داستان وئان


داستان وئان



داستان وئان
در روزگار ساسانیان بود، پایتخت ایران تیسفون بود.
در ده کیلومتری تیسفون یک روستایی بود و در نزدیکی آن روستا پسری زندگی می کرد به نام وئان.
وئان آنجا به شبانی سرگرم بود وچارپایان را به راغ می برد. و تنها زندگی می کرد.
او زندگی شادی داشت. هر روز نیمروز (ظهر) رخسار در آب جوی می شست و نان و شیره ای که از خانه آورده بود می خورد.
یک روز پس از ناهار، زیر سایه درختی آرمیده بود.
به سایه درختان که روی خاک زمین می رقصیدند نگاه میکرد. و سمت چپ او رودخانه به خنیاگری(موسیقی نوازی) مشغول بود.
با خودش گفت چه آرام. کمی بیشتر به سایه ها نگاه کرد و دهکده را در دور دست می دیدید. کمی غبار آن ده را در نگر وئان تیره و تار کرده بود. دوباره گوش سپرد به خنیای و نوای رودخانه.
کمی به گرد و خاک که جلوی چشم او در هوا آرام اینور و آنور می رفتند نگاه کرد. برای خودش اینگونه اندیشید که خنیا و نوای رودخانه به وسیله این گرد و خاک به گوشش می رسد!
در این حالت یک اندیشه ای به ویر(ذهن) وئان آمد.
آیا زندگی بهتر از اینهم می تواند باشد؟
آیا این زندگی من بهتر است یا بازرگانی که در ده خانه دارد؟ آن بازرگان همیشه از ده به سوی تیسفون می رفت و با گاری اش، کوزه و سبد بافته شده می آورد. می گفتند در تیسفون بسیار های و هوی است.
با اینکه تیسفون ده کیلومتر دورتر بود وئان هرگز آنجا را ندیده بود.
"بیگمان یکبار دیدنش زیانی ندارد".
اگر خوب نبود بر میگردم در زیر همین درخت و از راه گرد و خاک شناور در هوا، به رود و خروش رودخانه گوش می کنم!
گرما و شوری همه تنش را گرفت. باید تا پسین(غروب) می ماند تا گله در راغ بچرد. ولی روال را شکست و هنوز از نیمروز چیزی نگذشته بود که گله را گرد آورد و روانه ده کرد.
هیچ هوش و ویرش به سوی پیرامون خود و گله نبود و فقط به تیسفون می اندیشید.
به خانه رفت و کمی آسود تا فردا پگاه ، زود هنگام به سوی شهر بزرگ برود. شاید سه تسو(سه ساعت) در راه باشد.
راهواری نداشت و باید پیاده می رفت.
چون خورشید ، جامه شب تیره را به آتش کشید، راه افتاد و هوا هم گرم بود و راه افتاد . سرانجام هنوز نیمروز نشده به تیسفون رسید.
در دروازه شهر چندین کاروان دید. از فراوانی این همه شتر و کاروان به شگفتی امده بود. وارد دروازه شد. خیابانها پر از هیون(شتر کوچک) و اسپ بود. کنار خیابانها سرسبز بود از درختان خرمای بی بَر( بدون میوه) و درختان کُنار و بیشتر کاروانها سوی بازار می رفتند. برخی خانه ها دو طبقه بودند و برای وئان خیلی گیرا بود. در پنجره طبقه دوم گلدان های گیاه شمعدانی بود.
بازار بسیار پر رفت و آمد بود. برخی پارسی سخن میگفتند که وئان می فهمید و برخی به زبانی سخن می گفتند که برای وئان بسیار شگفت و بیگانه بود. آنها عربی صحبت می کردند و اهل بابِل بودند. جامه های آنها با مردم دیگر یکی نبود. در بازار صدای مس گرها نوای گیرایی پدید می آورد. و کوزه گرهایی می دید که زیبایی جام و کوزه بر می ساختند.



ღدیـالــوگ های خـــودمــونی ღ

1:

یا زنانی پوشیده روی در همان بازار با دستگاهی پارچه می ساختند.
جوانانی را می دید که سوار بر اسپ بودند و از باشگاه چوگان بر میگشتند و بسیار برومند و سیاووش پیکر بودند.


از rAz بخوانید (ایستگاه شعر و ترانه)
تو گویی همه اینها یا سیاووش بودند یا رستم.


زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زنان بیشتر پوشیده روی بودند گرچه برخی ها هم با موهای بلند و تابدار و چیزی شبیه تِل یا تاج بر سر داشتند.


زویا پیرزاد هم «شوالیه» شد
پسر و دختر جوانی دید که گویی تازه همسر شده بودند و برای خرید نامزدی به بازار آمده بودند.


دستنویسی منجر به شکوفایی خلاقیت می‌شود
دختر پارچه ای سرخ را می دید و داشت برمیگزید که بخرد یا نه.
هیاهوی بازار بسیار نگر وئان را گرفته بود.


واژه‌های جدید در زبان فارسی
ولی پس از چندی از این های و هوی خسته شد ، و سرش کمی گیج رفت.


ما تمام صفات خوب را داریم اما حکمرانان ما خوب نبودند
زیرا خو نگرفته بود به اینهمه سر صدا.
و گوشه ای سکو مانند را پیدا کرد و نشست.


انسان خوب
از همانجا بوی نان تازه پخته شده، که روی ان شکر و کره باشد، یا خمیرهایی که در روغن داغ سرخ می کردند و داخل اون خامه داشت آمد.

بوی اون با نانی که در ده روا بود فرق داشت.

وئان رفت که ببیند چه هست.
پسری سیاووش روی به وئان لبخند زد و فرمود، درود، بفرما!
وئان پرسید اون نانهای سرخ شده چند هست(همان پیراشکی خودمان).

پسر فروشنده آغاز کرد به فرمودن بهای نانها.
گویش و لهجه پسر خیلی با گویش وئان فرق داشت.

سدایش پیچ و تاب با کلاسی داشت.

مثلاً می فرمود"کدام را می پسندید؟"!
وئان فرمود حتماً این فروشنده از دانشگاهی چیزی فرهیخته شده هست که انقدر به گویش کِلک(لفظ قلم) سخن میگوید.

تو نگو در بازارهمه اینگونه چربزبانند.
وئان یک پیراشکی که روی اون شکلات آب شده بود را برگزید و تقریباً باید نیمی از پولی که همراه داشت را می داد.

اگر می دانست انقدر بازار تیسفون گیرا هست حتماً پول بیشتری با خود می آورد.

ولی وضعشان هم چنان نبود که بتواند خیلی دست و دلبازی کند.
پیراشکی را خرید و با لبخند و خوش و بش فزاینده پسر فروشنده از اونجا دور شد و پیراشکی را خورد.

تا به اون وقت چنین نانی نخورده بود به این خوشمزگی.

دیگر یقین پیدا کرده بود که تیسفون جای خوبی هست!
همانموقع زن و مردی که نامزد بودند و زن پارچه سرخ را خریده بود آمدند و از دکه پیراشکی خریدند.

اگر اون پسر فروشنده انقدر خوب پول در می آورد چرا وئان نتواند؟
دوست داشت با امت این شهر کمی گپ بزند.

دوست داشت با پسر پیراشکی فروش فرمودگو کند.

- می شکیبم تا نیمروز شود، اونگاه با اون پسر گپی می زنم.
از میانه شهر صدای بوق آمد و پس از لختی صدای ناقوس.

برای وئان این یکی دیگر بسیار شفرمود بود.

نمی توانست جلوی خود را بگیرد، رفت و به پیراشکی فروش فرمود.

پرسشی داشتم، این بانگ و آوا که از سوی میانه شهر می آید چیه؟
پسر در حالی که یک حلقه خمیر پیراشکی را در روغن می انداخت، بی اونکه بر چهره وئان نگر افکند لبخندی زد.
وقتی کاملاً خمیر را در روغن جای داد و کفگیر را کناری گذاشت، رو به وئان کرد و فرمود بیا داخل، اینجا بنشین.

اکنون دیگر نیمروز هست، و من هم میخوام برم ناهار.

این بانگ هم که از شهر می آید نشانه نیمروز هست.
وئان فرمود: -شفرمودا ، یعنی امت خود نمی توانند پی ببرند که اکنون نیمروز(ظهر) شده هست.

باید به اونگها گوشزد نمايند!!!

2:

ما در ده از روی پویش خورشید و سایه ها در می یابیم تسو(ساعت) چند هست!
پسر نانفروش فرمود: نه! صدای بوق از کنیسه یهودیان می آید و بانگ ناقوس از پرستشگاه ترسایان(مسیحیان).
هنگام ظهر بانگ می زنند و می روند برای نیایش!
وئان از این دانستگی های تازه که پسر به او می داد بسیار به شور آمد.

بسیار دوست داشت بازهم او برایش از چند و چون شهر بگوید.
وئان فرمود: نام تو چیست؟
- مرا اسفندیار نام هست.

نام تو چیه.
- من هم وئانم.

وئان یعنی تماشا گر.
- آها، پس برای همین آمده ای تیسفون را خوب تماشا کنی!
- نیامده ام فقط تماشا کنم.

دوست دارم تو هم برایم سخنی گویی.
- شنیدن کی بود مانند دیدن؟
وئان خاموش ماند ، با خودفرمود باز هم از اون سخنهای لیسانس به بالا.
پرسید: تو فرهیخته ای؟(درس خوانده ای)
- کمی سواد مطالعهدارم، ولی این گویشم ، گویش تیسفونی هست دیگه.

تو می پنداری من خیلی باکلاسم نه؟!
- خب آره.

راستی برخی ها در این شهر به زبانی سخن میگویند که من نمی فهمم.
اسفندیار چیزی نفرمود.

بعد فرمود: بیا برای ظهر برویم خانه ما!
- نه من از زن و بچه ات آزرم (خجالت) دارم.
- من زن ندارم.
- چطور؟ در سال تو؟ همه همسردارند.
اسفندیار جدی شد.

دیگر اون لبخند های اولیه ، جای خود را به جدی شدن داد.

انگار به هر پرسشی پاسخی نمی داد.
بعد فرمود: اکنون دیگر هنگام ناهار هست و امت نمی خواهند پیراشکی بخورند.

بیشتر می روند آش یا نان می خورند.
من هم این هنگام می بندم و می رم خانه.

امروز بیا آش با نان بابِلی بخوریم.
وئان کمی در خود رفت، او پول اینها را نداشت و کمی نان وکشک! از خانه آورده بود.
اسفندیار فرمود، امروز را مهمان من.
سوی آتش زیر روغن را کم کرد.

وئان فرمود.

خب من اینجوری دوست ندارم.

آخه شاید فردا بروم و دیگر مرا نبینی.
اسفندیار فرمود.

مگر کجاست خانه ات.
- دهی که خاور(شرق) شهر هست.

همان دهی که درخت نارون بزرگی دارد.
- اشکال نداره، بار دیگر من می آیم ده شما.

ولی چرا همینجا نمی مانی،
- من پیشه ای بلد نیستم که درخور شهر باشد.

نه پیشه ای بلدم نه سرمایه بازرگانی
- بیا اینجا شاگردی کن در بازار.

همه از همه جا می آیند.

عربها از بابل می آیند ولی تو چطور که ده کیلومتری اینجایی نمی آیی.

پایان هفته هم سوار کاروان میشوی و میروی ده خود.

3:

وئان همچون اسفند روی آتش به شور و آشوب آمده بود.

سر از پا نمی شناخت.

بسیار شاد شده بود.
اسفندیار ادامه داد: می توانم برایت کاری جورکنم، ولی تو باید بخشی از درآمد ماهیانه را به من بدهی! نظرت چیه؟
اینجا کار فراوان ریخته، فقط باید خم شوی و اون را از روی زمین برگیری! ولی کار درخور و خوب را باید با پارتی پیدا کنی.

من اینجا باهمه خوش وبش دارم.

همه مرا دوست خود می دانند.

در این شهر باید خوش چهره و خوشکل مانند من باشی!
و باید چربزبان باشی و بلد باشی واژه های بالاشهری به کار ببری.

دیگر نباید با این سر و ریخت ده و شبانی آفتابی شوی.
اینجا اگر کمی زرنگ باشی زود پولدار میشوی، خیلی زود یک راهوار خوب مثل هیون(شتر کوچک)، یا سمند (نوعی اسب) گیر می آوری ، و می توانی با یک پوشیده روی زیبا روی پیوند یابی.

اینجا یک باشگاه ورزش هم هست.

آخر چرا انقدر نزار هستی.
باید همچون سیاووش باشی.

باید چون گُردان و یلان داستانها باشی.

باید فریدون یل باشی، نه چون بیدرفش(=ضد قهرمان شاهنامه) فرومایه.

به جامه و موهایت برس.

از هم اکنون باید خوش تیپ باشی.

امت خِردشان به چشمشان هست .

وئان به شور آمده بود ولی از سخنهای پسر کمی نژند شده بود.

کمی به رودخانه فکر کرد.

سپس فرمود:
ما در ده خود زیر درخت نارون یک رودخانه ای داریم که خنیا و نوای زیبایی دارد.
من می ترسم دلم برای اون خنیا تنگ شود.
اسفندیار فرمود: شب تورا جایی می برم که یاد آور اون رودخانه باشد.

4:

وقتی خورشید جای خود را پر سیاه زاغ سپهر داد، و هوا کمی تیره تر شد، اسفندیار و وئان سوی خانه اسفندیار رفتند.
میانسرا(حیاط) بزرگی داشت و گلدانهای سترگ گُل کاغذی میانسرای را زیور بخشیده بود.
خانه او نسبت به بی همسر بودن او، خیلی خوب و بزرگ بود.
اسفندیار فرمود: امشب جایی برای بزم می خواهیم برویم.

باید جامه ای درخور بزم بپوشی.

با این جامه های خاکی و راه پیموده نمی تونی به بزم بیایی.

من از جامه خود به تو می دهم گرچه کمی برای تو بزرگ و فراخ هست!
لختی بعد، وئان اون جامه ها را بر تن کرده بود ، اسفندیارفرمود: وای! چه خنده دار شدی، هَ هَ ، آستینهایت خیلی بلند هست، چه میشود کرد بهتر از اون جامه های خودت بود.
بیا برویم.
برای رفتن یک هیون(شتر کوچک) کرایه کردند ، درمی دادند و سوار شدند.

اسفندیار فرمود: ما را به خُنیاکده میانی شهر ببر.

خنیاکده جای بود که خنیا و موسیقی در اونجا بپا بود.
هوا دیگر تاریک شده بود و نسیم خنکی چهره وئان را نوازش میکرد.

از هرپنجره ای روشنایی می آمد.

به رودخانه بزرگی رسیدند که دجله نام داشت.

روشنایی خانه های شهر روی آب آرام دجله بازتاب شده بود.

کمی جلوتر باید از روی پلی رد می شدند تا اونسوی دجله برسند.

که وئان کاخ بزرگی دید.

پیشتر شنیده بود که کاخی هست در دل شهر به نام ایوان مدائن.

طاق بسیار زیبا و باشکوهی بود.

که اطراف اون کاخهای کوچکتری که بر بام خود همايش داشتند وجود داشت.

با اینکه شب بود ولی کاخ و باغ پیرامونش کاملاً روشن بود.

بازتاب کاخ روی دجله افتاده بود.

وئان خیلی دوست داشت کاخ را در روز هم ببیند.
از روی پل گذر کردند و سوی ساختمان بسیار بزرگی رفتند که یک گنبد بسیار بزرگ داشت.

اونجا بزمگاه بود.
هیون نشست و اوندو پیاده شدند .

اسفندیار همانجا ایستاد و جایی نرفت.

وئان پرسید: چرا پیش نمی روی.
- چشم به راه دوستم هستم.

نامش آرتور هست.
- آرتور چه نام بیگانه ای؟
- آری، اونها ارمنی هستند و از ارمنستان آمده اینجا.

بسیار توانگر هستند و از خانواده درباریان ارمنستان هستند و نیای او در دیوان خسرو کاره بوده هست.

اونها نام و آوازه بسیاری در تیسفون دارند.
- شفرمودا! چه دوستان با کلاسی داری!
- ما برای بازی چوگان به باشگاه می رویم که با او همانجا آشنا شدم.

برای همین می گویم که می توانم کاری برایت پیدا کنم.
وئان شفرمودزده شد که چه دوست خوبی.

وئان یک جور اعتماد بسیار زیاد به اسفندیار داشت.

او را دوست می داشت و او را مهره شانس و بخت خویش در این سفر می دانست.
کمی دیرتر اسپی سپید فراز آمد و از زین او جوانی پیدا شد با موهای بور و اندامی لاغر.

هیچ به برومندی و زیبارویی اسفندیار نبود.

فراز آمد و درود فرمود و دست داد با اونها.

و اسفندیار آشنایی داد که این ارتور هست.

کمی به چشم وئان سرسنگین و سرگران و خشک و نچسب آمد.

که برای او این سرسنگینی بهایی نداشت، وئان فقط دوست داشت خُنیای این بزم را ببیند.
و در دل آرزو کرد که ای کاش این آرتور نیامده بود.

ولی باز توجه او رفت به سوی سرای بزرگ بزمگاه.
به درون سرای که رفتند، وئان تالاری بزرگ دید که آسمانه(سقف) اون گنبدی بسیار پهن بود.

همه جای سرا را مشعل هایی روشن کرده بودند.

او هرگز ندیده بود در شب یک اتاق یا سرای چنین روشن باشد مثل روز، اونهم سرایی به این بزرگی.
همه پیرامون روی زمین نشسته بودند ولی میان سرای کمی گود بود.

و کسی نمی رفت در گود.

و همان رامشگران و خنیاگران در گود بودند.

پهنا و گستردگی گود درست اندازه و همبهر گنبد بود.

یعنی گنبد درست بالای گود بود.
رامشگران در دست چنگ و نای و بربط و دف داشتند.

سه زن خواننده هم با جامه سرخ کمی دور تر بودند .

و یک زن خواننده دیگر که تاجی بر سر داشت کمی دورتر از این سه زن بودند.

این زن نشسته بود درحالیکه سه زن دیگر ایستاده بودند.
رامشگران آغاز کردند به کوک کردن سازشان.

در پیرامون گود سه آتشدان بزرگ بود که در اون آتش می سوخت و نمود زیبا و دلکشی به نمای گود داده بود.
دف نواز آغاز به نواختن کرد و نی نواز و چنگ هم سپس آغاز کردند.

اونکه بربط می زد ملودی اصلی را می نواخت.و صدای بربط بانگ خنیا را کامل کرد.

5:

سپس سه زن آغاز به همخوانی کردند .

و یک گروه کُر را باهم ساختند.

آغاز کردند چامه هایی که برای وئان بسیار آشنا بود را برخواندند.

چامه های ویس و رامین برای همه گوش آشنا بود.
همى گم کرد از دیدار من راه
به روز پاک خورشید و به شب ماه
و سپس تکخوان آواز سر داد:
بسا رویا که از من رفت آبش
بسا چشما که از من رفت خوابش
اگر بگذشتمى یک روز در کوى
بدى اون کوى تا سالى سمن بوى
جمالم خسروان را بنده کردى
نسیمم مردگان را زنده کردى
وئان از این خنیای و آهنگ بسیار دلخوش شده بود.

آتشدانی نزدیک اونها بود که با بانگ نای و چنگ همراه شده بود و شعله های آتش همراه این چامه ها می پویید و می جنبید.
سپس پسر جوانی سینی در دست گرفته سوی مهمانها آمد و در هر سینی چند پیاله می بود.

و برخی از مهمانها جام بر کف می گرفتند.
انگار آوای خنیا آتش مشعلها را بیشتر کرده بود! وئان بسیار گرمش شده بود.

نگاهی به گنبد انداخت و دید که بر تارک گنبد پنجره کوچکی هست.

از پنجره دیوارهای پیرامونی هم باد خنک برآمده از دجله می وزید ولی بسیار گرمش شده بود.
پسر سینی بدست نزد اونها آمد.

اسفندیار و پسر ارمنی جامی برفرمودند.

وئان هم جامی که کمتر می در بر داشت برگرفت.

سرکشید.

تلخی می جانش را سوخت.

ولی به رو نیاورد.

آرتور ریز بینانه وئان را زیر نگر گرفت!
آتش و دمای زیادی که وئان حس می کرد دوچندان شد، شاید از سر این باده ای بود که نشیده بود.
دیگر نمی توانست برتابد انگار از همه جای بدنش خُی (عرق) می ریخت.

دیگران را نگاه کرد اینگونه نبودند.
دیگر از خنیا لذتی نمی برد.

به اسفندیار فرمود می خوام بروم بیرون و بلند شد.

خیلی هشیار نبود و چند نفر را لگد زد تا بیرون بیاید.

رفت دم در و فقط می خواست زودتر به خانه برسد.

ولی می دانست بدون هیون درچنین هنگامه شب خطر دارد.
هوای خنک و باد دجله بسیار سردتر بود و بر تن خیس خُی وئان بسیار سردتر شده بود.

وئان با خود فرمود نه هرگز چنین گرمم شده بود نه چنین سرد.اَه.
پس از مدتی اسفندیار و ارتور بیرون آمدند.

آرتور بر اسپ جست و رفت.

و اسفندیار پیرامون را نگاه کرد تا هیونی بیابد و به خانه بروند.
بر هیون نشستند و هیون بلند شد.

همان اول بر دل وئان بیم امد.

کجاوه بسیار به چپ و راست تکان می خورد.

وئان خیلی از خود بیخود شده بود و میدانست که الاون حالش بد میشود.

و هیون تیزتر راه رفت.

دیگر خیلی تاب آوردن دشوار بود.

همه تیسفون و دجله و ایوان مدائن به تندی به چپ و راست و بالا و پایین میرفت.

وئان نمی دانست دارد خواب می بیند یا نه.

دیگر گیتی و همه ستارگان شب تیره به گرد آو می چرخیدند.

همه ستارگان مثل ستارگان دنباله دار شده بودند و به اون سو و این سو می پوییدند و داس ماه افتاده بود به دنبال اونها.

که ناگهان وئان دید از جایی دارد سقوط می کند.

از کجا؟!
فقط اسفندیار را دید که هاج و واج او را دارد نگاه می کند که از روی هیون فرو می افتد.

ولی دور از اونچه می پنداشت بر زمین نیفتاد.

در آب رودخانه افتاد.

آب دجله در شب همچون قیر گشته بود.

از سر و دست را سراسیمه از آب بیرون آمد و دید اسفندیار بر روی هیون و هیون بر روی پل هست و اسفندیار خنده سر داده هست.

6:

اسفندیار هیون را نگه داشت و آمد بالای سر وئان بر لبه پل.
وئان کمی آرام گرفته بود و پا دوچرخه می زد تا بر آب بماند.

اسفندیار فرمود، بپّا، این دجله تمساح هم داردها.
وئان گیج تر از اونی بود که بترسد.

فرمودا: شما به ته پل برو، من اونجا به شما می پیوندم.
در حالیکه شناکنان به سوی ته پل می رفت دید بسته ای بسته بندی شده از کالا شناور هست روی آب.

ایستاد و نگاه کرد ، بازهم از اینها بود.

گویا قایقی در رودخانه سرنگون شده و بار و کالای اون روی آب پراکنده شده هست.

قایق و کشتی ای ندید.

نزدیک کناره رود که شد اسفندیار را صدا زد : ببین، بار و بنه قایقی اینجا شناور هست.

انگار قایقی واژگون شده هست.
اسفندیر هیون را ول کرد و به تندی دوید سوی بالادست رودخانه.

صد متری دوید و ایستاد.

آری قایقی سرنگون شده بود و پاروبان اون می کوشید اونها را گِرد آورد.

اسفندیار داد زد: وئان همانجا هر بسته ای هست به خشکی بیاور.

خود نیز پیرهن از تن برکند و به آب زد.
بازرگان که اونها را دید شاد شد و از مهرورزی اونها سپاس گزارد.

اونها بسته ها را بر هیون بستند و هر سه سوی خانه بازارگان رفتند.

بازرگان فرمود: افسوس اینهمه پارچه یمانی ، همه خیس شد.
وئان فرمود: خب چه آک(عیب) دارد؟ اونها را خشک کن و بفروشk
اسفندیار خندید و فرمود: به هر روی چاره ای جز به فروش گذاشتن اونها نداری، باید به خریداران بگویی که خیس شده بودند.

کنون چگونه بار و کالای تو که از یمن آمده از اینجا سر در آورده هست.

بازرگان : اون را به فلستین آوردند و از اونجا به حلب آوردند ، فرمودیم از راه رودخانه هم زود تر می رسد هم ارزانتر.

من خواب برد و قایق به گل نشست .

آب اینجا مثل مرداب شده بود و هرکاری کردم نتواستم قایق را از واژگونی رهایی بخشم.
اونها به خانه بازرگان رسیدند و کمک کردند ، اسفندیار به بازرگان فرمود: اگر دوست داری وئان پیش شما باشد تا فردا پارچه های شما را خشک کند و کمک کند.
وئان خواست چیزی بگوید به اسفندیار که بازرگان فرمود: بسیار خوب، تو چند روزی کمکم کن.

انگار شما سروش از سوی ایزد هستین.

وئان بسیار رو در بایستی برنامه گرفت.

او باید پگاه به سوی ده می رفت وگرنه دایی او نگران می شد.

و نمی توانست کار گله را همانجوری ول کند.
دیگر خیلی دیر شده بود.

اسفندیار فرمود: کارت با بازرگان تموم شد سوی من بازآ.

و بر هیون جست و هیون سوی برزن او پر کشید.
بازرگان رخت خواب آماده کرد تا بخوابند.

ولی وئان فرمود: ای ارجمند.

پوزش می خواهم ولی باید یک روز به من وقت دهی تا سوی ده روم و بازگردم.

زیرا من دایی ام نگران می شود از نبود من.
بازرگان فرمود: باشد برو.

کار ما چندروزی طول میکشد من تورا چشم براهم.
برنامه بر این بود که اسفندیار پول کاروان بازگشت به ده را به وئان بدهد ولی اسفندیار مثل همیشه ناهشیار و گیج بود.

و هوشش به چنین چیزهایی نبود.
بازرگان فرمود: چرا جامه های تو هم که خیس هست؟ مگر قایق تو هم وارونه شد؟
وئان: نه ارجمند، من از روی هیون در آب افتادم.
-شفرمودا، چرا؟

7:

- حالم خوش نبود، هیون بر پل بود ما افتادیم.
- هه هه هه جوانها زیاد در این رودخانه می افتند به ویژه اونها که از خنیاکده باز می گردند.

حتماً خیلی پولدار هستی که به اون بزمگاهه می روی، جامه هایت هم که از اون یمانی هاست!
-نه بابا.

اون پسره به من داد.

فرمود از ده بازآ، تا برایت در پایتخت پیشه ای یابم.

به من پیمان بسته بود که پول کاروان بازگشت ب ده را میدهد.

حالا باید با این جامه های گشاد با پای پیاده سوی ده روم.

هم کمی زشت و ناهمگون هست، هم اینکه جامه های اون بنده خدا خاکی و تباه میشود.

- خب اگر قول بدهی زود بیایی، من کرایه کاروان را می دهم.

جوانان خوب مثل تو خیلی کمند.

در تیسفون کار زیاد هست و کارکن کم.

من چندین دسته کالای دیگر در حلب دارم که پیک می فرستم بیاورندش.

اینروزها رونق بازار بسیار خوب هست.
تیسفون شده جایگاه برخورد همه امتها.

از سامی و پارسی و رومی و ارمنی.

همه می آیند که روزگار و دستگاهی پیدا نمايند.
پگاه شد، وئان مرد بازاری را بدرود فرمود و سوی دروازه آمد و سوار بر هیونان کاروان شد.
کاروان خیلی زینهار(ایمن) بود در هر کاروان چند مامور وجود داشت.

کاروان سوی شوش می رفت و از نزدیک ده اونها هم رد میشد.

پنج کیلومتری که رفتند ساروان به همه بسته های آب پرتغال داد که در اون گرما خیلی می چسبید.
وقتی وئان به نزدیک ده رسید پیاده شد و سوی خانه دایی خود رفت و چون با کاروان آمده بود کمی زودتر رسید.
وئان- درود دایی.

خسته نباشی.

نمی دانی تیسفون چه جایی بود.

چه پیراشکی هایی دارد.

چه خیابانهایی.

چه قدر پر رفت و آمد هست.

چه بزمگاه و چه می و باده ای.

از دجله اش نهنگ برخیزد واز باغستانش کاخ خسروانی روید.

دایی: خوش آمدی.

شادم که خوش گذشت.

حالا دیگر دیدی تیسفون را.

-آری.

ولی دایی من کاری یافته ام.

دیگر نمی توانم رمه و گله را بیرون ببرم.

بگذار وقتی به اونجا روم.

دوستانی یافته ام و حتی پیشه ای گذرا یافته ام.
- یعنی در یک روز تو اینهمه کار کردی و تازه کار و پیشه و دوستانی هم یافتی؟!!!
چه کردی که اینقدر زود دوستانی یافتی؟ اون جامه و ریخت و روزگارت حتماً برای شهری ها خیلی گیرا بوده هست.

ها ها ها.

اینها دیگر چیست بر تن کرده ای.

برای من هم این جامه ها بزرگند .

دوستانت مگر چند سالشونند.

هرکس با همسال خویش باید بگردد.
-شفرمودا، دوستی بیست ساله یافتم که اونها را به من داده.
- انگار با اینها در مرداب به سر برده ای.

چرا انقدر خس و خاشاک و گل رود خانه به اونها چسبیده.

نکند شرط او برای دادن جامه به تو ، انداختن تو در آب تیسفون بوده هست؟!
- شفرمودا! من از روی هیون روی پل افتادم در رود دجله.

دایی این سخنها را ول کن.

سامیها از بابل می آیند اونجا، آشوریان از حلب می آیند اونجا کار می نمايند.

سپس ما که دو فرسنگی این دیار هستیم چون نتوانیم اونجا پیشه بیابیم.
-پسر اگر سامی می رود در مدائن کار بازارگانی می کند برای این هست که خودش در بابل بازاری بوده.

اگر تیسفون را پیشه چوپانی خواستی، من از تو دریغ نمی کردم.

ولی تو چه از بازار می دانی.

اگر دیگ و آتش داشتی کنارش فرهنگ اون را هم باید داشته باشی.

وگرنه اگر شمشیر زال دستان هم به میان بندی، هرگز یل نخواهی شد.

8:

- دایی من به بازارگان قول داده ام.

پول کرایه ام را داده که باید پس دهم.

جامه های اسفندیار را باید پس دهم.

او مرا نمکگیر کرده ، با هم به بزم و خنیا رفتیم.
- اگر می خواهی بیازمایی بیازما.

ولی بدان که زندگی همچون شترنگ هست.

اگر مهره ای در شترنگ باختی، دیگر اون را باز بدست آوردن نتوان.

آزمودن های ما در زندگی مثل گوسپندی نیست که گرگی اونرا خورد و بگوییم ، خب از این پس دیگر گوسپندان را می پایم.

وقت کرانمند هست.

و جان آدم از آزمایشهایی که می بیند رنگ می گیرد.

که اون رنگ را بسادگی پاک کردن نتوان.

- باشد دایی جان .

سپاس از پندهای تو.

ولی من جوانم.

نمی خواهم در این ده همچون دیگران شوم.

پسران دیگر ده اونچه من میدانم را نمی دانند.

اون موقعيتی که من یافتم را اونها نمی یابند.

شاید این جامه و درهم وامی کرایه، نشانه ای نیک بخت باشد.

دایی روانت با خِرد جفت بادا.

پدرود.
پگاه فردا دوباره وئان در کوی بازرگان بود.
بازرگان یک زنگی(سیاه پوست) گرفته بود و داشت کارها را می کرد.

بیشتر کالاها را روی ستور گذاشته بود تا به گازُر (رختشوی خانه) ببرند.

اون روزگار جاهایی فراهم بود برای رخت شویی و پارچه شوری به نام گازر.
وئان هم با بازاری خوش و بش کرد و دست به کار شد.

به گازر رفتند و او جامه های خودش را هم قاطی کرد و می شستند.

اونجا زنی بود که با کارگر خود آمده بود و زن پولداری بود.
ولی یکباره سوی وئان آمد و فرمود.

درود، نمی دانم شما چرا انقدر به چشم من آشنایید.
-درود، نمی دانم من دو روز بیشتر در این شهر نبوده ام.
- شما در بزمگاه نبودید؟ شاید در کار رسیدگی به مهمانها بودید.

مهماندار اونجا نیستید.
وئان دریافت که این زن هم اونجا بوده.

و فرمود: آره من در بزمگاه بودم ولی مهمان بودم .

زن شفرمود زده شد.
وئان فرمود: دوست آرتور و اسفندیار بودم.
-آرتور؟ همان ارمنیه؟ شما چه نسبتی با او دارید؟
-من دوست دوست او هستم.
زن روی گرداند و رفت.
پاسی گذشت و اونها گرم کار بودند که اسفندیار آمد.

دستانش را در شال کمربندش کرده بود و مثل بازرس ها گازران را تماشا میکرد.
آمد سوی وئان و فرمود: درود وئان.

چه دست گل هایی به آب می دهی.
وئان سر بلند کرد چهره او را دید که نیشخندی که میان خشم و شوخی بود بر رخ او دید.

فرمودا: چه شده مگه؟
- چرا به امت می گویی با آرتور به بزمگاه رفته ای.

همه در بازار می گویند آرتور با گازران به بزم رفته هست.

می دانی برای آرتور چقدر بد می شود.
- خب بشود.

میخواست با ما نیاید.

او با ما هنباز شد.
- شفرمودا! ما اگر اینکارها و پیشه هایی که داریم را انجام می دهیم برای اینه که چند دوست گردن کلفت مثل اونها داریم.
- شفرمودا! من برای کار به این دیار آمده ام.

کاری هم ندارم به این سخنها.

دیگر هم اصلاً به بزم و رزم و این سخنها نمی آیم تا برای آرتورها بد نشود.

مگه کی هست؟ مرتیکه گنده دماغ.

9:


سلام حامد جان ؛


امشب همه این داستان رو خوندم و بسیار شیرین و دل چسب بود
پس از مدت ها که داستان هایی با نثـر ادبیات نوین (مدرن ) مطالعه
کردم ،این پارسیگویی بسیار گوارا بود


برای معرفی داستانت ،در داستان و داستان نویسی جستاری رو
بگشا تا کاربران و دوستان گرامی مطالعه کرده و با قلم شما آشنایی
بیابند

برای نقد و بررسی های کلی هم درنقد و بررسی رمان کاربران تاپیکی
رو آغاز فرمایید تا از نظرگاه دوستان اهل قلم و ذوق بگذرد


امـا کـارگاه ادبی ؛


در این جایگاه پا به پای هم در حوزه ادبیات داستانی ،به شکـل کاربردی
به داستان (معنای عام ) می نگریم که به بهبود قصه ،پیرنگ و شخصیت
پردازی یاری کنیم .


برای شروع ؛

مثلا چرا باید یک جوان روستایی به شهر نشین به این آسانی اعتماد کنه
و با او تا خنیاکده بره و یا در به خانه اش رفت و آمد داشته باشه ،مگر نباید
ذهنیت یک روستایی از شهر نشینان این باشه که امتانی هستند که
دوز و کلک زیادی دارن و خیلی سخت میشه اعتماد کرد ..چرا در رفتار و
برخورد "وثـان " نمی بینیم ؟!


در کل بررسی این چنینی که به مرور در مقاله حاضر انجام میدیدم
و پیشنهاد عملی بیان می کنیم و تبادل نظر که به صورت راهبردی
ارائه می کنیم ودر مثال فوق این نبود اعتماد وثان رو عینی تر و گویاتر
می کنیم ..


خواستم یه چشم اندازی رو عرض کنم تا جستار رو راه اندازی کنیم
و البته من از دوستان کارگاهی ِ داستان نویس هم دعوت خواهم کرد .





10:

بله.

البته طبیعی هست که هر خواننده ای حدس و گمانه زنی خود را داشته باشد.

ولی یک کمی فرجام وئان با اونچه شما فرمودید دگرسان(متفاوت) هست.
اگر به وئان بگوییم تو زیاده خواهی ،به او بر می خورد.

او خود را آزمند و فزونخواه نمی داند.

مسئله، پول نیست.

وئان دوست دارد فکر کند که کنجکاو هست.

می خواهد جهان دیده شود، می خواهد بزرگ شود.
شما این جانمایه را برای داستان من در نظر گرفتی:
زیاده خواهی آدمها باعث فرجام بد می شود.

ولی جانمایه ای که من در ویر(ذهن) دارم کمی دگرسان هست.
که اگر داستان تمام شد با هم درین باره فرمودگو می کنیم :ی
چون اکنون خطر لوث شدن هست!

شاید اگر من از کلمه امید بهره بردم کمی انتخاب نادرستی بود.

امید یعنی آدم یک نگاره و تصویری در آینده دارد که می خواهد به اون برسد.
وئان امیدوار نیست، وئان شور و شوق Enthusiasm دارد.
نمی داند دقیقاً چه می خواهد.

فقط حس می کند تیسفون فوق العاده هست.

تیسفون جایی هست که او باید برود.

او باید یک چیزی شود.

یک حس اونی هست.

یک فکر یا اندیشه نیست.

امید ربط دارد به اندیشه.
شوق و شور یک حس هست.
این حس شور و شوق مایه این می شود که نامحتاط باشد.

شما درست می فرمایید که امید ، احتیاط هم می آورد.

امیدوار فکر می کند.

ولی شخص مشتاق کمی بی پرواست.


11:


سلام حامد جان ؛

نسبتا به نگاهت ،آگاهی و اطلاع یافتم که "وئان " تجلی انسان کنجکاو توام با شوق برای یافتن دنیا های نو و تازه هست
و هماره افق های جدید را می جوید و اولین هدف او ،کشف و کاوش تیسفون هست که از دیالوگ ها و صحنه پردازی در
ارتباط با اسفندیارپیداست که شفرمود زده شده و انگشت به دهان هست !


از نگاه من ؛ برای جذابیت بیشتر داستان می توانی برای چنین کاراکتری ،حادثه و مسئله فراوانی بسازی که خواننده
در حیرت و دودلی گرفتار گردد که فرجام وئان چه خواهد شد ؟
( البته برای ارضای نیاز مخاطب ساده انگار و تفریح خواه )


در گام بعد ؛ طرح اتفاقات خرد با علت های پیچیده که مایه پیرنگ باشد ،
رضایت مخاطب های حرفه ای ( منتقدین ) را جلب می نماید

برای نمونه ؛


هنگامی که در کنار رودخانه به خنیا و نوای اش گوش جان می سپرد ،با فرار و گریز گوسفندان مواجه شود و یا گرگی به او و گله اش جمله ور شده و چند سر را بدرد ..!


12:

درود بر امیر عزیز

بله دقیقاً می خواستم با پدید آوردن گرفتاریهایی برای وئان به داستان جان تازه ای بدهم.
گرفتاری ها و تلاش برای چاره جویی و حل اونها ، یک داستان کوتاه را شکل می دهد!مسلماً سفر وئان به تیسفون بی گرفتاری نخواهد بود.

پیرنگ در زبان پارسی یعنی طرح.

ولی درنیافتم منظور شما از رویدادهای خرد و با علتهای پیچیده یعنی چی.

اگر درباره پیرنگ هم روشنگری کنید ممنون میشوم.

13:

پارسیگوی عزیز و مهربان
داستان جذابتان را خواندم
به یقین میتوانم بگویم که داستان به شیوای و نثر زیبایی به رشته تحریر در امده که شوق و علاقه هر خواننده ای را بر خواهند انگیخت .
بویژه اینکه به گوهر زبان فارسی و فرهنگ کهن انرا امیخته ای .


مشتاق دیدن ادامه ان هستیم دوست پر مایه

نوشته اصلي بوسيله a-m-i-r نمايش نوشته ها
با درود امیر عزیز و گرامی
تمنا میکنم برای اینکه اختلالی در روند شکل گیری این داستان در ذهن نویسنده به همین صورتی که هست ایجاد نشود پیشنهادات و نقد خود را در پایان ان یاد اوری کنید .


به این دلیل که هنگامی که نویسنده در حال تخیل و داستان پردازی هست کوچکترین دخالتی بصورت عامل خارجی ممکن هست سرشته خلاقیت را در او بخشکاند .
به همین خاطر خواهشمند تا پایان این داستان زیبا و جذاب قدری صبور باشید .


با سپاس و تشکر

14:

.





البته داستان حال و هوای فانتزی داشت، یعنی با اینکه در محیط تاریخی اتفاق می افتاد ولی مناسبات اون به دنیای امروزی شبیه بود.






.

15:

من سـه تا پست ِ اول رو خونـدم .


حـقیقـتـا کشش و جـذابیت ِ خـاصی داشت داستان ِ شمـا .



منتهـا این قسمت نـباید اصلاح بشـه ؟ » سدایش پیچ و تاب با کلاسی داشت

با کلاس بودن و کلاس داشتن ؛ اصطلاحاتِ رایج ِ اون وقت نبودند ک ِ ! درست نمیگم ؟

16:

درود و سال نو مبارک
بله شاید باید اصطلاح درخور اون وقت را ب کار می بردم.

ولی مفهوم با کلاس بودن که اون وقت هم بوده! به هر حال کوشیدم دربیشتر متن گویش همان وقت را حفظ کنم.


+ خوشحالم که داستان مورد توجه شما برنامه گرفته.

امیدوارم پیگیر دنباله داستان باشید.

17:

.





به نظرم در فرمودار عادی تان در انجمن بیشتر حال و هوای اون وقت را رعایت می کنید تا داخل داستان
ضمن اینکه شکلات هم پیشینه ای در ایران نداشته و فکر می کنم از امریکای مرکز آمده باشد





.

18:

- می بخشید اگر بزم و رزم نرویم با اینها کجا برویم.

برویم به گازرخانه یا به دشت برای چوپانی، تو برایشان نی بزنی؟ من که انقدر گردن کلفت هستم هیچ گاه صدایش را زیاد در نمی آورم که با فلانی به بزم رفته ام.

کمی لب بگز و سخن را خاموش کن.
-بیا جامه ات را بگیر .

سپاس
- ببین من این پیشه را برایت درست کردم تو باید هر دستمزدی گرفتی یک دانگ از شش دانگ اون را به من بدهی.

دریافتی؟؟؟
-آری
- بروم ببینم چقدر می خواهد بدهد.
او با بازرگان کمی فرمودگو کرد و از اونجا شد.
هنگام پایان یافتن کار وئان با خود فکر کرد که باید کجا برود.

بیگمان باید سوی خانه اسفندیار می رفت.

ولی او هنوز این وقت باید در مغازه خود باشد.

پس به سوی مغازه اسفندیار رهسپار شد.
-درود اسفندیار، اون بازرگان چه فرمود.
- با او گپ زدم و در باره مزد تو چانه زدم.

نگران نباش همه چیز روبراه هست.

چند روزی پیش او میمانی،
او در سرایچه خود در بازار به تو نیاز خواهد داشت.

این چند روز به تو دستمزدت را روزانه می دهد.

- بسیار خوب، پولدار شدیم! هنگام پسین(عصر) بیا برویم شام بیرون بخوریم.
-باشد، امشب میرویم یک جایی که مانند خسروان شام بخوریم.

نمایش شاهنمامه خوانی هم دارد.

دوست داری؟
- آری، من بسیاری از بخشهای شاهنامه را از بر هستم.

مثل کشته شدن اسفندیار با تیر گز رستم! یا سوگ سیاووش.
-هه هه هه، ولی من نمی دانم چرا اصلاً این داستان اسفندیار را دوست ندارم.

همش گول اون پدرش گشتاسپ را خورد و خود را با رستم درگیر کرد.

پدر آدم بد باشد خیلی به آدم اسیب می رسد.
- شفرمودا مگه پدرت بد بود؟؟؟
اسفندیار ابروها پر آژنگ کرد و فرمود : برو گازرکده، من هنگام پسین میام سراغت.


هنگام پسین شد.

هوای مهرماه در هنگام پسین خنک تر شده بود.

شاخ و برگ درختان کناره خیابان، با نسیم خنک از سوی دجله آرام تاب می خوردند.

وئان و اسفندیار راه افتادند ، برگزیدند که از کناره دجله راه بروند.
کنار دجله همه از مشعل روشن بود.

و بازتاب روشنایی اون در آب می افتد.

هر دو سوی رود، چمن کاری بود.

امت روی چمن ها می نشستند.

وئان بسیار سرخوش بود.

شش هایش پر از هوا می شد.


امت روی چمن می نشستند.

می فرمودند و می خندیدند.

اونروزگار مثل اکنون نوار و سیدی نبود.

همه با شور و گرمای فراوان پاره هایی از چکامه ویس و رامین را از بر می کردند.

و برای هم به آواز می خواندند.

هر پاره چکامه برای دیگران بسیار ارزشمند بود.
اونها به سرایی رسیدند که به دبیره پهلوی روی اون نوشته بود، س ش.
اسفندیار به وئان فرمود، امت چون بیشتر بی سواد هستند سر در مغازه ها را به این شیوه می نویسند.

مثلاً نام این سرا، سرای شام هست.

همه هم این نام را میشناسند.

ولی برای اینکه امت بتوانند پیدا نمايند فقط می نویسند س ش.

19:

امت حروف الفبا را بلدند ولی نمی توانند اونها را بهم بچسبانند.
وئان با خود فرمود، خب خوبه اینرا بلدند من این را هم بلد نیستم.
به جایی وارد شدند سرباز بود و آسمانه(سقف) نداشت.

تخت هایی گذاشته بودند و پیشکاری به کار مهمانها رسیدگی می کرد.

میان تختها هم بوته هایی بود و در میان اونجا یک آبنما هم بود.

پیشکار پهرستی آورد.

روی پهرست نوشته بود.

خ ق.

پ م.

ک گ.!
وئان فرمود: خ ق دیگر چیست.
- خ ق همان خورش قیمه هست.!
- باشد همین خوب هست.
وئان پیشتر شنیده بود که در تیسفون این خورش بسیار پر آوازه هست.

خاستگاه این خورش از پارس و شیرا ز بوده هست.
پیشکار پرسید: می می نوشید یا آب، لیموناد یا دوغ
وئان فرمود: سوگندت می دهم می نیاور.

دیگر تاو ندارم دوباره در رودخانه بیفتم.
اسفندیارفرمود: یادت نرود پیشه ات از همین می و رود آمده هست هههههه.

چندی بعد.

پلو آوردند و خورش، با دوغ و سبزی های تازه.
خورش مثل خورش قیمه امروزین بود.

لیک به جای گوجه از میوه های ترش مثل آلو بهره برده بودند.

و به جای سیب زمینی سرخ کرده ، بادنجان سرخ کرده بود.! (خاستگاه گوجه و سیب زمینی آمریکا هست.)
او از این غذا بسیار خوشش آمد.

اسفندیار فرمود: پس آشکار هست که غذا را دوست داری.

این خورش از پارس آمده هست، ولی در اینجا و سرزمینهای پیرامون همه اون را به نام تیسفون می شناسند.

این خوراک خسروان هست!
- سپاس دوست من ، که مرا اینجا آوردی.

من خیلی خوشم آمد.

باید برای دایی ام بازگو کنم.

ئه اونجا را ببین.

اون دو یل کیستند.
- اونها برای نمایش شاهنامه آمده اند.

مثلاً رستم و سهرابند .

هر دو در زورخانه ورزش می نمايند.

به اینها خیلی خوش می گذرد .

روزها می روند زورخانه ، شبها هم می آیند نمایش می دهند.

ای کاش من هم یک روزی بازیگر شوم!
- تو شبیه سیاووشی.

باید نقش او را بازی کنی.
- هئ.

آره همه بهم می گویند.

سرگذشتم هم مثل او بود.

امیدوارم سرنوشتم شبیه او نشود!
- چرا سرگذشتت شبیه او بود؟ پدرش کاووس کی بود.

او زیاد بخِرد نبود.

نکند پدر تو از خرد کم بهره بود.
- هی وئان.

دهانت را بپا! گر خیره گویی همینجا با تو نمایش رستم و سهراب را بازی می کنم.

صدای اسفندیار اونقدر بلند بود و صدای انجمن خاموش، که همه این گزاره او را شنیدند.

همه زدند زیر خنده.
داوری که نمایش را می گردانند، خنده کنان فرمود بیایید شما بازی کنید.

امشب نمایش را شما اجرا کنید.شامتان را که دیگه خورده اید.

برای سرگرمی خوب هست.

اسفندیار که دلشُده ی بازیگری و نمایش بود به شور آمد.

دیگر نیندیشید و فرمود.

زود باش وئان.

سوی سکو رویم.
اسفندیار روی سکویی که نمایش انجام میشد جَست.

رخسارش پر از لبخند بود و گونه هایش از شادی چون گُل نو بهار.
همه میهمانها از شادی و نغز بودن این کار هورا کشیدند! او وئان را با نشانه ای با دست فراخواند.

20:

وئان نمی دانست چه کند، ارام روی سکو رفت.
اسفندیار فرمود: من رستم می شوم و تو سهراب.

چامه ها را که بلدی؟
وئان خوب چامه های این داستان را بلد بود.

اسفندیار با های و هوی فراوان چامه های مربوط به رستم را خواند.
وئان هم خیلی خوب چامه های مربوط به خود را خواند
همه انجمن می خندیدند و به شور آمده بودند.

نسبت به بی تمرین بودنشان خیلی خوب نمایش می دادند.

دو یل اصلی لبخند خُرسندی بر لب داشتند.
دیگر آغاز گرفتند به کُشتی گرفتن.

وئان می دانست که در داستان ، نخست رستم شکست می خورد و با ترفند خود را رهایی می بخشد
و در بار دوم رستم چیره می شود.

و چشم داشت که اسفندیار کمی سست بازی کند تا وئان پیروز میدان شود.

ولی ناگه دید هیچ سستی ای در کار رستم نیست.

و رستم نمایش ناگه سهراب را از زمین بلند کرد و پشتش را ب خاک مالید.


و به بازی و شوخی او را کُشت.

و فریاد زد این هم داستان تازه، اون داستان پیشین دیگر همه را بستوه آورده بود.
همه خندیدند و دست زدند.

همه هورا کشیدند.

هم درام بود هم طنز.

وئان دیگر به خشم امده بود.

ولی سخنی نفرمود.

یل اصلی نمایش به میان آمد و هر دوی انها را به مِهر در آغوش گرفت.


و رو به وئان کرد و فرمود: این جوان با سن کمش بسیار خوب چامه ها را از بر بود.

دست مریزاد.
و رو به اسفندیار فرمود: تو بسیار در کار بازیگری توانایی.

افرین.

زنده باشی.
وئان کمی ارام گرفت و گُل خنده بر لبش نشست.


با هم از میهمانی بیرون آمدند.

وئان فرمود: ای یل جوان، سزا نبود داستان را اونگونه می چرخاندی، چرا مرا اینگونه خوار داشتی.


هم مرا هم سهراب بیچاره را.

پیکر سهراب را زشت کردن از بی آبرو کردن سیاووش هم بدتر هست.

تو این ها را نمی دانی؟
اسفندیار با خشم و شوخی سر وئان را هُل داد: ئه، امشب خیلی خوش گذشت با غُر زدن تباهش نکن.

دیدی چگونه اون یل از تو خوشش آمد.


حالا بیا بریم سوار قایق بشیم.

انجا قایق کرایه هست.

کمی دجله نوردی کنیم.

تا نزدیک طاق کسرا می رود.

اونجا روی پل خیلی قشنگ هست.
وئان به شور آمد.


سوار بر قایقی شدند، هر قایقی یک قایقران داشت.

که به اون جاشو می فرمودند.

جاشو جامه هایی دگر از پارسیان بر تن داشت.


تو گویی انگار سامی بود.

پاروی او یک چوب ساده بود و تک بود، و دوتایی نبود.

با هل دادن این چوب بلند ، قایق پیش می رفت.
اونها سوار قایق شدند.

انها درود فرمودند و جاشو پارو زد.

وئان نتوانست جلوی خود را بگیرد.

ب جاشو فرمود.

تو اهل کجایی؟
این جامه و این دستار بزرگ بر سرت چیست؟!

اسفندیار دهانش نیمه باز ماند در حالیکه در همان حال لبخند هم می زد.

شیفته اینکه جاشو چه جواب می دهد.
جاشو فرمود من اهل حلب هستم.

آشوری هستم.

مرا نام اسماعیل هست.

شما پارسیان همیشه از آب می ترسید.


من در فلستین جاشو بودم.

فلستین خاستگاه عیسای پیامبر هست.
وئان دهانش باز ماند.

اسفندیار فرمود: تو ترسا(مسیحی) هستی؟

21:

-آری ما بیشتریهایمان ترسا هستیم.

امت سوریه و شام و فلستین بیشتر ترسا شده اند.
وئان فرمود: اینجا چه می کنی؟ چرا آشوریه(سوریه) را رها کردی آمده ای به ایران؟
- آشوریه دیگر اون آشوریه نیست.

در قلمروی روم هست و پایتخت روم بسیار از حلب دور هست.



برای همین رومیها رسیدگی نمی نمايند.

باز تیسفون پایتخت هست.

اینجا خیلی زینهار(ایمن ) هست.

در آشوریه پر از دزد و راهزن شده هست.

آشوریه روزگاری بیا و برویی برای خود داشت ، هیچ چیز در این گیتی پاینده نیست.

کنون ایران هست که روزگار و دستگاهی برای خود دارد.
اسفندیار فرمود: آری، گویند در پارس روزگاری جمشید تختی گران و پر شکوه داشته.

ولی کنون گنام آهو و روبه شده هست.

وئان فرمود: شاید این ایوان مدائن هم روزی ....
اسماعیل فرمود: هئ، فکر نمی کنم.

ایران حتی از پس روم هم بر آمده هست.

وئان فرمود: پس شما عرب نیستید؟ عربها با شما چه فرقی دارند.
اسماعیل فرمود: عربها در حجازند، بیشتر کار آمد و شد کاروانها را از حلب به تیسفون انجام می دهند.


اونها خیلی تنگدست و کم توان هستند.

توانگرهایشان می ایند اینجا برای ساروانی.

ولی فقیرانشان در همان حجاز هستند
و همیشه با هم می جنگند.

وئان فرمود: شاید همین عربهای حجاز کاخ مدائن را بگیرند.

و به پادشاهی خسروان پایان بدهند!
همه از بیهوده بودن و خنده دار بودن این سخن خندیدند.
همه کوشیدند این سخنها را فراموش نمايند و زیبایی تیسفون را ببینند.

آدم فقط دوست داشت
خنکای هوای رود را بر چهره خود حس کند.
اسفندیار و وئان هم چوب پاروی جاشو را گرفتند و کمی پارو زدند.

جاشو بیشتر لبخند به لب داشت و خوش برخورد بود.

هر سه بسیار دل-آرام بودند.
اون دو با جاشو بدرود فرمودند.

و پیاده سوی خانه اسفندیار به راه افتادند.
وئان فرمود: اسفندیار چه این آشوریه مهربان بود.
-هه، گول نخور یل نوجوان.

توی تیسفون از همه دینها هست.

این می خواد مهربانی کنه

که بگه ما ترساها خیلی آدمهای مهربونی هستیم.

هه هه، دین مسیح را آوازه گری (تبلیغ) می کند، دین خودمان چه گلی به سرمان زد.
هر دو ب خانه اسفندیار شدند.

اسفندیار رفت سوی چراغ تا اون را روشن کند.

چراغ های اون وقت مثل قوری بودند.

(مثل چراغ در داستان علاء الدین).
در اون چراغ روغن ریختی و از لوله اون آتشی کوچک افروختی.

در ده وئان، امت پس از تیره شدن شب چندان بیدار نمی ماندند.

ولی تیسفونی ها دلشُده چراغ روشن کردن بودند.
وئان به شعله چراغ خیره شد.

به اسماعیل اندیشید.

دوباره به شعله نگریست.

گرمی و زیبایی اون فروزه روح وئان را سرشار می کرد.: آه که این شعله کوچک چه گرمی ای به جان ما می دهد، این گرمی وشادی آتش از بهر چیست ؟ از ایرانی بودن ما؟ یا اینکه آتش ب خودی خود چنین زندگی بخش هست؟

اسفندیار رو به سوی ایوان رفت، قوری را پر از آب کرد و بر آتشی که در ایوان بود گذاشت.

کمی بابونه خشک شده در قوری ریخت
و وقتی دم کشید یک نیمه از لیموی خشک شده در اون انداخت.

و در دو فنجان شیشه ای ریخت و آورد.

در یک کِلک(نی شکر) ، شکر اندوخته بود.

در همین وقت، از روی تاقچه یک نَسک(کتاب) بزرگ آورد.

روی نسک به دبیره(خط) هندی چیزی نوشته بود و زیر اون به دبیره پارسی برگردان نام کتاب را نوشته بود.


وئان فرمود: چه نوشته؟ نام این نسک چیست؟

22:

- به هندی نوشته پنج تنتره، و به پارسی ما می گوییم کلیلگ و دمنگ، این نسک داستانهای پند آموز دارد که از زبان جانداران فرموده می شود، داستانها را دو شغال به نامهای کلیلگ و دمنگ برای ما بازگو می نمايند.

سپس آغاز کرد پاره هایی از داستان کبوتران و دام را برای او خواند.

وئان بسیار داستان و گویش شیوای اون را می دوسید.


شکر را از کِلک در فنجانها ریخت و هم زد، و گوش می کرد، و سپس دمنوش داغ را نوشیدند.
این تیسفونی ها هرچه هستند ،
اهل کِلک (قلم) و نسک و مطالعههستند.

دست کم اون کس که بخواهد می تواند اینگونه باشد.
دیگر وقت خفتن فرا رسیده بود.


مامور در خیابان به امت خبر از زینهاری شهر می داد.

وئان در بسترش ، در ژرفای صدای جیرجیرکها، فروزه ی رقصان چراغ، و خنکای شب به خواب رفت.
پگاه شد، هر دو سر کار خود رفتند.

هنگام پسین که کار تمام شد، وئان دوباره نزدیک مغازه یارش رفت تا دوباره مثل هر شب بروند بگردند.

-درود اسفندیار، انوشه باشی.
- انوشه باشی، چه خبر.
- بیا امشب هم برویم بگردیم!
- امشب را چشم پوش، من باید به باشگاه چوگان بروم.

اگر دوست داشتی تورا هم می بریم برای تماشا.

بگذار من مغازه را سامان دهم.

اوندو باز هم کنار دجله را گرفت تا به میانه شهر برسند.

در راه ، همه کناره رودخانه رده ای از نخل بود.

تا اینکه به جایی رسیدند که رده نخلستان بسیار پهناور شد و باغهای خرمای بزرگی بود.

کمی دورتر دیدند باغی در دل نخلستان هست که درختانش خرما نیست و درختانی دگر هست.

به اون سو رفتند.

اون باغ یک چارگوش بزرگ بود.

لَختی بعد، به اون باغ رسیدند.

درختان پرتغال و ترنج و لیمو در اون بود.

بوی برگ درختان ترنج و لیمو اونها را سرخوش کرده بود.

چند نفر هم اونجا بودند.

در خزان ترنجها دیگر می رسیدند.

اون جوانان بسیار ترنج چیده بودند.

کنار اونها رفتند و درود فرمودند، اونها با شادی و شور کار میکردند و با هم گپ می زدند.


در کنار باغ رودی باریک بود که به دست باغداران در یک نقطه چند شاخه شده بود.

و در بُن این آبراهه ها، یک آبگیر کوچک درست شده بود.
یک کاسه روی آب لغزان و پویان بود که تا نیمه پر شده بود.

سه کاسه هم درته آب مانده بود.

وئان یکی از کاسه ها را از تگ آب در آورد.

باغبانی فراز آمد و فرمود: دست نزن.
وئان فرمود: چرا.

اینها چیستند.
باغبان فرمود: اینها پنگان هستند.

کاسه هایی که در تگ اونها سوراخی ریز هست.

هرگاه پنگان را روی آب بنهی آهسته پر می شود.

اگر سراسر پر شود به زیر آب می رود و یعنی وقت آبیاری پایان یافته و باغبان آبراهه خود را باید ببندد تا باغبان دیگری آب را ب زمین خود برساند.

کنون هم پنگان ما شناور هست و زمین ما آب نوش می کند.


وئان بسیار خوشش آمد و باغبان را سپاس فرمود.

با شور به اسفندیار نگاه کرد.

اسفندیار به نشان بی تفاوتی دهانش را کج کرده بود!
سپس باغبانان خوانی گستردند و نان و روغن فراز آوردند.

و دو دوست را هم بر خوان خواندند.

وبا اونها خوش و بش کردند و از اونها هم پذیرایی کردند.

همه نانها و روغنهای اونها بوی برگ درخت پرتغال می داد!
یکی از باغبانان جوان ،بسیار گُرد و یل بود و نزدیک چهل سال داشت.


23:

باغبان فرمود: انوشه باشید جوانان تیسفونی.

رخسار تو برایم بسیا ر آشنا هست.

تو در بازار سرای چه نداری؟
اسفندیار فرمود: آری پیراشکی فروش هستم دیگر.

- یادش خوش ، من هم روزگاری در بازار شیرینی فروشی داشتم.

خانواده ما همیشه ترنج فروش بودند.


ما با پوست ترنج چاشنی ای بهر شیرینی درست می کردیم.

که همه بازار تیسفون را این بوی خوش در بر می گرفت.

همه خریدار ما بودند.
من فکر می کردم که روزگار همیشه اینگونه هست.

ولی جوان بودم و گُرد بودم.

همه مرا ب شوخی رستم صدا می کردند همه می فرمودند
کار تو بازرگانی و شیرینی پزی نیست.

برو در سپاه .

برو به جنگ رومیان.

پنج سال خود را درگیر جنگ با رومیان کردیم.

جنگی که فرجامی نداشت و فرسایشی بود.

در این وقت بسیاری شیرینی فروشی زدند و من دیگر نتوانستم جایگاه خود را بازیابم.

بازرگانان از هند وانیل آوردند و بوی پرتغال من به پای وانیل هندوستانی نرسید! کنون نه سپاه هوای مارا دارد و نه شیرینی فروشی سودی دارد.

به همین پنگان و آب باریکه دل بسته ایم.

من دیگر هرگز شیرینی نمی خورم.

چون همه جا در شیرینی ها وانیل می ریزند و من از این بوی بیزارم.
خب، شما به کجا می رفتید که از اینجا سر در آوردید.

-
من و وئان داریم می رویم باشگاه چوگان.

اگر شما هم بیایید بسیار خوب می شود.

بازی با مرد کندآور(پهلوان) چون شما مایه سرفرازی هست.
- من دلشُده ی چوگان بودم و هستم.

باشد یک زخمی بر گوی می زنیم.

مرا نام اردشیر هست.
- من اسفندیارم و این وئان هست.
دیری نگذشت که به باشگاه رسیدند.
هر کدام بر رخت کن رفتند و جامه رزم تن کردند و چوبگی در دست گرفتند.

آرتور هم آمده بود.

آرتور و اسفندیار یک تیم شدند و وئان و اردشیر یک گروه دیگر.
البته وئان فرمود که نه باره نشستن می داند نه چوب بدست گرفتن.
اردشیر فرمود: ما هم نخست نمی دانستیم.
آرتور و اسفندیار بازی را آغاز کردند.

وئان ب سختی خود را بر اسپ نگه داشته بود که بر زمین نخورد.

در یک دست هم افسار در دست داشت و هم چوب.
به سوی گوی میدوید.

اسفندیار بسیار بهتر از آرتور بازی می کرد و همان آغاز یک گل زدند.
اردشیر امیدوارانه به وئان یک پاس داد، ولی وئان هیچ نتوانست گوی را برگیرد.

اسفندیار و آرتور از این سستی
وئان زدند زیر خنده و رفتند گوی را گرفتند و یک گل دیگر زدند.

اردشیر به گستاخی به میان آمد و گوی را بر هوا زد.

بی اونکه از اسپ اون دو بترسد دوباره سوی گوی رفت و یک امتیاز گرفت.
نه می ترسید از اسپ بیفتد و نه از برخورد با اسپ اون دو و زمین خوردن اون دو می ترسید.
وئان فراز آمد و به نیرومندی زخمی بر گوی زد ، خوشبختانه این بار زخمه خوبی بود.

اردشیر دوباره گوی را گرفت
و از زخم او گوی بر ماه شد.

و توانست یک گل دیگر بزند.
گرچه بازی وئان بی کُنش و سست بود ولی اردشیر یک تنه اون دو را هماورد بود.

24:

اون دو دریافتند میدان کارزار هست و گاه خندیدن ب وئان نیست.

هر دو تازیدند و لی سپهبد بسیار یل تر از این سخن ها بود.

وئان دست کم خوب یاد گرفته بود که بر باره خوب بتازد.
و بیخود از این سو به اون سو می تازید که بگوید دارد بازی می کند و از همین اسپ تاختن و دیدن دلاوری های اردشیر گُرد به شور آمده بود.

هر گلی که ادرشیر پهلوان می زد وئان هورا می کشید.


بازی آرتور بسیار سست شده بود در سستی به وئان پهلو می زد.

ب ویژه که باره او هم خسته شده بود.
بازی به نیرومندی به سود گروه اردشیر و وئان به پایان رسید.

اردشیر خنده کنان ب دیگران خسته نباشید فرمود و با وئان خوش و بش کرد.
آرتور که دلش به تنگ آمده بود.

که خود و تیم خود با اسفندیار را سری در سرها می دانست هیچ نمی پذیرفت.


اسفندیار فرمود: آرتور ، ایشان اردشیر گُرد هستند در سپاه خسروانی سپهدار بوده اند.
اردشیر فرمود: آرتور ، تو ارمنی هستی نه؟ از نخست تیز تاختن و سپس نرم خرامیدنت دریافتم که ارمنی هستی .

در جنگ هم شما همینجوری بودین.
وئان و اسفندیار خنده سر دادند.
اسفندیار رو به اردشیر کرد و فرمود: ای یل نامدار، ما را هنباز شدن با شما خوش هست.


به ما سر بزن و بگذار پیش تو رازهای یلان یاد بگیریم.

بازهم با ما به چوگان آی.

اردشیر فرمود: تَنت با نیرو جفت باد.

باشد یل جوان.

من هم بازی و ورزش را می دوسم.

اگر دوست داشتید به زورخانه یا به سربازخانه سپاه خسروانی هم یک سری می زنیم.

تماشایش زیانی ندارد.
فردا شد و وئان دوباره به گازر خانه رفت.

با خود اندیشید.

کار و رخت شستن چقدر سخت هست.

دیگر بستوه آمدم.

ای کاش همیشه می توانستم به بازی و ورزش بپردازم.

همش در سر کار به پهلوان اردشیر می اندیشید.

این شهر، شهر گُردان و یلان هست.

کار که تمام شد به کنار دجله رفت.

و گام زنان به ترنجستان اردشیر رسید و رفت تا درودی گوید.

اردشیر را دید که آب را بر یکی از آبراهه ها بند می آورد و به باغ خود باز می کند.

سپس پنگانی بر آبگیر کوچک نهاد.
- درود سپهدار
- درود یل جوان.

جانت با شادی جُفت باد.
- سپاس.

اردشیر پهلوان.

من امروز را سراسر به جامه شستن سرگرم بودم.

کار من همین هست.

در ده که ب شبانی روز شب می کردم.

اینجا هم به رخت بیگانگان شستن.

چرا نمی توانم همچو تو گُرد و یل باشم.
- ای یل نوجوان بنگر به این پنگان.

وئان به کاسه رقصان روی آب نگریست.

که آهسته پر از آب می شد.
اردشیرفرمود: هرگاه این پنگان ها را می بینم سرگذشت خود را بیاد می آورم.

هرچه تُهی تر هستند رقصان ترند.
اونگاه که تا نیمه پر می شوند کمتر می پویند.

واونگه که پر می شوند یکسره یک جای می مانند .

جام هرچه پرتر خاموش تر هست.


25:


درود فراوان بر شما .


خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساسان بده نویدی خوبان پارسا را

26:

من هم وقت جوانی از شیرینی فروشی بستوه آمدم.

نه اینکه از بوی سرشت(خمیر) و ترنج بدم آید.

من همدم و یار اون دو بودم.

ولی اندیشه چیزی بهتر، اون را در نگر من بیمایه می کرد.

اگر به گذشته بر می گشتم هیچگاه سوی سپاه نمی رفتم.

اگر خردی که اکنون داشتم، انوقت داشتم یکجای می ماندم.

نیکی و خوشی به هند و روم رفتن نیست.

به پر شدن و یکجای ماندن هست.


کنون دوباره ب من میگویند برو به تیسفون و ری و ...

شیرینی فروشی بزن.

برو به سپاه اینبار درجه میگیری.

ولی بر اون شده ام که همینجا در بوی ترنج بمانم.

ببینم سرنوشت چه می خواهد.

اینهمه خود برای خود رای گزیدم
(تصمیم گرفتم) یکبار هم ببینم سرنوشت چه می خواهد.


- اخترت درخشان باد اردشیر پهلوان .

یعنی می خواستی همیشه در کنار سرشت و ترنج بمانی.

اینجوری دچار یک-جای-مانی می شدی.

- چه بسا یک – جای- مانی ای که تو را به پروین می رساند.

چه بسا پویشی که تو را همانجا نگه دارد.

اگر تو بر باره ای نیک-پی خوب بچسبی و رها نکنی تو را به سپهر
می برد.

آیا داستان کاووس کی را از یاد بردی که بر تختی نشست و بر سر نیزه ها گوشت بست و اون را به تخت بست و شهباز(عقاب) به اون بست تا شهبازان او را به آسمان ببرند.

ولی این راهوار چندان درخور و زینهار نبود و او را از آسمان به نگون افکند.

ای فرخ-پی نه هر پریدنی بالا رفتن هست .

- کُلاهت پروین را بساید.

پدرود .


وئان به خانه اسفندیار رفت.

درب چوبی را روی لولایش چرخاند و در ناله ای خوش نوا سر داد.

اسفندیار روی ایوان داشت به گلدانهای گل کاغذی آب می داد.

اسفندیار به وئان لبخندی زد و سپس تشتی
به وئان داد تا وئان از میانسرا(حیاط) آب برگیرد.

وئان با تشت پر از آب به نزد او آمد.

اسفندیار کاسه را روی آب انداخت و کاسه روی آب می لغزید.

به گلها رسیدگی می کرد.

فرمود: این گلها در خزان وزمستان تازه هنگامه ی گل دادنشان هست.

من دلشُده گل کاغذی ام.

در سرزمینهای گرم خوب می بالد.

وئان می فرمود: در ایران میانی، هوا در خزان و زمستان بسیار سرد می شود.

دیگر گلی بر شاخسار درختان نمی ماند.


- هوای سرد سخن فرمودن از اون دلکش و نغز هست ولی از نزدیک آزمودن اون بسیار سخت هست.

من هوای گرم شوش و تیسفون را برتر از هوای خنک و سرد ری
و اسپهان می دانم.

برای همین هم خسروان در پارس و شوش و انشان و بغداد کاخ می گزینند.

ما باید سرفراز باشیم که کنار خسروان خان و مان داریم.

- چه سود که همچون گازران زندگی می کنیم.

چو گازر باشی چه در سایه کاخ باشی چه در کوه دماوند.

سپهبد اردشیر خودش زندگی اش را به خوشی گذرانده ،
کنون که خسته شده برای ما پند و اندرز می گوید!


- وئان نمی دانی چقدر اونروز که روی سکو با هم نمایش انجام دادیم به من خوش گذشت.

دوست دارم یکبار دیگر چنین کاری را بیازمایم.

همیشه شور بازیگری در سر داشتم.

تا کی سرشت (خمیر) ورز بدهیم.

هنرپیشه ها یا همش در باشگاه ورزش می نمايند یا بر سکو نمایش می گذارند.

چرا ما نتوانیم.

گاه به تو رشک می ورزم که زان ده دل کندی و به شهری بزرگ پا نهادی.


- هه.

اگر تو بخواهی از تیسفون دل بکنی به کجا باید بروی؟! به ماه و بهرام باید بروی.

چون گویند اون کس که از تیسفون دلزده شد ، از همه گیتی دلزده شده هست!

- اسفندیار فرمود: کسی نخواست از تیسفون برود.

سپس خاموش ماند.


در اون روزگار بهترین چیزها در تیسفون دیده میشد.

کسی نبود که تیسفونی باشد و پر از آرزو و یاد فردا نشود.

در تیسفون هیچکس اینجا نمی ماند بلکه به جای دگر می رفت! هیچ کس همان چیز که بود را نمی نگریست، بلکه اونچیز که در فردا شاید بیاید را مینگریست.

تیسفون شهر آرزوها و آرزوگران بود.
وئان می دانست که باید کاری کند.

باید پیش برود.

از روستا آمده بود، یک گام برداشته بود.

باید گام دیگری نیز بردارد.

اسفندیار چراغ ها را روشن کرد.

شبی را تا نیمه گذراندند و خفتند.



27:

پگاه وئان در گازرخانه سرگرم جامه شستن بود ، که دید بازرگان دارد با مرد زنگی فرمودگو می کند.

سپس که سخن به سر آمد.

زنگی سری از افسوس جنباند و به سوی دیگر گازران آمد.

و فرمود و گوی سر داد.

همه گرد او آمدند.

افسوس خوردند.وئان به سوی زنگی شد و سرگذشت (ماجرا) را پرسید.

زنگی فرمود: بازرگان می گوید جامه ها که شسته شد، دیگر کاری به گازران ندارد.

و شاید ناچار باشیم پیشه ای دگر بیابیم.وئان کارش را به پایان رساند و به کوی زد.

لختی کنار دجله رفت تا بیندیشد،
- کنون که دیگر دربند گازری نیستم ، چه کنم.

شاید گاه اون هست که کاری کنم.

شاید خوب باشد که نزد اردشیر بروم.
سپس به نزد اسفندیار رفت و اونچه رفته بود را بازفرمود.
و فرمود: شاید باید نزد اردشیر بروم.
- خب آری، می توانی به کشت پرتغال در آیی.

- ولی می دانم برویم پیش اردشیر، همش میگوید به همین آب باریکه بچسب و بوی ترنج به از بوی وانیل هست و از این سخنها.
اسفندیار خندید: من هم که نوجوان بودم، همه را خیره سر می دانستم و خود را فرزانه ، ناگه از اینکه وارونه می پندارم!
- شفرمودا، یعنی تو اکنون خیلی خردمندی؟!
- رو وئان.

رو پیشه ای برای خود بیاب.

که اینجا را گردشگاه نوجوانان کرده ای، امت دیگر به جای اینکه برای خرید اینجا بیایند ، برای تماشای روزگار تو و من اینجا می آیند!
وئان به سوی اردشیر رفت.

نزدیک سپهدار زن و مردی هم بودند.

آتشی برافروخته بودند و بر اون کتری ای بر نهاده بودند.

گویا اون زن خواهر اردشیر بود.

درود سپهدار ، امروز نمی دانی بر ما چه شد.

ما از گازری بیکار شدیم.
- خب در جوانی آدم زود بیکار می شود.

تا پیشه ای یاد نگیری ، همین آش هست و همین کاسه.
- اردشیر، من نمی دانم چه کنم.
- برای چی به تیسفون آمدی.

- نخست برای دیدن آمدم.

ولی همین بازارگان به من فرمود که کاری خواهم داشت.

ولی کنون کمی سرگردانم.
- خب به ده برگرد.

همانجا کار شبانی کن.
- من از تنگی ده بیرون زده ام، به فراخی اینجا خوگر شده ام.

نمی خواهم بازگردم.
- مرا چه میگویی که روزگاری بزرگترین شیرینی فروشی بازار برای ما بود.

ما کار باغبانی نمی کردیم.

ولی کنون بنگر.
وئان در دل فرمود: باز هم پند و اندرز.

- ای سپهدار، پوزش مرا بپذیر، ولی تو چهار کران گیتی را گشته ای.

روی بُتان بس دیده ای.

کنون از گشتن خویش دلزده گشته ای.

اینک برای ما پیر مغان گشته ای؟
- پیر نیستم.

از اونچه می گویم جوان می گردم.

من با پیشرفت و دگرگونی روزگار و دستگاه ستیزی ندارم.

ولی این جویی هست که آرام آرام پیش می رود ، نه سیلآبی که یکباره فراخای زندگی را بر هم زند.

ای نوجوان، بنگر به این بُن نهال که چون درختی ستبر می شود.

آیا به یکباره به تندی می بالد؟ آیا با لگدکوب هر پنداری به ناگه برگی از خود می رویاند؟ بر لگد کوب اندیشه ات یک دَمی را ، دَم مزن، خاموش شو.

تا دیر یا زود درختت بار بگیرد.
وئان خاموش ماند.

اردشیر به نزد زن رفت.

و چیزی یواش فرمود.

زن وئان را بانگ زد.


28:

سپس شیرینی هایی برای او فراز آورد.

سپس اون بانو بر سر کتری رفت و دو سه فنجانی دمنوش ریخت.

در حالیکه چای میریخت، بانگ زد پسر جوان فراز آی.

بیگانه نیستی.

زن برای وئان دمنوش وشیرینی فراز آورد ، چهره پر از شادی و لبخند.شیرینی بوی پرتغال می داد.

براستی که خوش بوی بود.

و با دمنوش بابونه گوارا بود.
مرد که گویا شوهر زن بود، کمابیش تپل بود و پیرهنی راه راه بر تن داشت.

و شالی بر میان داشت.

کلاه از سر برگرفته بود.

و موهای فرفری داشت که کمی از اون سفید شده بود.
زن او جوان و زیبا بود.


زن فرمود: تیسفون چطور هست؟ کلوچه های تیسفونی بهتر هست یا روستایی.
وئان فرمود: ما کلوچه و پیراشکی نمی خوریم.

ما همان نان را می خوریم.
زن فرمود: آخ که دلم چه قدر نان روستایی می خواهد.

مرد فرمود: یعنی می خواهی بگویی که دوباره برویم به شوش؟! تا هوا خنک می شود تو آهنگ جهانگردی می کنی.
زن فرمود: کنون چنان میگوید جهانگردی انگار ما را به چین و هند می برد.

بگو ایرانگردی.

من از کارون اون وَر تر نرفته ام.
اردشیر فراز آمد و فرمود: یک دم مهمان آمده بس کنید دیگر.


زن فرمود: بفرما پسر جوان از این شیرینیها بخور.

ما در خاندانمان ناچاریم فقط از همین شیرینی ها بخوریم.

چون اردشیر خان ما را از خوردن شیرینی وانیلی باز می دارد!
وئان فرمود: اینها که خیلی خوبند!
شوهر و اردشیر خندیدند.

شوهر ادامه داد: مرغ همسایه غازه.

بانو فقط شیرینی های شوش و باختران را می پسندد!
وئان فرمود: آدم بزرگا چقدر آسوده اند.

آردشان را بیخته اند و الکشان را آویخته اند.

ما جوانان از هزار توی دشواریها برون آمدن نتوانیم.

شما بزرگسالان فقط درباره مزه شیرینیهای شهرهایی که رفته اید فرمودگو می کنید.
همه کمی خاموش ماندند.ولی ناگه صدای خش خش تند و تیزی از میان باغهای دور دست می آمد.

فرمودی شهابی از میان باغهای دورتر دارد نزدیک می شود.
و سپس صدای سُم اسپ بلند شد.



وئان از میان درختان نخل مردی سوار بر اسپ دید که به تیزی نزدیک می شد.

مرد جامه عربی سیاه بر تن داشت.

و دستارش را به شیوه ی تازیان بر سر بسته بود.

با اینکه اسپ تند می تاخت.

خود مرد سست و افگار بود و به جلو خم شد و حتی در آستانه افتادن بود.

وقتی نزدیک تر شد به جوی باریکه ای که به باغ آب می رساند زد و آب نهر را به همه جا پراکند.

در بازوی جوان تازی دو تیر خورده بود.

وقتی دیگر نزدیک شده بود از باره افتاد در جاییکه نیمی از پیکرش خیس آب جوی شده بود.
اردشیر با شتاب نزد پسر تازی آمد.

بازو اش همه خیس خون بود، لبانش تشنه بود.

بسیار از او خون رفته بود.
اردشیر فرمود: تو کیستی جوان، چیزی بگو.

29:

جوان نیمه هوش ، با چهره ای قشنگ کمی سبزه و چشمانی با مژه های خمیده، اونچیزی بود که می توان نامش را یک تازی با چهره ای نیکو دانست، تو گویی آمده چیزی سپنتا(مقدس) بگوید و جان ببازد، لب به سخن گشود: مَ مَ من از امتان حیره هستم.رومیان حمله کردند....

ما بسیار ایستادگی کردیم، بسیاری از ما کشته شده اند.

من از میدان حرب تا اینجا بدون وقفه تاختن.

اردشیر هراسان فرمود: کجا؟ کجا جنگ رخ داده؟
- نزدیک فرات.

رومیان از فرات گذشتند.
اردشیر رو به خواهرش فرمود: شیرین، تو زخم جوان را تیمار کن.

من باید به کاخ خسرو بروم و زود آگهی(خبر) دهم.

اینها تازیان حیره هستند، همیشه دربرابر رومیان یورشگر می ایستند.

خیلی جانفشانی می نمايند برای ایران.
اسب شب-رنگ تازی را بر نشست و تاخت.شیرین و همسرش به کمک مرد تازی شتافتند.

وئان خیلی هراس کرده بود.

حتمن همه در گرفتاری بزرگی افتاده اند.وئان کمی به خواهر اردشیر کمک کرد و سپس از اونجا رفت.


رفت به پیش اسفندیار.

- درود وئان.

گاه نیک.
- چه گاهی ، چه نیکی، نمی دانی چه شده.

رومیان از فرات گذشته اند.
- عه؟ خب از این رخدادها همیشه روی می دهد.

اینها همیشه جنگشان می شود ، یارای پیشروی به میانه مرز را ندارند.

نگران نباش.
- نه بابا .

یک جوان تازی رو به مرگ خود را به اردشیر رساند.

او هم بی درنگ به کاخ خسرو رفت.
- عه.

این شد یک چیزی.

بیا برویم زخمی را ببینیم.

راستی باید به اسماعیل هم بگوییم .

او ترسا هست.
- خب باشد.
- هر وقت جنگ ایران و روم می شود ، خسرو به ترسایان خیلی سخت میگیرد، می گویند
اونها چون همکیش و همدین هستند، ممکن هست کمک به رومیان نمايند.
بار پیش که چندین اسقف را در سلوکیه دستگیر کردند و حتی زندانی.


- اسماعیل بیچاره.

اون که اهل این کارها نیست.
- بیا برویم.
اونها با گامهای پرشتاب به کرانه دجله رسیدند.

اسماعیل داشت با یک پسره دیگر گپ می زد.
اسفندیار فرمود: درود اسماعیل، بیا برویم به باغ سپهبد اردشیر، اونجا یک تازی زخمی هست.
- من نمی شناسم، برای چه بیایم.
- او خبر از تازش رومیان آورده.


اسماعیل دیگر هیچ نفرمود و شتابان به همراه اون دو به باغ اردشیر رفتند.
تازی را به سرایچه در باغ برده بودند.اسماعیل با تازی به فرمودار تازی سخن فرمودن ساز کرد.همان هنگام اردشیر رسید و با آسوده خاطری اسپ را کمی نوازش کرد .

به او آب داد.
آمد داخل و درود فرمود: با آرامش و شوخی فرمود شما اینجا چه می کنید، انگار تا به اکنون زخمی ندیده اید.نگران نباشید درگیری بسیار بزرگی نیست.

سپاه خسروانی سپهی رو به فرات می فرستد و داستان به سر می رسد.


30:

اسماعیل سلام کرد.

و اسفندیار فرمود: سپهبد ایشان اسماعیل هستند و ترسا هستند.
اردشیر چهره اش کمی پر آژنگ شد و فرمود: ترسایان در بیم هستند.
خسرو بسیار از دست ترسایان خشمگین هست.

به هیچ روی اینجا نمان.

در تیسفون نباش.

آیا برای کلیسا آوازه گری(تبلیغ) هم کردی.
اسماعیل خاموش ماند.

- اگر اینطور هست، نباید اینجا بمانی.

ما هم بیش از این کمکی از دستمان بر نمی آید.

اسفندیار از انبان خود چند درم به اسماعیل داد.

اسماعیل فرمود: پول دارم.

باید بروم .

باید به حلب بازگردم.

پسر تازی فرمود: اکنون نزدیک فرات پر شده از قاطع الطریق
اسفندیار فرمود: قاطع طریق دیگه چیه.

اسماعیل فرمود: همان راهزن هست.

اردشیر: اتفاقاً آغازه جنگ از اون رو بوده هست که نزدیک فرات که مرز طبیعی همیشگی ایران و روم هست، چند راهزن پارسی به بهانه اینکه خسرو با نسطوریان( مسیحی) خوب نیست، اون ها را آزار داده اند.

این خبرها هم به رومیان می رسد اون ها هم به ستوه می آیند.
اسماعیل: در هر روی اگر اینجا بمانم که حتمن مرا می گیرند، باز شاید بتوان از راهزنان گریخت.

وئان و اسفندیار ، اسماعیل را تا آغازه ی شهر همراهی کردند و سپس با اندوه او را پدرود فرمودند.
پگاه شد.

وئان نزد اسفندیار آمد، هیچکس دست و دل کار کردن نداشت.

اونها باز خواستند بروند نزد اردشیر.
وقتی به سرایچه باغ رسیدن، مرد تازی را دیدند که بهتر شده بود و با ولع چاشت(صبحانه) می خورد.وقتی اونها را دید، با شادی به اون دو سلام کرد.

و با شادی بیشتر دوباره به چاشت رو نهاد.
اردشیر آمد و از سوی خسرو مقداری پول به تازی داد.

تازی کیسه پول را به پیشانی کشید و به اردشیر ارج نهاد.

اردشیر فرمود: ببینم شما امت حیره که ترسا نشده اید.تازی فرمود: نه امیر، هر کجا انبان دِرَم باشد ما همانجاییم.

بیکار نیستیم
برای خود درد سر درست کنیم.

ما را به خدای کنعانیان چه کار.

همان بعل ما را بس هست.
وئان فرمود: سپهبد شما به کارزار نمی روید؟

- نه جنگ خیلی بزرگی نیست.

اگر هم بزرگ بود من نمی رفتم.

چون سپهبدان فراوانند.

من هم دیگر
از پیکار گریزانم.این درگیریها تا همیشه هست.

نباید خود را از کار و زندگی بندازیم.

شما هم کار خود را از سر بگیرید.
- اسفندیار فرمود: سپهبد ، برای من این رویداد خیلی بهایی نداشته و ندارد، فقط کمی نگران اون اسمعیل هستم.
- وئان فرمود: وقتی جنگ می شود بازار کساد می شود.

همه کاروانها از حلب می آمدند.

پسر تازی فرمود : نه، وقتی جنگ می شود، راه فلسطین بسته میشود.

ولی خیلی از کاروانها هم از یمن می آیند.

اونها کالا از هندوستان به بندر یمن می آورند و از راه حیره به تیسفون می رسد.
اردشیر فرمود: آری، همین وانیل های گجسته را هم از هند می آورند! این جنگ ها همه جوری به من آسیب زده هست.

نغز اینجاست که خود سپهبد هستم و جنگ آور، ولی وانیل یمنی و هندی دستآورد این جنگهاست که بازار ما را کساد کرده هست.
دوستان بهتر هست بروید.

اسفندیار در راه بازگشت فرمود: وئان تو هم که بیکاری، بیا یک سینی بهت می دهم.

یک کمی بامیه در اون بگذار برو تو میدون شهر بچرخ، شاید دِرَمی بدست آوردیم.
چند روزی گذشت و وئان سرگرم بامیه فروشی بود.

همه چیز به روال پیشین بازگشت.
یک روز پسین، وئان کنار دجله راه می رفت.

پسر تازی را دید که خوب شده بود، داشت او هم پیاده روی می کرد.


کنار دجله چند تا جوان آتش افروخته بودند و یکی از اونها نی می زد و دیگران هم به شادی ترانه های ویس و رامین می خواندند و برخی دست می زدند.اوندو هم کنار اونها نشستند.یکی از اونها خوشامد فرمود، و اضافه کرد: شما نوای این نی را دوست دارید؟وئان فرمود: اری، خودم شبان بوده ام.

وئان هم نی را گرفت و چندی نوایی سر داد.سپس پسر تازی فرمود: من هم بانگی بلدم.

یک دوست ترسا به من این بانگ را یاد داده، گویند وقتی یوسف گم شده بود، در نبود او پدرش بسی سوگ می کرد.

و این خُنیا را به فراخور این دوری نواخته اند.

میان ترسایان پرآوازه هست.
البته پسر تازی اینها را نیمی پارسی فرمود و نیمی تازی، برای همین اون جوانان درنیافتند او چه فرمود! ولی وئان تقریبن دریافت.
پسر تازی آغاز کرد، بانگ نی سوزناکی سر داد.

از آوای سامی اون، جوانان کمی بیم آوردند.

زانکه آوای سامی نی همیشه یاد آور ترسایان بود.

و می توانست دردسر آفرین باشد.
وئان پسر تازی را یک تکانی داد و فرمود پس کن.پسر تازی رخسار پرآژنگ کرد و فرمود چرا؟ مگه چیه؟
- بابا می گیرنمون.

مگه نمی بینی چه خبره؟
- خب من که ترسا نیستم.

فرمودم ترسایان این نوا را می نوازند.

سرانجام جوانان او را به زور از نواختن باز داشتند.
اون حوالی پسری لات پرسه می زد.

با جامه های ژنده و موهای فرفری.
فردا پگاه وئان سرگرم بامیه فروشی بود، که پسری لات با موهای فرفری فراز آمد.

و درود فرمود:
- ببینم تو اسفندیار هستی؟
- چرا؟ نه؟ تو کیستی؟
- من از مرز فرات می آیم.

همه دیروز را گِرد تو می گشتم.

من نامه ای آوردم.

از بانگ نی دیشب دریافتم که شاید شما نسطوری باشید.
- شما از سوی کی آمدید؟
- مرا اسمعیل فرستاده هست.

من جزء دسته راهزنانم.

او را بندی(اسیر) کرده اند.

سرانجام خوبی نخواهد داشت.
او با من کمی سخن فرمود و سخنهایش بر دلم نشست.

از کیشی نو سخن فرمود.

به من این نامه را داد تا بدست اسفندیار و وئان برسانم.
وئان به سوی اسفندیار شتافت و سرگذشت را بازفرمود.

اونها همه به باغ اردشیر رهسپار شدند.

اسفندیار در نزد ادرشیر نامه را باز کرد و خواند:
به نام خداوند جان آفرین.

31:

روشنی ستارگان شب از مهر دوستان نیک هست.

امروز روز امرداد از ماه آبان هست.

کنون که نامه را می نگارم از تندرستی برخوردارم.

لیک من در بند چند تن راهزن افتاده ام.

اینها ترسایان را به بهانه دشمنی خسرو با اونها در روستای دور افتاده می گیرند و به صلیب می کشند.

چنین سرانجامی هم برای من خواهد بود.

امید هست که شما بتوانید برای من کاری کنید.

اگر 12 روز به سوی ستاره بهرام و سه روز به سوی ناهید راه بیفتید به جایی که ما هستیم می رسید.

چنان بیایید که هیون نه خسته شود و نه خوی (عرق)بر تن او خشک شود.


وئان پرسید: آخر به ترسایان در اون بخش از مرز چکار دارند؟اردشیر فرمود: اینها راهزن هستند دیگر ، دوست دارند میان روم و ایران درگیری باشد تا مرز آشفته شود و به کارشان با آسودگی برسند.

وقتی در مرز ترسایان را بیازارند ، آگهی به رومیان می رسد و این آغازی ایست برای درگیری.
من باید به دربار خسرو بروم.خواهر اردشیر خود و تَرگ سپهبد را آورد.او جامه رزم بر تن کرد.

و نزد خسرو رفت.

وئان و اسفندیار هم رفتند که شاید بتوانند بار یابند.
خسرو با روی باز اونها را پذیره شد.


اردشیر فرمود: ای پادشه بزرگ ایران.

تو دیده ای که من در هنگامه رزم از هیچ چیز باکی ندارم و به میانه سپاه دشمن می تازم.

و اونگاه هم که از رزم چشم می پوشم نه از ترس هست و نه از امید.

بلکه از روی خِرد هست.
خسرو فرمود: پیکارگریزی بهنگام تو بارها مایه نیرومندی سپاه بوده هست، چه می خواهی بگویی، در این هنگامه، آیا آهنگ دست شستن از ستیز ستیزه جویان رومی داری؟


- نه شهریار خوب، ولی برخی ستیزهای درونی ، به سود خسرو نباشد، در ایران تبارها و کیشهای گوناگونی می زیند، برخی امت رو نهاده اند به کیش نسطوری(مسیحی).

هرگاه درگیری بین ایران و روم هست، شاهان پیشین فشار را بر نسطوریان فزونی بخشیده اند.اگر این روند پیش رود، شاید روزی به راستی این نسطوریان کاری ناشایست نمايند.

تا وقتی که ما از اونها برخوردی ندیده ایم، سزا نیست که اونها را دُژخیم کنیم که این برای خودمان هم خوب هست.


- ای سپهبد، پیکارگریزی تو ستودنی هست، شاید سخنت بجا و سزا باشد.

- شهریار نیک، همین دستور آزار ترسایان، دستاویزی شده برای برخی بدخویان، اونها در مرز فرات،
برخی ترسایان بیگناه را آزرده اند تا رومیان این را بشنوند و دوباره آهنگ جنگ ساز نمايند.
خسرو کمی درنگ کرد ، و فرمود: اردشیر، تو باید کاری کنی، باید بروی
و این راهزنان هرزه را از بیخ و بن برکنی، و نسطوریان را اونجا زینهار دهی.

برو ببینم چه می کنی، اینجا دیگر پیکار گریزی و خود(کلاهخود) را کناری نهادن نشاید.
- شهریارا، دستور هر چه شما گویید.

تاج شهریار پروین را بساید.


در مرز فرات راهزنی بود به نام بیدرفش که سپاهی به سپهبدی اردشیر به اونجا گسیل داده خواهد شد.اردشیر در باغ در حال آماده سازی فتراک و خود بود.

اسفندیار فرمود: اردشیر پهلوان، من هم می خواهم همراه شما به کارزار بیایم.
وئان فرمود: می خواهی به جنگ بروی.اسفندیار: خب آری، دسته راهزنان که خیلی بزرگ نیست.

این جنگی
هست که پیروزی از اون ماست.

خیلی شور انگیز هست که میدان جنگ را از نزدیک ببینیم.


اردشیر فرمود: هرکس می خواهد فردا پگاه آماده باشد که رهسپار مرز روم شویم.
اسفندیار، وئان، جوان تازی، و پسر لات مو فرفری همه آماده رزم می شوند.
همانطور که اسمعیل در نامه فرموده بود راه بهراه و ناهید را گرفتند.

پسر لات هم راه را بلد بود.

سپاه تشکیل شده بود از سربازان سپاه خسروانی که پارسی بودند.

و اینجور وقتها نیروهایی هم از حیره می آمدند تا کمک نمايند.
پسر تازی شده بود قهرمان قبیله خود.

و پیوسته از فراز و فرود جنگ پیشین سخن می فرمود.
شب ها چادر می زدند.

اردشیر اجازه نمی داد پارسیان درسپاه می بنوشند، ولی دیده می شد که تازیان حیره به هیچ دلیلی شب ها شاد هستند و در کنار آتش، بیش از اندازه آتش می سوزانند.

برای وئان آشکار بود که اینها سرپیجی می نمايند.

ولی اردشیر به اونها زیاد کار نداشت.
سپاه از 6 دسته صد نفری درست شده بود.

که هر صدنفر یک سپهدار داشت.

وئان و اسفندیار بیشتر کارشان نگهداری از پنج هیون بود که بر هر هیون ده خُم بزرگ آب بار شده بود.
شبها سرد بود.


وئان و اسفندیار شب را دراز کشیده بودند که بخوابند.

آسمان صحرای سوریه بسی زیبا بود.

ستارگان درخشان گستره ای از رنگ سپید و طلایی و گاه سرخ داشتند.

چنین آسمان پر ستاره ای هیچ جای گیتی یافت نمی شد.

انگار فرشی از زمرد بود.
وئان به ستارگان نگاه می کرد و فرمود: همین امت این سرزمین پیشتر این ستارگان را می پرستیدند.

به نظرت آیا راست هست که میگویند این ستارگان بخت و سرنوشت ما را می هکانند؟

- ممم نمی دونم.

نه، من باوری ندارم.

شاید خودمانیم که سرنوشت خود را می سازیم.
- ولی من هیچ فکر نمی کردم که روزی رهسپار روم شوند اون هم برای جنگ.
- هیچ فکر می کردی به تیسفون بیایی؟
- نه.
- زردشتیان می گویند که هرچیزی از اندیشه آغاز می شود.

حتی گیتی در آغاز اندیشه بود.
- آره.

اندیشه های ما ، مارا به اینجا می کشاند.
- ولی اندیشه های ما گاهی دست ما نیست.

- پس دست کیست؟
- نمی دانم، اگر هشیار نباشیم ، اندیشه های هرز در ما نیرو می گیرند.
- ای اسفندیار فکر کنم اندیشه های هرز در تو خیلی نیرومند گشته اند که تو همیشه خود را جایی می یابی که هیچ گاه فکرش را هم نمی کردی!
- آره ، انگار راست میگی، خب ، باید برخی وقتها بر لگد کوب اندیشه یک دَمی شکیبا باشیم.

و هر سویی نرویم.
- بله، ئه نگاه کن.

دو تا شهاب در آسمان ستاره ها پویان هستند....

نگاه کن باران شهابها.

سه تای دیگر هم از پس اونها آمدند.
- وئان دیوانه اینها شهاب نیستند.

پاشو، اینها تیرند!
تیرهای آتشین از دوردست به اردوگاه سپاه پرتاب می شد.

سپس یک راهزن در جامه تازیان فراز آمد و پنج تای دیگر هم پشت اون آمدند.

راهزن شمشیر بر کشید یک خُم آب را از کمر شکست و زمین از آب خُم گل شد.

هیون بلند شد غریو کشید.

همه سپاه دیگر می دانستند چه شده.
راهزن از چادری که آتش گرفت و گذر کرد و خُرده اخگرهای آتش به هوا برخاست.اسفندیار دلیرانه شمشیرش را برآهیخت
و به کارزار با سوارها رفت.

دسته ای پرشمار از راهزنان نزدیک شدند شاید پنجاه تن.

از اون سو هم دسته صدتایی سپاهیان خودی به کمک آمدند.
کار چنان شد که اسفندیار ناچار شد بیشتر به دل دشمن پیش رود.

هر دو سوی کارزار یکسره با هم در آمیخته شده بودند و اسفندیار به جایی رسید که دیگر سواری از راه نمی رسید ، به پندار اینکه دیگر دشمنی نمی آید با برخی درگیر شد.



32:

وئان که نزدیک همان خُمهای آب بجا مانده بود، بسیار ترسیده بود.

دیگر اسفندیار را گم کرده بود.

حتی چنان دلیر نبود که شمشیر از نیامش بکشد.
اسفندیار سرگرم جنگ بود و روی گرداند تا همآوردی بجوید.

لیک ناگهان مردی دیوپیکر دید که بر اسپی سترگ نشسته هست.

کلاهخودش دو شاخ داشت.

و وقتی نزدیکتر شد، ریشهای سپید و سیاهی داشت.

دو چشمش دو کاسه خون.

نخست اسپش وشم(بخار) از بینی برون زد و سپس خودش به کردار اژدها از بینی اش وشم می دماند.
اسفندیار نترسید.

به نیرومندی فراز آمد.
بی باره دشوار بود با سوار ستیز کردن.

- هی دیو سرشت از باره پایین بیا تا سزایت را برسم.

اسماعیل را کجا پنهان کرده اید؟ ما سپاهی بزرگ اینجا آمده ایم، کارتان یکسره هست.
سوار کمی خاموش ماند و ناگهان با شادی و خشم داد زد: ببین کی اینجا آمده، اسفندیار کوچولو چه بزرگ شده.

چه سخنهای گنده تر از خودش می گوید.

اسفندیار که با دیدن اینکه اون دیو نام اورا درست می داند کمی گیج شد، کوشید هوشیار شود و برچهره او ریز نگریست.ناگهان لرزه بر اندام اسفندیار افتاد، شمشیر داشت در دستش شل می شد ناخواسته زیر لب فرمود: کاووس،ولی هوشیار شد و شمشیر را سفت گرفت.که شاید اینطوری ترس ازو دور شود.کاووس با سنگدلی و بیرحمی یَلمان(ضربت) بر شمشیر اسفندیار زد، شمشیر از دست اسفندیار رها شد و گویی هزار گز اون طرفتر پرتاب شد.اسفندیار دیگر از ترس کالبد تُهی کرده بود.کاووس فرمود: تو همان اسفندیار کوچک و نزار هستی، هرگز راهی برای چیرگی بر من نخواهی داشت ای تیره روز.

وقته مرا اهریمن شکنجه تو کرده.

بمیر ای شوربخت....

سپس به نیرومندی اسپ را به سوی اسفندیار تاخت.
اسفندیار چرخید و پا به گریختن نهاد.چند سوار سپاهی دیگر رسیده بودند راه اون دیو را بند آوردند.کارزار بالا گرفت و نیروی راهزنان ناچار واپس(عقب) نشستند.اردشیر که در دسته صدتایی دیگری بود تازه فراز آمده بود و نزد وئان آمد.


- شما چطورید؟
- ما خوبیم، ولی اسفندیار خیلی جلو رفت اکنون هم پیدایش نمی کنم.
اردشیر با باره گشتی زد و او را نیافت.
میان زخمی ها هم نبود.
نکند او را بُرده اند.
فردا پگاه ، وئان بر باره نشست و همه جا را گشت.

دشت هموار بود، و اگر چیزی بود باید زود یافت میشد.

به هرروی هرجا ناهمواری یا تخته سنگی گران بود وئان سرک کشید.

سرانجام وئان و اردشیر او را در پناه سایه تختی سنگی بزرگ یافتند.
اسفندیار کمی درمانده و ترسیده بود.

هیچ سرزنده نبود.
لبانش خشک شده بود و پای چشمانش تیره شده بود.

وئان فرمود: ای اسفندیار تو که بسی دلاورانه جنگیدی، همه می فرمودند که دلیری اسفندیار آشکار شد.

اینگونه گریختن از بهر چه؟
- من سرکرده اونها را دیدم، یک دیو بود.

با دوشاخ بر سرش.

من نتوانستم از پس او برایم.
اردشیر کمی شفرمودزده شد.

می دانست چیزی رخ داده.

اسفندیار پسری نبود که اینجوری بترسد.

فرمود: به نگر نمی آید پسر دلیری چون تو اینگونه بترسد.

اینجور چیزها که در نبرد پیش پا افتاده هست.
اسفندیار فرمود: او ناپدری ام بود.

کاووس .

او مرا شناخت.

در کودکی من یارای سنگدلیهای او را نداشتم.

خود را در برابر او همانقدر ناتوان یافتم که ده سال پیش.
اردشیر لبخندی زد و به وئان نگاه کرد.

سپس نشست کنار اسفندیار و دست بر دوش او نهاد : تو فقط ترسیده ای، ترست از وی هنوز در تو هست، وگرنه او مثل همان دیگر راهزنان هست.

اینکه یک راهزن هرقدر بی ارزش و زهرآگین باشد، در دل مرد خردمند اثری نخواهد داشت.
ترست خردت را کم کرده ، ای گرانمایه ، وگرنه او پشیزی بیش نیست.

- نمی دانم سپهبد.

نمی دانم.
سپس اسفندیار ادامه داد.


او مادرم را با خود ده سال پیش به همین مرز فرات آورد.

نمی دانم اکنون وی کجاست.

نامم اسفندیار بود، چهره ام همچو سیاووش.

چنان که خود دانی هم اسفندیار و هم سیاووش، در شاهنامه قربانی بی خِردی پدرانشان شدند.

خیلی جاهای زندگی ام رخداد دوباره داستان اون دو پهلوان بود.

سرانجام هم که دیدی، که هردوی اونها ناکام و بی فرجام شدند.

اردشیر فرمود: ما وی را بندی(اسیر) می کنیم و از وی جای مادر را می پرسیم....

نیروهای گشت بیابان را گشته اند و اونها در یک روستا نزدیک اینجا گنام(لانه) کرده اند.

اسفندیار را هم اونجا به چلیپا بسته اند.

باید به دادش برسیم.

ای جوان برومند.

تو که دربرومندی و چهره به سیاووش پهلو می زنی، روا نباشد که از وی بترسی.

اگر می خواهی پیروز گردی ، نخست بر ترس خود پیروز گرد.

دلاوری تو ، تورا در هر جا خسرو می کند، ترست تو را به مغاک نیستی می کشاند.

این هست راز نبرد.

ورنه بر و بازو و اسپ گران ، پیشگوی سرنوشت نیست.

ویر (ذهن) خودت سرنوشتت را می سازد.

اسفندیار فرمود: روزی اسمعیل داستانی از دانیال پیامبر بازفرمود.

فرمود دانیال روزی در مغاکی افتاد که شیر درنده نیز در اون بود.

دانیال از یزدان خواست که او شیر را برایش گربه ای سازد.

وقتی شیر در نظر دانیال گربه شد، نه گزندی برای دانیال داشت و نه یارای پیروزی بر دانیال.
اردشیر و وئان به تایید سر تکان دادند.اسفندیار در برابر یزدان نشست و با صدای بلند نیاز فرمود: ای یزدان پاک، ای که مارا پدید آوردی که در نبرد نیکی با بدی، کمک تو باشیم.

این دیو را در پیش ما جانوری کوچک و بی ارزش بساز.

بگذار این پشیز بی ارزش را از پهنه ی گیتی پا ک کنیم.
سپس اسفندیار گرد و خاک از جان سترد و برخاست.
سپاه خسروانی رو به سوی ده نهاد.

33:

در روستا، کاووس اسماعیل را به چلیپا بسته بود.

و امت ده گرد اونها آمده بودند.
اسماعیل بدون دستار بر سرش، خسته و نزار بر چوبه بسته شده بود.

جامه سپید بلند بر تن داشت که کمی پاره شده وبد.

موهای قهوه ای و بلندش اش حتی در اون حال هم زیبا و شانه شده به نظر می رسید.
کاووس آغاز کرد: به نام اهورمزد، این اهریمنان دیوپرست، چندی هست آئین خویش را رها کرده و آئین دیوان را می گسترانند.کدام یک از شما دوست ندارید که اینها را به سزای کردارشان نرسانیم.امت هیچ نمی فرمودند.

و اسماعیل و ترسایان را نمی شناختند.

ولی کاووس را خوب می شناختند.

می دانستند که هیچگاه بهر یزدان کاری را نمی کند.
و حتی دلشان کمی برای اسمعیل می سوخت، ولی نمی توانستند دربرابر انجمن راهزنان کاری نمايند.


اسماعیل فرمود: اینها دروغ میگویند، ما دیو پرست نیستیم، اینها برای کار راهزنی خودشان مرز ایران با روم را آشوب می دهند.کاووس کشیده ای به اسماعیل زد.

و خواست به شکنجه ادامه دهد.

ولی ناگهان از جمعیت امت برخاست غو.

پدید آمد اون سپهدار نو.
اسب اردشیر جهشی بلند کرد و یکراست به جلوی اسمعیل رسید و با تبرزین، بندهای آهنی مچ او را در هم گسست.کاووس با یکدندگی به جنگ با اردشیر ایستاد، ولی سپاه اردشیر سر رسیدن و با دیگر راهزنان درگیر شدند.

امت ده نوازشگرانه اسمعیل را از چوبه پایین آوردند و به او آب دادند .


کاووس خواست فرار کند، ولی ناگه خود را در برابر اسفندیار دید.

بازهم آغاز کرد به خوار شماردن اسفندیار.

اسپ کاووس روی پا ایستاد و پا بر زمین کوباند و دوباره اینکار را کرد.

در حالیکه اسپ بر دو پا ایستاده بود، اسفندیار یلمانی بر پای جلویی اسپ زد.

اسپ که محکم دو پای خود را بر زمین کوباند، زانجا ک یک پایش زخمی شده بود، از همان سو بر زمین خورد.

و کاووس رخسارش بر خاک شد.
اسفندیار با یلمانی دیگر شمشیر و خود او را کنار انداخت.

سربازان آمدند و او را طناب پیچ کردند.

اسپش که به زور بلند میشد را ایستاندند و سوارش کردند.

سر طناب را دادند به دست وئان.

اردشیر فراز آمد و فرمود:

- ای شور بخت، سزا بود بی درنگ کارت را یکسره نمايند.

ولی اگر همراهی کنی، کاریت نداریم.

بگو مادر اسفندیار کجاست.
- چمیدانم.

همان ده سال پیش آوردیمش اینجا.

او هم خود گریخت.

فرمودند رفته به حلب.

فقط می دانم رفته به حلب.
- اینطور نمی شود.

تو را تا حلب می بریم و باید بگی که کجاست.

تا اونجا هم بی آب و نان سوار بر این اسپ زخمی بهت بیگمان خوش می گذرد!
همه به سوی حلب به راه افتاده بودند.

اسماعیل که جان تازه ای یافته بود آغاز کرد از خدا و مسیح سخن فرمودن!
بیشتر سپاه خسروانی را به سوی تیسفون بازگرداندند.



ادرشیر ، وئان، اسفندیار ، اسمعیل، پسر تازی و پسر مو فرفری و کاووس گجسته به سوی فرات راهی شدند.
روزی را سپری کردند تا یک روز در نیمروز(ظهر) به رود فرات رسیدند.

اونسوی فرات روم می بود.
فرات بسی پر آب بود.

سر طناب-پیچ کاووس دردست وئان بود.

اردشیر به آب زد.

چنانکه پیشرفت آب تا میان اردشیر بود.

اسب پیوسته سر خود را به بالا پرت می کرد تا آبی به دهانش نرود.

فقط سر اسپ بیرون می ماند.
سپس پسر تازی بی هوا به آب زد.

اردشیر فرمود بپا! بستر رود بسیار نا هموار هست.
دیگران هم با آرامی به آب زدند.وئان محکم افسار اسپ را گرفته بود.

مرد تازی فرمود : در آب پری ای هست که گرانی(وزن) مرد را کم می کند.

و مایه شناوری و شاید غرق مرد شود.

براستی همچنان بود.

وئان هم با دست و هم با پا خود را به اسپ چسبانده بود.

اسب با هوشیاری تمام با سم هایش سنگها و درشتی ها کف بستر رود را می پایید و پیش می رفت.
کاووس غرولند می کرد: من از آب بدم می آید.

من از آب هیچ خوشم نمی آید.
اردشیر به اسمعیل فرمود: تو که انقدر از آئین ترسایان برای ما میگویی بگذار من هم رازی از آئین خودمان بگویم.

ما ایرانیان باور داریم که اگر آب تیرگی ها و بدی ها را میشورد.

و مرد نیک با تندرستی از آب گذر می کند.


وئان فرمود: می توانیم تیرگی های درون را در آب بشوریم.اسپ کاووس می لنگید.

نمی توانست درشتیهای کف رود را بپاید.
و لنگیدنش بیشتر شده بود.

کاووس آغاز کرد به ژکیدن و ناسزا فرمودن به اسپ.
اسپ برای اینکه آسوده هوا بگیرد سرش را چند بار پرتاب کرد به بالا.همه ناچار بودند دو دستی اسپ خود را بگیرند وگرنه آب که سبک می کرد، مرد را از باره بلند می کرد.

کاووس هم که دستانش بند طناب بود.
ناگهان اسب تراز (تعادل) خود را از دست داد، و به پهلو کج شد،فشار زیادی به طناب دست وئان آمد.

داد زد نمی توانم طناب را نگه دارم.

همه فریاد زدند.ولش کُن.

ولششش کُن.
وئان طناب را رها کرد.


کاووس راست در آب افتاد.

اسب تکاپو کنان خود را راست کرد، که ازین تکاپو کاووس بیشتر در آب فرو رفت.
کلاه خود واژگون شده کاووس روی آب لغزید و چون کاسه ای که یواش پر آب می شد می پویید.

دیگر کسی کاووس را ندید.
کاسه همچون پنگانی پر آب شد و سپس به تگ آب فرو رفت.

تو گویی فرمود که وقت به سر رسیده هست.
همه از اونچه دیده بودند در شفرمودی بودند.

تو گویی براستی آب زشتی ها را با خود می شورد.
همه حس کردند سبک تر شده اند.

انگار تیرگیهای جان هم شسته میشد.
اسفندیار از ترس و تیرگی اش رها شده بود.

سبکبال شده بود.
اسمعیل که جان دوباره یافته بود بیشتر ارج زندگی را می دانست.


همه به شادی و سبکی به خشکی رسیدند.

کناره آب پر شده بود از گلهای بابونه.
یک بخش از کناره ، بیشتر از جاهای دگر گُل داشت، و به سان پیکاری دور دستها را نشان می داد.

انگار جای حلب را نشان می داد.
اسفندیار با شتاب همان راه را گرفت.

از اسماعیل پرسیدند که آیا این سو درست هست.

او هم آری فرمود.
اسماعیل در حلب بسیاری را میشناخت.


34:

دوستان را جایی نگاه داشت تا برود به کلیسا و شاید بتواند از اسقف شهر جای مادر اسفندیار را بیابد.
اسماعیل به کلیسا وارد شد.

و یکی از دوستان دیرینه را
دید.دوست: درود اسماعیل.



- درود ای دوست، آمده ام نشانی شخصی را از اسقف بگیرم.

- اسقف دیگر می داند تو پسر زرنگی هستی میخواهد یک نسخه از نسک سپند( کتاب مقدس) را به تو بدهد.

تا بروی در تیسفون به زبان پارسی برگردانی.

- بسیار خوبه.

ولی بنظرم پارسیان نیازی به نسک سپند ندارند.


- یعنی چه؟ نکند باورت دگرگون شده.


- نه، همه چیزهای نسک سپند بسیار هم خوب هست.

ولی می پندارم نسک سپند راستین ، همین گیتی پیرامون ماست.

هر دَم نشانه هایی از نسک، اینجا و اونجا رخ می دهد.

من به چشم خود دیدم که فرعون در دریا سرخ غرق شد و پیروان موسی گذر کردند.موسی تویی ، عیسی تویی، فرعون هم تویی .

اگر تیرگیهای جان را در آب فرات بشوری، اونگاه چه نیازی به نسک سپند داری؟


- یعنی چی؟ بیگمان باورهای ایرانیان بر تو سایه انداخته.
- سخنم بر سر ایرانی و رومی نیست.

یک رومی هم می توانند بی اونکه نسک
بخوانند در فرات خویش را بشورد.

ای دوست، فرعون جان را در آب کن.

گر شوی موسی عصا در دست تست
خود مسیحا شو شفا در دست تست

طور سینا سینه ی پاک شماست
مستی هر باده از تاک شماست

از شجر آواز ها را بشنوی
زنده شو تا رازها را بشنوی

وادی ایمن درون جان تست
کشتن فرعون در فرمان تست

پاک شو پر نور شو موسی تویی
جان خود را زنده کن عیسی تویی

غرق کن فرعون نفس خویش را
محو کن فکر خطا اندیش را


سپس اسمعیل رو به سوی اسقف نهاد : درود اسقف ارجمند
درود اسمعیل
- ای ارجمند در پی زن پارسی می گردم.

که نزدیک ده سال پیش به حلب گریخته.

- ما زن پارسی نمی شناسیم.

ولی زنی هست که ده سال پیش به اینجا آمد و هرگز با کسی سخن نمی گوید.

او در دشت گل بابونه کار می کند.

- سپاس اسقف ارجمند.
- دست مسیح همراه تو باشد.


اسمعیل سرگذشت را به دوستان فرمود.

اسفندیار هم رهسپار باغ بابونه شد.

اسفندیار رخسار مادرش را خوب به یاد داشت.باید 38 سالش باشد.

در میان گُلهای بابونه زنی را دید که جامه سراسر بنفش کمرنگ یا یاسی بر تن داشت.

و رخسار به پوشینه ای یاسی پوشانده بود.
اسفندیار به زن رسید که پشتش به او بود و فرمود: درود بانو، پرسشی از شما داشتم زن برگشت و پوشینه را از چهره بر گرفت و فرمود: سُ..سُ..سُخن فرمودن پارسی؟ تو پارسی هستی؟ می دانی در این شهر اگر ببینند پارسی سخن می گویی چه دردسری برایت درست می شود؟ نکند اسیر رومیان بوده ای و گریخته ای! باید تو
را جایی پنهان کنم، پاشو،پاشو!


- خانم شاید برای شما بد شود!،
چشمان اسفندیار پر از اشک شد.
- آخ، نه، من سالهاست که آرزو دارم یک ایرانی ببینم و با او سخن بگویم.


نه سخن فرمودن اینها را بلدم.

و نه می تواند خود را لو دهم که ایرانیم.

اینها دوست ایرانی نیستند.

- پرسشی دارم از شما.
- باز گو!
- پیراشکی را چگونه می پزند؟ پیراشکی خامه دار.
- خخخ، از ایران آمده ای اینجا که راز پیراشکی بپرسی.

در ایران هیچ کس بلد نیست پیراشکی بپزد.

تنها من بودم که می پختم.

اون هم برای فرزندم.

- خب من هم پیراشکی می خواهم.

خامه دار.

- کسی اصلن نمی داند پیراشکی چیست.

تو کیستی؟!

اسفندیار بازوی خود را نشان داد که بر اون نگینی فیروزه ای بود.

نگینی که بیگمان مادر او را باز می شناخت.

مادر زبانش بند آمد.

همه چشمها پر از اشک و فرمود: اسفندیار؟ چقدر چقدر....!

اسفندیار به دامان مادر بوسه زد.

دامنی پر از گلهای بابونه.

- پسرم تو چجوری آمدی اینجا.

می دانی چه گزندهایی در کمینت بود.


- مادر دیگر کسی کاووس را نمی بیند، او ناپدید شد.

نباید بترسی.

دیر یازود آگهی رسید که ایران و روم آشتی کردند.

کاروان حلب-تیسفون راه افتاد.

و انجمن رهسپار تیسفون شدند که مادر هم افزون شده بود.
وئان کنار دجله گام می زد.

او چه دریافته بود؟ گویند اونکس که از تیسفون خسته شده هست، از همه گیتی خسته شده هست.

او تیسفون را دیده بود.

حتی چیزی بیشتر از تیسفون را هم دید.

این را دید که ترس مایه شکست می شود و دلیری، دیو را نگون می کند.

اینکه آب به راستی می تواند کژی و پلشتی را بشوید.

و اینکه بسیاری چیزها که بزرگان می گویند می تواند درست باشد.
او دریافت که تیسفون را شاید بتوان سراسر در نوردید، ولی تیسفون یک تکرار هست.

تکرار دوباره روستای اونها.

فقط کمی بزرگتر هست.

حلب هم یک تیسفون دیگر هست.

براستی او همه جا را دید.

ولی آیا او هم مثل اسفندیار ترسها یا کاستی هایی دارد که هنوز آگاه نیست؟

وئان راه زیادی در پیش دارد.

که درون خود را سراسر درنوردد.

گیتی همه حلب و تیسفون نیست.

گیتی سرنوشت ساز همان درون خویشتن هست.
وئان می دانست سفرش تازه آغاز شده هست.باید می رفت خانه اسفندیار.

اسفندیار همه را فراخوانده بود.

مادر اسفندیار بیشمار پیراشکی خامه دار درست کرده بود.

اردشیر و خواهر و شوهر خواهرش هم فرموده بودند.

دایی وئان هم می آمد.

اسمعیل با پسر تازی هم می آمد.
همه دور هم بودند.

اسفندیار برای همه دمنوش بابونه آورد.

همه خندان و شاد بودند.

اسفندیار نسک کلیلگ و دمنگ را آورد.

و برای بار دهم(!) داستان کبوتران و دام را خواند.
باشد که همه آرام و شاد باشند.


پایان



35:

بالاخره موفق به مطالعهداستانتان شدم پارسیگوی خوش سخن

انصافا باید به شما تبریک فرمود به خاطر اندیشه های زیبایی که در لابه لای این داستان انتشار میابند .



هستعدادتان را تحسین میکنم مخصوصا ان بخش از گویشتان که به امیزه ای هنرمندانه از زبان پارسی اراسته میشود و به داستان رنگ و بوی دیگری میبخشد

دستمریزاد و افرین .



70 out of 100 based on 60 user ratings 1210 reviews

@