محمدعلی بهمنی


محمدعلی بهمنی



محمدعلی بهمنی
محمدعلی بهمنی

محمدعلی بهمنی
زادهٔ فروردین ۱۳۲۱ در شهر دزفول شاعر و غزل سرای ایرانی است. شعر بهمنی نیز البته شاید با خود او متولد شده باشد، گرچه بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیما یوشیج ست . نخستین شعر بهمنی در سال ۱۳۳۰، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، به چاپ رسید

محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزل‌سرای ایران گردید. در سال ۱۳۸۳ با همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان هرمزگان، همزمان با برگزاری ششمین کنگره سراسری شعر و داستان جوان در بندرعباس نکوداشت محمدعلی بهمنی برگزار گردید. در کنگره سراسری شعر دفاع مقدس از او تقدیر شده است




بهترین غزلی که از حافظ خوندی چیه؟

1:

مجموعه اشعار
  • باغ لال (۱۳۵۰)
  • در بی‌وزنی (۱۳۵۱)
  • عامیانه‌ها (۱۳۵۵)
  • گیسو، کلاه، کفتر (۱۳۵۶)
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود (۱۳۶۹)
  • غزل (۱۳۷۷)
  • عشق هست (۱۳۷۸)
  • شاعر شنیدنی هست (۱۳۷۷)
  • نیستان (۱۳۷۹)
  • این خانه واژه‌های نسوزی دارد (۱۳۸۲)
  • کاسه آب دیوژن، امانم بده (۱۳۸۰)


♥*● ...عمران صلاحی... ♥*●

2:

فرمودم ای عشق بیا تا که بسازی مارا
یا نه,ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

فرمودم ای عشق چه بر روز تو آمدامروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد اون زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست
چه شد اون صحبت هرروزه ی یاران یارا

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را


شعر نو (آی مردم)

3:

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

فرمودی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم اون بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من - من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می كوشی بمانی مهربان ای دوست

اونسان كه می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست



آی که دستت می‌رسد کاری بکن!

4:

در باغ پرشكوفه
رگبار صبحگاهي گنجشكان
چيزي كم از هجوم ملخ‌ها نيست
گهگاه دوست
بي‌اونكه خود بخواهد
در كار دشمني هست.


عجب صبری خدا دارد......

5:

نغمه جونم ازت ممنونم که این شاعر و به بقیم معرفی کردی ...من عاشق شعرای محمد علی بهمنی ام...بازم ازت ممنون


یه شعر به اون کسی که خیلی دوستش داری تقدیم کن.

6:

حرف تازه ای به خاطرم نمیرسد

حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه با تو حرف می زدم
من هنوز زنده ام
آفتاب پشت ابر مانده ام
من در این سکوت
بارها برایتان شعر فرموده ام
شعر خوانده ام
من خیال نیستم
هستم و هنوز معتقد به واژه ی زوال نیستم
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه - لال نیستم.


شاعری که مبدع نان سنگک بود

7:

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی ازتو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادي ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبي‌های دنیا میرسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


قلبی خسته از تپیدن

8:

در این وقته ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمالِ دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگیِ ناامت زوال پرست

9:

واگوی چه باشم؟
بوسه

درد بی کلامی ست.

10:

من
دل رفتن نداشتم
درخت خانه ات ماندم

تو
رفتن را
دل دل نکن!
ریزش برگ هایم
آزارت می دهد.

11:

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستین همّتو بالا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

12:

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه، تن خسته می کشم
آوخ ...

کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که فرمود یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام


13:

محمدعلی بهمنی
نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
"مثل هیچ کس نیست"
نگران نباشید
یا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم.



14:

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ...

سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب !

15:

همیشه منظر دریا و کوه ، روح افزاست
و منظر تو ، تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قلهء تو می گیرم

به هرکجا که تو باشی هوای من اونجاست

دقایقی ست تو را با من و مرا با تو

نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینهء روبروی هم شده ایم

چقدر اینهمه با هم یک شدن زیباست

خوشا به سینهء تو سرنهادن و خواندن

که همدلی چو من اونجا گرفته و تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت ، آری

درون آئینه روح جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس از هم

که همسرایی مرغان عشق بی پرواست

16:

لب-ات نه گوید و پیداست میگوید دل-ات اری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دل-ات می اید ایا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟ ان من
مبادا! لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

تو را چون ارزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در ارزوی خویش مگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از ان ی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من!
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

(صدایی از صدای عشق خوشتر نیست)-حافظ فرمود
اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

17:

افتادن از کدام سو؟

-جاذبه میداند و بام

سقوط ندیدنی ست


گاه که جاذبه اغوش می گشاید و به تمامی جذبت میکند

گاه تو چشم میگشایی و جاذبه مجذوب تو میشود

تا...

بامی دیگر و گاهی دیگر...

من این شعرشو خیلی دوست دارم

معمولا شعراشو میخونم

18:

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست


من ایستاده ام:


مانند تک درخت سر کوچه


با شاخه هایی از آغوش


با برگ هایی از بوسه



با ساعت غرورم اما!

من ایستاده ام:


با شاخه هایی از تابستان


با برگ هایی از پاییز




هنگام شعله ور شدن من


هنگام شعله ور شدن توست




ها...چشم ها را می بندم


ها...گوش ها را می گیرم


با ساعت مشامم


اینک:


وقت عبور عطر تن توست.

19:

هر صبح

با شنیدن یک عطسه

می ایستم که حادثه از خانه بگذرد

اونگاه

دنبال اون به راه می افتم .



(( از کتاب باغ لال ))

20:

می نوشمت كه تشنگی ام بیشتر شود ............آب از تماس با لب من شعله ور شود

اونگاه بی مضایقه تر نعره می كشم.........................تا آسمان كر شده هم باخبر شود

اونقدرها سكوت ترا گوش می دهم.........................تا گوشم از شنیدن بسیار كر شود

تو در منی و شعرم اگر حافظانه نیست...عشقت نه سرسری هست كه از سر به در شود

آرامشم همیشه مرا رنج داده هست................شور خطر كجاست كه رنجم به سر شود

مرهم به زخم بسته كه راهی نمی برد ..............كاشا كه عشق مختصری بیشتر شود

21:

گـاهـی چـنـان بدم کـه مـبـادا ببینیم
حـتــی اگــر به دیــده رویــا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
در این گمان مباش که زیبـا ببینیم

شاعر شنیدنی ست.

ـ ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینیم

این واژه هــــا صراحت تـنهـایـی مـن اند
با این همه ـ مخواه که تـنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات ـ شبی
بی
خویش ـ در سماع غزلها ببینیم

یـک قطره ام ـ و گاه چنان موج می زنم ـ
ـ در خود، که ناگزیری، دریــــا ببینیم

شب
های شعرخوانی من بیفروغ نیست
امــا تـو با چراغ بـیــا تـا ببینیم

22:

گپ


باران فرمود:
نمی بوسمت ؛
سرما می خوری

23:

چشم از پنحره بر وسعت شب دوخته ام

و به چشمان تو می اندیشم


پیش از اونی که سحر


رنگ چشمان تو را پاک کند.

24:

حرفی برای فرمودن اگر بود

دیوارها


سکوت نمی کردند



دیوار!


ای فامت بلند!


آیا زبان آجری تو


در بند بند سیمان


محصور مانده هست؟


یا روزگار جایزه دار ما


حتا ترا


به عرصه تبلیغ خوانده هست؟!




دیوار!


آیا سکوت


تنها جواب توست؟


یا عکس این فرشته عریان


برگی ز آیه های کتاب توست؟




دیوار!


دیوار!


ای خوش ترین جواب تو


آوار

25:

جهان

کوچکتر از اون هست که گم ات کند

می بویمت و

می جویمت

با رایحه ی خودت صدایم بزن ...


26:

حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم:



تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
اونچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی هست
حال جنگل سبز سبز هست
من که رنگم را باران شسته هست
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز هست یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من اون دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هست

27:

تو را به شعر زميني چگونه بنشانم...كه در خورت نبود شعر اسماني نيز!

28:

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو

جواب بده ازاین همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم،از همه ی ایجاد چرا تو؟

29:

محمد علی بهمنی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در اون گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم هست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست

30:

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم هست
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم هست

اکسیر من .

نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو مینویسم و این کیمیا کم هست

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم هست

تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم هست

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم هست

خون هر اون غزل که نفرمودم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم هست؟

31:

بگذارید- اگر هم نه بهاری - باشم

شاعر سوخته گل های صحاری باشم

می توانم که خودم را بسرایم – هرچند


نتوانم که همانند قناری باشم

معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست


پیرم ،- اما بگذارید که جاری باشم

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی


شاید این لحظه ی نایافته ،کاری باشم

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست


نپسندید که در لحظه شماری باشم

همه ی درد من این هست که می پندارم


دیگر ای دوستِ من ! دوست نداری باشم

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی هست


کاش ! شایسته ی این خاکسپاری باشم.

32:

محمدعلی بهمنی


چـشـمـان تـو ،

نـقـاشـی خـداسـت ،


خـود را بـه مـشـاطـه مـسـپـار ،


جـادو ، بـاطل شـدنـی سـت .






33:

فرمودم:« بدوم تا تو همه فاصله ها را »
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را ..

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه فرمودنمان را که چشیدیم
وقت هست بنوشیم از این پس " بله ها " را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را ...

34:

باور کنید! حال و هوایم مساعد هست

این شایعات، شیوه ی بعضی جراید هست

یک صبح تیتر می شوم:

این شخص...

{بگذریم}

یک عصر:

خوانده اید...

و تکرار زاید هست

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید، همین شعر، شاهد هست





35:

بادبان
به بی سویی
مسپار
عشق نمی وزد
می توفد


"محمد علی بهمنی"

36:

یــادگــار مــن اســت،

ایــن درخــت

کــه خستگــی تبــرت را مــی گیــرد!

عمیــق بــزن .

.

.
__________
محمدعلی بهمنی

37:

من و تو را
(،) ايشانرگولي مكث می‌دهد
(.) نقطه‌اي - پايان
در ( ) پرانتز هم كه نمی‌گنجيم

-----------------------------
محمد علی بهمنی

38:

زندگی نامه محمد علی بهمنی


محمدعلی بهمنیمحمد علی بهمنی در بیست و هفتم فروردین 1321 در قطار در نزدیکی شهر دزفول به دنیا آمد.

...



پدرش سوزنبان خطوط راه آهن بود.

وی به دلیل شرایط زندگی از هفت سالگی در چاپخانه مشغول به کار شد.

به قول خود او شاید چاپخانه مدرسه دیگری برای آموختن او بود.

وی در سال­های کار در چاپخانه به طور اتفاقی با فریدون مشیری آشنا شد و همین آشنایی او را کم کم وارد دنیای شعر کرد.

بهمنی به تشویق مشیری، که به ذکاوت و طبع شعر او پی برده بود، دست به سرودن شعر زد.

طولی نکشید که با توجه به توانایی­هایش جایگاه خاصی به دست آورد و این جایگاه با دو مجموعه­ی در بی وزنی و باغ لال محکم­تر شد.



آشنایی با شاعران تاثیر گذاری چون منوچهر نیستانی باعث روی آوردن او به غزل شد.

بهمنی به همراه دوست دوران جوانی­اش حسین منزوی بعدها بانی جریانی در شعر امروز به طور اعم و غزل معاصر به طور اخص شده­اند، که حاصل اون روی آوردن هزاران شاعر جوان به غزل بود.

محمد علی بهمنی با مجموعه­ی کم نظیر گاهی دلم برای خودم تنگ می­شود به عنوان چهره­ی ماندگار غزل امروز جایگاه خود را تثبیت کرد و بعدها با مجموعه­ی شاعر شنیدنی هست و مجموعه­های پس از اون مهر تاییدی بر شایستگی خود برای کسب این جایگاه زد.
بهمنی از سال 1345 همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از اون به شغل آزاد روی آورد.

هستاد تا سال 1352در شهرستان تهران بوده و پس از اون بندر عباس افتخار سکونت او را داشت.

ایشان در حال حاضر مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا در اون شهرستان هست.

وی در ترانه­سرایی نیز یکی از توانمندترین و موثرترین ترانه­سرایان روزگار ماست و تا کنون با هنرمندان زیادی در عرصه­ی موسیقی همکاری داشته هست که از جمله شاخص­ترین اون­ها زنده یاد ناصر عبدالهی هست که بیشترین ترانه­ها و اشعار زیبای هستاد را با صدای بی­نظیر و جاودانه­اش به گوش هموطنان اهل دل رسانده هست.

امانم بده مجموعه­ای از ترانه­های هستاد هست که در سال 1380 منتشر شد.

استاد در مصاحبه­ای راجع به کودکی و مادر خویش چنین می­گوید:
مکتب خانه­ی مادر که زن آگاه و تا حدودی آشنا به دو زبان عربی و فرانسه بود به وسیله­ی پدر خشن و متعصب تعطیل شده بود.حقوقی هم که پدر از کار سوزنبانی در راه آهن می­گرفت کفاف زندگی را نمی­داد و من ناچار به کار تمام وقت با شب کاری­های پی در پی بودم.

مادر را نه فقط به پاس مادر بودن، بلکه به ظلمی که به هستعدادش رفته بود، به شیوه­ای خاص دوست داشتم و اولین شعر قابل چاپ من نیز در ده سالگی برای او بود.

ای واژه­ی بکر جاودانه
ای شعر موشح وقته

ای چشمه­ی سینه جوش الهام
ای حس لطیف شاعرانه

ای مطلع و مقطع غزل­ها
ای لطف و ترنم ترانه

شب­ها که ز دیده خواب گیرد
شعرم به سروده­ای شبانه

بینم که نشسته­ای تو بیدار
بر بستر طفل پربهانه

آوازه ی گرم لای لایت
افکنده طنین شاعرانه

شاعر نه منم، تویی که باشد
شعرت همه شور مادرانه

احساس تو را کسی ندارد
از توست مرا هم این نشانه
کتاب­شناسی محمد علی بهمنی:
باغ لال (1350)، در بی وزنی (1351)، عامیانه­ها (1355)، گیسو،کلاه،کفتر (1356)، گاهی دلم برای خودم تنگ می­شود (1369)، غزل (1377)، شاعر شنیدنی هست (1378)، عشق هست (1378)، نیستان (1379)، کاسه آب دیوژن، امانم بده (1380)، این خانه واژه­های نسوزی دارد (1382)، چتر برای چه؟! خیال که خیس نمی شود (1386)، تازه­ها (1387)

39:

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی
گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار می
آید مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نفرمودنی دارم
هم نمی
دانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شد
ه ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی
خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان لالم ....
.:.

محمد علی بهمنی .:.



:)

40:

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم هست
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم هست
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم هست
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیبرنامه نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش فرمود
دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای كاش از تو هیچ نمی فرمودمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست

41:

وقته وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام مناست در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم فرمود
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال
خوشا هر اونچه كه تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت � یا كال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال
تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

42:

محمدعلی بهمنی عموی صمیمی ترین دوستم !!!
برادرزاده هم مثل عمو هستعداد شعر دارند ....
شعر زیر از برادرزاده محمدعلی بهمنی ...



در خلوت خسته ام

در آغوش مهربان و نقره ای مهتاب

به سوی ریگزارهای ساحل گام بر می دارم


دریا می خواندم

و من با وحشت از تبخیر

در این گسترده نظر می کنم

وهم کبودی ست این گول آبی

به کجا می بردم !؟

که ساق های لرزانم را شور گرم آبش

حرارتی ست برای ره سپردن


و اما آی از این طوفان

که در باد زوزه می کند

و صدای درهم شکستن یک احساس

احساسی که امنیت می خواست


به کجا می بردم این موج .....؟

با که بگویم این راز .....؟



76 out of 100 based on 76 user ratings 226 reviews

@