عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی


عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی



عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی

رهبر انقلاب همزمان با ایام ولادت حضرت عیسی علیه‌السلام در منزل خانواده‌ی شهید آشوری «روبرت لازار» حضور یافتند.
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی






آنجلینا جولی و جان کری در ضیافت افطار / تصاویر

1:

دیشب برنامه شو دیدم الهی من فداتون بشم آقا که اینقدر مهربون هستید خدا نگه دارتون باشه آقا
وقتی مادر شهید درخواست کرده بودن و فرموده بودن که من رو ببرید پیش رهبر یا رهبر رو بیارید خونه ما
آقا خودشون اومدن خیلی برنامه قشنگی بود چه زندگی ساده ای داشتن یه خونه کوچیک و نقلی



تصاویر/غذا‌خوردن غیررسمی سیاستمداران جهان

2:

رحمت و سلام الهی بر این رهبر متواضع و فروتن باد ................

اللهم احفظ قائدنا الخامنئی و وفقه لتحکیم کتابک و سنت نبیک صلی الله علیه و اله


جوانان انگلیسی: رای من کجاست؟+عکس

3:

زنده باد مسیحیان ایران


رژه مینی ماینرها در تهران

4:

روایت دیدار رهبر انقلاب با خانواده‌ شهید آشوری «روبرت لازار»
مسیحیان ایران از انقلاب و جنگ سربلند بیرون آمدند

آقا می‌گویند: «ما به مسلمان‌ها قراون هدیه می‌دهیم.


تصاویر : کمپ ترک اعتیاد بانوان
اگر می‌توانستم یک انجیل خوب پیدا کنم، می‌آوردم.


بارگاه ملکوتی امام علی‌ (ع) در سال 1369
این انجیل‌های الان، عموماً روایت هستند نه کلام وحی.


عکس نوشته های من (مذهبی)
البته یوحنا، لوقا، پتروس و...


تصاویر/مراسم ختم سربازان شهید
بزرگان مسیحیت هستند که بعضاً هم شهید شدند.»
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحیبه نقل مشرق، روایت دیدار رهبر انقلاب اسلامی با خانواده‌ی شهید آشوری «روبرت لازار» را منتشر کرد که متن اون را در ادامه می‌خوانید.

*****
«حاج خانم! من یه معذرت‌خواهی به شما بدهکارم.

کسی که قراره چند دقیقه دیگه تشریف بیارند منزل شما، آقای خامنه‌ای هستند...» جمله تمام نشده که اشک مادر جاری می‌شود.

برادرها اما هنوز موقعيت می‌خواهند که باور نمايند؛ موقعيتی در حد چند ثانیه.

بغض آلفرد و آلبرت هم با اولین کلماتی که از دهانشان خارج می‌شود، می‌شکند...
تعجب‌شان تعجبی ندارد؛ تعجب‌شان به اندازه‌ تعجب خود ماست، وقتی وارد شدیم و دیدیم روی دیوار منزل یک مسیحی، فقط دو قاب عکس هست، یکی قاب عکس شهید روبرت لازار و دیگری قاب عکس امام و رهبری؛ دو قاب عکس رنگ و رو رفته‌ی قدیمی.
ساعت 6:30 شب هست و فقط مادر و دو برادر شهید در منزل هستند.

عروس‌ها و نوه‌ها رفته‌اند به کلیسا برای مراسم شب تولد عیسی مسیح علیه‌السلام.

مادر که تا چند دقیقه پیش مدام اصرار می‌کرد ما از میوه و شیرینی و آجیل شب عیدشان بخوریم، حالا اصرارش بیشتر شده.

خیالش را با یک جمله راحت می‌کنیم: «شما استقامت کنید آقا بیایند و بروند.

کل میز را برایتان خالی می‌کنیم.» لبخندی می‌آید روی لب‌هایش و می‌رود می‌نشیند روی مبل، کنار کاج کوچک مصنوعی.

خانه خیلی کوچک هست و مادر نگران اینکه بالاترین مقام مملکت برنامه هست وارد چنین منزل کوچکی شود.

مسئولان برنامه اما سعی می‌نمايند دلداری‌اش دهند که چیز مهمی نیست؛ اجازه گرفته‌اند و دارند مبل‌ها و میز ناهارخوری را جابه‌جا می‌نمايند تا چند متر فضا باز شود.

برادرهای شهید هم کنار مادر می‌نشینند.
آلفرد سر صحبت را باز می‌کند: «سال 75 بود.

داشتم از کاشان می‌اومدم شهرستان تهران که تصادف کردم.

مدارکم رو بردن قم.

رفتم قم، فرمودن افسر مربوطه رفته جمکران.

ماه رمضان بود.

دو راه داشتم.

یا ول کنم بیام شهرستان تهران و چند روز بعد دوباره برگردم یا برم جمکران.

با خودم فرمودم این همه مدت تو این مسیر رفت‌وآمد کردم، تا حالا جمکران نرفتم.

برم اونجا.

شب چهارشنبه بود و ماه رمضان.

جمکران غلغله بود.

فرمودم یا صاحب‌الوقت! خبر برادرم رو برام بیار؛ زنده یا شهید.

من که صاحب‌الوقت رو نمی‌شناختم.

اما دیدم همه‌ی امت دارند دعا می‌نمايند، به دلم افتاد برای برادر مفقودالاثرم دعا کنم.

همون موقع بود که یه نفر اومد یه کاسه آش تعارف کرد.

یه نفر هم یه تیکه نون بهم داد.

خلاصه، کارم با افسر تموم شد و اومدم تهران.

چهارشنبه شهرستان تهران بودم.

پنجشنبه بود که از معراج خبر آوردند برادرم برگشته و فردا با 1000 شهید تشییع میشه.

فرداش روز قدس بود.

مادرم از هیچی خبر نداشت.

به دلش الهام شده بود.

رفته بود نماز جمعه برای تشییع.

غوغایی بود اون روز.

هیچ تشییعی این‌جوری نشده بود.

کلی از هم‌محلی‌های مسلمون اومده بودن تشییع جنازه‌ی برادرم.

تو همین کلیسای مارگیوگیز جمع شده بودند و سینه می‌زدند و می‌فرمودند: حضرت عیسی مسیح، صاحب عزاست امروز...»


یکی از مسئولان جلو می‌آید و می‌گوید: «حاج‌خانم! یادتونه سال 86 فرموده بودید می‌خوام رهبر رو ببینم؟ حالا آقا میان منزلتون...» مادر که انگار اصلا حواسش به حرف‌های پسرش نیست، از لقب «حاج خانم» هم که مدام تکرار می‌شود تعجب نمی‌کند.

توی حال و هوای خودش هست.

می‌گوید: «به همه فرمودم کاش می‌شد آقا بیان دیدن ما.

یا ما بریم دیدن ایشون.» آلفرد می‌رود و یک روزنامه‌‌ی قدیمی را می‌آورد.

«همشهری محله، منطقه‌ی یازده، 12دی86» یک نیم‌صفحه با مادر شهید مصاحبه شده و در یک کادر هم نوشته: «مادر طی دیدارهای مکرری که با مسئولان بنیاد شهید داشته، از اونها خواسته تا امکان ملاقات با رهبر را فراهم نمايند، ولی بی‌جواب مانده‌است.

دلش می‌خواهد رهبر را ببیند و انتظارش این هست که این امر محقق شود.»
ساعت از 7 گذشته.

مادر رشته‌ی صحبت را دست می‌گیرد: «وقتی راهیان نور رفتم، محل شهادت پسرم نرفتم.

خیلی دور بود.

چه فرقی داره، همه‌ی شهیدان بچه‌های من هستن.

پسرم رو تو آرامستان اقلیت‌های دینی تو جاده‌ی ساوه دفن کردیم.

مرتب سر می‌زنم بهش.

دو روز پیش هم اونجا بودیم.

عید پاک هم می‌ریم.

تو دهه‌ی فجر هم یه روز برای غبارروبی می‌ریم...»
توی همین صحبت‌هاست که رهبر انقلاب می‌رسند.

مادر به هستقبال می‌رود.

پسرها جلو می‌روند و عرض ادب می‌نمايند.

مادر می‌گوید: «درود بر شما.

درود بر همه‌ی ملت ایران.» رهبر می‌گویند: «خدا شما را حفظ کند» و مادر جواب می‌دهد: «در سایه‌ی شما.» و آقا دعا می‌نمايند: «خدا فرزندتان را با اولیایش محشور کند.» همه می‌نشینند و مادر می‌گوید: «کلبه‌ی کوچکم پر شد.

خیلی خوشحال شدم شما تشریف آوردید...» بغض نمی‌گذارد حرفش را ادامه دهد.

لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «به همه می‌فرمودم.

رهبر مال من هم هست.

مگه فقط برای مسلمون‌هاست؟ برای همه هست.»
رهبر انقلاب عذرخواهی می‌نمايند از اینکه دیر آمده‌اند و ابراز خوشحالی از این که در شب عید آشوری‌ها این دیدار انجام شده.

طبق معمول از شهید می‌پرسند.

آلفرد جواب می‌دهد: «چند روز مونده بود سربازیش تموم شه.

اما قبول نکرده بود برگرده.

سپس قطعنامه شهید شد.

اول فرمودند اسیر شده.

بعدها که رفتیم خونه‌ی هم‌رزمش، می‌فرمود تا لحظه‌ی آخر پشت تیربار بود.

هرچی فرمودم بریم عقب، نیومد.

تا این که یه خمپاره خورد به سنگرمون و زخمی شد.

اسیرمون کردند.

فرمودند بقیه کجان، فرمودیم کسی نمونده.

با قنداق تفنگ زدند توی سرم و بیهوش شدم.

در بعقوبه به هوش اومدم.

پرسیدم کسی هم با من آوردین، فرمودن نه.» و این، قصه‌ی آغاز 8 سال بی‌خبری مادر از جوان 22 ساله‌اش بود.
آقا می‌گویند اینها مایه‌ی افتخار هست.

نه فقط برای خانواده‌ی شهید، بلکه برای کل کشور.

اشاره می‌نمايند به امنیت کشور که ناشی از همین مجاهدت‌هاست.

بعد در حالی که به مادر اشاره می‌نمايند می‌گویند: اینها را همه می‌دانند اما نکته‌ی مهم این هست که: «پشت این مجاهدت، مجاهدت این خانم هست.

این روحیه خیلی باارزش هست.

یک‌وقت یک‌نفر انقدر بی‌تابی می‌کند که مانع بقیه می‌شود که کار او را دنبال نمايند.

اما رضایت مادر و پدر و بعد هم استقامت او این فضا را ایجاد می‌کند.

هرجا می‌روم، غالباً مادرها روحیه‌شان بهتر از پدرهاست.

ما مردها نمی‌توانیم احساسات مادران را درک کنیم.

مردها هم فرزندشان را دوست دارند اما مادر فرق می‌کند.» آلفرد حرف‌های رهبر را تأیید می‌کند: «من رفتم معراج، جنازه رو که دیدم، شناختم.

آخه برادرم خیلی درشت بود.

از هستخوناش شناختم.

اما فرمودند باید مادرش بیاد تأیید کنه.» مادر از خاطراتش بیرون می‌آید: «پسرم قهرمان بود.»

5:

رهبر انقلاب دوباره رشته‌ی سخن را دست می‌گیرند: «اقلیت مسیحی، هم ارامنه و هم آشوری، سربلند بیرون آمد در انقلاب و جنگ.

به‌عنوان یک ایرانی وفادار عاقل بصیر شجاع.» مادر که کم‌کم از بهت اول جلسه درآمده می‌گوید: «در کرمانشاه، کنفرانس خبری گذاشتند.

فرمودم من بلد نیستم خوب فارسی حرف بزنم.

فرمودند اشکال ندارد.

از همه هم بهتر حرف زدم.

فرمودم مسلمان و مسیحی باید دست در دست هم بدهیم و ایران را بسازیم.

فرمودم اسلحه بدهید بروم بجنگم.» آقا نگاهی می‌اندازند و می‌گویند: «اگر می‌دادند، می‌رفت‌ ها! روحیه‌شون قوی هست...» صدای خنده، یخ جلسه را آب می‌کند.

مادر ادامه می‌دهد: «از خدا می‌خواستم روزی ببینم صدام رو...» اونقدر مهربان هست که حتی دلش نمی‌آید فعل جمله را بگوید.

لحظه‌ای مکث می‌کند و با بغض می‌گوید: «دیدم.

راحت شدم.» نمی‌گذارد اشکش بریزد.

ادامه می‌دهد: «چون ما اهل جنگ نبودیم که.

آمدند این کارها رو کردند...» رهبر حرف‌های مادر را تأیید می‌نمايند: «اینهای دیگر هم همین‌جوری می‌شوند.

حاضر نیستند هستقلال ما را تحمل نمايند.»
مادر به زبان آشوری چیزی به پسر می‌گوید و آلفرد با شک و تردید از رهبر می‌پرسد: «کیک خانگی می‌خورید؟» آقا که موافقت می‌نمايند، گل از گل مادر می‌شکفد.

معلوم هست دستپخت خودش هست.

با خوشحالی به رهبر می‌گوید: «من می‌گویم یک کار بدهید به من که بروم برای مملکت خدمت کنم.» آقا با روی باز می‌گویند: «همین حرف شما، کار بزرگی هست.

یکی از کارهای انبیا «تبیین» بود.

خیلی از امت، راه را کج می‌روند، چون نمی‌دانند.

اگر بیان وجود داشت، راه روشن می‌شود.

همین خصوصیت این خانم و فرمودن این حرف‌ها کار بزرگی هست.

خانم‌ها در جنگ کارهای بزرگی کردند.

جبهه رفتند، پرستاری کردند، اما بیان از همه مهم‌تر هست.

همین حرف زدن شما، چه در کلیسا و چه بیرون، و ابراز این روحیه کار خیلی مهمی هست.

ان‌شاءالله خدا به شما طول عمر بدهد و همین روحیه را حفظ کنید.»
رهبر تکه کیکی می‌خورند و به اطرافیان می‌گویند: «خیلی کیک خوشمزه‌ای هست، شماها نمی‌خورید؟» مادر و دو فرزند با هم می‌گویند «نوش جان» سینی کیک می‌رود بین همراهان و دیگر برنمی‌گردد.

مادر می‌گوید: «میوه هم باید بخورید.

آجیل هم باید بخورید.» بعد، خجالت‌زده می‌گوید: «خانه‌ام کوچک هست...» آقا نمی‌گذارند شرمندگی‌اش ادامه پیدا کند: «دل باید بزرگ باشد.

وقتی انسان هدف داشته باشد، هرجا باشد خوب هست.

هرکجا تو با منی من خوش‌دلم/ ار بود در کنج چاهی منزلم.»
روزنامه‌ی مصاحبه‌ی مادر را به رهبر می‌دهند.

نگاهی می‌اندازند و می‌گویند برای چه تاریخی هست؟ سال 86 را که می‌شنوند، با حسرت می‌گویند: «چرا اونقدر قدیمی؟ کاش زودتر می‌آمدیم.

شما می‌آمدید یا من می‌آمدم.»
عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی
حرف‌ها می‌رسد به وضعیت مسیحیان ایران.

آلفرد می‌گوید از بعد انقلاب، موضوع دین پررنگ شده و حالا حتی اسقف آشوری‌ها ایرانی هست در حالی که قبلاً از عراق می‌آمده.

اسقف ارمنی‌ها هم که از لبنان می‌آید.

رهبر انقلاب به یاد اسقف فقید ارامنه، آراک مانوکیان می‌افتند که از اول انقلاب با امام خمینی رحمه‌الله همراه بود.

بعد هم کمی درباره‌ی آشوری‌ها صحبت می‌نمايند که به اعتقاد خودشان، قدیمی‌ترین مسیحی‌ها سپس مسیحیان فلسطین (زادگاه حضرت عیسی علیه‌السلام) هستند.

بحث به زبان آشوری و نزدیکی اون به عربی و عبری و حتی فارسی می‌کشد.

آلفرد، میوه و آجیل روی میز را کنار می‌زند و پارچه‌ی سوزن‌دوزی روی میز را نشان می‌دهد که به زبان آرامی روی اون نوشته شده: «ایدوخون هو بریخا» و می‌گوید یعنی «عید شما مبارک» آقا هم همین را به‌عنوان نشانه‌ی شباهت زبانی می‌گیرند که «ایدوخون» به کلمه‌ی «عید» نزدیک هست و «بریخا» از جنس «برکت» هست.
وقت خداحافظی هست و رهبر انقلاب هدیه‌ای به مادر شهید می‌دهند و می‌گویند: «ان‌شاءالله عیدتان مبارک باشد.

شب خوبی بود.» مادر و فرزندان با هم می‌گویند: «برای ما که خیلی به‌یاد ماندنی بود.» آقا می‌گویند: «ما به مسلمان‌ها قراون هدیه می‌دهیم.

اگر می‌توانستم یک انجیل خوب پیدا کنم، می‌آوردم.

این انجیل‌های الان، عموماً روایت هستند نه کلام وحی.

البته یوحنا، لوقا، پتروس و...

بزرگان مسیحیت هستند که بعضاً هم شهید شدند.

اینها مسیحیت را به ایران و روم و...

بردند.

وگرنه مسیحیت برای شرق هست.

توی اونها پیغمبر و نایب پیغمبر هم بوده.

حواریون جزء بزرگان دین هستند.

در اسلام هرکس عصمت حضرت مسیح و حضرت مریم را منکر شود، از اسلام خارج هست.

احترام ما به مسیحیت این‌گونه هست.

انجیل هم مثل قراون و تورات از آسمان آمده.

اما انجیل‌های فعلی، اینهایی که من خواندم، روایت هست نه اون چیزی که از آسمان نازل شده.

اگر اون را گیر می‌آوردیم، روی چشم‌مان می‌گذاشتیم.»
آلبرت که تقریباً در تمام جلسه ساکت و سربه‌زیر بوده، حالا که می‌بیند رهبر انقلاب در حال خداحافظی هستند، می‌گوید: «دکتر احمدی‌نژاد آمده بود منزل ما.

فرمود چه چیزی لازم دارید؟ فرمودم فقط سلامتی رهبر.

همین که شما آمدید اینجا، برای ما یک دنیا ارزش دارد.» رهبر انقلاب جواب می‌دهند: «این روحیه‌های وفاداری خیلی ارزش دارد.

بعضی‌ها فقط نگاه مادی دارند و فقط پول را می‌شناسند.

اما اینها معنویات هست.»
آقا طبق معمول اجازه‌ی مرخصی می‌گیرند.

می‌ایستند و قبل از رفتن، به پسرها و نوه‌ها هم هدایایی می‌دهند که به پدرها برسانند.

یکی از همراهان آرام می‌گوید: «خواهر شهید هم ارومیه هست.» رهبر هدیه‌ای هم به مادر می‌دهند تا به دست دخترش برساند.

بعد هم خداحافظی می‌نمايند و می‌روند برای دیدار با خانواده‌ی شهید مسیحی بعدی.
داریم وسایل را جمع می‌کنیم که مادر انگار یاد قول اول ما می‌افتد.

میوه‌ها و آجیل‌ها را به‌زور بین همراهان پخش می‌کند.

هرچه می‌گوییم الان نوه‌ها از کلیسا می‌آیند و شما بدون وسیله می‌مانید، قبول نمی‌کند.

می‌گوید: «اگر به من فرموده بودند آقا می‌آیند، حتما گوسفند می‌گرفتم که جلوی پایشان قربانی کنم.

اینها چه ارزشی دارد...»


منبع: Khamenei.ir

6:

فیلم/ مستند کامل حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید آشوری

هموقت با ایام ولادت حضرت عیسی علیه‌السلام، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در منزل خانواده‌ی یکی از شهدای آشوری «شهید روبرت لازار» حضور یافتند.

دانلود


7:

حضرت آقا دلربایی کردند اونجایی که داشتن کیک می خوردن و فرمودند کیکش خوشمزه اس! و یه تیکه دیگه هم نوش جان کردند!

عکس/ حضور رهبر انقلاب در منزل خانواده شهید مسیحی

8:

چه زندگی ساده ای

9:

چه عجب اقا سری هم به خانواده شهدای ارتش زدند
معمولا با سپاهیا و بسیجیا رابطه بیشتری دارن

10:

آقا خودشون عذر خواهی کردن و فرمودن که به دلیل مشغله نتوستن زودتر بیان

11:

کار پسندیده ای کردند......

این بندگان خدا هم در کنار مابقی ملت، در دفاع از وطن، سهیم بودند و باید یادی هم از اونها بشود......


12:

عشق هست رهبری

13:



82 out of 100 based on 42 user ratings 892 reviews

@