حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.


حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.



حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.
با سپاس از مدجید عزیز بنیانگذار تاپیک نوشته های خط خطی.
دوست دارم تاپیکی باشه برای حرفهایی که هرگز نمی خوایم بزنیم.
حرفهایی که نیرووی در درون ما به اشتباه یا درست باعث میشه ما اونها رو حبس کنیم.حرفهایی که فقط برای خود ماست.
خیلی عامیانه مثل اعترافات ما پیش خودمون یا پیش خداهایمون یا سنگ صبورهایمان.
مثله یه سنگ محک میمونه.
فقط می خوام بدونم چقدر ما خودمون هستیم.اینجا.
و روراستی چقدره.
چقدر خودمون هستیم.
و چقدر نیستیم.
حرفهایی از من های ما که اصلا گفته نمی شن.
شک ندارم انسان تبدیل شده به چند ما.و برخی از من های ما مورد ظلم برنامه می گیره.
حالا که نویسنده هستیم باید تفاوتی داشته باشیم.
می تونیم اعتراف کنیم.؟
مثله اعترافات روسو؟
نمی دونم.
هرچیزی که نمی تونستیم به دلایلی بزنیم.
باید ...
فقط جهت اطمینان.من شروع میکنم.
درود بر موجودات رها.



هنگامی که جوان بودم

1:

سخته.خودم خیلی سعی کردم حرفهایی که سانسور می کنم رو بزنم.حرفهایی که می خوام بزنم ولی نمی زنم.
اعتراف سخته.
اول از همه اعتراف می کنم که با اینکه در این مدت یکساله خودم رو خیلی امیدوار نشون دادم و به همه امید دادم,در شرایط بدی برنامه دارم.
آخیش.


بانوی رمان " فهیمه رحیمی" روحت شاد!


گلایه دکتر شریعتی از خدا و پاسخ سهراب سپهری به آن...

2:

راستش اين ايليايي كه من رو گرفته داره خستم مي كنه .


( بياييد با پشه ها مهربانتر رفتار كنيم )
آخه دروغه .


کارگاه آراسته نویسی؛ کلاس اول: ارایه های ادبی
همه چيز دروغه مثل همين ايليا كه وجود نداره .


اعلام ِ برنامه یِ کلاس های ِ جدید خوابگاه ِ خدا
ولي با تمام نبودنش اگر نابود بشه مني هم وجود نداره .


آموزش وزن و عروض ( راحت تر از یاد گرفتن نحوه ی کار با IPhone 5 !!! )

بنايشانسيم ؟
اعتراف كنيم ؟
باشه دوميش هم منم .


یاد داشتی از نلسون ماندلا

3:

داشتم فكر مي كردم از كدوم شروع كنم .

اين بهترينشونه .

من از خودم حالم بهم مي خوره .

نه بخاطر كاراي وحشتناكم نه .


چون از تو پوسيدم .

ديگه وجود ندارم .

انقدر كه هيچ اسمي و هيچ خاطره اي يادم نمي مونه .

انگار آلزايمر گرفتم .


هيچ تاريخي .

هيچ حرفي .

هيچ آدرسي .

هيچ قراري.

حتي هيچ لحظه ي قشنگي تايشان زندگي .

حتي گذشته گاهي يادم مي آد .


شايد بگين خوش به حالت .

اما دردي به اين بزرگي كه دايي باشي و اسمش يادت بره ؟ خاطره اي نداشته باشي ؟ تو خونه قناري داشته باشي و يادت نباشه چطوري مي خونه ؟

.

و هيچ كس ندونه .

هيچ كس بجز خودم و خودم !

بعدش بشيني و صبح تا شب تو صورت ديگران بخندي و تا شب دروغ بگي .

دروغ دروغ دروغ .......

چون راستي يادت نيست .

حتي شايدم راست بگي .

ضمير ناخود آگاه باشه .

اما من نمي تونم بين اون ها تفكيكي قائل بشم.


اوووووووووووووووووووووووو وووووف .

اشك خودم رو در آوردم آقا كلاغه !

چيزايي مي خواي .
بره امروز بسه ؟

4:

از این جا شروع میکنم که از همه چی بدم میاد ولی روم نمیشه بگم
می خوام تنها باشم تنها زندگی کنم
یک اعتراف دیگه نمی دونم چرا حسم راجع به مامان بابامو هم از دست دادم

5:

من هم عاشق نمیشم.
نمیشم.لعنت به من.
اخه چرا؟
معنای عشق برام بی معنا شده
مهم نیست
اعتراف بعد
من هم ههیچ چیز نیستم.
و این غمگینم می کنه.حتی دروغ های خودم و تعریفای دیگران هم این حس رو از من نمیگیره

6:

اعتراف کردن حرفه ی منه
هیچ کاری را نمیتونم به این خوبی انجام بدم.
فقط یک جای کار می لنگه
همیشه به چیزهایی اعتراف میکنم که میدانم اونقدرها هم بد نیستند!!
من ازین ژستها خوب بلدم.
اما اینجا سعی میکنم ژست نگیرم..قول نمیدم اما.(این خودش یک ژست تکراری بود) <---این هم!
.....................

یک چیزی ته دلم وادارم میکنه که از خودم شرمنده باشم
این روزها حس میکنم خیلی به خودم ظلم کرده ام
خیلی زیاد..خیلی زیاد..
دلم میخواد با مشت بزنم توی دهان تمام اونهایی که میتوانستند کاری بنمايند و نکردند
با اینکه من بعد ازین همه وقت ازشون خواستم..
من..
هنوز هم چیزی مانده؟!!
هیچ کس نمیتوانست چنین جنایتی را در حق من مرتکب بشه..مگر خودم.
......................

یک چیزی ته دلم وادارم میکنه افسوس بخورم
افسوس عمر رفته را..
سالهایی که میشد بهتر ازین گذراند
خیلی بهتر ازین
دردناکه که تو سن 24سالگی بفهمی که عمرتو هدر دادی.
و هیچ چیز نیستی..هیچ چیز مگر یکی از اینهمه آدم تکراری با همان دردهای تکراری و سرنوشت تکراری
انگار که خدا هم خلاقیتش را ازدست داده باشه!
و روزی میمیری
بی اونکه کسی بفهمد که تو بوده ای و حالا مرده ای!
چقدر زود..
چقدر زود برای فهمیدن..


این یعنی از حالا تا حداقل 25 سال آتی، باید حسرت روزهای رفته را بخورم!!
دردناکه که احساس تمام شدن بکنی، بی اونکه کاری کرده باشی.
درست مثل اینکه سر جلسه امتحان نشسته باشی، تمام مدت خودکار را با ریتم مشخصی روی پیشونی ت زدی..فکر کردی، فکر کردی، فکرکردی ..
و درست وقتی جوابها به ذهنت رسیده یک نفر بلند میشه و برگه را میده و میره بیرون و نفر بعدی و نفر بعدی و نفر بعدی..
این رفت و آمدها مثل پتک تو سرت میخوره ..
تمام تنت شروع میکنه به لرزیدن..
مغزت مثل خودکاری که عمرشو کرده یه خط درمیون کار میکنه..


سر ِ خودکارت را میجوی و به خودت بد و بیراه میگی.."وقت هست لعنتی..وقت هست" ..
اما مدام نگاهت بین برگه خودت و قطر برگه های توی دست ممتحن که مدام کلفت تر میشه، تاب میخوره
اونقدرخرچنگ غورباقه مینویسی که خودتم نمیتونی بخونیش..اصلا" چی داری مینویسی؟ واسه چی داری مینویسی؟ اینجا چکار میکنی؟
اَه..لعنتی..اگه کنکور قبول نشده بودم..اگه دانشگاه نیومده بودم..اگه این درس کوفتی را این ترم برنداشته بودم..اگه..اگه..اگه..دلت میخواد از جات بلند شی و با آرامش تمام،مثل همه ی اونایی که از مقابلت رد شدن به سمت ممتحن بری
کاغذ را بدی دستش و یه لبخند و خسته نباشید مهمونش کنی طوری که فکر کنه زدی تو گوش بیست
و خودتو ازین جهنم خلاص کنی و دوباره ترم بعد اون درس را برداری و باخیال راحت یه امتحان بی دغدغه بدی.
اما حیف..این درس ترم های بعد ارائه نمیشه..و داری می بازی، داری این قمار را میبازی.


لحظه به لحظه به لحظه باخت نزدیکتر میشی(من از باختن متنفرم)
انگار این تو نبودی که تا همین چند وقت پیش، باد به غبغبت می نداختی و در مورد خودت و اینکه با بقیه فرق داری و سرنوشت را خود آدمها میسازن می فرمودی!
یعنی چند نفر دیگه قبل از تو این حرفها را زدن؟ و چند نفر سپس تو همین حرفها را میزنن؟ چندنفرشون فهمیدن که چرند فرمودن؟چند نفرشون تو توهم رفتن زیر خاک؟
چقدر آسون میشه از آدمها بازی گرفت.

حتی یه عروسک گردان مبتدی هم میتونه عروسکهای پارچه ای همیشگی را روی صحنه بچرخونه.

شاید نفر قبلی هم درست توی همین پیچ جاده، کنترل را از دست داده باشه.

کی میدونه؟

چرا ما آدمها انقدر کودنیم که همیشه به خودمون برچسب بهترین را میزنیم، که حالا وقتی معلوم شد یکی از اونای دیگه ایم انقدر حالمون گرفته بشه.انگار خدا خوشش میاد دماغ آدمهای پرمدعا را به خاک بماله.

اگه اینطوره پس یه شباهتهایی هم داریم!


این من بودم؟!

7:

واقعا عالی بود عزیز.
خیلی خوب بود.
ممنوتم.
و از تو دیگ عزیز
سابه روشن خوش اومدی

8:

مادر بزرگ(مامان جون)+غزاله سامان الناز

چه می شود اگر بزند یک جفت شیش بیاوری در زندگی.

اون وقت دیگر لازم نباشد هی بخواهی قاشق ها را جور کنی؛ شبیه تر ها را کنار هم بگذاری که کسی نفهمد یک دست نیستند.

شنبه یکشنبه‌اند.

یک جفت شیش بیاوری در زندگی که وقتی کشوی قاشق ها را میکشی هزار جور صدا نیاید بیرون، هر قاشقی ساز خودش را بزند، صداها گم شوند در هم.

همهمه شوند.

سرت برود.

داد بزنی...

.

بگویی مامان‌جون، دو دست قاشق بخر.

نمی خرد.شاید لج هست با تو.

مثل تو که لج هستی با قاشق‌ها.

مخصوصا با اون دوتای دهه‌ی پنجاه.

دوست‌شان نداری.

با اون گل‌های درشت با بقیه اصلا جور نمی‌شوند.

که اصلا هیچ چیز، هیچ کدام‌شان، هیچ وقت خدا با دیگری جور نمی‌شود.کوچک‌تر که بودی رنگ‌‌ ‌و وارنگ‌ها بازی می‌کردی با قاشق‌ها.

حالا که نمی‌شود.

حالا که بزرگ شدی.

نمی‌توانی بخندی با قاشق‌ها.

نمی‌توانی خاله‌ی قاشق‌ها شوی.

نمی توانی با اون تک قاشق گرد سوپ خوری ازدواج کنی.

بزرگ شدی.

زشت هست این کارها.حتی دیگر نمی‌توانی قاشق حاشیه‌دار را بکاری که شاید قاشق هم مثل گندم باشد؛ هفت تا از تویش گندم در بیاید.

خوب فهمیدی که قاشق گندم نیست.

گوشَت که تابیده شد فهمیدی.

فهمیدی و حالا دیگر نمی‌توانی با قاشق‌ها بخندی.

با اون‌ها دوست باشی.

فقط می‌توانی با اونها گریه کنی.

دلت می‌خواهد مهمان نیاید .

هیچ وقت.

حتی جمعه‌ها.

دلت می‌خواهد بروی دو دست قاشق نقره‌ای بخری شکل هم، مو نزند! اون وقت قاشق‌های مامان جون را دور بریزی.

صدای گریه‌ی قاشق‌ها را بشنوی.

دلت خنک شود.

این همه وقت گریه‌ات را در آوردند.( تقصیر اونها بود که غزاله نخواست سامان بیاید خانه‌ مامان جون.

فرمود نه.

باشد یک وقت دیگر.

شنبه ...

هفته‌ی دیگر ...

وقتی پای مامان جون درد نکرد! هی پاسش داد.) شاید هم فقط تقصیر قاشق‌ها نبود.

پرده‌ها هم بی‌تقصیر نبودند.

و فرش ها.

اما تو از قاشق‌ها بیشتر از همه حرصی هستی.

فرش فرش هست دیگر، هر قدر هم بی‌رنگ.

نمی خواهد تو کاری بکنی.

اما جور کردن قاشق ها افتضاح هست؛ اون هم وقتی مهمان ها هشت نفر بشوند.

مغزت تعطیل میشود که قاشق هشتم را از کجا جور کنی که شبیه هم باشند سر سفره.

دلت نمی‌خواهد روی قاشق‌های دهه‌ی پنجاه حساب کنی.

هر چقدر هم که التماست نمايند فایده‌ای ندارد.

قاشق کج شده را هم که اگر تو بخواهی مامان جون نمی گذارد.

البته قاشق کج خیلی خوب با وضعیتش کنار می آید.

همین کارش هم حال من را به هم می زند.

با حرص پرتش می کنم ته کشو.


قاشق برگ‌دار می‌گوید من خشن هستم.

می گوید مامان‌جون اون وقت‌ها که خوشگل بوده و دامن صورتی می پوشیده، اون وقت‌ها که اندازه‌ی من بوده با لطافت تمیزش می کرده برقش می انداخته اون وقت ...

.

می خواهم خفه‌اش کنم.

قاشق برگ دار بی مغزترین قاشق مامان‌جون هست.

نمی فهمد تمام هم ‌نوعانش مرده‌اند و گونه‌اش در حال انقراض هست.

دست بر نداشته از این اراجیف.

حق دارد.

مربوط به اون موقع هاست که زن‌های همسایه دور دیگ آش می‌نشستند و حرف مفت می زدند.

فرق دارد با قاشق صاف گل ریز.

او که خیلی فهمیده تر هست یا ادای فهمیده ها را در می‌آورد.

می‌گوید من حق دارم اما او هم حق دارد و همه‌ی قاشق ها و آدم های دیگر حق دارند.

شاید مارکسیست هست یا از کسی این حرف ها را شنیده.

من اما دلم می‌خواهد او را بشکنم.

دور بیاندازم.

حوصله ام را سر می برد.

زیادی حرف میزند.

من هم که رویم نمی شود حرفش را قطع کنم، اصلا تقصیر او بود که مریم و الناز به من خندیدند.

وقتی داشتم با او یک بحث فلسفی، یک بحث داغ فلسفی می کردیم اون احمق ها من را دیدند.

همه چیز را صاف گذاشتند کف دست ریحون.

فکر کنم حالا باید دوباره بروم پیش تک قاشق گرد سوپ‌خوری.

باید زن خودش بشوم.

او که اصلا به من فحش نمی‌دهد که خل هستم.

اگر حق انتخاب داشتم حاضر بودم از قاشق‌ها صرف‌نظر کنم و اون دو آشغال را ...

.

بد دهن هستم.

قاشق کج شده این را می‌گوید.

نظرش این هست که بی‌خود دختر شدم.

می‌گوید تا بحال بالغ بر دوهزار دختر دیده ومن از همه بد دهن‌تر وبی‌تربیت‌تر هستم( شرط می‌بندم خالی می‌بندد، به گور بابایش...

دوهزار دختر از کجا دیده؟) خوب درست هست که اون وقت‌ها مامان‌جون مهمانی‌های بزرگ می‌داده اما دوهزارتا دختر...باید احمق باشم که این را باور کنم.

البته سعی می‌کنم توی ذهنم زیاد به قاشق کج شده بد و بیراه نگویم.

آخر ذهن آدم را می‌خواند بعد حرف‌هایت را صاف می‌گذارد کف دستت.

حسابی شرمنده می‌شوی.

نمی‌توانی هم که قسم دروغ بخوری.

کور می شوی.

مامان‌جون اون‌قدر فلفل ریخته توی دهنم تا قسم خوردن از سرم بیفتد وگرنه متخصص انواع قسم بودم.

مامان‌جون می‌گوید خدا لعنت کند کسی را که این‌طور بددهنت کرد.

خل و چل بودی بس نبود این هم اضافه شد.

اصلا تقصیر تو هست که هی قاشق‌ها را جور می‌کنی.

اگر می‌گذاشتی دو بار مامان‌جون خودش این کار مزخرف را بکند می‌فهمید اگر بلبل هم باشد به قار قار می‌افتد.

خوب هست مامان‌جون مثل قاشق کج شده ذهن آدم را نمی‌خواند.

فکر کن اگر می‌توانست چه افتضاحی به بار می‌آمد.

خوبی قاشق‌ها این هست که فقط من زبان‌شان را می‌فهمم و نمی‌توانند رازها را به هیچ‌کس بگویند.

اگرچه فرقی هم نمی‌کند.

برایم مهم نیست هیچ چیز.

هیچ کس حتی غزاله! دروغ‌گوی خوبی هم که شده‌ام.

حتی به خودم هم دروغ می‌گویم.

هرچه هم قاشق‌ها بگویند که تمام حرص من مال سامان هست مال این‌که الناز آشغال را گرفت من انکار می‌کنم .زیرش می‌زنم.وگرنه قبلش من با قاشق‌ها رنگ ‌و وارنگ‌ها بازی می‌کردم.

چه‌قدر خوب که آدم‌ها می‌توانند دروغ بگویند.

ولی قاشق‌ها نمی‌توانند.

بیچاره‌ها مجبورند فقط راست بگویند.

و تازه علاوه بر اون مجبورند مزخرفات سال تولدشان را هم هی تکرار نمايند.

انگار که جز اونها هیچی توی مغزشان نیست.

البته از این جهت مامان‌جون هم شکل قاشق‌هاست.

یک حرف‌هایی یاد گرفته، نمی‌دانم از چه بی پدری، هر روز توی گوش من می‌خواند.

راجع به‌قاشق‌ها می‌توانم خودم را راضی کنم که بالاخره یک روز دور می‌اندازمشان.

اما با مامان‌جون چه کار کنم؟ با خودم چه کار کنم؟ چه کار کنم که دروغ‌هایم در نیاید؟ که هی بی‌خود داد نزنم.

که قاشق‌ها نباشند که اذیتم نمايند.

مامان‌جون نباشد.

الناز نباشد.

سامان نباشد.

من باشم یا نباشم.

چه فرق می‌کند؟

صدای همهمه می‌آید.

دو قاشق دهه‌ی پنجاه فروغ می‌خوانند.

گاهی هم سهراب.

سرم درد می‌کند.

چشمانم قرمز شده.

صدای همهمه انگار که صدای عزا شده.

صدای گریه می‌آید.

صدای گریه می‌آید.

قاشق‌های مامان‌جون گریه می‌نمايند.

انگار که پیر شده‌اند.

که خسته‌اند دیگر حال بازی ندارند.

نه رنگ و وارنگ‌ها و نه هیچ بازی دیگری.

مثل مامان‌جون.

مثل من.

همه‌مان خسته‌ایم.

همه‌مان خواب‌مان می‌آید.


پ.ن:چرا مادر بزرگ ها هیچ چیزشان را دور نمی ریزند؟

9:

راست فرمودید...

خیلی سخت هست اعتراف کردن


این نامه، عاشقانه نیست!!!


میدانی، روزی که قطع کردم این سیم لطیف ارتباط را، سبک شدم! خیلی سبک.
خسته بودم از چهارچوبی که برایم ساخته بودی.

ما آدمها وقتی قدر چیزی را میدانیم که ازش دور باشیم.

بفهم چه میگویم!
الان، شاید فراقت را حس کرده باشم کمی، اما، کی دیدی وصال لیلی و مجنون را؟!
آخرش خوب میشوم.
میشویم.

اما چه میدانی، شاید جایی برای اولین بار ثبت نمايند، به هم رسیدن لیلی و مجنون را!

فکر کن، انوقت چه قدر جالب میشود...!

ولی بعید میدانم بشود.


10:

کتاب میخونی
کتابای امید بخش!
محمد دستت یه کتاب میبینه
مومن تو کجا کتاب کجا؟!
تو تا جند وقت پیش خوراک فیلم بودی

تو سرت میزدی فیلمای رو پرده هالیوود گیرت بیاد
چی شده
خندن ات میگیره
خنده ای سرد
فقط برای اینکه از دادن جواب تفره بری
کتاب را میدی به دستش
_بیا ببر بخون
_اتفاقا زنم از کتاب خوندن من خوشش میاد!
میرم یکم جلوش باز میکنم و نگاش میکنم
هم واسه تو دل کردن خودم خوبه هم تو!
آخه فرموده فقط با مسعود برو بیرون

چون اون سر به راه تر از همه!
کتابا میگیره و میره

میری تو فکر چی بودی, چی میخواستی بشی, چی شدی؟!
باز فکرای تکراری!

و اینکه همش تقدیر بود
جز یه اتفاق
دانشگاه سوتی بچه ها و لوطی بازی تو
از معرفت خسته شدی؟!
نه نمیشه فرمود خسته
از دلسوزی چطور؟
اینم سخته فرمودنش
یه چیزی تو و جودت میچرخه
میگه میخواد سنگ دل بشه
با دیدن دیگران دلش نگیره
نسوزه
مگه میشه؟!
نه!!!

خدا اینکارو کرده یا بندش؟!
اینم نمیشه فرمود

آخه خدا آفرید دلنازکی یا دلسنگی از محیط نشات میگیره
محیط سازنده ماست یا ما سازنده محیط یا خدا سازنده ما و محیط
کسی چه میدونه که خودت خاستی خدا خاسته یا بندش
کسی چه میدونه از همون روز اول و اون انتخاب رشته و تحصیل کار خدا بود کار بنده خدا بود یا کار خودت"بازم معرفت بازی و سکوت!"
میمونی با این فکر
آیا همون اتفاق زندگی تو را عوض کرد
یا این تغییر از همون لحظه شروع شد که از داشتن کفش اسکیت به کسی حرفی نزدی؟!
آیا از ورشکستگی پدرت شروع شد یا تصادفی که همه چیزا عوض کرد؟!
اگه همه چیز بر میل و آرزوهای تو پیشمیرفت چی میشد
اونی بودی که میخواستی
که تو ذهنت بود
خب حداقلش این بود که خودت رفتی نه خدا یا بنده خدا تو را به دنبال سرنوشت کشونده باشه
همینشم خوب بود دیگه
ولی میری تو این فکر یعنی الان ناراضی؟!
تو و نارضایتی
اینا میدونی که دیگه نه کار خودت بوده نه کار بندشس بوده نه کار خودش
این تو وجودت نهفته بوده که از قسمت های خدا و زندگی که اون بهت بخشیده و موقعیتت هیچ وقت ناراضی نباشی
شکر گذار باشی
باز میزنه به مخت نکنه ترس از ناشکری کردن باشه؟!
ترس از عذاب خدا و رو برگردوندن خدا باشه؟!
با خدا بودی و این شده اگه بی خدا باشی و ناشکری کنی چی میشه؟!
ولی نه

تو اهل این حرفا نیستی
مگه الانش چشه
به چیا نرسیدی
چی رو دلت مونده
باز نگاه میکنی میبینی خیلی چیزایی که فکرشم نمیکردی داری!
مقایسه میکنی بین خاسته های خودت و خواسته هایی که دیگران از تو داشتند
خواسته های خودت کم و بیش ولی خواسته های اونا همه عملی شدند
با دید اونا نگاه میکنی
خودتا چیزی جز خوشبختی نمیبینی
باز نگاهتا عوض میکنی از درون به خودت نگاه میکنی
کمبیود هایی داری
چیزایی که به دنبال داشتنش هستی
چیزایی که انتظار بخشش خدا هم توشه!
یه جای کار میلنگه
تو امت خوشبخترین و آسوده ترینی
تو خودت کمبودداری
برای دیگران زندگی میکنی یا برای خودت؟!
ناصر اومد تو مغازه
مسعود خداوکیلی پاشو بیا کمک من چند تا ازین گوشیا را جمع کنیم
بازم معرفت....
میری کمکش
سرت تو گوشیه
اه لعنت به این فلت های 95
پدر آدما در میاره
یادت میاد برای دیگران یا برای خودت؟!
اینم یه نوعشه
دستت میاد
هنوز همون اخلاقا داری
اول دیگران بعد خودت
خسته هم که بشی ادامش میدی
چون اینم تو وجودته
مثل همون ناراضی نبودن
یه فکر دیگه زد تو ذهنت جرقه میزنه

نکنه ناصر بالای سرت ایستاده فکرات را بخونه!
در موردت چی فکر میکنه
دوس داری همین فکرا ادامه بدی ولی یه لحظه میری تو این فکر که
اگه همه امت ابری بالای سرشون تشکیل میشد
که پرده ای از افکارشون را نشون میداد چی مییییشد
خندت میگیره
این امت ایران با این طرز فکر
بالای سر اغلب پسرا .....

و .....و تیپ دخترا دیده میشه!

بالای سر بیشتر دختر ها هم اینکه این پسره چطور نگام میکنه , تیپم قشنگه تو دل برو, اه اینا نگا رژ لبش چه ضایعه, این پسره را نگاه خودشا شبیه غورباقه کرده, الانه میرم خونه منیره اینا با لباسام کلاس میزارم, چرا رنگ این ماشین آبی بود, چه مانتو قشنگی تن این بود, چه شلوار قشنگی اون یکی پوشیده بود و ......
بقیه امتم یکی تو فکر گرون شدن نون
یکی تو فکر جهیزیه دخترش
یکی تو فکر دوس پسر یا دوس دخترش
یکی تو فکر اینکه بیکاره
یکی تو فکر اینکه کجا بره پول در بیاره
یکی دیگه تو فکر اجاره خونشه
و کمتر کسی تو فکر اینه که آخرش چی
آخر آخرش چی
خندت میگیره از چرندیات ته ذهنت!
به ناصر میگی تا اونم تو خندت شریک بشه و تو دلش نگه دیوونه الکی داره میخنده!
در جوابت میگه عوض این فکرا یه راه حل واسه درست کردن این بی صاحاب کن تا پولشا بگیریم
پیش خودت میگی اینم تو فکر پوله....
فردا میشه و یه روز تکراری دیگه
گوشیت زنگ میخوره
زن محمد!
سلام آقا مسعود
سلام
شرمنده من مدام مزاحم شما میشم
یکی دو روز با دوستام میرم بیرون اگه میشه شما بیایین کنار محمد باشید تنها نباشه
راستی بابت کتابی که به محمد دادید ممنون!
.........
شب ولو شدی کنار محمد
درددلش باز میشه
راستی دمت گرم عجب کتابی بود
دیروز تا شب با زنم دو تایی خوندیمش!!!
زنم کلی از این کارت خوشش اومد
یکم صیر میکنه و میگه
مسعود ما میتونستیم بیشتر از این پیشرفت کنیم
زود دست کشیدیم.....




پ ن: تو واسه خودت زندگی میکنی یا واسه امت؟!
چیزایی که به دست آوردی خوسته های خودت بوده یا خواسته های امت؟!

11:

آخرش فهمیدم که اولش باید بنویسم: ...

رویای ناتمام!

----
دلم میخواهد نصف شبِ یک شبی از در ِ خانه بیایم بیرون و سمت راست خیابان خودمان را بگیرم و راه بیفتم به سمت شمال شهر و دلم شور چیزی را که نزند هیچ، اصلا" بی خیالِ همه دنیا از روی سنگ جدول های کنار خیابان بروم بالا و دستهام را باز کنم و راه که میروم، قدم ـهام را بشمارم و بشمارم و انقدر بشمارم که آخر سر بیفتم پایین و بعد دوباره راه بروم، اونقدر راه بروم که برسم به جایی مثل کویر که دو سر ِ آسمان بالای سرش رسیده باشد به زمین و اونقدری ستاره داشته باشد و اونقدر ستاره هاش نزدیکت باشند که دلت بخواهد دراز بکشی روی زمین و بهشان زل بزنی و هی توی دلت آرزو کنی که این لحظه با تمام لذتش کش بیاید و حالا حالاها تمام نشود !

بعد دست کنی از توی مثلا" جیبت یک کتاب بیرون بیاوری که وقتی بازش میکنی، بوی بهار نارنج حیاطِ خانه های قصه اش، از لای صفحاتش بزند بیرون و باز تو آرزو کنی این لحظه هم قدری بیشتر کش بیاید و این وسط، تو هی عمیـــــق نفس بکشی، اونقدری که عطر بهار نارنج را توی پیچ و خم های باز شده ی مغزت احساس کنی..

فکرش را بکن !
چه کیفی می دهد اگر خدا هم بیاید پایین و کنار تو دراز بکشد روی زمین و مثل تو، عطر بهار نارنج ِ توی قصه ها را نفس بکشد و بعدش نگاهت کند و یک لبخند قشنگ تحویلت بدهد، و بعد تو حس کنی که چه قــدر دوستش داشته ای و چه قـــدر دلت برایش تنگ شده هست ...

و چه آرامشی دارد وقتی خودت را توی آغوشش رها میکنی و ...

.
.
.
.

...

رها میکنی و ...

هیچی ..

12:

اولا ممنون ازت مسعود خان .
دوما بزار يه رازي رو تايشان زندگي دهه 60 تا 70 برات بگم .
آدماي اون دوران همشون چيز هايي در وجودشون بود كه روان شناس ها از اون ها به عنوان عقده نام مي برن .
(مي زارم پسرم پاشو جلوم دراز كنه )( برا دخترم پوشش قرمز مي خرم .) ( به پسرم مي گم كه سيگار خوب نيست ) ( به دخترم مي گم كه مي تونه با دوستاش بره بيرون ) ( براي پسرم دوچرخه مي خرم ) ( مي زارم دخترم بره دانشگاه ) و ...........
مي بيني كلي آرزايشاني كه تو دل آدماي اون دوره بوده كه خودشون تو زندگي كم داشتن .
حالا ببينيم چه اتفاقي تايشان 2 دهه ي بعد افتاد .:
بچه ها شد 6 سالشون ، همه رفتن مدزسه ، شد 18 سالشون همه دانشگاه ، 22 سالشون يا سربازي يا سر كار ، 24 سالشون همه يك مشت بي كار با افكا متناقض ، و حالا من يه نفر 25 سالمه .
راستي راز رو يادم رفت ، ما سه تا زندگي داريم .


1- زندگي براي پدر و مادرمون
2- زندگي براي همسايه و در و فك و فاميلو دوست دختر و پسر و چشم و هم چشمي و امت روزگارمون
3- زندگي براي خودمون .

تو براي خودت زندگي مي كني؟
هيچ كس هيچ كس اين كار رو نمي كنه ، مي دوني چرا ؟
چون اگه تو براي خودت زندگي كني همه اطرافيانت رو از دست مي دي .


تو دوس داري به جاي مهموني كتاب بخوني .


تو دوس داري بجاي حافظ نيما بخوني .
تو دوس داري تو دانشگاه به جاي مهندسي هنر بخوني .
تو دوس داري زير بارون قدم بزني .
تو دوس داري سيگار بكشي .
تو دوس داري مجرد باشي .
تو دوس داري با دوست دخترت بري كنار درختاي جنگل هاي انزلي 1 ساعت بشيني .
تو كافكا رو به ملانصرالدين ترجيح مي دي
و و و ......................

تو دوست داري .


ديگران عكسل اعملشون در اين باره چيه ؟
بهت مي گم .
پيج بعدي رو بخون .

من خودم شدم .

چند سالي هست .

ببين چه بر سرم اومده .


13:

درد دل و عقده هاي من
قسمت اول:
از شعر تا داستان
حالا كه تايشان دفتر خاطراتم مي گردم و به كاغذ هاي كف دستي چسبيده به ديوار اتاقم و كاغذ هاي a1 كه زير فرش اتلقم قايم كردم نگاه مي كنم مي بينم 14 سال و 9 ماه پيش وقتي 12 سالم شد آرزو كردم يك روز يك شاعر بزرگ بشم .

به بزرگي نيما و فروغ .

اون موقع كتاب هايي در باره ي شعر خريدم و شروع كردم كتاب هاي شعر حافظ و سعدي كه تايشان كتابخونه ي بابام بود خوندن .

وقتي بابا ديد دارم اون ها رو مي خونم كلي خوشحال شد .


تايشان كانون شعراي اصفهان رفتم .

اولش وقتي ديدنم كلي خنديدن بهم .

اين اولين بيت شعر زندگي من بود :


بار الها توبه كردم گشته اينجا يك مثل ..........................مي نايشانسم توبه كردم ابتداي اين غزل

سپس مدتي فهميدم هستعداد من در شعر نيست .

چون شعر هاي من همه قصه اي و داستاني در خود پنهان داشت .

وقتي سهراب مي خواندم اطرافيان به تعنه نگاهم مي كردن .

از كانون بيرون انداختنم .

به چشم كافر نگاهم مي كردند .

مي فرمودند تو ساختار شعر اصيل رو مي شكني .

اي آخرين چيزي بود كه به اسم شعر تايشان كانون خوندم .


همه مي دانند
..................حرف هايم تكراريست .
....................................

بايشان تعفن مي دهد اين بدنم

..................................................

..............بايشان سل ، بايشان سرما

..................................................

........................................بايشان ترياك شقايق هاي ناب كف دشت

هر شب و روز
............زير چكش هاي پي در پي قاضي
........................................مي دهم فرياد تق تق
جرم من بي باري هست
......................بي وزني
...............................همچو پر ؛ مثل يك پوسته از پرهاي كاه
در تنم خون جاريست
......................مثل رود سر شيب
...............................مثل هر آدم ديوانه ي مست
..................................................

.جرم من مستي از بايشان خود هست

..................................................

..............................مرگ شايد بايشان خون از بدنم پاك كند

گفنم مرگ
مرگ هم تكراريست
خودكشي هاي من از وقته نيست
مرگ پي در پي من ، از سر بيزاريست
آري من بيزارم .
از خودم ، بايشان سل ، سرما و ترياك
بايشان من تكراريست.

وقتي من رو از كانون بيرون كردن 13 سالم بود يعني سال 75 .

هستادي بود به نام دكتر مضاهري .

اون وقتي اين متن رو كه من بهش با افتخار مي فرمودم شعر خوند به من فرمود تو تايشان زندگيت هيچي نمي شي .

معلمي داشتم فكر كنم به اسم گارگر .

اون به من فرمود تو هستعداد شعر نداري .

نوشته هات رو نثر كن .

شروع كردم به نوشتن حكايت هاي مذخرف .

از پير دانا و پسر احمق .

با همون حكايت ها يك مقام آوردم تايشان جشنواره ي فجر انقلاب كه بين مدارس منطقه 4 انجام مي شد .


اما من اين رو نمي خواستم .

شروع كردم به خوندن داستان .

اون موقع ها چيزي به اسم كانون نايشانسندگان نبود .

تا تونستم كتاب داستان مي خوندم .

تا اولين داستان زندگيم رو نوشتم .

با اينكه خيلي بد بود ولي هنوز هم خيلي دوستش دارم .

براي وداع با شعر اين رو نوشتم :




قصه ي من و زبانم

به زبان چه مي توان فرمود ؟ وقتي كلام را همين زبان جاري مي كند .

در ذهنم كلماتي مي نايشانسم مثل مَرد ، اما زبانم مي گايشاند مُرد .

مثل زن ، اما زبان مي گايشاند مَرد .

مي گايشانم سيب ، زبانم مي گايشاند گنديده

گاه گاهي جملاتي مي نايشانسم
در خيالم
مثلا مَرد
مي گايشاند مُرد
مثل سيب سرخ حوا
مي گايشاند گنديد
مثل يوسف
غرق شد ، مُرد
من نمي دانم چرا اين زبانم عكس هر واقعه اي مي چرخد
مثل خورشيد
هر چه مي گايشانم شرق
مي گايشاند غرب
مي نايشانسم روسري اش باد كشيد
مي گايشاند نه نه نه
يوسف ؛
بر سرش داد مي كشم
آهسته جوابم مي دهد
نرم شدي؟
اشك مي ريزم
مي خندي !
كفر عالم بر سر من خراب هست
آهسته و آرام
اين ثواب هست
كفر هست ، به دينم
نه ثواب هست
در وجودت دين نداري
هر روز نمازم سر وقت هست
قدقد مرغان چه نمازي هست ؟
راست مي گايشاند
قدقد مرغان چه ثوابي هست !
من كه هستم؟
پيشه ام نقش زدن بر بوم هيچ نقاش نيست
نقش من چيست ؟
هرزگي و لودگي
مي خندد.
فاسدم من
نيستي
فاسدم من
نيستي
اي زبان بي شرف
كافرم من
نيستي
چه مي گايشاني ، چه مي خواهي ؟
هيچ
هيچ !
مي خواهم ماتش كنم ، انگار شطرنج هست
مي گايشانم قعه اي نيست
قله اي نيست
مي گايشانم
آري قله اي نيست
كه سرش تكه اي از زبان كبوتر باشد
و به فرمان خدا زنده شود
باز آيد
اما،؛تو زباني
نيستم
مي خندم
رايشان كاغذ مي نايشانسم
تو زباني
و كلامي نيست كه جاري بكند .

و شروع كردم به نوشتن داستان .

و مطالعهكتاب .

سال 80 اولين كانون نايشانسندگان اصفهان رو با كمك دوستانم آقاي چوپاني و خانم دكتر فروغي تاسيس كرديم .
اما دوامي نداشت .

چون از طرف بسيج اصفهان ما رو متهم به صادق خواني و چوبك خواني كردند و كانون مستقل ما رو بستن .

شنيدم بچه هاي همون كتنون الاون تايشان خانه هنرمندان اصفهان كانون ادبيات رو راه انداختن .

قسمت دوم:
آغاز مبارزه با خانواده و زندگي تحميلي
وقتي كانون رو بستن تايشان خونه شروع كردم به صادق خواني .

از اصفهان نصف جهان شروع كردم .

تا به بوف رسيدم .

يك روز پدرم بوف رو دست من ديد و من رو ممنوع الداستان كرد .!

چراش باشه ارزوني همون جامعه ي قديمي و افكار تركيدشون .


بابا نظامي بود .

از اون دوره ديده هاي وقت شاه مفلوك كه سرش زير آب شد .

من يواشكي شب ها و تايشان كتاب خونه از دوستانم كتاب مي گرفتم و مي خوندم .

بهانه ي بابا كنكوري بود كه در پيش داشتم .


آرزايشان مامان اين بود كه پسرش مهندس بشه و آرزايشان بابا اين بود كه پسرش يه چيزي براي خودش بشه .

بدون اينكه اهميتي براي خواسته و آرزايشان من قائل باشن .

اون ها نمي خواستن كه من نايشانسنده بشم .

چون من مي خواستم بشم .

سال 82 كنكور آزاد قبول شدم .

مهندسي برق .

سال 83 كانون ادبي نجوا رو تايشان دانشگاه پايه گزاري كردم و وارد فعاليت هاي سياسي شدم .

من مخالف همه كس بودم .

شده بودم مثل زباني كه تايشان شعرم بود .

اگر مي فرمودن خاتمي مي فرمودم ناطق و اگر مي فرمودن ناطق مي فرمودم خاتمي .

دوران احمقانه اي بود اون دوران .

به خصوص كه تو دوران آقاي ا.ه.رفسنجاني من رو به جرم گشتن با پيراهن آستين كوتاه گرفته بودن ، دستام رو تا آرنج مشكي كرده بودن و كنار سي و سه پل نگه داشته بودن تا امت عاقبت بي ديني رو ببينن .

همون سال 83 وقتي تايشان مسابقات نقد داستاني جايزه ي نقد سه قطره خون هدايت رو گرفتم پدرم رو به جلسه اهداي جوايز دعوت كردم .
وقتي ماجرا رو ديد كه اون طور كه اون ها مي خواستن پيش نرفته سعي كرد توجيه كردن خواسته هاشون و كنترل افكار من .
او وقت ما به شهرستان تهران كوچ كرده بوديم .

به زادگاهمون .

و من در دانشگاهي تايشان اصفهان درس مي خوندم .

اين موقعيت مناسبي بود براي مبارزه ي من براي زندگي اي كه دوست داشتم داشته باشم .

و چيزي كه دوست داشتم باشم .



قسمت سوم
مبارزه ي من براي من بودن بود نه بچه ي مثبت امت بودن !
تايشان يكي از سفرهام وقتي به شهرستان تهران اومدم نيمي از كتاب خانه ي من خالي بود .

انگار دزد زده باشه .

مجموعه كتاب هاي هدايت ، چوبك ، كافكا و كارو تايشان كتابخونم نبود و همه از اون اضهار بي اطلاعي مي كردن .

مي فرمودن تو خودت اون ها رو به اصفهان بردي و بر نگردوندي .

قيمت مادي اونها مهم نبود .

بيشترشون خطي و نسخه ي اصلي بودن كه فكر مي كنم زندگي يه چوبكي نمكي رو از اين رو به اون رو كرده باشن .


اين مهم بود كه افكار من رو مي خواستن محدود كنن به قصه هاي هزار و يك شب ، گلپر و مهتاب و داستان ها و قصه هاي شاد و مفرح قديمي .
اوايل سعي مي كردم بين اطرافيانم از خودم و از افكارم دفاع كنم .

اما هيچ كس نمي فهميد كه روح در داستان هاي شاه پريون وجود نداره بلكه داستان (قفص – چوبك ) داراي روح انساني و بعد اجتماعي هستش .

يواش يواش خودم رو جمع و جور كردم .

مهماني نميرفتم .

عروسي رو كنسل كردم .

خاله بازي و خاله زنك بازي و جمع هاي غيبت گايشاني و دختر هاي فاميل و .....

رو ترك كردم .

نشستم به خوندن كتاب ، قدم زدم زير بارون ، به سيگار عشق ورزيدم و ......
من شروع كردم به تحقيق ، اينكه چي هستم و چه كاري مي كنم و چطور اين شدم .


در همين دوران بود فكر كنم 3 سال پيش وقتي نهج البلاقه رو خوندم از دين متزلزل شدم ( براي جمله (عقل زن نيمي از عقل مرد هست ))
وقتي شروع كردم به خوندن قراون دين اسلام گريز شدم ( چون تايشان كتاب خداي قراون حرفي از عشق نبود ، چون خداي مهربان تايشان اون نبود )) و بعد ها ديدم دين رو نمي خوام چون دين افكارم رو مي بست .


و نهايتا خودم رو تايشان دنيا از هر چيزي رها كردم .
به قول اطرافيان شدم تارك دنيا .

اما من تارك دنيا نشده بودم بلكه دنيام رو با دنياي پوشالي اون ها عوض كردم .

همين .


كارم به جايي كشيد كه با دعوا من رو از اصفهان به شهرستان تهران مي كشيدن .

به زور به مهماني خونه ي خاله مي بردن .

حتي برام زن انتخاب كردن و به خاستگاريش رفتن .

بعدش كه جواب گرفتن به من فرمودن بيا و عروسي كن .

اگر دختر خالم بازيگر خوبي نبود و حرف دل من رو نمي فهميد حالا من مجرد نبودم .

تايشان مهموني هاشون براي من بشقاب و قاشق نمي آوردن ، بعد مي فرمودن اِ مگه علي هم اومده ، اصلا حواسمون نبود .

با اين كار مي خواستن به من طعنه بزنن كه هي نيستي تايشان باغ !

اما من هم چنان به ميل اون ها نبودم .

عوض شده بودم .

من من شده بودم .



قسمت چهارم
بلا هايي كه سپس من شدن سرم اومد .

يواش يواش بهم شك كردن .

فكر مي كردن مثل هدايت ترياك قورت مي دم .

من رو 7 روز به جرم اعتياد نداشته تايشان خونه زنداني كردن .

پيش دكتر و روان پزشك و ......

هر روز و هر شب مراقب من بودن تا خود كشي نكنم .

غافل از اينكه من سال 85 2 بار تا دم مرگ رفتم .

همين حول و حوش بود كه داستان لبخند رو نوشتم .




لبخند


فقط يك نفر ، در تمام روزهاي تولدم تنها يك نفر را ديده ام كه آرام و بدون دغدقه رايشان صندلي چوبي پشت چرخ ِ دست فروشي اش مي نشيند و امت را مي نگرد .


چرخ دستي هميشه گوشه اي از پياده رو ، سر پيچ خيابان پارك شده .

طوري كه مزاحم رفت و آمد امت نشود .

ماموران شهرداري هم ديگر به بودن او و چرخ دستي اش عادت كرده اند .

او سيگار فروش غريب اين خيابان هاست .


من اندوه و حسرت خود را پشت لبخند لبانم پنهان كرده ام ، سالهاست كه جشن سال نو نمي گيرم ، خانه تكاني نمي كنم ، نگران نيستم و به آجيل ها ناخونك نميزنم .

فقط يك فرق ؛ من در خانه تكيه به صندلي بادي مي زنم و از پشت پنجره او را نگاه مي كنم ، و او خانه اش به دوش سوار هست و به امت ذل مي زند .

نوشتن را از او ياد گرفتم .

وقتي كه خواستم خاطراتم را فراموش كنمخ و به اين خانه آمدم ، از همان روز اول ديدم كه او پشت چرخ دستي اش كاغذ و خودكاري گذاشته و هر از چندگاهي چيزي رايشان اون مي نايشانسد .

با خودم فكر كردم چه خوب ، نوشتن او را از تنهايي در مي آورد .

كاغذ و خودكار برداشتم و من هم نوشتم .

البته انچه اون روز ها مي نوشتم به بدي نوشته هاي الاونم نبود .

راستي يادم رفت بگايشانم ، مدتي هست كه با هم آشنا شده ايم و كمي از قصه ي زندگي هم را مي دانيم .

او رايشان كاغذها شعر مي نايشانسد و بعد اون را لوله كرده تايشان بطري مي گذارد و در جوب پشت سرش مي اندازد .

مي گايشاند اين آب اونقدر مي رود تا به خدا برسد .

پدرم ؛ وقت زيادي نيست ، وقتي اين نامه را شروع كردم چند دقيقه اي به تحايشانل سال نمانده بود و حالا وقتش رسيده هست .

مي خواهم قبل از اينكه اين نوشته را به آب بدهم تا به تو برسد بگايشانم حالا مي فهمم چرا اونروزقبل از دستگير شدنت فرمودي :

_ اين دنيا نه اونقد ارزش داره كه به اون دل ببندم ، ونه اونقده بي ارزش و پوچ ، كه به اين راحتي ازش دل بكنم .
تو راست مي فرمودي پدر .

حالا ديگر نمي خواهم بدانم چرا مردي .

حالا فقط اين برايم مهم شده كه از امسال دقيقه اي قبل از سال تحايشانل با چنين نامه اي از پله ها پايين بروم و اون را به او بدهم تا به آدرس خدايي كه فقط او بلد هست بفرستد ؛ و بعد سال تحيل شود و هر دو لبخند بزنيم .



15/12/87


ع.م.ايليا


قسمت آخر
من پيروز شدم
آره من پيروز شدم ، ديگه از مخالفت خبري نيست .

حالا همه به فكر سر و سامان دادن من هستند .

اما به زبان چيزي نيست .

هرچه هست شده آرزايشاني در دل .

براي همه .

حتي دوستان دور و آشنايان خيلي دوست دارن ببينن عاقبت زندگي اي كه كسي خودش انتخاب كرده چي مي شه .

هر چند همه اون ها با هم بر اين باورن كه من اشتباه كردم و هنوز براي برگشتن دير نيست .

ولي من تا آخر اين راه مي رم .

نيازي به هم پا نيست .

نيازي به همدم نيست .

نيازي به همفكر نيست .

فقط يك جمله دارم و اون اينه كه :
امروز 18/12/ 1388 ساعت 12:10 صبح ، من من هستم .

ايليا.


14:

برادرم منصور تووی سرش یه چیزیه.باید جراحی بشه.و مشکوک به تومووره.خیلی سخت بود که به کسی بگم.ولی اینجا جاییه که باید فرمود.
داغوونم.
یعنی همه داغوونیم.


15:

ما همه مان از این حرف ها پُریم..

از این درد ها..
هیچ کس نمی داند پدربزرگ چقدر حالش خوب نیست.

همه فکر می نمايند یک مریضی ساده ست.

پدر که از شهرستان تهران برگشت فرمود شنبه نوبت آخرین ویزیت هست.

و بعدش عمل.

فرمود که به مادربزرگ و عمه هایت چیزی نگو.

انها فکر می نمايند در حد سرماخوردگی باشد.

خودش هم نمی داند اصلن..

دانستن یک درد چقدر درد دارد...
خدا شفا دهد منصور ـت را..

16:

همينه ،،، هيچ جا نميتونى حرفايى كه نبايد هيچ جا بگى رو بازگو كنى ،،،
اسم اينجا رو ديدم خيلى خوشحال شدم ،،، اينجا ميشه هر حرفى فرمود ،،، من تو دلم فرمودم
بعدش كه اومدم اينجا ،،، ديدم هركسى داره براى يكى ديگه نظر ميده ،،، مثلا همدردى ميكنه
پشيمون شدم ،،، دليل همهء حرف هاى نفرموده اينه كه دوست ندارم كسى راجبشون نظر بده ،،،

پ.ن : فكر كنم دليل همهء ادما همين باشه

17:

دوست ندارم بگم خيلي حرفا جاش فقط تو دل آدماست ولي دوست دارم گاهي بعضياشو بگم كه چقد من بي اهميت جلوه داده ميشم ميون اين همه آدم نمي دونم ايراد از منه اينو ميدونم اگر نبود خودمو به اينجا نميرسوندم به جايي كه تازه يادم بياد كه من بايد واسه خودم تنها تصميم بگيرم و اينكه نميتونم ابراز محبت كنم خيلي ها رو دوست دارم ولي ابراز محبت بهشون واسم سخته حتي شايد تو خودم بشكنم ولي نميگم نميدونم اين حرها چيه اصلا خل شدم قاطي كردم خستم

18:

خيلي وقتا خيلي آدما دورمن ولي تنهام وخيلي وقتا ها هم تنهام واقعا تنهام حتي با معشوقم بازم تنهام شايد زيادي تو لاكمم نميدونم

19:

_چیزی..چیز بزرگ ِ رعب آوری..سراپاسپیدپوش..اینجا بود.
چیزی که می خواست ...را ببلعد.
نپرس از من.نپرس که چطور بود..ترسناک..همین.
می خندید
صدای خنده اش لرزه می انداخت به وجودم.
فریاد زدم و..

_چیزی..چیزی مثل یک گل..یک گل بزرگ ِ آدمخوار..اینجا بود.
برگهایش را دور گردن من انداخته بود..و چیزی نمانده بود مرا خفه کند
و تو..تو هم درست همین جا خوابیده بودی..
فریاد زدم و..

وحشت زده هست..
تمام تنش می لرزد..
نفس نفس میزند..
آب قند درست میکنم..
و سعی میکنم بخندم به کابوس ها_یِ علمی تخیلی ش_
اما خوب میدانم..
این موجودات همین جا هستند..
درست همین جا..
و
من می شناسمشان.

پ.ن1:وقتی خواب هم بر تو حرام میشود.
پ.ن2: نگرانم.

20:

انسان روزی خواهد مرد انگاه روحش به اسمان میرود ...

از ان بالا زمین را نگاه میکند تفی بر روی زمین میاندازد و میگوید چه پست و رزل بودم ...

میگوید چه دروغگو بودم ؛ و میخندد به کسانی که دوستشان داشت ...

عذاب تمام شده تمام میفهمی ..؟
خدا را در اغوش میکشی و یک شب را با او در سیاهی پرواز میکنی ...


21:

نشسته ام توی ماشین و نگاهش می کنم که عقب عقب می آید و به این فکر می کنم که نکند با این وضعیت رانندگی اش " که شک ندارم مرد نیست* "، آخر بکوبد به ماشین پدر و ...

فکرم هنوز تمام نشده هست که یک دفعه می کوبد به ماشین و اول من و بعد خودش کلی جا می خوریم طوری که با هم سرمان را از پنجره می آوریم بیرون که ببینیم نکند اتفاق خاصی افتاده باشد که خوشبختانه می بینیم به خیر گذشته هست !

البته ما که این حرف ها را هیچ کجا نمی زنیم و اگر می بینید که اینجا می زنیم صرفا" بخاطر این هست که اینجا حرف هایی را باید بزنیم که هیچ کجا نمی زنیم !

* با این حال بین خودمان بماند این قصه ی تابلو بودن بعضی راننده ها ..

22:

خستم خستم کلاغ سیاه کافه چ ...یادته بهت فرمودم دروغ فرمودن و دوست دارم ؟ اما ازش بیزارم از ادمایی که به دروغ از عشق به هر چیزی حرف میزنن و اخرش تو زرد در میان ...

قصه ت به کجا رسید ؟ قصه ها دارن تموم میشن ...

قصت و بردار از کتاب بزرگ قصه ها اگه نه نمیرسی بهش و میری ته جاده بی کسی ...

حس گم شدن و طرد شدن ...

میفهمی که چی میگم ؟

23:

تنها جان.قصه ای ندارم من.هرگز نداشتم.و دوستان برنامه بود حرفایی که نمی تونیم هیچ جا بزنیم اینجا بزنیم.مگه نه؟قبل نوشتن دقت کنید.می تونه گلایه باشه از بهترین دوست..

یا فحشی به خودت و یا حتی دوست.می تونه...همه چی باشه.اما هر چیزی که هیچ جا نمیشه فرمود.


24:

حرفای دوپهلو هم واسه خودش عالمی داره ها!
مخصوصا اگه یاد بگیری چطوری میشه دو پهلو حرف زد!
البته این کار مشکلیه و فقط داشتن یه هستاد خبره و حرفه ایه که میتونه تو یاد گرفتن این امر کمکت کنه!
که چی فن و فنون لازم را یاد بگیری

به طوری که وقتی یه حرفی را زدی اینقدر حرفه ای از آب دراومده باشه که طرفت تا مدتی "حتی چند روز!" متوجه نشی منظورت چی بوه!
یا اصلا هیچ وقت از دوپهلو حرف زدن تو با خبر نشه!

اینا همش یه هستاد خوب میتونه یادت بده
حاللا آخه کسی نیست بگه پسر خوب آخه تو که داری از دلتنگی میترکی
داری خفه میشی از بس خاطره مرور کردی و دلتا دیوونه کردی
تو که چیزی نمونده عالم و آدم بهت بگن آخه عاشق چه مرگته این طوری داری راه میری!
این چه فرمودنی بود
که اشکال نداره بعد میحرفیم
حالا بایر بکشی تا ......در بیاد!
پس میکشیم


پ ن : ولی هستاد را که نمیشه حرفای دو پهلو بهش زد زودی کارت تلفنش میوفته!

تاریخ بزنم ولش کن تو باید بدونی که میدونی هر نوشتم به چه شب و روزیم مربوطه!

25:

روزها در جستوی کسی برای خوشبختی بودم

26:

دلم پرشده از حرفهای نافرموده

حرفهایی که فقط برای خودم بازگویشان می کنم برای ذهنم

حرفهای نافرموده ام را به کسی نخواهم فرمود

به کسی که مثل خودم باشد یک انسان،

چون اونیز نمی توانداین حرفهایم را بفهمد

می خواهم نافرموده هایم تا ابد نافرموده بماند.


27:

خیلی چیزها تو دلم لونه کرده که هیچ جا نفرمودم اگرم فرمودم کامل نفرمودم نشده یکبار توی همین نت یه مشورت کردم طوری باهام برخورد شد که از خودم متنفر شدم از آدمها چون من کار اشتباهی نکرده بودم.گناه نکرده بودم اما کارم تو عرف جامعه مون هنوز جا نیفتاده.با حرف دوستمون موافقم از اینکه اینجا اومدیم تا درد و دل کنیم نه اینکه دیگران سرزنش نمايند یا نصیحت....
من دوستش داشتم دوستم داشت اما نذاشتند یعنی نذاشت اینجوری بهم فرمود که مامان(مادرش،عادت دارم بهش بگم مامان)فهمیده فکر کرده دوستیم فرموده تمومش کن فرمود بیا فقط دوست باشیم فکر کردم درست میشه بهشم فرمودم فکرهاتو بکن با خودت با مامان بعد بیا جوابشو بهم بگو اما گذشت بهم فرمود دیگه محبتی بینمون نباشه به نفعته یه دوستی ساده باشه!چطوریمیتونستم بپذیرم مردی که تا دیروز فکر میکردم همه زندگیمه پشتوانه ام همسرمه امروز فقط یه دوسته ساده هست نتونستم فرمود به خدا منم دوست دارم اگه چیزی نمیگم برای اینه که وابسته نشی.دیگه داشت عادت میکرد به سرد بودن اخلاقش عوض شد سر هر مساله کوچیکی قهر میکرد و شاید حتی 1ماه تو بیخبری از هم بودیم اما معمولا اوج طاقتش 2هفته بود که اگه من توجهی نمیکردم میشد 1ماه.اینقدر سردی کرد که تمام وجودش سرد شد تا آخرین باری که ازش خواستم اینبار اون بیاد دیدنم خیلی اصرار کردم تا اومد 24 ساعت اومد که کاش خودم میرفتم اینقدر سختی نداشت از ساعت 4 سه شنبه 4اسفند تا 3 چهارشنبه 5اسفند پیشم بود.روز اول خوبتر بود اما فقط 1ساعتی باهم تنها بودیم اما بعدش 3تا از دوستام اومدند و اونم فرمود هرجا شما میرید ما هم بیایم دیگه اون روز تنها نبودیم شبم نذاشت پیشش تو هتل بمونم با اینکه اتاق گرفته بودم فرمود برو برات دردسر میشه اونوقت هرگز خودمو نمیبخشم.اومدم فردا صبح کاری پیش اومد که دیر رفتم پیشش روز قبلش دوستامو نهار دعوت کرده بود دو تاشون تونستند بیان بازم تنها نبودیم اما اونروز دیگه واقعا انگار من نبودم منو نمیدید حتی قبل اینکه دوستام بیان 2بار دستاشو گرفتم برخلاف همیشه که دستاش گرم بود و به من میفرمود تو همیشه سردی اون سرد بود دستاش ازم فرار میکرد بار دوم که دستشو از تو دستم رها کرد دیگه دستاشو نگرفتم تو سفره خونه هم انگار اصلا من نبودم جز 2بار که خودم مجبورش کردم جوابمو بده نه اینکه به اون یا دوستام اعتماد ندارم نه به هر 3 تاشون ایمان کامل داشتم اما ایراد اینجابود که من برای اون دیگه مرده بودم اینقدر ادای آدمهای سرد رو در آورد که دیگه بهش عادت کرد منی که به قول خودش زندگیشو زیر رو کرده بودم دیگه نبودم.وقتی ازسفره خونه اومدیم بیرون و اون رفت دوستامم رفتند تنها شدم با خودم حس عجیبی سرتاسر وجودم بود نمیدونستم چه حسی بود گریه کردم خیلی جلوی خودمو گرفتم که پیش چشم امت کوچه و خیابون اشک نریزم یه حسی داشتم که دلم میخواست همه چیزو تموم کنم به خودم فرمودم دیوونه حالا که همه چیز درست شده تو ناز میکنی بسه دیگه چت شده؟ وقتی رسیدم پیش دوستام خندیدم یه جوری که حس نکردند چیزی شده.وقتی تنها شدم بهش یه اس ام اس زدم فرمودم حس عجیبی دارم نمیتونم معناش کنم نه با خنده نه با گریه تو میدونی دل من چشه؟چرا با من کنار نمیاد؟اون جور دیگه ای برداشت کرد فکر کرد حرف عشق و محبت میزنم اما من واقعا نمیدونستم این حس عجیبی که به جونم افتاده چیه به اون فرمودم چون تنها کسی بود که تو کل عمرم حسم و ذهنمو بی اینکه بگم میفهمید اما اون در جوابم اس ام اس داد که فرموده بودم نزدیک نشو دیگه تمومش میکنم بسه دیگه برو دنبال زندگیت خوشبخت بشی تا آخر عمرت بای دختر خوب از همه چی ممنونم تلفن زدم فرمودم من فقط یه شعر نوشتم برات اینا چیه میگی؟فرمود اینجوری فکر نمیکنم تو دوباره نزدیک شدی فرمودم نه یه دوستیو پذیرفتم(اون لحظه حس کردم که پذیرفتم)فرمود تو ماشینه نمیتونه حرف بزنه قطع کردم اس ام اس دادم هر روقت رسیدی بهم خبر بده اما بدون من دوستیو قبول کردم باور کن اما این بار دیگه نمیخواستم تلاش کنم تا نره هیچ کاری نکردم اما ترکیدم زدم زیر گریه و رفتم پیش دوستم که تعجب کرد از گریه ام فرمود تو که همین 15 دقیقه پیش خیلی شاد و شنگول بود باهاش یک کم دردو دل کردم و برگشتم از اون شب دیگه ازش خبری ندارم نه فرمود رسیده نه هیچ چیز دیگه هیچ کدوممون نه زنگ زدیم نه اس ام اس میدونم منتظره مثل همیشه من برگردم اما به خودم قول دادم حتی اگه داشتم میامت من برنگردم شاید سهم همدیگه نبودیم تا کی ادامه بدیم راستش از دعواهامون از سردیش خسته شده بودم تا کی ادامه میدادیم وقتی خودمونم نمیدونستیم مال همدیگه ایم یا نه اصلا میخوایم مال هم باشیم؟!ای خدا کاش هیچ وقت این احساس رو نداشتم که مال همدیگه ایم پارسال این موقع هنوز مال هم بودیم ولی اون 3ماه قشنگترین لحظات عمرم بود تو کل این 1سال بهتر از این 3ماه پیدا نمیکنم و شادیدم تو کل عمرم.نمیدونم برمیگرده یا نه یه حسی دارم که شب سال نو یه خبری اش میاد یعنی میشه؟ عید پارسال با اینکه اولین دعوامون شب سال تحویل بودو 1هفته طول کشیدتا آشتی کنیم اما برام بهترین عید عمرم بود آخه اون موقع هنوز مال هم بودیم اما عید امسال نه مثل هر ساله برام اصلا از اومدنش میتونم بگم خوشحال نیست جز اینکه 1سال دیگه هم رفت...آخ خدا جونم کاش هرگز ان رابطه رو نداشتم کاش هیچ وقت اینجوری حسش نکرده بودم خیلی سخته خیلی....


28:

شاندل شاعر فرانسوی:
حرفهایی هست برای فرمودن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نفرمودن که هرگز سر به ابتذال فرمودن فرود نمی آورند
و سرمایه ی ماورایی هرکس حرفهاییست که برای نفرمودن دارد حرفهایی که پاره های بودن آدمیند و بیان نمی شوند مگر اینکه مخاطب خویش را بیابند.

29:

و من چه قدر حرف دارم
و فقط یک حرف میتوانم بزنم:
(که من حتی اینجا هم نمی توانم حرف بزنم
این را هر جاا فرمودم
جوابم فریاد بود.)



پ.ن: خاموش

30:

در عجبم از امتانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می نمايند
و بر حسین می گریند که آزادانه زیست
دکتر شریعتی

31:

از كلم خسته شدم ،،، يكى بياد كلمو از تنم جدا كنه ،،،
بعد ببرتش يه شركت نرم افزار ،،، بهشون بگه فول پرش كنند از بى تفاوتى ،،،
مغزم درد ميكنه ،،، فكر كنم بايد برم نون وايى ،،،
كلمو بذارم تو كوره نون وايى ،،، فكرم بپزه ،،، دلم ميخواد جيزغال بشه ،،،
آدم بايد فكر پخته اى داشته باشه ،،، مهدى ميگه

32:

وهیچ کجا نتوانم فرمود که نامرد تر از او نبود و نخواهد آمد من باورش کردم
من حسش کردم واین من بودم که تبدیل شدم.....
وحال من رسوایم واو پنهان....

من تبدیلم واو تحلیل....

33:

نمي دونم از دست خودم كجا برم .

حتي جلو آينه كه وا ميستم چشمام رو مي بندم ولي باز هم وجود خودم رو حس مي كنم .


34:

میخوام یه اعتراف بزرگ بکنم.

من خودم رو بهتر از اونی که هستم نشون دادم.

نه برای بزرگ نشون دادن خودم برای اینکه یه نفر رو از عذاب وجدان خلاص کنم.

هیچکس نمی تونه از عشقش بگذره ولی من گذشتم یعنی وانمود کردم گذشتم تا کسی که فکر میکنه باهاش خوشبخته از عشق من عذاب وجدان نگیره.

ولی کم آوردم نمیتونم خیلی سخته.


35:

خیلی حرفها که دلم میخواست بزنم نوشتم اما پاک شد مهم اینه که نوشتم خالی شدم آخیششششششششش

36:

دوست دارم سكوت كنم .

مدتي .

شايد ماهي و شايد چند ماه .

دوست دارم نشنوم .

همان قدر .


37:




عشق یه بازیه بین دو یا چند نفر ...

یه بازی خنده دار که کسی برنده بیرون نمیاد ...

سخت نگیر ...


38:

هنوز درد توی صورتم میپیچه هیچوقت فکر نمیکردم اون دست بلند شه و بیاد بخوره توی گوشم!
موندم
موند
باور نمیکردم
باور نمیکرد
نمیدونم چرا اونقدر عصبانی شد
من بدل نگرفتم میدونم اون لحظه دست خودش نبود
اما خیلی درد میکنه
تجربه تلخی بود...

39:

عشق هیچوقت بازی نیست.
عشق یه شانس بزرگه، شانسی که فقط یک بار تکرار میشه.


40:

من هیچ وقت دلم نخواسته هست بروم به کودکی و اون روزها..
طعم تلخ اون روزها خیلی بیش تر از شیرینی هایش بود..
از اون عیدی هایی که می گرفتیم و به پدر می دادیم
که دوباره پس بدهد به بچه های انها ؛ گرفته..
..تا بزرگ تر که شدیم و فهمیدن نداشتن چیزهایی که
خیلی وقت ها دلمان می خواست داشته باشیم.
حالا هم این عید
و عیدی دادن هامان خیلی خاطره ی شیرینی به یاد نمی آورد؛
که اگر در رویاهای شبانه غول چراغ جادویی یا معجون وقتی دستمان آمد
یکی از اون سه آرزو را خرج دوباره سوار شدن دوچرخه نداشته کودکی مان کنیم
یا دوباره صبحی به خاطر عیدی نداشتن مان با بالش نمناک بیدار شویم..

نه این که امروز ندانم که اون نداشتن ها ، داشتن امرووقت را اینجور پررنگ کرده،
ولی بچه بودیم و نمی دانستیم..

این شد که از کودکی فقط خاطره های تلخی هایش را آوردیم..
خاطره هم که حرف حالی ش نیست..

ناخودآگاه بغضمان می دهند..

41:

از تمام سال هاي نو بدم مي آد ولي مجبورم خودم رو خوشحال نشون بدم .از پوشش نو خريدن شب عيد بدم مي آد ولي مجبورم مي كردند كه بخرم .از تمام آجيل ها بدم مي آد ولي تا قبل از امسال مجبور بودم بخورم .از خودم بدم مي آد ولي مجبور بودم موهام رو شونه كنم .اما امسال فرق داشت .

از همون لحظه سال تحايشانلش .پوشش نو نخريدم .عيد ديدني نرفتم .آجيل نخوردم .موهام رو شونه نكردم .خودم رو الكي خوشحال نشون نمي دم .و همه چيز از سال تحايشانل شروع شد .سال تحايشانلي كه با دعوايي عجيب شروع شد .سال تحايشانلي كه من و پدرم رو از هم جدا كرده .و سال تحايشانلي كه .


42:

الان بهش اس ام اس زدم عید رو تبریک فرمودم خیلی دو دل بودم چند بار فال حافظ گرفتم خیلی خوب بود خداکنه واقعیت داشته باشه خدا کنه فکر وخیالهای مزخرفی که میکنم دروغ باشه خدا کنه اونم دلش مثل من تنگ شده باشه اونو نمیدونم اما نمیتونم دلتنگ نشم عادت نیست به خدا هوس نیست چه جوری دلتنگ کسی که پارسال مال هم بودیم نشم خداجونم یعنی میشه که همه چیز درست بشه

43:

از رسم ديرينه انگشتان يك دست آموختم ،
كوچكترين هميشه كوچكترين هست
و اون كه به اشاره مينشيند ، همواره تنهاست
س.م.چتر به دست

44:

خیلی خستم خیلی تنهام بیزارم ...

از یاد اوری گذشته ...

چقدر گند اخلاق شدم این روزها ...


45:

خب حال شاهین کوچولوی ما خوبه.خیلی خوب نیست اما خوبه.من هم بهترم.حرفای نفرموده:امسال که شد فهمیدم پدرم سیگارو ترک کرده.اما فقط سیگار رو.فهمیدم که خواهرم بانو هنوز سپس این همه سال حتی حالا که خودش یه کوچولو توی بغلشه از زن بابامون دلخوره و آبشون با هم تووی یه جوب نمی ره.فهمیدم مامان دوستم داره.خیلی.و من هنوز ندارم.فهمیدم گلشیفته ی من خیلی حساسه.و کلی هم دوس پسر داره.همین ها.حالا حرف نفرموده ی من اینه که:همه سلامت باشید.ولی آزادی مهم تره.آزادی همه و نه شخص.همه عاشق باشد.عشق به همه و نه شخص.و همه...حرف نفرموده فقط دلتنگی من برای کسیه که می دونه ولی واسه ش مهم نیست.خب ما که تووی بلاگمون کاملا رسوا شدیم و شامپاینی ها هم که کاملا می دونن لااقل اینجا کسی نفهمه بهتره.پس حرف واقعی دلم رو نمی گم..نقض مکرر من در ...دوستان از خوندن حرفای نفرموده تون دلم باز می شه.یه جور کانکشنه.یه نوع ارتباط مثلا مثله چیزی از نوع دنیای داستان فیلم آواتار.همه ی طبیعت با شاخک هایی به هم مربوط هستن.چرا ما نباشیم.؟خوشالم کردید.خیلی.منون و سپاس.


46:

خوب با این حساب تو هم میهن هم نمیزنیم دیگه :دی

47:

از جوانی خویش آموختم
باید جامهء دوست داشتن را
شست و چلاند
و بر طناب روزگار خویش
به زیر خورشید تعصب های دور
آویخت
تا دستان سنگین بادهای غرور
سیلی زن صورت این جامهء چرکین شوند

چتر به دست

48:

ممنون...............


49:

چه جالب یادته اولین بار چط.ور هم پست شدیم ؟ بیا مسنجر دلم برات تنگ شده

50:

من، شاید، زودتر از هر موجود زنده ی دیگری، جوگیر میشوم!
هرچند به نظر من انسان باید جوگیر شود و زندگی کند...

از جوی به جو دیگر...


اما دیگر گاهی شورش را درمی آورم!

نمیفهمم یعنی چه این شعر مطالعهها و با صدای بلند ترانه گوش دادن ها و گاهی سرخوش و گاهی دلگیر بودن ها....

جوگیرم یا عاشق؟!
نمیدانم.

میدانم که شدیدا درونم به هم ریخته...


51:

خواستم عوض بشم ما نشد چون من عوض شدنی نیستم پس عوضی شدم

52:

کلا اعتقادم رو به عشق از دست دادم
اگر از دختری جواب رد بشنوم هیچ اهمیتی نداره برام
خاطرات عشقهای گذشته خیلی برام شیرین تره
نمی خوام دیگه عشق رو تجربه کنم
به این نتیجه رسیدم آدمهای عوضی دوست داشتنی ترن تا ادمهای عاشق
خیلی راحت رابطه بربرنامه میکنم...
من ادم عوضی ای هستم؟؟؟

53:

عوضي ؟ كلمه قشنگيه دوسش دارممثل دروغ فرمودن ....


54:

شکست یا آدم را فیلسوف میکند، یا دیوانه!

55:

شكست قشنگه اونقدر كه بعدازفكر كردن بهش بهخودت ميگي شكستنيست پيروزيه .و..

سيگارت رااتشميكني و به چند زن ديگر ميانديشي ...سپس ميفهمي كه هيچ كس مثل او نيست پس ميشايشان يك ادم عادي

56:

یا فیلسوف دیوانه!

57:

آمده ام برای اعتراف کسی اینجا نیست
آمده ام تا بگویم بر دل مانده های بر زبان نرانده ام را
آمده ام تا از نیستی بگویم اونچه که سالیان سال بود و من پنهانش کردم حتی از خودم
اون روزهای دلهره را به فراموشی سپرده بودم و امروز بارانی شدند ابرهای چند سال غربت و دوری و گره خورد دوباره امروز دست غم و تنهایی دیروز با لبخندهای نوعروسانه امروزم
آمده ام بگویم کی تمام می شود این بازیهای من و تو و اجتماع
چند سال هست شاید قرنی هست برایم این مدت که باران می بارید و من برای اونها که وادارم کردند دنیای سیاه و اجباریشان را دیدار کنم زیر سقف آهنین خانه ای تنگ و تاریک ماندم آری باران بود و رنگین کمان اما تمام پنجره ها بسته بود و هوا بوی اجبار می داد
اوی مرا از من گرفتند سالیان درازی را در قفسی به بزرگی یک نگاه محبوس کردم و زار زدم و گامهایم آموختمشان بیهوده نروند و منتظر بمانند هرچند اگر به جرم آزادی از ریشه قطعشان کردند
و دلم را آموختم که ببیند اونچه را که دیگران برای او ندیدند و حالا ما خواستیم و آمدیم بازهم می گویند من و ما و اجتماع
چرا تنهایمان نمی گذارند تو نیمه گم شده من را چرا جدا می نمايند چرا طلوع خورشید را دیگر نمی بینیم و از روز فقط غروب خورشید را و ستاره های مرده را ماه به اتمام رسیده را و آسمان بی ستاره را و از بهار فقط سیلاب و گل و لایش را و تگرگ سردش را که شکوفه ها را می کشد نشانمان می دهند می خواهیم برویم مثل هیچکس مثل خودمان نگذار مهربان من نگذار دست سنگی دنیا ما را هم همچون اونها سنگ نمايند نگذار مثل اونها شویم نگذار فراموشمان شود طنین موسیقی دلگیر ترس از جدایی را که اشکهای مرا راهنما شد نگذار فراموش کنم صدایت را که مرا از هوش برد و تورم چشمانم پس از شنیدن صدای گوشنوازت را بیا با هم بسازیم سقفی را که تن پوش هراسمان باشد سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس طپش دلواپسی برا ی شرم لطیف آینه ها
بیا با هم ما شدن را ساده بسازیم بیا ما شویم تنها من و تو مایمان را بزرگ کرده اند می دانم عزیز دل می دانم تو هم خسته ای از این دایره سیاه بزرگ که مثل روز عقدمان گردمان حلقه زده اند می بینی دستانشان را به هم زنجیر کرده اند و من باز هم مثل اون روز احساس خفگی می کنم و احساس ترس راه گریزی برایمان نگذاشته اند باید زنجیرشان را پاره کنیم من و تو ماییم و مای ما هزار برابر ماتر از اونهاست من و تو من و تو را داریم بیا زندگی من بیا با هم ساده را بسازیم

58:

نوشته اصلي بوسيله saye_roshan نمايش نوشته ها
یا فیلسوف دیوانه!
یا فیلسوف پیر دیوانه ...


59:

همیشه بهت فرمودم تنهام بزار فرمودم اگه بری مهم نیست ...

تو ذهنمی و خارج نمیشی ...

من دروغگو ام یک دروغگوی بزرگ ...


پیر خدا دیگه کمکم نمیکه انگاری رفته ته سیاهی چشمات ...

پ
یه همصحبت میخوام
همین

60:

شده دلت یک ستون بخواهد
دلت بخواهد یک نفر باشد
که بزند توی دهان همه
که باشد
پشتت بایستد
در مقابل تمام ناملایمات
شده تمام زندگی ت بی ستون باشی
شده به بی ستون بودنت
به سرسختی ت ببالی

شده یکهو ببینی
که دگر نمیتوانی
که دیگر توان تحمل اینهمه سنگینی در تو نیست
که داری فرو میریزی
که ستونی نیست
که پدری نیست_نبوده هیچوقت_
که برادری نیست_که بوده وقتی_
که باید ستون باشی برای مادرت
که ..
دارم فرو میریزم..
بی ستون
خرابم میکند زندگی..


61:

چه سخت هست
یک کبوتر بودن ،
و با دستان نحیف کودکی پرشور
چشم در بالای یک صفحهء سپید
بر جهانی کاغذی ، بگشودن ،
،
چه سخت هست
در دنیایی ،
با بالهایی بگشوده
به دنبال کبوتری دیگر
که در یک سانتی تو
به پرواز در آمده هست
و تو هرگز نخواهی توانست
در تمام زیستن خویش
بدان دست یازی
به سر بردن ...
،
چه سخت هست
عاشقانه در یک نفس مانده تا معشوقهء خویش
در تقلا ماندن
و هرگز نرسیدن ...

س.م.چتر به دست

62:

اونایی که واقعا همون چیزیو می نویسن که نمی خواستن بنویسن منو خوشال می کنن.شجاعت بعضیا ستودنیه.
اینجا آدم می فهمه طرفش چندمرده حلاجه.
بعضیا خیلی باحالن.
و حرف جدید :
مرده شور هرچی سیگاره ببرن.چرا نمیشه لعنتیو ترک کرد؟

63:

به هيچ كاريم نميرسم...
قفل كردم
انقدر چيز براي فكر كردن دارم كه اصلا نميتونم فكر كنم!
نكنه بميرم؟!
سردر گمي آدمو ميكشه...
احتمالش هست...
شايد بميرم...


64:

نه عزیزم.تا وقتی هستی به نیستی فکر نکن.
نمی میری.
اصلا مرگ وجود نداره.
مرگ هم مثل خدایان ساخته ی ذهنه بشره.
چرا بهش نمی گیم تغییر.
یه خورده ایده آلیستی به نظر یم رسه اما بهتره.
در افسانه ی مرگ انسان نابود میشه.وحشتناکه.
اما در ذهنیتی که من از پایان جسمم دارم چیزی هست که اصالت داره و به هستی برمی گرده.
یعنی اون عصاره ای که درون من رو پر کرده و منه واقعیه منه ادامه پیدا می کنه و به هستی بر می گرده.
می تونه همون سلول های من باشه که توسط باکتری ها تجزیه شده به خاک می پیونده و مثلا میشه کود واسه ریشه های یه گل قشنگ.
گل زشت که نداریم.
اصلا قشنگی و زشتی اونطوری که امروز بین ما موجودات دوپا مرسومه واقعا مصنوعیه.
هیچی ش طبیعی نیست.
از این حرفام خوشم اومد.خیلی جالب بود.لذت بردم.هیچیو اونطوری که دیگران دوست دارن ننوشتم.خودم بودم.
تا بعد
یه چیزه کوچولو...
زندگی همونجوریه که بود.حتی یه نمه کون نخورده.همونیه که دیروز بود.بهش چی می گن؟
روزمرگی؟
اه.همینه.
ما هرچی هست دوسش دارم

65:

الان اروم ترم.

...احتیاج به یه مرد دارم.

ترجیحاااا خودم انتخاب کنم.نمی خوام سپس دو کلمه بالا بیارم.

...

66:

شدم عین یه کیسه بکس ...

هر کی از یه طرف یه مشت روونه میکنه ...
شدم کیسه حاجت بقیه ...

شدم سنگ صبور بقیه ...

شدم گوش برای شنیدن درد دل بقیه


یه وقتایی یادم میره کیم ...فقط میدونم دارم له میشم و مثل یه امحق هنوز وایستادم تا بیه برن بیرون نمونن زیر اوار خودم به درک ..


یکی فرمود چندتا دوست داری ؟ خیلی بهش فکر کردم دوست معنی زیاد داره ...

اما همه ی ادمایی که اطراف منن یا وقتی کار دارن میان سراغم یا وقتی دلشون گرفته...



دارم فراموش میشم حتی برا خودم

67:

حالم از اين دنياي مجازي بهم مي خوره!!!!!تنها تو هنوز زنده اي

68:

اره انتظار داشتی بریم زیر خاک ؟ هنوز زوده ...

خیلی چیزا مونده ببینم ...


حالا چرا حالت بهمن میخوره ...

تو که پایه ثابتی /

69:

مثل ته پاركا ميمونه

يه عالمه چيزا هست !

نه براي فرمودن ، نه براي ديدن، نه براي شنيدن

پس اينا چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

70:

اینجا نمی شود چیزی فرمود
از حسی که ادم یکهویی دلش بخواهد در یک سالن تئاتر باشد
و سالن تئاتری در 50 کیلومتری اش نباشد..

71:

اعتراف ؟ تو اعتراف میخواهی ؟ شبیه بازجوی قوی هیکل ایستاده ای و اعتراف میخواهی و من با صورت خون الود به تو مینگرم ...

میدانی چشمها راست میگوید به انها زل میزنی ...

زل میزنی ...

و میبینی که مردی در حال سقوط هست ///

72:

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

73:

آهو را از آیینهء چشمه سار بگیر
تا ابد
آیینهء طبیعت
گل آلود هست

س.م.چتر به دست

74:

خنده م میگیره.می رم جلوی اینه می ایستم.
به قیافه م می خندم.جدا خنده داره.مثله آدما شدم.
مثله آدمای معمولی شدم.
آدم شدم.
آدم معمولی شدم.
خاک بیارید و کثافت قاطی ش کنید و بریزید منو چال کنید.
فکر می کردم رفیق خوبی هستم واسه دوستام.اما انگار نشد.نیستم.
خاک بر سرم.


75:


چـــــــــــــرا؟!!!

76:

این یک نسبت هست
به همان اندازه که آدم میشویم
دیگران حیوان میشوند
و به همان اندازه که اونها ادم میشوند
ما حیوان
،
برایم مهم نیست که حیوان باشم یا آدم
چندان تفاوتی ندارد
وقتی که نمی اندیشم
هردویشان یکی هست

س.م.چتر به دست

77:

کاش کسی به دوستان مثلا من در فاروم خبر بدهد بیایند اینجا حرفهای دلشان را بزنند.
اعتراف می کنم دارد حالم از لفافه گویی و پنهان کاری و قربان - صدقه رفتن بی خودی به هم می خورد.
من رک بودم.
اگر نبودم بگید.
این پیشنهاد رو هم دادم و این تاپیک رو زدم تا بچه ها با هم رک صحبت کنن.
فضای مجازی مارو دروغگو و دورو و چند=چهره نکنه.
خودمون باشیم برای هم.
چرا اینطوری می کنیم؟
چه خبره؟
مگه چند سال زنده ای؟
در برابر عمر کره ی زمین چقدر عمر می کنی؟
در برابر عمر کهکشان ها؟
میمیریم.همه مون.
بیخودی جوگیر شدیم.
خبری نیست.
اخی ش.
راحت شدم.
فرمودم چون دوس دارم روراستی باشه.
از نفرمودن حرف دل در رودررو بیزارم.
مگه می ترسی؟

78:

گاهی دلم میخواهد یک مرض پايه ی بیفتد به جانم
و من بنشینم و تماشا کنم که بقیه چقدر دوستم دارند

_مثلا" فشارم بیفتد_

پ.ن:

79:

اجازه عق زدن که داریم؟
یا آخوند سرخوشمان ممنوع العقمان هم کرده!
به غایت بی تفاوت شده ایم..
اونقدر سرمان را به آخور ِ خودمان گرم کرده اند که
شکم خودمان را که سیر کنیم کلاهمان را می اندازیم بالا که هیچ،
به خودمان هم می بالیم.

عق ق ق..

بازی میدهند..بازی میکنیم..
مثل گاو سرمان را می اندازیم پایین
و از همان راهی که نشانمان میدهند میرویم..
کنکور دادی؟ قبول شدی؟
حالا که وقتش نیست!
بازهم کنکور بده..
کنکور دادی؟ قبول شدی؟
کنکور بده باز..
هِی کنکور بده و توی دلت ذوق کن که داری یک کاری میکنی برای خودت و آینده ات..
انقدر کنکور بده تا بمیری..
تا یک راه تازه نشانت بدهند..کنکوری..چیزی!
اِی تو روح خودت و جمیع رفتگان و ماندگانت
آدم نیستی که خودت راهت را بروی؟
نیستی آدم.
اسم خودت را گذاشته ای آدم.
این را هم که خودت نگذاشته ای بیچاره!
از اول فرمودند آدم..تو هم فرمودی قبول
مثل هزارتا آشغالی که در سرت فرو کردند و فرمودی قبول..

(جا دارد اینجا صلوات غرایی ختم کنیم بدین مضمون:
اللهم صل علی مبتکرالکنکور والوادینه_ها_
جهت تشکر از هدف سازی در زندگی میلیونها جوان ِ سرگردان )

عق ق ق..

تو بگو مرگ بر...
من میگویم مرده باد..
تو بگو درود بر..._همان خر ِ بالایی_
من میگویم زنده باد.

تو لال شو..
تو بمیر..
تو تکه تکه شو..
تو برو زیر تریلی له شو..

به مرگ همین کیف پولم که میخواهم دنیایش نباشد
اگر به اندازه یک هزارم اپسیلون به نقطه ای در ما بربخورد!
اگر به اندازه یک میلیونم اپسیلون فکری ..ایده ای..
هدفی..آرمانی..رویایی..کوفتی..

زهرماری..در ما باقی مانده باشد.

این روزها با اینکه خودمان را میزنیم به کوچه علی چپ اما عارضم به حضورتان..ایمانی هم نمانده گرچه هِی نماز میزنیم به این کمر ِقناصمان..
القصه!
همه راجمع کردیم با لحظات عمرمان ریختیم توی همین جوب محل.

عق ق ق..

اگر اندازه این خروس جَلَب که باد میاندازد توی گلویش و مغرورانه گام برمیدارد، جنم داشتیم انقدر آدمیت خودمان را تکه پاره نمیکردیم
بیندازیم جلوی سگهای هار که شاید دلشان رحم بیاید
و ما را هم ببرند توی بازی شان
و بگذارند ما هم بشویم عضوی از اهالی زالوهای محترم.
(اگر خواستی عمق بدبختی را بدانی
باید سرت را مثل بز بیاندازی پایین
گردنت را مثل گردن غاز خم کنی
به مظلومانه ترین شکل ممکن
چشمانت را خمار کنی در حد چشم های الاغ
ولوم صدایت را اونقدر بکشی پایین که بیچاره گی از کلمه به کلمه ات بزند بیرون
و بعد با محترمانه ترین واژگان بگویی که:
ای زالوی اعظم.میشود آیا کمی..فقط کمی کنار بکشید
که من هم کمی از خون مملکت بخورم..
به خداوند زمین و آسمان سوگند که ازین پس مثل سگ برایتان دم تکان خواهم داد.
و البته بدان و آگاه باش که زالوها سیری ناپذیرند و زالوی عاقل شریک درست نمیکند برای خودش)

عق ق ق..

بد کوفتی ست عادت..
به هر کثافتی عادت میکند آدم..
به هر زندگی کثافتی..
به هر کثافتی که تزریقش نمايند..
اسمش را میگذارد زندگی.
مرده شورت را ببرند..
مرده شور هرچه سایه روشن را..
آدم به این لجنی بعمرم ندیده ام..
بوی لجن حالم را بهم میزند..

عق ق ق..

بوی تعفن مان دنیا را برداشته حق نداریم عق بزنیم؟


پ.ن1: آخورتان پر پول.
پ.ن2: روده های پیچ در پیچمان حیرت زده شدند ازین همه راستی ِ بی سابقه..به سکسکه افتادیم دم صبحی!_گویا در حال تولید یک روده راست.لابد محض تشویق..کور خوانده اند پدرسوخته های اغتشاش گر._
پ.ن3: تواضعی در کار نیست..اغراقی هم..همین قدر تهوع آور..درست همین قدر که فرمودم.

80:

چه اعترافات جالبی از ذهنی که بیزار شده از پیرامون تهوع اورش.

من هم تف میندازم.تف های خونین.بعد هم سرفه یم کنم طوری که همه ی اونچه توی دل و روده مه بریزه بیرون.

جلوی روشون ها.هومنجا که اونا ایستادن پاکیزه ئو دقیق و درست وباایمان.

همه کبوتر ها رو و همه ی کلاغارو هم می یارم درست بالای سر همه ی اونایی که وجودشون نفرت از انسان و انسانیته.

و دستور می دم به تلافی گلوله ها و خون ها و زجر هاو تجاوز ها روی سرشون خودشونو خلاص کنن.

قباحت نداره.هیچم نداره.من هم تف بارون می کنم جماعت تهوع اور دروغ گو رو.

اخیش.

راحت شدم.

واسه امروز از سایه روشن ممنونم.

خیلی راه خوبی بود.

با اجازه

81:

یاد مادر مادر بزرگم افتادم!

یکهو!


خیلی پیر بود، خیلی...

دو سه سال پیش رفت، خدا رحمتش کنه...

بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش گاهی به شوخی به اش میفرمودند:

شما چکار کردی که اینقدر عمر کردی؟!

اونم با حاضرجوابی میفرمود: احتمالا عزرائیل پروندمو گم کرده...!!!
کیف میکردم
شاد بود

82:

i miss beebee too.
she was so lovely.
beebee banafsheh,i still remember you.
va yek rooz jesme ma ziire khaak miravad.
inghadr hers nakhorim.
dar in kahkeshan kareii nabbodimo nakhahim bood.
hers bikhodi kare ahmagh hast.
polo maghamo refaho sarmayeye zad khoobe ama nemiarze.
chun bishtar az 40 sal ke omre mofid nadari?dari?
akon.life is better.


83:

اعتراف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی دوستش دارم چه جوری بگم؟؟....

1حرف بزرگ هست که نمی تونم بزنم......فقط دعا کنید....

دعا کنید بهش برسم......تو رو خدا دعام کنید....نمی دونید چه حالی دارم

84:

فرمود
انقدر می بوسمت تا لبات تاول بزنه

85:



دعا ؟ باشد دعایت میکنم راستی پیر خدای اعتمادش را نسبت به من از دست داده ...


از روزی که اشتباهاتم بیشتر شد و تعداد سیگارهایم فزرونی گرفت ..

از روزی که هر انچه عاشقش را بودم ترک کردم جز سیگار پیر خدای به من بدبین شد ...

دیگر مرا نمیشنود حتی درون ذهنم نمیاید تا دیکته کند قصه هایش را ...




این اعتراف من :
همتون و دوست دارم اما عاشقتون نیستم ...


86:

هیشکی اینجا یا هرکجای دیگه عاشق هیشکی نیست.چون عاشق خودشونم نیستن.اول عاشق خودت باید بشی و خودتو دوس داشته باشی.تا نتونی خودتو دوس داشته باشی و از خودت راضی باشی از هیشکی نمی تونی راضی باشی.پس خودتو پیدا کن.از نظر من تو موجود دوس داشتنی هستی.خیلی.خیلی خیلی.اگه خودت هم در خودت اونچیزی که من دیدم ببینی عاشق خودت میشی.بعد هم عاشق اطرافیانت.من هم اگه لیاقت داشته باشم که ندارم عاشق من هم میشی.گرچه با این حرفایی که بهم زدی به نظرم حتی دوس داشتن ساده هم نیست از تو به من.به هرحال من چون خودمو دوس دارم بدجوری همه رو دوست دارم بدجوری.از همه ی اونایی که اینجا خودشونو رها می کنن ممنونم.باعث میشه من هم داشته باشم

87:

چون در این خانه چو بیگانه غریبمشوخی کردمنه.نکردم.چرا.کردم.نمی دونم کردم یا نه.فقط می دونم که دیگه نیستم.یعنی هستم.نه نیستم.نمی دونم.هستم یا نیستم؟

88:

جایی برای آدم های نادان نیست .
من احمقم چون فکر می کنم همهی آدم ها خوبند .


بعد هر روز دروغ ، هر روز ریا و هر روز فتنه پشت سر هم .
من احمقم .
این اعتراف نیست .

واقعی هست .
کاش می تونستمک از خودم شکایت کنم .
کاش .
من خودم رو دوست ندارم .


20 سال از 25 زندگیم رو گزروندم در تلاش این که اینی بشم که هستم .
اما حالا که شدم می بینم که احمق ترین آدم روی زمین هستم .


89:

باحال بود علی.
ایلیا این اعترافات ناب رو از کجات بیرون می کشی؟
چرا من هرچی سعی می کنم همچنان یک دروغگو هستم؟

90:

آدم خوبی بود..
پیر بود..
خیلی پیر..
اونقدر پیر که ممکن هست هر لحظه بمیرد..
نمیر لطفا"
حالا نه!

اعتراف:

من از اون آدمهایی هستم که به چیزهایی اعتقاد دارند
و از چیزهایی متنفرند
اما وقتش که میرسد
به هزار و یک دلیل_بهانه_ همان کارهایی را مینمايند
که همیشه از اون متنفر بودند
و از خودشان و اعتقاداتشان
و خدایی که درین نزدیکی ست
شرمسار میشوند..

وقتی معتقد نباشی و کاری را بکنی
اونقدرها زشت نیست.

زنده باد آدمهای بد ِ بد
مرده باد آدمهای خوب ِ گاهی بد

پ.ن: من موندم که تو چطور اون کار به اون خوبی را ول کردی
چون خلافشان را در آورده بودی..من بودم خودم را میزدم به ندیدن

91:

اینجا قبلا عده ای با عده ای دوست بودن
چی شده؟
قبلا عده ای با من دوست بودن.
ما چمونه؟

92:

برنامه هست به زودی دوستانم را ملاقات کنم.دوستانی که دوستشان دارم و گمان می بردم دوستم دارند.
مهم نیست که چه چیز خاص و بی ارزشی مانع ایجاد ارتباطی مفیدتر با من شده اما هرچه هست من می آیم و می روم در این دخمه و از پرده و لابهلای این چوبهای بریده ی مشبک با پدرمقدر حرف می زنم.
شاید هم خواهر مقدس.
او به درد دل ها و اعترافاتم گوش می دهد و مرا به آرامش دعوت می کند.
از خوبی دنیا و ذات هستی می گوید و برایم صلیب عشقو آزادی می کشد.
من هم سبک می شوم و بازمی گردم به سر کارم.

93:

من هم مثل همه ی داداش فضول
گاهی سرم را تا کمر می برم توی کمد آبجی کوچکم.
هیچ ربطی به سن و سال ادم ندارد
این عادت از سرم نمی افتد.
این بار یک دفتر پیدا کردم
با خط کج و معوج او و سلیقه ی دخترانه اش.
نه خط ش به سن ش می اید،
نه سلیقه ی خودکار های رنگی اش.
دفتر پر بود از نوشته های وبلاگ من؛ وبلاگ ِ قبلی ام،
و شعر هایی که به انتخاب من بود.
نمی دانم بفهمد این ها را من نوشتم چه حالی می شود : دی
بگذاریم نفهمد..


94:

این چیزی که نوشتی فوق العاده بود.
این درد دل ناب بود.
یک اتفاق خوب بود.
یک لحظه کهمی تواند خیلی واقعی باشد.
خیلی بزرگ.
چیزی که نیاز نداشته باشد بزرگش کنی.
خیلی خوب بود.
کیف کردم.
به فضولی ات ادامه بده.
رفیق.
من هم کنجکاو شدم وبلاگت رو بخونم.
ادرس بده.


95:

خیلی خوب خواهرتان را درک می کنم پیرمرد!
انگار همه ی برادر های بزرگ تر مثل همند!
هیچ وقت یادم نمی ره وقتی که داداشم دفترم رو دستش گرفته بود و
همه ی نوشته هام رو خوند.

ورق به روق..

بعد اون هم تا چند سال دیگه چیزی ننوشتم.
واقعا بهتره که نفهمد!..

96:

امشب...
گریه کردم برای کشتار کبوترها.


97:

اعتقاداتم عالی هست اما نمیدانم چرا گاهی خودم به انها عمل نمیکنم؟!!!
اعتراف میکنم هر وقت یادم میاد دیوونه میشم که چه اشتباهی کردم

98:

دقیقا کاری کردم که بهشون می فرمودن نکنید.


99:

وقتی می شنیدم خدا بنده اش رو دوست داره
میفرمودم خدا آخه چه جور میتونه ثابت کنه بند ه هاش رو دوس داره
تا اینکه دیروز به این حرف رسیدم
برام ثابت شده واقعا خدا بندهاشو دوس داره
واقعا همیشه هواشون رو داره
من دیروز اینو با تمام وجودم حس کردم
و میگم

خدا یعنی محبت

100:

بابت روحیه ی لعنتی لطیف ام، ضربه اونقدر خوردم که ضد ضربه شدم دیگر البته به شرطی که ضربه ی جدید محکم تر از قبل نباشد...
مانند کتابها...

نه، درست مانند فیلم ها اصلا.

یک سوء تفاهم همه چیز را به هم میریزد...

و دلت هم نمیخواهد عبرت بگیری چون قشنگ هست گاهی درگیر میشوی...

ماجرا را دوست دارم.

101:

باید از خدا بخوایم چشم باز بهمون بده که اجازه ندیم کسی بهمون ضربه بزنه

میشه از خیلی از چیزا درس گرفت

اشتباه فقط باید یکبار باشه
بار بعد دیگه تجربه اس

102:

باید این را هم اعتراف کنم که گاهی اغراق میکنم!

چون مینویسم گذرا...

و رد میشوم شاید هم فراموش کنم چونکه نوشتن، جدا، باور دارم که شفاست.

و

ممنون، که ضربه گیری کردی به نوعی تا دفعه ی بعد حواسم باشد و من همان بچه تخس دیروزم که شاید حرف توی گوشم نرود و باز هم ممنون.

بنی بشر به بنی بشر ضربه بزند دیگر ته نامردی هست و با نامردها نباید گشت خیلی....


103:

من
اونقدرها هم که تو فکر میکنی
صبور نیستم !
میخواهم بگویم
که من
فقط عادت کرده ام روزها
ستایشت کنم ،
و شبها
صدایت بزنم ،
دوستت دارمی بگویم
و بعد
زمین را تنگ بگیرم و تخت بخوابم !

همین ..


104:

why is that to search for finding?
its there.inside of u.


105:

آسیاب بادی ِ من
من ِ آسیاب بادی !


آسیاب های بادی اگر
به تعمیر تن دهند
تنفس شگرد می شود،
آب شگرد می شود و نان هم...
و شکل موزیکال این موقعیت را
زیر پل الله وردی خان
رهگذری «دپرس» اجرا می کند
با حنجره و دیگر اعضا
تا تخمک هم تلو تلو در رحمش
می خور که به زیر گِل ..
و باقی قضایا
اما زیر بار نمی رود هیچ کس
تمیز شانه خالی کرده آسیاب ، این باد
(که معتقد هست وزیدن
از امیری هیچ کم ندارد)
این زن زیر پل که به ضرورت
سی ســآل دیگر هم کما فی السابق می ترکد که :
آخر چه ؟

چه می نمايند با عینک من
سپس اون که بمیرم؟؟
و بانمک تر که چهار قسط مانده باشد وُ
عمارت موسسه ماليی بنفش گردد وُ
من در کالسکه زرین «بای بای»

نگو که سودی ندارد این حرف ها
این متن کردن سرگیجه ها
حتی نه از ابوالهول
از کدو قلقله زن هم که بپرسی
روح عده ای با سونا سبک می شود
با «ایمی پرایمن » عده ای
و چاره ی این کوتوله های تک شاخ هم در کله ی ما

شاید این سطر های « جَعَلنا رُجُوما" لِلشَیاطین »
(بگو انشالله!)


زیر پل الله وردی خان
روح پدر هاملت
تیری ده تومان...
و نگو نه !

همه از سفیدی عجیبِ تنشان
به خدا پناه برده اند
و بهترین دلیل همین که
این متن را نخوانید .


پ.ن : دپرسم

106:

حرفی که نمیشه هیچ کجا زد اینحا هم نمیشه فرمود
فقط باید تو دلم آدم باشه و بمونه ...

107:

mamij زده شدی؟

108:

یک چیزی در همون مایه ها ...


بد مرضیست لامصب !

109:

حرفی که نمیشه زد رو با خدا تو خلوت میشه زد

110:

حرف هایی هست که مرا فریاد می نمايند .
زبانی که اونها را سرکوب می کند .
و منی که دیگر من نیست .


111:

بعضیا تو مخیلشون این فکر رو دارن که هرچیزی رو از دست میدن حالا به هر عنوان ( فروختن , گم کردن , دور انداختن , هدیه دادن و ...

) هنوز هم صاحبش هستند و هر وقت که دلشون خواست میتونن برن برش دارن و باهاش یکم وقت بگذرونند .

نه , نه خانوم .

چیزی که از دست دادی دیگه از دستش دادی .

هرچقدرم که بخوایش .

تنها دو راه بیشتر نداری 1- صاحب فعلی اون رو راضی کنی که دوباره بهت برگردونتش 2- بهاش رو بپردازی

اما در کل : جنس از دست داده شده پس داده نمی شود

112:

جالب بود.از اون حرفای مردونه.کم پیش می یومد از یه حرف مردونه خوشم بیاد.ایول

113:

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند .من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟(حمید مصدق)

114:

نميدونم تاحالا شده از كسي خوشت نيادو هي خودش رو بهت نزديك كنه؟
تا حالا شده متوجه دروغ بودن حرفاش بشي و روت نشه بهش بگي؟
من تو همچين وضعيتي گير كردم.
نمي تونم بهش بگم ازت بدم مياد.
نمي تونم بگم چيزايي كه تو بهش افتخار ميكني براي من نهايت پستيه.
نمي تونم بگم خسته شدم اينقدر ريا كردي.
خسته شدم از اينكه براي موجه نشون دادن خودت سعي كردي ديگران رو ضايع كني.
از صداش بدم مياد.
اسمش مياد مور مورم ميشه
ولي گير كردم و نمي تونم بهش حرفي بزنم.
تمام دلخوشي من به روزاي پنجشنبه ست و كلاسي كه ميرم ولي از وقتي اين هست ديگه به پنجشنبه ها هم اميدي ندارم.


115:

..................................................

.........

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم حتی اینجا

116:

یکی از حرفهایی که هیچ جا نمی زنم اینه.به خصوص توی فارومی که کاملا از ریشه و بن متصل به جمهوری اسلامی شده.حتی توسط اونها اداره می شه و کنترل.
بیست و دوی خرداد توی خیابون خواهم بود.به کسی هم ربطی نداره.
به من مربوط نیست که من اگر بر خیزم تو مرا فحش دهی.
یا من اگر بنشینم تو به من می خندی.


117:

22 خرداد روزی هستش که ما متولد می شیم .
این یه بحث جنجالی سیاسی نیست .
من به عشق 22 خرداد هزار و سیصد و اندی زنده هستم ولی این خرداد هم مثل ظهور منجی مسلمون هاست که یه جمعه می آد .
به قول خاننده :
یه روز خوب می آد که ما همو نکشیم ......


118:

شاید چیزی که همیشه فکر میکردیم درسته الان اونطور که البته تعریف ما ازش میشه درست نباشه و شاید زیر نظر چیزی که اسمشو باور میذاشتیم مسائل رو به طوری قاتی کنیم که شاید هم اینکار لطمه ای به پوچ گرایی خودمون نزنه ولی بیشترین نوعی از وجودی که روشن میکنیم رو فکر میکنم همین انتخاب بشه وگرنه اونموقع دیگه اگر به فکر افتادی که عقیده جدیدی داشته باشی بهاش اینه که کلا زیر و رو بشی

119:

من به طور تهوع آوری نسبت به آدم های اطرافم خوش بینم.

میدانی،

مشترک مورد نظر دیگر نمیخواهد در دسترس باشد...


120:

زخمهایم را نمی بینم...

شاید اون قدر زخم خورده ام که خودم زخمی بزرگ شده ام!

121:

چیزی گلویم را می فشارد که بغض نیست
چیزی که فریاد هم نیست
حتی سکوت!
ظلم .
بله مضلوم که می بینم گریه ام می گیرد .
نمی دانم کسی به حال او هم گریه می کند ؟
جز من!

122:

سه تابودیم
وجه اشتراک هرسه مون عدد 20 بود هر سه تو بیستم ماه بدنیا اومده بودیم
دوتامون یه سال
دوتامون یه ماه
با فاصله چند ساله با قبلیا و بعدیا
بین دخترای بزرگت
و من بین پسرای کوچیکتر فامیل
اینشد که کلا از بقیه جدا بودیم
یکی از ما دورتربود فقط تابستونا وعید اکه میومد اینجا میدیدمش
میشدکه جمع دونفره مون بشه سه نفر
هیچوقتم بحث دختر پسری بینمون نیفتاد
مهم نبود
بچه بودیم خب
توی دوچرخه سواری اوستا بودم
هیشکی به پام نمیرسید اماتو دونفس کم میاوردم
واسه خودمو ن بچه های کوچیکترو جمع میکردیم گروه تشکیل میدادیم
مقرمونم همین انباری پایین آشپزخونه بود
دنیایی داشتیما
ده ساله بودم رفتم سراغ خط
علی هم اومد دست چپ بود ولی خطش خوب بود دوتایی میشستیم خطو تمرین میکردیم
میرفتیم نشون خواهرمون میدادیم
خواهر اون میفرمود مال من بهتره آجی من میفرمود مال اون
بعد میومدیم جابجا میکردیم
بعد باهشون دعوامون میشد که شما اصلا نیگاه نمیکنین الکی میگین
همیشه هم باخودمون دعوا میکردیم که مال کدوم یکی بهتره
من "ع" رو بهتر از اون مینوشتم اون "ح " رو بهتر مینوشت قشنگتر سرشو یه گردی میداد
وقت گذشت بزرگ شدیم
وهرچی بزرگتر دورتر
دیگه رسیدبه سالی یک باردیدنا
نبودن
اونا این ور اون ور
هرکی افتادیه طرف
تا همین چند وقت پیش اومد فرمود میخواد داماد بشه
خندیدم
فرمودم پس واقعا بزرگ شدی
آره بزرگ شده بود
محمدم سرباز شده
اونم بزرگ شده
دلم واسه بچگیامون تنگ شده
واسه دوچرخه سواریا
خط نوشتنامون


123:

تو رو خدا اگه میخوای همون آدم بداخلاق سرد باشی از تئ ذهنم وجودم زندگیم برو تو رو به حسین برو ولم کن چرا همه اش میای تو ذهنم تو خوابم چا ولم نمیکنی من نمیخوام تو راهی باهات باشم که میگی موقتیه من نمیخوام به هر اسمی که تو میگی دیگه باهات باشم خواهش میکنم برووووووووووووووووووووووو وووووو

124:

...اگر کسی از من بپرسد زندگی چطور هست؛ اول نگاهی بهش می کنم
که ببینم از خوشبختی آدم ها تعجب می کند یا نه.

اگر مطمئن شدم که
متعجب نمی شود، می گویم آدم خوشبختی ام.

واقعا هستم !

125:

عقاب تیز پر دشت های هستغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی !


126:

ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست

127:

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.واقعا که..................واقعا که..............................


128:

همه جا آرام هست ٬ اونقدر آرام که صدای تپیدن قلبم را هم می شنوم...آرام ...آرام ...

آرام...صدای جاروی رفتگری که مشغول جارو کردن برگ هاست را هم می شنوم ...

هیچ کس نیست .

فقط من و دیوارهای اتاق که از نبودش حسرت می خوریم ...

پنجره باز هست ٬ پرده ها با وزیدن طوفان به این طرف و اون طرف می روند ٬ باران شدیدی شروع به باریدن می کند ...اونقدر شدید که تمام اتاق را خیس می کند ...

فقط نگاه می کنم ...

انگار که آسمان هم از نبودن او باخبر شده هست و می گرید به حال من ...

پاهایم را جمع می کنم و سرم را به روی زانوهایم می گذارم و به روزهای قشنگ با او بودن فکر می کنم ...

چه حس خوبی داشت قدم زدن زیر باران با او ...

چه حس خوبی داشت برف بازی با او ...

چه حس خوبی داشت وقتی که شکوفه ای بر روی موهایم گذاشت .....

داره گریم می گیره ٬ دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ...

بغض تمام گلوم رو پر کرده ...

انگار چاره ای جز گریه کردن نیست ......

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم ...دست هامو به لبه ی پنجره تکیه می دم و سر را بر روی دست هایم می گذارم ...

باران تمام صورتم را خیس کرده هست .....

یاد روزی می افتم که اومدم پنجره رو ببندم که یک باره توی کوچه دیدمش که به پنجره من خیره شده بود ...

چه زود گذشت .......

خدایا ٬ چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟ مگر عشق ما پاک نبود !!؟؟ چرا با من چنین کردی ؟؟؟ چرا خنجری بر قلبم زدی ؟؟؟ چرا؟؟ می شنوم (خدا): عزیزترینم ...

بهترینم ...

زیباترینم ...

طاقت بیار ...

اراده کن ...

جرات کن ...

دوباره بر می گرده ......

بالاخره دوری تو حس می کنه ...

فقط مدتی طاقت بیار .

با صدای رعد و برق به خودم می یام٬ تمام لباسم خیس شده ...

چشمام می سوزه ٬ ولی چشامو باز می کنم پنجره رو می خوام ببندم که یک دفعه تکیه کرده به درخت ٬ توی کوچه می بینمش .....

فکر می کنم خوابم ...

ولی اگرم خواب باشه نمی خوام از خواب بپرم ...

چون خیلی رویای قشنگیه ...

ناگهان یکی صدام می کنه!! می گه : مریم!!! با شنیدن اسمم سرم و تکون می دم و می بینم که خواب نبوده !!! آره ٬ اون جلوم وایستاده !!!!

129:

خدایا : به درد هایم بیفزا تا درمان از تو جویم ....
خدایا : عاشقم کن ٬ تا فقط از تو گویم ....
خدایا : دلم را از دو حسرت خالی کن : حسرت چیزهایی که ندارم و حسرت چیزهایی که از دست داده ام ....
خدایا : نمی دانم چه بخواهم تو برایم بخواه که می دانم بهترینها را برایم می خواهی ....
خدایا : مرا در ناامیدی انسان ها ٬ روشنایی امید برنامه ده....
خدایا : مرا وسیله ای برای صلح و آرامش برنامه ده ....
خدایا : توفیقم ده ٬ تا بیش از طلب همدردی ٬ همدردی کنم ....
خدایا : یاریم ده تا بیش از اون که مرا بفهمند ٬ دیگران را درک کنم ....
خدایا : کمکم کن پیش از این که دوستم بدارند ٬ من دیگران را دوست بدارم ....

130:

همیشه ی خدا که آدم نمی تواند حرف بزند
گاهی باید ساکت شود و ببینید اوضاع از چه برنامه هست
ببینید که دگر سایه با روشنش نیست تا هی گُر بگیرد زیر خاطراتش
هی عرق ریز احساسش شود
و از مسعودش چند خط عاشقانه طلب کند
و یا لونا هست اما تنها یک نظاره گر
اگر هم تمام دنیا را شعر کنی ، باز دلش با نوشتن همراه نمی شود

نیستا هم که می آید سرکی میکشد ، طوری که به هیچکس بر نخورد
چند عکس هم میگذارد
بعد باد دوباره میبرتش ...


از لئون و نارسیس ، همین دوقلو های ذهنی من هم خبری نیست
راستی کسی خبر از سعید دارد ؟ دست نوشته هایش را کجا میبرد ؟

مجنون را با یک پست و چند بار مطالعهشناخته ام
او هم کم ، زیاد می اید
پیرمرد را خدا حفظ کند ، او هم اگر نبود ، بودن را چگونه مرور میکردیم
از کسی شنیده ام ، نیلوفر بزرگ شده هست
خواندمش ، واقعا بزرگ شده هست
اونقدر بزرگ که " دگر نمی خواهد در دسترس باشد "
مینو هم هست ، نگاشته هایش سکانس به سکانس دلش را پخش میکند
تا یادم نرفته سوالی
هنوز هم در خاطرات پرستو ، پسر عمه اش ، نقش اول را بازی می کند ؟
سروناز هم کودک شده هست
به تمام وجه ...

تا بتواند بگوید بابا هنوز در کتاب کودکان نان می دهد
کافر بهشتی که تمام نمی شود
اگر دنیا هم تمام شود ...

او نمی شود
ساکورا هم بد نیست بداند ، امسال کنکوری ها همه شاکیند
در جمع شاکی ها تو هم شاکی شوی
چندان بدک نیست
و ...
،
دلم برای محرمانه های دارکوب تنگ هست
و پنجره ی فرهاد
و دل نوشته های الهه

این روزها همه گم می شوند
در شهری
خیابانی
کوچه ای
خانه ای
خودی

شما چطور ؟

س.م.چتر به دست

131:

میخوام اعتراف کنم دلم برای sajjad.mتنگ شده بود نوشته هاش طوری بود که فی البداهی نویسی اش
را همراه با وزن وعروض فریاد میزد اما حیف که نبود بارها دلم برای نوشته هایش تنگ میشد و شاید گاهی
چند بار به سراغ یک نوشته اش میرفتم!
وقتی برگشتش را دیدم خوشحال شدم که نعمت با ارزشی به هم میهن برگشته
و با نوشته اش به یاد اوردم که دنیا چه زود میگذرد وقتی شبانه روزی با پسر عمه ام حرف میزدم
چون مشاورم بود اما حالا دیگر نه از او خبری دارم و نه در خاطراتم سرک میکشد
انگار او هم فراموش کرده شاید هم هنوز با خودش درگیر هست
اما امروز افراد دیگری در زندگیم نقش اول هستند پدر و مادرم
امروز باید با همه خداحافظی کنم حتی هوای ایران که روزی در ان نفس میکشیدم!
امروز فهمیدم که چه قدر سنگ شدم و فراموش کرده ام انچه را که بودم انچه میخواهم
بشوم!
امروز به یاد میاورم شب هایی که تا صبح با گریه سر کردم امروز به یاد میاورم دلتنگی های
بی ثبات ترس های بی انتها
چه زود میگذرد صفحه به صفحه ی عمرم انگار جلوی چشمانم ورق میخورد
و هنوز به یاد دارم لحظه ی رفتن به اتاق عمل را و ایه ای که زمزمه کردم
الا بذکر الله تطمئن القلوب

132:

ميدوني بعضي وقتا حضور مجدد يه دوست
اون هم نا غافل و وقتي كه بي خبر از همه جا هستي
ميتونه بهونه خوبي باشه براي شاد بودن
هرچند كوتاه
و حضور مجدد تو هم الاون همين بهونه ست.
خوشحالم كه هستي
خيلي خيلي خوشحالم كه هستي
من هم دلم براي پستهاي زيبا و سرشار از احساست تنگ شده بود
من هم گم شدم
ولي نه تايشان خيابون
يا شهر
نه تايشان خودم
تايشان خاطراتم
خاطرات قديمي و دور
فكر كنم بدترين گم شدن همين باشه.


133:

...تو دیگر اون جنبه ی درد آلودگی ات را از دست داده ای
و از اون خاطرات مهلک تنها یادی مانده
که به خاطر آوردنش تنها
لبخند نامحسوسی را روی لب هایم مرتب می کند.


134:

یک جورهایی شبیه لندن 1984 جورج اورول.

شاید کمی اسلامی تر.

همه باید ناظر کبیر را دوست داشته باشند.

و همه چیز برای اونهاست.

اما باور دارم، دوست دارم که باور داشته باشم، اونها به همان خوبی هستند که در کتابها وصفشان را خوانده ایم و در داستانها نقل می نمايند؛ اونها چیزی برای خودشان نمی خواهند.

اما..

می ترسم.

حق دارم که فکر کنم که نکند چیزی که منتظرش باشیم هم یک چیزی شبیه همان ناظر کبیر باشد.

یک تصویر مجسم شاید خیالی؛ یک نقطه برای انتظار، برای تحمل رنج هایی که می کشیم.

وقتی فکر به ذهن انسان خطور می کند ذهن انسان به طور خودکار همه ی نشانه های را در جهت اون مرتب می کند.

حالا همه چیز جز به جز، وجه تشابه اطرافم هست با لندن 1984: تصنیف عاشقانه ای که با بکگراند نام امام پخش می شود.

می دانم که عاشقانه اش برای دیگری بود...
اما من مانند وینستون اون لندن نیستم.

من سر عصیان ندارم.

هیچ وقت نداشته ام.

من با کارآگاه سامرست موافقم.

البته با ویلیام آغاز فیلم.

یک مرحله ای از دانستن هست که آدم می داند هیچ کاری از دستش بر نمی آید.

یعنی انقدر از ناتوانی خودش و برتری نقطه ی مقابلش می داند که می داند هر تغییری در جهت بهبود امکان ناپذیر هست.

معمولا سپس این مرحله ادم ها به یک درجه ای از اعتماد بنفس می رسند که به مقابله می پردازند.

اما اون عده انگشت شمارند.

به قول نمی دانم که " هر تغییری مرا بیمناک می کند." می دانی تغییرات بزرگ به راحتی رخ نمی دهند.

و تغییرات بزرگ قربانیان بزرگ تری می خواهند.

تصویر وینستون در کافه ای در ذهنم نقش بسته که حالا با تمام وجود لبخند ناظر کبیر را درک می کند.

عشق.



نمی توانم افکارم را مرتب کنم.

این چیزی نبود که میخواستم بگویم.

حداقل همه اش نبود.


135:

سخت هست ....




پی نوشت: ادامه اش را نوشتم.اما یادم افتاد که حرف هایی هست که نباید هیچ کجا بزنم.


136:

هنوز ضجه زن های خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را
کسی نبرده ز خاطر ، کسی نخواهد برد
ز یاد خاطره باغ شعله ور شده را
کسی نبرده ز خاطر نه صبح رفتن را
نه عصر های به دلواپسی به سر شده را
جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان کوچه های تر شده را
نه ! این درخت پر از زخم خم نخواهد شد
خبر دهید دو سه شاخه تبر شده را


137:

روی حرفم می ایستم
روی تمام اشتباهاتم می ایستم
چشم باز میکنم
تمام زندگیم اشتباهی میشود
روی کوهی از اشتباه ایستاده ام
توان برگشت ندارم
گاهی باید دور زد
ما به امروز اعتماد نداریم
چه برسه به فردا
اگر دور بزنی شاید همین مسیر اشتباهی هم از دست بدی
من بیدارم..خواب میبینم که بیدارم..
"جهان آلوده خواب هست و من در وهم خود بیدار"
چشم آدم که بترسه زندگی تلخ میشه
چشمم ترسید
چشمم ترسوست
همه ی زندگیم اشتباهیه
هیچ کس این را نفهمید
هیچ کس این را نفهمد لطفا

پ.ن.

کابوس

138:

حق داری
حق داری که بهم اعتماد نکنی
حق داری که به هیچ کس اعتماد نکنی
هر چی بین ما بوده تموم شده
تو یعنی گذشته و من می خوام که گذشتمو فراموش کنم
تموم شد ...تموم شد روزایی که تباه شدم !!
روزایی که همه چیزمو از دست دادم
تو !! تو بدبختیام نبودی حتی یه زنگ هم بهم نزدی که ببینی
چطور با سرنوشت تا می کنم
من عوض شدم
من روزایی رو پشت سر گذاشتم که یاد گرفتم تا
دنیا دنیاست دیگه به کسی اعتماد نکنم
دیگه واسه کسی درد دل نکنم
فکر کن منو نداشتی ...

فکر کن من امت ...
دنیای من با دنیای تو یه دنیا فرق می کنه
داستان منو تو تموم شد ...نقطه ته خط .

139:

من آزمون های زندگی را تاب نیاوردم !
همه ی چیزهایی که فکر می کردم می توانم از پس شان بربیایم
ساده ترینشان حتی
بر نیامدم
نیامدم
نیامد...

پ.ن: لعنتی !

140:


کابوس
ترس
آرامشی که فقط باید بین حرف هایی پیدا کرد که روزی کابوس میشوند
راه را پیدا کردن حتی وسط کابوس هم لذت داره هم آرامش
دستت کجاست
چرا دستات را پایین گرفتی؟
میخوای اگه خوردی زمین زخمی نشی
دستات را بالابگیر
نترس نمیزاره زمین بخوری...


141:

دختر خسته بود.

دختر بی اندازه غمگین بود و نامید.

دختری یک پیکر بود از نقاب ها.

دختر هی با روان شناس خیالی اش حرف میزد.هی تعریف می کرد .مرور می کرد.همه چیزووو از اول.از دبیرستان.از دبستان.از گهواره.از رحم.

دکتر همیشه زیر دوش پیش او می امد.دکتر اگز دختر نقاب میزد می رفت.دختر زیر دوش نقاب نداشت.


دختر هیچ وقت از خودش نمی پرسید کجای کارا را اشتابه می کرده.

دختر می دانست.کجای کارا اشتباه کرد.

دکتر انگشت روی نقطه های حساس زندگی اش می گذاشت.دختر اه می فرمود.


از سقف حمام صدای باران جرجر می امد.اب سوزنی می ریخت.اشک داغ.

142:

امروز یک سیلی محکم خوردم....از دست روزگار
چه نادونن انانی که فقط بلدند بگویند حقش بود...

143:

نشسته ام
توی خودم مچاله شده ام
اونقدر که جایی را نگیرم
اونقدر که جای هیچ کس را نگیرم
جای خودم را بدهم به همه
که جایشان تنگ نباشد
مدام به من فشار نیاورند که جاباز کنم
راحتم بگذارند
مچاله شده ام
میخندم
چشمانم خیس میشود
چیزی در دل من هست
که نمیتوانم فرمودن

پ.ن.

لعنت

144:

حالا هی بخند
بخند
بلند بخند
هرچه ق%ای خنده تو بلندتر باشه
من بهتر تومخم میره
که عروسک خیمه شب بازی بودن رو تموم کنم
اما تو بخند
این شاید آخرین یادگاری برای من باشد



145:


دلت را برای کسی مچاله نکن
اینجا ارزش مچاله شدن را کسی نمیدونه
وتاوان مچاله شدن از دست دادن
از دست دادن نداشته ها
خودت باش
گریه کن و اشک بریز
بخند و اشک لعنت را بریز

146:

پدر بزرگ من خیلی مؤمن بود.
پدر سه شهید بود
تمام شهر مقابلش خم و راست میشدند
اگر عکسش را ببینی با خوش خنده گی ها و مهربانی های صورت امام مو نمیزند
مخصوصا" روزهای آخر زندگیش
توی عکسی که با خامنه ای انداخته بود
انگار که امام و خامنه ای کنار هم نشستند
وقتی امت عکس را میبینند و ازین همه شباهت تعجب مینمايند مادرم
ذوق میکند و اونقدر به او افتخار میکند که هر دختری به پدر خوش نامش..
پدربزرگم کلاه سفید حاجی ها را می گذاشت روی سرش
پوشش سراپا سفید میپوشید
عبای قهوه ای را روی دوشش می انداخت_آخوند نبود_
و با اینکه روزهای آخر اونقدربیمار بود که گاهی خودش را هم نمی شناخت
تا لحظه ی آخر تمام نمازها و روزه هایش را خواند و گرفت.
اما،
یک چیزی توی این شخصیت خیلی ایده آل و خوب بود
که همیشه من را از او متنفر میکرد
مادرم مجبورم میکرد دوسش داشته باشم
من نمیدانستم چرا باید دوستش داشته باشم
اما مجبور بودم..
و چون حق انتخاب نداشتم میگشتم و دلایلی پیدا میکردم که دوستش داشته باشم
هیچوقت هیچ دلیلی پیدا نمیشد
جز گردنبند بدلی نارنجی رنگی که وقتی خیلی کوچک بودم از مکه برایم آورده بود
و من خیلی دوستش داشتم
یک جایی هست که آدمهای ایده آل کم می آورند
یک جایی هست که اشتباهات بزرگی مینمايند
اون هم درست مقابل چشم من تاب میخورد
مقابل چشم ِ من ِ نابخشنده
پدر بزرگم هیچوقت مرا نمیدید
فوقش وقت میکرد میان اینهمه نوه
دستی هم میکشید روی سر من
یا ریش های سپید برفی بلندش را فرو میکرد توی صورتم
و از اون محبت قدسی خودش نصیب من میکرد
اصلا فکرش را نمیکرد بین
اینهمه بچه ای که دوستش دارند یک نفر ازو بدش بیاید
وقتی مُرد فهمیدم مجبور نبوده ام غریبه و نگاه نفرت انگیز و برترش را دوست داشته باشم
مجبور نیستم افتخار کنم به او
و دوست داشته باشم کسی را که هر بلایی میخواست سر ِ زندگی من و ما آورد و بعد متحول شد
فقط مجبورم تماشا کنم آدمهایی را که ازاو به خوبی یاد مینمايند
آدمهای فراموشکار را تماشا کنم
و توی دلم به پدربزرگ پوزخند بزنم
که نشسته هست توی بهشت و فرشته ها دورش می چرخند
و هیچ نمیداند یک نفر هست که از او بیزار هست.

147:

میشود اسمش را گذاشت خوشی ای که زیر ِ دل ِ آدم میزند!
دقیقا با همان لحنی که مادر، وقتی شکایت میکنی، میگوید.

اما هرچه که هست،

حالا یا خوشی ای که زیر ِ دلم زده، یک جورایی اطرافم را به سیاهی میزند،

یا یک سیاهی ِ اصیل، که حسابی ، روشن ترین لحظاتم را، حتی وقتی که آفتاب ِ ظهر تابستان روی سرم هست، تاریک میکند.

هرچه که هست، خوب نیست.

اوضاع هیچ خوب نیست.

از روی نا امیدی زمزمه هم کنم این نیز بگذرد،
باز برخلاف ِ همیشه احساس ِ آرامشی به روحم تزریق نمیکند.

مثل ِ یک، نمیدانم، مثل ِ یک سقووط هست از ارتفاع بالا.

که هنوز روی زمین نرسیده.

دارد بین هوا دست و پا میزند.

خودم را میگویم.

دارم دست و پا میزنم.



چه میدانم،
هنوز هیچ کس ندیده، خورشید از داخل چاه طلوع کند!

148:

پوزبند سگ را که باز کنید گـاز می گیرد !

حکایت بعضی از همین آدمهاست..


149:

بچه که بودم از دعوا کردن فراری بودم
همیشه ساکت بودم و از هیاهو به دور
سعی میکردم جوری رفتار کنم تا با کسی دعوام نشه
چون راستش از دعوا میترسیدم
شهر ما هم که مثل شهرای دیگه نبود
تا سن 15 سالگی همه دلشوره خانواده اینه که بچشون را ندزدند
15 را که رد کردی جواب سیلی را با چاقو میدن
جواب لگد را با قمه میدن
اگرم تو دعوا خون از دماغ کسی بیاد باید تا ماه ها منتظر باشی تا یه جایی یه خونی ریخته بشه!
واسه همین از دعوا کردن میترسیدم
تا اینکه یه روز مهرداد "داداشم" تو محله قدیم پدرم "که پر از اراذل و اوباشه " با یکی از همین خلافکارا دعواش شد
نتونستم کنار بایستم رفتم جلو
اون روز پسر عمم هم رسید و زد و خورد بدی بین ما شد
این شد آغاز
تقریبا سوم راهنمایی بودم که این اتفاق افتاد
کم کم منم شدم یکی مثل بقیه
اول دبیرستان با اینکه شاگرد اول شدم
یکی دو تا دماغ شکوندم و تا مرز اخراج رفتم حتی یادمه تو یه دعوا مشتی کوبیدم تو سینه یه نفر، طرف تا مرز خفه شدن هم پیش رفت
سال دوم و سوم هم به همین منوال گذشت
از سر شکوندن با چوب دستی گرفته
تا یقه معلم را گرفتن
ولی خب چون درسم خوب بود و تو امتحانات تیزهوشان واسه مدرسه مقام میاوردم مورد حمایت مدیر هنرستانم بودم
آخه اکثر دعواهایی هم که من و رفیقام توش نقش داشتیم یا به خاطر زور گویی شخصی به شخص دیگه بود که ما دخالت میکردیم
یا با بچه هایی که دنبال دخترای امت بودند دعوامون میشد
میشه فرمود با پارتی بازی حق به ما داده میشد!
در هر حال گذشت و وارد دانشگاه شدم
من هیچ تفاوتی برای دنیای درونم قائل نشدم
هنوز شر بودن و زیر بار حرف زور نرفتن و مرام و معرفت و لوتی و رفیق بازی تو سرم بود
تا اینکه یه اتفاق مسیر زندگی من و بهترین رفیقم را عوض کرد
کسی که از رو رفاقتش قسم میخوردم با یه شیرین بازی و جو سازی که کرد زیر آب من و حامد را زد
سر همین جریان دعوای حسابی راه انداختم و آخرش من موندم دیگم!
سر این اتفاق خیلی داغون شدم
هم من هم حامد
اخراج شدن حامد از همه چیز بدتر شد
چون همه زحمات من بر باد رفته بود
خیلی با خودم فکر کردم
این اتفاق باعث شد چند ماهی گوشه گیر بشم
یه جورایی پیر شدم
وطرز فکرم زمین تا آسمون فرق کرد
حرفای بابام را میفهمیدم
ازون روز تصمیم گرفتم تو هر مسئله ای صبور باشم
زود از کوره در نرم
بزارم زندگی خودش پیش بره
دیگه تو هر مسئله ای دخالت نکنم
نه اینکه نمیهمم ولی از گوشه ایستادن خوشم میاد
ازینکه استقامت کنم تا پشیمونی ها را تماشا کنم
حالا دیگه میفهمیدن که چرا بابام میگه از شر دوری کن
بزرگی به زور و تندی نیست
بزرگی اونیه که ببینی و بتونی سکوت کنی
کسی قدرتش بیشتر که زورش به زبونش برسه
حالا تو این موندم تو بچگیم میترسیدم یا الان؟!
هر دوتاش را میشه به ترس ربط داد

ولی این ترس کجا و اون ترس کجا
ترس از جون
ترس ازینکه بشم یکی مثل بقیه، به اندازه اونا محدود فکر کنم، بشم کسی که بشه لهش کرد!


150:

خانم ها،
آقایان!

این پشت،
پشتِ خودم را میگویم.

دیگر جا ندارد!

شما را به خدا از راه که میرسید،
پوشش ِ بیرون را که میکنید،

خودمانی که میشوید،

نگویید آمده ام تا پشتت بایستم!

یک لحظه، فقط یک لحظه،
به قطاری که این پشت هست نگاه کنید!

این صف، فرو می پاشد.
دیر یا زود.
آدم ها پشت ِ سر هم، خیانت مینمايند.

دلم، کسی را میخواهد،
از راه برسد،
بگوید آمده ام کنارت باشم!

حالا برو،
بنشین اون جا.
من دلتنگی دارم!

151:

هيچ وقت اون دوتا پاي تو پوتين رو كه آش ولاش و خوني از زير پتايشان رايشان برانكارد آمبولانس بيرون افتاده بودند رو فراموش نمي كنم .
من اونروز 6ساله بودم اما خوب يادمه كه ازديدن اون پاها كه شلوار پلنگي پاشون بود و سوراخ سوراخ وخوني بودن خيلي دلم گرفت
نترسيدم اما دلم گرفت
بابام داشت با دوستش صحبت مي كرد و حواسش به من بود كه جنازه رو نبينم اما من پاهاي خونيش رو ديده بودم .
اونروز براي اولين بار اسم شهيد را شنيدم
البته بعدها خيلي اين اسم رو شنيدم اما هيچ وقت خاطره اون دوتا پاي خوني از ذهنم خارج نمي شه
بااينكه هيچ وقت صورت اون شهيدو نديدم اما تصورم اينه كه يك مرد با صورت خوني اما با لبخند زير اون ملافه دراز كشيده بود و اززير ملافه به من مي خنديد شايد هم باديدن من ياد پسرش افتاده بوده و داشته گريه مي كرده .

152:

بعضی وقتا میترسم
و این برای من از همه چیز وحشتناکتره !
من همیشه از چیزایی ترسیدم که دوستشون داشتم
.
.
.
از عشق از زندگی از اینده و از ...

الانی که کنار توام !

زندگی کردن قشنگترین تصور ممکنه یه ادمیزاده .

.

.

و تو یه خاطره ی خوب



این ترس مبهم هیچ وقت رهام نکرده حتی وقتی دستات تو دستام بود ..




دستام ...

نمیدونم تونستی حسشون کنی یا نه ..



من سپس خودم .

.

.

به تنها انسانی که ایمان داشتم تو بودی ..

و البته هستی .

یه چیزی از چشمات میگیرم یه باور ...

که باعث میشه با هیچ چی حتی خودت سرمو مقابل زندگی خم نکنم ..



باور کردن یه ادم ...

پذیرفتنش ...

پرستیدنش ...

و در اغوش گرفتنش یعنی اتفاقی که خدا هم واسش منتظره ..

153:

من از آیینه ها،
یا کلا هرچه مثل ِ آدم هست،
بیزارم!

154:

شب قدر منو یاد تو میندازه!

155:

بدترین چیز اینکه تظاهر کنی آروم باشی
تظاهر کنی حالت خوبه
کسی نباشه باهاش حرف بزنی
کسی درکت نکنه
و فقط بگی خوبم
خوبم خوبم
اروم اروم

156:

به امید یه زندگی بهتر از فاضلاب خارج شد اما خیلی زود با حشره کش نابودش کردم
ساده بنویسیم

157:

خیلی وقت می شه که اعطرافی نکردم .
آخریش تو همین تاپیک بود .
اینم خودش یه اعطرافه نه ؟

158:

پرده ی اول - داخلی - کلاس ِ فیزیک

شاگرد ها، نشستند، درس گوش مینمايند،
معاون رد میشود،
داخلِ کلاس را نگاه میکند،
بچه ها هیچ به روی خودشان نمی آورند!

پرده ی دوم -داخلی - همان کلاس فیزیک

معاون همان مسیر را عقب عقب برمیگردد.
مقنعه ها تا نوک ِ بینی به جلو کشیده شده.


پ.ن : گاهی این معاون ها از معلم ِ فیزیک نامحرم ترند!
پ.ن 2: خدا؟
پ.ن 3: باید میفرمودم!

159:

من آدم کنار کشیدن نبودم.

هیچ وقت.
یا ایستادم و کنار امدم.
یا ایستادم و صورت مسئله را پاک کردم.
زیر باران
توی برف
وسط ذل آفتاب
ایستاده ام.
من آدم ایستادن هستم.
من درختم.

دیگر حوصله ای نیست
بزرگ شده ام
ریشه زده ام
زندگی دیگر بازی نیست برایم
به چند گزینه ی عددی ختم نمی شود
که هربار یکی شان را جا گذاری کنی
حذفش کنی
نمی شود
با ضریب خطا پیش نمی رود
باید حلش کرد
به جواب رسید
نرسیده نباید رفت
از اون اتوبان هاست که یک کارگر بی حواس دوربرگردان را یادش می رود.
یادش نرفته بود
من می دانم، شیطنتش بود.
می ایستم
اون قدر که مطمئن شوم
مطمئن که شدم
گور بابای هر چه ریشه و تعلق و خاطره
راه میفتم..
من آدم رفتن ام.
همیشه بوده ام!

160:

توی این تاپیک برنامه بود اعطراف کنیم .
هستارتر کلاغ بود .

شورشی .
اوایل خوب بود .

طغیان و شورشی که در وجود می قلید !
حالا مدتی هست که کلاغی نیست ، هر چند بویی و رد پایی می آید و می رود .
اعطراف من این هست برای کلاغ :
پدرها می میرند و بچه ها بزرگ می شوند .
پدر هرچه بگوید بچه جون جیزه آخرش دست بچه می سوزد .
امان از اون روزی که به بچه پر و بالی بیشتر بدهی .

بیشتر از اونچه که می باید .
اونوقت سر مادر با پنبه بریده می شود و سر پدر با جار و جنجال زیر آب .

و این هست قصه ی سکوت من .
این قطار لعنتی تا کجا بوق مرگ را می کشد ؟

161:

اعتراف میکنم کم اوردم خیلی کم اوردم
فرمود پشتت هستم فرمودم پشت نمیخوام فرمود کنارتم فرمودم میخوام دورم خلوت باشه
فرمود می ایستم نگاهت میکنم
فرمودم دیدنی ها 1 شنبه هاست!
تا دیروز تا دیشب خیلی عصبی بودم سپس حرف زدن خداحافظی نکردم
گوشی قطع شد و من گوشیم خاموش شد رفتم بخوابم اما نیم ساعت بعد صدای زنگ تلفن
مامانم بیدار شد جواب داد دختر خاله ام این موقع شب!!
مامان فرمود با من کار داره گوشیو گرفتم داد زد میلاد و به سکته رسوندی!!!
من!!!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
زنگ زدم موبایلش جواب نمیداد زنگ زدم خونه شون خواهرش فرمود داریم میریم بیمارستان
باورم نمیشد !!چند ساعت بعد خواهرش به گوشیم زنگ زد فرمود با میلاد حرف بزن
میلاد صداش در نمیومد و میترسید که من چیزیم نشده باشه!!!
اعتراف میکنم در حد سنگ شدم!
اعتراف میکنم دیگه صدایی تو قلبم نمیره!!
اعتراف میکنم میخوام بس کنم نمیشه نمیتونم نمیزارند!

162:

اعتراف نمی کنم که چه بر سرم آوردی حتی در کمینت ننشسته ام می خواهم از دیارم بروم سر گذشتم را برای هر که دوست داری بگو بگو که چه بر سرم آوردی من از آبرویم نمی ترسم تو من را با اسید حسادت سوزاندی امروز تمامی خطراتم را ورق ورق کردم در پوشه ای که برای شکایت از تو گرفته بودم پیچیدم تا با خودم ببرم دستهایت خالیست تو فقط یک عکس از من داری اونهم اونقدر سیاه هست که هیچ چیز معلوم نیست من حتی گریه هایم را با خودم میبرم تا تو دیگر نبینی تا بخندی .

رو سیاه بشی که زمین گیرم کردی من شبانه می روم

163:

اعتراف می کنم این شبها بدون فکر تو خوابم نمی برد .


164:

باید بگویم،
چند روزی هست،
که صفحه ی اصلی گوشی،
شده تصویر پسر و دختری،
ظاهرا عاشق!

و باز باید اعتراف کنم،
چند روزی هست،
وقتی شاعری عاشقانه میگوید،
چشمانم خیس میشود،

و باز باید این را هم بگویم،
چند شبی میشود،
که قبل از خواب،
خیال میکنم دوستدار شدم!

اما اعتراف میکنم،
هنوز واقعا نمیدانم چه مرگم هست!

- دوستدار یعنی عاشق.

یعنی شکلی از عاشق که هنوز پاک و ناب مانده.


165:

آدم خوبی بود

166:

خدایا بگو چکار کنم من خسته ام خدایا با من باشم که بی تو هیچم.........


167:

دل به دریا زدم!

168:

خیلی خسته ام گیج ام از بودن و نبودنم

169:

برا فرمودن این حرف تو جمع حواسم را خیلی جمع میکنم

به این نظام اعتقادی ندارم
اگه کسی غیر از این فکر میکنه خوشحال میشم دلایلش را خیلی منطقی و مودبانه تو پیام خصوصی برام بگه

170:

خواستن یا نخواستن نمیدونم باید انتخاب کنم سخته فکر نمیکنم بتونم پس چه کار کنم دیگه دارم داغون میشم ...............


171:

تا حالا خسته شدی از دست دنیا تا حالا خسته شدی از این همه .........


172:

اصلا از دلتنگی نمیترسم!!!!!!!

173:

هیچ کجا نفرمودم و نمیگویم

...

در قلب خودت بین خودمان بماند که من منتظرت هستم ...



اگر بگذاری و رسوایم نکنی بین خودمان میماند

174:

میون این همه دختر تک بود کاش فاصله ها باعث نرسیدن ما نمیشد
با این همه بی محلی هنوزم دوسش دارم
هنوزم که با دخترا دیگم فقط اون تو قلمبه هیچکی نمیتونه جاتو تو قلبم بگیره ولی اینم بگم هیچ ام دوست ندارم نه باهات زندگی کنم نه باهات باشم
کاش دوست نداشتم میتونسم فراموشت کنم

175:

اگه این بارم حساب کنم میشه دفعه ی 13 هم که میام تو این بخش تا مثل همه ی شما اعتراف کنم
اما نمیشههههههههههههههههههههه ههههه
اعتراف میکنم که واقعا ترسو و کم جراتم!
اما یه روز توی همین بخش به خیلی چیزا اعتراف میکنم
اعترااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااف!!!

176:

حرفهایی را که هیچکجا نمیتوان زد، میتوان بلعید.

(درسته)
چاق هم نمیشویم!!
فقط شاید گاهی قاطی کنیم!
باز هم بهتراز پشیمانی از فرمودنش هست!!

177:

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو اونجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو اونجا که تو را منتظرند
قاصدک...
در دل من همه کورند و کرند

178:

همین روزهاست که عده ای،
همان نگران های همیشگی،
در همین خیابان ِ اون طرف،
برای برکناری ام از انسانیت،
راهپیمایی نمايند.

و من همچنان،
در کافه ای نه خیلی دلگیر،
فنجانی قهوه مینوشم،
و برای نگرانی های فرداشان بر نامه میریزم.

آدم ها،
دوست دارند نگران ِ حال ِ آدم باشند.

نگرانی،
یکجور حس ُ سلطه ی خوشایند دارد.
خوب میفهمم.

بگذار همه مادرانم باشند.

به کجای دنیا بر میخورد!

179:

گاهی حرفهایی را که هیچکجا نمیخواهیم بزنیم،میزنیم و بعدش عذاب وجدان به سراغمان میآید.
اما وقتیکه حرفها در کاسه ی وجودمان به تنگ میآیند.
گویی احساسی ازدرون فریاد برمی آورد: دیگربس هست خاموشی!!!!
چه میتوان کرد!!!

180:

حرف نیست درده...


درد آدم نبودن آدما...
درد غریبه شدن مردونگی
گمشدن بین به ظاهر آدمایی که انقدر گستاخ شدن که از پشت خنجر زدن و به فراموشی سپردن
رودررو چشم تو چشم خنجرشون تا دسته تو قلبت فرو میکنن...
کاش یکیشون جوابم و میدادن:
آخه مگه چه بدی ای کرده بودم؟

181:

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت هست .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن هست ،
مثل تنها مردن

182:



امشب میخواهم پرواز کنم به سوی ابدیتی بی پایان

نمیخواهم در زمین و وقتت باشم ، خدایا

باید بروم

هوای رفتن در مشامم پیچیده گویا او را میشناسم

آری رفتن خود یک آمدن هست

183:

روبرویش نشسته ام..دارد میگوید نام خانوادگی ت چقدر شاعرانه هست...مثل تخلص..وچه ترکیب جالبی میشود با اسمت..خیلی خاص هست..نشنیده بودم هیچ..و مثل همه اونهای دیگر خیال میکند که چه حرف تازه ای میزند.

در جوابش لبخند میزنم ..همانطور که در جواب به همه.

می پرسد چطور صدایت کنم اسمت یا..خنده ام میگیرد..نمیتواند شبیه روانشناس ها نباشد.

میخواهم بگویم نامم را صدا بزند اما میگویم هر طور راحتترید.

نامم را که انتخاب میکند خیالم راحت میشود..نمیدانم چرا.



چهراه اش آرام هست..مهربان هم هست و چقدر دوست دارد کمک کند..پیداست.

وقتی میخواهد حرف بزنم سخت شروع میکنم اما..حرف میزنم و حرف میزنم..و او..گوش میکند و گوش میکند.

میگوید راحت باشم..خیال میکند میخواهم گریه کنم ..گریه نمیکنم اما از گوشه چشم راستم مدام آب می آید..که نمیدانم چرا درست همان یکساعت مدام ادامه دارد و بعد قطع میشود ..اونقدر زود آشنا میشود که نمیتوانم همه حرفهایم را بزنم..باید غریبه میماند.

حرفهایم که تمام میشود حرفهای خوبی میزند و در آخر میگوید طبیعی ست اگر..راست میگوید من هم میدانم که طبیعی ست.

میگوید اگر فرار کنی تا آخر عمر دنبالت می آید..یادم می ماند..

وقتی از اونجا بیرون می آیم حالم بهتر هست.

چند ساعتی را در کتابخانه می گذرانم بدنبال جواب فقط چهارسوال و بی فایده.



هوا رو به تاریکی ست..باد می آید..کنار آب نما رو به چمنزار می نشینم و بی مقدمه شروع میکنم به حرف زدن با دختری که اونجا در چند قدمی من نشسته..فارغ التحصیل شده وبدنبال مدرک آمده.

سوال پیچش که میکنم می پرسد ترم یکی هستین؟ آدرس کتاب فروشی بزرگ شهر را که میپرسم از رتبه ام سوال میکند و با تعجب میگوید جای بهتری قبول نمیشدی..لبخند میزنم من ارشدم معلوم نیست؟ میخندد آهان..خب نه ..نه معلوم نیست..میدانم که معلوم هست سال گذشته در دبیرستان نبوده ام.خداحافظی که میکند آرزو میکنم همین جا قبول شود.

ذوق زده میشود و من فکر میکنم دعا ازین بدتر هم میشد؟..راهم را میکشم و میروم..انگار که آمده بودم فقط او را به حرف بگیرم حتی اسمش را هم نپرسیدم.



یک روز بعد دوباره توی اتاق نشسته ام..تنها..و به این فکر میکنم که چقدر خالی ام..وچقدر بی انگیزه..و چقدر..چقدر..چقدر دلتنگ.

سرم را فرو میکنم توی کتاب و میخوانم..گوشی ام زنگ میخورد..با اشتیاق جواب میدهم


میگوید زنگ زده که مرا از نگرانی خارج کند..گوشی را که قطع میکنم دوباره پشت میز مینشینم مداد را توی دستم فشار میدهم و بغضم را فرو میخورم..یادم می افتد که باید تا شب 42صفحه را تمام کنم و کتاب سمیه را برگردانم.



"من سردم هست


من سردم هست


و انگار که هیچوقت گرم نخواهم شد.."


پتو را دور خودم پیچیده ام و روی تخت نشسته ام..اتاق تاریک هست..همه در خوابند


دلم گرفته هست..دلم..گرفته هست..دلتنگم ..وچقدر هم دلتنگ


سجاده ام را باز میکنم و دو رکعت نماز میخوانم..نماز والدین..شاید باد خبر ببرد که چقدر دلتنگ دستهای چروکیده اش شده ام..چه کسی فرمود خاک سرد هست؟ داغ..تازه می ماند..حداقل تا چهل روزش را خوب میدانم..و تمام اینها..تمام اینها را..

باید به تنهایی ایستاد..وچقدر سخت..چقدر سخت هست ایستادن..اونگاه که تکیه گاهت رفته باشد.

یادش را توی ذهنم مرور میکنم..لحظات آخر را..خاطرات خوب ..بد..

هیچ نمی دانستم که جای خالی ش انقدر میتواند درد داشته باشد..هیچ چیز آرامم نمیکند این روزها..و اشک ..تنها اشک هست..بی هیچ خاصیتی..هیچ..هیچ..هیچ

184:

دوست دارم تمام نگرانیهایم را
به اغوش مردانه ت بسپارم
.
.
.
.
همانگونه که همیشه میخواستی

.
.
.
و اغوش تو ....
تنها تکیه گاه من باشد
همانگونه که همیشه ه ه ه ه ه ه
خواسته ام !

185:

اگراز پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، بهخاطر
بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای
مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هست
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی

186:

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.
معنای سادگی
پشت چیزهای ساده پنهان می شوم که پیدایم کنی
اگر هم پیدایم نکنی، خود چیزها را پیدا می کنی
لمس می کنی هرچه را که من لمس می کنم
و چنین نقش دست هایمان یکی می شود

ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد
همچو ظرفی مسین
خانه خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو درمی آورد
همیشه سکوت زانو زده می ماند

هر واژه گریزی ست
به دیداری معوق
واژه اون دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد.



187:

منتظرت میمانم
هر جای دنیا که باشی
قلب من به اشتیاق تو میتپد
ای اشتیاق همه ی جوانیه من

188:

از عادت های بد من اینه که الکی به ادمااا میگم دوسشون دارم.


فقط برای این که بعضی ها باشند که حتی خودم هم فکر کنم که دوستاشان دارم.


انسان در نقطه ای که بین فهم و حماقت هست.

از همه کسی متنفر میشود.و عصیان می کنم.



مثل دوران بلوغ.

189:

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.
می خواهم با تو بخوابم

می خواهم با تو بخوابم
پهلو به پهلو

موهایمان پیچیده در هم
و دهانت
بالشم باشد.
می خواهم با تو بخوابم
پشت به پشت
بدون نفسی که
جدایمان کند
بدون کلمه ای که
پریشانمان کند
بدون چشمهایی که
دروغ بگویند
عریان.
می خواهم با تو بخوابم
سینه به سینه
مشتاق و عرق ریزان
و می خواهم
بدرخشد تنم
از هزاران لرزه
و از پا بیافتم
در نشئگی رخوتی دیوانه
و دراز بکشم
در سایه ات
و تنم چکش بخورد
از زبانت
و بمیرم
از شادی.

***

چشم هایم را به دریا انداختی
رویاهایم را بیرون کشیدی از دستم
بریدی ناف آبی ام را
و جنین را غرق کردی
میان جلبک های سبز موهای شناورم.

***


دزیده ام
پرنده ی زردی را
که در شیطان زندگی می کند
به من می آموزد
فریب دادن مردها
گوزن ها
فرشته ها را.
می برد
تشنگی ام را
پوشش هایم را
خیالاتم را.
می خوابد
اما خواب هایم
می دوند میان سقف ها
زمزمه می نمايند
قیافه می گیرند
و وحشیانه عشق بازی می نمايند
با گربه ها


جویس مانسور

190:

میترسم!!!
میترسم تا ابد در نقشم باقی بمانم
میترسم تا ابد لبخندهایم تصنعی و بغض هایم در گلو خفه شوند

میترسم !!!
از باورهایی که دیگر باور ندارم
از نگاههای با محبت و پراحساس
از حرفهای به ظاهر تسکین دهنده ادمها
از دستت هایی که برای یاریم می شتابند
از همه و همه میترسم


پ.ن: از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسم ......

191:

خدا را نمیدانم
اما من تو را میفهمم
بیشتر از تمام خدایان دنیا
چرا که خدایان
نه عشق ورزیده اند
نه طعم شکست را چشیده اند و نه گذشت کرده اند که اگر هم گذشت میکردند از انها چیزی کم نمیشد !
ولی از من میشود
کمتر میشود مدااااا م
و نه بدتر از همه
دلتنگ میشوند
.
.
.
چه موجودات غریبی هستند این خدایان
نمیدانم
از من ِ زمینی اینگونه خدا ساخته ام !
یا من ِ زمینی نمیتوانم خدایان اسمانی را درک کنم !..
.
.
و باز هم نمیدانم های من
اگر ما را نمیفهمند
خداییشان از برای چیست
و اگر میفهمند (؟)
که نمیشود!چون من از زمینم و انها از اسمان خود پایین تر نیامده اند
کجا بر سر سفره ی ما بوده اند که طعم عشق و شهوت و شور و مستی را بفهمند !
اصلا ایا برنامه هست چیزی بفمند یا نه !
رب النوع های همیشه مجهول و قوی و توانمند را به انسان دو پایی مثل من که از دلتنگی کمر خم میکند کجا و انها کجا !
.
.
؟

192:

کی میایی

خستم.

دلم گرفته و خستم.
با امروز شد چهار روز و دیگه چهار شب که نمی خوابم.
دوست دارم که بخوابم ولی فکر تو.
خستم.
روحم خستست.
دستم به کار نمی رود.
دیروز داشتم کار می کردم که تاول انگشت اشاره ام ترکید.
نشستم زمین و زار زار گریه کردم.
نه از درد زخمم.
از درد تو.
خستم.
نیستی.
خستم.
نمی آیی.
لعنت به راهی که بیش از فرسخ های رمان ژولورن هست.
خستم.
پس کی می آیی؟
این بار به همین سادگی نیست
من هم ایلیا.م همیشگی نیستم

193:

بگذار بگویند که او بی پرواست...

بگذار صدای نفسهایم دیوانه ات کند...
من به خدا اعتراض دارم که اگر هست چرا نیست
چرا نوازشم نمیکند؟
چرا حتی منعم نمیکند؟
بگذار در آغوش تو بخوابم...
خدایی که خدا هست عشق را میفهمد...

من تا مرگم فاصله ای ندارم

بگذار وقت مردنم مرا سنگباران نمايند
با تو با هرم نفسهایت درد را نمیفهمم

بگذار حتی سپس من بگویند او بی پروا بود...
او شرم نداشت...

خدایی که خدا هست...عشق را میفهمد...

و سپس من چه فرقی دارد که چه میگویند؟

بگذار صدای نفسهایم دیوانه ات کند......

194:

شرم که نمیکنی از تقویم این روزهااا
شرم.....

که.........

نمیکنی


تماما روزهایم را از من گرفته ای و هیچ شرم نمیکنی
تماما ، تمام من شده ای و هیچ شرم نمیکنی
تماما دلم برایت تنگ هست و هیچ شرم نمیکنی


اخر ِ این روزها
تو را از خجالت در میاورم
تو را........

از خجالت.........

در میااورم
به شکل رجز خوانی بخوان !!!
میخواهم تو را .......از خجالت .....در بیاورم ...



195:

این حرفیه که هیچ وقت بهت نزدم...گاهی از بدم میاد.نمی دونم چه جوری هم ازت بدم میاد هم عاشقتم؟
تو منو دیوانه کردی.

ازت بدم میاد...
عاشقتم...
ازت بدم میاد...
عاشقتم...
باز آخرش عاشقتمه.پس حتما عاشقتم.آره دیگه لابد...
یکمم ازت بدم میاد...نه گاهی وقتا ازت بدم میاد اما از تو ی همون وقتا هم برات میمیرم.
باز اخرش برات میمیرم شد...پس حتما...
خدا تورو منو هرچی عاشقه شفا بده...
خل وضع بودنم به ما اضافه شد...دست شما درد نکنه...دمتم گرم!!!

196:

حرفهایی را که هیچکجا نمیزنیم ؛
گاهی میزنیم،
اصلا فریادشان هم میزنیم.
چه اهمیتی دارد؟!!!!
کو گوش شنوا!!!

197:

نمیدونی چه قد دیر میگذره
انگار به قول یه شاعری
به پای عقربه های ساعت وزنه انداختند
چه دیرررر میگذره
چه دیرررر

198:

به خدا توکل کردم به خودم فرمودم
تو که از ریسمان سیاه و سفید میترسی
تو که یک عمر زجر کشیدی چرا دوباره چشم بسته
امتهان اخر رو دادی ولی شرمنده که مردود شدی .
دلم گرفتارت شده بود .

ولی حالا دیگه دلم با دلت یکی شده
تا نفس تو سینه دارم ...روز و شب همینه کارم که بگم

دوست دارم دوست دارم

199:

می دونم حالا خوابی.
این انتخاب تو هست و باید بهش احترام بزارم.
اسمت رو توی ذهنم عوض می کنم و می زارم بانوی سکوت.
هرچی هست از خانوم م بهتره.
تو چیزی به من بدهکار نیستی.

اگر وجدانت راحتت می زاره که اینطور بی رحمی.
به همین سادگی
ایلیا.م

200:

به حدی تنهام که نفس کشیدن برام مثله چشیدن طعم مرگ ست.

تنهایی من رو حتی او که عشقش در خون من جاریست نمی بیند.

ماه به من فرمود منم تنهایم و بی صدا دراین تاریکی شب زنده ام.

به او فرمودم تو تنها نیستی.

همه ی موجودات که در این سر زمین زندگی می نمايند.

تو را می بینند با تو سخن می گویند.

اما من را هیچ کس جز درد نمی بیند.

هیچ کس جز اشک چشمانم دستانم را دردست نمی گیرد.

هیچ کس به طرفم نمی آید تا بگوید دردت چیست؟

از چه رنج می بری.

201:

بغضی که از خلقتش ربع قرن میگذشت با کوهی از غم بر ساحلی تنها نشته و سالهایی که گذشت را نظاره می کرد.
سال هایی پر ز غم که بغض را تا اشک کشاندند اما او هم چنان بغض بود.
بغض خسته به نگاهی اندوهگین که غم خلقتش را بر به همراه دارد پشت سر را می نگرد و تا دور دست را و اون جاده خاکی که در تمامی این سالها به امید دریا پشت سر گذاشته
اما در این ساحل هیچکس منتظر بغض نیست.
در ابتدای این جاده کوههایی سبزی را میبیند که در پس یافتن دریا ترکش کرد و دیگر نه راهی برای بازگشت مانده نه رمقی
اینجا بغض هست و دریا.
او تمام راه را به امید لبخندی در ساحل پیموده
حال بی برنامه بر ساحل دریا چنگ میزند در پی کلید این راز.
بغض خوب میداند که اگر کلیدی نباشد او محکوم هست به اشک.
و این بغض هست که خدا را فریاد می زند
کلید من کجاست؟

202:

این روزا نبود آدما اذیتم میکنه...
آدمایی که دیگه بین ما نیستن ...
حتی اونایی که هیچوقت ندیدمشون ...
دیدن یا ندیدن چه اهمیتی داره؟؟؟
مهم منم ...احساس من...احساس دلتنگی من ...
دیشب با همه وجود برای همه کسایی که دیگه نیستن اشک ریختم...
اونقدر که انگار با همه شون یه روزی زندگی کردم ...

203:

حرفهایی را که هیچ کجا نمیزنیم
بالاخره یکی تو دنیا باید پیدا بشه که بزنیم
من همون یکی ام
هرچند از چهره ات خوانده ام حرفهایت را
منتظر و آماده شنیدنم و ایستادنم.
از خودت...

204:

حرف هایی که هیچ کجا نمیزنیم !!!!!!!!!
خب معلومه دیگه خودت میگی هیچ کجا ...
خب اینجا هم نمیزنیم

205:

دکترها می گویند : " آدمهای دلشکسته
مستعد سرطانند "
با این حساب
من سالهاست
دارم به دور از چشمان خدا
به حیاتم ادامه می دهم !
و روزی هم اگر بمیرم
زخمهایم را به همراه خواهم برد
در دوزخ
زنی حکمرانی می کند
که سربازان او
امپراطوران فروپاشیده
و مردهایی زخمی ست
که از چشم تو افتاده باشند

206:

خواستم بازی کنم اما انگار بازی خوردم
خواستم گریه کنم تو فهمیدی
خواستم بخندم تو زودتر خندیدی
همیشه یک قدم از من جلوتر بودی
پس کی ؟کی ؟کی میرسد وقتش که یک قدم من جلوتر بگذارم
که از بازی که خودم ساختم و در ان زندانی شدم رها شوم

207:

خدا چشماتو ببند.

بستی؟

خدا آروم حرف می زنه.

با حوصله.


بعدش یه چیزایی رو میخواد بگه که آدم فکر می کنه می دونه.
وقتی فکر می کنی یه چیزیو می دونی گوش کردن بهش کسل نماينده ست.
خسته می شی.
بعد مثه این بچه کوچیکا
که از کتابای آدم بزرگا فقط رو عکساش مکث می کنن
من داستان هاشو دوست داشتم.
نقل و قولاشو.
بعد سه روز سی صد صفحه فقط حرف زد.
یعنی من حوصله م نکشید.
من دنبال نشونه بودم اما.
نگم اما چی می خواستم.
بعدشم، من قول داده بودم آخه.
یا اون حرف می زد.

یا من در و دیوارو نگاه می کردم.
نتیجه اخلاقی اینکه
اگه پیامبر نیستی نشین خدا باهات حرف بزنه.


208:

آدم های موفق همیشه لجم رو در میارن.

جدی.


209:

فرار می کنم! همیشه!

210:

من اگه با یکی هم کلام بشم که بدونم حرفهایی که بهش میزنم و حرفهایی که بهش نمی زنم رو بلند میشه میذاره کف دست آدمهای غریبه یا سریع گوشی رو قطع می کنم یا رومو میکنم اونور و رد می شم یا اینکه اگه مجبور باشم باهاش حرف بزنم حرفهایی باهاش می زنم که همه همه جا می زنن مثل یه سری صحبت های کلی و تعارفات روزمره و الخ .


بعد اگه این طرف فاش گوی رسواساز من یه دختر طرب انگیز خوشگوار عشوه ریز آفت پاش شیرین بیان همچین مثه رنگین کمان باشه فکرشو کن که چقدر دلم میسوزه این اتفاق افتاده .

چقدر دلم میسوزه که بهم اعتماد نکرده و اعتماد منو جلب نکرده و دیالوگ بربرنامه نشده .
حالا فکرشو کن اگه طرف بره این ور و اونور بگه فلانی باهام سرسنگین بوده و تحویل نگرفته چون لابد از من خوشش نیومده یا منو طرف آدم حساب نکرده یا چون من خوشگل نبودم .
چقدر بیشتر دل آدم میسوزه .
یا چون من پیامبرش نبودم مثلا .


211:

یه پستی رو الا خوندم خیلی روم تاثیر گذاشت.


نمی دونم چرا خواستم در موردش یه چیزی بگم.
حرف دل یکی به یکی دیگه بود.
داشت بهش میفرمود دارم عادت میکنم.
به نداشتنت
ولی معلوم بود که نمی تونه
فقط داره وانمود میکنه که
داره فراموشش میکنه
تلخی و سختی ا ین کار رو از کلمه کلمه پستش میشد فهمید.


212:

حالم از این دنیای کوفتی بهم میخوره....

وقتی نمیتونی برای دنیا مفید باشی چرا اصلا باید باشی؟ که بگذره و بگذره و بگذره....همه چیز روال خودش رو طی کنه...هیچ چی؟؟؟؟!!!! تموم شد؟ تمام قصه ها همیشه مثل هم بودند.....هرکار می کنم قصه من فرق داشته باشه انگار نمیشه....خسته میشم......میشینم روی زمین و به خاک چشم میدوزم....خاکی که سرده..که به من همه چیز داده...که کاش نمیداد......................................

..................................................

...................................


213:

خیلی سخته خیلی سخت که ببینی دنیا اطرافت و ادمش دارن به تباهی کشیده میشن دارن تو سیاهی گم میشن و نتونی کاری بکنی نتونی داد بزنی بهشون بگی ..........بسه تو انسانی تا کی میخوای انسانیت و عقل و شرفت و به زنجیر بکشی و به دست وجود حیوانیت بذاری
چرا بیدار نمیشی ؟
چرا من نمیتونم ؟
چرا هیچ کار نمیکنی خدا؟چرا؟

214:

همیشه به نبودنش فکر میکنم .در حالیکه وقتی بود به بودنش فکر نمیکردم.کاش بر می گشت و من 1 شاخه گل رو که سالها ازش دریغ کردم .....
میخوام تو چشماش نگاه کنم .دلم حتی برای سرفه هاش هم تنگ شده
اما نیست
نیست.نیست .نیست
و من ناچار باید در تنهایی گریه کنم ........


215:

دلم مي خواد از اين سر در گريبوني نجات پيدا كنم
ديگه خسته شدم
مي خوام تا تهش با هم باشيم اما ...


216:

دل واژه ای که هیچوقت دو حرف نبوده بلکه میلیونها و شاید بیشتر.


کلماتی پنهان که بار معنائی وتفسیری هر کدامشان صدها جلد کتاب هست
ورودیهایش بسی بسیار و با زبان و احساسات گوناگون اما خروجیهایش بیشتر اشک و سوز

در درک این واژه دین و مذهب و عقل و منطق و ...همیشه کم می آورد

217:

سکوت، سنگین می شود.

من، سبک !

218:

چقدر اروم و بی صدا خوشبختی بهت نزدیک میشه
گاهی یه جوری پیداش میشه که فکرشم نمیکنی
همیشه فکر میکنی خیلی دوره ,اصلا این ورا پیداش نمیشه
اینقدر اروم و بی صدا میاد که بدون اینکه متوجهش بشی میره!

219:

هم میهن ...!!!
هیچ کجا برای من هم میهن نمیشه ...!!!
این روزها تنها جایی که احساس آرامش میکنم ...همینجاست !!!
یاد تمام لحظه هایی که اینجا گذروندم بخیر...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و حالا این منم ...تنها ...اینجا ...با چشم های خیس !!!
دلتنگم ...دلتنگ...دلتنگ...

220:

یه اعتراف تلخ :دوست ندارم هم میهن باز بشه ...راستشو بخوایید اینجوری بیشتر دوسش دارم ...شاید دلیل ش این باشه که این روزا تنهایی رو به هر ازدحامی ترجیح میدم ...اینجوری موقعيت بیشتری پیدا میکنی به خودت نگاه کنی ...به ردپاهایی که از تو به جا مونده ............چه راه طولانی ...!!!پ.ن.

حتی اگه ادیتور هم کار نکنه من بازم پست میزنم ...

کاش خاکستری میشدن ...نوشته ها !!!

221:

حرف هایی که هیچ کجا نمی شه زد اینجا هم نمی شه زد

222:

گله ايى نيست گر هم گله ايى هست دگر حوصله ايى نيست.خداااااااااااايا
بشنو تو اينك صدايم را...!

223:


من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفه ي عشق كمي مسئله داشت...

224:

کودکی که می داند گریه های مادرش و تن فروشی خواهرش و دستهای پینه بسته پدرش و حتی گرسنگیش همه از بی پولیست !! چگونه در مدرسه بنویسد علم بهتر از ثروت هست ؟!!!!

225:

چقدر خوبه ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینجا !!!

226:

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر خنده معنایی ندارد

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد

227:

مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی، سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!!!اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا، با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی...

228:

حواسَت به دلت باشد
اون را هرجایی نگذار ...
این روزها دل را می دزدند
بعد که به دردشان نخورد
جایِ صندوقِ پست اون را
...............در سطل آشغال می اندازند
...
و تو خوب می دانی دلی که المثنی شد
دیگر دل نمی شود

229:

بوسه هایت را
به نخ می کشم
برای روز مبادا
...
پاییز دستهایت می گوید
زمستان لب هایم نزدیک هست

230:

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی


231:

دیگه حتی اینجا هم آرومم نمیکنه ...
و این یعنی مرگ مجازی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن.

من مُردم..خیلی وقته...چقدر دیر فهمیدم !!!

232:

چوپان قصه ما دروغگو نبود
او تنها بود و از ترس تنهایی فریاد گرگ سر میداد
افسوس کسی تنهایی اش را درک نکرد
وهمه در این میان در پی گرگها بودند
فقط گرگها فهمیدن که چوپان تنهاست

233:

آیینه های اتاق به شوق کشیدن تو قد کشیده اند، حق دارند! که تصویر من، بی تو هزار بار پیرتر از پیش به رخم میکشند

234:

ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی

235:

امان از لحظه های بی تو بودن
پای رفتنم لنگ میزند
می آیم کمی صبور باش
رفته ام برایت ماه بچینم سنجاق کنم به مویت

236:

کسی رو که دوست داری این قدر نبر بالا
که دست خودتم دیگه بهش نرسه......

237:

به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی بوسید...
دزدکی حرف زد...


دزدکی در آغوش گرفت...
دزدکی عشق بازی کرد...
دزدکی دوست داشت...

و دزدکی و دزدانه خسته شد...

خسته...خسته...





238:

خواستی دیگر نباشی ، آفرین ...

چه با اراده !!!

لعنت به دبستانـــی که تو از درسهایش ، فقط تصمیــم کبــری را آموختـــی



239:

اي کاش هيچ قصري زندان نداشت
تا ميانِ "زندگي"
اينگونه زندانيِ "بي تو بودن" نباشم...

240:

حالم بد میشه از نگاهای حیضشون
حالم بد میشه وقتی افکارشون تو ذهنم میاد
حالم بد میشه
حالم خیلی بد میشه

241:

تو دلم با خدا در میون میزارم

242:

یه روز زمینُ ترک می کنم
زمینُ!
یه روز!
شاید!
آخ اگه وُلوَوم می تونست بــپره.
آخ اگه می تونست.
چی می شد؟
پنجره اطاقُ میکــَندمُ می بستم به باربندشُ .

.

.

زمینُ ترک میکردم
می رفتم.

.

.

می رفتم.

.

.می رفتم.

.

.

تا هیـــچ جا
تو هیچ جا پنجره را می کاشتَم به تماشا
نمی فرمودی نور
نمی فرمودم خاک
به عــــشــــقِ نگاهَـــت اونجا
یه دنیــــا می ساختم غوغـــــا



243:

گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
تاوان یه اتفاق.

یه تصمیم.

یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه..!

244:

اون رهگذر آزاد
از راه رسید
آهسته فرمود :
سلام رنگ پریده
عصر زندانی شما بخیر!
چه میکنی با دیوار ؟ ؟ ؟
تا از تلخی نگاهش
یک فنجان قهوه نوشیدم
به رسم تعارف!
تازه دانستم
که (( سالهاست تنهایم ...!))

245:

در آينه غريبه‌اي‌ست
که از من مي‌خواهد

موهاش را شانه کنم
عطر بر ضربان ِ شقيقه‌اش بمالم / ابروهاش را مرتب کنم

او غريبه‌‌‌اي مشوش است
و مثل ِ ديوانه‌ها
گريه مي‌کند

246:

تو دور می شوی

من در همین دور می مانم !

پشیمان که شدی

برنگرد !

لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !

247:

هرجا برسم

روی زمین می خوابم،

کولی وار.

شاید از اون جا گذشته باشی!

248:

تو تا همیشه در اوجی ّ و من زمین هستم
در این حضیض دلی بی نشانه می پوسد

من توی فاصله ها گیر کرده ام بانو
دیگر برای مردنم اینجا دلی نمیسوزد

فنجان قهوه ی تلخیّ و فال دیدنتان
امشب دوباره ولی عکس یک کلاغ آمد*

چیزی نمانده برایم بیا خودت بنگر
که بعد رفتنت اینجا چه بر سرم آمد

تندیس یک غزل هست و نگاه ملتهبی
امید پشت شب و گریه خیس میخوابد...

249:

سـهم من
خـانه اي اجاره ای در قلب تـوست
و هـر روز
تـرس از ريـخـتـن
وسـايلم در كـوچه هـا !!

250:

درد ِ دل.....کـه می کنــی ...

!
ضعـف هـایـت، دردهـایــت را ......

می گـذاری تـوی ِ سیـنی و
تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد ...
تیــز کننــد ...
تیــغ کننــد ...
و بــزننـد بـه ....روحـت..!!!

251:

این خط و این نشان
که دلت برای هیچ كس به اندازه من تنگ نخواهد شد.
برای نگاه كردنم، بوسیدنم، خندیدنم
برای تمام لحظه هایی كه کنارم داشتی
روزی كه نیستم ،دلت برای همه اینها تنگ خواهد شد.....شک ندارم

252:

عبورت چه زیبا بود
وقتی از زندگی ام میگذشتی
من فقط مست دیدنت بودم
کاش میدانستم
تماشای این زیبایی
...

به چه قیمتی برایم تمام خواهد شد

253:

آدم هـا می آینـد/زنـدگی می کننـد/می میـرنـد و می رونـد …/امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو/اون هـنگـام آغـاز می شـود کـه/آدمی می رود امــا نـمی میـرد!/مـی مـــانــد/و بـودنـش در بـودن ِ تـو/چنـان تـه نـشیـن می شـود/کـه تـــو می میـری/در حالـی کـه زنــده ای …

254:

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
...
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

255:

در عمق خاطرات

محو میشوم

وقتی

فکر غیبت تو

بر ذهنم چنبره میزند.

256:

آرزوهای بزرگ ، چقدر کوچک می شوند ...

وقتی بدستشان می آوریم...!


آرزوهای بزرگ ، چقدر کوچک می شوند ...

وقتی بدستشان می آوریم...!

257:

حمــاقت یعنـــــی من




که اینقــــــدر می روم تا تو دلتـــــنگ شوی ؛




خبــری از دل ِ تنــگ ِ تو نمـــی شود برمــــــی گردم ؛




چون دلتـــــنگت می‌شــوم..


258:

یادت هست جناق میشکستیم میفرمودیم:یادم تو را فراموش

ولی امروز تمام هستخوان هایم شکسته باز هم تو را فراموش نکردم.................همین

259:

هنگاميكه كتابچه شعر هاي تو با منست
تو برايم بسيار نزديكي
حتي نزديكتر از هنگاميكه واقعآ با مني
من صفحه هاي انديشه ترا
آرام يكي پي ديگر
ورق ميزنم
و احساس گرم تو در من جاري ميشود
و من گمان ميكنم انديشه تو انديشه منست

260:

دنیای اطرافمان را
با پرده‌ی سینما اشتباه گرفتیم
یکی فراموش میشود
یکی خاموش میشود
یکی میرود
یکی میمرد
و ما فقط تماشا میکنیم ......!

261:

تنها گرگها نیستند که پوشش میش می پوشند
گاهی پرستوها هم پوشش مرغ عشق برتن می نمايند..
عاشق که شدی کوچ مینمايند

262:

من هرگز یک اشتباه رو دو بار تکرار نمیکنم .

قشنگ یه ۶ ، ۷ بار تکرار می‌کنم که مطمئن شم

263:

به مناسبت زاد روز ساده زیست ترین و یه رنگ ترین انسانی که به چشم دیدم، حسین پناهی خجسته هست زاد روز تو بیش از هرکسی برای من!
من حسینم ...

پناهیم .

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...



حسین پناهی

264:

این روزا با ایما و اشاره باهام حرف میزنی ...
هر گوشه ی این زندگی رو نگاه میکنم یه نشونه هست ...از تو ...
خدایا کمی ...فقط کمی ...پایین بیا ...و بغلم کن ...



پ.ن.

اگه تو نبودی چی به سر من می اومد ...

خدا !!!؟؟؟

265:

کاش به جای حجاب , حیا اجباری بود

266:

آدم نمیدونه توی مسیر زندگی به چه سمتی کشیده میشه؟ واقعا سر از بازیای زندگی درنمیارم!
یک وقتایی دسته سرنوشت تورو مثل یه ذره غبار کوچیک از روی زمینی که بهش چسبیدی می کنه و جدا می کنه....دور تا دور زمین خدا میچرخونتت، از شمال تا جنوب ...از جنوب تا شمال...اما دوباره برت میگردونه روی همون زمینی که ازش جدا شدی؟!!! عجیبن غریبا!

267:

کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند

268:

گاهــی آدم دلــش میــخواهـد
کفــش هاش را دربیــاورد ،
یواشکی نوک پـــا , نوک پــا ...
...
از خودش دور شــود ،
دور دور دور ........


269:


پس دنبال چی هستند؟

270:

با اجازه بالایی من جواب بدمم

هر دوشون دنبال زندگی بهترن !
یکی میخواد زندگیش بهتر از این بشه پیش روانشناس میره
و روانشناس هم دوست داره دنیا بهتر ازاین بشه و حتی زندگی خودش بهتر از این بشه به دیگران کمک میکنه !

271:

من حالا اومدم ! به به چه جوابی خوشمان آمد

272:

هرچی آرزوی خوبه مال من
اخه جاهای دیگه میگم مال تو

273:

بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند ...

اونها بوجود اومده اند برای کمک کردن به آدمها برای " یک دل سیر گریه کردن " از ته دل ...

274:

من زیر فشار کار و نا عدالتی دارم خورد میشم تنها چند روزه که به هم میهن اومدم دارم آرام می شوم.


275:

در انتظار تو ...
کاسه ی استقامت که هیچ ،
استقامت کاسه هم لبریز شد.!!!

276:

ایول
نابولی!!
استقامت کاسه..کاسه صبر..همه لبریز شدن بیا دیگه

277:

در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز می فرمودند :
...

بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم ...
..

ولی امروز در آغوش دیگری نفس نفس می زنند !!

278:

عد از رفتن تو دیگر هیچ نخواهم نوشت...!!!
..
منتظر واژ ه ها و کلمات من هستی ؟
..
نباش .....
..
با بغض که نمی شود حرف زد...

279:

خدایا یه در رو که باز میکنی بذار ازش رد شیم بعد ببند ، لای در لهمون نکن دیگه هول نشوووو....!

280:

عادت کرده ام
به طعم قهوه
به آدمهای پشت پنجره ی کافه...
دستهایی که می روند ؛
آدمهایی که نمی مانند ...
به تو
که روبرویم نشسته ای
قهوه ات را به هم می زنی
می نوشی
می روی...
یکی
به آدمهای پشت پنجره ی کافه
اضافه می شود...!!

281:

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
..............................
چقدر خرم من، نشد بخندم، اگه بخندی دنیا باهات بیشتر سر لج می افته

282:

یقه بالا میدهیم.......
..
دستها در جیب....
..
سیگار به ته رسیده میان لب...!!!
..
به دیوار تکیه میدهیم ....
..
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا ....

!!!
..
نه.....

!!!
.
.
.
بدبختیم ......

!!!!!!!!!!

283:

دریاستْ تنَ‌ت

موّاج و توفانی

بگذار غریقِ تو باشم

284:

نگاهش می کنم


شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم


ولی افسوس...

او هرگز نگاهم را نمی خواند~

285:

این‌قدر به زنده‌گی‌اَم سَرَک نکش!

کوتاه‌تر از خواب‌های من

دیواری ندیده‌ای؟!

286:

می گايشانم دوستت دارم
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام .اما....
اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رايشانا هاي سبز و سرخ !
همين جمله ي كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سرشار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست...

287:

گرگ

فرمود دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى هست پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
ایجاد و خوى گرگ پیدا مى‌کند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گر که باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه امت یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌نمايند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید فرمود این حال عجیب

فریدون مشیری- دفتر شعردیار آشتی

288:

تو در باور من..
تبلور آرزوهای قشنگ و دور دستی..
رویاهایی که وقتی به خواب می روم ..
یکی یکی در من بیدار می شوند..
و اونگاه تورا می بینم ..
که اول صف ایستاده ای و به من لبخند می زنی .

289:

هر چه هست، جز تقدیری که منش می‌شناسم، نیست!
دست‌هایم را برای دست‌های تو آفریده‌اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش...

290:

منتظرت هستم! تا بار دگر، دستهای مرا به معراج شانه هایت، ببری
انتظار دیدارت، هنوز با من هست! سخت و کشنده!

291:

زخم که ميخوري , مزه مزه اش کن! حتما " نمکش" اشناست

292:

اگه یه روزی
یکی بهت فرمود دوستت دارم
بدون داره حرف مفت میزنه
مگه نفر قبلی هم همینو نفرموده بود ؟
کجاست حالا؟

293:

برایــــــــــــم تعریف کن هرگــــــــــــــــز فرامــــــــــــــوش نشدن چه حالـــــــــــی دارد؟؟

294:

گاهی دلی انقدر خسته و شکسته هست که موقعيتی برای دوست داشتن ندارد
گاهی دلی انقدر شاد و سر مست هست که موقعيتی برای دوست داشتن ندارد
عاقبت هر دو یکی هست و اغاز هر دو جدا
کاش جز اولی باشیم تا بتوان با ارزوی شادی عاقبت را شیرین کرد

295:

حالا دیگر
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز اون چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم
تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من هست /

296:

خوب اينجا هم نمي زنيم

297:

اون شرلي هم نشديم ، كسي از ما بپرسد:

اونه ! تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت؟

298:

حرفهایی را که هیج کجا نزدم همیشه نوشتم.


299:

حرفایی که هیچ جا نزدم خوب هیچ جا نمی زنم دیگه

300:

گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان
چراکه بیشتر دوستمان دارند وقتی دوستشان نداریم!

301:

در برابر دنیایی که گرفتاری اون ،
مانند خواب های پریشان شب می گذرد شکیبا باش.


302:

فکر اینکه چرا بزرگ نمیشم مثه خوره افتاده به جونم.

مثله همیشه های عصبیتم فقط به خودم ضربه میزنم.

یا زیاد میخورم یا اصلا نمیخوابم.
حالا حامد خوابیده منم توی هال نشستم پشت لبتاب و دارم توی سایتای جورواجور دنبال یه چیزی میگردم که فکرمو مشغول کنه و یادم بره یه بچه ام که هنوز بزرگ نشده!
چرا؟ چرا هنوز «سکوت» رو نفهمیدم؟ چرا هنوز یادنگرفتم که سکوتم خودش حرفیه!
باخودم میگم، هردفعه میگم که کاشکی بزرگ بشم و دیگه به کودک درونم اجازه ی فعالیت ندم.

نزارم جای بالغ درونم تصمیم بگیره یا حرف بزنه!
اما نمیشه!
نمیشه که نمیشه!
یه لحظه هایی اصلا خودم نیستم.
انگار یکی دیگه جام تصمیم میگیره!
میشم یه دختره دوساله!


حالا میخوام اعتراف کنم که چقدر تو خوبی!
و چقدر من،.......ناسپاس!
کاش زودتر بزرگ بشم
تا یادبگیرم از محبتات تشکر کنم
و فراموش کنم که گاهی منو میرنجونی
و موقع ناراحتی، خوبیهاتم یادم بیاد!
کاشکی زودتر بزرگ بشم.....


303:

ما انسانها به کجا میرسیم ,گاهی در عین زندگی باید بمیریم, باید...

چرا این فکر دو سه روز ه ولم نمیکنه...........


304:

میدانم برایت حکایت ان البوم قدیمی را دارم
که در پستوی خانه قلبت مدتهاست خاک میخورد

305:

" زندگی مثـل بند بازی هست
تماشاگران ، منتـظرند تـا افتادنت را ببینند "

+ خاطرم نیست این را در کدام کتاب خوانده ام
اما بهر حال نقل به مضمون .

بی هیچ شرح اضافه ای !

پ.ن: وقتی کسی اندازه ات نیست ، دست به اندازه ی خودت نزن.

306:

بعضی وقتا انقدر از این زمونه و آدماش دلگیر میشم
که دلم میخواد از تموم مرزهای این دنیا بگذرم...
دلم میخواد برم یه جایی که هنوز هیچکس نرفته.یه جایی که فقط رد پای خدا روی
شن های ساحلشه...
دلم میخواد حتی رد پای خودمم روی ساحل نمونه!دوست دارم فکر کنم همچین جایی هست!یه جایی که اصلا بوی آدم نمیده!واسه روز مبادا!
اگه یه روز رفتم اونجا،نمیذارم هیچ چیز اونجا بوی منو بگیره!بوی آدمو!بوی این همه دلتنگی!بوی دروغ و ریا و تزویر،بوی دورویی و خودخواهی و نامردی...
فقط یه نفس تو اون هوا کافیه!فقط یه نفس!

بیا که عنصر کمیاب این جهان باشیم
بیا به دیده خاموشمان زبان باشیم
اگر وقته افق های بی کران غم هست
بیا فراتر از این مرز بیکران باشیم...

307:

حرف هایی که هیچ جا نمیزنمو میشه توی دفترخاطراتم خوند

308:

نمیدانم چه شده و به چه کسی میتونم دردم را بگویم من لجباز
من بچه هنوز نفهمیدم که چه شد که به اینجا رسیدم شاید هم فهمیدم و خودم را به نفهمی زدم!!!

309:

دستم به قلم نمی ره.به تایپ هم نمی ره
خیلی وقته نمیتونم بنویسم
نقاشی هم نمیتونم بکشم
احساسم خشکیده ینی؟
نمیدونم

310:

چه قدر غریبانه خواب میبینم توی خواب فریاد میزنم از خواب میپرم به پهنای صورت اشک میریزم
و بدون ین که کسی بفهمد اشک هایم را پاک میکنم و دوباره میخوابم!
چه قدر این روزها تنها شده ام انقدر تنها که جز خودم خدا را هم پیدا نمیکنم!
انقدر تنها که هیچ کس را ندارم درد دلم را با اوبازگو کنم
انقدر تنها که تشنه ی محبت مادرانه ام حتی یک قطره!
خدایا من تو را گم کرده ام تو مرا پیدا کن!

311:

مرگ را شره میکنم ، دیده ای خون شره کند
روی تنت روی لبانت روی دیوار ؟
تو در خون خود میغلطی و من نظاره گر بی وجدان این همه سال هستم
شاید روزی جای من و تو عوض شود
انوقت من بر روی زمین میفاتم و تو ،خیره مرا میبلعی ///

312:



سردیم اگرچه دم به دم می سوزیم


مرگیـم اگـر حیـات می آمـوزیم


تاریخ ورق ورق به ما می گوید :


ما روز به روز بدتر از دیروزیم ..



(میلاد عرفان پور)

313:

ما هیچ گاه سازنده نبودیم
همیشه یک کپی نماينده بی همتا بوده ایم ///

314:

باید شعر باشه حتما نمیشه درد دل کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

315:

اي كاش آدم آهني بودم خالي از احساس ...


316:

دلم شور می زنه ...
می ترسم صبح که از خواب بیدار شدم ...
از قاب عکست هم رفته باشی ...
از تو بعید نیست !

317:


دستــــت را بیـــــــاور ....

مردانه و زنانه اش را بیخیـــــــال

دســـــت بدهیم ، به رسم ِ کودکــــــــــی ...

318:

اگه بخواهم حرفایی که هیچ جا نزدم اینجا بزنم 10 صفحه هم نمی گنجه.


319:

چه قدر سخته یک عالمه حرف دارم که نمیتونم به هیچ کس بگم
هیچ کس
هیچ کس منو نمیفهمه کاش یکی بود که بهش بگم دارم خفه میشم
کاش میتونستم راحت برگردم اما با این همه غم چه جوری برگردم چه جوری حواسمو جمع کنم ودرس بخونم
چه جوری طاقت بیارم
اگه تا من نیستم اتفاقی بیفته؟
من میترسم از همیشه بیشتر
حاضرم باز هم مریض بشم اما واسه خانواده ام اتفاقی نیفته
دلم میخواد برم روی بلندی فریاد بزنم خدایا کجایی؟

320:

نمیدونم چرا هم ازش متنفرم هم عاشقشم !
تا حالا این 2 تا حس رو با هم یک جا فکر نکنم کسی داشته!!

321:

بگذار...توی همین یه جمله..

.

دوبـــاره عــاشـقِ هـم بــاشیـــم !
مــن نـامـت را صــدا مــی کـنـــم !...

تـــو بـگـــو جــانَـــم

322:

کاش امشب جواب گوشی ام را نمیدادم
کاش امشب کر بودم
کاش تو امشب لال بودی
اخر لعنتی الان چه وقت اعتراف کردن بود؟
حالا؟حالا که همه چیز تمام شده حالا که من تصمیم ام راگرفته ام وبه همه فرموده ام؟
حالا که دنیایم را جور دیگر ساخته ام؟حالا به عشقت اعتراف میکنی حالا برایم دلیل میاوری؟
حالا حقایق را میگویی؟
نه نمیتوانم
نه نمیبخشمت
به خاطر همه ی ان روزها که سکوت کردی
به خاطر همه ی ان لحظه ها که حقیقت را کتمان کردی
به خاطر همه ی ان ثانیه ها که مرا زیر غرورت له کردی
به خاطر همه و همه
نمیبخشمت
هیچ گاه نمیبخشمت
وبرنمیگردم
چون
در زندگی گل دقیقه ی 90 به درد نمیخورد!!

91/2/13

323:

ای کاش اونجوری با من حرف نمیزد بخدا ارومم بود

324:

همه یک جور خاطر خواهن
من
نه
من دیواانه تو ام
تویی که روی کاغذ میلغزی
و افسانه میشی

325:

می دانید

دیگر اصلا مهم نیست ،
چه کسی روی قبر ِ من گریه می کند ...
گل می آورد ...


برایم خیرات پخش می کند ...


خاطرات ِ مرا زنده می کند ...

مهم این هست که من دیگر نیستم ...

همین !

326:

پرنده ها در آسمانی از حقیقت برای همیشه به هم می پیوندند.و کفتارهای پرنده نما از ابرهای دروغی که بافته اند به زمین سخت لجنارشان فرو خواهند غلتید.وقت و تاریخ این را ثبت خواهد کرد

327:

اعتقادم همیشه به راستگویی بود اما انگار در این دنیا ادم راستگو متهم میشود
چرا ادم به خاطر یک اسم گاهی باید مجازات بشه؟؟!!!
دلم میخواد وقت بر میگشت عقب ولی نمیشه
کاش میشد حرف های بی ربط و مسخره ی ادم ها را نشنید
کاش عین خفاش ها گوشمان ماهیچه ای داشت تا به جای صداهای بلند حرف های مزخرف را نشنویم
کاش عین فیلم های تلویزیون خودمان بعضی چیز ها در دنیای واقعی هم سانسور میشد
انوقت شاید میشد بعضی چیز های دیگر را تحمل کرد
کاش خسته نبودم

328:

من هم به روسی نوشتم حرفی ...

من اون را دوست دارم، اما من می توانم هر کسی نگومن دوست دارم قبل از م........
Я люблю это, но я люблю все Ngvmn до н.э

Я пишу на русском языке

329:

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.

330:

گریه

331:

آخی چرا عزیزم؟!

332:

همه فکر میکنن حرمت فامیلی رو نگه داشته اما با نزدیک شدن به من همه رو شکست....


333:

رو به کوه کردم و فریاد زدم ، داد زدم و شکوه کردم
از تو ، دل و دلتنگی ، خدا ، دنیا ، درد ، از جنگ ، از قضاوت از مرگ و زندگی ، بودن و نبودن و از ....

از هزاران از !!
او هم کشش را نداشت و هضمش برایش سخت بود و فقط تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد ...
کوه هم کشش این ها را ندارد ...او هم تکرار کرد و تکرار که کرد ساکت شد و سکوت کرد ..........
به فکر فرو رفت و رفت !
.
.


334:

کاش بودی...


تا دوباره قهقهه هایم گوش دنیا را کر کند
تا باز هم شبها خیالبافانه در آغوشت سر بخورم
و روی ماهی های حوض را کم کنم!کاش بودی...:(


335:

روزگار! گاهی به ایست
ای وقت دست بردار از چرخیدن ...
خسته ام از این چرخش یک نواخت و هر روزه ...


336:

خوبم..../.


337:

خدایا یادته یک کار اشتباهی کردم بعدش توبه کردم؟
خدایا چند روز پیش هم باز شیطونه داشت گولم میزد که همون اشتباه رو تکرار کنم ولی تو نذاشتی
خدایا دستت درد نکنه
درس بزرگی بهم دادی درسته یکم درد داشت ولی باعث شد به طرف اون اشتباه نرم
ولی خب الان از خودم بدم میاد این همه ازت خواستم منو ببخشی بعد باز داشتم همون اشتباه رو تکرار میکردم
درسته که تو نذاشتی اما من که میخواستم انجامش بدم
خدایا به نظرت من بالاخره ادم میشم؟!!

338:

دل به دلم' که ندادی...
'پا به پایم' که نیامدی...
'دست در دستم' که نگذاشتی...
'سر به سرم' دیگر نگذار، که قولش را به بیابان دادم‬

339:

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار هست
چه رنجی می کشد انکس که انسان هست و از احساس سر شار هست
بعضی مواقع به سرنوشت و تقدیر خودم فکر میکنم گریم میگیره
چرا باید اینجوری باشه؟
چرا باید به چیزی که با تمام وجودت میخوای نرسی؟
چرا باید عذاب بکشی با اینکه سن کمی هم داری؟
اینا امتحانند نمیدونم شایدم امید الکی به خودم میدم
ولی خدایا چرا من درست هدایت نمیشم
واقعا چرا تا سرم به سنگ نخوره
تا داغون نشم
نمیفهمم
واقعا چرا ؟
عقلم یه چیزی میگه احساسم یه چیزی
خودم یه چیزی میگم خانوادم یه چیزی
بعضی کارا رو با اینکه میدونم درسته ولی چرا نمیشه انجام داد؟

340:

حرفهایم را در خلوت کافه برای تو نگه خواهم داشت

341:

اگه قراره هیچ کجا این حرفارو نزنم پس دوره اینجا رو هم خط میکشم و قورت میدم حرفها و عقده هارو ...


342:

بعضی ها اونقدر راست میگویند که هیچ کس باورشان نمی کند

343:

اعتراف میکنم سپس هزار سال انگار سپس هزار سال شده از وقتی که برای آخرین بار با خودم تنها بودم.
حالا غرق عشقم...غرق زندگی...
اما یک چیزی کم هست.
نمیدانم....
شاید خودم!

344:

بعضی حرفا با فرمودن ارزششونو از دست میدن

پس بهتره هیج جا فرمودــه نشن و در نهانخانه ی دل پنهون بمونن...

345:

صدای خرخر حنجره ای در کنار باد
اون مرد مست ، خمار
زن، ناله، سرفه، گریه در کنار اجاق
کودک و هق هق و غلطه در کثافت،بی تاب
نیمروز یک اتاق
شب بود و تیرگی و غم های بیشمار
من بودم و تو و باز
سکوت و انتظار
من در خماری یکی سپس ظهر داغ
سرفه و خرخرو ناله وفریاد
خلط های تلخ با طعم سیگار
قصه ی رفتن و رفتن یک یار
من در غم خیال نارسی یکی کودک
و تو باز
در شادی در آغوش داشتن اون کودکان
به ناز

346:

با سکوتم رج میزنم فریادم را
روی صندلی چوبی نشستم و یک کتاب و یک شمع جلومه
دلممیخواد شمع و روشن کنم اما دستم نمیره
اخه دوست ندارم اونم مثل من نیمه سوخته بشه
بذار دست نخورده بمونه این طوری براش بهتره

347:

با اینکه همه عشق چشمام بودن
ولی تعریف تو از چشمام یه چیزه دیگه بود
اونقدر دوستشون داشتی که دلم قنج میرفت
هی دلم میخواست یه کاری کنم بیشتر جلوه کنه تا تو بیشتر تعریف کنی و من بیشتر مغرور بشم که میون اینا همه پسر من لایق داشتن تو شدم و اینقدر هم عاشق چشمام شدی

پریسا دختر عمم یادته؟ "مهربونم تبادل"
یادته چقدر ازش بدت اومد وقتی جلو همه از من دفاع میکرد
من مخصوصا کاری میکردم که ببینی چقدر با هم راحت بودیم و تو فقط نگاهمون میکردی
من حس میکردم حسادتا و ازینکه نمیتونستی حرفی بزنی ته دلم قنج میرفت که دوست داشتنتا میشد فهمید

یادته تو خدمت مخصوصا میذاشتم ساعت یک شب زنگ میزدم؟
چون میدونستم شبا بیشتر دلتنگم میشی
میخواستم همیشه عاشقم بمونی

میدونی من دارم دیوونه میشم کم کم....
خاطراتت رهام نمیکنه

348:

هیچ وقت اینقدر محکم نبودم که دیگران حس کردن
میترسم کم بیارم
میترسم به التماس زندگی بیوفتم

349:


من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا این همه دلها تنهاست؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهایند

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیست

فرموده بود اون شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان هست

آدم اونست که او را پدر ومادر نیست

من به آمار،به این جمع

و به این سطح که گویند پر از آدمهاست

مشکوکم

نکند هیچکسی اینجا نیست

من به آمار زمین مشکوکم

چه کسی فرموده که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرسوده ست

یا که رنجور و غریب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اسیر

سرنگون مانده به چاه

خسته وچشم به راه

تا که یک آدم از اونچا برسد

همه اون جا هستند

هیچکس اون جا نیست

وای از تنهایی

همه اون جا هستند

هیج کس اونجا نیست

هیچکس با او نیست

هیچکس هیچکس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی فرمود

چه شکر حرفی زد

فرمود:من تنهایم

هیچکس اینجا نیست

فرمود:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی فرموده که این سطح پر از آدمهاست؟

350:

همه تنهاییم،هیچکس همراه نیست.همراه اول دروغ میگوید!!!
ایرانسل

351:

میان این هم همه امت
سکوتی این ایجاد را فرا گرفته که گویی
زبانی در دهان
قلبی در سینه
چشمی بر سر
ندارند
میان این هم همه امت
سرمایی این ایجاد را فراگرفته که گویی
حتی, هایی هم از دهان بیرون نمینمايند تا گرمای صورتشان باشد
محبتی ها مرده
دست ها در جیب فرو رفته
حتی اشکی در میان نیست
این امت را چه شده که تنها دارایی هر کس
زیر زمینی بر زیر خاک تمام این منزوی زیستان هست...


352:


353:

ببینم اینجا همان هم میهن هست؟

354:

سلام هم میهن
خوبی؟
اره داداش
همون هم میهنه
البته ما که اون چن سال پیش نبودیم که

355:

خستم شده

356:


هــرزه می نامی
دخــتری را
که تـار مـايشانی بيـرون روسـری دارد
يا سـيگاری به دست
يا دست عاشقی...

در دست
ولی مـن
هـرزه تـو را می خوانم
کـه هـر سخن بی پايه ی
با ذهـن ات همـبسـتر می شود
و افکــاری اين چنين
حـرام زاده
در دامـنـت می پـرورانـد !!!

357:

تکیده شده ام در برابر این طوفان
من نه بیدم که لرزان بمانم نه سرو که محکم که نماد پایداری باشم
من همین هستم که در حال ریزشم
ولی من ققنوسم سپس طوفان من دیگری در من حلول می کند

358:

واقعا دوس دارم تنها باشم
هیچ چیز خوشحالم نمیکنه

359:


بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی .

.

.
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی .

.

.
شاکی بشی ولی شکایت نکنی .

.

.
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن .

.

.
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری .

.

.
خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری !
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی .

.

.

!

حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.

360:

این روزها هم سپری می شوند
و روزی که کنار پنجره ایستاده ام
به این فکر می کنم که من و زخمم دو یار جدا نشدنی شدیم
یادگاری از تو

361:

اعتراف می کنم که شکسته ام هر چند هر کی که ظاهرم رو می بینه فکر می کنه که محکم و قوی هستم .

ولی در درونم خالی ام و خیلی خسته .


362:

حواست هست اونقدر حواسم را پرت کردی اون دور ها که ماهها ست به دنبالش می گردم و نیست

363:

میخوام برم....دیگه حوصله هیچ چیزو ندارم....

364:



مــــگر خودتان مثل عیسی پاکید

که

همسرانتان را مثل مریم مقدس میخواهید؟!؟!




365:

ببخش منو با اینکه از تو دورم ولی شاد شاد شادم
نگرفتی انگار!
به امید دیدار تو شادم

366:



آدم ها خیلی عجیبند

اویی که در سکوت نگاهت میکند

روزی از روزها مرهم دردهایت میشود

و اویی که میگوید برایت میمیرم

روزی از روزها خنجری میشود بر پشتت

آدم ها خیلی غریبند

در ذهن شان چیزی میگذرد

و بر زبانشان چیزی دیگر

همیشه شفرمود زده ات مینمايند

این آدم های عجیب و غریب ...

خیال میکنی او را شناخته ای

یک توهم که با نقاب واقعیت رخ مینماید

همیشه منتظر چیزی باش که انتظارش را نداشتی

زندگی پر از شفرمودانه هست...


367:

یه وقتایی خیلی میشکنم ولی بازم به رو خودم نمیارم
به خودم میگم صبور شدی
ولی اشکای قبل از خوابم چیز دیگه ای میگن....
خیلی تو خودم میریزم ..........
خدایا تو میدونی چقدر دلم سنگینه
اعتراق چقدر سخته........
ولی من با تو راحتم خیلی زیاد......


368:

هربار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدام …..
ترس من ازگم شدن نیست …..
ازگرفتن دستیست که بی بهانه رهایم کند…

369:

خب....چیزه....
یه چی مث اعترافه....

عمدا با عجله رفتم که رفتنشو ببینم...میدونستم برنامه نیست دیگه ببینمش....

370:

اعتراف میکنم همش حرفه حوصله کسیو ندرام و میخوام تنها باشم
اتفاقا یکی و میخوام ک قدر همو بدونیم و بتونیم با هم باشیم

371:

از بس ناله هایم را فریاد کرده ام
زندگیم به فریادی بلند شبیه شده
که هر رهگذری به من میرسد
گوش هایش را میگیرد و با عجله میگذرد
میخواهم تک تک تو بودن ها را کپی شوم
نه برای تو
نه برای او
برای خود
خود که تو را تا ابد به تماشا نشینم
کاش تو هم به کوچکی شازده کوچولو بازمیگشتی
من بزرگ شدن را نمیخواهم
بزرگ شدن تجربه تو باشد
حسرت من


این روزها حتی غرق در تنها میشوم!
غرق در آراگون!
بدجور به آغاز این پایان رسیده ام!!!!

372:

اعتراف می کنم که ترم پیش مشروط شدم وکسی تو خونه نفهمید و به کسی هم نفرموده بودم اخییییییییییییش

373:

گشتم نبود نگرد نیست

374:

خیلی وقتا در اوج ناراحتی یه گوشه تک و تنها میشینم و میگم
فکر کنم که من و تنهایی باید تا آخر عمر شونه به شونه ی هم تا آخر دنیا قدم بزنیم


حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.


375:

وقتی که یاد گرفتم چگونه خجالت بکشم ؛
دستانم اغشته به خون بود !
.
در اخرین روز های پاییز ؛
من ، یک ادم را سر بریدم ؛
بی انکه برای کارم دلیلی داشته باشم !
.
وقتی که یاد گرفتم چگونه فکر کنم ؛
جسمم از یک طناب آویزان بود !

376:

گاهی چقدر دلم میخواد محکم بایستم
دست به کمر بذارم
تو چشمانی ذل بزنم
و تو گوش هایی تمام اونچه را که تو میدانی را جمله به جمله
کلمه به کلمه
حرف به حرف
نجوا کنم
با سوز
با اشک
نوحه سرایی کنم خود را
بعد به تماشا نشینم
ببینمم آیا واقعا گریه میکنه
بغض میکنه
آه میکشه
یا به مانند شمر چشم ذره میرود
سری به افسوس تکان میدهد
از من رو برمیگرداند
چقدر دلم میخواهد
تو میومدی کنارم مینشستی
میفرمودی فقط اجازه میدم سر به دامنم بگذاری
نه حرفی
نه اشکی
تنها نگاه
نگاه
نگاه
و با نگاه بگویم و بشنوی
بگویی و آرام شوم
چقدر دلم نگاهی را میخواهد تا که نگاهم را بخواند

377:

یک جوری ام
انگار که توی کوچه پس کوچه های حرفهایم گم شده باشم.
یک چیزهایی دارم.
یک چیزهایی ندارم.
یک چیزهایی را میخواهم بدست بیاورم که برای داشتنشان باید اون چیزهایی که دارم را نداشته باشم.
دوباره همان میشود.

نداشته هایم را بدست می آورم اما داشته هایم را از دست میدهم
دوباره یک چیزهایی دارم
و یک چیزهایی ندارم
و این حسرت همیشه و همیشه گلویم را می فشرد
و پشت پلکهایم جمع میشود
میشود شبیه بغض
اما بغضم همیشه کال هست
کال کال
نمیرسد
نرسیده میخشکد
دوباره تلاش میکنم
که یک چیزهایی را داشته باشم
و برایشان یک چیزهایی را فدا کنم.


378:

نمیخوام...اما دارم حسرت میخورم

379:

باز میترسم
باز....
میخوام یه تصمیم یه طرفه بگیرم
نه اینبار برای تو
نه برای خود
برای او
من با تباهی ها رابطه مستقیم دارم
نمیخوام او هم به رنگ تباهی ها عادت کند
به رنگ من شود
من منتظرم
من به پرواز عادت کرده ام
و منتظر پروازم
کسی را به شوق پرواز پر نمیدهم دیگر
دیگر به سراب هایت عادت کرده ام
به انتظار پریدن
دگر هیچ دوستی را به انتظارت آلوده نمیکنم....


تباهی

380:


حَقیقتـ ــ ــ اینــ ـﮧ کــ ــ ـﮧ

هـَـ ــ ــر چــ ـے مــهــ ـَربـ ــوטּ تـَ ــر بــاشـ ــے...

بیشتـَـ ــ ــر بِهتـ ــ ــ ضُلمـ ــ مــ ـےکُنــטּ...

هــ ـَـ ـر چــ ـے صــ ـادق تـَ ــر بـ ـاشـ ــے...

بیشتـ ـ ـر بِهتـ ــ ـ دروغ مــ ـے گـَــטּ...

هـــَ ـ ــر چــ ـے خــ ـودتــ ـو خــ ـاکـ ـے تَـ ـر نِشــ ـوטּ بِــבے...

واسَتـ ـ ــ کَمتــ ـ ـر ارزش قائلَنــ ــد...

هـ ــر چــ ــ ـی قلبتــ ــو اسُـ ــوטּ تَـ ـر در اختیـ ـ ـار بِــ ـزارے...

راحتــ ــ تـَـر لــِ ـهش مـ ـے کــنن...

و اگـ ــر بـ ــدوننــد کــ ــ ـﮧ منتظـ ــرے و بِهشــ ـوטּ احتیــ ـاج دارے...

انــ ـدازه یــ ـه دنیـــ ـــ ـا ازتـــ فـــ ـاصلــه مــ ــے گـــیــرنـ ــد!!!


حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.



381:

منو ببخش

382:


روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ...

لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...

آرآيـِش نـَكـن ...

حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...

בخـتـَرَك پـنـهـاون كـن خـايشانـش رآ ...

اينـجآ ايـراون اسـت ...

בَر בاونـشگـآه هـزآراون خـوآسـتـگآر בآري ولـے تـَنـهآ خـوآسـتـآر يـكـ شـَبـَنـב ...

בَر خـيآبـاون هـزآراون راونـَنـבه شـَخـصـے בآرے ...

امـآ مـَقـصـَב هـَمـہ مـَكاون خـآليـسـت و بـَس ...

كـَمـے كـہ فـكـر كـنـے ...

لـَرزه بـَر تـَنـَت ميـنـشيـنـَב ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ...

سيـرآب شـבن چـشـم هآ خيـآلـے بآطل اسـت ...

از בيـב مـَرבم اينـجآ ...

اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...

اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...

اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـورב كـنـے ميـگايشانـَنـב خـَرآب اسـت ...

اگـَر سـَرב بآشـے ميـگايشانـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...

ايـن جـآ بآيـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ...





383:

از اینکه اینکارو بکنم ناراحتم اما باور کن هیچ راهی ندارم.
بعضی تصمیمگیری ها توی زندگی هست که خیلی سخته
روحت رو آزار میده
و روی احساساتت خش میندازه
اما جز اونها هیچ تصمیم دیگه ای نمیتونی بگیری
دنیا بیرحمه
نمیتونم.

توان اینو ندارم تا با بعضی واقعیتهایی روبرو بشم که ایجادشون در دست من نبوده.
یکهو همه چیز شکست
همه آروزهام
خودمم فکر نمیکردم اینقدر شنماينده باشم
اما وقتی به گذشته فکر میکنم
به اتفاقایی که توی مجردیم برام افتاده
به این نتیجه میرسم که این بهترین تصمیمه
و تو تقلا میکنی
سعی میکنی هنوز بمونی
سعی میکنی منو قانع کنی
احساساتی میشم
اما توان اینو ندارم که خودموببینم
که دوباره تکرار میشه
ندارم این توانو
چکار کنم خب؟ هرکسی یه ظرفیتی داره
ظرف منم پر شده
میدونم که این تصمیم زندگی زناشوییمم تحت تاثیر برنامه میده
اما برام مهم نیست
حاضرم هر هزینه ای بدم
اما دوباره تکرار نشم
هیچ وقت نه هیچ وقت دیگه تکرار نشم
نمیدونم چرا خدا اینقدر اذیتم میکنه؟ نمیفهمم درک نمیکنم اما دارم باهاش لج میکنم
میخوام بهش نشون بدم اگه اون میتونه یه تصمیماتی خارج از اراده من بگیره
منم میتونم خرابشون کنم
اینا رو نمینویسم که کسی بخونه
مینویسم تا راحت بشم
یک رازهایی دارم که فقط با خودم تقسیمشون کردم
اینم ازون رازهاس
که فقط وقتی یادش بیفتم
یکهو قلبم وایسته
بعد دوباره توی روزمرگی فراموش بشه
با همه شرایطها جنگیدم
با خیلی سختیها
جنگیدم
از همون اول
اما با این یکی نمیتونم
جز حذفش هیچ راهی ندارم
هیچییییییییییی

384:

اعتراف میکنم خسته شدم.ازینکه نشون بدم خوبم و هیچ اتفاقی نیفتاده.ازینکه با این همه بلا که سرم اومده باز بخندم انگار نه انگار.

ازینکه خودمو گول بزنم و حرفا و پچ پچ های اطرافمو نشنیده بگیرم.

باز شاد باشمو امیدوار.
خدایا تو که میبینی هرشب سرمو توی بالش فرو میکنم که هق هق صدام کسی رو بیدار نکنه.پتو گاز میگیرم تا گریم بند بیاد.
پس چرا کمکم نمیکنی.
میخام برم جایی که عاشق بودن جرم نباشه.
که اگه به کسی محبت کردم تگن به خاطر نیازه.
میخام برم پیش کسی که دوسش دارم.

خدایا ازین همه قفل و زنجیر خسته شدم.


بذارید ازاد باشم.


385:

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد ازپی اش بروید هرچند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگا می که بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن هست تیغ نهفته درمیان پرهایش مجروهتان کند
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنیدگرچه ممکن هست صدایش رویاهایتان راپراکنده سازد
همان گونه که بادشمال باغ رابی بر میکند زیراعشق همانگونه که تاج برسرتان می گذارد
به صلیبتان می کشد
وصد البته نه عشق هایی کز پی رنگی بود

386:

همیـشه حرف هایی هسـت برای پنهـان کـردن
همیشـه قلب هایـی هسـت که عمیقـا انسـان را به طـرف خـود میکشـد امـا این حقیقت هست که ادمی را به خـود می آورد ..


387:

میگن عشق چیزییست که به او نرسی
و من می دونم چرا
چون تو روزگار من
کسی نیست که زنونه عاشق بشه
و مردونه بایسته

388:

آدم هـا همیـشه مصـرانه پـای عشقـان می ایستـند،
امـا
برای آدم های اشتباهـی !!

389:


هر شبــــــــــ باردار میشوم از خیالتـــــــــ...

و هر روز سقط میکنمــــــــ !

این جنینِ حرامـــــ زاده را ...



390:

دوس دارم اینجا بگم !!حالا که کسی بیرون از این دنیای مجازی حرفمو نمیفهمه حداقل اینجا بگم نمونه تو دلم
خداجون قربونت انصافت شکر
کاش یه جوری بشه فرمود همیشه هم حق با پدر و مادر نیست
درسته ما کوچیکتر و کم تجربه تریم
ولی انقد شعور داریم که بدونیم حق چیه ناحق چیه
خیلی وقتا حق با ماس ولی به جرم همین کوچیک بودن باید تن به ناحق داد
من یکی که کوتاه نمیام وقتی حق باهامه
خدایا نکنه نمازم قبول نکنی
بخاطر اینکه بعضی وقتا زیر بار حرف مامان بابام نمیرم
خواهش میکنم درک کنید
بعضی وقتا حق با منه
بخدا دیگه بزرگ شدم
به کی بگم؟؟؟؟
کجا ثابتش کنم؟؟؟؟
خدایا خسته شدم
هیچکس منو نمیفهمه
خداااااااااا،میشنوی صدامو؟؟؟
ازت خواهش میکنم تو مهر باطل نزنی به عبادتام
همه امیدم به تو
.......خالی نمیشم هرچی بگم
دیگه تو خودت نافرموده دردمو میدونی
من متظر جوابتم خداجون
این ماه عزیز خودت فرمودی بنده ام هرچی بخواد بش میدم
پس بی جوابم نذار....


391:

پرنـده شـدم
پرنـده ای وحشی که در قفس گیر افتاده
و اونقـدر خـودم را به دیواره ها کوبیـدم تا سرخ شـدم
سرخ سرخ

392:

دوس دارم همیشه ازاد باشم

393:

یک وقتایی یک حرف هایی تنمو میلرزونه
تک تک سلولام تک تک حسامو فعال میکنه

خدایا حق با منه؟
خدایا من کجام؟
یعنی دیگه کسی نمیتونه کمکم بکنه؟
خدایا من همه ی امیدم به تو

خدایا میدونم فقط تو وضعیتمو میدونی فقط تو از راز دلم باخبری
اما.................
فقط هم تو میتونی درمانش کنی
خودت خوب میدونی که جز تو از دست کسی کاری بر نمیاد!

خدایا دلم لرزید امشب خیلی هم لرزید
یک جمله یک حرف
خیلی تکونم داد

هوایم کرد بد جور اما...................

یادته اومدم فرمودم توبه؟
یادته شکستمش؟
یادته تو بازم استقامت کردی؟
یادته توبازم نزدی زیر قولت اما من زدم
حالا باید چیکار کنم؟
برگشتم اما از خودم میترسم
از اینکه بازم بشکنمش
از اینکه بهم اعتماد نکنی
از اینکه اخرش چی میشه؟
از اینکه سهم من توی این زندگی چیه؟

394:


خـوش بـحآلـَت فـآحـشــہ

خـوش بـحآلـَت كـہ كسـے تـو رآ بآ حـَرف هآے عـآشـقـونـہ خآم نمـے كـنـב ...

خـوش بـحآلـَت كـہ از هـماون اوَل ميـבاونــے آבم هآے كـنآرت مـُوَقـَتـے هـَسـتـنـב

وَ بآ طـلوع خـورشيـב تـَركـَت مـے كـنـنـב ...

خـوش بـحآلـَت كـہ هيـچ وَقـت انـتـظآرَشان رآ نمـے كشـے ...


وَ مـے داونـے شآيـَב بـَرآے شـَب ديـگـَرشاون فـآحـشـہבيـگـَرے رآ בر آغـوش בآشـتــہ بآشـَنـב ...
مـَن فـآحـشـہ نـَبوבم ،هـيـچ كـבوم از ايـن هآ رآ هـَم نمــے בاونـستـَم ...

شآيـَב بـَرآے هـَمـيـن اسـت كـہ حآلآ مـَعشوقـہ مـَن هـَم בر آغـوش تـو مــے خـوآبـَد



395:

این منم ،
جوانی از درون پوسیده
در برزخی از خودم و دنیای اطرافم ،
چوب خط می کشم بر دیوار های شهر
چوب خطِ تمام لحظه های تنهایی ام را …
می چرخم و خط می زنم آرزوهای از دست رفته ام را
سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم
تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را …
میان مردگان همی زیسته ام ،
که زنده بودن را از یاد برده ام
و زندگی را تلخ ِ تلخ سر می کشم …
از پس شب های پر از بی خوابی
دم و باز دمی رنگ گرفته از بی حوصله گی ،
بی دلخوشی پلک می زنم و سر می چرخانم
به سمت تمام سایه های که از کنارم رد می شوند
در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی
این منم که سوت می زنم
و تمام شهر را از خواب بیدار می کنم
آری این منم ،
شب گرد شهری به کوچکی یک سلول انفرادی …

تنهایی تمام وجودم را گرفته …

حتی زیر ناخن هایم چرک سیاه تنهایست …!

396:

پوچ در پوچ، بازی این روزگار
بی خوابی ،خواب ها پر اضطراب
قرص ، مشروب ، کرک… تا پای جان
کلیه در بازار بورس یه لقمه نان
هرزه گی از بوق سگ تا دین روز
آرامش با حشیش اونم به زور
مار های وسوسه در آستین
خودکشی دخترک با پاستیل
یک بکارت ، هدیه ی عشق جدید
یک خیانت ، یک دروغ ، عمری فریب
بازی این روزگار پوچ هست همین …
ما که از عرش بهشت خوردیم زمین
آدمیت کو ؟ تو می دانی چه شد ؟
آدمی را قهر دوزخ واجب هست
چون که ما اینیم و این فرجام ماست
زنده بادا مُردگی ، لعنت به ما …
خدا گمشده در قبض آب و برق و تلفن …
پشت این همه صفر یکی خدا رو نشون بده …

397:

میدویم ما ،

چشم بسته

بدنبال زندگی ،

و نمی دانیم

که از زندگی جلو زده ایم …
عشقی در کار نیست ،

در سنیه نمی تپد قلبی

می نویسم عشق

اما نمی دانیم فقط این وابستگی هست

و نمی دانیم …

که گول خورده ایم ،

ما هوس را عشق می بینیم…

لختی را …

گناه را …

این عشق های ما،

گورکنان بد بوی ، شهرمان هستند …
ما از زندگی جلو زده ایم …

طوری که او ما را گم کرده هست

و ما خودمان را …
ما قرن هاست ،

در بیهودگی جلو میرویم …

و کوروش در غبار حماقت ما

سرفه می کند …

398:

من آخرین دیوانه ای هستم که تو می بینی !
با کله خالی از مغز و
شکمی همیشه گرسنه !
و دلی که هیچ کس را دوست ندارد …
از ارتفاعی به بلندی خودکارم
سقوط کرده ام ،
احساس درد همیشه با من هست ،
حتی در رویا هم
هستخوان هایم تیر می کشد …

در طول روز مانند یک انسانی عادی هستم
اما شب ها افکارم داس به دست
درو می کند ،تمام بود و نبود ها را
مانند انسان گرگنمای که با دیدن قرص ماه
به دردنده گرگی تبدیل می شود ،
من تمام رحم و شفقتم را در همان روز اول تولدم
در گهواره چوبی به جا گذاشته ام و
به جای اون پای گرگی که به اون آویزان بود یادگار دارم !
شب ها می نویسم ، می کِشم و می رقصم !
و شروع می کنم به نوشتن
به نام زیستن ….
اما چشمانم از شدت درد و خستگی
تاب مقاومت در برابر خط های موازی دفترم را ندارد
و گم شدن سفیدی ، در سیاهی …
احساس می کنم در خوابم ، اما
این بیداری محض هست
درست هست من بیدارم و این
ادامه شب شب نشینی من هست
دنیای من تشکیل شده از رخت خوابم و اتاقم !
اتاقی که پر هست از همه چیز !
به ندرت از اون خارج میشوم !
و به سرعت به اون باز می گردم .
بهشت من روی زمین هست …..

رخت خوابم !
آرامشگاه موقت من … تا رسیدن به ابدیت ….
چشم هایم ، انتخاب می نمايند
ببینم یا نبینم !
هیچ قسمتی از بدنم از مغزم
دستور نمی گیرد ….
حرف هایم را باور نکن
چون من دیوانه ای بیش نیستم …

399:

حلق آویز شده بر دار تنهایی
ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده
گمشده در نفس های خون آلود
در چرخشی به دور محور خود
بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش …
و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده هست
چشمان بی تابش ، در جستجوی چیزی
یا آمدن کسی …
پشت آخرین پلک زدن ها به سیاهی می رود


حرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.

400:

وقتی فکر میکنی خوبم
وقتی فکر میکنم خوبی
وقتی عصر ،عصر افکار مالیخولیایی ست

401:

میشه مُنتظر موند تا ی حرف عوض شه ؟ حرف ِش نه ، لحن ِ ش ..


من از بهترین حرف و بدترین لحن ، بدترین حرف و برداشت میکنم ..! چ قد تاثیر داره این لعنتی روی مُخاطب! |:

+

..



این یکی رو اینجا هم نمیشه فرمود..

!

402:

دوست داشتنت بزرگترين نعمت دنياست!
مرا شاد مي كند!
لبخند را به دنيايم هديه مي كند..
حتي اين روزها گاهي پرواز ميكنم
من اين دوست داشتن رو بيشتر از هرچيزي تو اين دنيا دوست دارم

403:

من معمولا هر وقت که کلیسا میرم پیش پدر م اعتراف مکنم.
ولی توی اینجا خیلی سخته.
واعترافهای خودتو بر علیه خودت هستفاده مکنن

404:

تمام وجود ذهنی من انگار برای تو بهانه ماجراجویی بود .

405:

فاحشه همه را آلوده می سازد .....
مانع نزول رحمت خدا به انسانها میشود
کانون گرم خانواده ها را از هم می پاشد
عفت وپاکدامنی وعفاف را لگدکوب میکند
نا امنی وناهنجاری وارزش سوزی ومکتب ستیزی را راوج میدهد
معدن شیوع ونشر بیماری های جسمی وروانی وروحی درجامعه میشود
و.و.و

406:

من به این نتیجه رسیدم کسانی که گوش همه را کر مینمايند تا بفهمانند عاشق کتاب و کتاب خوانی هستند اصولا زیاد آدم های اهل مطالعه نیستند، بلکه عاشق کلاس کتاب خوندن هستند بیشتر.
حاضرم گیسم را گرو بگذارم تا این را ثابت کنم!

407:

منم موافقم اونایی که به عشق و عاشقی اعتقاد دارن و عاشق هستن نیازی نداره تو بوق و کرنا بزارن عشقشون رو ادم عاشق نیاز به خوندن کتاب نداره ادم عاشق خودش یه رمان غم انگیره

408:

برنامه نبود روزهای آخر تابستان انقدر لعنتی بشه که من دلم هوس سرمای زمستان رو کنه..

409:


نگاه من میخ ندارد
و تو زبان میخی نمیدانی
پس چرا انقدر دنبال ترجمه نگاه من هستی؟


410:

شاد بودن تنها انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت...
پس تا میتونی شاد باش.....

411:

تا وقتی قدرتو تو صدا و چهره ات ببینن عین مگس دورت میچرخن که یه ذره شو ازت بکنن و برن
به محض اینکه ضعف سراغت بیاد دیگه نمیشناسنت
ما مردا محکومیم به قوی بودن

412:

اینکه سکوت ، عذاب ویژه ای ست برای دود کردنِ دردهای یواشکی...
خیلی وقت پیش بود
پدرم پیپِ قهوه ای رنگی داشت، پنهانش کرده بود در یکی از کمدهای چوبی اتاقش
اتاق پدر،همیشه اسرار آمیز بود، مانند خودش.
من همیشه اتاق پدر را جست و جو میکردم
برای یافتن یواشکی های بابا

سپس یافتن ِعکس اون زن زیبا که پشت عکسش نوشته شده بود لیلا
سپس یافتنِ اون نامه های عاشقانه خطاب به لیلا
سپس یافتن تمام گذشته پدر در کمد های چوبی
به اون پیپِ قهوه ای برخوردم
با یک بسته زرشکی رنگ توتون
رنگی که مادر دوست داشت
طولی نکشید که پیپ را بلد شدم
توتون را ریختم داخلش
و اصلا انگار غریزی بود ، دانستن ِ آتش گرفتن توتون ِ یواشکی های پدر در حنجره ماه کوچک

پدرم رنوی سبز رنگی داشت
من و علی میرفتیم و مینشستیم و ماشین بازی میکردیم
علی چون مرد بود راننده میشد
و من میشدم دخترِ علی
در حیاط کوچک خانه کلی با هم به سفر رفتیم
به شمال، جنوب، صحرا.....
بابا داخل ماشین سیگار داشت
دوست نداشتم بابا ی من سیگاری باشد
فکر میکردم این تنها مخزن سیگار پدر هست
و اگر نابودش کنم پدر، بی سیگار میماند

من که سیگار های بابا را یواشکی میدزدیدم و معدومشان میکردم، حالا ، لا به لای کمد های چوبی اتاق پدر
تک تکِ برگ های اون گیاه خوش بو را سوزاندم
و بعد، هی سرفه کردم، هی سرفه کردم، سرفه کردم

گوشه اتاق پدر آینه ی سفره عقد مادرم خاک میخورد
هیچ کس در خانه رغبت نداشت، خودش را در آینه مادر ببیند
رفتم و با انگشت کوچک سبابه ام ، آینه مادر را نوازش کردم
چه قدر خاک! خاک..خاک....
تصویر محو و کدر خودم را دیدم که از دهانم دود بیرون می آمد...
ترسیدم
از خودم ترسیدم
آینه ، به قدر چهره کودکی من از دنیا سهم داشت و
من به قدر هوای مه آلودِ اتاق پدر از آینه...
لا به لای کمد های چوبی پدر دلم برای مادر تنگ شد...

پ .

ن: 1.

نام مادرم لیلا نیست.
2.پدرم هیچ وقت در حضور من و علی سیگار نمیکشید.
3.بر گرفته از کودکی ام.


413:

وقتی نباشد
بیکار میشوم
بیکار تر از هر بیکاری
بی انگیزه
بی انگیزه تر از هر بی انگیزه ای
و نمیدانم چه می خواهم
و نمیدانم کجا بروم
و نمیدانم برای چه ، برای چه اصلا هستم
سردرگم و پریشان و حیران !
و دلم می خواهد بروم و بمیرم ، راحت!
بروم و بروم و بروم..
تا نباشم دیگر .


414:

اینجا هم جزء هیچ جا حساب میشه دیگه

415:

درود

خــــــدا جــونــم
اینکه قلبم شکست به درک...
اینکه تنها شدم هم به درک...
اصلا دلمم شکست به جهنم!
ولی این منو آتیش میزنه که خودمو زنده گذاشتی
تا جلوی این شکسته ها شرمنده شم..!

مارتیک


416:

به سنگینی "سکوتم"
خرما خیرات دهید...
سیر میشود جهانی.....


417:

یحرف هایی که هیچ کجا نمی زنیم.هیچ کجا.
یک تنه میخواستی خوشبختم کنی،منی که روزهآی آخرم بود..
خندیدم اما،دل دادم اما..میفرمودی حواست به من خواهد بود..
دلم را شکستند ولی،نزدیکترینهآ به تو..
دلی که چندماهی بیشترنبود بلد شده بود ظاهرش را حفظ کند..
من که نفرموده م بیا،منکه دلم نخواسته بودتت..
چرا اصلن اینطور شد..
کی؟کجا؟چطور جواب دلتنگی مرا میدهد؟کی کجا؟چطور؟جواب اشکاهای مرا؟
کدام امید را به نابودی کشیده اید؟حواستان نبود..نابود شدم.حواستان نبود.به دلم نبود.نابود شدم..نبود...حواستان را میگویم.

:(

418:

یه مرد هر چقدر هم که خورد بشه نمیتونه تمام درونشا باز گو کنه
نمیتونه؟!
نمیتونم!
حتی دیشب لعنتی
حتی دیروز خوب
حتی کنار تو
حتی کنار خاطرات
حتی
میشه تمام این 6 سال بعد خدمت را عق بزنم
میشه فریاد بزنم
از مستی هر شب
از خواب های نیمه رویا
از
هیچی باز امروز خوب نیستم
باز...




پر از یاد تو

419:

درود

تمام آرزايشان امشب من،نديدن فرداست...


420:

هی چی بگم؟؟؟؟

421:

باید از واژه های ساده تر اغاز کرد
مثلا زا روزمرگی ها از زنهایی که هر روز میبینیم و از اتوموبیلهایی که برایشان بوق میزنند
باید از کثافط فرمودنهای زن فاحشه هنگام کم پول گرفتنش بنویسیم
باید مثلا بنویسیم از کودکی که به درب خودرو اویزان میشود برای فروختن یک فال
فالی که تو بی نیت برای رسیدن به او خواهی خرید

422:

کمی بیشتر خرعبلات زندگیمان را رو کنیم
میشود ایا ؟

423:

خدا )تنها روزنه امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود...
تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد....
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت...
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمی دارد...


تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند...
وقتی همه پشت کردند اغوش میگشاید...
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود....
وتنها سلطانی است که دلش بابخشیدن ارام میگیرد...
(خدا) را برایتان ارزو دارم...

424:

مرام دلبران همبستری نیست
که یار بستری را دلبری نیست
به بازاری که یوسف می فروشند
زلیخای هوس را مشتری نیست
کسی که نورِ خود بر شب فروشد
برایش روزگارِ بهتری نیست
به خال و خط چه حاجت روی زیبا؟!؟
که عاشق را نگاه سرسری نیست
هراونکس دل به یاری راستین داد
نگاهش بر جمال دیگری، نیست
دلِ آدم و حوا ،خوش به هم بود
بِجانشان میلِ غِلمان و پری نیست
به عشقش بسته ام دل را ،نه وصلش
مرا جز این ،خدایی ، باوری نیست
کجا بردارم از او دستِ دل را؟!؟
مسیر عشق را چون آخری نیست
نزن بر خرمنِ عشقت هوس را
که رنگ عاشقی خاکستری نیست

425:

امشب نفرموده هایم یک به یک در سرم رژه میروند
اما نه مجالی برای بیرون ریختن پیدا مینمايند نه قلبی برای توان مقابله............
و همین باعث میشود که امشب قلبم سپس چند سال دوباره درد را تجربه کند

426:

سلام عشق بانوی من!

با تو از چه بگویم در این اکنون بی طاقت
حالای دیدگانم حال خوشی نیست
به جرات میگویم تنها مخاطب حرف های دلم در این لحظه ی دنیا تویی

بار دردهایم سنگین نیست بانو!چرا که با من یکی شده ست و این همزیستی اجباری
هشدار مرگی ست که دیر به سراغم خواهد آمد.....

بانو! این بداهه گویی منفعل چیزی شبیه زمزمه های زنی ست دیوانه که برای گلدانی خالی از محتوای تمام گودال های لجن آلود شهر ,آب سنتز میکند......
بانو!
به این فکر میکنم که عمر من به کجای عدالت پروردگار قد میدهد, انگشت اشاره ات را به همانجا بگیر, خواهم مرد...
به خداوند قسم که که این شرهای ناموزون کفر نیست کاش تو بدانی ام


چراغ گردسوز مادرم,جایی میان ناخواسته ترین انتظارها,گرم میکند , دستگیره نجابتم را...


بانو!
میخواهم از این شهر بروم..
لعنت به منی که میخواهم ونمیشود


به جایی نگاه نمیکنم و به صدایی گوش نخواهم داد و با کسی سخن نخواهم فرمود....
تا دقیقه ها لب های مرا با م ر گ هماهنگ نمايند..............


کاش بدانی ام بانو جانم...کاش

427:

فرمودم:
ميخواهم برايتان يك ترا‍ژدي درست كنم..بنشينيد و نگاه كنيد!!
اونها هم نشستند
ذره ذره آب شدنم را ديدند...
بهـــــــآر

428:

" هوالحی.."

سلام مهشادم ..

بانوی آسمان ِ شب ..



می دانی ..!
بدون ِ همه ی این واژه ها هم حتی ؛
بدون نام بردن از سه حرف ِ مخوف ِ پایان ِ زندگی
تمام ِ تو را حس می کنم ..!
دلم اما می خواهد باور نکنم ..!

دلم می خواهد سهم ِ تو از این شهر ..

از این آسمان
یک رنگین کمان ِ هفت رنگ باشد ..


برکه ای که در اون قوهای سپید حلقه زده اند ..


آسمانی صاف
که ابرهایش تنها بی تابی های تو را بشوید و بادش غم هایت را ببرد تا دور دست ها ..!

دلم می خواهد نقش ِ روزهایت ؛
نقش ِ آفتاب باشد ..!
درخشان ..

پُر نور ..


و حتی در شب ها ماه برای تو لالایی های کودکانه زمزمه کند ..



دلم می خواهد رنگ ِ هستی پاشیده شود
بر تک ِ تک ِ لحظه هایت
و تو را از آرزوی تلخ نیست بودن برهاند ..



بین واژه هایم می گردم ..!
بین سطرها و حرف هایم ..

می خواهم ردی ..

نشانه ای بیابم ..


که اطمینان دهد مرا ؛ که اطمینان دهد مرا این واژه ها می تواند شور در دیدگانت بیفزاید ..


و غم را برهاند اما ..


اما تهی دست تر از همیشه از جاده ی طولانی سطرها و خیمه ی همیشگی واژه ها
پایین می آیم ..!
پایین می آیم چون نمی دانم امیدها چه رنگی اند ؟!
که مدادهای رنگی ام را بردارم و برای تو کهکشانی از امید بکشم ..!

وقتی خودم هم مانند تو آروزی نیستی می کنم ..!
آرزوی یک نبودن ِ دائمی ..!
یک ساعت ..

یک ثانیه ای که نفس راهش را گم کند ..


و درست وقتی به این ها فکر می کنم
هراس هم با من زاده می شود ..!
من هنوز هم از نیستی می هراسم ! اما اون را هرشب آرزو می کنم ..!

می دانم که یک روز ابرهای تیره بر فراز ِ آسمان ِ دلت کنار می رود ..


می دانم که آسمان آفتابی می شود ..


باران تمام ِ تیرگی ها را می شوید ..


رنگین کمان از درخت ِ آرزوهایت سبز می شود ..



شاید یکی از همین روزهایی که گمان اش را نمی بری ؛
این شهر را ترک فرمودی ..!
شاید هم اونچه که تو را می آزارد ؛ رخت بر بست ..!
حتی اگر سال های طولانی گذشته باشد و بازهم در انتظار گذر باشد ..



گوش هایت را نزدیک بیاور ..!
می خواهم رازی را باتو بگویم ..!
می خواهم حرفی را بزنم که برای فرمودن اش دست ِ به دامان هستخاره ام از برای واژه ها ..!
بامن بگوی ..


از خود کجا توان رهیدن ..

؟!

من سالهاست در پی یافتن راهی ام که از خود برهم ..!

از شهر و آدم ها هرچه رسد ..امید هست ..


اما چگونه خود را ترک کنم ..!
راه این را کاش تو بدانی ـُ به من بیاموزی ..!

مثل بید شده ام ..!
وقت هایی که سر به زمین می ساید
اون وقت ها که خش خش ِ برگ هایش زیر پای عابران ؛ موسیقی لحظه هایش می شود
و گرد بالا رفته ، سرمه ی چشم هایش ..


کم کم شاخه ها خمیده تر می شود ..


یک روز صبح بلند می شوی ..

می بینی ..

درخت ِ بید ..

حیات اش را به جنون فروخته هست ..


و در آغوش نیستی آرمیده هست ..


این حکایت ِ من ..



حکایت تو اما حکایت بید نیست ..!
حکایت درخت ِ تبریزی هست ..!
دیده ای او را ..

که سر به آسمان دارد ..!
که هرچه مقابلش بگذاری ..

هرچه راه ِ دیدن ِ آسمان را بر چشم هایش ببند
کنار می زند ..!
بالاتر می رود ..

!
اونقدر بالا که بتواند آسمان را از پنجره ی زلال ِ چشم هایش ببیند
و هوای بودن اش را لمس کند ..


حتی اگر با تلی از خاک ..

! تپه که نه ..

کوهی دربرابرش بر فراز آرند
بازهم او را خواهی دید که روی پنجه هایش می ایستد ..


دست هایش را می گستراند
بلند می شود
قامت اش را می تکاند از انبوه ِ خاکی ِ اطراف
و رها می شود ..


چونان پرستویی که بال ِ پرواز یافته هست ..


بالا می رود ..!
بالا می رود ..


به اوج می رسد ..!
تا اینکه دست هایش دوباره در دست های آسمان گره می خورد ..!


برای درخت ِ تبریزی ..


که ریشه در خاک دارد و توان ِ راه رفتن نیست ..


توان ِ عروج همیشه هست ..!
حتی اگر تلی از خاک مقابلش فرود آورند ..!
حتی اگر دست و پایش بسته باشد ..


او خودش راه ِ آسمان را می یابد ..!
خودش را به آسمان می رساند
و در افق ِ نیل گونی که با طلوع و غروب ِ خورشید به سرخی میگراید ؛
حدیث ِ بودن را سر می دهد ..



به مانند گون نیست ..!
که وقتی دست هایش بسته ی بیابان ها می شود ؛
هوس ِ نسیم کند ..!
به مانند بید نیست !
که جای آسمان ؛ زمین را بنگرد ..

در زمین گم شود ..


اونقدر که دیگر پیدا نشود ..!

او از سرو هم سرفرازتر هست ..!
چون راهی را می شناسد که هیچ درختی نمی شناسد ..!
آقتابی را می بیند که شعاع نورش را درختان دیگر سالهاست که نمی بینند ..


گم کرده اند ..



حکایت تو ..

حکایت درخت تبریزی هست ..!
حکایت شناختن ِ راه ِ آسمان و دیدن ِ آفتابی که چشم ها
برای دیدن اش در پس ِ پرده ها مانده اند هنوز ..!
و تا تو راه آسمان را می شناسی ..


هیچ زمستانی ..

هیچ خزانی ..

بهار ِ تو را نمی تواند که محو سازد ..


نمی تواند که از دست هایت زندگی را برباید ..!
حتی اگر شکوفه های بهاری لحظه هایت
زیر گام های زمستان و خزان برگ برگ شود ..


تو همیشه بهاری ..!
مهتاب ِ شب هایی که تیره هست اما تیرگی نمی پذیرد ..



و کدام امید بالاتر
برای کسی که راه آسمان را می شناسد ..


و آفتاب را نامنتها لمس می کند ..



زیستن ِ تنها آرزوی تو باید باشد ..!

اون سه حرف ِ تقدیر، که روزی می رسد از راه را
بگذار برای من ..!
برای همین حالای ِ من ..!
تا "میم" اش را با هر صدایی که مرا می خواند زمزمه کنم ..


به امید رهایی از پیاله ی " ر " بنوشم ..


و در قله ای که از "قاف" رد شده هست و به "گاف" رسیده هست ؛
مدفن بجویم و بیارآمم..!

سهم ِ تو آسمان هست بانو ..!
سهم ِ چشم های گریانت باران ..


سهم دل دریایی ات یک ساحل ِ آرام ..


سهم تیرگی روزهایت ..

آفتاب ..!
سهم ِ لحظه هایت هرچه خوبی هست ..

هرچه تماماً خوبی هست ..


و زیستن ..!
سرودی که نغمه اش از هر نغمه ای، دل انگیزتر هست ..




429:

بنظر این حقیر نه اعتراف درسته ونه امکانش وجود دارد کسی بتواند اون من مخفی را روکند .گیرم هم یک دیوانه پیداشود برای این اطرافیان نامحرم کم ظرفیت نباید حتی موارد عادی را فرمود.وقتی نزدیکترین فرد به تو که خدای عشق تو با دانستن ضعفهای تو بلای جانت میشود وپاروی زخمت میگذارد واز رنج کشیدنت لذت میبرد چه جای اعتراف

430:

خیلی سخته...


زندگی سختی دارم..


دوروبرم پر آمده..


اما
هیچ کس کنارم نیست.

تنهام
اینو هیچ کس نمی فهمه
صبح تا شب همه فقط ازم یک لبخند تصنعی می خواهند
شاید به نظر خیلی ها این مشکلی نباشه
اما اگه یک روز جای من می بودند...


شاید ....
این حرف ها رو تا حالا به هیچ کس نفرمودم

431:

خیلی سخته
از اون سخت تر.

اینه که هیچ جا نباید.

هیچی بگی
چون می زنن تو سرت چون به جای این که حالت خوب بشه
زخم دلت تازه تر می شه
هیچ کس نه حرف هامو می فهمه نه دلمو
دلم داره آتیش می گیره ولی نباید حرف بزنم
یعنی نمی تونم که حرف بزنم
حوصله نصیحت بی جا وبی مورد رو ندارم
هیچ کس نه محرم دلمه نه مرحم

432:

یه حسی بهم میگه این پاییز، پاییز همیشگی نیست ../

433:

آدمــا یـه وقتـایـی میـون ِ خلوتشون بدون هیـچ ظاهرسـازی خودشـون میشـن...


آدمــا موقعـی که خودشونن، خزیـدن زیـر پـتـو و خودشون رو بـه خـواب زدنـد تـا

تنهــا باشنـد...

آدمــا وقـتـی خودشونـن، حتـی دوسـت نـدارن جــواب ِ پیـامــای
دوستــاشـون رو بـدن...

فقــط فـکـر میکنـن و فـکـر...

و چنـد قطـره اشــک آروم از
چشمـاشون لیـز می خوره رو صورتشـونو از کنـار گوششون میـریـزه رو بـالشت ...


بعد آدما جای خیسی اشک رو با پشت دست پاک میکنن و دوباره فکر..

فکر..

فکر

میاد سراغشون ...

بعضی فکرها تا مغز هستخونم رو میسوزونه...

ولی بنظرم که می ارزه به قـوی شدنم به سخت شدنم...




434:

آغوشم را تنگ در بر بگیر
ثانیه های پر از سکوت
چون کرکسی منتظرند


435:

آخه اگه حرفايي باشه كه هيچ كجا نزنيم خوب اينجا هم نبايد بزنيم درسته؟ يا اشتبا ميكنم ؟ ( شوخي بود)

تاپيك عالي هستن و ممنون بابت زحمات دوستان

436:

وقتی جستار "همدردی هنرمندان با مرتضی پاشایی " و میخونم و میبینم ی نفر داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه ،که خیلی ها چشم به راهشن ،

وقتی یاد هزاران بیمار لاعلاج بیمارستان ها می افتم ،


وقتی یاد کسانی می افتم ک خانمان و دودمانشون در "آتش جنگ " داره می سوزه ،

چطور بگم از دردی ک شده خوره ولی در مقابل اینا هیچه ؟؟


ولی ، دو روز گذشته و من چون مادری ک یگانه فرزندش را از دست داده ،و بهت اشکهایش را خشکانده،

کنج این خانه ،به دری نگاه میکنم که تو بی خداحافظی از اون رفتی .

.

.



اما ، ان مع العسر یسری...


437:

هرزگاهی این اشتباه را میکنم که ایده آل هایم را بیش از حد "سالم" جدی میگیرم.
+حد سالم:چیزی که لذت می دهد.


438:

بهار را به انتظار نیستم با برف سهمگین صبحگاهی گرما باش

439:

من،
فقدان،
روزگار، بدون وقت.
و تو خاموش چون تابلوی پیچ خطرناک جاده.
سکوت بیابان.
و زوزه های باد پاییز.
اینجا کجاست؟
هیچ کجای همان ناکجا آباد خودمان.
من، تو، فقدان و سکوت زجه های بی امان.
به همین سادگی
ایلیا.م

440:

تو چه ساده ای و من چه سخت
تو پرنده ای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر پای توست
منولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع میرسی و من
سال هاست دیر کرده ام

441:

فرمودم شود نشد

فرمودم که چاره غم هجران شود نشد

در وصل يار مشکلم آسان شود نشد

يا از تب غمم شب هجران کشد نکشت
يا دردم از وصال تو درمان شود نشد


يا اون صنم مراد دل من دهد نداد
يا اين صنم پرست مسلمان شود نشد


يا دل به کايشان استقامت و سکون ره برد نبرد
يا لحظه اي خموش ز افغان شود نشد


يا مدعي ز کايشان تو بيرون رود نرفت
چون من اسير محنت هجران شود نشد


يا از کمند غير غزالم جهد نجست
يا ز الفت رقيب پشيمان شود نشد


يا از وفا نگاه به هاتف کند نکرد

يا سايشان او ز مهر خرامان شود نشد

442:

عجب جای بکری....!

سالهاست که خودم نیستم
و تبدیل شده ام به یک من مشمئزنماينده که در روزگار پیشین در رویاهای دست نيافتنيم ميبافتمش!
و حالا، پس از تبدیل، اعتراف تلخی هست اما...
دلم برای خود واقعيم تنگ شده...!
و تلخ تر اون که با مرگ عزیزتر از جانم، باید به درک این جانفرسا می رسیدم!

سالهاست که خودم نیستم
و فرار میکنم از واقعیتی که من را ساخت و پرورش داد و تمام کائنات را جز خودم مقصر میدانستم!

سالهاست که خودم نیستم
و تبدیل شده ام به موجودی بی قید و بند ، که هیچ برایش مهم نیست و نمیدانم به چه دلیل نفس میکشد!

سالهاست که خودم نیستم
و وانمود میکنم که عوض نشده ام شاید بدین علت که خوب دریافته ام عوضي شدن را!

سالهاست که خودم نیستم
اما، دیگر بس هست...

این من مشمئز نماينده را دور خواهم ریخت، ميسوزانمش و پس از اون چالش میکنم تا بوی تعفنش دیگر آزارم ندهد!

+ فرشته مرده پس از رفتن او...
بیست و نهم خرداد ماه اولین سال بی او

443:

یار فرمود از ما بکن قطع نظر فرمودم به چشم
فرمود قطعاً هم مبین سوی دگر، فرمودم به چشم
فرمود یار از غیر ما پوشان نظر فرمودم به چشم
وانگهی دزدیده در ما می‌نگر فرمودم به چشم
فرمود با ما دوستی می‌کن بدل فرمودم به جان
فرمود راه عشق ما می‌رو به سر فرمودم به چشم
فرمود با چشمت بگو تا در میان امتان
سوی ما هر دم نیندازد نظر فرمودم به چشم
فرمود اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو
تا نگردد گوش امت با خبر فرمودم به چشم
فرمود اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه
برفشان آبی به خاک رهگذر فرمودم به چشم
فرمود اگر خواهد دلت زین لعل می‌گون خنده‌ای
گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر فرمودم به چشم
فرمود جان من کجا لایق بود فرمودم به دل
فرمود می‌خواهم جز این جای دگر فرمودم فرمودم به چشم
فرمود اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره می‌شمر فرمودم به چشم
فرمود اگر دارد هلالی چشم گریانت غبار
کحل بینایی بکن زین خاک در فرمودم به چشم

444:

فقط می تونم اینجا بگم......


خیلی پشیمونم، خیلی.....

اما راه برگشت و جبران نیست!!!

445:

شاید دلمان بخواهد بمیریم
همگی
گاهی
اما ...
کسی هست همچون من؟
دردش بیاید از بعضی ها آدم ناحسابی ها
بخواهد بسوزاند
بُکُشد
بمیراند
این همه آدم نما را ؟؟



+ دلم به شدت گرفته ازشون ...


446:

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم!به او فرمودم:
چون به دیار یار میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم.
بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان امد
و فرمود:
دوستش بدار ولی منتظرش نمان....

447:

غـلام هـمت والای بابه خــــــــــــــــــارکشم

که خـــــــــار غـم کشد و منت خسان نکشد

ز صبح تا سر شـــب پای وی به رفـتارست

عجــــــــــب که آبله از دست او فغان نکشد

ز دشت تا ســــــــــــر بازار اشک آبله اش

خطی کشیده ز گوهــــر که کهکشان نکشد

ز بار خـــــــــــــار ازان شانه اش نشد خالی

که بار منت دونـــــــــــان پی دو نان نکشد

رهـین دوش خود و پای خارپوش خود هست

ازاونکه منت مرهــــــــــــم ز ناکسان نکشد

همیشه تکـیه به بــــــــــازوی خویشتن دارد

ز دستگـیـــــــــــــــری بیگانه امتنان نکشد

عـروس خوشگل مقـصد کسی به دوش کشد

که نقـد وقـت ز کـف مفـت و رایگان نکشد

448:

میدانم که هستی و در گوشه گوشه های روزگار همیشه گی ات ....

وقتی را برای رقص واژه ها نگه داشته ای
میدانم که روزانه هایت شاید شبیه دیگران باشد اما هنوز بر خود هستواری ...

میدانم روزهایی در پی میخانه ایی بودی که ساغی صاحب نظری داشته باشد که نبود که نداشت....


449:

اهااااااااااااااااااااااا ي خيابان هاي خيس شهرستان تهران
ديگر به درد من نميخوريد...


450:

هی اینجا رو
ما ز آیینه‌ها بیزاریم رفیق

451:

اعتراف کردم، اعتراف به نبودنت...


452:

دلم به وسعت ندای قلبم تنگ شده هست

453:

دلم برات تنگ شده..کی چشمم به دیدارت روشن خواهد شد.....
ایا دلت تو هم تنگ هست!...اصلا الان کجایی.....
خستم..خیلی خسته.....دنیا دیگر بی تو لذتی ندارد.....


454:

کجایی

455:

حرف های که هیچ جا نمی زنن اینجا هم نمیشه زد.

اما میشه تلاش کرد.
دقیقا یادم نمیاد.

فکر می کنم مشکل اصلی هم همینجاست.

این ک اون چیزهایی ک مهم بودند یه جورابی فراموش شدند.

همون چیزهایی که کنار اومدن باخاشون سخت بود.

همون علت ها.

سپس این ک وقت به قدر کافی گذشت نتیجه ص میبینی.

این ک دیگه هیچی یادت نمیاد و چیزی برای عرضه نداری.

شایدم همه ی اینا فقط یه مشت حرف باشه در راستای پنهان کردن حقیقت.
من ک فرمودم! حرفایی ک هیچ جا نمی زنن رو اینجا هم نمیشه زد.

به مخض این ک دهن باز کنی خراب میشه.


456:

خب حرف هایی که هیچ وقت هیچ کجا نمیخاییم بزنیم رو بیاییم تو این تاپیک بزنیم؟
یکم متناقض نیس؟ :|


82 out of 100 based on 62 user ratings 1162 reviews

@