هبوط در کویر


هبوط در کویر



هبوط در کویر
... و گرنه این معنی دارد که خداوند عالمی بیافریند و با هزار آرزو و آرمان آدمی که معجزه ی خلقت و هنر خدایی خویش است بسازد و از روح خودش در او بدمد و بعد او را و همه چیز را ول کند و برود دنبال کارش؟ دنبال چه کار؟ لابد دیده است که چیزی از آب درنیامد که ولش کرد. دید که این لجن متعفن (حماء مسنون) قابلیت پذیرش «روح او» را نداشته ، دَمِ اهورایبش در تعفن این گل بدبو گم شده است و به جای «خلیفه اش» و «همانندش» چیزی شده است باب ریش شیطان : مگر حضرت آدم یک موجود دوبعدی نبود؟ نیمیش خدایی و نیمیش شیطانی؟ که خوی خداییش را به هابیل داد و خوی شیطانیش را به قابیل؟ خوب! هابیل که جوان و ناکام مرد ، قابیل کشتش و اینها که خودشان را آدمیزاد می خوانند همگی بچه های قابیل پست و قاتل و منفور خدا و آدم اند.

چه می دانم؟ شاید این فرشته هایی که شبه آدم ها را درست می کنند واقعا غرض خاصی هم نداشته باشند ، واقعا با همکار و همقطار سابق شان ، شیطان ، همدست و همداستان نباشند ولی لااقل این هست که اگر هم توطئه ای در کار نباشد اینها کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند، نمی دانم،شاید زورکی و اجباری کار می کنند، یا خدا روزمزدشان نکرده، کار مزدی کار می کنند، یعنی هر راس آدم که بسازند مثلا یک قران مزدش را می گیرند، یک قران؟ چه خبر است؟! چهار پول، نیم عباسی، یک غاز، این است که تمام هم و غم شان زیاد درست کردن است، بالا بردن « سطح تولید » است. حالا هرجور شد، هر چه از آب درآمد! رقابتی که در کار نیست، وانگهی مگر مایه اصلیش چیست؟ خود خدا صاف و پوست کنده بارها در تورات، در قرآن فرموده است:
« گل، خاک، لایه ی ته » نشین شده، گل و لای سیل، لجن بدبو و گند » خوب از گل و لای و لجن مگر می خواهی چی از آب در آید؟



دفتر خاطرات مانا

1:

...
صبحانه حاظر هست!
از خمیازه مهربان و دوست داشتنی غار سرازیر می شوند ، کودکانشان همچون پرندگان فریاد شوق می کشند و گرداگردشان چرخ زنان به کناره ی رودخانه می رسند.
پرندگان اون دیار که «همه در آفتاب پرواز می نمايند» بر بالای سرشان به بازی در پروازند و نسیم ها از شوق دیدارشان در زیر گلو و گردن و بناگوش شان به رقص آمده اند و
وقت همچون پرنیان در زیر پای شان نرم و مهربان می گذرد و آینده با دست و دامنی پر از مژده و پیغام ، چشمی روشن از امید و لبی شکفته از نوید لحظه به لحظه ، دم به دم از راه می رسد و دست و دامنش را بر سر و رویشان می افشاند.
لحظات ، هر یک قطره ی شیرینی و خوشگواری بود که می نوشیدند ، هر قطره را طعمی و بویی دیگر ، نو به نو ، هر لحظه به عظمت و ارجمندی آخرین لحظات یک زندگی ، اون چنانکه ژید می دید ، اما با آرامش و فراغت نخستین لحظات یک عمری که پایانی دراز دارد و انتهایش سال های بسیار در پی ، لحظات نخستین یک عمر بیست ساله.
آیا خلاء ، خلائی را که بی دردی پدید می آورد نداشتند؟ آیا در جستجوی س.ل.ک.ل نبودند؟ داروی خودکشی تا اونان را از زندگی بی درد ، آرام ، بی رنج ، بی انتظار و همه چیز به کام ، رها کند؟ اونچناکه هدایت می فرمود!
هرگز! روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال می کشند ، عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند ، در پیری می پژمرند ، سراب ها زود پایان می گیرند ، اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند ، روح های نیرومند و توانا که خلاق اند و هنرمند ، روح هایی که امانتدار خدایند و همانند خدا و مسجود ملایک ...


بانو
اینان در «نیل» ، در «وصال» ، در «کام» به رکود نمی افتند ، نمی پوسند ، عفونت نمی گیرند.


خوب یا بد؟
احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ نمی خورند ، روح های مسی ، آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی ...


زندگي نامه بالزاك
چنین اند.


قطعات ادبی زیبا از عرفان نظر آهاری


شما چی یادتون میاد؟

2:

بزرگترین مسأله ي فلسفی که در هستی مرا به شفرمودی وامی دارد و براي مجهول ترین مسائل
ماوراءالطبیعی به هرحال حدسی، فرضی، خیالی می توان کرد اما این معما را با هیچ فوت و فن
سفسطی هم نمی شود توجیه کرد همین خلقت اینها هست، اون همه دستگاه هاي پیچیده ي علمی دقیق
و معجزآسا در خون و قلب و کلیه و غده هاي عجیب زیر پوست و ترشحات شفرمود انگیز بزاق و
معده و غیره و شبکیه هاي چشم و ساوقت هاي گوارش و گردش خون و تنفس و اعصاب و ...


سیمای خوشبختی
همه
سرهم شده هست و به هزاران اعجاز خـدایی با هم ترکیب شده هست و درست که شد و راه افتاد
میبینیم عرق از تمام روزنه هایش می شرد و دلش می لرزد و دست و پایش رعشه گرفته و مثل کسی
که دم مستراحِ تحت اشغال انتظار می کشد و به سختی و «خود خوري» این پا اون پا می کند و هی
دستش را می برد به بند ...


تو اینک تداعی کدامین لحظه ای ؟
کراواتش! و آرزوهاي رنگین همراه هیجان در مغزش به رقص آمده اند و
هی خـدا خـدا می کند تا در اتاق تحت اشغال آقاي رئیس باز شود و نوبت او شود.



چه بگویم؟ دنیاي اینها، «دنیاي اربعه» هست و خودشان هم، هم! همین واماندگان قابیل را می گویم،
ساکنان دنیاي اربعه: آب و خاك و آتش و باد.

آدم هایی اند با طبایع اربعه: سودا و بلغم و صفرا و دم،
و مزاج هاي اربعه: حرارت و برودت و رطوبت و یبوست! مقیم «ربع مسکون»! غم ها و شادي هاي این
«حیوانات ناطقِ»

چهارپایه اي نیز برهمین گونه چهارجور هست: «مختصر» و «متقارن» و موزون و
مقفی: و نیز چهار چیز، به ترتیب اهمیت حیاتی: شکم زیر شکم و تن پوش و نشیمنگاه! خلاصه همه
چیزشان اربعه هست؛ هستی و حیاتشان دو دو تا چهارتا! باز هم اربعه! اربعه در اربعه در اربعه در اربعه!
چه خوب، چه راحت! چقدر فاصله شان با خوشبختی نزدیک هست! درست چهار انگشت! باز هم
شد اربعه! اما تک و توك، گوشه و کنار این دنیاي اربعه، انسان هایی هستند «غیر اربعه»، انسان هایی
بی شماره و بی نشانه، تک انسان هایی بیرون از «حد و حساب»، شلوغ و درهم ریخته و ناساز، که در
اون سايشان دیوارهاي اربعه ي دنیاي این خلایق اربعه زاده اند و زندگی می نمايند.

زندگی؟ نه، زنده اند!
براي اینها رنج بزرگی هست «زنده بودن» حتی «بودن»، خود، مصیبتی هست و، «ماندن» که می کشد!

3:

كویر انتهای زمین هست؛ پایان سرزمین حیات هست؛ در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از اونست كه ماوراءالطبیعه را ـ كه همواره فلسفه از اون سخن میگوید و مذهب بدان میخواند ـ در كویر بچشم میتوان دید، میتوان احساس كرد.

و از اونست كه پیامبران همه از اینجا برخاسته‌اند و بسوی شهرها و آبادیها آمده‌اند.

«در كویر خدا حضور دارد»! این شهادت را یك نویسنده رومانی داده هست كهبرای شناختن محمد و دیدن صحرائی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش بگوش میرسد، و حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگش و سنگریزه‌اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود، به صحرای حجاز آمده هست و عطر الهام را،‌ در فضای اسرارآمیز اون هستشمام كرده هست.
در كویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست.

صحرای بیكرانه عدم هست، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول.

راه، تنها، به سوی آسمان باز هست.

آسمان! كشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، امیدها و‌… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی،‌ نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعادگاه انسانهای خوب، از اون پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و شكنجه‌گاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!
منبع;
حکیمانه


50 out of 100 based on 45 user ratings 70 reviews

@