برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه


برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه



برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه
در این تاپیک برگزیده هایی از گزین گویه ها و پاره نوشت های نیچه را همراه با ذکر منبع و نام کتابی که از آن نقل قول کرده ایم، برنامه می دهیم.




به نقل از کتاب «تراده قدرت»:

نمی توان سلطه فضیلت را از طریق فضیلت بر برنامه کرد؛ با خود فضیلت ، آدمی از قدرت روی بر می تابد؛ اراده قدرت را از دست می دهد.
پاره 305


پیروزی ارکان اخلاقی به یاری همان وسایل غیر اخلاقی تحقق یافت که هر پیروزی دیگر: زور، دروغ، بهتان، بی عدالتی.
پاره 306

اخلاق درست به همان اندازه «غیر اخلاقی» است که هر چیز دیگر بر روی زمین؛ اخلاق خود صورتی از بی اخلاقی است.
این بصیرت و درون بینی آزادی بزرگی به ارمغان می آورد. تناقض از اشیا به کنار می رود. همگونی همه رویدادها بر کرسی می نشیند.
پاره 308

کسانی هستند که در جستجوی بی اخلاقی روانند. و چون داوری می کنند که «این چیز باطل است» باورشان این است که باید آن را محو و دگرگون سازند. من برعکس تا آن زمان که هنوز نسبت به بی اخلاقی چیزی روشن نشده ام آرام نتوانم نشست. آنگاه که آن را برملا سازم، برنامه و ارام خویش را باز می یابم.
پاره 309

الف) جاده هایی که به فدرت راه می برند: یک فضیلت جدید را زیر نام یک فضیلت کهن عرضه کردن – تا «علاقه و توجه» به آن را بر انگیزند. (شادمانی به عنوان پی آمد آن؛ یا بر عکس)؛ هنر بهتان زدن به آنچه بر سر راه برنامه می گیرد؛ از مزایا و و رخدادها از برای تجلیل آن بهره برداری کردن؛ پیروان آن را از طریق فداکاری و جداسازی به متعصبان بدل نمودن؛ نمادگرایی عظیم.
ب) پس از کسب قدرت: (1) فضیلت به مثابه زور و نیرو؛ (2) فضیلت به مثابه افسون گری؛ (3) فضیلت به مثابه اداب دانی (درباری).
پاره 310

مقدس ترین اعتقادات ما، عناصر لایتغیر در ارزش های عالی و غایی ما ، داوری های عضلات ما هستند.
پاره 314

بیش و پیش از هر چیز باید گفت که: ای آقایان فضیلت شعار، شما فرادستان و مهتران ما نیستید؛ دوست می داریم که اندکی متواضعتر باشید؛ این یک نفع شخصی و احتیاط کاری رقت انگیز است که فضیلت را به شما القا می کند. و اگر شما از نیرومندی و دلاوری بیشتر برخوردار بودید بدین گونه خود را به لاوجودهای فضیلتمند فرو نمی کاهیدید. شما با خود می کنید آنچه نمی توانید: پاره ای آنچه شما را باید – آنچه اوضاع و احوال شما به آن وادارتان می سازد-پاره ای آنچه خوشایند شماست. پاره ای آنچه به چشمان شما سودمند می اید. اما اگر شما تنها انهایی را انجام می دهید که با تمایلات شما سازگار است یا آنچه ضرورت از شما طلب می کند، یا آنچه مفید به حال شما می باشد، آنگاه شما نه باید خود را ستایش کنید و ونه بگذارید دیگران ستایش تان کنند! اگر انسان تنها فضیلتمند باشد نوع کاملا خُردی از انسان است: در این مورد گمراه نشوید! انسان هایی که به نوعی برجسته بوده اند هرگز چنین الاغ های بافضیلتی نبوده اند: ژرف ترین غریزۀ آنان ، اگاهی از قدرت خویش، هرگز بدین گونه ارضا نمی شد: و حال آنکه یا قدرت کمینه شما، هیچ چیز عاقلانه تر از فضیلت به چشم شما نمی آید. اما شما شماره ها را در کنار خود دارید ؛ و تا آنجا که در نقش جبار بازی می کنید ، ما با شما خواهیم جنگید...
پاره 318

انسان با فضیلت گونه فروتری است. چرا که مشخص نیست بلکه ارزش خود را با انطباق بر الگوی انسانی ای که یک بار برای همیشه تعیین گشته کسب می کند. او ارزش خویش را به طور جداگانه در اختیار ندارد: او قابل مقایسه است، همانندان خود را دارد؛ او نباید یک فرد باشد.
ویژگی های انسان نیک را حدس بزنید: چرا این ویژگی ها خوشایند ما هستند؟ از این رو که نیازی به جنگیدن با آنها نداریم. از آن رو که هیچ بی اعتمادی ، هیچ نیاز به احتیاط، هیچ آرایش نیرو و تدارک خشونت را بر ما تحمیل نمی کنند: تنبلی، خوش طبعی و سبکسری ما روزگار خوشی می یابند. همین احساس خوشایند در ماست که از خود بیرون می افکنیم و به عنوان یک کیفیت ، بی ارزش، در آدم خوب به ودیعت می گذاریم.


فرديش نيچه، اراده قدرت



ایجاد فلج خواب(بختک) مصنوعی؟

1:

سلام

ممنون بابت اطلاعات.

اشتباهات بزرگ اگر به شیوه ی زیرکانه ای فرموده شود درست و نادرستش در کنار هم پوشیده می شود و ذهن را از کنکاش در صحت مطالب باز می دارد.


فلسفه وجود انسان و حیوانات چیست؟

اکنون به بخش آخر این پاره که آورده شده نگاه کنیم: "اراده قدرت را از دست می دهد" پیچیدگی و بلندای این سخن، مانع ذهن می شود از تحقیق منطق این نطق سپس اینکه از مفهوم اون مطلع شد.

کافی هست انسان از خود بپرسد: آیا واقعا اراده قدرت را از دست می دهد؟
یا درست تر این بود که فرموده شود موجود، در مرتبه ی اراده ی یک شیء خاص فاقد اون هست؟
بله،
با این ساز و کار و نوع ادبیات عملا چشم برای به چالش کشیدن درستی مطلب بسته می شود.

دیگر انسانی که از آقای نیچه نمی پرسد که منظور شما از اراده و قدرت "مطلق اراده و قدرت" بود؟؟؟؟ یا اراده و قدرت نسبی؟؟؟؟؟؟ آیا اراده و قدرت مجرد منظور شما بود؟ یا اراده و قدرت متعلق به شیء؟
در بیان کلی آمده و در مثال حذف شده از سخن جزئی آمده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آیا این طور نیست که هستدلال در جزئی بوده و تعمیم به کلی به خوبی صورت نگرفته؟

آیا اگر این گونه بیاندیشیم درست نیست که این موضوع هم صحت داشته باشد که "اراده از قدرت به دست می آید"؟

=======================

همین طور سایر پاره هایی که آورده شده این مسئله به چشم می خورد، (که اشتباه مسئله در پرتو نوع ادبیات به کار رفته پوشیده شده هست)، به عنوان مثال فرموده شد "اخلاق از بی اخلاقی هست چرا که در نگاه درست همگونی همه رویدادها صحت دارد" اما باز این حرف اشتباه هست.


آباءِ عُلْوی در فلسفه
درست هست که از یک نگاه همگونی همه رویداد ها را داریم.


تناقض فرگشت داروین با وجود انسان!
اما کدام نگاه؟
باید توجه کرد که نگاه اول که جزئی بین هست با نگاه دوم که همه متضاد ها را در کنار هم نشانده کاملا متفاوت هست!
درست هست که اخلاق و بی اخلاقی در این سطح مقابل اند و در اون سطح در کنار هم.


آفرینش «لا من شی» به چه معناست؟
اما باید توجه کرد که از دو سطح کاملا متفاوت داریم صحبت می کنیم! و هنگام تعمیم باید بدانیم چه را به چه و چگونه باید تعمیم بدهیم!


استدلال ضدفردی یا ad hominem

2:


سرانجام بیایید ببینیم که در کل چه ساده انگارانه هست که بگوییم: "انسان باید چنین و چنان باشد!" واقعیت، غنای افسون نماينده ای از انواع را به ما نشان می دهد، فزونی بازی و تغییر پر وفور اشکال را- و اون اخلاق گرای عاطل و باطل فلک زده می گوید: "نه! انسان باید متفاوت باشد." حتی می داند که آدم باید چگونه باشد، شبیه همین آدم متعصب و خودنمای فلک کزده: او خدای را بر دیوار نقاشی می کند و می گوید: "بنگر او را".


اختلاف موجود زنده و غیرزنده چیست؟
اما حتی وقتی اخلاقگرا انسان واحدی را مورد خطاب برنامه می دهد و به او می گوید: "تو باید چنین و چنان باشی!" باز هم فقط خود را مورد مضحکه برنامه می دهد.


جن چیست و چگونه باید از آن دوری کرد + فایل صوتی بسیار جالب
انسان واحد، قطعه ای از سرنوشت جلو و عقب هست، یک قانون دیگر ، یک ضرورت دیگر برای تمامی اونچه که هنوز باید بیاید و باشد.

فرمودن اینکه "خودت را تغییر بده!" بدین معناست که بخواهی همه چیز تغییر کند، حتی به شکلی رو به عقب.

و در واقع اخلاقگراهای پیگیری وجود داشته اند که از انسان می خواستند متفاوت، یعنی با فضیلت باشد – از او می خواستند که در تصویر او از نو آفریده شود، به صورت خودنما: برای این منظور ، جهان را نفی کردند! جنون کمی نیست! نوع فروتنانه ای از نافروتنی هست!

اخلاق تا اونجا که به خاطر خود محکوم می کند، و نه از سر احترام، نسبت به ملاحظات، دلواپسی ها و تدابیر زندگی خطای خاصی هست که نباید هیچ دلسوزی ای به اون نشان داد- و غرابت منحط هاست که به آسیب های سنجش ناپذیری انجامیده هست.



بر عکس، بقیه ما، ما غیراخلاقگراها، برای هر نوع فهم، درک و تایید در خود جا گذاشته ایم.

ما به آسانی نفی نمی کنیم؛ برای ما تاییدگر بودن مایه افتخار هست.

چشمان ما بیشتر و بیشتر به اون نوعی از اقتصاد باز شده، که به هستفاده از تمامی اونچه که شاهدان مقدس کشیش، عقل بیمار شده ی کشیش نفی کرده، نیاز دارد و می داند چگونه از اونها هستفاده کند.

اون اقتصادی در قانون زندگی که حتی بر نفرت انگیزترین گونه خودنماها، کشیشان، با فضیلت ها، امتیازی می یابد.

چه امتیازی؟ خود ِ ما غیراخلاقگراها جواب هستیم.

غروب بتان، نیچه

3:

دوست دارم به تک تک این جمله ها گیر بدم ولی راستش حوصله تایپ ندارم...
فقط در همین حد که بگم اخلاقیات تا حد زیادی ریشه در خواص بیولوژیکی انسان داره و صرفا فرهنگی نیست, و حتی پسر عموهای انسان یعنی شامپانزه ها و بونوبو ها هم تا در حد ساده تر همین رفتارها رو انجام میدن مثل نگهداری از یتیم و تقسیم کردن غذا و ...
حرف هاش در مورد قدرت هم که صرفا روی باد هواست...


4:

درود گرامی کلا بعضی ازدوستان این نظریات تکامل انسان روقبولذ ندارن ومیگن ناخداباوری هستش
شما ببینید همین بوبونوها چون ازپسرعموهای ما دراون ورجزیره بودندکاملا ازلحاظ اخلاقی فرق دارند
کلا همه حواسها وغرایز ما فیزیولوژیکی ودرطول تاریخ تکامل بشریت به دست امده
وصرفا ازاول اصلا انسان به این شکل نبود
لینکی یامقاله ای دارین برام بفرستین

5:

سلام.

برعکس تبلیغاتی که بر علیه نیچه شده، منظور از اخلاقی که او نفی می کند کمک به یتیمان و تقسیم غذا نیست...

منظورش اون اخلاق و آداب مالیخولیایی مسیحی هست که معمولا گریبان ارباب ادیان را می گیرد و پس از ظهور هر منجی و پیامبر، عده ای در کسوت علما از خودشان به هم می بافند و در جهت طبیعت ستیزی و غریزه زندگی هست.

اون دو موردی که فرمودید عین کمک به غریزه زندگی هست، در حالی که مساله اصلی نیچه با اخلاقات خیالی و من در آوردی هست که با غریزه برتر حیات و زیست سر ستیز و جنگ دارد.

نمی دانم نیازی به بیان مصداق های اون نیز هست با نه...

6:

سلام.

منظور نیچه از "اراده قدرت" همان غریزه برتر زیست و حیات هست.

در اینجا نیچه بر اون نیست که اخلاق غریزی را در انسان ها نفی و انکار کند.

بر عکس تبلیغاتی که بعضا از سوی مسیحیان بنیادگرا بر علیه او می شود، او باعث به وجود آمدن نازیسم و تاییدگر و تئوریسن اون نبوده هست.

مساله نیچه اخلاق و آدابی هست که به نام فضیلت به تصلب و بردگی انسان ها می انجامد.



اینجا نیچه به یک تناقض در رفتار اخلاقگرایان سنتی اشاره می کند:

چگونه شما دم از اخلاق و اخلاقیات میزنید در حالی که با دشمنانتان اخلاقی برخورد نمی کنید و سعی می کنید با روش هایی غیر اخلاقی مانند دروغ و بهتان و کشت و کشتار و قتل و غارت و زندان انان را از صحنه بیرون کنید؟! آیا این عین نفی خواست ابتدایی خودتان نیست؟ غیر از این هست که اسلاف شما از همین روش هابرای شایع کردن و همه گیزی اخلاقیات انسانی و خیالی و ذهنی شما که با غرایز اصیل انسانی سر ستیز دارد هستفاده کرده اند؟

شما نمونه اون اخلاق منزه و اون اخلاق ایده آل که نیچه به اون اشاره دارد را میتوانید از جنبه هایی در بعضی از انتخاب های حضرت علی (ع) ببینید.

اونجا که به او می گویند معاویه امت را با پول تطمیع کرده و امت دل به دنیا بسته اند....تو نیز از روش او پیروی کن و با پول، نیروهایی بسیار اطراف خود گرد بیاورد و با رانت و سوبسید و سهمیه، یار و یاور برای خودت فراهم کن...اما امام چه می گوید؟:
آیامی خواهید پیروزی را با ظلم به دست بیاورم...می خواهید با نفی هدف اصلی، در جهت اون حرکت کنم؟ آیا این خود تناقض نیست؟

این اون اخلاق برتری هست که به اون نیچه توجه دارد...جایی در کتاب "فراسوی نیک و بد" می گوید:

وقتی با هیولاها می جنگی، مراقب باش خودت به یکی از اونها بدل نشوی؛ اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، اون مغاک نیز در تو چشم می دوزد.



به این بخش از سخنان او توجه کنید که به چه زیبایی فرایند شکلگیری اخلاق و اداب درباری را که از اون اخلاق اصیل و غریزی انسانی بویی نبرده هست، شرح می دهد:

الف) جاده هایی که به فدرت راه می برند: یک فضیلت جدید را زیر نام یک فضیلت کهن عرضه کردن – تا «علاقه و توجه» به اون را بر انگیزند.

(شادمانی به عنوان پی آمد اون؛ یا بر عکس)؛ هنر بهتان زدن به اونچه بر سر راه برنامه می گیرد؛ از مزایا و و رخدادها از برای تجلیل اون بهره برداری کردن؛ پیروان اون را از طریق فداکاری و جداسازی به متعصبان بدل نمودن؛ نمادگرایی عظیم.
ب) پس از کسب قدرت: (1) فضیلت به مثابه زور و نیرو؛ (2) فضیلت به مثابه افسون گری؛ (3) فضیلت به مثابه اداب دانی (درباری).

7:

اخلاق تا اونجا که به خاطر خود محکوم می کند، و نه از سر احترام، نسبت به ملاحظات، دلواپسی ها و تدابیر زندگی خطای خاصی هست که نباید هیچ دلسوزی ای به اون نشان داد- و غرابت منحط هاست که به آسیب های سنجش ناپذیری انجامیده هست.


8:

خوب من چون کتاب های نیچه را کامل مطالعه نکرده ام زیاد اظهار نظر نمی کنم.

ولی فکر نکنم این اخلاقی که آقای نیچه فرمودند همینی نباشد که شما فرمودید ها!

متن زیر را نگاه کنید:


اخلاق درست به همان اندازه «غیر اخلاقی» هست که هر چیز دیگر بر روی زمین؛ اخلاق خود صورتی از بی اخلاقی هست.
این بصیرت و درون بینی آزادی بزرگی به ارمغان می آورد.

تناقض از اشیا به کنار می رود.

همگونی همه رویدادها بر کرسی می نشیند.

کاملا معلوم هست که در این قسمت از مطلق اخلاق سخن آمده.

وگرنه چه لزومی داشت که از تناقض بین اشیاء و همگونی همه رویداد ها صحبت به میان آید؟

وقتی در این حیطه صحبت می شود مطمئنا در نگاه کلی دارد کل اخلاق را مورد مطالعه برنامه می دهد!


9:

درست می فرمایید.

نیچه سبک خاصی داشته که نوشته هایش را نه به شکل منسجم، که به شکل پاره نوشت ، می نگاشته هست ؛ از همین رو گاهی طوری سخن فرموده هست که انسان برای فهم اون، خود را نیازمند توضیح بیشتر می بیند.

اما من به شخصه با مطالعه ای که در سه کتاب او داشته ام، فهمیده ام که او حتی با شخص عیسی مسیح نیز بر خلاف دیدگاه رایج مشکلی خاصی نداشته هست و در بخش نقد مذهب در کتاب اراده قدرت ، اندیشه مسیحیت تاریخی را تفکری می داند که در جهت عکس اندیشه های واقعی مسیح حرکت کرده و بارها و بارها از پولس انتقاد می کند که مسیحیت را از مسیر و جریان اصیل فکری خود ، جدا انداخته.



نوشتار و نوع اندیشیدن نیچه، به تایید بسیاری از مفسران او، پیامبر گونه بوده.

یعنی یک نوشته را به شکلی موجز و کوتاه می آفریده ؛ به طوری که در بسیار موارد، باید تفسیر و توضیح اون را در سایر نوشته های او جست، یعنی از نظر مفهومی، لازم و ملزوم یکدیگر اند و یکی از دیگری خبر می دهد.

درست چیزی مانند کتب مقدس که ناسخ و منسوخ در اونها مورد هستفاده برنامه می گیرد؛ نیچه نیز در آثارش یک مذاق کلی دارد که می شود لب کلامش را از اون دریافت کرد.



در کل به نظرم جامعه و دنیای امروز بیش از هر وقت دیگری نیاز به فهم و مطالعهنیچه دارد...دقت کنیم که نیچه آثارش را در هستانه دو جنگ جهانی و یک گذار تاریخی در سیر زندگانی بشر نوشت؛ شاید اگر اینباربیشتر به نیچه توجه کنیم اشتباهات گذشته و اون همه جنگ و قتل عام دوباره رخ ندهد.



در جایی از کتاب "سرگردان و سایه اش" بسیار ظریف و زیبا و هستادانه، ظهور جنگ جهانی و فاجعه ای را که بشر با طرز تفکر خویش در حال حرکت به سوی ان هست، پبش بینی می کند.

اون را در پست بعدی خواهم گذاشت تا کسانی که او را جنگ طلب و پیرو تفکر تنازع بقا می دانند، به درک بهتری از او دست بیابند.

این نوشته ها به اصطلاح "شاه کلید" فهم درست اوست.


10:

راه های رسیدن به صلح راستین.

هیچ حکومتی دیگر ابرنامه نمی کند که ارتش را به خاطر ارضای گاه و بیگاه خواست کشورگشایی خود نگاه می دارد.

بیشتر فرض بر این هست که ارتش در خدمت دفاع هست و آدمی طالب اخلاقی هست که دفاع از خود را تایید می کند.

اما این به معنای اخلاق شخصی و بی اخلاقی همسایه هست.

زیرا اگر دولت ما مجبور باشد به راه های دفاع از خود بیندیشد، همسایه باید به این صورت در نظر گرفته شود که مشتاق حمله و کشورگشایی هست.

از این گذشته، دلایلی که برای نیاز به ارتش عنوان می کنیم، بدین معناست که همسایه مان که مانند دولت خود ما تمایل به کشورگشایی را انکار می کند و به نوبه خود سپاهش را تنها به دلیل دفاع از خود نگاه می دارد، دورو و جنایتکاری مکار هست که به هیچ چیز بیش از غلبه بر یک قربانی بی آزار و غریب، بدون هیچ جنگی علاقمند نیست.



بنابرین تمام دولت ها اینک بر ضد یکدیگر آرایش یافته اند: وضعیت بد همسایه و وضعیت مساعد خود را از پیش مفروض می دارند.

باری ین پیش فرض غیر انسانی، به اندازه جنگ بد هست و بدتر از اون هست.

در واقع در نهایت، خود نوعی مبارزه طلبی و علت جنگ هاست، زیرا همان طور که فرمودم ، بی اخلاقی را به همسایه نسبت می دهد و بنابرین محرک برخورد و عملی دشمنانه هست.

باید آموزه ارتش به عنوان وسیله دفاع از خود را به طور کامل و به اندازه میل به کشورگشایی، کنار نهیم.



و شاید اون روز بزرگ فرارسد، که امتی که مشخصه شان جنگ و پیروزی و عالی ترین سطح نظم و هوش نظامی هست و به دادن بیشترین تعداد قربانی برای این منظور عادت کرده اند، بنا به خواست خود فراخوان نمايند: "ما شمشیر را می شکنیم،" و سپس کل ساوقت نظامی، خود را تا پایین ترین پایه هایش در هم می شکند.

خلع سلاح خود، به دلیل اوجگیری احساس، در وقتی که به بهترین شکل مسلح بوده ایم - این راه رسیدن به صلح راستین هست که باد همواره بر آرامش ذهن هستوار باشد؛ در حالی که صلح به اصطلاح مسلح، به صورتی که امروز در تمام کشورها دیده می شود، فقدان آرامش ذهنی هست.

نه به خود اعتماد داریم و نه به همسایه خود و نیمی به دلیل نفرت و نیمی به خاطر ترس، سلاح بر زمین نمی گذاریم.

بهتر هست فنا شویم تا نفرت ورزیم و بترسیم، و از اون بیشتر بهتر هست فنا شویم تا به ما نفرت ورزیده شود و هراس در دل بیفکنیم - این باید روزی عالی ترین پند برای هر کشور مشترک المنافع نیزباشد.

همان طور که به خوبی می دانیم، نمایندگان آزادیخواه ما، موقعيت اندیشیدن درباره سرشت انسان را ندارند: در غیر این صورت، می دانستند که وقتی برای کاهش تدریجی بار نظامی کار می نمايند، کارشان عبث هست.

بیشتر تنها وقتی که این نوع نیاز به اوج خود می رسد، خدایی که بتواند در زمینه یاری بخش باشد، نزدیکتر می شود.



درخت جنگ-پیروزی، تنها به یکباره، با ضربه رعد می تواند نابود شود: اما آذرخش همان طور که در واقع می دانید، از ابر می آید - واز بلنداها.




از کتاب "سرگردان و سایه اش"، پاره 284، نیچه

11:

آیا می‎دانید جهان در نظر من چیست؟ آیا اون را در آینه خویش به شما نشان خواهم داد؟ این جهان هیولایی از کارمایه (انرژی) هست، بی‎آغاز و بی‎انجام، یک انبوه محکم و آهنین از نیرو که بزرگترین و کوچکترین نمی‎شود، که خود را به مصرف نمی‎رساند، بلکه تنها خود را دگرگون می‎سازد.

در کل اندازه‎ای دگرگون‎ناپذیر دارد، موجودی خانه‎اش نه خرج می‎شود و نه هرز می‎رود، اما نیز بر درآمدش اضافه کرده نمی‎شود، محصور در حصار «هیچی» هست.

نه چیزی محوشدنی و هدررفنی هست، نه چیزی که گسترش بی‎پایان یافته باشد.

بلکه در فضایی معین همچون نیروی معین برنامه گرفته هست و نه فضایی که ممکن هست اینجا یا اونجا خالی باشد بلکه همچون فضایی از نیروهای سراسری،همچون بازی نیروها، امواج نیروها در همان حال یکی و بسیاری، فزاینده در اینجا و در عین حال کاهنده در اونجا، دریایی از نیروها که جاری می‎شود و یا هم هجوم می‎آورند.

جاودانه در حال دگرگونی، جاودانه در حال سیلان معکوس، با سال‎های عظیم رجعت، با افت و خیز حدود اون، از ساده‎ترین صورت‎ها به جانب پیچیده‎ترین‎ها تلاش و تقلا می‎کند.

از آرام‎ترین، صلب‎ترین و سردترین صورت‎ها به جانب خروشان‎ترین، پرتناقض‎ترین و داغ‎ترین و سپس از نو به خود باز می‎گردد.

از چندگانگی به سادگی، از بازی تناقضات به لذت هماهنگی، در حالی که همچنان در این نظم چرخه‎ها و سال‎ها ابراز وجود ‎می‎کند، خود را متبرک می‎سازد، همچون همان که باید جاودانه باز گردد، همچون صیرورتی که هیچ سیری، هیچ بیزاری، هیچ خستگی نمی‎شناسد.

این هست دنیای نیونیزوسی من، که جاودانه خود آفریننده جاودانه خود ویران‎نماينده هست.

دنیای رمز و راز شادی شهوتناک دولایه، این هست اونچه من «فراسوی نیک و بد» می‎خوانم.

بی‎هدف، مگر اینکه لذت دَوَران خود یک هدف باشد؛ بدون اراده، مگر اینکه یک حلقه این اراده نیک را داشته باشد، که تا ابد، در مدار خودش، گرد خویش بچرخد.


آیا برای این جهان نامی می‎خواهید؟ پاسخی به همه معماهای اون؟ نوری برای شما، نیز برای شما پنهان‎ترین، نیرومندترین، بی‎پرواترین و مرموزترین امتان؟ این جهان اراده قدرت هست - و دیگر هیچ! و شما نیز خود اراده قدرت‎اید - و دیگر هیچ!


اراده قدرت، پاره 1067

12:

نیچه اهل علم نبوده
در نتیجه نظر ایشان در مورد جهان فاقد ارزش علمی هست.
از متن این مفهوم بر می آید که جهان از نظر او ازلی بوده و وقت چرخه ای تکراری دارد.


13:

سلام

بله نگاه او هیراکلیتوسی بوده هست.

همچنان که اینشتین هم در برحه ای همین گونه می اندیشید!! چون در اون وقت دامنه دانش در همین حد بوده.

اما از جوانبی بسیار زیبا و عمیق هست.

نحوه کنش ها و کیفیاتی که بر می شمارد و البته خود اندیشه ازلی بودن.

این اندیشه ازلی بودن با دانش امروز نیز به طور کامل قابل رد نیست! ما امروز می گوییم بیگ بنگی بوده...اما جهان پیش از بیگ بنگ آیا عاری از ماده امروزین بوده؟ این "هیچ" ابتدایی چگونه کیفیتی داشته؟؟

این ها پرسش هایی هست که هنوز پاسخی قطعی داده نشده و نگاه جزمی به اون در فلسفه قابل قبول نیست.

از طرفی نیچه با این هستعارات در حال انتقال یک بینش فلسفی هست نه ارایه درس کیهان شناسی علمی.


14:

در این صورت این سخنان فقط جنبه ی ادبی دارد.
و چون ابطال پذیر نیستند می توان اونها را در رده اعتقادات و باورها برنامه داد.
و با توجه به اینکه انسان به قبل از وقت پلانک علم و آگاهی ندار،، می توان هر نظریه ای در این باره دا.
ولی چه ارزشی دارد.


15:

سخن بنده این هست که هر شخصی باید در حیطه خود نظریه پردازی کند
این سخنان برخی افراد را به این باور می رساند که این فرموده ها صادق و موجه بوده ودارای بار علمیست و برخی اوقات از ایشان در جواب سوالات علمی نقل قول می نمايند.
بهتر هست از سخنان نیچه در حوزه ی علوم انسانی که تخصص ایشان هست بهره ببریم.

برداشت انسان از خود - نقل قول از کتاب انسانی، زیادی انسانی:
انسان از خویشتن خویش در برابر خود محافظت می کند، در برابر شناسایی شدن و به دام افتادن توسط خودش، او معمولا قادر هست فقط دیوارهای بیرونی (قلعه وجودی) خویش را ببیند.

خود قلعه تسخیر ناپذیر هست، و حتی نامشهود، مگر اونکه دوستان و دشمنان خیانت نمايند و او را از مسیری پنهانی به درون قلعه رهنمون شوند.


16:

سرانجام بیایید ببینیم که در کل چه ساده انگارانه هست که بگوییم: "انسان باید چنین و چنان باشد!" واقعیت، غنای افسون نماينده ای از انواع را به ما نشان می دهد، فزونی بازی و تغییر پر وفور اشکال را- و اون اخلاق گرای عاطل و باطل فلک زده می گوید: "نه! انسان باید متفاوت باشد." حتی می داند که آدم باید چگونه باشد، شبیه همین آدم متعصب و خودنمای فلک زده: او خدای را بر دیوار نقاشی می کند و می گوید: "بنگر او را".

اما حتی وقتی اخلاقگرا انسان واحدی را مورد خطاب برنامه می دهد و به او می گوید: "تو باید چنین و چنان باشی!" باز هم فقط خود را مورد مضحکه برنامه می دهد.

انسان واحد، قطعه ای از سرنوشت جلو و عقب هست، یک قانون دیگر ، یک ضرورت دیگر برای تمامی اونچه که هنوز باید بیاید و باشد.

فرمودن اینکه "خودت را تغییر بده!" بدین معناست که بخواهی همه چیز تغییر کند، حتی به شکلی رو به عقب.

و در واقع اخلاقگراهای پیگیری وجود داشته اند که از انسان می خواستند متفاوت، یعنی با فضیلت باشد – از او می خواستند که در تصویر او از نو آفریده شود، به صورت خودنما: برای این منظور ، جهان را نفی کردند! جنون کمی نیست! نوع فروتنانه ای از نافروتنی هست!

اخلاق تا اونجا که به خاطر خود محکوم می کند، و نه از سر احترام، نسبت به ملاحظات، دلواپسی ها و تدابیر زندگی خطای خاصی هست که نباید هیچ دلسوزی ای به اون نشان داد- و غرابت منحط هاست که به آسیب های سنجش ناپذیری انجامیده هست.



بر عکس، بقیه ما، ما غیراخلاقگراها، برای هر نوع فهم، درک و تایید در خود جا گذاشته ایم.

ما به آسانی نفی نمی کنیم؛ برای ما تاییدگر بودن مایه افتخار هست.

چشمان ما بیشتر و بیشتر به اون نوعی از اقتصاد باز شده، که به هستفاده از تمامی اونچه که شاهدان مقدس کشیش، عقل بیمار شده ی کشیش نفی کرده، نیاز دارد و می داند چگونه از اونها هستفاده کند.

اون اقتصادی در قانون زندگی که حتی بر نفرت انگیزترین گونه خودنماها، کشیشان، با فضیلت ها، امتیازی می یابد.

چه امتیازی؟ خود ِ ما غیراخلاقگراها جواب هستیم.



غروب بتان، نیچه

17:

آیا ما غیراخلاقیون به فضیلت آسیب می‌زنیم؟ به همان ناچیزی که اونارشیست‌ها به شاهزادگان آسیب می‌زنند.

تنها چون به اونها شلیک می‌شود هست که دوباره در کمال امنیت بر تخت می‌نشینند.
نکته اخلاقی: اخلاق باید مورد تیراندازی واقع شود.



غروب بتان، نیچه

18:

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا؟
اخلاق خوب هست یا بد؟
تیر اندازی به اخلاق خوب هست یا بد؟

19:

سلام

خوب و بدش در طی این به اصطلاح "تیراندازی" مشخص می شود.

به عبارت دیگر "ارزیابی دوباره ارزش ها» منظور نظر نیچه هست.

ارزیابی دوباره ارزش ها همیشه خوب بوده، چون باعث می شود انسان دلایل خوب وبد بودن هنجارها و ارزش ها بفهمد و خوب ها را نگه دارد و بدها را همچنان بد بداند و جعلی ها را باز بشناسد.



نیچه در پیشفرمودار "اونک انسان" چنین می نویسد:

«کوتاه بیان اونکه، با نوع انسان باید با سنگین ترین مطالبه ای تا کنون از اون شده هست، رو به رو شوم؛ به نظرم ابتدا باید بگویم من کیستم.

در واقع هم اکنون نیز باید روشن باشد؛ زیرا از ارایه شواهد درباره خویشتن کوتاهی نکرده ام.»

20:

ارزیابی دوباره که همواره صورت میگیره
هر وقت انسان داره چیزی رو مطالعه میکنه
همواره در حال ارزیابی هم هست
اما اینکه نیچه بخواد برای بشریت نسخه بپیچه که اونچه شما تا الان فهمیده اید غلط هست
اشتباه هست

اگه اخلاقیات ما مبتنی بر عقل باشه
نیازی به تغییر نداره

21:

اشتباه هست...غلط هست...چی؟؟
نیچه دنبال پیرو نیست.

روش یاد میده.

برعکس همه!

ما داریم از ارزیابی ارزشها و اخلاق حرف می زنیم.

اگر کسی بر پايه عقل انتخاب کرده پس پیشتر ارزیابی کرده.

بحثی نیست.


22:

اونچه که نیچه به صرف این سخن بدون ارزیابی عقلانی میخواد غلط بداند

نیچه دنبال پیرو نیست.

روش یاد میده.

برعکس همه!
اتفاقاً هیچ روشی ارایه نداده
اگه ارایه داده بفرمایید مطرح کنید

23:

مثلا؟

اتفاقاً هیچ روشی ارایه نداده
اگه ارایه داده بفرمایید مطرح کنید
روش یعنی اینکه شیوه ارزیابی و تحلیل را یاد می دهد.

مثلا شما نقد او در کتاب اراده قدرت بر مسیحیت را که بخوانید می بیند که نقد او همه بر پولس نشانه می رود.

بسیار ظریف، فاصله ای که پولس از مسیح گرفته را مورد بررسی برنامه می دهد و می گوید چطور مسیحیت در طی تاریخ چیزی متفاوت از اونچه مسیح در انجیل بود شد.

نسخه نمی پیچد که آی امت من می گویم اینطور باشید.

به عبارتی او دنبال پیرو نیست.

نمی خواهد قدیس شود، شیخ و شمع محفل نام بگیرد.

فقط با خودش رو راست هست.



کسی که تاریخ ادعای پیروی او را داشته اند، همه دروغگو بودند.

نازیسم نژاد پرست با نیچه ای که یهود ستیزی مسیحیت را محکوم می کرد، چه سنیختی دارد؟.

مادیگرای بی اخلاقی که دنبال قدرت و تسلط هست با نیچه ای که از رایش (حکومت وقت کشورش که هستبدادی بود) متنفر بود، چه سنخیتی دارد؟ اگر از قدرت می گوید به درون ما اشاره دارد.

که ضعف و دنائت را با ارزش اشتباه نگیریم.



اکثر منتقدان نیچه، از ظاهر نوشته های او قضاوت می نمايند.


24:

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجا که روشی ارایه نشده
در ثانی تضمین شما یا نیچه برای درستی روش ارزیابی نیچه چیه؟

25:

خدا مرده هست.

خدا مرده باقی می ماند.

و ما او را کشته ایم.

چگونه تسلی خواهیم داد خود را, این جنایت کار تمام جنایت کاران را؟ اونچه مقدس ترین و مقتدرترین چیزی بود که تاکنون جهان به خود دیده هست , در اثر خونریزی زیاد حاصل از چاقوهای ما مرده هست ؛ چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد ؟ چه آبی برای ما موجود هست تا خود را بشوییم؟ چه اعیادی برای کفاره ، چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم نمود؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خودمان خدایانی دیگر نشویم تا شایستگی اون را نشان دهیم؟

نیچه، دانش طربناک، بخش 125

26:

خوب به کافر شدن خودش و تکبر خودش اعتراف کرده

با این کوه تکبر و کفر و واقع بینی شاید راهی جز دیوانگی نداشته

27:


28:

اهمیت پايه ی دارد که دنیای راستین (ذهنی) محو گردد.

این دنیا تردید بسیار در دل می‌افکند و ارزش دنیایی که ماییم، پایین می‌آورد: این خطرناک‌ترین تلاشی بوده هست که برای قتل حیات کرده‌ایم.


اعلان جنگ به همگی پیش‌فرض‌هایی که بر پایه اونها ادمی دنیای حقیقی را ابداع کرده هست.

در میان این‌ها، این پیش‌فرض هست که ارزش‌های اخلاقی غایی و عالی هستند.


اگر می‌شد نشان داد که این ارزشگذاری غیراخلاقی هست، برتری و علوّ ارزشگذاری اخلاقی رد می‌گردید – همچون حالت خاصی از بی‌اخلاقی واقعی.

بدین ترتیب ، او خود را به یک نمود فرو می‌کاست، و دیگر همچون نمود دیگر، حقی از این گونه نمی‌داشت که نمود را محکوم کند.



اراده قدرت، پاره 583

29:

زرتشت پرسید "و این قدیس در این جنگل چه می‌کند؟" .

قدیس جواب داد "من نغمه‌ها می‌سازم و اونها را می‌سرایم؛ و اونگاه که نغمه‌ها می‌سرایم، می‌خندم و می‌گریم و زمزمه می‌کنم: و بدین‌گونه خدا را ستایش می‌کنم.

با نغمه‌سرایی، خندیدن، گریستن و زمزمه کردن خداوند را که خدای من هست، ستایش می‌کنم.

اما تو برای ما چه رهاورد آورده‌ای؟" اونگاه که زرتشت این سخنان را شنید، با قدیس وداع کرد و فرمود "چه می‌توانم بهر تو آورده باشم؟ لیک اجازه بده هر چه زودتر بروم، مبادا چیزی از تو بگیرم!" و بدین‌گونه اونان از یکدیگر جدا شدند، اون سالخورده و اون مرد، در حالی که همچون دو پسربچه می‌خندیدند.

اما اونگاه که زرتشت تنها شد، اینگونه با خویش فرمود که "مگر می شود؟ این قدیس در این جنگل چیزی از این نشنیده که خدا مرده هست."»

چنین فرمود زرتشت، نیچه، مقدمه، بخش 2

30:

سخن بنده این هست که هر شخصی باید در حیطه خود نظریه پردازی کند
این سخنان برخی افراد را به این باور می رساند که این فرموده ها صادق و موجه بوده ودارای بار علمیست و برخی اوقات از ایشان در جواب سوالات علمی نقل قول می نمايند.
بهتر هست از سخنان نیچه در حوزه ی علوم انسانی که تخصص ایشان هست بهره ببریم.

برداشت انسان از خود - نقل قول از کتاب انسانی، زیادی انسانی:
انسان از خویشتن خویش در برابر خود محافظت می کند، در برابر شناسایی شدن و به دام افتادن توسط خودش، او معمولا قادر هست فقط دیوارهای بیرونی (قلعه وجودی) خویش را ببیند.

خود قلعه تسخیر ناپذیر هست، و حتی نامشهود، مگر اونکه دوستان و دشمنان خیانت نمايند و او را از مسیری پنهانی به درون قلعه رهنمون شوند.


31:

سرانجام بیایید ببینیم که در کل چه ساده انگارانه هست که بگوییم: "انسان باید چنین و چنان باشد!" واقعیت، غنای افسون نماينده ای از انواع را به ما نشان می دهد، فزونی بازی و تغییر پر وفور اشکال را- و اون اخلاق گرای عاطل و باطل فلک زده می گوید: "نه! انسان باید متفاوت باشد." حتی می داند که آدم باید چگونه باشد، شبیه همین آدم متعصب و خودنمای فلک زده: او خدای را بر دیوار نقاشی می کند و می گوید: "بنگر او را".

اما حتی وقتی اخلاقگرا انسان واحدی را مورد خطاب برنامه می دهد و به او می گوید: "تو باید چنین و چنان باشی!" باز هم فقط خود را مورد مضحکه برنامه می دهد.

انسان واحد، قطعه ای از سرنوشت جلو و عقب هست، یک قانون دیگر ، یک ضرورت دیگر برای تمامی اونچه که هنوز باید بیاید و باشد.

فرمودن اینکه "خودت را تغییر بده!" بدین معناست که بخواهی همه چیز تغییر کند، حتی به شکلی رو به عقب.

و در واقع اخلاقگراهای پیگیری وجود داشته اند که از انسان می خواستند متفاوت، یعنی با فضیلت باشد – از او می خواستند که در تصویر او از نو آفریده شود، به صورت خودنما: برای این منظور ، جهان را نفی کردند! جنون کمی نیست! نوع فروتنانه ای از نافروتنی هست!

اخلاق تا اونجا که به خاطر خود محکوم می کند، و نه از سر احترام، نسبت به ملاحظات، دلواپسی ها و تدابیر زندگی خطای خاصی هست که نباید هیچ دلسوزی ای به اون نشان داد- و غرابت منحط هاست که به آسیب های سنجش ناپذیری انجامیده هست.



بر عکس، بقیه ما، ما غیراخلاقگراها، برای هر نوع فهم، درک و تایید در خود جا گذاشته ایم.

ما به آسانی نفی نمی کنیم؛ برای ما تاییدگر بودن مایه افتخار هست.

چشمان ما بیشتر و بیشتر به اون نوعی از اقتصاد باز شده، که به هستفاده از تمامی اونچه که شاهدان مقدس کشیش، عقل بیمار شده ی کشیش نفی کرده، نیاز دارد و می داند چگونه از اونها هستفاده کند.

اون اقتصادی در قانون زندگی که حتی بر نفرت انگیزترین گونه خودنماها، کشیشان، با فضیلت ها، امتیازی می یابد.

چه امتیازی؟ خود ِ ما غیراخلاقگراها جواب هستیم.



غروب بتان، نیچه

32:

آیا ما غیراخلاقیون به فضیلت آسیب می‌زنیم؟ به همان ناچیزی که اونارشیست‌ها به شاهزادگان آسیب می‌زنند.

تنها چون به اونها شلیک می‌شود هست که دوباره در کمال امنیت بر تخت می‌نشینند.
نکته اخلاقی: اخلاق باید مورد تیراندازی واقع شود.



غروب بتان، نیچه

33:

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا؟
اخلاق خوب هست یا بد؟
تیر اندازی به اخلاق خوب هست یا بد؟

34:

سلام

خوب و بدش در طی این به اصطلاح "تیراندازی" مشخص می شود.

به عبارت دیگر "ارزیابی دوباره ارزش ها» منظور نظر نیچه هست.

ارزیابی دوباره ارزش ها همیشه خوب بوده، چون باعث می شود انسان دلایل خوب وبد بودن هنجارها و ارزش ها بفهمد و خوب ها را نگه دارد و بدها را همچنان بد بداند و جعلی ها را باز بشناسد.



نیچه در پیشفرمودار "اونک انسان" چنین می نویسد:

«کوتاه بیان اونکه، با نوع انسان باید با سنگین ترین مطالبه ای تا کنون از اون شده هست، رو به رو شوم؛ به نظرم ابتدا باید بگویم من کیستم.

در واقع هم اکنون نیز باید روشن باشد؛ زیرا از ارایه شواهد درباره خویشتن کوتاهی نکرده ام.»

35:

ارزیابی دوباره که همواره صورت میگیره
هر وقت انسان داره چیزی رو مطالعه میکنه
همواره در حال ارزیابی هم هست
اما اینکه نیچه بخواد برای بشریت نسخه بپیچه که اونچه شما تا الان فهمیده اید غلط هست
اشتباه هست

اگه اخلاقیات ما مبتنی بر عقل باشه
نیازی به تغییر نداره

36:

اشتباه هست...غلط هست...چی؟؟
نیچه دنبال پیرو نیست.

روش یاد میده.

برعکس همه!

ما داریم از ارزیابی ارزشها و اخلاق حرف می زنیم.

اگر کسی بر پايه عقل انتخاب کرده پس پیشتر ارزیابی کرده.

بحثی نیست.


37:

اونچه که نیچه به صرف این سخن بدون ارزیابی عقلانی میخواد غلط بداند

نیچه دنبال پیرو نیست.

روش یاد میده.

برعکس همه!
اتفاقاً هیچ روشی ارایه نداده
اگه ارایه داده بفرمایید مطرح کنید

38:

مثلا؟

اتفاقاً هیچ روشی ارایه نداده
اگه ارایه داده بفرمایید مطرح کنید
روش یعنی اینکه شیوه ارزیابی و تحلیل را یاد می دهد.

مثلا شما نقد او در کتاب اراده قدرت بر مسیحیت را که بخوانید می بیند که نقد او همه بر پولس نشانه می رود.

بسیار ظریف، فاصله ای که پولس از مسیح گرفته را مورد بررسی برنامه می دهد و می گوید چطور مسیحیت در طی تاریخ چیزی متفاوت از اونچه مسیح در انجیل بود شد.

نسخه نمی پیچد که آی امت من می گویم اینطور باشید.

به عبارتی او دنبال پیرو نیست.

نمی خواهد قدیس شود، شیخ و شمع محفل نام بگیرد.

فقط با خودش رو راست هست.



کسی که تاریخ ادعای پیروی او را داشته اند، همه دروغگو بودند.

نازیسم نژاد پرست با نیچه ای که یهود ستیزی مسیحیت را محکوم می کرد، چه سنیختی دارد؟.

مادیگرای بی اخلاقی که دنبال قدرت و تسلط هست با نیچه ای که از رایش (حکومت وقت کشورش که هستبدادی بود) متنفر بود، چه سنخیتی دارد؟ اگر از قدرت می گوید به درون ما اشاره دارد.

که ضعف و دنائت را با ارزش اشتباه نگیریم.



اکثر منتقدان نیچه، از ظاهر نوشته های او قضاوت می نمايند.


39:

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجا که روشی ارایه نشده
در ثانی تضمین شما یا نیچه برای درستی روش ارزیابی نیچه چیه؟

40:

خدا مرده هست.

خدا مرده باقی می ماند.

و ما او را کشته ایم.

چگونه تسلی خواهیم داد خود را, این جنایت کار تمام جنایت کاران را؟ اونچه مقدس ترین و مقتدرترین چیزی بود که تاکنون جهان به خود دیده هست , در اثر خونریزی زیاد حاصل از چاقوهای ما مرده هست ؛ چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد ؟ چه آبی برای ما موجود هست تا خود را بشوییم؟ چه اعیادی برای کفاره ، چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم نمود؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خودمان خدایانی دیگر نشویم تا شایستگی اون را نشان دهیم؟

نیچه، دانش طربناک، بخش 125

41:

خوب به کافر شدن خودش و تکبر خودش اعتراف کرده

با این کوه تکبر و کفر و واقع بینی شاید راهی جز دیوانگی نداشته

42:


43:

اهمیت پايه ی دارد که دنیای راستین (ذهنی) محو گردد.

این دنیا تردید بسیار در دل می‌افکند و ارزش دنیایی که ماییم، پایین می‌آورد: این خطرناک‌ترین تلاشی بوده هست که برای قتل حیات کرده‌ایم.


اعلان جنگ به همگی پیش‌فرض‌هایی که بر پایه اونها ادمی دنیای حقیقی را ابداع کرده هست.

در میان این‌ها، این پیش‌فرض هست که ارزش‌های اخلاقی غایی و عالی هستند.


اگر می‌شد نشان داد که این ارزشگذاری غیراخلاقی هست، برتری و علوّ ارزشگذاری اخلاقی رد می‌گردید – همچون حالت خاصی از بی‌اخلاقی واقعی.

بدین ترتیب ، او خود را به یک نمود فرو می‌کاست، و دیگر همچون نمود دیگر، حقی از این گونه نمی‌داشت که نمود را محکوم کند.



اراده قدرت، پاره 583

44:

زرتشت پرسید "و این قدیس در این جنگل چه می‌کند؟" .

قدیس جواب داد "من نغمه‌ها می‌سازم و اونها را می‌سرایم؛ و اونگاه که نغمه‌ها می‌سرایم، می‌خندم و می‌گریم و زمزمه می‌کنم: و بدین‌گونه خدا را ستایش می‌کنم.

با نغمه‌سرایی، خندیدن، گریستن و زمزمه کردن خداوند را که خدای من هست، ستایش می‌کنم.

اما تو برای ما چه رهاورد آورده‌ای؟" اونگاه که زرتشت این سخنان را شنید، با قدیس وداع کرد و فرمود "چه می‌توانم بهر تو آورده باشم؟ لیک اجازه بده هر چه زودتر بروم، مبادا چیزی از تو بگیرم!" و بدین‌گونه اونان از یکدیگر جدا شدند، اون سالخورده و اون مرد، در حالی که همچون دو پسربچه می‌خندیدند.

اما اونگاه که زرتشت تنها شد، اینگونه با خویش فرمود که "مگر می شود؟ این قدیس در این جنگل چیزی از این نشنیده که خدا مرده هست."»

چنین فرمود زرتشت، نیچه، مقدمه، بخش 2

45:

با عرض ادب و احترام
ميشه کتاب هاي نيچه برايمون معرفي کنيد؟
ممنون ميشيم

46:

برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه

قدرت طلبی ،
خرمگس موذی هست که روی پر مدعا ترین امتان با لجاجت می نشیند
و طعنه زن تمام تقوا های نامعلوم هست که بر هر اسب و هر تکبری سوار می شود.

فریدریش_نیچه
چنین_فرمود_زرتشت


پ.ن ...جستار به این خوبی از دید ما دور افتاده بود

47:

واقعا" اینها عقاید نیچه بوده ؟
چی می شه که انسان به اینجا می رسه ؟!

48:

سلام

فهرست اثار او به ترتیب انتشار از برنامه زیر هست:

  • زایش تراژدی؛ سال ۱۸۷۱
  • حکمت در دوران شکوفایی فکری یونان؛ سال ۱۸۷۳
  • تأملات نابهنگام؛ سال ۱۸۷۳–۱۸۷۶
  • انسانی، زیادی انسانی؛ سال ۱۸۷۸
  • سپیده‌دمان؛ سال ۱۸۸۱
  • حکمت شادان (یا اندیشهٔ طربناک)؛ سال ۱۸۸۲
  • چنین فرمود زرتشت، کتابی برای همه کس و هیچ‌کس؛ سال ۸۵–۱۸۸۳
  • فراسوی نیک و بد، درآمدی بر فلسفهٔ آینده؛ سال ۱۸۸۶
  • تبارشناسی اخلاق؛ سال ۱۸۸۷
  • غروب بتان، فلسفیدن با پتک؛ سال ۱۸۸۹
  • دجال؛ سال ۱۸۸۹
  • اینک انسان؛ سال ۱۸۸۹
  • نیچه علیه واگنر؛ سال ۱۸۸۹
  • اراده قدرت


در آینده اکر عمر و موقعيتی بود جداگانه به هر کدام در جستاری جداگانه خواهم پرداخت.


49:

نيچه در كتاب «ارادْ قدرت» مي نايشانسد:


1) هر ناخوشی، هر نابختیاری، به خطا، ایدۀ باطل (تقصیر) را تداعی کرده هست (درد و رنج از هر گونه پاکی و بی الایشی بی بهره گشته هست)؛

2) همه احساس های نیرومند لذت و خوشی (حالات و احساسات وحشی، شهوت رانی، ظفر، غرور، بی پروایی، دانش، اطمینان نفس و خوشبختی بدان گونه که هست) داغ گناهکاری، افسونگری و بدگمانی خورده اند؛

3) احساس های ناتوانی، بزدلی و پستی درونی، فقدان شهامت ابراز وجود، با نام های تطهیرنماينده ای غلط انداز گشته اند و به عنوان ویژگی های به غایت مطلوب آموزش داده شده اند؛

4) هر چیز بزرگ در انسان به مثابه خودشکنی، به مثابه از خود گذشتگی به خاطر چیز دیگری و کس دیگری باز-تفسیر گشته هست؛ حتی در دانشی مرد، حتی در هنرمند، شخص زدایی به عنوان علت والاترین دانش و توانایی جلوه گر شده هست؛

5) عشق به صورت تسلیم (و دیگرخواهی) تحریف شده هست، و حال اونکه یک تصاحب یا یک نثار هست و از فوق سرشاری شخصیت ناشی می شود.

تنها کامل ترین انسان می توانند عشق بورزند؛ از شخصیت تهی شدگان، برون گرایان، بدترین ِ عاشقان هستند (این را باید از دختران پرسید!).

این نکته حتی در مورد عشق به خدا یا سرزمین پدری هم صدق می کند: باید به هستواری در خویشتن ریشه داشت (خودخواهی به عنوان خود-شکل گرفتگی؛ دیگرخواهی به عنوان دیگر-شدگی).



6) زندگی به عنوان کیفر (شادمانی و خوشبختی به عنوان وسوسه)؛ عواطف به عنوان شیطان صفتی، اعتماد و اطمینان به عنوان بی خدایی.

کل این روانشناسی یک روانشناسی پیشگیری هست، نوعی از محدودیت در اثر ترس؛ از یک سو توده های وسیع (بی بهرگان و میان حالان) در پی اون هستند که به یاری اون از خود در برابر نیرومندان دفاع نمايند (و در سیر تحول و رشد خویش انان را به نابودی بکشانند)؛ از سوی دیگر، همۀ کشش هایی که اینان را به بهترین شکل به کامیابی می رساند تقدیس می گردد و محترم شمرده می شود.

روحانیت یهودی را مقایسه کنید.


50:

این نیچه یه مقدار زیادی مبهم و پیچیده بنظر میاد.
میشه سطح دیپلم واسه من همین پست آخر رو تفسیر کنید؟

اصلا نیچه دنبال چی بود؟
میگه آدم باید قوی بشه؟ مستقل بشه؟ بی نیاز از نظر و عقاید و القاهای برونی بشه؟
اگر اینطور میگه که منم باهاش موافقم.
منم آبم با ادیان کلاسیک زیاد توی یه جوی نمیره، چون آدم رو به تسلیم و انفعال میخوانند، درحالیکه من دنبال قدرتمند شدن و حاکمیت بر زندگی و سرنوشت خودم هستم.
میگه هرکسی از ظن خود شد یار من، نمیدونم، ولی من فکر میکردم ابرانسانی که نیچه ازش صحبت کرده همون ابرانسانی هست که منم دنبالشم.

بهرحال من فکر میکنم با نیچه هم 50-50 باشم.

همونطور که مثلا با بروسلی هم 50-50 هستم

بنظر من اینا نصف فکرها و فرموده هاشون درست بوده و باید طلا گرفت، ولی نصفش هم ممکنه غلط بوده باشه و موافق نیستم لزوما.

مثلا بروسلی فرموده به خدا اعتقادی نداره، و ظاهرا نیچه هم اعتقادی نداشته، یا شایدم داشته نمیدونم! ولی من احتمال قابل توجهی برای وجود خدا (البته نه خدا دقیقا به شکل خدای توصیف شدهء ادیان کلاسیک) قائل هستم که نمیتونم نادیده بگیرم، چون شواهدی تجربی و مستقیم ازش رو هم فکر میکنم مدام مشاهده و حس کردم.


51:

آیا نیچه با آموزه های مسیح مخالف بود؟ اگر بله، چرا؟

52:

نوشته اصلي بوسيله ninimoon نمايش نوشته ها
آیا نیچه با آموزه های مسیح مخالف بود؟ اگر بله، چرا؟
سلام

تقریبا تمام چیزهایی که از تفکران نیچه برداشت کردی درست هست.

کاملا درست فرمودی درباره قدرتمند شدن و سلطه بر سرنوشت.

اصلا نیچه در فلسفه اش همان طور که قبلا در نوشته مرگ خدا خواندی، "جوهره قدرت" را در جهان حاکم می بیند.

یعنی قدرتمند شدن حقیقت اصیل و بنیادین جهان در تفکر اوست.

همین رشد، توالد و حیات اگر نگاه کنی با تمام فریب ها و شعارهایش تنها یک فلسفه عملی و عینی دارد و اون نیز قدرمنند شدن و طلب قدرت و برتری هست؛ هر چند بسیار از آدمهادر ظاهر منکر اون هستند.



درباره اختلافاتی که فرمودی با نیچه داری دوست دارم چند موردش را برای نمونه ذکر کنی.



درباره اعتقاد به خداف نیچه هم خدای مسیحیت را و کلا ادیان ابراهیمی را با دید تردید و شک نگاه می کرده.

مثلا در کتاب دجال، مسیح و پولس را در برابر هم برنامه می دهد و معتقد هست پولس از منش و تعالیم مسیح به دور افتاده و دین او را تجریف کرده.

اونچه که من تاکنون از نیچه خوانده ام بهم نشان داده هست که نیچه در اکثرا مواقع از مسیح دفاع کرده، یعنی دید مثبتی به او داشته و برای نشان دادن ضعف های پیروان و مبشرین دین او در دوره های بعد، اونها را با او مقایسه می کند تا عیوبشان را نشان دهد.



من دقیقا نمی دانم نیچه به چگونه خدایی اعتقاد داشته.

اما اینکه مطمئنا به نیرویی برتر در جهان باور داشته انکارناپذیر هست.

خودت خوب می دانی که تعریف خدا یعنی نیرویی مسلط بر طبیعت، یا یک نوع نیروی متحدنماينده.

مثلا نیچه در تفکرش اوج تکامل انسانی را پیوند روح و جسم می داند.

یعنی خداانگاری مادیت جهان! می بینی که او هر در هر حال از مفهوم خدا نمی تواند فرار کند.

اما او خدای ماورئی را دوست نداشته و اون را غیر منطقی می دانسته.

در اراده قدرت دقیقا چیزی شبیه به مساله شر را بیان می کند؛می گوید مسیحیت خدایی مهربان و بخشنده مطلق را ترسیم می کند اما خود جهان و وضعیتی که پیروان مسیحیت در اون باید به سر ببرند تا به رستگاری روان برسند، خدای انها را زیر سوال می برد!

یعنی نیچه اگر ردیه هم بر خدا داشته، مطابق با تجربیات و منطق و هستدلال بوده و هرگز درباره کلیت مفهوم خدا اظهارنظر قطعی نکرده.

یکی از ویژگی نیچه این هست که معمولا زیاد حکم صادر نمی کند.

بیشتر نقد و گوشه و کنایه می زند و عبور می کند.

یعنی تو ممکن هست جایی چیزی از او بخوانی و بعد چیز بر خلاف اون را در جایی دیگر از او ببینی.

مثلا گاه رفتار مسیح در انجیل را نقد می کند و گاه در قیاس با پیروان و مبشرین و مبلغین اولیه او، از مسیح تمجید می کند.


53:

در باب حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی (Über Wahrheit und Lüge im außermoralischen Sinn) که با عنوان در باب حقیقت و دروغ در مفهومی فرا اخلاقی (Extra-Moral) نیز شناخته می‌شود، نوشتاری هست فلسفی اثر فریدریش نیچه.

این اثر در سال 1873، یک سال پس از نوشتن زایش تراژدی به نگارش در آمد، اما در دوران حیات نیچه هرگز به انتشار نرسید.

در بخش اعظمی از این اثر به پرسش‌هایی معرفت‌شناسانه در باب ماهیت حقیقت و زبان، و چگونگی ارتباط انها با شکلگیری مفاهیم پرداخته می‌شود.



نیچه در این اثر به ارایه نقل و همچنین نقدی در باب نگرش‌های معاصر به حقیقت و مفاهیم می‌پردازد و بدین‌گونه چنین هستنباط می‌کند که این نگرش‌ها از خود ِ ایجاد و به وجود آوردن زبان، نشات می‌گیرند.



«هر واژه‌ای بی‌درنگ به مفهومی بدل می‌شود، تا اونجا که گویی برنامه نبوده هست یادآور تجربه‌ای یگانه و کاملا شخصی و اصیل باشد که زایش خود را بدان مدیون هست؛ بلکه انگار می‌بایست با موارد بی‌شمار و کم و بیش همانندی – که به معنای واقعی کلمه یکسان نیستند – تطابق بیابد؛ به عبارتی دیگر با بسیاری موارد ناهمسان.

در حقیقت هر مفهومی از همسان‌سازی ِ مواردی ناهمسان سرچشمه گرفته هست.»

به عقیده پل اف.

گلن (Paul F.

Glenn) نیچه در اینجا چنین هستنباط می‌کند که «مفاهیم هستعاراتی هستند که با واقعیت تطابق ندارند.» نیچه می‌نویسد که هر چند مفاهیم در حقیقت هستعاراتی هستند که توسط بشر ابداع شده‌اند (به واسطه موافقتی همگانی برای تسهیل بر قراری ارتباط)، اما انسان‌ها پس از ابداع اونها، این حقیقت را به دست فراموشی سپردند و و باور کردند که این اونها "حقیقی" و مطابق با واقعیت هستند.



به زعم نیچه "حقیقت" در واقع:

«سپاهی هست متحرک از هستعارات، کنایه‌ها و انسان‌انگاری‌ها – کوتاه سخن اونکه مجموعه‌ای هست از روابط انسانی که فزونی گرفته، دچار جابجایی گشته و با آرایه‌هایی بیانی و شاعرانه تزیین شده هست، و پس مدت‌های مدیدی هستفاده از اون، برای فرد به نظر پایدار، قانونمند و الزام‌آور می‌رسد: حقایق توهماتی هستند که فرد فراموش کرده هست که این همان چیزی هست که اونها هستند، هستعاراتی فرسوده که دارای هیچگونه نیروی حس‌انگیزی نیستند؛ سکه‌هایی که تصویر خود را از دست داده‌اند و همینک تنها به چشم فلز به اونها نگریسته می‌شوند، و نه دیگر سکه.»

چنین دیدگاه‌هایی از او در باب حقیقت و ارتباط اون با زبان انسان، تاثیری خاص بر نظریه‌پردازان پست‌مدرنیسم بر جا گذاشته هست.

و همین نوشتۀ «در باب حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی» یکی از آثاری هست که بیشترین تاثیر را در شهرت نیچه (شهرتی هر چند مورد اختلاف) به عنوان «سلسله‌جنبان پست‌مدرنیسم» داشته هست.



این نوشته نیچه پیشتر یک بار توسط مراد فرهادپور با عنوان «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» ترجمه شده هست.

در زیر می توانید این ترجمه را دانلود کنید:



برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه






References


Walter Kaufmann's translation, appearing in The Portable Nietzsche, 1976 edition.

Viking Press

Portable Nietzsche 42

Portable Nietzsche 46

Glenn, Paul F.

(December 2004).

"The Politics of Truth: Power in Nietzsche's Epistemology".

Political Research Quarterly 57 (4): 576.

doi:10.2307/3219819

Portable Nietzsche 46-47.

Cahoone, Lawrence E.

(2003).

From modernism to postmodernism: an anthology.

Wiley-Blackwell.

p.

109

54:

زایش تراژدی به بیست و پنج بخش و یک مقدمه تقسیم شده هست.

پنج فصل نخست کتاب به ماهیت تراژدی یونان می‌پردازد که به زعم نیچه در حین تقابل جهان‌بینی آپولونی و دیونیزوسی متولد گردید.

در ده فصل بعدی شاهد هستفاده از الگویی یونانی در جهت فهم وضعیت فرهنگ مدرن، و زوال و باززایش اون هستیم.

شیوه نگارش این اثر الهام‌آمیز هست.

نیچه اغلب در اون مخاطب را به شکل مستقیم مورد خطاب برنامه می دهد، مثلا در پایان فصل بیستم می گوید:«جرات ِ انسانی تراژیک بودن را به خود بده، چرا که بدین گونه رهایی خواهی یافت!» این نوع تعابیر در نوشتار او باعث شده هست که مشکل بتوان اثر او را جدی گرفت.

اما اگر نگاهی فراسوی تعابیر پرطمطراق او داشته باشیم، اندیشه هایی بسیار جالب توجه و بدیع را می توانیم در کتاب او بیابیم.

از سویی دیگر، با تعصب شدید او، وقتی که در حال قضاوت درباره هنر بودن یا نبودن یک چیز هست، رو به رو می شویم.

نیچه تعریفی بسیار کم‌دامنه از هنر ارایه می دهد و اون را در حد خود-اظهاری باطنی و اُپرا محدود می کند.

نیچه علارغم انتقادهایش به فرهنگ بشری، به روان بشری اعتقادی راسخ دارد و فرد را در کتاب خود ترغیب می کند که تمایلات سقراطی را به دور بیندازد و و دیگر بار فرهنگ وجدآمیز دیونیزوسی را با تمام ویژگی هایش در خویش احیا کند.



نیچه وضعیت هنر یونان را پیش از تاثیرگذاری دیونیزوس بر اون، ساده و خشک و خالی تعریف می کند، بطوری که تنها شامل ظواهر می گردید.

در این حالت، مخاطب حقیقتا با هنر یگانه نمی شود و همیشه با اون پیوندی سطحی بر برنامه می کند و هرگز به عمیق اون راه نمی برد.

تجلی های آپولونی برای این طراحی شده بودند که آدمی را در برابر آلام و رنج های جهان در پناه خود نگاه دارند و برای ایشان مرهم و تسکینی فراهم آورند.



پس از اون هست که دیونیزوس وارد صحنه می شود و در وهله نخست، انسان ِ آپولونی ِ فرهنگ یونان را غافگیر می کند.

اما در نهایت تنها از طریق هستغراق در جوهره دیونیزوسی ِ اتحاد اصیل ِ نخستین هست که رهایی از آلام و رنج های دنیوی مقدور می شود.

به واسطه دیونیزوس آدمی پی می برد که هستی او تنها محدود به تجربیات شخصی او نمی گردد.

و بدین گونه هر انسانی می تواند راهی برای فرار از سرنوشت گریزناپذیر خویش که همانا مرگ هست، بیاید.

از اونجایی که دیونیزوس جوهره ای جاودانه هست، هر اونکه با او بپیوندد، منبع تازه ای از امید و زندگانی را در خواهد یافت.

بدین گونه نیچه دیونیزوس را به عنوان جایگزینی متعالی برای رستگاری مسیحی که چشم پوشی کامل از رندگی زمینی و تمرکز بر حیات اسمانی را مطرح می کند، ارایه می دهد؛ چرا که برای کسب رستگاری دیونیزوسی بر عکس رستگاری مسیحی، فرد می بایست خویش را در در وقت ِ حال و زندگی زمینی و امروزین خویش غرق کند.



و در عین اینکه رستگاری تنها بواسطه دیونیزوس کسب می شود، فرد نیازمند عناصر آپولونی نیز هست تا از طریق تجلی‌های اون، جوهره دیونیزوس آشکار گردد.

گروه همسرایان (کُر) و بازیگران تراژدی خود تجلی هایی بودند که به واسطه اونها جوهره دیونیزوس صاحب آوایی برای سخن فرمودن گردید و از طریق انها آدمی قادر بود لذت ِ رهایی از رنج ها و آلام این‌جهانی را تجربه کند.

این تجلی های آپولونی همچنین به عنوان حفاظی در برابر هرج و مرج های دیونیزوسی ظاهر می شوند، تا اون وقت که فرد به طور کامل در جذبه های دیونیزوسی غرق شود.

نیچه تاکید دارد که در تراژدی واقعی، عناصر آپولونی و دیونیزوسی به شیوه ای انفکاک‌ناپذیر در یکدیگر امتزاج یافته اند.

از اونجایی که کلمات نمی توانند به عمق جوهره دیونیزوسی رخنه نمايند، موسیقی نوعی حیات هنری در شکل تراژیک اون بود.



موسیقی در اقلیمی فراسوی زبان جای گرفته هست، از همین رو به ما اجاره می دهد که فراتر از خودآگاهی خویش گام بر داریم و به تجربیاتی که ما را به اتحاد ِ نخستین پیوند می دهد، دست بیابیم.

موسیقی برتر از تمامی دیگر هنرها هست، چرا که در اون صرفا یک پدیده متجلی نمی شود، بلکه بیش از هر چیز خود ِ "اراده جهان" هست که در اون ظهور و بروز می یابد.



نیچه اُریپید را به عنوان قاتل هنر معرفی می کند که وسواس‌های سقراطی را به واسطه آگاهی و اطمینان مطلق به تفکر بشری، وارد هنر تئاتر کرد.

اُرپید با تمرکز محضی که بر اشخاص داشت، عناصر موسیقیایی را که برای شکلگیری تجربیات دیونیزوسی کلیدی به شمار می رفتند، از تراژدی حذف کرد.

به تعبیری می توان فرمود که ارپید دیونیزوس را از تراژدی بیرون انداخت؛ و با چنین کاری اون تعادل طریف و بنیادینی هنری ای را که مابین آپولون و دیونیزوس بر برنامه بود، نابود کرد.



در بخش دوم کتاب، نیچه پیامدهای امروزینی را که این دگرگونی در تفکر یونان به بار آورده هست، مورد کنکاش و بررسی برنامه می دهد.

به زعم او ما هنوز در دوره اسکندری ای از هنر زیست می کنیم که دارد اخرین نفس های خود را می کشد.

او می نویسد که دانش نمی تواند توضیحی در باب اسرار جهان ارایه می دهد و هم اینک می بایست از صدقه سری آثار کانت و شوپنهاور، چنین حقیقتی را تایید کرده و به رسمیت بشناسیم.

وقت اون فرا رسیده هست که تراژدی را احیا کنیم و غبارهای باقی مانده از فرهنگ سقراطی را از چهره اون بزداییم.

نیچه موسیقی ِ آلمان، بخصوص هنر واگنر را، به عنوان آغازی بر این دگرگونی تلقی می کند.

او معتقد هست که در عین فرتوت بودن فرهنگ المانی، هویت آلمانی در حال قویتر شدن هست؛ چرا که شمه‌ای از غنا و قوه حیات در شریان اون جریان دارد.

نیچه امیدی بسیار به عصر پیش رو دارد و کتاب خویش را در تدارک این عصر نوشته هست.

(دوران مدرن)

----------------------------------------------------------------------------------------


مقاله زیر نوشته ستار طهماسبی دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه اصفهان به مفهوم زایش و مرگ تراژدی در اندیشه نیچه می پردازد.

چکیده

فریدریش نیچه از فیلسوفان ژرف اندیش و تأثیرگذار قرن نوزدهم بود که در پی ارزیابی دوباره ارزش ها، خود را در رویارویی با ایده هاي پذیرفته شده دنیاي مدرن یافت.

ازاین رو، در بازنگري شدیداً انتقادي خود در فرهنگ و تمدن مدرن و به منظور اصلاح و احیا این فرهنگ، اقدام به نوشتن اولین اثر خود، یعنی زایش تراژدي کرد.

انگیزه هاي گوناگون او از تألیف این اثر عبارت بودند از:

دغدغه هاي فرهنگی و نجات فرهنگ عصر خود از خطر سقوط و نیهیلیسم؛ ارزیابی دوباره ارزش ها؛ نشان دادن تقابل مسیحیت و فلسفه مفهومی سقراطی، با اصل زندگی و عنصر دیونیزوسی و آري گویی؛ تفسیر زیبایی شناسانه از زندگی و هستی؛ از چشم انداز هنر به زندگی نگریستن.

نیچه دو دغدغه آخر را از ویژگی هاي خاص هنر تراژیک یونانی می دانست و به علت این نوع نگاه، هنر عصر تراژیک یونان را ستایش می کرد.

او از یونانیان باستان و فرهنگ و تفکر اون ها تمجید می کرد؛ چون اونان آفرینندگان هنر تراژیک بودند و با آفرینش این هنر و توجه به عنصر دیونیزوسی، به زندگی در تمام جنبه هاي خیر و شر اون آري میفرمودند.



همچنین نیچه از دو مفهوم پايه ی زایش و مرگ تراژدي سخن می فرمود؛ اما اینکه منظور او از زایش و مرگ تراژدي چه بود؟ در معناي اول منظور او این بود که در عصري از دل تراژدي یونانی فرهنگ زاده و عامل بالندگی فرهنگ ملت یونان شد؛ اما سپس افول کرد.

در معناي دوم، منظور از زایش تراژدي، امید نیچه به تجلی دوباره هنر تراژیک یونانی در بطن جهان مدرن و در موسیقی واگنر(Wagner) هست.

این بار نیز امید به چنین زایشی، دچار افول شد .

شرایط افول و مرگ تراژدي از دیدگاه نیچه عبارت بودند از : فلسفه مفهومی سقراط و نمایشنامه هاي اوریپیدس؛ مسیحیت و اخلاق گرایی؛ دیالکتیک مدرن و شخص واگنر.

هدف اصلی این نوشتار در درجه اول، بررسی انگیزه هاي مهم نیچه از تألیف کتاب زایش تراژدي هست؛ سپس تبیین زایش تراژدي، در معناي اول با تأکید بر تحلیل خاستگاه و عناصر مقوم اون.

اما هدف درجه دوم، تبیین چرایی و چگونگی افول یا مرگ تراژدي از منظر نیچه هست.


55:

الکل و مسيحيت دو مخدر بزرگ اروپا هستند._فردریش نیچه

از نظر نیچه، الکل همانند مسیحیت و مسیحیت همانند الکل باعث می شود که رنج هایت را در آغوش نگیری

و نیچه با در آغوش نگرفتن رنج ها و مخدرها میانه ای نداشت.


56:

نوشته اصلي بوسيله avesta159 نمايش نوشته ها
الکل و مسيحيت دو مخدر بزرگ اروپا هستند._فردریش نیچه

از نظر نیچه، الکل همانند مسیحیت و مسیحیت همانند الکل باعث می شود که رنج هایت را در آغوش نگیری

و نیچه با در آغوش نگرفتن رنج ها و مخدرها میانه ای نداشت.
سلام دوباره

دیشب که جواب این سوال نینیمون عزیر رو میدادم جواب شما و نظر نیچه در مورد مسیح، اونطور که شما بیان کردید، رو ندیدم و نخوندم ولی الان که برگشتم بالا و خوندم، مطلب شما برام جالب بود.

تا جایی که من با افکار نیچه آشنا شدم، او همیشه به دنبال حقیقت هست و صداقت در قضاوت هایش(و یا عدم قضاوت هایش) کم نظیر هست.


57:

هنگامی که جانی به سخن در می آید به طنینِ آوای اش گوش می باید سپرد: هر جانی طنینی دارد و طنین خود را دوست می دارد.

اگر او، برایِ مثال، یک معرکه گیر سیاسی باشد، یعنی یک کله ی پوک، یک سبوی توخالی: هر چه به این کله فرورود، نتراشیده و زمخت از اون برمی گردد با پژواکی سنگین از پوکی بزرگ.

چنین کسی اغلب صدایی زمخت دارد، چه بسا خود نیز خود را زمخت بداند؛ چه بسا_ازفیزیولوژیست ها باید پرسید.

اما کسی که در فکر واژه هاست، سخنورانه می اندیشد نه اندیشه گرانه.
تبارشناسی اخلاق-جُستار سوم-پاره ی هشتم

58:

در ویدئوی زیر نمایی از یکی از آثار نیچه و لیوان آبی را که در حال پر شدن هست می بینید که نمادی هست از به اوج رسیدن فلسفه در عصر حاضر و به پایان رسیدن عصر متافیزیک در اون.

هایدگر عبارت معروف نیچه "خدا مرده هست" را به عنوانی بیانی مبنی بر پایان عصر متافیزیک در عصر حاضر تفسیر می کرد.

از این منظر، سخنان نیچه تنها به این شکل قابل فهم هست که اشاره به دیدگاه الهیاتی یا انسان‌شناسانه خاصی نداشته باشد، بلکه فی نفسه به پایان فلسفه نظر داشته باشد.

در کلام هایدگر، فلسفه به عنوان متافیزیک به حداکثر توان بالقوه خود دست یافته هست و سخنان نیچه هشداری هست درباره فروشکستگی اون و هر جهان‌بینی متافیزیکی دیگر.

هایدگر گوشزد می‌کند که اگر خدا مرده هست، به آغاز اون که همان انجام اون اون بود، باز می‌گردد.

(سرنوشت)


59:

کتاب*وقتی نیچه گریست*ارنست یالوم رو بخونید.
در این کتاب روانشناسی،نیچه رو نسبتا درست به تصویر میکشه.

افرادی مثل نیچه و داستایفسکی،قربانیان پوچ گرایی و هراس از بی خدایی هستند!
و فک میکنم برنارد راسل یکی از بیرون آورندگان بشریت از دست رفته و گمگشته پس از مرگ خدا بود.

نیچه عاشق حقیقت بود و به همین خاطر زندگیش را بیخود و بی جهت نابود کرد.
سخنان او تنها بدرد نابود کردن بناهای تمدن دینمداری و اخلاق مداری میخورند و پس از اون راه حلی ارائه نمیکند این فرد فدایی و نابودگر.


60:

خلاصه نداره ؟









---------------------------
تشریفات کوروش

61:

سلام.

آثار امثال یالوم برای اهل فلسفه اونقدر بی ارزش هستند که من نوعی که بیش از شش کتاب نیچه را خوانده ام حتی یک بار هم این کتاب را تورق نکرده ام؛ به نظرم نیچه کسی نیست که بشود او را در رمان بازنمایی کرد اون هم بر پايه دروغ های دخترکی روسی که می خواست نیچه را عاشق و دلباخته خود نشان دهد در حالی که امروزه با مطالعه نامه های رد و بدل شده میان اونها می شود فهمید که همه حاصل توهم دهن این دختر روسی هست و نه چیزی بیشتر.



نیچه دشمن پوچگرایی و نیهیلیسم بود و اتفاقا مسیحیت و خداگرایی و اخلاق مسیحی را پوچگرایی می دانست و فلسفه اراده قدرت او هیچ سنخیتی با پوچگرایی ندارد.

نیچه خود را نابود نکرد و امروزه مشخص شده هست که به واسطه سرطان مغز که در خانواده او ارثی بود و پدرش نیز در مقام یک کشیش بدان مبتلا شد دچار جنون شد.



راه حل نیچه "اراده قدرت" و تکیه بر اراده بشری هست.



پیشنهاد می کنم برای شناخت نیچه، او را از آثارش بشناسید، نه رمان های عامه پسندی امثال نوشته های یالوم.


62:

ای تو ستاره درخشان،
با من بگو که دلخوشی تو چه بود اگر نبودند اونان که برای خاطرشان می‌درخشی؟


چنین فرمود زرتشت (1885)، مقدمه



شمایان روزگاری کِرم بودید و به انسان تکامل یافتید، اما هنور بخشی زیادی از شما کرم باقی مانده هست؛ روزگاری شما بوزینگانی بوده‌اید، با وجود این، انسان امروز از تمام بوزینگان بوزینه‌تر هست.



چنین فرمود زرتشت (1885)، مقدمه



به راستی که آدمی نهری آلوده هست.

انسان می‌بایست دریایی باشد تا با رسیدن به نهری آلوده همچنان پاکیزه باقی بماند.



چنین فرمود زرتشت (1885)، مقدمه



آدمی می‌بایست ملغمه‌ای در خویش حمل کند تا ستاره‌ای رقصان از خود در وجود آورد.



چنین فرمود زرتشت (1885)، مقدمه


یک گله بی هیچ چوپان؛ هر شخصی خواهان چیزی یکسان هست، هر شخصی چیزی یکسان هست؛ هر اونکه متفاوت می‌فهمد، مشتاقانه به تیمارستان می‌شتابد.



چنین فرمود زرتشت (1885)، مقدمه


کیست اون اژدهای بزرگ که روان دیگر خدا و پروردگارش نمی‌خواند؟ «تو باید» نام اون اژدهای بزرگ هست.

اما روان شیر می‌گوید «خواهم خواست».

«تو باید» بر سر راه او برنامه می‌گیرد و پوشیده از پولک هایی چونان طلا می‌درخشد.

و بر هر پولکی «تو باید»ی زرین می‌درخشد.

ارزش‌ها هزاران سال هست که بر این پولک‌ها می‌درخشند و همینک نیرومندترین اژدها سخن می‌گوید: «ارزش تمامیِ چیزها بر من می‌درخشد؛ همه ارزش‌ها تاکنون آفریده شده‌ست و من تمامی ِ ارزش‌های آفریده‌‌ام.

به راستی که دیگر «خواهم خواستی» وجود نخواهد داشت».

اژدهاست که چنین می‌گوید.

چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 1


در بدن تو بیش از اونچه در عمیق‌‌ترین فلسفۀ توست، حکمت و خرد موج می زند.



چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 4


و دیگر هیچ شرّی در تو پرورش نخواهد یافت، مگر اون چیزهای شرّی که از نزاع فضایل اخلاقی در تو رشد می‌کند.

برادر من اگر بخت با تو یار باشد، تنها یک فضیلت اخلاقی در موجود خواهد بود و نه بیش از اون؛ و بدین‌گونه هست که بسی ساده‌تر بر فزار پُل گام خواهی زد.



چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 5



از تمامی اونچه به نگارش در آمده‌ست، تنها اون چیزی دلخواه من هست که مردی با خون خویش انگاشته.



چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 7


همیشه در عشق چیزی از جنون موجود هست، اما چیزی از منطق نیز در جنون همیشه توانی یافت.



چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 7


شجاع، سرکش، سخره‌گر، خشن – بدین‌گونه هست که خرد خواهان ماست.

خرد بانویی هست که تنها به مبارزان عشق می‌ورزد.



چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 7


اونکه از امر کردن به خویشتن ناتوان هست، ناگزیر فرمان خواهد بُرد.

لیک افراد بسیاری هستند که امر کردن بر خویشتن را می‌توانند، اما تا پیش از اونکه فرمانبُرداری از خویشتن را بیاموزند، هنوز چیزهای بسیار دیگری لازم هست.



چنین فرمود زرتشت (1885)


اونکه بسیار بر خویشتن سهل می‌گیرد، در نهایت از این توجه و مراقبت بسیار رنجور خواهد شد.

درود بر اونچه سخت می گرداند!

چنین فرمود زرتشت (1885)


درست هست: ما به زندگی عشق می‌ورزیم نه از اون رو که به زیستن خو گرفته‌ایم، بلکه از اون رو که به عشق ورزیدن خود گرفته‌ایم.



چنین فرمود زرتشت (1885)


من اَبَر-بشر را به تو می‌آموزم.

بشر چیزی هست که مغلوب خواهد شد؛ تو برای غلبه بر او چکار کرده‌ای؟ وقت اون فرا رسیده هست که بشر خویشتن را به یک هدف تبديل گرداند.

وقت اون فرا رسیده هست که بذرها را بر عالی‌ترین امید خویش بیفشاند.



چنین فرمود زرتشت (1885)

63:

زندگی روزی مرا چنین آموخت: و من بدان معماهای دل های شما، شما فرزانه ترین امت، را می گشایم.
براستی، با شما می گویم: نیک و بدِ پایدار در کار نیست! اونها از درون خود باید هر وقت بر خویش چیره شوند.
شما با ارزش ها و کلام هاتان درباره ی «نیک و بد» قدرت به کار می برید، شما ارزشگذاران؛ و اینست عشقِ پنهانِ شما و درخشش و لرزش و سرشاریِ روان های شما.
اما از درون ارزش های شما قدرتی قوی تر سر بر می کشد و چیرگی نو، و تخم و پوسته ی تخم[خویش] را می شکند.
و اونکه می بایست آفریننده ی نیک و بد باشد: براستی، نخست باید نابود نماينده باشد و شنماينده ی ارزش ها.
برترین بدی اینگونه به برترین نیکی وابسته هست: باری، آفرینندگی، خود همین هست.
ای فرزانه ترین امت، بگذارید درین باره سخن گوییم، اگرچه بد باشد.

خاموشی بدتر هست؛ حقایقی که نافرموده مانند، زهرآگین می شوند.
شکسته باد هر اونچه در برابرِ حقایقِ ما شکستنی هست! هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت!

چنین فرمود زرتشت.


64:

جنگل را دوست دارم.

زندگی در شهرها بد هست: اونجا شهوتپرستان بسیارند.
آیا بهتر اون نیست که در چنگِ جنایتکاری گرفتار آیی تا در رویاهای زنی شهوتپرست؟
و این مردان را بنگرید: چشمانشان می گوید که بر روی زمین چیزی به از همخوابگی با زن نمی شناسند.
بُنِ روان هاشان پلید هست؛ و وای اگر پلیدیشان از روح نیز بهره مند باشد.
کاش دست کم همچون جانوران کامل می بودید! باری، جانوران بیگناهند.
آیا شما را کشتن حواس اندرز می گویم؟ اندرز من به شما اینست که حواس بیگناهند.
آیا شما را پارسایی اندرز می گویم؟ پارسایی برخی را فضیلتیست و بسیاری را کمابیش رذیلت.
اینان خوب خویشتندارند: اما ماده سگِ نفس از هر کارشان با رشک برون می نگرد.
از بلندی های فضیلت تا سردنایِ جان، این جانور و بی آرامیَش به دنبال ایشان هست.
و چون از ماده سگِ نفس تگه ای گوشت دریغ شود، چه خوب می داند که چگونه تکه ای روح دریوزه کند.

چنین فرمود زرتشت.


65:

چون دردمندی را هنگامِ دردکشی دیدم، از شرمش شرمسار شدم؛ و چون به یاریش برخاستم غرورش را سخت پایمال کردم.
رهینِ منت های بزرگ بودن، کینه توز می کند نه سپاسگذار؛ و چون احسانی کوچک فراموش نشود به کرمی جَونده تبدیل می شود.
«در پذیرفتن خوددار باشید! با پذیرفتنتان بر بخشنده منّت گذارید!» چنین اندرز می دهم اونانی را که چیزی برای بخشیدن ندارند.
اما من که بخشنده ام، با رغبت می بخشم، چون دوستی به دوستان.

باری، غریبان و مسکینان همان به که خود از درختِ من میوه بچینند: اینگونه کمتر شرمسار می شوند.
اما گدایان را باید یکسره از میان برداشت! براستی، آدمی از دادن به اونان برآشفته می شود و از ندادن نیز برآشفته.

ـ چنین فرمود زرتشت

66:

من اون زبانها و معده‌های سرکش گزیننده را پاس می دارم که "من" و "آری" و "نه" فرمودن آموخته اند.
هر چیزی را جویدن و گواردن، طبع سلیم خوکانه هست.

همیشه "آ--ری" فرمودن کار خر هست و اون کس که جان خران دارد.
یکی عاشق مومیایی هست و یکی عاشق اشباح، و هر دو دشمن گوشت و خون اند و این هر دو چه با ذوق من ناسازگارند چرا که من عاشق خونم.

ذوق ام خون را با همه ی رنگها می آمیزد.

چنین فرمود زرتشت.

بخش سوم.

ص 211 .

ت: داریوش اشوری.




اندیشه‌ورزترین امتان اگر که دلیرترین نیز باشند، دردناکترین بلاهایی را نیز از سر می‌گذرانند که هیچکس نگذرانده هست؛ اما درست به همین خاطر هست که زندگی را پاس می‌دارند، زیرا ایشان را با بزرگترین دشمنی خویش رویارو کرده هست.



[توضیحات: از نکته‌هایی که نیچه در آثار خود پرورانده هست بزرگ داشتن دشمن خویش، به ویژه دشمن بزرگ هست، زیرا دشمنی و ستیزه‌جویی با دشمن را مایۀ رشد و نیرو گرفتن تن و جان می‌داند.

از اینجا نیز زندگی را از اون جهت که بلاها یا تراژدی‌های بزرگ برای مردان بزرگ پیش می‌آورد دشمنی ستودنی می‌داند.]



غروب بتان، ترجمه داریوش آشوری؛ ص 116





67:

درود بر دوست عزیز


به دوست شما پیشنهاد می شود برای آشنایی با نیچه ( و دیگر عقل گرایان و فلاسفه معاصر ) ، کتاب فلسفه و ایمان مسیحی دکتر کالین براون رو مطالعه نمايند .

البته شخصا از طرز بیان نیچه و نحوه هستدلال های کانت لذت می برم و نه اندیشه هایشان ....





http://forum.tarikhfa.com/redirect-t...oads%2F146.pdf

68:

این از ویژگی روان‌های شریف هست که هرگز چیزی را در ازای هیچ نمی‌خواهند؛ حداقل در زندگی.

توده‌ها می‌خواهند از از برای هیچ زندگی نمايند؛ اما ما دیگران که زندگانی فی‌نفسه بدان‌ها ارزانی می‌دارد، همواره در این اندیشه‌ایم که چیست اون بهترین چیزی که در عَوَض می‌توانیم ارزانی داشت.

آدمی را سزاور نیست اونجا که خوشی‌ای ارزانی نمی‌دارد، سودای لذت در سر بپرورد.



چنین فرمود زرتشت (1885)



این راه من هست؛ مال ِ تو چیست؟ این جواب من به کسانی هست که از من "راه" را خواستارند؛ چرا که "راه"، دقیقا همان راه، وجود ندارد.



چنین فرمود زرتشت (1885)



جامعه گرگ را اهلی کرده و به یک سگ تبديل می‌سازد؛ آدمی اهلی‌شده‌ترین حیوان روی زمین هست.



چنین فرمود زرتشت (1885)



میانه‌حالی همان میانه‌حالی هست، ولو اونکه میانه‌روی خوانده شود.



چنین فرمود زرتشت (1885)

69:

عدالتِ سردتان را دوست نمی دارم؛ و از چشمانِ قاضیانِ شما همواره دژخیم و پولادِ سردش برون می نگرد.
بگویید، کجا می توان یافت عدالتی را که عشقی ست با چشمانِ باز.
پس برایم عشقی را بنیاد کنید که نه تنها بارِ تمام کیفرها که بارِ تمامِ گناهان را نیز بکشد!
پس برایم عدالتی را بنیاد کنید که همه را تبرئه می کند، جز قضاوتگران را!
این را نیز می خواهید بشنوید؟ برای اون کس که می خواهد تا رگ و ریشه ی خویش اهلِ داد باشد، دروغگویی نیز بشردوستی بشمار می آید.
اما چگونه تا رگ و ریشه ی خویش دادگر توانم بود؟ چگونه سهم همه را توانم داد؟ مرا همین بس که اونچه را که از من هست به هر کس دهم.

چنین فرمود زرتشت(بخش یکم - درباره ی نیشِ مار)

70:

«برای تنها زیستن یا حیوان می‌باید بود یا خدا.» این فرمودۀ ارسطو هست و مورد سوم را از قلم انداخته: هر دو می‌باید بود، یعنی ___ فیلسوف...
...
«حقیقت همیشه یک رویه هست.» آیا این دروغی دو رویه نیست؟
...
بسا چیزها را هرگز نمی‌خواهم بدانم__ خردمندی بر دانش نیز حدّ می‌گذارد.


...
آدمی با زیستن در طبیعت وحشی خویش بهتر از همه از [درد] ناطبیعت‌اش، از عقلانیت‌اش، بهبود می‌یابد.


...
بله؟ بشر همانا یکی از خطاهای خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهای بشر هست؟
...
از درس‌های دانشکده جنگ زندگی.

____ اونچه مرا از پای در نیندازد، قوی‌ترم می‌سازد.


...




غروب بتان، گزین‌گویه‌ها

71:

کدوم پسر عمو ها؟ از کجا مطمئنی؟

72:

مساله اینجاست که تقسیم غذا و نگهداری از یتیمان هم در آدمی "حسّ قدرت" بر می انگیزد که مقصود نیچه از فلسفه قدرت خود دقیقا همین هست؛ انسان ها حتی کارهای به ظاهری اخلاق خود مانند ایثار و بخشش را نیز بیشتر از سر ارضاء حس قدرتمند و مفید بودن و کسب اعتماد به نفس انجام می دهند و امکان ندارد کسی فارغ از چنین گرایش هایی درونی و شخصی و خودخواهانه ای دست به چُنان کارهایی بزند.


73:

البته حرف به جایی زده ولی بعضی ها هستن واقعا خلوص نیت دارن
و در اکثر موارد اینکار رو مخفیانه انجام میدن مثله حضرت علیاینروزها هم افراد زیادی هستن ولی ما متوجه نمیشم چون مخفیانه اینکارو میکنن
اینها بندگان خالص هستن .


74:

سلام.

بحث اصلا سر "خلوص نیت" نیست.

نمی دانم چقدر می توانم این مفهوم عمیق فلسفی را به درستی انتقال بدهم .

بحث روی این هست که فرد در موقع ایثار و بخشش در خودش نوعی حس رضایت و بزرگواری و سرشاری حس می کند؛ اتفاقا وقتی این بخشش پنهانی باشد فرد بیشتر این حس را تجربه می کند؛ اشتباه نکن؛ افرادی که اهل ریا و خودنمایی هستند درون ضعیف تری نسبت به اونهایی دارند که کارهای نیک خود را در خفا انجام می دهند.

منظور از قدرت اون حس سرشاری شخصیت هست که افراد در توصیف اون می گویند "در پوست خودم نمی گنجم" یا " دارم بال در می یارم".



تعریف شما از "خلوص" چیست؟ مگر میشود کسی کاری بدون حس رضایت درونی اجرا کند؟ می شود کسی کَس ِ دیگر را بدون دلیل دوست داشته باشد؟ شما به دعایی شخصیتی همچون امام حسین نگاه کن؛ دعای عرفه؛ این متن یکی از عرفانی ترین متون اسلامی در رابطه با عشق به خداست؛ وقتی ترجمه این دعا را خوانی می بینی که شخصیتی مثل امام حسین گوشه-گوشه آفرینش خودش، بند-بند بدنش و جسمش را و رشد و نمو اش را بر می شمارد و تمام نعمت های و بخت هایی را که در زمین نصیبش شده، یاد میکند تا بگوید چرا خدا را می پرستد، چرا خدا را دوست دارد و چرا حس می کند باید عاشق یک آفریننده باشد.

می خواهم بگویم "خلوص" در معنایی که شما در پی اونی و هیچ نفع و رضایت و شکرگزاری شخصی در اون مطرح نیست، وجود ندارد و بزرگترین شخصیت های مذهبی هم هرگز چنین ادعایی نکرده اند.

خلوص بیشتر در این سنت به معنای این هست که فرد واقعا شکرگزار این نعمت ها باشد؛ و واقعا از سر سرشاری شخصیت به وجود امده باشد و وانمود نباشد؛ و گرنه هرگز نمی شود به یک مفهوم بدون شادی و رضایتی که در درون خود عاشق هست، عشق ورزید.

امید دارم توانسته باشم منظورم را بخوبی انتقال دهم.

حتی خداپرستی هم از یک شادی و وجد و سرشاری شخصیت ناشی می شود؛ خداپرست ترین انسانها ، انهایی اند که بیشتر از هستی خود و هستی جهان و بودن به وجد آمده اند و بیشتر حس قدرت و نیرو و عشق می نمايند.

مثلا علی بن ابی طالب بمب انرژی و یک شخصیت سرشار به مفهوم واقعی کلمه بوده.

چطور می شود که با دیدن کودکی یتیم انچنان به جوش می اید که به مجازات بی توحهی خود ، خودش را با آتش تنور کیفر می دهد؛ چون انتظارش از خودش بالاست؛ خود را، جایگاهش ، قدرتش و سرشاری شخصیت را در میان می بیند و اینطور می خروشد؛ چطور شب ها بر سجاده به خود می پیچد، چطور می شود که با نگاه به ستارگان آسمان منقلب می شود ؛ چطور می شود که میان انسان های پوک، بی هویت و ضعیف ِ شهر مدینه تنها همدمش چاه هایی می شود که باید سرش را داخل اونها کرده و با انها نجوا کند؛ این قدرت ِ یگانه اوست؛ ناعوام بودن اوست؛ نفرت او از ضعف شخصیت؛ از پستی و دونی هست.

و در آخر می خواهم این حرف نیچه را با هم بخوانیم:

عشق به صورت تسلیم (و دیگرخواهی) تحریف شده هست، و حال اونکه یک تصاحب یا یک نثار هست و از فوق سرشاری شخصیت ناشی می شود.

تنها کامل ترین انسان می توانند عشق بورزند؛ از شخصیت تهی شدگان، برون گرایان، بدترین ِ عاشقان هستند (این را باید از دختران پرسید!).

این نکته حتی در مورد عشق به خدا یا سرزمین پدری هم صدق می کند: باید به هستواری در خویشتن ریشه داشت (خودخواهی به عنوان خود-شکل گرفتگی؛ دیگرخواهی به عنوان دیگر-شدگی).


75:

البته منظور شما در پست بالا بهتر متوجه شدم
نوشته اصلي بوسيله mohiy نمايش نوشته ها
مساله اینجاست که تقسیم غذا و نگهداری از یتیمان هم در آدمی "حسّ قدرت" بر می انگیزد که مقصود نیچه از فلسفه قدرت خود دقیقا همین هست؛ انسان ها حتی کارهای به ظاهری اخلاق خود مانند ایثار و بخشش را نیز بیشتر از سر ارضاء حس قدرتمند و مفید بودن و کسب اعتماد به نفس انجام می دهند و امکان ندارد کسی فارغ از چنین گرایش هایی درونی و شخصی و خودخواهانه ای دست به چُنان کارهایی بزند.
در پست قبلی نوشته بودین که طبقه فرموده نیچه انسانها از سر خود خواهی برای منافع شخصی به یتیمان کمک میکنن
البته اگر درست متوجه شده باشم منظور نیچه همین بوده؟
شاید من منظورم رو به خوبی بیان نمیکنم.
در نظرم این بود که بعضی از افراد به صورت مخفیانه فارغ از منافع شخصی اینکارو میکنن بااینکه شاید از نظر مالی به ضررشون باشه و حتی ممکنه به دردسر بیفتن ولی باز مخفیانه به دیگران کمک میکنن نه برای قدرت یا اعتماد بنفس یا مسائل اجتماعی و....بلکه از سر یک نوع معرفت یک نیت خالصانه فارغ از مسائل دنیوی یا شخصی یعنی فقط به عشق خدا اینکارو میکنن که این افراد خلاف نظر نیچه اس که در انتهای پست نوشته بودید
"....امکان ندارد کسی فارغ از چنین گرایش هایی درونی و شخصی و خودخواهانه ای دست به چُنان کارهایی بزند"

76:

خب بحث ما روی مصداق واژه هاست ظاهرا.

من از عبارت "منافع شخصی" هستفاده نکردم.

چون بحث فلسفی هست، کاربرد واژه خیلی حساسیت می تواند ایجاد کند.



تعریف "اعتماد به نفس" چیست؟ شما برای اعتماد به نفس نیاز به تایید شخصی دارید یا یک "اعتماد درونی"؟ می پرسم که شما وقتی بخشش و ایثاری را پنهانی انجام بدهی حس بهتری نسبت به خودت نداری؟ چرا.

منظور از اعتماد به نفس یعنی داشتن حس خوب نسبت خود و رضایت درونی.



قدرت یعنی چی؟ همان طور که در پست قبل تعریف کردم یعنی "سرشاری شخصیت".

یعنی "نگنجیدن در پوست خود".



و در آخر اینکه تمام پست آخر من برای روشن کردن منظور نیچه بود و برداشت شما اشتباه بوده و اشکالی هم ندارد.

سوتفاهمی در درک نیچه بود که رفع شد.


77:

هیج شخصی بدون چشم داشت کاری رو انجام نمیده کمترین فایده هر کاری که ما میکنیم یه احساس رضایت و خوشحالی که در فرد به وجود میاد.


78:

حرف شما صحیح و کاملا درسته اما مقصود من این بود که شما از کجا مطمئنید که شامپازه ها پسر عمو های ما هستند؟!

79:

من و نیچه چقدر شبیه همیم!خدا بخیر کنه...خخخ

80:

شما اگه یخورده از پیچیدگی هات کم کنی و از نظریه "پیچشی" خودت عدول کنی و جهان را کمی روشن تر و با وضوح بیشتری تعریف کنی، بیشتر شبیه نیچه می شی.


81:

والا من میترسم بیشتر از این شبیه اون خدا بیامرز بشم
نظریه پیچشیم کدومه!!؟
منظورت درون مغز چه خبره هست یا کلا پستایی که میزارم...راستی من نظریه ندارم!هر چه دارم نقد هست و سوال،و فکرهایی در پستوی خیال..
گاهی سهراب میشوم و جهانی خیالی در خیالم،خیال میکنم؛و گاهی نیچه میشوم و جهان را در نقطه ی صفر حقیقت مینگرم،گاهی سری به نظریات روانشناسی میزنم و همه ی احوال را،جبری بی افتخار و عادی می یابم!وقتی مثل سهراب به کنجی میخزم و هپروتی میشوم،اونگاه یاد این حقیقت روانشناسی میفتم که تو از ترس یا کمبودی در کودکی در عذابی!!اونگاه بدین فکر میفتم که جعبه ی اسکینری،مرا سهرابی نیچه خو کرده هست!!دوست دارم جعبه و اسکینر را در هم بکوبم و موجودی آزاد بگردم!آری گمگشتگی دردیست عجیب،که از عشق دردناکتر و از خیال بی پایانتر،که همه ی فلاسفه و دوستدارن فلسفه کم و بیش بدان گرفتارن..

البته رو به بهبودم خدا رو شکر!و فکر میکنم خیلی بهتر شدم و امید دارم در چند ماه آینده بهبودی کامل بیابم

82:

«بگریز، دوست من، به تنهاییت بگریز! تو را از بانگِ بزرگمردان کر و از نیشِ خُردان زخمگین می بینم.
جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چگونه خاموش باید بود: دیگر بار همچون درختی باش که دوستش می داری، همان درختِ شاخه گستر که آرام و نیوشا بر دریا خم شده هست.
اونجا که تنهایی پایان می گیرد بازار آغاز می شود؛ و اونجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغازِ هیاهویِ بازیگرانِ بزرگ و وزوزِ مگسانِ زهراگین هست.»

83:

«پُر هست بازار از دلقکان ِ باوقار ـ و ملت از مردانِ بزرگ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این ساعتند.
اما [کوتاهیِ] ساعت بر ایشان زور می آورد و اونان بر تو زور می آورند و از تو نیز «آری» یا «نه» می خواهند.

وای، تو می خواهی کرسیت را میان «له» و «علیه» بگذاری؟
ای عاشقِ حقیقت، بر این مطلق خواهانِ زورآور رشک مورز! [شاهبازِ] حقیقت هرگز بر ساعدِ هیچ مطلق خواه ننشسته هست.
از این ناگهانیان به مامن خویش بازگرد: تنها در بازار هست که با «آری» یا «نه» به کسی حمله می نمايند.
چاه های ژرف همه آهسته تجربه می نمايند: باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فرو افتاده هست.
کارهای بزرگ همه دور از بازار و نام آوری کرده می شود.

بنیادگذارانِ ارزش های نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند.
بگریز، دوست من، به تنهاییت بگریز! تو را از مگسانِ زهراگین زخمین می بینم.

بگریز بدانجا که بادِ تند و خنک وزان هست.»

84:

هیچ چیز زیبا نیست، تنها انسان زیبا هست.

تمامی ِ زیبایی‌شناسی بر این ساده‌اندیشی بنا شده هست؛ این نخستین حقیقت هست.

بیایید دومین را بی‌درنگ بیفزاییم: هیچ چیز زشت نیست مگر انسان منحط – بدین گونه داوری زیبایی‌شناسانه حدّ می‌یاید.

– از دید فیزیولوژیک، هر چیز زشت انسان را ناتوان و افسرده می‌کند؛ یادآور ِ پوسیدگی و خطرناکی و ناتوانی هست، و به راستی مایۀ از کف رفتن نیرو.

اثر زشتی‌ها را با نیروسنج می‌توان سنجید.

هر گاه که افسردگی دست می‌دهد، آدمی حضور چیزی «زشت» را در پیرامون حس می‌کند.

احساس قدرت‌اش، خواست قدرت‌اش، دلیری‌اش، غرورش – همگی با زشتی می‌کاهد و با زیبایی می‌افزاید...



در هر دو مورد به یک نتیجه می‌رسیم و اون اینکه مقدمات [منطقی ِ] اون در غریزۀ ما چه انبوه بر هم انباشته شده هست.

ما زشتی‌ها را همچون نشانه و علامت انحطاط درمی‌یابیم.

کمترین چیزی که یادآور انحطاط باشد، در ما حکم زشت را [نسبت به خود] پدید می‌آورد.

هر نشان فرسودگی، بی‌ریختی، پیری، خستگی، هر گونه گیر و گرفتاری مانند گرفتگی ماهیچه، فلج؛ بالاتر از همه، هر چه بو و رنگ و شکل پوسیدگی و گندیدگی داشته باشد، حتی هنگامی که اونقدر بی‌مایه شده باشد که به صورت نماد در آمده باشد – همگی یک واکنش را فرا می‌خوانند: داوری ِ ارزشی ِ زشت را.

اینجا نفرتی بیرون می‌زند: نفرت از چه؟ جای هیچ شکی نیست که نفرت از پستی گرفتن ِ نوع خود.

او اینجا از درون ژرف‌ترین غریزه‌های نوع نفرت می‌ورزد؛ نفرتی که در اون ترس و لرز هست و پیش‌نگری و ژرف‌نگری و دوربینی - ژرف‌تر از این نفرتی نیست.

از این رو هست که هنر ژرف هست...


منبع: غروب بتان، ص 120-119

85:

زیبا و زشت – چیزی چند و چون‌پذیرتر، یا بگویم حدپذیرتر از احساس زیبایی در ما نیست.

اندیشیدن به اون جدا از لذتی که آدمی از خود می‌برد، یعنی یکباره از دست دادن زمین زیر پای خود.

«زیبایی در ذات خود» (1) نه یک مفهوم که یک کلمه توخالی هست.

در چیزهای زیبا این انسان هست که خود را همچون معیار کمال ِ می‌نهد و گاه خود را در اونها نیایش می‌کند.

نوع بشر تنها از این راه هست که می‌تواند به خود آری بگوید.

پایه‌ای‌ترین غریزه‌هایش، غریزه‌های خودپایی و و خودگُستری‌اش از خلال اینگونه [خود]برافرازندگی‌ها نیز پرتوافشانی می‌کند.

انسان می‌پندارد که جهان خود غرق در زیبایی هست – فراموش می‌کند که علت اون خود ِ اوست.

این خود ِ اوست که زیبایی را به جهان ارمغان داده هست و بس.

اما دریغا که زیبایی‌ای بشری و بس-بسیار بشری و بس...

در پايه بشر بازتاب خود را در آینۀ چیزها می‌بیند و هر اون چیزی را که تصویر او را به او باز می‌تاباند زیبا می‌انگارد: حکم ِ «زیبا» [در مورد چیزها] برآمده از خودبینی ِ نوع اوست...

و جای اون هست که یک بدگمانی ِ کوچک این پرسش را در گوش مرد شک‌آور زمزمه کند که آیا جهان به راستی زیبایی‌ از اون نیافته هست که همانا انسان اون را زیبا یافته هست.

او جهان را انسان‌گونه کرده هست: همین و بس.

اما هرگز نمی‌توان فرمود، هرگز، که مدل زیبایی را نیز همانا انسان [از خود] فراهم کرده هست.

که می داند که او خود در چشم ِ یک داور ِ بلندپایه‌تر ِ ذوق چگونه می‌نماید؟ ...شاید گستاخ؟ شاید خودپسند؟ شاید کمی خودسر؟ ...

«های دیونیسوس، ای ایزد، گوش‌های مرا چرا می‌کِشی؟» آریادنه باری در یکی از اون فرمود-و-گوهای نامدار بر روی [جزیرۀ] ناکسوس از جفت فلسفی‌اش پرسید.

«گوش‌هایت [از ظرافت] خنده‌دار اند.

آریادنه: چرا درازتر از این نیستند؟» (2)




پانویس:

1) این نیز طعنه‌ای هست بر جدایی‌ای که کانت در کتاب سنجشگری قوۀ داوری میان زیبایی با قلمرو فایده ، لذت و خوبی می‌افکند.



2) در اساطیر یونان باکخوس یا دیونوسوس ایزد شراب و رویش و باروری هست.

آریادنه، شاهدخت کِرِت هست.

تسئوس دیو ِ امت‌خواری به نام مینوتاوروس را می‌کشد و به یاری آریادنه از هزاردالان (لابیرنت) نجات می‌یابد.

تسئوس سپس آریادنه را در جزیرۀ ناکسوس تنها رها می‌کند.

وی سپس به همسری ِ دیونوسوس در می‌آید که می‌گویند تاج عروسی وی را در میان ستارگان نهاده هست.




منبع: غروب بتان، ص 119-117

86:

اشعار

اون را که خبر هاست برای روز مبادا ، بسیار می خموشد در خود .

اون که می خواهد روزی آذرخشی برافروزد، می بایست که دیر وقتی ابر باشد .

***


هر چه در پیرامون شماست دیر یا زود جزوی از شما می گردد.

***


دوردست ها را نگاه کن ، اما پشت ِ سر را نه! اونکس که خواهان پی بردن به راز هر عمقی هست، دست ِ آخر خود رهسپار اعماق می گردد.


***








87:

«خوب نوشتن یعنی خوب فکرکردن، اونچه را قابل نقل هست کشف کنیم و به درستی برای دیگران بشکافیم؛ برای همسایگان، قابل ترجمه و برای خارجیانی که زبان ما را می‌آموزند قابل درک باشد؛ به جایی برسیم که خوبی‌ها را تقسیم کنیم و همه‌چیز را برای مشتاقان آزادی، آزاد گذاریم.»

انسانی، زیاد انسانی، فصل دوم، بند دوم، ۸۷

88:

«بی‌خدایان جدید به‌ندرت از فردریش نیچه نام می‌برند و هنگامی هم که به او اشاره می‌نمايند، برای انکار او هست.

دلیل این مسئله نمی‌تواند این باشد که می‌گویند ایده‌های نیچه الهام‌بخشِ نابرابری نژادی بوده هست که نازی‌ها به اون اعتقاد داشتند.

این داستان با توجه به ادعای نازی‌ها مبنی بر علمی‌بودن نژادپرستی‌شان نامحتمل هست.



دلیل اینکه نیچه از اندیشه‌های جریانِ اصلیِ بی‌خدایی حذف شده، این هست که او به مشکل میان الحاد و اخلاق اشاره کرده هست.

این بدان معنا نیست که بی‌خدایان نمی‌توانند اخلاقی باشند.

موضوع بسیاری از جنجال‌های سبُک همین هست.

پرسش این هست که یک ملحد به چه اخلاقی باید پایبند باشد؟»

جان گری


«این برای بی‌خدایان عجیب خواهد بود؛ اما نیچه گمان می‌کرد لیبرالیسمِ مدرن، تجسد سکولار همین سنت‌های دینی هست.

این محقق مسائل کلاسیک تشخیص داد که اعتقاد یونانی به خِرد چارچوبی را شکل داده هست که لیبرالیسم مدرن از اون شکل گرفته هست.»

جان گری


«نیچه به‌وضوح ادعا می‌کرد که لیبرالیسم در یکتاپرستیِ یهودی و مسیحی ریشه دارد و به همین دلیل هست که او به این شدت با این ادیان دشمن هست.

او تا حد زیادی به این دلیل بی‌خدا هست که ارزش‌های لیبرال را رد می‌کند.»

جان گری


«نیچه با اونکه هستاد دانشگاه بود بیشتر مشرب ادبی داشت و کمتر دانشگاهی بود.

این فیلسوف هیچ نظریهٔ جدیدی در بودشناسی یا معرفت‌شناسی اختراع نکرد و اهمیتش در درجهٔ اول از حیث اخلاق هست و در درجهٔ دوم به عنوان یک منتقد تیزبین تاریخ.»

برتراند راسل


«چندنفر نازی بی‌سواد که به خاطر کوبیدن دفترچه‌تلفن بر سر یکی از مخالفین سیاسی، در زمره علمای فراخوان حزب هیتلری درآمده‌اند، فریدریش نیچه را به خود منسوب می‌نمايند.

همه می‌توانند وی را از اونِ خود بدانند! تو به من بگو به چه احتیاج داری تا من نقل‌قول مناسبِ حالَت را فراهم کنم.»

کورت توخلسکی

89:

در موارد منفرد به من القا شده تا چه حد خو گرفتن به نوشته های من سلیقه را ‹‹نابود›› می کند...

اما فردی که از راه تعالی خواست و اراده با من خویشی دارد با مطالعه آثار من، وجد واقعی فراگیری را تجربه می کند: زیرا من از اوج هایی می آیم که هیچ پرنده ای هرگز به اون پرواز نکرده هست و مغاک هایی را می شناسم که هیچ پایی بدان راه نیافته هست.

فریدریش نیچه - اونک انسان، رویا منجم، انتشارات فکر روز، ص 111






90:

بایستی دوباره به انبوه امتان بازآیی
در میان اونان سفت و سخت می شوی
تنهایی تباه می کند...

فریدریش نیچه - اکنون میان دو هیچ


***


در سرزمین یک چشم ها، نابینایان را کالبدشکافی کردم.



فریدریش نیچه - واپسین شطحیات


پ.ن:
اشاره به ضرب المثل "در سرزمین کورها یک چشم پادشاه هست" می باشد.


منظور نیچه این هست که وی که یک چشم هست نخواسته هست در جهان نادان ها ساکت بشیند و "پادشاهی" کند، بلکه بررسی "کوری" آدمی پرداخته هست.





91:


تنها به من چسب بده،
پیدا کردن چوب با خودم!
جا دادن مفهومی
در چهار قافیه نامفهوم
افتخار کمی نیست!

فریدریش نیچه - اکنون میان دو هیچ


***

دردا، شما هیچ کدام تان، این احساس را نمی شناسید که شکنجه دیده پس از شکنجه شدن دارد،
اون گاه که او را به سلولش باز می آورند رازش با اوست!
و همواره با دندان هایش محکم اون راز را نگه می دارد.


شما چه می دانید از هلهله غرور انسانی!


فریدریش نیچه - سپیده دمان


92:


برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه


فریدریش نیچه، دانش طربناک

93:

چقد باهوش و عمیق هست این لعنتی

94:


برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه

95:



برگزیده سخنان و اندیشه های نیچه


70 out of 100 based on 70 user ratings 370 reviews

@