کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ Bvafa


کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ Bvafa






« کارگـاه داستـان نویـسی »

1:

جلسه صفر :

- زاویه دید
- داستان کوتاه
- فیلم های آقای اسکورسیزی
- موسیقی ، آقای بنفش


زاویه دید

زاویه ای که باهاش میبینیم! میتونه اول یا دوم یا سوم شخص باشه.

اول :

راوی یکی از شخصیت های داستانه ، شخصیت اصلی یا یه نفر از دور ؛

+ : خواننده با یکی از شخصیت ها ارتباط نزدیک تری بربرنامه میکنه! طوری که همون لحظه احساساتش و میبینه و درک میکنه.

- : راوی فقط از احساسات درونی یه نفر اطلاع داره ، و بقیه شخصیت ها از روی رفتار سنجیده میشن ، گاهی به غلط.


ميرزا علي اكبر صابر چه كسي است؟


نظر شخصی (:دی) : ترجیحا برای اول شخص ، یه شخصیت از دور که نقش زیادی نداره ، میتونه داستان رو کلّی تر ببینه ، طوری که حالت خاطره شخصی پیدا نکنه .


پیرمرد و سه الاغ
و ماندگار تره ، من جنگل واژگون سلینجر رو هنوز هم یادمه..


آنا آخماتووا: در زندگی قلبی بایدم از سنگ


دوم :

وقتی درباره ی مُخاطب می نویسیم

+ : تکراری نیست ..


20 شاهکار ادبیات زنانه را بشناسید


- : خیلی ناشناخته مونده !!

سلیقه شخصی! : دوم شخص رو بیشتر از بقیه دوست دارم ، از "خودم" فرمودن حس تازه ای بهم نمیده ، دلم میخواد "تو" رو ببینم یه وقتایی ، نه به صورت "اون" .


ده کتابی که از سنت اگزوپری باید خواند
به صورت کسی که رو به روم باشه و بخوام توصیفش کنم ، همه ی رفتارها و احساساتش و .


بسازبفروشی در سینما و ادبیات


سوم :

کسی که وجود خارجی نداره تو داستان ، روایت میکنه.!
میتونه محدود یا نامحدود یا نمایشی باشه ؛
نامحدود : به این صورت که هرچی روایت میکنه صد در صد پذیرفته شده و درسته ، چون از همه چی آگاهی داره ، همه رو میبینه ، نظر همه براش آشناست.


«شاهنامه» را هم می‌توان سانسور کرد؟
و تو یه لحظه میتونه چند جا رو ببینه.
محدود : همین آگاهی ها از سمت یه شخصیت خاص به دست میاد ، اگه این شخصیت حرکتی نداشته باشه ، بقیه تو داستان دیده نمیشن ..


نمایشی : فقط چیزی که دیده میشه روایت میکنیم.

+ : همه چیز مشخصه ، معما کردن داستان دست راویه ینی با اینکه راوی اطلاع داره ، مخاطب میتونه اطلاع نداشته باشه و این به نظرم جالبه!

- : اجازه نمیدیم مخاظب با داستان همراه باشه و خودش رو یکی از اون شخصیت ها بدونه ، فقط میتونه از بیرون نگاه کنه ، مثل نگاه کردن فیلم.



تک گویی :

راوی از هرجایی دلش بخواد حرف میزنه ، هرچیزی که خواست میگه ،
اگه مخاطب نداشته باشه میشه عقاید یک حمیدک :دی
میتونه مخاطب هم داشته باشه ولی حرف های مخاطب دیده نشه ، و ما از روی جواب ها اونا رو حدس بزنیم ، مثل سقوط کامو

+ : آزادی!

- : شاید خسته نماينده باشه برای بعضی سلیقه ها ، حرف زدن یه نفر و تعریف کردن همه چیز ، بدون دخالت بقیه ..!

داستان کوتاه

من هیچ وقت "خاص" بودن شخصیت هام رو دوست ندارم..

ترجیح میدم یه آدم کاملا نرمال باشه..



لیوان را با یک دستش و کنترل را با دست دیگرش گرفت.

تلفن زنگ می خورد.

به قطعه های یخ درون لیوان نگاه کرد ، یخ های شناورش او را به نزدیک کردن لیوان به لبش وا می داشت ، کانال را عوض کرد.

به حرف های اون شب فکر می کرد.

به مهمانی امشب.

پدر چند روزی خانه نیامده بود.

کانال را عوض کرد.

لیوان را روی میز گذاشت.



- این دفه جدّیه ، فقط میخوام تو تنها نباشی ، ..خودم یه فکری میکنم.



تلفن زنگ می خورد و همچنان فکر می کرد.



- بابات کجاست ترگل ؟ نمیخواد بیاد ؟ دیر شده ها
- فرمود یکم کار داره..

شاید دیرتر بیاد

تصور حضور پدر برایش سخت تر بود.

- اصلن حواسش به نازنین نیست ، راضی نبود چرا فرمود ما بیایم ..
- ناراحته ، تک دخترشه ، داره میره غربت ، تنها .



صدا قطع شد؛ نازنین همیشه برایش "مادر" بود، ولی این بار می خواست پدر تنها نماند.

تلفن دوباره زنگ خورد.

- تا کی باید تحمل کنم؟ میخوام راه خودم و برم ، راهی که تو توش نباشی ، راهی که هرجا افتادم دستای تو بلندم نکنه..



صدای در را دوباره می شنید ؛

- کی برمی گردی ؟
- بر نمی گردم ، شاید بیام سر بزنم .
- درست که تموم شد برگرد ، آدم باید تو مملکت خودش باشه و خدمت کنه .
- از اینجا خسته م عمّه ..

تلوزیون را خاموش کرد ، اثری از یخ ها نبود ، شیرینی شربت کم تر شده بود.

تلفن برای چندمین بار زنگ خورد ، برایش بی اهمیت بود که پدر پشت خط باشد یا نه ، اگر می خواست بر می گشت.

اگر بر نمی گشت امشب چه می شد ؟ نازنین را دوست داشت، پدر را هم، نمی خواست تنها بماند.

باید می آمد.

باید به عمه می فرمود.

می فرمود که پدر رفته و نیامده.



چند بار دیگر زنگ خورد ، شربت تمام شده بود ، آرام به سمت تلفن رفت.



- الو ؟ ترگلَم ؟ مامان ؟ خودتی ؟

صدا آشنا بود ، از آخرین باری ک اون را شنید ده سال می گذشت ، پیرتر نشده بود ، درست همان بود ،

- صدا میاد ؟ چرا چیزی نمیگی ؟ منم ، نشناختی ؟ مامانم .

همان صدایی بود که شب ها برایش لالایی می خواند، روزها قصه تعریف می کرد، الفبا را با همین صدا یاد گرفت، وقتی که اولین بار نوشت "ترگل" همان صدا با هیجان به او "آفرین دخترم" فرمود.



- هرچی بود گذشت، دیگه بهش فکر نکن، تو همیشه با من میمونی،
نرو، میفهمی چی میگم ؟
- اینی که وایساده جلوت من نیستم، برنامه نبوده که این باشم، برنامه نبود همه ی زندگی من بشین تو و این بچه، اون بیرون منتظرمه..

که زندگیم و عوض کنه، برگشت، دیدی؟ برگشت.

دیر برگشت، ولی هنوز من و میخواد، همینطوری من و میخواد.



صدا غمگین تر شده بود ؛

- مامان برگشت عزیزم..

با مامان حرف نمیزنی ؟ بهم حق نمیدی ؟ حق داری..

دلم برای "مامانی" فرمودنت تنگ شده ترگل..

این یه کلمه رو از من دریغ نکن..

لب هایش را به هم فشرد ، تا صدای خودش را نشنود ، صدایی که دیگر ، مادر را نمی خواست..



فیلم های آقای اسکورسیزی

- راننده تاکسی
- جزیره شاتر
- هوگو
- کازینو

این 4 تا فیلم از این آقا ، که سعی میکنم به ترتیبی که فرمودم ببینم

"راننده تاکسی" رو قبلا دیدم ، و خیلی هم دوستش داشتم ، ولی به خاطر حافظه ی کم! و اینکه فعلا فیلمش با من یکم فاصله داره ، بعدترها میام و می نویسم ..



موسیقی ، آقای بنفش

آلبوم دوست داشتنی بود، برای اینکه دزدی فرهنگی ادبی هنری ! نشه ، سعی میکنم حتما تهیه ش کنم .



یادگار دوست : از دوست به یادگار دردی دارم ، کان درد به صدهزار درمان ندهم ..

یه آهنگی داشتیم وقتی بچه بودیم : آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم ...

یاد اون میفتم وقتی گوش میکنم، شعر نه چندان شاد روی ریتم خیلی شاد!
فکر میکنم شعر از مولانا باشه ، حرف هایی که همیشه میخواستم بنویسم ولی بلد نبودم..


شاید اگه ترک اول این نبود، رغبتی برای گوش دادن به ادامه ی آلبوم نداشتم..
صدا هم طوری بود که دلم میخواد یه گوشه بشینم و تا صبح برام شعر بخونه، یا حرف بزنه..

:دی

والس شماره 1 : چای های سبز ، سبز های دور ، دورهای سخت

کلمه هایی که کنار هم هستفاده کرده جالب بود با اینکه تصوری از شعر نداشتم، ولی اینقدر قشنگ خوندن که حاضرم باز هم گوش بدم ، ..



باز باران : بر دامن شب ستاره گل به گل می نشاندی گل من ، با هر ستاره دلم را سوی خود می کشاندی گل من

تقلب کردم ترجمه ش رو هم خوندم ، گریه م گرفت ): خیلی ناز خوندن ، چند بار گوش کردم ولی بعضی حرفا اینقدر خوبه که نمیشه راجب ش حرفی زد..


بار اول که گوش کردم ، فکر کردم شعر معروف دوران دبستان رو می خونن ، به زبون محلی ..

شاید اگه کُردی نبود هیچ وقت دوستش نداشتم.

مثلث : چشات مهتاب قلبت خون ، صدات چیک چیک بارون

اصلن دوستش ندارم ، با عرض معذرت از شاعر گرامی ، شعر رو به هیچ عنوان درک نکردم!
آهنگ بانمکی داشت ، فقط به خاطر آهنگ تحملش کردم!

مقدمه ی خسرو و شیرین :اگر یک شب تو برگردی دوباره ، به گیسویت می افشونم ستاره

اسمش جذبم کرد ، کنجکاو بودم که بشنومش زودتر ، شعر کوتاه قشنگی بود ، خودم کنار چشمه بودم و ادامه ی داستان رو دیدم ..

خوب بود که توصیف رو بیشتر ادامه نداد..

من تو خواب جا موندم.
از آهنگی که وسط شعر شروع میشه خوشم میاد.

البته صدای این آقا به آهنگ نیاز نداره :دی

خسرو و شیرین : رحمتی کن کز غمت جان می سپارم ، بیش از این من طاقت هجران ندارم

صدا و آهنگ 179 درجه فاصله داشتن از هم ، آهنگ تقریبن به روزتر بود و طرز خوندن این آقا سنتی تر ، ولی پارادوکس شون تو ذوق نمیزد!
ارتباطش رو با "خسرو و شیرین" نفهمیدم! فرهاد بیشتر بهش میومد :دی
شعر هم تموم شد و آهنگ داستان جدیدی داشت..

پایان فرهاد برای من!

از سرزمین های شرقی : من از دست تو در عالم نهم روی ، ولیکن چون تو در عالم نباشد

رفتم تو جنگل با آهنگ! احساسی نداشتم ، نه دوستش داشتم، نه دوستش نداشتم.


آخرش بهتر شد..

ناشناس : بدون متن

با این آهنگ خاطره هااا دارم..

احساس میکنم خودم دارم می نوازممم
به صورت تخصصی نمیتونم راجب آهنگ حرف بنویسم، مثل بچه ای شدم که میخواد حرف بزنه ولی کلمه بلد نیست :)) اگه روزی یاد گرفتم..

حتما انشا می نویسم.

نگاه کن : شراره ای مرا به کام می کشد ، مرا به اوج می برد ، مرا به دام می کشد ..

نفهمیدمش..

اصلا نفهمیدم، هیچ احساسی ندارم نسبت به دنیاش ، فکر کنم اگه آهنگ این یکی رو هم دوست نداشتم ، دوباره گوش نمی کردم.

درس علوم : این کوزه گر دهر چنین جام لطیف ، می سازد و باز بر زمین می زندش.

میخوام راجب آهنگ حرف بزنم، از اینکه چه قدر خوبعوض شد، اول و آخرش باهم خیلی تفاوت داشت.

ولی بلد نیستم..

):
درمورد شعر فقط میتونم بگم عالی بود ، ..

کاش جوابی براش داشتم..



هزار قصه : کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره

بهترین پایان ..
رفتم به بهترین دوران عمرم ، اول فکر میکردم غمگین میخونه ، ولی به طرز عجیبی ..!

2:

با وفا جون ام

پس مقشات کو

خو من چی رو نقد کنم

دمت گرم دوستت دارم

3:

نوشته اصلي بوسيله shahkar نمايش نوشته ها


نازنین برنامه بود یکاری کنه پدر تنها نباشه عایا


مادرش سالها قبل تنها گذاشتشو رفت
حالا اونه که می خواد بره
می خواد رها بشه
می خواد دیگه خودش باشه و خودش رو پاهای خودش وایسته
از طرفی بی تفاوت ولی از طرفی نگران پدریه که تنها می مونه
پدری که نمی خواد دخترش بره ...
و نمی خواد تنها باشه
و این وسط مادری که سالها پیش نمی خواست بند شوهر و فرزندش باشه برگشته
ولی دیگه اون مامانیه ترگل نیست ...


کافیه ؟

4:


سلام عززیزم..
داستانت از لحاظ جزئیات و اینکه زیاد هم به جزئیات نپرداخته بودی عالی بود به نظرم...


فقط یه چیزی این وسط برای من مبهم بود..
انگار خودت این داستان و تو ذهنت داشتی کاملا و وقتی داشتی روی کاغذ میاوردی
یه جاهاییش و ننوشتی...

یه مقدار ابهامش زیاد بود..
اما صمیمیت خوبی داشت....




موفق باشی...


ستاره رایــــ ــــکا


"منتقل شده از پاتوق"

5:

خوب اول از همه خیلی ساده بگم داستانو هنوزم کامل نفهمیدم اول داستان شخصیت اصلی داره با عمش صحبت میکنه؟! اون که میگه میخوام تو تنها نباشی! عمشه دیگه؟ روایتتون واقعا خوب بود و خواننده رو گیج میکرد واسه همین هم خوب بود
- اصلن حواسش به نازنین نیست ، راضی نبود چرا فرمود ما بیایم ..
- ناراحته ، تک دخترشه ، داره میره غربت ، تنها .
این قسمت رو هم اگه میشه به من بگین کی با کی داره حرف میزنه؟!
ممنون

6:

خُب من مجبورم ی اعتراف ِ تلخ کنم همینجا !
خودم ک دوباره داستان و خوندم ، نفهمیدم..



ولی ی توضیح میدم، شاید متوجه شی..

ترگل تو وقت ِ "حال" ، تنها نشسته تو اتاق..

و با خودش فکر میکنه..



جمله هایی ک مربوط ب گذشته میشه ، خطاب ب پدرش بوده ،
جمله هایی هم ک آینده رو پیش بینی کرده (تو دو حالت ِ مختلف ؛ یکی ک پدرش برای مهمونی حضور داشته باشه و اون یکی هم اینکه هیچ وقت برنگرده..) رو خطاب ب عمه میگه ..
عمه و نازنین شب میان پیشش تازه..



توضیحات ِ مریم هم ممکنه کمک کنه ،
نازنین قراره برای ترگل ، جای مادری باشه ک 10 ساله ترکش کرده ، ولی همین امروز دوباره پیداش میشه..


اگه بازم متوجه نشدی، بگو داستان و ی جور دیگه بنویسم!!

7:

یعنی شما میگین ترگل فکر میکنه که مادرش واسه ده سال پیشش نخواهد بود در حالی که تو وقت حال مادرش میاد پیشش؟! یا سپس اون فکر کردنا درباره ی آینده مادرش سپس 10 سال میاد؟!

8:

نرمال بودن خودش یه جور خاص بودنه!
بهار جان، تغییر زاویه دید نداشتیم.
من عموما از این نوع داستان ها خوشم میاد.

اینکه یه وضعیت رو به تصویر بکشه و نتیجه و چیز
خاصی نداشته باشه.
اما کمی باید ابهام زدایی بشه.
داستان یه جورایی فاقد طرح بود و فقط شرح داشت.

طرح به اون معنی که در تاپیکم توضیح دادم.
توصیف هات رو دوس داشتم.

کاملا قابل تصور و قابل فهم بود.
مرسی عزیزم
موفق باشی
[گل]

9:

نمیفهمم!
منطور ِ من از شخصیت ِ خاص ، اینه ک تصمیم های غیرمنتظره بگیره.! کاری ک آدما انجام نمیدن معمولن.

بهار جان، تغییر زاویه دید نداشتیم.

با همه ی اون حرفا، هنوزم فکر میکنم زاویه تغییر کرده!
چون راوی ِ من سوم شخص بود ، ی سوم شخص ِ عادی ، دانای کُل نبود ک بخواد از ذهن ِ ترگل آگاهی داشته باشه ..

من عموما از این نوع داستان ها خوشم میاد.

اینکه یه وضعیت رو به تصویر بکشه و نتیجه و چیز
خاصی نداشته باشه.
اما کمی باید ابهام زدایی بشه.

نتیجه گیری با خواننده!
درمورد ِ مبهم نوشتن چیکار میتونم بکنم؟ چون اولین داستان ِ مبهم َم نبود ..

هرچی مینویسم مبهم میشه ، با این حال خودم میفهمم! ):

داستان یه جورایی فاقد طرح بود و فقط شرح داشت.

طرح به اون معنی که در تاپیکم توضیح دادم.

ب جلسه ی اول ک نرسیدم..

ولی با تصوری ک از طرح دارم ، حس میکنم داشت و مُبهم بود :دی
ینی ی دُختر بود ک ده سال از مامان ِش متنفر بود ، چون اون و باباش و ترک کرده ؛ ولی ی روز متوجه میشه خودش هم داره بابا رو ترک میکنه..

این طرح نیست ؟
البته بدون ِ مطالعه دارم میگم ):

توصیف هات رو دوس داشتم.

کاملا قابل تصور و قابل فهم بود.

توصیف داشتم!؟!!

مرسی عزیزم
موفق باشی
[گل]
مرسی خودت
[گل]

+

جلسه اول و دوم : غایب!


94 out of 100 based on 84 user ratings 334 reviews

@