دیوان اشعار شيخ بهايي


دیوان اشعار شيخ بهايي



دیوان اشعار شيخ بهايي
سلام
از وقتي كه تو نت و فروم هاي ديگه مشاعره روشروع كردم
علاقه عجيبي به اشعار شيخ بهايي پيدا كردم
شايد بد نباشه تا اشعار اين شاعر در اين تاپيك برنامه داده بشه
بلكه دوستاني كه با اين شاعر بزرگوار و اشعارشون اشنايي چنداني ندارند بيشتر آشنا بشن





دیوان اشعار شيخ بهايي
شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات

ای صاحب مسله! تو بشنو از ما

تحقیق بدان که لامکان است خدا


خواهی که تو را کشف شود این معنی

جان در تن تو، بگو کجا دارد جا






شعر عرفانه نظر آهاری

1:


دیوان اشعار شيخ بهايي


از دست غم تو، ای بت حور لقا

نه پای ز سر دانم و نه، سر از پا


فرمودم دل و دین ببازم، از غم برهم

این هر دو بباختیم و غم ماند به جا




حرامیان،حرامتان

2:


دیوان اشعار شيخ بهايي



ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما

درهم شده خلقی، ز پریشانی ما


بت در بغل و به سجده پیشانی ما

کافر زده خنده بر مسلمانی ما




دو بیتی های استاد جلیل صفر بیگی

3:


دیوان اشعار شيخ بهايي



دوش از درم آمد اون مه لاله نقاب

سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب


فرمودم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟

فرمودا که: به وقت سحر، اما در خواب





مداد رنگي مداد رنگي

4:


دیوان اشعار شيخ بهايي



این راه زیارت هست، قدرش دریاب

از شدت سرما، رخ از این راه متاب


شک نیست که با عینک ارباب نظر

برفش پر قو باشد و خارش، سنجاب




آرایه یابی در اشعار

5:


دیوان اشعار شيخ بهايي



شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت

کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت


گر شیخ به کفر زلف او پی بردی

خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت




اتل متل توتوله

6:


دیوان اشعار شيخ بهايي



دی پیر مغان، آتش صحبت افروخت

ایمان مرا دید و دلش بر من سوخت


از خرقهٔ کفر، رقعه‌واری بگرفت

آورد و بر آستین ایمانم دوخت





بخوان و نظرت را بده

7:


دیوان اشعار شيخ بهايي


دنیا که از او دل اسیران ریش هست

پامال غمش، توانگر و درویش هست


نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ

نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش هست





بازی روزگار

8:


دیوان اشعار شيخ بهايي



مالی که ز تو کس نستاند، علم هست

حرزی که تو را به حق رساند، علم هست


جز علم طلب مکن تو اندر عالم

چیزی که تو را ز غم رهاند، علم هست



9:


دیوان اشعار شيخ بهايي



دنیا که دلت ز حسرت او زار هست

سرتاسر او تمام، محنت‌زار هست


بالله که دولتش نیرزد به جوی

تالله که نام بردنش هم عار هست



10:


دیوان اشعار شيخ بهايي



با هر که شدم سخت، به مهر آمد سست

بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست


از آب و هوای دهر، سبحان‌الله

هر تخم وفا که کاشتم، دشمن رست




11:


دیوان اشعار شيخ بهايي



اون دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفت

و ز دیدهٔ خون گرفته، بیرون شد و رفت


روزی، به هوای عشق، سیری می‌کرد

لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت




12:


دیوان اشعار شيخ بهايي

فرخنده شبی بود که اون دلبر مست

آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست


غارت زده‌ام دید و خجل گشت، دمی

با من ز پی رفع خجالت بنشست



13:


دیوان اشعار شيخ بهايي



تا شمع قلندری بهائی افروخت

از رشتهٔ زنار دو صد خرقه بسوخت


دی پیر مغان گرفت تعلیم از او

و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت



14:


دیوان اشعار شيخ بهايي



تا منزل آدمی سرای دنیاست

کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست


خوش باش که اون سرا چنین خواهد بود

سالی که نکوست، از بهارش پیداست



15:


دیوان اشعار شيخ بهايي



حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست

وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست


تقصیر وی اون هست که آرد دگری

قربان سازد، به جای خود، در ره دوست



16:


دیوان اشعار شيخ بهايي



در میکده دوش، زاهدی دیدم مست

تسبیح به گردن و صراحی در دست


فرمودم: ز چه در میکده جا کردی؟ فرمود:

از میکده هم به سوی حق راهی هست



17:


دیوان اشعار شيخ بهايي



هر تازه گلی که زیب این گلزار هست

گر بینی، گل و گر بچینی، خار هست


از دور نظر کن و مرو پیش که شمع

هر چند که نور می‌نماید، نار هست



18:

اینم شعری از نان و حلوا تحت عنوان علی الثبیل التمثیل
بود در شهر هری، بیوه زنی

کهنه رندی، حیله‌سازی، پرفنی
نام او، بی‌بی تمیز خالدار
در نمازش، بود رغبت بیشمار
با وضوی صبح، خفتن می‌گزارد
نامرادان را بسی دادی مراد
کم نشد هرگز دواتش از قلم

بر مراد هرکسی، می‌زدرقم
در مهم سازی اوباش و رنود
دائما، طاحونه‌اش در چرخ بود
از ته هر کس که برجستی به ناز
می‌شدی فی‌الحال، مشغول نماز
هرکه آمد، فرمود: بر من کن دعا
او به جای دست، برمی‌داشت پا
بابها مفتوحة للداخلین
رجلها، مرفوعة للفاعلین
فرمود با او رندکی، کای نیک زن
حیرتی دارم، درین کار تو من
زین تهای پی‌درپی که هست
هیچ ناید در وضوی تو شکست
نیت و آداب این محکم وضو
یک ره از روی کرم، با من بگو
این وضو از سنگ و رو محکمتر
هست
این وضو نبود، سد اسکندر هست

19:


دیوان اشعار شيخ بهايي



ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت

در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت


گرد قدم زائرت، از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت


در روضهٔ تو خیل ملایک، ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت


هر صبح که روح القدس آید به طوافت

در چشمهٔ خورشید کند غسل زیارت


در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف

کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت



20:


دیوان اشعار شيخ بهايي



به عالم هر دلی کاو هوشمند هست

به زنجیر جنون عشق، بند هست


به جای سدر و کافورم پس از مرگ

غبار خاک کوی او، پسند هست


به کف دارند خلقی نقد جانها

سرت گردم، مگر بوسی به چند هست؟


حدیث علم رسمی، در خرابات

برای دفع چشم بد، سپند هست


پس از مردن، غباری زان سر کوی

به جای سدر و کافورم، پسند هست


طمع در میوهٔ وصلش، بهائی

مکن، کان میوه بر شاخ بلند هست


بهائی گرچه می‌آید ز کعبه

همان دردی کش زناربند هست



21:

ای کرده به علم مجازی خوی....


نشنیده ز علم حقیقی بوی

سرگرم به حکمت یونانی....


دلسرد ز حکمت ایمانی

در علم رسوم گرو مانده....


نشکسته ز پای خود این کنده

بر علم رسوم چو دل بستی....


بر اوجت اگر ببرد، پستی

یک در نگشود ز مفتاحش....


اشکال اضافه کرد ز ایضاحش

ز مقاصد اون، مقصد نایاب....


ز مطالع اون، طالع در خواب

راهی ننمود اشاراتش....


دل شاد نشد ز بشاراتش
















محصول نداد محصل اون....


اجمال اضافه کرد مفصل اون

تا کی ز شفاش، شفا طلبی....


وز کاسه‌ی زهر، دوا طلبی؟

تا چند چون نکبتیان مانی....


بر سفره‌ی چرکن یونانی

تا کی به هزار شعف لیسی....


ته مانده‌ی کاسه‌ی ابلیسی؟

سرالممن، فرموده نبی....


از سر ارسطو چه می‌طلبی؟

سر اون جو که به روز نشور....


خواهی که شوی با او محشور

سر اون جو که در عرصات....


ز شفاعت او یابی درجات

در راه طریقت او رو کن....


با نان شریعت او خو کن

کان راه نه ریب در او نه شک هست....


و اون نان نه شور و نه بی‌نمک هست

تا چند ز فلسفه‌ات لافی....


وین یابس و رطب به هم بافی؟

رسوا کردت به میان بشر....


برهان ثبوت «عقل عشر»

در سر ننهاده، بجز بادت....


برهان «تناهی ابعادت»

تا کی لافی ز «طبیعی دون»....


تا کی باشی به رهش مفتون؟

22:


دیوان اشعار شيخ بهايي



اونانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند

از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند


دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله

و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند


چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر

یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند


یارب! چه فرخ طالعند، اونانکه در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند


در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه فرمود؟

کامروز، اون بیچارگان اوراق خود را سوختند



23:


دیوان اشعار شيخ بهايي



دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید

دگر تلخ هست کامم، شربت دیدار می‌باید


ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!

نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید


مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش اون روزی

که می‌فرمودم: علاج این دل بیمار می‌باید


بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید



24:


دیوان اشعار شيخ بهايي



اگر کنم گله من از وقتهٔ غدار

به خاطرت نرسد از من شکسته غبار


به گوش من، سخنی فرمود دوش باد صبا

من از شنیدن اون، گشته‌ام ز خود بیزار


که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبت

که از تصور ایشان مرا بود صد عار


شها! شکایت، خود نیست گرچه از آداب

ولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار


رواست گر من از این غصه خون بگریم، خون

سزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار


بپرس قدر مرا، گرچه خوب می‌دانی

که من گلم، گل؛ خارند این جماعت، خار


من اون یگانهٔ دهرم که وصف فضل مرا

نوشته منشی قدرت، به هر در و دیوار


به هر دیار که آیی، حکایتی شنوی

به هر کجا که روی، ذکر من بود در کار


تو قدر من نشناسی، مرا به کم مفروش

بهائیم من و باشد بهای من بسیار




25:


دیوان اشعار شيخ بهايي



بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال هست

من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال هست


ز مراحم الهی، نتوان برید امید

مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال هست


طمع وصال فرمودی که به کیش ما حرام هست

تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال هست؟


به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا!

به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال هست


غم هجر را بهائی، به تو ای بت ستمگر

به زبان حال گوید که زبان قال لال هست

26:


دیوان اشعار شيخ بهايي



دلا! باز این همه افسردگی چیست؟

به عهد گل، چنین پژمردگی چیست؟


اگر آزرده‌ای از توبهٔ دوش

دگر بتوان شکست، آزردگی چیست؟


شنیدم گرم داری حلقه، ای دوست!

بهائی! باز این افسردگی چیست؟

27:


دیوان اشعار شيخ بهايي



یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند


روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند


فرمودم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

فرمودند: او به دردکشان خو نمی‌کند


فرمودم: روم به میکده، فرمودند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند


رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز فرمود:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند


اون را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند


کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس

هیچ اکتفا، به شوهری او نمی‌کند


اون کو نوید آیهٔ «لا تقنطوا» شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند


زرق و ریاست زهد بهائی، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند

28:


دیوان اشعار شيخ بهايي



تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز


من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز


تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز


هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز


صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا

این ژندهٔ پر بخیه که پوشیده‌ام امروز


افسوس که برهم زده خواهد شد از اون روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز


بر باد دهد توبهٔ صد همچو بهائی

اون طرهٔ طرار که من دیده‌ام امروز

29:


دیوان اشعار شيخ بهايي

اون حرف که از دلت غمی بگشاید

در صحبت دل شکستگان می‌باید


هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت

جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید

30:

رباعی شمارهٔ ۴۸


دیوان اشعار شيخ بهايي


ای زاهد خود نمای سجاده به دوش

دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش


ستاری او چو گشت در عالم فاش

پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش

31:


دیوان اشعار شيخ بهايي

شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان

که صبح وصل نماید در اون، شب هجران


شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشید

سیاه روی نماید چو خال ماهرخان


ز آه تیره‌دلان، اونچنان شده تاریک

که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان


وقته همچو دل من، سیاه روز شده

گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران


ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد

که دوش با فلک مست، بسته‌ام پیمان


منم چه خار گرفتار وادی محنت

منم چه کشتی غم، غرقه در ته عمان


منم که تیغ ستم دیده‌ام به ناکامی

منم که تیر بلا خورده‌ام، ز دست وقت


منم که خاطر من، خوش دلی ندیده زدور

منم که طبع من از خرمی بود ترسان


منم که صبح من از شام هجر تیره‌تر هست

اگر چه پرتو شمع هست بر دلم تابان

32:

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من

شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من


بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین

می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من


طفل ابجد خوان عشقم، با وجود اونکه هست

صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من


فرمودمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟

فرمود: می‌ترسم که بگذارد در اون پیکان من


بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق

ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من


با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا

از برای مصلحت بود اینهمه افغان من


رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل

ای خوش اون روزی که پیشت، جان سپارد جان من


از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر

کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من


چون بهائی، صدهزاران درد دارم جانگداز

صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من

33:

کردیم دلی را که نبد مصباحش

در خانهٔ عزلت، از پی اصلاحش


و ز «فر من الخلق» بر اون خانه زدیم

قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش





34:


از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوش

وز بهر نظارهٔ تو ای مایهٔ نوش


چون منتظران به هر وقتی صد بار

جان بر در چشم آید و دل بر در گوش




35:

از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگ

وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ


اهل اسلام از مسلمانی من

صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ







76 out of 100 based on 86 user ratings 1036 reviews

@