دلنوشته هایی از جنس باران


دلنوشته هایی از جنس باران



دلنوشته هایی از جنس باران
دوستان گلم،
دلنوشته هایی ک نوشتم رو اینجا برنامه میدم...
خوشتون بیاد آپدیت هم میکنم و دلنوشته های بیشتری میذارم...

باران



مادرم هوا

1:

به آیینه که نگاه میکنم...
این چهره چه قدر آشنا به نظرم می آید...


واژه گزینی چقدر برای مردم خرج بر می‌دارد؟

انگار سالها، دقیقه ها، لحظه ها، همه جا او را می شناسم...
به یاد میارم روزی را : چشمانی خندان که غرق در شادی، برق می زدند...
گیسوئان سیه ای که در باد موج می زد...
لبانی که مرواریدهای سفیدش را به نمایش می گذاشت...

حال همه شان با من قهر کردند و ...

و من تنها با یک صورتی غمگین و سالخورده، در آیینه هم چنان به خود می نگرم...

می بینی مرا؟؟!!...
چهره ام را با من آشتی بده....

باران


70 out of 100 based on 70 user ratings 670 reviews

@