آیا با وجود عقل نیاز به دین است ؟


آیا با وجود عقل نیاز به دین است ؟



آیا با وجود عقل نیاز به دین است ؟





آیا با وجود عقل نیاز به دین است ؟

عقل، فطرت، ذهن، اندیشه، درایت، بصیرت ... و سایر نعمات و موهبت‌های الهی به بشر، از جمله «شعور، اختیار، اراده، انتخاب»، هر یک خصوصیات، وظیفه و کاربردی دارند که نه تنها هیچ کدام ضرورت «دین الهی» را نفی نمی‌کنند، بلکه بیشتر به اثبات می‌رساند.







گروهی بر این باورند که وقتی نعمت تعقل به انسان داده شده است لذا نیازی به دین نیست ولذا باید مقوله دین از حیطه زندگی باید حذف گردد در حالی که این یک نوع مغالطه است برای روشن شدن مطلب به چند نکته باید توجه داشت
الف – در خصوص واژه و مفهوم «دین»، صرف‌نظر از این که کدام دین باشد،هیچ احدی بی‌دین نیست و نمی‌تواند باشد. این مخالفت‌هایی که با دین می‌کنند، سوری و تبلیغاتی است و مقصودشان فقط این است که «دین تو نه، دین الهی نه، ولی دین من آری»؛
دین به مجموعه‌ای متشکل از نوع جهان‌بینی و نگاه به عالم هستی و نیز «بایدها و نبایدها»ی منطبق با آن گفته می‌شود، خواه این جهان‌بینی الهی و اسلامی باشد و خواه مادی یا ماتریالیستی. خواه تعریف مبدأ و مقصد و چگونگی پیمودن راه و رسیدن از سوی خدا بیان و تعلیم شده باشد و خواه از سوی بشر. لذا در اسلام هم از «دین حقّ» سخن رفته است و هم از «دین باطل».
استاد آیت الله جوادی آملی ضمن ارایه تعریف برای دین ملاک‌هایی برای حقانیت ادیان نیز ذکر می‌کند.


«دین به معنای اصطلاحی مجموعه عقاید و اخلاق و قوانین و مقرراتی است که برای اداره امور جامعه انسانی و رشد انسان‌ها باشد. گاهی همه این مجموعه حق و گاهی همه این مجموعه باطل و زمانی مخلوطی از حق وباطل است. اگرمجموعه حق باشد آن را دین حق در غیر آن صورت آن را دین باطل، یا التقاطی از حق و باطل می‌نامند . دین حق دینی است که عقاید، قوانین و مقررات آن از طرف خداوند نازل شده و دین باطل دینی است که از ناحیه غیر خداوند تنظیم و مقرر شده است». (شریعت در آیینه معرفت صفحه 93-95)
ب – اگر به عالم هستی و زندگی خود با تمامی اهداف و کمالاتی که فرض می‌شود دقت شود، معلوم می‌گردد که دو حوزه‌ی «هستی و عمل» وجود دارد که در اصطلاح دینی به یکی «تکوین» و به دیگری «تشریع» گفته می‌شود.
کار عقل شناخت عالم هستی (عالم تکوین) است و کار شرع تبیین بایدها و نبایدها. انسان با عقل می‌فهمد که خدا هست، او واجب الوجود است، مثل و مانند و شریک هم ندارد، سابقه نیستی و لاحقه زوال به او راه ندارد، چرا که هستی (کمال) عین ذات اوست، پس حی، علیم، حکیم ... است و اسمای حسنی همه مال او و معرف اوست.
عقل می‌فهمد که انسان مخلوق است، ناقص است، عاشق کمال است. عقل می‌فهمد که از یک سو انسان بدون علم، آگاهی و اطلاع کامل از تمامی ذرات عالم و تأثیر و تأثر آنها بر یک‌دیگر نمی‌تواند فایده و ضرر و هر چیزی را تشخیص دهد و بهترین‌ها را برگزیند و راه کمال را سالم بپیماید؛ و از سوی دیگر بدون «الگو»، «رهبر»، «امام» و پیشوا نمی‌تواند این سفر را به سلامت طی کند، پس خدایی که علیم و حکیم است، نیاز او را به «وحی» و نیز «اسوه، الگو، میزان، امام» را می‌داند و قطعاً بی‌پاسخ نمی‌گذارد.
ج – عقل می‌فهمد که خدای علیم و حکیم، هیچ‌گاه بندگانش را رها نمی‌کند که به شما عقل دادم پس بروید خودتان طی هزاران سال هلاک شوید تا بالاخره به رموز عالم هستی پی‌ببرید، شاید بالاخره یک روزی درست فهمیدید که چه باید بکنید و چه نباید بکنید؟!
د – آیا صاحبان مکاتب دیروزی و امروزی، نظریه‌پردازان و پیروان این مکاتب عقل نداشتند یا عقل‌شان حیرانش نموده است که این همه نظریه‌ و فرضیه‌ی اثبات نشده در خصوص چگونگی عالم هستی می‌دهند و بایدها و نبایدهای منطبق بر آن را تدوین می‌کنند و سپس خودشان نیز ردّ می‌کنند؟!
اگر عقل از دین کفایت می‌کند، پس بودیسم، هگلیسم، اومانیسم، فرویدیسم، اگزیستانسیالیسم، داروینیسم، مارکسیسم، کاپیتالیسم، لیبرالیسم، فمینیسم، مدرنیسم، پست مدرنیسم و ... چرا به وجود می‌آیند و از بین می‌روند؟!
مشکل اساسی اینجاست که نام «عقل» را بردند و زیر پرچم آن به «ظنّ، گمان، تصور، فرض، خیال و وهم» روی آوردند. و گرنه عقل خود گواهی می‌دهد که من نمی‌توانیم همه چیز را بشناسم و درک کنم، گاه حتی از درک خود و حقیقت خود عاجزم، چه رسد به درک همنوعان و سایر مخلوقات و چه رسد به درک چگونگی تعامل با هر کسی، هر چیزی، هر حقیقت و واقعیتی، هر اتفاقی، هر عملی، هر عکس‌العملی و ... ، لذا نیاز به راهنمایی دارم که در قالب وحی و رسول وحی (دین) محقق می‌گردد.


عقل و وهم در قرآن:


خداوند متعال در آیات قرآن کریم، انسان را دارایی‌های خودش و از جمله و «عقل و وهم» آشنا می‌نماید و می‌فرماید که عقل برای شناختن است و زمین و آسمان و هر چه در آنها هست را نیز برای انسان رام نمودیم تا شناخت عقلی و علمی‌اش بیشتر و کامل‌تر گردد:
«وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّیْلَ وَالْنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالْنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (النحل، 12)
ترجمه: و شب و روز و خورشید و ماه را براى شما رام گردانید و ستارگان به فرمان او مسخر شده‏اند مسلماً در این [امور] براى مردمى كه تعقل مى‏كنند نشانه‏هاست.
هم چنین فرمود که بسیاری «عقل و تعقل» را رها کرده و زیر بار احکام عقلی نرفتند، لذا اسیر ظنّ، گمان، وهم و خیال خود شده و بر همان اساس حرکت و عمل کردند:
«وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا» (النّجم، 28)
ترجمه: و ایشان را به این [كار] معرفتى نیست جز گمان [خود] را پیروى نمى‏كنند و در واقع گمان در [وصول به] حقیقت هیچ سودى نمى‏رساند.


عقل و نفس حیوانی:


چنین نیست که انسان فقط عقل داشته باشد و مانند ملائک فاقد نفس باشد. انسان هم از روح ملکوتی و عقل برخوردار است و هم از جسم مادی و نفس حیوانی (شهوت و غضب). عقل برای این است که انسان بتواند افسار نفس را گرفته و او را کنترل نماید تا بدن ابزار مهار شده‌ی او شود، اما اگر بر عکس شد و نفس مهار عقل را در دست گرفت و انسان را به سوی نیازهای مادی صرف کشید چه؟! (همان بلایی که سر بشریت امروز آمده است).
از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که فرمودند: « «عقل» را عقل نامیدند ، زیرا زانوی شهوت و غضب را عِقال (طنابی که دور زانوی شتر می‌بندند تا بلند نشود) می‌کند و از سرکشی آن جلوگیری می‌نماید» (تحف العقول ، ص 15)
و حضرت امیرالمؤمنین امام علی (ع) می‌فرماید: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» یعنی: چه بسیار عقل که اسیر امر هوای نفس گردید. (نهج‌البلاغه, حکمت 211)
خداوند متعال می‌فرماید، بعضی حتی هوای نفس را «إله و معبود» خود می‌گیرند و بالتبع دیگر هیچ فرقی با حیوانات ندارند، هر چند که ظاهرشان شبیه به آدم‌های فهیم است:
«أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَیْهِ وَكِیلًا * أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا» (الفرقان، 43 و 44)
ترجمه: آیا آن كس كه هواى [نفس] خود را معبود خویش گرفته است دیدى آیا [مى‏توانى] ضامن او باشی * یا گمان دارى كه بیشترشان مى‏شنوند یا مى‏اندیشند آنان جز مانند ستوران نیستند بلكه گمراه‏ترند.
پس «عقل»، تفکر و اندیشه برای این است که انسان نسبت به حقایق عالم هستی شناخت پیدا کند و بفهمد که خدایی هست، او انسان را ایجاد کرده و هدایت می‌کند و باید فقط او را عبادت و اطاعت نمود؛ و برای این است که انسان بفهمد «دین» برای رشد و کمال ضروری است، نه این که به بهانه‌ی موهبت الهی عقل، ضرورت و نیاز به دین را نفی کند



پرسش‌های فلسفی در جهان آینده

1:

البته من درحد شما شناخت ندارم اما بنظرم عقل هرچند چراغ راه اما خود نیازمند به سوخت هست!
عقل نیاز به پرورش دارد وجهت گیری های آموزشش ممکن هست به نتیجه امر تاثیر گذار شود ودرنتیجه مسیر دید اشخاص متفاوت شود.گذشته از درست وغلط بودن نظر افراد پیرامون امر واحد خود این شناخت نسبی نیاز به محک ومعیار برای مقایسه دارد وگرنه ممکن لاست ما با انبوه نظراتی مواجه شویم که فقط دو به دو باهم قابل قیاسند ونتیجه درست نمیتوان گرفت!


» ذن چیست ؟! ..

2:

بستگی داره خداوند و صافتشو قبول داشته باشی یا نه
اگر خدواند عالم و مدبر باشه پس کار بیهوده ای انجام نمیده
و گر چنین باشه که علم به تنهایی برای حل مشکلات جسی و روحی کافی باشه
پس چرا خداوند پیامبران و امامان را فرستاده ؟
خوب هر کسی با عقل و تدبیر خودش جلو میرفت دیگه


مدیتیشن

3:

نظرم اینه که راه عقل و دین یکیه و از هم سوا نیس....
شاید ما علت بعضی از چیزا رو درک نکنیم ولی مطمئنیم ی عقل کلی هس که این قوانین رو گذاشته.چون به خدای خودمون ایمان داریم.....


آداب شرف الشمس در روز شرف الشمس

4:

اول بفرمایید دقیقا چه گروهی همچین باوری دارند که "چون ما عقل داریم پس نیازی به دین نیست؟" ما که همچین چیزی تا حالا نشنیدیم.

الف – در خصوص واژه و مفهوم «دین»، صرف‌نظر از این که کدام دین باشد،هیچ احدی بی‌دین نیست و نمی‌تواند باشد.


تلقین، قویترین قدرت انسان
این مخالفت‌هایی که با دین می‌نمايند، سوری و تبلیغاتی هست و مقصودشان فقط این هست که «دین تو نه، دین الهی نه، ولی دین من آری»؛

دین به مجموعه‌ای متشکل از نوع جهان‌بینی و نگاه به عالم هستی و نیز «بایدها و نبایدها»ی منطبق با اون فرموده می‌شود، خواه این جهان‌بینی الهی و اسلامی باشد و خواه مادی یا ماتریالیستی.


سفسطه های سکولاریسم: ما به جای دین، به دنبال خرد هستیم!
خواه تعریف مبدأ و مقصد و چگونگی پیمودن راه و رسیدن از سوی خدا بیان و تعلیم شده باشد و خواه از سوی بشر.


آیا واقعا قلب جایگاه ایمان است؟
لذا در اسلام هم از «دین حقّ» سخن رفته هست و هم از «دین باطل».

استاد آیت الله جوادی آملی ضمن ارایه تعریف برای دین ملاک‌هایی برای حقانیت ادیان نیز ذکر می‌کند.
بازی بازی با دین هم بازی؟! اول مشخص کنید منظورتون از دین در این پست چیه؟ بالاتر فرمودید گروهی بر این باورند که چون عقل داریم پس نیازی به دین نیست.


فردا را ما می‌سازیم، نه فال ما
حالا می فرمایید اصلا بی دین نداریم؟ به نظر میرسه در قسمت آبی رنگ منظورتون از دین فقط ادیان الهی بوده باشه و اینجا الحاد و اینها رو هم دین معرفی کردی! به این میگن بازی با کلمات.

بازی ناجوانمردانه ای هم هست.


مشکل پايه ی اینجاست که نام «عقل» را بردند و زیر پرچم اون به «ظنّ، گمان، تصور، فرض، خیال و وهم» روی آوردند.

و گرنه عقل خود گواهی می‌دهد که من نمی‌توانیم همه چیز را بشناسم و درک کنم، گاه حتی از درک خود و حقیقت خود عاجزم، چه رسد به درک همنوعان و سایر مخلوقات و چه رسد به درک چگونگی تعامل با هر کسی، هر چیزی، هر حقیقت و واقعیتی، هر اتفاقی، هر عملی، هر عکس‌العملی و ...

، لذا نیاز به راهنمایی دارم که در قالب وحی و رسول وحی (دین) محقق می‌گردد.

ماتریالیستها که خودشان قبول دارند که همه چیز را نمیدانند.

این دین و دینداران هستند که لقمه بزرگتر از دهانشان را برداشته و ادعا های گنده گنده مینمايند.


5:


سلام خدمت دوست گرامی ...


ماتریالیستها که خودشان قبول دارند که همه چیز را نمیدانند.

این دین و دینداران هستند که لقمه بزرگتر از دهانشان را برداشته و ادعا های گنده گنده مینمايند.




ادعا های گنده گنده ؟! میتونید مثال بزنید ؟!

6:

دين عبارت هست از باور به يک افريننده اي براي جهان و مجموعه قوانين اجرايي که خداوند ان را براي رسيدن بشر به سر منزل مقصود فرستاده هست برخلاف تعاريفي که غربي ها ارائه دادند و دين را به عنوان يک امر اخلاقي و فردي مطرح کرده اند بنابراين بين علم ودين دچار تعارض شده اند .منشا تعارض علم و دين در غرب مقايسه دين تحريف شده مسيحيت با اسلام بر حق و کامل و تحريف نشده و نيز مبنا برنامه دادن تجربه و مشاهده و ازمون براي هر امري مي باشد و حال انکه علم و دين در اسلام هيچ تعارضي ندارند و علم سرمايه اي در خدمت دين و در متن دين مي باشد و هدف علم و دين رساندن انسان به کمال دنيايشان و اخرايشان مي باشد.

در اسلام علم چيزي جدا از دين نبوده و حيطه مستقلي ندارد بلکه نسبت بين دين و علم عموم و خصوص مطلق مي باشد در بين تمام علوم که همه به نوعي ديني هستند علومي که مستقيم با اهداف عالي در ارتباط باشند از ارزش بيشتري برخوردار مي باشند زيرا علوم ديني مصطلح چون از حيث منبع و هدف و محتوا از ساير علوم برترند فلذا داراي ارزش بيشتري هستند.ما دو ديدگاه دين گرايانه را که معتقد هست همه معارف بايد در کتب مقدس باشد را قبول نداريم زيرا در ان صورت بايد صدها جلد کتب اسماني نازل شود و حال انکه کتاب اسماني کتاب قانون پايه ي بوده و غالبا قوانين کلي را بيان ميکند و نيز ما ديدگاه علم گرايانه که معتقداست حقيقت فقط در دامن علم به معناي تجربي و قابل ازمايش محقق ميشود را قبول نداريم چرا که بسياري از مباني علوم تجربي به لحاظ معرفتي مقدم بر علوم تجربي بوده و از سنخ علوم تجربي نمي باشدبنابر اين با وجود علم هم نياز ما از دين که مادر علم ميباشد بي نياز نمي شايشانم علاوه بر اين منافعي که در دين وجود دارد و نيازهاي اصلي بشررا ميتواند تامين کند در علوم مصطلح به ندرت وجود دارد ودر برخي از عرصه ها کليه علوم حتي از تصور ان عاجز مي باشند منفعتي مانند تامين سعادت ابدي و جواب گايشاني و ارام بخشي به زندگي و دفع ضرر محتمل قايشان و ارامش و اميدبا توجه به بي نهايت طلبي و کمال خواهي انسان فقط از عهده دين بر مي ايد

طرح و ضرورت بحث

چرا ما به دين نياز داريم؟دين چه نيازي از نيازهاي بشر را تامين ميکند؟چرا بشر با تکيه بر عقل وتجربه هاي فراوان بشري نميتواند نيازهاي خود را براورده سازد؟چه عنصري وجود دين را در عرصه هاي مختلف زندگي انسان ضروري ميسازد ؟نقش دين در حل بحرانها چيست ؟ ايا با وجود علم روز و علوم فراوان، بشر از دين بي نياز ميشود؟ چرا با وجود پيشرفتهاي علمي زياد هنوز جاي گزين مناسبي براي دين پيدا نشده هست؟با وجود پيشرفتهاي فراوان علمي چه نيازي به دين داريم؟
در اين مقاله به "معناي لغايشان و اصطلاحي دين از منظر انديشمندان اسلامي و غير اسلامي" و "برخي از منشاهاي تعارض علم و دين در غرب " و "نسبت و تعامل علم و دين" و "فرق علوم ديني و غير ديني "
و" فوايد دين " خواهيم پرداخت.
در ابتدا با توجه به وجود تعاريف مختلف و متعدد از واژه هاي "علم " و "دين " لازم هست تعريف اين دو واژه را از منظردانشمندان اسلامي و غير اسلامي بررسي نماييم.
معناي لغايشان دين

"دين واژه اي هست عربي که در لغت به معناي ملکيت, تصرف,چيرگي ,فرمانبري,خود در اوردن ,داوري , پاداش و کيفر دادن , فرمانبري و فروتني کردن و باور به موضوعي امده هست"[1]
معناي اصطلاحي دين از منظر انديشمندان اسلامي:

1- آيت الله محمد تقي مصباح يزدي
"دين عبارت هست از باور به افريننده اي براي جهان و سفارشهاي عملي همسو با اين باور ,از اين رو کساني که مطلقا به افريننده اي باور نداشته باشند و پيدايش پديده هاي جهان را تصادفي و يا تنها معلول اثر گذاري و اثر پذيري مادي و طبيعي مي دانند "بي دين " ناميده ميشود و در مقابل کساني که به افريننده اي براي جهان باورمند ند هر چند ايين باورها و ايين دين انها با کج رايشان ها و خرافه هايي همراه باشد " با دين" ناميده مي شوند"[2]
2- آيت الله جوادي املي
با توجه به اميختگي دين با نا رسايي هاي ياد شده موجب ميشود که اديان موجود در ميان انسانها به دو دسته حق و باطل يا الهي و بشري تقسييم شوند ." دين حق" مجموعه باورها و رفتارهاي هستوار بر انها و قوانين اجرايي هست که خداوند ان را براي رسيدن بشر به سر منزل مقصود از افرينش خود فرستاده هست و "دين باطل" يعني مجموعه باورها وقوانين و مقررات فر اورده انديشه بشر و اميخته با هوس مداريها و با ادعاي ربوبيت بر عالم"[3]
تعريف دين از منظر دانشمندان غربي

هر چند تا به حال حدود صدو بيست تعريف براي دين نموده اند اما در اين مقاله فقط به چند تعريف ازشخيصيت هاي مهم انان ميپردازم.
" تريل: "دين" وضعيتي روحي يا حالتي ناب و حرمت اميز هست که ان را خشيت ميخوانيم
1- برادلي: "دين" بيش از هر چيزي کوششي هست براي ان که حقيقت کامل خير را در تمام وجود هستي مان باز نماييم.
2- جيمز مارتينو : "دين " اعتقاد به خداي هميشه زنده هست يعني اعتقاد به اراده و ذهن الهي که حاکم بر جهان بوده و با نوع بشر مناسبات اخلاقي دارد" "[4]
با توجه به تعاريف ارائه شده در مييابيم انچه را ما مسلمانان به عنوان دين ياد ميکنيم خيلي فراتر از ان چيزي هست که انديشمندان غربي مطره کرده اند دين از نظر انان بعنوان يک مساله اخلاقي يا يک مساله فردي يا يک صفت محدود مانند "خير بودن" مطرح هست و حال انکه دين از منظر اسلام يک مساله فراگير هست که قوانين ان تمام ابعاد بشري را فرا مي گيرد و ان قوانين از ناحيه خدايي هست که داراي صفات ثبوتيه و کماليه مي باشد و تمام صفات نقص وبي کمال ازان خدا سلب مي باشد دين از منظر ما صرفا يک مساله اخلاقي و فردي نيست بلکه دين مجموعه اعتقاد ما نسبت به افريننده جهان و قوانين حاکم بر جهان ازسايشان افريننده خايشانش ميباشد .
علت تعارض دين و علم در غرب

1- تعريف ناقص و برداشت سطحي از دين
2- مقايسه دين تحريف شده خود با دين الهي و بر حق و تحريف نشده اسلام
3- جدا دانستن واقعيتي مانند جهان هستي از خدا
4- در غرب مشاهده وازمون مبناي علوم تجربي هستند و حال انکه مبناي علوم تجربي در اسلام مبتني بر اين نگرش هست که جهان را خدايي واحد ایجاد کرده و همه چيز تحت مشيت و اراده و حکمت خدا اداره ميشود
منظور از علم از منظر اسلام
از نظر قران و روايات ،علم وسيله هست نه هدف،ان هم وسيله اي براي رسيدن انسان به کمال .انسان بر اثر رسيدن به کمال دنيا و اخرتش اباد ميشود .ارزش هر علم به موضوع ان بستگي دارد از اين جهت علوم الهي و ديني- با توجه به موضوع ان – از ساير علوم برتر ند و اشرف علوم محسوب ميشوند ولي اين به معناي بي ارزشي ساير علوم نيست و در يک نگاه کلي هر چيزي که انسان را به سايشان دنيا پرستي سوق دهد و او را در چنگال غفلت و ماديت گرفتا کند چيزي جز ضلالت و گمراهي نخواهد بود همانطوري که خداي متعال در ايه30 سوره نجم به ان تصريح دارد.

[5]

از سايشان ديگر علوم غير ديني ، اگر موجبات سعادت و کمال ادمي را فراهم سازند و ان علوم وسيله رسيدن انسان به کمال شوند از منظر دين اسلام نقش افرين بوده وارزشمند خواهد بود بنابراين حتي طالب علوم ديني هم اگر هدفش وصول به دنيا باشد ،موجب بدبختي او خواهد بود.

خلاصه مطلب اينکه انچه از ايات و روايات هستفاده ميشود اين هست که انچه که از ان بعنوان علم تمجيد شده علم خداشناسي ميباشد چرا که معلوم اين علم از ساير علوم برتر و اشرف هست و چون هر علمي به اندازه معلوم خود ارزش دارد فلذا خداشناسي بالاترين علوم ميباشد با اين وصف کسب علم خدا شناسي منحصر در علم و رشته خاصي نخواهد بود و هر کس ميتواند از هر علمي به خداشناسي نائل ايد هر چند برخي از علوم و رشته ها به اين هدف نزديکتر وکم واسطه تر هستند مانند علم اخلاق و احکام و عقايد و برخي علوم دورترند که طبق فرمايش علي (ع) فضل محسوب ميشوند .

فرق علوم ديني با علوم غير ديني
علوم ديني با علوم غير ديني از سه حيث "منبع" ، "هدف" ،"محتوا" فرق دارند
1- علوم ديني بطور عمده مبتني بر "وحي" مي باشد بنا براين هم از قداست برخوردار ميباشد و هم از اتقان کاملي برخوردار ميباشدبر خلاف بقيه معارف که يا مبتني بر "حس و تجربه "مي باشند و يا مبتني بر" تحايشانل و نقل"
2- علوم ديني در صدد تامين" سعادت دنيا و اخرت" ميباشد بر خلاف ساير علوم که عمدتا در صدد تامين" رفاه و اسايش دنيايشان " مي باشد.
3- علوم ديني عمدتا از سنخ علوم انساني مي باشد ولي بسياري ازعلوم غير ديني از سنخ علوم تجربي و مادي مي باشند.
دو نگرش درباره تعامل علم ودين در طول تاريخ و نقد انها
در طول تاريخعده اي بدون توجه به اموزه هاي ديني و نسبت انها با تحقيقات علمي پنداشته اند که ميان علم و دين يک تعارض غير قابل حل وجود دارد و به ناچار بايد يکي از انها را رها کردديدگاه دين گرايانه:
"طبق اين ديدگاه چون دين داراي کمال هست بنا بر اين هر معرفتي را بايد از کتاب مقدس يا مکتوبات اصحاب دين گرفت و پژوهشهاي علمي در اين ديدگاه با دين ناسازگار مي باشندو به پژوهشهاي علمي به ديده تحقير و ترديد نگريسته شده هست".[6]
نقد ديدگاه دين گرايانه
الف: نگاه تجربي به طبيعت نه تنها با دين منافاتي ندارد بلکه از اموزه هاي ديني مي باشد وخداي متعال انسان ها را در ايات گوناگون به تفکر و پژوهش درباره طبيعت دعوت مينمايد.[7]
ب: کتابهاي اسماني ،کتاب قانون پايه ي مي باشند وغالبا کليات را بيان فرموده اند و جزئيات ان را انبيا الهي و ائمه اطهار عليهم السلام ونيز فقها با هستفاده از ان کليات بيان مي نمايند بنا براين نيامدن يک مطلب در کتب اسماني دليل بر غير ديني بودن ان نيست
ج: اگر بنا بود همه مطالب جزئي در کتب اسماني بيان شود در اين صورت بايد چند صد کتابخانه براي بشر ارسال مي شدو بشر با وجود انها انگيزها ي براي تلاش و يافتن مجهولي نداشته و سير انسان به سايشان کمال هم بسته مي شد
د: ماعلوم و فنون مختلف را با نگرش توحيدي بدست مي اوريم و هستفاده مي نماييم
بنابر اين جمع بين علم و دين امري ممکن و محقق مي باشد.
ديدگاه علم گرايانه :
طبق اين ديدگاه حقيقت فقط و فقط در دامن علم پرورش يافته و ما چاره جز علم نداريم و هر چيزي راکه غير علم بگايشاند بي معنا بوده و در خور توجه و معرفت نمي باشد و بحث از خدا و فرشته و قيامت و ...و هر چيز ديگري که قابل تجربه نباشد پوچ و بي معنا ست و ما درپرتو علم مي توانيم بهشتي را رايشان زمين براي خودمان بسازيم زيرا بهشت و جهنم وخدا و ...شاخص هاي لازم علم يعني تجربه ،ازمون و ديدن را ندارند[8] .
نقد ديدگاه علم گرايانه
الف: بسياري از مباني و پيش فرضها ي عموم تجربي خود ازسنخ معارف تجربي نيستند و به لحاظ معرفتي مقدم بر داده هاي تجربي مي باشند[9].
ب: فن اوري هاي جديد که فراورده علم جديد مي باشد بر خلاف انتظار ،بجاي انکه صلح و ارامش و اطمينان خاطر به بشر هديه دهد خود عامل جنگ و خون ريزي شده واضطراب دائمي را براي بشربه ارمغان اورده هست با اين اوصاف تصور انسان از بهشت موعود سرابي بيش نيست.
ج: طبق فرمايش علي (ع) که فرمودند : "بالايمان يعمر العلم " يعني حيات يعني حيات علم در گرو ايمان هست.[10] بنا بر اين مادامي علم سودمند هست که در حد ومرز خود باقي بماند و تبديل به لم گرايي نشود چرا که علم گرايي از زاايشانه اي تنگ به علم نگاه مي نمايد و با ساير معارف سر جنگ و ستيز دارد.
نقش و فوايد و امتيازات دين
1-علم در متن دين و دين مشوق علم
دين هرگز با پيشرفت علم مخالف نبوده و نيست و حتي افرادي را که در پي کسب دانش هستند مورد تشايشانق برنامه داده هست و صاحبان علم را برکساني که داراي علم نيستند برتري داده هست [11] و روايات زيادي از معصومين بطور متواتر به ما رسيده که طلب علم را واجب شمرده اند .
امروزه در جهان معاصر ،اسلام ناب ،علم را در متن خود دارد و علم چيزي جداي از متن دين نمي باشدهدف اصلي دين هدايت و ارشاد و هدف اصلي علم، پيشرفت و تکامل و رسيدن به زندگي برتر و روشن نمودن برخي از اسرار و فلسفه هاي احکام و عقايد و اخلاق مي باشد بنا براين علم در متن دين وتحت اشراف دين در خدمت امت و رفاه بيشتر امت مي باشد بنابراين نسبت بين دين و علم عموم و خصوص مطلق ميباشد .
1- دين مادر رفع نيازها
بشر در طول تاريخ ديندار بوده هست علت دينداري بشر را بايد در نيازهاي او جستجو کرد و وجود فوايد بي مانند در دين او را به اين ضرورت مي کشد
2- معنا بخشي دين به زندگي
دين مبدا و مقصد و مسير راه و راهنما را براي ما معين کرده و بشر را از پوچي و سرگرداني و بي معنايي نجات مي دهد و او را به يک واقعيت معنا دار هدايت مي کند
3- زدوده شدن ترس انسان با دين
دين به انسان جرات فعاليت براي رسيدن به هدف را هديه مي نمايد و انسان را از دودلي و ترس و ترديد نجات ميدهد
6-ارام بخشي دين به زندگي
يکي از اصلي ترين گمشده هاي بشر ارامش ميباشد که درمان اين درد جدي و مهم، ذکر و ياد خدا مي باشدو ياد اوبه انسان ارامش ميدهد چرا که تکيه گاه بشر يک خدايي با قدرت بي نهايت مي باشد "الا بذکر الله تطمئن القلوب"[12]
7- دين جواب گايشان تنهايي بشر
انسان در محيطي برنامه دارد که کسي با او نيست هر چند ديگران در کنار او هستند ولي نميتوانند موقعيت او را درک نمايند و به شايستگي از او بهره بگيرند و از سايشان ديگر کسي نمي تواند به او منفعت برساند و يا ضرري را از او دور نمايد فلذا احساس تنهايي مي نمايد
فرد مومن معتقد هست که خداوند مونس و ياور و همدم او در تمام لحظات هست و مهربان تر از مادر مواظب اوست و هر لحظه به او خير ميرساند و حتي سپس مرگ هم لحظه اي او را رها نمي نمايد و منفعت رساني خدا بي چشم داشت و از رايشان تفضل وربوبيت و رحمانيت و رحيميت او ميباشد " هو معکم اينما کنتم " [13] يعني "هر کجا باشيد خدا با شماست"
8- فرهنگ سازي دين
ريشه خصلتهاي نيکايشان انسان را بايد در اموزه هاي ديني جست.

علامه طباطبايي (ره)مي فرمايد : "خصلتهاي نيکايشان موجود در انسانهاي امروز هر چند اندک باشد ناشي از تعليمات ديني هست "[14]

9- همبستگي اجتماعي در پرتو دين
ريشه برادري و احساس اشتراک بر محور دينداري سامان مي يابد چنانکه در روايت داريم" مومنان برادران يکديگرند "
10- کاستي هاي دنياي مدرن
علامه طباطبايي (ره): " درست هست که علوم طبيعي چراغي هست روشن که بخشي از مجهولات را از تاريکي در اورده و براي انسان معلوم ميسازد ولي چراغي هست که براي هر تاريکي سودي نمي بخشد از حل روانشناسي، حل مسائل فلکي را نمي توان توقع داشت از يک پزشک حل مشکلات يک مهندس راه برنمي ايد و بلاخره علومي که از طبيعت بحث مي نمايد اصلا از مسائل ماورأالطبيعه و مطالب معنايشان و روحي بيگانه بوده و توانايي بررسي اين گونه مقاصدي که انسان با نهاد و فطرت خدادادي خود خواستار کشف انهاست ندا رد [15]
در جاي ديگر روانشناس مشهور امريکائي ميگايشاند "من در هر امر مذهبي هميشه نوعي وقار وصميميت وجد و لطف وايثار مي بينم حالات رواني – مذهبي،خواصي دارد که ان خواص با هيچ حالت از حالات بشرتطابق نميکند " [16]
11-تامين اصل منفعت طلبي انسان
مهمترين اصلي که همه انسانها به دنبال ان هستند و در زندگي بشر در طول تاريخ همواره مورد توجه بوده اصل "جلب منفعت" هست اين اصل انقدر براي بشر مهم بوده که او را موجودي منفعت طلب ميشمارند و منفعت طلبي را از خصوصيات ذاتي او مي شمارند حتي افرادي که در ظاهر ضرري را متحمل مي شوند در اصل به دنبال منفعت بالاتر هستند با توجه به اين خصوصيت ذاتي انسان ،دين مجموعه اي از احکام و اخلاق و عقايد مي باشد که ادعا مي نمايد مي تواند منفعت انسان را در بالاترين حد ممکن تامين وتضمين نمايد .خداي متعال در قران کريم از زواياي مختلف ،منافع مادي و معنايشان انسان را ياداور شده هست و بشر را براي رسيدن به ان منافع تشايشانق کرده هست البته هدف ان منافع نيستند بلکه منافع جنبه تشايشانقي دارند براي رسيدن به يک هدف بالاتر که همان عبوديت ميباشد مثلا در قران کريم امده" و لمن خاف مقام ربه جنتان"[17]يعني کسي که از شهوات حرام که دنيا برايش پيش مي اورد بپرهيزد خداي متعال دو باغ بهشتي به او عنايت ميکند در اين جا هر چند شهوات دنيايي مانند ديدن و شنيدن ولمس کردن وخوردن کسب نا مشروع و ...در ظاهر داراي لذت مي باشند و منفعتي را به دنبال دارند اما براي رسيدن به يک منفعت بالاتر بايد فدا شوند تا هم دستورات خداي متعال اجرا شده باشد و هم اينکه انسان به خواسته ذاتي خايشانش نائل ايد يا در جاي ديگر قران ميفرمايد : "براي پرهيزکاران دختران بسيار جوان و هم سن وسال و جامهاي لبريز و پيا پي اماده شده هست در انجا نه سخن لغو و بيهوده اي مي شنوندو نه دروغي ،اين جزايي هست از سايشان پروردگارت و عطيه اي هست کافي "[18] و در جاي ديگر ميفرمايد هر چه بخواهند در انجا هست براي انان و نزد ما نعمتهاي بيشتري هست "[19]
و صدها نمونه ديگر که خداي متعال با وعده هاي صادق و بر حق خايشانش انسانها را به سايشان منفعت بالاتر و کامل تر و جاودانه تر دعوت مينما يد و اين منفعت ها قابل مقايسه با منافع محدود و ناقص و گذراي علم نيست که فقط براي بشر رفاه توليد ميکند نه ارامش.
ممکن هست کسي سوال کند که ان وعده ها نسيه هست و اين دنيا نقد ،چرا ما منفعت نقدي را رها کرده و دنبال منفعت نسيه برايشانم ؟ در جواب بايد فرمود ما انسانها در خيلي از موارد در زندگي روزمره ،با صرف احتمال منفعت دنبال اموري ميرايشانم که حتي منفعت انها قطعي نيست و حال انکه منفعت دين قطعي هست و احتمالات در ان نقشي ندارد مثلا درباره منفعت مادي ميتوان موسسه مالي را مثال زد هزاران نفر براي برنده شدن در قرعه کشي موسسه مالي ثيت نام مينمايند و از بين هزاران نفر،فقط به چند نفر جايره ميدهند ولي امت عليرغم علم به قرعه کشي و شانسي بودن مساله و نيز احتمال بسيار ضعيف ان، به اين احتمال ضعيف و ناچيز توجه مينمايند و در قرعه کشي شرکت مينمايند با اين اوصاف اگر کسي داراي عقل تاجري باشد حتي اگر به قيامت و خدا و...معتقد نباشدبايد به اين احتمال توجه نمايند چراکه محتمل بسار بزرگ هست و پشت سر ان بي نهايت سود يا ضرر خوابيده هست فلذا جانب دين را ميگيرد و خودش را از اين منفعت بي کران بي بهره نمي نمايد چه برسدبه افرادي که خدا را قبول دارند و اهل کتاب هستند چه برسد به مسلمانان که يقين به حقانيت دين مبين اسلام دارند و منفعت و ضرر ان احتمالي نيست بلکه قطعي و يقيني بوده و حد اکثر منفعت را به ما ميرساند بنابر اين چون هيچ چيزي به اندازه دين به ما منفعت نميرساند بنا بر اين هيچ چيز – از جمله علم - نمي نواند ما را از دين بي نياز کند.
نتيجه گيري
1- دين از نظر غربي ها بعنوان يک مساله اخلاقي يا يک مساله فردي يا يک صفت محدود مانند "خير بودن" مطرح هست و حال انکه دين از منظر اسلام يک مساله فراگير هست که قوانين ان تمام ابعاد بشري را فرا مي گيرد و ان قوانين از ناحيه خدايي هست که داراي صفات ثبوتيه و کماليه مي باشد و تمام صفات نقص وبي کمال ازان خدا سلب مي باشد دين از منظر ما صرفا يک مساله اخلاقي و فردي نيست بلکه دين مجموعه اعتقاد ما نسبت به افريننده جهان و قوانين حاکم بر جهان از افريننده خايشانش ميباشد .
2- از نظر قران و روايات ،علم وسيله هست نه هدف،ان هم وسيله اي براي رسيدن انسان به کمال .انسان بر اثر رسيدن به کمال دنيا و اخرتش اباد ميشود .ارزش هر علم به موضوع ان بستگي دارد از اين جهت علوم الهي و ديني- با توجه به موضوع ان – از ساير علوم برتر ند و اشرف علوم محسوب ميشوند ولي اين به معناي بي ارزشي ساير علوم نيست و در يک نگاه کلي هر چيزي که انسان را به سايشان دنيا پرستي سوق دهد و او را در چنگال غفلت و ماديت گرفتا کند چيزي جز ضلالت و گمراهي نخواهد بود
3- دين هرگز با پيشرفت علم مخالف نبوده و نيست و حتي افرادي را که در پي کسب دانش هستند را مورد تشايشانق برنامه داده هست و صاحبان علم را برکساني که داراي علم نيستند برتري داده هست
4- نسبت بين دين و علم عموم و خصوص مطلق ميباشد فلذا جمع بين علم و دين امري ممکن و محقق مي باشد
5- سه حيث "منبع" ، "هدف" ،"محتوا"در دين قايشانتر از ساير علوم ميباشدزيرا ساير علوم مبتني بر"حس و تجربه" و "دنيايشان بودن" و صرفا "تجربي بودن" داراي نواقصي ميباشد که توان جبران را ندارد
6- ما ديدگاه دين گرايانه را قبول نداريم چرا که دين براي ساير علوم هم ارزش قائل هست و از کتب اسماني انتظار بيان تمام جزئيات نادرست هست چرا که کتاب اسماني ،قانون پايه ي دين بوده و در ان غالبا کليات مطرح ميباشد و جزئيات ان بر عهده رسول و ائمه گذاشته شده هست.
7- ما ديدگاه علم گرايانه را قبول نداريم چرا که فقط متکي به تجربه هست و براي ماورا جايگاهي قائل نشده هست
8- منافعي مانند معنا بخشي وزدودن ترس و ارام بخشي و نجات بشر از تنهايي وفرهنگ سازي و همبستگي اجتماعي از کارکردهاي مهم وغالبا اختصاصي دين ميباشد که اين منافع براي هيچ علمي متصور نيست.
فهرست و منابع
1- قران کريم ايه30 سوره نجم
2- نهج البلاغه،صبحي صالح
.

3- -محمد عبد اله زاده ،الدين

4- علامه محمد حسين طباطبايي ،فرازهايي از اسلام
5- محمد تقي مصباح يزدي، اموزش عقايد
6, ايت الله جوادي املي ،انتظار بشر از دين
7- ايشانليام جيمز ،دين و روان ،ترجمه مهدي قايني
8- جمعي از نايشانسندگان، کتاب عقل و اعتقاد ديني
9- محسن جوادي و عليرضا اميني، معارف اسلامي 2
10- ايان باربور،علم و دين ،ترجمه بها الله خسرو شاهي
11- مايکل پيترسون و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ، ،ترجمه احمد نراقي و ابراهيم سلطاني
[1]- محمد عبد اله زاده, الدین, ص 30و 31,کویت ,1970
[2] - محمد تقی مصباح یزدی ,اموزش عقاید, دوره سه جلدی ,ص 11, موسسه اموزشی پژوهشی امام خمینی ره,1381 -
[3] - ایت الله جوادی املی,انتظار بشر از دین ,ص 26, نشر اسرا 1380
[4] - جمعی از نویسندگان ص 18، به نقل از کتاب عقل و اعتقاد دینی
[5] - قران کریم ایه30 سوره نجم
[6] - ایان باربور،علم و دین،ترجمه بها الله خسرو شاهی،ص13 ،تلخیص
[7] - ایات 69 نحل و20عنکبوت و 90 ال عمران
[8] - ایان باربور،علم و دین،ترجمه بها الله خسرو شاهی ،79 ،تلخیص
[9] - مایکل پیترسون و دیگران ،عقل و اعتقاد دینی،ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی،ص 383
[10] - صبحی صالح، نهج البلاغه ،خطبه 156،ص 219
[11] - قران کریم سوره مجادله ایه11
[12] - سوره رعد ایه 28
[13] - سوره حدید ایه 3
[14] - علامه طباطبایی (ره) ،تفسیر المیزان ،ج 12 ص 15
[15] - علامه محمد حسین طباطبایی، فرازهایی از اسلام ص 8
[16] ویلیام جیمز ،دین و روان ص15، ،ترجمه مهدی قاینی
[17] - قران کریم ایه 46 الرحمن
[18] - قران کریم، نبا ایه 36-33
[19] - قران کریم، سوره ق ایه 35

7:

من ساده بگم : ماشین ظرفشویی هم یه ادم عاقل میخواد هستفاده کنه از دفتر چه راهنما یا کسی

که وارده می پرسه حالا فکر کن ما ادما دفترچه راهنما نداشته باشیم اونم با این همه پیچیدگی!


دین و قران اصول زندگیو میگن اونا همون دفترچه راهنمان اگه طبقش پیش نری میسوزی !

8:

با چند دلیل ساده میشه بیان کرد
دین ساخته عقل باشه :
در این صورت پر واضح هست که عقل بر پايه نیاز.

دین را اورده.
دین به عقل ارایه شده باشه :
این هم خود بیانگر لزوم و تکمیل نماينده روند و تکامل عقله
دین جدا از عقل و هر یک مستقل از دیگری :
در این صورت.

سوال بی معنی میشه.
اما در آخر چون عقل و دین هر دو توام در بیان و تبیین.

هستی میباشن هم عقل به دین و هم دین به عقل مربوط و نیازمندن.


9:

الله با صفات خودش هم نفی می شود
یعنی باید بشود...مثلا کسی می گوید الله کامل هست.
ابتدا به این می اندیشیم که الله کی خالق شد؟ قبل از اینکه خالق بشود چه بود؟ اگر الله پس از ایجاد جهان خالق شد بنابراین وقتی بوده که خالق نبوده هست.

بنابر این از اللهیی که خالق نبوده به اللهیی که خالق شده تغییر یافته هست بنا بر این چیزی که در ماهیت خود دچار تغییر می شود شایسته مقام اللهیی نیست.

الله دنیا را از چه ایجاد کرده هست؟ اگر می گویید الله یکباره دنیا را از هیچ ایجاد کرد(در حالی که نبود) چگونه نیستی منشا هستی شده.

آیا وقتی بوده که نیستی با هستی برابر بوده هست؟آیا جمع شدن دو چیز متضاد در اون واحد امکان پذیر هست؟


آیا جمع شدن یا کسی دیگری می گویا الله مکار هست
یکی از صفاتی که ... برای الله نام برده شده هست صفت مکار هست.آیه 30 سوره انفال می گوید" ای رسول ما به یاد آر وقتی را که کافران با تو مکر کردند تا تو را از مقصد خود که تبلیغ دین الله ست بازدارند یا به قتل رسانند یا از شهر خود بیرون نمايند.

اگر اونها با تو مکر کردند الله هم با اونها مکر می کند و الله بهتر از هر کس مکر تواند کرد"

مکر و حیله در چه موقعی به کار میرود؟در وقتیکه کسی نسبت به هستراتژی و تاکتیک های رقیب خود را ضعیف ببیند بنابر این برای غلبه بر حریف دست به حیله میزند.

بنا براین مکر و حیله ای که ...

به الله نسبت داده شده هست با توانایی الله سر ناسازگاری دارد....


10:

1- انسانی که عقل و خرد دارد نیازی به دین ندارد.قراون سفارش کرد که به ایات(نشانه ها) بیندیشیم ولی متاسفانه ان ها الله را رد کردند و کلی غلط علمی از کتاب مقدسش در اوردند و معجزات علمی اش را هم رد کردند
20-شما اول دین را به اثبات برسانید سپس پند ونصیحت و سفسطه کنید

11:

عقل با دين در تضاد هست .



با وجود عقل نيازي به دين نيست .

در نبود عقل و تفكر هست كه اديان قدرت وجود پيدا ميكنند .


12:

مرد بارانی عزیز سلام
شاید بشه عقلواینتور تعریف کرد : عامل یا هر چیزه دیگهای که همواره در حال.

تحقیق.

کشف.

تعریف.

تعدیل و...

هستی باشه.
آیا.

عقل در برخورد با اونچه که دریافت کرده و.

همواره در حال تبیین اون میباشد.

و اون را دین مینامد میتواند چنان منکر باشد که.

اصل غیر قابل انکار اونرا نفی و رد کند.؟
همچنین تضاد قایل شده برای دین و عقل که.

ناشی از ضعف عقل در درک و بیان دین.

میباشدخود اعتراف به وجود دین به منزله یک اصل قابل بحث و غیر قابل انکار نیست.؟
و اینکه شاید تضاد های اونچنان محکمی.

که تا حد انکار بعضی واقعیتها.

بین عقل و دیگر موضوعات به نظر میایند ناشی ازناتوانی فعلی عقل ما نیستند؟
شاید بهتر باشدخیلی از نتایج عقلی فعلی رابه ذوره بلوغ عقل موکول کنیم چرا که خیلی از حرکات عقل فعلی ما از لجبازی کودکانه اون ناشی میشود.


13:


سلام دوست عزیز ...

اولا بهتر هست یه خورده لحن صحبت کردنتون رو عوض کنین !! اینجا خونه عمتون نیست ! این الفاز رو به خدا و قران نسبت میدید ...

با تشکر


و اما ...

کپی پیست از سایت زندیق




در جواب به این سؤال که: "خدا چگونه ایجاد شده و یا چه کسی خدا را ایجاد کرده هست؟" باید فرمود: در این مسأله مغالطه ای پیش آمده که اینگونه افکار برخی را مشوش نموده هست.

واقعیت امر این هست که هر موجودی که مخلوق و پدیده باشد، احتیاج به خالق و پدید آورنده دارد و به اصطلاح فلسفی، هر ممکن الوجودی نیازمند واجب الوجود هست، اما ذات خداوند پدیده و مصنوع نیست تا مورد پرسش فوق برنامه گیرد.

و به زبان فلسفی خداوند ممکن الوجود نیست تا نیاز به علت و خالق داشته باشد.


برای توضیح بیشتر باید فرمود: نکته مهم در این جا، یافتن جواب این سؤال هست که: «ملاک نیاز به علت چیست؟»

در جواب به این سؤال، متکلمین روی مسأله حدوث، انگشت نهاده و ملاک نیاز به علت (پدید آورنده و آفریننده) را حدوث اشیاء دانسته اند.

بنابراین اگر وجود غیر حادث(قدیم) باشد، مشمول پرسش فوق برنامه نمی گیرد.

فلاسفه در جواب ، ملاک اصلی نیاز به علت را مسأله امکان دانسته اند، از دیدگاه اینان چون ذات پروردگار متعال «مبرّا» از وصف امکان بوده و واجب الوجود هست، لذا از مدار مسأله نیاز به علت بیرون می باشد.

چنانکه می دانیم، هیچیک از این دو دسته (متکلمان و حکیمان)، روی وجود به عنوان وجود تکیه نکرده اند، بدین معنی که ملاک نیاز به علت را صرف برخورداری از هستی به حساب نیاورده اند، تا فرموده شود هرچه وجود دارد باید دارای علت باشد، بلکه فرموده اند: هر "موجود حادث" یا "موجود ممکن" نیازمند علت هست.

بنابراین نمی توان فرمود چون خدا وجود دارد پس باید دارای علت پیدایش باشد؛ زیرا ملاک نیاز به علت، یا صفت حدوث هست یا وصف امکان و خدا به دور از این دو وصف می باشد، زیرا نه حادث و نه ممکن، پس نیاز به علت و آفریننده ندارد.


در مورد مکار بودن فرمودید :




ابتدا معنای مکر را باید توضیح داد .

مکر در اصل به معنای غافل گیر کردن و ضرر زدن به شخص هست .
و در اصل این صفت از صفات مذموم هست نکته ایی که در مذمت مکر باید بدانیم این هست که مکر در صورت اولیه بودن ذم شده نه ثانویه بود.

به این معنا که اگر شخصی به کسی مکر کرد او مرتکب مکر مذموم شده ولی اون شخصی که به او مکر شده اگر به مقابله به مثل در برابر اون شخص برای حفظ دین و اعتقاداتش برآمد نه تنها مرتکب مکر مذموم نشده بلکه مکر ممدوح را انجام داده .
برای این سخن می توان به آیه ی زیر هستناد کرد :
(...فَمَنِ اعْتَدَى‏ عَلَیْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى‏ عَلَیْكُمْ...)
(...پس هر كه بر شما تعدّى كرد ، شما هم به مثل اون بر او تعدّى كنید ...) (بقره 194)
حال مکر الهی نیز از نوع مکر دوم هست و در آیاتی که از مکر خدا سخن به میان امده در مقابل مکر کفار برنامه گرفته (مکر ثانویه) .




در مورد آفرینش جهان فرمودید :


جهان از عدم به معناى ناچیز ایجاد نشده هست؛ بلكه آفرینش جهانِ هستى ابتدایى و غیروابسته به هر ماده پیشین هست.

به عبارت دیگر آفرینش جهان، صرفاً مستند به اراده حق تعالى هست و نیازمند ماده پیشینى نیست كه خداوند جهان را از اون پدید آورد؛ برخلاف خلاقیّت و آفرینش بشرى كه چیزى جز تغییر صورت‏ها و تركیب مواد نخستین براى پدید آوردن محصولى نو نیست.

بنابراین حتى اگر در فیزیك كیهانى مواد نخستینى فرض شود كه صورت موجود جهان، تابع تغییر آرایش اون مواد هست، از نظر فلسفى اون مواد نیز مخلوق و معلول علت هستى بخش (خداوند) مى‏ باشد.

امام صادق(علیه السلام) درباره آفرینش جهان مى ‏فرماید: «خداوند جهان را از «چیزى» نیافریده هست، نه اینكه از «هیچ چیز» و «عدم»، جهان را آفریده باشد».


دقت در عبارت فوق از سویى نمایانگر احاطه علمى و فلسفى امام صادق(علیه السلام)و از دیگر سو نشانگر قدرت بى‏پایان و بى‏نیازى خداوند در آفرینش جهان هست.

در كتاب الاحتجاج شیخ طبرسى آمده هست قال الزندیق لابى عبدالله(علیه السلام) من اى شى ایجاد قال علیه السلام: «لا من شى فقال كیف یحیى من لاشى.

قال: ان الاشیاء لاتخلوا ان تكون خلقت من شى او من غیر شى فان كانت خلقت».: «از امام صادق(علیه السلام) پرسیده شد: جهان از چه چیزى آفریده شده هست؟ فرمود: از چیزى آفریده نشده هست.

پرسیده شد: چگونه خداوند از هیچ چیز، زنده مى‏كند.

جواب داد: موجودات یا از چیزى آفریده مى‏شوند و یا از غیر شى‏ء آفریده مى ‏شوند»
محمد صالح مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 3، ص 300 و 301..


ماجراى آفرینش الهى در قالب یك مثال ساده چنین هست: همان‏طور كه یك مهندس ابتدا نقشه ساختمانى را در ذهن خویش مجسّم مى‏كند، سپس اون را به تصویر مى‏كشد و در خارج محقّق مى‏سازد.

در آفرینش جهان هستى نیز حضرت حق قبل از آفرینش، به همه تار و پود و خصوصیات نظام هستى علم دارد و چون اراده كند، به معلومات خویش وجود مى‏بخشد و اونها موجود مى‏شوند.

لذا قبل از اراده حق اشیاء نزد خداوند وجود علمى دارند و سپس اراده پروردگار، وجود عینى و خارجى پیدا مى ‏كنند

براى اطلاع بیشتر ر.ك: مبدأ و معاد، آیة اللَّه جوادى آملى، مقاله هشتم، نظام احسن جهان هستى.

14:


مراجعه شود به پست 7

15:

اینم از سایت زندیق بود ؟!

مراجعه شود به پست 7 + اینکه :

در مورد اثبات دین :

ابتدائاً لازم مى‏دانیم که کلمه "کامل" را معنا نماییم، کامل در مقابل ناقص هست.

و به طور کلى وقتى ادعا مى‏کنیم اسلام دین کاملى هست؛ یعنى نقصى ندارد.

به عبارت بهتر، هر اونچه که لازمه یک زندگى سعادت مند دنیوی و اخروى هست را دارد.

پس لازم هست این دین در همه عصرها و وقت‏ها و در همه شئون زندگى انسان برنامه‏هاى قوى و سازنده داشته باشد.
کلید جواب به این سؤال فوق در بحث خاتمیت هست.

بدین معنا که بحث کامل بودن اسلام و خاتمیت دو روى یک سکه‏اند؛ چراکه اگر اثبات شد دین اسلام خاتم ادیان هست لازمه‏اش اون هست که کامل ترین اونها تا روز قیامت نیز باشد؛ چون اگر کامل ترین نباشد پس ناقص خواهد بود و با وجود نقصش نمى‏تواند انسان‏ها را اون طور که شایسته و بایسته هست به سوى کمال هدایت نماید و این امر نیز با عدالت الاهی منافات دارد و بر خداوند قبیح هست.

پس لازم هست دین اسلام، هراونچه را که آدمى براى هدایت لازم دارد، دارا باشد تا ادله و حجج بر انسان تمام شده باشد.
حال سخن این جا هست که با هستفاده از چه قرائن و شواهدى ما متوجه مى‏شویم که اسلام دین کاملى هست و براى سعادت و کمال انسان برنامه‏هایى در همه عصرها و وقت‏ها دارد، اون هم در همه زمینه‏ها؟
جواب اون هست که دین مبین اسلام از یک سری ابزارهایى هستفاده نموده که این ابزارها سبب جاودانگى و کمال اون شده هست که ذیلاً به نحو اختصار به اون مى‏پردازیم:
1.

دین اسلام براى هدایت انسان‏ها از یک سو از قواعد کلى و عام هستفاده نموده که در واقع منبع قواعد امور لا یتغیرى هستند که به مرور وقت تغییر و تبدل نمى‏پذیرند.

این منابع عبارت اند از:
الف.

حکمِ عقل سلیم که خداوند اون را در هستنباط احکام شرعى حجت دانسته؛ مثل قبیح بودن ظلم یا حسن بودن عدل.
ب.

خداوند احکام را تابع مصالح و مفاسد برنامه داده هست.

پس هر امرى که مصلحت بیشترى داشته باشد، از نظر شارع مقدم بر امر دیگر هست.
ج.

قوانین کلى وجود دارند که مى‏توانند محدود نماينده بقیه احکام باشند؛ مثل عدم وجود حرج در دین یا عدم وجود اکراه و اضطرار در احکام دینى.

پس اگر مکلفى به واسطه حکم شرعى دچار حرج شده بود متناسب با وضعیتش، حکم شرعى او تبدیل به حکم دیگرى مى‏شود.
د.

اسلام از قوانینى هستفاده نموده که مطابق با فطرت هست و در اونها رعایت سرشت تغییر ناپذیر انسان شده هست و نیز در طریق قانون گذارى خداوند راه اعتدال را پیش گرفته هست که اینها همگى به ماندگارى و جاودانگى احکام کمک مى‏نمايند.
ه.

اجتهاد یکى دیگر از ابزارهایى هست که در اسلام هستفاده شده تا موضوعات پدید آمده با کلیات موجود در دین تطبیق داده شود.
2.

راه دیگرى که اسلام براى ماندگارى هستفاده نموده تنوع و تعدد احکام در گستره بسیار وسیع زندگى هست که شامل ابتدایى‏ترین امور؛ مثل آشامیدن می شود از سویى نیز در برگیرنده احکام معاملات و احکام حکومتى نیز هست.
3.

تفوق اخلاقى و اصول اون بر دیگر مذاهب و مکاتب اخلاقى و کمالى را که اسلام به انسان مى‏نمایاند، نیز یکى دیگر از راه‏هایى هست که سبب ماندگارى اصول اسلامى شده هست.
براى ذکر ادله‏اى دیگر مى‏توان به امور زیر اشاره نمود:
1.

بررسى جزء به جزء احکام اسلامى با دیگر احکام مشابه در ادیان دیگر حکایت از مترقى بودن و کامل بودن این احکام مى‏کند.
2.

بررسى آیات و روایات نشان دهنده کامل بودن دین اسلام هست که به طور مثال آیه 107 انبیا اسلام را بلاغ مى‏نامد؛ یعنى چیزى هست که شما به وسیله اون به آرزوى خویش مى‏رسید یا در خطبه غدیر پیامبر صریحاً مى‏فرمایند هر اونچه را که مبعّد (باعث دوری) شما از بهشت بود و هراونچه را که مقرّب (نزدیک نماينده) شما به اون بوده ذکر نموده‏ام.

16:

نه جان من....علت و معلول برای جهان مادی هست
ماده هم حادث نیست بلکه قدیم هست...نیازی به خالق ندارد

شما درک درستی از معلول و علت ندارین.شما میگین:
1- هر چیز که به وجود بیاید علتی دارد ( پس معلول یعنی چیزی که آغاز به وجود داشتن بکند)
2- کائنات آغاز به وجود داشتن کرده ( بیگ بنگ آغاز کائنات هست)
3- کائنات معلول هست، پس علتی دارد، علت کائنات خدا است!
این جواب خداباوران هست.
اگر بگوییم علت خدا چیست می گویید خداوند معلول نیست که بخواهد علت داشته باشد، خداوند علت العلل هست.

چون آغاز به وجود داشتن نکرده، از ابتدا! تا بیکران بوده و هرگز وقت برای خدا معنی ندارد.
به همین سبک باید از کسانی که میپرسند علت بیگ بنگ چیست، پرسید،
چرا به این اندیشه میکنین که بیگ بنگ معلولِ؟
همش میگین پس اون ذره رو کی اونجا برنامه داده؟
من از شما می پرسم از کجا می دونین کسی اون رو اونجا برنامه داده؟ که از ما میخواهید نام اون شخص را بیان کنیم؟
تو کدوم پروانده ی فیزیکی به یک "فرد" برگردد که علت بیگ بنگ بخواهد به یک " فرد " برگردد؟
این پرسش مانند این هست که بپرسیم، علت نوری که پس از برخورد با یک آینه برگشت میکند "چیست "؟
کسانیکه جواب این پرسش که علت بیگ بنگ چیست را با واژه " خدا " جواب میدن(مثل شما) درست کار همونا رو انجام میدن.
اگر از شما بپرسم علت خدا چیه؟؟ میگین خدا معلول نیست که بخواد علت داشته باشه.خداوند علت العلل ِ.چون آغاز به وجود داشتن نکرده، از ابتدا! تا بیکران بوده و هرگز وقت برای خدا معنی ندارد.
اینکه قبل از بیگ بنگ چه چیزی رخ داده و قبل از بیگ بنگ چی بوده از دیدگاه فیزیک حرف درستی نیست
بیگ بنگ از دید فیزیکی علتیس که که شوند به وجود آمدن وقت میشود، یا به فرموده ای وقت و فضا بر پایه تعاریف فیزیکی از دید بیگ بنگ همانگونه که تا به اکنون درباره بیگ بنگ چیست؟ خوانده اید، آغاز میشود.....امیدوارم منظور رو گرفته باشید.


برای توضیح بیشتر باید فرمود: نکته مهم در این جا، یافتن جواب این سؤال هست که: «ملاک نیاز به علت چیست؟»

در جواب به این سؤال، متکلمین روی مسأله حدوث، انگشت نهاده و ملاک نیاز به علت (پدید آورنده و آفریننده) را حدوث اشیاء دانسته اند.

بنابراین اگر وجود غیر حادث(قدیم) باشد، مشمول پرسش فوق برنامه نمی گیرد.


نه جان من....

ماده به لحاظ علمی ازلی هست .

چرا ؟ چون :
ماده ای که ما می شناسیم (انرژی ) ؛ موجودیتش ؛ همان حرکت و جنبش هست.


در واقع ماده چیزی نیست جز جنبش .


و وقت ؛ مقدار حرکت تعریف شده هست.


پس وقت و حرکت همواره با هم هستند.
حرکت بی وقت تعریف نشده هست.
وقت بی حرکت ؛ در علم معنی ندارد.
پس ماده همواره با وقت بوده ؛ که این خود مفهوم ازلیت ماده به لحاظ علمی هست.

که البته با مفهوم فلسفی اون متفاوت هست.

ماده ابتدایی نداشته که شما بخواهید بگویید قبل از بیگ بنگ خدا اونجا نشسته بوده و در حال افرینش ان گوی انرژی بود....ماده حادث هست و نه قدیم...یعنی علت و معلول ان تابینهایت ادامه خواهد داشت....در طبیعت ما چیزی به نام واجب الوجود نداریم
فلاسفه در جواب ، ملاک اصلی نیاز به علت را مسأله امکان دانسته اند، از دیدگاه اینان چون ذات پروردگار متعال «مبرّا» از وصف امکان بوده و واجب الوجود هست، لذا از مدار مسأله نیاز به علت بیرون می باشد.

اگر شما علت و معلول را قبول داشته باشید باید بگویید علت خدا چیست.....
شما می گویید خدا حادث نیست بلکه قدیم هست....
من به شما می گویم که جهان هم حادث نیست بلکه قدیم هست...یعنی علت و معلول را تا بینهایت ادامه بده...دلیلش هم در بالا فرمودم چرا ماده ازلی هست.....اما شما فقط می گویید:
"خدا حادث نیست بلکه قدیم هست"
من می گویم اثبات کن


چنانکه می دانیم، هیچیک از این دو دسته (متکلمان و حکیمان)، روی وجود به عنوان وجود تکیه نکرده اند، بدین معنی که ملاک نیاز به علت را صرف برخورداری از هستی به حساب نیاورده اند، تا فرموده شود هرچه وجود دارد باید دارای علت باشد، بلکه فرموده اند: هر "موجود حادث" یا "موجود ممکن" نیازمند علت هست.

پس اگر چیزی قدیم باشد نیازی به خالق ندارد
جهان هم قدیم هست و نه حادث

بنابراین نمی توان فرمود چون خدا وجود دارد پس باید دارای علت پیدایش باشد؛ زیرا ملاک نیاز به علت، یا صفت حدوث هست یا وصف امکان و خدا به دور از این دو وصف می باشد، زیرا نه حادث و نه ممکن، پس نیاز به علت و آفریننده ندارد.

1-شما می گویید خدا حادث نیست و قدیم هست
2-پس نیاز به علت ندارد
3-جهان حادث نیست بلکه قدیم هست
4- جهان نیاز به خالق ندارد


ابتدا معنای مکر را باید توضیح داد .

مکر در اصل به معنای غافل گیر کردن و ضرر زدن به شخص هست .
و در اصل این صفت از صفات مذموم هست نکته ایی که در مذمت مکر باید بدانیم این هست که مکر در صورت اولیه بودن ذم شده نه ثانویه بود.

به این معنا که اگر شخصی به کسی مکر کرد او مرتکب مکر مذموم شده ولی اون شخصی که به او مکر شده اگر به مقابله به مثل در برابر اون شخص برای حفظ دین و اعتقاداتش برآمد نه تنها مرتکب مکر مذموم نشده بلکه مکر ممدوح را انجام داده .
1-به ما می گویید کپی پست کُن....شما خود از اینجا کپی پست کردین
http://www.google.com/url?sa=t&rct=j...48175248,d.d2k
و یا از سایت مذهبی دیگر
برای این سخن می توان به آیه ی زیر هستناد کرد :
(...فَمَنِ اعْتَدَى‏ عَلَیْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى‏ عَلَیْكُمْ...)
(...پس هر كه بر شما تعدّى كرد ، شما هم به مثل اون بر او تعدّى كنید ...) (بقره 194)

حال مکر الهی نیز از نوع مکر دوم هست و در آیاتی که از مکر خدا سخن به میان امده در مقابل مکر کفار برنامه گرفته (مکر ثانویه) .


1- بررسی صفات خدا :
الف:خدا مکار هست؟اگر انسانی نباشد ،خدا همچنان مکار می ماند؟
الف : او بصیر هست ؟ بصیرت برای خدا یعنی چی ؟ اگر انسانی نباشد ، خدا همچنان بصیر هست ؟
ب- او شنوا هست ؟ شنوایی در خدا یعنی چی ؟ انوقت که انسان را ایجاد نکرده بود ؛ شنوایی به چه معنایی بود ؟
پ- او جبار هست ؟ قهار هست ؟ مکار هست ؟ یعنی چی تجلی این صفات در انسان ؟
ت- او زنده هست ؟ زنده بودن خدا یعنی چی ؟
ث- او دست دارد ؟ دست خدا یعنی چی ؟
پس شما ناگزیری بگی برای همه این کلمات "منظور" های دیگری در بین هست !
مثلا بصیرت همان علم مطلق خداست و شنوایی هم همینطور .
اینجاست که ما می گوییم خدای شما خدایی هست "انسان انگارانه" ؛ یعنی به انگار انسان ساخته شده.




جهان از عدم به معناى ناچیز ایجاد نشده هست؛ بلكه آفرینش جهانِ هستى ابتدایى و غیروابسته به هر ماده پیشین هست.

بیجاست...علم شما قرون وسطایی هست...امروزه همه می دانیم ماده ازلی هست و قدیم هست در نقل قول های پیش برایتان توضیح دادم
به عبارت دیگر آفرینش جهان، صرفاً مستند به اراده حق تعالى هست و نیازمند ماده پیشینى نیست كه خداوند جهان را از اون پدید آورد؛ برخلاف خلاقیّت و آفرینش بشرى كه چیزى جز تغییر صورت‏ها و تركیب مواد نخستین براى پدید آوردن محصولى نو نیست.

بنابراین حتى اگر در فیزیك كیهانى مواد نخستینى فرض شود كه صورت موجود جهان، تابع تغییر آرایش اون مواد هست، از نظر فلسفى اون مواد نیز مخلوق و معلول علت هستى بخش (خداوند) مى‏ باشد.

خیر ...ازلیت با تغییر و تحول در تضاد نیست.

سلسه علت ها و معلول ها می توانند تا بینهایت پیش روند.

امام صادق(علیه السلام) درباره آفرینش جهان مى ‏فرماید: «خداوند جهان را از «چیزى» نیافریده هست، نه اینكه از «هیچ چیز» و «عدم»، جهان را آفریده باشد».

در دنیای کوانتومی چیزی از هیچ به وجود می اید...ولی انقدر وقتش کم هست که
انحطاط انرژی احساس نمی شود....این را فرمودیم که بدانید چیزی می تواند از هیچ به وجود بیاید.
دقت در عبارت فوق از سویى نمایانگر احاطه علمى و فلسفى امام صادق(علیه السلام)و از دیگر سو نشانگر قدرت بى‏پایان و بى‏نیازى خداوند در آفرینش جهان هست.

امام که نمی دانست کوانتوم چیست جان من
در كتاب الاحتجاج شیخ طبرسى آمده هست قال الزندیق لابى عبدالله(علیه السلام) من اى شى ایجاد قال علیه السلام: «لا من شى فقال كیف یحیى من لاشى.

قال: ان الاشیاء لاتخلوا ان تكون خلقت من شى او من غیر شى فان كانت خلقت».: «از امام صادق(علیه السلام) پرسیده شد: جهان از چه چیزى آفریده شده هست؟ فرمود: از چیزى آفریده نشده هست.

پرسیده شد: چگونه خداوند از هیچ چیز، زنده مى‏كند.

جواب داد: موجودات یا از چیزى آفریده مى‏شوند و یا از غیر شى‏ء آفریده مى ‏شوند»
محمد صالح مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 3، ص 300 و 301..

با زور و نصیحت چیزی درست نمی شود...حداقل صادق جان اثبات می کرد نه اینکه همش غلط علمی و مغلطه از ان در بیاوریم
1-جهان اصلا افریده نشده....وقت را منفی بینهایت در نظر بگیرید
ابتدایی نداشته که بخواهید بگویید از ان وقت به بعد افریده شد.
2-اگر چیزی از غیر شی افریده شده پس خدا هم باید از غیر شی افریده شود


نقل قول بعدی را در نقل قول های پیشین توضیخ دادم

17:

1-کپی پست از سایت زندیق نبود
سخن خودمان بود
شما هم بهتر هست به جای کپی پست خلاصه و شیوا سخن بگویید
2-شما کلا منظور من را نگرفتین
من می گویم علم امروزی خدا و قراون را رد می کند
مثلا نظریه ی "جهان بینی یگانه" می گوید نیازی به خالق نیست
نظریه ی تکامل داروین صد در صد با قراون و خرافات در تضادِ
چون خداوند ایجاد شده ی جهالتمان هست....وقتی علم می آید جای جهالت را پرمی کند
خداوند نیست می شود....به همین دلیلی می گویم خداوند نگاره ی انسان هست
(...)

18:


شما فقط میخواید حرف خودتون رو بکرسی بنشونید ...و وارد بحثی شدید که اصلا ربطی به موضوع تاپیک نداره ...

در باره این موضوعات صفحه ها در اینجا بحث شده ...

خدا شناسی به زبان ساده میشه این :

برهان فطرت
برای پی بردن به وجود خداوندی که ما و همه هستی را آفریده و ما نیاز به برقراری ارتباط با او، ستایش ، پرستش و کمک گرفتن از او داریم هیچ دلیلی به اندازه فطرت به ما اطمینان نمی دهد هر انسانی در قلب و روح خود خدا را شناخته و به او عشق می ورزد همان خدایی که تمام هستی را ایجاد نموده تا ما در آسایش بوجود آماده ،زندگی کنیم ، هم او که به ما اونچه نیاز داشتیم را هدیه داد تا بتوانیم لذت زنده بودن را درک کنیم از ایجاد تک تک سلول های بدن مان تا غذایی که می خوریم و هوایی که تنفس می کنیم تا دستگاه های حیاتی بدن که با اونها از این امکانات (مثلا اکسیژن با دستگاه تنفسی و شش ها) بهره می بریم تا تمام کائنات و ذرات درون اتمی همه و همه برای راحتی زندگی ما فراهم آمده هست ، هم او که همانند پدری دلسوز و مادری مهربان همیشه مراقب و ناظر ماست و هرجا به کمکش نیاز داشته ایم و از وی کمک خواسته ایم دریغ ننموده هست ، هر انسانی خدا را احساس می نماید و با او رابطه بربرنامه می کند و هرچقدر قلب انسان پاک تر و روح او سبکبار تر باشد با خدای خود راحت تر و بهتر رابطه بربرنامه می کند و می تواند او را کاملتر شناخته و درک کند این نوع شناخت را گاهی برهان فطرت برای پی بردن به وجود خداوند می نامند، اما متأسفانه برخی از انسان ها بدلیل نافرمانی ها ، تیره کردن روح و قصاوت قلب که با ارتکاب گناهان و آزار دادن بندگان خدا ایجاد می شود این حس فطری برای درک خداوند متعال را با پرده ای از حجاب های جهل و گناه پوشانده و قلبشان سراسر تردید می گردد تا جایی که وجودشان را خشم و کینه و حسد و نفاق و کفر می پوشاند و هیچ نقطه پاکی در اون مشاهده نمی گردد لذا هرچیز خوب و معنوی را انکار نموده و فقط به غرایز حیوانی خود تمایل نشان می دهد این افراد کسانی هستند که دیگر قابلیت هدایت ندارند و حتی حاضر به فهمیدن نظر مخالف خود نیستند تا اون را سنجیده و درست و غلط اونرا تشخیص دهند این افراد همان هایی هستند که قلبشان مرده هست و با مرگ جسمشان واقعیات هستی را می فهمند
برای شناخت و پی بردن به وجود خداوند دلایل زیادی وجود دارند برخی از اونها حسی و برخی دیگر عقلی هستند که اطمینان قلبی را بیشتر می نمایند و باور انسان را قوی تر می کند

برهان نظم
به گوشی موبایل یا ساعت خود نگاه کنید آیا امکان دارد قطعات فلزی و پلاستیکی اون بدون هیچ دلیلی ، بدون وجود هیچ شخصی و بصورت کاملا تصادفی به هم برخورد نمايند و یک مجموعه هوشمند و منظم مانند گوشی موبایلتان را تشکیل دهند ؟
هیچ انسانی (اگر قدرت تعقل داشته باشد!) اینگونه نمی اندیشد بلکه براحتی می فهمد که این قطعات ریز و حساس را شخص عالمی با علم به کاربرد هر کدام ار اونها در جای خاصی برنامه داده و اونها را منظم نموده هست
این شخص به وسیله ای که می خواسته بسازد علم کافی داشته و قدرت کافی هم برای منظم نمودن این وسیله داشته هست، شما اگر فقط بدن خودتان را در نظر داشته باشید از بیش از هشت میلیارد سلولی که هر کدام در جایگاه خود برنامه گرفته، کارشان را به خوبی انجام می دهند تا شما زنده باشید ، دستگاه های حیاتی بدن را در نظر بگیرید همه این ها از دو سلول اولیه ایجاد می شوند هرکدام می دانند که باید به چه سلولی تقسیم شده و باید چه کاری را اجرا کنند حال شما با این مقایسه به کل هستی از ریز ترین ذرات تا بزرگترین مجموعه های اون نگاه کنید
دانشمندی خداپرست بود و دوستی داشت که منکر وجود خدا و خالق برای هستی بود و می فرمود ما و همه هستی با یک تصادف بوجود آمده ایم، روزی این دانشمندِ خدا پرست ، دوست کافر خود را به خانه اش دعوت نمود ، او را به کارگاه اختراعاتش برد، ماکتی از منظومه ی خورشیدی به او نشان داد که بسیار زیبا و دقیق بود، با یک حرکت چرخ دستی ، همه کرات می چرخیدند و منظره زیبایی بنمایش در می آمد، دوست او با دیدن این ماکت زیبا شروع به تمجید از این اختراع نمود و دانشمند را تحسین کرد، سپس اینکه حرفای او تمام شد ، دانشمند فرمود : این ماکت را من درست نکرده ام و غیر از من نیز اونرا درست نکرده هست بلکه بر پايه یک تصادف، چند قطعه چوب ، فلز و پلاستیک به هم برخورد نموده و این ماکت را ایجاد کرده هست! دوست او از صحبت های دانشمند متعجب شد و فرمود : امکان ندارد که تعدادی قطعه خام به هم برخورد کند و اینچنین مجموعه منظم ، زیبا و دقیقی درست شود که مدل زیبایی از منظمومه خورشیدی هست، شخص کافر به اینجای حرف هایش که رسید ، دانشمند فرمود : چطور تو معتقدی که این ماکت و نمونه کوچک حتما باید سازنده ای داشته باشد تا اونرا ساخته و منظم کند اما جهان هستی و اصلی که بسیار زیباتر و دقیقتر ، و از همه مهمتر واقعی هست را بدون خالق و ناظم می پنداری!؟ دوست کافر با شنیدن این سخنان به فکر فرو رفت و همان جا نشسته ابرنامه کرد که من اشتباه می کردم و حالا به وجود خالق و ناظم هستی ایمان آوردم.
بوسیله برهان نظم ، وجود ناظمی (نظم دهنده) برای هستی اثبات می شود، کسی که هم علم به هستی ای که می خواهد خلقش کند و نظمش دهد دارد و هم قدرت بر ایجاد و نظم دهی دارد پس برهان نظم وجود خالق و خدایی ناظم ، عالم و قادر را اثبات می کند
برهان ضرورت و امکان [2]
وجود هر پدیده نیازمند پدیدآورنده خود هست، به مثال زیر توجه کنید:
به برگی که در حال افتادن از درخت هست نگاه کنید، افتادن برگ دلیل و علتی دارد مثلا باد می وزد و برگ را از شاخه به زمین می اندازد[3] ، باد علت افتادن برگ هست و افتادن برگ ، معلول اون ، اما خود باد نیز نیاز به علت دارد و علت اون مثلا جابجایی طبقات هوا و جوّ هست با این نگاه ، باد که علت پدیده بعدی بود نسبت به قبل از خود پدیده و معلول هست، جابجایی طبقات گرم و سرد جوّی نیز پدیده و معلول علت دیگری هست که گرما و حرارت خورشید هست پس این جابجایی برای سپس خود ،علت و برای قبل از خود معلول هست ، شما می توانید همینطور هزاران علت و معلول را در طول هم بشمارید که هر کدام برای سپس خود علت اند و برای قبل از خود معلول و پدیده به شمار می آیند تا اینکه به وجود خداوند متعال می رسیم که در رأس همه علت ها برنامه دارد
سؤال: شما به درستی سلسله علت ها و معلول ها را بیان نمودید اما چرا اونها را منتهی به وجود خدا نمودید؟ به بیان ساده تر چرا برای خدا علت در نظر نمی گیرید؟ علت و پدیده آورنده خدا چیست؟
پاسخ: وجود هر پدیده نیازمند به علت و پدیدآورنده ی خود هست و وجود پدیدآورنده ،مسبوق و زودتر از پدیده ی خود هست؛ پس هیچ پدیده ای بوجود نمی آید ، مگر اونکه پدیدآورنده و علت اون زودتر از خود او به وجود آماده باشد.
اگر سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها به خداوند ختم نشود و بی نهایت باشد(تصویر الف) ، بدلیل اونکه وجود پدیدآورنده می بایست زودتر از پدیده خود بوجود آید ، هر پدیده منتظر می ماند تا قبل از خودش علتش محقق شود و اون هم نسبت به قبل از خود و همینطور تا بینهایت علتها و معلول ها منتظر بوجود آمدن می ماندند و هیچ چیزی در عالم بوجود نمی آمد
پس ما از وجود پدیده های بیشمار در اطرافمان در عالم متوجه میشویم که سیر این پدیده ها و پدیدآورنده ها به ناچار می بایست به وجودی برسد که اون وجود نیازمند علت نباشد به عبارت دیگر او علت همه علتها و ضروری الوجود[4] هست و اوست که خلقت را شروع نموده و این سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها را آغاز کرده تا به ما رسیده اند ما این وجود را خدا می نامیم (تصویر ب) همچنین روشن می شود که خداوند بی نیاز مطلق هست زیرا اگر به کسی یا چیزی نیاز داشت به همان اندازه نسبت به اون شیء ، معلول و پدیده بود و اون شیء در مرحله قبل از او وجود داشت و دیگر این وجود مورد نظر ، اون وجود ضروری و خدا نبود بلکه یکی از علتهای واسطه ای بود، پس با همین برهان، بی نیاز مطلق بودن و غنی بودن خدا ثابت می شود(یعنی خدا به هیچ چیز و هیچ کسی نیاز ندارد درصورتی که همه به اون نیازمندند)
(توضیح: اگر این وجود-خدا- هم نیازمند به علت بود ، پس او ضروری الوجود و خدا نبود بلکه یکی از علتهای میانی بود ، باز هم این سیر رو به بالا ادامه می یافت و همانطور که فرموده شد با توجه به مسبوق بودن علت نسبت به معلول، هیچ چیز در عالَم ایجاد نمی شد اما ما از وجود پدیده های ایجاد شده در عالم پی می بریم که این سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها به وجودی می رسد که وجودش ضروری و حتمی باید باشد و خودش هم نیاز به پدیدآورنده نداشته باشد)
ضروری الوجود یعنی وجودی که حتما باید باشد و عقلا امکان ندارد که وجود نداشته باشد به همان دلیلی که بالا توضیح دادیم[5]

آیا با وجود عقل نیاز به دین هست ؟ آیا با وجود عقل نیاز به دین هست ؟

با توجه به اونچه فرموده شد با اثبات برهان ضرورت و امکان این موارد ثابت می شود:
1- اثبات وجود داشتن خدا
2- اثبات اینکه خود خدا نیاز به آفریننده ندارد
3- اثبات بی نیاز مطلق بودن خدا

برهان یگانگی خدا
سپس بیان برهان های گذشته و اثبات وجود داشتن خدا ، این سؤال پیش می آید که چه دلیلی بر یکتا بودن و یکی بودن خداست؟ مثلا مسیحیان معتقدند که خداوند در عین یکی بودن سه تاست[6]: خدای پدر ، خدای پسر (عیسی) ، روح القُدُس (جبرئیل)
پاسخ: توحید ذاتی و یگانگی خدا به دو معناست:
1- احدیت الذات : یعنی خداوند بسیط هست و دارای اجزاء نیست (خداوند مرکب از چند جزء و قسمت نیست بلکه یک وجود یکپارچه هست)
2- واحدیت الذات: یعنی خداوند یگانه هست و مثل و مانند ندارد (وجود دیگر یا خدای دیگری مانند او نیست، چند خدا وجود ندارد)

برهان بساطتِ ذات خدا (احدیت):
هرچیزی که از اجزایی تشکیل شود به اونها نیاز دارد مثلا بدن ما از چند دستگاه حیاتی مانند گردش خون و تنفس و ...

تشکیل شده پس به اونها نیازمند هست ، دستگاه های حیاتی ما از اعضایی مانند شش و نای و ...

تشکیل شده اند پس به اونها نیازمندند، این اعضا از سلول هایی تشکیل شده اند و اگر این سلول ها نبودند این عضو تشکیل نمی شد پس به اونها نیاز دارند، این سلول ها از موادی ترکیب یافته اند و ....

بنابراین هرچیزی که از اجزایی تشکیل شود به جزء ها و قسمت هایش نیازمند هست ، و ما در برهان ضرورت و امکان ثابت نمودیم که خداوند بی نیاز مطلق هست و به چیزی نیاز ندارد پس ثابت می شود که خداوند بسیط هست و ترکیب یافته از چند قسمت و جزء نیست
برهان وحدانیت و یگانه بودن خدا:
خداوند یکتاست و همانندی ندارد زیرا اگر چند خدا وجود داشت ، این خدا ها می بایست اشتراکات یا تفاوت هایی داشته باشند(شما وقتی چند چیز را در نظر بگیرید این اشیاء با هم شباهت ها یا تفاوت هایی دارند) ،پس اگر اشتراکات یا تفاوت هایی داشته باشند یعنی ترکیب یافته از چند جزء هستند که این اجزاء با هم شباهت یا تفاوت دارند در صورتی که ما در برهان بساطت ذات، ثابت کردیم که خداوند ترکیب یافته از اجزاء و قسمت هایی نیست بلکه یک وجود یکپارچه هست، بنابر این نتیجه می گیریم امکان ندارد در کنار خداوند ،خدای دیگری هم وجود داشته باشد و خداوند، یگانه (واحد) هست
اگر منظور مسیحیت از تثلیث و سه خدایی، ترکیب شدن یک خدا از سه جزء بود که ما در برهان بساطت ذات خدا، ثابت کردیم که خداوند ترکیب یافته نیست بلکه یک وجود بسیط و یکپارچه هست و اگر منظورشان این هست که چند خدای جدا از هم وجود دارد که در برهان واحدیت ثابت شد که خدا واحد هست و هیچ خدای دیگری وجود ندارد، بنابراین این اعتقادِ دینهایی که چند خدا برای عالم در نظر می گیرند، جنبه عقلانی نداشته و اشتباه هست
خداوند در سوره توحید این دو برهان را به اختصار در دو آیه آورده هست:
قل هو الله احد : بگو او الله هست که یکتاست (وجودش مرکب نیست ، وجودش بسیط هست: احدیتِ ذات خدا)
و لم یکن له کفوا احد : و هیچکسی همانند او نیست (خدای دیگری وجود ندارد، یگانه هست، واحدیتِ ذات خدا)

دلیلی ساده در اثباتِ بنده بودن و خدا نبودنِ حضرت عیسی (ع) :
مأمون خلیفه ظالم عباسی برای اینکه مسمانان از گرد امام رضا(ع) پراکنده شوند، هر از چند گاهی دانشمندان و علمای ادیان مختلف را به قصرش دعوت می نمود و با برچایی مناظرات علمی قصد داشت تا در این جلسات، امام رضا(ع) توسط یکی از علمای ادیان دیگر شکست خورده و بدینگونه شیعیان و مسلمانان اعتقادشان را به او به عنوان جانشین پیامبر(ص) و داناترین انسان، از دست بدهند ، در یکی از این جلسات امام رضا(ع) بر پايه کتب تورات و انجیل به علمای یهودی و مسیحی ثابت نمود که پیامبرانشان مژده آمدن پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) را داده اند و از پیروانشان خواسته اند سپس بعثت پیامبر اسلام(ص) به او بگروند سپس این صحبت ها و قبول حرف های امام، در انتها امام، جمله ای دیگر فرمودند، امام عنوان نمود که حضرت عیسی(ع) بسیار پیامبر خوبی بود اما یک اشکال داشت که کم نماز می خواند و کم روزه می گرفت! رهبر مسیحیان با شنیدن این سخن فرمود : ای امام رضا(ع) ما هرچه از شما شنیدیم صحیح بود و نشان دهنده فضل و علم شما بود اما این سخن آخر شما را قبول نداریم زیرا در تاریخ ماندگار شده هست که عیسی بسیار اهل عبادت بود و اکثر اوقات روزه می گرفت و نماز می خواند؛ رهبر مسیحیان به اینجا که رسید ، امام فرمود : برای چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند!؟[7]
رهبر مسیحیان به فکر فرو رفت و منظور امام را از فرمودن این جملات فهمید؛ اگر عیسی خداست پس معنی نمی دهد که برای خودش نماز و روزه و عبادت اجرا کند، و اگر اهل عبادت بوده پس معلوم می شود او بندگی خدای متعال را می نموده و بنده ی خدا بوده نه جزءِ خدا یا خدایی در کنار خدا ! ما بندگان و مخلوق های خدا نیاز به عبادت کردن خدا داریم تا به او نزدیک شده مقامات معنوی کسب نماییم و روح مان به مراتب عالی هستی برسد
حضرت عیسی(ع) همانند حضرت محمد(ص) و دیگر پیامبران الهی ، بنده ی محبوب و مقرَّب خدا و فرستاده او بود
امام رضا(ع) به این سادگی و بدون آوردن دلایل فلسفی یا عقلی پیچیده، ثابت نمود که خدایی جزء خدای یگانه نیست و دیگران همه مخلوق و بنده خدایند

در مورد واجب الوجود که فرمودین نداریم :

دلایلى كه براى اثبات وجود خداى متعال اقامه شده فراوان و داراى اسلوبهاى گوناگونى هست و بطور كلى مى‏توان اونها را به سه دسته تقسیم كرد .


دسته اول دلایلى هست كه از راه مشاهده آثار و آیات الهى در جهان اقامه مى‏شود مانند دلیل نظم و عنایت كه از راه انسجام و همبستگى و تناسب پدیده‏ها وجود طرح و هدف و تدبیر حكیمانه كشف و ناظم حكیم و مدبر علیم براى جهان اثبات مى‏گردد این دلایل در عین حال كه روشن و دلنشین و خرسند كننده هست پاسخگوى همه شبهات و وساوس نیست و در واقع بیشتر نقش بیدار كردن فطرت و به آگاهى آوردن معرفت فطرى را ایفاء مى‏كند .


دسته دوم دلایلى هست كه از راه نیازمندى جهان وجود آفریدگار بى نیاز را اثبات مى‏كند مانند برهان حدوث كه از راه مسبوق بودن پدیده‏ها به عدم و نیستى نیازمندى ذاتى اونها اثبات مى‏شود و سپس به كمك ابطال دور و تسلسل آفریننده بى‏نیاز اثبات مى‏گردد یا برهان حركت كه از راه نیازمندى حركت به محرك و محال بودن تسلسل محركات تا بى نهایت وجود خدا بعنوان نخستین پدید آورنده حركت در جهان اثبات مى‏شود یا دلایلى كه از راه ابداعى بودن نفوس و صور جوهریه و عدم امكان صدور اونها از فاعلهاى طبیعى و مادى وجود علت هستى‏بخش و بى‏نیاز اثبات مى‏گردد این دلایل نیز كمابیش نیازمند به مقدمات حسى و تجربى مى‏باشد .


دسته سوم دلایل فلسفى خالص هست كه از مقدمات عقلى محض تشكیل مى‏شود مانند برهان امكان و برهان صدیقین این دسته از براهین ویژگیهاى خاصى دارند نخست اونكه نیازى به مقدمات حسى و تجربى ندارند دوم اونكه شبهات و وساوسى كه در پیرامون دیگر دلایل مطرح مى‏شود به اینها راه نمى‏یابد و به دیگر سخن از اعتبار منطقى بیشترى برخودار هست و سوم اونكه مقدمات این براهین كمابیش مورد حاجت در دیگر هستدلالات نیز هست مثلا هنگامى كه ناظم و مدبر حكیم یا محدث یا محرك اول اثبات شد باید براى بى‏نیازى ذاتى و واجب الوجود بودن او از مقدماتى هستفاده كرد كه در براهین دسته سوم مورد هستفاده برنامه مى‏گیرند .


با این همه سایر دلایل مزیتى دارند كه دسته سوم فاقد اون هست و اون عبارت هست از اینكه براهین دسته سوم تنها موجودى را بعنوان واجب الوجود اثبات مى‏كند و اثبات علم و قدرت و حكمت و حتى جسم نبودن و مغایرت او با عالم مادى نیازمند به براهین دیگرى هست .


ما در اینجا تنها به ذكر بعضى از براهین دسته سوم بسنده مى‏كنیم و نخست به اثبات واجب الوجود و سپس به بیان صفات وى مى‏پردازیم:
برهان اول
یكى از براهین معروف فلسفى براى اثبات واجب الوجود برهانى هست كه بنام برهان امكان یا برهان امكان و وجوب نامیده مى‏شود و از چهار مقدمه تشكیل مى‏یابد:
1 هیچ ممكن الوجودى ذاتا ضرورت وجود ندارد یعنى هنگامى كه عقل ماهیتش را در نظر مى‏گیرد اون را نسبت به وجود و عدم یكسان مى‏بیند و صرف نظر از وجود علت ضرورتى براى وجود اون نمى‏بیند .


این مقدمه بدیهى و بى‏نیاز از اثبات هست زیرا محمول اون از تحلیل مفهوم موضوع بدست مى‏آید و فرض ممكن الوجود بودن عینا فرض نداشتن ضرورت وجود هست .


2 هیچ موجودى بدون وصف ضرورت تحقق نمى‏یابد یعنى تا هنگامى كه همه راههاى عدم به روى اون مسدود نشود بوجود نمى‏آید و بقول فلاسفه الشى‏ء ما لم یجب لم یوجد به دیگر سخن موجود یا ذاتا واجب الوجود هست و خود بخود ضرورت وجود دارد و یا ممكن الوجود هست و چنین موجودى تنها در صورتى تحقق مى‏یابد كه علتى اون را ایجاب كند و وجود اون را به سر حد ضرورت برساند یعنى بگونه‏اى شود كه امكان عدم نداشته باشد این مقدمه هم یقینى و غیر قابل تشكیك هست .


3 هنگامى كه وصف ضرورت مقتضاى ذات موجودى نبود ناچار از ناحیه موجود دیگرى به اون مى‏رسد یعنى علت تامه وجود معلول را ضرورى بالغیر مى‏سازد .


این مقدمه نیز بدیهى و غیر قابل تردید هست زیرا هر وصفى از دو حال خارج نیست‏یا بالذات هست و یا بالغیر و هنگامى كه بالذات نبود ناچار بالغیر خواهد بود پس وصف ضرورت هم كه لازمه هر وجودى هست اگر بالذات نباشد ناچار در پرتو موجود دیگرى حاصل مى‏شود كه اون را علت مى‏نامند .


4 دور و تسلسل در علل محال هست این مقدمه هم یقینى هست و در مقاله «احكام علت و معلول» بیان گردید .


با توجه به این مقدمات برهان امكان به این صورت تقریر مى‏شود موجودات جهان همگى با وصف ضرورت بالغیر موجود مى‏شوند زیرا از یكسوى ممكن الوجود هستند و ذاتا وصف ضرورت را ندارند مقدمه اول و از سوى دیگر هیچ موجود بدون وصف ضرورت تحقق نمى‏یابد مقدمه دوم پس ناچار داراى ضرورت بالغیر مى‏باشند و وجود هر یك از اونها بوسیله علتى ایجاب مى‏شود مقدمه سوم .


اكنون اگر فرض كنیم كه وجود اونها بوسیله یكدیگر ضرورت مى‏یابد لازمه‏اش دور در علل هست و اگر فرض كنیم كه سلسله علل تا بى نهایت پیش مى‏رود لازمه‏اش تسلسل در علل هست و هر دوى اونها باطل و محال مى‏باشد مقدمه چهارم پس ناچار باید بپذیریم كه در راس سلسله علتها موجودى هست كه خود بخود ضرورت وجود دارد یعنى واجب الوجود هست .


این برهان را بصورت دیگرى نیز مى‏توان تقریر كرد كه نیازى به مقدمه چهارم ابطال دور و تسلسل نداشته باشد و اون این هست مجموعه ممكنات به هر صورت فرض شود بدون وجود واجب الوجود بالذات ضرورتى در اونها تحقق نمى‏یابد و در نتیجه هیچیك از اونها موجود نمى‏شود زیرا هیچكدام از اونها خود بخود داراى ضرورتى نیستند تا دیگرى در پرتو اون ضرورت یابد و به دیگر سخن ضرورت وجود در هر ممكن الوجودى ضرورت عاریتى هست و تا ضرورت بالذاتى نباشد جایى براى ضرورتهاى عاریتى نخواهد بود .


نیز مى‏توان اون را بصورت فشرده‏اى تقریر كرد كه موجود یا واجب الوجود بالذات هست و یا واجب الوجود بالغیر و هر واجب الوجود بالغیرى ناچار منتهى به واجب الوجود بالذات مى‏شود كل ما بالغیر ینتهى الى ما بالذات پس واجب الوجود بالذات ثابت مى‏شود
برهان دوم
برهان دوم برهانى هست قریب الماخذ به برهان اول كه از سه مقدمه تشكیل مى‏یابد:
1 موجودات این جهان ممكن الوجود هستند و ذاتا اقتضائى نسبت به وجود ندارند زیرا اگر یكى از اونها واجب الوجود باشد مطلوب ثابت‏خواهد بود .


این مقدمه نظیر مقدمه اول در برهان سابق هست با این فرق ظریف كه در برهان سابق تكیه بر ضرورت وجود و نفى اون از ممكنات بود و در اینجا تكیه بر خود وجود هست .


2 هر ممكن الوجودى براى موجود شدن نیازمند به علتى هست كه اون را بوجود بیاورد این مقدمه عبارت دیگرى از نیازمندى هر معلولى به علت فاعلى هست كه در مبحث علت و معلول به اثبات رسید و نظیر مقدمه سوم در برهان سابق هست با همان فرق كه اشاره شد .


3 دور و تسلسل در علل محال هست این مقدمه عینا همان مقدمه چهارم در برهان سابق هست .


با توجه به این مقدمات برهان به این صورت تقریر مى‏شود هر یك از موجودات این جهان كه على الفرض ممكن الوجود هستند نیازمند به علت فاعلى مى‏باشند و محال هست كه سلسله علل تا بى‏نهایت پیش رود یا رابطه دور میان اونها بر برنامه باشد پس ناچار سلسله علل از جهت آغاز به علتى منتهى خواهد شد كه خودش نیازمند به علت نباشد یعنى واجب الوجود باشد .


این برهان را شیخ الرئیس در اشارات به این صورت تقریر كرده هست موجود یا واجب الوجود هست و یا ممكن الوجود اگر واجب الوجود باشد مطلوب ثابت هست و اگر ممكن الوجود باشد باید منتهى به واجب الوجود شود تا دور یا تسلسل لازم نیاید و اون را متین‏ترین برهانها دانسته و بنام برهان صدیقین نامگذارى كرده هست .


امتیاز این تقریر اون هست كه علاوه بر اینكه نیازى به بررسى صفات مخلوقات و اثبات حدوث و حركت و دیگر صفات براى اونها ندارند پايه ا نیازى به اثبات وجود مخلوقات هم ندارد زیرا مقدمه اول بصورت فرض و تردید بیان شده هست .


به دیگر سخن جریان این برهان فقط منوط به پذیرفتن اصل وجود عینى هست كه بدیهى و غیر قابل تشكیك مى‏باشد و كسى مى‏تواند این اصل را نپذیرد كه بدیهى‏ترین وجدانیات و معلومات حضورى خودش را هم انكار كند و مطلقا وجود هیچ موجودى حتى وجود خودش و فكرش و سخنش را هم نپذیرد .


اما كسى كه اصل وجود عینى را پذیرفت به او فرموده مى‏شود وجود عینى یا واجب الوجود هست و یا ممكن الوجود و فرض سومى ندارد در صورت اول وجود واجب ثابت هست و در صورت دوم ناچار باید وجود واجب الوجود هم پذیرفته شود زیرا ممكن الوجود محتاج به علت هست و براى اینكه دور و تسلسل لازم نیاید باید سلسله علتها منتهى به واجب الوجود گردد .


در این دو برهان چنانكه ملاحظه مى‏شود تكیه بر روى امكان موجودات هست كه صفتى عقلى براى ماهیت اونها مى‏باشد و از راه این صفت نیاز اونها به واجب الوجود اثبات مى‏شود و از این روى مى‏توان اونها را به یك معنى برهان لمى تلقى كرد چنانكه در مقاله سابق توضیح داده شد اما محور بحث را ماهیت و امكان ماهوى برنامه دادن با قول به اصالت وجود چندان تناسبى ندارد از این روى صدر المتالهین برهان دیگرى را اقامه فرموده كه مزایاى ویژه خودش را دارد و اون را برهان صدیقین نامیده و برهان شیخ را شبیه به برهان صدیقین قلمداد كرده هست
برهان سوم
این برهان را صدر المتالهین بر پايه اصول حكمت متعالیه كه خود وى اونها را بیان كرده هست اقامه فرموده و اون را هستوارترین براهین و شایسته نام برهان صدیقین دانسته هست این برهان بصورتهاى مختلفى تقریر شده ولى بنظر مى‏رسد كه متین‏ترین اونها همان تقریر خود وى مى‏باشد و بیان اون از سه مقدمه تشكیل مى‏یابد:
1 اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهیت چنانكه در مقاله«اصالت وجود» به اثبات رسید .

2 مراتب داشتن وجود و تشكیك خاص بین علت و معلول بگونه‏اى كه وجود معلول هستقلالى از وجود علت هستى‏بخش ندارد ([1])
3 ملاك نیاز معلول به علت همان ربطى بودن و تعلقى بودن وجود اون نسبت به علت و بعبارت دیگر ضعف مرتبه وجود اون هست و تا كمترین ضعفى در موجودى وجود داشته باشد بالضروره معلول و نیازمند به موجود عالیترى خواهد بود و هیچگونه هستقلالى از اون نخواهد داشت ([2])
با توجه به این مقدمات مى‏توان برهان صدیقین را بر پايه مشرب صدر المتالهین به این صورت تقریر كرد .


مراتب وجود به هستثناء عالیترین مرتبه اون كه داراى كمال نامتناهى و بى‏نیازى و هستقلال مطلق مى‏باشد عین ربط و وابستگى هست و اگر اون مرتبه اعلى تحقق نمى‏داشت‏سایر مراتب هم تحقق نمى‏یافت زیرا لازمه فرض تحقق سایر مراتب بدون تحقق عالیترین مرتبه وجود این هست كه مراتب مزبور مستقل و بى‏نیاز از اون باشند در حالى كه حیثیت وجودى اونها عین ربط و فقر و نیازمندى هست .


این برهان علاوه بر اینكه از مزایاى برهان شیخ برخودار هست از چند جهت بر اون نیز برترى دارد .


یكى اونكه در این برهان بر مفاهیم وجودى تكیه شده و از ماهیت و امكان ماهوى ذكرى به میان نیامده هست و روشن هست كه چنین برهانى با اصالت وجود مناسبتر مى‏باشد .


دوم اونكه نیازى به ابطال دور و تسلسل ندارد بلكه خودش برهانى بر ابطال تسلسل در علل فاعلى نیز هست ([3])
سوم اونكه به كمك همین برهان نه تنها وحدت بلكه سایر صفات كمالیه خداى متعال را نیز مى‏توان اثبات كرد چنانكه در جاى خودش اشاره خواهد شد.


خلاصه
1 دلایل وجود خداى متعال را مى‏توان به سه دسته تقسیم كرد:
الف هستدلال از آیات الهى و نشانه‏هاى علم و قدرت و حكمت وى در جهان مانند دلیلهاى نظم و عنایت .


ب هستدلال از بعضى از صفات مخلوقات بر نیاز اونها به آفریدگار مانند دلیلهاى حدوث و حركت .


ج هستدلال فلسفى خالص مانند برهان امكان و برهان صدیقین .


2 دو دسته اول براى اثبات وجوب وجود و بى‏نیازى مطلق الهى نیازمند به مقدمات براهین دسته سوم مى‏باشند .


3 برهان امكان از چهار مقدمه تشكیل یافته و تقریر اون این هست موجودات جهان ذاتا ممكن الوجود هستند ولى چون هیچ موجودى بدون وصف ضرورت و وجوب تحقق نمى‏یابد داراى وجوب بالغیر مى‏باشند و عللى كه وجود اونها را ایجاب مى‏كند باید منتهى به واجب الوجود بالذات شوند تا دور و تسلسل در علل لازم نیاید .


4 تقریر دیگر اون این هست كه مجموعه ممكنات به هر صورتى فرض شوند داراى وجوب بالغیر هستند پس باید وراى اونها موجودى باشد كه وجوب بالذات داشته باشد تا در سایه او سایر موجودات واجب بالغیر شوند .


5 تقریر فشرده این برهان اون هست كه موجود خارجى یا واجب الوجود بالذات هست و یا واجب الوجود بالغیر و واجب الوجودهاى بالغیر باید منتهى به واجب الوجود بالذات شوند زیرا هر بالغیرى محتاج به بالذات هست .


6 برهان دوم از سه مقدمه تشكیل مى‏یابد و تقریر اون این هست موجودات این جهان چون ممكن الوجود هستند نیازمند به علت فاعلى مى‏باشند و سلسله علل باید منتهى به علتى شود كه معلول نباشد تا دور و تسلسل لازم نیاید .


7 ابن سینا این برهان را به این صورت تقریر كرده هست موجود یا واجب الوجود هست‏یا ممكن الوجود و وجود ممكن الوجود باید منتهى به واجب الوجود شود تا دور و تسلسل لازم نیاید .


8 این تقریر علاوه بر اینكه نیازى به بررسى صفات مخلوقات مانند حدوث و حركت ندارد نیازى به اثبات وجود مخلوق خاصى هم ندارد زیرا نخستین مقدمه اون بصورت فرض و تردید بیان شده هست .


9 برهان صدر المتالهین نیز از سه مقدمه تشكیل مى‏یابد و تقریر اون این هست اگر در راس سلسله مراتب وجود موجود بى‏نیاز و بى‏نهایت كاملى نمى‏بود سایر مراتب هم تحقق نمى‏یافت زیرا سایر مراتب عین ربط و تعلق هستند و اگر بدون مرتبه اعلاى وجود تحقق یابند لازمه‏اش این هست كه غنى و بى نیاز از اون باشند .


10 مهمترین مزایاى این برهان از این برنامه هست :
الف با اصالت وجود مناسبتر هست زیرا در اون از مفاهیم ماهیت و امكان هستفاده نشده هست .


ب نیازى به ابطال دور و تسلسل ندارد .


ج وحدت و سایر صفات كمالیه خداى متعال هم به كمك اون اثبات مى‏شود.


در مورد حادث و قدیم بودن فرمودید :

1.

قبل از هر مطلبي مفردات پرسش بايد اصلاح گردد: اولاً: اونچه در حادث و قديم بودن مطرح هست، دنيا نيست كه در مقابل آخرت برنامه دارد و نشئه قبل از آخرت هست و معمولاً به عالم ماده اطلاق مي‌شود، بلكه بحث درباره حادث و قديم بودن عالم هست كه مراد تمام ماسايشان الله هست و فراتر از زمين و وقت بوده و شامل همه مخلوقات مي‌شود.


ثانياً: مراد از حادث و قديم در اون بحث، حدوث و قديم وقتي نيست، چون وقت خودش مخلوق و جزء عالم هست و اون هم مربوط به نشئه مادي عالم كه از مقدار حركت فلك به صورت روز و شب و ماه و سال و مانند اون حاصل مي‌شود.

و در عالم مجردات وقت مطرح نيست، چه رسد به كارهاي خداي سبحان.[1]
ثالثاً: مراد از فعليت داشتن صفات خداوند چيزي نيست كه در صفات انسانها مطرح هست، مثلاً زيد در كودكي بالقوه عالم هست و بعد ازتحصيل و كسب دانش عالم بالفعل مي‌گردد و همينطور هر صفتي ديگر، امّا صفات خداوند همه بالفعل و فعليت محض هست و پايه اً فعليت درباره صفات خداوند مطرح نيست، چون فعليت در مقابل بالقوه هست كه در صفات موجودات مادي و نيمه مادي مطرح هست و حتي درباره فرشتگان مطرح نيست تا چه رسد به خداوند متعال.[2]
2.

مطلب دوم اون هست كه اگر حكما فرموده‌اند كه عالم قديم هست مرادشان قديم ذاتي نيست كه در برابر حادث ذاتي برنامه دارد تا مشكل اعتقادي در مورد خدا و صفات او ايجاد كند.

بلكه مرادشان اين هست كه نمي‌توان فرمود وقتي بود كه عالم نبود بعد ايجاد شد، ‌زيرا خود وقت جزء‌ عالم هست و از مقدار حركت افلاك حاصل مي‌شود، لذا درست نيست كه عالم را حادث بدين معنا دانست.

لذا علامه شعراني مي‌گايشاند: در قديم و حادث حقيقي وقت معتبر نيست و اگر معتبر باشد تسلسل لازم مي‌آيد؛ چون وقت هم يا حادث هست يا قديم و اگر براي وقت هم وقت اعتبار كنيم، براي وقت دوم هم وقت ديگر بايد اعتبار كرد تا معني حادث و قديم در اون تعقل شود و اين سبب تسلسل مي‌گردد.[3] پس مراد از حدوث و قديم در بحث عالم مراد وقت نيست.


3.

در اين رابطه كه آيا قديم دانستن عالم با اختيار خداوند و قادر مختار بودن او چگونه قابل جمع هست، ‌بهترين بيان تحليل علامه شعراني هست كه فرموده هست: خداشناسان از فلاسفه قديم معتقد بودند جهان هميشه بوده هست و با اون كه هميشه بوده مخلوق خدا هست و اگر خدا نبود جهان هم نبود، مانند نور خورشيد كه هميشه با خورشيد هست، پس نور با اون كه صادر از خورشيد هست، هميشه با خورشيد هست.

جهان هم با اون كه مخلوق هست، هميشه با خداست و وقتي نبود خدا باشد و مخلوق نباشد، و فرق اون، اين هست كه خورشيد بي‌علم و اراده نوربخشي مي‌كند و خداي تعالي با علم و اراده مي‌آفريند.

اين حرف مورد قبول محققان و خردمندان هست، لكن برخي مي‌گايشانند: گرچه قديم بودن عالم منافاتي با اثبات خدا ندارد، امّا از قديم بودن ممكن هست اين مشكل پيش بيايد كه خداوند قدرت نداشته و بي‌اختيار عالم از او صادر شده هست.

امّا در جواب اين عده بايد فرمود: چنين مشكلي هرگز لازم نمي‌آيد چون خداوند با اين كه قادر، عالم و با اراده و اختيار هست، امّا خواست كه هميشه مخلوق داشته باشد و آفرينش او به جبر و اكراه نيست، زيرا فاعل كه خود عالِم و مريد هست كسي نمي‌تواند او را مجبور كند، پس هر عملي كه انجام مي‌‌دهد با اراده و اختيار اوست.

نكته ديگر اون هست كه چون خداوند هميشه قدرت دارد جهان را بيافريند، پس آفريدن جهان هميشه ممكن هست.


بايد توجه داشت كه بحث حادث بودن عالم ميان متكلمين از اون جا پيش آمده كه گمان كرده‌اند، سبب نياز معلول به علت حدوث هست.

اما فلاسفه مي‌گايشانند: سبب نياز معلول به علت امكان اوست نه حدوث اون، چون معلول ممكن الوجود هست پس هميشه نيازمند علت هست.[4]
4.

از مطالبي كه بيان شد، معلوم گرديد كه همه صفات خداوند فعليت دارد و به اصطلاح (بالفعل) هست، از جمله، صفت قدرت و اختيار، خدا چه در ازل عالم را ایجاد كرده باشد، چه ایجاد نكرده باشد، قادر و مختار هست و خلقت و عدم اون هيچ گونه اثري در فعليت صفت اختيار و قدرت او ندارد و پايه اً وصف فعليت درباره صفت خدا نبايد مطرح شود، چون اين صفتِ موجودات نظير انسان هست و حتي فرشته‌ها صفات‌شان بالفعل‌اند و در فعليت پيدا كردن نيازي به اعمال اون صفات ندارند.


و اگر فلاسفه فرموده‌اند كه عالم قديم هست، مرادشان اين نيست كه خدا براي به فعليت رساندن صفت قدرت خود، عالم را در ازل آفريد، بلكه مرادشان اين هست كه چون خداوند فيّاض مطلق هست و عالم فيض خداست و چون فيّاض مطلق ازلي هست پس فيض او نيز ازلي هست و نمي‌شود فرمود كه وقتي بوده كه خداوند بود ولي فيض يعني عالم نبود.

چون وقت خودش فيض خداوند هست و مربوط به مراتب نازل هستي يعني نشئه افلاك هست و قبل از اين نشئه، نشئه‌هاي ديگر مانند فرشتگان وجود دارد كه فوق وقت هست و نمي‌توان فرمود اونها از نظر وقت حادث هست يا قديم.

چون اونها فوق وقت هست.

بنابراين خدا مختار مطلق هست و صفات او همه فعليت محض هست و خلقت عالم هيچ گونه نقشي در فعليت صفات خداوند ندارد.


معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1.

مطهري، مرتضي، حركت و وقت در فلسفه اسلامي، ص 189، نشر حكمت، تهران، چ 3، سال 1411 ق.


2.

سبحاني، ‌جعفر، عقايد اسلامي، راه خداشناسي و شناخت صفات او، انتشارات مكتب اسلام، قم، سال 1375، چ اول.


3.

علي محمدي، شرح كشف المراد، نشر دار الفكر، قم،‌ چ 4، سال 1378 ش.


4.

دكتر سيد جعفر سجادي،‌فرهنگ علوم فلسفي و كلامي، ص 573 ـ 578، نشر مؤسسه انتشارات اميركبير، تهران، سال 1375 ش.


در مورد مکار بودن که توضییح دادم !!!

در مورد بصیر بودن خداوند :

بطور مسلّم خداوند منزه از جسم و جسمانیت هست با این وصف مراد از سمیع و بصیر بودن خداوند چیست؟
پاسخ: «بصیر» در قراون پنجاه و یک بار وارد و در چهل و سه مورد به عنوان وصف خدا آمده هست، و «سمیع » چهل و هفت بار و جز در یک مورد در همه جا صفت خدا برنامه گرفته هست، و اون مورد هستثنا عبارت هست از:
( …فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصیراً ).( [۱])
« ما انسان را شنوا و بینا برنامه دادیم».
بینایى و شنوایى ازبزرگترین لوازم شناخت و نافع ترین اونها هست و از میان حواس پنجگانه ظاهرى، این دو حس انسان را با خارج بیشتر مربوط مى سازد و به همین جهت نسبت به دیگر حواس از ارزش بالایى برخوردارند و خدا نیز با این دو صفت توصیف شده و از اطلاق الفاظ دیگر حواس مانند شام (بویا)، ذائق (چشنده)، لامس(لمس نماينده) خوددارى شده هست، در حالى که ملاک اطلاق اون دو (بصیر و سمیع) در دیگر اسما، حواس موجود هست واگر ملاک سمیع و بصیر بودن خدا حضور مبصرات و مسموعات نزد خدا باشد، همین معنا نیز در بوییدنى ها وچشیدنى ها وملموسات موجود هست، ولى علت این تبعیض این هست که بصر و سمع، از شرافت و ارزش بیشترى برخوردارند و تشریح این قسمت در آخر بحث مى آید.
معنى بصیر و سمیع در خدا
بصیر در خدا به دو ملاک به کار مى رود:
۱.

حضور دیدنى ها نزد خدا، این موقعى هست که با سمیع همراه باشد، چنان که مى فرماید:
( …إِنَّ اللّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً ).

( [۲])
«خدا شما را به وسیله اون (دستور به رفتار به عدل) چه نیکو پندتان مى دهد، حقّاً که خدا شنوا و بینا هست».
۲.

علم به جزئیات وخصوصیات اشیا و این در موقعى هست که با حرف (با) همراه باشد، چنان که مى فرماید:
( …وَ کَفى بِرَبِّکَ بِذنُوبِ عِبادِهِ خَبِیراً بَصِیراً ).( [۳])
«کافى هست که خدا نسبت به گناه بندگان خود دانا و بینا هست».
و باز مى فرماید:( …وَ کانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً ).( [۴])
«خدا به اونچه که انجام مى دهید بینا هست».
ونیز مى فرماید:
( …ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ الرَّحْمنُ إِنّهُ بِکُلِّ شَىْء بَصِیرٌ ).( [۵])
«این پرندگان را در آسمان جز خداى رحمان نگه نمى دارد، او نسبت به همه چیز بینا هست».
متعلق بینایى در این آیات مختلف هست، گاهى «همه چیز» گاهى «بندگان» و در مرحله سوم «اعمال انسان ها» و گاهى «گناهان اونان» مى باشد.
گروهى ازمفسران بصیر را فقط به حضور مبصرات نزد خدا تفسیر کرده اند و این معنا در مورد اشیا قابل رؤیت درست هست، ولى گاهى در مواردى به کار رفته که قابل رؤیت نیستند، مانند «ذنوب»، زیرا بسیارى از گناهان قابل رؤیت نیست، طبعاً در این جا باید مقصود از «بصیر» آگاهى از جزئیات باشد و شاهد اون این هست: اون گاه که ذنوب را متعلق بصیر برنامه مى دهد، لفظ خبیر را با اون همراه مى سازد، چنان که مى فرماید:( بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیراً بَصِیراً ) و شاید هدف آیات این هست که خدا نسبت به اونچه که در جهان هستى مى گذرد، علم تفصیلى دارد نه علم اجمالى و تمام اونچه که در آشکار و پنهان هست از قلمرو علم خدا بیرون نیست.
از این بیان روشن مى گردد نظریه کسانى که منکر تعلق علم خدا به جزئیات مى باشند، به بهانه اون که مستلزم تغییر در ذات هست، با ظاهر این آیات سازگار نیست و شاید به خاطر این که لفظ بصیر در لغت عرب متضمن معنى دقت و موشکافى هست، قراون اون را در موارد یاد شده در زیر به کار مى برد:
۱.

آشنایى به خصوصیات نفس ( بَلِ الإِنْسَانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ).( [۶]) «انسان به خصوصیات ذات خود آگاه هست».

و مقصود از خصوصیات، روحیات نیک و بد، و تمایلات زیبا و زشت هست.
۲.

رموز پنهان در جهان، چنان که از زبان سامرى چنین نقل مى کند:( بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ… ).( [ ۷]) «دیدم من اونچه را اونان ندیدند».
تا این جا معنى بصیر روشن شد، اکنون به تفسیر لفظ «سمیع» مى پردازیم.
تفسیر صفت سمیع
«سمیع» در قراون به ظاهر در دو معنى به کار رفته هست: یکى به معنى حضور مسموعات نزد خدا و این معنا بیشترین سهم را در هستعمال دارد، و دیگرى به معنى مجیب چنان که مى فرماید: ( …سَمِیعُ الدُّعَاء ).( [۸])
حق این هست که سمیع یک معنا بیش ندارد و اون شنیدن هست وخدا در هر حال، دعاى بندگان را مى شنود، ولى گاهى مقرون به اجابت هست و گاهى نیست، وجمله ( سَمِیعُ الدُّعاء )، جامع بین این دو معنا هست و اگر فرض کنیم که مقصود از سمیع الدعاء، مجیب الدعاء هست، این خصوصیت از لفظ هستفاده نمى شود، بلکه از قراین خارجى به دست مى آید.
بینا و شنواست بدون عملیات فیزیکى
بر همگان روشن هست عمل بینایى در انسان یا یک جاندار، در سایه یک رشته عملیات فیزیکى تحقق مى پذیرد; بنابر این شنیدن و دیدن در خدا از این طریق امکان پذیر نیست،ناچار باید در این جا به همان قاعده « خُذِ الْغایات وَ اتْرُکِ الْمَبادى» چنگ افکند، زیرا هدف از بینایى جز آگاهى از دیدنى ها و همچنین هدف از شنوایى جز آگاهى از امواج صوتى، چیز دیگرى نیست، هرگاه خود این نتیجه، بدون یک رشته ادوات، و ابزار، یا فعالیتهاى فیزیکى صورت پذیرد، در چنین صورت حقیقت بینا بودن و شنوا بودن را دارا خواهد بود و آیات قراون بیش ازا ین ثابت نمى کند که خدا بینا و شنوا هست، و امّا این که خصوصیات موجودات امکانى را داراست، هرگز بر اون دلالت ندارد.
از اون جا که همه ى عوالم امکانى نزد خدا حاضر هست، قهراً مبصرات و مسموعات نیز نزد او حاضر خواهند بود، از این جهت بسیارى از محقّقین این دو وصف را از شعب علم راخدا به جزئیات گرفته اند و واقعیت علم را جز حضور معلوم نزد عالم چیز دیگرى ندانسته اند، و اگر برخى از متکلمین فرموده اند:شنوایى خدا به علم به مسموعات بازگشت مى کند،فرمودار صحیحى هست و مسلماً حضور موجودات نزد خدا بالاتر از حضور موجودات نزد انسان از طریق صور ذهنى هست.
در اینجا سؤالى مطرح هست و اون این که هرگاه واقعیت بصیر و سمیع بودن حضور متعلقات اونها نزد خدا هست، پس باید بتوان اسماى دیگرى براى خدا تصور کرد، مانند شام (بویا)، ذائق (چشنده) و لامس(لمس نماينده) زیرا همه ى بوییدنى ها وچشیدنى ها و لمس کردنى ها نزد خدا حاضر هست.
ولى جواب این سؤال روشن هست و اون این که: شرافت و کرامت این دو حس، قابل قیاس با حواس دوگانه (شنوایى و بینایى) نیست، بیشترین علم انسان به اشیا از طریق شنیدن و دیدن هست، از این جهت توصیف خدا به این دو اسم، ملازم با جواز توصیف به نظایر اونها نیست.
گذشته از این لازمه توقیفى بودن اسماى خدا(هرچند ما نپذیرفتیم)، اکتفا ورزیدن به اسمایى هست که در کتاب و سنت وارد شده هست.
و در پایان یادآور مى شویم فرقه اشاعره «سمیع» و «بصیر» در مورد خدا را به همان معنایى که در انسان به کار مى رود تفسیر مى نمايند، ولى براى پرهیز از برچسب تجسیم، فوراً کلمه «بدون کیفیت» را به کار مى برند; ولى در مباحث مربوط به عقاید اشاعره در کتاب «بحوث فى الملل و النحل» یادآور شدیم که ضمیمه کردن «بلا کیف» دردى را دوا نمى کند و تفصیل این مطلب را از اون کتاب بطلبید.
روایاتى از پیشوایان معصوم
امیر مؤمنان (علیه السلام) مى فرماید:«خدا بصیر هست نه از طریق به کار بردن ادوات حسى، و مشاهِد هست نه از طریق تماس خارجى».( [۹])
و نیز مى فرماید: «مى شنود نه از راه شکافتن امواج هوا و دستگاه شنوایى».( [۱۰])
و باز مى فرماید: «خدا بصیر هست، ولى هرگز به دستگاه بینایى توصیف نمى شود».( [۱۱])
جامع ترین سخن، کلامى هست که امام صادق (علیه السلام) مى فرماید:«سمیع بصیر،أى سمیع بلا حاجة، و بصیر بلا آلة، بل یسمع بنفسه و یُبصر بنفسه» یعنى: «خدا شنوا و بینا هست، شنوا هست بدون دستگاه شنوایى، و بینا هست بدون ادوات حسى، بلکه بالذات مى شنود و مى بیند»( [۱۲]).

( [۱۳])
[۱] .

انسان/۲.
[۲] .

نساء/۵۸.
[۳] .

اسراء/۱۷.
[۴] .

فتح/۲۴.
[۵] .

ملک/۱۹.
[۶] .

قیامت/۱۴.
[۷] .

طه/۹۶.
[۸] .

آل عمران/۳۸.
[۹] .

نهج البلاغه، خطبه ۱۵۵.
[۱۰] .

همان مدرک، حکمت ۱۸۶.
[۱۱] .

همان مدرک، خطبه ۱۸۲.
[۱۲] .

صدوق، توحید، ص ۱۴۴.
[۱۳] .

منشور جاوید، ج۲، ص ۱۶۱ـ۱۶۶.




در مورد جبار و قهار و ...

:


متکبر : از ماده تکبر به دو معنى آمده هست: یکى ممدوح که در مورد خداوند به کار مى‏رود، و اون دارا بودن بزرگى و کارهاى نیک و صفات پسندیده فراوان هست، و دیگرى نکوهیده و مذموم که در مورد غیر خدا به کار مى‏رود و اون این هست که افراد کوچک و کم مقدار ادعاى بزرگى نمايند، و صفاتى را که ندارند به خود نسبت دهند، و از اونجا که عظمت و بزرگى تنها شایسته مقام خدا هست این واژه به معنى ممدوحش تنها در باره او به کار مى‏رود و هر گاه در غیر مورد او به کار رود به معنى مذموم هست
الْجَبَّارُ : این واژه که از ماده جبر گرفته شده، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى‏آید، و گاه به معنى جبران و اصلاح، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آمیخته، مى‏گوید: اصل جبر اصلاح کردن چیزى هست با غلبه و قدرت این واژه هنگامى که در مورد خداوند به کار رود بیانگر یکى از صفات بزرگ او هست که با نفوذ اراده و کمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى‏پردازد، و هر گاه در مورد غیر او به کار رود معنى مذمت را دارد، و به فرموده راغب به کسى فرموده مى‏شود که مى‏خواهد نقصان و کمبود خود را با ادعاى مقاماتى که شایسته اون نیست جبران کند، این واژه در قراون مجید در ده مورد به کار رفته که نه مورد اون در باره افراد ظالم و گردنکش و مفسد هست، و تنها یک مورد اون در باره خداوند قادر متعال (آیه مورد بحث) مى‏باشد.

(تفسیر نمونه، ج‏23، ص: 554)
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِک الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُۆْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکونَ؛ او خدایى هست که معبودى جز او نیست، حاکم و مالک اصلى او هست، از هر عیب منزه هست، به کسى ستم نمى‏کند، به مۆمنان امنیت مى‏بخشد، و مراقب همه چیز هست، او قدرتمندى هست شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى‏کند، او شایسته بزرگى هست.

خداوند منزه هست از اونچه شریک براى او برنامه مى‏دهند
.
منان : از ماده من به معنى وزنه مخصوصى هست که با اون وزن مى‏نمايند، سپس به هر نعمت سنگین و گرانقدرى اطلاق شده، منت بر دو گونه هست اگر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح هست، و منت‏هاى الهى از این قبیل هست، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسیارى از انسان ها عملى هست زشت و ناپسند.

منان صیغه مبالغه و به معنای بسیار نعمت بخش و نعمت دهنده هست


متکبر : از ماده تکبر به دو معنى آمده هست: یکى ممدوح که در مورد خداوند به کار مى‏رود، و اون دارا بودن بزرگى و کارهاى نیک و صفات پسندیده فراوان هست، و دیگرى نکوهیده و مذموم که در مورد غیر خدا به کار مى‏رود و اون این هست که افراد کوچک و کم مقدار ادعاى بزرگى نمايند، و صفاتى را که ندارند به خود نسبت دهند، و از اونجا که عظمت و بزرگى تنها شایسته مقام خدا هست این واژه به معنى ممدوحش تنها در باره او به کار مى‏رود و هر گاه در غیر مورد او به کار رود به معنى مذموم هست که نه مورد اون در باره افراد ظالم و گردنکش و مفسد هست، و تنها یک مورد اون در باره خداوند قادر متعال (آیه مورد بحث) مى‏باشد.

(تفسیر نمونه، ج‏23، ص: 554)
خیر الماکرین : مکر در لغت عرب با اونچه در فارسى امروز از اون مى‏فهمیم تفاوت بسیار دارد در فارسى امروز مکر به نقشه‏هاى شیطانى و زیان بخش فرموده مى‏شود، در حالى که در لغت عرب هر نوع چاره‏اندیشى را مکر مى‏گویند که گاهى خوب و گاهى زیان‏آور هست.
در کتاب مفردات راغب مى‏خوانیم: المکر صرف
الغیر عما یقصده: مکر این هست که کسى را از منظورش باز دارند (اعم از اینکه منظورش خوب باشد یا بد)
در قراون مجید نیز گاهى ماکر با کلمه خیر ذکر شده مانند: وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکرِینَ (خداوند بهترین چاره‏جویان هست) و گاهى مکر با کلمه سیئ آمده‏ هست مانند: وَ لا یَحِیقُ الْمَکرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ (نقشه و اندیشه بد جز به صاحبش احاطه نخواهد کرد) .


بنا بر این منظور از آیه مورد بحث و آیات متعدد دیگرى که مکر را به خدا نسبت مى‏دهد این هست که دشمنان مسیح با طرحهاى شیطانى خود مى‏خواستند جلو این دعوت الهى را بگیرند اما خداوند براى حفظ جان پیامبر خود و پیشرفت آیینش تدبیر کرد و نقشه‏هاى اونها نقش بر آب شد و هم چنین در موارد دیگر.(تفسیر نمونه، ج‏2، ص: 567 )


منان : از ماده من به معنى وزنه مخصوصى هست که با اون وزن مى‏نمايند، سپس به هر نعمت سنگین و گرانقدرى اطلاق شده، منت بر دو گونه هست اگر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح هست، و منت‏هاى الهى از این قبیل هست، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسیارى از انسان ها عملى هست زشت و ناپسند.

منان صیغه مبالغه و به معنای بسیار نعمت بخش و نعمت دهنده هست .

(تفسیر نمونه، ج‏5، ص: 176)
قهر و غلبه گرچه یک معنى را مى‏رسانند ولى از نظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهریت به اون نوع غلبه و پیروزى فرموده مى‏شود که طرف هیچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد.

ولى در کلمه غلبه این مفهوم وجود ندارد و ممکن هست سپس مقاومتهایى برطرف، پیروز گردد، به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسى مى‏گویند که برطرف مقابل اون چنان تسلط و برترى داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى که بر شعله کوچک آتشى ریخته شود که در دم اون را خاموش کند
.
بعضى از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جایى به کار برده مى‏شود که طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم هست و پیروزی هاى بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل مى‏شود.

(تفسیر نمونه، ج‏5، ص: 176)
قهر و غلبه گرچه یک معنى را مى‏رسانند ولى از نظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهریت به اون نوع غلبه و پیروزى فرموده مى‏شود که طرف هیچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد.

ولى در کلمه غلبه این مفهوم وجود ندارد و ممکن هست سپس مقاومتهایى برطرف، پیروز گردد، به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسى مى‏گویند که برطرف مقابل اون چنان تسلط و برترى داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى که بر شعله کوچک آتشى ریخته شود که در دم اون را خاموش کند.
(الْجَبَّارُ) : این واژه که از ماده جبر گرفته شده، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى‏آید، و گاه به معنى جبران و اصلاح، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آمیخته، مى‏گوید: اصل جبر اصلاح کردن چیزى هست با غلبه و قدرت این واژه هنگامى که در مورد خداوند به کار رود بیانگر یکى از صفات بزرگ او هست که با نفوذ اراده و کمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى‏پردازد


بعضى از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جایى به کار برده مى‏شود که طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم هست و پیروزیهاى بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل مى‏شود قهر و غلبه گرچه یک معنى را مى‏رسانند ولى از نظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهریت به اون نوع غلبه و پیروزى فرموده مى‏شود که طرف هیچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد.

ولى در کلمه غلبه این مفهوم وجود ندارد و ممکن هست سپس مقاومت هایى برطرف، پیروز گردد، به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسى مى‏گویند که برطرف مقابل اون چنان تسلط و برترى داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى که بر شعله کوچک آتشى ریخته شود که در دم اون را خاموش کند.
بعضى از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جایى به کار برده مى‏شود که طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم هست و پیروزی هاى بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل مى‏شود .

قهار صیغه مبالغه هست و به معنای بسیار غالب و چیره هست
.

(تفسیر نمونه، ج‏5 ، ص : 176)
شهید در لغت، صفت مشبه به معنای حاضر و گواه و شاهد هست و هر چند به فرموده برخی بزرگان در قراون به معنای مقتول درجبهه و میدان جنگ به کار نرفته ولی در احادیث در این معنا به کار رفته هست .
در بیان علت این نامگذاری فرموده شده که چون فرشتگان بر بالین و در کنار او حاضر می شوند شهید یعنی مشهود نامیده شده هست .

برخی فرموده علت این هست که خداوند و فرشتگان در بهشت شاهد و گواه او می باشند .

و برخی فرموده اند علت اون هست که او نمرده بلکه شاهد و حاضر هست .

شهید از اسمای الهی هست و معنایش اون هست که چیزی از او پنهان و غایب نمی باشد .

( مجمع البحرین ، ماده شهد ) .





در مورد خدا دست دارد :

چگونه قراون درباره خدا مى گوید: ( یداه مبسوطتان )؟
قراون، معجزه جاودانه پیامبر هست و از نظر شیرینى بیان و برترى معانى، نمونه اى ندارد، و یکى از ملاکات بلاغت، به کارگیرى مجاز در کلام هست و بزرگان فرموده اند: «کلام البلغاء مشحون بالمجاز».

بنابراین، این نوع صفاتى که نمونه هایى از اون ذکر شد، از باب مجاز و تشبیه هست.
مثلاً در محاورات عمومى مى گویند: فلانى دست بسته یا دست باز هست و هر دو کنایه از بخل و بخشش هست، یا این که مى گویند: دست بالاى دست بسیار هست، کنایه از قدرت برتر هست.

اگر قراون مى فرماید: ( ید الله فوق أیدیهم ) کنایه از تسلّط او بر بیعت نمايندگان هست.
کسانى که راه تجسیم را در پیش گرفته اند، داورى اونان درباره این الفاظ این هست که باید بر معنى حقیقى حمل شوند، از این جهت براى خدا دست و پا و چشم و گوش ثابت کرده اند و او را به سان انسان مى پندارند که فقط درباره ریش و شرمگاه او نمى توان سخن فرمود و اثبات بقیه اعضا براى او اشکالى ندارد.
این گروه، چشم بسته به قراون مى نگرند، در حالى که قراون مى فرماید:( لیس کمثله شىء )
جواب قاطع عالم شیعی به شیخ وهابی
یکى از علماى وهابى که منکر مجاز در قراون بود، و معتقد بود که این الفاظ را باید بر معانى ظاهرى اونها حمل کرد، و طرفداران مجاز در قراون را اهل تأویل مى شمرد با یکى از علماى شیعه روبرو شد و اونچه توانست درباره شیعه و این که اونها قراون را تأویل مى نمايند، سخن فرمود: اتفاقاً اون عالم وهابى کور و نابینا بود.

این عالم شیعى به او فرمود: متأسفم که حضرت عالى در روز رستاخیز از رؤیت خدا و پیامبرش محرومید.

اون عالم وهابى وحشت زده فرمود: چرا؟ او در جواب فرمود به گواه این آیه که( من کان فى هذه أعمى فهو فى الآخرة أعمى وأضلّ سبیلاً ) اون وهابى نابینا فرمود: این آیه مربوط به نابینایى قلب و روح هست، نه نابینایى ظاهرى.

اون عالم شیعى فرمود: این همان تأویل هست که شما منکر اون هستى.

او در جواب جز فحش و دشنام چیزى نداشت که بگوید.
چگونه مى توان مجاز و تأویل را در قراون، منکر شد در حالى که قراون، همه گناهان را به دست هاى انسان نسبت مى دهد و مى فرماید:( ذلک بما قدّمت أیدیکم وأنّ الله لیس بظلاّم للعبید ).
«این کیفر به خاطر چیزى هست که دست هاى شما پیشاپیش فرستاده اند و خدا بر بندگان ستم نمى کند».
مسلّماً همه گناهان انسان با دست او انجام نمى گیرد، بخشى با چشم و بخشى با گوش و برخى با زبان و همچنین...

ولى قراون همه را به دست نسبت داده هست، چون عضو فعال در انسان، دست او هست و گناه، منسوب به خود انسان هست.


19:

نبود ؟! انصافتون رو شکر

داروین چیه که نظریه داشته باشه یه سری مزحرفات مطرح شده داروین داروین !

در مورد نظریات داروین خودم 4 تا تاپیک اینجا گذاشتن برید بخونید یا علی

20:


1-این برهان ها همه رد شدند فقط کافی هست در اینترنت یک سرچ کوچولو کنید
2-خلاصه و بدون کپی پست سخن بگو چون وقت اضافی ندارم این همه بخونم...از خودت بنویس ان هم خلاصه

21:

برای من رد نشده هستند !! و من ندیدم کسی رد کند !!

این خیلی خلاصه شده هست ...


22:

ادیان الهی هیچ مخالفتی با عقل ندارند ودر حقیقت برای تکامل عقل نازل شدند همون طور که یه نرم افزار ساده با افزایش قابلیت های سیستم میتونه به روز بشه عقل هم باید با افزایش ظرفیت هاش به روز بشه که این وظیفه رو دین الهی انجام میده

23:

علم امروزی با علم دیروزی چه فرقی داره
آیا این نظریه پرداز ها دلیلی هم برا اثبات حرف هاشون دارند
متن زیر از کتاب اصول کافی جلد اول باب حادث بودن جهان و اثبات پديد آورنده اون انتخاب شده اگه تونستی این کتاب رو تهیه کنی وبخونی جواب خیلی از سوالاتت رو می گیری

هشام بن حكم گايشاند: در مصر زنديقى بود كه سخنانى از حضرت صادق عليه السلام باو رسيده بود بمدينه آمد تا با اونحضرت مباحثه كند در اونجا بحضرت برنخورد، باو فرمودند به مكه رفته هست، اونجا آمد، ما با حضرت صادق عليه السلام مشغول طواف بوديم كه بما رسيد: نامش عبدالملك و كينه‏اش ابو عبدالله بود، در حال طواف شانه‏اش را بشانه امام صادق عليه السلام زد، حضرت فرمود: نامت چيست؟ فرمود نامم: عبدالملك، (بنده سلطان): فرمود: كينه‏ات چيست؟ فرمود: كنيه ام ابوعبدالله (پدر بنده خدا) حضرت فرمود: اين ملكى كه تو بنده او هستى؟ از ملوك زمين هست يا ملوك آسمان و نيز بمن بگو پسر تو بنده خداى آسمانست يا بنده خداى زمين، هر جوابى بدهى محكوم مى‏شوى (او خاموش ماند)، هشام گايشاند: بزنديق فرمودم چرا جوابش را نمى‏گوئى؟ از سخن من بدش آمد، امام صادق(ع) فرمود: چون از طواف فارغ شدم نزد ما بيا زنديق پس از پايان طواف امام عليه‏السلام آمد و در مقابل اونحضرت نشست و ما هم گردش بوديم، امام بزنديق فرمود: قبول دارى كه زمين زير و زبرى دارد؟ فرمود: آرى فرمود: زير زمين رفته‏اى؟ فرمود: نه، فرمود: پس چه مى‏دانى كه زير زمين چيست؟ فرمود: نمى‏دانم ولى گمان مى‏كنم زير زمين چيزى نيست! امام فرمود: گمان درماندگى هست نسبت به چيزيكه به اون يقين نتوانى كرد.

سپس فرمود: به آسمان بالا رفته‏اى؟ فرمود: نه فرمود: ميدانى در اون چيست؟ فرمود: نه فرمود: شفرمودا از تو كه به مشرق رسيدى و نه به مغرب، نه به زمين فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از اون گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چيست و با اينحال اونچه را در اونها هست (نظم و تدبيرى كه دلالت بر صانع حكيمى دارد) منكر گشتى، مگر عاقل چيزى را كه نفهميده انكار مى‏كند؟!! زنديق فرمود: تا حال كسى غير شما با من اينگونه سخن نفرموده هست امام فرمود: بنابراين تو در اين موضوع شك دارى كه شايد باشد و شايد نباشد! فرمود شايد چنين باشد.

امام فرمود: اى مرد كسى كه نمى‏داند بر اونكه مى‏داند برهانى ندارد، ندانى را حجتى نيست‏اى برادر اهل مصر از من بشنو و درياب ما هرگز درباره خدا شك نداريم، مگر خورشيد و ماه و شب و روز را نمى‏بينى كه بافق در آيند، مشتبه نشوند، بازگشت كنند ناچار و مجبورند مسيرى جز مسير خود ندارند، اگر قوه رفتن دارند؟ پس چرا بر مى‏گردند، و اگر مجبور و ناچار نيستند چرا شب روز نمى‏شود و روز شب نمى‏گردد؟ اى برادر اهل مصر بخدا اونها براى هميشه (به ادامه وضع خود ناچارند و اونكه ناچارشان كرده از اونها فرمانرواتر (محكمتر) و بزرگتر هست، زنديق فرمود: راست فرمودى، سپس امام عليه‏السلام فرمود: اى برادر اهل مصر براستى اونچه را به او گرايشانده‏اند و گمان مى‏كنيد كه دهر هست، اگر دهر امت را ميبرد چرا اونها را بر نمى‏گرداند و اگر بر مى‏گرداند چرا نمى‏برد؟ اى برادر اهل مصر همه ناچارند، چرا آسمان افراشته و زمين نهاده شده چرا آسمان بر زمين نيفتد، چرا زمين بالاى طبقاتش سرازير نمى‏گردد و آسمان نمى‏چسبد و كسانيكه روى اون هستند بهم نمى‏چسبند و زنديق بدست امام عليه‏السلام ايمان آورد و فرمود: خدا كه پروردگار و مولاى زمين و آسمانست اونها را نگه داشته، حمران (كه در مجلس حاضر بود) فرمود: فدايت اگر زنادقه بدست تو مؤمن شوند، كفار هم بدست پدرت ايمان آوردند پس اون تازه مسلمان عرضكرد: مرا بشاگردى بپذير، امام عليه‏السلام بهشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعليمش ده هشام كه معلم ايمان اهل شام و مصر بود او را تعليم داد تا پاك عقيده شد و امام صادق عليه‏السلام را پسند آمد و محتمل هست كه ضمير كان راجع به مؤمن باشد.

شرح :
در سخنان پر مغز و طريقه هستدلال امام صادق نكات و دقايق درخشانى بنظر ميرسد كه ما را ناچار كرد از روش اختصار تا حدى تجاوز كرده و يكى از هزار و مشتى از خروار اون نكاترا در اينجا ياد آور شايشانم بعلاوه بسيارى از اين نكات در اين كتاب ديده مى‏شود و ذكرش لااقل در يك مورد لازم بنظر مى‏رسد.
نكته اول امام عليه‏السلام از موضوع كوچك و دم دستى كه پرسيدن نام و كينه زنديق بود شروع فرمود بالاخره او را محكوم و بايمان و توحيد كشانيد و همينطور در حديث بعد كه با ابن ابى الموجاء در كنار خانه خدا مباحثه مى‏فرمايد از همان طواف امت مسلمان كه بچشم مى‏خورد شروع مى‏كند سپس حالات نفسانى او را كه از همه چيز باو نزديكتر هست گواه مى‏آورد و او را مجاب مى‏نمايد، در حديث چهارم كه بر مرد ديصانى احتجاج مى‏فرمايد، كودكى نزدش نشسته و با تخم مرغى بازى مى‏كند حضرت همان تخم مرغ را گرفته و با اون شروع مى‏فرمايد اينها دلالت دارد اولا بر مهارت و زبر دستى امام عليه‏السلام در طرز هستدلال و ثانيا بر اينكه هر موجودى اگرچه بسيار كوچك و پيش‏پا افتاده باشد گواه وجود صانع حكيم هست و ثانيا اينكه توحيد فطرى بشر هست و اثبات اون بتعمق و تجسم نياز ندارد و هميشه راه پر پيچ و خم دور و تسلسل را نبايد پيمود اگر دختر 9 ساله و امت ضعيف العقل بخدا شناسى مكلف شده‏اند از طاقشان خارج نيست و خداشناسى بهمان مقدار فهمشان كافى و مجزى هست.
نكته دوم امام عليه‏السلام بدون اونكه خود وارد هستدلال طولانى شود از زنديق سؤالات كوتاهى فرمود و او را طبق جواب خودش محكوم كرد و اين بهترين طريقه مباحثه و جدال با حسن هست كه قراون كريم بدان امر فرموده هست.
نكته سوم از كفر تا توحيد سه منزل بسيار طولانى و دراز وجود دارد: انكار وجود خدا و بيزارى از خدا پرستان 2- شك داشتن در خدا باينكه شايد باشد و شايد نباشد 3- ابرنامه و ايمان بوجود خدا، اين زنديق چنانكه از شانه زدنش بامام پيداست در منزل اول يعنى منكر خدا و معاند خداپرستان بوده امام(ع) با چند جمله كوتاه و مختصر او را مجبور كرد كه از مرحله اول بمرحله دوم صعود كند و اين مسافت طولانى را در عرض چند دقيقه بپيمايد و سپس هم وارد سوم شود.

و اين نكته نيز در حديث بعد جاريست.
نكته چهارم پس از اونكه زنديق را از مرحله انكار بسر منزل شك وارد ساخت خودش با كمال جرأت و شهامت فرمود، از من بشنو و بفهم ما هرگز در وجود خدا شك نداريم، نمى‏توانيم بگوئيم اين جمله تأثيرى در روح و مغز زنديق باقى گذاشت گايشانا امام باو فرمود: اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تو هست، حالا كه آمدى خود را آماده كن حريف بسيارى قوى هست هر تيرى در تركش دارى بكار انداز، خيال نكنى مباحثه با ما جنبه سخن بافى و مغالطه بازى و ظاهر سازى دارد ما به اونچه مى‏گوئيم عقيده قطعى و مسلم داريم.
نكته پنجم در عين اينكه امام عليه‏السلام از نظر هستدلال زنديق را مى‏كوبد و خرد مى‏كند و سخنانش چون چكش آهنين مغز زنديق را متلاشى مى‏كند از نظر آداب اجتماعى هستمالت و دلجوئى را فراموش نمى‏كند و 4 مرتبه او را (((بردار اهل مصر))) خطاب مى‏كند.

ابدا سخن تند و زشتى باو نمى‏گايشاند، هستناط بقيه نكات را بخواننده متظمن ميسپارم و ميگايشانم پدر و مادرم بفدايت اى حجت خدا، اى رهبر گرامى ما عقيده من به امامت شما تنها مدركش همين سخنان پر مغز و متين و محكم و مستدل شماست كه هر چه در جهان گوش دادم و مطالعه كردم مانندش را نيافتم، اكنون بطرز هستدلال اونحضرت دقت نمائيد.

چنانچه مجلسى ره مى‏فرمايد در اين حديث شريف از سه راه بر اثبات صانع هستدلال شده هست: 1 حركت منظم و رفت و برگشت كواكب و سيارات دلالت بر صانع با اراده و مختار اونها دارد زيرا اگر صانع با شعورى نداشته باشند حركات اونها يا به طبيعت خودشانست و يا به اراده و شعور خودشان و هر دو باطلست زيرا كه حركت طبيعى بيك طرف متوجه هست و يك اقتضاء دارد مانند جسم سنگين كه هميشه به پائين ميل كند و جسم سبك مانند دود و بخار هميشه به بالا رود و هيچگاه بر عكس نشود و چون حركت سيارات آسمان دورى و رفتن و بر گشتن هست پس طبيعى نيست و نيز به اراده خودشان هم نيست.

زيرا شخص با اراده نشاط و كسالت دارد، تند و كند ميرود و گاهى هم مى‏ايستد در صورتيكه حركت سيارات بر يك نظم معين و دائمى هست پس چاره نداريم جز اينكه بگوئيم اونها مجبورند و زير فرمان قدرتى با اراده و شعور اداره مى‏شوند.
2- موجودات جهان همه در تغيير و تبديلند مى‏آيند و مى‏روند، موجود و معدوم مى‏گردند جوان و پير مى‏شوند و مذهب دهريه كه همان طبيعيون باشند اينستكه فاعل و علت اين تغيرات همان طبيعت هست و اين قول باطلست زيرا نسبت وجود و عدم و جوانى و پيرى بطبعيت امكانيه مساوى هست و ترجيح يك طرف بلامرحج هست، مثلا انسانى زنده مى‏شود و انسانى مى‏ميرد ما بدهرى مى‏گوئيم طبيعت كه بمذهب شما بى‏اراده و شعور هست پس چرا اونرا زنده كرد و اين را مى‏رانيد، چرا برعكس نشد، جوابى ندارد جز اينكه در اينجا بشعور و اراده‏ئى اعتراف كند و اون خود اعتراف بخداست.
3- تمام موجودات جهان از زمين و آسمان و اونچه در اونها هست با نظم و ترتيب و حكمت و طبق مصلحت و براى ادامه زندگى ایجاد شده هست و در هيچ گوشه جهان بى‏نظمى و اختلال ديده نمى‏شود، هيچگاه آسمان بطرف زمين حركت نمى‏كند و زمين بطرف آسمان نمى‏رود، اين نظام متقن و محكم جهان جزبا تدبير و تسخير پروردگار زنده حكيم و قادر و قاهر ممكن نگردد.


24:

برنامه بود کپی پست نکنیم جان من.
خدا شناسی به زبان ساده میشه این :

برهان فطرت
برای پی بردن به وجود خداوندی که ما و همه هستی را آفریده و ما نیاز به برقراری ارتباط با او، ستایش ، پرستش و کمک گرفتن از او داریم هیچ دلیلی به اندازه فطرت به ما اطمینان نمی دهد هر انسانی در قلب و روح خود خدا را شناخته و به او عشق می ورزد همان خدایی که تمام هستی را ایجاد نموده تا ما در آسایش بوجود آماده ،زندگی کنیم [/quote]
1-بهترین جواب را لوکرتیوس داده هست:"ترس بود که در آغاز خدایان را به این عالم آورد"
2-زندگی نخستین در میان هزاران خطر می گذشت و عمر هیچکس به طور طبیعی پایان نمی یافت.تجاوز ها و بیماری ها امت را پیش از رسیده به سن پیری از میان می برد
3-وحشی چون از حوادث عالم سر در نمی اورد علل و ااسباب ان را می پندارد و با مقایسه با بدن خود فرض می کند که هر شی طبیعی با روحی هست که مسئول اعمال اوست.همین.

، هم او که به ما اونچه نیاز داشتیم را هدیه داد تا بتوانیم لذت زنده بودن را درک کنیم
شما باید جواب دهید که هدف از خلقت ما چه بود؟
از ایجاد تک تک سلول های بدن مان تا غذایی که می خوریم و هوایی که تنفس می کنیم تا دستگاه های حیاتی بدن که با اونها از این امکانات (مثلا اکسیژن با دستگاه تنفسی و شش ها) بهره می بریم ت
این ها تاریخ تکاملی به وجود آورد نه خدا
، هم او که همانند پدری دلسوز و مادری مهربان همیشه مراقب و ناظر ماست
و برای ما مشخص کنید که خداوند چرا خَر را آفرید؟
در جوابش می گوید ما تو را برای باربری آفریدی؟ :))
بیچاره....
در ضمن کسی که در خیابان از گرسنگی میمیرد هم بخاطر دلسوزی الله هست؟
(...)

ا تمام کائنات و ذرات درون اتمی همه و همه برای راحتی زندگی ما فراهم آمده هست
برایتان فرمودیم،...با دلیل علمی هم اثبات کردیم....شما نخواندید
ماده حادث نیست
قدیم هست.
و هرجا به کمکش نیاز داشته ایم و از وی کمک خواسته ایم دریغ ننموده هست ، هر انسانی خدا را احساس می نماید و با او رابطه بربرنامه می کند و هرچقدر قلب انسان پاک تر و روح او سبکبار تر باشد با خدای خود راحت تر و بهتر رابطه بربرنامه می کند و می تواند او را کاملتر شناخته و درک کند این نوع شناخت را گاهی برهان فطرت برای پی بردن به وجود خداوند می نامند
یکیاز صور اولیه ی پرستش خدا اعضای تناسلی هست.
وحشیان شرایط داخلی تناسلی آگاه نداشتند.ما امروز ان را از راه سلول شناسی مدرن به راز
این شرایط پیش بردیم.وحشیان فقط ساختمان ظاهری اعضای تناسلی را می دیدند و چون در سر نمی اوردند ان را خدا می نامیدند.
اون هم با اعضای تناسلی راحت تر و رابطه ی عمیق داشتند و صد البته او را عمیق تر شناخته و می خواستند او را درک نمايند.این هم برهان فطرت!!

، اما متأسفانه برخی از انسان ها بدلیل نافرمانی ها ، تیره کردن روح و قصاوت قلب که با ارتکاب گناهان و آزار دادن بندگان خدا ایجاد می شود این حس فطری برای درک خداوند متعال را با پرده ای از حجاب های جهل و گناه پوشانده و قلبشان سراسر تردید می گردد تا جایی که وجودشان را خشم و کینه و حسد و نفاق و کفر می پوشاند و هیچ نقطه پاکی در اون مشاهده نمی گردد لذا هرچیز خوب و معنوی را انکار نموده و فقط به غرایز حیوانی خود تمایل نشان می دهد این افراد کسانی هستند که دیگر قابلیت هدایت ندارند و حتی حاضر به فهمیدن نظر مخالف خود نیستند تا اون را سنجیده و درست و غلط اونرا تشخیص دهند این افراد همان هایی هستند که قلبشان مرده هست و با مرگ جسمشان واقعیات هستی را می فهمند
اتفاقا کسی که هدایت نمی شود شماها هستین
علم می گوید نیازی به خدا نیست انوقت شما به کپی پست و حرف های اخوندها متوسل می شوید.
الحق که جاهلین

برای شناخت و پی بردن به وجود خداوند دلایل زیادی وجود دارند برخی از اونها حسی و برخی دیگر عقلی هستند که اطمینان قلبی را بیشتر می نمایند و باور انسان را قوی تر می کند
حواس نمی توانند در اثبات چیزی کاری نمايند
اما عقل را می پزیریم
دلیل عقلی بیاورید.

برهان نظم
به گوشی موبایل یا ساعت خود نگاه کنید آیا امکان دارد قطعات فلزی و پلاستیکی اون بدون هیچ دلیلی ، بدون وجود هیچ شخصی و بصورت کاملا تصادفی به هم برخورد نمايند و یک مجموعه هوشمند و منظم مانند گوشی موبایلتان را تشکیل دهند ؟

هیچ انسانی (اگر قدرت تعقل داشته باشد!) اینگونه نمی اندیشد بلکه براحتی می فهمد که این قطعات ریز و حساس را شخص عالمی با علم به کاربرد هر کدام ار اونها در جای خاصی برنامه داده و اونها را منظم نموده هست
این شخص به وسیله ای که می خواسته بسازد علم کافی داشته و قدرت کافی هم برای منظم نمودن این وسیله داشته هست، شما اگر فقط بدن خودتان را در نظر داشته باشید از بیش از هشت میلیارد سلولی که هر کدام در جایگاه خود برنامه گرفته، کارشان را به خوبی انجام می دهند تا شما زنده باشید ، دستگاه های حیاتی بدن را در نظر بگیرید همه این ها از دو سلول اولیه ایجاد می شوند هرکدام می دانند که باید به چه سلولی تقسیم شده و باید چه کاری را اجرا کنند حال شما با این مقایسه به کل هستی از ریز ترین ذرات تا بزرگترین مجموعه های اون نگاه کنید
دانشمندی خداپرست بود و دوستی داشت که منکر وجود خدا و خالق برای هستی بود و می فرمود ما و همه هستی با یک تصادف بوجود آمده ایم، روزی این دانشمندِ خدا پرست ، دوست کافر خود را به خانه اش دعوت نمود ، او را به کارگاه اختراعاتش برد، ماکتی از منظومه ی خورشیدی به او نشان داد که بسیار زیبا و دقیق بود، با یک حرکت چرخ دستی ، همه کرات می چرخیدند و منظره زیبایی بنمایش در می آمد، دوست او با دیدن این ماکت زیبا شروع به تمجید از این اختراع نمود و دانشمند را تحسین کرد، سپس اینکه حرفای او تمام شد ، دانشمند فرمود : این ماکت را من درست نکرده ام و غیر از من نیز اونرا درست نکرده هست بلکه بر پايه یک تصادف، چند قطعه چوب ، فلز و پلاستیک به هم برخورد نموده و این ماکت را ایجاد کرده هست! دوست او از صحبت های دانشمند متعجب شد و فرمود : امکان ندارد که تعدادی قطعه خام به هم برخورد کند و اینچنین مجموعه منظم ، زیبا و دقیقی درست شود که مدل زیبایی از منظمومه خورشیدی هست، شخص کافر به اینجای حرف هایش که رسید ، دانشمند فرمود : چطور تو معتقدی که این ماکت و نمونه کوچک حتما باید سازنده ای داشته باشد تا اونرا ساخته و منظم کند اما جهان هستی و اصلی که بسیار زیباتر و دقیقتر ، و از همه مهمتر واقعی هست را بدون خالق و ناظم می پنداری!؟ دوست کافر با شنیدن این سخنان به فکر فرو رفت و همان جا نشسته ابرنامه کرد که من اشتباه می کردم و حالا به وجود خالق و ناظم هستی ایمان آوردم.
بوسیله برهان نظم ، وجود ناظمی (نظم دهنده) برای هستی اثبات می شود، کسی که هم علم به هستی ای که می خواهد خلقش کند و نظمش دهد دارد و هم قدرت بر ایجاد و نظم دهی دارد پس برهان نظم وجود خالق و خدایی ناظم ، عالم و قادر را اثبات می کند
برهان ضرورت و امکان [2]
وجود هر پدیده نیازمند پدیدآورنده خود هست، به مثال زیر توجه کنید:
به برگی که در حال افتادن از درخت هست نگاه کنید، افتادن برگ دلیل و علتی دارد مثلا باد می وزد و برگ را از شاخه به زمین می اندازد[3] ، باد علت افتادن برگ هست و افتادن برگ ، معلول اون ، اما خود باد نیز نیاز به علت دارد و علت اون مثلا جابجایی طبقات هوا و جوّ هست با این نگاه ، باد که علت پدیده بعدی بود نسبت به قبل از خود پدیده و معلول هست، جابجایی طبقات گرم و سرد جوّی نیز پدیده و معلول علت دیگری هست که گرما و حرارت خورشید هست پس این جابجایی برای سپس خود ،علت و برای قبل از خود معلول هست ، شما می توانید همینطور هزاران علت و معلول را در طول هم بشمارید که هر کدام برای سپس خود علت اند و برای قبل از خود معلول و پدیده به شمار می آیند تا اینکه به وجود خداوند متعال می رسیم که در رأس همه علت ها برنامه دارد
سؤال: شما به درستی سلسله علت ها و معلول ها را بیان نمودید اما چرا اونها را منتهی به وجود خدا نمودید؟ به بیان ساده تر چرا برای خدا علت در نظر نمی گیرید؟ علت و پدیده آورنده خدا چیست؟
پاسخ: وجود هر پدیده نیازمند به علت و پدیدآورنده ی خود هست و وجود پدیدآورنده ،مسبوق و زودتر از پدیده ی خود هست؛ پس هیچ پدیده ای بوجود نمی آید ، مگر اونکه پدیدآورنده و علت اون زودتر از خود او به وجود آماده باشد.
اگر سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها به خداوند ختم نشود و بی نهایت باشد(تصویر الف) ، بدلیل اونکه وجود پدیدآورنده می بایست زودتر از پدیده خود بوجود آید ، هر پدیده منتظر می ماند تا قبل از خودش علتش محقق شود و اون هم نسبت به قبل از خود و همینطور تا بینهایت علتها و معلول ها منتظر بوجود آمدن می ماندند و هیچ چیزی در عالم بوجود نمی آمد
پس ما از وجود پدیده های بیشمار در اطرافمان در عالم متوجه میشویم که سیر این پدیده ها و پدیدآورنده ها به ناچار می بایست به وجودی برسد که اون وجود نیازمند علت نباشد به عبارت دیگر او علت همه علتها و ضروری الوجود[4] هست و اوست که خلقت را شروع نموده و این سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها را آغاز کرده تا به ما رسیده اند ما این وجود را خدا می نامیم (تصویر ب) همچنین روشن می شود که خداوند بی نیاز مطلق هست زیرا اگر به کسی یا چیزی نیاز داشت به همان اندازه نسبت به اون شیء ، معلول و پدیده بود و اون شیء در مرحله قبل از او وجود داشت و دیگر این وجود مورد نظر ، اون وجود ضروری و خدا نبود بلکه یکی از علتهای واسطه ای بود، پس با همین برهان، بی نیاز مطلق بودن و غنی بودن خدا ثابت می شود(یعنی خدا به هیچ چیز و هیچ کسی نیاز ندارد درصورتی که همه به اون نیازمندند)
(توضیح: اگر این وجود-خدا- هم نیازمند به علت بود ، پس او ضروری الوجود و خدا نبود بلکه یکی از علتهای میانی بود ، باز هم این سیر رو به بالا ادامه می یافت و همانطور که فرموده شد با توجه به مسبوق بودن علت نسبت به معلول، هیچ چیز در عالَم ایجاد نمی شد اما ما از وجود پدیده های ایجاد شده در عالم پی می بریم که این سیر پدیده ها و پدیدآورنده ها به وجودی می رسد که وجودش ضروری و حتمی باید باشد و خودش هم نیاز به پدیدآورنده نداشته باشد)
ضروری الوجود یعنی وجودی که حتما باید باشد و عقلا امکان ندارد که وجود نداشته باشد به همان دلیلی که بالا توضیح دادیم[5]

آیا با وجود عقل نیاز به دین هست ؟ آیا با وجود عقل نیاز به دین هست ؟

با توجه به اونچه فرموده شد با اثبات برهان ضرورت و امکان این موارد ثابت می شود:
1- اثبات وجود داشتن خدا
2- اثبات اینکه خود خدا نیاز به آفریننده ندارد
3- اثبات بی نیاز مطلق بودن خدا
قانونمندي ماده ذاتي هست و نه عرضي.




سپس بیان برهان های گذشته و اثبات وجود داشتن خدا
هنوز اثبات نکردین خدایی وجود دارد.
پی نوشت:

لطفا کپی پست نکنید

ده بار فرمودیم

25:

زندگي هرچي هم كه عقلاني باشد باز هم به اعتقاد و دين نياز دارد.


26:

1-بهترین جواب را لوکرتیوس داده هست:"ترس بود که در آغاز خدایان را به این عالم آورد"
2-زندگی نخستین در میان هزاران خطر می گذشت و عمر هیچکس به طور طبیعی پایان نمی یافت.تجاوز ها و بیماری ها امت را پیش از رسیده به سن پیری از میان می برد
3-وحشی چون از حوادث عالم سر در نمی اورد علل و ااسباب ان را می پندارد و با مقایسه با بدن خود فرض می کند که هر شی طبیعی با روحی هست که مسئول اعمال اوست.همین.


شما باید جواب دهید که هدف از خلقت ما چه بود؟

این ها تاریخ تکاملی به وجود آورد نه خدا

و برای ما مشخص کنید که خداوند چرا خَر را آفرید؟
در جوابش می گوید ما تو را برای باربری آفریدی؟ :))
بیچاره....
در ضمن کسی که در خیابان از گرسنگی میمیرد هم بخاطر دلسوزی الله هست؟
(...)


برایتان فرمودیم،...با دلیل علمی هم اثبات کردیم....شما نخواندید
ماده حادث نیست
قدیم هست.

یکیاز صور اولیه ی پرستش خدا اعضای تناسلی هست.
وحشیان شرایط داخلی تناسلی آگاه نداشتند.ما امروز ان را از راه سلول شناسی مدرن به راز
این شرایط پیش بردیم.وحشیان فقط ساختمان ظاهری اعضای تناسلی را می دیدند و چون در سر نمی اوردند ان را خدا می نامیدند.
اون هم با اعضای تناسلی راحت تر و رابطه ی عمیق داشتند و صد البته او را عمیق تر شناخته و می خواستند او را درک نمايند.این هم برهان فطرت!!


اتفاقا کسی که هدایت نمی شود شماها هستین
علم می گوید نیازی به خدا نیست انوقت شما به کپی پست و حرف های اخوندها متوسل می شوید.
الحق که جاهلین


حواس نمی توانند در اثبات چیزی کاری نمايند
اما عقل را می پزیریم
دلیل عقلی بیاورید.

برهان نظم

قانونمندي ماده ذاتي هست و نه عرضي.





هنوز اثبات نکردین خدایی وجود دارد.
پی نوشت:

لطفا کپی پست نکنید

ده بار فرمودیم
[/quote]


دیگه از شما و زندیق جان یاد گرفتیم کپی پیست کردن رو ببخشید

شما میخوای جواب منطقی بدی یا حرف های لوکرتیوس رو اینجا بنویسی ؟!


روان شناسي ديني يعني روان شناسي از منظر دين و با پذيرش پيش فرض هاي ديني، يا ديدگاه هاي روان شناسانه اي كه از نصوص ديني هستخراج مي شود.

به عبارت ديگر يعني روان شناسي اي كه بر مبناي فرهنگ ديني مي باشد و زير بناي فكري اون را دين مي سازد و از دين و مفاهيم اون در حوزه ي روان شناسي هستفاده مي كند.

بنابراين در مقابل روان شناسي ديني روان شناسان سكولار برنامه دارند، كه در هيچ يك از اركان خود از دين بهره نمي گيرند.

روان شناسي سكولار يعني همين روان شناسي موجود؛ چرا كه اصولا روان شناسان اعتقاد به خدا نداشتند و اگر هم برخي معتقد بودند، سنتي بوده و به عنوان چيزي كه از لحاظ علمي قابل اثبات نيست ولي فوايدي دارد كه بايد به اون باور داشت، به اون نگاه مي كردند.

اين روان شناسان، اصولا مفاهيم متافيزيكي و فلسفه را غير علمي و غير قابل اثبات تلقي مي كنند و به دنبال قانونمندي هاي رواني و رفتاري رفته اند كه اون ها را كشف كنند و بر پايه اين ذهنيت با انسان ها برخورد كرده اند، بنابراين در يك قسمت هايي به خاطر ديدگاه هاي خاص مادي كار نكردند.

در نتيجه تنگناهايي در اين ديدگاهها وجود دارد.




در مورد هدف خلقت انسان :

چرا خداوند عالم یا انسان را آفريد؟ یا هدف خدا از آفرينش عالم يا انسان چيست؟ دو معني ممكن هست مورد نظر باشد:
1ـ اين كه خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفي از خلقت خود داشته هست ؟ يعني هدف خودش از آفرينش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
2ـ اين كه خدا چه هدفي را براي موجودات عالم و از جمله انسان برنامه داده هست ؟ يعني غايت مخلوقات و از جمله انسان چيست و برنامه هست به کدام مقصد برسند؟
حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ ــ و من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند»(الذاريات:56) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، جواب پرسش دوم هست ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، اون را به اشتباه جواب سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر اون وارد می نمايند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می نمايند.

پس لازم هست که ما هر دو سوال را جواب دهیم

بحث اجمالی:
جواب سوال نخست اون هست که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی هست.

لذا او ایجاد می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست.

یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی هست متناقض.
امّا جواب پرسش دوم اونکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به اون می رسد.

برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به اون برسد ، سعادتمند هست و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود.

و اون نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی هست.

دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، لوازم رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.
بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به اون برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند.

پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی هست که در اون مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود.

در این رتبه هست که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان نماينده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.





ـ بحث تفصیلی
براي اين كه جواب این دو سؤال و ربط اونها مشخص شود به خودمان رجوع مي كنيم.

ما انسان ها قوّه ی خيال و تعقّل داريم ؛ قوّه ی شنوايي و بينايي داريم ، که گوش و چشم لوازم اونها می باشند ؛ حتي كمال جايشاني و آگاهي جايشاني داريم؛ و ...

؛ اينها كمالات ذاتي ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر اين قوا نباشند موجودي به نام انسان نيز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست.

ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست.

برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین هست که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ.

حال اگر كسي از ما بپرسد كه شما چرا مي بينيد يا مي شنايشاند؟ چه جوابي مي دهيم؟ جواب مي دهيم كه: مي شنوم و مي بينيم چون انسانم و قوّه ی شنوايي و بينايي دارم.

به همين صورت ما تخيّل مي كنيم، تعقّل مي كنيم و در پي آگاهي هستيم ؛ چون انسانيم و اينها از ذاتيّات انسان هست.

موجودي كه قوّه ی شنوايي و بينايي ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخيّل و علم جايشاني و كمال جايشاني ندارد ، يقينا انسان نيست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی هست .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان هست .

مثل این هست که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان نمايند.

البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن اونها.
خداوند متعال نیز جامع جميع كمالات وجودی هست ؛ ایجاد مي كند چون خالق هست ؛ رزق مي دهد چون رازق هست ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی هست و ...

.

اگر خدا ایجاد نمي كرد خدا نبود؛ چون اگر ایجاد نمي كرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد اين صفت كمالي بود؛ و اگر فاقد يكي از كمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودي كه واجب الوجود نيست خدا نيست.

پس خدا مي آفريند چون آفريدن كمال ذاتی اوست.

اگر ما تخيّل نمي كرديم پس قوّه ی خيال نداشتيم اگر تعقّل نمي كرديم پس عقّل نداشتيم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات هست کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل هست و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار هست.

اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند .

چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــ آيا بنّايي كه هيچ بنايي نساخته و نقّاشي كه هيچ نقشي نكشيده هست معني دارد؟ خدايي كه خالق نباشد يك موجود توهمّي هست كه اسمش را خدا گذاشته ايم.

لذا معني ندارد كه بگايشانيم اگر خدا ما را نمي آفريد ...

.

معني ندارد كه بگايشانيم خدا اگر مي خواست ما را نمي آفريد.

خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود هست ، اراده و علم و اختيارش هم واجب الوجود هست.

عبارت «اگر مي خواست» يعني «ممكن بود» و « امكان » در مقابل « وجوب» هست.

اگر فرموده شود كه: «براي خدا ممكن بود كه ما را نيافريند» ، معنايش اين هست كه در اراده و علم و اختيار خدا امكان راه دارد.

در حالي در ساحت واجب الوجود امكان راه ندارد.

چون از امكان صفات ، امكان ذات لازم مي آيد ؛ و امكان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نيست.
حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست.

لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از اونچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفريده هست ، ظهور اسماء كماليّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند.

بنا براين تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور كمالات اايشانند ؛ ظهور علم و اراده و اختيار اايشانند.

بنابراين خدا از آفرينش، هدفي جز خود نداشت.

آفريد چون آفرينندگي كمال ذاتی اوست.

آفريد چون خداست اگر آفرينش نبود پس خدايي نبود ؛ اگر معلول نباشد يقينا علّت تامّه ی اون هم نخواهد بود.


وقتي مي گايشانيم خدا آفريد به اين معني نيست كه مخلوقات در عرض خدا وجود دارند.

آفرينش خدا مثل كار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال اونها نيست.

آفرينش خدا مثل آفرينش قوّه ی خيال ماست با اين تفاوت كه خدا واجب الوجود هست ولي قوّه ی خيال ممكن الوجود می باشد.

همان طور كه قوّه ی خيال ما صور خيالي را به محض اراده كردن ظاهر مي كند ، خدا نيز به محض اراده كردن ، موجودات را ظاهر مي كند.

صور خيالي ما از عدم نمي آيند، بلكه كمالات خود قوّه ی خيالند كه ظهور مي يابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت اون موجودات خیالی جلوه می نمايند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از اونها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند.

مخلوقات نيز ظهور كمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند.

صور خيالي جدا از قوّه ی خيال نيستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معني ندارند.

صور خيالي جدا از قوّه ی خيال و اراده نيستند ولي عين قوّه ی خیال و اراده يا جزء اونها هم نيستند.

مخلوقات هم جدا از خدا نيستند ولي عين او يا جز او هم نيستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طي مراحلي تنزّل نمودند.

از عالم ربوبي به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسيدند.

لذا در عين اين كه در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نيزحضور دارند.

خداوند متعال مي فرمايد: «و هيچ چيزي نيست مگر اين که خزائن اون نزد ماست و ما اون را نازل نمي كنيم مگر به اندازه ی معلوم و معيّن».

(حجر :21) ؛ يعني هر چه در عالم مادّه هست و از جمله انسان ، در ملكوت و جبروت و عالم ربوبي حقايقي غيرمادي و مجرّد دارند كه فهم حقيقت اون از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج هست و جز با دهها سال تحصيل و تهذيب مداوم نمي توان با اون حقايق آشنا شد.

اونچه در زمين و عالم مادّه هست پايين ترين درجه وجود هست؛ و حركت اين عالم و موجودات اون ناشي از همين ضعف وجود می باشد ؛ و مسير اين حركت به سمت اصل موجودات هست.

هر كسي و هر چيزي از هر جا آمده به همانجا باز مي گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدايند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز مي گردند.

«انا لله و انا اليه راجعون ـ ما از اونِ خداييم و به سايشان او باز مي گرديم» (بقره:156) و فرمود: «و الي الله ترجع الامور ـ و همه ی امور به سايشان خدا باز مي گردند» (بقره:210) ؛ و مراد از اين بازگشت به سايشان خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نيست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشياء ، ‌به اسماء الله هست.


هر موجودي ظهور هر اسمي هست به سايشان همان اسم نيز محشور مي شود.

لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست.

حتي خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آيه ی « و الي الله ترجع الامور ـ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل اونها هم مي شود.

لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او مي كنند.

بنابراین بهشت و جهنّم آخر سير انسان نيست.

مراد از مقام عبوديّت نيز همين هست .

عبد يعني بنده و بنده از واژه «بند» به معني« بسته شده» هست.

لذا بنده و عبد يعني بسته شده به خدا ( وجود رابط ) .

عبد حقیقی كسي هست كه به مرتبه ی اسماءالله ترقي كرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده مي كند.

وقتي فرموده مي شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست.

منظور همين عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نيست.

بلكه منظور اون حقيقي هست كه در سايه ی اين اعمال برای انسان حاصل مي شود.

لذا خداوند متعال مي فرمود: « وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعينَ ؛ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ـ و به وسيله استقامت (روزه) و نماز ياري جايشانيد در حالي كه مسلماً اين كار سخت هست مگر بر خاشعان، كساني كه مي دانند كه اونان پروردگارشان را ملاقات مي كنند و اين كه اونان فقط به سايشان او باز مي گردند» (بقره: 45 ، 46).


ـ مطلب دوم در باب هدف خلقت انسان.
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات اون روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک برنامه گرفته بودند ، فرمود: « من برنامه دهنده ی خلیفه ای در زمين هستم.

فرشتگان فرمودند: پروردگارا! آيا كسى را در اون برنامه مى‏دهى كه در اون فساد و خونريزى كند؟! در حالی که ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم.

پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.

» (بقره:30)
امّا اون چه رازی بود که ملائک از اون بی خبر بودند و خدا از اون آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که اون امر مجهول و اون راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از اون بی خبر بوده اند.

در ادامه ی آیات آمده هست: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی.

بعد اونها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گايشانيد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز اونچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! اونان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه اونان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نفرمودم كه من، غيب آسمانها و زمين را می دانم؟! و نيز می دانم اونچه را شما آشكار می كنيد، و اونچه را پنهان می داشتيد؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد.

البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این هست که کسی مظهر اون اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام اون اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد.

به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی هست که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی اونکه دیگری را می نمایاند.

و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این هست که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد.

بلکه پا فراتر از اون نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در اونجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ اون سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این هست اون غرض و کمالی که انسان برای اون آفریده شده و این هست اون مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این هست لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد.

در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد.

این همان حقیقتی هست که فرشتگان و ابلیس از درک اون عاجز بودند و هستند و خواهند بود.

لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ــ اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خویش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع اونهاست.

دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی هست.

همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي.

ـ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.

خیلی مطلب دیگه در باب این موضوع بود که دیگه سنگین میشد ...

!!

تاریخ تکاملی ؟!

مثل اینکه داروین زیاد میخونید فرمودم خودم 4 تا تاپیک در باب این موضوع گذاشتم ...

برید بخونید..

در ضمن این تذکر آخری بود که میگم لحن سخن فرمودنتون رو درست کنید !!!دفعه بعد دیگه مام خوب بلدیم سخن بگیم ! با شما برادر دوست داشتنی !!

در باب ایجاد حیوانات :

فلسفه آفرینش حیوانات، در فلسفه عمومي خلقت همه موجودات عالم تعريف شده هست و این دو ماهيتي جداي از هم ندارند.

بر این پايه بايد ديد كه هدف خداوند از آفرينش همه موجودات چيست تا اون گاه فلسفه آفرينش حیوانات و هدف اصلي اون براي ما روشن گردد.
تصور ما از انجام کارها، معمولا به دست آوردن سود یا رفع یک نیاز هست؛ زیرا ما انسان ها موجوداتی محدود و ناقص هستیم و همواره اعمال ما به یکی از این دو امر برمی گردد؛ اما خداوند، هیچ نقصی ندارد تا با افعالش، قصد رفع اون را داشته باشد .

خدا فاقد هیچ کمالی نیست تا به کمال رسیدن برای او متصور باشد پس هدف از آفرینش او چیست ؟
در دیدگاه اندیشه اسلامی ، این خدایی خداوند هست که اقتضای آفرینش دارد؛ در واقع او می آفریند چون خداست ؛ زیرا «آفریدن» به معنای ایجاد کردن هست .

هر وجودی خیر هست .لازمه فیاض(بخشنده) بودن خداوند، عطا کردن او هست: « وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُور؛ و عطاى پروردگارت هرگز (از كسى) منع نشده هست.» (1) .
هر چیزی که اقتضای وجود و هستی داشته یا امکان وجود داشتن در اون باشد ، فیض وجود از خدا دریافت می کند.

خداوند بخل در وجود و هستی دادن ندارد ، تا موجودی که امکان وجود اون هست ، وجود را دریافت نکند.

بنابراین در مورد آفرینش جهان و هدف از آفرینش اون می گوییم :
جهان هستی با تمام نظم و زیبایی هایش نمادی از لطف، مهربانی، علم، قدرت، حکمت و...

خداست ،به طوری که بدون آفرینش، صفات جمال و جلال خدا مخفی و پنهان می ماند .

هر «بود»ی ، «نمود»ی دارد؛ نمی شود فیاض باشد ، اما فیضی نداشته باشد ، همان گونه که نمی تواند نور باشد.

اما روشنایی نداشته باشد و رحمت باشد.

اما بخشش نداشته باشد! بنابراین از همین جا می توان نتیجه گرفت که خلقت جهان نتیجه صفات خداوند هست .
خداوند فیض و بخشش دارد .

لازمه اون این هست که هر چه امکان وجود دارد ، فیض و هستی خداوند را دریافت کند .

چون قابلیت وجود برای جهان هستی بود ، خداوند اون را آفرید؛ بنابراین جهان هستی ، نشان دهنده صفات خداوند هست.

(2)
خداوند از اون جا که "علم" و "قدرت" و "فضل" و "جود" بی نهایت دارد ، جهان و انسان را آفریده ،لازمه این صفات اون هست که خلقت خداوند بهترین و کامل‏ترین آفرینش باشد، یعنی در مجموعه هستی اگر وجود مخلوقی، زیبایی و کمال آفرینش مجموعه عالم را افزایش دهد، لازم هست خدا اون موجود را ایجاد کند، زیرا عدم خلقت اون موجود، یا ناشی از عدم اطلاع و آگاهی از زیبایی اون هست، یا در اثر ضعف و ناتوانی از خلقت اون هست .
چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بی نهایت، باز اون زیبایی را ایجاد نکند ،ناشی از عدم "فضل" و "جود" و بخشندگی هست که خدا از بخل منزه هست.

"جود" و رحمت و بخشندگی او بی نهایت هست.

پس جهانی که خدا ایجاد می کند، باید کامل‏ترین صورت ممکن را داشته باشد .

هر چه امکان تحقق دارد ، از طرف خداوند فیض وجود دریافت کند .

بر این پايه حیوانات هم جزئی از این شکوه آفرینش هستند که اقتضای خلقت را داشتند و خداوند نیز این فیض را از ایشان منع نفرمود .
البته این موضوع از منظر غایت فاعل و هدفی هست که علت ایجاد عالم در آفرینش دارد.

در کنار این امر، این عالم و خود مخلوقات خداوند هم به نوعی دارای هدف و مقصدی هستند که در مسیر حرکت خود در نهایت به اون منتهی می گردد و خداوند در خلقت حکیمانه خود این امر را مد نظر برنامه داده هست .
به عبارت روشن تر ما دو هدف داریم: یکی هدف فعل و دیگری هدف فاعل.

بین این دو تفاوت وجود دارد.

مثلا صنعتگری موتوری را می سازد که قادر به حرکت با سرعت 800 کیلومتر در ساعت هست.

هدف این موتور که فعل صنعتگر هست، رسیدن به سرعت مورد نظر هست.

اما هدف اصلی سازنده موتور، نشان دادن توانمندی خود یا رسیدن به شهرت و مانند اون هست.
با این توضیح باید فرمود که فارغ از هدف خداوند در خلقت عالم و اقتضای ذات و صفاتش، این عالم هم مسیر و مقصدی را در پیش دارد که هدف اون به شمار می رود.

اين هدف، تکامل موجودات در مسیر تعیین شده در برابر اونهاست .
نگاهی‌ هر چند کوتاه ‌به ‌موجودات‌ جهان‌ هستی ‌نمایانگر این ‌است‌ که ‌همه ‌موجودات به‌ سوی‌ کمال ‌رهسپارند.

دانه‌ گندم ‌یا هسته‌ میوه‌ای ‌که‌ در دل‌ خاک ‌نهفته ‌است‌، همواره ‌مراحلی‌را طی‌می‌نمايند تا به‌کمال ‌نهایی‌خود، که ‌بوته ‌گندم ‌یا میوه‌ای ‌مطلوب ‌است‌، دست‌یابند و همچنین ‌نطفه‌ای ‌که‌ در رحم ‌مادر بسته‌ می‌شود، از آغاز پیدایش ‌به‌ سوی ‌هدف‌نهایی خود یعنی‌ انسان‌ کامل‌ رهسپار هست‌ .

اما در نهایت همه این امور در مسیر تکامل انسان تعریف شده اند و هدف ‌نهایی‌خلقت ‌موجوداتی چون حیوانات، تکامل انسان ‌است‌.
در واقع هر یک ‌از موجودات ‌در مسر کمالی خود هدف ‌موجودات ‌دیگر می‌باشند، یعنی ‌به‌این‌علت ‌آفریده‌ شده‌اند تا موجودی ‌دیگر از اونها بهره‌مند شود.

مثلاً گیاهان ‌به‌این ‌علت ‌آفریده ‌شده‌اند تا حیوانات ‌و انسان‌ها از اون ‌بهره‌مند ‌شوند و یا حیوانات ‌نیز برای ‌این‌ آفریده ‌شده‌اند تا انسان ‌از اونها هستفاده ‌کند به همین جهت در قراون تصریح شده :
«هُوَ الَّذی‌خَلَق‌َ لَکُم‌ْ ما فِی‌الاَرْض‌ِ جَمیعاً؛ او کسی ‌است ‌که ‌اونچه ‌در زمین ‌است ‌برای ‌شما ایجاد ‌کرد.

» (3)
پی‌نوشت ها ‌:
1.

اسراء (17) آیه‏ 20.
2.

سید حسن ابراهیمیان، انسان‏شناسی، نشر معارف ، شهرستان تهران ، 1381 شمسى ، ص 115 و 116.
3.

بقره (2) آیه 29.




در باب کسی در خیابان می میرد و ...

:

اولا : عدل الهی هرگز به معنای این نیست که خداوند می بایست همه انسانها را در شرایط مساوی برنامه دهد و به همه توانایی های یکسان دهد ، بلکه یه این معناست که از هر کسی به اندازه توانایی های او بازخواست کند و شرایط و وقت و مکان و نوع توانایی اونها را در هنگام سنجش اعمال و داوری در اعمال اونها لحاظ کند و از هر کسی به اندازه توانایی های او تکلیف بخواهد ؛ قراون نیز به این اصل اشاره کرده و می فرماید : "لا تکلف نفس الا وسعها "(بقره 233) .

پس اگر خداوند حکیم شخصی را غنی و شخص دیگر را فقیر برنامه دهد هیچ مانعی ندارد البته در صورتی که تکلیف این دو در هنگام باز خواست یکی نباشد .
ثانیا : می توان فرمود این فقر می تواند امتحانی از جانب خداوند متعال باشد و اینکه او در اون شرایط چگونه عمل می کند ، آیا گناهی مرتکب می شود یا خیر ؛ کما اینکه همین فقر می تواند جلوه ای از رحمت الهی باشد چرا که خداوند ظرفقیت انسان ها را خوب می داند و چه بسا غنی شدن آدمی سبب طغیان او گردیده و او را نسبت به پروردگار عاصی وطغیان گر کند و به گناه و معصبت بکشاند ؛ در این صورت هم این فقر با عدالت الهی منافاتی ندارد .
ثالثا : ریشه بسیاری از فقرها اعمال انسانها و گناهان اونها هست چراکه در روایاتی که از معصومین (علیهم السلام ) وارد شده هست به این موضوع اشاره شده هست وبیان کرده اند بعضی از گناهان روزی آدمی را کم می کند و باعث فقر می شود ؛ از طرفی در بعضی از موارد دیده شده آدمی بر اثر ندانم کاری و اشتباه خود فقیر می شود ، لذا در این دو مورد هم این فقر اصلا با عدالت الهی منافات ندارد ، چرا که مسبب اونها خود انسان هست.




در مورد حادث و قدیم بودن هم که برای شما فرمودیم ولی شما باز حرف خودتون رو می زنید !!


واقعا برای من باعث شرمساریست که با شما دوست بی ادب صحبت کنم ..

دوستم ندارم جواب این حرفای زشتتون رو بدم ...

گرچه جواب دارم خیلی خوب ...

(...)

علم چیه بزار در کوزه آبش رو بخور !! ما هدایت نمیشیم !
ما خیلی وقت هست که هدایت شدیم عزیز ! یه فکری به حال خودت بکن ...


حرفای شما اینه که چهار تا جمله رو بدون سند و مدرک بزارین کنار هم بگین این میشه این نه این !!استادین واقعا ...




اینم دلیل عقلی برای اثبات وجود خداوند متعال :
فيلسوفان و متکلمان براهين متعددي بر وجود حق تعالي اقامه کرده اند.

اين براهين به سه دسته «براهين عقلي محض»، «براهين علمي عقلي» و «برهان فطرت» تقسيم مي شود:
يكى از براهين پرآوازه و هستوار فلسفى بر وجود خدا برهان وجوب و امكان هست.

اين برهان از حكيمان مسلمان برآمد و در ميان اونان باليد، سپس به فلسفه غرب راه يافت و سومين دليل از براهين پنجگانه كيهانشناختى شد كه «توماس آكايشانناس»(1) در «خلاصة الكلام» (2) گردآورده هست.
فرموده شده هست مبتكر اين برهان فيلسوف نام‏آور و مدقق كم‏نظير ابونصر فارابى هست.

سپس وارد آثار ابن سينا گرديد.

پس از وى امام محمدغزالى اون را در «مقاصد الفلاسفه» و «تهافت الفلاسفه» آورد و مورد نقادى برنامه داد.

ابن رشد اندلسى از طريق نگاشته‏هاى غزالى اين برهان را دريافت و با ترجمه آثار ابن رشد(3) به زبان لاتين، دليل فوق در جهان غرب منتشر گرديد.

عبدالرحمن بدوى بر اون هست كه آكايشانناس اون را از فارابى اخذ نموده(4) ولى كاپلستون مى‏گايشاند كه وى از ابن ميمون(5) و او از ابن سينا اخذ نموده و بسط داده هست.(6)
بر پايه اونچه فرموده شد احتمالاً روند پيدايش، ورود و گسترش اين برهان در فلسفه غرب به صورت زير مى‏باشد:
فارابى ابن سينا غزالى ابن رشد ابن ميمون آكايشانناس فلسفه جديد غرب
تقريرهاى برهان
برهان وجوب و امكان در ميان انديشمندان مسلمان تقريرهاى متفاوتى يافته و به برهان‏هاى متعددى تقسيم مى‏شود.

اين براهين كه غالباً از هستوارى چشمگيرى برخوردارند هر يك بر ديگرى امتيازاتى دارد.
(1) در برخى از اين براهين وجود خدا به طور مستقيم اثبات مى‏شود و در بعضى از طريق برهان خلف
(2) برخى ابتداء وجود ممكن را پذيرفته و با اثبات نيازمندى اون به واجب به وجود خدا منتهى مى‏شود، بعضى ديگر با پذيرش اصل واقعيت خارجى و تحليل اون به وجود واجب مى‏رسد.(7)
(3) برخى در هستدلال بر وجود خدا هستحاله تسلسل را مقدمه برنامه داده، و بعضى ديگر از چنين مقدمه‏اى بى‏نياز هست.
(4) نمونه‏هايى از برهان فوق متكى به وحدت شخصى جهان هست و ديگر گونه‏ها بر اون مبتنى نيست.(8)
برهان‏هاى وجوب و امكان نه آخرين برهان فلسفه اسلامى بر وجود خدا هست و نه برترين اونها؛ در عين حال تقارير اين برهان از شاهكارهاى شفرمود‏انگيز و تحسين‏آميز اين فلسفه هست.

جهان غرب اگر چه برهان وجوب وامكان را از حكيمان مسلمان دريافت، اما نه تنها با گونه‏هاى متنوع اون آشنا نشد، بلكه برهان نقل شده از آكايشانناس و نقض و ابرام‏هاى غربى‏ها بر اون، حكايت از كژ فهمى و تقرير نادرست اون دارد.

در عين حال عمده‏ترين تقريرهاى برهان وجوب و امكان در فلسفه و الهيات غرب عبارتند از تقرير توماس آكايشانناس و تقرير گوتفريد ايشانلهلم لايب نيتز.(9)
اكنون با توجه به اينكه انديشمندان غرب ابتداء از طريق برهان سينوى با برهان وجوب و امكان آشنا شدند، به بيان تقرير ابن سينا پرداخته و به ارزيابى اون مى‏نشينيم.


برهان سينوى
شيخ الرئيس ابوعلى سينا برهان معروف خود را چنين بيان مى‏كند:
[1] بدون شك واقعيتى وجود دارد.
[2] اون واقعيت يا ذاتاً ممكن هست يا واجب.
[3] اگر ممكن باشد به واجب بالذات منتهى خواهد شد، و گرنه دور يا تسلسل لازم مى‏آيد.(10)
ارزيابى
1- مقدمه نخست يعنى قبول واقعيتى در جهان بديهى و بى‏نياز از هستدلال هست، بلكه همچون هستحاله اجتماع و ارتفاع نقيضين هر گونه دليل آورى بر اون مبتنى بر پذيرش اون در مرتبه پيشين هست.
2- مقدمه دوم نيز قطعى و غيرقابل ترديد هست، زيرا تقسيم ثنايى منطقى و به اصطلاح منفصله حقيقيه هست كه بازگشت به نفى و اثبات مى‏كند.

موجود مفروض در مقدمه نخست لا محاله يكى از دو حالت ياد شده را داراست و وجه سومى متصور نيست.

نه چيزى جامع هر دو تواند بود و نه خارج از اون دو.
بنابراين هر موجودى يا وابسته به غير نيست يعنى واجب بالذات هست و يا وابسته به غير هست و وجود خود را وامدار ديگرى (ممكن الوجود) هست.

در صورتى كه موجود مورد نظر از قسم نخست باشد مطلوب ثابت هست و نتيجه حاصل.

و اگر به گونه دوم باشد، هستدلال ادامه مى‏يابد.
3- اگر موجود مفروض ممكن الوجود باشد محتاج علت هست، چرا كه ممكن در ذات خود به وجود و عدم نسبت مساوى دارد؛ لاجرم وجود اون مستند به علت هست.

اما علت اون چيست؟ در اينجا چهار فرض بيشتر متصور نيست:
(1) خودش علت خود باشد (توقف شيئى بر خود)
(2) معلول علتى باشد كه اون در وجود خود مستقيم يا غير مستقيم معلول همين موجود مفروض هست؛ (دور)
(3) معلول علتى باشد كه اون نيز معلول موجود سومى هست و همينطور سلسله علل ممكن الوجود تا بى‏نهايت ادامه يابد، بدون اونكه به واجب الوجود بالذات منتهى شود.

(تسلسل)
(4) علتش مستقيم واجب الوجود بالذات باشد يا به واجب الوجود بالذات منتهى شود.
در اينجا بايد توجه داشت كه:
(1) اصل نيازمندى ممكن به علت بديهى هست چنانكه در بحث از قاعده عليت گذشت.
(2) هستحاله اون بديهى ثانوى هست، چرا كه در نهايت موجب تقدم شيئى بر نفس و تناقض مى‏شود.
(3) فرض سوم (تسلسل) نيز محال هست و براهين قاطع بر هستحاله اون وجود دارد.

پس:
(4) تنها فرض خردپذير اين هست كه سلسله ممكنات به واجب الوجود بالذات ختم مى‏شود.
پاره‏اى از امتيازات اين برهان عبارت هست از:
(1) كم بودن مقدمات
(2) عدم ابتناى اون بر اثبات وجود ممكن.

چنانكه در مقدمه نخست مشاهده گرديد در اين برهان وجود ممكن مقدمه هستدلال برنامه نگرفته، بلكه تنها با اعتراف به وجود واقعيتى عينى آغاز مى‏شود.

(11)
...................( Anotates ).................
1) St.

Thomas Aquinas )م 4721-5221)
2) Aquinas, T., "The Summa Theologica".
3) Averroes )م 6211-8911)
4) بدوى، عبدالرحمن، موسوعة ا لفلسفه، ج 2، ص 102، بيروت، المؤسسة العربى، 1984 م.
5) Maimonid )م 5311-4021)
6) Copleston, "A History of Philosophy", Vol.

11.

P.

341, New york Doubleday, 1985.
7) اين مطلب مبتنى بر اون هست كه برهان سينوى را برهان وجوب و امكان به حساب آوريم.

توضيح مطلب در صفحات آينده خواهد آمد.
8) جهت آگاهى از تقريرهاى مختلف برهان نزد انديشمندان مسلمان نگا:
(1) حسين زاده، محمد، فلسفه دين، صص 303-266 قم: دفتر تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1376.
(2) جوادى، محسن، درآمدى برخداشناسى فلسفى، صص 122-91 قم: معارف، چاپ اول، 1375.
9) ezinbeiL .م 6461-6171)
10) تا اونجا كه نگارنده بررسى نموده هست در همه براهينى كه از ابن سينا به عنوان برهان وجوب و امكان نقل شده تنها به قاعده وجوب و امكان هستناد شده و در هيچ يك از اونها وجود ممكن مقدم برهان برنامه نگرفته هست.

بوعلى نيز خود اين ادله را برهان صديقين خوانده هست.

بنابراين به نظر مى‏رسد اونچه به عنوان برهان وجوب و امكان و يا صديقين از بوعلى نقل شده همه از يك سنخ هست و دو دسته دليل متمايز نمى‏باشد.
نگا: (1) ابن سينا؛ الاشارات و التنبيهات، ج 3، ص 28-18 و 66، قم، نشر البلاغه، الطبعة الاولى للناشر، 1375، ه.ش.
همو، النجاة، تصحيح محمدتقى دانشپژوه، دانشگاه تهران، ص 566، چاپ دوم، 1379.
همو، المبدأ و المعاد، به اهتمام عبدالله نورانى، ص 22 و 23، تهران،، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل و دانشگاه تهران، چاپ اول، 1363.
11) جهت مطالعه بيشتر ر.ک:
1- آيت الله جوادي آملي، تبيين براهين اثبات وجود خدا، قم، اسراء
2- علامه طباطبائي، شهيد مطهري، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، قم: صدرا
3- عسگري سليماني اميري،نقد اثبات ناپذيري وجود خدا، قم: بوستان کتاب
4- حميدرضا شاکرين، براهين اثبات وجود خدا در نقدي بر شبهات جان هاسپرز، تهران، مؤسسه فرهنگي و دانش و انديشه معاصر
5- محمدرضا کاشفي، خداشناسي، قم: معارف





در ضمن این پستتون هم نقل شد تا ادب رو یاد بگیرید و ادبیات منزل رو به اینجا منتقل نکنید !

27:

1-باز هم که کپی پست کردین...اون کپی پستی که ما کردیم خود نیز خلاصه بود و خلاصه تر از این نمی شد....خلاصه بنویسید،البته اگر حافظتان گنجایشش را داشته باشد
2-جمله ای از لوکرتیوس بود.بقیه اش سخن های تاریخی عین حقیقت بود.
3-خداوند خالق هست؟قبل از اینکه جهان ایجاد شود صفت خالق در چرا باید صفات خدا در انسان تجلی کند ؟خدا چه معنی داشت؟

4-
چرا خدا انسان را ایجاد کرد برای عبادت
چرا روح از انسان جدا افتاده تا برگردد ؟
چرا خدا اصولا وجودی ایجاد کرد ؟
قبل از ایجاد چکار می کرد؟- چرا خدا انسان را آفرید که جانشینش شود ؟
5-خدا نمی تواند بیافریند...یعنی افریده شدن در جهان بی معنی هست.ماده حاث نیست،قدیم هست
_____
اما در موردتاریخ تکاملی:
1-منظورمن از تاریخ تکاملی ، تکامل داروین نبود (...)،تاریخ تکاملی مربوط به سه میلیارد سال پیش باز میگردد.هنگامی که مواد بیجان؛حیات پیدا می نمايند
2-اگر می توانید تکامل را رد کنید ان را به دانشگاه های زیست شناسی جهان بفرستید تا جایزه ی نوبل برای شما شود و میلیاردر و معروف شوید...بدم میاد هر کیاز راه میرسه می خواهد تکامل دارین را رد کند.
_______
درمورد سخن ما باید بگویم:
1-
این من نیستم که می نویسم،سخن علم هست،بروید یقه ی علم را بگیرید،هر کجا دیدین سخن ما علمی نبود نقل قول کنید تا منبعش را برای شما بگذارم
2-اگر شرمتان هست مجبور نیستین جواب بدین،(و صد البته هر ادم مذهبی وقتی کم می اورد به این حرف ها روی می اورد :)))) )

____-
درمورد واجب الوجود که فرمودین ربطی به سخن من نداشت:
ماده ازلی هست
ماده نه به وجود می اید و نه از بین می رود.هر تغییری هست درچیدمان ماده رخ می دهد و نه در گوهراون.
_____


28:


متاسفانه بحث با شما آب در هاونگ کوبیدن هست !!شما هم مثل دیگر دوستان فقط حرف خودتون رو میزنید !! سوال هایی رو که جواب میدیم سری بعد باز میپرسید ...

!! در مورد چیزی توضییح میدیم باز حرف خودتون رو میزنید !!! یه باره بگو من چیزی رو قبول ندارم هم خودت رو خلاص کن هم مارو ...

خلاصه نویسی تو مرام ما نیست ، ما دوست داریم همچین جامع و کامل توضییح بدیم !! نه مثل شما !! با دو جمله بگیم !! ماده حادث نیست قدیم هست !! فقط همین !!

در مورد اینکه چرا خدا خالق هست نقل قول قبلی توضییح دادم بسیار ...

متاسفانه فک کنم شما اصلا نخوندی !!!

در مورد این سوال :

چرا باید صفات خدا در انسان تجلی کند؟

نظریه تجلی، عالم هستی تجلی خداوند بوده و انسان به عنوان خلیفه خدا تجلی اسم اعظم الاهی محسوب می شود که در یک سیر نزولی از این حقیقت ذات خود تنزل نموده و به اقتضای تنزلاتش از حالت اصلی خود دور شده و حجاب هایی به خود گرفته هست.

تنزل یافته ترین مرتبه انسان همان نفس اماره او هست که چیزی جز خواسته های خود را نمی بیند و خود را به طور کامل مستقل می داند.

سپس اون، مراتب عقل و روح یا قلب و سّر واقع شده هست.

انسان در مقام«ِسّر»، خود را عین ربط به خدا شهود می کند و وجود اعتباری خود را در ظلّ وجود حق، باطل می بیند و در مراتب بالاتر از اون تا رسیدن به مقام فنا به کلی از احساس هستقلال و غیریت پیراسته می گردد.بنابراین، روشن هست که در ابتدا تصور انسان از نفس خود همان احساس هستقلال و منیت هست و برای رسیدن به معرفت حقیقت وجود خویشتن که عین ربط به خدا و آینه صفات او می باشد، نیازمند سیر و سلوک و طی طریق در مراتب عبودیت هست.
در اینجا این سوال مطرح می شود که چه ضرورتی دارد انسان نخست خود را مستقل درک کند و لازم باشد تا در مراتب کمال به این درک از عدم هستقلال نایل شود.

آیا نمی شد که از همان ابتدا در این حالت برنامه می گرفت و نیازی نبود که خود به اون معرفت دست یابد.
جواب فلسفی به این سوال مربوط به محال بودن وقوع شیء بدون فرض امکان هستعدادی می باشد؛ چرا که برای حصول فعلیت در هر شیء ، امکان هستعدادی از ضروریات محسوب می شود و فعل فاعل، بدون قابلیت قابل تمام نخواهد بود.

از همین روی، فاعل در عطایای خود هر قدر هم فیّاض مطلق باشد این فیض را از مجرای هستعداد قابل به او خواهد رسانید.
گذشته از مباحث فلسفی در بعد عرفانی جواب این مسئله را باید در سّر اختیار جست و جو کرد؛ چرا که معنای عملی تجلی خدا بودن در عرفان، همان اتحاد عاشق و معشوق در عشق هست و می دانیم که تصور عشق که در مقام تجلی و خلافت و مظهریت اصل تغییر ناپذیری هست، بدون اختیار و تاثّر و انفعال از طرف قابل، امکان پذیر نیست.
بنابراین انسان در جواب به عشق الاهی باید از وجود اعتباری خویشتن بگذرد و اون را در حق فانی سازد و این خلافت بدون گوهره اختیار امکان پذیر نخواهد بود.


این خلاصه شده بود ها !!!


در مورد این سوال :

چرا خدا انسان را ایجاد کرد برای عبادت؟!

«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ * فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» (المؤمنون، 115، 116)


ترجمه: آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده‏ايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمى‏شايشاند * پس والاست‏خدا فرمانرواى برحق خدايى جز او نيست [اوست] پروردگار عرش گرانمايه»

اما «هدف» یک موقع برای مخلوق مورد سؤال برنامه می‌گیرد و یک موقع برای خالق و در مورد دوم، اصل سؤال غلط هست.

چرا که هدف مخلوق همیشه رفع نقص و رسیدن به کمال هست، اما خالق نقصی ندارد که بخواهد اون را با تحقق هدفی مرتفع نموده و به کمال برساند؛ لذا بی‌نیاز (غنی) هست.

او هستی و کمال محض هست، از هر نقصی منزه (سبحان) هست و کسری در او وجود ندارد که بخواهد کاملش کند.


آیت‌الله جوادی آملی (ادام الله ظله) در جواب این سؤال که: «هدف خدا از آفرینش چیست؟» می‌فرمایند: «...

این سؤال صحیح نیست، چون خدا خود هدف هست، نه این که هدف داشته باشد.

هر کسی کاری را انجام می‌دهد، برای اون هست که نقص خود را با اون کار برطرف کند.

احتیاجی دارد و می‌خواهد اون احتیاج را بر طرف کند تا به کمال برسد».

(پرسش‌ها و پاسخ‌ها – دفتر بیستم، ص 128)


اما می‌شود پرسید: ما برای چه آفریده شده‌ایم، یا خدا برای چه ما را ایجاد کرد؟ یعنی غایت ما کجاست و چگونه حاصل می‌شود؟ برنامه هست چه کنیم، به کجا برسیم و چرا؟ خداوند کریم در جواب می‌فرماید:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (الذاریات - 56)
ترجمه: و من جن و انس را نيافريدم مگر براى اين كه عبادتم كنند.


در نگاه ساده به این آیه و واژه و مفهوم «عبادت»، همان سؤال پیش می‌آید: برای چی؟ مگر خدا به عبادت ما نیاز داشت که ما را آفرید تا عبادتش کنیم؟
اما اگر معنای «عبادت» را درست و بیشتر درک کنیم، این سؤال جواب داده می‌شود.

بیان شد که حق تعالی نور هست.

نور یعنی هستی.

پس از او «نور» ساتع می‌شود.

یعنی هستی بخش هست.

اما مخلوقی که هستی‌اش را از دیگری گرفته هست، کامل نیست و عشق بی‌حدی به مبدأ خود، یعنی همان «کمال محض» دارد.

لذا باید اندیشه کند، خود را بشناسد، هدف را بشناسد و به سوی هدف حرکت کند.

هدف انسان هر چه که باشد، به سوی اون می‌رود.

اگر این هدف ناقص و فانی باشد، انسان نیز به کمال نرسیده و به هلاکت می‌افتد، اما اگر هدف کامل و باقی باشد، این انسان همیشه به سوی کمال رفته و حیات و بقا می‌یابد.

حال چه هدفی به غیر از کمال مطلق «الله جل جلاله» کامل و باقی هست؟ هر چه به غیر از خداوند متعال در نظر گرفته شود، خود مخلوق، محتاج و فانی هست.

لذا فرمود: انسان را آفریدم تا با عقل، اختیار، علم، راهنمایی توسط انبیاء و کتاب و نیز با تبعیت از انسان کامل، مرا هدف بگیرد و به سوی من حرکت کند تا به کمال برسد.

این یعنی «عبادت» [عبادت یعنی وابستگی صرف که منجر به رهروی و اطاعت می‌گردد] لذا ایجاد نکردم مگر برای این که مرا عبادت کند، یعنی او را ایجاد نکردم که بندگی دیگران را بنماید، بلکه ایجاد کردم تا به کمال برسانم و این کمال فقط در راستای وابستگی به خودم حاصل می‌شود.

پس، معلوم می‌شود که مخلوق به عبادت نیاز دارد و نه معبود.



عاشق شو، ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس رمزی، از کارگاه هستی (حافظ)


در مورد این سوال :


چرا روح از انسان جدا افتاده تا برگردد ؟

(اللَّهُ یَتَوَفَّى الاَْنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِى قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الاُْخْرَى إِلَى أَجَل مُّسَمًّى)[1]
«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مي كند و ارواحي را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مي گيرد سپس ارواح كساني را كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مي دارد و ارواح ديگري (كه بايد زنده بمانند) تا سرآمدي معين باز مي گرداند»

در مورد جسم و روح و رابطه بین اونها بین متفکّرین اسلامی نظرات مختلفی وجود دارد که پرداختن به همه اونها خارج از گنجایش هست؛ لذا تنها به یکی از نظرات که نظر ملاصدرا و پیروان اوست اشاره می شود.

طبق براهین فیلسوفان حکمت متعالیه (طرفداران مکتب فلسفی ملاصدرا) ، در عالم خلقت ، سه مرتبه از مخلوقات وجود دارند.

پایین ترین مرتبه وجود ، عالم مادّه و موجودات اون هست ، که محدود به حرکت ، وقت ، مکان ، اندازه ، رنگ و شکل و امثال این امور هستند.

بدن مادّی انسان نیز جزء این عالم بوده محدود به حدود این عالم هست.

مرتبه متوسّط وجود را عالم مثال گویند ، که عالم برزخ مشهور در زبان متدیّنین ، زیر مجموعه این عالم هست.

در این عالم ، برخی از محدودیّتهای عالم مادّه مثل حرکت و وقت وجود ندارند ؛ امّا اندازه و شکل و رنگ در اون موجود هست.

موجودات این عالم ، از حیث غیر مادّی بودن ، شبیه به موجوداتی هستند که انسان در قوّه خیال خود تصوّر می کند یا در خواب می بیند.

از نظر فیلسوفان حکمت متعالیه و عرفان نظری ، عالم مثال ، باطن عالم مادّه و علّت وجودی اون هست.

لذا عالم مثال عالمی در عرض و کنار عالم مادّه نیست ؛ بلکه عالمی در طول عالم مادّه و باطن و حقیقت اون هست.

حکما و عرفا بر این اعتقادند که هر موجود مادّی صورتی غیر مادّی و مثالی نیز دارد که در عالم مثال بوده ، باطن و حقیقت اون هست.

«چرخ با این اختران ، نُغز و خوش و زیباستی .......

صورتی در زیر دارد اونچه در بالاستی »
این حقیقت از آیات و روایات نیز به روشنی قابل هستفاده هست.

خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏ : و هیچ چیزی نیست مگر اونکه خزائن اون نزد ماست؛ و ما اون را نازل نمی کنیم جز به اندازه معلوم و معيّن »( الحجر:21) و فرمود:« ...

وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ : و ما نازل نمودیم آهن را که در اون نيروى شديد و منافعى براى امت هست»(الحديد:25)
بر این پايه ، حکما افزون بر بدن مادّی ، بدنی مثالی و غیر مادّی نیز برای انسان قائلند ؛ که باطن و حقیقت بدن مادّی بوده ، بدن مادّی را تدبیر می کند.


امّا مرتبه عالی وجود که حکما اون را عالم عقول می نامند ، عالمی هست منزّه از مادّه و آثار مادّه.

در این عالم هیچ اثری از محدودیّتهای عالم مادّه و عالم مثال وجود ندارد ؛ لذا از حرکت ، وقت ، مکان ، شکل ، رنگ ، اندازه ، جهت و امثال اون مبرّا و منزّه هست.

این عالم نیز در عرض و کنار دو عالم دیگر واقع نشده ، بلکه این عالم ، باطن عالم مثال و باطنِ باطن عالم مادّه هست.

بنا بر این ، هر اونچه در عالم مثال وجود دارد ، حقیقت و باطن اون در عالم عقول موجود بوده از اونجا به عالم مثال نازل شده هست.

بدن مثالی انسان نیز حقیقتی در عالم عقول دارد که همان روح هست.

بنا بر این ، روح موجودی از موجودات عالم عقول هست که از مادّه و آثار مادّه منزّه بوده حقیقت بدن مثالی و بدن مادّی انسان هست ؛ و از طریق مرتبه مثالی ، بدن مادّی را تدبیر می کند.

امّا تدبیر او نسبت به بدن مادّی به دو گونه هست.

تدبیر طبیعی و تدبیر اختیاری.

تدبیر طبیعی ، مربوط به خود بدن و رشد و نموّ و حفظ حیات اون می شود ؛ در این قسم از تدبیر ، روح به واسطه بدن مثالی سلولها و اعضاء و جوارح انسان را تدبیر می کند تا بدن مادّی به حیات مادّی خود ادامه دهد ؛ و مسیر تکامل طبیعی خود را به درستی طی نماید.

امّا تدبیر اختیاری روح نسبت به بدن مادّی ، مربوط به افعال ارادی انسان می شود.

در این قسم از تدبیر ، روح با اختیار خود بدن را تدبیر می کند تا بدن مادّی را در مسیر تکامل اختیاری ، به سمتی رهنمون شود که از ناحیه تکامل اختیاری نیز ــ که مختصّ انسان و جنّ هست ــ به حقیقت خود واصل شود.

اگر تدبیر طبیعی روح نسبت به بدن ، نادرست باشد یا با مانعی مواجه شود نظم فیزیولوژیکی بدن به هم خورده بدن دچار نارسایی می شود.

به عبارت دیگر ارتباط بین صورت بدن و مادّه اون (گوشت و پوست و هستخوان و...) سست می شود.

همچنین اگر تدبیر اختیاری روح نسبت به بدن درست نباشد یا مانعی در این راه به وجود آید ، بدن در بازگشت به اصل غیر مادّی خود دچار مشکل شده به طور کامل به اصل خود واصل نمی شود.

در این بین ، اگرچه مادّه بدن ، جزء حقیقت بدن انسان نیست ولی نقش بسیار مهمّی در مسیر بازگشت انسان به سوی اصل خود دارد.

چرا که مادّه بدن نقش قابلی دارد و اگر قابل نصاب قبول را نداشته باشد روح قادر به تدبیر درست بدن نخواهد بود.از اینروست که در ادیان آسمانی به غذا ، شنیدنیها و دیدنیها اهمّیّت بسزایی داده شده و برخی از غذاها ، شنیدنیها و دیدنیها تحریم شده اند مثل غذای حرام یا نجس یا مثل غیبت و موسیقی لهوی و نظر به نامحرم و امثال این امور.

سرّ تحریم این گونه از امور در این هست که موادِّ حامل صورت انسانی ، از راه همین مجاری سه گانه تأمین می شود.

غذاها و شنیدنیها و دیدنیهای حرام ، در مغز و اعصاب و هورمونها و ساختار شیمیایی بدن تأثیر منفی و مخرّب می گذارند ؛ و این تأثیرات مانع از تدبیر درست روح نسبت به بدن می شود.

اهمیّت اینگونه از امور در حفظ ارتباط درست بین روح و بدن به قدری زیاد هست که در روایات اهل بیت(ع) حتّی برای برخی غذاها یا اصوات و مناظر نیز آثار روحی و معنوی خاصّی برشمرده اند.

برای مثال فرموده اند: عدس موجب رقّت قلب می شود یا انگور اندوه دل را می زداید ، خوردن مداوم گوشت به مدّت چهل روز ، موجب قساوت قلب هست و هلیم نشاط عبادت می آورد ، خوردن انار ، چهل روز شیطان را از انسان مومن دور می کند و ...

همچنین نظر به روی عالم یا والدین تاثیرات روحی دارد یا نظر به منظره حرام تاثیر سوء دارد و ...
بنا بر این ، طبق مبنای فیلسوفان حکمت متعالیه ، انسان مرکّب از دو جزء روح و جسم نیست بلکه یک وجود دارای مراتب هست که پایین ترین مرتبه وجود او بدن مادّی و مرتبه متوسّط او بدن مثالی و عالی ترین مرتبه وجودی او روح هست.

و بین مرتبه بالا و پایین رابطه تدبیری وجود دارد.

البته باید توجّه داشت که مراد فلاسفه از بدن مادّی ، بدن مرکّب از گوشت و پوست و هستخوان و امثال اونها نیست.

اینها مادّه بدن هستند نه خود بدن.

منظور از بدن مادّی انسان ، اون صورت و قالبی هست که گوشت و پوست و هستخوان و امثال اونها ، حامل این صورت و قالبند.

لذا عوض شدن موادّ بدن ، هیچ لطمه ای به وحدت بدن نمی زند.

برای تقریب به ذهن ذکر یک مثال مفید خواهد بود.

وقتی به میزی چوبی نظاره می کنیم ، با دو چیز مواجه می شویم ؛ مقداری چوب و میخ و چسب که مادّه میز را تشکیل می دهند و شکلی که این موادّ ، حامل اون هستند.

لذا می توان شکل میز را از این موادّ گرفت بدون اونکه خود موادّ از بین بروند.

اگر قطعات میز را از هم جدا کنیم میز از بین می رود ولی چوب و میخها و چسب بدون کم و کاست باقی می مانند.

بدن مادّی انسان نیز نسبت به موادّ تشکیل دهنده اون چنین حالتی دارد.

مراد از بدن مادّی ، اون صورت انسانی هست که گوشت و پوست و هستخوان و امثال اونها حامل اون هستند ؛ لذا در طول یک عمر ، بارها این موادّ در اثر هستهلاک سلولها عوض می شوند ولی بدن شخص تبدیل به بدنی دیگر نمی شود.

همینطور اگر تمام موادّ بدن یک شخص به یکباره با معجزه عوض شود باز بدن ، همان بدن خواهد بود.

لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ، در هنگام مرگ روح از جسم جدا نمی شود ؛ بلکه مرتبه پایین روح (صورت بدن ) از مادّه بدن جدا می شود و تمام وجود انسان وارد عالم برزخ می شود و هیچ چیزی از او در این عالم مادّه باقی نمی ماند.

اونچه از او باقی می ماند مادّه بدن اوست که مجازاً بدن شخص خوانده می شود ؛ امّا صورت بدن به اصل خود که بدن برزخی هست باز گشته با اون متّحد می شود.


چرا خدا اصولا وجودی ایجاد کرد ؟

اینو توی نقل قول قبلی توضییح دادم ! نشون میده شما اصلا به جواب ها دقت نمیکنی و فقط سوال میپرسی...

!!

قبل از ایجاد چکار می کرد؟- چرا خدا انسان را آفرید که جانشینش شود ؟

اگر از دانش
آموزی بپرسیم: برای چه درس می خوانی؟ می گوید: برای این که به دانشگاه راه یابم.


باز اگر پرسش کنیم: دانشگاه را برای چه می خواهی؟ می گوید: برای این که دکتر یا
مهندس شوم.

می گوییم: مدرک برای چه می خواهی؟ می گوید: برای این که فعالیت مثبتی
اجرا کنم و درآمد خوبی داشته باشم.

باز اگر بپرسیم: درآمد خوب را برای چه می
خواهی؟ می گوید: برای این که زندگی آبرومند و مرفهی داشته باشم.

سرانجام می پرسیم:
زندگی مرفه و آبرومند برای چه می خواهی؟ در این جا می بینیم، لحن سخن او عوض می شود
و می گوید: خوب برای این که زندگی مرفه و آبرومندی داشته باشم; یعنی همان جواب سابق
را تکرار می کند و این جواب نهایی او به شمار می رود.

دلیل اون هم این هست که او
همواره بر جواب پایانی خویش تأکید خواهد کرد.

در این جا هم وقتی فرموده می شود: هدف
از آفرینش چیست؟ می گوییم: برای تکامل انسان و دریافت رحمت خدا.

اگر پرسیده شود:
تکامل و قرب پروردگار برای چه منظوری هست؟ می گوییم: برای قرب به پروردگار! یعنی
این هدف نهایی هست و همه چیز را برای تکامل و قرب می خواهیم; امّا قرب و دریافتِ
رحمت، ذاتاً ارزشمند هست و ماورای اون خوبی دیگری نیست.


ت نه به معنی عدم شدن اون؛ لذا سپس قیامت نیز دوباره عالمی نو به پا می شود.

سپس اون عالم نیز عالمی دیگر و این سلسله تا بی نهایت ادامه خواهد یافت.

همچنین، قبل از این عالم نیز عالمی دیگر بوده هست؛ و قبل از اون نیز عالمی دیگر تا بی نهایت.

و همه این عوالم فقط در صورت با هم متفاوتند، بنابر این از دیدگاه اکثر فلاسفه و عرفای اسلامی، تک تک موجودات وقتی، آغاز وقتی دارند؛ همچنین عالم موجود ما آغاز وقتی دارد؛ ولی اصل عالم مادّه همواره بوده و خواهد بود.

این مطلب در روایات معصومین (ع) نیز مورد اشاره واقع شده هست.


« عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ ع یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِیّاً وَ الطَّیِّبِینَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِی آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِم‏.؛ ابو حمزه ثمالى فرموده هست از حضرت زین العابدین علیه السّلام شنیدم که می فرموند: خداوند محمّد و علی و فرزندان پاكش را قبل از آفرینش مخلوقات از نور عظمت خود آفرید و اونها را به صورت شبح برنامه داد.

سپس امام (ع) فرموند:آیا تو خیال می كنى خداوند جز شما چیزى نیافریده هست؟ به خدا سوگند ، خداوند هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفرید كه تو در آخرین عالم ، برنامه گرفته‏اى.

»[1] « عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:« أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ.» فَقَالَ یَا جَابِرُ تَأْوِیلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ أَسْكَنَ أَهْلَ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلَ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَیْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَیْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ وَ خَلَقَ لَهُمْ أَرْضاً غَیْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَیْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ وَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَخْلُقْ بَشَراً غَیْرَكُمْ بَلْ وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ أَنْتَ فِی آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِیِّین‏؛ جابر بن یزید گوید: از امام باقر (ع) در باره آیه «آیا ما از آفرینش نخست ناتوان شدیم؟ بلكه اونان در آفرینش جدیدی هستند.» پرسیدم، حضرت فرمود: اى جابر! تأویل آیه ، این هست كه خداوند متعال اونگاه كه این آفریدگان و این جهان را نابود ساخته و بهشتیان را در بهشت و دوزخیان را در دوزخ جاى دهد، جهان دیگرى غیر از این جهان را از نو پدید مى‏آورد، بدون نر و ماده ، تا او را پرستیده و یگانه دانند و برای اونان زمینى غیر از این زمین مى‏آفریند كه در اون هستبرنامه یافته و آسمان دیگرى كه بر اونان سایه افكند.

شاید تو بر این پنداری كه خداوند تنها این جهان را آفریده و به جز شما بشرى را نیافریده هست؟ آرى به خدا سوگند! به طور حتم خداوند متعال هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفریده كه تو در پایان این جهان‏ها و اون آدمیان هستى.

»[2]
تعبیر الف الف (هزار هزار) در ادبیان عرب، برای بیان کثرت هست نه اینکه منظور عدد مشخصی باشد.

کما اینکه در زبان فارسی نیز هزاران هزار به معنی خیلی خیلی زیاد به کار می رود.

پس روشن می شود که قبل از آفرینش ما، موجودات دیگری بوده اند.

و از سویی نیز قبل و بعد (وقتی) درباره موجودات وقتی معنا دارد.

و درباره خدا نمی توان اون را مطرح کرد.
برای مطالعه بیشتر به منابع زیر مراجعه فرمایید:
1.

مقالات فلسفى، شهید مطهرى ، ص86 ـ 90.
2.

اصول فلسفه و روش رئالیسم، علامه طباطبایى، با پاورقی شهید مطهرى ، جلد پنجم.
3.

جهان‏بینى در فلسفه ما (ترجمه قسمت اول از کتاب فلسفتنا) ، شهید سید محمد باقر صدر، ترجمه: سید محمد حسینى


[1].

‏بحار الأنوار ؛ ج‏ 25 ؛ ص25.
[2].

الخصال ؛ج‏2 ؛ص652.


در مورد قسمت دوم سوالتون :

آیه (30) از سوره بقره معروف به « آیه خلافت» هست و این گونه می درخشد که: )وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَة قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ).

از اونجا که واژه خلیفه کلیدی ترین واژه در آیه مذکور هست بنابراین ابتدا کمی پیرامون معنای این واژه در کتب لغت و غریب اللغة بحث می نمائیم تا معنای اصلی اون و بلکه صحیح ترین معنا را برای این واژه از کتب لغت و غریب اللغة هستخراج کنیم:
ابن فارس ذیل ریشه «خلف» گوید: «خلافت» از اون رو خلافت نامیده شده که شخص دوّم پس از شخص اوّل می اید و در جای او می نشیند.


ابن منظور ذیل واژه «خلف» گوید: ...

«خَلَفَهُ یخْلُفُهُ» یعنی جانشینش شد...

«خَلَفَ فلانٌ فلاناً» یعنی فلانی جانشین فلانی شد...

«اسْتَخْلَفَهُ» یعنی او را جانشین خود برنامه داد.

«الخلیفه» کسی هست که به جای شخص پیش از خودش می نشیند.

جمع کلمه «خلیفه»، « خلائف» هست...

«الخلافة» به معنای پادشاهی...

.
فراهیدی گوید: خلیفه کسی هست که به جای شخص پیش از خودش می نشیند و جای او را می گیرد.
زمخشری نیز برای معنای خلیفه تقریباً همان چیزی را آورده که دیگر لغویان آورده اند.
شرتونی معتقد هست: « خلافت» همان پادشاهی و نیابت از غیر هست...

«خلیفه» کسی هست که جانشین شخصی غیر از خودش گردد، چه اون شخص که در این جا از او نیابت شده غائب باشد، چه مرده باشد، چه ناتوان باشد و چه به خاطر بزرگداشت و تکریم او نائب، جانشینش شده باشد و از این جاست که خداوند بندگانش را روی زمین جانشین خود برنامه داده هست.
راغب اصفهانی نیز «خلافت» را به معنای نیابت و جانشینی گرفته.
طریحی می نگارد: «خلیفه» به معنای سلطان اعظم و پادشاه بسیار بزرگ مقام هست...

«خلیفه» کسی هست که به جای شخص رونده می نشنید و مکان او را پرمی کند .
نتیجه: از اونچه تا این جا بیان شد می توان دریافت که «خلیفه» یعنی کسی که جای شخص دیگر می نشیند؛ از سویی باتوجه به تعریف «سعید شرتونی» در «أقرب الموارد» می توان دو معنا را برای «خلافت» در نظر گرفت که عبارتند از:
الف) «مستخلف» پس از «مستخلف عنه» جانشین او شود و دیگر «مستخلف» قدرت و سلطنتی نداشته باشد که آیات: )فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنَی...

) و )فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلاه وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ) از این دست هست؛
ب) «مستخلف عنه» خلیفه را در مکان یا در عمل با خود قراردهد یا این که به او تفویض کند که جانشینش باشد.

پس در این جا حق سرپرستی و سلطنت برای «مستخلف عنه» بر خلیفه باقیست و اگر کوتاهی و کم روی از «خلیفه» سربزند یا کارایی «خلیفه» تمام شود پس «مستخلف عنه» می تواند «خلیفه» را عزل کند.

در بین این دو معنا قطعاً در آیه مورد بحث، معنای اوّل صادق نیست چرا که اگر جعل خلیفه به معنای مذکور در بخش الف باشد، این با مسأله توحید افعالی ناسازگار هست چرا که اگر ولایت بر هستی و آفرینش إصالتاً از اون خداوند سبحان باشد هیچ کس حتی به عنوان خلیفه نمی تواند در این ولایت با او شریک شود و شراکت او در این ولایت بالأصاله نیز باشد.

از اونجا که ولایت تکوینی و تشریعی إصالتاً از اون خداست و به صورت بالعرض و بالتبع و بالواسطه به خلیفه خداوند منتقل می شود پس لازمه این ولایت تکوینی و تشریعی، داشتن قدرتی زوال ناپذیر و لاینفکّ هست و اگر برنامه باشد این قدرت از خداوند سلب شود و به شخص جانشین خداوند منتقل شود نقص خداوند حاصل می شود که این یعنی خداوند ممکن الوجود هست و از دایره واجب الوجود بودن خارج می باشد.

پس امکان ندارد که خداوند به خلیفه اش قدرت خود را به گونه ای تفویض کند که قدرت از دست خودش بیرون برود.

خداوند پیوسته بر صفت «قادر» هستوار و پابرجاست و از این رو معنای اوّل، در این آیه صدق نمی کند ولی معنای دوّم را می توان بر این آیه و لفظ «خلیفه» که در اون بکاررفته بار نمود چرا که با وجود تفویض قدرت بازهم قدرت خداوند پابرجاست و هر اون می تواند خلیفه اش را از مقام خلافت عزل نماید.

هستاد مصباح یزدی سه مفهوم برای خلافت برمی شمارد که چکیده اش این هست: جانشینی گاه در امور حسی به کار می رود مثل )هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً)، گاه در امور اعتباری به کار می رود مثل )یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ) و گاه در امور حقیقی ماورای طبیعی به کار می رود مثل خلافت آدمعلیه السلام که در آیه 30 از سوره بقره مطرح شده هست.

در این جا مقصود، جانشینی از خداست و این جانشینی به طور مطلق جانشینی اعتباری نیست بلکه جانشینی تکوینی هست.


اهمیت بحث خلافت: آیه خلافت از آیات عمده در مباحث انسان شناسی هست و در بحث خلافت انسان در زمین مطالب جالبی را مطرح می نماید.

این آیه جایگاه انسان را در نظام آفرینش و ارزش و رتبه او را بیان می کند.

مفسّران و صاحبنظران ذیل این آیه به مطالب فراوانی اشاره کرده اند که از جمله اون می توان به چگونگی خلافت انسان در زمین، منشأ پیدایش انسان، جایگاه و فضیلت انسان نسبت به دیگر موجودات هستی و به عبارتی اشرف مخلوقات بودن انسان اشاره کرد.

در این آیه موضوع خلافت مطرح شده ولی درباره « مستخلف عنه» سکوت شده هست.

این مسأله باعث شده هست تا مفسّران و صاحبنظران در این موضوع با هم اختلاف نظر داشته باشند و دیدگاه های گوناگونی را در این باب بیان نمایند؛ این آیه به نوعی از آیات مشکل و متشابه قراون به شمار می رود.

از سوی محققان و مفسّران در این که مراد از خلافت در این آیه چیست و این که خلیفه چه کسی یا چه کسانی هست و یا این که إعلام خداوند به ملائکه درباره جعل خلیفه چه حکمت و اقتضایی داشته و این که چطور فرشتگان به فساد و خونریزی خلیفه پی بردند، مطالب گوناگونی مطرح شده هست.

برخی جریان نقل شده در این آیه و آیات سپس اون را یک داستان نمادین می دانند، هر چند برخی نیز اون را واقعی می دانند.

اونان که قائل به سمبولیک بودن این داستانند اشخاص و افرادی را که در این داستان و قضیه حضور دارند واقعی می دانند اما این رویداد را روی هم رفته غیر واقعی می پندارند چرا که می گویند این داستان در صدد بیان حقایق معنوی می باشد.

به عنوان نمونه شهید مطهری گوید: « قراون داستان آدم را به صورت به اصطلاح سمبولیک طرح کرده هست.

منظورم این نیست که آدم که در قراون آمده نام شخص نیست چون سمبول نوع انسان هست ابداً قطعاً « آدم اول» یک فرد و یک شخص هست و وجود عینی داشته هست.

منظورم این هست که قراون داستان آدم را از نظر سکونت در بهشت، اغوای شیطان، طمع، حسد، رانده شدن از بهشت، توبه و ...

به صورت سمبولیک طرح کرده هست.

نتیجه ای که قراون از این داستان می گیرد از نظر خلقت حیرت انگیز آدم نیست و در باب خداشناسی از این داستان هیچ گونه نتیجه گیری نمی کند بلکه قراون تنها از نظر مقام معنوی انسان و از نظر یک سلسله مسائل اخلاقی داستان آدم را طرح می کند.»


طنطاوی ذیل آیه )إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَة) می گوید: «خلیفه» در این جا آدمعلیه السلام هست، انبیای إلهی نیز این گونه اند چرا که اونها در اداره و هدایت بندگان به جهت دوری مراتب بندگان از فیض الهی خلفای خداوندند.

پس انبیاء واسطه ای هستند تا پیام إلهی را از خداوند حق دریافت دارند و اون را به بندگان برسانند همچنان که غضروف، غذای هستخوان را به او می رساند در حالی که گوشت از رساندن این غذا به هستخوان عاجز هست چرا که تعامل و ارتباط گوشت با هستخوان دور و بعید هست.

از این رو آدمعلیه السلام به عنوان یک نمونه از میان انبیای إلهی مورد مثال إلهی برنامه گرفته هست.


در مورد این سوال :

5-خدا نمی تواند بیافریند...یعنی افریده شدن در جهان بی معنی هست.ماده حاث نیست،قدیم هست

بار ها در نقل قول های قبلی توضییح دادم ! نیازی نمیبینم باز توضییح بدم ! چون شما فقط حرف خودت رو میزنی !



در مورد تکامل داروین که خیلی وقت پیچ و مهره اش باز شده !!برو به سایت وعده صادق اونجا به طور اختصاصی بهش پرداختند بخون ...


اینم در مورد سوال آخرتون :

ازليت ماده از دو منظر قابل بررسي هست:
يک.

از علمي:
از نظر علمي هيچ دليلي بر ازلي يا غير از ازلي بودن ماده وجود ندارد.

ممکن هست براي اثبات ازلي بودن ماده اولينبه مدل نوساني جهان هستناد شود، هم چنانکه براي اثبات ازلي نبودن اون به نظريه مهبانگ هستناد شده هست؛ ليکن چنين هستدلالي با دو اشکال روبرو هست:
1.

اون گاه که يک نظريه از نظر علمي قابل هستناد هست که بر همه نظريه هاي رقيب فراز آمده و اونها را ابطال کند.

در حالي که حتي اگر هيچ دليلي بر تفوق نظريه مهبانگ در کار نباشد، حداقل بر پايه اطلاعات علمي موجود دليل قانع نماينده اي بر تقدم يکي بر ديگري وجود ندارد.

بنابراين، هستناد به چنين نظريه اي قانع فاقد اعتبار علمي هست؛ از همين رو مايکل پترسون، هاسکر، رايشنباخ، و بازينچر براونند که: نمي توان به درستي معلوم کرد کدامين مدل درست هست و در اين باره، بايد در انتظار پيشرفتهاي بيشتر در عرصه فيزيک نجومي باشيم.(پترسون، مايکل و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ص145)
2.

مدل نوساني جهان لزوما ازليت ماده را نتيجه نمي دهد،‌ بلکه هم با نظريه حدوث و محدوديت وقتي اون در گذشته سازگار هست و هم با نظريه ازليت ماده.

تفاوت اين مدل با نظريه مهبانگ در اون هست که دومي فقط با حدوث ماده سازگار هست و بر فرض صحت، بر حدوث ماده گواهي مي دهد، اما مدل نوساني از اين جهت خنثي هست و دليل بر هيچ يک از دو انگاره رايشانارو(حدوث و ازليت ماده) نتواند بود.
دو.

از منظر فلسفي
از نظر فلسفي وقت تابع ماده و حرکت اون به عبارت ديگر بعدي از ابعاد ماده هست بنابراين ماده از اين جهت که موجودي متحرک هست و حرکت چيزي جز حدوث هاي پيايي هست،‌حادث اون هست؛ از اين جهت که وقت پيش از ماده معني ندارد و به عبارت ديگر ماده مسبوق به عدم وقتي نيست، داراي ازليت وقتي(نه ازليت ذاتي) هست.

ازليت وقتي ماده به تنهايي مستلزم غنا و بي نيازي از علت نيست.

اگر ملاک حاجت به علت حدوث وقتي بود چنين گمانه اي به جا مي نمود، در حالي که که در بحث از ملاک حاجت به علت خلاف اين مسأله ثابت شده هست.

بسياري از فلاسفه و حکماي الاهي نيز ماده را قديم وقتي و در عين حال مخلوق باري تعالي دانسته و مسبوقيت اون به عدم وقتي را به منزله منع فيض ازلي دانسته اند.

افزون بر اون بر پايه ديدگاه ملاصدرا، وقت از توابع ماده و منتزع از حرکت و سيلان اون هست و در اين صورت وجود وقت پيش از ماده بي معني هست.

بنابراين اونچه نگرش ماترياليستي بايد به اثبات رساند وجوب ذاتي ماده هست.

ولي ازليت و مسبوق به عدم نبودن ملاک بي نيازي نيست.





ممنون میشم دفعه بعد همین سوال ها رو دوباره ازم نپرسید ...

و بازم حرف های قبلی خودتون رو بگید ...
سوال هایی رو که جواب ندادم توی نقل قول قبلی توضییح دادم

حق نگهدارت...


29:


سلام

خلاصه مطلب این هست که خدایی که این ها می گن حتی اگر اثبات بشه مورد قبول ما نیست

این ها فکر می کنن خدا موجودی هست که یک ضربه زده و اتفاقات عالم مثل بازی دومینو پشت سر هم رخ می ده!


در حالی که ما خدا رو در هر حرکت و هر اتفاق می بینیم!
این طور نیست که خدا یک آدم و حوایی با گل بازی درست کرد و بعد تولد انسان ها بی ارتباط به خداست و ...


مشکل این ها در اصل این جاست که خدا رو هم دقیقا مثل یک عامل مادی می دونن و برای همین نمی تونن درست پیداش کنن.

خدا همه جا حضور داره همه چیز با خواست خداست و لحظه ای عالم از اون جدا نیست.

برای یافتن این خدا لازم نیست چند هزار سال قبل بریم کما اینکه این خدا رو با چشم سر هم نمیشه دید.

بلکه باید با عقل دید.

باید با نشانه ها فهمید.


30:

مشکل کجاست؟
بفرما
به توفیق خداوندم خدای خوبی ها بحث میکنم

31:

چیزی در مورد صفات فعل و ذات شنیده ای؟
خالقیت خداوند ازلی هست اشتباه به عرضتان رسیده

32:

با سلام.ما نمی گوییم علم یعنی کشک و خدا با وران و...

یعنی...!
همین داروینی که شما میگویید و ما در رشته تجربی در دبیرستان کلی از نظریه های ایشان را خوانده ایم یکی از نظریه ها شان تکامل تدریجی هست که اسلام می تواند به راحتی و به وسیله عقل اون را رد کند
داروین در همین نظریه اش میگوید که ابتدا در عالم یه پروتئین به نام rnaبوده که بعد تحت تحول برنامه میگیرد و به DNA تبدیل میشود و بعد با تکامل اون موجودات بوجود می آیند و مثلا اول آبزیان بعد خزندگان بعد پستانداران و ...

همین طور.

خب این پروتئین را از کجا بوجود آمده؟آیاخودش بوجود آمده؟آیا اون هم از چیز دیگری و اون چیز م از چیز دیگری؟این که همین طور به خالق های قبلی و قبلی میرسیسم؟!!!!تسلسل محال هست نه؟هرچه عقب برویم باز در آخر به یک خالق باید برسیم
در صورتی که در اسلام می فرماید خدا از همان اول انسان را آفرید نه یه مولکول یا پروتئین
آیا این نظریه داروین کمی موهومی نیست؟وقتی از چیزی سند نداریم که نباید خیال بافی کنیم از چه چیزی به وجود آمده
آیا شما باورتان میشود که ما انسان ها با این همه پیچیدگی و عقل از تکامل میمونها به وجود آمده ایم؟
آیا فکر نمیکنید این نظریه داروین خلاف عقل هست؟چطو میشه که یه خزنده پا پیدا کند و یا یه موجود چهار پا به یه موجود دو پا تبدیل شود و عقل وپیشرفتهای پیدا کند؟
اگر ما از تکامل میمونها بوجود آمده ایم نباید دیگر میمونی باشد باید همه اونها تبدیل به انسان شده باشندنه؟
مشکل ما این هست که درسهایی که ما از ریشه می خوانیم بر پايه عقاید ضد دین غربی هاست .خیلی از این نظریه ها درست هست اما متاسفانه غربال نشده وارد دروس مدارس ما میشوند.

و باعث میشوند در بزرگسالی با مشکلات بسیاری روبرو شویم

33:

سلام
اگر عقل هر کسی برای خودش کافی بود الان دنیا باید گلستان می شد
و هیچ کس مشکلی نداشت.

آیا خدا ( با فرض وجود) عقل ما را کامل ایجاد کرده؟

عقل انسانی کامله نتیجه اش همجنس گرایی و کشت و کشتار و اعتیاد و ...

غیره هست.

اما این که دین در قالب کتابها آیا توانسته انسان را از این فلاکت نجات بده؟ بحثی دگر هست.

و ما می گوییم نه.


34:


35:

برادر متاسفانه شما از فرگشت فقط اسامی رو حفظ کردید و البته خب تقصیری هم ندارید سیستم آموزشی ایران کسی رو باسواد نمیکنه مگراینکه خودش دنبالش بره:))

علم جزئی از باورها و عقاید نیست،علم توسط هرکسی و با هر عقیده ای قابل آزمایش و تائید شدنه،اصلا خاصیت علم قابل تکرار بودن و آزمایش پذیر بودنشه،مثل مسائل ماورایی مثل جن و پری یا مورچه سخنگو!و...

نیست که برای باور کردنش نیاز به دین و ایمان باشه.

اگر خیلی به این علم غربی ها شک دارید میتونید برای تست یکی از مواردش وسط یک بزرگراه وایسید و اینطور متوجه میشید که با چه دقتی نیروی وارد به شما و پروازتون!:)) قابل مقایسه هست.

هستدلالی هم که برای رد فرگشت هستفاده کردید فوق العاده ابتدایی هست، فرگشت اصلا در مورد خدای آفریننده نظری نمیده(اصولا حوزه کاری علم ماورا نیست)بنابراین خدای آفریننده تضادی با فرگشت نداره که به تسلسل مربوطش میکنید.

خود فکت فرگشت هم چیزی اثبات شده در حد گرانش زمین و گردش زمین به دور خورشیده سر مکانیسم های فرگشت اختلافه.
برای بیشتر شدن اطلاعاتتون به این تاپیک مراجعه کنید:
http://forum.hammihan.com/thread64366.html

36:

اولا مقصود من کسانی هستند که بجای دلیل منطقی رد حرفهای علمی صحبت های اخوندها که طی 1400 سال حسابی خودشان را سرگرم کرده اند و برای هر خرافه ای دلایل ظاهرا منطقی آورده اند هست!
دوما داروین توضیح داده که همون سلول چطور بوجود آمده (ميليون ها سال پيش زمين فاقد هر گونه حيات بود.

بسياري از زيست شناسان اعتقاد دارند حيات اولينبار در اقيانوسها تشکيل شده هست.

براي توجيه اين مطلب نظريه الگايشان سوپ بنيادين ارایه شده هست.

بر پايه اين نظريه به يک باره در اقيانوسهاي زمين مقدار زيادي مواد آلي پدید آمدهان.

به عنوان مثال آمونياک ( NH3 ) متان ( CH4) و گازهاي نيتروژن, هيدروژن و بخار آب که اين گازها و مواد با هم در واکنش هاي شيميايي ساده شرکت ميکرده اند و مواد پيچيده تري به وجود مي آورده اند.

این واکنش های ساده شیمییای به کمک انرژي رعد وبرق و يا اشعه ي کيهاني انجام می شده هست زيرا زمين در اون وقت لايه ي محافظ اوزون را نداشت و همه ي اشعه هاي فرابنفش و کيهاني مستقيما به سطح زمين ميرسيد.

موادی مانند سيانيد ها و آلدئيدها تشکیل شدند.

این مواد که در مراحل بعد اين واکنش ها منجر به توليد اسيد هاي آمينه ايزومر ( هم خانواده از نظر شيميايي) ميشدند واين اسيد هاي امينه زمينه را براي ساخته شدن پروتئين ها فراهم مي کردند.

برای آزمایش درستی الگوی سوپ بنیادین دانشمندی به نام هستانلي ميلر در نيمه ي قرن بيستم این الگو را آزمايش نمود.

او براي اين منظور محيطي بسته به وجود آورد و از مواد اوليه اي مانند گازهاي هيدروژن نيتروژن آمونياک متان و بخار اب هستفاده کرد.

ايشان براي شبيه سازي رعد و برق از جرقه اکتريکي هستفاده کرد و پس از چند روز ترکيبات متعددي را در اين دستگاه پيدا کرد که مشتمل بر اسيد هاي آمينه ساده مانند گليسين و...

بودند.

هستانی میلر نتیجه گرفت که الگايشان سوپ بنيادين مي تواند چگونگي تشکيل حيات را در زمين توضيح بدهد.

اما ایراداتی بر اين نظريه وارد هست که منجر به اصلاح اون و تغيير نام اون به مدل حباب شد.
در این مدل فرموده می شود که مواد تشکیل شده (اسیدهای آمینه) با هم واکنش کرده و پروتئین ها را به وجود آورده اند اما در اون وقت زمین فاقد لایه ی محافظتی اوزون بود و بنابراین اشعه ی ماورای بنفش می توانست همه ی مواد تولید شده و همچنین همه ی متان و آمونیاک موجود در جو را نابود کند.
نظریه ی حباب برای توجیه حیات
مواد آلی به وجود آمده در حبابهای زیر دریا که حاصل فوران های آتش فشانی بود محبوس می شدند.

سپس جریان آب این حبابها را به سطح اب می آورد و این حبابها ضمن ترکیدن و آزاد شدن از رعد وبرق انرژی کافی برای سایر واکنش ها می گرفتند.

این مواد پر انرژی با هم دیگر ترکیب شده و به زیر آب دریا می رفتند.

به این ترتیب می توان فرمود که سپس پیدایش آمینو اسید ها حیات به واقع تشکیل شد.) اینو خونده بودین نه؟
اسلام چطور میتونه تکامل رو رد کنه؟ میشه توضیح بدین؟
کسی نمیگه انسان از میمون بوجود اومده بلکه اجدادشان یکی بوده اند مثل شیر و گربه
چرا میمون به انسان تبدیل نمیشه؟ اولا برنامه نیست تبدیل بشه اون هم تکامل پیدا میکنه دوما مگه تکامل طی چند روز یا چند سال اتفاق افتاده؟
نظریاتی که طبق علم هست قابل پذیرشه نه طبق دین یا ضد دین مگه ما از مسیحیت دفاع کردیم؟

37:

البته داروین فرایند فرگشت رو کشف کرد و کشف کردن حلقه های اولیه و آفاز حیات کار متاخرین بوده.


38:

به نظر من چون عقل با فرآيند تكامل تدريجي روبرو هست نمتوان به تنهايي از عقل به عنوان راهنمايي هستفاده كرد زيرا ماهر لحضه با پيشرفت بيشتري روبرو هستم اما در باره دين نيزبا همين مقوله طرفيم كه پيشرفت رنگ دين را در زندگي امروز براي ما كم رنگ كرده مارا به طرف مكت جديدي سوق ميدهد

39:

ممنون از تصحیحتون

40:

اخرش چی شد؟
حالا داروین نظریه اش را اثبات کرد یا فقط یه نظری داد و رفت
اگر ماده اصالت دارد یا ازلی هست همین طور واجب الوجود هم که ازلی هست
این که خداوند بعضی از صفاتش حادث باشد چه اشکالی ایجاد میکند مثلا اگر از اول خالق نبود بعد خالق شد و این یک تغییر هست چرا هر تغییری نقص محسوب بشود.

ملاک نقص بودن تغییر چیست
ایا هر چیزی را که نتوانیم ثابت کنیم باید رد کنیم یا تا وقتی که عکس ان را اثبات نکردیم ان را رد نکنیم؟
چه کسی فرموده هست مکر فقط کار افراد ضعیف هست؟

41:

من چند وقت پیش یه برنامه از بی بی سی دیدم یه متخصص ژنتیک میفرمود نسل همه انسان های امروز به یک زن و مردی در قاره آفریقا بر میگرده .

سوال من اینه آیا میشه ثابت کرد این زن و مرد تکامل یافته یه موجود دیگه ای هستن ؟
سوال بعدیم اینه اگه بگیم این زن و مرد فرزندان یک خانواده بودن پس نتیجه لقاح باید انسان های عقب افتاده ای باشه که شانس بقا کمی داشتن پس این فرزندان باید از یک زن و مردی باشن که خزانه ژنتیکی مشابهی ندارن مثلا دو موجود آفریده شده با تفاوت های ژنتیکی .


من اصلا با تکامل مشکلی ندارم ممکنه در مورد همه موجودات صدق بکنه اما در مورد انسان درست نیست انسان های امروزی آفریده شده بدست پروردگار هستن که با فرستاده شدن آدم و حوا به زمین تولید نسل کردن .
سوال سومم اینه که عمر انسان محدوده اما چقدر شانس این وجود داره هم وقت در دو گروه از شانپانزه ها فرزندانی زاییده بشه که یکی مرد و در خانواده دیگه یکی زن باشه ؟ کسی تا حالا این احتمال رو حساب کرده ؟ چرا این شانس در جاهای دیگه زمین نبوده ؟

42:

درود.

یکی از صفات خداوند "لایتغیر" هست.

به همین دلیل خداوند تغییر ناپذیر هست.
ولی از طرفی هم خداوند بسیط و غیرمادی و غیرجسمانی هست و تغییر هم از صفات اشیاء و مواد هست.

به همین خاطر تغییر در ذات خداوند راه نداره.


43:

با سلام
بنده تمام این مطالبی که در مورد نظریه های داروین بود را در سال چهارم و سوم دبیرستان خوانده ام و اون موقع فکر نمیکردم که درسته یا اشتباه اما وقتی هستاد دانشگاهمان از یه منظر دیگه به این نظریه ها نگاه کرد،نگاه من هم عوض شد.
به شما توصیه میکنم از منظر دین به نظریه داروین نگاه کنید:دین میگه(یعنی همون خدا(در قراون) خدا از همون اول انسان(آدم و هوا )را به وجود آورد و در زمین برنامه داد.

(شاید این نظریه تکامل (جسمی:خزنده به حیوان چهار پا) درست باشه اما دین من اجازه نمیده قبول کنم تکامل جسمی نه عقلی انسان مثلا حیوان چهار پا به انسان دو پا
اما داروین با نظریه اش میخواد بگه اینها کار خدا نیست چند ماده با هم ترکیب شده اند و سپس سالها تکامل انسان به وجود آمده .


این کار من فکر نکنم درست باشه چون اعتقاد دارم آدم و هوا را به شکل کامل خدا در زمین برنامه داده و خالق اونها خداست ولی اگر بخواهیم نظریه داروین را بگوییم ضد دین هست میتوانیم چنین اشکالی به اون بگیریم که:خب این گازهای نیتروژن و...

از کجا به وجود آمده اند؟بالاخره به یه خالقی باید رسیدنه؟اما داروین به نظریه اش سعی کرده خالقیت خدا را جدا بداند و بگوید اینها خودشان با هم ترکیب شده اند و یا شاید هم بانظریه اش یه خدای ساعت ساز در ذهن ها به وجود بیاد
شما را نمی دانم ولی من در دوران دبیرستان درستی این نظریه ها را نمی دانستم و حفظشان میکردم فقط برای نمره آوردن اما اگر الان داروین در روبروی من برنامه داشت آز او می پرسیدم با چه سند و مدرکی این نظریه اش را فرموده؟آیا فقط یک نظریه هست؟آیا به یقین می دانسته که چنین اتفاقی افتاده که انسان بوجود آمده؟

اما در مورد نظریه تکامل :ما شیعیان یا بهتر بگم ما مسلمانها منکر تکامل انسان نیستیم اما می گوییم معلوم نیست تکاملی که غربی ها در مورد اون نظر داده باشد درست باشد
والله ایجاد من دابۀ من ماءٍفمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اَربعیایجاد الله ما یشاء انّ الله علی کلِِِّ شیءٍ قدیر
(خدا هر جنبنده ای را از آب آفرید برخی از اونان بر شکم می خزند و برخی روی دو پاه راه می روند و برخی روی چهار پا و خدا بر هر چیز توانا هست.)
اول اثبات میکنیم که این آیه ربطی به تایید فرضیه تکامل ندارد:برخی از طرفداران فرضیه تکامل سعی کرده اند این آیه را در تایید این فرضیه به کار گیرند و در جواب اونها باید فرمود :اولا:معلوم نیست این ترتیب وقتی درست باشد که اول یعنی اول خزنده بعد دو پا بعد چهار پا
ثانیا تبدیل حیوان دو پا به چهار پا بنا بر فرضیه تکامل غیر قابل قبول هست
و ثالثا دلیلی نداریم که انسان مشمول (ومنهم یمشی علی رجلین نباشد) پس تکامل بی معنا هست و انسان از ابتدا بر روی دو پا راه می رفته هست.
رابعا در مورد حیوانات دلیل نفی تکامل را نداریم اما در مورد انسان دلیل نفی داریم
خامسا در مورد حیوانات نیز نمی توان این فرضیه را به قراون نسبت داد
پس خواهشمندم این فرضیه را به قراون نسبت ندهیم و تفسیر به رای نکنیم

در مورد حیوانات شاید تکامل (جسمی نه عقلی و معنوی) درست باشد اما در مورد انسان نمی توان با عقل قبول کرد که حیوان چهار پا به انسان دو پا تبدیل میشود و اگر مخالف این نظر بنده هستید لطفا دلیل بیاورید که شما چطور قبوا کرده اید که حیوان چهار پا به انسان دو پا تبدیل میشود؟

44:

با سلام .

باز هم این رو متذکر میشم که اسلام و یا بهتر بگم قراون نظریه تکمل را همه اش را رد نمی کند و اما تاییدش هم نمیکند

45:

در تایید این نظر باید بگم تغییر یعنی کامل شدن یعنی اینکه قبلا یه نقصی بوده بعد تغییر کرده و این تغییر در خداوند راه ندارد

46:

به نظر من دین عقیده نیست! چون من دین را با عقل قبول کرده ام ؛خالقیت خدا را با عقل قبول کرده ام تشیع دینی نیست که بگه اول بیا همین جوری خدا رو قبول کن بعد عقل و علمتو مون جوری که خدا فرموده پیش ببر.نه نه ....

درسته اطلاعات من کمه اما به اندازه همون اطلاعات کم می دونم که وقتی که یه مسلمان در مورد نظریه تکامل صحبت میکنه خالقیت خدار را در نظریاتش از بین نمی بره و وقتی که یک غیر مسلمان در مورد نظریه تکامل صحبت می کنه مسلماً خالقیت رو از بین می بره.


47:

دوست عزیز شما اول باید متوجه تفاوت خدای آفریننده و خدای قادر مطلق باشید،برای اثبات هرکدوم باید روش متفاوتی داشت.
خدیا قادرمطلق خدای ادیان ابراهیمی هست ولی خدای آفریننده خیلی صفات کمتری داره و با فرگشت رد نمیشه.


48:

خیر.

مفهوم تغییر در ذهن انسان مترادف با کامل شدن یا حتی بهتر شدم هم نیست.

برای نمونه تغییر آب و هوا، تغییر فصل، تغییر رنگ و در خصوص موضوع فرگشت، تغییر ژنتیکی هیچکدام لزومن به با هدف بهتر شدن یا کامل شدن نیستند.

بر این پایه تغییر در خداوند لزومن به معنی بهتر شدن یا کامل تر شدن او نیست.


49:

با وجودش که هیچ ،حتی بدون وجود عقل هم باز انسان نیازی به دین نخواهد داشت .

50:

انسان بدون دین ، به مانند ماهی بدون دوچرخه هست :دی

51:

بله با دین عقل کامل میشود نه با عقل دین

52:

سلام درسته..
ایمان واقعی به خداوندنقش مهمی درپیشرفت فرهنگی وفکری بشریت داشته هست .


53:

به نظر من
عقل خود چراغیست رهنما
و دین نیز مجموعه ای از رهنمودهای رهنما

می توان عقل را بینیاز از دین دانست
چطور ؟ با افزون سازی گستره ی عقل {علم ، فهم و فرهنگ...} ، عقل به دستاورد های دین دست خواهد یافت.

دین و عقل یک اشتراک دارند ان در به اختیار ادمی گذاشتن دانسته هایشان ست.
که این دانسته های دین و عقل یک تفاوت دارند در دین نیاز به ایمانست{ چرا که دین کمتر به اثبات پرداخته و نتیجه نهایی را در اختیار می گذارد}ولیکن عقل گام به گام با دانسته هایش پیش امده وبرای هر یکشان اثباتی دارد.

وشاید علم بتواند با اثبات ایمان بیافریند
پس عقل بینیاز از دینست {و نه هر عقلی}

54:

عقل و دین با هم منجر به کمال میشود

55:

اگر به این موضوع از بیرون بنگری میبینی هردو سوالات بی جواب فراوانی را ایجاد مینمايند.تمام بحث جدله تا به امروز برای این به وجود آمدن که هیچکدام نه دین ونه عقل فادر به یافتن جواب تمام اون سوالها نبود و هرگاه سوالی بی جواب بماند هر انسانی را به تردید می اتدازد که این دو طرف بحث کدام حقیقت هست.

شاید هم خداوند خواسته با مجهول ماندن بسیاری از اسرار جهان هستی این آزادی را به بشر بدهد تا خود در پی یافتن جواب حرکت کند.از نظر من هم عقل وهم نفس هردو تا وقتی ارزش بحث دارند که انسان وجود داشاه باشد.

وجهان بینی هر انسان فقط از اون خودش هست و هرگز کسی قادر نخواهد بود تمام ابعاد نظری وعملی یک انسان را ادراک و بازپخش نماید.شاید من برای رسیدن به هدف ناچار به پذیرش نظر دیگران باشم اما کسی نمی تواند اثبات کند که من اون نظر را باور کرده ام

56:

رابطه عقل و دین آیا عقل در قلمرو دین جایی دارد؟ جایگاه و نقش اون در قلمرو دین چیست؟ آیا نقش عقل صرفاً در مقام تعلیم و فهم گزاره های دینی هست، یا عقل در مقام تبیین و تعلیل نیز نقش دارد؟ این مسائل و مسائل دیگری كه از دیرباز مورد توجه فیلسوفان و الهی دانان بوده هست، از اهم مسائل فلسفه دین معاصر به شمار می رود.

دیرینه پای بودن این مسائل، اون را از محور توجه برنامه گرفتن نینداخته هست و جواب های داده شده به اون نیز هرآینه مورد بازنگری و تأمل دوباره برنامه گرفته و می گیرند.

هر نسل از نو این مسأله را مورد كاوش برنامه می دهد و جواب های ویژه خود را به اون می یابد، زیرا ایمان از حیاتی ترین مسائل بشری هست كه با همه وجود انسان سر و كار دارد و كل هستی او را تحت الشعاع خود برنامه می دهد.عقل نیز لوازم سنجش و ارزیابی انسان هست.

بنابراین هر نسل حق دارد جواب مسأله را خود بیابد و در این باره از آرای پیشینیان خود نیز بهره می جوید و درباره مسأله عقل و ایمان و ابعاد اون روشن تر می اندیشد.

مسأله رابطه عقل و ایمان، ریشه بسیاری از مباحثی هست كه در طول تاریخ در جهان اسلام و مسیحیت و سایر ادیان، پدید آمده هست.

مباحثی از قبیل «عقل و وحی»، «ظاهر گرایی و تأویل گرایی»، «علم و دین»، هر كدام شاخه ای از شاخه های این مسأله اند.

تعریف دین پیش از بررسی نظریه هایی كه در این زمینه عرضه شده، باید معلوم كرد كه مراد از «دین» و «عقل» چیست.

مراد از «دین»، مجموعه معارف (نظری و عملی) قدسی هست؛ یعنی مجموعه گزاره های ناظر به واقع و ناظر به عمل، كه حول محور قدسی شكل گرفته اند، در اینجا باید این قید را نیز اضافه كنیم كه مراد، مجموعه معارف دست اول هست كه معمولاً در متون مقدس گرد آمده اند، تا اینكه تفاسیر مختلف از این معارف را از تعریف دین خارج كنیم.

اگر همین تعریف را بر اسلام تطبیق كنیم.

دین اسلام عبارت می شود از: «مجموعه معارفی كه در نسبت با خداوند تدوین یافته و در متن مقدس قراون و سنت گرد آمده اند».

تعریف ایمان در تعریف ایمان، قرن ها میان متكلمان، فیلسوفان و الهی دانان مسلمان و مسیحی و پیروان دیگر ادیان اختلاف نظرهای جدی وجود داشته و دارد.

بیشترین اختلاف ها بر سر داخل كردن سه موضوع در تعریف ایمان هست: اول علم، دوم اراده و سوم عمل.

بسیاری از فیلسوفان و متكلمان شیعه ایمان را همان علم، علم جزمی و یقینی، می دانند.

برخی از شیعیان و نیز اغلب اشاعره و مرجئه ایمان را عملی ارادی، یعنی تصدیق می دانند و حتی برخی از مرجئه ابرنامه زبانی را كافی می دانند.

خوارج عمل را جزء ایمان می دانند و فاسق را خارج از حوزه ایمان می شمارند.

اما به نظر می رسد ایمان چیزی بیش از علم هست و عمل خارجی در اون دخالتی ندارد.

ایمان تصدیق قلبی هست كه به اراده و اختیار انسان و در پی علم یا باور تحقق می یابد و عمل خارجی از لوازم ایمان هست و نه جزء ماهیت اون.

ابرنامه به زبان نیز جزء ماهیت ایمان نیست، بلكه اون نیز مانند سایر عمل های خارجی از لوازم ایمان هست.

نكته با اهمیتی كه ممكن هست پذیرش اون برای آشنایان با فلسفه و حكمت اسلامی اندكی سنگین باشد، فراتر بودن ایمان از علم و اختیاری بودن اون هست.

برای اینكه این مسئله روشن گردد توجه به شواهد زیر راه گشاست: امر به ایمان و نهی از كفر: اگر ایمان خارج از حوزه اختیار انسان بود، درخواست اون از سوی خداوند با حكمت او تنافی داشت.

در آیات زیادی از قراون كریم امر به ایمان و نهی از كفر به چشم می خورد(بقره: 41، 91، 186؛ نساء: 136 و 171؛ آل عمران: 179؛ مائده: 111).

57:

نه نیازی نیس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!

58:

عقل وسیله تشخیص هست اماخودنیازمند معیار هست اول باید معیاری تحت عنوان دین مشخص کند حق چیست وباطل کدام هست انگاه عقل باتوجه به معیارتشخیص میدهد.دین درزندگی میتواند بصورت وجدان خودرا نشان دهد که این وجدان باتوجه به اموزه هاخود رابیدارنگه داشته وبه موقع عکس العمل مینمایددین گریزی کلاه شرعی ازخطوات شیطانی هست دین ملاک دارد پرسش راجع مسایل دین جهت اطلاعات خوب هست اما جهت فرار از بن بستهای معنوی خطوه هست دین گاهی محدود میکند چون ذلک خیر لکم هست مثل بدحجابی که راحتی هست اما نهایتا خیرلکم نیست عوارضی دارد که مرورا نشان میدهد دین چون نهایت رامیداند همان اول منع میکند عقل باید به کمک اید تا انسانیت شکل گیرد انگاه بحث اختیار مطرح وسپس بهشت وجهنم رخ مینمایدبعضی افراد باتوجه به اخلاقیات خارجیان به فکر تعویض دین میافتند باید به انها فرمود دین انان مقدس هست اماانهانیز انرا اجرا نمینمايند چون دین انها هم محدودیات وسختی هایی دارد وطی سالها باتحریفات انرا به امیال خودنزدیک نموده اند


76 out of 100 based on 86 user ratings 1336 reviews

@