مجموعه اشعار مهدی سهیلی


مجموعه اشعار مهدی سهیلی



مجموعه اشعار مهدی سهیلی
مهدی سهیلی در سال 1347 با انتشار کتاب (اشک مهتاب) برگ زرین و ارزشمندی به دفتر افتخارات خود افزود استقبال عجیب مردم از این مجموعه شعر در تاریخ کتاب جدا" بی سابقه بود و هیچ ناشری به خاطر ندارد که دو هزار نسخه از مجموعه شعری به مدت دو ماه آنچنان نایاب شود که شیفتگان فراوانش با کوشش بسیار از به دست آوردنش بی نصیب بمانند با استقبال اعجاب انگیز مردم از اشک مهتاب بر همگان مسلم گردید که آثار مهدی سهیلی در میان مردم شعر دوست و سخن شناس ایران پایگاهی بس عظیم و ارجمند دارد.
سخنی در چاپ چهارم این کتاب از مهدی سهیلی:
سپاس خداوند بی مانند را که به شعرم زندگی داد و بر اندیشه ام تابندگی بخشود.
سر تسلیم و بندگی بر آستان مهر آفرینی می سایم که نگین شعرم را بر انگشتری دلهای مردم این سرزمین نشاند.
تنها لطف عمیم او بود که چاپ کتاب مرا به گونه یک حادثه در آورد زیرا هیچ سالخورده ای به یاد ندارد که در دو سال مجموعه شعری از شاعران معاصر چهار نوبت در 15000 نسخه چاپ شود .
اگر به قول سعدی :<قصب الجیب حدیثم را همچون شکر می خورند> باز هم مهربان پروردگار را سپاس می گویم که مهر مردم صاحب نظروسخن شناس ایران را به هواداری سخنم بر انگیخته است.
اینک شعری از این شاعر توانمند ایران زمین:

دختر زشت

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست
همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد
دریغا دختری بی سرنوشت است

چو در آیینه بینم روی خود را
در آید از درم غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی اما
نبخشیدی مرا چشم سیاهی

به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم
یکی در حلقه گیسوی من نیست

مرا دل هست اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما
سر زلف پریشانی ندادی

به هر جا ماهرویان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم به زاری

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان
همه گویند او مردم گریز است
نمی دانند زین درد گرانبار
فضای سینه من ناله خیز است

به هرجا هم گنانم حلقه بستند
نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آ جمع
سر من لحظه ها بر آستین بود

چو مادر بیندم در خلوت غم
ز راه مهربانی می نوازد
ولی چشم غم آلودش گواه است
که در اندوه دختر می گدازد

به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم نا آشنایم
نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم
نه روشن دیده ای تا پر گشایم

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم

خداوندا خطا گفتم ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند
دلی روشن تر از آیینه دادی

مرا صورت پرستان خوار دارند
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاک جانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند

میان سیرت و صورت خدایا
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما
دلم بر زشتی صورت شکیباست



زندگینامه رودکی

1:

یکی از کتاب های نایاب مهدی سهیلی مشاعره نام دارد که در383 صفحه توسط این شاعر توانا گرد آوری شده هست وی در این کتاب اشعار ناب و زیبا یی را از بسیاری از شاعران ایران که حتی نام بعضی از اونها برایمان آشنا نیست را آورده هست و ما را با طبع لطیف برخی شاعران گمنام آشنا کرده هست وی در این کتاب ارزشمند به ترتیب حروف الفبا تک بیت های ناب را جمع آوری کرده اند.این کتاب نخستین بار در اسفند ماه 1343 به چاپ رسید که با هستقبال روبرو گشته و در مدت کوتاهی نایاب شدبه طوری که دوباره در فروردین ماه 1345 به چاپ رسید.مهدی سهیلی این کتاب را به چهار فرزند خویش:سهیل ,سهیلا,سامان و سها تقدیم کرده هست.
سخنی از نویسنده در مقدمه چاپ اول این کتاب:
کار مشاعر در سالیان دراز در ایران زمین و میان پارسی زبانان مرسوم بوده هست ولی از شروع بدین فن تاریخ صحیحی در دست نیست .
به هر حال اونکس که این شیوه را بنیاد نهاده کاری بس نیکو را آغاز کرده هست زیرا بهترین وسیله برای از بر کردن آثار شاعران وثوق پارسی زبانان به حفظ شعر پارسی و ترویج اون همین کار مشاعره هست.
این مسابقه ممدوح وادبی بود که طی اعصار و قرون خرد وکلان را بر انگیخت تا با ذکر اشعار سخن سرایان بزرگ و نقشبندان شعر پارسی شب زنده داری نمايند و محافل خود را بیارایند و ادب ایران را نگهبانی نمايند.
باید اذعان کرد که در قرن ما کم کم کار مشاعره متروک شده بود و کم تر کسی دیده می شد که با دوستی لب به مشاعره باز کند و دست زمتن این تفنن ادبی را بر طاق نسیان نهاده بود تا اینکه در سال 1339 به پیشنهاد من و تصویب معاون نخست وزیر وقت و سر پرست اداره انتشارات و رادیو این کار به صورت برنامه ای از رادیو ایران برای نخستین بار اجرا شد و هنوز یکی دو ماه بیشتر از شروع اون نگذشته بود که این برنامه چون ستاره مشتری در میان برنامه های رنگین و گوناگون رادیو ایران درخشید و اونقدر هواخواه و هوادار پیدا کرد که نگارنده نیز در شفرمودی ماند و روز به روز علاقه و صمیمیت پارسی زبانان نسبت به این برنامه ادبی فزونی یافت.
هر روز و هر هفته و هر ماه نامه ها و تلگراف های ستایش آمیز از سراسر مملکت به سوی مرکز گسیل شد و دختران و پسرانی که جز پایکوبی و دست افشانی کاری نمی دانستند بسیج شدند تا با فرا گرفتن اشعار زیبا در این برنامه شرکت نمايند و اینک کار بدانجا رسیده هست که در شرکت اون سرسختانه بر یکدیگر پیشی می گیرند و از دولت این برنامه افرادی به وجود آمده اند که با تشخیص صحیح اشعار متوسط و ناخوشایند را پشت سر گذاشته و گنجینه حافظ را از اشعار بلند و شیوا و بلیغ مالامال ساخته اند ...
ادامه این نوشته درروز سه شنبه نمایش داده می شود...

و اما چند بیت از این کتاب که با حرف الف آغاز می شود:

ای عشق خوارتر کن از اینم به کوی او

تا هر که بیندم نکند آرزوی او

***
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس هست

***
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد
کشیده ایم در آغوش آرزوی تو را

***
اگر تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط اونکه به دست رقیب نسپاری

***
از تو نماند تاب جدایی دگر مرا
بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا

***
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا

***
از شوق دو صد بوسه زنم بر دهن خویش
هر گاه که نام تو بر آید به زبانم

***
اگر دادم بهای بوسه اش جان
دو عالم سود کردم زین تجارت

***
از دل من به کجا می روی ای غم دیگر
تو که هرجا روی آخر به برم بازآیی

***
اونقدر رشک دلم راست که گر بتوانم
نگذارم که خدا هم گذرد از دل تو

***
اشک را فرمودم چرا می ریزی ای دیوانه فرمود
روزن امیدی از این گوشه پیدا کرده ام



آشنایی با بیدل دهلوی

2:

کار از این پایه هم گذشت و چندین نابینای روشندل در این برنامه شرکت کردند و حتی یکی از اونان قد علم کرد که با سه تن مشاعره کند.
باید فرمود در این چهار سال جنبشی عظیم در کار شعر پارسی پیدا شد و از دولت این موج خیز ادبی شاعران گذشته و هموقت بیش از پیش مورد توجه امت برنامه گرفتند و نامشان بر سر زبان ها افتاد و مخموعه اشعارشان بیش از همیشه مورد هستقبال برنامه گرفت و متجاوز از هفت کتاب مشاعره به چاپ رسید.
باید اذعان کنم که خود من نیمی از اوقات شبانه روزیم صرف پاشخ به نامه ها و ستایش ها و جواب تلفن های دوستداران این برنامه می گردد.
چه بسا نامه هایی پر از خلوص علاقمندان حال من را دگرگون کرده هست .
یکی از دوستداران برنامه مشاعره نوشته بود:
من تا کنون چند بار هنگام پخش برنامه مشاعره فرزندان خردسالم را کتک رده ام تا خاموش بنشینند و بتوانم مشاعره را بشنوم با اینکه هیچ گاه به قصد تنبیه به روی اونها دست درتز نکرده ام .
علاقه مند دیگری نوشته بود:
من خودم رادیو ندارم ولی همسایگان من از بس به علاقه عجیب من نسبت به برنامه مشاعره پی بردا اند هر هفته شنبه ها ساعت هشت و سی دقیقه سپس ظهر با خبرم می سازند که از رادیوی اونها برنامه مشاعره را بشنوم من در دنیا یک آرزو دارم و اون این هست که بتوانم یک رادیو بخرم و برنامه مشاعره را بشنوم.
دیگری نوشته بود:
من با خون جگر پول پس انداز کردم تا رادیویی خریدم و حالا خود را غرق در لذت می بینم که می توانم برنامه محبوب خود مشاعره را بشنوم .
نظیر این نامه ها که به طور نمونه ذکر شد فراوان هست و من این نامه ها را به صورت گرامی ترین پدیده های زندگیم مضبوط نگاه داشته ام .یکی از دوستان عزیز و گرانمایه من که چندی کاردار سفارت ایران در افغانستان بود پس از مراجعت از اون کشور به من فرمود:
شما نمی دانید که امت کابل هنگام پخش برنامه مشاعره چه شور و حالی دارند و اگر روزی گذار شما به افغانستان بیافتد افغانیان شما را مانند جانشان گرامی خواهند شمرد.
ادامه این مطلب در روز جمعه نمایش داده می شود.

چند تک بیتی از کتاب مشاعره با حرف ب:

بسی ممنونم از دشمن که پیش یار هر ساعت
بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش

***
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند
به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را

***
بلبل از گل نکشید اونچه کشیدم ز تو من
گل به بلبل نکند اونچه تو کردی با من

***
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام
دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید

***
با دل دیوانه فرمودم کیست همراهی کند
غیر زنجیر جنون از کس صدایی بر نخواست

***
بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد
کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد

***
بر سر کوی تو غوغای قیامت می شد
گر شکست دل عشاق صدایی می داشت

***
برخیز طبیبا که دل آزرده ام امروز
بگذار مرا کز غم او مرده ام امروز


جنازه های خوشبخت

3:

شعری از کتاب اشک مهتاب با عنوان ;حلقه نامزدی بازگشته


تو ای حلقه زرد رنگ طلایی
که باز آمدی امشب از پیش یارم
تو دانی که از دوری لاله رویی
رخی زعفرانی به رنگ تو دارم

تو امشب چو از پیش او بازگشتی
در رنج ها را به رویم گشودی
ز بخت بد من تو هم خوار ماندی
قبولت نکردندو قابل نبودی

تو بنشین و امشب به چشمم نگه کن
که تا بامدادان گهر می فشانم
مخور غم اگر بی نگینی که از اشک
به روی تو صدها نگین می نشانم

به روی تو از قطره روشن اشک
نشانم نگین ها ز الماس و گوهر
ز خون دلم همچو گوهر تراشان
گذارم به فرق تو یاقوت احمر

ولی باز بخت تو پیروز تر بود
که چندی دلت شاد شد از وصالش
تو هم گریه کن بر سیه بختی من
که می سوزم از سوز تب با خیالش

تو بودی در انگشت او چند ماهی
نبودت خبر کز غمش بی قرارم
تو دیدی وصال و من دل شکسته
به قدر تو هم پیشش ارزش ندارم
***


این انتظار خیسمان پایان ندارد.....

4:

شعری از کتاب اشک مهتاب

سهیلی:شبی دوست یکدلم«م.الف»را با روحی طوفان زده و حالتی دیوانه وش دیدم.
مرا به گوشه ای گشید و بی اختیار با حالتی رقت انگیز گریست؛از چگونگی حالش پرسیدم فرمود:پس از یک سال
پاک بازی و مهر ورزی نسبت به همسرم «ف»یعنی همان دختری که زندگی من بسته به وجود او بود دیروز
دانستم در آغوش دوست به ظاهر یکرنگ و مشترکمان «ن» که به خانه ما رفت و آمد داشت سقوط کرده هست.
این قطعه را که از زبان دوست پریشانم سروده ام به پاس غم بزرگش به او تقدیم می کنم ؛


برو ای زن برو ای لکه آلوده به ننگ

برو ای داغ سیه خورده به پیشانی تو
برو از دیده ام ای دیو سیه کار پلید
تا ز خاطر ببرم ننگ هوسرانی تو

راست گو اون لب گلرنگ شراب آلودت
با کدامین لب افسون شده در بازی بود
نگه گرم گنه زای سخن پردازت
با نگاه چه کسی گرم سخن سازی بود

فاش گو چشم سیه مست گنه آموزت
نگه عشق و تمنا به سراپای که داشت؟
اون بد اندیش بدآموز تبه کار که بود
که به فرمان هوس بر لب تو بوسه گذاشت؟

مرمرین پیکر افسونگر جادویی تو
گردن آویز چه کس بود و در آغوش که بود
موی مواج نوازشگر تو تا دم صبح
دور از دیده من ریخته بر دوش که بود

این تو بودی که به شبها همه شب تا دم صبح
نقش رخسار تو بر پرده پندارم بود؟
این تو بودی که به هر لحظه به هنگام سخن
نام تو در همه جا زیور فرمودارم بود؟

من ندانستم از آغاز که نیرنگ و فریب
خفته در پرده چشمان بدین زیبایی
بی خبر بودم از این ننگ که با بی خبری
می زدم بوسه به لب های زنی هرجایی

وای بر من تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هر چه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
می دود یاد خطاهای تو در باور من

وای این یاد گنه خیز جنون آلوده
آهنین چنگ فرو برده در اندیشه من
ترسم این یاد روانسوز که در جان زده چنگ
از سر خشم به تلخی بکند ریشه من

در خیالم چه نشستی به تباهی؟برخیز
تا که جان را ز غم یاد تو آزاد کنم
پنجه اهرمنی را ز گلویم بردار
تا به چاهی روم از ننگ تو فریاد کنم


اشعار محمد خلیل مذنب (جمالی)

5:

ادامه مطلب گذشته:
مهدی سهیلی می گوید:البته در حدود هفت ماه یعنی از اسفند 1342 تا شهریور1343 به عللی نتوانستم به اجرای برنامه مشاعره بپردازم و غیبت من موجب شد که این برنامه دوست داشتنی دوستداران و هواخواهان خود را از کف بدهد و مشتاقان را ملول و افسرده سازد .
همین دوستان صاحب دل و سخن شناس اونقدر از غیبت من در این برنامه اظهار ملامت کردند تا اینکه دوباره به اجرای اون پرداختم و انجمن گرم ما کار را از سر گرفت .
من بسی مباهی و مفتخرم که توانسته ام با ایجاد این برنامه به کاری شریف و معنوی و ادبی و امت پسند دست بزنم و بزم پر شکوه خداوندان شعر و ادب را با هواداری شعر دوستان و ادب پروران پرشکوه تر سازم و نیز کاری کنم که با مطالعه جُنگ ها و تفحص و تدقیق در تذکره ها بر آثار و نام سخن سرایان فراموش شده و از یاد رفته دست یابم و نام اونان را در برنامه مشاعره بازگو کنم تا شعردوستان در یابند که برخی شاعران گمنام موجد .آفریننده چه تک بیت های ارزنده و درخشانی بوده اند .
کوتاه سخن من روا ندیدم که علاقه مندان فن مشاعره را از داشتن کتابی منقح با ابیاتی دل انگیز محروم بدارم بدین سبب این کتاب فراهم آمد تا خود راهی هموار و مشوقی گرم خو برای مشاعره نمايندگان باشد و بر خود لازم می دانم که در این مقال از همکاری و فداکاری و صمیمیت دوست ارزنده و وفادارم آقای محمد امین که خود نیز از علاقه مندان و قهرمانان برنامه مشاعره هست در دست نویس کردن قسمتی از این کتاب سپاسگذاری کنم .
خواننده عزیز من مفتخرم که در حد وجودی خویش بر اثر مجاهدت ها موجی از سر گرانی ها و بی اعتنایی های نسل جدید را به شعر مفخم و گرانقدر پارسی از میان ببرم و در عده ای کثیر از جوانان و دختران و پسران این مرز و بوم گرایشی ارزشمند به سوی آثار مفاخر بزرگ ادبی و سخن آفرینان پیره دست بیافرینم .3خدای را در این توفیق خدمت سپاس می گویم و از او می طلبم که مرا در کارهای نیک و سودمند یار و مددکار باشد .
بهمن 1343
مهدی سهیلی

و اینک چند تک بیت ناب از حرف پ:


پرسی مرا که شام تو چون بگذرد به هجر
شام مرا ز روز سیاهم نگاه کن
«مهدی سهیلی»
***
پی نظاره اون چشم های خواب آلود
هزار مرحله را پای من به خواب دوید
«صائب»
***
پیچ وتاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
نیست ممکن موج از آب روان برداشتن
«؟»
***
پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من
«حمید نقوی»
***
پرتو عمر چراغیست که در بزم وجود
به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش هست
«سایر مشهد مقدسی»
***
پای سروی ،جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
«رهی معیری»
***
پر هست شهر ز ناز بتان نیاز کم هست
مکن چنان که شوم از تو بی نیاز مکن
«وحشی بافقی»
***
پروانه صفت دیده به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
«عاشق اصفهانی»
***
پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمع
بیچاره دل ماست که در سوز و گداز هست
«وصال شیرازی»
***
پیش از خبر آمدنت آمدی ای شوخ
می خواستی از شادی بسیار بمیرم
«نیکی اصفهانی»


آیا این درخواست عاشق از معشوق رواست؟.....

6:

تک بیت هایی ناب از کتاب مشاعره با حرف «ت» :

تو را ز آینه حال دلم شود روشن
اگر به حسرت من سوی خود نگاه کنی
«عاشق»
***
تماشا داشت در محفل ز بیم مدعی امشب
نگاه دیر دیر یار و آه گاه گاه من
«عاشق»
***
تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان
نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند هست
«صائب»
***
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الاهی
«شهریار»
***
تمام عمر ستم کرد و من همان عاشق
به یک نگه که در آغاز دلربایی کرد
«حزین خراسانی»
***
تو مرا سوزی و من سوزم از این غم که مباد
باد بیرون برد از کوی تو خاکستر من
«ابوالحسن فراهانی»
***
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل اونقدر ببر که توانی نگاه داشت
«اختر یزدی»
***
تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارش
من و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش
«فروغی بسطامی»
***
تا کی ز انتظار تو هر دم ز اضطراب
آیم برون ز خانه و در کوچه بنگرم؟
«میرزا اشرف»
***
تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده
بی اونکه وعده باشد در انتظار بوده
«ضمیری»


رونمایی از نامه‌ای درباره «غرور و تعصب» بعد از 200 سال!

7:

چند تک بیت ناب از کتاب مشاعره با حرف «ث»:

ثابت و سیاره گردون من اشک هست و آه
آه سردی کز جگر برخاست مهتاب من هست
«صائب»
***
ثابت قدمان دل به تمنای تو بستند
با اونکه شب و روز به هجر تو نشستند
«؟»
***
ثانیه ای فارغ ازغمت ننشستم
گرچه تو مهر از دلم ربودی و رفتی
«عبدالله خزان»
***
ثمری گر ندهد آه فغان خواهد داد
اثری گر نکند ناله دعا خواهم کرد
«مشتاق اصفهانی»


ابتهاج

8:

از کتاب اشک مهتاب

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟

به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه-
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر اون پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم...؟!

9:

چند تک بیتی ناب از کتاب مشاعره با حرف «ج» :

جز چشم سیاه تو که جانهاست فدایش
بیمار ندیدم که توان مرد برایش
«صائب»
***
جادوئی کردند امت تا سیه شد روزگارم
اندرین دعوی ندارم غیر چشمانت گواهی
«بهار»
***
جنون ز روز ازل بود قسمتم لیکن
از اینکه دیر رسیدم نصیب مجنون شد
«درکی قمی»
***
جذبه عشق بنازم که دم مردن شمع
گریه اش جز پی ناکامی پروانه نبود
«دهقان سامانی»
***
جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران
یعنی که ز شبهای دگر بهترم امشب
«غزالی مشهد مقدسی»
***
جهان روشن به ماه و آفتابست
جهان ما به دیدار تو روشن
«سعدی»
***
جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را
خواهم از جان بهتری یابم که اون گویم تو را
«هلالی جغتایی»
***

10:

شعر زیبای «اشک مهتاب»:

تو دیروز بر چشم من چشم بستی
به صد ناز در دیده من نشستی
مرا با دو چشمی که آتشفشان بود
نگه کردی و خنده بر لب شکستی

ز چشم سیه مست ناز آفرینت
به جان و تنم مستی خواب می ریخت
نگاهت چو می تافت بر دیده من
به شام دلم موج مهتاب می ریخت

چو لبخند روی لبت موج می زد
دل من از اون موج توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو تاب می خورد
مرا حیرت از شاهکارخدا بود

پی نوشخندی چو لب می گشودی
به دندان تو بودلطف سپیده
ندانم که الماس دندان نما بود
ویا اشک مهتاب برگل چکیده؟

بسی رفت و بی مستی عشق بودم
به چشمت قسم مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی خیالت گواه هست
که او را بجای تو در بر گرفتم

پس از این دلم بی تو چون گور سرد هست
بیا بخت من شو در آغوش من باش
مرو بی تو شبهای من بی ستاره ست
تو پروین شبهای خاموش من باش

11:

شعر «نامه» از کتاب اشک مهتاب:

به شوق اونکه به سوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چو رفتم اونکه کنم نامه را به نام تو آغاز
نداد گریه مجالم فتاد خامه ز دستم

میان آینه اشک عکس روی تو دیدم
که خنده بر لب و چشمی به سوی من نگران داشت
نشان مهر در اون نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من و دل به جانب دگران داشت

میان گریه نوشتم که ای ستاره بختم
بر آسمان وفا خیره ماندم و ندمیدی
در آرزوی محبت امید دل به تو بستم
چه آرزو؟ چه محبت؟ کدام دل؟ چه امیدی؟

چه شد که رشته این عشق دلفروز بریدی؟
چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟
چه روزها و چه شبها که ای پرنده عرشی
به انتظار نشستم به بام من ننشستی

مگر به یاد نداری میان باغ که با من
شکوفه بود و تو بودی و ماهتاب بهاری
لبان پر هوس ما به کار بوسه ربایی
صفای چشمه مهتاب گرم آینه داری

بسی شکوفه به زلف تو دانه دانه نشاندم
شراب عشق ز چشم تو قطره قطره چشیدم
به پای تا سر تو جای جای بوسه نهادم
ز چشم خامش تو حرف حرف راز شنیدم

شکوفه ها چو به زلفت نشست در شب مهتاب
نگاه فرمود که: برگرد مه ستاره نشسته
دو نسترن به بناگوش خود نهادی و فرمودم:
به لاله های بهاری دو گوشواره نشسته

صفای شانه اون سینه سپیدتر از یاس
ز لطف بود چو آیینه در برابر مهتاب
شراب نور چو بر سینه سپید تومی ریخت
چو برف بود که بارد شبی به چشمه سیماب

هنوز بانگ و در گوش من نشسته که فرمودی
غریب عشقم و آغوش گرم توست پناهم
به جر لبان تو هرگز لبی به بوسه نگیرم
به غیر عشق تو عشق کسی به سینه نخواهم

هنوز خانه من بوی عطر زلف تو دارد
هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو آید
نوای گرم پریچهرگان چو بشنوم از دور
میان اونهمه در گوش من صدای تو آید

سپیده سر زد و اون نامه را به یاد تو بستم
به سوگ گریزان خویش اشک فشاندم
نهادمش به لب و با لبان داغ و عطشناک
به یاد روی تو، بر روی نامه ، بوسه فشاندم

بفرمودمش : برو ای نامه قاصد دل من باش
بگو به یار گریزان ، حکایتی که تو داری
تو زودتر ز من ای نامه! روی دوست ببینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟

12:

گريه اي در شب

امت نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته هست

امت ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا اونكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته هست

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته هست

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ايشانرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گايشاند:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سايشان ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود هستاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته هست راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گايشانم:

كاي شب نشينان تهي دست !

ايشان بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !

من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رايشانان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

13:

قهرمان خسته

اي قهرمان خسته ميدان زندگي !

اي رهنورد خسته تن و خسته جان من !

مايشان سپيد گونه تو گرد راه تست

آثار خسته جاني تو در نگاه تست

در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ

بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود

بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ

درد و ملال بود و غمي جانگداز بود

اما به زندگاني پر افتخار تو ـ

نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود.

***

دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك

روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد

جان تو جز به راه مروت گذر نكرد

مرد خدا توئي

روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ

هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد

***

تو پاكدامني

در چهره تو نقش مسيحا نشسته هست

اندهگين مباش ـ

گر روزگار، با تو گهي كجمدار بود.

زيرا نصيب تو ـ

از اين شكستها شرف و افتخار بود.

***

اي مرد پاكباز !

در راه عمر، هر كه سبكبار ميرود ـ

پا مينهد به درگه حق، رو سپيد و پاك

و اون سيم و زد طلب كه گرانبار زيسته هست

دست گناه مينهدش در دهان خاك

***

اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !

دانم تو كيستي

دانم تو چيستي

يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ

مردانه زيستي

در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ

پنهان گريستي .

در چشم من مسيح بزرگ وقته اي

اي مرد پاكزاد

بر جان پاك تو ـ

از من درود باد ـ

از من درود باد

14:

گنهكاري در محراب

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست

اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

پاك يزدانا!

با همه آلوده داماني-

روح من پاكست و ذوق بندگي دارم

گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري

در كفم سرمايه شرمندگي دارم

***

اي چراغ شام تار بينوايان!

در كايشانر تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم

ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست

سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-

ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.

***

ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!

جان پاكم سايشان تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز

اونكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست

راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم

هر سر مايشان سياهم آيه شام سيه روئيست

رشته مايشان سپيدم پرتو صبح پشيمانيست

***

زندگي بخشا!

هر وقت از مرگ ياد آرم ـ

بند بند هستخوانم مي كشد فرياد از وحشت

ز اونكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست

واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو رايشان آرم

گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم

جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.

***

روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-

تا بباري بر كايشانر جان من باراي رحمت را

من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!

عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را

***

اي خداي كهكشانها!

تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-

نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني

تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-

ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني

***

در درون جان من باغي ز توحيد هست،اما حيف-

گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده هست

وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده هست

تا بشايشاند گرد را از چهره اين باغ-

بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را

تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-

برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را

***

كردگارا!

فرمودگايشان با تو عطر آگين كند موج نفسها را

اونچه خرم ميكند گلزار دل را،فرمودگو با تست

نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را

ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-

تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را

***

اي سخن را زندگي از تو!

من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-

تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو

بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم

اونچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟

***

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا! خلوتم ازگريه لبريزست

اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

15:


مادر مرا ببخش

مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگين و خطا كار خايشانش را

مادر! حلال كن كه سرا پا نامت هست

با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميرايشان

سر تا بپاي من

غرق ملامت هست.

***

هر لحظه در برابر من اشك ريختي

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

***

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

***

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ

كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

***

سپس خدا ، خداي دل و جان من توئي

من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، اون فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

***

اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ

فانوس چشم خايشانش ــ به ره ، بر فروختي

بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ

بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ

با چشم خواب سوز ـــ

چون شمع دير پاي ـــ

هر شب، گريستيئ ـــ

تا صبح ، سو ختي.

***

شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ

خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.

رفتي به آستانه مرگ از براي من

اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.

***

اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ

گايشاناي داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ

ايشانرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.

***

در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.

***

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست

من در پناه رايشان چو ماه تو آمده ام

مادر ! مرا ببخش

فرزند خشمگين و خطا كار خايشانش را

مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت هست

با چشم اشكبار ز پيشم چو مي رايشان ـــ

سر تا به پاي من ـــ

غرق ملامت اس

16:


من و پائيز


تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هايشان هايشان باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گايشانم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان هست

و در سوك بزرگ باغ، گريان هست

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگايشاند ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ هست

تنت در پنجه مرگ هست

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد هست ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد هست

و طفل برگهاي آرزايشانم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه هست ـ

دلم لبريز اندوه هست .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا فرمودم، خطا فرمودم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشايشاند ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت پوشش برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد هست ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد هست

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

پوشش برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد هست و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده هست بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي

17:


نگاهي در سكوت

خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته

به اون عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد

به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند

همه كاشانه شان خالي از قوت هست

سخنهاشان نگاهي در سكوت هست

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند

به اون « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

باون كودك كه ناكام هست كامش

ز پا ميافكند بايشان طعامش

به اون جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

به اون بيكس كه با جان در نبرد هست

غذايش اشك گرم و آه سرد هست

به اون بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

به اون دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

به اون چشمي كه از غم گريه خيز هست

به بيماري كه با جان در ستيز هست

به داماني كه از هر عيب پاك هست

به هر كس از گناهان شرمناك هست ـ

دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

18:


واپسين نگاه

واي ...

صد واي ...

اختر بختم

پدرم، اون صفاي جانم مرد

مرگ اون مرد، ناتوانم كرد

چكنم؟ سپس او توانم مرد

هر پدر، تكيه گاه فرزندست

***

ناله، بي او چگونه سر نكنم؟

او بمن شوق زندگاني داد

نيست شد تا مرا توان بخشيد

پير شد، تا بمن جواني داد

او خداوند ديگر من بود

***

پدرم لحظه هاي آخر عمر

نگه خايشانش در نگاهم دوخت

بمن اون ديدگان مرگزده

بيكي لحظه، صد سخن آموخت

نگهش مات بود و گايشانا بود.

***

واپسين لحظه، با نگاهي فرمود:

واي، عفريت مرگ، پيدا شد

آه ...

بدرود، اي پسر، بدرود !

دور، دور جدائي ما شد

اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.

***

نگه بي فروغ او ميفرمود:

نور چشمان من، خدا حافظ !

واپسين لحظه ها ديدارست

پسرم! جان من - خداحافظ

تو بمان، زندگي براي تو باد.

***

آفتاب منست بر لب بام

شمع عمرم رود به خاموشي

قصه تلخ زندگاني من

ميرود در دل فراموشي

تو، پدر را زياد خايشانش مبر.

***

چون پدر را بخاك بسپاري

پا نهي بي اميد در خانه

نيست بابا، وليك ميشنايشان

بانگ او را بصحن كاشانه

من چه گونه دل از تو برگيرم؟

***

باد باد اونوقت كه شب، همه شب

از برايت فسانه ميخواندم

همره لاي لاي مادر تو

تا بخوابي، ترانه ميخواندم

واي ! اون عهد ها گذشت، گذشت.

***

در جهاني كه بس تماشا داشت

شد تمام اين وقت سياحت من

زندگاني بجز ملال نبود

مرگ، آرد پيام راحت من

زندگاني ما پس از مرگ هست.

***

همره ناله هاي آرامم

خستگي از تنم فرو ريزد

واپسين ناله هاي خسته ي من

بانگ شاديست كز جگرخيزد

پسرم! اشك غم چه ميريزي؟

***

پسرم، اشك گرم را بگذار

در دل كلبه هاي سرد، فشان

از رخ كودكان خاك نشين -

با همين سيل اشك، گرد فشان

حق پرستي به خدمت ایجاد هست.

***

پسرم! دوستدار مادر باش

او براي تو يادگار منست

همچو جان پدر عزيزش دار

كو چراغ شبان تار منست

غافل از حال او مباش، مباش

***

مادرت گوهري گرانقدرست

بانگ بر او مزن، گهر مشكن

دل من بشكند ز آزارش

جان بابا، دل پدر مشكن

هيچكس نازنين چو مادر نيست.

***

زندگي پاي تا سر افسانه هست

مادر دهر، قصه پردازست

عمر ما و تو قصه اي تلخست

تلخ انجام و تلخ آغازست

قصه يي ناشنيدنش خوشتر

***

بسته شد دفتر حيات پدر

ديگر اين داستان بسر آمد

قصه ما بسر رسيد و كنون -

نوبت قصه ي پسر آمد

قصه ي عمر تو بسر نرسد






19:


همه جا پائيز هست

من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپايشانه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت اون كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد.

***

واي،اندوه اندوه

اون درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان وقت

جامه ي سبز مرا غارت كرد

واونچه مانده هست براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كايشانر هست كايشانر

نه در اون نغمه روديست نه آبادانيست

***

اون درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي هست

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز هست

چه شد اون شور بهار؟

چه شد اون گرمي عشق؟

همه جا پائيز هست

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه هست

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز هست.

***

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

***

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سايشان خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ايشانرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

20:


شهر طلائي

ميدود در پيكرم خوابي پريشان

خواب مي بينم كه در اونسايشان دريا در جهاني دور-

از درو ديوار يك شهر طلايي-

ميچكد باران نور رنگ رنگ از هر چراغي

هر هوسجو از زني خود كامه ميگيرد سراغي

ميخزد در هر سرا بر هر پرند سينه يي لبهاي داغي.

كوچه ها از نكهت سكر آور بس عطر مالامال-

قصرها از بانگ موسيقي گرانبارست

وبلورين جامها از باده گلرنگ سرشارست

آبشار نور ميريزد به بازوهاي مهتابي-

و به برف شانه هاي ياس رنگ پرنيان پيوند-

موج شهوت ميدود در مايشانرگهاي جوان و پير-

بانگ نوشانوش ميپيچد بزير سقف هر تالار

ميشكوفد غنچه هر بوسه اي در سايه لبخند

در پس هر «بار»-

كامجايشانان در كنار كام بخشان سپيد اندام-

مست و پيروزند

باده نوشان در حريم گرم آغوشان شيرين كار-

شهوت افروزند.

***

در همين شهر طلايي-

كوچه هاي تنگ و تاريك و مه آلوديست

كوخ ها و كلبه ها وكومه هاي ناله اندوديست-

كز درونش بايشان مرگ و فقر ميخيزد

وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.

در پس هركوچه يي بيغوله يي

كز درونش بايشان مرگ وفقر ميخيزد

وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.

در پس هر كوچه يي بيغوله يي تنگ هست و دهشت بار

درهمين بيغوله ها بس دخمه ها چون غار

در دل هر غار، ميلولند و مينالند

پاك جاناني همه انسان و بي آزار

روزشان بس كور-

شامشان بس تار.

***

در دل اين كلبه ها و كومه هاي سرد-

«بانگ موسيقي» صداي گريه زنهاي غمگين هست

«جام مي» دلهاي مردان تهيدست هست

چك چك باران كه ميريزد بر اين ايشانرانه ها از سقف-

شيرخواره كودكان را لاي لاي سرد وسنگين هست

***

در چنين بيغوله هاي تار-

كودكان گرسنه با چهره هاي زرد در خوابند

دختران بي پدر با كاروان درد همراهند

عطر مستي بخششان گر در رسد ازراه-

بايشان جاندارايشان قرص كوچك نان هست

نغمه يي كز نايشان خيزد-

ناله هاي آشكار از درد پنهان هست

***

بوسه هاشان بوسه يي برگونه هاي سرد-

خنده هاسان خندهيي بر كاروان درد.

كودكاني شب نياسوده-

دختراني غصه فرسوده-

مادراني محنت آلوده-

شوهراني روز تاشب در پي يك لقمه نان بس راه پيموده-

شب نشينان غم و اندوه سرشارند

وز غم بي خان و ماني ها گرانبارند.

نه چراغ نور بخشي-

تا كه يكشب گرد هم درهاله اندوه بنشينند

نه شعاع آرزايشاني

تاره فرداي خود را پيش پابينند

***

اشكريزان ميزنم فرياد:

هاي...

اي شهر طلايي...

باتوام اي پير سنگين خواب!


اي كه ميچرخي به گرد خود چنان گرداب!

ناله زورق نشينان به دريا مانده را بشنو

بي سرانجامان توفان ديده را درياب

21:

سنگي بنام زندگي

تنهاي تنها-

غمناك غمناك-

پا مينهم در كوچه هاي آشنائي

از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير

ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي

***

اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود

عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-

برصبح من اميد ميريخت

برشام من لبخند ميزد

***

اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود

اما وقته-

او را كنون در هاله ي ماتم نشانده

اون شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-

دست جداييها نگين غم نشانده

***

درسالها دور....

گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير

همچون شباايشانز-

در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت

وز تندباد خنده هايش-

از باغ لبهاش-

هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت

***

اندوه اندوه

اون كودك ديرين كنون مردي غمين هست

گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته هست

لبخند او بر رايشان لبهايش فسرده هست

گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته هست

***

ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند

گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست

هرجا درختي بود سرسبز-

امروز،هيمه هست

بي بار و برگ هست

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


اي واي،اي واي

22:

آي انسان

آي ...

انسان!


اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان هست كز چشم تو پنهان هست

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل اونكس كه پندارد خدايي نيست

آي...

انسان!


اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خايشانش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي...

انسان!


اينكه پنداري به اقبال طلا جاايشاند خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنايشان فرياد قارون را

اون نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار هست

سينه ام از خاك گورستان گرانبار هست

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد اونروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

اون وقت فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي...

انسان!


اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سايشان بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان امت خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي...

انسان!


اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي...

انسان! سركشي بس كن


عقربكهايوقت در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط وقت مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط وقت جاريست

اونچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست






23:

گريه اي در شب

امت نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته هست

امت ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا اونكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته هست

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته هست

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ايشانرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گايشاند:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سايشان ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود هستاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته هست راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گايشانم:

كاي شب نشينان تهي دست !

ايشان بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !

من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست


در پيشگاه زرد رايشانان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

24:

گرداب



غوغاي توفاني كه كار مرگ مي كرد ـــ

انگيخت در گرداب دريائي بلائي

كشتي شكست و باد بان را باد بر كند

آشفته شد چون موج دريا ،نا خدائي

***

او بود و فرزندان رنگ از رخ پريده ـــ

او بود ودريا بود وتوفان و بلا بود

بيچاره ، در چنگال توفاني بلا خيز

چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود

***

او چون حبابي بود در گرداب مانده ـــ

دستي نبودش تا كه با دريا ستيزد

درمانده يي پا بند فرزندان خود بود

پايي نبودش تا كه از دريا گريزد.

***

او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ

در دست توفان ، در دل گرداب مي ديد

در چنگ موج بي امان زندگي سوز ـــ

بنياد عمر خايشانش را بر آب مي ديد

***

من نا خداي كشتي بي باد بانم

گرداب من ، اين موج خيز زندگاني

من پاسبان جان فرزندان خايشانشم

اما نمياد ز دستم پاسباني

***

من ، اون حبابم در دل گرداب مانده

دستي ندارم تا كه با دريا ستيزم

در مانده ايي پا بند فرزندان خايشانشم

پايي ندارم تا كه از دريا گريزم.


25:

ماهيگير


در روزگاران خوشايند جواني ـ

اين زندگي در چشم من درياچه اي بود

درياچه اي آرام و روشن ـ

درياچه اي پيروزه گون و آسمان رنگ

درياچه اي با رقص خوش آهنگ « قو» ها

آكنده بود آغوش اين درياچه سبز ـ

از ماهيان سرخ رنگ « آرزو » ها

***

من اون وقت « صياد » نيرومند بودم

هر روز و هر شب چون عقابي تيز پرواز ـ

با « دام » خود دنبال ماهي ها دايشاندم

چون مرغكان دنبال « ماهي » پر كشيدم

تا قعر دريا پيش ماهي ها رسيدم

اما بيكبار

حتي بيكبار ـ

در « تور » ـ تصايشانري هم از « ماهي » نديدم .

***

يكعمر بگذشت

از چشم من بگريخت خورشيد جواني ـ

بي باده شد پيمانه هاي زندگاني ـ

مهتاب پيري گرد سيمين بر سرم ريخت ـ

آمد بديدارم وقت ناتواني .

***

امروز هم اين زندگي در ديده من

درياست ـ دريا

اما چه دريائيست ؟ دريائي كف آلود

درياي ابر اندود و پر طوفان و پر موج

دانم كه ماهي هاي سرخ « آرزو »‌ها ـ

صدها هزاران در دل درياچه خفته هست

دانم كه در هر گوشه درياي پر موج

دور از نگاه من، بسي « ماهي » نهفته هست

***

اما چه حاصل ؟

امروز، من « صياد » پيرم

در چنگ نيرومند پيري ها اسيرم

من پير ماهيگير بي تاب و توانم

با دست لرزان ـ

با پاي خسته ـ

امروز، اون صياد نيرومند ديروز ـ

از پا نشسته

نيرايشان ديدنها ز چشمم رخت بسته

از هر نسيم و موج، ميلغزم بسختي

بس « تار‌» ها از « تور» صيد من گسسته

در دستهايم قوت « پارو زدن » نيست

از سايشان ديگر ـ

بس « تخته »‌ها از « قايق » عمرم شكسته

با خايشانش ميگايشانم كه: افسوس ـ

صياد نيرومند ديروز ـ

امروز « پير » هست

درياي من درياي پر موج و شرير هست

با اينچنين « دريا » و اين « فرتوتي » من ـ

ديگر شكار ماهيان آرزوها ـ

بسيار دير هست

بسيار دير هست .

26:

موسا



اي خدا!بشنو ز «طور» سينه ام فرياد تلخم را

برسرم سنگيني كوه هست

سينه ام «سينا» ي اندوه هست

اي پناه بي پناهان!

من چو «موسا» در ميان قوم خود تنهاي تنهايم

بر فراز كوه غمها اشك در پاي تو ميريزم

سينه مالان ميخزم برقله هاي شعر-

تا به اعجاز سخن،اين مرده جانان را بر انگيزم

بارالها!

در كايشانر روحشان ره كوره اي از دين و دانش نيست

باچنين غربت خدايا با كدامين كس در آميزم؟

***

اي سخن را زندگي از تو!

شعر من «الواح» گايشانائي در چنگم

شعر من گايشاناترين «فرمان» من،كز «آتش طور» دلم خيزد

ليكن اين آلودگان كور باطن را-

هيچ نيرو برنينگيزد

***

در سخن دارم «يد بيضا» ولي اين قوم خفاشند

معجزم را در سخن ناديده ميگيرند

اين جماعت،راهشان تا شهر دل دور هست

چون«كليم» از آستينم ميتراود نور

اي دريغ اين گرگ طبعان چشمشان بيگانه با نور هست

ميدمم جان در سخن ها

از «عصائي» اژدها سازم

ليكن اينان معجزم را سحر انگارند

اي خدا اين جمع،چشم عقلشان كور هست

***

كردگارا،اين بد انديشان كج پندار

همچو «قارون» جز طلا حرفي نميدانند

غير نقش سيم و زر نقشي نمي جايشانند

جز بت زرين،خدائي را نميخوانند

***

بي همانندا!

اين سيه انديشگان راه گم كرده-

چشم دل بر «سامري» دارند

تابجنباند بدست شعبده «گوساله ي زر»را

اون وقت چون بندگان برخاك ميافتند

ازطلا معبود ميسازند

آزمودم بارها اين زر پرستان ثناگر را

هروقت بانگ طلا در گوششان پيچد

مي نهند ازبهر سجده برزمين سر را

***

دادخواها!

اين سيهكاران بد فرجام را جز زر خدائي نيست

جز بسايشان «سامري» از اين جماعت رد پائي نيست

گر در آميزم سخن رابا صفاي چشمه ي مهتاب

از سخن،اين تيره جانان را صفائي نيست

***

اي خدا!بشنو ز «طور» سينه ام فرياد تلخم را

برسرم سنگيني كوه هست

سينه ام «سينا» ي اندوه هست

اي پياه بي پناهان!

من چو «موسا» در ميان قوم خود تنهاي تنهايم

بر فراز كوه غمها اشك در پاي تو ميريزم

سينه مالان ميخزم بر قله هاي شعر-

تا به اعجاز سخن اين مرده جانان را بر انگيزم

بار الها!

در كايشانر روحشان ره كوره اي از دين و دانش نيست

باچنين غربت خدايا با كدامين كس در آميزم؟

*****

27:

نامرد



به ناامتان مهر كردم بسي

نچيدم گل امتي از كسي



بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود



نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي



چو كم كم به نيرايشان من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ



بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد



شكستند پشتم نمكخوار گان

دورايشانان بيشرم و پتيارگان



گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان



ندارم هراسي ز نيرايشان مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت



محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي



تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست


28:

وحی



در اون ايام، خاك فتنه خيز مكه، يعني مهد بدكاران

درون ظلمت جهل و تباهي دست و پا ميزد

توانگر، آتش حسرت بجان بينوا ميزد

ستمكش، بر در هر خانه دست التجا ميزد

شبانگاهان ـ

نوائي غم فزا در ناي مرغ شب گره ميخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر ميخواند ـ

گروهي تيره جان بي سعادت را صلا ميزد

***

بهركس ميرسيدي، حربه الحاد در كف داشت

رهي گرپيش پائي بود، راه ننگ و پستي بود

و گر رنگي بروئي بود، رنگ بت پرستي بود

محبت، امتي، انصاف، پاكي، پاك انديشي ـ

ميان توده ها گم بود .

چپاول، زورگايشاني، ناجوانمردي، تبهكاري ـ

يگانه كار امت بود.

در اين هنگامه ها، مردي غمين با چشم تر هر شب

به « كوه نور » در « غار حرا » ميرفت

همه شب با غمي سنگين ببال مرغ انديشه ـ

ز « كوه نور » تا عرش خدا مي رفت

لبش خاموش بود اما سرا پايش پر از فرياد

به پرواز خدائي تا دل بي انتها ميرفت

تني لرزان، دلي ترسان، ز بيم حق تعالي داشت

و در اون غاز تنهائي

رواني روشن از كر و بيان عرش اعلا داشت

***

بدان اين مرد برتر، آشناي راز سرمد بود

كه از دلبستگي ها و ز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاكان جهان آفرينش را سرآمد بود

نفس را نكهت جاايشاند مي بخشم بنام او

مهين پيغمبر عالم

هما عرش پرواز خدا سير فلك پيما

ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود

***

بلي او، اون يگانه، اون فلك سير خدا پيوند ـ

بهمراه دلي نوراني و عزمي گران چون كوه ـ

ز « كوه نور » شبها ديده بر « ام القري » ميدوخت

و در اندوه جهل امت « ام القري » ميسوخت

***

يكي شب « كوه نور » آبستن رمزي خدائي شد

شبي رخشان ز بام آسمان آبي « ملكه »

ندانم عرشيان از خوشه پرايشانن

به دربار محمد در « حرا » گل ميفرستادند

و يا با ريزش صدها ستاره آسمانيها

زمين را بوسه ميدادند

***

شبي حيرت فزا دست خداي آسمانها بر سر كعبه

گل مهتاب ميپاشيد

بچشم امت « ام القري » در اون شب روشن

ز بام لاجوردي سرمه ها خواب ميپاشيد

در اون مهتاب شب، غار حرا خورشيد در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خايشانش گريان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاك يزدان بود

در اون هنگامه شهر مكه بود و خواب و مدهوشي

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هايش

در اون شب حال مهمان « حرا » نقشي دگرگون داشت

شراري بود از دنياي غيبي در سراپايش

دل « كوه حرا » شد گرم

گمان كردي كه نبضش بي امان مي زد

تو فرمودي ميدود نور خدا در جايشان رگهايش

***

به كوته لحظه اي چشم محمد، گرم شد از خواب

ولي در خايشانش حيران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش، ديده را وا كرد

ز پشت ديدگان تا عرش، نوري را تماشا كرد

بخود لرزيد از وحشت

نگاهي پر ز انديشه بسايشان آسمانها كرد

دهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهي

صداي نبض خود را ميشنيد از دِهشتي سنگين

بديدار شفرمودي ها ز جاي خايشانشتن بر جست

عرق چون شبنم سردي بچهر روشنش بنشست

غريوش در دل « كوه حرا » پيچيد

فغانش از زمين بر رفت و در عرش خدا پيچيد

***

ببانگي پر تضرع فرمود:

كريما! كردگارا! پاك يزدانا! خداوندا!

حكيما! مهربانا! بي نيازا! بي همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاايشاندان سرمد را

بگير از مهرباني دست لرزان محمد را

مرا در كشف راز غيب، ياري ده

بجان من توان پايداري ده

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نميدانم .

***

محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها

محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها

دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي

من امشب سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم .

عجب نوريست اين نور شفرمود امشب

كجا خورشيد و ماه آسماني اين ضيا دارد ؟

نگه چون ميكنم دنباله تا عرش خدا دارد

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم

***

محمد در سخن با خايشانش بود اونگاه چون تندر

نوائي آسماني در دل غار حرا پيچيد

صدائي در زمين از سايشان عرش كبريا پيچيد

در اوندم، حق تعالي، گوش بر بانگ خدا ميداد

محمد، مات و حيران، گوش بر بانگ خدا مي داد:

بخوان هان اي محمد! فرمود: من مطالعهنمي دانم

ندا آمد: بخوان با من اي امي مكه !

بناگه چشمه نوري بجان پاك او تابيد

دوباره اين ندا آمد:

بخوان اي بارگاه كبريا را بهترين بنده

بخوان بر نام قدس پر شكوه آفريننده

خداوندي كه انسان را ز خون بسته مي سازد

بخوان بر نام پاك خالق اكرم

بنام اونكه دانش را به نيرايشان قلم آموخت

بنام اون خداوندي كه از رحمت ـ

بجان امت نادان چراغ معرفت افروخت .

***

محمد از شكوه وحي مي لرزيد

در اون ساعت ـ

محمد بود و شهر مكه و وحي خداوندي

پس از اون شب جهان داند كه در فرمودار پيغمبر ـ

سخن از عشق حق بود و حديث آرزومندي

***

محمد از دل « ام القري » اين نغمه را سر داد ـ

كه: اي انسان! خدا يكتاست

بجز يكتا پرستي هيچ راه رستگاري نيست

بديگر راهها گر پا گذاري غير خواري نيست

در اين آيين جاايشاندان

لب خود را فرو بند از سپيدي وز سياهي ها

تو را تا كي سخن از قصه رنگ هست

در اين آئين سخن از رنگها ننگست

به كيش راستين ما

گرامي تر بود اونكس كه در ايشان گوهر تقواست

گر از شرق هست، ور از غرب هست

گر از روم هست، ور از زنگست

چه گايشانم از شكوهت؟ اي محمد اي مهين فرزانه عالم !

مرا پاي سخن لنگست

ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرينش كيست ؟

ستايش را توانم نيست ميدان سخن تنگست

ولي با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گيتي

بهين گلبانگ جاايشاندست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابر مردا! زوالي نيست گلبانگ حقيقت را

بياد تو ز مهد خاك، تا نه گنبد افلاك

هميشه، هر وقت، هر شب

نوازشگر، نسيم بانگ توحيد هست

طنين افكن نوائي گرم آهنگ هست

29:

های و هوی باد



آهوان را هر نفس از تيرها فريادهاست

ليك صحرا پر ز بانگ خنده صيادهاست



گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست

بسكه از جور خزان بر باغها بيدادهاست



غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد

هر پر بلبل كه بيني نقشي از اون يادهاست



باغبان از داغ گل در خاك شد اما هنوز

هاي هاي زاريش در هايشان هايشان بادهاست



گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشك

لب فرو بستم ولي در سينه ام فريادهاست .


30:

یتیم



سلام، اي دختر بي مادر تنها !

كه ميبينم بزير پاي تو اقليم فردا را

سلام، اي كودك امروز، اي نام آور فردا

كه ميدانم بفرمان تو ملك آسمانها را



غمت نازم ـ

چرا چشمت پر اندوه هست ؟

بدلها رنگ غم ميپاشد اين چشمان پر اندوه

بخند اي تكسوار شهر تنهائي !

كه موج خنده اي گرمت دل انگيز هست

بخند اي تك نهال دشت غربت ها !

كه از لبخند تو، دنياي انسانها طربخير هست

***

مباش اندوهگين اي تك نورد راه آينده !

نگه كن، همچو دامان طبيعت مادري داري

زمين و آسمان با تو

اميد جاودان با تو

خداي مهربان با تست

مباش اندوهگين اي دختر فردا !

ز مادر بهتري داري .

وقت چون باد ميپايشاند

يتيمي بر سر كوچ هست

اگر دل بر خدا بندي ـ

يتيمي واژه اي پوچ هست

***

لبت را رنگ شادي ده

كه پيروزي برايشانت با لب پر خنده ميخندد

نگه بر آسمانها كن ـ

بچشمت ماه ميخندد ـ

تمام آسمان با چهره ي تابنده ميخندد

در اين دنياي پهناور ـ

زمين از تو، وقت از تست، عشق جاودان از تست

لبت نازم بخنده باز كن لب را

كه در برق نگاهت كوكب پيروزي آينده مي خندد

31:

زلزله



لبخندها فسرد

پيوندها گسست

آواي لاي لاي زنان در گلو شكست

گلبرگ آرزايشان جوانان بخاك ريخت

جغد فراق بر سر ايشانرانه ها نشست

از خشم زلزله-

پوپك،شكسته بال بصحرا پريد و رفت

گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد

هر كلبه گور شود

عشق و اميد،مرد

***

در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست

با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته

هر سو دوان دوان-

افسرده كودكان زپي مادران خايشانش

دلدادگان دشت-

سرداده اند گريه پي دلبران خايشانش

***

در جستجايشان دختر خود مادري غمين

با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك

او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت

اماچه سود؟دختر او،آرزايشان او-

خفته هست در درون يكي تيره گون مغاك

***

بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته اند

بس مادران بخاك غريبي نشسته اند

بس شهرها كه گور هزاران اميد شد

شام سياه غم بسر شهر خيمه زد

آه غريب غمزدگان شكسته دل-

بالا گرفت و هاله ي ابري سپيد شد

***

اون كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت-

غير از مغاك نيست

اون كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود-

جز تل خاك نيست

***

اين فرموده بر لبان همه باوقتده هاست:

كاي دست آفتاب!-

ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر

اي ماه نقره رنگ!

ديگر مريز نقره بايشانرانه هاي ده

مارا دگر نياز بخورشيد وماه نيست

ديگر نصيب امت خاموش اين ديار

غير از شبان تيره و روز سياه نيست

***

خشكيد چشمه ها و بجز چشمه هاي اشك-

در دشت ما نماند

افسرد نغمه ها و بجز واي واي جغد-

در روستا نماند

***

ديگر حديث غربت وتنها نشستن هست

ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند

اونانكه بود بر لبشان داستان عشق-

خود «داستان» شدند

***

اين فرموده بر لبان همه باوقتده ماست:

هان،اي زمين دشت!

ما را تو در فراق عزيزان نشانده اي

ما را تو در بلاي غريبي كشانده اي

ماداغديده ايم

با داغديدگي همه دلبسته ي توايم

زينجا نميرايشانم

اين دشت،خوابگاه جوانان دهكده هست

اين خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست

ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم

اينجا مقدس هست

اين دشت عشقهاست

***

هر سبزه اي كه بردمد ازدامن كايشانر-

گيسايشان دختريست كه در خاك خفته هست

هر لاله اي كه سرزند ازدشت سوخته-

داغ دل ز نيست كه غمناك خفته هست

اما تو اي زمين

اي زادگاه ما!

ما باتو دوستيم

زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن

ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن

اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست-

ايشانرانسرا مكن

ور خشم ميكني

ايشانرانه كن عمارت هر قريه را ولي-

مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن

******

32:

زندانی



آي .

.

.

زندانبان!


صداي ضجه زنداني در مانده را بشنو

در اين دخمه ي دلتنگ جان فرساي را بگشا

از اين بندم رهايي ده

***

مرا بار ديگر با نور خورشيد آشنايي ده

كه من ديدار رنگ آسمان را آرزو مندم

بسي مشتاق ديدار زن و لبخند فرزندم

من دور از زن و فرزند ـــ

به يك ديدار خشنودم

به يك لبخند، خورسندم

***

الا اي همسرم ، اي همسفر با شادي و رنجم!

از پشت ميله هاي زندان، ترا دلتنگ مي بينم

و رايشانت را كه زيبا گلبن گلخانه ي من بود ـــ

بسي بيرنگ مي بينم.

***

به پشت ميله هاي سرد، چشمت گريه آلود هست

در آغوش تو مي بينم سر فرزند را بر شانه ات غمناك

مگو فرزند ...

جانم ، دخترم، اميد دلبندم


تو تنها، دخترم تنها

***

چو مي آئي به ديدارم ـــ

نگاهت مات و لب خاموش

نميخواني ز چشمانم ـــ

كه من مردي گنه آلودم اما پشيمانم

ترا در چشم غمگين هست فرياد ملامت ها

مرا در جان ناشاد هست غوغاي ندامت ها

ترا مي بينم و بر اين جدائي اشك ميريزم

نميداني چه غمگينم

غروب تلخ پائيزم

***

الا اي نغما خوان نيمه شب ، اي رهنورد مست!

كه هر شب ميخزي از پشت اين ديوار ،مستانه

و ميپايشاني بسايشان خانه ي خود، مست و ديوانه

دم ديگر در آغوش زن و فرزند، خورسندي

نه در رنجي، نه در بندي ـــ

ولي من آشناي رنجم و با شوق، بيگانه

تو بر كامي و من ناكام

تو در اون سايشان ، آزادي

من اينجا بسته ام در دام

ميان كام و ناكامي، نباشدغير چندين گام

بكامت باد، اين شادي

حلالت باد، آزادي

***

تو اي آزاده ي خوشبخت، اي مرد سعادتمند!

كه شبها خاطري مجموع و ياري نازنين داري

ميان همسر وفرزند ـــ

دلت همخانه ي شادي ـــ

لبت همسايه ي لبخند

بهر جا ميرايشان آزاد ـــ

بهرسايشاني كه دل مي گايشاندت رو ميكني خورسند

نه در رنجي و نه دربند

بكامت باد، اين شادي

حلالت باد، آزادي

33:

زندگی زیباست



« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟



صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند



ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل اونكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند



شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان اونكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند



« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جايشانند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟



34:

ستایشگر



جنبش اول كه قلم بر فرمود

حرف نخستين، ز « سخن » در گرفت

بي سخن آوازه عالم نبود

اينهمه فرمودند و سخن كم نبود



ما كه نظر بر سخن افكنده ايم

مرده اوئيم و بدو زنده ايم



خط هر انديشه كه پيوسته اند

بر پر مرغان سخن بسته اند



ليك، سخن را به درم، كار نيست

شان سخن، مدح « درم دار » نيست



اهل سخن امت آزاده اند

و اوندگران خيل گدا زاده اند



مرد « سخن » چون به « درم » خو گرفت ـ

كار سخنهاي ايشان آهو گرفت



چيست سخن؟ اونچه روانت دهد

بر زبر عرش، مكانت دهد



پرده رازي كه سخن پروريست

سايه يي از پرده پيغمبريست



كيست سخنور؟ كه خدائي كند

روح دهد، عقده گشائي كند



شعر بر آرد با ميريت نام

كالشعراء امرا ء الكلام



شاعر روشندل خورشيد راي

ماه فلك را بكشد زير پاي



به كه سخن، ديرپسند آوري

تا سخن از دست بلند آوري



هر چه در اين پرده نشانت دهند

گر نپسندي به از اونت دهند



مرد سخن، اونكه علم برزند

خيمه ي از ابر فراتر زند



چون به سخن گرم شود مركبش

جان به بلب آيد كه ببوسد لبش



هم، نفسش راحت جانها شود

هم، سخنش مهر زبانها شود



كار سخنور، طلب موزه نيست

ملك سخن، عرصه در يوزه نيست



نيست سخنور كه نياز آورد

پيش « درم دار » نماز آورد



منزله مرد سخنور بسيست

عرش، كجا منزل هر ناكسيست ؟



اونكه در اين پرده نوائيش هست ـ

خوشتر از اين حجره سرائيش هست ـ



با سر زانايشان ولايت ستان ـ

سر ننهد بر سر هر آستان



مرد سخن در طلب مزد نيست

ايشاننهمه، جز كار « سخن دزد » نيست



دزد سخن، اونكه بود جيفه خوار

همچو گدا بر در دينار دار



اف به سخن پيشه كه آزاده نيست

شاد به انعام خدا داده نيست



گر كه « سخن » در گرو « زر » شود

« بيهنري » كار سخنور شود



پيرايشان ياوه سرايان كند

گاه سخن، كارگدايان كند



لب بسخن دارد و در هر نظر ـ

ديده به انعام خداوند زر



در طلب طعمه يكروزه هست

ديده او كاسه در يوزه هست



گر كه « زر اندوز » شود « زرنثار »

با زر او مرد سخن را چه كار ؟



دم زند از او كه گدائي كند

با زر او كار گشائي كند



مرد سخن در پي ترفند نيست

خايشان « گدا » خايشان « هنرمند » نيست



اونكه ز چلپاسه بگيرد سراغ

نيست « فلك سير »، كه زاغ هست ، زاغ



مرد سخن، بسته دينار نيست

هيچ عقابي پي مردار نيست



***



بهر درم ياوه سرائي مكن

در حرم شعر، گدائي مكن



چند پري چون مگس از بهر قوت

در دهن اين تنه عنكبوت ؟



نقد سخن در گرو و زر مكن

رايشان گدائي به توانگر مكن



دادن زر، گر همه جان دادنست

ناستدن، بهتر از اون دادنست



گر چه فروزنده و زيبنده هست

خاك بر او كن كه فريبنده هست



اين چه نشاط هست كزو خوشدلي ؟

غافلي از خود كه ز خود غافلي



در پي مرداري و چون كركسان

مرد سخن نيست چو تو ناكسي



گر كه پي روزي يكروزه اي

گرسنه اي، تشنه در يوزه اي



هر سخنت در غم بي ناني هست

اين چه سخن، ايشانن چه سخن داني هست ؟



رسته شايشان گر كه تو خستو شايشان

ورنه گدا رايشان و گدا خو شايشان



خاك بفرقت كه بدين بندگي

مرگ تو خوشتر بود از زندگي


35:

سخنی در پرده

به دختر خوب و پاكدلم؛ سهيلا


دخترم! با تو سخن ميگايشانم

گوش كن، با تو سخن ميگايشانم :

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر ـ

شاخه پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم

گل گيسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل تقوا ـ

گل عفت ـ

گل صد رنگ اميد

گل فرداي بزرگ

گل دنياي سپيد

***

ميخرامي و تو را مينگرم

چشم تو آينه روشن دنياي منست

تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي

همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

***

كس بفرداي گل باغ نميانديشد

اونكه گرد همه گلها بهوس ميچرخد ـ

بلبل عاشق نيست ـ

بلكه گلچين سيه كرداريست ـ

كه سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف ـ

تا يكي لحظه بچنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ هست و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

***

اي گل صد پر من!

با تو در پرده سخن ميگايشانم :

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

***

دخترم! با تو سخن ميگايشانم:

عشق ديدار تو بر گردن من زنجيريست

و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب

« گردن آايشانز » بر اين زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز « حرامي » هر شب

خواب بر ديده من هست حرام

بر خود از رنج به پيچم همه روز

ديده از خواب بپوشم همه شام

***

دخترم، گوهر من !

گوهرم، دختر من !

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل بلبخند « حرامي » مسپار

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

***

ديو خايشانان پليداي كه سليمان رايشانند

همه گوهر شكنند

« ديو » كي ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود ـ

اونكه اهريمن را ـ

از سر جهل، سليمان خواند

***

دخترم ـ اي همه هستي من !

تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني

به ره باد مرو

تو گلي، دسته گل صد رنگي

پيش گلچين منشين

تو يكي گوهر تابنده بي مانندي

خايشانش را خوار مبين

***

آري اي دختركم، اي به سراپا الماس

از « حرامي » بهراس

قيمت خودمشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس


36:

سنگي بنام زندگي


تنهاي تنها-

غمناك غمناك-

پا مينهم در كوچه هاي آشنائي

از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير

ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي

***

اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود

عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-

برصبح من اميد ميريخت

برشام من لبخند ميزد

***

اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود

اما وقته-

او را كنون در هاله ي ماتم نشانده

اون شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-

دست جداييها نگين غم نشانده

***

درسالها دور....

گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير

همچون شباايشانز-

در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت

وز تندباد خنده هايش-

از باغ لبهاش-

هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت

***

اندوه اندوه

اون كودك ديرين كنون مردي غمين هست

گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته هست

لبخند او بر رايشان لبهايش فسرده هست

گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته هست

***

ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند

گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست

هرجا درختي بود سرسبز-

امروز،هيمه هست

بي بار و برگ هست

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


اي واي،اي واي

***

اينجا سراي حشمت ديرينه ي ماست

اين خانه روزي كعبه ي اميد ما بود

درعالمي تلخ-

با كلبه ي ديرينه دارم فرمودگوها

گايشانم كه:اي ديوار و بام خانه ي ما!

از روشنايي دور مانديد

چون ديگر از كايشان شما مهتاب رفته هست

اون بخت روشن-

در زير ابري جاودان در خواب رفته هست

اون اختر بخت-

در سالهاي كودكي روشنگرم بود

بي او اميدم مرد،عشق و هسبيم مرد

او مادرم بود.

***

همراه اشكي ميكشم از سينه آهي

با خايشانش ميگايشانم كه:اي واي!

اون روز...

اون سال...


در اين سرا،آري در اين ايشانرانسرا بود

بيچاره مادر-

در پاي اين ديوار در حال دعا بود

گوئي كه ديروز هست اون در خاك خفته-

آرام و مبهوت-

گرم نيايش با خدا بود

***

اي خانه ي ما! درتو ميپيچيد شبها-

بانگ دعايش

آواي نرم جايشانبار گريه هايش

در گوش من،در گوش تو،ديريست مانده هست-

اون دلربا آهنگ گرم لاي لايش

***

اي بام،اي در،اي زمين خانه ي ما!

بي او دلي درسينه دارم ليك مرده هست

جاني بتن دارم ولي بي او فسرده هست

***

اي بام و در! آگاه باشيد

اينك منم ايشانرانه اي متروك و خاموش

اينك منم گور تمام آرزوها

سنگي بنام زندگي برسينه ي سردم نشسته هست

بررايشان اين سنگ گرانبار-

نام نكايشان «مادر»من نقش بسته هست



*****

37:

شاهکار آفرینش

اي علي اي شاهكار اوستا آفرينش !

اي جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايي !

اي علي اي دست تو دست تواناي الاهي !

اي علي اي حكم عالمگير تو حكم خدايي .

***

اي علي نام تو و داغ تو را در سينه دارم

من بلوح سينه دردآشنا نقش تو كندم

هر دم آهنگ علي برخيزد از ناي وجودم

اي علي بشنو نواي عشق را از بند بندم .

***

رزم را يكتا سواري، فتح را تنها اميدي

هان! تايشاني شير خدا سر حلقه شمشير زنها

عدل را نيكو پناهي، رحم را تنها نشاني

هان! تايشاني يار يتيمان، ياور بيت الحزنها

***

شب نخفتي تا يتيم بي امان آرام گيرد

گرسنه ماندي كه خوان بي نوا بي نان نماند .

خون دل خوردي كه خون امتي بيجا نريزد

خون خود را ريختي تا ظلم را بنيان نماند .

***

قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم

چون علي در عرصه عالم هماوردي نديدم

از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم ـ

راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .

***

هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد

من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را

مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم ـ

در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .

***

هيچگه در آفرينش بي علي سيري نكردم

من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را

از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم

روز و شب در گردش چرخ وقت دست ولي را .

***

قصه ها از پهلوانان خوانده ام، اما چه گايشانم؟

پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان

ليكن اي آگه دلان! تاريخ مي داند كه هر دم

ديده اند اشك علي را پيش رايشان دردمندان .

***

عاجزي در دست ظالم، ظالمي بدخواه عاجز

هر كه را غير از علي ديدم، بدين هنجار ديدم

شاه مردان را بكايشان دردمندان اشكريزان

ليك با گردنكش خود كامه، در پيكار ديدم

***

داستان پهلوانان را بسي خواندم وليكن

زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني

جز علي شير خدا كس را ندانم كز سر مهر ـ

اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلواني

***

روزها شير خدا بود و دل امت نوازش

شامها اندوه امت بود و چشم اشكبارش

در جوانمردي فريد دهر بود اون بي همانند

لافتي الا علي، لاسيف الا ذوالفقارش .

***

اي علي اي تكسوار پهن دشت آفرينش !

من چه گايشانم، قطره وصف پهن دريا كي تواند؟

تو ابر مردي، يگانه گوهر بحر وجودي

بي قريني در جهان، ايشانن نكته را تاريخ داند .

***

آيه « اليوم اكملت لك دين » فاش گايشاند:

تو اميد امتي، شاهنشه خم غديري

اي علي! بر شانه پاك محمد پا نهادي ـ

تا بداند عالمي، در آفرينش بي نظيري .

***

گر بشر گايشانم تو را از فرموده خود شرمگينم

ور خدا خوانم تو را، زانديشه خود بيمناكم

فاش گايشانم، در تو ديدم جلوه ذات خدا را

ايشانن سخن حق هست و از اون نيست نه شرمم نه باكم .

***

چشم در راه تو دارم، اي شه آزاد مردان !

تا بتابي نوري از ملك ولايت در ضميرم

راه حق پايشانم اگر نور تو گردد راهبانم

فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

38:

طلاق


مادر ! ـــ مرو، براي خدا پيش ما بمان

از ما جدا مشو

بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن

بنگر بدست كوچك و لرزان طفل خايشانش

از قصه طلاق و جدائي سخن مگو

از پيش ما ، مرو

از ما جدا مشو .

***

اشك نياز به رخ زرد ما ببين

ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم

بر جوجه هاي غم زده ،سنگ ستم مزن

مادر ! هراس در دل ما موج ميزند

دستم به دامانت

از قصه طلاق ، در اين خانه دم مزن.

***

بابا ! شكسته شيون من در گلايشان من

در پيكرم،حكومت بيم هست و اضطراب

بنگر به خواهرم ـــ

كاين طفل خردسال ـــ

ميلرزد از هراس ـــ

ميترسد از طلاق ـــ

فرياد التماس مرا گوش كن پدر!

ما با وفاي مادر خود ، خو گرفته ايم

مادر ، بهشت ماست

او سربند آتيه و سرنوشت ماست.

***

مادر ! اگر ز كلبه ما،پا برو ن نهي ـــ

فردا چه ميشود؟

مائيم و موج درد ـــ

مائيم و رايشان زرد ـــ

مائيم و داستان غم انگيز بي كسي ـــ

ما دست التماس به سايشانت گشاده ايم ـــ

شايد ز راه مهر، به فريادمان رسي

***

بابا ! ـــ فداي تو

لختي درنگ كن

ما را بچنگ موج حوادث رها مكن

انديشه كن پدر

ما را ببين چگونه به پايت فتاده ايم

از خشم در گذر

بي مادر بلاست

ما را اسير فتنه بي مادر ي مكن

مادر اگر رود ، شب ما بي ستاره هست ـــ

در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ

ايشانرانگري مكن.

***

اي نازنين پدر !

و اي مادر ي كه شمع دل افروز خانه اي

از خشم بگذريد

اي جان ما فداي شما، آشتي كنيد

جغد طلاق، بر سر ما ضجه مي زند

لعنت بر اين طلاق

از بهر ما نه ، بهر خدا آشتي كنيد.

***

ما كاروان كوچك وهمراه بوده ايم

اي ُاف بر اين طلاق ـــ

كز تند باد او ـــ

نا گه چراغ قافله خاموش مي شود

و ندر شبي سياه ـــ

در شوره زار عمر ـــ

هر يك ز ما به كوره رهي ميرود غريب

و زياد روزگار،فراموش مي شود

***

مادر ! ـــ مرو ، برا ي خدا پيشمان بمان

از ما ، جدا مشو.

بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن

بنگر به دست كوچك و لرزان خايشانش

از قصه طلاق و جدائي سخن مگو

از پيش ما مرو

از ما جدا مشو.

بابا ! ـــ فداي تو

لختي درتگ كن

بي مادر بلاست

ما را اسير فتنه بي مادري مكن

مادر، اگر رود شب ما بي ستاره هست

در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ

ايشانرانگري مكن.

*****

39:

طلای ناب



مانند تصايشانري كه پيچد در دل دود ـ

ياد آيدم تصايشانر دوري از جواني

در دور دست خاطرم چون سايه ابر ـ

نقشي هست از ايشانرانه هاي زندگاني .

***

ز اونروزگان هيچ در يادم نمانده هست ـ

جز اونكه روز رنج من آغاز ميشد

هر بامدادان ميگشودم ديده از خواب ـ

چشمم برايشان ماتمي نو باز ميشد

***

هر صبح، بر خورشيد، ميفرمودم: سلامي

هر شام، بر مهتاب ميخواندم: درودي

اما ميان صبح و شام خود نديدم ـ

نه در دل اميدي و نه بر لب سرودي

***

در هر سحر، با ديدن نقش سپيده ـ

فرمودم بخود: در اين سپيده ها فريب هست

هر جا كه ديدم چهره اي تابنده چون مهر ـ

فرمودم: نقابي بر رخ ديايشان مهيب هست

***

ديدم چو برگ مرده اي را در ره باد ـ

آگه شدم از برگريز زندگاني

هر كجا كه ديدم غنچه اي از شاخه افتاد ـ

آمد بيادم: عمر كوتاه جواني

***

يكشب بخود فرمودم كه: اي بيگانه با خايشانش!

اي خفته در ناي وجودت موج فرياد !

غير از زيان، سودت چه بود از زندگاني ؟

آخر چه مي خواهي از اين « ايشانرانه آباد » ؟

***

چون خسته اي ماندي ز راه و بر تو بگذشت ـ

بسيار پائيز و زمستان و بهاران

اما در اين هنگامه ها سودي نبردي ـ

جز ديدن داغ عزيزان، مرگ ياران

***

هر نقش تو از زندگي غم بود و غم بود

ديدي براه عمر خود رنج از پس رنج

هرگز نبودت صبح و شام شادي اندوز

يكدم نديدي لحظه هاي عافيت سنج

***

رود سياهي در پي رودسپيدي هست ـ

اين شب كه ميپايشاند روزي شتابان

تكرار در تكرار، مي بيني بهر سال ـ

اسفند و فروردين وتير و مهر و آبان

***

هان اي مسافر در چه كاري، در چه راهي؟

آخر چه مي خواهي از اين منزل بريدن؟

نقش تو اي گمكرده ره، در اين سفر چيست ـ

جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خريدن؟

***

تا برگشايم پرده اي از راز هستي

بسيار شبها در پس زانو نشستم

انديشه ها چون ابر در هم ميگذشتند

اما از اون انديشه ها طرفي نبستم

***

در ناتواني ها ز پا افتادگي هاـ

يكشب توانم داد، دست دستگيري

دل را جواني داد و جان را نور بخشيد ـ

فرزانه پيري، عارف روشن ضميري

***

فرمودا كه: اي گمكرده راه زندگاني !

دل بد مكن اينجا سراي رنج و درد هست

هر كس كه در دنيا ندارد رنگ اندوه

بيهوده جو، بيهوده گو، بيهوده گرد هست

***

مارا به بزم ديگري خوانده هست معشوق

اون بزم را باشد شرابي ماتم آلود

ما رهروان مقصد آزادگانيم

سر منزل پاكان، رهي دارد غم آلود

***

اونرا كه ميخواهد پاك از عيب ها كرد

در كوره هاي تلخكامي ميگدازند

ما را به آتش هاي دنيا ميسپارند

تا از وجود ما طلاي ناب سازند .


40:

طلوع محمد



زمين و آسمان " مكه " اون شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -

اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبي مرموز و رايشانايي -

به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -

دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد

صداي حمد و تهليل شباايشانزان خوش آهنگ -

به سايشان كهكشان ميشد.

*****

دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -

سر " گل آفريدن " داشت.

*****

شفرموديخانه ي " ام القري " در انتظار رايشاندادي بود

شب جهل و ستمكاري -

به اميد طلوع بامدادي بود.

سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت

و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد

همه سياره ها در گوش هم آهسته مي فرمودند

كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد

*****

در اون حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:

به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني

و زين قدرت نمايي ها نصيب او -

شفرمودي بود و حيراني

*****

در اون دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي

و منقاري زمردفام

كه سايشانش پر كشيد از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهاي پرندين ره به پهلايشان زن دردآشنا سائيد

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد

چو ديد اون حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد " را -

شنيد از هر كران عطر دلاايشانز محمد را

سپس بشنيد اين فرمودار وحي آميز:

- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!

سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!

صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "

به فرزند تو بخشيديم

كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي " يوسف "

شكيب " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "

بدو داديم: ایجاد " آدم " و نيرايشان " نوح " و طاعت " يونس "

وقار و صولت " الياس " و استقامت بي حد " ايوب "

بود فرزند تو يكتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاك -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

كه ناگه ديد رايشان دختراني آسماني را -

به دست اين يكي ابريق سيمين در كف اون‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت

" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند

به نام پاك يزدان بوسه ها بر رايشان او دادند

سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -

زدند از سايشان درگاه خداوندي -

ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند

وز اونجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.

همان شب قصه پردازان ايراني اظهار داشتند:

كه آمد تكسواري در " مدائن " سايشان " نوشروان "

و فرمود: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -

كه صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:

كه امشب اختري تابنده پيدا شد

و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نايشانن پيغمبر پاك خداوندست

و انساني كرامندست

*****

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي

قدم بگذاشت در " ام القري " ايشانن شعر را برخواند:

" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما اون روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان ‌" اون ماهتاب پرنياني را؟

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خايشانش ديدم ماه را از جاي خود كندند -

ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بايشان عود آمد.

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان، رازها دارد

ولي در شهر، اون اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر اون عرب، امت همه حالي عجب ديدند

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما اون روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان " اون ماهتاب پرنياني را؟

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خايشانش ديدم ماه را از جاي خود كندند -

زهر سو در بيابان عطر مشگ و بايشان عود آمد

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان رازها دارد

ولي در شهر، اون اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!

كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را

و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاايشاند خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي داند -

كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مايشاند نيست

و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست

زمين ايشانرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پير -
اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست

41:

علی را چه بنامم



علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم



علي دست خدا بود

علي مست خدا بود .

علي را چه بنامم ؟

علي را چه بخوانم ؟

ندانم ندانم

ثنايش نتوانم نتوانم



خدا خواست كه خود را بنمايد .

در جنت خود را برخ ما بگشايد .

علي ره بهمه ایجاد نشان داد .

علي رهبر مردان صفا بود

علي آينه ي پاك خدا بود .

علي را چه بنامم؟

علي را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم

***

علي گر چه خدا نيست

وليكن ز خدا نيز جدا نيست

برو سايشان علي تا كه وفا را بشناسي

ببر نام علي تا كه صفا را بشناسي .

اگر آينه خواهي كه به بيني رخ حق را

علي را بنگر تا كه خدا را بشناسي .

چه گايشانم سخن از او؟ كه نگنجد به بيانم

ندانم كه سخن را به چه وادي بكشانم ؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم



علي مرد حقيقت

عل شاه طريقت

عي مرهم دلهاي خراب هست

ره كايشان علي راه صواب هست

علي را چه بنامم؟

علي را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنايش نتوانم، نتوانم


42:

قمار باز

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز-

از «برد و باختگاه» سايشان خانه ميرود

اين بي ستاره مرد-

ايشانن پاكباخته-

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود

***

يكماه پيش دختر مرد قمار باز-

همراه اشكها-

با حالتي نژند-

ميفرمود:اي پدر!

هر روز در حياط دبستان ميان جمع-

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست از كجاست

***

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سر فكند گيست

واي اين چه زندگيست؟

***

اون بي ستاره مرد

در چشمهاي دختر اندوهگين خايشانش-

لختي نگاه كرد

اشكي زديده ريخت

فرمودا كه:اي شكوفه ي اميد وآرزو

بس كن،سخن مگو

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

ايشانن چشمهاي غمزده را چون ستارها-

تابنده ميكنم

***

ماه دگر رسيد و پدر باهزار اميد-

با دسترنج خايشانش-

ميرفت تا به وعده ي پيشين وفا كند

اما ميان راه-

لختي درنگ كرد

باخايشانش جنگ كرد

افسوس عاقبت-

انديشه اي سياه،پدر را زراه برد

در عالم خيال-

انديشه كرد تاكه فزوني دهد به مال

ميخواست تا كه خانه ي دولت بنا كند

وز رنج بيشمار-

خود را رها كند

***

ابليس در روان و تن مرد،كار كرد

واون بي ستاره مرد-

عزم قمار كرد

***

در ساعتي دگر

اون مرد خود فريب-

چشمش بخالهاي ورق بود و هر وقت-

در خاطرش ز غصه ي دختر حكايتي

رنگش پريده بود وزهر باخت در عذاب

وز بخت واژگون بزبانش شكايتي

***

اون بي ستاره مرد

در رنج بود و درد

بس باخت،پشت باخت

با ناله هاي سرد

***

يكبار دچار«دام» ورق را بدست داشت

در چشمهاي «دام» به حسرت چو ديده دوخت

چشمان مات دختر خود را خيال كرد

گوئي كه دام در كف اون مرد جان گرفت

يكباره دختري شد و باز اين سخن سرود:

هر روز در حياط دبستان ميان جمع

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست؟ از كجاست؟

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سرفكندگيست

واي اين چه زندگيست؟

***

آمد بياد مرد،دروغين نايشاند خايشانش:

اندوهگين مباش

دردانه دخترم!

ماه دگر بجامه ي تو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

ايشانن چشمهاي غمزده را چون ستاره ها-

تابنده ميكنم

***

همراه برق اشك كه در ديده ميدواند

آهسته ناله كرد

گنگ و پريده رنگ-

خاموش مانده بود

ناگاه بانگ غرش رعب آور حريف-

در جان او دايشاند:

-خوابي؟ بگو،جواب بده،وقت ما گذشت

بيچاره مرد فرمود: «سه پت» ليكن اون حريف

فرمودا كه:«رست» فرمود كه:-ديدم-سپس زشوق

بيتاب و بيقرار-

روكرد دست خايشانش وبفرمودا كه:چار «آس» ديد

***

اون پاكباخته

ناگاه صيحه زد

تابش زدست رفت وتنش سنگواره شد

مار سياه غم-

در خاطرش خزيد

يكباره آسمان دلش بي ستاره شد

در لحظه اي دگر

سيماي دخترش كه به اميد مانده بود

باچشم منتظر

در پيش ديدگان پدر رنگ ميگرفت

و اون فرموده ها كه از سر حسرت سروده بود

اون عرصه را براي پدر تنگ ميگرفت

***

اون بي ستاره مرد

اشكي زديده ريخت

با چشم اشكبار-

ديوانه وش زحلقه ي بدگوهران گريخت

***

در راه ميخزيد

ميرفت بي اميد

كاخ اميد دختر خود را خراب ديد

با چشم بي فروغ بهرجا نظر فكند

درياي زندگاني خود را سراب ديد

***

اون فرموده هاي شاد

باز آمدش بياد:

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا

زيبنده ميكنم

ايشانن چشمهاي غمزده را چون ستارها

تابنده ميكنم!

***

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز

از «برد و باختگاه» سايشان خانه ميرود

اين بي ستاره مرد

ايشانن پاكباخته

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود.


43:

غربت

روزگاري رفت و من در هر وقت ـ

آزمودم رنج « غربت » را بسي

درد « غربت » ميگدازد روح را

جز « غريب » اين را نميداند كسي



هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسي مرگ آور هست

از هزاران غربت اندوه خيز

غربت « بي همزباني » بدتر هست .




44:

فریاد بدرود



اين روزها، اين روزهاي هستخوانسوز

پايان عمر عشق و آغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخر نفسهاي چراغ آشنائيست

***

چشمت پر از حرف هست و لبهاي تو خاموش

سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد

من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در ديده ي مات تو آهنگ وداع هست

ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست

اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن

تو ميرايشان اما مرا جاني بتن نيست

***

تو ميرايشان، تو ميرايشان غمناك غمناك

اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم

تو ميرايشان،تو ميرايشان اي گرمي جان

اما زمن خواهي تن بيجان نباشم

***

درماندگي از ديده ي من ميتراود

جغد غريبي بر سر بامم نشسته هست

مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي

بي رايشان تو مي ريخته، جامم شكسته هست

***

تو ريشه بودي من درخت سبز بودم

با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست

اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز

در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست

***

ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر

ميبينمت بهر سفر پا در ركابي

جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم

بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟

***

من باتو عمري همسفر بودم در اين راه

در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت هست

اما تو راهت را چدا كردي زراهم

خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت هست

رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست

چون موقعيت ديدار، بيش از يك نفس نيست

تو ميرايشان اما من اون مرغ خموشم

كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست

***

اين روزها اين روزهاي هستخوانسوز

پايان عمر عشق وآغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخرنفسهاي چراغ آشنائيست



*****

45:

آرزو



خواه كه تو اي پاره ي دل ! زنده بماني

چون ماه جهانتاب، در خشنده بماني



تا بنده سهيل مني و شمع سرايم

خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بماني

ا

اميد من اون هست كه در گلشن هستي ـــ

چون غنچه گل با لب پر خنده بماني



چون زهره به پيشاني عالم بدرخشي

تاجي شايشان بر سر آينده بماني



خواهم كه پس از من چو يكي نخل برومند ـــ

تا زنده كني نام پدر زنده بماني



نام تو « سهيل » هست و فروغ دل مائي

خوام كه همه عمر ، فروزنده بماني

اي نور دلم ! بندگي ایجاد روا نيست

خواهم كه به درگاه خدا، بنده بماني.



46:

به پسرم سهیل



« سهيل » اي كودك دردانه ي من!

چراغ تابناك خانه ي من!



بگو بابا!چطوره حال سركار؟

صفا آورده اي،مشتاق ديدار!



سهيلم!منتي برما نهادي

كه پابر ديده ي بابا نهادي



بتو فرمودم:دراينجاپاي مگذار

عنان مركب خود را نگهدار



دراين سامان بغيرازشوروشرنيست

شرافت جزبدست سيم و زرنيست



شرف،هرگز خريداري ندارد

درستي،هيچ بازاري ندارد



همه دام و دد يك سر دو گوشند

همه گندم نما وجو فروشند



«عبادت» جاي خودرا بر «ريا»داد

صفا و راستگايشاني از مد افتاد



جوانمردان،تهي دست و تهي پاي

لئيمان را بساط عيش،برجاي



نصيحتها،ترا بسيار كردم

مواعظ را بسي تكرار كردم



كه اينجا پا منه،كارت خراب هست

مبين درياي دنيا را...سراب هست



ولي حرف پدر را ناشنيدي

زحوران بهشتي پاكشيدي



قدم را از عدم اينسو نهادي

به گند آباد دنيا رو نهادي



بكيش من بسي بيداد كردي

كه عزم اين «خراب آباد»كردي



ولي اكنون روا نبود ملامت

مبارك مقدمت،جانت سلامت



تو هم مانند ما مأمور بودي

دراين آمد شدن معذور بودي



كنون دارم نصيحت هاي چندي

بيا بشنو ز«بابا» چند پندي



نخستين،اونكه با ياد خدا باش

زراه دشمنان حق جدا باش



ولي راه خدا تنها زبان نيست

در اين ره از رياكاران نشان نيست



«خداجو» با «خداگو» فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد



«خداگو» حاجي امت فريب هست

«خداجو» مؤمن حسرت نصيب هست



«خداگو» بهر زر خواهان حق هست

وگر بي زر شود از پايه لق هست!



«خداجو» را هواي سيم و زر نيست

بجز فكر خدا,فكر دگر نيست



مرو هرگز ره ناپاك مردان

ز ناپاكان هميشه رو بگردان



اگر چه عيب باشد راستگايشاني!

ولي خواهم جز اين،راهي نپايشاني



اگر چه دزد،كارش روبراه هست

ولي دزدي بكيش من گناه هست



اگر دستت تهي شد،دل قايشان دار

براه رشوه خواران پاي مگذار



نصيحت ميكنم تا زن نگيري

تو اين قلاده بر گردن نگيري



تو كه در خانه ي خود زن نداري

خبر ازحال زار من نداري



نميگايشانم كه مامان تو بد خوست

اگر يك زن نكو باشد فقط اوست



زن من بهترين زنهاي دهر هست

ولي با اينهمه،زن عين زهد هست



سهيلم،هوش خود را تيزتر كن

زابليسان آدم رو حذر كن



تو باما سپس اينها خوبتر باش

روان مادر وجان پدر باش



بود چشم اميد ما بدستت

من و مادر،فداي چشم مستت



بعمر خايشانش باما با وفا باش

به پيري هم عصاي دست ما باش



دلم خواهد كه بينم شادكامت

نشيند مرغ خوشبختي ببامت



من از اول «سهيلت» نام كردم

ترا باروشني همگام كردم



خدا را از سر جان بندگي كن

به نيرايشان خدا رخشندگي كن



بيا و حرمت مارا نگهدار

پس از ما هم «سهيلا» را نگهدار



«سهيلا» خواهرت را رهبري كن

به تيره راهها،روشنگري كن



مده از دست،رسم مهرباني

باو نيكي بكن تا ميتواني



تو بايد رنج او باجان پذيري

اگر از پا فبد،دستش بگيري



پس از ما گر كسي خير ترا خواست-

خدااول،پس از او هم «سهيلا» ست



شما بايد كه با هم جمع باشيد

به تيره راهها،چون شمع باشيد



بهين چيزي كه شهد زندگانيست-

فقط يك چيز.

.

اونهم مهربانيست




پس از ما،يادگار ما،شماييد

نشان از روزگار ما،شماييد



دلم خواهد كه رايشان غم نه بينيد

بجز آسودگي همدم نه بينيد



شايشاند از جام عيش جاودان مست

تو و او را به بينم دست در دست

***

نصيحت هاي من پايان گرفته

ولي طبعم ز لطفت جان گرفته



دوباره گايشانمت اين پند در گوش

مبادا فرموده ام گردد فراموش؟



مرنجان خواهر پاكيزه خو را

زكف هرگز مده دامان او را



«سهيلم» باش جانان «سهيلا»

برو جان تو و جان «سهيلا»


47:

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر هست .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، جواب گايشاند

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پايشاند

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر رايشان لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي امت برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر ایجاد ـ

هر وقت بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، اونكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجايشان

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبايشان

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه هست

ني صد بند برون آيد از اون، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك هست

سكه نيرنگ هست

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ هست

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر وقت ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

فرموده ام با دل خايشانش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خايشانش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهايشان مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

48:

مجموعه اشعار مهدی سهیلی
مهدی سهیلی فرزند غلامرضا از نوادگان حاج اکبر سمنانی از شاعران بزرگ معاصر هست .

وی در سال 103 در شهرستان تهران متولد شد .

پس از پایان تحصیلات ابتدایی به فراگرفتن علوم قدیمیه و صرف و نحو عربی و منطق و معانی نزد هستادان فن پرداخت و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان آورد .

سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد .

نام خانوادگی خود را از حاجی علی اکبری سمنانی به سهیلی ر سال 1322 تغییر داد .


در سالهای 1345 الی 1356 علاوه بر انجام کارهای مطبوعاتی و همکاری با روزنامه های فکاهی شهرستان تهران ، سرپرستی کاروان شعر و موسیقی رادیو و داوری برنامه مشاعره را بر عهده داشت .

او در زمینه نمایش نامه نویسی نیز فعالیت داشته هست.وی در ۱۸ مرداد ۱۳۶۶ در سن ۶۳ سالگی در گذشت .

49:

سفر مكن

هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
یوسف عمر من بیا
تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر
یا ز برم سفر مکن

50:

عشق و عقل
نیمشب همدم من دیده ی گریان منست
ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود
گریه انگیز تر از مهر من آبان منست
خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان منست
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان منست
غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت
ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست
گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم
ورنه هر لحظه ی من نقطه پایان منست
در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
فرمود خاموش که او طفل دبستان منس

51:

دل من مي شكند

چه دل هست اين دل من؟
كه زيك لرزش اشك
بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري
دل من مي شكند
چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

هر كجا اشك يتيمي رنجور
مي چكد بر سر مژگان سياه
هر كجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
در مزاري كه زني ناله كند در عزاي پسرش
يا يتيمي كه كند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين كبوتر را
يا يكي بچه گنجشك كه بشكسته پرش
دل من مي شكند

حالت دختركي كوچك و تنها و فقير
كه به حسرت كند از شيشه اشك به عروسك نگه گاه به گاه
وز دل تنگ كند ناله و آه
ناله پيرزني غمزده و دست تهي
كه ندارد نفسي
ضجه مرغ اسير
كه كند ناله به كنج قفسي
هق هق مرد اسيري كه بلا ديده بسي


حالت دختر زشتي كه ز شرم
رو ندارد به كسي
دل من مي شكند

هر كجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بايشان طلاق
وز پراكندگي غافله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
اون وقتي كه بدنبال شهيد

مادر داغ به دل
سينه مي كوبد و مي نالد و مي گريد زار
همچنان ابر بهار
يا وقتي كه نشيند در اشك
بر سر سنگ مزار
و به فرياد كند نام پسر را تكرار
دل من مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه دل هست اين دل من
دلم از ناله مرغان چمن مي شكند
ز خيال غم امت دل من مي شكند
دلم از داغ شهيدان وطن مي شكند

چه كنم دلم از سنگ كه نيست
گريه در خلوت دل ننگ كه نيست

چه كنم دل من مي شكند

52:

باز آمدم بپرسش حال تو اي اميد

اي مادري كه هر نفسم فرمودگايشان تست

باز آمدم كه بوسه زنم برمزار تو

اي مادري كه هر نفسم فرمودگايشان تست

***

باز آمدم كه شكوه كنم از غم فراق

وز بانگ ناله، روح ترا با خبر كنم

مادر! غم تو همنفسم شد بجاي تو

با اين غم بزرگ ، چه خاكي بسر كنم؟

***

جان پسر فداي تو، اي مادر عزيز

كي داني از فراق ، چها بر پسر گذشت؟

هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيده

با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت

***

غمخانه هست سينه ي من در فراق تو

اونكس كه هست از غم من باخبر، خداست

آگه نبودم از غم بي مادري، ولي ـــ

مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست

***

وقتي ز دست ما و نماند از براي ما

غير از غمي ، شكسته ودلي، جان خسته اي

تو مرغ جاودان بهشتي شدي ولي ـــ

داند خدا كه پشت پسر را شكسته اي

***

مادر! بخواب خوش ، كه زيادم نميرايشان

جانم فداي تو ، منزل مباركت

مادر بخواب ، كعبه ي من خاك كايشان تست

قربان خاك كايشان تو ، منزل مباركت.

53:

دختر زشت

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
از اون روزی که دانستم سخن چیست
همه فرمودند : این دختر چه زشت هست
کدامین مرد او را می پسندد؟
دریغا دختری بی سرنوشت هست .
چو در آیینه بینم روی خود را
در آید از درم ، غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی ،
اما نبخشیدی مرا چشم سیاهی
به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به امت
یکی در حلقه ی گیسوی من نیست
مرا دل هست اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی
اما سر زلف پریشانم ندادی
به هر جا ماهرویان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم به زاری
چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان
همه گویند : او امت گریز هست
نمی دانند زین درد گرانبار
فضای سینه ی من ناله خیز هست
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم روی نازیبا در اون جمع
سر من لحظه ها بر آستین بود
چو مادر بیندم در خلوت غم
ز راه مهربانی مینوازد
ولی چشم غم آلودش گواه هست
که در اندوه دختر می گدازد
به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم نا آشنایم نه آهنگی مرا ،
تا نغمه خوانم نه روشن دیده ای تا پر گشایم
خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روز خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم خداوندا!!
خطا فرمودم ، ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند
دلی روشن تر از آیینه دادی
مرا صورت پرستان خوار دارند
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاکجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
میان سیرت و صورت خدایا !
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما !
دلم بر زشتی صورت شکیباست

54:

آخرین شب گرم رفتن ، دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان ، دلم بیمار بود

فرمودمش: از گریه لبریزم ، مرو!
فرمود: جانا ! ناگزیرم ناگزیر
فرمودم: او را لحظه ای دیگر بمان!
فرمود: میخواهم، ولی دیر هست دیر!

در نگاهش خیره ماندم ، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او.

ناگهان آهی کشید و فرمود : وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت.

شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در اون هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او.

از سخن ماندیم با رمز نگاه
فرمود: میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه ی بدرود بود!

55:

طلاق

مادر مرو براي خدا پيش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره هاي تلخ سرشكم نگاه كن
بنگر به دست كوچك و لرزان طفل خايشانش
از قصه ي تلخ طلاق و جدايي سخن مگو
از پيش ما مرو
از ما جدا مشو
اشك نياز را بر رخ زرد ما ببين
ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم
بر جوجه هاي غم زده سنگ ستم مزن
ما را به زير بال نوازش عزيز دار
سامان آشيانه ي ما را به هم مزن
مادر هراس در دل ما موج ميزند
دستم به دامنت
از قصه طلاق در اين خانه دم مزن
***
بابا شكسته شيون من در گلايشان من
در پيكرم حكومت بيم هست و اضطراب
بنگر به خواهرم
كاين طفل خردسال
ميلرزد از هراس
مي ترسد از طلاق
فرياد التماس مرا گوش كن پدر!
ما با وفاي مادرخود خو گرفته ايم
مادر بهشت ماست
او نقشبند زندگي وسرنوشت ماست
مادر اگر ز كلبه ي ما پا برون نهي
فردا چه ميشود؟
ماييم و موج درد
ماييم و مايشان زرد
ماييم و داستان غم انگيز بيكسي
ما ذست التماس به سايشانت گشاده ايم
شايد ز راه مهربه فريادمان رسي
بابا فداي تو
لختي درنگ كن
ما را به چنگ موج حوادث رها مكن
انديشه كن پدر
ما را ببين چگونه به پايت فتادهايم
از خشم در گذر
بي مادري بلاست
مارا اسير فتنه ي بي مادري مكن
مادر اگر رود شب ما بي ستاره هست
درآشيانه اي كه به هم انس بسته ايم
ايشانرانگري مكن
اي نازنين پدر!
ايشان مادري كه شمع دل افروز خانه اي!
از خشم بگذريد
اي جان ما فداي شما
آشتي كنيد جغد طلاق بر سر ما ضجه ميزند
لعنت بر اين طلاق
از بهر ما نه
بهر خداآشتي كنيد.

56:

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه-
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر اون پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم...؟!

57:

تو ای حلقه زرد رنگ طلایی
که باز آمدی امشب از پیش یارم
تو دانی که از دوری لاله رویی
رخی زعفرانی به رنگ تو دارم

تو امشب چو از پیش او بازگشتی
در رنج ها را به رویم گشودی
ز بخت بد من تو هم خوار ماندی
قبولت نکردندو قابل نبودی

تو بنشین و امشب به چشمم نگه کن
که تا بامدادان گهر می فشانم
مخور غم اگر بی نگینی که از اشک
به روی تو صدها نگین می نشانم

به روی تو از قطره روشن اشک
نشانم نگین ها ز الماس و گوهر
ز خون دلم همچو گوهر تراشان
گذارم به فرق تو یاقوت احمر

ولی باز بخت تو پیروز تر بود
که چندی دلت شاد شد از وصالش
تو هم گریه کن بر سیه بختی من
که می سوزم از سوز تب با خیالش

تو بودی در انگشت او چند ماهی
نبودت خبر کز غمش بی قرارم
تو دیدی وصال و من دل شکسته
به قدر تو هم پیشش ارزش ندارم

58:

زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی
سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم، دل حسرت نصیبم را نمی جویی
پشیمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق تو روی از من چه میپوشی؟
مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟

59:

تو از کدام قبیله ای
ای خاتون شعر من ؟
ای بلندای جمال و جلالتت
ای تمامت قامت و قیامت
ناز خرامت را نازم
اگر به روز برآیی
آبرو به آفتاب نماند
و گر به شب بتابی
ماه بر آستانت به سجده افتد
که ماه نیز آفتاب پرست هست
اگر از چمن بگذری
بنفشه ها و لاله ها به دمنت آویزند
تا مگر بربایند عطر اندامت را
ای سیه چشم به صحرا بگذر
تا آهوان و غزالان
گردن بر افرازند به تماشای
چشمانت
ای کولی مغرور
از بازار سرمه فروشان مگذر
که دختران سیه چشم را آبرو نماند
اگر از وادی نجد گذشتی
به دیدار قیس عامری بشتاب
تا یاد لیلی را ز سرش بربایی
ای بلندای زیبایی
شاید تو بودی که لحظه ای در آغوش پونه ها آرمیدی
گویی پونه ها عطر تو را وام
کرده اند
شبی گیسوی بلندت را به مهمانی من بفرست
تا هرچه جان هست به یک تارش در آویزم
اگر اینست گیسو
تا بگردانی به تمنایش
جان ها را بر خاک ریزی
شهرزاد کجاست ؟
تا هزاران شب حکایت کند از گیسوی بلندت ؟
حافظ کجاست ؟
تا معاشران را صلا زند که گره از زلفت باز
نمايند
و بدین قصه شب را دراز
من در باغ چشم همه ی افسونگران عالم
نگاه تو را می نگرم
از ملاحت تو بود که لیلی افسانه ساز جهان شد
و شیرین شرینکار از لبان تو وام گرفت حلاوت را
من میشناسمت
ای شیرین ترین
هزاران خسرو بر درگاهت به غلامی هستاده اند
اگر
پروانه های رنگین بال با تردید بر گل می نشینند
از اونست که از باغ ها و گلها تو را می طلبند
قامت تو همه ی نیلوفران را
شانه های تو همه ی مهتاب ها را
لب تو همه ی گلبرگ ها را
و چشم تو همه ی غزل ها ی جهان را تفسیر می نمايند
ای بهترین غزل آفرینش
پیچ و تاب نیلوفران
به
شوق اندام تست
اگر لب های تو نبود حلاوت را چگونه معنی می کردند
اگر نوازش دست ها و گردش لبهایت آموزگار پروانه نبود
این رفتار نرم را در **** ی گلها از که می آموخت
تو اون تمامت لطافتی
که بایستی **** ات را در پرنیان مهتاب
بر تخت زمردین آسمان
در بستر خیال
و در
حریر اندیشه گسترد
باید شبی به شماره ی ستارگان شمع بر افروزیم
عود بسوزیم
چنگ برگیریم
گل برافشانیم
و سرود عشق بخوانیم
و اگر غم لشکر انگیزد
با نگاه تو در آویزیم
و بنیادش را براندازیم
ندانم کدامین روز بود
که دختران آفتاب گیسوی تو را بافتند
و کدامین شب
که مشاطان افسونگار
سرمه در چشمانت ریختند
رویت گل نیست
اما گل به روی تو می ماند
دندانت را الماس نخوانم
اما الماس به دندان تو مانندست
راستی تو از کدام دیاری
و از کدامین قبیله ؟
شبی در بهار سبز و مهتابی
با اندام رویایی
در قصر
خیال من بیا
تا ناز جامه بپوشانم از مهتاب
بر بلند قامت که خود قیامتیست
و بنشانمت در هودجی از گل و عطر و نور
و به آهنگ شعر و نسیم
به تماشا بگذارمت
در باغهای نیلوفرین
در جنگلهای سبز
و در مرداب های مهتاب پوش
تا از مرغان چمن آرام بربایی
تا
پرندگان بیشه ها را به نغمه برانگیزی
و مرداب ها را بر آشوبی
تو کیستی ای خاتون شعر من ؟
که از شعر لطیف تری
از موسیقی جانبخش تر
و از عشق محبوب تر
مرغ خیال همه ی شاعران گرد بام تو در پرواز هست
نغمه سازان گیتی تو را آواز می دهند
و عشق آری عشق تو را می طلبد
ای خاتون شعر
ای غزل ای بیت الغزل
و ای عروس خیال
بگذار از شوق دیدار جمال و جلال تو
دانه دانه اشک نیاز را
زیور مژگان کنم
و به رشته ی واژه ها بسپارم
شاید طوقی فرتهم آورم
که گردن آویز تو سازم
ای گریزان
ای دست نیافتنی
شبی در بزم مهتاب
چنگ بر گیر
و بر پس پشت ابر
گیسو بر افشان
دستی بزن
پایی بکوب
و از خاوران
تا باختر
بر بام آسمان
آشوب برانگیز
شور بیآغاز
فلک را سقف بشکاف و طرحی نو درانداز
ای خاتون شعر من
مرا ببخش
که اندک مایه ام و تنک سرمایه
و از تو فرمودن
را ندانم و نتوانم
تو با خرام نرم خویش
رقص واژه ها را به شعر من بیاموز
ای همه غزل شور غزلم را به نگاهی رنگین کن
و فراز و فرودش را آهنگین
اگر چنین کنی
اون وقت توانم فرمود
شعرم نثارت باد
ای خاتون شعر من

60:

ای آرزوی من!
تو اون همای بخت منی کز دیار دور
پر پر زنان به کلبه من پرکشیده ای
بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی
در کلبه ام بمان
زیرا تو هم، چون من
یک آشیان گرم محبت ندیده ای.

با من بمان که من
یک عمر بی امید
همراه هر نسیم به گلزار عشقها
در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم
می خواستم گلی که دهد بوی آرزو
اما نیافتم.
شبهای بس دراز
با دیدگان مات
بر مرکب خیال نشستم امیدوار
دنبال یک ستاره فضا را شکافتم
می خواستم ستاره امید خویش را
اما نیافتم.

بس روزهای تلخ
غمگین و نا مراد
همراه موجهای خروشان و بی امان
تا عمق بی کرانه دریا شتافتم
شاید بیابم اون گهری را که خواستم
اما نیافتم.

امروز یافتم.
گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت
اما کنون نشسته مرا رو برو تویی
اونکس که بود همره باد صبا منم
اون گل که داشت بوی خوش آرزو تویی
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان
تو اون ستاره ای که نشستی به دامنم
همراه موج، در دل دریا نمیروم
تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم.
نوشی لبی که جان به تنم میدمد تویی
عمر منی که تاب و توان داده ای به من
با من بمان که روشنی بخت من ز تست
آری تویی که بخت جوان داده ای به من



61:

هر کسی از من خواست با او باشم از من دور شد
مهربانی دید و از این لطف من مغرورشد
خواستم با او بمانم تا ابدهم آشیان
دیدم اما هر چه را فرمودم به او در گورشد
کاش می شد قلب وسعت می گرفت
شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش می شد درپس احساسها
خنده ها از اشک سبقت می گرفت
کاش می شد در پس سجاده ها
یک دعا تا اوج رفعت می گرفت

62:

دو خنده از تو همه عمر مانده در یادم
که بود آیتی از شادی و اسیری من
یکی ز روی وفا در شب جوانی ما
یکی ز راه ملامت به روز پیری من

63:

شکوفه زار شود باغ از چمیدن تو
که گل ز شاخه برآید به شوق دیدن تو
تر از نسیم بهار دانی چیست ؟
میان باغ و چمت حالت چمیدن تو
گل
از درخت بچین با لب شکوفه نشان
که غنچه باز شود در هوای چیدن تو
به برگ گل چو نسیمی وزد به یاد آید
نگین گونه به هنگام لب گزیدن تو
امید کام به من داد لحظه ی دیدار
نگاه کردن و خندیدن و رمیدن تو
به وقت بوسه به رخسار او بریز ای اشک
که باغ عشق شود خرم از چکیدن تو
بیا کز آمدنت جان تازه می یابم
چو تشنه باشد و دریا به من رسیدن تو
به ماهتاب شب زلف خود به شانه بریز
که صد ستاره برآید برای دیدن تو
به بوسه بوسه سرشک مرا ز رخ برچین
که صبح رشک برد بر ستاره چیدن تو
به یک نگاه شبم را ستاره باران کن
که ماه روشنی آموزد از
دمیدن تو
به آشیانه ی گرم من آمدی خوش باد
ولی بگو چه کنم با غم پریدن تو

64:

من عاشق دلی دلی دیوانه دارم
به هر زلف پریشان خانه دارم
ز گل ها دل بریدن کار من نیت
چه سازم ؟ حالت پروانه دارم

65:

خاطر ما را قراری نیست نیست
عمر ما را اعتباری نیست نیست
رنگ گل گوید بهاران تازه باد
جنگ می گوید بهاری نیست نیست
رزم گوید
اسب ها را زین کنید
رخش می گوید سواری نیست نیست
کو بهاران نغمه ی مرغان چه شد ؟
بلبلی بر شاخساری نیست نیست
بی بهار را نگر در زیر ابر
یک پرستو را گذاری نیست نیست
می چکد از ابرها باران تیر
آسنام ژاله باری نیست نیست
در نگاه فتنه بینان از تگرگ
سهم گل
جز سنگساری نیست نیست
در شب ما جز خطوط آتشین
بر فلک نقش و نگاری نیست نیست
لاله رویان را بگو با داغتان
لاله هست و لاله زاری نیست نیست
گرد امت جز دعای نیمشب
قلعه یی حرزی حصاری نسیت نیست
جوجه ها را زیر بال مادران
از شغالان زینهاری نیست نیست
هر کجا در چشم امت بنگری
جز نگاه سوگواری نیست نیست
جبر از ما اختیار از دیگران
جبر ما را اختیاری نیست نیست
جواب دندان شکن رخسار تست
اونکه را گوید بهاری نیست نیست

66:

صد شکر سهیل آمد و صد حیف سها رفت
گنجینه ی مهر آمد و گنجور وفا رفت
در ظلمت شب دیده ی من سوی سها بود
چون تیر شهابی ز شب نور سها
رفت
آینه به صد چشم نظر بر رخ او داشت
با رفتن او روشنی از آینه ها رفت
این خانه که از نغمه او باغ غزل بود
بر ما قفسی شد چو او از اون نغمه سرا رفت
بی خاتم او دیو جدایی ز در آمد
افسوس کزین ملک سلیمان به سبا رفت
در آتش پنهانم و صبری که مرا بود
در هجرت او دود
شد و سوی هوا رفت
اون زمزمه پرداز سحر های مناجات
از صد ره نگشوده به نیروی خدا رفت
خورشیدمحبت که به من گرمی جان داد
در چشم سها بود که از خانه ی ما رفت
یک عمر دویدیم و به س امان نرسیدیم
من دانم و شب ها که چه ها بر سر ما رفت
تا بر دلشان گرد ملالی ننشیند
روز و شب
عمرم همه در کار دعا رفت
بس تنگدلانیم و کسی نیست بداند
بر ما ز غم دوری یاران چه بلا رفت
تدبیر اسیرست به سرپنجه ی تقدیر
این نقش قدر بود که بر کلک قضا رفت

67:

مجموعه اشعار مهدی سهیلی

آی ...

انسان!
ای سوار سركش مغرور!
ای شتابان رهرو گمراه!
ای بغفلت مانده ی خود خواه!
هان..!عنان بركش سمند باد پایت را
نیك بنگر گوشه ای از بیكران ملك خدایت را
لحظه ای با چشم بینش كهكشان ها را تماشا كن
چشم سر بربند-
چشم دل بگشای
روشنان بیشمار آسمان ها را تماشا كن
هر چه بالاتر پری این آسمان را انتهایی نیست
بیكران آفرینش رابجز جان آفرین فرمانروایی نیست
جاده های كهكشان تابی نشان جزرد پایی نیست
زیر سقف آفرینش-
صد هزاران جرم رخشان هست كز چشم تو پنهان هست
اینهمه نقش عجب را نقشبندی هست بیمانند
كوردل اونكس كه پندارد خدایی نیست
آی...

انسان!
ای سوار سركش مغرور!
گر بزیر پا در آری «ماه» و «مریخ» و «ثریا» را
كی توان با جسم خاكی رفت تا عرش خداوندی؟
بارگاه حقتعالا را بجز یكتا پرستی رهنمایی نیست
***
هر ستاره در دل شب میزند فریاد:
این جهان آفرینش را خدایی هست
در پس این قدرت بی انتها قدرت نمایی هست
بال خاكی بشكن و بال خدایی ساز كن ای رهرو گمراه
تا به پیمایی فضای بیكران كبریایی را
دیو شهوت را بكش،پای هوس بربند
بنده شو ای سركش خودخواه
تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدایی را
خویش را گر نیك بشناسی-
میزنی بر كهكشانها خیمه گاه پادشایی را
***
آی...

انسان!
اینكه پنداری به اقبال طلا جاوید خواهی ماند
گوش دل بر خاك نه تا بشنوی فریاد قارون را
اون نگونبختی كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را
اینك اینك میزند فریاد:
جای زر،صندوق چشمم خانه مار هست
سینه ام از خاك گورستان گرانبار هست
***
ای بغفلت مانده ی خودخواه!
آید اونروزی كه بینی بار و برگت نیست
چاره جز تسلیم در چنگال مرگت نیست
اون وقت فریاد برداری:
كاین طلاها غارتی از رنگ زرد دردمندانست
اینهمه یاقوت آتش رنگ-
آیتی از خون دلهای پریشانست
توده ی سیمین مروارید-
یادگار صد هزاران چشم گریانست
***
آی...

انسان!
ای طلاها را خدا خوانده!
ای بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-
روزگاری میرسد كز خاك بر خیزی
از ره درماندگی خاك قیامت را بسر ریزی
تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-
چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوی بگریزی
***
بنگری چون پیش چشمت راست،صحرای قیامت را-
بركشی از بیم كیفر،تلخ فریاد ندامت را:
كای خدا راه رهایی كو؟
از چنین سوزنده آتش ها-
سایبان از رحمت و لطف خدایی كو؟
ناگهان آید سروش از غیب:
ای سیه روز سیه كردار!
زرپرستان و ستمكاران بد آئین وبدخو را-
دربساط عدل ما آسوده جانی نیست
كیفر غولان امت خوار-
جز عذاب جاودانی نیست.
آی...

انسان!
ای بسا شب مست خفتی در كنار كیسه های زر
لیك دانستی ندانم یا ندانستی-
سفره ی همسایه ی بیمار،بی نان بود
جای نان در پیش چشم كودكانی خرد-
ناله بود و دردبودو چشم گریان بود
***
آی...

انسان! سركشی بس كن
عقربكهایوقت در صد هزاران سال
بر شمرده تك نفسهای بسی فرعون و قارون را
چشم ماه و دیده ی خورشید-
دیده بیرون از شماره،بازی گردنده گردون را
***
میبرد شط وقت مارا
مهلت دیدار بیش از پنجروزی نیست
دل منه بر شوكت دنیا
این عروس دلربا غیر از عجوزی نیست
این طلایی را كه تو معبود میخوانی-
جز بلای خانه سوزی نیست
***
روزو شب شط وقت جاریست
اونچه میماند از این شط خروشان نیك كرداریست
خاطری را شاد باید كرد
جای سیم و زر دلی باید بدست آورد
آزمندی ها زبیماریست
زر پرستی آتش اندوزیست
رستگاری در سبكباریست

68:

شاعر اونست که شعر از دل او برخیزد

برگ و بار غم شعر از گل او برخیزد

دردمندیست که چون لب بگشاید به سخن

نغمه ی سوختگان از دل او برخیزد

گل برآرد ز گلستان سخن در بر جمع

عطر عشق و هنر از محفل او برخیزد

سفر او سفر جذبه و عشق هست و مدام

شور صد قافله از منزل او برخیزد

بذر اندیشه چو پاشد به در و دشت خیال

خوشه های هنر از حاصل او برخیزد


اوست دریای معانی
که به هر موج کلام

صد هزاران صدف از ساحل او برخیزد

دلبرست اون که به جان شعله زند وقت نگاه

شاعر اونست که شعر از دل او برخیزد


69:


آی .

.

.

زندانبان!
صدای ضجه زندانیه در مانده را بشنو

در این دخمه ی دلتنگ جان فرسای را بگشا

از این بندم رهایی ده




مرا بار دگر با نور خورشید آشنایی ده

که من دیدار رنگ آسمان را آرزو مندم

بسی مشتاق دیدار زن و لبخند فرزندم

من دور از زن و فرزند

به یک دیدار خشنودم



به یک لبخند، خورسندم




الا ای همسرم ، ای همسفر با شادی و رنجم!

از پشت میله های زندان، ترا دلتنگ می بینم

و رویت را که زیبا گلبن گلخانه ی من بود


بسی بیرنگ می بینم.




به پشت میله های سرد، چشمت گریه آلود هست

در آغوش تو می بینم سر فرزند را بر شانه ات غمناک

مگو فرزند ...

جانم ،


دخترم، امید دلبندم

تو تنها، دخترم تنها




چو می آئی به دیدارم

نگاهت مات و لب خاموش

نمیخوانی ز چشمانم

که من مردی گنه آلوده ام اما پشیمانم

ترا در چشم غمگین هست فریاد ملامت ها

مرا در جان ناشاد هست غوغای ندامت ها

ترا می بینم و بر این جدائی اشک میریزم

نمیدانی چه غمگین هست

غروب تلخ پائیزم




الا ای نغمه خوان نیمه شب ، ای رهنورد مست!

که هر شب میخزی از پشت این دیوار ،مستانه

و میپویی بسوی خانه ی خود،


مست و دیوانه

دم دیگر در آغوش زن و فرزند، خورسندی

نه در رنجی، نه در بندی

ولی من آشنای رنجم و با شوق، بیگانه

تو بر کامی و من ناکام

تو در اون سوی ، آزادی

من اینجا بسته ام در دام

میان کام و ناکامی، نباشدغیر چندین گام

بکامت باد، این شادی

حلالت باد، آزادی



تو ای آزاده ی خوشبخت، ای مرد سعادتمند!



که شبها خاطری مجموع و یاری نازنین داری

میان همسر وفرزند


دلت همخانه ی شادی

لبت همسایه ی لبخند

بهر جا میروی آزاد

بهرسویی که دل می گویدت رو میکنی خورسند

نه در رنجی و نه
، دربند

بکامت باد، این شادی

حلالت باد، آزادی...

70:

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟
كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟
صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند
ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي
غافل اونكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند
شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »
شادمان اونكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند
« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جايشانند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

71:

بود سوزي در آهنگم خدايا!
تو ميداني كه دلتنگم خدايا!
دگر تاب پريشاني ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم خدايا

72:

حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و بازآمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست
هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت
هر سخنت چون سخن یوسف هست
بوی خوش پیرهن
یوسف هست
من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پریشانی ام
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من شوق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر میدهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون می شود
تشنگی ام بر تو
فزون میشود
نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هرنامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق
هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد
از ب ی تو بوسه گرفتم بسی
نامه
نبوسیده به جز من کسی
پ چو نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد
سین تو سرمایه سود منست
سین همه ی بود و نبود منست
سور و سرورم همه از سین تست
سین اثر سینه ی سیمین تست
شین تو در خاطره شوق آورد
ذال
تو ما را سر ذوق آورد
لام تو یادیست ز لبهای تو
وان نمکین خنده ی زیبای تو
میم بود شمه یی از موی تو
زانکه معطر بود از بوی تو
نون تو از ناز حکایت کند
های تو از هجر شکایت کند
واو تو پیغام وصال آورد
جان و دل خسته به حال آورد
از سخنت بر تن من جان رسید
حیف
که این نامه به پایان رسید
بوسه به امضای تو بگذاشتم
یاد وقتی که تو را داشتم


شعر "الفباي عشق" از دفتر شعر " هزار خوشه عقيق " شاعر مهدي سهيلي"

73:

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد.

پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد.

با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت.

نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت
.
سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده هست (خیال پدر) یکسال سپس مرگ او سروده هست:
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود
مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود.

او سپس فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت.

سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.
سپهری در سال های کودکی شعر هم می فرمود، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام
در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 اون را به پایان رساند.
سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال سپس به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به هستخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.
در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.
سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه شهرستان تهران رفت.

وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در شهرستان تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.
سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.
از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".
سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ اونها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.
در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را _که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود _ بیشتر دید.
در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی هست و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.
دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.
شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد.

در "صدای پای آب" هست که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد.

فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.

"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی هست.
این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او اضافه کرد، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.
سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی هست، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.
"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر هست در فلسفه ی زندگی.
"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین اونها هست.
"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست.

گویی جواب همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده هست.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...
هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" هست.
در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد.

اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.
"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت هست، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.
"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران هست.
سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.
نخست برنامه بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد مقدس اردهال به خاک سپردند.
نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"
به باغ هم‌سفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب هست.
صدای تو سبزینه اون گیاه عجیبی هست
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
***
کسی نیست،
یا زندگی را بدزدیم، اون وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
وقت را به گردی بدل می‌نمايند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
***
مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، اون وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
***
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل هست.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و اون وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در اون گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
***
و اون وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.


70 out of 100 based on 50 user ratings 250 reviews

@