنی؟

یارب مرا ببخش! شکر خورده‌ام شما


بی هیچ شک و وهم و گمان فکر می‌کنی

اما کمی به مرد ستمدیده فکر کن


من فکر می‌کنم به زنان فکر می‌کنی!


از کتاب دی اکسید شوکران(مجموعه شعر طنز)، به قلم سعید نوری



ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺍﻏﻪ ﯾﮑﯽ ﺯﯾﺮ ﺯﻣﯿﻨﻮ ﮐﻢ ﮐﻨﻪ ﻟﻄﻔﺎ!

1:

فقط خود کار قرمز نیست این جا
شنیدم در وقت خسرو پرویز-
گرفتند آدمی را توی تبریز-

به جرم نقض قانون پايه ی-
و بعض فرمودمان های سیاسی-

ولی اون مرد دور اندیش، از پیش-
قراری را نهاده با زن خویش-

که از زندان اگر آمد وقتی-
به نام من پیامی یا نشانی-

اگر خودکار آبی بود متنش-
بدان باشد درست و بی غل و غش-

اگر با رنگ قرمز بود خودکار-
بدان باشد تمام از روی اجبار-

تمامش از فشار بازجویی ست-
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-

گذشت و روزی آمد نامه از مرد-
گرفت اون نامه را بانوی پر درد-

گشود و دید با هالو مآبی-
نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور هست؟
بگو بی بنده احوالت چطور هست؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-
ملالی نیست غیر از دوری تو-

من این جا راحتم، کیفور کیفور-
بساط عیش و عشرت جور وا جور-

در این جا سینما و باشگاه هست-
غذا، آجیل، میوه رو به راه هست-

کتک با چوب یا شلاق و باطوم-
تماما شایعاتی هست موهوم-

هر اون کس گوید این جا چوب دار هست-
بدان این هم دروغی شاخدار هست-

در این جا هسترس جایی ندارد-
درفش و داغ معنایی ندارد-

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم-
چو گردو داخل یک پوست هستیم-

در این جا بازجو اصلن نداریم-
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم-

به جای اون اتاق فکر داریم-
روش های بدیع و بکر داریم-

عزیزم، حال من خوب هست این جا-
گذشت عمر، مطلوب هست این جا-

کسی را هیچ کاری با کسی نیست-
نشانی از غم و دلواپسی نیست-

همه چیزش تمامن بیست این جا-
فقط خود کار قرمز نیست این جا

شاعر : آقای هالو


قسم بر بیت بیت شاهنامه...

2:

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

فرمود که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود

خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود

هسترس هست و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الوقت ، درس ثمر نمیشود

مثل وقت مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود

شاعر ک فرشته


شعر

3:

قوم و خویش خدا

آدمی می شناسم از دوزخ


خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا

هول از آتیش دارد و من نه

دائمن ذکر گوید و تسبیح

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول هست در رکوع و سجود

گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ

قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد

بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟

چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو

سخنش نیش دارد و من نه


اشعار سیاوش کسرایی

4:

«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»


موقـع بحث هوو لیک هیاهـــــو می کرد!


بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید


نصف شب در شکـم اون زنه چاقو می کرد!


وقتی از رایحه ی عشق سخن می فرمودم


زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد


طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم

معتقد بود در اون جنبـــــــل و جادو می کرد

بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب

داخل تابـــه به اون سس زده کوکو می کرد!

آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد

باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد

فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود

زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد

دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز

خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد

گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش

آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد

هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود

شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!

مثل اون کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو

بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد

دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق

می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد

صد گرم چونکه بر اون اسکلت افزون می شد

عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد

عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را

خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد

حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد

کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد

نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود

هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد

بر خلافش اگـــــر اون دم نظری می دادم

لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد

کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم

که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد!


راه‌اندازی جایزه ملی نقد ادبی قیصر امین‌پور

5:


شیره را از حبه ی انگور سرقت می نمايند
شهد را از لانه ی زنبور سرقت می نمايند

دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می نمايند!

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با "کنترل از دور" سرقت می نمايند

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می نمايند

روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می نمايند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه ی وافور سرقت می نمايند

می برندت سوی خلوت، می نمايندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می نمايند!

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می نمايند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می نمايند!

خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می نمايند...


"عمران صلاحی"


شعر پترا سروده جان ویلیام برگن

6:

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می فرمود : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها


گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وفرمود : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از هستخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
اون شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نفرمود کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که فرمود: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد


یکی از زیباترین سروده های ویلیام وردزورث

7:

مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد
ناگهان از سفره ام پرواز کرد

از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست

دید او فیش حقوقم را مگر؟
کاین چنین از پیش من بگرفت پر

مرغکم رفتی تو از پیشم چرا
کردی از پیش خودت کیشم چرا

من به تو خیلی ارادت داشتم
حشر و نشری با کبابت داشتم


خاطراتت مانده در کنج اجاق
سوخت قلب دیگ تفلون از فراق

ران و بال و سینه ات یادش بخیر
قلب چون آیینه ات یادش بخیر

با سس قرمز چه زیبا می شدی
خوب و دلچسب و دلارا می شدی

ای فدای ژامبون رنگین تو
سوپ های داغ و اون ته چین تو

ناز کم کن پیش ماها هم بیا
لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا

دستمان از گوشت دور هست ای نگار
پس تو دیگر اشکمان را در نیار

زندگی بی تو جهنم می شود
سکته ،اسبابش فراهم می شود

ای فدای قُد قُدایت باز گرد
این دل و جانم فدایت باز گرد

بی تو باور کن که مردن بهتر هست
از جهان تشریف بردن بهتر هست

از خر شیطان بیا پایین عزیز
عشوه کم کن ،زهر در جامم مریز

تازگی از دیگران دل می بری
هرکه بامش بیش ،با او می پری

در نبودِ هیکل زیبای تو
دلخوشم با سنگدان و پای تو

پس چه شد اون بال های خوشگلت
لک زده هست این دل برای شنسلت


ذهن یخچالم پُر هست از یاد تو
بازگرد ای خوشگل تو دلبرو

تخم خود را لا اقل از ما نگیر
تا که با خاگینه اش گردیم سیر


شعر و نثر شهدا و شهادت(پاک ترین احساسات)

8:

مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد



ورنه زنش از اثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد

9:

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

فرمودم: سلام حافظ فرمودا : علیک جانم

فرمودم: کجا روی؟ فرمود والله خود ندانم

فرمودم : بگیر فالی فرمودا نمانده حالی اشعار طنز

فرمودم: چگونه ای؟ فرمود: در بند بی خیالی اشعار طنز

فرمودم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

فرمودا که می سرایم شعر سپیدباری اشعار طنز


فرمودم: ز دولت عشق، فرمودا: کودتا شد

فرمودم: رقیب، فرمودا: کله پا شد

فرمودم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟

فرمودا: شده ستاره در فیلم سینمایی

فرمودم: بگو، ز خالش، اون خال آتش افروز؟

فرمودا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

فرمودم: بگو ز مویش، فرمودا که مش نموده

فرمودم: بگو، ز یارش، فرمودا ولش نموده

فرمودم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده هست مجنون؟

فرمودا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

فرمودم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

فرمودا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

فرمودم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟

فرمودا: شدست منشی در دفتر اداره

فرمودم: بگو؛ ز زاهد اون رهنمای منزل

فرمودا: که دست خود را بردار از سر دل

فرمودم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

فرمودا: آژانس دارد با تور دور دنیا

فرمودم: بگو، ز محمل یا از کجاوه یادی

فرمودا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی

فرمودم که قاصدت کو اون باد صبح شرقی

فرمودا که جای خود را داده به فاکس برقی

فرمودم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

فرمودا: به جای هدهد دیش هست و ماهواره

فرمودم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

فرمودا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟

فرمودم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟

فرمودا: اونچه بود از دَم گشته چلو کبابی

فرمودم: بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان اشعار طنز

فرمودا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

فرمودم شراب نابی تو دست و پا نداری؟

فرمودا که جاش دارم وافور با نگاری

فرمودم: بلند بوده موی تو اون وقت ها

فرمودا : به حبس بودم اَز ته زدند اون ها

فرمودم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟
فرمودا: ندیده بودم هالو به این خرفتی

10:

آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا
در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا
خوب من، محبوب من، فرمودم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا
آمدی، در مقدمت شور قیامت شد به‌پا
می‌زنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا
فرمودی این‌جا جای من بوده‌ست، من فرمودم به چشم
با زبان خوش بگو پا می‌شوم، تیپا چرا
تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک‌ دو بیتی هم همین‌طوری بسازم با «چرا»:
با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنون‌صفت را می‌کنی دعوا چرا

11:

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...

12:

زاغکی قالب پنیري دید"
از همان پاستوریزه هاي سفید!
پس به دندان گرفت و پر وا کرد
رايشان شاخ چنار مأوا کرد
اتفاقا ازان محل روباه
می گذشت و شد از پنیر آگاه
فرمود :اینجا شده فشن تی ايشان!
چه ویوئی !چه پرسپکتیايشان!
محشري در تناسب اندام
کشتهء تیپتوست خاص و عوام!
دارم ام پی تري آوازت
شاهکار شبیه اعجازت
ولی اینها کفاف ما ندهد
لطف اجراي زنده را ندهد
اي به آواز شهره در دنیا
یک دهن میهمان بکن ما را!
زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!
اون همه حیله کرد بی تاثیر
فرمودکوتاه کن سخن لطفن!
پاس کردم کلاس دوم من

13:


با خنده و لاف حرفمان را بزنیم
با طنز گزاف حرفمان را بزنیم

آزادی مطلق بیان هست بیا
در زیر لحاف حرف مان را بزنیم


+فرامرز ریحان صفت

14:

رامسر نیمه ی شب فرمود به داماد عروسی
نام این ماه چه کس ماه عسل بنهاده هست

فرمود داماد بلادیده که در اصــــــــل این ماه
ماه غسل هست ولی نقطه اون افتاده هست

:))

15:

عمران صلاحی:

سرمایه‌ی باغ های مینو این هست

کمپانی صادرات لیمو این هست

فنجان چو نهاد بر لب شیرینش

خندید که چای قند پهلو این هست

16:

الهي به مردان درخانه ات
به اون زن ذليلان فرزانه ات
به اونان كه باامر"روحي فداك"
نشينندوسبزي كنندپاك!
به اونان كه مرعوب مادرزنند
زاخلاق نيكوش دم مي زنند
به اون شيرمردان باپيشبند
كه درظرف شستن به تاب وتبند!
به اونان كه دربچه داري تكند
يلان عوض كردن پوشكند
به اونان كه بي امرواذن عيال
نيايددرازجيب شان يك ريال!
به اونان كه باذوق وشوق تمام
به مادرزن خودبگايشانندمام!
به اونان كه دارندباافتخار
نشان ايزونه"زي ذي نه هزار"!
به اونان كه درگيرسوزن نخند
گرفتارپخت وپزومطبخند
به اون قرمه سبزي پزان قدر
به اون مادران به ظاهرپدر!
كه مارابراين عهدكن هستوار
ازاين زن ذليلي مكن بركنار!

17:

عشق یعنی اینکه تو باور کنی
می توانی یک نفر را خر کنی

کذب را هنگام فعل مخ زنی
اونچنان گویی که خود باور کنی

با دروغی جور شد گر امر خیر
راست را هرگز مبادا شرکنی

عشق همچون طایری توخالی هست
راست گر در اون رود پنچر کنی

می شود چون موم در دستت اگر
از خودت حرف قلمبه در کنی

می توانی گر چه هستی بی سواد
شعرهای خوشگلی از برکنی:

“تن مپوشانید از باد بهار”
نقل قول از شخص پیغمبر کنی

“بر سر عشاق گو طوفان ببار”
چتری از اغراق را بر سر کنی

“خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر”
وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین، کذب محض
می شود جاری چو لب را تر کنی

می شود او عا شق تعریف هات
اندکی لب را اگر ترتر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد
وصف چشم و ابرو ی زیور کنی

پیش زیور نیز چون هستی مباد
نقل رنگ گیسوی آذر کنی

روی هم رفته نباید پیش زن
صحبت از معشوقه ای دیگر کنی

از دروغت خار گل میگردد و
می شود تقدیم یک جیـــگر! کنی

گر پسر هستی بیابی دختری
یا اگر هم دختری، شوهر کنی
- – -
اینچنین عشقی هست عشق پرفروغ
زندگی روی ستونها ی دروغ…

18:

شاعری بود در وقت قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!

دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!

پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!

اولاً: توی این موارد من
صورتم سرخ می شود کلأ

فرمودن حرف نقطه چین خوب هست؟!
از خجالت بمیرم این خوب هست؟!

به خدا بی دلیل و آگاهی
شیطنت می کنم هر از گاهی!

نه که من عینهو نمک پاشم
دوست دارم که با نمک باشم!

چون مخاطب شناس هم هستم
هی قلم کار می دهد دستم!

فِ بگویم شما فرحزادید
بس که از هفت دولت آزادید!

ثانیاً:هرچه شاعر خفن هست
اسم معشوقه اش شبیه من هست!

هر کسی فرمود: شاعر نامرد...
سپس اون اسم بنده را آورد!

پس بیانات من خطر دارد
باقی قصه دردسر دارد!

ثالثا:از وقت خلقت زن
بوده این مشکلات تا بعدﺃ!

اینچنین قصه ها اگر کم نیست؟!
به گمانت که شاعرآدم نیست؟!

مصلحت نیست بیش از این فرمودن
از رفیقان نازنین فرمودن!

کنجکاوی به کارشان غلط هست
حرمت شعر و شاعری وسط هست!

با دلی خون و سینه ای پر درد
دست آخر سکوت باید کرد!

پس بیا تکیه بر دروغ کنیم
هی چرا بی خودی شلوغ کنیم؟!

باز هم ماجرا سیاسی شد
این هم آخر دموکراسی شد؟!

ساعت یک به وقت ایران هست
«خواجه در بند نقش ایوان هست!»

19:

سبدی پر از موز//دسته گل رز//پیرهنی پر از پرز//همسری مثله بز//آرزوی من برای توست!!

20:

ایشون سپس فرمودن این شعری که شما گذاشتید یه مدتی ممنوع الکار شدن و بعدش این شعرو فرمودن:


وقتی مجردی به زنان فکر هم نکن
چیزی نگو، نبین و نخوان، فکر هم نکن

وقتی به یک جوان ولو زن نمی‎دهند
هرگز به ازدواج، جوان فکر هم نکن

بی‎تربیت سراغ زنی رفته‎ای اگر
بی‎صیغه هیچ گاه به اون فکر هم نکن

بسپار دست حضرت حق جسم خویش را
دیگر به ایدز یا یرقان فکر هم نکن

وقتی توکلت به خداوندگار شد
آسوده شو به کون و مکان فکر هم نکن

فرضاً زنی ستاندی و ناکامیت گذشت
دیگر به خیل نرمتنان فکر هم نکن

قدری به نیم سوخته‎ی چوب دوزخی
اندیشه کن ولی به فلان فکر هم نکن

گر ناخدای کشتی عمرت زنت شود
هرگز به ساحلی ملوان فکر هم نکن

در آسمان هفتم اگر چرخ می‎زدی
حالا به آسمان خلبان فکر هم نکن

در فکرران و سینه‎ی مرغم ولی ندا
آمد: خفه! ببند دهان فکر هم نکن

ناموس ما نشسته در این جمع بی‎ادب
در این مکان به سینه و ران فکر هم نکن

در جیب‎هات سیل شپش موج می‎زند
شلوار خویش را بتکان فکر هم نکن

ما خود کفا شدیم ز گندم ولی جوان
در دولت نهم تو به نان فکر هم نکن

وقتی که هسته‎های اتم هست نان چرا؟
بشکاف هسته را ز میان فکر هم نکن

جانم فدای صلح و انرژی هسته‎ای
جان را چه ارزشی ست؟ به جان فکر هم نکن

شاعر به بیت‎های سیاسی رسیده‎ای
پشت خطوط سرخ بمان فکر هم نکن

هرگونه فکر خواست دلت در نهان بکن
اما تو در خصوص بیان فکر هم نکن

دایم بخور، بکش، بچر،آروغ بزن ولی
قفلی بزن به روی زبان فکر هم نکن

ای کاش خواهشی بکنی از خدا چنین:
بیکار می شوی به جهان فکر هم نکن

یارب دگر به نعش زمینی که مانده‎است
بر روی دست‎های وقت فکر هم نکن

دیگر به بازسازی دنیا و امتش
حتی شما امام وقت فکر هم نکن


+ سعید نوری / مرد فکور 2

21:

تشکر

ایکاش میشد به خیلی چیزا فکر نکنیم

22:

قشرم ولی از صیغه ی آسیب پذیرم
بر جمله ی قشری که فقیرند امیرم

همواره شعار همگان خدمت بر من
لیکن همه اوقات به آسیب اسیرم

یارانه به نام من واما به عملکرد
با قشرقوی موقع دریافت نظیرم

با غول گرانی همه گه دست به جنگم
جیبم نبود مکفی وبی مایه فتیرم

هرگاه شود صحبت افزایش قیمت
جان بر لب وبیچاره ومضطر وفقیرم

خالی شده این سفره ام از جنس پايه ی
حسرت رده ی خوردن یک نان وپنیرم

یارب کمکم کن نپذیرم دگر آسیب
ترسم ز فراوانی آسیب بمیرم
.....
شاعر:اسماعیل تقوایی

23:

همینکه حاجی ارزانی سفر رفت
ببین، دیگ گرانی باز سر رفت!‏
دریغا، از وفاداران به سفره،
فقط نان مانده بود، اون نیز در رفت!‏

‏*‏
سه غم آمد به جانم، عین مهمان!‏
غریبی و اسیری و غم نان(!)‏
غریبی و اسیری...بی خیالش!‏
غم نان و غم نان و غم نان ...!‏
‏‏*‏
دلم را کن ملول، اما نه اونقدر!‏
بگیر از بنده پول، اما نه اونقدر!‏
نکن نان را گران، چون طاقتم نیست
گرانجانم، قبول! اما نه اونقدر!‏

‏*‏
به ریش من چرا می‌خندی آخر
برایم شیشکی می‌بندی آخر
نبینی خیر از این دولت، گرانی!‏
ز نان خوردن مرا افکندی آخر!‏
‏*‏
ز نرخ نان دگر نالان نباشید
‏ الا امت! غمین از اون نباشید
به فکر خربزه-هر چند آب هست-‏
بباشید و به فکر نان نباشید!‏

‏*‏
مرنجان بیش از این وجدان خود را
مَتُرشان چهرۀ خندان خود را
گرانی را تنور اکنون که داغ هست،
الا دولت! بچسبان نان خود را!‏

24:

موبايل مشكي من ازغم نيست
اس ام اس هاي ارسالي من كم نيست
من واسه خودم يه قانوني دارم
هركي اس ام اس هامه جواب نده آدم نيست

25:

” اون کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ”
یک شب به جای همسرم از من پرستاری کند !

اول به موسسه ماليی دولتی! ملی ، سپه یا ملتی…
وام ِ مرا ضامن شود ! عمری سپس زاری کند

ارثی بدون شک نخواهد ماند سپس من ولی ،
از شعرهایم لااقل ایشان نگهداری کند

اون دلبر بی چشم و رو ، کز عشق نشنیده ست بو
گر بشنود نام هوو ، در جا نکو کاری کند !

دولت که قربانش روم ، گسترده خوانی از کرم
در خواب دیدم از همه رفع گرفتاری کند

(در خواب که عمرا نشد، فکری به حال من نشد
ای کاش کارش را فقط در وقت بیداری کند!)

زاون پس دهد یارانه ام ، سپس اجاره خانه ام
فکری به حال ِ این همه قرض و بدهکاری کند

مشکل که حل شد کاملا ، تنها نه در شام و یمن
در کل عالم سپس اون ، اسلام را یاری کند!


+راشد انصاری

26:

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!




+مهدی هستاد احمد

27:

پیش از این گر خلاف می کردم
سپس اون اعتراف می کردم
با خودم جای دشمن فرضی
نیمه شب ها مصاف می کردم
در خیابان و کوچه ها دایم
دوری از هرچه داف می کردم!
در شب سرد و بی کسی ، تنها
درد دل با لحاف می کردم !
می شدم تا کلافه در کارم
نخِ خود را کلاف می کردم
یا به مسجد نمی شدم وارد
یا در اون اعتکاف می کردم !
تا که سیمرغ مان به تخم آید
رو سوی کوه قاف می کردم
تازه قبل از تولدم ، بنده
خنده بر بند ناف می کردم !
با همین شعر های بودارم
چه دهن ها که صاف می کردم !
با سرانِ مخالفان ، حتی
دور قبل ائتلاف می کردم ( ۱ )
کاش می شد رئیس اخمو را
قرص خنده شیاف می کردم !
نوک کفشم که پاره شد ، انگشت
داخل هر شکاف می کردم !
سپس اون هم بنا به تشخیصم
فوری اون را غلاف می کردم
می نشستم به شعر خود ، با شوق
دو سه بیتی اضاف می کردم

سروده : راشد انصاری
پی نوشت : ۱- بالاخره در عالم شعر و شاعری و طنازی نیز باید با مخالفان مدارا کرد .


28:

«در کنج پیاده رو درختی

با دست دراز و قامت خم

می فرمود به عابری شتابان:

ـ در راه خدا به من کمک کن»

عمران صلاحی

29:

استاد، بیا و دلبری کن
گلواژه بگو، سخنوری کن

ای باز همافر شکاری
شو "باز" و سپس همافری کن

لبخند بزن به این قشنگی!
با خنده ی خویش دلبری کن

(این قافیه را دوبار فرمودم
"یو دونت وُری"، تو دلبری کن)

لبخند تو چون کویر! زیباست
هی خنده ی بهتر از پری کن

ای چیره به فن انگلیسی
با ما سخن از درِ "دری" کن

ما منتظر تو ایم اینک
برخیز و کمی هنروری کن

برخیز و مشام ما معطر
زان کاپشن مشک و عنبری کن

با اونکه ز خطه ی کویری
یک کم حرکات بندری کن

هی گیر بده به "کاترین اشتون"
هی فحش نثار "جان کری" کن

تشکیل کمیته ی مجازات
ضد "علیِ مطهری" کن

ای سرور کل پاکدستان!!
بر دولت خویش سروری کن

در جمع معاونان و یاران
ای مهتر جمع ؛ مهتری کن

اون "میم .

ر" یار جانی توست
با یاور خویش ، یاوری کن

از "مرتضوی" بکن حمایت
مردانگی و دلاوری کن

در زیرزمین خانه ی خویش
با هسته بسی فناوری کن

تا سقف حدود 20 %
با خاطر خوش فرآوری کن

ای تشنه به فرمودن "عَدالت"
بنشین و به عدل داوری کن

گر داوری تو مشکلی داشت
یادی ز "خاوری" کن!



قانون

30:

به قصد قربت و خدمت به اسلام
چپاندی خویش را در فرم اعزام؟!

پسر جان! جبهه جای بچّه‌ها نیست
خدایی قصدت از این کارها چیست؟

تفنگ و تیر و ترکش دارد اونجا
عزیزم! دشمن، ارتش دارد اونجا

چه می‌خواهی تو از این جبهه آخر؟
بيا از خير اين يك چيز بگذر

بگو مادر، برادر، خواهر تو
و در آینده حتّی همسر تو

چه چیزی غیر یک کوچه...

خیابان...
به نامت می‌رسد آخر به اونان؟!

و این بخش قشنگ ماجرا بود
خودت را می‌کنی والله نابود

اسارت را نبر از یاد، جانم!
به کلّی می‌روی از یاد عالم

تو بی دست و پا کم مانده حالا
که از دستت رود یک دست و یک پا؟!

چرا از بین صدها نوع شربت
تو می‌خواهی فقط طعم شهادت؟!

جهاد و جبهه و خدمت به عالم
لزوماً نیست در خطّ مقدّم

بیا و از خر شیطان نکبت
بیا پایین...

بیا بگذر ز خدمت...



میان شکوه و فریاد بابا
صدایی خانه‌مان را کند از جا

درون خانه بوی دود پیچید
گمانم بمب یا خمپاره ترکید

میان آتش و آوار، بابا
صدا می‌زد: پسر برگرد اینجا

ولی من داشتم با بال‌هایم...


خدای من!...

چه شد دنیا؟...

کجایم؟!

چه نعمت‌های خوبی دارد اینجا
همه گوگوری و حوری و زیبا!

تماماً نقطه‌چین و جای خالی
اوکی! پرفکت! احسن! خوب! عالی!

هوس کردم که از روی ادب با
یکی از کِیس‌ها صحبت کنم تا

اگر قسمت شود بی حرف پیشی
شود پیوند ماها قوم و خویشی

بجای ژل برای حالت مو
عسل برداشتم از داخل جو

جلو رفتم و با لبخند فرمودم:
غلامم!...

گرچه من گردن کلفتم!

لب از لب وانمود و فرمود: منگل!
منم بابا! ملاجت شل شده؟! خل!

ببین صدّام نکبت خانه‌مان را
همه سرمایه‌مان...

کاشانه‌مان را

چنان با خاک و خُل یکسان نموده
که گویا اصلاً از اوّل نبوده

غلط کردم که فرمودم جنگ هرگز
دگر خطّ مقدم نیست قرمز

گمان کرده که من چیزی! ندارم؟
چنان حقّی کف دستش گذارم...

که افهم واحدُ الکیلو من الماست
چه میزان الکره فی الخویش داراست!

+ رضا احسانپور

31:

کـــره ای گــفــت بــــــــــه بابای خرش
پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت اون اســــت بـــــرای پســرت
ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــــــــــــــوشگـل و زیـبا گیری
تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت اون اســت کـه زن دار شـوم
ورنـــه از بـــی زنــــــــــی بــیمار شوم

پـــدرش گــفــت کــه ای کـــــره خَرَم
ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی
نـــه طــویـــــــــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پــــــــــــدرت
پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا
یک جو از عقـــــــــــــ به سر نیست تورا

به چه جرأت تو زمــــن زن طـلــبی
بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَـــــی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری
بــهـــر مــــردم بــبــــــــــــــری تــو باری

بعـد از اون یک دو تا پالان بخـری
بـهــر اون کُــرّه خـــوشگـــــــــــــــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار
تــا کــه راضـــــی شــود از تو اون یـــــــــــار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عــــــــروس
بـهـر اون مـاده خــر خـوب و مـــــلوس

جُــــــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا
روی جُـــل نـقــــــــــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلــــــــــکاری
بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــــــــــا بـــشـــود آمــاده
بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

بــشـنــو ایــن پــنـــــــــد ز بابای خرت
پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیـــــــــــا نشود
موسم عــقـــــــد تــو بــر پا نشود

32:

دختر! تو چه هستی؟ سرطان یا طاعون؟
خرجت زده از حدِ توانم بیرون
من پول پوشش زیر را کم دارم
تو حلقه ی عقد دیده ای ده میلیون؟




هم ریمل و خط و سرمه‌اش کم شده هست
هم بستن روسریش محکم شده هست
از برکت ‌عمره‌های دانشجویی
این ترم فرشته خانم آدم شده هست




وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر ، درگیر...
وطن یعنی امیر قلعه نوعی!
( اونم ما رو گیر آورده به نوعی! )




فرمودی که: بیا مرا در آغوش بگیر
فرمودم که: تو هم حرف مرا گوش بگیر _
_ از بوی تنت خانه من پر شده هست
دارم خفه میشوم برو دوش بگیر!!!

33:

شرط حیات ما لایك
زنده شویم با لایك

فلسفه‌ی وجود هست
بود و نبود ما لایك

غایت زندگانی هست
چند هزارتا لایك

عامل اتّحاد هست
بین من و شما لایك

هر كه مرا پسندد
می‌كند او مرا لایك

مهر طلب نمودم
فرمود به من: بیا! لایك

(این همه چیز داری
دلبر من! چرا لایك؟!)

لندن و بمبئی لایك
قبرس و اونگولا لایك

مشرق و مغرب از او،
پر شده؛ هر كجا لایك

نیست به علم، حاجت
هست همیشه تا لایك

داده به هر هویجی
مدرك دكترا، لایك

جای گدایی پول
می‌طلبد گدا لایك

راز و نیازهامان:
یا بده مرگ، یا لایك

لایك كه داد، گوییم:
شكر، خدا! خدا! لایك!

{رضا احسان‌پور}

34:

علیرضا لبش:
قلیان می گوید قل قل قل
ناصرالدین شاه ساکت هست
ما شعر می خوانیم
پسرک می گوید فال حافظ
و دستمال کاغذی
شاعران چه گندی زده اند
که باید با دستمال کاغذی پاک کرد
ناصرالدین شاه می گوید قل قل قل
نادرشاه افشار به زباله دان تاریخ پیوست
آقا محمد خان قاجار به زباله دان تاریخ پیوست...
مظفرالدین شاه بیمار به تاریخ پیوست
احمدشاه بیکار به تاریخ پیوست
ما ملتی هستیم تاریخی و در یک زباله دان بزرگ
منتظر بازیافت نشسته ایم
**
سعدی یک خیابان کوچک هست
حافظ یک پل هست
فردوسی یک میدان هست
جلال آل احمد یک بزرگراه هست
مابزرگان مان را سر راه گذاشته ایم

35:

روح الله احمدی:
یار از بنده، من از یار بدم می‌آید
یعنی از عامل آزار بدم می‌آید
البته اولش از یار خوشم می‌آمد
چند وقتی‌ست که از یار بدم می‌آید
یار! ای عامل خالی شدنِ جیب از پول
با تو از کوچه و بازار بدم می‌آید
بودنت درد و فشار هست، نبودت زشت هست
از تو مثل کشِ شلوار بدم می‌آید
تحت تاثیر غذاهای تو عمری‌ست که از
شام و صبحانه و ناهار بدم می‌آید
راهِ آرامشم انگار جدایی‌ست فقط
گرچه بسیار از این کار بدم می‌آید
ماندنِ پیش تو عادت شده، ترکت مرض هست
از تو اندازه سیگار بدم می‌آید
توی اخبار نمودارِ جدیدی دیدم
که از اخبار و نمودار بدم می‌آید
طبق آمار، همه! مهریه را می‌گیرند
طبق آمار...

از آمار بدم می‌آید
جز ردیف غزلم، قافیه هم تکراری‌ست
خودم از این همه تکرار بدم می‌آید

نه! نگو قافیه تنگ هست، دلم می‌خواهد
هی بگویم که من از یار بدم می‌آید!

36:

محمد سلمانی:

به دنبال تو بودم یک نفر دیگر به پستم خورد / تو خیلی خوب بودی از شما بهتر به پستم خورد
تو اهل فضل بودی اهل شعر و شاعری اما / نمی‌دانم چه شد یک مرد نان آور به پستم خورد
تو داری دفتر شعری و او را دفتر کاری هست / همین آقا که فرمودم در همین دفتر به پستم خورد
تو را می‌خواستم تنها برای دوستی اما / یکی مثل شما در قالب شوهر به پستم خورد
تمام دختران دنبال نام‌اند و خدا را شکر / که من دنبال اصغر بودم و اکبر به پستم خورد

37:

تو یک نفر می خواستی که عاشقت گردد
اون باشد و این باشد و مشغول چَت گردد
هر روز دنبال تو آید ، خنده ات بیند
وقت خدا حافظ سرش سوی سرت گردد
با تو شود فارق زِ هر بی مهریِ دنیا
یک شکلکِ یاهو شبیه شیطنت گردد
هِی شعر گوید از تو و بین غزلهایش
در گیر گیسو و تن و خطِ لبت گردد
یعنی چنان عاشق شود که حسِ حساسش
در گیر افعال و سوالی بی جهت گردد
دنیا دروغین بیند و حالش دروغستان
فکرو خیالش دختری یاهو صفت گردد
اما حقیقی عاشقت شد ، این میان اون مرد
مردی که می باید ، مجازی عاشقت گردد

اشعار طنز

38:



چون که چشمش لوچ و مخمورو لوند

حسن من یک باشداوبیند به چند

کله اش از مو آزاد هست و طاس

آبرویم رفته بیش اهل ناس

مشک پرکشک آورد جایه شکم

صبح تا شب میخوردگوید چه کم

چون که خشم آرد شودسرخ گلی

نعره آرد برسرم چون بلبلی

ضربه بر من میزند باشصت فن

خواب از چشمم بدزدد درد تن

مادرى دارد سه سر دم اژدها

هرکجا خواهم روم گوید کجا

اون زبانش نیش دارد همچو مار

دورپاهایم بپیچد سیم خار

خواهرش را من چه گویم حرف چیست

حقه بازی آورد از ده چوبیست

گشته ام از دست این هرسه علیل

وای بر اون تیره بخته بی کسه شوهر ذلیل



گشته اسباب غرور و دلخوشی


یک زن لاغر سیاه و کشمشی


با قدی چون نردبانی بر چنار


کی توانم راه رفتن در کنار


دستها چون بیل و ناخن دسته بیل


در تنم خنجر کند چون سیخ و میل


موی سر کم پشت و صورت پر ز مو


ماه پر لک گشته این سیمینه رو


چون ببینی خنده هایش پر کشی


یک به یک دندان زرد و سیم کشی


با دماغی تیز و باریک و بلند


چهره اش کرده فریبا و لوند


چشم و ابرو در هم و مخموره حال


ریز چون بادام خشک و زرد کال


کی زبان آید به کامش در سکوت


میزند مغزم دگر زنگی و سوت


مادری دارد چو رستم پهلوان


نعره اش لرزد تن شیر ژیان


هفته ای ده شب بیاید خواهرش



پر کند از مرغ و ماهی هیکلش


گشته ام پیر و زمین گیر و علیل


هست تیره روزگار زن زلیل

39:

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم
گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چـــه کسـی فرمودـه مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب
سپس این پلک نبندم کــه به رویا ببری

لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت اون را نبری یا ببری


شهراد میدری


40:

گُریزی از تو ندارم ، هر اونچه هست ، تویی
اگر صواب منی یا که ناصواب منی

#حسین_منزوی



طراحی سایت فروشگاهی


70 out of 100 based on 50 user ratings 400 reviews

@