♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night


♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night



♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night
به نام خدا
سلام به همه ي دوستان خوابگاهي و همراهان هم ميهني عزيز

به عنوان يكي از اعضاي كارگاه ادبيات در اين تاپيك قراره انجام_ تكاليف بكنم

نقدها و گاهي دست نوشته هاي ادبي بنده را در اين تاپيك شاهد خواهيد بود

قلم عالي ندارم چون در اين زمينه تجربه اي نداشتم ولي
تمام سعي خودم رو ميكنم كه به بهترين وجه تكاليفي كه ارائه ميشه رو انجام بدم
و به مرحله ي پيشرفت برسم

خدارو چه ديدين شايد روزي رو دست استاد گراميمون زديم

منو با نقد هاتون همراهی کنید تا بتونم متوجه نقص های کارم بشم
و با کمک شما اون ها رو بر طرف کنم.


پيشاپيش از حضورتون سپاسگزارم


˙·٠•●♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥●•٠·˙

"بنویس...و بگذار هرروز_تو بهانه ای باشد برای آفرینش_اثری ماندگار"
به نقل از بانو darksecret




ادبیات رییس فرهنگستان ادب فارسی: کدام حرام لقمه‌ای به پیتزا گفته کش لقمه!

1:

"در مورد زاویه دید ِ راوی در داستان تحقیق کنید یا از دانسته های خود، حداقل 600
کلمه در رابطه با اون و انواعش بنویسید."


برای اینکه با انواع تقسیم بندی داستان آشنا بشيم اول بهتره انواع روایت کردن داستان رو بدونيم
هر حادثه و اتفاقی که در داستان رخ ميده، لاجرم باید کسی باشه که این تغییرات را به گوش خواننده برسونه.


نامزدهای «بوکر» معرفی شدند
این کار رو "راوی" انجام میده.


جایزه گلشیری متوقف شد
یعنی کلیه فعل و انفعالات داستان رو "روایت" می کنه.


« کارگـاه داستـان نویـسی »
پايه کار داستان روایته و بدون اون امکان تولید داستان وجود نداره.


ميرزا علي اكبر صابر چه كسي است؟


روایت و زاویه دید یعنی از زبان شخصی ( اول شخص، دوم شخص، سوم شخص) داستان را فرمودن.حالا ممکنه اول تا آخر یک داستان رو یک نفر بگه و یا بعضا چند نفر اونو روایت نمايند.


پیرمرد و سه الاغ

زاايشانه ديد جزو مباحث اوليه ي داستان نايشانسي و بسيار مهمه مثل نماي ساختمون.


آنا آخماتووا: در زندگی قلبی بایدم از سنگ
ممكنه بگيم در مهمترين قسمت ساختمانه.اما معمار نمي تونه اول در رو كار بذاره.


20 شاهکار ادبیات زنانه را بشناسید
بايد ساختمون كامل باشه و بعد در رو سر جاش بذاره.




داستان به انواع زیر می تونه روایت بشه که به عنوان "زاویه دید" هم از اون یاد ميشه :

1.

اول شخص ( من راوی)


2.

دوم شخص ( تو راوی
)

3.سوم شخص ( او راوی ، دانای کل)


اول شخص (من راوی) : من راوی ، راوی ای هست که داستان رو از درون روایت می کنه و خودش در بطن ماجراست.

من راوی یا خودش یکی از شخصیت های داستانه و یا شاهد اتفاقات داستان.

یک صحنه جنگ را در نظر بگیرید.

اگر ما جنگ را از زبان یک سرباز که خودش در حال مبارزه هست ، روایت کنیم؛ از "من راوی قهرمان" هستفاده کرده ایم.

اما اگر همان جنگ را از دید مثلا یک پزشک که مسئول معالجه سربازان و مجروحان هست روایت کنیم، از "من راوی شاهد" هستفاده کردیم.



پرواضح كه وقتی می گيم "من راوی قهرمان" منظورمان از قهرمان کسیه که امور داستان مستقیما با او در ارتباطه و او کنش و واکنشی در داستان دارد و به این معنا نیست که او فرد مثبتی باشه.و منظور از "من راوی شاهد" کسیه که حتی اگر کاری انجام بده، اتفاقات اصلی داستان حول او نمی چرخه و به نوعی نظاره گرحوادث هست.



دوم شخص (تو راوی ): از این راوی به عنوان "راوی خطابی" هم نام می برند.

چرا که کارش مورد خطاب برنامه دادن هست.

حال می تواند شخص، خودش را مورد خطاب برنامه دهد یا دیگری را و یا حتی اشیا و موجودات رو.

"تو راوی" صورتی دیگر از "من راوی" هست که کم کاربرد هست و با اینکه می توان یک داستان را تماما با این راوی نوشت، اما ترجیحا قسمتی از اون اینگونه کار میشه.

هستفاده از افعال دوم شخص باعث بوجود آمدن چنین راوی ای می شود.

مثلا:
"تو خودت به خانه آمدی و اوضاع بد ما را دیدی" ، " این تو بودی که دیروز در خیابان مرا دیدی و بی تفاوت از کنارم گذشتی" و...



سوم شخص (دانای کل ):
راوی سوم شخص خودش به دو نوع تقسیم می شود.

"دانای کل نامحدود" و "دانای کل محدود"

الف) دانای کل نامحدود : عمر هستفاده از این راوی برای روایت،برمي گرده به عمر قصه ها و حکایت ها و داستانهای سنتی.

و امروزه دیگه مورد قبول نیست.

علتش هم اينه که همه چیز رو برای خواننده رو می کنه.

در واقع مثل یک دوربینه که همه صحنه های داستان را می بینه.

به ذهن هر شخصیتی که بخواد وارد میشه.

هر چیز رو که بخواد می بینه و می شنوه.

حتی پشت دیوار، داخل خانه بسته و ...

نمونه هستفاده از این راوی چنین هست:

پیر مرد در حال بیل زدن زمینش بود که صدایی شنید.

فکر کرد که صدای پچیدن باد در علفزار هست ولی او اشتباه می کرد.

یک مار هر لحظه بیشتر به او نزدیک می شد.

برگشت و اطرافش را دوباره نگاه کرد.

اما چیزی ندید.

اما مار – که همرنگ خاک بود، او را می دید.

مار قصد فرار نداشت و در دلش بود که اگر پیر مرد به او حمله کند، او هم حمله کند.



همانطور که در نمونه فوق ملاحظه می کنید، راوی ابتدا پیر مردی رو روایت می کنه که در حال بیل زدن زمینش هست.

با شنیدن صدایی به اطرافش کنجکاو میشه اما نویسنده با انتخاب راوی "دانای کل نا محدود" و فرمودن علت کنجکاوی، اون رو از بین می بره.

حتی وارد ذهن مار هم میشه و قصدش رو از حمله – در صورت حمله پیر مرد- بیان می کنه!


ب) دانای کل محدود: این راوی بر خلاف دانای کل نامحدود که مانند یک چشم همه چیز بین همه داستان را می دید و هر لحظه هر جا را که بخواد روایت می کنه، مثل یک دوربین هست که متصل به یک فرد هست.

و همه چیز را نمیتونه روایت کنه و منحصرا با یک فرد هست.

مثلا فرض کنید که دوربین "دانای کل محدود " ما با شخصیت (الف) هست.

شخض (الف) وارد اتاقی می شود که دو شخص (ب) و (پ) هم در اون حاضرند.

بنا به علتی شخص (پ) از اتاق خارج می شود.

اینجاست که دیگه نمی توان درباره (پ) صحبت کرد و فرمود که او به کجا میره و داستان منحصرا درباره دو شخص (الف) و (ب) جریان می یابد تا شخص (پ) به اتاق برگرده یا (الف) از اتاق خارج بشه یا تنها بشه.



معايب و محاسن اول شخص:

عيب اول شخص يا من راايشان در اينه كه: 1.

اثر شبيه خاطره نايشانسي ميشه

2.

نايشانسنده يا من راايشان نمي تونه در همه جا حضور داشته باشه

از بهترين محاسنش اينه كه با مخاطب احساس صميميت بيشتري ميكنه و راحت و بي پرده همه چيز رو با او در ميون ميذاره

معايب و محاسن داناي كل:

یکی از ایرادهای پايه ی که میشه به "دانای کل نامحدود" گرفت، اینه که باعث از بین رفتن "تعلیق"میشه چون همانطور که فرموده شد حوادث رو برای خواننده میگه و اجازه هستفاده از خلاقیت رو به خواننده نمیده.

هستفاده از چنین روایتی حتی برای شروع کار داستان نویسی خوب نیست.


حسن:1 .بی طرفی دانای کل.

چون با صداقت بیان می کند و برای خواننده ملموس تره
2.

چون دانای کل هست و محدودیتی نداره و در اون واحد می تونه هر جایی باشه.

مثلا سرنوشت دو نفر در دو جای مختلف که با هم در یک ساعت مشخص به دنیا آمده اند.




بهترین زاویه ی دید: اول شخص و دانای کل هست اما اگر کسی با تو راوی شروع کنه، دلیل بر عدم توانایی او در نوشتن نیست.

در اصل دانای کل خداوند هست که در همه جا و همه حال با آفریده اش همراه هست.

هر نویسنده ای چون خالق داستان خودشه، پس نظارت کامل به تمام مسائل داستان داره.



توجه: ما جایز به تغییر راوی در داستان هستیم اما بايد دقت کنیم که هستفاده از چند راوی در جهت زیبایی اثر باشه نه گنگ کردن اون.
درتغییر راوی، تغییر از نوعی به نوع دیگر هست.

مثلا از "دانای کل" به "من راوی"


نتيجه گيري: در داستانهای مدرن امروزی، نویسندگان از روایتهایی هستفاده می نمايند که خواننده راحت تر با اون ارتباط بربرنامه کنه و براشون تازگی داشته باشه.

وقتی از "من راوی" هستفاده می کنیم، خواننده رو یا شاهد داستان می گیریم یا او رو بجای شخصیت من راوی برنامه میديم.

از همین رو امروزه شاهد هستفاده بیشتری از "من راوی" نسبت به گذشته هستيم


منبع: اينترنت
گردآوري توسط: night



2:

بسیار خوب و آموزنده بود فقط اون تیتری که فرموده بهترین زاویه دید من اونو قبول ندارم.اصن بهترین زاویه دید وجود نداره هر نویسنده قبل از شروع داستانش با توجه به طرح کلی که از داستان تو ذهنش داره باید ببینه کدوم زاویه دید واسه داستانش مناسب تره.زاویه دید مثل کفش میمونه که باید مناسب داستان باشه.ازونجا که کفش کوه نوردیو ورزش و کفش مجلس باهم فرق میکنن بنا به لحن داستان زاویه دید ها هم باید فرق داشته باشن.


3:

یک اثر با توجه به علاقه و زمینه ی کاری خود ( داستان کوتاه، شعر موزون، شعر نو، ترانه،
سپید،...

) بنویسید که دارای دو راوی باشد، یکی اول شخص و دیگری سوم شخص.


من داستان كوتاه رو انتخاب كردم از اونجايي كه فعلا بي تجربه ام مطمئن نيستم همون جوري كه آقا حميدرضا فرمودن شده باشه.

به هر حال منتظرم منو متوجه ي اشتباهاتم كنيد.


نيمه شب بود بود من و محسن جلايشان در خونه ي صاحبكارش بوديم.دست پاچه ونگران داشتم به اطرافم نگاه مي كردم ترسيده بودم فرمودم: محسن چيكار ميكني پس، بجنب تا كسي نديده
محسن كه سعي مي كرد خونسردي و آرامش خودش رو حفظ كنه آهسته فرمود: لعنتي...قفل باز نميشه
فرمودم تو كه عرضه نداشتي چرا خواستي اين كارو كني؟
طوري كه صداش مي لرزيد مي فرمود: مگه تا حالا چند بار رفتم دزدي كه حرفه اي باشم
فرمودم:يه نگاه بنداز به خودمون اصلا قيافمون به دزدها مي خوره؟
كمي مكث كرد همونطور كه مشغول كار خودش بود فرمود: مگه دزدها حتما بايد قيافه مشخصي داشته باشن
نگاهم به او و هموقت به اطرافم بود بدون اين كه پيشرفتي كرده باشه همچنان با قفل در كلنجار مي رفت در اون لحظه قيافه و رفتارش فوق العاده ترحم برانگيز بود اونقدر كه ناچار شدم بگم:
برو كنار بذار كمكت كنم
فرمود: نه نمي خواد سعي ميكنم با سيم بازش كنم.
فرمودم: هر طور ميلته.
سپس دقايقي بالاخره موفق شد در رو باز كنه با هم وارد خونه شديم با دقت زياد و آهستگي جوري كه كسي شك نكنه به سمت در ورودي خونه رفتيم.

همه چيز طبق پيش بيني محسن پيش مي رفت و از قبل مي دونستيم كه كسي تو خونه نيست.

باز كردن در ورودي راحت تر انجام شد
وارد پذيرايي شديم برق رو روشن كردم كه بشه همه جا رو ديد كه يهو محسن فرمود: خاموشش كن ..خاموشش كن ممكنه كسي شك كنه
چيزي نفرمودم و با ترس خاموش كردم.با اين كه حتم داشتم كسي خونه نيست ولي باز ته دلم مطمئن نبود.

صداي نفس نفس زدن محسن رو مي شنيدم...در حين اينكه با چراغ قوه دورو اطراف رو برانداز مي كرد فرمودم:بيا بريم محسن.

بي خيال شو ما اهلش نيستيم مي ترسم گير بيوفتيم و اوضاع بدتر بشه
اما گوش محسن بدهكار نبود و چيزي نمي فرمود خوب نگاهش كردم به سمت يه اتاقي رفت دنبالش رفتم همچنان داشتم از اين كار پشيمونش مي كردم اما انگار فايده اي نداشت.
با خودم فكر مي كردم اگر يكي بفهمه من دستم به كجا بنده؟
رفتم برش گردونم نگاهش كردم و فرمودم من بي عرضه ام نمي تونم ادامه بدم از خودم بدم اومده اينقدر پست شدي كه كارت به دزدي كشيده منم اينقدر پست شدم كه به حرف تو احمق گوش كردم تو هنوز مي توني با اون ماشين كار كني.

چرا دزدي؟
مبهوت شد اما چند ثانيه نگذشت عصباني شد اونقدر كه مي خواست فرياد بكشه فرمود: دزد نيستم.

برنامه نيست دزد بمونم از سر ناچاري دارم اين كارو مي كنم.فقط همين يك بار.

با اون ماشين قراضه هرچي كار كنم بايد بدم برا تعميرش
بي اختيار فرمودم: ولي تو با اين كارت داري از چاله به چاه ميوفتي
هنوز عصباني بود با غضب فرمود فرقي نمي كنه اين چاه نيست.

من با اين كارم فقط به يه نفر به خدا جواب ميدم ...

نمي خوام بچه ام به خاطر بي پولي و بدبختي من جونشو تو بيمارستان از دست بده
فرمودم:حالا چرا سر من خالي ميكني
يكم آروم شده بود بهم فرمود يه چيزي رو نمي تونم بهت نگم اگه نگم خودمو نمي تونم آروم كنم.

نمي خوام تو شاهد دزدي من باشي.

برو....همين الان از اينجا برو....
مستقيم رفت سمت گاوصندوق.

به راحتي بازش كرد من ايستاده بودم و نگاهش مي كردم برگشت نگاهم كرد نگاهش طوري بود كه انگار بي پوشش پيش رايشان من ايستاده باشه نگاهش گواهي مي داد كه شرمنده هست.
سرش رو چرخوند سمت پول هاي داخل گاوصندوق يه لبخند تلخي رو لبش نشست زير لب خطاب بهم فرمود: مي دوني اگه اين كارو نكنم پسرم جون ميده نمي خوام فكر كنه چه پدر بي عرضه و ضعيفي داره.نمي خوام بخاطر بدهكاري هام بيوفتم گوشه ي زندون و نتونم براش كاري كنم...برو و اين لحظه رو نبين وبعد سرش رو ميون دو تا دستش گرفت...
براي اينكه بيشتر از اون خجالت نكشه و اصرار نكنه از خونه اومدم بيرون
چند وقت بعد وقتي كه پليس اومد جلايشان در خونه ام اولين سوالي كه ازم پرسيد اين بود: با مردي كه چند شب پيش در اون خونه سكته كرده بود چه نسبتي داري؟
من در اون لحظه مات و مبهوت بي اراده فرمودم نسبت؟ اون مرد خود من بودم


با يكمي تقلب

عنوان داستان رو گذاشتم: نداي وجدان
فرمودم اگه اول داستان عنوان رو بگم ماجرا لو ميره مي دونم يكم هندي بود ولي خب فقط تا همين قدر تونستم از تخيلاتم هستفاده كنم!!

4:

درشعر "مهتاب" نيما يوشيج تغيير زاايشانه از اول شخص به سوم شخص كاملا واضح مشخصه
براي اطلاعات بيشتر اين مطلب رو ميذارم


می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.



نگران با من هستاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند



نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می شکند



دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند



می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.



پاراگراف پنجم تکرار پاراگراف نخستین شعر هست.

آگاهی راوی از وضعِ خود و امت بخواب رفته سبب تغییر زاویه ديد کل روایت می‌شود.

زاویه دید «اول شخص» در چهار پاراگراف جای خود را به «زاویه دید» سوم شخص می‌دهد.

راوی با تماشای خود از فاصله‌ای دور، برای نخستین بار تصویر کاملی از خود ترسیم می‌کند.

او مردی هست که با «پاهای آبله‌زده‌اش» از راهی دور آمده و همچنان دست بر در دارد و اکنون به «مردی تنها» تبدیل شده که در ورودی دهکده با خود اندوه خویش را واگویه می‌کند.



اميدوارم براتون مفيد واقع شده باشه



5:

"موسیقی : به تازگی یکی از Band های موسیقی به نام Pallett آلبومی به نام «آقای بنفش»
منتشر کرده.

لازم به ذکره که برخی از اعضای این گروه، از جمله Vocalist (خواننده)

قبلا در گروه Dang Show می خوندن.

از شما انتظار دارم که در صورتی که امکانش رو

دارین، این آلبوم رو از اینترنت دانلود کنید.

در صورتی که ازش لذت بردین، برای حمایت

از این گروه آلبوم رو هم خریداری کنید.

و تکلیف اصلی اینه که سپس گوش دادن ِ Trackهای

آلبوم، نظرتون رو اجمالی در مورد هر Track بنویسید و توضیح بدین که چرا ازش لذت بردین
یا نبردین.

از تمام آموخته ها و سواد و تجربه خودتون هستفاده کنید."

و اما...

نظر در مورد آلبوم بنفش اول يه مقدمه اي رو در مورد آلبوم عرض مي كنم تا كسايي كه اين گروه رو نمي شناسن هم آشنايي پيدا كنن


♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night
خواننده گروه: امید نعمتی

اشعار: مولانا، خیام، سعدی، فروغ فرخزاد، هوشنگ ابتهاج، مرضیه برومند، امید نعمتی، کاوه صالحی، سیاوش کسرایی، پژمان بختیاری

نوازنده ها: داریوش آذر (کنترباس و همخوان)، روزبه اسفندارمز (کلارینت)، کاوه صالحی (گیتار و خواننده)، مهیار طهماسبی (ویلنسل)، حسام الدین محمدیان پور (سازهای کوبه ای، آکاردئون، بنسوری)، فراز عقیلی (پیانو)، مهیار پورحسابی (درامز)

سال انتشار: ۱۳۹۱

تعداد قطعات: ۱۱

واقعاً به گروه پالت بابت چنين آلبومي بايد تبريک فرمود.

سبک این اثر متفاوت و جالبه!
نوع اجراي گروه به طرز جالبي خودموني و راحته اين گروه سبک موسيقي تلفيقي را اجرا مي نمايه

بنظر من اين آلبومشون يک شاهکار به تمام معنا بود كه آدم هر چي مي شنوه سير نميشه

خوشم اومد چون از حجم صدايي خوبي برخورداره و کاراکتر صداييش يک کاراکتر بسيار مردونه هست.



نقطه قوت آلبوم صداي خواننده هست صداي خواننده در هر قطعه متفاوته خودش يک هنر محسوب ميشه معتقدم با اين حجم صداي خوبي که داره اين توانايي رو داره تا قطعات موندگاري رو در تاريخ موسيقي ايران بوجود بياره
در موسيقي و ملودي سر رشته اي ندارم ولي بنظرم ملودي ها در بعضي آهنگ ها کيفيت قابل قبولي نداشتند و از ملودي خوبي هستفاده نشده متاسفانه فكر كنم همين مسئله باعث شده تا صداي خوبش ميون خواننده هاي ديگه در طول اين چندسال اون چنان که شايستگيش رو داره به چشم نياد درحاليکه واقعا صداي خاصي داره!

اين گروه در زمينه کاري خودش از هرگونه تقليد و بيراهه رفتن و شبيه سازي به دور بوده

تکليف مخاطبانش هم مشخصه.

يا اين سبک و سياق را مي‌پسندد و طرفدارش ميشن يا از کنارش مي‌گذرند و طرفش هم نمي‌آين.

به همه اين‌ها طراحي متفاوت جلد آلبوم را هم اضافه کنيد كه باعث جذب مخاطب ميشه آدم وقتي طراحي جلد رو مي بينه دلش مي خواد بدونه قطعات داخل اون چه حال و هوايي داره.

اينا نظرات كلي من در مورد آلبوم ايشون بود.



در مورد هر
Trackنمي تونم نظرمو بيان كنم چون متوجه ي گايشانش بعضي آهنگاش نمي شدم.

مثلا آهنگ مثلث
طي تحقيقات و بررسي ها متوجه شدم گايشانش سبزواري هست.



از قطعه ي " هزاز تا قصه" لذت بردم ياد خاطراتم افتادم
قطعه ي " والس شماره 1" رو خيلي خيلي خيلي دوس دارم اولين بار كه اين
Track
رو شنيدم فقط به دلم نشست اما بار بعدي كه گوش دادم به زيبايي هاي آهنگ پي بردم .

با احساس بيد!

قطعه ي "خسرو و شيرين" جالب و تاثيرگذار بود فكر كنم اين آهنگش بيشتر طرفدار پيدا كرد.

از قطعه "درس علوم" واقعا لذت بردم!! شعر خیام رو خیلی زیبا اجرا کردن...


قطعه ي "نگاه كن" فروغ فرخزاد رو خيلي با احساس خوندن.

طوري كه حسشون به شنونده القا ميشه.


قطعه " باز باران"رو متوجه نشدم مثل قطعه مثلث
يكي ترجمه اش كنه لتفن!

بي‌ترديد اين گروه در آينده‌اي نه چندان دور جزو پرطرفدار‌ترين گروه‌هاي موسيقي در ايران خواهد شد.



هرجا هستن براشون آرزايشان موفقيت مي كنم


6:

بانايشان عزيزم مرسي جالب بود

البته نمي دونم چقدر تقلب بود ولي جالب بود و از اين خوشم اومد كه خودت هم منتقدش

بودي دمت گرم __ دست مريزاد من ديگه چيزي ندارم بگم هم بريدي هم دوختي ديگه

مرسي پاينده باشي عزيزم وموفق

7:

"فیلم ( موقتا اختیاری! ) : تا جلسه ی آینده، چند فیلم از مارتین اسکورسیزی را نام
ببرید و یکی از اون ها را به انتخاب ببینید و در موردش بنویسید.

( لطفا ننویسید که فیلم
خوبی بود و وقتش رو بیشتر کنن، بلکه در صورت خوب یا بد بودن از نظر شما، دلایل و
جزئیات رو بنویسید.

)"


فهرست فيلم هاي مارتين اسكورسيزي; (Martin Scorsese)

البته فقط نام مي برم فعلا نتونستم ببينم!

اين تمرين نياز به وقت، دقت و حوصله ي زياد داره و...خدارو شكر اختياريه

خيابان هاي پايين شهر 1973

آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند 1973

راننده تاكسي 1976

نيايشانورك نيايشانورك 1977

گاو خشمگين 1980

سلطان كمدي 1983

سپس ساعت ها 1985

رنگ پول 1986

آخرين وسوسه مسيح 1988

رفقاي خوب 1990

تنگه وحشت 1991

عصر معصوميت 1993

كازينو 1995

كوندون 1997

احياي مردگان 1999

دارو دسته هاي نيايشانوركي 2002

هوانورد 2004

داستان كوسه 2004

رفتگان 2006

جزيره شاتر 2010

هوگو 2011

گرگ وال هستريت 2012

♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night


8:

ینی ندای وجدان باعث شد در حین ارتکاب جرم سکته کنه

مچکر ساراجون
در کل خیلی خوب بود

9:

در مورد اون قسمت هايي كه تو نقل قول قرمز كردي: نمي دونم والا حماقت محض كه ميگن همينه ها.

طرف داره ميره تو چاه يكي ديگه هم با خودش مي كشه تو چاه.


در كل منظورم اين بود اينقدر حس كوچيكي و شرمندگي مي كرد كه مي خواست از خودشم فرار كنه دوس نداشت هيچ وقت خودشو تو اون وضع ببينه

سوال رو از خود_ محسن پرسيدن عسيسم. اوني كه مياد جلايشان در خونه محسن بوده.

اوني كه اون شب همراهيش مي كرد وجدانش بوده كه تو داستان به شكل انسان و راايشان ظاهرش كردم

وقتي بدبختياش مياد جلايشان چشمش سكته مي كنه


تغيير زاايشانه ديد دقيقا آخر داستانه وقتي پليسا ميان و محسن ميگه من خودم بودم.

مرسي مريمي.

نظر لطفته

10:

موضوع داستانتون رو دوست داشتم! ممنون
فقط یه چیزی! نمیدونم من بد متوجه شدم یا نه! ولی فکر کنم زاویه دید دوم - دوم شخص بود! یعنی زاویه دید راوی از اول شخص به دوم شخص تغییر میکرد! شایدم اشتباه از منه
بازم ممنون
امیدوارم نوشته های بعدیتون همچنان بهتر و بهتر بشن
اگر کم خط خطی کردم شرمنده

11:

خو الان فهمیدم تغییر زاویه ی دید کجا بود

یکم برام مبهم بود
ولی واقعا این سکته خیلی عالی بود
مرسی عزیزم

12:

مرسي امير جان.
سعي كردم تغيير زاايشانه از اول شخص به سوم شخص باشه شايد شما درست ميگي ومن دقت نكردم.ببينيم هستاد چي ميگه.

آخه من پيش خودم فكر كردم در انتها محسن_ داستان داره وضع خودش رو مي بينه.

آگاهي از اوضاع و احوال خودش.

خواهش ميشه.

من از شما ممنونم كه قابل دونستي اومدي نظرتو فرمودي

13:

نه اون اشتباه من بود جوابتون به مریم خانم رو که خوندم متوجه شدم! من فکر کردم تغییر زاویه دید در حین ارتکاب جرم انجام شده
بازم شرمنده! من اطلاعاتی در مورد ادبیات ندارم و دارم نقد میکنم

14:

نه در حين ارتكاب جرم نبوده

اين چه حرفيه منم مثل شمام.

ايشاله به مرور خوب ياد مي گيريم و دور هم به اين روزامون مي خنديم

15:

به امید اون روز
+
میگم میخواین پست های مربوط به نقد رو منتقل کنیم به پاتوق! تاپیکتون دو صفحه شد

16:

سلام
خیلــــــی خوب بود دوستم
نمیتونم ایرادی بگیرم ...

ولی بار اول که خوندم واسم مبهم بود ته ش چی شد
دو مرتبه که خوندم گوشی اومد دستم
کاش انتهای داستان یه کم بیشتر به توضیح میدادی و به جزئیات اشاره میکردی که مخاطب گیج نشه و سریع بگیره چی به چی شد

17:

مرسی خانوم سارا
زیبا بود
میشد فیلمنامه شه
ولی موضوعی که انتخاب کرده بودین خیلی بهش پرداخته شده بود
امـــــا آخرش خیلی قشنگ تمومش کردی
بازم ممنون

18:

سلام مهديس جون.

مرسي نظر لطفته.

دقيقا كجاي داستان برات مبهم بود؟ بنظرت به چه جزئياتي بايد بيشتر اشاره مي كردم كه مخاطب احساس نكنه آخرش چي شد؟!؟ كلا اولين بار كه خوندي چه برداشتي كردي؟

19:

قربوستــــــــــــــ
ته ته ش ...

برداشتی نداشتم بیشتر گیج شده بودم که چی شد ...

اون تیکه ی پلیسو اینارو یه کم باید شفاف تر میکردی البته نظر ِ منه

20:

خواهش مي كنم نيلوفر عزيز

من از تو ممنونم كه اومدي نظرتو فرمودي گلم بازم پيش ما بيا

21:

آهان.

فميدم.

نظر اكثر بچه ها هم همين بود مي فرمودن آخرش يكم مبهم بود.

بخدا نمي دونستم آخرشو ديگه چي اضافه كنم ايشاله داستان هاي بعديم رو بهتر مي كنم.

گلم ممنونم از نظرت.


22:

سلام دوست من موفق باشی همیشه.
یک بار یه نقد بلند بالا نوشتم همش پرید!

حالا با کمال خونسردی دوباره می نویسم:

اولین چیزی که باید بگم درباره اسم داستان.
شما فرض کن بخوای این داستان و چاپش کنی ،خوب میشه پایان داستان اسمش رو نوشت؟
مسلما نه..پس من یه چندتا نکته کوچک همراه با نمونه براتون میذارم امیدوارم در این زمینه مفید باشه :


به جمله زیر توجه کنید :
( ماجرای پسری که شنا بلد نبود و در دریا غرق شد )
فرض کنیم جمله ی بالا عنوان یک داستانی باشد .

همه ی ما با شنیدن این عنوان ، متوجه طرح ، حادثه اصلی و نحوه ی به پایان رسیدن داستان می شویم .

حداقل اینکه می تونیم از این جمله دریابیم که پسری در این داستان وجود دارد که شنا بلد نیست و روزی از روزها که گذرش به دریا می افتد ، چون شنا بلد نبوده بنا به دلایلی در اب دریا غرق می شود.همچنین مهمترین قسمتی که با این عنوان در داستان لو می رود ، پایان بندی ان هست .

همه می دانیم که با غرق شدن پسر روایت اگر دانای کل باشد دیگر کمتر چیزی برای روایت خواهد داشت و اول شخص نیز همچنین .

اکنون داستان بالا را با عنوانی دیگر بررسی می کنیم .

فرض کنیم عنوان همان داستان ، (شنا در دریا ) و یا ( دریا ) باشد ، در این صورت خواننده کنجکاو می شود که بداند که در دریا چه اتفاقی افتاده هست و یا دریا چه ارتباطی با نوشته می تواند داشته باشد و همچنین می خواهد بداند که چه کسی در دریا شنا می کند و این کار به چه دلیلی صورت می گیرد و درنهایت داستان به کجا ختم می شود..؟

به عبارت دیگر اسم داستان باید کل داستان رادر بر گیرد .

بدون انکه طرحش را لو دهد .

یکی از مهمترین نکاتی که در انتخاب عنوان داستان باید همواره به ان توجه کرد ، ارتباط پیام و محتوای داستان با اسم ان هست .

مثلا در داستان بالا ( شنا در دریا ) و یا ( دریا )، باید داستان در حول و حوش شنا کردن در دریا و مسایل مربوط به ان باشد ولی این ارتباط و هماهنگی باید به گونه ای صورت گیرد که متن داستان برای مخاطب قابل پیش بینی نباشد .

اگر ددر داستان ( شنا در دریا ) ، از شنا و دریا و مسائلی پیرامون انها خبری نباشد ، مثل این هست که مثلا به صندلی عنوان ساعت را نسبت دهیم .

در این صورت خواننده احساس می کند که نویسنده به او دروغ فرموده هست و سعی دارد با انتخاب اسمی که هیچ تناسب و ارتباطی با داستان ندارد ، مخاطب را غافلگیر کند و بر جاذبه ان بیفزاید .به طور یقین اگر ، خواننده متوجه این نکته شود ، داستان را نیمه کاره می گذارد و از مطالعهادامه داستان خودداری می کند.

دلیل این امر نیز این هست که مخاطب احساس می کند که با مطالعهادامه داستان نمی تواند برای سوال هایی که با توجه به عنوان داستان در ذهنش ایجاد شده بود پاسخی درست و منطقی پیدا کند .سوال هایی که می توانند مهمترین عامل تشویق نماينده ی مخاطب برای مطالعه داستان باشد .

مجتبی اسماعیل زاده

---------------------------------------------------------

خوب یه سوالی که برام پیش اومد این بود که:
در تکلیف داده شده باید تغییر زاویه دید اعمال میشد که به نظر من
کل داستان با رای اول شخص روایت شده بود..

و اینکه..البته ببخشید من زیادی نقد میکنما

یه جاهایی از داستان با هم همخونی نداره.
مثلا در داستان ذکر شده که شخصیت اولین با هست که به دزدی میرود پس چگونه درب منزل و گاو صندوق را با سیم باز می کند؟!



مانا باشید

ستاره رایـــــ ــــکا








"انتقال یافته از پاتوق"

23:

سلام ستاره جون.

سپاسگزار شما هم هميشه موفق باشي

خود داستان به كنار من براي انتخاب اسمش خيلي گيج شدم! درست ميگين نميشه عنوان داستان رو در انتها ذكر كردچه خوب شد كه بهم فرمودين
.يعني اصلا خودم به اين موضوع توجه نكرده بودم
ممنون از نكات.

خيلي برام مفيد بود
راايشان سوم شخص رو درست انتهاي داستان وارد كردم يعني محسن در انتها داشت خودش رو مي ديد.تصايشانر ي از خودش.همون طور كه متوجه شدين داستان مربوط به دو تا " من" ميشه.

من اول ( وجدان يا نداي درون) من دوم ( محسن) و در كل شخصيت خودشه كه به شكل انسان ظاهر شده.

خواهش مي كنم ، اختيار دارين خوشحال ميشم نقد كنيد


راستش مي خواستم بگم صاحبكار محسن يه مدتي نبود از اونجايي كه شاگرد محبوب و دست راست صاحبكارش بوده ريز و درشت زندگي و فعاليت هاي صاحبكارش رو مي دونست كليد گاو صندوق رو داشت ( داستان_ ديگه
) وقتشم دهه ي 40 در نظر گرفتم ولي اينا رو نفرمودم كه زياد به حاشيه نپردازم

سعي مي كنم در آينده بهتر عمل كنم

24:

و اما سارا خانوم
سارا جان، داستانت کمی ضعف داشت.

یه مقدار ازت می خوام که بیشتر بنویسی و بیشتر بخونی.
اهل نوشابه باز کردن نیستم، وقتی علاقه داری و می دونم قلمت هم می کشه، پس می دونم می خوای
بنویسی، به همین خاطر ازت می خوام تلاشتو بیشتر بکنی.

نمی گم تمام زندگیت رو بریز به پای
ادبیات، بلکه به طور موازی با تمام جنبه های زندگیت، ادبیات رو هم داشته باش.
اول اینکه شخصیت پردازی تقریبا اتفاق نیفتاده بود و اجزاء داستان نویسی خیلی ضعیف و نامرئی
دیده می شد.

که با خوندن اجزاء داستان بهتر متوجه می شی.
محتوا و طرح اصلی داستان به قول خودت کلیشه ای بود و خلاقیتی به خرج نداده بودی برای ایجاد
یک روایت جدید که ساخته و پرداخته ی خود سارا باشه و قبلا ندیده باشیم نمونه اش رو.
تغییر زاویه دید به قول خودت فقط در انتهای داستان اتفاق افتاده بود که خب خیلی محسوس نبود.
و اینکه بخشی از نظریه ی مرگ مولف که بد نیست مطالعه اش کنیم، به این اشاره داره که اثر نباید
اینطور باشه که مولف همراهش راه بیفته و هی واسه همه توضیح بده که جریان چی بود.
من خودم با خوندن پست های بعدیت داستان رو فهمیدم.

پس سعی کن تمام و کمال بنویسی و اینطور
فرض کنی که تو دیگه همراه داستان برنامه نیست توضیح بدی.

اگه این قضیه مربوط به ضعف مخاطب باشه
مسئله ای نیست، ولی باید تقریبا جامع مخاطبین رو پوشش بده فهم داستانت.
راستی من اول فک کردم داستان یه زن و شوهر هستن که رفتن دزدی! حتی فک کنم مریم هم
همچین فکری کرده، چون یه زن فرمود توی نقدش.

این خیلی واسم جالبه.

یعنی تو داری یه شخصیت
مرد رو توو داستان پردازش می کنی، اما نمی دونم چه چیزی و چه مختصاتی توی کلامت هست که
به من القاء می کنه این زنه.

اینو خیلی دقت کن، گاهی اصلا تو باید فراجنسیتی بنویسی.

یعنی
داستان و روایتت طوری باشه که هم بتونه مرد باشه هم بتونه زن باشه، و اصلا حتی مهم نباشه
که مخاطبت بدونه این مرد یا زنه.

یا بتونه هر جنسیتی رو متصور بشه.

( مثلا یکی از کارهای فراجنسیتی
می تونم شعر "بکنیم" از فاطمه اختصاری رو مثال بزنم )
اینو هم دقت کن، چون روی اِلِمان و اجزاء جنسیتی کاراکترها باید خیلی دقت کنی.

در مورد تحقیقت هم آفرین، نسبتا جامع و کامل بود.

ممنون

در مورد شعر نیما باهات موافق نیستم.

چون در تمام بند ها، حتی بند آخر اشاره ای به ضمیر من
داریم.

وقتی که مثلا می گه خواب در چشم ترم می شکند.
به خاطر نقدها و تصحیح لیست فیلم هم ممنون

موفق باشی و مانا
[گل]

25:

بانو میدونستی گاهی ممکنه عنوان هیچ ربطی ب داستان نداشته باشه ؟؟
این و از ی منتقد شنیدم! و البته کلی تعجب کردم..

حتی چند تا مثال هم زد ..

ک من الان یادم نمیاد ؛ ولی اگه بهش دسترسی پیدا کردم دوباره میپرسم ازش..



نوشته اصلي بوسيله night نمايش نوشته ها


تغيير زاايشانه ديد دقيقا آخر داستانه وقتي پليسا ميان و محسن ميگه من خودم بودم.

مرسي مريمي.

نظر لطفته
تغییر نکرد ، میگه جلوی خونه م..

اگه جلوی خونه ش بود شاید..



---

چند وقت بعد وقتي كه پليس اومد جلايشان در خونه ام اولين سوالي كه ازم پرسيد اين بود: با مردي كه چند شب پيش در اون خونه سكته كرده بود چه نسبتي داري؟
من در اون لحظه مات و مبهوت بي اراده فرمودم نسبت؟ اون مرد خود من بودم

نمیفهمم..

! وُجدانش سکته کرده احیانن ؟ کی سکته کرده ؟ از کی پرسیده ..

!؟!

موضوع ِ ت تکراری بود ، خُب میشه از موضوع ِ تکراری نوشت ولی با ی روایت ِ جدید ..

این صحنه رو همیشه تو فیلما دیدم، چیز ِ جدیدی برام نداشت..

آخرش جذاب شد ک یهو تمومش کردی و من موندم تو خُماری!

+

دومین باری ک خوندم ، حرفای وجدان برام جالب بود..

ینی ازینکه سعی کردی نشون بدی وجدان همیشه خوب نیست و گاهی هم تسلیم ِ ما میشه خوشم اومد..



*

ببخش ک این و میگم :دی

من در اون لحظه مات و مبهوت بي اراده فرمودم

من اون لحظه..

خب چرا "در" ؟
جاهای دیگه هم میتونی ب جای "در" از "تو" هستفاده کنی ، چون لحن ِت عامیانه تر بود..

26:

سلام بهار عزيز.

ممنونم كه نوشته امو نقد كردي.

اتقاقا خودم وقتي آخر داستان رو مي نوشتم خيلي به اين فكر كردم كه خونه م رو بكار ببرم يا خونه ش، به اين نتيجه رسيدم خب نداي درونش خودش_ ( تو مايه هاي 2 تا روح در يك جسم)
مي خواستم خواننده هم خودش حدس بزنه

همونجور كه به بقيه دوستان هم فرمودم اوني كه سكته كرده وجدانش بوده.

بذار شفاف تر توضيح بدم.

ما وقتي كار اشتباهي مي كنيم تو درونمون يه جنگي بپا ميشه انگار يكي مارو به سمت اون اشتباه هدايت مي كنه و يكي مارو از اشتباهمون مي خواد دور كنه به اصطلاح به اون نداي هدايتگر به سمت خوبي ها ميگيم وجدان.وقتي ما به وجدانمون اعتنا نمي كنيم يعني خواستار سركوبي اون شديم.

تو داستانم خواستم بفهمونم محسن وجدان خودش رو كشت.

اينقدر شرمند بود كه از خودش هم مي خواست فرار كنه.وقتي محسن دزدي رو ترجيح ميده به نداي درونش و كارخودش رو مي كنه يعني وجدانش رو كشته.

داستان رو از زبون وجدانش بيان كردم آخرش تغيير رو انجام دادم كه به مخاطب بفهمونم اون شخص خود_ محسن بوده.



خير سرم مي خواستم آخرش رو خودتون متوجه بشيد و متحير شيد كه نشد.

بدتر براتون مبهم بود.شايد چون تو ذهن خودم بوده و جزئيات دقيقش رو خودم مي دونستم اين اتفاق افتاد

من هنوز راه زيادي در پيش دارم براي بهتر نوشتن اميد به كمك شما بچه هاي خوابگاه بستم كه بتونم ماهر بشم

آره خوشحالم كه متوجه ي اين موضوع شدي.

تسليم شدن وجدانمون نشون دهنده ي ضعف شخصيتي خودمونه (در اكثر موقعيت ها)

به نكته ي خيلي ظريفي اشاره كردي فرمودم شايد بجاي توو " تو" خونده بشه شوخي مي كنم بهش دقت نكرده بودم الان كه فكر مي كنم مي بينم عادتمه.

وقتي پيام يا نامه هم مي نايشانسم " در" رو بكار مي برم.

مرسي از توجهت.



بازم تنكس بابت نقد.

سعي مي كنم در نوشته هاي بعديم حتما از نقدهاي شما دوستان هستفاده كنم


27:

جلسه یکم کارگاه ادبیاتِ خوابگاه خدا...

ـــتحقیق : اجزاء داستان (طرح، شخصیت پردازی، درگیری، ...

) را نام ببرید و از بین اون ها
در مورد «طرح(پیرنگ)» و «شخصیت پردازی» تحقیق کنید و بنویسید.

محدودیت کلمات قائل
نمی شم، اما واقعا تحقیق کنید.

همانطور كه مي دانيد داستان به آثاري فرموده مي شود که (( داراي حجم خاصي هستند و حادثه اي را نقل مي نمايند )) هر داستان از چند عنصر تشکيل شده هست : طرح ،عمل، شخصيت ،فرمودار، بحران ،وقت و مکان كه همه ي اين اجزا و عناصر داستان با يکديگر ارتباط دارند .



تعريف پيرنگ

نقشه و الگايشان رايشاندادهاي يك نمايش يا شعر يا اثر داستاني را كه ساوقتدهي حادثه و شخصيت را به عهده مي‌گيرد پيرنگ مي‌گايشانند بدان صورت كه حس كنجكاايشان و تحريك خواننده يا بيننده را برانگيزد.
به عبارت ديگر پيرنگ حوادث را در داستان اون چنان تنظيم و تركيب مي‌كند كه در نظر خواننده منطقي و قانع‌كننده باشد.


پيرنگ را نقشه داستان نيز تعريف کرده‌اند.

در واقع نايشانسنده در آغاز، نقشه داستانش را که چارچوبي هست منسجم از روابط منطقي ميان شخصيت‌ها و وقايع داستان طراحي مي‌کند و سپس در مرحله نوشتن داستان، نقشه را به کمک ساير عناصر داستاني، در فرايندي خلاقانه به داستان تبديل مي‌کند.
بنابراين داستان هر چه باشد، حتي اگر نقل ساده ي ماجرايي باشد بايد طرح و نقشه ي منظمي داشته باشد تا بر پايه اون به نگارش در‌آيد

تعبير پيرنگ را به جاي طرح (Plot) كه در فن شعر ارسطو به كار رفته هست، در ايران براي اولين بار محمدرضا شفيعي كدكني پيشنهاد كرد و جمال ميرصادقي اون را به كار برد.

پيرنگ در واقع همان بيرنگ هست.

بيرنگ طرحي هست كه نقاشان به رايشان كاغذ مي‌كشند و بعد اون را كامل مي‌كنند يا طرح ساختماني كه معماران مي‌ريزند و از رايشان اون ساختمان را بنا مي‌كنند.


هر چه پيرنگ فني‌تر و دقيق‌تر باشد به همان نسبت مي‌توان اميدوار بود كه داستان مربوط به اون پركشش‌تر و مؤثرتر خواهد بود.در حقيقت نقل حوادث با تكيه بر روابط علت و معلولي هست

انواع پيرنگ

پيرنگ را به دو دسته «پيرنگ باز» و «پيرنگ بسته» تقسيم كرده‌اند.

1- پيرنگ باز: پيرنگي كه نظم طبيعي حوادث بر نظم ساختگي و قراردادي اون غلبه دارد.

در اين نوع داستانها اغلب گره‌گشايي وجود ندارد.

نايشانسنده در اين نوع داستان‌ها مي‌كوشد تا خود را در داستان پنهان كند تا داستان همانند زندگي، ملموس و بي‌طرفانه جلوه كند.

«اونتوان چخوف يكي از نايشانسندگاني هست كه به نوشتن داستان با پيرنگ باز توجه داشته هست.»

2- پيرنگ بسته: پيرنگي هست كه از كيفيتي پيچيده و تودرتو و مختصات فني نيرومند برخوردار باشد.

«به عبارت ديگر نظم ساختگي حوادث بر نظم طبيعي اون بچربد.»
اين گونه پيرنگ‌ها اغلب در داستانهاي اسرارآميز و هيجان انگيز به كار گرفته مي‌شود كه گره‌گشايي و نتيجه‌گيري قطعي و محتومي دارد.

«بيشتر داستانهاي ادگار آلن پو واجد پيرنگي بسته هست.»

اي.

ام.

فورستر
در کتاب جنبه هاي رمان ( 1927 م) خود، رايشانکردي بسيار ساده نسبت به ارسطو در مورد پيرنگ (طرح) داشت.

او توصيف ساده و بسيار کاربردي از پيرنگ ارايه داد:

ما در تعريف يک داستان مي‌گايشانيم که روايت وقايعي هست که با توالي وقتي مرتب شده‌اند.

يک پيرنگ نيز روايت وقايع و تاکيد بر رابطه عليت هست.
اگر بخواهيم پيرنگ را تعريف کنيم در مي‌يابيم اون (پيرنگ) نيز چون داستان، روايت حوادث متوالي هست که بر حسب توالي وقت ترتيب يافته و با تکيه بر رابطه علت و معلولي تدايشانن شده هست.

جمله پادشاه مرد و سپس اون ملکه نيز مرد يک داستان هست؛ اما پادشاه مرد و پس از مدتي ملکه از غصه مرد؛ يک پيرنگ (طرح) هست.

در پيرنگ، توالي وقتي حفظ شده اما رابطه سببيت، حرف اصلي را مي‌زند.

اي ام فورستر معتقد بود که در داستان خواننده بلافاصله مي‌پرسد: بعد چه اتفاقي مي‌افتد؟ در حاليکه در پيرنگ (طرح) مي‌پرسد: چرا چنين اتفاقي رخ داده هست؟

به طور مثال هنگامي که فردي رمان مي‌خواند و مي‌خواهد اون را براي کسي تعريف کند، هيچگاه پيرنگ داستان را نقل نمي‌کند؛ بلکه به شرح حوادث مي‌پردازد و از توصيف علل به وقوع پيوستن حوادث در مي‌گذرد.

اي.

ام.

فورستر، به جاي حادثه؛ بر شخصيت و شخصيت پردازي تاکيد مي‌کرد.

چند تعريف ديگر از پيرنگ

ناصر ايراني : طرح (پيرنگ) در اصطلاح شناسي داستان، به چگونگي آرايشي فرموده مي‌شود که نايشانسنده به رايشاندادهاي داستان مي‌بخشد تا به نتيجه اي که دلخواه اوست دست يابد.

هر طرح (پيرنگ) زنجيره اي از رايشاندادهاي به هم پيوسته هست که در کشاکش نيروهاي مخالف (تعارض) به اوج و به نتيجه مي‌رسد.

«داستان، تعاريف، لوازم و عناصر»

ابراهيم يونسي : نقشه کار يا رئوس مطالب يا چارچوب داستان را طرح (پيرنگ) داستان مي‌نامند.

داستان کوتاهي را بخوانيد؛ سپس خلاصه فشرده اي را که تنها متضمن نکات عمده و پايه ي داستان باشد، از اون تهيه کنيد.

اين خود طرح (پيرنگ) داستان هست.

«هنر داستان نايشانسي»

نادر ابراهيمي : طرح (پيرنگ) تصايشانر فشرده و تند کاري هست که ما از اثري که بعدها ایجاد خواهيم کرد، براي خود ترسيم مي‌کنيم تا با بازنگريستن به اون و بازکردن و گسترش دادنش، و ايجاد ساختمان لازم و زبان متناسب، ایجاد اثر را ممکن سازيم … در طرح (پيرنگ) هستخوانبندي موضوع مطرح مي‌شود؛ نه ساختمان بيروني (يا شکل عيني) اون.

«مراحل ایجاد و توليد ادبيات كودكان»

جمال ميرصادقي : پيرنگ؛ نقشه، طرح يا الگايشان حوادث در داستان هست، و چوني و چرايي حوادث را در داستان نشان مي‌دهد.

به عبارت ديگر، پيرنگ حوادث را در داستان چنان تنظيم و ترکيب مي‌کند که در نظر خواننده منطقي جلوه کند.

از اين نظر پيرنگ فقط ترتيب و توالي حوادث نيست؛ بلکه مجموعه ساوقت يافته حوادث يا وضعيت و موقعيت‌هاست.

نتيجه گيري :

پيرنگ را مي‌توان به عنوان راهنماي مهمي براي نايشانسنده و در عين حال نظم و ترتيب متشكلي براي خواننده دانست.


ساختمان پيرنگ بر پايه انگيزه ي وقايع صورت مي‌گيرد و به همين دليل حوادثي كه در داستان رخ مي‌دهد بايد دليل و انگيزه‌اي داشته باشد و به نتيجه‌اي منطقي منجر گردد.


شروع اون متکي بر خود هست و هيچ ارتباطي با ديگر بخشهاي داستان ندارد؛ اما بخش وسط حتما بايد سپس بخش اول بيايد و تکميل نماينده اون باشد.

بخش پايان در حقيقت نتيجه گيري و پايان نمايشنامه هست.

منبع:تبيان+ معلومات خودم
گردآوري توسط: night

28:

شخصيت پردازي

يكي از عناصر مهم سپس پيرنگ ، شخصيت و شخصيت‌پردازي در داستان هست پرداختن به اين امر دشوارتر از پيرنگ داستان هست چرا كه كارهاي يك شخصيت مي‌تواند مورد تقليد و تكرار برنامه گيرد و تأثير بسزايي بر رايشان خواننده بگذارد.

و به طبع تأثير بسياري بر جامعه دارد

شخصيت

آفرينش شخصيت شايد هيجان انگيز ترين وجه داستاني باشد.

نايشانسنده با ایجاد يک شخصيت گايشاني به آفرينش انساني دست مي يازد که مي تواند مختارانه در ماجراي داستان حضور پيدا کند و تاثيرگذار باشد در واقع همين آفرينش شخصيت، نايشانسنده را مانند خالقي مي سازد و او را دچار تجربه اي غريب اما لذت بخش مي سازد.

اگر بخواهيم داستان بزرگي ایجاد کنيم، بايد شخصيت بزرگي داشته باشيم.

اگر شخصيت ها خوب کار ننمايند، داستان و موضوع به تنهايي نمي تواند خواننده را درگير کند.

به رمان هاي مهم و يا فيلم هاي به يادماندني اگر انديشيده شود، موفقيت خود را مديون شخصيت هاي خوش ساخت خود هستند.

هر شخصيتي محملي هست که حالات و احساسات نايشانسنده را در خود متجلي مي نمايد.

در هر داستان شخصيت هاي مختلف حکم رشته هايي به هم بافته را پيدا مي نمايند و تجربه خواننده از داستان، توسط شخصيت داستان به وجود مي آيد، همين بس که شخصيت داستان اگر تاثيرگذار باشد، امکان دارد که خوانندگان داستان و يا ببيندگان فيلم از حرکات او تقليد نمايند و يا کاملا همانند اون شخصيت رفتار نمايند.

تعريف شخصيت

اشخاص ساخته شده اي (مخلوقي) را که در داستان و نمايشنامه و ...

ظاهر مي شوند، شخصيت مي نامند و يا شخصيت داستاني؛ شبه شخصيتي هست تقليد شده از اجتماع که بينش جهاني نايشانسنده، بدان فرديت و تشخص بخشيده هست.

شخصيت؛ در اثر روايتي يا نمايشي، فردي هست که کيفيت رواني و اخلاقي او، در عمل او و اونچه مي گايشاند و مي نمايد، وجود داشته باشد.

نايشانسنده براي اونکه بتواند شخصيت هاي زنده و قابل قبولي عرضه کند بايد سه عامل مهم را در نظر داشته باشد:

1) شخصيت ها بايد در رفتار و خلقياتشان ثابت قدم و هستوار باشند، اون ها نبايد در وضعيت و موقعيت هاي مختلف، رفتار و اعمال متفاوتي داشته باشند مگر اينکه براي چنين تغيير رفتاري دليلي وجود داشته باشد.

2) شخصيت ها براي اونچه انجام مي دهند بايد انگيزه معقولي داشته باشند، به خصوص وقتي که تغييري در رفتار و کردار اون ها پيدا شود، ما بايد دليل اين تغيير را بفهميم.

امکان دارد که در اون بخش از داستان دليل تغيير رفتار شخصيت يا شخصيت ها را نفهميم اما به هر حال وقتي داستان را تمام کرديم بايد دليل چنين تغييري را بدانيم.

3)
شخصيت ها بايد پذيرفتني و واقعي جلوه نمايند يعني نبايد مطلق باشند، بايد ترکيبي از خوبي و بدي باشند و اون ها نبايد الگوهايي از پرهيزگاري و نه اهريمن شرارت باشند.

شخصيت ها نبايد از خصلت هاي ناهماهنگ ترکيب يافته باشند.

مانند داستان هاي قديمي که شخصيت هاي اون ها يا به طور کامل خير بودند يا شر.

در دگرگوني شخصيت ها، مخصوصا در نوع رمان، که شخصيت هاي اون در سير حوادث تغيير پيدا مي نمايند و تحول مي يابند چنين تغييراتي بايد باورکردني و معقولانه به نظر آيد، و نيز خواننده متقاعد شود.

تغييرات و تحولات شخصيت بايد اين سه شرط را دارا باشد:

1) تغييرات بايد در حد امکانات اون شخصيتي باشد که اين تغييرات را موجب مي شود.

2) تغييرات بايد به حد کافي معلول اوضاع و احوالي باشد که شخصيت در اون برنامه مي گيرد.

3) بايد وقت کافي وجود داشته باشد تا اون تغييرات به تناسب اهميتش به طور باورکردني اتفاق بيفتد.

در داستان کوتاه برخلاف رمان و حتي داستان بلند امکان پرداخت شخصيت ها بسيار محدود هست.

از اين رو اغلب در داستان هاي کوتاه يک يا حداکثر دو شخصيت اصلي حضور دارد.

منظور از شخصيت لزوما شخصيتي انساني نيست.

داستان ها مي توانند از درخت، حيوان و يا يک شيء به عنوان شخصيت داستاني بهره مند شوند و تنها الزام در اين خصوص تفايشانض وجوه انساني به اونهاست تغييرات پايه ي در شخصيت انساني به ندرت به طور ناگهاني رخ مي دهد.

شخصيت هاي داستاني را مي توان از جنبه هاي مختلف تقسيم بندي کرد.

از جمله اين تقسيم بندي ها، گروه شخصيت هاي ايستا و گروه شخصيت هاي پايشانا (متحول) هست.

1) شخصيت ايستا

2)شخصيت پايشانا (متحول)

شخصيت ايستا (ساده):Static character.


شخصيتي در داستان هست که تغيير نکند يا اندک تغييري را بپذيرد.

به عبارت ديگر، در پايان داستان همان باشد که در آغاز بوده هست و حوداث داستان بر او تاثير نکند يا اگر تاثير بکند، تاثير کمي باشد.

شخصيت ايستا (ساده) يک نوع طرز تفکر يا ايده و کيفيتي رواني دارد، و از آغاز تا پايان داستان ثابت هست و از نظر فکري و روحي تغيير نمي نمايد.

همينطور ايشانژگي شخصيتي او در يک عبارت خلاصه مي شود و خوشي و تفريحي ندارد، و عاري از هرگونه شور و شهوت و درد و آلام شخصي هست.

بايد يادآور شد که شخصيت ايستا (ساده) هم شامل اشخاص فرعي و کم اهميت داستان مي باشد هم شامل شخصيت قهرمان داستان (قصه) مي باشد که حوادث بسياري بر او مي گذرد.
به عنوان نمونه «خورشيد شاه» قهرمان داستان «سمك عيار» با همه ي تحولاتي كه پشت سر مي‌گذارد باز در پايان داستان همان شخصيت آغاز قصه را دارد.

شخصيت پايشانا:Dynamic character

شخصيت پايشانا، شخصيتي هست که يکريز و مداوم در داستان، دستخوش تغيير و تحول باشد و جنبه اي از شخصيت او، عقايد و جهان بيني او يا خصلت و خصوصيت شخصيتي او دگرگون شود.

اين دگرگوني ممکن هست عميق باشد يا سطحي، پر دامنه باشد يا محدود.

ممکن هست در جهت سازندگي شخصيت ها عمل کند يا در ايشانرانگري اون ها، يعني در جهت متعالي کردن او پيش برود يا در زمينه تباهي او، اين تغيير پايه ي و مهم هست و تغييري نيست که مثلا در سرماخوردگي در حال و وضع آدم ظاهر شود يا در لحظه اي حالت و عقيده شخص را دگرگون کند.

اين شخصيت باعث توجه خواننده در داستان و يا بيننده در فيلم خواهد شد زيرا مي خواهند از شبکه اي در هم تنيده از انگيزه ها و هدف ها و واقعيات که باعث رفتار و کنش شخصيت پايشانا شده هست، آگاهي يابند.

شخصيت پايشانا، از نظر خلقيات و انگيزه هاي رفتاري، موجودي پيچيده هست.

او با جزئيات پيرامون خود سروکار دارد و مثل يک شخصيت واقعي در زندگي هست.
به طور نمونه «خالد» شخصيت رمان «همسايه‌ها» اثر احمد محمود شخصيتي پايشانا و متحول هست حوادثي كه براي او اتفاق مي‌افتد به كلي شخصيت او را دگرگون مي‌نمايد.



شاهكارهاي ادبي اغلب داراي شخصيت‌هاي پايشانا هستند.

شخصيت‌هاي اونها در سير حوادث تغيير و تحول مي‌يابد.

در واقع از قانون طبيعت و زندگي بشري پيرايشان مي‌كنند و متحول مي‌شوند.

انسان چون موجودي پايشانا هست.

وقايع و اوضاع اجتماعي باعث تغيير در ابعاد شخصيتي او مي‌گردد و او را تحت تأثير برنامه مي‌دهد.

رمان نمايشگر اين تغيير و دگرگوني هست.



انواع شخصيت:

«شخصيت اصلي» يا شخصيت محوري، شخصيت مرکزي:

شخصيتي هست که مدار داستان برگرد او مي گردد.

اين شخصيت ها با جزئيات بيشتر و مفصل تر تشريح و تصايشانر مي شوند و خصلت هاي فردي اون ها ممتاز تر از شخصيت هاي ديگر داستان هست.

ديگر شخصيت ها (شخصيت هاي فرعي) ناگزير سطحي اند و اگر وجودشان در داستان صرفا به منظور نشان دادن قسمتي از خصايل، افکار و رفتار شخصيت اصلي باشد، جز سياهي لشگر چيزي نيستند.

شخصيت اصلي را گاه «قهرمان اول» و شخصيتي را که با او در مبارزه هست «شخصيت مخالف» يا «ضد قهرمان» (Protagonist) مي نامند و اشخاص ديگري را که در مقابل يا برابر شخصيت هاي اصلي باشند يا شخصيت هاي مخالف را بهتر و برجسته نشان دهند «شخصيت هاي مقابل» (Foil character »مي نامند.

شخصيت هاي قالبي:

نوعي خاص از شخصيت هاي ساده هست که بي اونکه از خود تشخص داشته باشند، نسخه بدل يا کليشه شخصيت ديگري هستند.

اون ها ظاهري آشنا و فرمودار و رفتاري قابل پيش بيني و مشخص دارند.

اين شخصيت ها از اونجا که ريشه در خاک داستان ندارند، به آساني قابل جابجايي و تعايشانض اند.

شخصيت هاي قالبي بيانگر اين امر هستند که همه اعضاي يک گروه (جاهل مسلک ها) وجه مشخصه واحدي دارند.

مانند روشنفکرنما، مظلوم نما، مقدس نما، فرنگي نما و...

که از رفتار و فرمودار آشناي اون ها به خصوصيت هاي قالبي شخصيت ها پي مي بريم.

مثلاً شخصيت نوعي لوطي مسلک ها که حرکات خاص خود را دارند و کلمات را با لحن خاصي به زبان مي آورند.

شخصيت قراردادي:

اين شخصيت ها نه تنها داراي خصوصيات تازه اي نيستند، بلکه خصوصياتشان سنتي و جا افتاده نيز مي باشد.

شخصيت «سياه» و نمايش هاي سياه بازي از اين نوع هست و نيز در قصه هاي قديمي جادوگرها، آدم هاي خسيس، سخي، شخصيت هاي قراردادي بودند که در توصيف اون ها مبالغه مي شد.

اين نوع شخصيت ها به شخصيت قالبي بسيار نزديک هست و گاه تشخيص اين دو از هم دشوار هست.

شخصيت نوعي:

شخصيت نوعي يا تيپ نشان دهنده خصوصيات گروه يا طبقه اي از امت هست که او را از ديگران متمايز مي نمايد.

شخصيت نوعي نمونه اي هست براي امثال خود.

اين نوع شخصيت را مي توان در فرمودار اون ها جستجو کرد.

شخصيت نوعي که ايشانژگي هاي گروه يا طبقه اي از امت را نشان مي دهد بوسيله طرز سخن فرمودنش برجسته مي شود زيرا طبقات مختلف جامعه، طرز سخن هاي مختلف دارند Social dialects: زبان جاهلانه (داش مشدي ها)، زبان بازار (تجار و کسبه).

مثلاً فرمودار يک پزشک با فرمودار يک فروشنده دوره گرد تفاوت دارد و اين همان خصوصيتي هست که گروه يا طبقه اي را از گروه و طبقه ديگر متمايز مي نمايد.

شخصيت هاي تمثيلي:

تبلور و تجسم يک ايده، فکر، خصلت و...

هست که نيابتاً به شخصيتي انساني يا حيواني بخشيده مي شود.

به عبارت ديگر چون اون ايده، فکر، خصلت، و يا...

مستقلاً نمي توانند تظاهر مادي به خود بگيرند، جنبه يا جنبه هايي از شخصيت را براي اين کار به هستخدام مي گيرند.

شخصيت تمثيلي يک معناي آشکار دارد و يک، يا چند معناي پنهان.

شخصيت هاي حيواني کليله و دمنه و به ايشانژه منطق الطير در اين باره مثال هاي خوبي هستند.
شخصيت هاي تمثيلي تک بعدي هستند و کسي انتظار ندارد چند بعدي باشند.

ايشانژگي خاصي را مجسم مي نمايند که معمولاً مبتني بر فکرهايي چون عشق، خردمندي، بخشش يا عدالت هست.

سرآغاز شخصيت هاي تمثيلي را در تراژدي هاي يوناني و رومي مي توان يافت.

خدايان و الهگان به طور عام با يک مشخصه تعريف مي شدند.

ونوس خداي عشق، نپتون خداي درياها، و در اساطير ايران اوناهيد الهه عشق و باروري، دين (دئنا) ايزد بانايشاني که مظهر وجدان هست و به آدميان نيرو مي دهد که راه اهورايي را برگزينند.

شخصيت تاريخي:

چنانچه از نامش برمي آيد بازآفريني شخصيتي تاريخي هست که اونچه را که نايشانسنده بدو مي افزايد يا از او مي کاهد فقط براي برجسته کردن بعضي از مختصات ايشان هست.

فرق تيپ و شخصيت

از انواع بحث انگيز و مهم شخصيت که نگاهي نيز به جنبه اجتماعي و واقعي انسان دارد، تقسيم شخصيت به «نمونه نوعي» (Type) و «نمونه فردي» هست.

شخصيت اثر، يا تيپ هست يا فرد.

فرد خصوصيات مخصوص به خود دارد.

خلقيات او همگاني نيست.

بايد با دقت او را شناخت و با حال و روزگار و افکار و اوهام او آشنا شد که شايد در دنياي واقعي هم مصداقي نداشته باشد.

اما تيپ، نماينده قشر و صنفي از امت و جامعه هست.

يعني طبقه و گروهي از امت که همان خلقيات و رفتار را دارند.

وقتي او را شناختيم مثل اين هست که هزاران نفر را شناختيم.

نمونه هاي نوعي را مي توان شاخه اي از شخصيت ها مسطح دانست.

اينها افرادي هستند که نشان دهنده يک طبقه يا قشر از جامعه به شمار مي روند.

بنابراين ايشانژگي هاي کلي اون طبقه را با خود دارند.



رابطه شخصيت با واقع

شخصيت داستاني در داستان به منزله شخصيت واقعي در جامعه تلقي مي شود و بعضي اونان را رونوشتي از افراد جامعه مي دانند که داراي خصلت هاي افراد واقعي، اما به گونه اي مختصر و محدودند.

تقريباً همه نايشانسندگان تصريح کرده اند که نمي توان يک نفر خاص را به عنوان منشأ و سرچشمه الهام شخصيت داستان در نظر گرفت.

بلکه شخصيت هاي داستان ترکيبي از ايشانژگي هاي مختلفي هستند که از افراد مختلف اخذ شده و با هم تلفيق شده اند و يا اين افراد، ابعاد پنهان وجود نايشانسندگانش به شمار مي روند.

شخصيت پردازي با آوردن و معرفي شخصيت در داستان کامل نمي شود بلکه نايشانسنده بايد شخصيت را از آغاز داستان تا پايان به آگاهي و شناختي تازه برساند.

شخصيت بايد در پايان داستان با شخصيت آغاز اون تفاوت داشته باشد، زيرا تجربه اي را گذرانده هست و پس از اين تجربه بايد به نوعي بينش و شناخت دست يافته باشد.

شخصيت داستاني موقع ورود به داستان از خود هايشانتي مشخص نشان نمي دهد با پيشرفت داستان شخصيت در حوادث شرکت مي نمايد و در طول وقت دگرگون مي شود.

فرد با پيشرفت قصه از دودلي ها، نقيضه بافي ها، رنگ به رنگ شدنها، ابهام و تيرگي نجات مي يابد و به صورت فردي که هايشانت خود را به عنوان موجودي بي نظير يافته هست و موقعيتش روشن و انتخاب شده هست، در مي آيد.

شخصيت با مجموعه اي از درون نگري ها و ادراکات ظريف و تدريجي عمق پيدا مي نمايد و اين عمق با گسترش ادراک اوليه ايشان ايجاد مي شود.

اين ادراک هم از درون (از طريق افکار، عواطف و عقايد باطن شخصيت) گسترش مي يابد و هم از بيرون (از طريق تاثير حوادث بيروني) که البته گاهي اين دو نوع گسترش ادارک هموقت و گاهي به طور متناوب اتفاق مي افتد.

شخصيت هنگامي کم کم عمق پيدا مي نمايد که حوادث بيروني ايشان را در راه رسيدن به اميالش تحت فشار بگذارند و نيز وقتي که شخصيت مجبور شود تمايلات اوليه اش را تبديل کند.

خوانندگان همگي از نايشانسنده مي خواهند که تغيير شخصيت ها را نشان دهد.

براي اثبات تغيير شخصيت بايد نشان داد که چگونه زندگي شخصيت تحت تاثير چيزي برنامه گرفته هست.

براي تحقق اين امر بايد

1) به شخصيت ضربه اي روحي وارد شود و به خطايش پي ببرد.

2) ميل شديدي به تغيير پيدا کند.

3) با کارهايش ثابت کند که تغيير کرده هست.

در تغيير شخصيت بايد تغيير پذيرفتني و باور کردني باشد.

شخصيت بد، براي رفتارهاي خود دلايل قانع نماينده بسياري چون فقر، مشکل رواني، حس انتقام، بيکاري، و...

دارد و اعمالش در سايه انگيزه هايش قابل توجيه هست.

اما شخصيتي که تنها به فکر نيکوکاري هست و دليل قانع نماينده اي براي اين کار خود ندارد، اعمالش به نظر خواننده مسخره و باورنکردني مي آيد.

تغييرات پايه ي در شخصيت هاي داستاني به ندرت ناگهان اتفاق مي افتند.

در داستان کوتاه تغيير شخصيت خيلي به ندرت اتفاق مي افتد و اگر هم بيفتد، تغييري ناچيز هست که زمينه اون بايد به خوبي فراهم شده باشد.

کم بودن فضاي داستان کوتاه و محدوديت اون باعث مي شود که زمينه براي تغيير فراهم نشود و ايجاد تغيير کاري دشوار هست.

بدين سبب فرموده اند که در داستان کوتاه شخصيت قبلا تکايشانن يافته و قوام گرفته هست و پيش چشم خواننده منتظر، درگير و دار کاري هست که قبلا وقوع يافته اما به نتيجه نهايي خود نرسيده هست.

گاهي شخصيت پيشتر تغيير کرده يا به حدي از شناخت و بلوغ براي تغيير رسيده هست ولي خود از اون خبر ندارد.

نايشانسنده با تشديد فشار و وضعيتي بحراني، کاري مي نمايد که شخصيت، نکته اي را که قبلا درباره خودش کشف نکرده، درک کند و اين افشاي درون باعث تغييري در شخصيت ايشان مي شود.

اما بايد توجه داشت که تغيير شخصيت نبايد غيرمعقولانه باشد.

شخصيت هاي داستاني بايد واقعي باشند، يعني ما را متقاعد نمايند که چنين شخصيت هايي را بپذيريم و به رفتار و عواقب اون ها علاقمند شايشانم.

پذيرفتني و باورکردني بودن شخصيت عامل مهمي هست و يکي از تکيه گاه هاي پايه ي در نقد هست.

شخصيت پذيرفتني و باور کردني باعث مي شود تا خواننده داستان را بهتر بپذيرد و راحت تر قبول کند.

شخصيت هايي که در جهان داستان، هرچند که اين جهان غريب باشد زنده و واقعي جلوه نمايند

نتيجه گيري

عنصر شخصيت غالباً، ترکيبيست؛ نايشانسنده حتي وقتي که يک شخص حقيقي را الگو برنامه مي دهد ايشانژگي هاي جسمي و روحي او را تماماً و عيناً کپيه برداري نمي نمايد، بلکه اون ايشانژگي هاي جسمي و روحي او را که مناسب شخصيت داستاني خود نمي داند حذف مي نمايد و به جاي اون ها ايشانژگي هايي جسمي و روحي را مي گذارد که در اشخاص ديگر مشاهده کرده هست.

اين شخصيت وقتي پا به عرصه هستي مي گذارد پايه اً مصنوع هست.


منبع:سليمان مختاري/روزنامه کيهان
تغيير و گردآوري متن توسط: night

29:

از بین این تکالیف حداقل یکی را به دلخواه انتخاب کنید :
الف) داستان : داستانی بنویسید که شخصیت اصلی اون یک همجنسگرا باشد.

لطفا برای نوشتن این تکلیف
از روی اعتقاد و احساس اقدام نکنید و اول تحقیق کنید، حتی فیلم هایی که در این رابطه ساخته شده
را ببینید.

هدف دفاع یا کوبیدن از کسی یا چیزی نیست، بلکه تمرین می کنیم که بتوانیم از انواع شخصیت ها
در روایات هستفاده کنیم.

این شخصیت می تواند راوی باشد، می تواند نباشد.
ب) شعر :
یک شعر ( موزون، سپید، ترانه،...

) ضد جنگ بنویسید

كودكي ماوا گرفته در آغوش پدر

چشم هارا بست تا نبيند هيچ

تا نبيند درد فرياد پر ازآه پدر

بعد چندي كه چشمش را گشود

پدر را ديد

غرق در خون

اونقدر خون از سروجانش رفته بود كه مي لرزيد

پسر با چشماني اشك آلود و پر از بغض صدا كرد، پدر

پدر اما داشت مي خوابيد

بنشست پسر

گرفت اورا دربر

با صدايي درد آلود زير لب مي فرمود:

جنگ هست اين يا خواب؟

گذشت...

بعد سال هايي سخت و دشوار

اينك اما در آرامش و صلح

خيره بود به تصايشانر پدر

خاطره وداع

اون صداي وحشتناك شليك

همواره در ذهن او نقش مي بست

بي شك اون خاطره سال به سال زنده مي ماند

حال او بود و كوله باري نفرت،خاطرات تلخ

او بود و پوست تا هستخوان حس نياز،آزرده زجنگ

منتظر نظراتتون هستم دوستاي خوبم

30:

فیلم ( موقتا اختیاری! ) :چند فیلم از کریستوفر نولان نام ببرید و یکی را به انتخاب خود ببینید و اون را نقد کنید و توضیح دهید.

♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night

تعقيب(1998)

ممنتو(2000)

بي خوابي(2002)

بتمن آغاز كار مي كند (2005)

حيثيت(2006)

شواليه تاريكي(2008)

تلقين(2010)

شواليه تاريكي بر مي خيزد(2012)

مردي از فولاد(2013)

درميان ستارگان (2014) جديدترين فيلمش


تا يه مدتي من امكان ديدن فيلم رو ندارم به محض اينكه ديدم نقدش رو مي نايشانسم ;اين پست ايشانرايش ميشه.

31:

موسیقی : از سبک و خواننده ی مورد علاقه ی خود، آلبوم یا چند Track مورد علاقه ی خود را
معرفی کنید و در مورد اون نظرات خود را بنویسید.

انتخاب خواننده ي مورد علاقه ام برام خيلي آسون نبود چون خواننده هاي تواناي زيادي در كشور عزيزمون هست كه انتخاب رو براي من دشوار كرد.

با اين وجود در اولايشانتم خواننده مطرح موسیقی پاپ ایران " محسن يگانه" رو برنامه دادم خوب كه دقت كردم ديدم ساليان سال اين خواننده و آهنگ هاش با زندگيم گره خورده و در سخت ترين و حساس ترين لحظات زندگيم صدا و آهنگ هاي ايشون مرهمي بوده برام.

و در هر وقت كه آهنگ هاشون رو مي شنوم احساس تكراري بودن بهم دست نميده و همچنان لذت مي برم

♥ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ كارگاه ادبيات;خوابگاه خدا; ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ ♥ night

همونطور كه فرمودم سبك محسن يگانه پاپ هست از سال 84 بود كه آغاز بكار كرد.
از جمله كارهاي ايشون : خوانندگي، آهنگسازي، تنظيم كننده، ترانه سرايي و نوازندگي هست.

سازهايي كه بكار مي برن اكثرا گيتار و پيانو.



آلبوم هاي منتشر كرده از ايشون: حباب (1391) / رگ خواب (1389)/ نفس هاي بي هدف (1387)/ آخه دل من (1385)/ وقتي رفتي (1385)/ سال كبيسه (1384)

+ تك آهنگ هاي زيادي هم از محسن يگانه وارد بازار موسيقي شده.



اينم وبلاگشون

تمامي آهنگ هاشون رو خيلي دوس دارم چون بهم آرامش ميده بخصوص آهنگ "تنهايي" و "بيت آخر" از آلبوم حباب و "رگ خواب" از آلبوم رگ خواب




50 out of 100 based on 55 user ratings 880 reviews

@