[ اشعار ِ دل انگیز ِ " احسان نصری "]


[ اشعار ِ دل انگیز ِ " احسان نصری "]



[ اشعار ِ دل انگیز ِ " احسان نصری "]



از بیوگرافی اش چیزی نیافتم جــــز همین ها ، ان هم از سایت ِ "شعر ِ نو ". . .



متولد ِ سال ِ 1369 / اراک . . .




و این هم وبلاگش : " پانتومیم ِ چشمانت "


+




آخرین قراری که با هم گذاشتیماین بود :
دیگر سر راه هم
"سبز" نشویم
دیروز زیر باران
اتفاقی به هم برخوردیم
سبزتر از همیشه دیدمت
اما من همچنان
پای قولم هستم
چرا که بعد از رفتنت
خشکیدم ...


{ احسان نصری }







خدايا به ما اسلام ناب آمريكايی عطا كن....

1:

تا کجا باید به دنبالت بیایم در به در
تا به کی می خواهی ام این گونه تو آسیمه سر
تیر عشقت را رها کردی و من بی واهمه
مثل سربازی فدایی سینه را کردم سپر

روسری از سر درآوردی و سپس اون شده
روزگارم از شب موهات بانو تیره تر
بی گمان حتی خدا هم یار و همدستت شده
او که از احساس من نسبت به تو دارد خبر

او که می داند " منِ " بی " تو " عجب دیوانه ای ست
او هم انگاری که می خواهد مرا دیوانه تر ...

{ احسان نصری }


محو می باید نه نحو اینجا بدان

2:

من مانده ام و یک تن تبدار و مریض
یک آدم عاصی شده ی از همه چیز

برگرد و نجاتم بده از این همه رنج
آدم شده ام این دفعه حوای عزیز !

{ احسان نصری }


مرگ حق است، کمی فکر کنی حق با ماست...

3:

کاش می توانستیم
طعم اولین بوسه مان را
جایی ذخیره کنیم

تا هرگاه عمر عشقمان رو به زوال می رفت
مزه مزه اش کنیم
و به یاد بیاوریم چه راه طویلی را
برای اولین بوسه سپری کرده ایم

کاش می توانستیم
طعم اولین بوسه مان
بنیادی ترین سلول های جهان را
جایی ذخیره کنیم ..

{ احسان نصری }


خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن

4:

زیبائی و زیبائی تو ورد زبان هست
موهات سیاه هست و دو ابروت کمان هست

چشمان تو گیرنده تر از قهوه ی قاجار
خون قجری در رگ تو در جریان هست

اینجا سر زیبائی تو همايش برپاست
زیبائی تو سوژه ی اجلاس سران هست

اونقدر مهمی که به یک خنده و اشکت
بازارچه ی ارز و طلا در نوسان هست

در شهر قدم می زنی و پشت سر تو
یک مجمع دیوانه و سرگشته روان هست

بانو! سر تسخیر تو جنگی شده آغاز
این جاذبه آغازگر جنگ جهان هست

بیخود پی توصیف تو در شعر گرفتم
چیزی که عیان هست، چه حاجت به بیان هست ..



{ احسان نصری }


من بر این هستم و البته چنین خواهد بود!

5:

من دلم لک زده یک بوسه ی بی علت را
که بگنجانی میانش ساعتی صحبت را

تو همانی که همیشه سر وقت
سرپناهی شده ای بارش هر شدت را

ماه من قطره ی نوری به وجودم بچشان
که دلم مثل شبی اُخت شدست ظلمت را

زنگ عشق هست بیا تا من و تو، ما بشویم
حاضری خط بزنیم خانه ی هر غیبت را؟

گرچه در ماه و کواکب فالمان بد یُمن هست
می توان بار دگر ساخت ز نو قسمت را

لحظه لحظه گذر زندگیم بی تو مباد
مغتنم کاش شماریم کمی موقعيت را

پیش من باز بیا و بوسه ای سهمم کن
چون دلم لک زده یک بوسه ی بی علت را ..


{ احسان نصری }


جعفری می‏‌رقصد و گشنیز ، نیز

6:

تو را
هرگز نخواهم سرود

می خواهم تا ابد
ناشناخته ترین زیبای جهان بمانی
که فقط
من می شناسمش ..



{ احسان نصری }


فاضل نظری: مجموعه شعر "خط" آماده است اما منتشر نمی‌شود تا سال دیگر

7:

ضربانم تند می زند
وقتی مرا نفس می خوانی
و مجاب می کنی ام
حتی از کوچکترین دروغ ها
وقتی نگاهت را
به لبانم می دوزی
خوب من ..


بعضیا بعضی مواقع بعضی کارا میکنن...
دست نگه دار
می ترسم ..
می ترسم وقت خوبی را
برای عاشق شدن
انتخاب نکرده باشیم ..

8:

دل من تنگ تو شد ، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی ، دور شوی ، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من ، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم ، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی ، عازم دریا بشوی
حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟
نم باران ، لب دریا ، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد ، کاش که پیدا بشوی


70 out of 100 based on 80 user ratings 430 reviews

@