جلال الدين محمد رومي ملقب به مولوي (604ق)


جلال الدين محمد رومي ملقب به مولوي (604ق)



جلال الدين محمد رومي ملقب به مولوي (604ق)

ولادت جلال الدين محمد رومي ملقب به مولوي(604ق)
مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.
پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم برنامه داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.
جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.
جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد برنامه خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.
جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.
اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوي يا به عبارت کامل تر "مثنوي معنوي" است. در اين کتاب که شايد گاهي معاني مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين کتاب اين کتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست که نقل گشته. الهام کنند مثنوي شاگرد محبوب او "چلبي حسام الدين" بود که اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد، بجاي وي بجانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوي هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوي کرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.
بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکي يافت ميشود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوهً مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا در "مثنوي ولد" مندرج است که در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوي عرفاني بنام "ربابنامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.



زاد روز سیمین دانشور فرخنده باد

1:


نظر رهبر معظم انقلاب درباره مثنوی مولوی/ همان که خود مولانا می‌گوید
آیت‌الله زنجانی نظر رهبر معظم انقلاب را درباره‌ مثنوی جویا شدند.


راهنمایی برای نگارش یک نامه
ایشان هم به اون‌چه مولوی در دیباچه‌ مثنوی آورده، اشاره ‌کردند و ‌فرمودند نظرشان همان هست که خود مولوی می‌گوید؛ «هو اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّین فی کشف اَسرار الوصول و الیقین».


مَردی بر مَدارِ گیج دَرجه

2:

آیت‌الله رمضانی در فرمود‌وگوی مشروح

دیدگاه مولوی درباره امیرالمؤمنین و شهدای کربلا/ نظر امام درباره مثنوی



جلال الدين محمد رومي ملقب به مولايشان (604ق)


فرمود‌و‌گوی مشروحی با آیت‌الله حسن رمضانی خراسانی از هستادان برجسته علوم عقلی و عرفانی و مدرس مثنوی معنوی در حوزه علمیه قم انجام دادیم که بخش دوم و پایانی اون تقدیم خوانندگان گرامی می‌شود.
بدون دانستن عرفان، نمی‌شود مثنوی را فهمید
* عبارتی از هستاد مطهری به این مضمون هست که اگر کسی عرفان نداند، نمی‌تواند حافظ و مولوی را بفهمد؛ با ادبیات نمی‌شود مثنوی و دیوان حافظ را فهمید.


داستان خاکسپاری حافظ و لقب « لسان الغیب »
نظر شما چیست؟

ـ همین‌طور هست.


نیمی از ملت ایران مرده اند...؟
برای فهم این نوع کتاب‌ها مبانی لازم هست.


شعر زیبای گفتگوی معلم و دانش آموز
باید مبانی را فهمید تا اشعار این بزرگان را درست تفسیر کرد.
مثلا این شعر مولوی «با یکی فیضش گدا آرد پدید/ با دگر فیضش گدایان را مزید» را که نمی‌شود با ادبیات حل کرد.


خلاصه کتاب بی نظیر شازده کوچولو
این شعر اشاره به بحث فیض اقدس و فیض مقدس در عرفان هست.
یا این شعر حافظ که می‌فرماید: «یا رب به که شاید فرمود این نکته که در عالم/ رخساره به کس ننمود اون شاهد هر جایی» نکات ظریف عرفانی دارد و با ادبیات صرف، قابل تفسیر نیست.


رابطه ات با تنهایی خودت چه شکلی است ؟

عبارت عجیب و تکان‌دهنده امام خمینی درباره مثنوی
امام خمینی (ره) عبارتی درباره مثنوی دارد که بسیار عجیب هست.

من از کسانی که مخالفت‌هایی می‌نمايند می‌خواهم درباره حرف این مرد بزرگ بیاندیشند.
امام می‌فرماید: «کثیرى از ناس شعر مثنوى را جبر مى‏دانند و حال اونکه مخالف با جبر هست و علت اون این هست که آقایان معناى جبر را نمى‏دانند.

و چنانکه مرحوم حاجى (مراد امام، حکیم ملا هادی سبزواری هست) نیز در شرح خود بر مثنوى نتوانسته در شرح و تفسیر، مرام مولوى را برساند؛ زیرا حکیمى قول عارفى را بیان نموده بدون اینکه حظ وافر از قریحه عرفانى داشته باشد و بلاتشبیه مثل این هست که ملحدى، مرام نبى مرسلى را شرح کرده باشد.

بیان مرام شخصى قریب الافق بودن با اعتقاد او را لازم دارد، براى شرح قول عارف رومى، مردى صوفى که یک نحوه کشف ذوقى داشته باشد لازم هست که اون هم نه با نثر بلکه با نظمى که از روى ذوق عرفانى برخاسته باشد مانند نسیمى که از سطح آبى برمى‏خیزد، به شرح اون بپردازد.»
به هر حال مولوی و امثال مولوی آدم‌های بزرگی بوده‌اند و نمی‌شود درباره اونها و آراء اونها به راحتی اظهار نظر کرد، عجولانه سخن فرمود و سبکسرانه قضاوت کرد.


مولوی: همه بشریت در ظلمتند و علی(ع) آزاد نماينده بشریت از ظلمت‌هاست
* نظر مولوی درباره اهل بیت علیهم‌السلام و امام علی علیه‌السلام چیست؟
ـ ابیات بسیار محکمی درباره اهل بیت و امام علی (ع) در مثنوی هست.

مولوی ضمن داستانی همه بشریت را گرفتار و محصور در صندوقچه ظلمت‌های شهوت و غضب معرفی می‌کند و علی علیه‌السلام را آزاد نماينده بشریت می‌خواند.
داستانش در دفتر ششم مثنوی، مفصل آمده که باید به اونجا مراجعه کنید.

مولوی از اون داستان هستفاده می‌کند و می‌گوید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد/ نام خود و اون علی (ع) مولا نهاد
فرمود هر کس را منم مولا و دوست/ ابن عم من علی (ع) مولای اوست
کیست مولا اون که آزادت کند / بند رقیت ز پایت برکند
چون به آزادی نبوت هادی هست/ مؤمنان را ز انبیا آزادی هست
مولوی در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین علیه‌السلام را آزاد نماينده بشریت معرفی می‌کند.

بعد مولوی خطاب به مومنان می‌گوید:
ای گروه مومنان شادی کنید/ همچو سرو و سوسن آزادی کنید
یعنی ای جامعه مؤمنان که علی مولای شما شده هست شما باید شاد باشید، نه علی (ع) و به شما باید تبریک فرمود نه علی.

برای امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، این ولایت، مسئولیت هست، سختی و گرفتاری وخون جگر خوردن و رطب و یابس از این و اون شنیدن هست.

شماها باید خوشحال و شاد باشید که علی، زمامدار و سرپرست و مولای شما شده هست نه علی.
سرو و سوسن در بند و زندانی خاک و سنگ هستند، آب که به پای اینها ریخته شود می‌جنبند و از خاک سر در می‌آورند و رشد می‌نمايند و شکوفا می‌شوند و آزاد می‌شوند.

ای بشریت و ای مومنان شما هم مثل اینها با هستفاده از آب ولایت بجنبید و از بند گل و لای طبیعت آزاد شوید و ببالید و باز و شکوفا شوید.


لیک می‌گویید هر دم شکر آب/ بی زبان چون گلستان خوش خضاب
باید هر دم و هر لحظه شکر این نعمت را بجا آورید، اون هم شکر عملی و بی‌زبان، نه شکر زبانی صرف، باید عملاً شکر بکنید که ولیّ شما علی علیه‌السلام هست.

در عمل پایبند ولایت بوده باشید و عملا شکرگزار بوده باشید.
این نکته شاید کنایه به کسانی باشد که در غدیر خم به علی علیه‌السلام تبریک زبانی فرمودند اما در عمل کار دیگری کردند.

عزیزان دقت کنید.

بی زبان شکر گزار باش یعنی عملا پایبند باش نه با فرمودن صرف «بخّ لک یا علی ...»
ابیات بی‌نظیر مولوی در وصف امام علی علیه‌السلام و دفاع از ولایت
یا این ابیات مولوی در اواخر دفتر أوّل مثنوی در وصف علی علیه‌السلام بی‌نظیر هست که می‌گوید:
ای علی که جمله عقل و دیده‌ای / شمه‌‌ای وا گو از اونچه دیده‌‌ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست/ زانک بی شمشیر کشتن کار اوست
باز گو ای باز عرش خوش‌شکار / تا چه دیدی این وقت از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته / چشم‌های حاضران بر دوخته
اون یکی ماهی همی‌‌بیند عیان / وان یکی تاریک می‌بیند جهان
راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس سوء القضا حسن القضا
در یکی از جلسات روحانیان اهل سنت، این بیت را مطرح کرده و فرمودم به نظر شما «ای پس از سوء القضا حسن القضا» یعنی چه؟
هر کس نظری داشت که با جان این عبارات و با مصرع اول که می‌گوید «راز بگشا ...» تناسب نداشت.

مثلا یکی از آقایان فرمود: سوء القضا یعنی آب دهان انداختن عمرو بن عبدود،‌ و حسن القضا یعنی اون فرو نشاندن خشم توسط علی بن ابی طالب علیه‌السلام.

فرمودم اینها درست نیست؛ چون مولوی خود حضرت را در برابر قبلی‌ها حسن القضا و قبلی‌ها را در برابر علی که سپس اونها آمد سوء القضا می‌داند.

این هست اون مطلبی که مولوی درباره علی علیه‌السلام می‌خواهد بگوید.
هنر مولوی این هست که داستانی نقل می‌کند و حرف‌های مهمش را لابه‌لای داستان می‌گوید.

در اینجا هم داستان علی علیه‌السلام و عمر بن عبدود هست اما همان سبک مثنوی در همه کتاب، اینجا هم هست که بین داستان، نکات دقیق و مهمی را گوشزد می‌کند.
مولوی خطاب به علی علیه‌السلام می‌کند که تو حسن القضایی و دیگران سوء القضایند و تو سپس اونهایی.

تو اون حسن القضایی هستی که سپس سوء القضایی.
یا تو واگو اونچه عقلت یافتست / یا بگویم اونچه بر من تافتست
از تو بر من تافت چون داری نهان / می‌فشانی نور چون مه بی زبان
مولوی در اینجا صریحا اعتراف می‌کند اونچه من دارم از علی علیه‌السلام دارم.

یا تو رازها را بگو و یا من می‌گویم و من هم اگر بگویم از تو گرفته‌ام که می‌گویم.
تو بدون اینکه حرفی بزنی داری نور افشانی می‌کنی اما اگر علاوه بر اون نور افشانی، به حرف هم بیایی، شب روان را یعنی قافله بشریت را، امتانی را که در ظلمت و تاریکی کثرات خلقیه راه طی می‌نمايند، بیشتر راهنما خواهی بود و اونها را زودتر به راه خواهی آورد.
لیک اگر در فرمود آید قرص ماه / شب روان را زودتر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذهول / بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بی فرمودن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
اگر تو بر این بشریت بانگ بزنی و اونها را با نور افشانی‌ات راهنمایی کرده و دستگیری کنی بانگ تو و روشنایی تو که به منزله ماه هستی بر بانگ غول و رهزن یعنی نغمه شوم و ناموزون کسانی که مدعی خلافت هستند و خلیفه حقیقی نیستند غالب می‌شود و بشریت را از ذهول و غفلت نجات می‌دهد.
چون تو بابی اون مدینه علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب / تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد
مولوی در این ابیات، چقدر زیبا از ولایت دفاع می‌کند و کسانی را که در جلوی ولایت برنامه گرفته‌ و می‌خواهند نور اون را پنهان نمايند غول معرفی می‌کند و اونها را منشا غفلت و انحراف و نسیان بشریت می‌داند.
این عبارات که جزء محکمات فرمایشات مولوی هست همه مدح‌های کذایی این و اون را تحت الشعاع خود برنامه می‌دهد.

از طرفی دیگر، اقتضائات وقت این شخصیت‌های بزرگ را نیز باید درک کرد.

همین الان ما که در عصری و کشوری زندگی می‌کنیم که یک حکومت شیعی حاکم هست مگر می‌توانیم هر حرفی را طبق عقاید شیعی در صدا و سیما بزنیم؟
مذهب در پذیرش حرف یک دانشمند، ملاک نیست/ نباید تعصب داشت
* آیا درباره این بزرگان، دانشمندان از عرفا، فلاسفه، و دیگر بزرگان علوم، لزوما باید بفهمیم چه مذهبی داشتند تا حرفشان را بپذیریم؟ به بیان دیگر آیا ملاک پذیرش حرف منطقی و صحیح، مذهب هست؟
ـ ما شیعه کسی هستیم که فرمود: انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال (نگاه کن ببین چه می‌گویند و نگاه نکن که چه کسی هست دارد سخن می‌گوید).
یک آدم دانا و فهمیده همیشه اینطور برخورد می‌کند و تعصب بر او حاکم نیست.

فلانی چون سنی هست پس حتماً حرفهایش غلط هست! فلانی چون شیعه هست پس حتماً حرفهایش درست هست! فلانی چون در مسلک و مذهب و دین ما نیست پس حرفش را گوش نمی‌‌کنیم و هستدلال‌هایش را هم نمی‌پذیریم.

اینها تعصب هست و آدم عاقل و دانا، متعصب نیست.
تعصب یعنی کورکورانه و بی‌منطق به خاطر وابستگی و دلبستگی به این و اون، دنبال حرفی رفتن، این کار اگر چه در واقع، حق هم بوده باشد ارزشی ندارد.

در مقابل، عالمانه و منطقی، دنبال مطلبی رفتن اگر چه احیاناً اشتباهی هم رخ دهد این ارزش دارد و در صورت خطا هم شخص عالم منطقی معذور و بلکه ماجور هست.


تعامل زیبای خواجه نصیر الدین طوسی با صدرالدین قونوی
خواجه نصیرالدین طوسی که فخر شیعه دوازده امامی هست با صدرالدین قونوی که به حسب ظاهر مذهب اهل سنت را داشت مکاتباتی دارد.

شما ببینید چقدر ادب را در مکاتبات با یکدیگر مراعات کرده‌اند.

قونوی، خواجه طوسی را «حسنة الدهر» خطاب می‌کند و ایشان هم به قونوی خطاب می‌کند: «صدر الاوائل و الاواخر».
هر کس،‌ حرف منطقی و صحیحی بزند، برای ما مقبول هست و هر کس سخن غیر منطقی بگوید هر که باشد و هر مذهبی داشته باشد مورد قبول نیست.

این روش ماست.
بر فرض، مولوی شیعه نباشد، یا بر فرض، مولوی حتی مسلمان نباشد، شما ببینید که چه می‌گوید.

اگر برنامه بر تعصب باشد کسی هم که مذهب ما را ندارد حاضر نخواهد شد از ما مطلبی بشنود و می‌گوید فلان عالم چون شیعه هست پس حرفش را گوش ندهید.

اصلا این نوع رد کردن، از مغالطات و عین عوام زدگی و عوام فریبی و شیطنت هست.
همچنین اگر فلان عالم در مسئله‌ای نظری دارد که مقبول نیست، بیاید و در مسئله دیگری نظری را ارائه کند، و کسی بگوید چون فلانی نظرش در فلان مسئله درست نبود پس همه نظراتش درست نیست.

یا بگوید چون فلان نظرش درست نبود پس این نظرش را هم قبول نمی‌کنیم یا نمی‌شنویم.

اینها همه مغالطه‌هایی هست که متاسّفانه گاهی رخ می‌دهد و اهل منطق باید از اونها اجتناب نمايند.
مولانا و محیی الدین ابن عربی در روش، متفاوتند اما در اصل عرفان، مشترکند
* تفاوت عرفان مولوی و عرفان ابن عربی در چیست؟
ـ این دو بزرگ در روش با هم تفاوت دارند.

روش مولوی این هست که ضمن قصص و داستان‌ها و افسانه‌ها ناب‌ترین معارف و دقیق‌ترین مطالب و جالب‌ترین توصیه‌‌ها را نثار مخاطب خود می‌کند و از مغلق گویی و به کار بردن اصطلاحات پیچیده پرهیز دارد.

ولی محیی الدین ابن عربی عباراتش سخت و پر اصطلاح و دشوار هست.

از این جهت مولوی میانه خوبی با ابن عربی نداشته هست.


در نظر و عمل هم تعارض‌‌هایی بین این دو بزرگوار دیده می‌‌شود ولی من برخی از این تعارض‌‌ها را ظاهری و قابل جمع می‌‌دانم مثل همان بحث سماع که مولوی اون را تایید می‌‌کند و ابن عربی اون را رد می‌کند و چنانکه فرمودم مولوی سماع حقیقی را تایید می‌کند و ابن عربی، سماع به معنای رقص‌های اختیاری صوفیانه و پایکوبی و کارهایی را که در خانقاه‌‌ها مشاهده می‌کنیم مذمت و رد می‌‌کند و لذا این دو نظر به ظاهر متخالف، با هم قابل جمع‌اند.
یعنی اون سماعی که مولوی می‌گوید را ابن عربی رد نمی‌کند و اون سماعی را که ابن عربی رد می‌کند مولوی اون را تایید نمی‌کند.


اما در اصل مباحث عرفان مانند وحدت وجود، انسان کامل و ...، برای من اختلاف مهمی بین ابن عربی و مولوی ثابت نشده هست.

درست هست که لسانشان متفاوت هست اما در حقیقت هر دو با هم مشترکند.
مولوی، روز عاشورا و شهدای کربلا
* برخی به مطالبی از مثنوی ایراد می‌گیرند مثلا مولوی در مثنوی فرموده روز عاشورا روز شادی هست در حالی که با روش اهل بیت علیهم‌السلام نمی‌سازد.

نظر شما چیست؟

ـ بله.

این موارد باید به صورت علمی، دقیق و موردی، مورد بحث و بررسی واقع شود تا ببینیم آیا واقعا همین نظری که ابتدا از عبارت به ذهن افراد اشکال نماينده می‌‌رسد مراد مولوی هم بوده هست یا خیر؟
بنابراین خوب هست ابتدا همین ابیات (که درباره کربلا هست) را با هم مرور کنیم.
مولوی در اوایل دفتر ششم مثنوی می‌گوید:
روز عاشورا همه اهل حلب/ باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم اون خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه نمايند اندر بکا/ شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند اون ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید اون خاندان
نعره‌‌هاشان می‌‌رود در ویل و وشت / پر همی‌‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و اون افغان شنید
شهر را بگذاشت و اون سوی رای کرد / قصد جست و جوی اون هیهای کرد
پرس پرسان می‌‌شد اندر افتقاد / چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم
اون یکی فرمودش که هی دیوانه‌ای / تو نه‌‌‌ای شیعه عدو خانه‌‌‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم اون پاک‌ روح / شهره‌‌تر باشد ز صد طوفان نوح
فرمود آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران اون خسارت را بدید / گوش کران اون حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و محشری
من قبل از پرداختن به بیان مراد مولوی در این ابیات لازم می‌دانم از افرادی که اون اشکال را بر مولوی وارد می‌نمايند بپرسم: شما عبارت زیبای حضرت زینب کبری علیهاالسلام را که فرمود: «ما رایت الا جمیلا» چیزی جز زیبایی ندیدم، چگونه معنا می‌کنید؟ امام حسین علیه‌‌السلام با یاران با وفایش به بدترین وضع، شهید شده‌اند، خانواده‌اش اسیر شده‌اند، ایشان می‌فرماید همه‌اش زیباست.
یا این مطلب را که شهدای کربلا برای شهادت و وصال حق از هم سبقت می‌‌گرفتند و بعضی از یاران امام حسین علیه‌‌السلام، شب عاشورا، مزاح می‌کردند و شاد بودند و چون علت را پرسیدند در جواب فرمودند فردا به وصال می‌‌رسیم، اینها را چگونه تفسیر می‌کنید‌؟
حادثه عاشورا را باید از دو زاویه دید
اگر این سوال‌ها را از من بپرسند، می‌گویم:
حادثه عاشورا را از دو زاویه باید دید به نحوی که با هم تعارض نداشته باشند.

زاویه نخست این هست که ببینیم اسلام زنده و بنی امیه مفتضح شد، خون امام حسین علیه‌السلام و یارانش درخت اسلام ناب را تا قیامت آبیاری کرد و رشد داد و ببینیم امام حسین علیه‌السلام و یارانش به وصال حق رسیده و از زندان دنیا نجات یافتند همه اینها چیزهایی هست که از زاویه اول اونها را در حادثه عاشورا و کربلا می‌توان دید که همه جمالی‌اند و همه مایه خوشحالی و سرور و ابتهاج هست.
زاویه دوم این هست که ببینیم امام معصوم، با چنان وضعی به شهادت رسید و اون همه مصیبت‌ و سختی‌ بر اهل بیت علیهم‌السلام وارد شد.

حال اگر از این زاویه به قضیه نگاه کنیم، قضیه و حادثه بسیار فجیع و بسیار دردآور و بسیار ناراحت نماينده هست و شایسته هست انسان خون گریه کند.
وجهه‌‌ها و جهت‌ها و زاویه دیدها را نباید به هم ریخت و با هم خلط کرد و اشتباه گرفت.
حال با این توضیح مقدماتی عرض می کنم: مولوی از زبان اون شاعر تازه‌وارد نا آشنا می‌گوید: شما که در عزای امام حسین علیه‌السلام گریه می‌کنید آیا می‌دانید اونهایی که شهید شدند در چه جایگاهی هستند؟ یا خبر ندارید؟
اگر خبر دارید، از این جهت باید خوشحال و مسرور باشید که اونها به اون مقامات رسیده‌‌اند و به تعبیر خودشان به وصال حق رسیده‌‌اند و دیگران را از اسلام اموی، نجات داده‌‌اند و دین خاتم را با خونشان زنده‌ نگه داشتند.

آیا این خوشحالی ندارد؟
البته ناراحتی و گریه و عزاداری هم به اعتبار مصیبت‌هایی که بر اسلام و امام حسین و خاندان و یارانش وارد شده سر جای خود محفوظ هست منتها مولوی در مقام بیان این جهت نیست.
اگر هم نمی‌دانید که شهدای کربلا چه کردند و به کجا رسیدند، شما به حال خودتان گریه کنید بهتر هست.
مثلا در مجلس ختمی، واعظ و روحانی صحبت می‌کند.

خانواده میت هم گریه می‌نمايند.

واعظ می‌گوید شما عزادار هستید، ناراحتید، گریانید اما آیا‌ واقعا از متن قضایا خبر دارید؟ از حکمت مرگ خبر دارید؟ از ثواب و عقاب الهی خبر دارید؟ از اینکه این مومن، آزاد شد، از زندان تن و دنیا راحت شد خبر دارید؟ اگر خبر دارید گریه شما به خاطر تسکین درد، پیوند روحی و عاطفی خوب هست ولی بدانید که از یک جهت هم شاد باشید که او به وصال محبوبش رسیده هست.
اگر هم خبر ندارید پس به حال خودتان گریه کنید بهتر از این هست که به حال کسی گریه کنید که به وصال محبوبش رسیده هست.


کلمات متشابه را با محکمات تفسیر کنیم/ این قدر با متشابهات خود را مشغول نکنیم
توصیه می‌کنم همیشه کلمات و عبارات متشابه را به محکمات ارجاع دهید.

این یک اصل هست.

از متشابهات سوء هستفاده نکنید.

قراون که در فصاحت و بلاغت، معجزه یگانه هست آیات متشابه دارد چه برسد به کلام و کتابی که معجزه نیست.
هر کسی در زندگی خود، محکماتی دارد، متشابهاتی دارد.

متشابهات، انسان را گمراه می‌کند نباید اونها را اصل و پايه برنامه داد.

متشابهات باید به وسیله محکمات تفسیر شوند.
مولوی در جای دیگر درباره شهدای کربلا می‌گوید:
کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق / پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بینوایی
ما در تفسیر متون و نسبت دادن مراد نویسنده و انگیزه و هدف نویسنده، در پیشگاه خداوند، مسئولیم و باید پاسخگو باشیم.

اگر جواب قطعی و حتمی و خدا پسند نداریم حرف نزنیم بهتر هست.


3:

نظر علامه ی امینی رحمه الله در مورد کتاب بلخی و حافظ
علامه امینی (رحمه الله علیه)و حافظ شیرازی

4:

خیلی دوست دارم.مولوی

5:


بنده کلیپ صوتی رو گوش دادم ..........
کیفیت نداشت و چندان مشخص نبود چه فرمایش میکنن ، لکن نکات مفهوم ردی بر خود ایشان نداشت....
همچنین این کلیچ رو از یک سایت معلوم حال دانلود کردم نه آپارت
ضمن اینکه ایشون میفرمود با حافظ و مثنوی خودن فلان مدارج طی نمیشود و این منافاتی ندارد با اصول مولوی
چرا که ظاهرا روی صحبت ایشون به کسانی بود که با یک سری اوهامات دنبال عرفانی هستند که از یک سری شنهیات بیرون کشیده شده، نه اصل مثنوی و حافظ
به پست دوم هم توجه کنید


94 out of 100 based on 54 user ratings 754 reviews

@