غزلیات اوحدی


غزلیات اوحدی



غزلیات اوحدی
غزل شمارهٔ ۱


ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا

آسوده درو والا، آهسته درو شیدا


در وی سر سرجویان گردان شده از گردن

در وی دل جانبازان تنها شده از تنها


بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی

بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا


خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل

لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا


با نقد خریدارش آینده خه از رفته

با نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا


گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟

زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا


رسوایی فرق خود در فوطهٔ زرق خود

کم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا


گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن

ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا


ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش

زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا







باغ شاه که رفتی ، نباید زیاد بیایی ، کم چرا

1:



سلام علیک، ای نسیم صبا

به لطف از کجا می‌رسی؟ مرحبا



نشانی ز بلقیس، اگر کرده‌ای

چو مرغ سلیمان گذر بر سبا



نسیمی بیاور ز پیراهنش

که شد پیرهن بر وجودم قبا



اگر یابم از بوی زلفش خبر

نیابد وجودم گزند از وبا



به نزدیک اون دلربا فرمودنیست

که ما را کدر کرد سیل از ربا



ز دردش ببین این سرشک چو لعل

روانم برین روی چون کهربا



همین حاصلست اوحد رازی عشق

که خونم هدر کرد و مالم هبا





70 out of 100 based on 80 user ratings 280 reviews

@