خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..


خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..



خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..
مگر فقط گذشته ها میشوند خاطره ؟
مگر تا به حال ، دلت پای هیچ رویایی در تجسم ِ فردا نشسته است ؟!
برنامه ای نریختی ؟
خانه نساختی ؟
خودت را میان ِ اقیانوس ندیده ای ؟!
دلت تو را نبرد آن بالا بالا هایی که دست ِ کسی نرسد به گرمای ِ هیچ حضوری از تو ؟

ستاره های ِ آسمان را سهم ِ خودت نکردی تا به حال ؟!
مادربزرگت را دعوت نکرده ای به روزهایی که سهمشان از بودن ، نبودن بود ؟!

وقتی میگویی ؛ این نیز بگذرد ، تصور کن روزهایی را که گذشت ..

فردایت را به قلم بیاور . .
قصه را " ترجیحا " خوب تمامش کن .. مثل ِ تمام ِ فیلم هایی که شاید حرصت میگیرد از پایان های ِ تکراریشان !
باشد که همان باشد ..



کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]

1:

فردا من مینشینم روی ِ یکی از همان صندلی های ِ گرم و نرم ِ اتاق ِ کنفرانس .


کارگاه ادبیات ؛ خوابگاه خدا ؛ shahkar
یک دوست ِ خوب مینشیند کنارم
بعد که همه می آیند ؛ جلسه شروع میشود .
همه میخوانند و نقد مینمايند و نقد میشوند ..
بعد این وسط ها من هی بند ِ کیف ِ دوست ِ خوبم را میکشم که صندلی ات را یکم بلند تر کن ، کمرت را صاف کن و هر کاری که میتواند در راستای ِ بلند تر کردن ِ قدش اجرا کند گوشزد میکنم تا جایی که پشت ِ او گم شوم و چشمم به چشم ِ آقای ِ مسئول ِ جلسه نیفتد .


کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ Bvafa
که یک وقت دوباره از من سراغ ِ چیزی را نگیرد ..


کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ yagotekabod
و من دوباره بگویم ننوشته ام یا نیاورده ام و یا توجیه کنم که چرا هیچ نقدی به کله ی ِ بی فکرم نمیرسد !
و او خیلی مهربان مثل ِ همیشه بگوید ایرادی نداره !
و من آب شوم ! با اینکه میدانم این کارها تکلیف ِ قطعی و تضمینی ِ هیچ کدام ِ ماهایی که دور تا دور ِ این اتاق نشسته ایم نیست !

فردا وسط ِ جلسه ، یا خانم ِ ..


کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ Amir-b ]
برایمان دو تا پارچ شربت می آورد و ما مثل ِ همیشه در تقسیمشان کم و زیاد می آوریم ! و یا آقای ِ ..


کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ، shooting-star
برایمان بستنی می آورد و همه می مانند که بخورند یا حرف بزنند !

فردا جلسه که تمام میشود زودتر از همه خداحافظی میکنم تا جواب ِ هیچ سوالی را در توجیه ِ غیبت ِ طولانی ام ندهم ! بعد همه می روند سمت ِ مترو ، من و دوست ِ خوبم قدم میزنیم در پیاده روهای ِ بلوار و به این فکر میکنیم که اگر هوا سرد نبود بستنی میگرفتیم مثل ِ قبل تر ها ..
بعد من هوس ِ نسکافه ، قهوه یا کلا یک نوشیدنیه داغ با پیراشکی میکنم ؛ بدون ِ اینکه نیم نگاهی به ساعت کرده باشیم میگردیم دنبال ِ یک نوشیدنی ِ داغ !

فردا وقتی دوست ِ خوبم دارد پیراشکی را با دست هایش نصف میکند مادرش به من زنگ میزند ؛ سراغش را میگیرد که چرا دیر کرده اید ..


کارگاه ادبیات ؛ خوابگاه خدا ؛ snowqueen
و من میگویم جلسه طول کشید ! جلسه ی ِ قهوه خوردنمان ! این پیراشکی ِ لعنتی نصف نمیشود ! گوشی ِ دوستم خاموش شده دوباره .


دنیای ضرب المثل ها
.

حتما یعنی باید خاموش شده باشد !

فردا وقتی سر ِ خیابان می ایستیم تا با هم خداحافظی کنیم کلی وعده ی ِ دیدار به هم میدهیم! وعده ی ِ همان سینماهایی که هنوز نرفته ایم !

فردا وقتی میروم خانه ؛ حس میکنم روزم تمام شده در همین جلسه ی ِ دو سه ساعته خلاصه شده باشد انگار ..



+ فردا هم نمیرم ولی اگه میرفتم ..

همه ی ِ این ها میشد مصداق ِ واقعی احتمالا

2:


خیلی خیلی سپاس از این تاپیک متفاوت و جذاب.

همیشه گیج میشدم از فوران خاطرات آینده ام...


3:

چند فردا بعد...
اون روز با افتادن نور آفتاب رو صورتم بیدار شدم.

چشامو که باز کردم یه جفت چشم دیدم که از فاصله ی خیلی نزدیگ نگام میکنن.

چشمایی که میخندیدن.

بهشون نگاه میکنم و پلک میزنم.

این پلک زدن به زبون چشما یعنی صبح بخیر.
دور و بر رو که نگاه میکنم میبینم توی اتاقک زیر شیروونی خونه ی مامان بزرگمم.

کنار همون بوته ی بزرگ گل کاغذی.

پیش عشقی که توی اون چشماست...
راه میفتیم توی شهر .

نگران چشمای سیاهم که مثل همیشه بازیگوشی میکنن و کارای خطرناک میکنن.
کنار دریا که میرسیم چشماش دریایی میشه.

نمیدونم چه جوریه که اندازه ی یه صاعقه برق توشه.
چشمامو جا میذاره و می دوه طرف آب....

اما اونجا مکث میکنه..برمیگرده و با پلک زدن میگه ببخشید.
دست چشامو میگیره و با هم میدویم طرف آب.
یاد چشای نگران مامان میفتیم و اون همه سفارش که نکنه بریم آب بازی سرما بخوریم.

از حرص و شیطنت میایم بیرون از آب و خیس خیس وایمیستیم تو باد.
شب که میشه چشاش تب داره.اما میخنده.

از ترس مامان نمیتونه بگه چشاش سرما خورده.

من اما شجاع ترم.

چشام داد میزنن مریض شدم.


مامان اما چیزی نمیگه....

چشاش داره میخنده....

فک کنم یاد جوونیای خودش افتاده.....

4:

فردا
من هستم
و مادری که برایش سخت هست بیدار کردنم ..
فردا
من و خانه ی ِ پدربزرگ
همان خانه ای که قبلا تر ها خانه ی ِ مادربزرگ صدایش میزنیم
دو سه سال ِ پیش میرفتیم خانه ی ِ مادربزرگ ها ..
الان
تقسیم شده دیگر
وقتی مادر میگوید میرویم خانه ی ِ مادربزرگ ، دیگر نمیپرسیدم کدامشان ؟
وقتی این را میگوید یعنی مادر ِ پدرم

دیگر کسی دچار ِ ابهام نمیشود ؛ فقط من هنوز کمی گیجم
هنوز نمیتوانم هضم کنم
به این راحتی نمیشود این اسم ها را عوض کرد ..

میگذرم ..
ار جدال با خودم میگذرم
این اصلا به فردا ربطی ندارد اما ..

اما ندارد اصلا !
فردا میرویم ، خانه ی ِ پدربزرگ !

5:

من مانده ام و دعوت نامه هايي كه هيچوقت به دستش نرسيد ...
من مانده ام و خاطرات ِ فردايي كه مثل يك پازل براي هميشه ناتمام ماندند ...

هيچوقت نتوانستم بگايشانم گذشت ...
عجيب خاطرات ِ فردا برايم صعب العبور شده اند ...!!!

6:

دعوت نامه ها میرسند ولی ..

اجابت نمیشوند گاهی ..
شاید مادربزرگ سرش گرم ِ مژده هاییست که با سجده های ِ نمازش پست کرده بود ..
شاید هم میگردد به دنبال ِ تکه های گم شده ی ِ پازلی که ناتمام مانده ..

تا بعدا در خواب شاید ، پستشان کند برای اون که باید ..
مادربزرگ حواسش هست .

.

خودش هم هست .

.

حتی اگر نباشد هم هست .

.

+ فرمودن یا نفرمودن نه ..

مهم فهمیدن هست ..

همین که بدانی میگذرد ؛ یا گذشت ..

کایفیست ..


+ تلقین نکن بانو ..

خیلی وقتا آدما باید راه بیان ..


7:

آدم باید یه روز از زندگیشو بیخیال ِ همه چیز بشه
فک کنی نه خانواده ای داری
نه درسی..نه مشقی
نه پولی نه احساسی
یه لحظه همه چیزو فراموش کنه
همه ی آدمهای اطرافش..همه ی کسانی که دوست داره یا دوستش دارن
همه ی غذاهایی که دوست داره..اصلا یادش بره غذا بخوره..آب بخوره
(آدم یه روز آب و غذا نخوره نمی میره..نترس!)
همه خوشیهای زندگیش..هر چیزی که خوشحالش میکنه رو رها کنه
موبایلشو خاموش کنه
تلوزیون نبینه...فیلم تماشا نکنه
نت رو قطع کنه
به هر کی هم باهاش حرف میزنه فقط نگاه کنه و بره
یه روز همه ی هدفاشو فراموش کنه..تو اجتماع نباشه
نه بخنده نه گریه کنه
( با عرض پوزش از روانشناسان عزیز! )
غذای مفید نخوره..به سلامت و بهداشتش اهمیت نده
اصلا خودشو تو آینه نبینه
کتاب نخونه..رانندگی نکنه..هیچ ِ هیچ
اصلا احساس کنه دورش خلوته..دلش خالیه
فقط فکر کنه..به هر چیزی که به ذهنش میاد..
تو فکر و خیالش سفر کنه..
بره رو ابرا
رو برف لم بده
زیر بارون خیس بشه
تو هوای آفتابی لپاش سرخ شه
توی نسیم خنک موهاش پرواز کنه..قلقلکش بدن
هر کاری که نتونسته تو واقعیت انجام بده تو خیالش انجام بده
حتی فکر کنه کی میمیره.کی به دنیا میاد
فک کنه خودش که بمیره، خونه چه حالی میشه..چه خبره؟!
به همه چی..
از صبح یه جا بشینه اونقدر فکر کنه تا خوابش ببره..

یه روزی این کار رو خواهم کرد..تجربه ی قشنگیه..

پ.ن.

حتما در اتاق رو قفل کنین!

8:

فردا شاید
پهن شوم لای ِ زندگی
کتاب ِ رویا را ببندم ؛ بیندازمش کنار
بعد به جای آرزو ، به تمام ِ گذشته هایی فکر کنم
که گم شده بودم لای ِ کتاب های ِ تخیلی ..

9:

فردای نه چندان دور:

بازم چشاش شیطون شدن.
نگاش میکنم.

با نگاهم به چشاش میگم شیطونی ممنوع.

نگاهش پکر میشه.
آخه میدونی؟
دیوونه میخواد تو این هوای سرد از زیر آبشار رد شه.
چشاشو میبنده که نگام نکنه.
چشام تو صورتش میبینه که میخواد کلک بزنه و تا من حواسم نیس بره زیر آبشار
.
همیشه میایم اینجا با هم.

هروقت اینجاست برق چشاش با همیشه فرق داره.

هروقت آبشارو میبینه چشاش انگار میرقصه.
عملیات انتهاری
دستشو میگیرم و بی هوا میکشمش زیر آبشار
چشاش از تعجب باز میشه.
میبینم که ذوق کرده.

هرچی آب سردتر میشه چشاش گرم تر میشه..

زیر آب و سرمای گزنده
چشای گرمشو میبوسم
آروم میشه
چشاش زمزمه میکنن
همینو میخواستم.....

10:

فردا
یه عمره ندیدمش
به تاریخ تقویم میشه یه هفته

فردا شاید بیاد.

اون جفت چشای آرومش

فردا چشام کنترل نمیکنن خودشونو

میرم توی بغلش و زار زار گریه میکنم
چشام بهش میگن کجا بودی دیگه تنهام نذار

با چشاش آرومم میکنه
چشاش خیس میشه
مث همیشه بهم میگه دیوونه
چشاش ملامتم میکنه که چرا گریه میکنم
اما چشای خودش هم کم کم داره میباره

مث همیشه چشام گند میزنن
رد سیاه اشک و ریمل میمونه روی پیرهن سفیدش
رد صورتی رژلب روی پیرهنش
چشاش شیطون میشه
میگه باز تو خرابکاری کردی؟

چشامو میبندم
وای که چه خوبه حس نگاهش...

11:

فرداها من با مقنعه توسی و مانتوی زیتونی ام و کفش هایی که شاید مجبورم پاشنه شان را بلند کنم کمی ،با تق تق میروم پشت میزم مینشینم یک لیوان ماگ گنده اول صبحی قهوه میریزم
ایمیلا ها را چک میکنم ، داخلی را میگیرم برنامه میتینگ هار اهماهنگ میکنم
ارغوان رو چک میکنم
جواب ارباب رجوع ها رو میدم یه کمی قهوه میخورم
آقای.....
خانوم.....

پس این تائیده ها چی شد؟
سپس پایان وقت اداری میرم پشت فرمونو میشینم میرم پارک طالقانی یه کمی گپ میزنیم میام خونه وشام میخورم وو به گذشته ها فکر میکنم که چقدر شب هاش بعضی شب هاش ودوست داشتم.......


12:

چندین فردا بعد
شاید همه چیز خوب نباشد

شاید
از سر کار بر میگردم خانه
تنها مثل همیشه
وارد خانه که میشوم
چشمم به ساعتی می افتد که سالهاست باطری اش را در آورده ام
یاد 20 سالگی ام می افتم
چقدر آرزوهای دور و دراز داشتم
به عکسش روی طاقچه نگاه میکنم.
میدانم خوشبخت نیست اونجا
میداند خوشبخت نیستم اینجا
لمس افکارش را روی پوستم حس میکند
باز هم دارد به من فکر میکند
این را حس میکنم
حسرت من پر میکشد به سمتش
حسرت خودش را به اون اشافه میکند
و پر میدهد اونرا در آسمان
چقدر مسافت بین ماست
و چقدر نزدیک هست دو دل تنهایمان
میدانم روزی
اینجا خواهد بود
و عکس روی طاقچه را
دیدن نگاه گرمش پر میکند....

13:

نمیخوام خیلی دور بشم.

اول از فردا شروع میکنم...بعد هفته آینده و بعدتر هم ماه و سال آینده....

فردا،
من میرم دادسرا و میبینم که قاضی رای به نفعم صادر کرده، بعد زنگ میزنم موکلم و ازش اوشتول میگیرم.

(بقیه حق الوکاله مو)
بعدترش میام خونه و سعی میکنم برای دکتری بخونم اما مثل همیشه وسط مبحث شورای امنیت و مناقشات دوره جنگ سرد خوابم میگیره.


برای اینکه از خواب آلودگی بیام بیرون، میرم سراغ نهار پزیدن.

نزدیک غروب که میشه شوهرجونیم میاد نهار میخوریم و باز میره سرکار و منم میرم دفتر و اونجا همکارم ماجرای گیرکردن توی برفشو دوباره برام تعریف میکنه و........آها شبم میام خونه و همون لایحه تجدیدنظر کذایی رو مینویسم.... بقیشم دیگه نمیتونم تعریف کنم
ـــــــــــــــ
هفته آینده: اگه خدا بخواد میرم مشهد مقدس دیدن مامان جونیم و خواهرجونیم .....

چقد دلم براتون تنگ شده

14:

فردا ؟
خاطرش؟
دیروز؟
خیلی گم نا معلومه واسم

15:

تو از فردا چه می پرسی ؟
تو امروزش هنوز موندم
من اون دیروزشم حتی نمک پاشیده خابوندم
چه دیروزی ؟ چه فردایی؟ چه فرقی داره ؟ ..................تنهایی

16:

یه روز از فردای من !من تو راه تبریزم تو ماشین یه آهنگ بی کلام گذاشتم دارم میرم سمت خونه شیدا!
شیدا شب تولده دخترشه
به عروسکی که واسش خریدم
به یاد این روزامون میوفتم
به یاد این روزا که چقدر شبیه بودیم به هم
شیدا عروس شد
شیدا مامان شد
شیدا عاشقتر شد
ولی من هنوز دارم تو خاطراهای امروز زندگی میکنم......


17:

مرجان کتک میخوای...چرا آقات و فسقلیتو نیاوردی با خودت.

نمیدونی دخمل من هروقت فسقلیتو نمیاری لج میکنه؟ گناه داره بنده خدا باز سپردیش دست شوهر بی نوات! نمیدونم چی میکشه از دست تو.

خب زن حسابی آدم شوهر و نینیشو میسپره به امون خدا خودش بکوب این همه راهو میاد؟

دفعه ی دیگه از پذیرفتن مرجان بی اهل و عیال معذوریما

18:

شیدا مطمئن باش مرجان همواره تنهاست شاید گاهی تنهاتر از خدا......

+پس هیچ وقت من و خونت راه نمیدی دیگه!!!

19:

(تابستون آینده)

توی بیمارستانم
توی نمازخونه ی بیمارستان
هیچکی نیست
فقط دارم دعا میکنم
خدایا کمکش کن
خدایا امید زندگیمو زجر نده
به فکر دستای خونی جراحم
درد تیغ رو روی تن خودم حس میکنم
چرا انقدر طول میکشه این عمل
10 ساعت شده
خدایا چرا این ثانیه ها انقدر کند میگذره؟
خدااااااااااااااااااااااا ا

20:

چند سال بعدتر

تو راه دانشگاهم...محمد زنگ زده خاله بیا

رفتم دم دانشگاه محمدم،پسرم با حسرت دارم نگاه میکنم جوونا رو ....
میگم اگه چند سال پیش همه چی درست بود من الان بچه ام کنکوری بود....
محمد سوار ماشین میشه دیدم داره ازش خداحافظی میکنه
محمد،خاله یه چیزی بپرسم ازت؟
خیلی دوسش داری نه؟

21:

مامانی سرش درد میکنه آروم باش باشه بابایی؟
اینوازهمسرم میشنوم که داره پسرمونونصیحت میکنه.......
آرزومیکردم ای کاش این بچه ی من وعشق اولم بود............
درهمین حین خوابم میبره.........
خواب میبینم که همسرم خیلی بیشترازعشق اولم منودوست داره.........
ازخواب که بیدارمیشم میگم خدایا ممنونتم بابت این همسرمهربونم وباعشقی که تموم وجودموگرفته میرم تابراش چایی بریزم.........

22:

لیلیلیلیلی
عروس و دوماد میان تو
همه دس میزنن
بزرگترا میرن جلو میبوسنشون
عروس خیلی خوشگل شده
من بغض دارم و میخندم
خب عروسی داداشیمه حق دارم یه کم یواشکی اشک بریزم...
.
.
.
توی سالن همه میرقصن
منم که با این کفشای پاشنه بلند به زور راه میرم یه کم میرقصم
پچ پچ ها به گوشم میرسه
خواهر داماده..ماشالله...

(نمیدونم اینجاشو چطور تصور کنم؟دوحالت میاد توی ذهنم.
- اینم شوهرشه ماشالله خیلی به هم میان....
- طفلک یکی رو دوس داشته بهش نرسیده ...میگن میخواد مجرد بمونه....)

23:

-واییییییییییییی شیدا ...

بالاخره تموم شد

-من از اولشم دلم روشن بود.

می دونستم برنده ی این بازی ماییم.

-همچین میگی بازی انگار......

- میلاد حالا تو هم گیر نده دیگه.

می دونی؟ میتونست خیلی بدتر از اینا بشه....

- اوهوم.

خدا رو شکر .حالا میتونم سپس این روزای خسته نماينده یه کم آروم بخوابم

-میلااااااااااد؟ نه که تو این مدت اصلا نخوابیدی؟ تو که سرت بره خوابت نمی ره

- بی مزه.

به خدا از فکر اینکه نکنه یه وقت.....

- هیسسسسس ادامه نده دیگه گلم.حالا که همه چی به خیر گذشت.

من برم یه سر هم میهن به همه این خبر خوش رو بدمممممممممممممم


(از ته دل دعا میکنم این خاطره به زودی واقعی بشه)

24:

از فدام بگم ؟!!

خب ...

فردا ، خدا حتما حتما یه کاری میکنه اونا زنگ بزنن ، بعد دوشنبه اونا میان ، بعد تا قبل از عید همه چی تموم میشه ...



حتما همین طوره ...

حتما حتما حتما !!!

25:


خواستگاری ِ سوری بود
و این اتفاق نیفتاد البته

/

سه سال ِ دیگه ی خودم :

ما دوتایی تو کوهستان یه خونه ی ویلایی گرفتیم .


البته اومدیم سفر هااااااااااااا ، اونجا زندگی نمیکنیم .



عاقا صبح و ظهر و عصر و شب و نصف و شب و اینا همش ما مشغولیم خنده ، جییغ ، دعوا ، آشتی ، بخور ، نخواب ، بزن ، برو ، بکش ، بکن ، تاب بازی ، آشپزی ، فیلمبرداری و ...


26:

یه شیکم ِ بزرگ ...


بچه ی اول سقط .



طلاق .



دوباره ازدواج با همون طرف .



یه شیکم بزرگ ...


بچه سالم و زنده به دنیا می آد .




.
.
.


اعوذُ بالله من الشیطان ِ الرجیم .


27:

جا سیگاری پُر ِ پُر ...



و مَنــی که دیگه منِ الان نیستم .



تلخم ؛ پر از سکوتم .



.
.
.
.
.
.
.

ی جنتلمن عین ِ ون دیزل هم عاشقمه ( ای خداااااا مُردم از خنده )

28:

عبا رو دوشمه .


موهامو کوتاه ِ کوتاه کردم ...

خیلی هم بهم میاد و با نمک شدم .


رفتیم پشت ِ بوم و جفتمون کفتر بازی میکنیم .



.
.
.

( عه !! آخرش منو یاد ِ علی سنتوری انداخت :| )

29:

من...
آدمای زیادی رو فراموش کردم

حالا خوشبخترم

ولی فاصله زیاده بین منو آرامشم...


30:

رو نردبوم هستم .

دیوار رو رنگ میکنم .

آهنگ هم گوش میدم .

عجب حس خوبی دارم ...



یهو با گوشــه ی چشمم سایه اش رو روی ِ دیوار آشپزخونه میبینم .



سایه سریع حرکت میکنه و رو پنجره میفته ...

من سرم رو که بر میگردم تعادلم رو از دست میدم و پرت میشم پایین .



سطل رنگ و نردوم هم میفتن روم .



رنگی میشم ...

سفید ِ سفید .

بی هوش ...

یک ساعت بعد با صدای تلفن یکم هوشیار میشم و دوباره از هوش میرم ...

نیم ساعت بعد با صدای ِ کوبیدن مشت به در کامل به هوش میام .



:|

31:

سه تا هســتــن ...

دقیقا سه تا .


یکیشون مال ِ منه .

اونـــی که رنگ ِ موهاش خُرماییه و لباش قــرمــزه قرمزه .



چشمای ِ منو بستن ، قراره من پیداشون کنم .


جیغ میزنن ، میخندن ، زمین میخورن ، فرار می کنن .



من پســر سوری رو میگیرم .

مثل باباش تُخســه .

چشم بند ِ خودمو باز می کنم تا به چشمای ِ سبز ِ پسر ِ سوری ببـندم که آوار خراب میشه رو ســر هر چهارتامون ...



من هنوز زنده اَم .


خاک تو دهن و بینی و حلقـم رفته .

دستای ِ کوچیک ِ یکیشون رو گردنمه .


هیچ صدایی از هیچ کدوم نمیاد .



و احتمالا هر سه مُــردن .






:(

...


اعوذ ُ بالله من الشیطان ِ الرجیم .


32:

فعلا چيزي دستگيرم نشد از مطلب....اون سايه چي هست چي نيست....پرت شده از پنجره پايين....؟
البته ابهام تايشان يه اثر خوبه..اما اينقدر ابهام خواننده رو نا اميد مي كنه از نايشانسنده...دور مي كنه اونو از دنياي ذهني نايشانسنده...راستي چرا بايد اينقدر مبهم و كوتاه بنايشانسيم؟ ميني مال نوشتن حتما لازمه اش اينه كه ابهام پر رنگ داشته باشه؟ چقدر ابهام خوبه براي يه مطلبي از اين دست به نظر تو؟

33:

حامد: انقدر اذیتش نکن پسر.

نمی فهمی مریضه؟ این بار نتیجه ی آزمایشاش از دفعه ی پیش صد برابر بدتر بود!


م: حامد دست خودم نیست به خدا می دونم اذیتش میکنم ولی به قراونِ محمد عاشقشم .......

شیوا: فامیلی و دوست بودنمونو هم در نظر نگیریم، در حکمِ دکترش دارم بهتون میگم! فشارای عصبی از پا میندازنش! خودت که بهتر می دونی مریضه!

م: هیچ وقت راضی نیستم یه تار مو از سرش کم بشه شیوا خانم میدونید که!

شیوا: اما داری خیلی بدترش رو سرش میاری.

نمیفهمی؟هیس ....داره میاد...


شیدا از اتاقِ معاینه بیرون میاد.درحالیکه روسریش رو روی سرش جابجا میکنه و آروم لبخند میزنه میگه :
- شیوا جون ، آقا حامد، زحمت دادیم بهتون.خلاصه فامیلِ دکتر داشتن این مزیتها رو هم داره دیگه :) عزیزم بریم؟

هر سه نفر با لبخند محزونی نگاهش میکنن.............


34:

اين بهتره از قبلي....اون جمله (و احتمالا هر سه تا مردن) اصلا نيازي بهش هست؟ حشوه به نظر من...چه دليلي داره تاكيد كني روش؟

35:

یه سال دیگه:
دارم پوشکشو عوض میکنم و خشملش میکنم تا باباش بیاد خونه

یه کم چاق شدم که هی به خاطرش حرص میخورم

ولی عوضش صورتم تپلتر شده و خشملتر شدم

یه آرایش ملیح هم اگر علی کوچولو بذاره میکنمو تا اومدن بابایی با هم بازی میکنیم ...

: هی خدا...


36:

بلیـط رو رزو کردم
فـردا وقتـی بهـش زنـگ میزدنـم که بیـاد، نمیگـه کار دارم؛ نمیگـه سرم شلوغـه داداش لعنتیـم نیس کارا ریختـه رو سر من
فقط میگـه چـه ساعتـی؟
و من میگـم ساعت 5
و اون
5 دقیقـه زودتر اونجاسـت

37:

روپوش ِ آزمایشگاه رو در میارم .


خسته ام ولی احساس ِ مفید بودن می کنم .


از بیرون صـدای ِ رعد و برق میاد ...

با عجله کیف و وسایلم رو بردارم و می دوم تو حیاط ...


بارون ســـرد و رگــباری می زنه و من حـَــض میبرم زیر بارون .



بیخیال ِ تاکسـی میشم و پیاده راه میفتم تو خیابون .



ســر چهارراه میبینمــش .

اندازه یِ 10 ثانیه بهم خیـره نـگاه میکنیم .

اون تو ماشین هست و من پیاده ...



بعد که جفـتمـون به خودمون میایم من سریع بــه تاکسی میگیرم ، اونم خودشـو سـرگرم ِ ور رفتن با ضبط ِ ماشینــش می کنه .



...



دیــدار ِ بعــدی یک ماه ِ بــعد .

مکان ِ دیدار مهمونــی ِ خانوادگــی .


38:

آینده ای که نمیدونم چقدر دوره یا چقدر نزدیک ِ
میاد و همه چیز رو راجبش میفهمم
تموم ِ حرفا و حسایی که فرموده بودو
و میفهمم دروغ بوده یا راست
بعد دلـــــــــــــــم قرص میشـــــــــــــه
و خیالــــــــــــم راحت
حالا یا با راست بودنش
یا با غلط بودن



نتیجه اخلاقی آیندم: بلا تکلیفی و ندونستنُ مطمئن نبودن خیلی بده :|

39:

بــعــد از هــزار بار نوشتن و پاک کردن شُد این :


می دونم عاشق ِ اینه کــه موهام باز باشــه .


نزدیــک ِ ســاعت ِ هفت که میشه موهامــو سفت میبندم و گیره میزنم .



از لباسای ِ گشاد و نــخی بدش میاد .


نزدیــک ِ همون ساعــت ِ هفت که میشه یه پوشش ِ نخـــی ِ گشاااااد پیدا میکنم و میپوشم .



از آهنــگ های ِ سَنتــی متنــفره .


نزدیک ِ هـمون ساعت ِ هفت ، یه افــتخــاری تو سیســتم می ذارم .



نگاهــم به ساعته ...

دقیقا 4 دقیقــه به هقت هست .

دلم آشــوبه .

می خوام عـصبانــی اش کنم .

می خوام قاطی کنه .

می خوام دیوونه بشــه .


ساعت که میشه 2 دقیقه بــه هــفت ، بی اختــیار ناخونامــو میجوم .


معــده ام درد می گیــره .



صــدای ِ موتــور که از پایین میاد از جام بلـند میشم .

اول از هـمه سیســتم رو خامــوش می کنم ، بعد همون جور که میدوم سـمت ِ کمد لباسا گــیره ی موهامــو باز میکنم .

یه پوشش ِ تنگ و چسب ِ سیاه میپوشم ...



صدای ِ کلیــد که میاد نگاهــم به جا سیــگاری ِ پُر ِ رو میــز میفته ...

در باز میشه و میاد تو .


و دیــگه من فُرصــتی برای ِ مخفــی کردن جا سیگــاری ندارم ...


جا سیــگاری ِ لعــنتی کاملا فــراموشـم شُده بود .




...


40:

دوسآل ِ آینده ...

الهه بدو الان میرسه ، ای بعنت به تو ک ِ نرفتی گئاهینامه ت وبگیری هولم نکن !

الله بخدا دیر برسیم من میدونم و توآ!

واسه بار زارم چک میکنم خودمو تو آینه آفتابگیر ِ مآشین همه چی سرجآشه

تو مخم هی مگیم عمراً بشناستم !

الهههههه گآز بده !

مرجاون میهش ی آهنگی چیزی پلی کنی ؟

آره اون سی دی ِ زد بازی و کجآ گذاشتی ؟

تو داشبورت ِ تو کیف ِ سی دی آآآ!!!

نزدیکای فرود گآهیم ، دست گل دستم ِ آیینه جیبی واسه ملیون بار دیگ ِ میگه بانو همه چی مرتب ِ

الهه میخنده وبا اون نیمچه شیکمش هی میگ ِ هسترس ب بچه ام وارد کردی لگد میزنه و من از ته دل با چشام میخندم
پروآز ِ .

.

.

از سیدنی ب ِ زمین نشست .

.

.


41:

جلوی در ِ مهد کودک ِ ریحاونم .

.

.

کم کم بچهه ا میان بیرون دادو جیغ و خدافظی با خاله های مرهبون :)

ریحان بدو الان امامزاده شلوغ میشه ها !


بابا بذا جوجکآمو بدرقه کنم

جوجک تو کی ،میاد اینجآ مجاون !


هاون !

بذا حالا باباش بیاد :))

42:

چه تاپیک جالبی :)

وقت : چهل و خورده ای سال سپس این روزها...
مکان : به احتمال زیاد سیدنی!

[ یه مرد ِ شصت و خورده ای سال، به نظر میاد وقت زیادی برای موندن نداره.
مدام به ساعتش نگاه می کنه، معلومه که عقربه ها رو دنبال نمی کنه، به عدد ها خیره شده، خیلی تا هفتاد
سالگی وقت نداره و هفتاد سالگی باید سیستم بدنش به قولی که داده عمل کنه و عملیات رو قطع کنه و
سیستم رو خاموش ...


به نظر میاد هم خوشحاله هم ناراضی...

اومدن ِ نوه هاش به دنیا، خیلی وابسته ترش کرده...
به نظر نمیاد مردی باشه که بخواد خیلی ریشه بدوونه و پابند بشه، ولی با داشتن نوه ها غافلگیر شده و خب
حس می کنه که دوس داره بزرگ شدنشون رو دنبال کنه و...

]
- خوشگلم! مواظب باش نیفتی از تاب
[ دختر ِ کوچولویی با ته لهجه ی انگلیسی و احساس اینکه دیگه واسه خودش خانوم شده و به خاطر پوشیدن
پوشش جدیدی که مرد به عنوان هدیه بهش داده بود و دامن ِ چینداری که داشت حس می کرد مث مامان یا
مامان بزرگش شده و مواظب همه چیز هست ]
- مواظبم بابایی!
- نازم، مواظب پسرداییت هم باش، بابایی یه کم بشینه، پیرمرد شدم دیگه :)
[ تقریبا 50 سالش که شد، عصا گرفت دستش، نه اینکه ناتوان شده باشه یا اینکه نیاز به عصا داشته باشه،
هنوز می تونه حسابی از عهده ی خودش بر بیاد، ولی علاقه ی خاصی به عصا داشت!
عصا رو تکیه می ده به نیمکت و خودش به پشتی ِ نیمکت و با خودش زمزمه می کنه...

]
- موهاش عین مامانش صاف و مشکیه، انگار خودشه، پدرسوخته معلوم نیست این 30 و چند سال چطور بزرگ
شد و من نفهمیدم...
[ خانومی تقریبا هم سن و سال مرد نزدیک نیم کت میشه...

]
-May I have a seat?
[مرد بدون اینکه متوجه باشه]
-Sure, please!
-Nice weather today :)
- Oh, yeah, it's cool and sunny and great to play for children
- may I kiss you honey??
- Oh! What?? تویی؟؟؟ دختر، سن و سالی ازت گذشته، دست از این دیوونگی ها برنداشتی؟؟
- می دونی که دیوونگی درمان نداره دیوونه جان :)
[ یه بوسه ی ساده ولی عمیق...

]
- عزیزم، مرسی که اومدی، فندق کوچولوها سراغت رو می گرفتن
- بهت فرمودم که میام و فک نمی کنم توو این 30 و خورده ای سال بدقول بوده باشم، حالا پاشو پیرمرد
بریم پیش دوتا فندق...


! از اینجای خاطره به بعد رو یادم نمیاد...


( کمی فانتزی سازی گاهی خوبه )

43:

چقدر این تاپیک باحاله

کلی خاطره از فردا داشتم ولی همشون یادم رفت ...

گمونم آلزایمر گرفتم

فک کنم دیشب همشونو خوابوندم

44:

خاونوم ِ شیعه نواز !

بعله!

من این درس وبا شما برداشتم کلاساتون میگن خیلی شلوغه

دوستان لطف دارن

.

.

.

فکر میکنم ب این روزا و میگم

دیدی رسیدی بهش بالاخره .

.

.



45:

این که چیزی نیست ما همیشه توی آینده زندگیمونو پیش میبریم

فردایی که ....

دیگر از اون کوچه خاطرات که همیشه یواشکی میرفتیم و همدیگر را به آغوش میگرفتیم

خبری نیست...

اون بوسه های یواشکی..

اون خاطراتی که با اون ها زندگی میکردیم

اون گرمی در آغوش کشیدنمان

قفل کردن دستهایمان در دستان هم

دل تنگی هایی که حتی وقتی با هم بودیم

خبری نیست...

چون دیگر یواشکی نیست و

همه از عشقمان آگاه شدند...

ما دیگر رسما برای هم شدیم

چشم حسودا کور بشه الهیییییییییییی

46:

وسط ِ کلاسم، 16 تا بچه ی قد و نیم قد بهم تحویل دادن، دبستانی هستن.
با توجه به صحبت هایی که داشتم، برنامه شد علاوه بر یکی از کلاس های لِگو-روباتیک یا هوافضا، کلاس
خلاقیت رو هم در اختیار من بذارن...

من: سلام بچه ها، اول ِ اول ِ اول، کی می تونه به من بگه دوست یعنی چی؟ اصن دوست کیه؟
- آقا اجازه، دوست آدم کسیه که بتونی باهاش بازی کنی
من: خب یعنی کامپیوتر شما هم دوستتونه؟
- خب نه آقا
دونه دونه حرفای خودشون رو می زنن، بعضیاشون رو باید مجبور کنی حرف بزنن، هنوز یخشون باز نشده.

من: حالا منم یه جواب می دم شما ببینید درسته یا نه، از نظر من دوست کسیه که همه چیزای خوب رو
واسه آدم بخواد، سعی کنه بد نباشه واسه مون و دوتا دوست خوب همیشه کنار هم می مونن توو تمام
مراحل.

تازه دوستا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می زنن.

خب اصلا چرا تعریف کردم دوست و دوستی رو؟
خب واسه اینکه از این به بعد قراره ما با هم دوست باشیم.

کسی منو آقا اجازه صدا نکنه، اگه قراره دوست
بشیم، پس منو با اسمم صدا کنید.
...

حس دوستی با بچه ها چیز قشنگیه...

این بی احترامی نیست اگه یه بچه با اسم صدام می کنه توی کلاس،
احساس می کنم می تونه توی این جامعه ی خاکستری، با من بخنده.

وقتی یه مربع می کشم و ازشون می
خوام که بهم بگن، چند تا راه واسه ی تقسیم این مربع به 8 با قسمت های مساوی هست و می بینم حتی
اونایی که به زور ضرب و تقسیم رو می فهمن هم با شکل و خط خطی کردن سعی می کنن راه پیدا کنن،
همه ی اینا یعنی که می تونی با داشتن ِ اعتماد بچه ها، از خلاقیت و نبوغشون دنیا رو تکون بدی!

بی نظیره وقتی سپس چند جلسه تمرین و توضیح، ازشون می خوای که یه راه حل بهت توضیح بدن برای اینکه
چه راه حل هایی هست واسه اینکه جلوی خراب شدن ساختمون رو بگیریم موقع زلزله و یکیشون جواب بده
که یه پاستیل بزرگ درست کنیم و بذاریم زیر ساختمون، یا یکی دیگه بگه که ساختمون رو از ژله بسازیم!
این یعنی خلاقیت ناب و من تک تک این کوچولو ها رو دوس دارم، و می خوام که ذهنشون رو هدایت کنم برای
اینکه هر کدوم به انسانیت و کمک به بشریت فکر کنن...

.

من فکر می کنم مسیر خودم رو پیدا کردم...


47:

دارم میرم ی دوره ی یک ماهه رو بگذرونم سمت جنوب !

نوید جاون مامان مواظب خونه باغ باشیآ ، غذای سگ و هم مرتب بده

برگشتم کلی میخوام عکسای جدید ِ ادیت شده و ببینم کیف کنم

خدافظ پسرکم

در ُ میبندم ومیگم خدایا حواست ب پسرکم باشه ها

+نوید پسرک ِ من ِ ک ِ همش ی سال با من اختلاف سن داره

48:

پیرزنی می شوم در گوشه غربت!

کتابی میخواونم وچآیی وکتابی مینویسم !

همچنان دوستم بآ تو

عکس ِ دو قلو هایت ! بزرگ شده اند قد کشیده اند

نگآهشاون میکنم

دخترت کُپ ِ مادر ِ مو بلوندش هست !

و پسرت ،

چقدر شبیه پسری بود ک میخواستم تو پدرش بآشی !

یکی از روزهای ِ مآرس ِ 2040 /طبقه ی 25 یکی از برج هآی ملبورن!

49:

حوالی ِ سال 1441 (2062)، مکان گورستان...

هنوز نمی تونم بگم دقیقا چه شهر و کشوری...

شاید همین کشور لعنتی...

همونطور که زندگیم رو توو این هفتاد سال دوست داشتم، مردنم رو هم دوس دارم! من آدمی بودم که همیشه در
زندگی از غافلگیری های مثبت، هستقبال کرده ام و از یکنواخت بودن فراری بودم.

و مرگ هم یه نوع غافلگیری مثبته
مخصوصا اگه هفتاد رو رد کرده باشی...
خوشحالم
حالا با خیال راحت می تونم برم مرحله ی بعد.

یک لامکان، در انتظار ِ تولد ِ منه.

باید از رَحِم این دنیا هرچه زودتر
خارج بشم و در لامکان به دنیا بیام.
همینطور که به کانال نور نزدیک می شم، خاطراتم رو مرور می کنم.
خوبه.
از وقتی که با 4.5 کیلوگرم به دنیا اومدم و یواش یواش مراحلی رو گذروندم و یاد گرفتم و مرد شدم، عاشق شدم
کار کردم، واسطه ی حضور ِ دو انسان ِ دیگه در این دنیا شدم و بازی هایی که به بچه ها یاد دادم، بچه هایی که
شاید منو از یادشون نبرن هیچوقت، بچه هایی که بهم فحش می دن حتی! و...

.

و حالا که با 67 کیلوگرم جسدی
که به همین دنیا پس دادم و با یک کالبد دیگه دارم ترک می کنم...

و دوس داشتم این مسیر رو.
خوشحالم که حرفم رو زمین ننداختن و کسی پوشش تیره نپوشید...

کسی عزاداری انجام نمی کنه و خوشحالم که
به جای خرج کردن های الکی و خوردن ِ یه عده آدم سیر، کاری رو می کنن که سعی کردم توو این 70 سال انجام بدم.

خوشحالم و حالا می تونم به تولدم در لامکان برسم...
.


50:

!...............................بردگی........

...........................!


خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..

51:

ده سال بعد ...

ترسام تموم شده و من یه منه قدرتمند و مستقلم ...
بیست و نه سالمه و رو پاهای خودم وایستادم ...
دیگه اونا هم به این من عادت کردن ...

دیگه چیزی نمی گن ...

سپس مدت ها
رفتیم کنار ساحل
سرمو می ذارم رو شونه هاش
دستشو محکم می گیرم
و محو می شیم تو صدای امواج
و آروم تو گوشش زمزمه می کنم
و بیاد میارم
ده سال پیش ...

همین موقع ...

تمام افکارم رو ...


و رضایت دارم از زندگیم هیچ چیزی تو پشت سرم نیست که منو به عقب بکشه
هیچ چیزی نیست که حسرتشو بخورم ...


52:

15 سال بعد

میرم تو اتاقش
خواب بود
یهو از خواب می پره
میاد بغلم
محکم بغلش می کنم
و غرق تو بوسه هام
من : چی شده عزیز دلم
دخملکم : ( با ناز و صدای کوچولوش ) خیلی ترسناک بود مامانی
دخملکم فقط پنج سالشه
باز می بوسمش
و سفت تر بغلش می کنم
بهش می گم : مامان پیشته فدات شم
براش لالایی می خونم
دستمو می کنم تو موهاش
کنارش دراز می کشم
تا خوابش ببره
چقدر معصوم و قشنگ خوابیده
می بوسمش
و می رم ...


53:

جلـو در ِ دانشگاهـ مرجانـم .

.

.

از دور دارهـ میـاد ، دانشجو ها هـم ریختن سرش ، هی هستاد هستاد میکنن

نزدیکـ که میشن ؛
بـابـا خانـم ِ شیعه نـواز !
سختــ نگیر انقـد به این طفلکیآ ! نیگـا داری در میـاری اشکشون رو هـآ !

دانشجو هـاش یهـو چشمشون میفته بـه مـن ؛

عــهههه .

.

.

خـاونــم ! شـما ...


عــههههه ..

بچــه هـا ..

وااایی ...

خالـه ی ِ مهدکودکمون ..

خودتونید ؟

آره بـابـا ! از کی ِ من هی دارم به این رفیقم میگم جوجکامو فرستادم دانشجوی ِ تو شدن خوب باهاشون تا کن هـا !

مرجاون : بـانـو من همون موقه هم فرمودـم ! ازون هستاد زپرتیآ نمیشم ! دانشجو رو بـایـد ازش کار کشید ! همینجوری الکی نمره نمیدن که ! دانشجو های ِ من باید باسـواد باشن !

خو بابا حالا ! بدو بریـم دوبـاره امام زاده شلوغ میشه درشو میبندن ها !
:دی

:)

54:

خوندنش حس ِ عالی ِ بهم میده چ ِ برسه به واقعی شدنش !

مرسی عالی بود این خآطره ی فردامون ریحاون

55:

یک تخلف در روند تاپیک :

پست های آخر رو که نگاه می کنم، مریم، آروما، مرجان...

حتی خودم! با وجود اینکه می دونم این روزها کاملا روشن و
سفید نیست و همه مون در تنالیته ای از سفید و سیاه درگیریم، گاهی % سیاه خیلی هم زیاد می شه...
اما قشنگیش اینجاس که هر وقت تصویری از آینده می دیم...

روشنه! سفیده! حداقل خاکستری ِ روشنه!
خوشحالم...
انسان بدون امید یعنی مرده ی متحرک!
امیدوارم تک تک شما و بقیه بچه ها به روشن های آینده ای شون برسن...

ببخشید به خاطر تخلف، ذوق کردم یه لحظه :)
[گل های سفید...

]

56:


حمید یه دیالوگی داره این فیلم ِ رستگآری در شآوشنگ ک ِ اندی به رِ د میگه !

یادت بآشه رِد :

امید چیز ِ خوبیه

شآید بشه فرمود بهترین چیزآ
و چیز های خوب هیچ وقت از بین نمیرن !

تلاش کن برای زندگی یا به پیشوآز مرگ برو!!!



+ضد اسپم !


شاید حوآلی ِ 2025 میلادی بآشیم سی وخورده ایی سالم شده و خب کارای اقامت دیگه کاملاً درست شده !


یکی یکی چمدونآ رو دارم میبندم همه چیو تو ایران فروختم جز خونه باغ ُ که سهم نوید ِ .

.

.



کارای دانشگاه رو هم تموم کردم ومکاتبات با یکی از دانشگاه های هسترالیا هم جواب داده و برنامه ِ توی یکی از دانشگاه هافعالیت داشته باشم !

بیشتر از همه چیز دوری از گلدونآ اذیتم میکنه دونه دونه شون رو می بخشم به بقیه .

.

.

حتی گلدونآی توروهم بِ ی نحوی می رسونم دست ِ خواهرت :)

خود ِ کتابام ده تا چمدون میشن!

توی لپ تاپم و تبلت و گوشی وپر از عکسای قدیمی و اسکن شده از خودمون وبابا و مامان و بقیه خانواده اس !

میدونم سهم دلتنگیام زیاده ولی باید رفت .

..



زنگ میزنم به ریحان ، به الهه ، به بقیه بچه ها ی شآم مفصل برای اخرین بار توی یکی از بهترین رستوران های شهرستان تهران .

.

.

یه شب ِ خآص و به یاد موندنی .

.

.


فردا صبح ساعت 5 صبح پرواز دارم .

.

.



تنها چیزی که مطمئنم از این جا به بعدش و میخوام اهنگ گوش کنم و خاطره بازی کنم و برم از ایران .

.

.



اولین دیدن اولین برگشتن اولین تولدت اولین بودنم اولین رفتنت اولین نبودنم .

.

همه چی میاد جلو چشمم و میگم :

مآ ز یآران چشم یآری داشتیم .

.

.

خود غلط بود اونچه می پنداشتیم

شیوه چشمت فریب ِ جنگ داشت .

.

.

مآ ندانستیم وصلح انگآشتیم .

.

.

تا خود ِ فرودگآه تنهای تنهآ برونم ُ برم .

.

.


57:

تور سفید چقدر به صورتش میاد
نمی دونم خودش پاک تره یا پوشش سفید عروسی
فرهاد چه داماد برازنده ای شده
هرچند کنار هم کمی خنده دار به نظر میان
مهرنازِ من چقدر ذوق زده س
یادِ روزِ عقدِ خودم می افتم
چقدر فرمود نکن ، این آدم مال تو نیست
اما گوش نکردم.و خوشحالم که روی حرفم موندم و حالا خوش بختم!
این پدرسوخته این دلقک بازیاش تمومی نداره
چه اداهایی که درنمیاره!انگار نه انگار عروسه!
هرمینه بچه به بغل وایساده و گریه می کنه
میگم نکن دختر شگون نداره!
باز با زبون تند و تیزش میزنه تو ذوقم: دوست خودمه به تو چه!
فرهاد چه شاده.من همیشه می دونستم این دوتا قسمت همدیگه ن
همشونو دوس دارم :)

58:

درسم تموم شده و بر میگردم و پرستوهای مهاجرمو نجات میدم
مهم نیست فرمولشو من ساختم یا یکی از دوستام
مهم اینه که تک تک فرشته کوچولوهام نجات پیدا میکنن ارزو هاشون براورده میشه
و من خوشحال میتونم این خبر نوید بخش رو بهشون بدم
وسپس اون با خیال راحت همشون رو دعوت میکنم به یک مهمونی خونه ی خودم
و حالا دیگه اونا همه چی میتونن بخورن هیچ منع غذایی ندارن لازم نیست دارو بخورن
و من با هر خنده و شادی اونا خوشحال میشم و میخندم

کاش بشه هر چه زودتر بهتر.....................


59:

نخ تــسبیــح رو محــکم میکشــم تا پاره بشه و دونه های ِ خاکــستری ِ تــسبیح پخــش میشن تو اطاق ...

میرن زیر ِ تخت ؛
میرن زیر میز ؛
میرن زیر شوفاژ ؛
از زیر در رد میشن و میرن تو راهــرو ؛

مهـره ها مهم نیستن جانــم !
نخ ِ تسبیح رو میبنـدم به مُچ ِ دســتت .



چـشمــات رو تا نـیمه باز می کُنــی ...

درد داری ، به زور ِ مســکن ها خوابی ...

من رو میبینــی ولـی تشخــیص نمی دی پرستارت هســتم یا زهـــرات .



خودم بُغـضم رو قورت می دم .

گونــه ات رو میبوســم و خودمـو معرفـی میکنم :

- من زهــرام .

زهــرا ! ...

منو یادتــه ؟

و کاش ...

کاش اون مـوقع منو به یادت بیاری ...

کاش ...


60:

[ توهمی از آینده، مث داستان، مث فیلم...

]

- حمید؟!!!
نمی شناسمش ولی محکم منو توو بغلش گرفته و گریه می کنه و هی منو می بوسه...
- اما خانوم شما کی هستین؟؟
- چی؟! شوخی نکن...

اذیتم نکن...

می دونی چند وقته نیستی؟؟ می دونی چه قدر تلاش کردیم واسه
برگشتنت؟؟
- من اصلا نمی فهمم، کجا بودم؟ چی شده؟ خانوم من واقعا...

چیزی یادم نمیاد...
...
مسخره اس! یه روز از خواب بیدار شی.

وسط یه سری چیز های عجیب و غریب و دستگاه های متفاوت
یه زن محکم بغلت کنه و بگه زنته! یه سری چیزای پايه ی رو یادت نیاد! بچه هات، زنت.

این که کی هستی
چی کاره ای...


خیلی سخته! بچه هایی که با شوق و ذوق می دوان سمتت و بغلت می کنن و تو حتی یادت نمیاد
که واقعا بچه هات هستن یا چی...
سخت تر اینکه گاهی که می خواد چیزی یادت بیاد از شدت سر درد وحشت کنی، اما این زایمان
باید اتفاق بیفته.

باید بفهمی، بدونی!
یواش یواش یادت میاد که چند سالته.

پدر و مادرت...

خاطرات کودکی...

عجیبه! من اگه چیزی یادم نمیاد
پس چرا می تونم مثل امت عادی زندگی کنم...

فقط بدون خاطره...

.
بی تفاوت و بی احساس نسبت به هرچیز راه میری قدم می زنی، غذا می خوری، حتی می رقصی،...


اما هرگز یادت نمیاد که اینا رو چطور یاد گرفتی یا اینکه چطور داری زندگی می کنی...
چیزای دیگه ای یادم میاد! صدای پدرم که میگه، اگه خاطرات رو از انسان بگیری، همه چیز و هویتشون
رو گرفتی...
و من دارم سعی می کنم تمام زندگیم رو پس بگیرم...

تمام تلاشم رو می کنم که یادم بیاد که بعد از
یه نور ِ زیاد و ضربات سنگین، باید در بیمارستان از خواب، کما، هر کوفتی! بیدار شم...
سخته
و من سعی می کنم به خاطر بیارم...

!



(در مازوخیستی ترین تاریخ و وقت ِ آینده...

!!!)

61:

سنــگ ، کاغـــذ ، قیــچی ...



دســت هام مُشـت میشن و بر سـرش کوبیده میشــن .


عاشقـش خـودشم میدونه ؛ ولـی بازی سر شکستــنک داره .



-

سنــگ ، کاغـــذ ، قیــچی ...



دستام بُـرنده میشن و شاهـرگـش رو میزنن .


عاشقشـم خودشـم میدونـه ؛ ولـی مرد و مردانـگی و زخـم و جراحــت عجـین هستن باهم .



-

سنــگ ، کاغـــذ ، قیــچی ...



دستام صفــحه های ِ کاغــذ میشن و عقایـدش رو سخـت به تمسـخُـر میگیرن .


عاشقــشم خـودشم میدونـه ؛ ولـی هــر بازیی قــواعـد ِ خودش رو داره .



-

و بالاخـــره روزی خـودشو به من ثابــت می کنه و دیـگه عشقی در کار نیست .


بازیی هم نیست .


قاعـده و قانون و زخــمی هم نیست .


من میمانــم و یک جنازه .


من و یک دخـمه .


من و یک گـور ِ ساخـتگـی .


62:

امیـد ِ تـوی ِ پُست هآی ِ قبل ؟؟؟؟ :|

63:

خب بانو، صرف نظر از اینکه گاهی آدم حالش بد می شه، دگرگون می شه، مازوخیست میشه! اما واقعا در این
پست یه امیدِ لعنتی وجود داره...

این که تسلیم نمی شی و سعی می کنی، یعنی اینکه امید داری :)
یعنی با وجود اینکه توی تاریکی گیر کردی و گم شدی، اما یه روزنه ی کوچولوی نور رو دیدی و داری سعی می کنی
بزرگتر و بزرگترش کنی :)
این یعنی امید...
[گل]

64:

کلاسات ک ِ عصر تموم شد ، بیا بریم کافه ی قدیم .

باشه میام

میدونم روزم عصبیه ! میدونم فقط با چهارتا از بچه های ارشد بشینم سر کارای پایان نامه شون !

باز میگم باشه میام !

میدونم عصری دکتر وقت داده کِ برم ببینمش!

باشه باشه میام دیگ ِ چقدر تکرار میکنی!


عصر که میشه گوشیم ُ خآموش میکنم میرم پیش ِ دانشجو هام ، میرم پیش ِ دکتر .

.

.

میرم بهشت ِ زهرا .

.

.


این روزای آخر میخوام مال ِ خودم باشم



1400 -پاییز ِ شهرستان تهران ِ شیش ماه قبل ِ رفتنم .

.

.


65:

من ُ نوید :)


-نوید پاشو بیا بریم شمال!

+بانو ساعت سه صبحه ها!کلاسای فردا ، مامان بزرگ ، دکتر .

.

.

-عه نوید ِ جر زن :(

+بانوووو ، میگم فردا کلاس داری :l


-خب چند روز از پول تو جیبیت کم میشه بگو خُشکه حساب کنم مادر جان همین الان نقدی !


-نویدم در حال غر غر : من میگم کلاس مامان خانوم میگه پول .

.

.

+پاشو ، پاشو اون فلاسکتو بیار ، لپ تاپ ُ وردار ، یه چند تا پوشش ِ مناسبم وردا بریم !

- نویدددددد دوربینت دوربین نیاری رات نمیدم تو ماشینآآآ :))


+ی بانو که بیشتر ندارم پاشو بانو !:))

زمستون ِ 1402،ساعت سه نیمه شب ،حوالی شهریار .

.

.

+این یکی از آرزوهام قبل ِ رفتنم خونه باغمو بخرم با پسرکم برم توش زندگی کنم .

.

.

شده باشه ی سال ولی باهاش زندگی کنم از بس این پسرکم ُ دوس دارم .

.

.


66:

میشینـم رو سنـگ های ِ سرد ِ سُـرمـه ایی .


تکـیه میدم به دیــوار .



موهاشـو کــوتاه زده ...

کوتاه ِ کوتاه .

تـه ریش داره .

تی شرت ِ آستـین کوتاه ِ جـذب پوشیـده .


خیلی خواستنـی شده .



نگــاهم میکنه .


نگاهـمو ازش میگیرم .



میگـه :
- ی ِ امـشبو با دل ِ من راه بیا .

یِ امـشبـو مهـربون باش .



میگـم :
- ی ِ امــشب ور ِ دلم نباش .



میگـه :
- من مگم به دلـم راه بیا ، تو میگه ور ِ دلــت نباشم ؟

نگاهــش میکنم .

میگـم :
- اگه میخوای ور ِ دلم باشــی ، مهـربونـی و دل رحـمی و اینا رو بـذار کنار .


67:

متاسفم خانوم ولی خیلی پیشرفت کرده میشه فرمود هفتاد ُ پنج % ِ غُدد و درگیر کرده!

اقای دکتر :من اینقدری پیش ِ خانوادم هستم ک ِ یه شام ِ خانوادگی بخورم باهاشون ، اینقدری که یه روز از صبح با مادرم برم بیرون ، اینقدری که دارایی هام ُ بزنم به اسم پسرم ؟


حداکثر سه ماه .

.

.


واسه کسی ک ِ هیچی برای از دست دادن نداره نود روز یعنی ی ِ دنیآ .

.

.


1410-حوالی ِ اواخر ِ پآییز -سپس کلاسآی دانشگآه .

.

.مطب ِ دکتر

68:

دشت اول
من همان فردایی هستم که در راهم
با همان چمدان قدیمی خاطراتمان
که با وسواس زیاد خنده هایمان را چیده ام در اون.
و گریه هایمان را به آغوش دریا پس دادم.
تو همان فردایی هستی که چشم به راهی
برای روزی که دست هایمان را به هم دهیم
و با هم گل کاموایی ببافیم.
فقط چند شب و روز دیگر مانده که باید در تقویممان خط بزنیم
تا فردا از راه رسد.

آروما.

69:

من همونم که لای ِ کتابام
من همونم که خوابیدم تو صفحه صفحه ی ِ دلتنگی
من همونم که جمله جمله هام ُ خط میکشن با هایلایت ِ صورتی ..
تو نشستی کنار ِ پنجره ، کنار ِ فانوس ِ طلایی ِ تو ی ِ کلبه ..
داری ورق میزنی گذشته ی ِ منـو
و یک دفتـر ِ سفید برمیداری ُ
پرش میکنی برام از آیندهـ ..
من ُ میکشی تو ورقه های صفحه های ِ جدید
و دوباره شروع میشم از زندگی ..

70:

هر کاری میکنم با دقت نگام میکنه
منتظره فقط یه لحظه با هم تنها بشیم تا بتونه فقط یه جمله بگه
هر چیزی رو واسه دیدنم بهونه میکنه
غرورشو زیر پا میذاره تا بتونه فقط این جمله نا تمومو بگه : نمیدونم تو چه احساسی نسبت به من داری ولی من تو رو .......

و همه اینا فرداهایی بودن که من منتظرشون بودم و حالا به گذشته پیوستن......

21 مرداد 92
دوشنبه

71:

ی روز ِ معمولی ِ دوران ِ بازنشستگی ِ من .

.

.

+ پیر ِ زن برو تو ،توی این هوای سرد ِ اینجآ خورشیدم یخ میزنه تو چطوری داری قهوه تو میخوری .

.

.

- یادم ِ بیس سالم ک ِ بود آرزوی یه کافه کتاب داشتم پیرمرد ، الان شصت ُ پنج سالم ِ و یه بالکن دارم ک ِ توش رو صندلی ِ مادربزرگ گذاشتم ُ میتونم قهوه بخورم !

اونموقع ِ ناممکن کلمه ایی خارج از دنیآی من بود ، می تونی حسش کنی ! ولی زندگی بهم ثابت کرد ناممکن اتفاقاً خوش ترین لغتی کِ توی زندگیم نشسته !


بیس ُ پن سالگیم مصادف شد با مردن ِ بهترین ِ حس هام! فرمودم ولی هنوز میتونم واستم سر پآ !

باز دوئیدم ! بی حس ! بی امید !

سی سالگی مجبور شدم برای فرار از تنهآیی بگم بعله! فرقی نداشت اون میتونست من ُ دوس داشته باشه ولی من نع ! من حسی نداشتم دیگ ِ !


از سی و پن سالگیم ک ِ دکتر فرمود مادر بودن برابر ِ تولد ِ دوباره ی مسیح ِ از شیکم ِ مریم مقدس ! باورم شد ک ِ چپ افتاده زندگی باهام!

دیگ ِپی زندگیم ُ نگرفتم ، تو سی وپن سالگی فرمودم گور باباش !

حالا تو من ُ داری از سرمایی می ترسونی ک ِ خورشید ُ منجمد میکنه؟!


نمیدونم حوالی چند میلادی ُ شمسی ُ قمری میشه فقط میدونم اون روزا من خیلی بی حسم!


پیرزن ک ِ منم !

پیرمرد هم هر کی میتون ِ باشه حتی پیرمرد آپآرتماون ِ بغلی ک ِ تراسش با تراس ِ خونه ی من بغل هم ِ !

72:

-خانم ............یک مریض اورژانسی داریم حالش خیلی بد
من:چی شده مشکلش چیه؟
-اسم داره و فکر کنم تنگی نفسش باعث تشدید حالش شده ولی به غیر از اون خیلی هم زخمیه فکر کنم تصادف کرده
قدم به قدم به تختش نزدیک میشم و میخوام علائمش رو چک کنم که یهو..............
خشکم میزنه یخ میزنم میخ صورتش میشم
عوض شده الکی که نیست حداقل 10 سال گذشته اما هنوزم همون شکلیه !شاید چون عادت نداره غم و به خودش راه بده از همه چی میگذره
اما کمی که دقت میکنم تار های سفید موهاش کنار گوشش پیداست و من با دیدن تصویر زنده ی صورتش
حرف های 10 سال قبلم رو مرور میکنم
که بهش فرمودم ((من مطمئنم ما دوباره یک روزی یک جایی هم دیگرو میبینیم یادت باشه اون روز ما فقط دو تا غریبه ایم و حتی یک دوست هم نمیتونیم باشیم! و اون پوزخندی زد و فرمود :باشه اگر همدیگرو دیدیم حتما!ولی خواب دیدی خیر باشه منو تو هیچ وقت همدیگرو نمیبینیم!))
و بعد با صدای پرستار که هول هولکی داره خودش علائم رو چک میکنه و صدام میزنه به خودم میام
و تکرار میکنم که ما دوتا فقط دو غریبه ایم و من وظیفه دارم که جونشو نجات بدم
پس باید تمرکز کنم
باید تمرکز کنم باید..........................................

پ.ن:خدا میدونم و مطمئنم چنین روزی میرسه یک حس قوی بهم میگه این اتفاق میفته ولی خواش میکنم تو نذار من نمیخوام دیگه ببینمش نمیخوام دستم توی نجات جون یک مریضم بلرزه نمیخوام!

73:

خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..

تنها فردایی که صد در صد میتونم بگم وجود داره ، روزی ِ که به حالت ِ افقی و با چشمای ِ بسته دارم آدما رو نگاه میکنم تا ببینم کی چقد خوشحال یا ناراحت ِ از مُردنم
کسی شک داره همچین روزی هست ؟!
فقط چیزی که دلم میخواد اینه که تو همچین لحظه ای همه اون هایی که دوستشون دارم برام مونده باشن ..

74:


یه نپسندیدم از ته دل که اولین نپسندیدم من تو این سایت برای این پستت که خیلی خیلی دلگیر و ناراحتم کرد
درست حرف بزن!
تو هم به جمع آیه یاس خون ها اضافه شدی؟
یک زبان خدا به ما داده که در این لحظات زبانمون رو گاز بگیریم! گاز بگیر زبانت رو!
این اینده وجود داره برای همه وجود داره ولی خیلی زوده برای تو این حرف ها رو زدن.

پس دیگه از این حرف ها نزن

75:

ی روز ِ دیگه ش ُ میگم فقط برا دل ِ تو
اونوقتی که دانشگاه ِ سفارشی ِ مون درست بشهـ خوبه ؟ ;)
به اونم فک میکنم اصن :)

76:

فرداست که اولین بنزمو میخرم
مشکی
شیشه های دودی
.........


77:

دور ِ دور ...


بـدون ِ آفتـاب ...


زمـین خـیس ...



یِ دنـیای ِ راز آلـود .

من و یک مـرد با بارانـی ِ سیاه .

دست در دست هم ...

هم قدم .



دور ِ دور ...

خـیس ِ خـیس .


78:

همیشه دلم میخواست اینجا بنویسم ولی فک کردم بهتره واقعن تصورش کنم بعد بیام..
حالا ولی مینویسم و تصور میکنم!
البته خب بیا زیاد دور نریم،به اونجایی که بخوام واسه بچه هام توضیح بدم چی شد که یه خاله کوچیکه هم پیدا کردن ..
همون تجریش خوب ِ فک کنم ، تو تجریش منتظرتم تا بیای از ولنجک
می رسی بر عکس همیشه با یه ذره تاخیر
بر عکس همیشه داری غر میزنی..

اونم از چی؟!از یه همگروهی تازه! :دی (;
خندم میگیره از دستت! عصبانی شدی از دستم،میگی چرا باز اینجوری اذیت میکنی تو ؟!
مثل همیشه میگم :وای من گشنمهـــ !!
مثل همیشه از کیفت بهم بیسکووییت میدی! :دی
میگم: راستی جدیدن زود عصبانی میشیاا،اینا همه نشونست،فردا میای هورمونای تیروئیدت ُچک کنم!
.
.
.
بزرگ شدیم!عاقل تر شدیم!
ولی مثل همیشه هنوزم خواهر همیم..


79:

واقعن امیدی به عاقل شدن ِ منم هست ؟!!
میدونی این همگروهی ِ تازه ای که ازش میگم برات ، بیشتر سمانه س تا اونی که تو نظر ِ توئه .....

! :|

نوشته اصلي بوسيله ascent نمايش نوشته ها

تو و مهربانو مشاورای ِ ارشد ِ اینجانت :دی ، حرف دارم باهاتون ..

سر ِ موقعيت ..


ینی اگه نبودین من چیکار میکردم ..

؟؟ ..



80:

این خاطره ی ِ فردا نیست
خاطره ی ِ دیروز هم نیست
مال همین حالا هم حتی .
میدونی دلم میخواد ی جوری بلند بگم که تا توی ِ همه ی ِ وقت ها هم بره حرفم ؛ تو همه مکان ها که هیچ !
هیچکس نمیتونه الان بفهمه دقیقن چقــــدر خوبه این حس که همیشه یکی باشه که تو باشی ..
که ختـم ِ همـه ی ِ درد دل هام ُ تبدیل میکنی به ی لبخند ِ از ته ِ دل ..

که نه حتی خیلی وقتا شده قهقهه های ِ از ته ِ دل ..

حتی بدترین درد هام ..

دلم میخواد بهت بگم
معجزه ..

:)

معجزه ..


هیچکس قدر ِ تو پای غرغر هام ُ بدخلقی ها و نگرانی هام هیچوقت نموند ..


مثل ِ تو هیچکس هی راه ِ کجم رو صاف نکرد ..

جلو اشتباهام رو نگرفت ..
و آخر ِ آخرش ؛
تو مال ِ دیروز و امروز و فردا نیستی ..

تو مال همیشه ای معجزه ..

:)

به روم نمیارم ولی دل تو دلم نیست برا سفر ِ مشهد مقدسمون ..

:)


+ به همه ی این حرفا البته ؛ پروانه ای خواهرمم باید اضافه کنم :)
+ خداروشکر میکنم بابت ِ شماها ..

بابت اینکه این همه از دست دادم ولی شما رو هنوز دارم ..
+ الان رسیدم به تعادل ، میتونی هر چی دلت خواست بارم کنی :دی

+ عاغا دلم میخواد ؛ به تو ربطی داره ؟ :))

- - - -
بعد نوشت : بعضی وقت ها هم قول های سختی از آدم میگیری ؛ و من فقط سعی میکنم اجرا کنم ولی ی روز همه ش ُ سرت میارم معجزه ! حالا ببین ! :دی

1 بهمن ِ 92 ، یک ِ شب ..

81:


ریحانه
هی فرمودم من رو تو همچین موقعیت های سختی برنامه نده گوش نمیدی دیگه الان من چی بنویسم جبران کنم این همه خوب بودن تو رو ،هوم؟

،

تو شاهی
من وزیر
یا فیل
یا اسب
یا رخ
یا سرباز
خلاصه که تو شاهی
من ولی هر چی باشم نمیذارم مهره های روبرو حتی کیش بده بهت ، چه برسه به مات کردنت.


معجزه نیستم
معجزه تویی که نگاه همه رو معجزه میدونی..
میدونی
من از بین اون همه آدم دو نفر رو انتخاب کردم و ببین چقدر حضورت توی زندگیم پررنگه که یکیشون تویی.


1.
تو شاه
من وزیر
تو ریحان
من پنیر
به به شاعر هم شدیم :دی

2.

این مشهد مقدس قسمتمون بشه که از تو شرمنده نشم.
3.

ربط نداره:دی
4.

آدم یا باید به خودش قول بده یا هم کسی باشه که ازش قول بگیره.

من که میدونم به خودت قول نمیدی پس مجبورم ازت قول بگیرم.

: )
5.

وای وای ترسیدم:دی

82:

تو الان منو تو خوب موقعیتی گذاشتی آیا ؟ :|
من هرچی میگم تو باید جواب بدی ؟
عههههه :|
من چی بگم به تو الان ..

معجزهـ ..
معجزه ی ِ دوست داشتنی .

.

قسمتمون میشه ..

:)

83:

الان اینقَد که دلَم تنگت ِ ..
نشستم فکر کردم .

.
بریـم همون کافه ؛ بعد امتحانای ِ تو ..
میدونی الان دلم میخواد فردایی که میگم همین فردای ِ فردا باشه ! همین 24 ساعت ِ آینده ! نه ی فردای ِ دور ..
اینجوری بهتره فک میکنم زودتر میبینمت .
مثه همیشه من کیک ِ شکلاتی
تو هم به خاطر من مجبور میشی بگی کیک شکلاتی
بعد من هی بازی بازی میکنم با کیک ؛ تو اعصابت خورد میشه
بعد برمیگردی میگی ریحان ! جدی دارم حرف میزنم باهات ..

منو نیگا ؟
بعد ..

خداروشکر ایندفه عکسی تو گوشیم ندارم که تو بخوای پاکش کنی :دی
بعد خسته میشیم ؛ میزنیم بیرون ؛ میریم دو تا آبمیوه میگیریم .
پوشش ها و مانتو های مغازه ها رو نگاه میکنیم .

کتاب ها رو نگاه میکنیم
راستی اندفه ..

اصن تو باید با من بیای ..

با هم میریم کلی خرید میکنیم ..

میدونی کهـ .....

؟
و راستی ..

کلیشه ..


با همون حرفاییت که تو خودت بهشون میفرمودی کلیشه ولی من فهمیدم که هیــــــــــچ نیازی به دکتر ِ قلـب ندارم ;)

به جاش با هم میریم امامزاده ..

یا دوست دارم ی بار دیگه بریم همون کتابخونه درسامون ُ با هم بخونیم ..
یا دوست دارم بیای دانشگا ..

ایندفه خودم کارتم ُ بت میدم .. قول میدم اینار دعوا نشه ..

:دی
خلاصه که فردای ِ خیلی زود باید ببینمت .

میبینمت .
پروانه خواهری :)


3 بهمن 92 - سه و نیم ِ شب

84:

سقـوط ..

از راه پـله !!

چشمـای ِ نیمـه بـاز !!

تن ِ سـرد !!

خونـی ک ِ از زیـر ِ سـر روان شُـده ..

و من کـِ از بـالـــا نگـاه میکـنم ، تعجـب میکـنم ، چـطـور ایـنقـدر ناگـهانــی ؟! این قـدر جـالــب ..


واقــعـا خون ِ من این قدر سیـاهه ؟
و یِ حـرکت میبینـم ..

روی ِ سینـه !!
پـایین میـرم ، سـُـر میخـورم و پـایین میـرم ..

از روی ِ لبـاس و پـوسـت و گـوشت ، دنـده ها رو میبینـم ..

یِ دنـده آسیب دیده ، ولـی جـدی نیست .


قلـبم لاجـون شده ولی میزنـه ..



چـند سانت اون ور تـر رو نگـاه میکـنم ، شش هـام اکـسیژن رو سـر میکشنـد .


و این باعـث ِ حـرکت ِ روی ِ سینـه شده ..



از بـدنم تعـجب میکـنم ؛ چ ِ اصـراریه بـرای ِ زنـده مونـدن ؟!!

از خودم فاصـله میگـیرم .

بالا میـرم .



همـون مـوقع در خونـه باز میشـه ..

بـابـام وارد مـیشه ، بـدو بـدو میره سمت ِ دست شـویی ( :دی ) پشت سرش مامانم در حـالیکـه بهش میخنـده وارد میشـه .



چـادرش رو شونـه هاش افـتاده .


صدای ِ بستـه شدن ِ در ِ دست شـویی میاد .


و نگـاه ِ مامانـم بِ پیکـر ِ من می افتـه .



نمیتونـه هضم کنـه .


خنـده تو گـلوش میشکنـه .


جـلو نـمیـاد ..

فقط نگـاه میکنـه ، خُرد مـیشه ، میشکنـه ، ...


85:

روز ِ جـالـبـی بـود : )

تو فرمودی بند بازی بلدی ..
و بلد نبودی .



تو فرمودی غـذای ِ چینی بلدی ..
و بلد نبودی .



تو فرمودی آتش درست کردن با سنگ ِ چخماخ را بلدی ..
و بلد نبودی .



خودت را از پنجـره بیرون انداختی .


مواد ِ اولیه یِ غذای ِ چینی را بِ هدر دادی .


سنگ چخماخ را روی ِ انگـشتت کوبیـدی .



و در آخـر لعنت فرسـتادی بر شانس !!

روز ِ خوبی بود .


من و یک دنـیا خنـده .


من و یک دنـیا ریسه ..


86:

دستآتون رو میذارَم توی ِ دست ِ هَم
ی لبخند ِ گندهـ میزنَم بهـ هر دو تونــ
هر دوتونـــ یـ ِ لبخند ِ گندهـ میزنید به من
بعد میرید سمت ِ ماشین ؛
کمکش میکنی تا دامنش رو جمع کنه و بشینهـ
در ُ براش میبندی
میری میشینی پشت ِ فرمونـ
دست تکونـ میدَم براتون
دست تکون میدید برام
بعد ما هم دنبالتون میام ..

میاید دو تایی خونه مونـ
کیک درست میکنَم برات
شیرنی درست میکنم
ژله های ِ رنگارنگ
غذا های ِ خوشمزه
نهـ نهـ ..
معجون درست میکنم ؛ تو برمیداری
اونم بر میدارهـ
وقتی میخوریش چشمات برق میزنهـ
بعد من بهت میگم روت کم شد ؟
تو تیکه میندازی و ایراد میگیری اونوقت
بعد باز دوباره دعوامون میشه ! :دی
بهش میگم معجون ِ من خوشمزه تره یا مالـ ِ آقاتون ؟
بعد اگه بگهـ مال ِ آقامون طلاقتون ُ میگیرم ! کشتمت :دی

بعـله دایی ِ من ..
حالا کـ ِ ثابت کردی ؛ خودَم پشتتم ..
اگـ ِ تا الانش ُ تونستم ازین به بعدم میتونم ! خان ِ اول ُ رد کردیمـ دایی :)
دستتون رو میذارم تو دست ِ هم ..

نه اصن ی کاری میکنم که خود بابابزرگ این کار ُ کنه کـِ همه جورهـ خیالـ ِ عاشقت آروم شهـ ..

:)


2 اسفند 92

87:

من و تو کنار همیم
دوقولوها دارن جلوی شومینه شیطونی می کنن
من دارم شعر می گم ، توام با دقت می نویسیشون
سرو صورت دوقولوها شوکولاتی شده
بیرون پنجره همه جارو برف گرفته و سقف شیروونی خونمون پربرفه
مامان من زنگ می زنه می گه برا شام کوفته درست می کنه بریم پیششون
...


88:

- هو المعبـود -

ما چـهـار نفریـم !

عالیجنـاب ؛
بنـده ؛
محمد سـام ؛
محمد پارسـا ؛

حقیقتـا تا سی و هفت سالگـی قصد ِ بچـّـه دار شدن نـداشتیم ..


بعد هم ک ِ قصد و غرض پـیدا کـردیم بّچـه دار نشدیم ..

:| ..



حتمـا میپـرسیـد محمد فلان و محمد بیسال [ :دی ] از کجـا اومدند : )))

ما تا چهـل سالگـی هم دوا درمون کردیم !
و سپس کـلـی خـرج کـردن ، متوجـه شدیم ک ِ هیچ شانـسی برای ِ بچه دار شدن نـداریم ..


خب من غصه خـوردم .


عالجنـاب از غصه یِ من غصه خـورد ..


بعد مثل ِ کـسی ک ِ کشف ِ خـیلی مهم کـرده باشـه ، فرمود : ما اصلا احتـیـاجی بِ بچه نداریم .

ما میریم تولـه سگ میاریـم ..



و قیافـه یِ من ِ غصـه دار این شکلی شد »» :| ..


بعد یکم ترسیدم ، از عالیجـنـاب و ایده یِ شومـش ..



ترجـیح دادم بیشتـر تـر تـر غصه بخـورم تا اینکـه منتـظر ِ اکتشافات ِ بـعـدی ِ عالیجنـاب باشـم :(

بعد عالیجنـاب فرمود : کافیه عزیزم .

اگه تولـه سگ دوست نداری ، بچه گربه میگیریـم .



و من خـودم رو زدم ..


عالی رو زدم ..


بوفـه رو پـایین آوردم ..


تی وی رو خُرد کردم ..


و غیـره .



همـه یِ عالیجنـاب هـا همین قدر عصبی کننـده هستند ؟
اینقدر دیوانـه کننـده ؟

عالیجنـاب فردایش اومد و یک عـدد بلیط ِ آفریقـا آورد .


فرمود : اگـه بیشتر از این ناراحت نمیشی باید بگم دلم میخــواد بریـم سفـر تا حال و هـوامون عـوض بشه عـزیزم ..



و خب راضی کـردن ِ من بـرای ِ رفتن بِ سفر اصلا کـار ِ سختـی نیست :دی :دی :دی

و ما بِ آفریقـا رفتیـم : )

از خاطرات ِ سفـر باید بگم ک ِ ؛
عالیجنـاب رو مار زد .


من از ی ِ درخت ب ِ صـورت ِ سر و ته آویـزون شـدم .


و متـرجم ِ ما توی ِ یِ باتلاق افتاد و طعـمـه یِ تمساح هـا شد ..



:|

سفـر ِ هیجـان انگیزی بود بِ هـر حـال !

و قسمت ِ جـالب تر ِ ماجـرا ، این بود ک ِ ، ما اونجـا ، یک کودک ِ آفریقایی ِ سیاه پـوست ِ ناز ِ گوگولی منگـولی رو بِ فرزندی قبـول کـردیـمــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ : ) مامانـش بچـه رو بِ ما فـروخت : ) ما هم سریع براش اسم گـذاشتیم »» محمد سام .



سـریعا هم بِ کشـورمون برگشتیم تا کسی بچه رو ازمـون نگـیره ..


ب ِ هـر حـال ما اون بچه رو از قبیلـه اَش و مادرش ، خـریداری کـرده بودیم ..

و شاید تو قانون ِ آفریقـا خرید و فـروش ِ بچه جـرم باشه ..

: ))

ما ک ِ برگشتیم ، عالیجنـاب فرمودند : بِ جـای ِ یک بچه زرافـه یک بچه یِ آدمیزاد نصیبمـون شد .


من پـرسیـدم : منـظورت چـیه ؟
و عالیجنـاب فرمود : قصـد و هـدفم از سفر ، خریدن ِ یک بچه زرافـه بود ، آخه دیدم تو توله سگ و توله گربه دوس نـداری .



:|

نه !! واقعا همه یِ عالیجنـاب ها اینقدر رو مُخ هستنـد ؟ ..



و من دو سال ِ بعد بِ طور ِ ناگهـانی حامـله شـدم ..


یِ بچه یِ دیگه !
و اینم پسر !
اسمشو گـذاشتیم محمد پـارسا : )

ما چهار نفریم .


من و عالیجنـاب و محمد سام و محمد پارسا : )

89:

می کــُشــی َم...می کشمــَـت :)

بایـــد پیدایش کنم...از زیر سنگ هم شده حــتی، پیدایش کنم و زل بزنم توی چشم هایش
و آرام زیر گوشش زمزمه کنــم: پس تا حالا کجا بودی لعنتــــی!؟
او هم کجـــکی نگاهم کند و یک لبخند ِ نرم ِ خفیف بچسباند کنج لب هایش
و بگویــد: پایه ی چایی که هستـــی؟!هوم؟!

اولین بار هست که هم را دیده ایم و این اولین دیالوگ ِرد وبدلی ِ بین ِ ماست اما من به او میگویم "لعنتی"و
او به من نقطه ضعفم را تعارف میکند!!

لابــد بک گراند اینها میشود موزیک هتل کالیفرنیا یا 25 باند که :
عجیبـــــ غریبیـــم..اینا واقعیه هیشکــــدوم اجی مجـــی نی!!
هرچنــد معتقدم در روابط دو نفره تفاوت سلیقه ی موسیقیایی و ادبی گاهاً به شـــدت جذاب هست
اما باید از مقدساتت طرفت حسابی کیفور شوی...نمی شوی بدت هم نیــاید...
وگرنه خیابان گردی با ماشین و ولوم ِ تا ته بالای پخش موزیک را باید
از لیست تفریحات دیوانه وارت "دیلیــــــنگ" شیفت دیلیت کنــی!


بگذریــم ،( مث ِ خیلی چیزا که گذشتیــم، تو رو نمی فهمــن این آدمــای ِ شیش و هشتی :دی)
ادامه نمی دهیم .او بلند می شود که چای بریزد و احتمالاً نبات چوبی |برای دلبری| تنگش بچسباند.
من هم میروم رو به روی ِ کتابخانه مشترکمان،جلوی بچه های قد و نیم قدمان صاف می ایستم
و سوگولی خودم را |همان که توی خانه لسان الغیب صدایش میزنیم| بیرون میکشم و سوگولی
او را |برای دلبــری شاید:)))| همان که شمس صدایش میکنیم| ســـُر میدهم زیر سوگولی ِ خودم
و مرموزانه لبخند می زنـــم!

پنجـــره تمام قـــد سرتاسری را باز میکند و باد می زند توی صورتش...
کاش چشم هایش را نبنند و اونطور به سبک خودش کجــکی نخندد و کیف نکند از حس خنکی لمس باد روی پوستش
و بخار ِ داغ ِ دااغ ِ چای از سینی ِ توی دستهایش...امــا تمام اینها را که پشت هم بی نقص اجرا میکنــد
و نمی دانــد قتل ِ عمــد من را بایــد گردن بگیرد!

کتابها از دستم نمی افتد...آرام روی صندلی ِ کناریش می خزم و کتابها را روی زانوهایم میگذارم ،
چشم هایش را می بندد و من خیره خیره نگاهش میکنم...چشم باز میکند و مشتاقانه با نگاهش
شعر میخواهد...عطش ِ غزل دارد انگار...
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
:)

به لیوان چای خیره می شویم و
با هم زمــزمــه میکنیم:

اون چه او ریخت
به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت هست وگر باده مست:)))

اینبار باد می پیچد لابه لای موهایــم ، اونقــدر بی اختیــار
خنده می ریزم به چشم هایم که
او قصــاص می شــود این بــار !


دیگـــر
بی حسابیــم :))

+تا بدانــد که شبِ ما به چه ســان می گذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده!


90:

اومدم تو این تاپیک پست بزنم صرفاً چقدر غریبه شده فضاش برام .

.

.



پایدار باش ِ خآطرات ِ فر دا هاتون .

.

.

:)

91:

ی ِ فردایی هم هست که از هیچکدوممون تو هیچ کجا هیچ خبری نیست ..
فردای پایدار به این میگن ..

نبودن ِ مطلق ..
اصن مدتی ِ اصلا دلم نمیخواد بهـ آینده فکـر کنم ..

92:

آذر ماه ِ .

.

.سال ِ 1400 .

.

نمی دونم بعد هفت سال چقدر عوض شدی .

.

.

نمیدونی بعد هفت سال چقدر شکسته شدم .

.توی سی سالگیم .

.

.

دارم از سمت دانشگاه میام سمت قائم .

.

.


صبح وقتی بچه ها اُستادشون ُ به جای پوشش همیشگی ِ مشکیش ، با ی ست ِ سبز ِ تیره دیدن .

.

دهناشون باز موند! طفلکی هآ تو دانشگاه صدام میکنن lady in dark :))

بگذریم برا تو سبز پوشیدم .

.

.

نمیدونم هنوز چادر ت ُ می تو نه نشونت باشه یا نه .

.

.

نمی دونم باید دنبال چشمات بگردم یا دنیال ی آدم متفاوت .

..

سده ی جدید ک ِ شروع بشه خیلی از همه تون دور شدم .

.

ازتو ، از مامان اینا ، از نویدم .

.

.

از مفیستو .

.

.میخوام بیام ببینمت ُ امانتیت رو بهت بدم .

.

یادت ک ِ نرفته ؟ !

توی ماشین ، هنوزم علیرضا قربانی به یاد ِ تو میخونه .

.یاد ِ شبآی بیمارستان .

.



[

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ،
بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
.

.

.




]

پیدات میکنم پشت همون میز ِ دو نفره ایی ک ِ هشت سال پیشش واسه اولین بار نشستیم با هم غذا خوردیم .

.

.

بشقاب سبزیجاتمون ُ سفارش میدیم .

.

.عکس ِ دانشجو هام ُ بهت نشون میدم .

.

.بهت میگم اون دختره ک ِ چشمام مشکی داره نابغه ی ارتباطات ِ .

.

.

برم اونور مستقر شم میبرمش پیش خودم .

.

.

از زندگی میگی ، میگم .

.

.از اینک ِ حالا ارومی و ارامش داری .

.

.



حرف میزنیم حرف میزنیم .

.

.

و حرف ها تموم میشن .

.

.

تلفنت زنگ میزنه .

.

ی مردی میگه اومدم دنبالت .

.

.میری .

.

.میری و میری .

.

.



+ هفت سال ِ آینده ، نزدیکای دو ماه مونده به رفتنم .

.

.

93:

استاد ؟ منابعتون و ی بار دیگه بگین ...
با همون صدای یخ و بی روح میگم ، مظفری صد بار تکرار کردم براتون حواستون کجاست ؟
پسر محجوب کلاسم سرشو میندازه پایین میگه :

ی نفر ک نسبت خاص با شما داره حواسمو برداشته نمی ده بهم ....

ب جان دلم نگاه می کنم دخترمم سرش پایینه ....


یکی از فانتزیامه یکی از دانشجو هام عاشق دخترم بشه :))

ترم مهر 1427

94:

نشستیم سر میز شام توی ی سکوت مطلقی ک ِ هر دومون می دونیم برای چیه .

.



دست از غذا خوردن می کشم .

.



شروع میکنم به حرف زدن .

.

.

ک ِ من دیگ ِ نمیتونم .

.

حقمه زندگی کنم .

.

.

کِ دخترم حقشه تو به ترین جای دنیا درس بخونه .

.



مثل همیشه سکوت میکنه .

.



بهش میگم وکیلم همه کار ها رو درست کرده من فقط نمیخوام از حقی ک ِ دارم هستفاده کنم خودت بیا رضایت بده .

.


میگ ِ بعد ده سال .

.

.

این زندگی و میخوای بذاری بری ؟


میگم این ده سال موقعيتای تو بود ک ِ رفت .

.

تو هیچوقت بلد نبودی بسازی .

.

.

همش خراب کردی و من ساختم .

.

.

میگم خسته ام

میگم میخوام برم .

.

.

میگه چشمت ب ِ وکیلت افتاده ، همونی ک ِ همیشه ارزوشو داشتی

دیگه نمیگم یکی می خوابونم زیر گوشش .

.

.

داغ ِ بعضی چیزا هیش وقت کهنه نمیشه ، وای به روزی ک ِ زخم زبون ِ کاری و ک ِ نکردی ُ هم بخوری .

.

.



پاییز ِ 1412

95:

کلیدُ میندازم توی ِ قفل ،

هُرم ِ سرمای ِ خونه می زنه تو صورتم ،

نگاه میکنم بــ ِ لیست غذاییم باید شام "
لوبیا " بخورم ،

ساعت هنوز هفت نشده ، زمستون ِ کویر ِ .

.

.


تا هشت وقت دارم ، حس میکُنم شاید " هوس ِ زرشک پلو " کرده باشه ،

فقط ی ِ حس !

+ دس ب کار میشم و تا قبل ِ هشت آماده اس !

.

.

.

[
دیگ ِ مثه قدیما در نمیزنه در ُ براش باز کُنم ؛ کلید میندازه ُ میاد ، دارم چایی دم می کُنم ]


/ * : سلام ، خسته نباشی ، تا دستت ُ بشوری چایی ُ ریختم .



# : سلام ، باشه .

.

.

/


چاییش ُُُ ُ نمی خوره ، تلفن های پشت ی سرهم برای هماهنگ کردن ِ کارای فردا ،

میگم : "
چایی ُ عوض کنم "

/ # : نه ، شام آماده هست ؟
* : الان میارم ./


میز آماده اس ،

ی ِ بشقاب غذا ا دوتا لیوان ،

/ # : پس تو چی میخوری ؟

* : امشب شامم میوه اس ، آخر ُ شب ی سیب میخورم /


تا آخر غذا کنارش می شینم ، واسش آب میریزم ُ زرشک اضافی .

.

.


+ آخر غذا از توی ِ آشپزخونه میگم : "
غذا هس بذارم فردا ببری ؟ "

/ # : نه ، امروز ناهار زرشک پلو خوردم ! /


بهمن ِ 93 !


96:

یخ میکنی وایستا داره باد میاد سرما میخوری بدو بدو بیا خشکت کنم
صدای خنده.صدای خنده ( وقتی میخندی زمستون بهار میشه مرده زنده میشه جهنم بهشت میشه بسکه تو خوبی ب س ک ه تو خوبی)
وایستا یه لحظه وایستا ببینمت درست ،وای ماه شدی عینه فرشته ها شدی
میخندی ، باز میخندی ( به پای هم پیر شین)(پیر شی الهی ) (الهی قلبت همیشه سرشار از ارامش باشه و عشق و عشق )




97:

سـرش رُ توی ِ بغلـم گـرفتـم ..

گـلوله دقیقـا بـالـای ِ قلبـش خـورده بود .


همه یِ لبـاسم خونی شد .



نگـاهـم کـرد .



اینقـدر اشک تویِ چشـمم بود ک ِ از پشت ِ یِ دنیای ِ کریستـالی میدیدمـش .


فرمود : من سر ِ قـولم مونـدم ! نـذاشتـم هیچ کی اذیتت کنـه !
نتـونستـم حـرفی بزنـم .

محکم تـر توی ِ بغلـم گـرفتمـش .



بعد ..

بعد ..

تموم کـرد !

وقتی مطمئن شـدم خونـی تو قلبش نیست ک ِ پُمپـاژ بشـه جـیغ کشیـدم ..



انـدازه یِ همه یِ سال هـایی بهش نفرمودـم بـدون ِ اون میمیرم جیغ کشیدم ..


انـدازه یِ همه یِ سال هـایی ک ِ قربـون صدقـه یِ خنـده هـاش نرفتـه بـودم جیغ کشیدم ..


انـدازه یِ همه یِ سال هـایی ک ِ اذیتش کـردم و تحـمـل کرد و دم نزد جیغ کشیدم ..


98:

احتمالاً حوالی ِ سی و پنج سالگی ِ من ِ ،

نوید دعوتم کرده برای افتتاحیه ی گالری ِ شخصیش .

.

.میدون ِ انقدر ذوق دارم برای اون روز ک ِ حاضرم سفرم ُ دو هفته بندازم جلو تا کنارش باشم .

.

.

از وقتی ک ِ رفتم هیچ وقت دوست نداشتم برگردم شهرستان تهران ، هیچ وقت هم دوست نداشتم برگردم ایران .

.

.نوید تنها نقطه ی اتصال ِ من ُ گذشته اس .

.

.

تنها پسرکی که صد سالشم بشه باز برای من نویدک ِ .

.

.



میرم شهرستان تهران ، به اندازه ِ ده سالی ک ِ نبودم اینجا تغییر کرده ولی ولیعصر برای من همون ولیعصر شش ِ عصر ِ وقتی دستام ُ میگرفت و ها میکرد .

.

.



انقلاب همون کافه ی دنجی ِ ک ِ همیشه خدا میز ِ نظر شدمون توش خالی می موند تا ما میرفتیم .

.

.
میدون بهارستان همون تفرجگاه ِ تابستونی ِ فتحعلی شاه ِ ک ِ با آجر آجرش ما خاطره داشتیم .

.

.

شهرستان تهران ِ من هنوز م همون شهرستان تهران ِ ده سال ِ پیشم ِ فقط من دیگ ِ آدم ده سال ِ پیشش نیستم ...

زمستون ِ 2028

99:

این روی سکّــهـــ ...

[ زندگی ِ مشترک ]


روز جمعه ایی ! سه تاتون خونه رو گذاشتین رو سرتون ! دارم همینجوری ک ِ به خُل ُ چل بازیاتون نگاه میکنم و الکی ، خودم ُ عصبانی نشون میدم ک ِ دارم حرص میخورم !

یهو ی فکر کاملاً خبیثانه میزنه به سرم !

پاورچین پاورچین میرم ک ِ دوربین ُ بیارم ازتون عکس بندازم ُ بعدش بهتون نشون ندم تا بتونم ی جورایی ساکتتون کنم ! [ مغزم رف از دس این پدرُ پسر ُ دخترش ! ]


همینجور ک ِیک هو با صحنه ایی بس خبیثانه تر مواجه می شم !

دوتا نیم وجبی آ رو رو گرفته بغلش ُ اونا هی جیغ ُ جیغ ! اینم داره هی قلقلکشون میده !

تو این لحظه ! موندم عکس بندازم یا بشینم زمین ُ گاز بگیرم ُ بخندم بهشون ُ بگم خدایا این شادی آ رو از ما نگیر ! :))))

اینم عسکش ِ !


ب ِ دلیل ِ نبود امکانات در حال ِ حاضر از عکس ِ تزئینی هستفاده نموده ایم :)))


خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..

حوالی ِ 1400 ی ظهر ِ جمعه ی تابستونی

100:

و ما نـزدیــک ِ سی سالمـونـــه .




راحتـی های ِ زرد ِ جـلوی ِ تی وی رو کنار کشیـدم .


اون هم فیش هـای ِ کنسـول بازی رو وصل کـرد بِ تی وی !

میشینـه رو زمین چارزانـو .


منم میشینـم رو پـاش .



و start ..



میزنـم زیر ِ دستش ..

دستـه از کنتـرلش خـارج میشـه .

من جلـو میزنمـــ !
تو یکی از پیچ هـا ، چـرخـای ِ ماشین ِ من لیز میخـورهـ ..

دو دور میچـرخـم و اون با ماشین ِ سنگین ِ آمـریکاییش جلـو میزنـه باز !
دو تا پـرچم تا خط پـایان مونـده .

تکیه میدم بهش ، سرم رو برمیگـردونـم و خیلی ناجـوانمـردانه لبش رو میبسـوم !
حـالـا نوبت ِ اونـه ک ِ لیز بخـورهـ حتی با اون ماشین ِ آمریکـایی ِ سنگینش : )







وقتی چهـل سالمـونــه !


تـرنـم مشق مینویسـه ..

من و تبسـم کارتـون میبینیـم .


اون و محمد سـام ظرفـا رُ میشـورن .



تـرنـم : مـامـان من خستـه شـدم ..


تبسـم : باز قیافـه ات رو شبیه مامان کـردی ؟ مشقت رو بنویس .


من : مشقت رو بنویس .



تـرنـم : تو رو خدا بذار برم با بابا و محمدسـام ظرفا رو بشـورم ..

یِ ذره هستـراحت کنم بازم میام .


تبسـم : آدم میخواد هستـراحت کنه میاد با مامان و آبجیش کارتون میبینـه دیـووونـه .


ترنـم : من میخوام با بابا و داداشـم ظرف بشـورم .

اونا دارن کف بازی میکنن میخندن .


من : برو .

تـرنـم میره .


تبسـم سرش رُ تکیه میده بِ سینـه ام .


صـدای ِ جیغ و خنـده یِ ترنـم میاد .


101:

دارمــ با لپ تـاپـم کـار میـکنم
بـا یِ عـینکِ گـنده رو چـشمم
بـا یِ عـالمه فـایلی که بـازشون کـردم و هـی از ایـن فـایل بِ اون فـایل میپـرمــ../
و تـکلیفــم بـا خودمم روشـن نیست
کِ بالاخـره میخـام چیـکار کـنم
و هـر چـند دقیقه گـوشیمو چـک میـکنمــ..
کـاملا بـی دلیل
_
.
.
.
مــــن گشـنمه
مـامان گـشنمه
مـامان یِ چیـزِ خـوب بدهـ مـن بخـورم
درو بـاز میـکنه و میـاد تو اتاق
میـگم مـامان مگِ غـذاتو نـخوردی؟
مـامان الان کـار دارهـ...
بـُرو یـکم بـازی کـن تـا کارام تـموم شـه
بعـد بـا هم ی چیـز میخوریمــ...

_
_
.
.
لبـایِ خــوشگل و کـوچیکشو آویزون میـکنه و میـاد جلو و دستـمو میگیـره
و بِ طرفِ خـودش میکشه
_
.
.
از جـام بـلند میشم و میـرم تـو آشپزخـونه هـمراهش
_
.
.
بهـش میگـم مـامانی نـون پنیر میخـوری بـرات درست کـنم؟
_
.
.
نــع
از غـذایِ ظهـر میخـوری؟
_
.
.
نـع
مـامانی اذیــت نـکن
ببــین اگِ مـامان نتـونه کـاراشو تـموم کـنه اون آقـاهه سیبیلوهه دعـواش میـکنه هـا
_
.
.
خـب بـاشه
پـس زنـگ بزن بِ بـابایی کِ داره میـاد بـرام یِ چیـزِ خـوب بخـره
_
.
.
مـگه گـشنت نیست؟
بـابات کِ حـالا حـالاهـا نمیاد
_
.
.
مـامان کـجا رفتی؟
_
.
.
درِ اتـاقشو بـاز میـکنم
عـروســکاشو رو تخـتش چیده
و غـرقِ دنیـایِ خـودش شده
_
.
.
پشــتِ میـزم میشینم و دوبـاره....
_
.
.
1406
احـتمالا 12ســال بعد ایـن روزام مــن و تـرمه کـوچولو

102:

صبح هست و صبوح هست بر این بام برآیـــیمــــ ...

خاطرات ِ فرداهایی که در راهند ..

پیکار نجوییمـــ و ز اغیـــار نگوییمـــ ...



+آخ آخ آخ ...
<<(به تعداد جزئیات ِ حال خوب کنِ عسک از اینــا)


103:



عسکت واقعا حال خوب کنه
منم میخوااااام

104:



احساست خیلی قشنگه امیدوارم به این روزای خوش برسی

105:

شـایـد سی و چنـد سالگـی : ) سی و چنـد سالگـی ِ قشنـگ : )


من و اون پشت ِ شیشــه ، ایستـادیـم .


ب ِ اون نگـاهـ میکنـم ..

اونــم چشم از دختـرهـ بر نمیدارهـ ..

از اون میپـرسم :

- چـرا پوشش ِ تنش آبیـه ؟
- جان ؟ ..

همون لباسی تنشه ک ِ توی ِ ساک آوردیـم دیگه ..


- من ک ِ تو سـاک ِ دختـرهـ لبـاس آبی نذاشته بودم ..

همـه یِ لباساش صـورتی بود .



اون یهـو میخنـده ..

میگه :
- نکنه این بچه یِ ما نیست !
- عوضش کردن ؟
- دزدیدنش ؟

ما میخنـدیم ..

من صورتم ُ روی ِ سینه ی اون میذارم ک ِ صدای ِ خنـده ام پرستارا رو خبر نکنـه .



اون میگـه :
- بـذار از یکی بپـرسـم !

میریم پـیش ِ اطلاعات !
خانـم سورمـه ایی پـوش ، چشمـای ِ خسته ایی دارهـ ! ریمل ِ شلخته ایی هم زده !

اون میپرسـه :
- ببخشیـد دختـره ما کجاست ؟ ما یِ دختـر داشتیم الان تو شیشه نیست .



خانم پرستـار بی حوصله نگاه میکنـه ! میگه :
- اسمش ؟

من میگم :
- تبسـم ! تبسـم ِ | فلانـی : ) | ..



- هست دیگه خانـم .

کلا سه تا بچه تو اطاق شیشه ایی هستند ..

اونی ک رو تخت ِ شمـارهـ یِ سه هست بچه یِ شماست .



من و اون دوبارهـ میریم جلـوی ِ شیشه .


تخت شمـارهـ یِ سه همون بچه یِ آبی پـوش هستش !

اون میگــه : دیدی عـزیـز ِ دلـم ؟ بچمـون رُ عوض نکـردن !
من میگم : بچه رُ عوض نکـردن ..

ساکش رُ عوض کـردن ..

بی تربیتا !
- آرهـ ساکش رُ دزدیدن ..




: ))))

106:

احتمالاً همه چیز از بین رفته ...

بیزنسی که سالها برایش تلاش کردم را از دست دادم ، خودم را اخراج کرده ام و دیگران شکایتشان را پس گرفتند ...

کارم از صحنه‌ی دنیا محو شده و من همه چیز را خیلی ساده از دست دادم.

پس از سالها به خانه‌ام بازگشتم .

به خانه رفتن برایم ناممکن هست ، باران شدت ِخاص ِخودش را دارد ؛ قطره ها کمی بزرگ‌اند.

چتری ندارم و کُت ِمن دکمه‌ای ندارد و باران زیر پالتویم می‌لغزد.

کفشم سوراخ هست و خیابان خیس ِخیس شده ...

ولی همچنین با صلابت ایستاده‌ام !
دیگر حسرت و سودا به غلیان در نمی‌آید ؛ حالم چنین هست که انگار از مرگ نجات یافته‌ام ، با تمام ِوجود احساس ِشادمانی می‌کنم.

در خیابان چیزی در کمین هست تا به من حمله‌ور شود ! یک چیز ِخالص ، ناب ! همان چیزی که آرزویش را داشتم ...


این فردایی هست که من دارم آغازش می‌کنم.


107:

~ جان ُ جهان دوش کجا بوده ای ؟!
ω آمدمت که بنگرم.

:دی
~نی ، غلطی ! در دل ما بوده ای !
ω

108:

سـرش جیغ زدمــــ : کـجـا گذاشتیــــش ؟

چشمـاش از وحشت گشـاد می شـه !
از دیدن ِ من توی اون حـال وحشت کـرده ..


از دیدن ِ من توی ِ اون لباسای ِ کثیف و چـرک وحشت کـرده ..



سعی می کنـه مث ِ همیشـه کنتـرل ِ همه چیز رُ داشتـه باشـه می گـه : تو بِ اونا احـتـیاجـی نـداری ..

انداختمــشـون دور ..

مـا قـراره باهــمدیـگـه حال ِ تو رُ خوب کنیم .



تنــم میلرزهـ ..



+ خـفه شـو ! خفـه شـو ! قـرص هـام رُ بـدهـ ..



فقط نگاهـم می کنـه !
غمگین ..

مث ِ نگـاه ِ بِ یک سنگ قبـر ِ آشنـا ..



میرم جـلوتر .



التمـاسش می کنـم : فـلـانــی تو رُ خـدا قرص هـام رُ بـدهـ ..

اون بچـه ها همش میان تو خـوابـم ..

گریـه میکننـد ..

می گن من مادرشـونــم ..

می گن من مواظبشـون نبـودم ..

می گن من از دستشـون دادم ..

اگـه ندی بالاخـره یِ شب توی خـواب میمیرم ..



من گـریه نمی کنـم .


ولـی اون گـریه می کنـه .


شـونــه هـاش میلرزه .



می گـه : تو باعث نشـدی اونـا بمیرن ..

تو تقصیری نداشتـی ..



+ قرص هـام رُ بـدهـ ..

قرص هـام رُ بدهـ ..



میاد طرفـم .

میخـواد بغلـم کنـه .


خودم رُ میکشـم کنـار .


خودم رُ میزنـم ..

جیغ می کشـم ..


بازم میـاد طرفـم ..



این دفعه اونو میزنم .


تو صـورتش می زنـم ..

تو سینه اش می زنم ..



+ من بچـه هـام رُ می خـوام ..

من بچـه هـام رُ می خوام ..











:(


سه تا دستـه یِ گُل داشتــم ..


مُـردن ..



زهرا سادات

109:

فردا را می نویسم اون طور که می خواهم...
فردا را می سازم اون طور که میخواهم...
این قدرت ذهن شکرگزار من هست،
االهی...سپاس برای تمام روزهای شادی که در سرنوشت من برنامه دادی
الهی ...سپاس برای موفقیت هایی که در سرنوشت من قراردادی
الهی...بی نهایت سپاس

110:

فکر کنم وقتی این اتفاق رخ بده من نزدیک دهه ی پنجم زندگی هستم.

از N Y Instituteمی زنم بیرون ، بلک کافی ایی که برام خریدن بچه ها جرعه جرعه میخورم و بعد ماشین رو روشن میکنم برم سمت خونه تا هفت صبح حدود چهار ساعتی برای خواب و دوش و نوشتن یک سری نظریه های جدید وقت دارم ، مغز انسان ! بزرگترین معجزه ایی ِ که توی دنیا وجود داره ، چندتا نظریه و چندتا طرح ازمایش برای ماه آینده
اسکایپ دارم از ایران ، سه صبح اینجا و نمیدونم دیگه ساعت چند ِ اونجا ! حال همه رو میپرسم مامان بابا و میگه از پرستارشون و داروهاشون میگم هر چیزی خواستین بگید میفرستم .



بیست دقیقه به چهار صبح ، یک کافی ِ تازه و فراموش کردن همه چیز توی گذشته .

.

.



فکر کنم به تاریخ میلادی بشه 2030

111:

سپس مراسم افتتاحیه ی شرکت از ساختمون میزنیم بیرون و میریم یه بار دوتایی جشن میگیریم
البته اول میریم خونه تا لباسای رسمیمون رو عوض کنیم و تیپ همیشگیمونو بزنیم
زنگ میزنم به شوهر خاله م و بهش اطمینان میدم که همه چیز خوب پیش رفت
و بهش میگم که استقامت کنه و ببینه که در نبودش میتونم شرکت رو خوب اداره کنم


+
امیدوارم تا یکی دو ماه آینده این اتفاق بیافته

112:


وقتی بهت میگم
: بیش مرنجان مرا برو!
راهت رو نکشی بری،
برگرد بهم بگو : اون فرمودنت که بیش مرنجانم آرزوست...




البته قول نمیدم که نمیرم از دل به نشاط شدگی


+ایده قاپیده شده با دخل و تصرف

113:

-نام ؟
+دلبر که جان فرسود از او
-

-شهرت ؟
+پشمینه پوش تندخو ، از عشق نشنیده ست بو!
-

114:

این چیزی ِ که بر پايه حرف های هستادم برای خودم ترسیمش کردم ،

یکی از اسایشگاه های روانی که چذیرش خاص دارند یه مدیر جدید میخواد که بیشتر از سنش تجربه داشته باشه و در عین حال به روز هم باشه به حد کافی ، باید رو تجربه هام کار کنم ، روی اکسپرینس های خاصی که بتونم وقتی یه پیرمرد نود ساله ی اسیای شرقی و روانکاوی میکنم یادش بندازم چرا دوست داشته خلبان باشه !


{ شبیه خاطرات فرداهانشد به گمونم :| }

115:

وسط یه ترافیک قفل گیر افتادیم .اخماش حسابی توو هم ه !
یهوع میگم :
هی هی سارباانااا !
میگه :هوم؟
با چشمام اشاره میکنم به ماشینای دورمون و بلند میگم:
اشتران بین! سر به سر قطّااار مست :دی

راننده بغلیه هیچ خوشش نمیاد و اخمالو نیگامون میکنه

ساربان داره میخنده ولی :))
منم زل میزنم به جلو ...

دیگه از ترُش رویی خلقم چه گزند آخه ؟

+هزار و چهارصد ه.ش :دی

116:

چه تاپیک قشنگی...
طبق معمول هرچی میگردم دندونهامو پیدا نمیکنم...
آلزایمر گرفتم و یادم نیست کجا گذاشتم...


و میبینم چاره ای نیست ...
عصا زنان میام میشینم پشت هم میهن...
ولی خو چشام هم نمیبینه عینکمم نمیدونم کجاست
قالب هم میهن هنوز همینه که بود......
میخوام تاپیک باز کنم که دیسک گردنم میگیره و پشتم رگ به رگ میشه...
خلاصه اصن نمیتونم پا شم از پشت سیستم
دیه همون مدلی میمونم تا سر ظهر که نو ه ام از دانشگاه میاد و میگه مادربزرگ آخه شما با این سنت مگه دکتر نفرموده نشین پای سیستم...
.

یکی از روزهایی که هشتاد سالم شده

117:

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.
اصلا کجا بودیم که یادت رفت آسمان را رها کنی و زمینی شوی.

نمی دانم این هذیان چند ساله تا کی باید
همراهی ام کند.

سال بدی بود.

سال نا رفیقی ها و قلع و قمع زندگی بود.

نمی دانم چه شد که مدام سر بر
می گرداندم و اون جاده ی شور و خشکیده را نگاه می کردم.

شاید چیزی را در موهایت جا گذاشته بودم و
پیدایش نمی کردم.

یادم نمی آید بشر هیچگاه بیش از اون تاریخ، گرفتار و محبوس باشد.

رشته گیس هایی که گریبان بشر را گرفته
و هرچقدر هم که پیشتر برود فشار اون ریسمان را بر گردنش حس می کند.
حالا جاده خیس هست و نمناک.

در جستجوی اولین بوسه باید به کوه بزنم یا که دریا؟ چتر بردارم یا پوشش کلفت
زمستانی؟
حرکت روان ماسه روی پوستم.

سال ها می گذرد و من جرات ندارم به شهر طلسم شده ام برگردم.

شهری
که باید سال ها گریست تا به پیوندی مشترک از عاطفه و کدورت رسید.

به سوء تفاهمی به نام عشق.

به
دامی که شاید اگر عافیت اندیش بودیم، به اون نزدیک نمی شدیم.
به کافه ای پناه ببر که در اون دمنوش کافی برای زکام ندارند.

اونجا دست هایی را پیدا می کنی به زبری همان
ماسه های خیالی ساحل.

تا با پرتقال های له شده نترسیدن از وقته ی تاریک را تجربه کنی.
حالا تو در آسمانی دیگر غرقی.

در آبی کوتاهی، نشسته بر گیسوانت.

اما من دیگر همان کسی نشدم که
جاده ها را زیر پا می گذاشت برای لحظه ای که از در به در آیی و من را از خود به در کنی.
راه های برگشتنی بسیار دارم.

برگشتن از بخشی از هویتم که هرگز نتوانستم اون را حذف کنم.

برگشتن از
منی که در هزار سال قبل، در حال عبور از دره ای، لغزید.

و اونی که باید نگهم می داشت، نبود !
من حالا زیر خروار ها رسوب دریایی و آتشفشانی گوش به زنگ تیشه ای هستم که بشکافد و بیابد و نوری به
این روزگار بتاباند.


118:



بین مرگ و زندگی
حبس شده بودیم
و کلمات
تنها چاره ای بودند
که فکر کرده یا نکرده
به خورد هم دادیم
ما زنده های عجیبی بودیم
گیج از فلسفه ی بودن
بر بعد سوم معنا
پهن شده بودیم
و در تکاپوی دانستن واقعیت
خودمان را به تماشا ایستادیم
عشق هامان
از چروک های پیراهن مان
بیرون زدند
رنج
به وجودمان مزمن شد
و تنهایی را
تنها مسکن لحظه هان یافتیم
بدون نگاهی به پشت سر
مقصد بیراهه را
تا آخر راندیم
و در هیچ کجای این واژه ها
که زندگی را دو دستی چسبیده اند
ما هرگز باز نگشتیم

شهلا_شورگشتی

119:

همه‌ی مان به نقطه‌ای خواهیم رسید که همدیگر را خواهیم دید.
به هم می‌رسیم و لبخند می‌زنیم و کلاه از سر بر می‌داریم.
به گذشته‌هامان می‌خندیم.
به کدورت‌ها و عشق‌ها.
می‌خندیم که چقدر ساده و کودکانه برخورد می‌کردیم با چیزی که پشتش طرحی عمیق و گسترده نهفته بود.
این روز‌ها می‌گذرد، بی اونکه هیچ یک از ما به اون سنجاق شویم.
دست‌های دوستی را خواهیم گرفت و با یک تن واحد به سوی نقطه‌ای می‌رویم که باید...

.


120:

امروز به گذشته ام می اندیشم.....آری زندگی من یک رمان از داستایفسکی هست که اینبار به خودکشی ختم نشد...رمان من پایانی ایرانی داشت....
شاید روزی خاطراتم را درونیاتم را رمانی کردم...رمانی روسی با پایانی ایرانی...

رحمان


70 out of 100 based on 40 user ratings 190 reviews

@