داستان عاشقانه ی یک شعر


داستان عاشقانه ی یک شعر



داستان عاشقانه ی یک شعر
شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم

رمیدی و نرمیدم، بُريدي و نبريدم

اگر ز جرم ملامت، شنيدم از تو شنيدم


و گر ز كرده ندامت، كشيدم از تو كشيدم



شکوه دارم شکوه دارم، با دل بی غمگسارم

مردم ای مه تا بسوزی همچو شمع بر مزارم


بعد از این یا گردبادم، یا در این صحرا غبارم


تا رسم در رهگذارت، یا رسی در رهگذارم



گذشتی و نگذشتم، شکستی و نشکستم


بریدی و نبریدم، گسستی و نگسستم



اگر که خانه بدوشم، اگر که باده پرستم


کجا که با تو نبودم، کجا که بی تو نشستم


بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم

ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي

چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و برنامه ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه برنامه گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه . در همان روزها، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.



82 out of 100 based on 72 user ratings 622 reviews

@