دادرسم دادرس


دادرسم دادرس



دادرسم دادرس
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست



آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست



این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست



تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست



من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست



آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست



امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست



در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست



از : هوشنگ ابتهاج



.*.*.*. ویرجینیا وولف .*.*.*.

1:

اینبار جاده بود ولی پا نداشتم
دل بود تا شروع کند نا نداشتم

در انزوای خاطره های همیشگی
حتی برای روح خودم جا نداشتم

دنیایی از ترانه سرودم ولی چه سود
یک بیت مثل روی تو زیبا نداشتم

غربت بهانه بود ..


ادب
بهانه که عشق بود ؟
شوقی برای لذتم اما نداشتم

با اشتیاق گندم و عصیان به قصد تو
کاری به کار آدم و حوا نداشتم

فرمودی برو ، برو به امان خدا ولی
جز تو عزیز من که کسی را نداشتم ...


#زهراسادات_قاسمی




طراحی سایت فروشگاهی


62 out of 100 based on 57 user ratings 382 reviews

@