بـزن در رو


بـزن در رو



بـزن در رو
گاهــی حرف هایم ناگفتــه می ماند ،
گاهی اصلا ناگفتنم بهتر است
قصه قصــه ی گفتنی ها نیست ... قصه ی شاعری و شعر پیشگی هم نیست!

حرف هایی است از جنـس دل
منتها یا شهامت گفتنش در من نیست
یا طاقت شنیدنش در تو !

حـرف هایی است که در لفافه گفتنش بهتر است
در لفـافه بگــو ..

+ می شنوم .





کارگاه ادبیات ؛ خوابگاه خدا ؛ snowqueen

1:

او ذره ذره در برابر ديد گان من آب ميشود و من غرق ميشوم در خاطرات كودكي ام...
مادر ...


دنیای ضرب المثل ها

2:

...
كاش دختري داشتم به زيبايي مادربزرگم ...
شايد همه آرام ميگرفتيم ...


پ.ن.


فرانتس کافکا
اينجا ترس ِ آدم ميريزد !!!


گابریل گارسیا مارکِز

3:

توی پرانتـز می نویسم
متنفرم از تــــو و
همـه ی ادا اصول هات !

پ.ن: بیـرون پرانـتز هنوز هوا صـــاف هست




k.k.c ~ کافه خوابگاه خدا ~ k.k.c

4:

اینجا دیگر قلبی برایت نخواهد تپید
دستانم را نمیگویم اونها بی اختیار بازند
...!


کآرگاه ِ ادبیـــآت ؛ خوآبگآه ِ خـُـدآ ؛ [dezideria]

5:

اونقدر در لفافه سخن فرمودم که دیگر خودم نیز باورم شده ضعیفم در مقابل تو...!

پ.ن
.......!


کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا : setare-ahora

6:

خیلی سخت بود.......


کآرگاه ِ ادبیـــآت ؛ خوآبگآه ِ خـُـدآ ؛ [ P oo ne I-I _ SI-I]
با "بغض" نوشتم.....

با "خنده" خواندی.......

7:

خيلي وقت هست كه ديگر چشم هايم را نميبندم ...
چشم بسته
قدم نمي زنم ...
راه نمي روم ...
نمي دَوَم ...
نمي خندم ...
و حتي گريه نميكنم ...
من ميترسم ...
ميترسم چشمانم را ببندم
و
زير پايم خالي شود ...!!!

8:

مـــی زنم ، این بار در نمی روم ..

هیچ فکرش را کرده ای ؟
اون لبخنــد هـای ساختـگی و مسخره را ؟
وجدانت آرام
که من صبورم و سنگ !
و چشم می بندم
تا تو نبینی
چه سخت میگذرم از دل ، این روزها ...
اصلاً
مصنوعی لبخند زدنت را
می گذارم به حساب هر چیزی
الا اینکه
دلت را زده باشم .

تو بــه تماشای نابـودی مــــن نشسته ای و
کم مانده تخمه هـــــم بشکنی !
تو نــــه دل می سوزانی
نــــه چشم می پوشی
تو تنها گناهت
ندیــدن دردیـست کـه
پشت رضایتمندی مـن از تو
ریــشه می کند !

پ.ن: پشیمان شدم،
در می روم ...

من کجا شهامتش داشتم!!

9:

خواستم بگم دیوانه
دیدم زنجیری هاشم میتونن آزاد باشن .

.

!
بی خیالت شدم اونوقت / ..

10:

متنفرم از اينكه برايت مهم هست اما وانمود ميكني بيخيالي

11:

از فرط بیکاری برای هـیچ کاری وقت ندارم

پ.ن: من سرم درد میکند
کلماتم هم !

12:

یه روزی, یه جایی , یه چیزی اشتباه شد...

اونجا یی که فاصله ی دلهامون صفر شد و غافل از ترمز کشیدن ناگهانیت...


13:

امروز خود را به آتش کشیدم
دست براون میبرم تا گر گیرم از گرمایش

پ.ن

دیروز وقت لرزید فرمودم شاید گوشه ای از این ناکجاآباد سردت شده

بـزن در رو

14:

غصه ام ميكيرد از اينكه من در اوج ناراحتيم وتو بيتفاوت ميكذري در حاليكه هميشه ادعا ميكني ناراحتيم برايت مهم هست

15:

تو دروغكايشاني بيش نيستي
هميشه ميكايشاني به تو تكيه كنم اما هروقت ميخواهم تكيه كاهم باشي به بهانه هاي مختلف شانه خالي ميكني

16:

لجم ميكيرد از اينكه مدعيي مال مني و هميشه در اختيار مني اما تمام وقتت در اختيار ديكراني

17:

لجم میگیرد از اینکه وقتت برایم اندک هست اما حرف از فاصله و چند روز دوری میزنم اخم هایت در هم میرود و میگویی نمیتوانی!!!!
باید همیشه حرف از فاصله بزنم تا اعتراف کنی :بی تو نمیتوانم!!

18:

میدانم ارزشم برایت به اندازه ی دنیاست اما نمیدانم تو کی میخواهی بفهمی که من خواهان شنیدن این جمله هر روز از زبان توام

19:

لجم میگیرد وقتی از شدت ناراحتی در خود غرق میشوم تو بجای برطرف کردن ناراحتیم میگویی
ناز نکن!!!!

20:

غصه ام میگیرد وقتی میخواهی دلیل تمام ناراحتی ها و مشکلات مرا بدانی و از نفرمودن من بشدت غمگین میشوی اما هیچ گاه از مشکلات و دغدغه هایت حرف نمیزنی حتی اگر خواهش های من بی اندازه باشند
ودر مقابل اعتراض من میگویی موضوع مهمی نیست در حالیکه میدانم انقدر مهم هست که تو را شکسته هست

انگاه حس میکنم من لایق شنیدن درد دلت نیستم اما تو منکر میشوی!!!!

21:

پرده ات را من کنار
زدم
تا آفتاب
یک دست تــر بتابد در اتاق نمورت
تا تـو
راحت تر به آغوش این و اون فکر کنی .

پ.ن: دمم گرم ؛
نــه ؟

22:

راحت باش بي دغدغه بخواب لحظه اي هم به فكر ناراحتي هاي من مباش
هرجه ميخواهي سردتر از قبل شو نكران مباش جشمهايم را كور كرده ام
اخر دلم تاب ديدن بي تفاوتي هايت را ندارد!!!

23:

دوست دارم یه بار که دیدمت

تو چپ چپ نگاهم کنی هیـ ــ

+ من عاشق فیلمای ترسناک شدم / ..

24:

کاش منم میتونستم مثل بقیه لج کنم یا لجم بگیره حداقل...

گاهی می خواهم یعنی کاش مقدور بود که....

دیوانه شوم...

و یکی یکی خاطراتت را زیر پاهایم مچاله کنم...

به راحتی له کردن یک ته سیگار...

حتی اگر شده....

به قیمت سالها....سوزش دلم تمام شود

...,


پ.ن: یه چیزی شبیه این رو خیلی قبل توی یک وبلاگ خوندم


25:

خورشــــــــــــید را در آغـــــــــــــوش گرفته‌ای
پاهایـــــــــــت را به بو٣ــــــه‌های دریا سپــــــــرده‌ای
مووهایت را به دســــــــــتِ نسیم.
چه خوش‌ غیرتـــــــــــم من!

26:

اااااه اي دل لعنتي ارام بكير خودت تا ميتواني سردي ميكني انكاه طاقت لحظه اي سرد شدن اورا نداري!!!
كمان ميكني هنوز هم روز هاي اول عاشقيست كه با لحظه اي سردشدنت بي به اعتراض و اندوهت ببرد؟؟؟!!!
جه كمان بيهوده اي!!!!

27:

سـلام آقا
یـادم بیار
بـابت تمـام ِمجـالی
کـه اون روزهـا
برایـم فـراهـم کـردی
تـا دیـوانـه‌ گی کنـم ..
لگـد تـازه ای به خـوشبختی احتمـالی ام بیندازم /.

28:

واقعنی دمت گرم خیلی قشنگ بود شهرام جان

29:

کاش به اندازه تمام بارهایی که میفرمودم عینکت فراموش نشود
میفهمیدی
که عینک بهانه هست
برای یک کلمه بیشتر در لحن تو تنفس کردن.....

پ.ن:مادامی که با خودم درستیز هستم غمیگن تر از این هم خواهم شد....

30:

هيچ چيز آرام نيست
ولي
من هنوز احساس ِ خوشبختي ميكنم ...!!!

31:

بیا برنامه بگذاریم فقط نگاه کنیم

نه تو حرف بزن نه من

این طوری دیگر

دیوار صوتی احساستمان نمیشکند....

م.ش313

32:

خب از برنامه معلوم حوصله مبارک آمد سر جایش

عالی میگذارید من بروم کمی!!

باید دنبال حوصله خودم بگردم .....

م.ش313

33:

برای داشتن ِ رابطه مجابم کن
خودت که می دانی هـرزه !
عشــق کافی نیست ..


پ.ن: مومـن ، کفــر را در حق عشـق تمام کرده ای

34:

خب این همه فرمودی
این همه فرمودم آخرش که چه
باز من تنها ماندم!!!!!

پ.ن:تو این روزهای سیاه ومریض
فقط یه کمی چای برای من بریز.....


35:

ميزارمشون كنار هم
بد
بد
بدتر
بدتر
با خودم فكر ميكنم ...اگه هيچ چيز خوب نيست چرا من هنوز .............
همه چي رو بهم ميريزم
دوباره كنار هم ميزارم ...
بد
بدتر
بدتر
بد
بد
بدتر
اين بار بزرگتر ميشه ...جاي ِ خالي خوب ...
با بزرگ شدن جالي خاليش دلم براش تنگ ميشه ...
براي ِ خوب ...خوبتر ...

دوباره از نو شروع ميكنم ...
بد
بدتر
بدتر
بد
بد
بدتر
خوب
خوب
خوب
خوب
خوب
خوب
خوب
خوبتر

مكث ميكنم ..خوبتر...
ديگه ادامه نميدم ...!!!



36:

کفش هایم را واکس میـزنم
همه چیـــز گران شده
جزء قلم لرزان پای من !
ب فکر فرو می روم ، حال ِ من / گذشته ی تو / آینده ی ما
هیچ کدام به پـای هم نمی رسند .
دلــم میخواهد بدانم کجائی ؟ چطور روزهایت میگذرد
چی میپوشی ، کی ها از خواب بیدار می شوی ؟ حوصله داری ؟!
شبیه اسب
خسته‌
در میدان اسب دوانی
شبیه گاو
عصبی
در میدان گاو بازی
شبیه خودم
کلافه
در میدان ولی‌عصر .

(7 بهمن - در لفافه)

پ.ن: من
رگ ِ
کوچک ِ
کنار ِ
چشمت
را با هیچ رودخانه ای طاق نمی زنم !

37:

فقط میخوام بگم حست و ستایش میکنم...

38:

بزن در رو
همینکه بدانم تو پشت دری برایم کافیست
بزن و فرار مکن
درست مثل کودکیمان
تو در میزدی من اشک میریختم
و حال...
من در میشنوم و دیوانه میشوم
بزن در رو
ولی دیگر فرار نکن
اینجا حتی قدمهای پیر خدا نیز
جان انرا ندارد در پی شیطنت تو باشد
بزن و مثل مرد بایست
بزن...


پ.ن
گوئی درب خراب شده که صدای در زدنت را نمیشنوم


11/8

39:

تو هیچوقت نخواهی فهمید که من همانی هستم که سالها
به انتظار لحظه آخر بودم و
در ابتدای این جاده منتظر من بودی.....

40:

اينبار ديگر نمي بخشي ...
ميدانم ...
حالا ديگر نوبت توست ...
بزن ...در رو ...

41:

سكه هاي "دوستت دارم" را به من برگردان.....
بايد جاي بهتري خرجشان كنم.....


42:

...
بخوابيد ...
صداي ِ نفس هايتان كه در سكوت خانه ميپيچد آرام ميگيرم ...

ديشب يك نفر چراغ هاي در ِ خانه رو باز كرد و لامپ هايش را با خود برد ...نميگايشانم دزديد ...

من بيدار بودم ...
او يواشكي اينكار را نكرد ...
او مرا در تراس‌ ِ اتاقم در طبقه ي دوم ديد ...
واما من نگاهم را از او دزديم ...تا نترسد ...

نميخواهم هيچكس بترسد ...
ترس در خون ِ من جاري شده هست ...
نميخواهم ديگر هيچكس بترسد ...


شما بخوابيد ...نَفَس بكشيد ...
من بيدارم ...





43:

جرا اخر بامن جنين ميكني؟؟!!!
در اوج وابستكيم وقتيكه حتي سلولهاي بدنم تو را فرياد ميزنند سرد ميشايشان!!!
تا ميخواهم به سرد بودن و نداشتنت عادت كنم
ماهرانه تلنكري به قلبم ميزني جنانكه كمان ميكنم در را محكم ميكوبي!!!
همين كه اتش عشق را در وجودم فروزان ميكني در ميرايشان!!!


ب.ن
خب جه كار هست يا نيا يا بمان!!!

44:

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تار تا بخونم با تو اواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار

45:

دیرینه شناسان را خبر کن !!
2012 سال از میلاد مسیح میگذرد و من ...

هر روز عاشقانه هایم را برایت به صلیب میکشم
من باوقتده ی عصرجاهلیت ام ...


+واسه خودم نبود....

46:

رفـ ـیـق ..

سر ِ راهت که می روی

من را هم جمع کن

بگذار پشت ِ در !

شکسته ام ...

!




47:

رفیق ..

حیفم میاید تو را پشت در بگذارم

تو را درآغوش میکشم

تا بدانی شکسته شدن

همیشه تنهائی نمیاورد

48:


نوشته اصلي بوسيله aroma نمايش نوشته ها
رفـ ـیـق ..


سر ِ راهت که می روی

من را هم جمع کن

بگذار پشت ِ در !

شکسته ام ...

!


از باران که کمتر نیستی /نوازش کن
زخمیِ دلم را با نمک صورتت رفیق
تلخِ تلخم

تلخِ تلخ

اونقدر که قهوه ی شب های تنهایی باشم

49:

تلخیه اشکانم را با تلخیت یکی که کنم دریائی میسازیم از جنس بلور
و هر دو آرام و بیخیال بر ساحلش مینشینیم
و غم دل به اون میدهیم
رفیق
قدری برام ببار
...

پ.ن
از فی البداهه توقع هیچ چیز جز بیهوده فرمودن نیست

50:

بانو ترسم از سیلاب هست که قورت میدهم
قلوپ قلوپ شوریشان را...
باریدن من به این هنگام
به سیلاب های موسمی ماند
بنیان افکن هست....

+اتفاقا بانو فیالبداهه هاتونم عالیههههه

51:

من عاشق اون سیلابی ام که تو در اون روان باشی
اونقدر خود را در گردابش رها خواهم ساخت تا بدانی تنها نیستی
بنیان افکن امیدی ست که به واسطه هیچ نومید گشته
تو فقط ببار
غصه سیلابش با من


پ.ن
ممنون
نه در مقابل دوستان شرمش میشود از ذهنی آشفته تراوش میکند

52:

تو می باری
من عاشق می شوم
من ببارم
...

تو چه خواهی شد ؟


+واسه خودم نبود.....

53:

نفس میکشم تا به جای مرده ها خاکم ننمايند!!.......

اینگونه هست حال من......

چیزی نپرس........


54:

گنـاه می کنم
و وادارت
به گناه
به فتوای دیوانه ای که
نشسته تـه تالار سرم
و دست به ریش هایش می کشد و می گوید:
پســـرم!
غلط کرده هر که فرموده سیـب ها و بـوسه ها ممنوعه اند
و به جهنم که
جهان چپ چپ نگاهت می کند!

پ.ن: گناه ِ جایــــز !!

55:

دعـايـت گـــــرفت مـادر بـزرگ ؛
زوود پيـــــــر شــدم .

.

.



+

بـزن در رو

56:

گول ظاهرم را میخورند همه
پوست صاف
چشم های بی فروغی که میگویند از فشار زندگیست....وگرنه جوانی هست وهزار سودا
خندهایی که دلنشین برای دیگران مرگ لحظه ها برای خودم...
من باقی مانده اجساد کشتی نشینان نوح بوده ام به یقین
ذهن من خسته تر از این حرف هاست....

57:

روتو بر نگردون, نگاه نکن توی چشمم

از من دلگیری اینو میفهمم...,

58:

یک سال اول با وسایل برقی خوش رفتاریم
بعد شروع می کنیم به خرکی برخورد کردن
و این شروع دقیـــقا مصادفه با پایان گارانتــی وسیله

تو روابـط هم ؛
یک سال اول که دل کنـدن راحتـــه خـوش رفتاریم!
بعد که می دونیم اگه جـدا بشیم داغون میشیم خــر بازی در میــاریم !

59:

سلام من را به وجدانت برسان

واگر بیدار بود...

،

بپرس

چگونه شب ها آسوده می خوابد ؟؟!!

60:

زمستان هم از سرمان می گذرد
به همان سادگی
که مرا پشتِ خطوط لاک گرفته
از دفترت می دزدی
و کسی نمی داند
تا قبل از این شعر
که من
چقدر دیوانه ی بخار نفس های گرم تو
در یخبندان امسال شده بودم
که به تمام ابرهای بی باران
می ارزند !

پ.ن: شاهکار نکرده ای
این راه های کپک خورده ی کهنه را
هر کسی بلد هست دوره کند
مـــــاندن ، سخت تر بود

61:

پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...

خوشبختانه

باران ارث پدر هیچکس نیست !


(حسین پناهی)

62:

عبور باید کرد

و هم نوردِ افق های دور باید شد

و گاه، در رگِ یک حرف، خیمه باید زد...

پ.ن:

63:

گریه آخرین چیزی ست که باقی می ماند
و بغض
یکی مانده به آخری ست!
تمام دلخوشی های پیش از این دو
یکی
یکی
می شنمايند
مثل شیشه هایی
که من ِ دیوانه
بدجوری هوس کرده ام
یکی
یکی
بریزمشان پایین
و بنشینم بعد
یک دل ِ سیر
به دلخوشی های پیش از این
از لا به لای اشکِ شور
از لا به لای دل ِ شور
بخندم
.
.
.

64:

نـه سیگارهای زیاد می خواهد
نـه سری زیر آب
نـه بالا رفتن از هیچ کوهی
نفس ت که نپیچد
نفسم
می بُرد !

65:

قدم زدن زیر باران را به چه تعبیر کنم ؟
به چیزی که نیست ؟ ان لاموجود ناممکن ؟
باران که میبارد من در خود گم مشوم ، چاله ها نیز پر خواهند شد ، از گل و لای
من نیز پر خواهم شد ...


از خاطره ...


66:

یا بــــــــمان و امــــــید فردایم بــــــــاش...
یا دیــــــــروزم را برگــــــــردان و بــــــــــرو...!!!

67:

به قول نامجو عدد بده عدد
عدد بده عدد بده ...


68:

دل اسـت !

شــعـور اگـر داشـت،


نـمـی گـرفت .

.

.

69:

بيجاره دلم..
هربار دل زده ميشايشان سخت ميشكنيش
طفلي صدايش درنمي ايد...
همين كه تنها ميشايشانو يادش ميكني
برايت بي تابانه اغوش مي كشايد!!!
بيجاره دلم...
سوختم برايش..
جقدر درد اورست زندكيش...

دلنوشته هاي برستو

70:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی فرمودمی گر مشکلی بود

71:

دلم فقط او را ميخواهد و حتي به هواي دنيا هم كرم نميشود...
دلم جو كودكي هر شب براي او ميكريد و با بهترين شكلاتها نيز ارام نميشود..
جه كنم نميفهمد...
اخر بسيار نفهم هست بيوسته سنك را هوار ميزند..
تابم را بريده..
1دم محض رضاي خدا هم ارام نميشود!!!
دلم فقط فقط يار سنك دل را ميخواهد..
دلم به تازكي دريافت كه سنك قيمتي ترين هست برايش!!!

دلنوشته هاي برستو

ب.ن
دلم جيزه زيادي ميخواهد كه هرجه تلاش ميكند بدان نميرسد؟!!!

72:


جز درد نبودنت تمام دردها با بارش جشمانم سبكتر شده اند..
جه سري هست كه درد نبودنت سبك كه هيج سنكين تر هم ميشود!!!
شايد دلم بياد مياورد ديروز را كه تو طاقت ديدن اشكهايم را نداشتي!!!
راستي هيج كفته بودم كه بسيارماهري؟!!!
هيجكس جون تو نميتواند به اين سرعت رنك عوض كند!!!
+دلنوشته هاي برستو

73:

تنها نقش زنده‌گی‌م
رد پای عبور گاه‌گاه توست،
مثل رد پای عابری غریب
روی برف ِ تازه‌باریده‌ی بی‌نقش ...


س.ص

74:

دیگر در مزن
اینجا همه سمعکهایشان را از گوش در آوردند


75:

سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!
و کم که می آورم
زمین اونقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
معلق می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سنگین هست جهان ِ لعنتی
نمی شود یک سرش را هم تو بگیری ؟!
هــر چند
من به این سنگینی
من به این تعلیق
تعلق دارم!

سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!
.
.
.
پ.ن: جهان
کاردستی نیمه ی کاره ی کودکی ست
که همیشه ی خدا
قیچی را به چسب
ترجیح داده هست !


76:




مانده ام غیر از جدائی ها نیز این قیچی کارساز هست؟

پ.ن

کودکی هم عالمی دارد وقتی بدانی گهواره ات را خدا تاب میدهد

77:

و کفش هايم
هر روز هشتاد کيلو مـن را
و هـزار کيلو غـم را
راه مي برند
.

.

.
هزار و هشتاد کيلو !

پ.ن: بفهـــم لامصب! بفهم ..
اعتـــماد ، المثنی ندارد !


78:

دست به دست میدهم با شازده کوچولو

بازهم گلش را ترجیح داد به همه چیز سیاره ی من....


79:

تفکر ِ بی شرم
در چهار سوی ِ تپش ِ دیوارها زنده ام

تو انکار کن
اگر خارج از کندو
اَبر مردها
اَبر هیچ می شوند

تو انکار کن
نوستالژی ملکه های ِ باغ را .

.

80:

روزی می رسد که برگ برنده ات " دل " می شود
امـــا
تو دیگر حاکم نیستی ..

81:

چــه زخـــم هـــایـی بــــر دلــــم خـــورد


کــه یـــاد گــــرفــــتـم ؛


هـیـــچ نــــوازشـی


بـــی درد نیـسـت !


82:

اینجا سایه هایمان از ما با وفادارترند
اینجا دستی از اسمان ما را در اغوش میکشد
زمین جای خوبی نیست
میخوام ترکش کنم
مرا دور کرده از هر چه صدای چلچله ست
بگذار با سایه هایمان از اینجا دور شویم



بـزن در رو


پ.ن

کفشهایم پاره شده کمی قدمهایت را به من قرض میدهی؟


تکتم 91/1/9


83:

خوش بحالت پینو کیو...!
حداقل کودکی ات چوبی بود
کاش عصر ما هم فرشته ای بود که ما را هم آدم میکرد



پ.ن
سرقفلی این پست رو میزنم بنام پدر ژپتوئی که قد یک دنیا عشق فرزندی چوبی ساخت و حسرت چوبی بودنش را ما میکشیم


تکتم 91/1/9

84:

پنجره باز شد /

پنجره بسته شد .

.



پنجره وابسته شد .

.

.

.

85:


نوازشها که درد ندارد
این سنگینی نگاه دلدار هست که درد را بالجبار بر پهنای نوازشهائی میگستراند که باید دلی آرام کند
درد نوازش از چشم هست
او درد دارد....!


ت

86:


حاکم هم که نباشی میتوانی برگ برنده ات را در قمار ببازی
اینجا مستانی که میبازند همانهائی اند که دیر وقتی " دل " برده بودند
...

ت

87:


اون موقع که حسین این حرف را زد بی شک در هوای بارانی نبوده
اگر نه همه میدانند باران را کسی به چشمانم هدیه داد که در فراغش خون گریستم

ادعای من را میتوانی از خود بارانی بپرسی که خون از دیدگانم محو کرد...


تکتم

88:

اینجا در که میزنم سر از من مپوشان و حجاب مگیر
من آمدن بلد نیستم
فقط در میزنم
کسی به من نیاموخته سپس هر نوائی باید داخل شد
دستانم در میزنند و پاهایم مرا با خود میبرند
دیگر از صدای در من رخ مپوشان



پ.ن
چه زیبا دست بر چشمانی میبری که از نیمه باز شده در به من مینگرد



ت

89:

سلام...
و ديگر هيچ!
.
.
.
.
.
تازگيها غير اين ديگر حرفي ندارم بگايشانمت!

90:

امروز هوای تو ناجوانمردانه به حریمی آمده که من گوشه ان کز کرده ام
عجب هوای سردیست...
لحظه ای درنگ کن و در هوایت بمان
میخواهم خیس باران شوی
اینجا اسمان همیشه ابریست....!






ت91/1/14

91:

تو فقط امدی و رفتی
حال یک جای خالی بزرگ تو دلم مونده که پر نمیشه...


بـزن در رو




ت 14/1/91


92:

از عجایبـــ هستـــ!!که درباغ های خیال من!!
اینقدر اتفاقاتــــ عجیبـــ رخ میدهد!!
اما!!
باغ های معلق بابل!!
چز عجایبـــ هفتگانه اند!!

93:

این روزها ؛

غم برای خوردن زیاد دارم ،
تو دیگر برایم لقمه نگیر ...

!!!

بـزن در رو


94:

هیچ کس نامرد نیست
زیرا هیچ مردی مرد نشده هست و یا بهتر بگویم واژه ی مرد را باید از کتاب ها خط زد
چون همه کودکند!
زنان هم که مرد نمیشوند ،مگر با حکم دادگاه
که در اون صورت نیز فقط مردند نه مرد!!
نامردی از این دیار رخت بسته هست
شلوغش نکنید ، همین که فرمودم ، هیچ کس نامرد نیست!!!

95:

اسمـش "تقصیـر" هست !

حالا تو هـی بگـو "تقدیــر" و خودت را آرام کـن ...

96:

عیبی ندارد،باز هم خودت را بزن به اون راه!

خودت را که به اون راه می زنی...

میخواهم تمام راه های دنیا خراب شود



بـزن در رو4

97:

دنیــا
به خاطر تـو ایجاد شده
باران ؛
هر بار که دنیـا را
دستی دستی
به گنــد می کشی
می آید کمک
من ؛
هر بار که کسی را برای کنار گذاشتن کم می آوری
هستـــم .

98:

ای غریبه سیگار داری؟!
نخی روشن کن تا طاقت حرفامو داشته باشی..
مــــن..
مرده ای هستم
بی کفن.
با قبری به وسعت یک دنیا
مرده ای که حرف میزنه..

بین آدمها زندگی میکنه..
اما خیلی وقته که زنده نیست.........
مـــــــن..
از این تــــــــکرار ساعتها
از این بیهوده بــــــــودنها
از این بی تــــاب ماندنها
از این تردیــدها
نیرنگها
..

شکها
...

خیـــانتها ...
از این رنگین کمان ســــــرد آدمها
و از این مـــــــــرگ باورها و رویاها
پـــــریشانم




پ.ن
دلم یک نخ سیگار با طعم سال ها خواب میخواهد

99:

و باز هم تكرار...

من...

تو...

او....

بي تفاوت...!

خستگي مي آورد ريپلي كردن يك قصه(غصه)!

در حاليكه هنوز جاي زخمهاي قبلي التيام نيافته...

چه دردي دارد زخم رايشان زخم...

100:

تنها چیزی که از یاد ادم نمیره و نمیگذره ..
همین "گذشته" هست ..
.
.
.
کودک درونم میپرسد :
پس چرا اسمش "گذشته" هست ؟!..


101:


102:

لبخند ميزنم تا كسی نفهمد چه غصه بزرگی تمام وجودم را گرفته.

آسوده خيال برو من تا هميشه لبخند خواهم زد.


103:

میخوام بزنم ...

ولی در نمیرم ...

می ایستم چون مطمئنم جرئت تلافی کردن نداری

104:

پشت این پنجره ، علم

چتر شک دستش گرفته و

از آفتاب حرف می زنه!


------
حسین پناهی




105:

وعده كردم كه به تو سر نزنم
برسم تا دم در در نزنم

قول دادم به غزلهاي خودم
زل به جشمان تو ديكر نزنم

اين جه رسمي هست كه اخر يك عمر
حرف خود را به تو بايد نزنم

برو اي عشق برو تا اينكه
زير دستان تو پر پر نزنم


106:

تمام روز پر بود از یه بی حوصلگی بی سر و ته !
همه چی خوب بود ..

این حوصله ام کجا مونده بود خدا میدونه ...


فکر کنم حوصله ام تو خاطراتم گیر کرده
تیشه میزنن به ریشه ی ادم ! بعضیا ، بعضی کارا ، بعضی رفتنا و بعضی امدنا ...
دلم واسه بچگیام تنگ شده ، دلم تاب تاب عباسی میخواد ..

خسته نیستم فکر کنم دارم دچار یه کودتای شخصیتی میشم ...

چقد کوچیکی دنیا ..

و ارزو های من چقد از تو بزرگترند !


اینا حرفایی بود که امروز تو دفتر خاطراتم نوشتم ..

107:

بزنم ؟؟؟؟ باشه شیشه ی عمرت را میزنم و میشکنم ...

نه از روی نفرت ...

نه از روی خشم ...

فقط ،،، فقط ...

( سادیسم دارم میزنم ، میشکنم )

108:

درست وقتيكه تك تك سلولهاي بدنم محتاج بودنت هستند
تو غايبي...اون هم غيرموجه!!!



پ.ن
غيبتهاي غير موجه و توجيح هاي صدمن يك غازت اخر مرا از پا در مي اورند
كفتم كه بداني.همين!!!


91/1/24

109:

دون دون نزن میشکنه

110:

ﺑﻌﻀﯽ وﻗﺖ ﻫﺎ ﺳﮑــــــﻮت ﻣﯿﮑﻨﯽ ﭼﻮن آﻧﻘﺪررﻧﺠﯿﺪﻩ ای ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻫﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻌﻀﯽ وﻗﺖ ﻫﺎ ﺳﮑــــــﻮت ﻣﯿﮑﻨﯽ ﭼﻮن واﻗﻌﺎﺣﺮﻓﯽ واﺳﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪاری ﮔﺎﻩ ﺳﮑــــــﻮت ﯾﻪ اﻋﺘﺮاﺿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ اﻧﺘﻈﺎر اﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺳﮑــــــﻮت واﺳﻪ اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ای ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻏﻤﯽ رو ﮐﻪ ﺗﻮ در وﺟﻮدت داری ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﻨﻪ

111:

با کسی که دوستش دارید…


فیلم نبینید..


آهنگ گوش ندهید..


کتاب نخوانید...


و کلا خاطره نسازید !!!…
وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم..


112:

بگویید قبری بزرگ بسازند برایم
همین امشب
من با یک دنیا آرزو
به گور می آیم ...

113:

گاهي دلم ميخواد وقتي بغض ميكنم،
خدا از آسمون به زمين بياد، اشكامو پاك كنه،

دستمو بگيره و بگه:

اينجا آدما اذيتت ميكنن؟!!

بيا بريم..


114:

خسته ام
نه این که کوه کنده باشم ها
نه
.
.
.
دل کنده ام

115:

حالا حکمت بازی های کودکی را می فهمم
زوووو .....
تمرین این روزهای نفس گیر بود ...

116:

نجــــــار ها هم کورند ،هنوز تخـت دو نفــــره می سازند!
نمی بینند همه تنهاییــــــم ..!
حتـــــی اونهایی که دو نفــــــره می خوابنـــــــد!!

پ.ن: دلـــــم ...

درد می کند
خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی .

117:

سوت پایان را بزن ،،، حریف هرزگی هایت نمیشوم

118:


تخت دونفره فلسفه خودش را دارد
میخواهند به یادمان بیاوردند که همیشه جای کسی پیشمان خالیست



پ.ن
درد دلت را درمان میکند همانی که امید بازگشتش را تختی چوبی به خاطر میسپارد

119:

فرمودمت
فرموده بودمت از همین راهی که از هم دور شدیم
برمیگردی
همان راه ها ، همان روزها در گوش خاطراتت زنگ میزند..
فرموده بودمت
دوباره شروع میکنی
دوباره عاشقم میشوی
.
.
.
اینبار
حوصله ی تنهایی هایم از نبودنت سر رفته ..
حال غزل های عاشقانه را ندارم
بی خیال !

120:

ﻗﺮارﻣﺎن اﯾﻦ ﻧﺒﻮد ﻣﻦ از دردﻫﺎﯾﻢ ﺑﻜﻮﯾﻢ !!!
ﺗﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮدي ﺑﻜﻮﯾﻲ:ﻻﻻﯾﻲ ﺳﻮزﻧﺎﻛﯿﺴﺖ!!!



پ.ن
و اسوده بخوابي و نفهمي اينها دردهايم بود كه پس از روزها كلنجار با خودم توانستم با تو درميان بكذارم!!آه كه بي فايده هست هرچه كنم مرا نميفهميحتي حالا كه زير و بم قلبم را برايت رو كرده ام!!نميفهميم


1/28 1:31 __________________

121:

خـــســـته ام پـــینوکــیو............!
ایـــنجا آدمهادروغ هــای شاخــدار میــگویندو دمــاغ دراز خــود را جراحـــی مینمايند!!


پ.ن
چرا اين اسمان امشب نمي
بارد؟

122:

دل من گرفته زین جا ...

هوس سفر نداری ؟؟؟؟

123:

حرفها هم مثل آدمها هستند
گاهی که باید بیایند ، نمی آیند
یا اونقدر دیر می آیند که کار از کار گذشته .....!

124:

پس كجا جا مانده ا ى ای دل؟
به اعتبار گرمای تو دست خالی آمده ام...



پ.ن
در را باز گذاشته ام بیا برگردیم
این دنیا مال ما نیست بیا برگردیم...

125:

اُســــکار حق توست بی شک ..

!!
سال هاست ک مرا فیلم کرده ای

در فیــلم من ؛
وقتی که رویـــا هایم از امیــد هایم پیشی گرفتند
بی گمان آغاز پیـــر شدنم هست !

پ.ن: و اتفاقا سیلی واقعی ات را درست وقتی میخوردی
که دقیــقا وسط زیباترین رویــــا هستی ..


126:

دوستت دارم را برای هردویمان فرستادی .

هم من ، هم او ...

خیانت میکردی یا عدالت ؟


127:

شمــع شکستـــــــه برای که میســــو خت .....؟

بـزن در رو




پرو ا نـــه که .........مرده بود .....!

128:

.
مشکل از تو نبود
از من بود
با کسی حرف میزدم
که سمعک هایش را
پیش دیگری جا گذاشته بود .

.

.

129:

از شعرهایم میترسم
عجیب تمام تنم را به رعشه می اندازد از این همه جای خالیت !
عجیب حال مرا میفهمند ..

!

میترسم
ترس من و شعرهایم به همین نبود جای خالیت هست
میترسم پر کنی تمام حضور غایبت را ..
میترسم ..

عجیب از تو میترسم

130:

خیلی تکراری شدی.


میخواهم هستخوان لگن خاصره ننه بابایم را ببوسم.

پ.ن:
دمت قیژ! با اون فونت اتو کشیدت

131:

سلامت را برای وجدانم ترجمه کردم.
زبان ارواح چه بود؟

132:

بگذار در همين قاب زيباي ذهنم بماني با همين تصوري كه دارم...

ترس هست از اينكه تو هم تكراري شايشان....

صميميت تكرار مي آورد ميدانستي؟...


...

133:

محکم میکوبد به سرش ، فحشا را
و اهسته پتک میکند خواری را از صورتش
دلش میسوزد ، به حال روزهای کودکی
وقتی که میدانست کسیت نمیدانست از ان که خواهد بود ؟
امروز شیشه الکلش را سر میکشد و به سلامتی .....

میخواند

134:

زین پس نگوئید

"سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند "
_بگوئید

"سخن از دل که بر آید لاجرم قلبی شکاند"

135:

پناهی چون پناهی هستی برات می نویسم.

اول اینکه همه اینجا میان و میرن!
درهای کوچه رو می بینن و آشغالای حیاط خلوت رو نه...

بعدهم تو که مُردی بقیه هم یا میمیرن یا بدنیا میان که آخرش بمیرن...
حالا کجای قبرت نور داره که بیام و ببینم؟

136:

مستانه و در میخانه با جام ناب اش فریاد زنم
که ساقی قدح زتو پر کن رو زین بعد فریاد زنم

فریاد از ان فریاد که یاد دوست رندانه سر زنم
فرق بین دوست و عشق هر دو یکجا سرزنم
نیست فرقی بین این دو از اینداد کجا سر زنم
بیداد از این بیداد سر مست نگشت اگاه فریاد کجا زنم

137:

فقط یک بار در بزن
اگر برنامه به باز شدن باشد به همان نخستین نوا باز خواهد شد

138:


دلم من بیشتر به حال اونهائی سوخت که موبایل به دست لحظه شکار مینمايند
مگر فاجعه هم تصویر کردنیست؟

139:

مرات دل را زمستی در کنار جام لعل شراب هستی
بیا با من مدرا کن جرعه ای دگر رسان بر لبانم در عالم هستی
در مستیم در ان میخانه کوی دوستانه هوشیار کن
ز ان هنگامه در زن و رو که بیدار شوم ز خواب هستی

140:

مزه عاشق شدن به نرسیدن هست.

به اینکه دست نیافتنی شود.

به اینکه نتوانی او را ببویی ببوسی و در بغل بگیری.

اگر اینکار را کردی او را خشکانده ای.

گلها چه زیبا می آیند و چه پژمرده میروند و عشقهایی که به رسیدن ختم میشود مرگ عشق را رقم زده...


141:

میزنم فریاد هرچه بادا باد

142:

چگونه می شود به زخم های پا فرمود

تمام راه های رفته اشتباه بوده هست...


143:

یک رو باش!رو راست!صادق!من از آدمهای خیانت کار متنفرم.وقتی دروغ فرمودی،وقتی پنهان کردی از چشمم که هیچ،از تمام دنیایی که میشناختم افتادی...

144:

راننده اسکناس مچاله را ازم گرفت و پرسید----------

یک نفری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟

بی حوصله جواب دادم_________

خیلی وقته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن
از تنها بودنم راضی نیستم : اما خوشحالم که با خیلی ها نیستم!!!

145:

یه دونه از این سوسک ریزا هست،
هر شب ساعت 12 که میشه میاد رو میز و کمد من راه میره، هی وای میسته نگام میکنه باز راه میره.

منتظرم یه شب روی اون غرور مسخرش پا بزاره و بگه که عاشقم شده!!!!

146:

دور ، دور آدم هایی ست
که هـــــم خواب هم می شوند و
خواب هــم را نمـــــی بینند !

147:

غرورمو شکستی چیزی نفرمودم
دلمو شکستی چیزی نفرمودم
حداقل تیکه های قلبم رو پس بده تا بچسبانمش!

148:

نزن در رو!
اینجا من و خاطرات تلخ گذشته مان هم خونه ایم
برای تو دیگر جایی نیست

پ.ن1:چرا حالا که همه پلهای پشت سرتو خراب کردی ..هوس برگشت به سرت زده؟
پ.ن2:نفرمودمت اینقدر راحت از این کاهها کوه نساز..بعد بیچاره میشی تا کوهها را کاه کنی..تازه اگر.اگر بشود....حالا بکش!
پ.ن3:دنیان این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

149:

بدبیاری مال وقتیه که بد بی یاری .

پ.ن: همین!

150:

همیشه در ریاضیات ضعیف بوده ام !!!!!!!!!!

سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه ی تو شد :

- فقط من -

151:

گاهی انقدر پشت سرت پل خراب میکنی که دیگه هزارتا مهندس هم نمیتونن بیان بسازنش
اما انگار دوست داری دست وپا بزنی برای ساختنش!

152:

این روزها چیزی کم هست انگار
همه چیز خوب هست
ولی....
چیزی کم هست
چیزی مثل یک حس
مثل شوق بیدار شدن یک صبح بهاری
مثل دلتنگی مثل یک دلهره ی ناب
این روزها انگار چیزی درونم گم شده
همه چیز خوب هست
اما....

153:

خنده های این روزهایم
بوی نم میدهد !
دلم میخواهد هوای ازادی را تنفس کنم
که ردی از خاطراتت در اون نباشد
همیشه همیشه
در هر کوچه ای از ذهنم که پرسه میزنم
هنوز هم بوی تنت را حس میکنم ..
کمی دورتر شو
از خیالت هم میخواهم فاصله میگیرم...

154:

ببــــــــــار بــــــــاران....

مـــــــــــــن
ســـــــــــــفرکـــــــر ده ای دارمــــ کــــــــه یــــــــادم


رفتـــــــــ ....


ابـــــــــــــ پشتــــــــــ پـــــــــایش بـریــــــــزمـــــ.....


پ.ن
کاسه آب مرا نیز پر کن تشنگی آزارم میدهد


155:

بعضی وقتها آدم میدونه کاری که میکنه چقدر تلخه
اما باز هم دوست داره
مثل یک فنجون قهوه تلخ
بو بکشه
مزه مزه کنه
و تا آخرش بنوشه
_یجورایی لذت بخشه

حکایت با تو موندن همینه

+قلب من از صدای تو چه عاشقونه کوک شد
تموم پرسه های من کنار تو سلوک شد

156:

احساس میکنم به هم وابسته شده ایم
دو عاشق
به دور از هرگونه شهوت
هرگونه دروغ
فقط برای هم تا همیشه
تا آخرین نفس.....
تا اون لحظه که نفسی برای فرو دادن نفس تو داشته باشم
همدم من.....
ای سیگار من

157:

گاهی سـکوت
همـان دروغ هست ،
کمی شیـک تر ، روشنفـکرانه تر و با مسولیت کمتــر…

پ.ن: ببین چه به روز تو و دست هات که خالی مانده اند آمده
از شبی که توی بلبشوی بغض و بهت
نیستی ام را
بی کمی دو دلی
تسلیم شدی و
فال حافظ هم نگرفتی ..
حالا تو هــی سکوت کن!

158:

سر بر میآورم تا ببینم کسی چون من مینگرد این سیاهی را؟
گوئی همه به خواب رفته اند
چه سکوتی پر کرده این دیار را
اگر دوباره عاشق شوم جواب بی عدلی را چه دهم بر تاولهائی که بخاطر عشقی نمایان شدکه حتی دستی برایم تکان نداد؟؟!!
نه دیگر برایم کافیست
میخواهم آرام گیرم
کنار آرامش امتانی که گوئی از ازل به خواب رفته اند و ابدی برایشان معنا ندارد
این دیار را چه به عشق؟
چه به عاشقی؟
اینجا همه روزه سکوت گرفته اند
دگر میخوام پیدا شوم...!

بـزن در رو

159:

دلــَم میخـواهد جـا خـوش کنــَم
در دنـج تریــن جای ِ کافــه ای
سیــگار پشـت ِ سیـگار دود کنـَم و
کـَکـَم هم از رفتـنَش نگــَزد ...
بعــدتــرش یـِک فنجــان قهــوه ِ تلــخ ِ تلــخ سفـآرش بدهَم و
با تلــخی ِ وجــودم سـَر بکـِشَم ...
بعــدَش کـه تلخــی تمــام ِ وجـودم را گرفـت ,
اشــک هایـَم را پـآک کنــم و
اون لبخنــد ِ تظاهـُر آمیز را بزنــم و
کافــه را تــَرک کنــَم ...

160:

آب می خورد
به صورتت
صبحی که فرمودی برمی گردی
و آب نمــــی خورد
چشمم
که پرستو ها
این همه راه را با تو بروند و
با تــو هم بـــــرگردند!

می دانستم پرستو ها
جایت می گذارند
و تو با همان روســری و روانـداز معروف
در به در می شوی تمــام عمر
از این ترانه
بـه اون تابلو ،
از اون فیلم
بـه این داستان ،
و ادامه دارد این داستان تـا ابــــــد...
حتی اگـــر عشق
دروغ محضی باشد،
محض ِ تنــهایی ِ انسان!
.
.
.


161:


درد
دارم!!
شايد بارها اين جمله را كفته باشي و
هزاران بار از زبان ديكران شنيده باشي
اما اينبار فرق ميكند!!
اين فقط يك جمله براي نشان دادن وسعت درد نيست
من بي تو
به معناي واقعي كلمه درد دارم
كاش ميفهميدي!

پرستو

162:

اه ای حس خفته ، ای تبلور حقیقت کاش باز هم به خفتن خود ادامه داده بودی تا من اینک به این بی زوالی نمی رسیدم

امدی تا با امدنت بیندیشم که چه تنهایم من .من وتنهایی سالیان هست که با هم همزادیم .چه غمناک هست رویا ....

163:

با یاد ،داشتن تو به سهمناک ترین روز نیز سلام می گوییم زیرا که دیگر بار تنها نیستم تا بترسم از سهمناکی این روز.......

164:

بزن در را تا من فراموش کنم رفته بودی و حالا به اجبار برمیگردی................


165:

انـدوه که از حــد بگــذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

در اون لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...


166:

گاهی ارزو میکنی یک نفر بیاید و وقتی امد حاضری هر چه داری بدهی که برود هر چه زودتر

167:

به قطاری که تو را می برد
فرمودـم برگردد؟
فرمودـم نرود؟
فرمودـم...؟!
چیـزی نفرمودــــم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیـست
خـــودت سوار شدی!

حالا هم شـب از نیـمه گذشته هست
تا ایستگاه بعدی چند سال راه هست
برف بر بیابان یکدست هست
و هم کوپه هایت
چیــزی از تـو نمی فهمند!

بایــد بروی
تا همان ناکجایی که خودت خواستی

خستـگی
همیشه بـه کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسـی ست
که سپس هــــــــزار بار یک حرف را به کسی زدن،
داری
وقتی نشنیـــده هست
وقتی ســــوار شده هست .

.

.



168:

وای خیلی عالی بود کاملا حسش کردم

169:

بعضی ادما هستن که بدی رو میفهمن اما خوبی رو نمیفهمن کلا این جورین دیگه کاریشون هم نمیتونی بکنی
بعضی ادما هم هستند هر کاری بکنی فکر مینمايند بهشون بدی کردی حتی اگر بفرستیشون بهشت هم باز
کلی غر میزنند وناله مینمايند
بعضی ادما هم هستند تا وقتی بهشون اهمیت ندی درست رفتار مینمايند همچین که بهشون اهمیت بدی
از این رو به اون رو میشن وکلی خودشونو برات میگیرن
بعضی ادما هستند که کلا از همه ی ادمای دیگه جدا هستند اینا کلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی بدی
هر کاریشون بکنی بهت ضرر میرسونند
از بین این همه ادم من موندم چه جوری باید دووم اورد تو زندگی...............


170:


تو همیشه رسمت اینگونه هست
وقتی جوابی نمیشنوی طغیان میکنی
در که زدن ندارد....!

تکتم

171:

بـزن در رو

یک وقتی
یک قطاری
یک کسی را با خود برد که ...!
و این عکس شد بهانه ای برای دیدن رفتنش
او از کنار همین کوپه ی اخر مرا نگاه میکرد و لبخندنم بدرقه اش
ولی هیچ گاه ندانست کاسه ی آبی که پشت قدمهایش را خیس کرد اشکهای من بود



تکتم

172:

بزن ارام انگشتانت را بر روی کلید های پیانو حرکت بده
بزن اهنگ اخر هست
بزن محکم شمرده بشمار و بزن کلید 2 کلید 3 کلید 4
و همراه ان مرور کن خاطرات غم انگیز را
کاش همراه اهنگت در خانه ی دلی میزدی که مدتهاست منتظر توست
مهم نیست تو اهنگ ات را بزن زندگی یعنی خودت یعنی پیانو
یعنی چک چک قطرات باران همساز با حرکت انگشتان تو
زندگی تو خلاصه شده ی همین هست
و من تا وقتی که تحسین نماينده باشم جایگاهی دارم
و اگر انتقاد کنم
میشوم بی عاطفه
بی وفا.................................


173:

اين روزها فهميده ام زخمي كه از حرف آدمها ميخوريم به عمق مهربانيشان هست...مهربانترينم تو بودي...بودي!

174:

بـزن در رو

پ.ن:
----------------------
مگر کور باشی و مرگ را تولد نبینی؟
بـزن در رو

175:

سـر به آری
سـر به نه
سـر به تاسف ..
تکان نــــده !
سر به سرم مگذار اصلا !
من به تماشای تکان های لب هایت محتاجم
حرفـی بـــــــزن ..

176:

گیله مرد میفرمود : حسِ خوشایندِ " داشتن یک دوست خوب " بیش از چیزیه که بشه توصیفش کرد؛

این حس رو برات آرزو نمیکنم چون لایقش نیستی

177:

عطر تنت اینجا خانه کرده، لای تار و پود پوشش هایم، توی گیسوانم
.
.
.
اتاقم هوایش را با تو قسمت کرده


تو را هر لحظه نفس می کشم


می بویم


می بویم


می بویم ...

178:

تو که خدا نیستی ،
که از خواب بیدار شوی و میلت به بودنم باشد
بگویی باش ، بگویم چشم
چای بریزم و لبخند بزنم و دلبری کنم !
فردا روز از دنده چپ بیداری شوی ،
میلت به آب انار باشد
بگویی نباش ، بگویم چشم ،
تو بمانی تماشای آفتاب گردان هااااا !
باز فردایش سپیده زده ، نزده
کابوس دیده یا رویا
فریاد کنی بیا ، بگویم چشم سرورم
و آفتاب بپاشم در بسترت ...

خدا نیستی !
بنده نیستم !
عادت کن
به شنیدن نه ...

!
به رفتن و برنگشتن !

179:

هنوز هم فلسفه ی درهای قدیمی را نمیفهمی
برایم فرقی نمیکند
با کوچکترین نوائی میتاختم بر سینه دری که جز تو را پذیرا بود
پدر بر سرم فریاد بر میاورد و مرا منع میکرد از صدائی که نامحرم به نوا در میآورد
او نمیدانست منتظر کسی هستم که فلسفه ای نمیداند
و سالهاست بر زانوانی تکیه داده ام که دیگر میلرزاند قدمهایش را
بس هست
من دگر دری باز نخواهم کرد

پ.ن
قول میدهم این بار آخر هست

ت

180:

همیشه اتفاقات مهم در وقتهای عجیب و مسخره میفتد
و همیشه نکات مهم مسخره ترین نکات و اسان ترین هستند
پس زندگی اسان و مسخره هست ما مهم میپنداریمش

181:

ﺑﻜﺬار براي يك بار هم كه شده
ﻣﻦ ﺳﺮد ﻧﻜﺎﻩ ﻛﻨﻢ
ﻣﻦ ﺗﻠﺦ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻢ
ﻣﻦ از اﺷﻜﻬﺎ ﺑﻜﺬرم
وﻣﺤﺾ رﺿﺎي ﺧﺪا ﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ ﻣﻦ ﻧﺎز ﻛﻨﻢ
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮاﻫﻢ ﺑﺪاﻧﻢ ﭼﻘﺪر ﻟﺬﯾﺬ اﺳﺖ !!!
ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﺮ روز ﺑﺎ اﺷﺘﯿﺎق ﺗﻜﺮارﺷﺎن ﻣﯿﻜﻨﻲ!!


پ.ن ﺑﻜﺬار ﺑﺮاي ﯾﻜﺒﺎر ﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ
ﺗﻮ ﻧﻜﺎﻫﺖ ﭘﺮ ز ﺗﻤﻨﺎ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻮ ﺻﺪاﯾﺖ ﭘﺮ از اﻟﺘﻤﺎس ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻮ اﺷﻚ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎري ﺑﺎﺷﺪ
و ﻣﺤﺾ رﺿﺎي ﺧﺪا ﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﻧﺎز ﺑﻜﺸﻲ !!
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮاﻫﻢ ﺑﺪاﻧﻲ ﭼﻪ دردي دارد
ﻫﻤﯿﻦ!!!


پرستو

182:

هـوس کرده ام
زنگ در تمامی دفاتـر قبول آگهی را
به منظور ارسال پیام تبریکی
بفشارم
و سفارش کنم
با فونت درشـــــت
به هموطنان عزیز تبریک بگویـند :
که مـن
گـــــم شـده ام
بی ردی از راهـی
که به دســت های تـــو می رسید
.
.
.

183:




ﮔﺮﯾﻪ ام ﻣﯿﮕﯿﺮد
وﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ دﻧﯿﺎی ﻣﻦ ﺑﻮد ،
ﻣﻨﺖ دﯾﮕﺮی را ﻣﯽ ﮐﺸﺪ

184:

هر روز جلايشان آينه مي ايستم
چند ساعتي خودم را برانداز ميكنم
آخرسر هم مايوس ميشوم
هنوز هم كنكم
آخر تغييري نكرده ام
هنوز هم همانم كه روزي فرياد ميزدي عاشقشي!!!
عجيب هست
راستي چرا ديكر نمي شناسيم؟؟

31/2/91

185:

گاهی...حرفها دریچه ای تازه به روی افکار مغشوش آدمی می گشاید و گاهی سکوت!

سکوت...؛

186:

این آدمها را
اگر هر روز مرورشون کنی
هزار بار هم مثل کتاب قطوری بخونیشون
بازم تو امتحان مردود میشی../.


187:

اینجا اسمان بوی نیرنگ و فریب میدهد

کمی ببار ...

میخواهم از تو بوی باران بگیرم...

ت


188:

تمام روز توی دلم رخت می شویند
و قلبم تیر می کشد
و روز روی روز می شمارم
بلکه چهل روز شود
کار ِدلم تمام شود ...


189:

یکی بیااااااد کمک
اینروزها را با هم هل بدیم جلو
جون ندارند بگذرن لامصب ها!!!

190:

کسی نبود که به ما بگوید:
هـِی ! عمــو!
زندگی همین هست!
همین تلویزیون ِ آر.تی.آی ِ سیاهُ سفید!
همین میگرن های موروثی!
همین هار شدن ِ بخاری نفتی!
همین جستُ خیزها وُ خنده های بی دلیل!
آری ! کسی نبود که به ما بگوید !
تا ما همیشه ندانیم ،
همین کلکِ وقت هست تا بگذردُ بگذری!
و این چنین شد که گذشتُ گذشتیم...
تو یادت می آید؟


*حسیـن پنآهی*




191:

فکر کن ایـن هـمه حـرف رو کیبورد باشه ...

و تو نتونی اون چیـزی رو که می خـوای ....



اونی که حرف دلته رو تایپش کنی!

192:

گنجشکک رویاهای کودکانه!
گر میتوانی بال بگشا و از بالای سر عقابی بگذر که تو را نه از برای سیری که برای تفریح صید خواهد کرد
"صید صیادی که سیر هست درد دارد...!"


ت

193:

آخر جان دل حروف روی کیبورد هم چون ذهن من پریشانند و نامنظم
و این آغاز تشابه ماست
هیچ کدام نظمی نداریم که پایبندش باشیم
باید چشم بدوزی و خیره شوی
که این از من و او بر نمی آید

194:

هوای چشام بدجوری ابریه
دلم تنگه و غرق بی صبریه
چه حس غریبی چه بد حالیه
که هستی ولی جای تو خالیه
خودش رو یکی جای تو جا زده

یکی جای تو این روزا با منه
که سرده نگاش جنسش از آهنه
که نسبت به اسمم لباش بی حسه
دلم کی دوباره به تو می رسه

195:

زندگی مشترک یعنی
آباژورهـا را خاموش کن لطفا
تا ببینی چقـــــــدر دوستت دارم !!


...

196:

بعضی آدمها را نباید بالا برد
باید بالا آورد..


197:

به شــدت مراقـــب چشیدن عشق ها باش
بعضی هایشان طعم کشــــک میدهد !

- میپرسی جهنم کجاست ؟
وقتی اولیـن سوال تـو ، مدل ماشین و اولین سوال مـن سایــــز ِ ...
اقیانوسی هم از آب بیاوری ؛
تعارف که نداریم ...
جهنم همیــن جاست !

+ جـانـا ،
دنبال دلتان بروید
امــــا
" عقلتان " را هم با خود ببرید .

پ.ن: اینجا جایی هست که قلب بعضی ها زیــر نافشان هست !
(یکی دو پست بالاتر را هم بخوان! پس از ازدواج نیـز این آدم ها تغییر نمینمايند)

198:

پ.ن
ازدواج که نغییر نمی آورد
خیانت را به تصویر میکشدو بس





199:


هر از گاهی باید توی زندگی همچین جملاتی رو شنید و هی تکرار کرد و کرد
تا آب پاک رو بریزه رو دست خودمونو خیالاتمون و رویاهامون..
اینقدر ک سنگ بشی ک هیچ "دوستت دارمی" را باورش نکنی..هیچ!

+از وقتی احساسمو خفه کردم ..خودم راحت نفس میکشم
رهایی زیباترین طعم دنیاست
خوش طعم تر از طعم کشک عشق!!

200:

بعــد از مدتی در دو پست متنی گذاشتم و واکنش دوستان برایم جالب بود؛ یـک نفر در واکنش به یکی از
متــن ها که فضایی غــم بار داشت متأثر شده و فرمودـه بود که چرا این قدر دل تنگم و دوستانی هم درباره ي
مطلب سرسام آور دوم فرموده بودند حتماً حســـــابی « قاط » زدی و حالت خراب شـده و...

جـالب هست که نـه در وقت
نوشتن مطلب اول غمگین بودم و نـه هنگام نوشتن متـن دوم قاط زده بودم !!! این قضیه ي دانستن حال
نویسنده و یا صاحب اثـر با اثرش یکی از کنجکاايشان هاي جــذاب هست که خود من هم وقتی سرم را با اون گرم
می کردم و البته حالا دیگر نـــه .

اون ها که مرا از نزدیـک می شناسند می دانند که کم ترین شبـاهتی به نوشتـه ها و کارهـایم نـدارم
و مهم تر از اون، تلاش می کنم تا حـد توانم از افه ها و صورتک هاي خـــاص روشنفکري و
باسـوادنمایی فرار کنم.

در واقع اگر کسی مرا نشناسد ابــــدا ممکن نیست بتواند حدس بزند در چه زمینه اي
درس خوانده ام یا در چه زمیـنه اي فعالیت می کنم.

خیــــلی زیاد پیش آمده در یک جمع، دیگران درباره ي
سینما و ادبیــات و فیلم هاي مختلف خطابه سر می دهند و حرف ها می زنند ولی من حتی یـــک کلمه در بحث اون ها
شریک نمی شوم ...

- جـــان کلام اونـکه ؛
عشق ها کشک نیست ، دوستت دارم ها دروغ نیست ، به تصویر کشیدن خیانت در ازدواج راست نیست
هستعفای عقل در برابر شهوت دروغ هست و ...
مبــادا حرف ها و دلنوشته های این جستار و یاهر جستار ادبی دیگری را سرلوحه کار و تفکرتان برنامه دهید
و یا حتی بدان فکر طولانی مدت بکنید ..
این ها فقط برای لذت بردن هست و بس / بخوانید و از نـگارش نویسنده ش لــذت ببرید ...
ب مطالبی که تابحال شاید بدان فکر هم نمی کردید مکثی کوتاه بکنید .
بنـــویسید و اگر دردی دارید با دیگران شریک شویــد .

- " بعضـــی ها " در اکثر عبارات حقیـر نقل به همین مضمون هست که صحبت اون رفت
ورنــه عمیـــقا اعتقاد دارم زندگی شیرین تر از این حرف هــا و پُر از راستی ها و حقیقت های ناب هستی هست
بدون شعـار ، زندگی بدون عشق / بدون محبت / بدون دوستـت دارم هیــــچ رنگ و معنایی ندارد .
تمـــامی افراد موفـق هم همین مشخصه ها را کم و بیش دارند .



+ این بحث طولانی تر از این حرف هاست و فعلاً به این مختصر بسنده می کنم.

نظر من این هست که اگر
می خواهید در کار هنـر و ادبیـات هـــم به جاي درستی برسید سعی کنید زیــاد درگیر حاشیـه ها و ادا و اطوارهاي
روشنفکري نشوید.

فــن را بیاموزید و مطمئن باشید بهتـرین داستان و یا رمـان درباره ي فقـر و گرسنگی را نه
یک نویسنده ي در حال مـرگ - از زور گرسنگی و فقـر - که نویسنده اي مسلط با آرامـش خیـال و قهوه
و ...

نوشته هست.

لطفــا باور کنید .



پ.ن: کلیشه نســـازیـم !
کـاه ، کــوه نکنیم و حکم کلی صادر نکنیم بهتر هست ..



201:

من هم به این معتقدم
هیچ وقت نوشتن دلیل بر خالی کردن احساس واقعی فرد نیست


202:

اگر منظورتان ب پست قبلی من هست ..باید بگم تحت تاثیر حرفهای هیچ کس نیست نه شما نه بانو تکتم..
خودم بهش رسیدم و قبولش دارم
نگران حرفها و نوشته هاتون نباشین..اعتقادات و باورهای ادمها با دو سه تا نوشته ب سمت و سویی خاصی متمایل نمیشود
-

203:

بی تو هیــــچ چیــز عجیب نیست
بی تو تعجب نمی کنم اگــر
یک روز صبح
تمام ماشین های شهر
دنده عقب به مقصدهایشان برسند !
و نمی ترسم اگـر
تمام بعدازظهر هایم
سگــی تر از این که هست بشوند
و سیــدنی لومت* زنـــده شود و قاه قاه به زنـــدگی ام بخندد
بی تو بهشت
جهنـم می شود
جهنـم ،
جهنم می ماند ..
بی تــــــــو عددی نیستند دیگر
عجایـب هفت گانه !

* = سیدنی لومت کارگردان فیلم بعدازظهر سگی

204:

دلم را سنگي ميكنم ...قول ميدهم ...تا لااقل در اين يك مورد به تفاهم برسيم!

205:

من احساس می کنم .

.

.
قوی ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست ...
که دستی باید لمس ات کند...
تنی ...
...

...

تن ات را داغ کند...
و لبی...
طعم لب ات را بچشد ...
مستقل ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگی کنی ...
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی...
مسافرترین زن دنیا هم ...
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش...
" زود برگرد "...
طاقت دوری ات را ندارم

206:

کُل ِ دنیا را هم که داشته باشی ..
باز هم دلت میخواد ..
بعضی وقتها !
فقط بعضی وقتها !
اصلن برای یک لحظه هم که شده ..
همه ی دنیای یک "نفــــر" باشی ../.


207:

و آرام دستانت را در دستانش رها کنی
و بگذاری زیر فشار عشق سرخ شوند
یک نفر باشد که وقتی در آغوششی فریاد براورد
"تمامیه دنیا در آغوش کشیدم"
کاش میشد
به دور از هر چه ناجوانمردیست
فقط لحظه ای دنیای یک" نفر "باشی

208:

رقاص ڪـﮧ باشے ، دیگر آهنگ خاصے مــعنے ندارد


بـا هـر آهنگے بـاید برقـصے !!!


و ایـن روزهـا .

.

.


چه بـد آهنگــ هایـے مےزنـد روزگــــار ،


و مـن .

.

.


هر روز برایش مےرقــصم...


209:

تـــ ـــو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پــ ــاک کنم
چون تو پــ ـــاک هستي
مي توانم تو را خطـــ خطــ ــي کنم
که اون وقت در زندان خطــ هايم براي هميشه ماندگار ميشايشان
و وقتي که نيستي بي رنگــ ــتي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

210:

دسـت می دهی
دلتنــگی ِ زودرس به دلــم می پاشی
و بر حاشیـه ی خیابان
کوچک تــر می شوی
کمرنگ تــــر
نمی بینم ات
چه خوشبخت اند تمام عابران کوچه ی بعــدی!

و بعـــد
به خـــودم که می آیم
به یک یه یکِ عابران همیــــن کوچه
به چشم احتــرام می نگرم
شاید کسی عاشق اون ها باشد !!
که رشته های حسادتش
مـــــــن ِ این لحظه را
نشانه برود!
شاید ...


211:

گاهی اوقات خیلی تنها که شوی زانو در آغوش میفشاری
نمیخواهی با هیچ چیز دیگر عوضش کنی
هر چه باید از گوشت و پوست خودت هست
شاید خیانت بکند ولی خنجر از پشت نمیزند


پ.ن
امشب به جای زانوانم غم در بغل میفشارم
شاید به غیرتت بربخورد


ت


212:

صداقت خیلی خوبست ولی گاهی اولش که راست میگویی دیگر بقیه مواقع حتی اگر راست بگویی کسی باور نمیکند
چه بد بغضی گلویم را میفشارد
چه بد وضعیست
حالم دگرگون شده اما قلبم همان دخترک کوچک مانده انگار قلبم با من بزرگ نمیشود
عشق که زوری نیست وقتی نمیخواهد نمی اید
خودت را به در و دیوار هم که بزنی
عالم و ادم کمکت نمايند نمیشود که نمیشود
تو ادم این راه نیستی
حالا که مدتی نیستم بگذار اعتراف کنم که هنوز هم کوچکم به کوچکی ذره ای در مقابل دنیا
تقصیر من نیست که هر چه در زندگی ام بود را راستش را فرمودم مادرم این را یادم داده بود
همیشه میگوید راستش را بگو
اما نمیداند من با راست گویی ام خودم با دستان خودم برای خودم محدودیت ایجاد کردم
نمیداند گاهی راست گویی زندانی میشود که خودت در ان می افتی

213:

حوا....؟

تو!!!!

مگر سیب را پوست کندی خوردی؟

که دنیا اینگونه پوست ما را میکند!!!



+ خــدایا ٬ اینقــدر مــرا با ایــوب مقایســـه نـکن !

214:

تو که نباشی
حال من شبیه آهنگ های تکراری هست
که باید هی زدشان جلو ...


215:

گاهی مینشینیم و حسرت بر روزهائی میخوریم که تنهائیم
بی خیال از هر چه دلدادگی
سبکتر از نسیمی که مستبازی میکند با گیسوانمان در باد
و حال روزهائیست برای فرو نشاندن عطش سیری ناپذیر یتان
اینجا رسم و رسومات فرق کردست
جامه از تن میدرید و چشم وحشی میکنید تا بدرید تمام انسانیت را
کاش قدری ارام باشید
کاش میدانستید خشونت لذت بهمراه ندارد
این روزها کاری از دست کسی بر نمی اید وقتی هوسها سیری ناپذیر شده اند

ت


216:

فرمودـــه بــودم : بـــی تــو سخــــت مـــی گـــذرد ،
حرفــــم را پــــس مـــی گیـــرم؛
بــــی تــــو انگـــار اصـــلا نمــــی گـــذرد .

.

.






+ هوایت دستـــان سنگیــــنی داشــــت ؛وقتـــــی به ســــرم زد ، فهمیـــــدم .

.

.


217:

چـه مــے دانــے از دل ِ تنگم

گاهــــے به خدایتـــــ التماس

مــےکنم فـــقط خوابتـــــ را ببینم

مـــے فهمــــے؟!؟

خوابتـــــــ را

بـزن در رو

+ دیگر عادت کرده ام به داشتــن خدایی که همیشـــه سکوت می کند ..


218:

همیشه شیرین نباش..

گاهی لازم هست فرهاد

طعم دیگری را تجربه کند..

219:

دوباره سیب بچین آدم:من خسته ام بگذار از این جا هم بیرونمان نمايند....

+
بـزن در رو

220:

روزگــــــار لعنتـــی... هــــ ـر ســــازی کــــه زدیــ رقصــــ ـیدم
بی انصــــ ـافـــ یکــ بار هـــ ـم تــو بــه ســـ ـاز من برقصــ
ببیـــن ...
دلــم چــــه "شـــ ـوری" میزنـــد...


+
ســــالهـــــاستــ عبــور کـــ ـرده ام از خویـــشـــ...

یــادم بخیـــر..

221:

عاشق شده ام
اینبار
عاشق امتک چشمهای دخترکی
که شبها برایت برق میزد !
عاشق شده ام
اینبار عاشق تصویر در ایینه .
چقدر دور بوده ام از تو نازنین
و تو چقدر هر روز به من نزدیکی

222:

همه ی مقدسات را هم برای چشم هایم ردیف کنم!

دیگر باور نمینمايند قسم حضرت عباست را

دمب خروس این خیانت خیلی در چشمم میزد.....

+خوش بحال فرهاد ،تلخ ترین خاطره اش شیرین بود.....

223:

عاااالي بود!

224:

وقتي گريه ميكني
زيبا تــــــر مي‌شايشان
اما بخند
مــن به همان زيبا كه تر نيـــست قانعـم ...

!

225:

زنـــدگی را بنویس،
پرنــده ها را،
مــردم را،
درد را، چه می دانم ...

جـــرز دیوار ها را بنویـس!
بنویس فاحشــه ها را می شود دوست داشت،
بنویس نــان گران هست، بنویس ممکلــت دیوانه خانه شده هست !
بنویس ملت کتــاب نمی خوانند.

بنویس عصرهای تابستان طولانـــــــی اند و به تنهایی مان دامن می زنند .


بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند، نمی دانم...

هر چه که می نویسی فقط ننویـــس که دوستم داری!
دوست داشتن را نمی نویـسند، اگر بنویسی اش تمـــــام می شود؛ از دلت به جستــارت ، از دلت به دفتــرت ، می ریـزد و دلـت را خالــــی می کند!
دوست داشتن را نمی نویسند ..

پ.ن: ثــــابت مینمايند !

226:

دیگر چه فرق میکند که من تو را نبخشم
وقتی که رفته ای و خوشبختی..!!!
و من مانده ام و غمگینم..

رفته ای ...
نماندی؟؟؟

به درکـــــ

مثل سریال های آمریکایی شده ای!!
می آیی
چند فصل را بازی میکنی
میروی
سپس چند مدت با فصل جدید و فیلم نامه ی تازه بر میگردی

روز اولی که آمدی
فرمودم که :

این فصل آخرست
رفتی،
برنگرد

این روزها
آرامم
- غم دارم -
اما
آرامم

به کارهایی که می شود بی تو انجام داد فکر میکنم ؛
کوتاه کردن موهایم

227:

خاک تو سرم این همه بهت محبت کردم اما .....


228:

تو فقط دوباره به من زنگ بزن ....


229:

تازگی ها پی بردم که دو دو تا نمیشود چهارتا
باید گاهی معادله ها را اشتباه حل کنی تا بقیه مچت را بگیرند
و تو آرام لبخند بزنی و بگوئی :
"یادم تو را فراموش"

تکتم

230:

هر بار كه می خواهم به سمتت بيايم، يادم می افتد كه دلتنگی بهانه خوبی برای تكرار يک اشتباه نيست ...!

231:

این همه حسود بودم و نمی دانستم !
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم ....


من اونقدر عاشقم
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پُر از نفس های آدمی هست
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی اَم
به جهان
به خاطره ای دور از تو ...
چقدر حسود شده ام!
می بینی ؟؟!


232:

در زندگی روزهایی هست
که فقط می گذرد
مثل عبور یک کلاغ پیر
از یک مزرعه سیب
بی هیچ حاصل و برداشتی
فقط می گذرد ...!

233:

آدم هــا هیـــــچ شناختی از شما ندارند،
اما فقـــــط کافی ست تا به پیشنهاد دوستـــی یا ازدواج اونها جواب رد بدهید
تا ناگهان در کمتر از چند ثانیــــــه به شناختِ عظیـــمی از شما دست یابند،
مثلا بفهمند که شمـا :
خـودخواه، کوتـه فکر، بـدشانس، بـی مسئولیت، بـی فکر، بـی لیاقت، بـدبخت، نـامتمدن، متـوهم،
پرمـدعی، ظاهـربین، و حتی هــرزه هستید!

+ به دیگران جواب رد بدهیـد
تا اونها را در شناختِ خودتان تسریع و کمک بخشید!
و در واقع خودتان هم به همان سرعت اونها را بشناسید!!

234:

من اینجــــــــــا


دلتنگــــــــــــــــــی هایم را


روی کف دستم


مانند یـــــــــک قلب تنها


نقاشی میکنم


دستی که


روزی دست های تـــــــو


گرمـــــــا بخش اون بود


و امــــــــــروز


از سردی این همه فاصــ ـــ ـله و دلتنگی


یـــــــخ زد


امشب چقدر نبودنت را حس میکنم


دلم بهانــــــه ات را میگیرد


صدایت در گوشم می پیچـــــــد


و من می گویم


هان!مرا صدا کردی؟!


بر می گـــــــــــــردم


تو نیستی


و این یک خیال عاشقانه هست


به دستانم خیره می شوم


حلقه دوستـــــــی ات


هنوز در کف دستم


کنار همان قلب تنهــــــــــــــا


جــــــــــای دارد


و من همچنان


دلم تنـــگـــــــــــــــــــ ـــــــــــــ هست

235:

درد هایی هست برای خوب نشدن
می ماند
می ماند
می ماند
می کُشد ...!

236:

شجاعت همیشه غُرش نمیکند !

گاهی شجاعت ،

صدایی خاموش هست ، در انتهای ِ روز !

که می گوید :

فـــردا دوباره "سعی" خــواهـم کــرد...


237:

رازعشق شقایق

شقایق فرمود با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم اون وقت هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز اونچه زیر لب می فرمود : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان فرموده بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازاون نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، اوندم شفا یابد


چنانچه با خودش می فرمود ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی


هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت فرمود : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست



واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از استقامت او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، اونگه

مرا در گوشه ای از اون بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل



و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد









238:

چه قدر سخت هست دیدن دوباره ی چیزی که از ان سال ها فرار کردی و حالا باید مدام نگاهش کنی
و ادعا کنی برایت مهم نیست!
چه قدر سخت هست که دستت ببرد اما جز تو کسی نداند علت اش چیست و تو مدام بهانه بیاری تا کسی باور کند ولی باور ننمايند چه قدر سخت هست
چه قدر سخت هست وقتی جادو شوی!

239:

دور خـــودم چرخیده ام عمری ست
اونقــــدر که خیال بـرم داشته
نکنـد زمین
از سر ِ سرگردانی ِ من هست که می گـــردد!

مـــی ترسم عاشق شوم
مــی ترسم بایستم که نفس تازه کنم
زمیــن هم دست بزند زیر چانه اش
بیـکار شود دنیا
زل بزند به عاشقی ِ مــن!

زمین پـُــر از دریاست،
مــی ترسم از چشم های شور ِ دنـــیا!
.
.
.
پ.ن: می ترسم .

.

.


240:

سلانه می روم و بیــــــخیال
بی "خیال"ی که به دست های تــو خوش بود
بی "خیال"ی که خیال نداشت شاعر شود اصــــلا!

فاصله ها کــم بودند
می شد جاده ها را تـا کنـم
و در چمـدان کوچکی
هر کجا کـه می روی ببــرمشان!

می بینی ؟!
مشکل از فاصله ها نبـود
مشکل از خودِ شما بود جانــم !
که روح بتهوون را شبانه دزدیدی و
شبانه هـــــم رفتی!

که حالا من
با پاشنه های خوابیده
سلانه می روم و بیــــــــخیال .

.

.



دنبال ردِ روحی می گردم
که با کفش های تو رد شده باشد!

بیــــــخیال

241:

نرسیده به بعضی خاطره ها...
باید بنویسند:
آهسته ...به یاد آورید!!
...
خطر ریزش اشک!!!

بـزن در رو

242:

احســــاس، سنگ خارا نیست که همین طور هــــــی بماند و بماند و بماند!...


احساس، مثل شاپرک، مثل عطر، می پــــرد!...


درست توی همان روزهایی که دوستـــت دارم ؛ دوستم داشته بـــاش!

پ.ن: این یک دستور نیست!

243:

چه قدر قشنگ این احساس و تشبیه کردین

244:

جدا که شهرام عزیز همه متناتون فوق العادست! خیلییییییییییییییی دوسشون دارم!
مرسی

245:

ادما یا میرن
یا میان
یا میمونند

هر سه با هم ممکن نیست !

246:

وقتی که عاشقت میشوم
خودت را به خواب میزنی و فکر میکنی دیگر تمام شد همه چیز مال توست و فقط تو مهمی
یادت میرود من هم هستم و با احساسم هر کار میخواهی میکنی
غرورم را میشکنی عشقم را به سخره میگیری
بیخبر از انکه روزی میرسد که احساس من تمام میشود و ان وقت دیگر هیچ راه برگشتی نیست
حتی اگر غرورت بشکند
حتی اگر دنیا به حالت بگریند حتی اگر دنیا ضامنت شوند
راه برگشتی نیست
چون من دیگر احساسی ندارم که خرجت کنم

247:

مسئله ای چند مجهولی !
که نه از حل دستگاه چند معادله وچند مجهول به جوابش میرسم.
نه مشتق گیری از خاطره ها ...
و نه حداقل فرمولی که نا دانسته ها رو برنامه بدم...

هیچ...!

از هــر مســاله ای کــه تنــها راه حلــش گـذر زمـانـه .

.

.

بـــیـــزارم.

.

.

!

248:

روسـری ت را بــــــاد می برد
پیراهنـم را هـوس ؛

بیـا بهشــت را
روی تــن هـــم هجی کنیم
همین جا ..
روی زمیــــن !


249:

جایی برای فرار ما نیست


روبروی همدیگر

دست در دست یکدیگر


کنار زمین نشسته ایم تنگ همدیگر


درست رأ س ساعت بیست و پنج...

فرار از جنس زمینی !

250:

شاید سالها بعد.

.

.

در گذر جاده ها .

.

.

بی تفاوت از کنار هم بگذریم .

.

.

و

بگوییم

اون غریبه.

.

.

چقدر شبیه خاطراتم بود........
.

بـزن در رو

251:

گاهی اوقت نه نیاز هست که مکان بدی باشی
نه نیاز هست که ارایش و پوشش بدی داشته باشی
و نه نیاز هست خودت ادم بدی باشی تا اتفاقی بیفتد
کافیست فقط یک جنس مخالف بد کنارت باشد ......................


252:

خیلی زود بود ولی...
دعایت گرفت مادر بزرگ!
"پیر شدیم"

253:

برای درک چین ِ عمیق ِ پیراهن ِ نازکت ،
نباید که حتما نقاش باشم
یا عکاس
یا شاعر ،

همین عـــــــاشق بودنم کــــــافی هست ...


254:

راههایی هست که باید نرفت ، حرفهایی هست که باید نفرمود ، چیزهایی هست که باید ندید ...
وای از روزی که .

بروی ، بگویی و ...

ببینی !

255:

دوستی ها هم تاریخ انقضا دارد
برای ادم ها تا مدتی مهم هستی و اهمیت داری
1سال 2سال 3 سال .................................
بسته به نوع دوستی ات دارد
از ان وقت که گذشت یا برایت جایگزین پیدا مینمايند
یا فراموشت مینمايند به کل!


پ.ن=لطفا قبل از دوست شدن تاریخ انقضایش را چک کنید!

256:

مرغ هم چون سیمرغ افسانه شد.


257:

آدم هـــا ؛
در دو صورت خــــود واقعي شونو نشون ميدن ،
اينکه بدونن کامـــل به خواستشون رسيدن
يا اينکه بدونن هـــــــرگز به خواستشون نميرسن .

258:

من اونی بودم که مُرد ...
از بس نشستم سر خاکت ، خاک شدم !!!
تو مرا کشتی ، با همه فرمول هایی که به اونها حسودیم می شد
و حالا از من شاعر یک ریاضی دان احمق به جای مانده
که تنها هنرش متر کردن محیط قلب ِ عاشق هاست ...


نه ...

نه ...

تو حق نداری از فلسفه وجودیم غلط املایی بگیری
من پا به پای خواب هایت زندگی کردم
برای همه مردن هایت گریستم
و حالا که قانون کوانتوم لعنتیت زندگی مرا دور زده
و درد هایم دارند از تصاعدهای هندسی پیروی می نمايند
و چشمم از رنگ سفید کور شده
وقت خوبی برای دلداری نیست !!!

259:

شکنجه داده ام
تمام هوش و حواسم را
برای انکه ثابت کنم
دوستت ندارم ...


از اولین پیغام
اولین لبخند
اولین خاطره ..
.
.
.
دیشب که باران بارید

فراموشت کردم ، تطهیر شدم

اما باران
هنوز هم عجیب مرا
یاد تصویر نخ نمای تو می اندازد ..


عجییییب


260:

نوشته هایتون بسیار زیباست.

هم هنرمندید و هم دقیق و با ذکاوت
مقدمه گوژ پشت نتردام رو خوندید؟
خواستم قسمتی از متن مقدمه این کتاب رو برای تامل در کلام اخرتون بذارم.
دیدم طولانی میشه.
لینک دانلود کتاب رو میذارم.

دوست داشتید خودتون دانلود کرده، مطالعه کنید

دانلود کتاب رمان گوژپشت نتردام

261:

قطار می رود
تو می روی؛
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !

262:

جانم بگیر و

صحبت جانانه ام ببخش

یارا؛

کز جان شکیب هست و

ز جانان شکیب نیست..

263:

احساس شهری بین راهی در من هست
من در میانه ام ایستاده ام
میان آمدن
و رفتنت...

264:

وقتی بر قلب تازیانه می خورد
باید همه ی خاطرات را
از زیر بالش آرزوها برداشت
به دست باد سپرد
و
" رفت "
بی هیچ حرفی
و
بی هیچ نگاهی
به
رد پایی ....................


265:

از تعـارف و محبتـی که نسبت به حقیــر داشتید اگر بگذریـــم ؛
بلـــه این کتاب رو مدت ها پیش مطالعه کرده ام
البته بیشتر مطالبش از جمله مقدمه ای که اشاره داشتید رو از خاطر برده بودم ..

+ ممنــون بابت کتـــاب
بیشتر شاهـد حضورتون باشیم ..


266:

چه تجــارت ناشيـانه اي بود اون همه نــازي که من از تـو خريدم !
سال هاست در گلو مانده اند
کم کم دارد به بغـض هایـــــم ؛
خمـس تعلق می گیرد !

267:

همه که والا تو این تاپیک زدنو در رفتن ما هم روش
بومممممب
حالا باید در برم؟؟؟؟
فراررر

268:

امروز دوباره دلم شکست...
از همان جای قبلی...
کاشکی میشد فریاد بزنم پایان...
و ناگهان ببینم همه چیز تمام شده...
یا بلکه من از همه چیز تمام شده ام....
مثال کودکی که دری را میزند و با لبخندی سرشار از شیطنت فرار میکند...
نه آسمان به زمین می آید نه زمین به آسمان...
آ.ت
مرداد91

269:

سلامت باشید
ان شاءالله

270:

اینجا همه هر لحظه می پرسند :
ــ« حالت چطور هست؟»

اما کسی یکبار
از من نپرسید:
ــ« بالت ...


271:

فرمودی بی خیال
فرمودم خیالی نیست
فرمودی به خیالته!
شاکی شدی رفتی
..
راستی خیالاتی شدم
نمیای؟

272:

من دلم میخواهد...
ساعتی غرق درونم باشم!!!
عاری از عاطفه ها...
تهی از موجو سراب...
دور تر از همه رفقا...
خالی از هرچه فراق...
من نه عاشق هستم....
و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن...
من دلم تنگ خودم گشته و بس...


273:

قصه من
قصه ی ان دخترک مغرورری هست
که نمیخواهد اشکهایش را
برای کسی به تاراج بگذارد
که گرمی گونه هایش را
سالهاست که از یاد برده هست..

همیشه از ارزوهای برباد رفته میترسیدم ..


از تو ..
از عشق .

برق چشمهایت
دیگر تنم را نمیلرزاند ..



صدایت
رعشه به هیچ یک از بند های دلم نمی اندازد .

و تو
اینگونه بر باد میروی .
از یاد میروی .


از یا ا ا ا ا د

274:

بارهـــــــا می تونستم مـــچ ت رو بگیرم
ولــــی
دستــت رو محکم تــــر
گرفتـــم ..

پ.ن 1: نقل به مضمون از نوشته ای که مدت ها پیش خوانده م
پ.ن 2: چقدر با حال و هوای امروز من سازگار هست ..

275:

بزن

بزن در گوش ِ دلم

بعدشم در برو

تعارف نداریم که زلزله ها اونی می آیند

ودر کسری از ثانیه میروند....
بزن...


276:

او مرا صدا میزند...
خودش خوب آرایشم میکند از هیچ
همه ی مرا بی مرز میخواهد
او طعم لبهای خیسم را دوست دارد!
و تنم را بی حجاب میخواهدش
و باور کنی یا نه..
این من بودم امشب
که بی هیچ حجابی برایش ظاهر شدم
کفشهایم را در آوردم آهسته
و بی پروا در چمن های خیس در آغوشش خوابیدم!
موهایم را جولای نگاه نوازشش کردم
و دکمه های لباسم را تنها برای او یکی یکی باز کردم
و بدنم را صحرای محشرش کردم تا ببارد
محکم و آرام بر من...
باید بوی خاک بدهم..
تا بدانم من هنوز از جنس آدمم..
امشب صدای من از رعد آسمان هم بلندتر بود
در تنم عاشقانه میپیچد..
و هجوم هیچ افکاری او را از من پس نمیگیرد..
بگذار همه سرزنشم نمايند..
بگذار همه بدانند تنوری های زندگیم را عوض کرده ام..
چه فرقی میکند دیگر؟؟
من امشب با اجازه ی خودم با باران خوابیدم..
و باردار یک حس پاک شده ام!!
من احساس میکنم هستم..
آدم هستم..
و دلم حتی اگر با صدای افکار شما هرزه هم خوانده شود..


همچون قراون خدا مقدس هست!
مرا خوب بو کنید..
من قدیسه نیستم آدمم..


277:

میگویند عاشقها شب ها نمیخوابند .................!!!!!!!!!!!!
و من تازه فهمیدم که از وقتی به دنیا امده ام عاشق بودم
چون از ان موقع تا به حال عادت به شب زنده داری دارم

278:

مسخره هست من دستم درد میکند ودلم ان را به جای انگشتان تو ربط میدهد
انگار دیگر از کوچکترین چیزی برای یاداوری تو فروگذار نمیکند!

279:

اصلا خود ِت هم دیگر بیای

رویت میشود
در ِ دلی را بکوبی
که روزی
با صورت هلش داده ای
در درون آتش؟

280:

در گوشی میگویم ..
باور که کنی
همان اون
از دست رفته ای ..!
انکار میشوی
بغض میشوی

سایه میشوی
شعر میشوی

اما و اگر ....حکایت های امت میشوی
نمان
میدانم
این همه نقش برایت سنگین هست !
تو
پلان آخر میشوی ..



بت میشوی
او دلبر و تو دیو میشوی
و
نقش اخرت
خاطره میشوی !

281:

امشب انگار قرصها هم آلزایمر گرفتن ؛

لعنتیا یادشون رفته که خواب آورن ، نه يــــــــاد آور ...

!

پ.ن: نقل به مضمون از دوستی قدیمی

282:

اونــﮧ !

تكرار غریبانــﮧ روزهایت چگونــﮧ گذشـتـــ


وقتے روشنے چشمهایت ، בر پشت پرבه هاے مــﮧ آلوב انـבوه


پنهان بوב.

با من بگو از لحظــﮧ لحظــﮧ هاے مبهم كوבكے ات


از تنهایے معصومانــﮧ בستهایت،آیامےבانے


كــه בر هجوم בرבها و غم هایت


و בر گیر و دار ملال آور


دوران زنـבگے ات


حــقــیقـت زلـآلـے בریـــاچـــﮧ نـــقـــره اے نـــهـفــتــﮧ بوב ؟


اونـــﮧ!اكـــــنـــــونـــ ـ آمـــבه امـــ تــا בسـتــهـایـت را


به پنجـﮧ طلایے خورشیـב دوستے بسپارے


בر آبے بیكران مهربانے ها


بــه پــروآز בرآیـے


و ایـنـك اونــﮧ!


شكفـتن و سـبـز شـدنـــ


בر انــــتـظار توست בر انتظار توست

283:

ساعـت ها را به عقـب کشیدند
ما را به جلـو ..
نیــمه های امشب ، دو بار دوستت خواهم داشت .


284:

آدم هــا ؛
چه موجودات ناشناخته ای
،
گاهی هم قدم با وقت ترانه ی مستی سر میدهند
و گاه سر در گریبان نفرینش گویند
پنداشتند غمناکترین سمفونی را تو بر لب خواندی...
آی آدمهــا
دلگیرم از هر که نامش آدم هست...!



تکتم

285:


.....



هرچه میروم...
نمیرسم!
گاه با خود فکر میکنم نکند من،
کلاغ آخر قصه ها باشم!

286:

اگر یکی غرورت رو شکست
اگر یکی دلت رو شکست
اگر یکی عهدش رو شکست
نفرین نکن.........................
یک روز موقع فرار کردن از خودش این تیکه های شکسته پاش رو میبره و دلش رو تیکه تیکه میکنه

پ .ن= اینو یک دوست بهم فرمود

287:

مدتی ست زیاد حــرف میزنم...

!


امّــا...
.
.
« حــرفم » را نمی زنم ...!!


288:

یه وقتایی...
خودمو بغل میکنم و میگم...
غصه نخوردیوونه!
من که باهاتم!

289:

اینجا در من دارد
اتفاق های بدی می افتد!
اینجا در من چیزهایی دارد عوض میشود!
من بیدی شده ام
که با هر بادی دارد میلرزد ...!!

290:

این روز ها از کنار من که میگذری احتیاط کن...!

؛هزاران کارگر در من..


مشغول کارند..!!!


روحیه ام در دست تعویض هست!

:|
ک.پ

291:

گاهی حرفم را برای نان ریزه های حیاطمان میزنم.
شاید گنجشکها،هضمشان نمايند...

292:

پی نوشتِ بدون ِقبل نوشت...:

من خسته تر از همیشه از جستجوی خویش آمدم

293:


شدید به دلم نشست
نتونستم چیزی نگم

294:

در مقابل دو گروه از آدم‌ها همیشه سکوت کردم :

اونایی که بیش از حد معمول دوست‌شون دارم !

اونایی که بیش از حد معمول بی‌شعور هستن.


295:

از بس همه چی خوبه، دلواپس می شم.

296:

در را بزن
من منتظر و خیره به در چشم دوخته ام تا شاید صدایی از ان مرا زیرو رو کند
در را بزن اما نه مثل همیشه

این بار در را هر طور بزنی کسی پشت ان با اشتیاق منتظر دیدن توست
در را بزن شاید دل من بفهمد که وقتی به او میگویم می ایی دروغ نمیگویم
شاید یاد بگیرد دیگر مثل کودکی بهانه گیر مرا از کارو زندگی نیندازد

297:

لحظه های شیشه ای

لحظه های بودن هنوز هم شیشه ایست! هنوز هم زلال و صاف...

فقط جنسش فرق کرده...

لحظه های شیشه ای رو میشه ریخت توی کوره ی بازیافت ؛
حرارت داد...

داغ ِ داغ

نگریست آب شدنش و روان شدنش را...
کافیست کمی سکوت وصبرو شاید بغض را به جای اکسید سربش بیفزایی
محصولش میشود شیشه مقاومتر...محکمتر...ضد ضربه...نشکن!
آره لحظه هام هنوزم شیشه ایند از نوع پیرکس

298:

چه قدر عجیب بعضی ها برای کارها و عقاید غیر منطقیشان دلیل منطقی میاورند!
و میخوهند کار غیر منطقی را با دلیل منطقی اثبات نمايند
انوقت اگر فیثاغورث هم بیاید فرق منطق و غیر منطق و اثبات شده و اثبات نشده را نمیتواند بیابد!

299:

گاهــــی نمیدانی
از دست داده ای
یـــــا ..
از دست رفته ای ؟!

300:

سخت هست از شدت
بغض گلو درد بگیری
و همه بگویند:

پوشش گرم بپوش .

301:

بايد عصب هاي دردت

از شدت ضربه اي مهلك پاره شده باشند تا بفهمي چه ميكايشانم!!

اين درد شنيدني نيست..فهميدنيست.

پ

302:

گاهی ، نباید هی با خود تکـ ــ ــرار کرد حرف ها را !
فکر هم نباید کرد !
اصلا هیچ کاری نباید کرد ! حتی نباید نوشت !
باید ...

سکوت کرد !
عمیقـــــــا ...

ســـ ـــ ـــ ـــکوت کرد ...



ک.پ

303:

کلمات قدرت آزار دادن شما را ندارند مگر اونکه گوینده ی کلمات

برایتان بسیار عزیز باشد .

.

.

304:

یک گچ قرمز و یک گچ زرد...
کاش بشود برای گرمی دل ِ آدمها خورشید کشید...
پست کرد به نا کجا آباد ترین ادرس ها....
تا با دیدنش لبخند بزنند..

بـزن در رو

پ.ن:نمیدانم چندمین خورشیدیست که این روزها در حال کامل کردنش هستم...


305:

مثل زن های کولی
دنبال جاده های بی مقصد می گردم

در گوشه های آغوشت


هوای دریا به سرم زده

و شرجی شانه هایت

و امواج تنت

که بومی تنم شده اند


تو رفته ای

و آفتاب گردان های حاشیه ی دامنم

تا جنوبی ترین رؤیای خدا

قد کشیده اند.


/ م .

زندیان/


306:

عادت میشود این هم...
ابتدایش سکوتـــــــــــــ...
چندی هم زیر بار ِغم وسنگینی اوضاعی که به همش ریختی
خسته میشوی تو هم!
از این سکوت از این کلافگی.
لبخند میزنی، اولش تلخ وظاهری
تا برسی به نقطه ی فراموشی..!
خنده های از ته دل..

و تو..

و گذشته های فراموش شده در هم می آمیزد
به پایان می آید این انتظار هم...
نقطه ی فراموشی و خنده ی از ته دلت
پ.ن:منتظرم!

307:

رد پای مهربانیت..

هنوز بر دنیای برفی تنهاییم ,خود نمایی میکند..

نمیگذارم محو شود حتی اگر شده چتر شوم ..!

308:

اگــــر او برای تـــو ساخته شده ؛
مــــن ،
برای تـــو ویــران شدم .

+ نگارنده خیال خام

309:

من همچنان عاشق تو مي مانم
اگر همه ي دنيا باز هم بگايشانند
تو عشق ممنوع هستي....
پاييز 91

310:



در این هیاهوی خلق

که پُتک بر آرامش ات میزند
دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی!
...
دست خودم را بگیرم
برویم صحبت کنان
تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی!
...
نفرین به اجتماع
که نمی گذارد صدا به صدا برسد!

311:

فقط تنهایی نیست که عقاب را پیر میــ کند..!

زاغها هم نقش دارند..

وقتی قلمرو پروازش را تسخیر مینمايند

312:

به چه می خندی !؟
به چه چیز !؟
به شكست دل من...

!
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی !؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد !؟
یا به افسونگریِ چشمانت...
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
"به چه می خندی تو...؟"
به دل ساده ی من می خندی !؟
كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ...!
خنده دار هست...بخند !!!

313:

جاده های یک طرفه ی زندگی به کجا ختم میشود..؟

اگه به بن بست رسید !.....

چی؟

314:

سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند ، واسه اینه که سبب منم

315:

چرا نگاه میکنی

تنها ندیده ای ؟

به من نخند...

من هم روزگاری عزیز دل کسی بودم ..

316:

✿ این حــــالی کــــــه دارَم بـــــه خاطــــــر بی تـــــو بـــــودن نیستـــــ ،
این تاوان بـــــا تــــو بــــودَن هستــــــ

بـزن در رو

317:

باران دلم میخوا هد به زمزمه ی قطراتت گوش فرا دهم .

باور کن!

حتی به صدای شادمهر...

هی اصرار نکنید!

نمیشود که نمیشود

عوض نمی شود این حالم...!

318:

بـاشـَد مـَن تـسـلـیـم .

.

امـّا چـه فـایـده .

.

وقـتـی مـی دانـَم آخـر سـر

بـه جـای ایـنـکـه مـَن بـرایـَت پـرچـم سـفـیـد تـکـان دهـم

"او" بـرایـت لـبـاس ِ سـفـیـد مـی پـوشـد .

.

.

319:

نـــسلي هستـــيــــم كــهـ

حـــوصلمــــون ســـــر ميـــــره

با احــــساســات هــم بـــازي ميـــكنيــــم

!!!

320:

گاهی حرفای خیلی خیلی قشنگی کشف می کنم ،
احساس می کنم برای تداوم کاشف بودن باید کشفم را با دنیا در میان بگذارم ،
یکهو در باز می شود و یک مخاطب خاص خودش را به من می رساند ،
من می گویم ، او می شنود ...
و یک روز این حباب می ترکد !!!

321:

باران چشمهایت را برای آبادکردن کدام کویر روانه کردی...؟
برهوت قلبم در دستان توست...


322:

" آب ها ، خواب ِ تو را می بینند " ،
و موج ها در من ،
تپش ِ ثانیه ها را فریاد ..


هم چون نسیم ،
که شانه می زند گیسوان ِ گندم را ..


روشنایی ،
محو روزهای مهتابی ..


شب ،
سکوت ،
و خیالی که پر هست از هوای تو ..
،
آب ها ، هنوز هم خواب ِ "تو" را می بینند ..



" مجنون.."

---
: سطر اول ؛ اقتباس از سیاوش کسرایی ،
( آب ها ، خواب مرا می بینند ..! )

323:

دل سرخوش مرا .....

این روزها .....

فقط

تو میخری و

و چه خوب میدانی که

این سرخوشی....

تمام داشتنم از زندگی هست ...

که چوب حراج زده ام ...

به اون ......!

324:

قندِ شیرین حس ِکنارت بودن را با فنجان قهو ه ی تلخ ِ ترس ازنبودنت سر میکشم!

با هر جرعه عمیق فکر میکنم که این طعم را دوست دارم یا نه؟

و لحظه ها را چه مضطربانه و با ترس میگذرانم...!

325:

میـــــــــزنم ؛
بی امان ...



لبخند میزنی .



میزنم ؛
سرکشانه ...

مدارا میکنی .

این رســـــــــمش نیست بی انصاف ، اخمی بکن ، تلخی بکن ...


دست هایم دیگر رمق ندارد .


نفس هایم به شماره افتاده .



وا حیرتا از طاقت تو .



زهرا السادات :))
فروردین 92

326:

امروز
دستهایم تو را کم دارد
دستهایت..نوازشِ مرا..


327:

من اینجا کنار آتشگاه خاطرات قدیمی نشسته ام و
تو معلوم نیست کجای کوچه ی جدایی قدم میزنی ...
اصلاً مرا یادت هست ؟
پلاک جدید را نگاه نکن.
شماره آب را بخوان.
کد پستی را هم ...
همگی نشان از خاطرات این کوچه ی تنگ می دهد.
کوچه ای که جویی آب در میانش جای دارد.
کوچه ی بچگی های تلخ ِ بزرگ شدن ها ...
به کجا رسیدیم ؟
به چه رسیدیم ؟
سرانجام ِ تک تک این لحظه ها چه شد ؟!
این شد که آخر تو بروی گوشه ای و من هم گوشه ای ...

؟!
تو در کوچه های جدایی قدم بزنی و
دست در جیب
بخار در دهان و
غم بر دل
و من بی خبر از همه جا
فقط بنویسم و
بنویسم و
بنویسم
تا گریه های امشبم بیشتر از هر شبم شود ؟
همین ؟!

328:

وقتی اونقدر احساس درماندگی می کنی که برای دیدار دوباره اش دست به دامان خواب می شوی

329:

" یا هو .."

آسوده باش ؛
هرچه هم سخت ..


جرعه های این پیاله هم روزی
تمام می شود ..
تمام می شود ،
درست در پیاله ی چشم هایت ..


که پر خون می شود پی درپی
از پی طغیان ِ خاطره ها
و طوفان ِ رابطه ها ..
،
هرچه هست و نیست ،
هرچه بادا ، باد ..

" مجنون ..

"

330:

مرد ِ مرد شده ام دیگر!
دست ِ دلم نیاز به تکیه گاه ندارد،
قدم بر میدارد بر این راه ناهموار...
بدون اینکه زمین بخورد!

331:

"هوالمتعالی .."
حرفی نیست ..


حرفی نیست حتی اگر "فرات" بربندی و جرعه های آب را
قطره قطره بیفشانی بر دل ِ تنگ شده ام ای دوست ..
حتم دارم که مباداست امروز ..


که مباداست امروز ..


که مبادا هست و امروزم
اگر قیصری باشد ـُ سراغ ِ نیلوفر ِ سهراب ، به دریای دلم گیرد ؛
ـ به جای گل ِ مانده به دست ِ چنگیز ـ
قفس ها را ..

قفس ها را ..


نشان اش می دادم ـُ می فرمودمش ای یار:
هوا ، تنگ هست ،
نفس ، سرد هست ـُ
قفس ، طوفانی ِ طوفانی ..!
،

بگو اون مرغک عاشق را
اگر دردست این ها و درمان آسمان ِ یار ..


من ِ پروانه را دیگر
چه امیدی به فرداها ..!
که اون میخ ِ به در مانده ؛
گرفت بال و پر ِ خاکسترنشانم را ..
،

قبول باشد ..


قبول باشد اون "روزه"
که افطارش ، پر ِ پرواز ِ چون تویی باشد ..


ولیکن اون گدای درمانده ی به درمانده ،
نمازش را ،
نمازش را شکسته می خواند ـُ هرشب گشنه می خوابد..
،

قبول باشد ،
اون سحر جامه که می دوزی قبایش را..
ولیکن شعله ی اون شمع،
شرر انداخت به دامان ِ دلم این بار ..
،

چه کس فرمودا که انصاف هست ؟!
که انصاف هست،
فرات بستن و شعله افشاندن !؟
،

بیا ای رایحه ؛ باران باش ..


اگر نه ؛
بیا مهربان باش ـُ بستان آتش ِ مهرت
اگر بسته می داری ، ره جبران ِ اون ها را ..
،

شرر بردار ..

شرر بردار
و فرات را اگر نه
آبی برسان ..!
سوختـــــــــــــــــــــ ام ..


سوختـــــــــــــــــــــ ام ..


سوختـــــــــــــــــــــ ام ..

---

: حواست هست ؟
حواست هست که حس می کنم دیگر ،
شبیه زنبورهایم ؟!
شبیه زنبورهایی که کندوی هستی شان را
دو دست ای می تکاند هر بار
به مهر ـُ باز از پی بیداری کودک ِ پنهانش،
فراار ..

فراار ..

فراار ..


؟!!

332:

چقدر متنفرم از لحظه هایی که خودمم نمیدونم میخوام ادامه بدم یا نه
و تو چقدر جسورانه میگی نمیتونی که بری....


333:


بـاونـــو .

.
فکـرمــ قــد نمیدهــدـ کهـ چگونهـ جواب ِ اینـ بزرگی را .

.
فکـرمــ نه بهـ تنهایی ! کهـ فهــممـ ! درکمــ ! شعــورمـ ! واژه های ِ نداشتهـ امـ ..
قـدـ نمیدهدـ بـاونــو .

.
نگذاریدـ بگویمـ بغضمـ .

.


بالـ ِ شکستنـ ندـآرندـ کهـ پروانهـ ها .

.
در سخنـ حتی مراعاتشاون را بآیدـ کردـ .

.
نازکــ هستــ دلشاون .

.

و از من کجا بر می آیدـ این احتیاطـ .

.
ببخشیدـ بر منـ اینـ را .

.
شمآ که بهترینـ ها بودـیدـ و هستیدــ
بگذـریدـ از خطایشـ .

.

شآهـ بـاونـوی ِ فـراتــ و رایحهـ ها و سخن هآی ِ شیرینـ !
شـآهـ بـاونــوی ِ خیلی از زیبایی هآ ..


دریآ از اون ِ شما .

.


زلال بانوئید خودتاونــ :)


: حواسمـ بهـ پروانهـ بودنتاون
به جستهـ از پیلهـ
به رهایی
به در اوج بودنتاون .

.
به این چیزهآ .

.

:):*


334:

اینکه دری رو بزنی که میدونی باز میشه هنر نیست

اینکه دری رو نزنی که خودت هم دوست نداری بزنیش هنر نیست

اینکه پشت یک دری که میدونی باز نمیشه در بزنی و ناله کنی هنره

اینکه دری رو که با تمام وجود میخوای بزنی و تک تک اعضات با تمام وجودشون اسم پشت دری رو
صدا میزنن نزنی هنره

335:

بوی نم ِباران..

آرامش ...



بی تاب شدن برای بودن تو...



همه را مدتهاست گم کرده ام !

هوای داغ تابستان هست دیگر!

336:

" هوالمتعالی "

دست دل بردار ،
درب ها هم اینجا ، همه یک سراب اند انگار ؛
این چوب ها تنها
دردهایت را مزمن می نمايند ..

" مجنون "

337:

وقتش هست دل به دریا بزنم ...

غرق نمیشود

شناور میماند..


338:

گاهی تمام ِ آرامشتـــــ را بی برنامه میشوی ...

بی برنامه ِ رفتن ..

بـزن در رو

339:

بـزن در رو

340:

من حال و هوای این روزهای آسمان را نمیفهمم ...

لبخندش به من زورکی شده مثل همیشه نیست !

341:

لحظه ها میگذرند...عمیق که نفس بکشی نزدیک شدنِ قدمهای پاییز رو حس میکنی !

پاییز رو دوست دارم با تمام خستگیهاش
...!!!

342:

جنگ اول هميشه بهتر از صلح اخر نيست
جنگ اول امروز
اغازي شد براي همه روزهاي مسلح به خون
كه ذهن وام ميگيرد
از سربازان زخمي تفكر
زير ابرهاي غبار الود سراب..


ته مانده ى مرداد نود و دو

343:

" هوالمتعالی "

پُر از تُنگ ام ..!
حصیر ِ آبی آرام ..
دلم ، ماهی ..


که بی تاب هست ـُ می داند آب همان آب هست ـُ اما..
هوا ، تنگ هست ،
نفس ، شرجی تر از شرجی ..

!


" مجنون "

344:


"یاهو .."

می آیی
و من دلم می ماند ،
پشت ِ درب بسته ی نگاه ِ تو ..!
،
می روی ..


و من گم می شوم
بازهم در همان مسیر ِ نگاه تو ..!
،
حالا بگو کدامین در ..

؟!

کدامین چشم ..؟!
این دل ، خودش دریاست ..!!

" مجنون"

345:

سندروم کروزو
نامش عرفان بود، 8 ساله
اهل کردستان...
وقتی نفس میکشید، دل بهار نارنج میلرزید
نگاه که میکرد ،دلم میخواست بِرَوَم و کنجِ اتاق کوچکش بِمیرم از تفریحِ درد ، که عرفان را نشانه رفته بود.
همسایه تخت به تخت ِ عرفان، نفس میکشید، میخندید،بستنی میخورد، چون فقط یک لوزه ی سوم اضافه داشت...
اما خدای من! عرفان را غلیظِ غلیظ، آزموده ای!
عرفان نمیخندید ، حتی نفس کم داشت به قدر بی تابیِ سکوت، از هستیصال حروف
درد داشت ، انقدر که چکه چکه، کودکی اش را در اشک های مادر خلاصه کرده بود.....

از اختصار مجرای گوش راستش، صدای اذان می آمد
و عرفان از این بارشِ سنگینِ همهمه ، هیچ نمیشنید
جز همان نجوایی که هنوز عاشق خداست...

اون روز دیدم که خوشبختی، پشت پنجره در قامت یک
خیالِ پیر ایستاده بود و برای عرفان شکلک در می آورد و میگریست.....

و من در حوالی این مویه های بکر، تهی شدم..

پ.ن: کجای دنیا زیبا نیست؟

346:

شبهاقطبی شده اند به اندازه ی 6 ماه ِ سال طول می کشند...

طلوع صبحم آرزوست

347:

نه طاقت فرمودن دارم ، نه رغبت شنیدن ،

فقط می دانم ...

رهگذرم ...

تمام میشوم شبی ..


+بالاخره هر آمدنی ، رفتنی دارد .

348:

وقتی که میدانی قدرت جاذبه ی زمین بر ایستادگیت چیره میشود...

مرد میخواهد که پایت را بگذاری لبه ی پرتگاه با ارتفاع ِ بلند ِدل تا اجبـــــ ـار..


349:

خاطرات را بايد سطل سطل .

.

.
ازچاه زندگی بیرون کشید .

.

.

!
خاطرات نه سر دارند و نه ته .

.

.
بی هوا می آیند تا خفه ات نمايند .

.

.
میرسند .

.

.
گاهی وسط یک فکر .

.

.

!
گاهی وسط یک خیابان .

.

.

!
سردت می نمايند .

.

.

داغت مینمايند .

.

.

!
رگ خوابت را بلدند .

.

.

زمینت می زنند .

.

.

!!!
خاطرات تمام نمی شوند .

.

.
تمامت می نمايند...

350:

در کشاکش لحظه های عاری از مهربانی ، بوئیدن سیب زیباست ؛

و روح خسته را نوازش می دهد و همین بوئیدن برای من" بزن در رو "

هست که فراری از بی مهری های بی کران نزدیکانم هست .

شاید سرنوشت را برای من چنین در هم پیچیدند .!

*:
"دوست داشتم در لفافه بگویم "


"امیر" رهگذر جاده های پاییزی

سیزدهم آبان ماه

351:

به گمانم یلدا امسال زودتر هوای امدن به سرش زده ...

کش میآید ثانیه ها...به خیالم که نیمه شب هست!

7:55 دقیقه

352:

گاهی نبودن بهتـر از بودن هست ، مثل من
گاهی رفتن بهتر از مانـدن هست ، مثل من
گاهی دیوانه شدن بهتر از عاقل بودن هست ، مثل من

گاهی بغـض در گلو بهتر از گریستن هست ، مثل من
گاهی لبخندی تلخ از سر ناچاری واجب هست و
گاهی نشستن و سیگار عیــن حقیقت هست ، مثل من !

گاهی اونچه را داری را نداری ، مثل من
گاهی چقدر یک ساعت برایت یک عمــــر میگذرد و
گاهی مردن بهتر از زندگی هست ، مثل من !

گاهی چشمانت بازند ولی خوابی !
گاهی چقدر زود دیر میشود ..
گاهی سبک هم برایت سنگیــن میشود ؛
مثل مـــن .

/ شهـرام /
18 آبان ماه


353:

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم...


354:

"""مردانگی"""
جنسیت سرش نمیشه...
"""معرفت""" که نداشته باشی...
نامردی!!!

355:

در وقت ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده برنامه داد و برای این که عکس العمل امت را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غر میزدند که این چه شهری هست که نظم ندارد،
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای هست و .....

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و اون را کناری برنامه داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ برنامه داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل اون سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
.
.
.
.

پادشاه دراون یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.


356:

" هوالقریب ..

"


آسمان دیده ای !
مه نشسته باشد بر گونه اش ..


خیس باشد ..


تیره باشد ..



آسمان دیده ای !
رنگ پریده از برق ..
ترسیده از تازیانه ی تندر ..


ابرهایش گریزان ..

گریان ..



آسمان دیده ای این چنین بی هوا خیس ..

!
خیس ..

بارانی اما آتشین ..!
باله ی ابرها در میان شعله ی آتش گم ..!
سوزان ..

خیس ..

سوزان ..

خیس ..


دورتر ها ..


یک نفر مخفیانه بیاید ..

!
تپش ها افزون ..

امیدها وارون ..!
جان هیزم ها گویی تازه ،
قسم دهدش به سکوت ..!!

دلم از تاب اوفتاده بود ، در تب سوخت ..!
پاره پاره تر از این آیا باید می بود ؟!

357:

دل که بچه شد ، دیگر به حالش چه توفیری میکند که تو انتظار خوب بودنش را داری ؟

وقتی پاشنه ی کفش لجبازی را میکشد قرارت را می برَد ..

مجبوری می شوی با زبان خوش به گوشه ی دنج ِ تنهایی ببریَش، بلکه آرام شود و دست از سرت بر دارد !

میبریَش که مبادا رسوایت کند ..

میترسی از بر ملا شدن خستگیهایت...

دل هست دیگر هیچوقت حق ندارد که حق داشته باشد!

358:

مسَلّمهایی را پذیرفتیم در زندگی که فقط خدا می دانـــــــــ ـد فرسایی ِ طاقت ِ باورش را...


359:

...و اینطور بهتر خواهد بود...اون وقت دیگر من نیستم....دیگر ما خواهد بود.

یک ما ی بزرگ!
از این به بعد اگر در خیابان راه رفتید، اگر دخترکی را دیدید که کم حرف بود...کم می خندید...کم به کسی نگاه می کرد...لابد حدس خواهید زد که او کیست.
و هر وقت در نت های موسیقی گم شدید، هر وقت حس رهایی را در تک تکِ ذرات وجودتان در ضربه پیک به سیم یافتید، بدانید که کسی هست که در این حس با شما شریک هست.

بدانید که کسی هست که از زیبایی سمفونی نت ها اشک به چشمانش می آید...
و هر وقت به آسمان نگاه کردید، هر گاه شب شد و دلتان گرفت، هر وقت حس کردید که تمام سنگینی دنیا روی شانه هایتان سنگینی می کند چشم بچرخانید...ستاره شمالی را پیدا کنید! زیر اون بایستید و مطمئن باشید که من هم به اون نگاه می کنم...اگر ستاره به شما چشمک زد، بدانید که من دارم می خندم و به شماها چشمک می زنم...و اگر دیدید که ستاره گریه می کند، در تلالو اشک های اون، قطرات اشکم را بیابید.

و اینطوری بهتر خواهد بود.چه که شما از این به بعد ستاره ای را از اون خود خواهید داشت.

و حتی کسی چه می داند؟ تمام ستاره ها را...

تمام زنگوله ها را....

360:

حرف هايي هست براي فرمودن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
حرف هایی هم هست برای نفرمودن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال فرمودن فرود نمی آورند
و سرمايه ي ماورائی هر كس به اندازه ي حرف هایی ست که برای نفرمودن دارد...
حرف هاي بي برنامه و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند
كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند
اينان در جستجايشان مخاطب خايشانشند
اگر يافتند آرام مي گيرند و اگر نيافتند، روح را از درون به آتش مي كشند ...

361:




احساس میکنم حس شوخ طبعیم داره از دست میره...
هرچند بیشتر اوقات به حرفام می خندن...

بیا...

بیا کفشامونو عوض کنیم...
بیا تو با کفشای من را برو...

من با کفشای تو...
من درد تو رو حس کنم...

تو درد منو حس کنی...
تو از تو چشمای من این دنیا رو ببینی...

من از تو چشمای تو...
ببینیم تو اعماق فکرمون چی میگذره...
ببینیم دردمون چیه...

پشت این چهره واقعا کیه...
تو بدونی چرا هدفون هر شب تو گوشه منه و من بدونم تو چرا از زندگی خسته ای...
تو بدونی چرا من همش می خندم و من بدونم تو چرا از توقعات دیگران خسته ای...
تو بدونی چرا من اینجام و من بدونم تو چرا نمی خوای باشی...
تو بدونی تنهایی یعنی چی و من بدونم منتظر بودن یعنی چی...
تو بدونی یه گوشه نشستن و زل زدن به دیوار یعنی چی و من بدونم غصه داشتنت یعنی چی...
تو بدونی ته خط یعنی چی و من بدونم اول خط و ناامیدی یعنی چی...
تو بدونی خنده قیمتش چقدره و من بدونم میشه گریم کرد...
تو بدونی مردن یعنی چی و من بدونم خستگی یعنی چی...
تو بدونی فاصله یعی چی و من بدونم ثانیه یعنی چی...
تو بدونی بستن دنیا به فحش خواهر مادر یعنی چی و من بدونم ادب یعنی چی...
تو بدونی حد نداشتن یعنی چی و من بدونم تظاهر یعنی چی...
تو بدونی نگاه یعنی چی و من بدونم نگا نکردن یعنی چی...
خیلی باید را بریم...

هزاران کیلومتر....
خیلی باید را بریم...


362:

خیلی عزیز هست ؛ اونقدر که تمام خوبیهای در کنار او بودن را از خودت میگیریـــ ...به همین سادگی!

363:

محبوب من اونچنان رسوخ کرده ای بر درونم گوئی آب در سنگ باشد رویای من , شيدايي را شكوايي نيست اما تسلا را تا به كي به انتظار بايد نشست......
درمن رسوخ کرده اي ریشه دوانيدي، تمام وجودم را محو تماشاي خود كردي....محايشان از جنس"" حضورت"""......
مطمئن باش عادت می‌كنيم.

به همه اون داشته‌ و نداشته‌ها عادت می‌كنم.

به همه اون رفته و نرفته‌ها عادت می‌كنم.

به همه اون باخته و نباخته‌ها عادت می‌كنيم.

حتی به خود اين " عادت می‌كنيم‌ " ها، هم عادت می‌كنيم
.


.پس مطمئن باش عادت می‌كنم.

اگه برنامه بود بخاطر اون اولين عشق و برنامه مدارهايی كه ديگه بعداً حسابشون از دست‌مون در رفت و همه اون عهد و پيمون هاي بسته شده و امضا نشده كه ديگه الان همه‌شون رو خاك گرفته و افتاده اون تَه‌تَه‌های صندوقچه خاطرات‌مون، خودم رو حلق‌آايشانز كنم كه ديگه تا الان هفت كفن پوسونده بودم و عينهو همون برنامه و مدارهای نانوشته
, به فراموشی سپرده شده بودم.

پس مطمئن باش عادت می‌كنم.

.

عادت می‌كنيم كه اين عادت كردن ها از محاسن اين انسان چموشه! عادت می‌كنم كه توی اين بگير و ببند زندگی، روی اين كره خاكی كه هر جاش بریم آسمونش يه رنگِ هر چیزی رو فراموش كنم

شاید تصمیم برای ندیدنت،يا لااقل این‌گونه ندیدنت، اشتباه باشه.

شاید حتی بعداً پشیمون بشم امااین‌جا می‌نویسم که یادم بمونه كه ديگه ""ما""يي وجود نداره .باید یاد بگیریم که با دل‌تنگی‌های‌مون کنار بیاییم.

بعضی چیزا رو باید بپذیریم حتی اگر دوست نداشته باشیم.

این «باید»ها خیلی مهمن، این «کناراومدن»ها صبوري ميخواد..

باید یاد بگیریم که با خاطرات‌مون «زندگی» کنیم.

«فراموش‌کردن» تلاشي بیهوده‌ اس.

خاطره‌ها، حالا، بخشی از وجود ما هستند و نمی‌تونیم انکارشان کنیم.

""بعضی ...

لحظه‌ها روشن‌تر از باقی لحظه‌ها به یاد آدم می‌مونن""

«نبودن‌»‌هایت به کنار، به‌خاطر همه‌ی «بودن»‌هایت و همه‌ی اون «لحظه‌های روشن» از تو ممنونم.بهتره هيچوقت برنگردي چون من ديگه اون آدم سابق نيستم
.......اين روزها چنين حال نزاري دارم

364:

وقتي كه از پنجره خسته اتاق تنهاييم به دور دست ها مي نگرم توديگر آغشته به خاطرات گذشته من هستي .

و شعر سرودن براي تو, پر شدن چشمهايم از اشك مي باشد.

آه اي گذشته مدفونم در تل وقت و آه اي رايشانايا هاي بر باد رفته ام.

ديگر ياد آوري تو زهر كشنده ام گشته هست.آمالي كه در ندانم كاري هاي من و از نميتوانم كاري هاي تو اسير گردونه گردباد ميشدند تا شايد در سرزميني رايشانايي تر سكون گيرند.


365:

در دنیایی که همـــه چیزش بر عکس هست ..
خورشیــد
خروس ها را از خواب بیدار می کند
و
عشــق ها
دروغ های محضی شده انــد ، محض تنهایی انسان ؛
من امـــــا تفنگم را بوسیده و نشسته ام به تماشای تـــو .

چشـــم هایت شکارم کرده اند!
اون دو آهـــوی سبز آبی کبود
زودتر از هـــــرکسی شلیک مینمايند .

و حالا من اینـــجا فقط لبخند میزنم
فقط لبخنـــــد ..




اولین روز زمستان 92.

366:

دنیایم را به تسخیر میکشی ..وقتی به اسم میخوانیم !

فرمانروای ِ چگونگی ِگذران ِلحظه ها..


367:

من از عشق بدم میاید
زیرا باعث میشود مادرم را فراموش کنم
اسم نویسنده اش یادم نیست شرمنده
مادرم
یادم میاید شبی که با گریه هایم تو را بیدار کردم
و تو مرا در آغوش کشید
تا صبح برایم قصه و لالایی خوندی تا من آرامشم را در خود پیدا کنم
یادش بخیر آغوش گرمت مادرم
ولی الان من بزرگ شده ام
برای خود بزرگ شده ام
به جای آغوش تو گوشه ای اتاقم مرا بغل میگیرد
به جای اینکه تو اشکم را ببینی
خودم اونرا میبینم
به جای اینکه آرامشم را به دست بیاورم بدتر از هر روز میشوم
فقط برای اینکه تنها شده ام
ه
کاش مادرم یک بار دیگر مرا در آغوش میگرفتی
دوستت دارم مادر

368:

تکرار بعضی لحظه ها شاید موقعيتی باشد برای اینکه سهم هم بودنمان را یادمان بماند

چقدر از این تکرارها کم داشتم

...؛

369:

دامن سپید برف زمستانی را چه هنرمندانه به نقش کشیده ای ...

آسمان ِآبی هم کم می آورد و حسادت میکند به این نقاشی ِهنرمندانه

خیره به برف مشو! کم میآورد ...

آب میشود...

و محو..!

370:

گرگی دست به خود کشی زد و در وصیت نامه اش نوشت:پوستم را بسوزانید تا هیچوقت شغالی در ان نقش ما را بازی نکند که نفرین بره ای پشت سرمان باشد!!!

371:

این روزها "دلگرمی"میخواهم و گرنه چیری که زیاد هست "سرگرمی"

372:

یه روز میاد که نبودنمون برای کسانی که بودنمون رو نخواستند میشه حسرت!!!

373:

دستم بسته بود که خنجر به قلبم زدی
چشمم کور بود که رقیبم را کنارم نشاندی
گوشم کر بود که همپای خنده هایش شدی
دلم مرده بود که اینجور بی رحمانه اسبت را تاختی
وگرنه این من به آسانی از اون تو نمی گذشت
+یاقوت همیشگی

374:

بی اونکه دیده باشمت..

بی اونکه جنس نگاهت را شناخته باشم

قهارانه زیر بارش باران مهر گونه ات دستها را گشودم و چشمها یم را بر هم نهادم

و تو هر بار آموختی به من که بیشتر باید دوست داشته شوی...!

پ.ن: کاش چشمداشتی هم بود...


375:

بانــــو
بـگذار دلخوش باشند با
آدم برفی هاشان ،
خورشیــــد که بازگردد
قطره قطره آب خواهنــد شد
و
تو تنها " بانــــوبرفی " هستـی که
یـــخ رابطه ات با من
قــَـد ِ یک فنجان چـــای داغ
دم کشیده .

میدانی بانــو ؛
همین که هــــــر روز هستی
میان خاطراتـم ،
برای یک عمــــر کافیست
تا
هر صبـــح، نـــو به نـــو
خاطره دم کنم
و
بیادت ، یک فنجان
حافظ بنوشم ..

شهرام
1 بامداد 24 دی ماه

376:

بانـــــو
مزرعه ی موهایت ، مترســک نمی خواهد؟
دست هایم ســــال هاست با کلاغ های دروغ گو قطع رابطه کرده اند!

بانــــو
شهر چشمانت ، امتک نمی خواهد؟
بی سرپناهترین مهاجر سمت ِ امتکان چشمانت ؛ هوای سفـــــر کرده.

آهـــای بانو
تا شب از دهان نیفتاده
بیــا
بنشین
حافـــــظ آورده ام ، چند تا !

بانـو ..
بانـو ...
بانـو ....
بانویی بس هست ! بیـــا، بیا و ببین نسیمی که وزیدنش از لابلای موهایت نباشد
عاقبتش همین چند مزرعه ی خشک خواهد شد
وگرنه شب گریه هایم که چیزی از غــــرور مردانه ام کم نمیکند
چه فرقی دارد وقتی قافیه هـــا در نبودت ، ردیف نمی شوند ..

؟!

حالا من شاعــــــر ترین مرد این سرزمین!!!
شعر که مخاطب نداشته باشد
زود
می گندد.

/شهرام/
24مین روز زمستان - اتاق ِ کنفرانس شرکت!



377:

شعر كه مخاطب نداشته باشد
زود
مي گندد
مثل گذشت فصل كوچ
در تاريخ حافظه ي پرستو
مثل ترك خوردن قاب نگاهت در ترديد نفس هاي باران
مثل انفجار بغض نبودنت در سكوتي مبهم
مثل سر رفتن از غزلي قافيه باخته
آري شعر من اگر مخاطب نداشته باشد
مثل من كه جا مانده ام در فكر خاموش خايشانش
خواهد گنديد زير دست پاي دل بي رحم گناهكار من
اي كاش دست هايت مرا
از تپش واژه ها مي انداخت
كه تب نبودنت ميان آغوش ترانه هاي بيمارم
مرا چون خاكستري بر باد داد
آري نبودنت ، نديدنت
در هواي نفس هايت
پرستو را از كوچ جا انداخته هست
كاش بازگردي كه
شعرهاي بي هواي من
زير غبار خاطره ها نگندد .



براي هميشه
92/10/24

378:

آري نبودنت ، نديدنت
در هواي نفس هايت
پرستو را از كوچ جا انداخته هست
كاش بازگردي كه
شعرهاي بي هواي من
زير غبار خاطره ها نگندد .



و دست هایم
توی سلول جیب هایم حبس ابــــد نخورند!
بی تــو ، تنـها ...



درود بر شمـا
مثل اون هست که ادکلن زده باشی ؛
خوشبـو کردین فضای 24مین روز زمستانم رو
ممنونـــــــم

379:


ممنونم بسيار زياد
سياه مشق هاي پرستو را چه به خوشبو كردن روزها
نفس هايست كه لابه لاي، واژه هاي بي مها ره گم كرده اند ، همين
باز هم سپاس

380:

تو تعبیر کدوم خوابی...؟

که بُهت ِساعتها را سراسر روز به اونی تبدیل میکنی ..

و وامیداری انجماد ِدلم را به طول چشم بر هم زدنی

که آهسته آهسته گرم شود و ذوبش کنی بسان ِیخ روی شاخه ی نرگس

تو خیره به دور دست و من خیره به دور دست ِ نگاهت...!

کدام خوابم را تعبیری که چنین آشفته میکنی آرامشم را؟

381:

بانـــــو ..
بغــض نکن!
میان پـــلک هایم آشوب هست
مـردت ،
مَردانگیش را قمـــــار کرده.

/شهرام/
25 دی


382:

حرف شاعر فرمودنی نیست

این همه درد ..

دوا نیست ..

آهای مرگ کجایی ؟!که فریادرسی نیست

در این خانه سوت و کور همنفسی نیست

.
.

باز هم بگو شاعر در لفافه سخن فرمود

ولی حیف که شاعر سخن ور خوبی نیست

383:


بغض مكن
باران كه مي بارد
دلتنگتر ميشوم
از خود جدا
در فكر خاموشت غرق ميشوم
ثانيه ها بودنمان را
چه غريبانه در قمار خانه ي وقت
به صفحه هاي تاريك تاريخ باخته هست
بغض مكن
من از فصل باران ها بيزارم
از نبض جمله هاي تب دار
وقت عرياني عشق بيزارم
ديدي چه آسان
بانايشان تو در خواب آرزو ها
آبستن درد شد ؟؟
پس بغض مكن !



براي هميشه
92/10/25

384:

مگر میشود بغض نکرد
بغض هایم با من عجین شده هست
در نبود تو
کجابودی که اشکهایم را با دست نوازش گرت
لمس کنی
من لمس نگاه تو را به آغوشم میسپارم
واز خدا طلب مغفرت دارم
که سالهای سال تو را در آغوش
گرم خود نگنجاندم

هانا
25دی ماه 92


پ.ن :چرا بزنیم در بریم وایمسم

385:

بغض دگر درد نیست ..

درد دگر چاره نیست ..

چاره چه باشد مگر

مرگ همین چاره ساز ..

چاره کن ای خدا

من دگر خسته ام

زندگی تلخ شد دگر

مرحم دردی بساز ..

مرحمه دردم فقط

مرگ همین

کو ..

کجاست ؟!

386:

من امــــا
بر عکـس تـو عاشـق فصل ِ باران هام!
اونجا کـــه
بغض های در گلو مانده ات را "خـُـمس" تعلق نمیگیرد
و
مجبور نیستی
بغـــض های " شکسته "ات را دلیل بیاوری ..

میدانی بانـــو ؛
نگــران دنیــام ، بدجور!
نگران اینکه آخر این بغض ها و سردرد ها
به فصل ها سرایت کند ..
بغـــض ها واگیــر دارند بانو .

نکنـــد یک وقت " پائیــز " هم مثـل " تــو " بغض بگیرد گلویش را
دیـــگر نبارد بر سر ِ من ..
من با این بغض های در گلو مانده ات چه کنم آخــر ؟!

/همان تاریخ/



نوشته اصلي بوسيله hanna نمايش نوشته ها
پ.ن :چرا بزنیم در بریم وایمسم
برخی حرف ها طاقت شنیدش در او نیست
یا حتی شهامت فرمودنش در من!

برخی حرف هـــا نباید باشد ؛
امــــا هست بانو .

+ حرف هایی که در لفافه فرمودنش بهتر هست ..


387:

بگو با من
با بغضي كه ترك برداشت ميان حنجره ي
مهر سكوت خورده
چه توان كرد ؟
بگو با من
مني كه رفته ام از فكر من
بگو چگونه در جاده هاي انتظارت
پابه پاي ديگري
غزل ها را عروس سياه بخت
شب نشيني هاي ،هرزه ي
دل دزدان، بي دل كنم
بگو با من كه سهم من از باران
رد پاي نم بود
رايشان گونه هاي تب دارم
وقت دلكندن از نبض آغوشت
آخر با من بگو
برف
آري برفم من
آرام و بي صدا
سرد و سپيد
پوششي براي تمام سياهي ها
بگو برف باش و آرام ببار بر
مزار خاطراتمان


براي هميشه
92/10/26

388:

آوازخوان
وطلوع هیچ خورشید گرمی یخ سرد واژه هارا نمی شکند.
آوازخوان کدامین واژه باشم؟ وقتی توان بیان مرا در هم میکوبد.
تقدیر ره سپار کدامین سوست که من زنجیر کش خیشم
فرو رفته در حصار سرد کلمات
بی هدف بازی گر کابوس خود!
دنیا بازی گردان گناهم و من اسیر التماس ها ..

هوسها ...
ربم! تو کجایی در این شلوغ بازی
تو کجایی در این وحشت بازار
تو کجایی در این بیهوده کاری سرنوشت؟
من دستانم به سوی توست وقتی غرق این منجلاب زندگیم
اون سان هرم وجود توست که سردی این خسته تن بی رمق را
به طلوعی سبز تبديل میسازد
و تو چه آرام و نجیب تسکینم میشوی
پناهم
آوازخوان واژهای تازه


ناتاناییل
هرشب سجود نمازهایم طولانی تر و دستهای قنوتیم بالاتر و صدای حمدم بلندتر می شود
هر روز بر تعداد آوازهای بی صدایم اضافه تر و درون آرامم به تلاطم دریای تنهاییم پر خروش تر می شود تا شاید خدایم وقتی از کوچه تنهاییم گذشت صبری کند...
باران
باران ترانه سرد ماه را شنیده بود و
در شب بی ماهی ذهنم
موسیقی ریزش می نواخت.
خراب و خیس...


پنجره خاطره ها مهو ترانه اش،
ویران شده از احساس سرد گذشته،
ومن!
پشت حصار باورهای کهنه ام
صدای نم دار باران را تماشا می کردم.
و یادها!!
این ره گذران کهنه
می امدندو می کوبیدندو می رفتن
و من دیوار اوار شده خود را به چشم می دیدم
تحمل سنگینی این لحظه
سخت و سخت تر
حالا خود نیز پر باران بودم
گرم!
همچون اتش وجودم
فروکش کنان این تلخی
پروازم بود..

389:

یک لحظه " جای مــن " باش
به تمــــام امت این شهر بگو
هر هرزه ِ سیگار بدستی را ، بانـــــــو خطاب ننمايند!

اینـجا
منم که وقت روی دستـم باد کرده
و تا ابــــد تاریخ انقضا خورده
که هر روز جای خالی ات را دوره کنم
و در آزمون هر شب نبودنت
چنان بیـفتم که
هیچ زنی از چشم همسـرش نیفتاده باشد !!

چنان زیر سیـنه های وقت
وا داده ام که
تمام روز را روی تخت ِ دو نفره مان
تنــــها
به دورترین گوشه ی سقف خیره می شوم .

کاش فردا که می شود
باز، مسیرت را
یک ایستگاه اون طرف تـر
انتخاب نکنی
و همین دلخوشی ِ یک کوچه همراهیت را
از وقت ِ بودنت طفره نروی.

و اِی کاش
بدانی که فــردا، اگر بانو خطابم نکنی
یک راست میروم سُــراغ اصل مطلب
میان ِ یک مُـشت آدم هیچّی نفهم
چنان آویز ِ لب هایت می شوم که
تمام شهر، فیـــلسوفِ این لحظه شوند
و
حضورِ خود را میان اون خیابان، نقض نمايند که مبادا
دادن ِ توضیح کَـــردنم، سختشان شود!!!

وای اگر فــــردا
بانــو خطابم نکنی ..

پ.ن:
فـــردا ، یک روز پس از ندیـدن تو ؛
پس فـردا
و
روزهای دیگر که یکی یکی ندیدنت را روی " دلـــم " می کوبند
تـــو، میان خاطرات یک مـَــرد همیــشه بانـــو باقی خواهی ماند ؛
بانوی من!
جاری نمی شوم به تمنای دیگری
تو مرا هرچه میخواهی خطاب کن
من تو را بانـــــــو .


آخرین جمعه دی ماه
1392/10/27
/ شهرام /

390:

وقتی که گریـه میکنی زیبا تری!
امـــا بخنـد ؛
من به اون زیـبا که " تــــر " نیست قانعم! (*)

نویسه های من وقتی که " تـــو " نیستی
و
از جدایی و تـو ، شکایـت میکنم بهتـر هست!
ولـی بـــــــاش
به همین زیبا که " تــر " نیست قانع بمان.

همیــن که روزهای ندیدنت را یکی یکی روی تقویم مینویسم به جای روزهای هفته
و
همیــن که رادیوی عصر جغرافیای تنم را بحرانی نقل میکند ؛
کافی هست دیگر ...
برای شاعــر شدن ِ مـن همین نخندیدنت کافی هست!

بیـــا برویم همان " کافه دیاکو " قدیمی
و حالا که
تمـام معـما های ِ جهان حل نمی شوند
شیر را در فنجان
و خودم را در نگاهت حل کنم
سبز آبی ِ کبود من !

پ.ن: سهم تو هم از شاعــری همین هست که نفس میکشی و راه می روی!
من نیــز تو را شاعر تر نخواهم کرد .

_______________
(*) : نقل به مضمون از نویسه ای قدیمی



391:


اغاز شدم ای ققنوس
گذشته ام را به اتش میسپارم
بنویس، بخوان...

بنویس، بخوان...
بساز، بنواز...

آخ که گوشم پر هست از این فریادها! می خوانندم! شکنجه ام می دهند! شلاقم می زنند!

بنویس، بخوان...
بنویس، بخوان...
بساز، بنواز...

آه تنم! آه سرم! رهایم کنید قرمساق ها!رجاله های بی مصرف! پتیاره های بی وجدان چه می خواهید از پیکره پاره پاره ام؟...آه تنم...

بنویس، بخوان...
بنویس، بخوان...
بساز، بنواز...

نمی خواهم...نمی توانم! جانی ندارم برای بازی با کلمات.

روحی برایم نمانده که از اون در نت ها بدمم!رهایم کنید...به مبعودتان قسمتان می دهم...رهایم کنید! رهایم کنید...رهایم...


نه! نمی فهمند.

معشوقه هایم نمی فهمند که دیگر تاب و توانی برای عشق بازی ندارم.

دورم می چرخند، به نوبت از لبانم بوسه می گیرند.

رخت بر تنم می درند....

می دانم که گریزی نیست....

خودم را می سپارم.

رها می کنم و گوش می سپارم به زمزمه های هیچ انگاری! همه در سرم می چرخند....

این منم! مغلوب و کوفته و افکنده شده در اعماق بلندای دوزخ! زنجیر بر دست و پا و قلاده بر گردن! نیک می دانم پرتره زیبایی برای نظاره و دوست داشتن نیست.

اما من همینم! گمنام و نفرت انگیز! اگر طاقت تحمل این مفلوک سینه چاک را ندارید، دمی تامل نکنید! بروید! نترسید از فشار قلبم! عادت کرده ام به این رفت و آمدها! بروید! شما را اینجا کار و تجارتی نیست!

ترکم کنید! نهراسید، قالب تهی نمی کنم.

بروید و مرا باز گذارید با درد نبودنتان! بدرود...



392:

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ!
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻫﻤﯿﻦ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻫﺎ “ﻋﺰﯾﺰﻡ” ﻫﺎ “ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ” ﻫﺎ
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ!
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !
ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ “ﺁﺷﻖ” ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺩﺍﯼ”ﻋﺎﺷﻖ” ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪ!
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻋﺸﻖ!
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺳﺮﺵ ﮐﻼﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ، ﻧﻪ ﻻﯾﻖ ﻋﺸﻘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ !

393:

در دوردست خودم تنها نشسته ام
مي ترسم از لحظه ي بعد و اين پنجره اي كه گشوده مي گردد
غروب را به ديوار كودكي ام به تماشا نشسته ام
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
تصايشانرها را به هم مي پاشد، مي لغزد و
در گير خواب مي شود
.............تصايشانري مي كشد، تصايشانري سبز: شاخه ها، برگ ها.
.................رايشان باغ هاي روشن پرواز مي كنم.
......چشمانم لبريز علف ها مي شود
..............و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد
مي پرم...مي پرم رايشان دشتي دور افتاده
آه طلوع....


آفتاب بال هايم را مي سوزاند و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
دستي رايشان پيشاني ام كشيده مي شود....
آه "شاسوسا" تو هستي؟
دير كردي.
........خيلي دير كردي
از لالايي كودكي تا خيرگي اين آفتاب انتظار تو را داشتم
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم،
در سحر رودخانه ها صدايت زدم،
در آفتاب مرمرها صدايت زدم.
در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: شاسوسا
به افتاب آلوده ام
اين دشت آفتابي را شب كن.

اين دشت آفتابي را شب كن شاسوسا
رايشان علف هاي اشك آلود به راه مي افتم
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام
دست هايم....

394:

و من از همین جایی که سرمایش هستخوانهایم را میلرزاند تمام، تنهایی ات را میبینم
میبینی ام ؟
تمام ِ چنگ زدنهایی که غبارش به آسمان برمیخیزد
تمام ِ حسرتهایی که سکوتش گوش فلک را کر میکند
من امشب تمامش را از همین دوری که نزدیک ست میبینم
زیادی سر بر زمین فرو آوردی جانم...
کمی سربرآور
دنیا به همان اندازه که سیاهیست ، زیبا هم میتواند باشد
میدانی که میدانم شعارست، ولی همین ست که سالها مشتهایی بر آسمان بلند کرده که خود نمیدانند چرایش را
باید همرنگ شوی تا بتوانی بیاسایی
ولی من نمیخواهم اون شوی
فقط کمی چشم باز کن
اینجا کسی هست ،میان علفهای به خون کشیده ،
انتظارت را میکشد

....

تکتم

395:

رفتن کدام پاییز ؟؟

فرمودن کدام سخن ؟؟

آمدن کدام آرامش ؟؟

غافلیم از حرفهای نفرموده ، پاییزهای در دل مانده و طغیان آرامشی که با طوفان بالا میآوریش!!

396:

مـی خـنـدم تــــــا توبیخت ننمايند برای اشک من

و تو خود را به نفهمی میزنی

و باز هم دل من میشکنی

397:

سبب ساز من
اونكه سكوتت مرا
به آتش ثانيه ها وا ميدارد
از نفس هاي پاكت
در هواي بي كسي هايم بدم
ميخواهم
با غروب چشم هايت
از آفتاب بلند واژه بياايشانزم
تمناي غزل هاي سوخته را
سبب ساز من
باش تا من
باز هم عاشقانه ها را
با تو تكرار كنم
آه
اي رفته از بر من
نه از خاطر من
كوچ سهم آخري بود از تو در
تقدير سياه بخت من



براي هميشه
آخرين دوشنبه دي92

398:

دل گرفته تر از اونم کــ ِ بآ لبخند ِ تو اسیر شوم
این قاونون ِ دنیآی ِ من هست بی همســــفـــــــــر بودن.


مرجان

399:

هر روز دست به دامان خدایم میشوم

مبادا نقاب خندانم بیفتد !!!

400:

جا مانده ام ..

از دستهایت ، از هُرم نگاهت !

کاش لحظه های آشفته اندکی درنگ میکردند تا موقعيتی بود مرا ..

بماند ...

بماند همنقدر که لمس کنی لحظه های نا آرامم را..همین که بفهمی ام

401:

نفرين بر من
آري خود، خود، من
مني كه جدا ماندم از فكر خايشانش
و فرو ريختم در انديشه سرد چشم تو
مني كه باران شدم
كه بي هوا نباشي
متفرم من از دستهاي گرم خايشانش
كه تو را عاشقانه پوشيد
تو را خواند و غزل ها را سوزاند
كه از صبر من
سنگ ناليد
كجاي قصه بد بودم
كجاي قصه بد كردم

بگو تا درد
استخوان هاي مرا نتراشيده
بگو تا اين درد
مرا از ديوار بلند حسرت ها
به دار نياايشانخته
نفرين بر من
كه از رسم كوچ
به احترام واژه هايت گذشتم
آه
چه غريبانه وا مانده ام
من ميان
تو و درد بي امان خايشانش



براي هميشه
اولين روز بهمن 92
+ كاش مرده باشم كاش

402:

از تناولِ سخاوتِ تبی که عشق را پشت صحرای لب هایت ،پنهان کرده
دست بکش
وقت ،پاشویه نفرت انگیزی ست ،بر التهاب تنی که
پیش از سوختن،در قبیله آدم خواران
طعمه تفکرِ' انسان بودن 'شد

این حال ِ من
در تبعیدگاه عشاق
مشق ِکلماتی ست
که لطافت کاغذ های سپید را
با طعم درد میسنجند.

.......

403:

همیـــن که حالت خوب باشد
یعنی عشـق!
سـاده هست ؛
یک گوشه بنشینی و دستی به موهـای خودت بکشی .

یک عمـــــر اشک های بی کسی ات را در دل ذخیره کرده باشی
برای روز مبادا !
امــــروز همان مباداست ..
سبــک که میشوی ، یعنی حالت خوب هست
یعنی عشـق!

به نـاف خودت کلی قصه های تلــخ و شیرین نبندی ، اینبار!
همه ی خنده های یک عمـــر " صرفه جویی " کرده ات را ؛
یکــــجا حراج کنی ، اصـلا سمت هـــر عابری که از همیـن تقاطع عبور می کند ..
بگزار همه بدانند، حالت که خوب باشد
یعنی عشـق!

یکی از پــــاروهای ِ " قایق زندگی "ات را دست او می سپاری
و خیالت راحت هست که غرق نمی شوی
حتی اگــــر خوابت ببرد!
حالت خوب هست که راحت میخوابی ؛
و این
یعنی عشـق!


اولین شب بهمن ماه 92
/شهرام/


404:

از تــو نوشتن آسان نيست

وقتي نميخواهی در سطر های قلبـــــــم بنشيني

وقتي نميخواهی با من پيوند بخوری و مـــــا شوی

وقتي نميخواهی باهم زيباترين غزلِ عاشـــــقانه شايشانم

با اين حال با تمام قــــوا مينايشانسم

محبوبِــــــ من، بمان

حداقل در شعرهایم بمان

شعرهایم بی تو یتیــــــــم میشوند

ومحکوم به درد فروشی سر هر چهارراه بی عاطفه ای

شعرهایم بی تو بی خانماون میشوند

و محکوم به حبسِ ابد درون زبالــــــه های بی توجهی

محبوبـــــِ من بمـــــــــــاون

با شعرهایم بمـــــــــاون

---------------------------------
+فرشته مرده....خیلی پیش ها


405:

گاهی چشمانم خیس می شود بی اونکه بخواهم
گاهی هق هق میکنم بی اونکه دلیلش را بدانم
گاهی توقع بیجا دارم از زندگی
بیجا چون بی رحم هست
گاهی دلم می شکند بی اونکه کسی تیشه ای به دسی گرفته باشد
من مانده ام و این گاهی ها ....
یاقوت غمگین
بـزن در رو

406:

با من لج نکن بغض نفهم!
این که خودت را گوشه ی ِ گلو قایم کنی
چیزی را عوض نمیکند...
بالاخره یا اشک میشوی
در چشمانم
یا عقده در دلم...

پس انتظار نداشته باش خنده ام واقعی باشد
این روزها زنده ام تا
دیگران زندگی نمايند...


دلم گرفته
حتی نمیشه زد و دَر رفت...


بهمن 92

حتی نمیدونم امروز چند بهمنه .!!!!!!!

407:

در باورم نميشود
چه شد كه من از تو
به خود رسيده ام
كجا تو را
جا گذاشته ام
كجا
عبور غريبي بود
تو را داشتن اما
با تو كم شدن از خود
در باورم نميشود شب ها
همه آبستن دردند
و تو آبستن لبخند هاي صبح بي طلوع من
چه شد كه اينگونه بي صدا شدم
خاموش ، سوت و كور
لب بسته ام بر بغضي
كه مرا در حجم نبودنت حل كرده هست
و من در خوب تحليل ميروم
با درد و با زخم
اما صبورانه و با لبخند
آه چه كسي اين لبخند را
بر چهره ي خسته ام دوخته هست
چون عروسك هاي پارچه اي
نميخواهم ، نه
فرياد ميخواهم
باران
نفس
غزل
ترانه هاي بي هوا

نه، نه
من از اين دنيا
فقط گرماي آغوش تو را ميخواهم
بگو كجا تو را جا گذاشته ام




براي هميشه
روزهاي بي قراري
92/11/03

408:

به ساعت ها اعتـمادی نیست دیــگر ؛
اونقدر سریــع بدرقه نبودنت میشوند
که مــرا از خاطره ی لمس ِ کوتاه بلنــد ِ موهایت جا میگذارند .

چشم های خمـار از پونـه های همیـــن نزدیکی
و
احساسی که به لکنت می افتد
وقتی به نــام کوچکم می خوانی ام
و
یک " م " مالکیت هم انتهایش.

عطسه های گاه و بیگاهم
بهانه ایست برای لحظه ای چشم از جهان ِ بی تـــو بستن ام .

با هـزار بهانه تو را مرور می کنم
و
بـه یاد ِ خرمن سیاه موهـایت که میرسم ..
عطسه ای دیگر راه را بر شیطنت مردانـه ام میبندد .
خاطـرات خـوب از خود " بــو " به جا می گذارند گمانم!

آری ..
به ساعت ها اعتمادی نیـست ؛
وقتی تیک تاکشان رفتــن را تکرار میکند
و
تو اون را بهانه ی نماندنت!

اولیــن جمعه بهمن ماه
92/11/4
شهـرام

409:

آه ....

دلتنگَم

دلتَنگ و دل مُرده

به صدآیَت هم قاونعَم

امروز اون رآ نیز دریغ کردی...

ببین....

دیواونگیم شُره کرده هست...

دیواونه تر می شَوم

دیواونه و مست

یآدت هست فرموده بودی دیواونگی هایم رآ دوست دآری؟

آری...

تو دیواونگیم رآ دوست دآشتی

حآل من دلتنگ تر می شَوم و دیواونه تر...

شآید دوبآره مرآ دوست بدآری...

شآید جنگ_ دلتنگی و دیواونگیم ب_ نفع_ من تمآم شود

بیآ و بگذآرمن....

طعم_ پیروزی رآ دگر بآربچشم ..

نیلوفر

/

4 بهمن_ 92


410:

آري
به ساعت ها اعتمادي نيست
همان ثانيه بازان بي رحم
كه تو را به وقت در قمارخانه ي تاريخ مي بازند
و من افسوس ها را
چون زهري كشنده در خود مي بلعم
كه شايد بميرد در من
نبضي كه تو را بيدار نگاه مي دارد
در حضور قلب من
آري
متنفرم من از
اين تيك تاك هاي بي دل
كه نفس هاي مرا به جرم بودنت در
خواب آرزو هايم
از من مي ربايد
آه اي دل كاش
مرحمي بود بر زخم هاي بي دريغش
بر تن پرواز اميدم كاش
آي اي ساعت هاي بي دل
لحظه اي درنگ
ميخواهم بخوابم
پرستو سال هاست كه بيدار هست
وقت خفتن رسيده
لطفا لحظه اي درنگ
ميخواهم براي هميشه خفته باشم


براي هميشه
+روزهاي بي قراري
92/11/05

411:

مست_مست_ مست

مست ک_ بآشی شنیدنی هآیت رآ نمیشنوی....

دیدنی هآیت رآ نمیبینی...

دردهآیت رآ لمس نمیکُنی...

مست ک_ بآشی از همه عآلم بدری..

مست ک_ بآشی چون کودکی میشوی ک_ در خوآب ...

به رویآ هآی_ رنگآرنگ_ خود سخآوتمنداونه لبخند میزند :)

/
نیلوفری

5 بهمن_ 92


412:

ميخواهم سياه باشم
هم رنگ چشمان تو
وقتي كه مرا مي كاايشاند
به بهانه ي بايشاندن عطر تنم
ميخواهم نبضي باشم
ميان رگ هايت
كه مرزهاي قلب تو را فتح كرده باشم
ميخواهم آوازشوم
بر بلنداي حنجره ات بنشينم
تا تو آرام مرا زير لب
زمزمه كني
ميخواهم سكوتي باشم حك شده بر
كنج لبت
تا بشكنم در هواي نفس هايت
ميخواهم هوا باشم
تا جاري شوم از
پشت پنجره ي نگاهت
وقتي كه باران ميشايشان
آري
با تو ميخواهم رها باشم
رها
همين مرا كافيست




براي هميشه
+روزهاي بي قراري
92/11/06

413:

نمیدونم این نوشته رو اینجا بنویسم درسته یانه.

ولی مینویسم.


با اجازه.
_______________

تمام لحظاتم رنگ مهربانی تورا به خود گرفته اند،
ومن همچنان
میان لحظه های مهربانی رنگم ، غوطه ورم
و به دنبال آشنایی میگردم.
مهربانم، برای شنیدن صدای مهربانت
حاضرم تمام تارهای صوتی گلویم را به دار فراموشی بیاویزم.
تمام تیک تاکهای ساعاتی که کنار تو هستم
خاطره ای فراموش ناشدنی ست.
امشب دستان گستاخ خود را زیر بالش
محبوس میکنم
تا درس عبرتی شود برای دیگران.
مهربانم ، برای دیدنت
حتی حاضرم چشمانم را به باد هدیه کنم.
و تو را به اندازه، بی اندازگی اندیشه ام دوست دارم.

83/11/15

414:

این چندمین شب هست که خوابم نبرده هست ؟!

بي خوابي ،يا مرگ را خواب ديدن

دل من ، سخت شدن را آموخت

شب سرد و طولانی هست
التماس می کنم
برو از فکر و خیالم وهیچ وقت به من فکر نکن !
منتفرم از کسای که حرمت دوست داشتن رو با بهونه های
قشنگشون ونابود کردن احساس طرف مقابل میشنمايند
بعد هم میگن بخاطر خودت میگیم خواهش میکنم
نرید جلو اگرم میرید مرد باشید و پای حرفتون وایسید

هانا
بهمن 92


415:

با احترام بـه
تمام خاطـراتی که با جای خالی " تــــو "
دستشان در یک کاسه هست
تـا
یک جرعه آب هم نریـــزد
پشت ِ پای ِ رفتنت
که
مبـــادا گمانه زنی هایی حول برگشتنت بنمايند ؛

با احترام بـه
شعرهای ِ دست ِ جمعی
که
قافیه هاشان را ردیـــف کرده اند
تا
هر لحظه " دور بودنـت " را
برازنده ی تنهاییم نمايند ؛

اصلا با احترام بـه
ثروتمندانی که
دختر کبریت فروش را
آتـش زدند
تا
خودسوزیش را ، دلیل ِ رفع سردی ِ زمستان نمايند
که
مبادا یــک لحظه
جای خالی عشق های پول آورده شان را
کمی سردی ِ سپس رابطه ، پر کنـــد

و
با احترام بـه
جنون ِ پایدار شاعــــر
که
هــــر قدر میان شعر هایش
آسمان را به ریسمان می بافد
یک لحظه لذت ِ بافتن ِ موهـــایت را
میان " یک سپس ظهر بارانی "
پشت ـ همـــان پنجره ندارد!
همان پنجره که
سپس تــو ، هر روز
فکر شاعر را ، نوید رهایی می دهد
تا
دست در دستش، میان خیابان
زمیــن بخورد
به یاد سُر خوردن های " عمـدی" تو
میان آغوشش ؛

...
با احترام به تمــام این ها
چشم هایم ریتم دلتنگی می نوازند
تا ببینمت
و
ملودی حرف هایت، دوباره من را
موسیقی دان ترین مـــرد مریخی کند!

دومین سه شنبه بهمن ماه
92/11/8
شـهرام

416:

بسته اي راه بند بودنم را
چنگ انداختي بر تمام من
مي فشاريم سخت
مي چكد از حنجره
خوني آلوده در من
مي سوزانيم
و خاكستر مانده بر جايم
را به دست وحشي باد مي سپاري
خط ميكشي بر قامت من
تا خميده باشم
فرو رفته در لاك تنهايي ها
مي شكني قاب چشم هايم را
آايشانخته بر دار آرزو ها
سقوطم مي دهي
از اوج بلند من
كه بال و پر بسته جا بمانم
در فصل عاشق شدن
بسته اي راه بند بودنم را
اما باران مي بارد
زير پوست تن يخ بسته ي من
هر چه مي خواهي بكن
من از خود من رفته ام
بيا بگير اين دلت
مي خواهم بي دل مرده باشم



92/11/09
+روزهاي پوسيدن

417:

هیس...!
انگشت بر لب ِ افکارم میگذارم ..
گم میشوم درمیان تکه های پازلی که مقابلم ریختی ..
حل نمیشود با این همه تناقض ؛ هیچکدام جور در نمیاید
سکوت کن فقط برای چند لحظه ...


میخواهم هر لحظه به اندازه ی سالها طول بکشد

هیس..!

418:

چقد بعضی وقتا ادمایی که فکر میکردی دوسشون با ادمایی که فکر میکردی ازش بدت میاد بهم نزدیک میشن..
این تقارب چقد ترسناکه..!


این نسبیت دنیا داره منو میکشه !

ما میمونیم و یه خدایی که همیشه ثابته
میفهمم..

وحی نازل شده بر دلمو میفهمم
باقی ، قیوم ..

همه رو میفهمم..


پ.ن: نتونستم لطیفش کنم اخه هم خیلی ترسناکه هم عجیب!

419:

آوار واژه های عـشق ات ..؛ مرا بی خانمان ساخـت..

بانـو ..!

نه اونکه بی خانمان بودم ..نه .!

جایی برای زیستـن نداشـتم که صبـح به صبـح گل هـا را ببویم ..و شاخه هـای سبـز شان را تمیـز کنـم

حتی کفش های بارانی و کهنه ام را به یـاد تو دور ننداختـم ..

گـاهی دلم می لرزد از مرور دفـتر خـاطراتـی که تو در اون نوشتی : امیر جـانم ..

بانـو...!

جـرقه ای هسـتی بـرای تمـام "معنـا" هـای مـن ..حتی تو خـود معنـایی ..

پیـر مغانی بـانوی من ..گر جه من حافظ نبـاشم ..؛


تــو ..!

هستـاد ِمکتـب عـشق و عـرفان من هسـتی ..تـا فـرداهـای نـرسیـده ..

و امـروز هـای شیـرین که تـرنم جـان تو ، طنین انداز آرامش الهـی در قلـب هـاست ..

و بذر ِمهربانی تـو ،سبـزینه اون گیـاه پـر طراوتی هست که در کویر قلبم می روید ..


بـانو ..!

پـس بمـان بـا مـن تـا صبـح ابدیت !



امیـر/.
چهلمین روز زمسـتانی من .../.


*: همچنـان که به شهرام عزیز ،قول داده بودم
که به دریای پـر خروش دوستان بپیوندم و در کنـارشـان بنویسم ..
الوعده وفا ..
امید دارم این جمع صمیمی ، هم چنان پـایدار و بربرنامه باشد
و با مطالعه "حرفای نـافرموده " دوستان ، شوق نوشتن بیابم


[گـل]


420:

دردم اين روزها
نبودن توست بر دار آرزوها
كجاست نگاهت ؟
كه در بر بگيرد تمناي واژه هاي تب دارم
كجاست آغوشت كه مرهمي بر زخم هاي
بيشمارم باشد
كجاست دستان گرم تو زير باران عاطفه ها
ميان تنهايي ما
كو ؟ كجاست ؟ چرا نيست
مگر از رسم من جز پرواز چيز ديگري
باقيست ؟
نه دگر هستي مرا در خواب و رايشانا
و نه دگر ميخواهم كه شب ها را
با نواي تو خواب كنم
بريده ام
مثل آخرين تار اين ريسمان زندگي
ميخواهم افتاده باشم از اين بام بلند
از اين تكرار نفس هاي بي درنگ
از اين فكر فراموشي دم به دم
آه خداي من
چقدر دير تو را به ياد خايشانش آورده ام
مرا در پيله ام تنها بگذار
من از تو هم بريده ام
اونجا كه من از من رها شدم
قلب اين گورستان ماتم
تو را فروخت به هواي آدم
پس تو هم را در پيله ام بگذار و بگذر ....



92/11/13
براي هميشه
+نفرين برمن

421:

اخر حرف که دیوار تنیست تمام شود
اخر حرف جاده نیست که به مقصد برسد
اخر حرف ، زنگ در خانه تو نیست که به صدا در اید

حرف فرموده میشود لمس میشود ، همبستر حتی میشود
دروغ نیست من واژه هایی دیده ام که در تن تو حلول یافته اند
دیده ام واژه هایی که دوستت داشته اند
دیده ام واژه هایی که پرستیده اند تورا ..


422:

اصلا می دانید فلسفه ی وجود ی ِ سرماخوردگی به همین هست.
اینکه صدایت بگیرد و کسی پشت گوشی بپرسد: رفتی دکتر؟!

اصلا عطسه و سرفه برای این هست که صدایش به گوش کسی برسد.
بلند شود یک چای لیمو برایت دم بکند ...

کمی نگران حالت بشود.

گلو درد را بر این منظور نازل کرده اند که ببینی در اون وضعیت ناگوار
چقدر حاضر هست روی سلامتی اش خطر کند و بوسه ای نثارت بکند.

سرفه را برای عشق اختراع کرده اند.

پنی سیلین بهانه هست!

هر اون دیدید از دو نفره ها فقط یک نفرشان سرما خورده هست می توانید
به عشق شک کنید.

سرما را تنها باید دو نفره خورد!

423:

بــاور کنی یا نه
نوستـالژی یعنی همین!
از " تـــو " که می نویسم
تمام کوچـه را ، بی چتـــر گریه میکنم
حال ِ من 24 درجه زیر دلتنگیست!

بـغض هایم میان درو همسایه بـی آبرو شده اند
با دست های خودم
هـــر شب ، به شعر خیانت می کنم!
تـــو را
از میان تمام کلمات ِ وحشی ، چنان میچینم که
مبادا خدشه دار شود ؛
غـــرور شاعری که
این روز ها ، از هیاهوی بی کسی اش
بــالا می رود
و از در ِ خاطرات بیرون میپرد ، بی چتر!
شایـــد
یکی کف همین خیابان های
اهلی شده با قـدم هایت
برایش کمـــــی تره خورد کند
تــا
آخرین کوکوی " دایی رضـــا " را
میان یک مُشـت خاطره سرخ کند
که نگویند عشــق ، صورتت را
با سیلی نگاه میدارد!

تــــــو ، بهتر از هر کسی میدانی
" عشق یعنی حالت خوب باشد! "

گمـانم ، از این بیشتـر که بگذرد
تمام خاطراتت به گِـل می‌ نشینند
تا
دیگر گذر هیـــچ غریبه‌ ای
میان افکار ِ مانــده از آخرین آغوشت
عکـــــس یادگاری نیندازد!

اولین یکشنبه ســـرد ِ تهران!
92/11/13
شـهرام

424:


پسر جان نبودنت همه جا بود !

بیشتر بنویس

425:

خیلی وقت بود میخواستم در بزنم و بیام تو
اما نمیدانم چرا تردید داشتم
چرا این دست و ان دست میکردم
چرا از این سو به ان سو میرفتم
ولی باز اشفته میشدم برای ننوشتنم
اما امشب دل به دریا میزنم
میخواهم بنویسم فقط همین !
تقویم روزگار
ورق ورق روزهایی پر از خاطره
از نور شمع و مهتاب تا روشنایی افتاب
نبض هرم نفس هایت _بوسه های نرم باران
لحظه های خاموشیت
همه همه مرا به فکر می برد
که چرا زندان غم ازادی ندارد
سکوتی تلخ حاکم میشود
روحم را در هم میتند
انقدر پیچ و تابش میدهد
که راه نفسم را میبندد

نفسی بهمن 92

426:

مثــل محبت و دوستی ِ تــو ، که همه جا هست
ممنـون عاطفه عزیز

+ به چَشــم .

نوشته اصلي بوسيله nafasi92 نمايش نوشته ها
خیلی وقت بود میخواستم در بزنم و بیام تو
اما نمیدانم چرا تردید داشتم
چرا این دست و ان دست میکردم
چرا از این سو به ان سو میرفتم
ولی باز اشفته میشدم برای ننوشتنم
اما امشب دل به دریا میزنم
میخواهم بنویسم فقط همین !
تقویم روزگار
ورق ورق روزهایی پر از خاطره
از نور شمع و مهتاب تا روشنایی افتاب
نبض هرم نفس هایت _بوسه های نرم باران
لحظه های خاموشیت
همه همه مرا به فکر می برد
که چرا زندان غم ازادی ندارد
سکوتی تلخ حاکم میشود
روحم را در هم میتند
انقدر پیچ و تابش میدهد
که راه نفسم را میبندد

نفسی بهمن 92
چه خـوش هم آمدیــد ، بانـــو

میدانی
کلمـات که بیرون نیایند
شاعر تب می کند!
دیوار اتاقش تب دار میشود
پنجره اش هذیان می گوید
آسمانش نمی بارد
و
خلاصه زندگی اش " زنده گی " می شود!

به قول خودتان ،
راه نفسش را میبندد.

+ زیبا بود بانو

427:

چقدر حقير شده اي
تو در قاموس ذهن من
با تو چه كرد؟
اين من نشسته بر خاكستر
يادت گرامي نه
يادت ننگ باد بر سربازار ره دزدان بي دل
خانه ات ايشانران
دلت سياه
تن عريان
خوابت هميشه پريشان
تو كه از خود به خود رسيدن را
به هوس هاي حوا فروخته اي
اي آدم



92/11/14
روزهاي بي روزن
+نفرين بر من

428:

غریب و بی کس و تنها به زیرِ بارِ غمهایم

و شاید ماهیِ تُنگی به دور از آبِ دریایم

دوباره گیر افتادم در این تورِ ملامتها

و شاید راست میگویند،من بی دست و بی پایم

429:

ثانیه های خاکستری در پی هم میگذرد
برای من دشوار برای تو ساده
اگه کسی بهت فرمود دوستت دارم
فقط بپرس تاکی
آدما توان صبرکردن رو ندارند
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان من باتو
توان تو بامن
دلم خوش هست
به خنده هامون به لذتهای کوتاه
به شاخ گلی
حرفی خنده ای دلم بستم
آخه من چطوری بدون تو رو تحمل کنم
میدونم بخاطر خودم فرمودی منو نمیخای
چون تحمل اشکهای منو نداری
تو مردی خیلی مرد
یه بار من تورو نخواستم حالا تو منو نمیخای

وچه ساده می شکنم من

هانا
14بهمن 92


مادر نزدیم اومدیم تو

430:

زمستان رو دست خورد اینبار
برف بارید
اما ،هیچ جای این شهر جای پایت دیده نشد

ساعت ها تو را کاوییدم
ساعت ها زجه زدم
ساعت ها به دنبال بخار نفست
دنبال ابدیتت


نیستی دلبرکم

431:

خوشا به حالت پرستو
تو را قبري نخواهد بود



بدرود هايت را آهسته بگو
مبادا كسي تو را ياد كند





92/11/15

+براي هميشه

432:

من با چشمان بسته میبینم.به ساعت نگاه می کنم و به عقربه ای خیره می شوم که لحظه لحظه تورا از من می دزدد، اینجا گوشه تاریک و بکر دلم دادگاهی بر پا شده هست و من محکومم ثانیه به ثانیه نبودنت را اعتراف کنم،محکومم تا واضح ترین خاطراتم را با تو شرح دهم،شکنجه غریبی هست و تنها تازیانه اون بر دلت میماند و کسی نمی فهمد که زندانی کسی بوده ای،اینجا یک نفر دیگر هم هست که همه به او مشکوک اند ...تو....آری تو شریک جرم من هستی در دوست داشتن من تو هم دست داشتی من انگشت اتهام را به سمت چشم هایی میگیرم کع عاشقانه باورش کردم اما ظالمانه مرا فریفت آریمن با چشمان بسته می بینم اونچه تو با چشمان باز هم نمیدیدی!

433:

گاهی یک ستاره ...فقط یک ستاره در تاریکی شب در قاب پنجره ی اتاقت

میشود قاب زیبایی که تمام ذهنت را هدف میگیرد

و آرامت میکند

حالا تو می گویی چه؟

سیاهی شب را به سرزنش نشسته ای؟

از یاد برده ای چشمهایی که از طلوع آفتاب، شب را به انتظار نشسته اند؛

برای باریدن ...

ملامت میکنی سیاه چادری را که بغضها در سینه دارد از رازهایی که میپوشاندش؟!

نه زبان فرمودنش هست و نه تاب ِ تحملشـــ...!!

میخواهم بدانم کدام رفیقت به پای صبوریش میرسد؟

به پای صبوری ِشب...

434:

به تمام عاشقانه های دنیـــا قسم
زنی که به اعتبـار حرفت ، حرف ِ دنیا را بی اعتبار کـرده هست
باوقتده ِ آخرین وجـدان غار رفته ی مرد هست!

پای ماندنش که لنـگ می شود
آبستن دردهای هرزگیت ست ،
وگرنه باکـره ترین دختر شهر ، " مریـم " می شود!

تو مـَـــرد باش ؛
با همان تعریف کلاسیک!
موسیقی نمی خواهد ، مـَـد شدنش روی تکرار "دوست داشتنت" .
تو مرد باش ..

92/11/16
شـهرام

435:

تاپیک رو که میبینم
برق از چشم هام میره
انگاره یه اشنای قدیمی رو دیدی!
اسوده تر از قبل در میزنم و واردمیشم

ای باد
من گم کرده ام راهم را
در هم همه های شهر
در اسمان خاکستری رویا
به جست و جوی کودکیهایم هستم
به دنبال شیطنت هایم
قایم باشک بازی ها
قاه قاه خندین ها
از کنار حوضه حیاط پریدن ها
خط های کشیده شده
روی بستر زمین
و لی لی بازی کردن ها
همه ی شهر را
جستجو کردم
هیچ نیافتم
ای باد
در پی کودکی های من
درپی عزیزانم که رفتن
کمی جست و جو کن
من کودکی هایم را
میان همین کوچه ها
خاکستری شهر
میان قامت سبز درختان بلوط
میان اواز چکاوک ها
گم کرده ام
خنده های من
شادی روز های کودکی من
جست و خیز ها ی شادمانه ی من
کجاست ؟
ای باد
کودکی های مرا
بیاب

14 بهمن 92_نفسی

436:

هـرگـز !


بـاور نکـردم دروغ های ِ دوست داشتنـت را !
می شود سیب گندیده،سفید و شیرین باشد ؟
یا پرتقال ِ دورنت ،ملسُ و خوش طعـم باشد ؟

نه !!



طعـم گسی داری !
منهای شیرینی ِ که ته مزه خرمالو باغچه هست..،
حتی مثـل انار هم ترش نیستی ..یا سـرخ ..


آرمیده ای میـان خروار،خروار محصول نارس و ملخ زده ِ کشـاورز ..؛
روی کلاغ ها را هم سفید کردی !
متـرسک ها در برابر هضم بد ذاتی تو و کلاع ها حیرانند..!

بـاور کـن !!


باغ ها را هم به لجن کشیدی
دیگر درختان گیلاس ،نای نوشیدن آب را ندارن ..؛
رز های سرخ و سیاه هم از بودن تو می ترسند


فقط یک میوه ممنوعه در این خرابستـانی ..!

به همین سادگی !


امیـر/.
شب زمستـانی با طعم انـار و پرتقال فصل ..

437:

حرف رفتن که شد
زمستان اون روی خودش را نشان داد.
وگرنه زمستان با ما راه می امد.

خیال میکردم سروی شده ام که به هوای بودنت همیشه سبز خواهم ماند
چه میدانستم رفتنت روی مرا زرد خواهد کرد
و من تنها سرو سرماخورده ی این دنیا خواهم شد؟

هزار سال هم که از رفتنت بگذرد ان دو چشم سیاه تو در خاطرم خواهد ماند.
تو خطرناکی! چنان مرا اسیر کرده ای که هرگز دوباره آزاد نخواهم شد.
چشمان تو چون برمودایی هست که همه نگاه مرا در خود بلعیده
و حالا دیگر نگاهی ندارم که بدوزمش به در، به دیوار و یا چشمان کس دیگر!

دیگر چه فرقی میکند بهار باشد یا تابستان ، پاییز باشد یا زمستان؟
بی حضور گرم تو همه فصل ها زمستان هست.


فی البداهه/بدون مرور و بازبینی/چرند گویی محض/ همینجوری/اصلا دلم خواست!

438:

با رسم ورسوم ِ روزگار که آشنا باشی ..

بر سر درِسراچه ی خیالت مینویسی؛ گله وگلایه ممنوع !!

439:

میان خاطرات یک مـَــرد
از دسـت ِ من میروی
جایی که تمـام بی کسی ام پشت یک پنجره جمع شده
تا
آخریـن قدم هایت را
بـا تمــام صُغـری – کُبری چیدن هایم، مانع شوم.

اصلا تمام شعر من مال تـــو!
هـــر جایش که خواستی، بنشین .
این دیـگر از اختیارات شاعر هست ماه بانویش کجـای شعر قدم بزند ..
امــــا
تو در " حیـاط نگاهم " باش، فقط!

بیـخیال چشمانم باش
آلزایمر گرفتـه ی روی ماهت هستند، هر لحظه!
وگرنـه این امتک ها، سر ِ رقص ندارند وقتی
این قـدم ها را بر می داری
نه این که بغـض کرده باشند ..

نـــه!
فقط کمی سردشان هست ؛
مـی لرزند!

این قدم ها که بر میداری
بـــاور کن
قافیه می شوند ردیف به ردیف، زیر شعر هایم
تا باز گوش مخاطب ـ نداشته ام را
دروازه ی بــودن های دریغ شده ات کنم
که مبادا
باور نمايند، نبـودنت را !

اولین یکشنـبه ـ آفتابی پس از بـــرف!
تهـران ،
92/11/20
شـهرام

440:

خیال عبثی هست
که من می نویسم به امید انکه تو بخوانی
به امید انکه تو بدانی
فقط یک اشتباه ساده بود
یک اشتباه ساده

441:

سلامتی روزی که من سفید پوشم

سلامتی روزی که دوستام مشکی می پوشن

سلامتی یه صدای بلند و تکرار جمعیت

سلامتی صوت قراون کریم

سلامتی اشکا ، سلامتی خاکا ، سلامتی دل کندنا ، سلامتی تنهایی زیر خاک !

سلامتی روزی که من نیستم و به خاطرات می پیوندم !

442:

سراغ مرانگیر

که خیلی وقت هست،

فراموش شده ام.


443:

چه فرقي ميكند
شب ها را باريدن
يا صبح ها در هوايت پريدن
وقتي كه نگاهت رو به اوست
و من همان ديواري هستم
كه تنها وقت درد تكيه گاه
دلتنگي هايت مي شوم
بگو چه فرقي ميكند
كه من ايستاده باشم
پا برجا
و يا آواري ريخت بر سر خاطرات
وقتي سهم من از تو تنها
درد دل هايست
ميان غريبگي تو در شب هاي هرزگي
دلت ايشانران باد پرستو
كه پرواز را به زنجير زمين باخته اي


92/11/20

براي هميشه
+كاش نباشم

444:


چند وقت پیش یه دست نوشته ای بعد اذان صبح گوشه سالنامه ام نوشتم ..
انگار جواب این پست شما بود ..!



زخم هایی که بر قلب یک زن مینشیند
او را بزرگ میکند
و چه کسی فرمود هست که زخم ها همیشه زخم میمانند؟

زخم هایی هست

که عمق شان به اندازه یک تراش زیبا بر روی روح هست

حقی که من از این زندگی دارم

از همین طلبکاریهایم از زخم هایم هست..

عشق هم نمیتوانست

مرا اینگونه پروانه کند ..



فکر های هجوی دارم

سیب ممنوعه
انقدر ها هم ممنوعه نبود !




445:

مقدس ترین جای دنیاست اتاق هایم وقتی با نیت "تو" خلوت می کنم...

446:


عاطفه بانو ،بیشتر بنویس وقتی که حس نوشتن داری
نثـر زیـر رو بداهه نوشتم
اگـر فاخر نبـود ،به مهربانیت ببخش و عذرم رو بپذیـر ..
البته ! سروده ای هست در مفهوم نویسـه شمـا ..؛

مـرا هـر رنجی از نو می سـازد ..!
حتی به خود پیچیدن هایی که از کلافگی ندیدنت هسـت !
حتی نخوابیدن هایم در دل شـب ، از کمی خوابی و بد خوابی نیست ..
از بی خوابی هست ..

رنج و برزخ عشـق ات مرا تا پیش خدا می برد ..
بی تن عریانم ..
این درد و شکستن ها ؛آغازی هست برای رسیـدن به معشـوق ِ حقیقی
با یک فنجان عرفان..!

که پس از انتظار تو ،می نوشم ..
معجونی که به افق عالم قدس و ملکوت می کشـاند ..

دلبـرکم !
بـاور کـن ؛
این جمله را که مرا هر رنجی از نـو می سـازد ..
تو نیـز به سمت خدا پرواز کن
همیشه زمین نمان ..پرواز را یـاد بگیـر ..مثل بی بال پریدن یک انسـان ..!

امیـر/.
زمستان سـرد و برفی امسال /.
بهمن نـود و دو /.


(این جمله رو توی شعار پروفایلم نوشتم و مایه این نثـر رو از اون گـرفتـم ..)
البته ؛با بد نبودن میوه ممنوعه، موافق نیستم ( کمی فلسفی شـد :دی )



447:

از همه چی بگذریم

از یک چیز نمی توان گذشت

نمی توانی زیرش بزنی

از دستش کجا فرار خواهی کرد

وقتی درون خودت هست !!؟

بهانه تراشی نکن

بغض هایت

درد هایت

حتی تنهاییت

بستگی دار

به یک (( تو ))

باشد و نباشدش فرق می کند

.
.

آری به من مینگری

تنهایم

شکنجه گر وقت بد تا کرد

اگر دل داشتم

عاشق می شدم

اگر عاشق می شدم

زندگی را درست می کردم

زندگی که درست شد

روزگار هم بروفق مراد می شد

ولی حیف

که از اول کودکی

مرگ یک قدم جلوتر از من حرکت می کرد

اولش عزیزانم را گرفت

بعدش قلبم را

و حالا

ذره ذره من را

شکنجه ام می کند

دلیلش یک سیب هست ؟!

مگر پدرم چه گناهی کرد!؟

تاوانش را من باید بدهم !!؟

نمی دانم

448:


نوشته های شما حس خوبی دارند و همین مهر فخر انهاست همین حس خوووب



چشم

البته بد هم نبود امیر خان

تو جزییات این سناریوی از پیش طراحی شده دنیای دیگه ای بوده ;)

449:


بگير
تمام دلخوشي هاي مرا
گله اي نيست
وقتي تو بخواهي
ديوار بلند آرزو هاي من
هميشه در مقابل تو
كوتاه مي آيد
پس بگير از من
تمام اونچه را كه از تو يادگار دارم
بگذار كوتاه ترين ديوار باشم
كه راحترين راه عبورم كني
بگير و رد شو از
كابوس دل انگيز شب هاي من


92/11/23
براي هميشه
+كاش ميشد بي پروا
از همان دردي فرمود
كه تو را از پاي انداخت كاش

450:

چشــم در چشمت که می شوم
سرنوشت رویـــا رقم می خورد ؛
دلیل تمام بیخوابی هایم
سفر در تالار چشـمانت ست!

دســت در دستت که می شوم
بلنــــد ترین ساختمان ها را نشان می کنیم
و
من در پی ِ انـــکار روزهای بی " تـــو "
مرتفع تریــن بنا هـا را برای افتادن از چشمانت ، نشان کرده ام!

انتهای هر خیابان ، بوسه های دزدکی برنامه ای غیــر تکراریست
و
کروکی های فرضی از محل برخورد آرزوهــا مان
بی افسـر ؛
محکوم یک عمر جریمه ِ تنهایی می شوند!

از کابوس عـدم حضورت که بیدار می شوم
پس میگیرم خودم را از رودخانه های چشمانت
و
تنــها من لـذت این سفـر را میدانم
در عمق ِ هـر لحظه نگاهـت ..

جنـون دارم، چند هکتـــار!
تا بکارم عطــر تنت را و صادر کنم به همـــــه ِ دنیا ؛ خوشبختی ام را .
حکایت من این هست بانــــو ؛
مزرعه دار خوشبختی ها !
سپس اولین کشت گنـــدم زار موهایت ، لابلای انگشتانم .

چیزی به شروع یک سال جدید ِ باتو نمانده.
23 بهمن ماه 92
شهـرام

451:

حس میکنم
تمام گذشته ام را
میان سطل زباله ای
در انتهای نقشه شهر
جا گذاشته ام

فالگیر میفرمود
یوسفی
همان جاه
همان مقام
همان حسن

اسپندی دود کرد و رفت

میدانی
جا گذاشته ام
تمام گذشته ی خویش را
در همان اسپند فالگیر
دود کرده ام
یادم نیست کجا
کی
شب بود یا روز
که به ملاقات خدا رفتم
و مخاطب خاااصم شد

مردی بود شیک پوش ، زیبا ، ارام و متین

مردی بود مملو از تمام حس های زنانه
و پر بود از تمام تکیه گاهی های مردانه

فارغ از هم اغوشی
تصویر مردی بود جانانه !

نمیدانم کی
کجا
و چه وقت بود
که اینقدر بزرگ شدم
اما خوووب میدانم

نتیجه تمام حوا بودنم
کنار امتان این شهر

توانست مرا
اینگونه تا ملاقات خدا ببرد

وقتی خسته میشوی
از تمام اغوش های شهر
وقتی خسته میشوی
از تمام یکدنده گی هایت
از تمام ِ من بودن هایت

انگاه

سر به زیر به اغوش خدا برو

نمیدانم کی میشود
و کجا میشود
و چه موقع

تنها میدانم که میشود ..


و شدن و بودنش
تنها از روی خویشتن راه دارد ..

از روی همین زمین ..
از روی همین خویشی که هر روز
ما از خودمان دورتر میکند

عجب تراژدی غمناکیست این خلقت ! ..

غمناک ، بزرگ و کافی..!

452:

زنگ میزند...

زنگ میزند....

جیغ می شود..

گوش هایم را می گویم..

گوشواره هایم را سرزنش کردم...

ولی نه....

این من هستم که می تازم و خود را در زندگی غبار آلودم نقاشی می کنم و پیش میروم...

کاش دستی پیدا شود ......

و بر سر زندگیم کشیده شود..و غبار اون را بزداید....

کاش نوری شَود و ب_ دنبالش روم و مجبور نباشم به کشیدن....

بی وفقه میکشم و ساعت های رنگ شده ی زندگیم را مچاله میکنم....

و دور می اندازم..

گوش هایم زنگ میزند و گذر لحظه هایم را یادآور میشود...

اما من.....

بی توجه به جیغ_ لحظه هایم....

میکشم و پیش میروم و خود را در نقاشی هایم مچاله میکنم.....

/
نیلوفر
نمیدونم امروز چندمه

ولی این روزا هوس بهار کردم....

بوشو دارم میشنوم

چقد حس_ خوبی داره

/
زمستان 92

دو قدم مونده ب_ بهار جاونم

453:

سکوتم در کنار زوزه های باد !

گویی هم رنگ فریاد هست

ولی افسون شده دنیا

چرا که بید لرزان هست!

( ساقی خاموش )

454:

ساقي شده ام
كه تو را مست كنم
همين يك شب
به قد ترنم يك لبخند
ساقي شده ام
همين امشب
آغوش باز كن
من ميخواهم آبي باشم
ريخت بر آتش
كه سوزش خاطرات گذشته
نسوزاند دل رفته از دست تو را
همين امشب فقط
ميخواهم مثل خواب تو باشم
چشم هايت را ببند
قصد سقوط دارم
در نبض تو با هر نفس
ساقي شده ام
فقط همين يك شب
پس درياب
سكوت مبهم چشم هايم را


92/11/24

براي هميشه



455:

چشمها ی بسته ی آرام و فکری که عمری نخوابیده ..

رویاهای قاب شده ی قشنگ ..

صبری که گم شده

حواسی که از بلندی ِ خیالت پرتش می کنم

کفشهایی که جفت ِ رفتن هست

پنجره ای با پرده های کشیده ...

کلکسیونی ست که در من ِ دیگرم شکل گرفته

چقدر این من خسته هست و ناباور.../

456:

یه ﺑﭽﻪ ﺩ ﯾﺪﻡ ،
ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ …
ﺗو ﺩﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ ،
ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮ ،
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻦ …

457:

داشتم فكر مي كردم كه چقدر زندگيم پر شده از روزمرگي! فكرام....هميشه به يكي فكر میکنه...
عجب سرنوشت گندی دارم ...
من به شدت در اين روزها خوابم میاد و دلم ميخواهد فقط بخوابم و به چيزي فكر نکنم...
ولی یاد فردا ....اجازه خواب بهم نمیده.

میدونی فردا چه روزیه ؟روزعشق..
فقط دل من تو روز عشق اینقدر غمگینه ...
روز عشق هم بی او هم سپری خواهدشد .

..
عجیب دل تنگم .

دلم گرفته .

آسمان می خواهم .

از زمین بیزارم..

بی هیچ صدایی برایت می نوازم .

سازم را در دست می گیرم و چشمهایم را می بندم .

پلک ها را بر هم می فشارم تا نت ها را به خاطر بیاورم .

دستانم بر روی ساز می لغزند .

شور هست و غوغا .

و تمام اینها به خاطر تو .

مگر به غیر از تو کس دیگری هم هست...

موسیقی در مغزم غوغا می کند .

پاهایم به حرکت در می آیند .

توان نشستن ندارم .

می ایستم .

نه .

پرواز می کنم .

با ساز می رقصم .

رقصی همچون رقص سماع .

همانقدر آسمانی .

همانقدر پرشور .

نمی بینمت .

چشمانم هنوز بسته اند .

سرگیجه گرفته ام .

اما نمی ایستم .

تو را در خیالم مجسم می کنم .

در خیالم ، سر انگشتانم را به سویت دراز می کنم .

با دستت برخورد می کند .

و من ...

می ایستم .

ناگهان .

با چشمانی باز و خاموش .

و ...

تمام شد .

همین بود تمام رویا و شور من .

لمس یک لحظه ی تو .

پیشاپیش روز عشقت مبارک ...سحر ...

458:

سلام
برگرد
به خوبی لحظات تنهایی من
به عاشق بودن تنهایی ام
به اینکه بی داشتنت عاشقت باشم
بی بودنت دوستت داشته باشم و هرروز به تو احساسم را یاداوری کنم
به اینکه دلیل شاعری ام بودی
به اینکه منتظر همیشگی ات بودم
برگرد
به من تنها برگرد و تنهایی ام را به من برگردان
بیا و باز دلیل مطالعهسهراب هر غروب تابستان شو
بیا خیال گرمی شو در این زمستان سخت سرد

459:

قافيه باز دل من
چه كرده اي با زخم زمين
كه تازه تر شده هست
داغ تو در دفتر ذهن من
كوچ
كه از پاي در افتاد ونشست
زير باران دلتنگي هاي شاپرك
من ، آري من
من از نسل دل باختگان بي دلم
كه رسم پروانه بودن را
به هواي آدم فروخته ام
كاش كمي صبر كني
اي من_ گريخته از من
ميخواهم با تو تا من رفته باشم

براي هميشه
92/11/26

460:

نميشود
اين روزها دستان من
به اسارت واژه ها تن نميدهند
و گام هاي شكسته ام
تنها و لنگ، لنگان
برخطوط دلتنگي ها قدم ميزنند



براي هميشه
و تنها تر از هميشه
92/11/28


461:

سکوتی تلخ

میزی از درد

زخم هایی از حرف

خاطرات سوخته

روح پژمرده

و

آخرش

این

تنهایی مفرط

یکی زیر پایم را خالی کند

می خواهم به طناب بوسه بزنم

مرگ را خبر کنید

462:

عطــر زنانه میزنم!
مبادا از خاطرم بروی ..

لبـریزم از حرف هایی که ابتدایش در من هست و انتهایش میان چشــمان تو!
لبـریزم از آغوش هایی که ابتدایش در من هست و انتهایش ...
اون هم میان چشـمان تو!

یک ســال ِ جدید با تو تحویل خواهد شد
حافـــظ بزن
یا کمی قهوه .
بگذار تکلیف امسال را ، همیــــن اول روشن کنیم!
درست همین جا ، میان بازوانم!

بیخیال ِ سرهای پـُــر عقل، پیک پشت پیک بزن ..
شایـــد این بار، زمین جای سفتی نباشد زیــر پاهایت
به امید اون که
تعادلت بر هم خورد
میــان آغوشم.

به بهانه ی یک سال نو ، تحویل بگیر مــن را
از میان تمام نبــودن هایت
و
بگذار دوباره تمـام دنیایمان
میان یک گیـلاس، مشترک باشد.

" عمـو نوروز " با یک بغل هدیـه ایستاده
به رسم آخرین بوسه، مرا فرانسوی ببوس!
باشد که وقت بایستد
تا ثابــــت کنم تمام قوانین را
می شود میان آغوشت ، انکار کرد ..

این یعنـی یک تحویل نو، از الان !
و عمو نوروزی که حالا ، اولیـــن هدیه اش را دریافت کرده .

در آستانه ی اولین روز آخرین ماه سال
1392/11/30
شهــرام

463:

شما برا من عشق رو تفسیسر کنید
من موندم عشق چیه
نگاه
تپش قلب
لرزش دست
خنده
گریه های ناب
......
خدایا دلم چون کودکی دلگیر
پا به زمین می کوبد
که عمر خویش را می خواهم
روان وراحت و آرام جان
خویش را می خواهم
توان احساسم دیگر با من سخن نمی گویید
میگوینـد:شـاد بنویس
نوشتـه هایت درد دارند!
و من یاد مردی می افتـم که با کمانچـه اش،
گوشـه خیابـان شـاد میزد.....
امـا با چشمهای خیـس.
..


هانا
اول اسفند 92
وآخرین اسفند 92
پنجشنبه
دلگیرم ازش

464:

عشقی که با نگاه آغاز شود با نگاهی زیباتر از بین خواهد رفت
عشقی که با تپش قلب شکل بگیرد با کوچکترین تلنگری از هم گسسته میشود
دستانی که بنام عشق میلرزند، دلهره ست ،دلهره ی از دست دادن تمام لحظاتی که دوست داری نام عشق بر اون بگذاری..
خنده و گریه معنایی ندارد
عشق،بیرون کشیدن خاطرات با هم بودن از اعماق یک افسانست..
نگاه
تپش قلب
لرزش دست
خنده
گریه های ناب
......
همه بهانست
عشق ،افسانست ،افسانه...



تکتم اخرین روز بهمن

465:



سلام بانو اول بهش اعتقاد داشتم ولی امروز به حرف شما رسیدم

466:

عشق
همین هست که بخواهی
چه سه چرخه ِ کوچکی را
چه هکتارهـــا زمین
چه زنـی را
چه مـردی را .

عشق کـم و زیـاد ندارد
عشق ؛
یعنی هــــر چیزی که
با همه ات بخواهی!

پ.ن: اگر برخی هـــا هوس ، نگاه ها و رسیدن و نرسیدن هـا را عشق نام گذاشتند ؛
به نگـــرم ایراد در تعریف هاست و نه عشق .
واقعیـت ساز ِ افسانه ها باشید بانـــــوی عزیز

467:


سلام خدا نکنه نگاه مون احساسمون هوس باشه بخاطر رسیدن یا نرسیدن نیست به من فرمود اینا عشق نیست پس چی عشق به نظر شما؟

این آهنگ مرتضی پاشایی رو گوش دادین که میگه

عشق یعنی...
لحظه های خیلی خاص
که خدا هم فکر ماست
همه ی دنیا اینجاست
یه شروع، یه نگاه، لبمون بی صداست
عشق یعنی...
دو تا احساس بی تاب
به قشنگیه یه خواب
دو نفر توی یه قاب
یه نگاه تو چشات، دل من
تو رو خواست

468:

ســــلام هانا جان

خــُـب ،
به نگـــر من عشق همون بود که پیش تـر عنوان کردم
یعنی خواستن ،
با همه ات بخواهـی.

البتـه قطعـا منکر این نیستم که برنامه نیـــس " همه " عشق رو تجربه نمايند!
زندگی ِ مــا حاصل عقاید و تجربه های ماست ..
و این میان برای تجربه ِ برخی چیزهـا باید کمی فــرا عادی بود ، باید جسارت داشت و هوشمندانه عمل کرد ..
به همین دلیل اعتقاد دارم ، حتی اگر به زعـم دیگران افسانه باشد ..
واقعیت ساز افسانه ها باشیم بانــو .
من اونی را خواهم که همه ندارند!
اون چیزی که آسان و به راحتی دست یافتنی هست قطعا کم لذت و زودگذر هست

وگرنـه عشق
هم نگاه هست و هم تپش قلب ،
هم دستان لرزان هست و هم اشک های ناب و لبخند ..

عشق اصـلا پیچیده نیست.
قصد نصیحت ندارما ، نه در جایگاهشم و نه علاقه ای بهش دارم
ولـــی
فرصــت زندگی تقریبا خیلی کوتاهه ، زیاد سخت نگیریم به خودمون .


+ نــه متاسفانه اون ترانه رو قبلا نشنیدم
امــــا
از طرف من این ترانه رو بشنوید از | رستاک | که اخیــرا شنیدم، جالبه برام ..

معمولا کمتر ترانه ای رو توی این سبک ِ گیتاری دوس دارم

عشق همینه که اگـــه خسته بود/ خسته نشـی / باشی و درکش کنی
اگــه اذیت میشه از بوی دود / سیگار لعنتی رو ترکـش کنی / عشق مثل برفه که میشینه و خستگی در میکنه تـــا آب شه
عشق همینه که تــا اسمش میاد/ ابرا برن اون ور و آفتاب شه ...

/دانلود کن بانو/


پ.ن: شعر ترانه ی شما هم خیلی جالب بود

469:


نوشته اصلي بوسيله toktam نمايش نوشته ها

همه بهانست
عشق ،افسانست ،افسانه...



تکتم اخرین روز بهمن
عشق بهانه نیست !

افسانه نیست ..

وقتی که بشوی بزرگترین اتفاق زندگی ِ کسی..

یک حس ؛ بخشی ثابت از افکارش..

وقتی که میبینی داره در کنار همه ی اینها زندگی میکنه

وقتی که به تصورت تو مداوم به یادشی و او به تصورِ تو حس مقطعی داره

و بر عکس او مداوم و در تصور ِاو تو حس مقطعی داری ...

این اشتراک یعنی عشق...

وقتی که برنامه ِ دل میشه که مبادا بی تابیت برنامه ِ دلشو ببره ...

این همون عشقه که من شناختم...

پ.ن: وقتی عین این جمله ها رو با گوش ِ جان بشنوی و باورش کنی و بتونی تشخیص بدی که دروغه یا حرف ِ دل ...اونوقت تو هم عاشق میشی...

پ.ن2: برنامه نیست همه ی عشق ها پایان خوبی داشته باشه ..

پ.ن3: عشق رو هیچکس به جز خودت نمی تونه بشناسه

+پ.ن4: خیلی عامیانه شد ...چون عامیانه شنیده بودم ..

خواستم امانتدار خوبی باشم :)

++ پ.ن5: برای همیشه و همیشه ؛ یادم تو را فراموش ....

پنجشنبه 20 فوریه 2014 که برای من اندازه ی صد تا 14 فوریه ارزش داشت...

470:

سلام ببخشید اسپم دادم و دارم میدم

ممنونم ازتون نمیدونم تو دوراهی گیر کردم شاید عنوان کردنش اینجا خوب نباشه نمیدونم از کجا شروع کنم تو دل خودم بمونه بهتره منم تا همین صبح نظر شما رو داشتم همه اینا میتونه عشق باشه ولی الان فهمیدم عشق فقط یه کلمه هست که آدما هر کجا و هرکسی و هر چیزی رو دوست داشته باشند میگن عشق همون بانو تکتم فرمود عشق افسانه هست من دیگه نمیتونم اونو به واقعیت تبدیل کنم و بسازم

الان نمیتونم دانلود کنم شنبه سپاس

471:


بـزن در رو

...

و این یعنی عشق!


خـــدا " روزبه بمانی " رو حفظ کنه وقتی اینچنین ترانه های ازش میبینم!
شعر های او همیشه یک پله بالاتر از باقی ترانه سرایانه ..

+ راستی بی نظیـــــر بود بانو !
تقدیم به تو ..



نوشته اصلي بوسيله hanna نمايش نوشته ها
سلام ببخشید اسپم دادم و دارم میدم

ممنونم ازتون نمیدونم تو دوراهی گیر کردم شاید عنوان کردنش اینجا خوب نباشه نمیدونم از کجا شروع کنم تو دل خودم بمونه بهتره منم تا همین صبح نظر شما رو داشتم همه اینا میتونه عشق باشه ولی الان فهمیدم عشق فقط یه کلمه هست که آدما هر کجا و هرکسی و هر چیزی رو دوست داشته باشند میگن عشق همون بانو تکتم فرمود عشق افسانه هست من دیگه نمیتونم اونو به واقعیت تبدیل کنم و بسازم

الان نمیتونم دانلود کنم شنبه سپاس
اینکه مــا برداشت های بعضا نادرست خودمون رو به عشق نسبت میدیم صدالبته درسته و باهاتون موافقم ..
هــــر کجا ، هــــر کسی و هـــر چیزی عشق نیس!
بهــــر رو ، نوع نگاه ِ ما به زندگی کیفیـت و مسیــر اون رو تعیین میکنه .

نظــر حقیر و یا بقیه چندان مورد بحث نیس ،
این ارزش داره که دیدگاه هامون ناشی از حالت های مقطعی و لحظه ای و یا صرفـــا وضعیت ِ زندگی شخصی خودمون نباشه ..

+ براتــون ، برام و برای دوستان ِ فوق العاده ی هم میهنی ام عشق رو آرزو میکنم.

سپاس از شما

472:

گاهی دوست نداری حرفی بزنی و در مقابل کسانی جبهه بگیری که دوستشان داری و میدانی حسشان همانیست که میدانند و میگویند...

پ.ن
......!

پ.ن 2
برنامه هم نبود اصلا بوجود نیایند...

پ.ن 3
و این یعنی تَوَهم روزهایی که فکر میکردی عشقی هست...

پ.ن4
همین عامیانه بودنش زیبا کرد تمامش رو..

پ.ن5
تبریک میگم ....تمام لحظاتت زیبا بانوی مهربان من

+
به نظر من هر گاه شک کردی به عشق،دگر کار تمام ست تمامش سوء تفاهمی بود که برایت پیش امده
مگر عشق را میتوان شک کرد؟


473:


" پس آخر
آخر روزی بلند
رفت پایین
رفت پایین آخر
پایین از پلکان پر شیب
کرکره را پایین کشید و پایین رفت
یک راست پایین

روی صندلی گهواره ای کهنه، صندلی مادر
(...)
نشست و تاب خورد
تاب خورد
تا اون که آخر ِ کارش آمد
آخر آمد..."

474:

تو منو یادت هست؟

یادت مونده؟

من اون پیراهنه که کمک میکردی آستینش از دستم درآد راحت و بی دردسر ازتنم درمیاد...

تو اصلا به من فکر میکنی؟

من نگاهم همیشه به اونجاست که مینشستی تو اصلا سردت میشه بی من؟

من سردمه خیلی سردمه هیچی گرمم نمیکنه

تو حتی یه بار

یه بار نامه هامو خوندی؟

یا "سوختاندیشان"

475:

عشق سرابی در دل دریاست.

476:

نمیدونم از چه بگم..


گلایه دارم...

قد یه دنیا!
فکر میکنم ....فکر میکنم ....دوباره فکر میکنم ......مغزم منفجر میشه ..
بعد ميگايشانند كار نيست سركاريم والا...

قنديل بسته هست حرفاي دلم در سرماي سكوت سنگين تو!!!
اتش گرفتم چنان كه سياوش هم عبور كند گلستان نميشوم
شده ام پر از واقعيت تعزيه!!!! چه كسي ميخواهد مرا تعزيه گردان باشد
از تو به من نزديك تر تو .....از من به تو نزديك تر او....

حال چه معامله غريبي هست و ناعادلانه!!
اونها که می مانند,همیشه یک روز رفته اندتا که امروز مانده اندشاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند نمايند!!!!!
شاید برای ارزش لبخندی کوتاهشاید برای آویختن پنجره ای زیباو شاید برای خوشبختی
خوشبختی مگر چیست؟؟؟
جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو راغرق لذت ان كردم
می خواهم از سقف های بلند چراغ های بلند بیاویزم
می خواهم قشنگ ترین منحنی های دنیا را به صورت ها بنشانم
می خواهم بر دیوار های تاریک پنجره های روشن قاب کنم!!!و باز توهمي فانتزي...
ختم كلام:
احســاســـــاتم ایـــن بــــار درد نمــی نمايند نم کشیده هست انگار برای فرمودن چیزی ندارد هر چه صدایـــش می کنم ساكت هست
با هیـــچ کدام از این عابر ها کاری ندارد
شاید كه نه بيمار شده هست!!تو هیـــچ دکتری می شناسی؟
وقتی ساکـــت یک گوشه بنشیند و مزاحمتــی ایجاد نکند .....خیـــالم راحت تر هست
افکارم ورم نکرده اند گره خورده اند
گاهی فكر های زيادي هست که منتظرند نوبتــشـــان شود ولی من هیچ اولیتی برایشان ندارم
همه با هم در ســرم می پیچند و یکدفعه گره می خورند
به هر حـــال امروز یک عالــمه حـــس شيرين دارم می تـــرســـم همه را با هم بخورم مبـــادا دلم را بزند
بهتـــر هست جيره بندی شان کنم
احســـاســــاتـــم نم کشـــیـــده
می دانــــــی که چه با من كردي....


+نیست

477:

تو میگی من در گوش هم جنسانت عاشقانه ها فرمودم تا کامم را بگیرم

اما به تو عاشقانه ها فرمودم چون عاشقت هستم

عقلم میخندد و قلبم میکوبد

چه کنم با دام ِ تو؟

478:

اين روزها
بدجور دل تنگ شقايق ها شده ام
دل تنگ نفس هاي باد
تلاش بي وقفه ي آفتاب
بغض بي بهانه ي ابرهاي باردار
رايشانش گل هاي قالي
بر دار آرزوهاي زني زمين گير
دل تنگ مادر
وقتي كه مرا بلند ترانه مي كرد
دل تنگ ترك هاي نشسته بر دستان پدر
دل تنگ موج هاي گريزان از ساحل
بوسه هاي بي هواي يك عاشق
ترنم اشك هاي تو در
خوابفال حافظ
سينه ي سوخته ي قاصدك هاي خسته
دل تنگ خايشانشم
دلتنگ من
مني كه مرده است در باور من




92/12/04
براي هميشه
ميخواهم بي تو نفس ها را باخته باشم

479:

تو منو یادت هست؟
یادت مونده؟
من اون پیراهنه که کمک میکردی آستینش از دستم درآد راحت و بی دردسر ازتنم درمیاد
تو اصلا به من فکر میکنی؟
من نگاهم همیشه به اونجاست که مینشستی تو اصلا سردت میشه بی من؟
من سردمه خیلی سردمه هیچی گرمم نمیکنه
تو حتی یه بار
یه بار نامه هامو خوندی؟
یا "سوختاندیشان"

480:

تمــام فکـرم درد میکـنـد
از نبودنـت
چقــدر این روزهــا
در کنــار من جای نگــاه تو خالیــست
من
دیگر نــای ایـن همــه دلتنگــی را ندارد

ســارا
4/اسفند/ 92
18:18

481:

داستان پاپانوئلی که هــر سال زمستان را
پای ِکــاج های روشن و کادو های وسوسه انگیزش سَــر می کند
کم از عاشــــقانه های در برف مانده ی اولیـن بهمن ِبودنت نیست!

فراموش نکرده ام
دختری در من هست که هـــر صبح
خورشید را میان دستانش پنهان می کند
تـــا
مبادا آزرده خاطر سرمای زمستان باشم ..

از قول مـن
به تمام عشق های مانده در سهمگین تریــن بهمن های نبـودنت
بگـــو
حالا دیگر زمستان پشــت زمستان ، آدم برفی هایی می سازم
تک تکشان آبستن ِبودنت!

مـــادرم
هـر سال بافتنی می بافت ،
دستکش هایی به گرمی تابستان!
روحش هم خبـــر ندارد ، عاشقـانه های نشسته در بـرف ِزمستانی
گــرم شده اند ؛
با شالگردنی به رنگ و طعم عســل !

دستانم سردست
هـــر صبح ، یـاد دختری در من هست ..
جای یک خورشید میان دستانم ؛
هـــر صبح، جای دختری که دیگــر خالی نیـــــست!

چهارمین روز عبور کرده از اولیـــن بهمن ِ بودنت!
92/12/4
شهــرام

482:

دلم بهونه میخاد
بهونه باتو بودن رو

ولی افسوس می ترسم دوباره مرا پس بزنی
کاش درد قلبهایت مال من بود
که دیگر بهانه ای نداشته باشی

اون وقت میفهمیدم
عشق
یعنی گذشت
یعنی فداکاری

باتوام !
خسته ام از ته دل
خسته ام از خسته بودن
اتاق هایم و نوشته هایم
همه و همه پا به پای من فکر مینمايند

وجزیی از افکار من میشوند

بی قرارم
از مرز کسالت گذشته ام
مدتهاست من ((تو)) شده ام

و تو
بی خبر می رویی
.
.
.
.

هانا
5اسفند 92
لحظه های بیقراری
دلتنگ و آروم
11:09

483:

تو را دوباره در خواب ديده ام
دور اما كنار خود ديده ام
فكر فرار كوچه تو را جا ميگذاشت
بر بلنداي نفس هاي جاده
ره گم كرده بودم چون هميشه
درپي تو با پاي لنگ خسته تر از بغضي فرو بلعيده
هنوز با تو هستم
اما دورتر از آغوش تو
خواب من رسم پروانگي را باخت
وقت پاگذاشتن تو بر دامان عشق من
بيا بگير اين دلت
از سينه فكنديم به در
همين مهر خاموشي مرا بس
هديه بر لبان رنگ و رو رفته ام
زين پس
خط ها را جدا كن از مشق هر شب من
تو را ديگر به كلاغان قيل و قال پرست سپرده ام
انگار به عشق در بوق و كرنا
چه بسيار علاقه داري اي رفته از ياد باد
هان بيا بگير اين دلت
در مرام پرستو هانيست
اسارت داشتن قلبي كه در هواي دگريست



92/12/07
براي هميشه
براي زخم هايي كاري تر از هميشه
براي نبض هايي شكسته در بغض سينه
براي فردايي خسته از نگاه آينه
براي تو كه از .......

484:

ترس را پشت مصلحت خواهی پنهان کردی
پنداشتی که بازی با کلمات درمان درد بی اعتمادیست به همه چیز
فرار کردی
از حسی که تازه جوانه زده بود

485:



خدایا نا امیدم کردی

می دانم کسی نبوده خدایی یادت دهد ..

اما برنامه نیست با زندگی من بازی کنی

دست بردار و کمی منطقی

روزگار و این امتت ارزانی خودت

من اون مرگ و جهنمت را ترجیح می دهم

دیگر برایم تصمیم نگیر

اجرایش کن !!

486:

امـــروز خودم را آرامــ آرام ورق زدمــ

صفحــات اولم چقدر صــورتی بود

چقدر رنگ داشــت

یک لــحظه فکــر کردم نکــند من رنگین کمان زمیــنی بودم

ولی هــرچه پیش تــر رفتم

از من کــم شُد

صفــحاتم انــگآر لانه ی موریــانه ها شُده بود

این هــا مرا غــریبه می دانســتند در خودم

و مــن چقـدر عجیب شــده بودم

چقــدر.....

از خــود دفــاع هم نمیکردم

انگآر چیــزخورم کرده بودند این صــاحبانِ جدید

قــفلم را هم عوض کــرده بودند

دیگــر اجازه ی ورود هــم نداشتم

فقــط از پشتِ پنجـــره خودم رآ دیــد میــزدم

رنــگم را خــاکستری کرده بودند

رنگـــین کمانم را به آسمــان اجــاره داده بودند

بــدونِ امــضایِ من....بدونِ من ..خودم رآ خریــده بودند

تــازه فهمیدم کــلاهَم را برداشــته بودند و مــرا ب_ جیبــ خود زده بودنــد

.
.
.
خــدایا من خــواب میبینم؟

بیــدارم کُن

میــخواهَم قدرِ زندگــیم رآ بــیشتَر بدانــم

هَمــین یکبآر بیــدارم کُن

/
نیلوفــر

8 اسفند_ 92

روزهــایی ک_ بهآر بی تآب_ آمدن هست

487:

فکـــر درد دارم ، میفهمی؟!
فکر درد دارم!
خورده اند مــــرا ، از ریشه تا بالا
هرزگاهی سرک می کشم
جوانه میزنم
شاد می شوم
لبخندی
نسیم خنکی ، نوری ، دردی ، چیـزی ..
می آید و میرود در ذهن من ، شبیه پاشنه های یک کفش پاشنه بلنـــد!

بیـــدار شده ای؟
منظورم با درد هست!
بدانی و دندان هایت را بی مُـسکن، یک به یک پیش کش کنی.
/ شهـرام - 10 اسفند ماه /

____________________________________________

زیـبا بود سارا خانوم عزیـز

سخت هست فکرت درد کند
گوشه تختت تنهایی را کز کنی و شعرهای جزام گرفته را با تمــــام وجود بغل کنی ؛
نا نگران از مسری بودنشان !
من هم برخی شب ها فکر درد دارم ..

زیـــاد !

به نگرم ملموس قلم زدید ..
حس جالبی برداشت کردم و ممنــون .
بیشتر بنویسید


نوشته اصلي بوسيله snowqueen نمايش نوشته ها
امـــروز خودم را آرامــ آرام ورق زدمــ

صفحــات اولم چقدر صــورتی بود

چقدر رنگ داشــت

یک لــحظه فکــر کردم نکــند من رنگین کمان زمیــنی بودم
.
.
.
خــدایا من خــواب میبینم؟

بیــدارم کُن

میــخواهَم قدرِ زندگــیم رآ بــیشتَر بدانــم

هَمــین یکبآر بیــدارم کُن

/
نیلوفــر

8 اسفند_ 92

روزهــایی ک_ بهآر بی تآب_ آمدن هست
فوقالعـــاده بود نیلوفر خانوم !

این ورق زدن ِگذشته چنان گاهی مبهوتت می کند که کــم شوق به آینده
غرق میشوی در گذشته بی اونکه حتی شنا کردن بلد باشی ..
آینده را در گذشته زندگی میکنی و گاهی حتی دلت میخواهد جای برخی اتفاق ها را عوض کنی !

- اگـــه اون روز به مریم اینو نمی فرمودم بهتر بودا !
- این دفعه اگه فلانی اون حرف رو بهم بزنه عصبانی نمیشم ..
- کاش به جای گزینه " ب " اون اولی رو انتخاب میکردم یا اصلا کاش اون تست رو جواب نمی دادم !!
- ...

بعـــد که یکهو همه چیز خوب یا بد میشود میبینی که ای داد
این همه خوبی/بدی را تجربه نکرده ام ، پس حتما خواب هست !
بعد هم دوســـ داری بیدار شوی و ...

+ واقــعا روان و " خوش طعم " بود نوشته تان
امید وارم بیشتر و باز هــم بنویسید

488:


فصل شکار زندگی رسیده هست

مرگ در میان مخفی

زجر رسیده هست

مرگ سرگرم بازی و هوشش پریده هست

زندگی پا به فرار گذاشته هست

این میان

زخمی عمیق بر جا مانده هست

تیر از کجا رها شده

نمی دانم

زخم عمیقی بر روحم گذاشته هست

شاید مرگ هم

سرش کلاه رفته هست

489:

سلام آقا شهرام سپاسـگزارم از نظر خوبتون

مثل همیشه شعرتون خیلی زیبا و دلنشین بود، شبیه حال و هوای من بود :)

متن زیر رو هم قبلا جایی خونده بودم برام پر از مفـهوم بود، یهو یادش افتادم
دیدم همسو با پست تونه

مدتی هست فکرم درد می کند...

دکتر ها می گویند:

توده ای از حرفهای نافرموده در سر دارم...

آدم‌ها ذره ذره محو می‌‌شوند.

آرام ...

بی‌ صدا...

و تدریجی‌

همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند

بی‌ هیچ انتظار جوابی‌ ، فقط برایِ اونکه بگویند هنوز هستند

برای اونکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای اونها مهم ترینی...

همان آدم‌هایی‌ که روز ِ تولد تو یادشان نمی‌رود

همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌نمايند که تو هر روز خدا اونها را فراموش کرده ای

همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند...

همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند برای وقتی‌ که

دل‌ تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک که ناگهان از هیچ کجا پیدایشان می‌‌شود

در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌هایشان خالی‌ کنی‌

همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت ، در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و

تو هرگز نمی‌‌بینی‌ ، سینه ی سنگین از غم ِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند ...

همان آدم‌هایی‌ که اونقدر در ندیدنشان غرق شده‌ای که

نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌

همان‌هایی‌ که در خاموشی ِ غم انگیز خود

از صمیم ِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند

روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده هست...

نویسنده: ناشـناس

*************************************
یه مدت نسبتا طولانی دست و دلم به نوشتن نمیرفت، الان هرزگاهی دست به قلم می برم

این نوشته هم بی هوا به ذهنم رسید و ثبت کردم


فکر درد........بگذریم

490:

مــمنونم آقا شــهرامِ گــرامی

من همیــنطور رو هــوا و واسه خودم مینویســم

همیــنطور دلــــی

شـــمآ زیادی لطــف داشتید نســبت ب من :دی

چــون ایــنجا رو دوست دارم پس مینویســم :)


/




ایـنجا هــمان ایــستگاه همــیشگی ست...

نیــمکت هایش هــمان آهنی های_ آبی رنگِ رنــگ و رو رفته....

همـــان سقف رآ بــالای سر دارمــ

هــمان هوا را...

و آدم هــای ایستگآه هــمان هآیی هستند ک_ بودنــد...

امــا....

امـــروز...

بــدونِ تــو.....

جـــایی کنار_ من یــک مُشت خاطره مــانده از ایــستگاه دوست داشــتنیمان

همــه ی یآدگآری هآی ایـــستگاه جــمع شُده اند کنــار من و نبودن_ تو....

و مرا ب_ تنهــایی مخاطب_ خــود کرده اند.....

می گــویند: منتـــظر_ رفتــنند...

میگویــند پس کــی اتوبوس میاید...

چــقدر دیــر کرده اســت...

خســته شده ایم از بودنــت...

و مــن در خــود بــا نبودنــت سُخن میگــویم...

چقــدر ایــن خاطرات بی رحــم شده اند...

مگــر تو این هــآ را به مــن نبخــشیده بودی؟

مــگر نفرمودی خــاطراتمان برای_ تو؟

مــگر نفرموده بودم مــن بــا داروهــایی ک_ برایم تجــویز کرده ای زنــده ام؟

حــال می خــواهند مرا ترک نمايند...

مـــرا ببین...

بعــد از تو...

چقــدر دروغــگو شده ام!!

تــو تمام_ اکــسیژن های ایستگــاه را به هــمه بخشیدی جــُز من

و من حــآل سَم نفــس میکشم...

ایــن خاطرات نمی دانند ســوار نشــده قــاتل میشوند...

من از تــمامِ تو همین هــا را داشتم..

بــروند ، میرومــــ


/

نیلوفر

10 اسفند 92

491:

عجب معرکه ایست امشب
شب دل کندن من از تو
نه اشکی مانده برای گریستن
نه آغوشی پناه دلتنگی من هست
مرا با تنهایی الفتی هست دیرینه
تو می دانی
مخلص کلام
به حرمت روزهای خوش با هم بودمان در عین دوری
به حرمت لحظه خواستن بودن هم
به احترام لرزش وجودم هنگام دیدنت
به یاد فرمودن و شنیدن اولین دوستت دارم
تو را
خود عاشقم را
لحظات یکی بودنمان را
به خاطره
به آسمان و
به دریا می سپارم...


492:

مثل مسابقه حبس نفس می مونه
بی تو زندگی کردن
تا کی دوام میارم
نمی دونم

493:

خسته ام از روزگار سخت و دور
خسته ام از درد و رنج بوق و دود
خسته از ادم نما های جهان
از همان با ادعاهای جوان
خسته از هر لحظه و هر عشق ناب
ای جهان بس کن یک کم ارامش بیار

پرستو .ن


494:

از شــــهر صداهاي بـَـدي مي‌آيد

تـــرديد كـــــنار گُنـــــبدي مي‌آيد

ديـگر صـد وده اثـــر ندارد اينجا

خالي ز نــود، فقط صــدي مي‌آيد

(ساقی خاموش)

495:

سهمت به من میــرسد که ؛ ..
اونوقت که در کنج قلبــم بی کسی ام را کـز کرده ام
احساسات لکنت گرفته ام را بغل می کنم ، منی که جرات هنگامه ی تنهایی ات را ندارم.

خودم را در آیینه ی هیــچ اتاقی به جا نمی آورم
مـــدام وکیل پایه یکم نا پایگی هایت هستم ،
چنان از معـصومیت خاطرات ام با تو ، دفاع می کنم که تنهاییم به وجد می آید!!
چه هیـئت منصفه ی بی انصافی هستند چشمانت
که در هر تجدید نظر ، رای به تنهاییم می دهند!

باشــــد!
خیالت رسیده تن به این چوبه ها می دهم؟
زهـی ..
ایستاده ام تا تکلیف این همه شعر های نفروخته به امتکان چشمانت را خودت روشن کنی
یا اون که
استقامت کنی تا از سر شوربختی ، قرنطینه ی این شاعر را رای به انفـــرادی آغوشت دهند!

خیالت تخت!
به قدر تمام تنهایی هایم شعــر برای نسرودن دارم
که
مبادا رهــگذری را به " حقیقت عشق " مبتلا کنم.

دوازدهمین روز از دوازدهمین ماه سال
1392
شهــرام

496:

حقیقتی ست انکار ناشدنی ...

احساسی که در وسع ضرباهنگ واژه ها نمیگنجد...

چشم در چشم که شویم

فاصله اش میدان جذبه ای خواهد شد

به مانند ِ میدان مغتاطیسی !

جاذبه متقابل دو قطب ِ نگاه که

منجر به جمع آمدن ِ آرامش ِ من و تو ...

در امتداد خطوط این میدان خواهد شد...

این تلاقی ...نقطه ی پایان دنیاست بی شک ...
!

12/12/92

497:

از همان روز
لحظه ای را درونم حبس کرده ام
به زنجیر هست
تمام شب نشینی هایمان
منتظر هیچ چیز نیستم
تنها تو بمان

اولین و تنها مرد زندگی من
حقیقت همه عرفان های روی زمین
حقیقت قلب کوچک من
داستان همان خضر و موسی

تو همه ی وحی هستی

تو که نباشی
نبودنی هست میان افکارم
که پریشان میکند تمام هوش و حواسم را..
که شعر هم نمی اید میان انگشتانم
و تو نیستی ..

اینجایش که میرسد
حس و حواسم
تمام شعرم
غم میشود..

پیرمرد خوش تیپ من
بوسه ای میخواهم
بر رو تمام کلمات افکارم
بیا و معجزه کن
سقف این وهم را فرو بریز
تمام هستیم به اوج میرود

اسمان من
امشب پر از همان صدای پیرمردیست
که میبرد شعر وشور و حال مرا
ببخش خدا
صدای او و فرشتگان
نمیگذارند نماز بگذارم..

دلم واسه پدربزرگم تنگ شده
خدا بیامرزش
کلاس پنجم بودم فوت شد..

چشمه معرفت بود

498:

حرف هایم نافرموده بماند بهتر هست

دیشب به دیوار فرمودم

ترک خورد

سیگار روشن نشده خاکستر شد

آسمان ابری شد

ماه هم مات شد

جغد هم دیگر به این خانه باز نگشست

گلدون اتاق هم خشک

آینه ترک خورد

خانه عذا دار شد ..

دیگر حرفی نمیزنم

سکوتم گویای همه چی هست

معنیش کن

سوختنم را ببین

بی صدا ..

499:

آغوش باز كن دريا
ميخواهم در ميان موج هاي
پريشانت غرق شوم
دور شوم ، گم شوم
خسته از اين همه دلتنگي
ميخواهم رسته از خواب مست شب آهنگ شوم
باز كن آغوش دريا
اين منم ، من
ميم و نوني جدا از روزگار
پيوسته در فكر فرار
نشسته بر مزار آرزو ها
باز كن آغوش دريا
ميخواهم در تو حل شوم
آبي ريخت بر داغ تن شوم
باز كن آغوش
كوچ سهم نيست درياااااااااااااا


+ خسته از همه چيز ، همه كس
ساحل آرام رودسر

بـزن در رو


500:

ازمــیان_ تــمام_ منحــنی دنیــا زیــباترینش لبــخند توست

لــبخند تو مــرا عــاشق میکند

لبــخندت مــرا میــدوزد ب_ ایــن دنیا..

تــا باشــم و هــر روزببینمت

وقـتی تو آمــدی

وقــتی ب_ ایــن زمیــن خــاکستری پــا نهادی

رنــگها را بــا خود آوردی

همــه ی_ سبــز هاو آبی های_دنیــا از اون_توست

تــو آبی_ دریا را ب_ من بخــشیدی

تــو مــرا سبــز_ سبز میبری ب_ همــه ی دشــت های دلت

تــو ب_ تــمام_ بی رنگی هآیم رنــگ پآشیدی

مــرا بردی ب_ دخــترانگی هــایم ب_ همــراه_ شــاهزاده ی_ اسب ســوار

تــو آمدی و من هــر چ_ داشتــم ب_تو فروخــتم

در مــن شورش کــردی و مــرا دست بسته اسیر کردی

ایــن اســارت شیرینتــرین اسارت_ تــاریخ هست..

مــــــن آمـــــــدنت رآ دوســـــــت دارمـــــ

نیــلوفر

14اسفــند_ 92

501:

زندگی را درون قهوه ام می ریزم

یک فنجان تلخ ..



باز هم روز شروع می شود

پشت هم ثانیه به ثانیه زندگی را سر می کشم

عجیب زهرماری شده ام

خنده ام

زهری شده هست

به هر کس که نیش خندی میزنم

پایش لنگ می شود

دستانش لرزان

روزش سیاه

خدایا کمی شیرینی لطفا

به روزگارات بگو تلخی من با غرورم بهم ریخته

هم خودش و هم زندگی را برایش جهنم می کنم

این بار خودم

در همین حوالی

با بی عدالتیت

قیامت پرپا می کنم

502:

بـزن در رو

قحطی زده عشق توام
هلال احمر دستانت را بگو
کمی مهربانی
برایم بفرستند...

503:

بـزن در رواین روزها نه میلم به نوشتن می کشد،
نه کلماتی برای سرهم کردن خطوطی نا متقارن در ذهن دارم.
این روزها عجیب مانند دیگران شده ام.
اصلا چرا دور برویم ؟!
شده ام لنگه ی خودت...
بی خود و بی جهت
ترسو و بی رغبت
هیچ ناراحت نیستم.
کیست که بخواهد برای دو خط شعر جان دهد؟!!!
این منم که دنیایی را در انحصار کاغذ و قلم کشیده ام
و گویا با نوشتن هر کلمه ،
از شعف بال در می آورم
یا گاهی اونقدر به پای چند ورق خشک اشک می ریزم،
که می بینم تمام خطوطم در هم رفته اند
این منم که دنیا را با مشتی واژه اشتباه گرفته ام.
اصلا بگذار من هم ننویسم...
چیزی تغییر نخواهد کرد !
نه کسی خواهد گریست،
نه کسی رویایش را گم خواهد کرد.
همه چیز در حیطه ی نظم و ثبات برنامه خواهد گرفت
و حتی کاغذها بیهوده پر نخواهند شد
همین دفتر ها را می گویم
که اگر من نمی خریدمشان شاید یک انسانی اونرا می گرفت
و روی تمامش مشق می کرد
تا یک روز با همین ها ،
رییسی،دکتری،مهندسی چیزی شود ...
ای کاش حق کسی را نگرفته باشم
ای کاش نگویند بیهوده کاری می کنی
ای کاش مرا ببخشند که در پس این صفحه ها،

به جای فرمول های ریاضی،
این واژه های عبوس و کج و معوج را نوشته ام...
این روزها سعی می کنم به یاد نیاورم که روزی از عشق شعر می فرموده ام...
و خودم را در جلد قلم فرو نمی کنم تا واژه متولد کنم...
این روزها سعی می کنم معمول و بی دغدغه باشم.
دراز بکشم و ستاره هایم را بشمارم.
بخوابم زیر سقف اتاقم و به نور مهتابی نگاه کنم...
اونگاه کم کم خنده ای از سر بی حوصلگی گوشه ی لبم بنشیند...
و آرام آهنگی گوش کنم
بخوابم تا فردااا
فردا با ساعت بیدار شوم
کار کنم
غذا بخورم
پوشش عوض کنم
تا شب برسد
شب هم تا اراده کردم،
خوابم ببرد ...
و باز فردا و فرداهاااا...
اصلا بگذار من این اسم را از روی خود بردارم
بگذار فکر کنیم هیچ روزی شعری از من نخوانده ایم
پس روزها خواهند گذشت
بی هیچ تفاوتی !
همچون سالهای آسودگی !...

504:

روزگـارم این هست
شعر هایم را کادو پیچ کرده
سمت آغوشت حواله می کنم
یک دنیا بی کسی را چنان بغل کرده ام که گویی ، سخـت درگیر نرفتنش هستم !

نگاه سَـر خورده از ندیدنت را ، از میان شعر هایم بالا می کشم
تا نشت نکند
تمــــام غُصه هایم میان لحظه هایت.

میان سکوت بلنــدت ، یک وجب خاطره باز کن ؛
بگذار بغــض تلنـبار شده ی دلت
بـدخیم تر از فکر نبودنت نبــاشد
که
مبـــادا همچون من که الفبای مردانگی را
میان اشک های هرگـــز نیامده ام
و
سیگارهای هرگـــز نکشیده ام
مدفون کرده ام ؛
سرخی گونه هایت ، پاپیچ دل نبستنی هایت شونـد!
که مبـــادا ..

روزهای پایانی سال 1392
19م اسفند ماه
شهــرام

505:

مثل ِیک روسری ِساتن ِکرم رنگ با گلهای ریز دربــآد..
زیبـآ..خواستنــی..نداشتنــی ...
darksecret


506:

مشتي خاطره ي گنگ و مبهم شده ام
ميان ذهن خاموش خايشانش
درگير نبودنم
فكر پريدن
به مقصد نرسيد هرگز پاي رفتن من
از اين تن
كوچ سهم من بود افسوس
كه زنجير زمين بست
پر پروازم را به آرزوهاي قلب خايشانش
بگذار و بگذر اي خود من
از اين تقدير ناگزير بر
پيشاني نوشت من
آه خداي من
باز كن آغوش من همان عبد گناهكارم
مي بخشايي مرا آيا تو هرگز ؟
مگو با من كه دير رسيده ام
بر درگاه غفو و بخشش ت
آه معبود من
باور كن ساده نيست باتو بودن و از خود گذشتن
من كه شاگرد نفس خايشانش بوده ام
و تو را از دور تنها لبخندي زده ام
مي بخشايي آيا هر گز مرا ؟
درد غريبيست
همان زخمي كه در من ريشه دوانده بر قامتم
مي نوشد از جام وجود من بيچاره ي مست
كه پوسيده شود تمام تار و پودم
آه خالق من
آغوش باز كن
خسته ام من
خسته از خايشانشم و در گير فكر خاموش خايشانش
راه رهاييم تايشاني
باز كن آغوش
خداي من



براي هميشه
براي معبودي هميشه
براي سكوتي ترك برداشته
براي قلبي از سينه رميده
براي خايشانشي كه مهر خاموشي گزيده
براي من ، براي تمام باورهاي خسته ام

92/12/20

507:

ازراه ورسم زندگی ات چه بگویم که شیوه ی امام ومولایت رادرپیش گرفتی واونقدرساده زیستی که تمام اسباب زندگیت

پشت یک وانت جامیگرفت وتودرجهـــــــــــاد...

508:

سلام
+
دست نوشته های من ...
>>وقتی به دستهاي خودم نگاه مي كنم
كه از سپيده تا غروب
هزار كاغذ سپيد را سياه مي كند
هزار لحظه عزيز را تباه مي كند
مرا فريب مي دهد، خواننده را فريب مي دهد، گناه مي كند....


اما دست نوشته های شما ...
>>>و اما ....لذت خوندن دست نوشته هاتون به وقتيه كه جوهرش خشك نشده باشه.

تازه پستتون ارسال کرده باشید.

همون طوري كه نون را بايد داغ داغ به دهان ببرم.گيرم كه ممكنه دهنم بسوزه...خواننده را فریب نمیده ...انگشت به دهن میکند...دهن سوز هستش

+
فوق العادس
+

همیشه پستاتون دیر میبینم

509:


بازهم مرا در آغوش ميكشي
و زير لب نجوا ميكني
تو همه ي نفس هاي مني

و اما من
از درد چون ماري زخمي
به خود مي پيچم
پشت پنجره ي چشمانم
اشك ها
اين سوزش هاي بي گناه
منتظر باريدنند بي هوا

بغض اين راه بند بي انصاف گلو
هست مرا در خود مي فشارد
قصد جان مرا ، گايشانا در سر دارد

و من با تمام زخم هايي تازه تر شده ام
با تنها تواني كه مانده بر جاي من
لب مي جنبانم

من
همه ي نفس هاي تو ؟

چگونه ميشود كه نفس هاي مرا بريده باشي
كه نفس هايت جاري باشد ؟؟؟؟؟؟؟

چگونه باور كنم
درد ها را
يا اين عاشقانه هاي بي هوا را

نه ، نه
بگذار با زخم هاي خود مرد باشم
بي تو و براي هميشه


آخرين دوشنبه سال 92
براي هميشه


76 out of 100 based on 56 user ratings 856 reviews

@