فلسفه خسروانی (!)


فلسفه خسروانی (!)



فلسفه خسروانی (!)
فلسفه خسروانى يا پهلوى كه ايرانيان مسلمان آن را «فهلوى» ظبط كردند، فلسفه ثنويت است. اما كدام فلسفه است كه كاملاً از ثنويت فارغ است و نيازى به آن ندارد. ما نام افراد معدودى از فلاسفه فهلوى را شنيده‏ ايم از قبيل جاماسب، فرشادشور و بزرگمهر كه اثرى از آنها براى ما نماده است. مى‏توان گفت در ميان آثارى كه دردست هستند آنچه در اين موضوع ناب تر از همه است «حكمت الاشرق» شهاب ‏الدين سهروردى و رساله‏ هاى جانبى آن است. اگر ثنويت فهلوى همان است كه اين نابغه مرموز فهميده است هم جنبه طبيعى آن قابل درك است و هم جنبه ماور الطبيعه آن. و در حقيقت حكمت اشراق او همان است كه در فروع به افلاطون و در اصل به شخص زردشت منتسب مى‏دارد. از بيانات او برمى‏آيد كه احتمالاً به متونى از فهلويان دست يافته بوده و از محافظه‏ كارى‏ هاى بى ثمرش معلوم مى ‏شود كه از افشاى آنها پرهيز كرده. او مانند افلاطون و بالاتر از او معتقد است كه حاكمان بايد حكيمان باشند و فيلسوف جانشين خدا در زمين است و هرگز زمين از وجود جانشين خدا خالى نخواهد بود.

ما سهروردى را يك فرد شيعى نمى ‏شناسيم اما فلسفه او علاوه بر اصول فهلويات از فلسفه تشيع نيز شديداً متأثر بوده است و ظاهراً همين دوگرايش اساسى است كه وى را در 36 سالگى در نظر صلاح‏ الدين مستحق اعدام كرد. صلاح الدين ايوبى هنوز از حمام خونى كه در مصر از فاطميان و شيعيان به راه انداخته بود سر و صورت را نشسته بود كه آوازه «حكومت حق حكيمان است» برايش قابل تحمل باشد.

همانطورى كه اصول فلسفه سهروردى تركيبى از اصول افلاطون، فهلويون و شيعه بود، اصول فلسفه نيچه تركيبى از ايونى ‏ها، فهلويون، افلاطون و اصول فزيك و زيست‏ شناسى بود. سهروردى مانند افلاطون علت استحقاق حكومت حاكمان را فلسفه مى‏ داند، ولى نيچه فلسفه را از شرايط لازم سوپرمن مى‏داند.


ثنويت در تعبير «نور و ظلمت» زمانى اساس انديشه محافظه كاران در قالب «تصوف» در سر تاسر ايران رواج يافت و از آنجا به ساير ممالك اسلامى سيل آسا حركت كرد به حدى كه زبان فارسى در همه كشورهاى اسلامى زبان تصوف گرديد. كه صدرالدين قونوى صوفى، در مصر به زبان فارسى تدريس مى‏كرده است. اما سهروردى در زير چتر تصوف به شكل متعارف آن برنامه نگرفت. با دستى در فهلوى شرقى و دستى در افلاطون غربى به معرفى فلسفه‏اى مشخص پرداخت و همين اقدام در شراط آن روزى كافى بود كه محافظه كارى‏ هاى فيلسوفانه‏ اش بى ثمر گردد. بينش او مانند نيچه اصل حكومت را از نفوذ دمكراسى، كنار مى ‏كرد ليكن او در صدد تحكيم اخلاق و مساوات بود. حكمت او مانند خودش جوانمرگ نگشت پس از او در بستر تصوف فعاليت پر دامنه ‏اى داشت. جلال‏الدين رومى را بايد پيرو اصولى كه از دو شخصيت مرموز يكى شيعى و ديگرى سنى گرفته بود، دانست: اول سهروردى دوم محى الدين ابن عربى.

عزيز الدين نسفى در ظاهر يك صوفى و در باطن تبيين كننده راه او بود كه بيشتر به جنبه الهامى آن مى ‏پرداخت. حكمت اشراق مناطق سنى نشين امپراطورى اسلامى را در لباس تصوف فتح كرد اما در مناطق شيعى نشين روى خوشى نديد. باتوسعه تشيع در ايران عرصه هم بر حكمت اشراق و هم بر تصوف تنگ گرديد. زيرا شيعيان در يافته بودند كه رهوار عشق و الهام در چهار چوبه هيچ منطقى محصور نمى‏ گردد. بر خون سهروردى نه سنى‏ اى گريست و نه شيعه‏ اى.

تشيع فلسفى‏ ترين شعبه اسلام است كه از مايه آسمانى و الهام قوى اى هم بر خور دار است كه دقت فلسفى در آن با ظرافت الهامى در هم آميخته است. با اين همه اين مرغزار آشيانه فلسفه انعطاف‏ ناپذير ارسطو گرديد. به نظر مى‏رسد آنچه باعث اين موضوع شده خصوصيت منطق ارسطو باشد كه در چهارچوبه مشخص برنامه داشت و هيچگونه سياليتى در آن وجود ندارد اما اين حقيقت هم وجود دارد كه فلاسفه ارسطوئى نيز خود شان را بر انديشه شيعه، تحميلى مى‏دانستند. بارها از طرف آنان تكفير شدند. صدرالدين شيرازى از بى مهرى مردم شهر و كشور خود كه شيعه بودند ناله‏ ها دارد.

ما اطلاع لازم را از فلسفه تشيع نداريم و يا نخواسته‏ ايم داشته باشيم اما وجود چنين فلسفه‏اى يك واقعيت است، اين عدم اطلاع كافى موجب مى‏شود كه دچار تناقض گرديم «لينتون مى‏ گويد» «پيغمبر اسلام ابو بكر پدر زن خود را جانشين خويش كرده بود اما او مرد كهنسالى بود و پس از دو سال وفات كرد. در اين هنگام اسلام به سه فرقه عمده يعنى شيعه، سنى و خوارج منشعب شد» در حالى كه خود سنى ‏ها كه پيروان ابو بكر هستند منكر هرگونه وصايت و تعيين جانشين از ناحيه پيامبر شان هستند. وى سپس مى‏گويد « شيعيان كه اصولا ايرانى بودند آداب و بينش زندگى ساسانيان قبل از ظهور اسلام را با تعليمات اسلام به هم آميخته و از آن فرقه‏ هاى مذهبى و مسلك‏ هاى عرفانى چند به وجود آوردند».

اولا بايد توجه كنيم كه قبل از آنكه ايرانيان شيعه شوند امپراطورى شيعه در مصر بود كه مردمانش يا عرب بودند ويا قبطى.


ثانيا آنچه مسلم است اين است كه شيعيان با وجود اصل الهامى در بينش و ذائقه شديد عرفانى شان، هيچ مسلك و مرام شناخته شده تصوف را به رسميت نشناخته‏ اند. بايد گفت تعداد كمى از مسلك‏هاى مزبور بود خودشان را شيعه دانسته‏ اند، هر چند شيعيان اهميتى به آنان نداده باشند. در ميان فرقه‏ هاى اسلامى دافعه شيعه از همه شديدتر بوده است.

اينجاست كه در مى‏ يابيم آنان كه مى‏خواهند نيچه را يك ايرانى به تمام معنى بدانند و يك ايران 4000 ساله را يكجا در نيچه مشاهده كنند عجولانه و با مسامحه سخن مى‏گويند. اصلى كه نيچه بدان معتقد است، كه «سوپرمن ظهور خواهد كرد» رابطه‏ اى با انتظار ظهور مرد برتر شيعه ندارد. شخصيت و آثار نيچه نشان مى‏دهد كه خود او اطلاعى از اين اصل تشيع نداشته. در ثانى سوپرمن شيعه سوپرمن سنى هم هست با اين تفاوت كه مرد برتر شيعه آسمانى‏ تر از مرد برتر سنى است.

بنابراين سوپرمن نيچه بيشتر به مرد برتر سنى شبيه است تا مرد برتر شيعه. اما اين تصور هست كه شيعه در اصل «خاندان برتر» كه مرد برتر هم بايد از آن خاندان، باشد با اصل اشرافيت خواهى نيچه نزديك است، ليكن مساوات خواهى شيعه كه آن را از طرفدارترين انديشه ‏ها نسبت به «عدل» بايد دانست آن را در جهت مخالف نيچه برنامه مى‏دهد. خداى شيعه از عدل خودش خارج نمى‏گردد.


با اينكه بى ترديد اتهام سهروردى در ظاهر فهلوى گرائى بود و در باطن عدم سازگارى او با برداشت تسنن از حكومت - كه مئالاً به يك هم آوائى باشيعه مى‏گرديد - بود. اما عدم اعتناى شيعيان به او و به فلسفه او و نيز به دنباله روان صوفى او، نشان مى‏دهد كه تفكر شيعه هيج تلفيقى با انديشه‏ هاى عصر ساسانى ندارد.

تناقض ديگر در اين است كه از طرفى انشعاب مسلمان‏ها به سنى و شيعه را همزمان با وفات پيامبر (ص) بدانيم كه علتى غير از جانشينى و حكومت نداشته است و از طرف ديگر باور شيعه به حاكميت متسلسل خاندان على (ع) را - كه به قول لينتون برادرزاده پيامبر (ص) است - با «فرّى» كه در ايران پيش از اسلام بوده در ارتباط بدانيم.

بلكه قضيه كاملاً برعكس است: اقوام ايرانى و فلسفه حاكم بر آن معتقد است كه خاندان هاى فاقد «فر» نمى‏توانند به حكومت برسند يعنى هم نبايد حكومت كنند و هم به حكومت رسيدن‏شان غير ممكن است. امكان موفقيت براى آنان فقط چند صباحى هست كه چونان ضحاك سرنگون مى‏شوند. ليكن شيعه در مواردى حكومت مخالفين را تحمل كرده است.

تصور من اين است كه فلسفه شيعه در ماهيت خودش پيچيده‏ ترين فلسفه‏ اى است كه هر محقق بايد براى شناختن آن دقت تعقل را با حساسيت دقيق الهامى بياميزد و در عين حال توجه داشته باشد كه الهام شيعى درست مانند تفكر در چهارچوب تعقل برنامه دارد.
و اين مشخص‏ ترين و تعيين كننده‏ ترين ويژگى فلسفه شيعه است كه اين ويژگى را در هيج فلسفه و انديشه‏ اى نمى‏ يابيم. شيعه ميان تعقل و الهام هيچگونه تضادى نمى‏بيند. به عبارت ديگر: عشق شيعه عقل را دود نمى‏كند و تعقل شيعى با عشق متعاون است. بر خلاف بينش جلال‏ الدين رومى كه عشقش عقلش را دود مى‏كند.

منبع: کتابِ "چنین گفت نیچه " نوشتهء ت. و (دریافت کتاب)




نقد برهان اختیار برای اثبات عدم وجود خدا

1:

خوب ملاصدرا که گویا گول خورده بوده.
فارابی هم که رفته از سرزمین های کفر علم وارد کرده لذا با کافران هم دست هست.
خود یونانیان هم که اصلا چون قبل از اسلام فلسفه ای داشته اند پس حتما فلسفه شان مطابق اسلام نیست پس همگی کافرند.
ابن عربی هم که اصلا از اول مزدور بوده تا ما را گول بزند.
شیخ اشراق هم که نه شیعه بوده ، نه سنی ، پس نتیجه می گیریم از خوارج بوده.
ایرانیان قبل از اسلام هم که بالکل کافر هستند و باید لعنشان بکنیم و باید بگوییم که یا منطق نداشته اند یا اینکه منطقشان کفری و ثنویت بوده! و یکتا پرست نبوده اند.
شاعران و عارفان هم مثل فلاسفه .


جادوی سیاه جادوی سپید
حتما مولوی سنی بوده ، فردوسی ضد دین بوده ، حافظ صوفی بی خرد بوده، عطار مزدور خارجی ها بوده، نظامی هم که از همه بدتر با اون شعر لیلی و مجنون اش که لیلی و مجنون را یکی کرده او هم حتما کافر بوده.
اصلا تمام کسانی هم که از فلسفه ی یونان بهره برده اند و مصداق "اطلبوا العلم ولو بالصين" برنامه می گیرند هم باید یا در گروه نادان ها قرارشان بدهیم یا اینکه اینها را نیز تکفیر کنیم.
امام خمینی(ره) و علامه طباطبایی و آیت الله بهجت و آیت الله جوادی آملی و رهبر و ...


امکان جادوی سیاه در جوامع مجازی چقدر است؟
هم که به همین شیوه حتما اینها طرفدار نیچه بوده اند! یا اینکه اینها مارکسیست و کمونیست بوده اند.

یک مقدار این شیوه آشنا نیست؟ احیانا کسی، گروهی، جریانی را نمی شناسید که همین گونه غیر از خودش بقیه را تکفیر کند؟؟؟؟

اون وقت منبع اطمینان تاریخی حرف هایی که اینجا فرموده شده چیست؟ آیا تمام مورخین با ایشان هم عقیده اند که فلاسفه و عرفا و شعرا و تمام شیعیانی که عقیده ی مخالف این آقا را دارند همه کافرند؟
اصلا سوال دارم: آیا متوسل شدن به "تاریخ" برای نقد کردن یک "مکتب فکری" کار درستی هست؟

بهتر نیست که برای نقد مکتب فکری از فکر و هستدلال کمک گرفت؟ تا اینکه بخواهیم شخصیت هایی که این حرف ها را مطرح کرده اند را زیر سوال ببریم تا اینکه با زیر سوال بردن اونها ، مکتبشان رواج نداشته باشد؟؟؟

آیا مکتب اشراق اصلا در خود قراون نیامده؟
دیگر اینکه حدیث نیست که بخواهند بگویند سندش مشکل دارد!
قراون هست.
خود خدا می گوید که
الله نور السماوات و الارض
البته ، چرا! اینجا هم می توانند منظوری از آیات قراون در بیاورند که برعکس خود قراون معنا دهد!
یعنی بگویند منظور از آیه الله نور ... این هست که خدا نور نیست!


دین حداکثری

2:

محمد حسن ببخشید مطالبی ک فرمودید کجای این جستار فرموده شده؟
راستش هرچی فکر میکنم در نمی یابم ک فرمایشاتتان درباره کدام بخش جستار هست؟

نویسنده جستار درحال توضیح فلسفه خسروانی ست و ارتباط اون با فریدریش نیچه هست و اینکه این فلسفه خسروانی چه بوده و چه شده و از نظر تاریخی چه سیری طی کرده.

-------
احساس میکنم ک علاقمندان به فلسفه صدرایی و اشراقی ،یک هاله مقدسی دور سردرمداران این نوع فلسفه ها کشیده اند ک راه بر هر نوع نقدی را می بندد.


سیر فرگشت انسان
و مسلما خود شیخ سهروردی و ملاصدرا هم موافق این نوع بینش نیستند و هیچ وقت راه اجتهاد یا نقد در فلسفه ای خاص را نبسته اند.


فیزیک اسلامی

و موقع انتقاد، به فلان حدیث و فلان شخصیت محترم توسل میجویند تا حرفشان به کرسی بنشیند.غافل از اینکه اگر به احادیث و توسل به اشخاص باشد دست طرف مقابل بسته نیست و هستناد به احادیث و اشخاص توسط طرف مقابل چه بسا بیشتر از ان طرف هست


تقابل فیزیک با متافیزیک

3:

مطالبی که فرمودم اینجاست:
اشاره به مشرک بودن فلاسفه ی قبل از اسلام:
فلسفه خسروانى يا پهلوى كه ايرانيان مسلمان اون را «فهلوى» ظبط كردند، فلسفه ثنايشانت هست.

خارج کردن یکی از فلاسفه از تشیع:
ما سهروردى را يك فرد شيعى نمى ‏شناسيم

سعی در یکی کردن مسلک نیچه و فلسفه ی اسلامی در نگاه خواننده:
همانطورى كه اصول فلسفه سهروردى تركيبى از اصول افلاطون، فهلايشانون و شيعه بود، اصول فلسفه نيچه تركيبى از ايونى ‏ها، فهلايشانون، افلاطون و اصول فزيك و زيست‏ شناسى بود.


ارتباط و کمک خواستن از فرشته ها
سهروردى مانند افلاطون علت هستحقاق حكومت حاكمان را فلسفه مى‏ داند، ولى نيچه فلسفه را از واقعيات لازم سوپرمن مى‏داند
.

بينش او مانند نيچه اصل حكومت را از نفوذ دمكراسى، كنار مى ‏كرد ليكن او در صدد تحكيم اخلاق و مساوات بود.

سنی کردن ابن عربی و "نه شیعه ، نه سنی" کردن مولوی:
جلال‏الدين رومى را بايد پيرو اصولى كه از دو شخصيت مرموز يكى شيعى و ديگرى سنى گرفته بود، دانست: اول سهروردى دوم محى الدين ابن عربى.

یکی کردن تصوف و حکمت اشراق:

حكمت اشراق مناطق سنى نشين امپراطورى اسلامى را در پوشش تصوف فتح كرد اما در مناطق شيعى نشين روى خوشى نديد
.
سعی در جدا کردن اشراق از اسلام!

حكمت اشراق مناطق سنى نشين امپراطورى اسلامى را در پوشش تصوف فتح كرد اما در مناطق شيعى نشين روى خوشى نديد
.

باتوسعه تشيع در ايران عرصه هم بر حكمت اشراق و هم بر تصوف تنگ گرديد.

زيرا شيعيان در يافته بودند كه رهوار عشق و الهام در چهار چوبه هيچ منطقى محصور نمى‏ گردد.

بر خون سهروردى نه سنى‏ اى گريست و نه شيعه‏ اى.

باز هم مکرر در مکرر اگر متن را خودتان بخوانید می بینید که از روی "تاریخ" اون هم تاریخی که خودشان قبول دارند.

در صدد القاء مکتب فکری خودشان به اسم تشیع هستند!

اما اين حقيقت هم وجود دارد كه فلاسفه ارسطوئى نيز خود شان را بر انديشه شيعه، تحميلى مى‏دانستند.


آخر این حقیقت ها را از کجا اثبات نکرده به خورد مخاطبان می دهید و در نظر اونها حقیقت جلوه می دهید ، آیت الله رضوی؟
------------------------------------------------
احساس میکنم ک علاقمندان به فلسفه صدرایی و اشراقی ،یک هاله مقدسی دور سردرمداران این نوع فلسفه ها کشیده اند ک راه بر هر نوع نقدی را می بندد.

و مسلما خود شیخ سهروردی و ملاصدرا هم موافق این نوع بینش نیستند و هیچ وقت راه اجتهاد یا نقد در فلسفه ای خاص را نبسته اند.

تقدس نیست ولی احترام هست.
و این بخاطر احادیثی هست که در تکریم و احترام دانشمندانمان از ائمه داریم.

دانشمند هستند بخاطر کلامشان ، نه بخاطر اینکه تاریخ را کسی برایمان در ارتباط با اونها فرموده باشد.



من به شخصه به این کار ندارم که مورخان در مورد ابن عربی فرموده اند که او با دین بوده یا بی دین، خادم اسلام بوده یا مزدور غرب برای تخریب اسلام!!!!!!
بی علم بوده یا با علم.
من می روم کتب ابن عربی را مطالعه می کنم و از کلمات او می فهمم که نویسنده ی کتاب چه جایگاه و ارزشی دارد.

سوال دارم:
تا حالا خودتان به شخصه آثار فلاسفه و عرفا را مطالعه کردید؟ یا اینکه آثار اونها را در کتب آقای آیت الله رضوی فقط دیده اید؟ (جوابش را نمی خواهم.

به خودتان جواب بدهید)
در ابتدای کتابی که قبلا به بنده معرفی کردید آقای رضوی فرموده بودند که ملاصدرا به دانشمندان فحش داده هست! شما خودتان اون فحش هایی که ملاصدرا در کتابش داده هست را دیده اید؟ (من ندیدم.

اگر می شود به من نشان دهید.)
می فرمایید که احساس می کنید که دوست داران فلسفه ی صدرایی غلو کرده اند و زیاده رفته اند.

سوال دارم: این احساس را خودتان پیدا کردید؟ یا اینکه در اثر القائات آقای آیت الله رضوی این احساس به شما دست داد؟
و سوال دیگر اینکه آیا شما چنین احساسی را الان با آقای آیت الله رضوی ندارید؟ انصافا چند % حرف های ایشان را قبول دارید؟ شده کلام ایشان را در کنار کلام کسی دیگر (مثلا و بخصوص شهید مطهری) برنامه بدهید و با هم مقایسه کنید و در مورد درست بودنش فکر کنید؟ (توضیح اینکه اونچه در کتاب اصول فلسفه و درسهایی از اسفار شهید مطهری ما پیدا کردیم، کاملا با نظرات این آقا که اگر اشتباه نکنم خودشان را شاگرد شهید مطهری می دانند مخالفت دارد)

و موقع انتقاد، به فلان حدیث و فلان شخصیت محترم توسل میجویند تا حرفشان به کرسی بنشیند.غافل از اینکه اگر به احادیث و توسل به اشخاص باشد دست طرف مقابل بسته نیست و هستناد به احادیث و اشخاص توسط طرف مقابل چه بسا بیشتر از ان طرف هست
بسیار عالی.
هستقبال می کنیم.
فقط باید مواظب بود اون چیزی که به اسم "مکتب اهل بیت(ع)" به ما می فروشند واقعا مکتب اهل بیت(ع) باشد.
یک وقت نشود خدای نا کرده به اسم مکتب اهل بیت(ع) مکتب تحجر به ما بفروشند که این دقیقا می شود مکتب مخالف اهل بیت(ع).

به اسم فلسفه ، کلام به ما بفروشند.

به اسم هستدلال تعصب بفروشند و ...

4:


ثنویت شرک نیست؟!

خارج کردن یکی از فلاسفه از تشیع:


از این جمله دفاع نمیکنم.
سعی در یکی کردن مسلک نیچه و فلسفه ی اسلامی در نگاه خواننده:

خیر.یکی کردن نیست.

اشاره به اقتباس از مکتب فکری فلاسفه به اصطلاح اسلامی دارد.نیچه از پهلویون ک سهروردی از انان نشات گرفته، اقتباس کرده.کتاب چنین فرمود زرتشت رو حتما خبر دارید ماجرایش را.

در نتیجه یکی کردن نیست و اقتباس هست.همانطور ک ابن سینا و ملاصدرا از ارسطو و افلاطون اقتباس کرده اند.

سنی کردن ابن عربی و "نه شیعه ، نه سنی" کردن مولوی:

ابن عربی ک یک سنی ست.

اگر خواستید از ده ها عالم و آیت الله سند میگذارم!.
مولوی هم ک اظهر من الشمس هست ک یک صوفی سنی هست.
یکی کردن تصوف و حکمت اشراق:
شباهت های این دو مکتب غیرقابل انکار هست.
سعی در جدا کردن اشراق از اسلام!

نظرات علما متفاوت هست.هستند کسانی ک برای این جدایی دلایل و هستنادات خودشان را دارند.

باز هم مکرر در مکرر اگر متن را خودتان بخوانید می بینید که از روی "تاریخ" اون هم تاریخی که خودشان قبول دارند.

در صدد القاء مکتب فکری خودشان به اسم تشیع هستند!


آخر این حقیقت ها را از کجا اثبات نکرده به خورد مخاطبان می دهید و در نظر اونها حقیقت جلوه می دهید ، آیت الله رضوی؟
از وقت ورود فلسفه(مصطلح) از یونان به بلاد اسلامی(ان هم بیشتر توسط دربار عباسی برای منزوی کردن اهل بیت) هیشه بین متکلمین و علمای اسلام با این به اصطلاح فلسفه ها و فیلسوفان بحث و جدل بوده.ایا میشود فرمود کسانی ک مخالف التقاط معارف ناب اسلامی با حاصل خیال و فکر فلاسفه بودند،میخواستند مکتب فکری شان را به اسم تشیع جا بزنند؟
---
فکر میکردم مطلب جستار را کامل خوانده باشید! کجا اسم ایت الله رضوی برده شد؟ این جستار را از کتابی به اسم چنین فرمود نیچه نوسته فردی به اسم ت،و هست نقل کردم نه اقای رضوی!

------------------------------------------------

تقدس نیست ولی احترام هست.
و این بخاطر احادیثی هست که در تکریم و احترام دانشمندانمان از ائمه داریم.

دانشمند هستند بخاطر کلامشان ، نه بخاطر اینکه تاریخ را کسی برایمان در ارتباط با اونها فرموده باشد.

خیر.

احترام را ک همه به این بزرگواران میگذارند.چه موافق چه مخالف.

من به شخصه به این کار ندارم که مورخان در مورد ابن عربی فرموده اند که او با دین بوده یا بی دین، خادم اسلام بوده یا مزدور غرب برای تخریب اسلام!!!!!! بی علم بوده یا با علم.
من می روم کتب ابن عربی را مطالعه می کنم و از کلمات او می فهمم که نویسنده ی کتاب چه جایگاه و ارزشی دارد.
انهایی هم ک با امثال ابن عربی مخالف اند هم اثارشان را خوانده اند و مسلط هستند به انها.
می فرمایید که احساس می کنید که دوست داران فلسفه ی صدرایی غلو کرده اند و زیاده رفته اند.

سوال دارم: این احساس را خودتان پیدا کردید؟ یا اینکه در اثر القائات آقای آیت الله رضوی این احساس به شما دست داد؟
بله هم خودم این احساس را دارم هم دراثر مطالعهکتب انتقادی و دیدن انتقادات بر نظریات کسانی ک اسم فکر خودشان را عقل می گذارند،به این مورد رسیدم.

و سوال دیگر اینکه آیا شما چنین احساسی را الان با آقای آیت الله رضوی ندارید؟ انصافا چند % حرف های ایشان را قبول دارید؟ شده کلام ایشان را در کنار کلام کسی دیگر (مثلا و بخصوص شهید مطهری) برنامه بدهید و با هم مقایسه کنید و در مورد درست بودنش فکر کنید؟ (توضیح اینکه اونچه در کتاب اصول فلسفه و درسهایی از اسفار شهید مطهری ما پیدا کردیم، کاملا با نظرات این آقا که اگر اشتباه نکنم خودشان را شاگرد شهید مطهری می دانند مخالفت دارد)
به هستاد شهید مطهری ارادت ویژه ای دارم.

کتبی ک از ایشان خوانده ام بیش از سایرین هست.

اینکه مواردی در کتب شهید مطهری وجود دارد ک با مطالب اقای رضوی یا هرکس دیگری مباینت دارد، نمیتواند دلیل بر عدم صحت مطالبی ک هستاد مطهری به انها انتقاد دارد،باشد.

راه فکر و اندیشه باز هست و هردو طرف برای خودشان هستدلال خودشان را دارند.

یک وقت نشود خدای نا کرده به اسم مکتب اهل بیت(ع) مکتب تحجر به ما بفروشند که این دقیقا می شود مکتب مخالف اهل بیت(ع).

به اسم فلسفه ، کلام به ما بفروشند.

به اسم هستدلال تعصب بفروشند و ...
انشالله ک اینطور نیست
کلام هم یک علم هست.و دانشمندان بزرگی در این عرصه داشتیم و داریم.
تعصب را هم فکر کنم کسانی دارند ک جلوی انتشار کتب انتقادی را میگیرند

5:

یک چیزی: اگر امکانش هست طوری از من نقل قول کنید که من متوجه بشوم ( از دکمه ی "نقل قول" زیر نوشته هایم هستفاده کنید)
--------------
در مورد اینکه نقد این نوشته ها را به آقای رضوی نسبت دادم شرمنده ام.

آخر شما ننوشته بودید که این کتاب برای کیست و از طرف دیگر هم اگر اشتباه نکنم لینکش از سایت همان آقا بود.
البته حالا فرقی هم نمی کند.

مطلب را بجای اینکه در مورد آقای آیت الله مرتضی رضوی بگوییم در مورد ایشان می گوییم.
---------------------
شما این آقای "استاد ت.و" را چه مقدار می شناسید؟
چه مقدار می دانید که تاریخی که دارد بیان می کند صحت دارد؟ و در اون هیچ اشتباه خواسته یا ناخواسته ای وارد نیست؟
(حتی اگر فرض را بر این می گذاریم که این آقای هستاد ت.و را که شما می شناسید و ازش نقل قول برنامه داده اید و نظرش را درست دانسته اید حرفش درست باشد) اصلا شما چه مقدار به خود تاریخ اطمینان دارید که از روی اون بتوانید اشتباه بودن مکاتب را متوجه بشوید؟
حرف من این هست که برای بررسی مکاتب فکری (و در سطح فلسفه و منطق) تکیه کردن بر تاریخ اشتباه هست.

اگر دوست داشته باشید در این مورد صحبت کنیم و میزان صحت تاریخ و مورخان را بررسی کنیم.
---------------------
(چند مورد دیگر نیز هست که بخاطر طولانی نشدن صحبت به بعد موکول می کنم)
---------------------
راستی در مورد علم کلام: بنده هم موافقم که فن بسیار خوب و کارآمدی هست و به درد بخور هست (همان طور که فلسفه نیز به درد بخور هست)
ولی منظورم این هست که اولا اونهایی که به عنوان متکلمین شناخته می شوند عموما گروهی بودند با عقاید خاص (مهمترین اون هم فکر کنم همین بحث این هست که خدا خارج از وقت چیزی ایجاد نمی کند...) و تعداد این آدم ها هم به تدریج با مطرح شدن فلسفه ی ملاصدرا کم شد...

و منظور من ربطی به فن کلام و بحث و جدل کردن و احیانا خطابه خوانی و ...

ندارد.
(در مورد همین علم کلام هم البته بنده نظری دارم: به نظر من جدل و بحث و خطبه و کلام در مرتبه ی بعد و پایین تر از فلسفه و تحقیق و هستدلال باید باشد.

چرا؟ چون اول انسان باید حق جو باشد و بعد حق گو! کسی که اول حق گویی می کند بعد حق جویی یا اینکه هموقت هم حقجویی می کند و هم حق گویی معلوم هست که...

پس فلسفه علمی شریف تر، از نظر مکان بالاتر، و از نظر وقتی قبل از کلام هست.)

6:

قبلا هم به همان طریقی ک فرمودید نقل گرفتم

این اقا اسمش را نمینویسد.قبلا مقدمه یک کتاب تاریخی را نوشته و الان هم این کتاب را از وی پیدا کردم و تا این حد اشنایی دارم.
درباره مطالب تاریخی ،سخنانش با مشهورات تطابق دارد.

مخصوصا این نکته ک عقاید صوفیه با عقاید سهروردی نزدیکی هایی دارد.

صوفیه به احساس و درونیانت ، جای عقل تکیه مینمايند.

مگر نه این هست ک ملاصدرا اشراق(ک تیکه اش به احساسا و درونیات هست) را با تفکر مشایی( ک به عقل تکیه دارند) پیوند داد و حکمت متعالیه را بوجود اورد؟
درباره نزدیکی صوفیه و اشراق این نکته را در کتابی به اسم "فرهنگ شرق و غرب؛تحلیل تاریخ از دیدگاه روانشناسی" هم مشاهده کردم.
حرف من این هست که برای بررسی مکاتب فکری (و در سطح فلسفه و منطق) تکیه کردن بر تاریخ اشتباه هست.

اگر دوست داشته باشید در این مورد صحبت کنیم و میزان صحت تاریخ و مورخان را بررسی کنیم.

تاریخ برای بررسی مکاتب فکری حکم یک ماده اولیه ای را دارد.

از تاریخ میفهمیم ک زمینه های بوجود امدن یک مکتب چیست.چون هر مکتبی حاصل شرایط اجتماعی و ...است.
چون اول انسان باید حق جو باشد و بعد حق گو! کسی که اول حق گویی می کند بعد حق جویی یا اینکه هموقت هم حقجویی می کند و هم حق گویی معلوم هست که...

پس فلسفه علمی شریف تر، از نظر مکان بالاتر، و از نظر وقتی قبل از کلام هست
موافقم.شبیه همین جمله را در یکی از اثار اقای رضوی دیدم!
منتها اقای رضوی به هرفلسفه ای تعقل نمی گویند.و حق این هست.
فرموده بودند ک کلام متکی بر یک پیش فرض هست.(پیش فرض های نقلی) .

در حالی ک اسلام دین عقل و تعقل هست و همه نقلیات با عقل ثابت میشوند و پايه ا مباینتی با عقل و نقل وجود ندارد.نقل همان عقل هست ک اگر به ان بیندیشیم با دلیل عقلی صد% ثابت میشود.


7:

تاریخ به عنوان ماده ی اولیه ؟؟؟؟

خوب این اصلا درست نیست.

تاریخ از نظر فکری هیچ ارزشی ندارد.

(لا اقل از نظر من)
مثال می زنم تا بعد هستدلال را اقامه کنم:
الان من یک تاریخ از خودم در می آورم و به شما نشان می دهم و می گویم این درست هست.
شما قبول می کنید؟
حالا یک سندی هم برایش درست می کنم.
نه اصلا چندین نفر را هم هستخدام می کنم که در کتبشان مطلب من را بنویسند.
آیا این دلیل می شود که یک موضوع فکری برعکس شود؟
مثلا اگر شما از طریق شواهد تاریخی به این پی بردید که انسان های خوب فرموده اند 2+2 می شود پنج.

اون وقت شما بر این پايه نظر اولیه ی خودتان را می گذارید بر اینکه دو به علاوه ی دو می شود پنج؟؟؟

حالا شما ممکن هست بگویید که هیچ گاه اصلا امکان ندارد که بتوانند تاریخ را برعکس جلوه بدهند.

ولی من به شما می گویم که نه تنها این امکان ندارد.

بلکه تا بوده همین بوده.

و اگر این طور نبود در نمی آمدند بگویند "تاریخ را فاتحان می نویسند"!!!
باز هم شک دارید؟ به تاریخ هولوکاست از دید صهیونیست ها نگاه کنید که چقدر متفاوت هست از اون چه آقای احمدی نژاد روی اون باور داشت.

حالا من نمی گویم که چه کسی درست می فرمود، ولی مطمئنا از این دو حالت یکی دروغ هست.
حالا این را هم اگر چیزی می گویید، دیگر موارد مطرح شده در قراون را که نمی شود چیزی فرمود.

در قراون به صراحت فرموده شده که تورات و انجیل تحریف شده.

از طرف دیگر مورخان یهود را که نگاه کنید هیچ چیزی در مورد قتل پی در پی پیامبران در تاریخشان نمی یابید (که قراون به شدت اون را بیان کرده هست)

حالا شما به همچین تاریخی چه طور به عنوان ماده ی اولیه ی یک مکتب فکری اتکا می کنید؟
اصلا شما این آقای هستاد ت.و را چه قدر می شناسید که بخواهید به او اتکا کنید؟
اصلا آیا در تاریخ چیزی به نام یقین ، صد در صد، علم، اطمینان و حکمت و هستحکام وجود دارد؟
یا اینکه هر چه هست شک هست و احتمال هست و یک % هست و عدم اطمینان هست و سیاهی و تاریکی و لغزش هست؟

شما از یک واژه هستفاده کردید به نام "ماده ی اولیه" .

ولی باید دقیقا مشخص کرد که این ماده ی اولیه چیست؟ نباید یک چیز مبهم برای خودمان در نظر بگیریم.
  • آیا ماده ی اولیه منظور این هست که یک سنگ بنای فکری را با تاریخ بنا کنیم.
که این فاجعه هست.
  • آیا منظور از ماده ی اولیه این هست که اول بواسطه ی تاریخ یک جهت گیری ای همینطوری داشته باشیم.

    بعد حالا تغییرش می دهیم.

که این نه تنها کار بیهوده ای هست، بلکه باعث می شود که در چاله ها بمانیم.
  • آیا منظور از ماده ی اولیه این هست که در جهت گیری به ما کمک کند؟
که این هم همان طور که فرمودم کاملا اشتباه محض هست.
--------------
باید توجه کنیم که بواسطه ی این رنگ و نقش اولیه (ماده ی اولیه) دارند ما را نسبت به دانشمندان مسلمان که از نظر علمی حرف های محکمی دارند "بدبین" می نمايند!!!
همان چیزی که خودشان اون را به دیگران نسبت می دهند.

(من یک مقدار کتب از این آقایان را خواندم مدام این موارد درش ذکر شده بود که به ما ظلم شده، فلاسفه قدرت را در دست گرفته اند و ما را مهجور کرده اند، یا اینکه فلاسفه انسان های بدی بوده اند و رذایل اخلاقی داشته اند!(جالب هست بدانید عده ای قبل از انفلاب برای دور کردن حافظ از امت او را همجنس باز معرفی می کردند!) )
----------------
بابا، آخر این که نمی شود تعقل، این که نمی شود مایه ی اولیه ی فکری.
به من اگر هزاری هم در مورد یک بزرگی ، اصلا در مورد حضرت امیر المومنین (ع) خوبی بگویند، یا برعکس بدی بگویند، همه را در سطح همان ظن و گمان می دانم و این موارد را بدون ارائه به یک موضوع محکم قبول نخواهم کرد.(همه برایم حکم متشابهات را خواهد داشت)
ولی وقتی آدم یک مقدار دعای کمیل را می خواند، اونجاست که می فهمم علـــــی کیست.(علیه السلام)
اونجاست که می فهمم که اون خوبی هایی که در مورد ایشان فرموده بودند درست بوده و اون بدی ها اشتباه.
ماده ی اولیه ی فکر من دعای کمیل هست.

نه قصه ی مادر بزرگ.

(چه بسا اگر مادربزرگم وهابی بود من بدی می شنیدم و فکر اولیه ی من در مورد حضرت باید اینگونه می بود: )
------------------
من بواسطه ی چند خطبه ی عالی حضرت امیر(ع) می فهمم که ایشان چه قدر عاقل هستند.

نه از روی حرف مورخین.

حالا مورخین یک سری بیایند بگویند که علی به آسمان رفت و یکسری دیگر بیایند بگویند علی غرق در زمین بود...

اینها هیـــــــــــــــچ نقشی در فکر من نخواهد داشت تا وقتی که محکمی به من نرسیده هست.

-------------------
به من هر چه بگویند که نیچه دیوانه بوده، من باور نمی کنم تا کتابش را که می خوانم می فهمم بنده خدا واقعا دیوانه بوده.
-------------------------
حالا با این اوصاف آیا اگر از نظر تاریخی به شما بگویند که منشاء پیدایش اسلام فشار آمدن بر طبقه ی ضعیف جامعه بوده، یا اینکه طبقه ی غنی جامعه می خواسته سر قشر ضعیف جامعه کلاه بگذارد و بر این پايه پیامبر اکرم(ص) اسلام را آوردند، آیا شما حرف اون مورخان را ولو اینکه همه یک رای هم باشند، قبول می کنید؟
این هست وضعیت و جایگاه تاریخ در فلسفه و تعقل.

امیدوارم که با هستفاده از تاریخ هیچ مکتب فکری ای در میان ما بالا و پایین نشود.

ولو به اندازه ی سر سوزنی.

----------------------
داشت یادم می رفت، برنامه بود از نظر عقلی هم هستدلال کنم:
از اونجا که مبنای تاریخ و اصول بکار رفته در اون هیچ کدام قدرت کافی برای خروج از شک را ندارند و از اونجا که ظن و گمان به هیچ وجه از "حق" ما را بهره مند نمی کند.

فلذا هستفاده از تاریخ (چه در مبادی فکر، چه در هستدلال، چه در جهت گیری) جایز نیست.

یا علی

8:

درباره نگاهتان به تاریخ با عالی موافق نیستم.
تاریخ یک علم هست.

علم شناخت گذشته.

بدون شناخت گذشته نمیتوانیم چیزی یاد بگیریم.

قراون مطالب تاریخی فرموده و ما را به عبرت از گذشتگان دعوت کرده.عبرت از گذشتگان به وسیله چه چیزی شناخته میشود؟ تاریخ.

احادیث ما علاوه بر جنبه اخلاقی-دینی،جنبه تاریخی هم دارند.پس گریزی از علم تاریخ نیست.

شما از بنده باید بهتر بدانید ک در حوزه های علمیه تاریخ تدریس مینمايند.و اسناد تاریخی را به وسیله مورخین و رجال شناسان با غور در کتب تاریخی،ارزش گذاری و اعتبار سنجی مینمايند.

این جمله ک تاریخ را فاتحان مینویسند درست هست، اما کار مورخ و محقق تاریخی این هست ک از ان تاریخی ک فاتحان نوشته اند،حقیقت را بیرون بکشد.
اصلا آیا در تاریخ چیزی به نام یقین ، صد در صد، علم، اطمینان و حکمت و هستحکام وجود دارد؟
بله .مطالب تاریخی قراون و احادیث صحیح السند صد% درست و محکم هستند.
عرض کردم ماده اولیه هست تاریخ،چون برای شناخت گذشته ناگزیریم مطالب کتب تاریخی رو بخوانیم.
فرمودید ک میتوانید یک کتاب بنویسد و انرا تاریخی جلوه دهید.اما این محقق تاریخ دان متخصص هست ک میتواند مچ تان را بگیرد و معلوم کند کتبی ک نوشتید جعلیست.به مانند رجال شناسان و محدثان مورخ ک احادیث صحیح السند را از جعلی متمایز مینمايند.
اصلا همین دعای کمیل ک میشناسیم.این کار مورخ و محقق رجال شناس هست ک رفته تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده ک این دعا منسوب به امام علی هست.و ما به اعتبار صحیح السند بودن ان دعا برای ان تقدس قائل هستیم.
یا درباره نیچه ک اخرهای عمرش دیوانه شده.به فرض که در کتبش معلوم نشود دیوانه هست.اما اشنایانش در صد سال پیش در روزنامه ای نوشته اند ک ک این اقا در اخر عمرش دیوانه شده.

مورخِ صدسال می اید به اعتبار همان روزنامه میگوید فلانی دیوانه شده.دیگر اینجا نمیتوانیم بگوییم نه دیوانه نبوده.چون سند هست.
--
درمورد نویسنده کتاب چنین فرمود نیچه به قلم اقای ت .

و ، مطمئن باشید ک ایشان علاوه بر تسلط به تاریخ، به کتب سهروردی و صوفیه و نیچه هم مراجعه کرده ک کتاب درباره این اشخاص نوشته.بدون مراجعه ک نمیشود کتاب نوشت!

9:

ببینید، باید ببینیم تاریخی که در قراون ذکر شده چیست.
باید از خودمان بپرسیم که آیا این تاریخ هست که دارد به قراون اعتبار و هستحکام می بخشد؟ یا این قراون هست که دارد به اون تاریخ های ذکر شده اعتبار و هستحکام می دهد؟
آیا تاریخ به عقل و هستدلال و منطق هستحکام می بخشد و اونها را معتبر می کند؟ یا اینکه این منطق و هستدلال هست که تاریخ را موجه می سازد؟
بنده هم مطمئن باشید که به تاریخ های ذکر شده در قراون ایمان دارم.
ولی این ایمان فقط بخاطر خود تاریخ بودن اونها نیست.
بخاطر در قراون بودن اونهاست!
خود قراون را قبلا بنده بواسطه ی ایمان آوردنم قبول کرده ام و اون را صد در صد درست می دانم.
ایمان بنده هم ناشی از پیروی کورکورانه از مادر پدرم نبوده ، بلکه بواسطه ی منطق و عقل بوده!
پس ببینید جایگاه منطق و هستدلال را! و جایگاه تاریخ را.
بله ، درست هست که تاریخ ذکر شده در قراون برای ما اعتبار دارد.

ولی خود این اعتبار ناشی از هستدلال هست!
در لایه ی بالاتر تاریخ منطق هست.
حالا این تاریخ چطور می تواند بیاید مکاتب فکری را برای ما روشن کند؟ در صورتی که خودش به نور قراون و هستدلال روشن هست؟
(باید ببینیم که آیا خداوند اعتبار این داستان را به خودش منسوب کرده هست؟ یا به یک مورخ؟ مثلا آیا هستناد خدا در قراون این بوده که هرودوت چون این چنین فرمود پس حرفش درست هست؟)
-----------------
این یک جنبه.
جنبه ی دیگر اینکه تاریخ های ذکر شده در قراون چه چیزهایی هستند؟ و اینکه آیا خدا دستور تبعیت از خود تاریخ را به ما داده؟ یا اینکه دستور تبعیت از نتایج اون تاریخ که سنت های او هستند و الان هم در حال اجرا هستند؟
آیا تاریخ های آورده شده خود هستدلال هستند؟ یا مثال هایی از هستدلال؟
آیا خداوند فرموده چون فلان موضوع در تاریخ بوده، پس فلانی درست هست؟ یا اینکه به عنوان مثالی از یک قانون کلی اون قصه را خداوند فرموده؟
مثلا آیا به قصه ی زلیخا و یوسف(ع) خداوند هستدلال کرده هست که ما به یوسف(ع) ایمان بیاوریم؟
یا اینکه خداوند داستان حضرت یوسف را به عنوان نمونه ای از انسان های خوب فرموده؟
------------------
پس باز هم عرض می کنم، همان طور که اعتبار علم کلام را بعد(از نظر وقتی) و پایین تر(از نظر رتبی) فلسفه دانستیم.

در اینجا هم باید بگوییم که تاریخ مقامش "بعد" از فلسفه هست.

نه قبل از اون!
-----------------
باز هم عرض می کنم که ما اگر بخواهیم به تاریخ تکیه کنیم، در وقت معاویه که دستور داد سب علی(ع) را نقل هر مجلس نمايند و روایات را و تاریخ را اون طور که خودش دوست داشت برگردانند، باید ما به سمت معاویه متمایل می شدیم (عملا تمام علمای علم رجال هم حتی، احادیث معاویه را تایید می کردند) و باز با وزش باد به سمت یاران علی(ع) ما دوباره به سمت حضرت علی(ع) متمایل می شدیم.
امیدوارم تزلزلی که مد نظر من هست را گرفته باشید.

تاریخ نقطه ی اطمینانش کسی هست که اون را روایت می کند.

اطمینان کسی که تاریخ را روایت می کند به واسطه ی تاریخ نیست.

به واسطه ی هستدلال و منطق هست.

پس چطور تاریخ می تواند قبل از فلسفه واقع شود و بخواهد به ما رنگ و جهت فلسفی بدهد؟

یا حق

10:

با سلام
برادر من چه اصراری داری ایران قبل از اسلام و تا حدودی ایران قبل از انقلاب رو بکوبی؟
اون ها را کافر و مشرک میدانی ، دست آورد های اونان را دروغین و کوچک می شماری ..

غیر مستقیم در حال تخریب ایرانی هستی !
بردار تو هم بچه ی این آب و خاک هستی چرا میخواهی بگویی بد بودیم خوب شدیم؟
در حالی که خودت خوب میدونی اکثر علوم و فنون از ایران سرچشمه گرفتند.
وقتی لازمه ی تمدن - کشاورزی - برای اولین بار در ایران رواج پیدا کرده و اولین تمدن ها و حکومت ها در ایران بودند چرا باید شک کرد که ایرانیان در فلسفه نیز مهارت داشتند و از پیشتازان یکتا پرستی بودند؟(نافرموده نماند همان طور که میدانید فلسفه اگر درست طی شود در نهایت باید به پذیرش وجود خدایی یکتا منتهی شود )
عالی قبول نداری که تاریخ ایران را دشمنان ایران نوشته اند؟قبول نداری که دشمن به نفع ایران نمی نویسد؟با اون همه تحقیر ها و تحریف هایی که انجام دادند ..

وقتی تاریخ ایران را میخوانیم از عظمت اون به وجد می آییم
چرا؟
چون خدا میداند چقدر غنی تر و بزرگ تر بوده که وقتی % کمی از اون را (که به جا مانده) مطالعه میکنیم به خود می بالیم و افتخار میکنیم!
حال چه اجباری هست که افتخارات و ارزش های خود را لگد مال کنیم؟
در ضمن ثنویت به معنای دوگانه پرستی(ظلمت و نور) که نیست در اصل به معنای دوگانگی بینش انسان هست که در اسلام هم موجود می باشد.
یک سوال:اولین اوپراتوری شیعه در مصر قبل از شیعه شدن ایرانیان؟پس آل بویه چی بودند؟

و در آخر یک سوال کلی دارم ایا این کار ها برای تقویت اسلام و یا دفاع از اسلام هست؟
پس
دفاع از اسلام = تخریب ایران
پس
ایران = دشمن اسلام
یعنی چی؟
نمیگم که شما مقصری!اشتباه برداشت نکنی برادر
منظور من این هست که نباید ما بین ملی گرایان و اسلام گرایان تفرقه انداخت و اختلاف ایجاد کرد...

حرف من کلی بوده و اگر بنده را در حدی میدانید،این نوشته را از بنده قبول فرمایید ولی اگر هم قبول ندارید خودتان تحقیق کنید ، حتما به نتیجه خواهید رسید.
در این مورد به خصوص ، بحثتان با "mhjhammihan" بسیار جالب هست ، بهره می بریم.


امید وارم برداشت بدی نکرده باشی...


11:

سلام.
دوست عزیز از این جستار سوءبرداشت نکنید.
جستار درحال توضیح یک فلسفه هست و نگاه به سیر تاریخی ان و ارتباط ان با یک فیلسوف آلمانی نه کوبیدن یا تخریب چیزی

12:

ببخشید من زیاد صحبت می کنم (اگر احیانا مزاحم بودم بفرمایید برم)
ولی دو مطلب به نظرم می رسد:
1- نسبت دادن نیچه به فلسفه ی اسلامی همان قدر اشتباه هست که نسبت دادن داعش به اسلام اشتباه هست.
2- توضیح یک فلسفه توضیح هستدلالات بکار رفته در اون هست.

13:

خواهش میکنم
تاثیر پذیری نیچه از فلسفه خسروانی واضح هست.کتاب"چنین فرمود زرتشت"نیچه این رو تایید میکنه.

و حتی "ابر مرد" مورد بحث در کتب نیچه میشود فرمود اقتباسیست از سوشیانت کیش زرتشتی

14:

من در مورد فلسفه ی خسروانی مطالعه ندارم و اون را نه تایید می کنم و نه تکذیب.
ولی این چیزی که شما می گویید کدام یک هست:
آیا نیچه ی دیوانه از فلاسفه ی ایرانی قبل از اسلام نظرش را گرفته؟
یا فلاسفه ی ایرانی قبل از اسلام نظرشان را از نیچه گرفته اند؟

بگذارید این را در مورد داعش بپرسیم:
آیا اسلام نظرش را از داعش گرفته؟
یا داعش نظرش را از اسلام گرفته؟

آیا اینکه داعش نظرش را از اسلام گرفته باعث سقوط اسلام هست؟؟؟؟

------------------------
(البته در پرانتز یک چیزی هم بگویم، من با اونکه نیچه را در اشتباه می بینم و رای او را قبول ندارم ولیکن یک سری از حرف هایش را می پسندم.

من جمله قوی پرستی و برتر پرستی نیچه را و همین طور عشق او به حافظ را.

من هم مثل نیچه قوی پرست و برتر پرست و حافظ دوستم.)

15:

با مورد اول موافقم.

اما کل نظریاتش را از خسروانیها نگرفته(تنها جنبه هایی از اون).همانطور ک در جستار توضیح داده شده،تنها یکی از منابع نیچه برای تز فلسفی اش از خسروانیهاست.


16:

بسم الله الرحمن الرحيم

ببینید هیچکس آیه "...

وَاذْكُرْ‌ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَيْدِ...

" را اینطور معنا نمی کند که داوود صاحب دست بود بلکه معنا می کند داوود صاحب نیرو و قدرت بود.

اگر در روایات آمده که نور در آیه فوق به معنای هدایت و هادی بودن هست این معنا صحیح هست نه اینکه نور به معنای نوری باشد که ما در نظر می گیریم.

به عبارت دیگر نوری که ما در نظر داریم و نوری که قراون بیان می کند در ظاهر و لفظ یکی هست اما در معنا متفاوت هست.

این تفاوت در موارد دیگر هم هست.

مثل یدالله ( دست خدا ) و هستوی بر عرش ...

وجه الله و ...
....................
اشرقت الارض بنور ربّها ...
زمین به نور پروردگارش روشن می شود.

این آیه را چه طور معنا می کنید؟

17:

سلام
زمین به نور پروردگارش روشن می شود.
طلوع می کند.
به وجود می آید.
(البته من کوچکتر از اونم که برای کسی معنی کنم، بلکه اینگونه می فهمم)
یا علی


88 out of 100 based on 88 user ratings 1138 reviews

@