تجربیاتی در خصوص ماوراء الطبیعه


تجربیاتی در خصوص ماوراء الطبیعه



تجربیاتی در خصوص ماوراء الطبیعه
چند روز پيش اتفاقي براي ما افتاد كه خيلي عجيب بود........
مي دانيد كه رسم است شب اولي كه متوفي را در خاك ميگذارند يك دست لباس او را به يك فقير مي دهند براي احسان....ولي 2 هفته پيش كه بابايم فوت كرد ما آنقدر سرگرم مهمان بوديم و خودمان هم گيج و ناراحت كه فراموش كرديم....تا اينكه 10 روز پس از فوت پدرم ...پنج شنبه پيش مصادف با شب بيستو سوم ماه رمضان (كه ميدانيد احتمال قدر بودنش بيشتر از شبهاي ديگر است) مردي زنگ در خانه ما را زد (همسايه ما هم آنجابود) و خواهرم در را باز كرد ...از خواهرم يك جفت كفش نو بابايم را خواست....خواهرم گفت مامانم خوابيده...قبول نكرد ...آنقدر اصرار كرد كه خواهرم مادرم را از خواب بيدار كرد ....از مادرم كفش نو بابايم را خواست ...هرچه مادرم مي گفت كفش نو نداشت ، قبول نكرد مي گفت دارد نمي دهيد.....مادرم يك دست كت و شلوار بابايم رابه مرد مي دهد قبول نمي كند ...2 تا از شلوارهايش را مي دهد قبول نمي كند...مي گويد من سيدم و گدا نيستم و كار هم دارم ... كفشهايش را مي خواهم بپوشم بروم مسجد و بين نماز مغرب و عشا برايش يس بخوانم........مادرم هرچه قسم مي خورد كه كفش نو نداشت.....قبول نمي كند مادرم كفشي راكه بابايم اين اواخر مي پوشيد را هم به او مي دهد قبول نمي كند ...مي گويد او يك جفت كفش نو داشت...حتي وقتي مادرم پول به او مي دهد تا با پول كفش نو بگيرد قبول نمي كند ....آنقدر اصرار مي كند و دم در مي نشيند تا مادرم تمام خانه رابراي يافتن كفش نو زير و رو مي كند و در كمد بابايم يك جفت كفش نو پيدا مي كند كه بابايم اصلا نپوشيده بود و ما فراموش كرده بوديم بابايم چنين كفشي دارد و جايش را نمي دانستيم ....بالاخره كفش را به مرد داديم ...مرد راضي مي شود و مي­
رود.......
نميدانم اين ارتباطي به موضوع شما دارد يا نه ؟ ولي فقط بابايم جاي آن كفش را ميدانست ....همسايه ما كنار خانه اش مغازه دارد و به قول معروف تمام رفت و آمدهاي كوچه را مي بيند...ولي تا بهحال اين مرد را در اين كوچه نديده بود ...و بعد از آن شب نديد!!!!!!



چرا افرادی که ستمکار نیستند مورد ظلم واقع می شوند و ستمگران تقاص پس نمی دهند ؟

1:

ممنون .
ممنونم.
خیلی جالب و بهت آور بود سولماز عزیز.
داستان ها و ماجراهایی عجیب تر از این زیادند ولی مسلما اینکه خود آدم بی واسطه اونو ببینه خیلی تاثیرش بیشتره ....
فکر کنم شما هم تقریبا همون احساسی رو داشتید که من هنگام شنیدن ماجرای شفایافتن آقای محمدرضا ثابتی رو از زبون خودشون شنیدم .


آیا انسان می تواند انسانی دیگر را «خلق» کند؟ + تصاویر
(کارمند موسسه مالي که دهها بیماری ناعلاج داشت که کوچیکش سرطان بود و از همه عجیب تر اینکه قبل از این ماجرا شفا یافتن رو خیالات و اوهام می دونست)


فساداخلاقى ابن عربى درسیرصعود تأویل و لقب پدری ازسوی فیمینیست ها

2:

حالا كه موضوع صحبت به اين طرف رفته بگذاريد منم يه ماجراي جالب و كمي غم انگيز رو براتون بگم
البته اميدوارم بعدا به اين دليل كه ربطي به جستار نداره پاك نشن !
و قبلا بگم اين جريان كاملا واقعيه و مداركش همين الان موجوده !
همونطور كه قبلا هم فرموده بودم ما سالها پيش در زاهدان زندگي مي كرديم در واحد پاييني ما خانواده اي زندگي ميكرد كه دخترشون در اون وقت جوونترين داشجايشان پزشكي ايران بود ( فكر كنم در 15 يا 16 سالگي سال اول پزشكي بود ) اين دختر خانم و خانوادش با خانواده ما رابطه خيلي نزديكي داشتند و من ماجرا رو از زبون ايشون و چند پزشك دوست كه انها هم در همان بيمارستان بودند (خاتم الانبيائ ) دنبال ميكردم
فرزند يكي از خانواده هاي اهل سنت زاهدان به بيماري پيشرفته سرطان مبتلا شده بود ( اگر اشتباه نكنم سرطان هستخوان ) پزشكان از درمان اين پسر 14 ساله قطع اميد كردند در همان وقت مادر اين پسر در خواب خانمي را ميبيند كه به او ميگايشاند پسرت را ببر نزد پسر من در قم و او هم سپس پرس و جو متوجه جمكران ميشود و علي رغم مخالفت شديد خانواده اش اينكار را ميكند و جالب اينكه اين پسر سپس مدتي كه در مسجد مقدس جمكران بود شفا مي يابد و مادر و پسر به شهر خود بر ميگردند و دوباره به بيمارستان ميروند اين دوست پزشك ميفرمود : ما دوباره عكس و ازمايش را بر رايشان او انجام داديم و در عين ناباوري ديديم اثري از بيماري باقي نيست او ميفرمود من خودم بارها و بارها عكسهاي قبل از شفا و سپس شفا را با هم مقايسه ميكردم و اگر خودم در وقت گرفتن عكسها حضور نداشتم امكان نداشت باور كنم اين عكسها مربوط به يك نفر هست ! و اين پسر و مادرش سپس اين جريان شيعه شدند و اين پسر بعدا توسط نزديكان خودش به قتل رسيد ( به علت اينكه شيعه شده بود ) و ظاهرا در مزار شيعيان زاهدان به خاك سپرده شده هست
هر كس باور نميكند ميتواند به بيمارستان خاتم الانبيا زاهدان سري بزند و از مسئولين گورستان ميرجاوه زاهدان سراغ مزار اين پسر را بگيرد !


سرمايه انسان در جهان چيست؟

3:

با صمیمانه ترین درودها به شما دوستان عزیزم تعریف از جهانی که با این دنیا تفاوتها و شباهتها دارد مشکل هست تا چه برسد که به اونکه اوصافش به نوشته درآ ید و این برای منی که اهل قلم نیستم بسیار سخت تر هست با این حال از پروردگار دو جهان می خواهم که به من توان و قدرت دهد تا شمه ای از جلوهای اون را برای شما بگویم.


ایا دنیای مدرن اصطلاحاً بی حضور و اراده ی خدا اداره میشود و نهیلیسم وجه باطن ان است ؟
دو ماه پیش بود من تا دیروقت بیدار بودم و خوابم نمی برد فکرم دائم به کسب و کار مشغول بود و از نگرانی خوابم نمی برد بهر جهت رفتم به رختخواب به ساعت نگاهی انداختم دیدم ساعت 2 و نیم نیمه شب هست (درضمن باید یگویم که چون قلبم کمی مشکل دارد و حتی یک بار نیز سر وکارم با آمبولانس منتقل شدن به بیمارستان هم کشیده) لذا بیداری بیش اندازه برای من خوب نیست بنابر این سعی کردم که به چیزی فکر نکنم تا خوابم ببرد هنوز خوابم نبرده بود که احساس کردم قفسه سینه ام به درد افتاده و حتی کمی نفسم تنگ شده هست خواستم بلند بشوم و بروم قرص زیر زبانیم را بخورم اما یارای حرکت در پاهایم نبود سعی کردم خانومم را صدا کنم تا قرصم را بیاورد اما صدای گلویم خفیف بود و او نمی شنید دوباره سعی کردم از جایم بلند شوم به ناگهان درد قفسه سینه ام بیشتر شد ترس ورم داشت حس کردم که دیگر ضربان قلبم نمی زند حالت عجیبی داشتم نمی دانستم چه کار کنم وحشتم بیشتر و بیشترمیشد عرق سردی روی صورتم نشسته بود و ترس و وحشتم باعث می شد حالم خرابتر شود.


چرا ماده نمی تواند واجب الوجود باشد ؟
در یک اون تمام اتاق و خانه تاریک شد فکر کردم که شاید برق رفته به نا گهان در اون ظلمت پدر و برادرم را که چند سالی بود برحمت رفته بودند دیدم.


مطالبی خواندنی درباره جن ، ديو ، پري
پدرم با خنده و شادی به طرفم نزدیک می شد ولی از او جلوتر برادرم به من رسید خواست که مرا به آغوش بکشد و ببوسد اما من مانع از کار او شدم و با دستهایم او را کمی از خود دور کردم در این لحظه متوجه شدم که هیچ دردی ندارم و نفسمم نیز سنگین نیست با خود فرمودم که حتمن من خواب هستم چون تا بحال چندین مرتبه پدر و برادر متوفی ام را در خواب دیدم پس این هم خواب هست و من بیخود ترسیده ام و دیر یا زود از خواب پا میشوم اما یکدفعه اون دو محو شدند.


فرضیه ی تکامل؛ منطقه ی ممنوعه! 1/ مقدمه ای بر داروینیسم
در ظلمت و تاریکی محض برنامه داشتم هیچی نمی دیدم دوست داشتم که هر چه زودتر از خواب پا بشوم در اون تاریکی مضطرب بودم و بیخود و بیجهت این طرف و اون طرف می رفتم ناگهان شخصی که بسیار صدای دلنشین و آرامی داشت مرا گرفت و بر روی زمین دراز کشانید و با مهربونی فرمود نگران نباش من برایت یاسین خوانده ام الاون حالت خوب می شود من نمی دانستم که یاسین چیست و اون شخص را در اون تاریکی نمی توانستم ببینم حتی دستانش را که مرا گرفته بود نمی توانستم ببینم سپس مدتی او هم به یک باره محو شد ولی اضطرابم از بین رفته بود.

چند لحظه نگذشته بود که خودم را در یک سالن نورانی دیدم اما نور اون چشمم را آزار نمی داد از منبع نور هیچ خبری نبود تا این لحظه من نمی دانستم که از دنیا رفته ام و همش فکر می کردم که خواب هستم و بزودی از خواب بر می خیزم ولی تعجبم از این بود که من در هیچ خوابی اینقدر دقیق و کنجکاو نبودم از خودم سئوال می کردم که این چه خوابی هست که من در کمال هوشیاری هستم.

در اون محل من روح کسانی که خیلی وقت پیش ها از دنیا رفته بودند دیدم بعضی ها را می شناختم بعضی ها را نمیشناختم درست هست که در اون محیط خیلی ها بودند ولی نه بشکلی که از سرو کول هم بالا برند مثلا من قدمی بر می داشتم چند نفر را می دیدم که دارند با هم خوش و بش می نمايند و دیگر کسی را نمی دیدم دو باره چند قدمی بر می داشتم و باز عده دیگری را می دیدم که در نهایت سرور و بهجت با یکدیگر صحبت می نمايند و قدمی دیگر روح خواهر بزرگترم را می دیدم که با دوستانش مشغول فرمودگو هست و همینطور ...

من دو تن از دوستان قدیمم را که سالها پیش (جوان مرگ) از دنیا رفته بودند شناختم با اونها مشغول صحبت شدم اون دو از من سئوالاتی در باره دوستان دیگر می کردند که در دنیا بودند.

رفتار امت با من چه اونانی را که می شناختم و چه اونانی را که نمیشناختم بسیار گرم و صمیمی بود اونقدر صمیمی که ازمصاحبتشان سیر نمی شدم.

کم کم شک کردم که نکند این خواب نباشد و من با همان درد و ناراحتی که در رختخواب داشتم از دنیا رفته ام اما هیچ ترسی نداشتم احساس خوبی داشتم وجد و سروری در درونم بود که تا بحال در دنیا نظیرش در هیچ جشن و شادی به من دست نداده بود.

چون به مردن خود شک کردم سعی کردم به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم چیزی که توجه مرا بیشتر به خود جلب میکرد شادابی و جوانی افراد بود.

همه جوون بودن حتی پدرم که در سن 82 سالگی از دنیا رفته بود بسیار جوان بود خواستم بدانم آیا قیافه من هم عوض شده هست یا نه در این فکر بودم که هنوز چند قدمی بر نداشته بودم به دیواری رسیدم که یک آئینه قدی داشت فورن خیره شدم دیدم که چهره ام زیبا شده به صورتم و موهایم که کمی بلند شده بود دست زدم می خواستم بدانم که آیا این خودم هستم یا نه اما حقیقت داشت خودم بودم به پوشش دیگران دقت می کردم لباسشان همان لباسی بود که در دنیا بود ولی از تمیزی برق خاصی داشت پوشش خودم را نگاه کردم و دست کشیدم همان پوشش خودم بود فقط بسیار تمییزتر و اوتو کرده تر.

به هر موضوعی کنجکاوی نشان می دادم تا برایم اثبات شود که من خواب هستم یا از دنیا رفته ام بنابر این دوباره بیشتر دقت کردم به هر چیزی دست می کشیدم تا واقعی بودن اون را بدانم اما همه و همه چیز واقعی تر از اون بودند که فکرش را بکنم از دیگران می پرسیدم که آیا من خوابم یا بیدار بعضی ها با تبسم نگاه می کردند و بعضی ها میفرمودند ما هم اولش اینطوری بودیم.

بلاخره ملتفت شدم که من از دنیا رفته ام باور کنید از مرگم هیچ هراسی نداشتم خیلی هم خوش حال بودم بخاطر اونکه بسیار راحت از دنیا رفته بودم اون قدر راحت که باورم نمی شد ولی یکدفعه به فکر زن و بچه هایم افتادم نگرانشان شدم حدس زدم که اونها الاون چقدر بی تاب هستند و چه غم و غصه ها که نمیخورند بنابر این به خودم فرمودم که چون من خیلی راحت از دنیا رفته ام پس می توانم به همان راحتی دوباره بدنیا برگردم لذا مانند کسی که سعی می کند خودش را از خواب بیدار کند سعی کردم به دنیا برگردم اما نتیجه نمی داد هر چه تلاش میکردم فایداه ای نداشت به خودم فرمودم لابد زنم الاون متوجه می شود و به اورژانس خبر می دهد و پزشکان با شوک مرا دوباره به دنیا برمی گردانند با این خیال کمی از نگرانیم برطرف شد سپس به انتظار برگشت به دنیا نشستم هر چند اصلن دوست نداشتم اون محیط را ترک کنم ولی فکر آینده خانواده ام مرا رنج می داد.

اون روزم به حالت انتظار گذشت.

روز دوم دوباره در انتظار برگشت به دنیا نشستم اما خبری از بازگشتم نشد دیگر باورم شد که مرگ من حتمی هست و امکان بازگشتم نیست بنابر این خودم را با این فکر که اندک وقتی نخواهد گذشت که خانواده ام به نزدم خواهند آمد آرام کردم و دوباره به کنجکاوی ادامه دادم نکته ای که برایم جالب بود اونکه اصلن احساس گشنه گی و یا تشنگی به من دست نمی داد البته می دیدم که کسانی را که میوه ای نظیر انار می خورند ولی اونان بسیار کم بودند.

مسئله دیگری که برایم خیلی عجیب بود اینکه من کسی را ندیدم که بخوابد و یا از خواب بیدار شود حتی خودم با اونکه یکی دوشبانه روز گذشته بود هیچ احساس کم خوابی نمیکردم و این برایم بسیار قابل تعمق بود یکباره احساس شرمنده گی عجیبی برایم دست داد شرمنده از اونکه دنیای پس از مرگ وجود دارد و من به اون هیچ باور نداشتم میخواستم از خدایم معذرت خواهی کنم که به ناگاه دریچه ای چون پنجره رو به آسمان برایم باز شد سرم را بالا بردم و مانند کسانی که در دنیا به هنگام دعا و نیایش بالا را نگاه می نمايند خدا را به حضرت زهرا(ع) قسم دادم که از کوتاهی و تقصیراتم بگذرد من در اون لحظه نمی دانستم که چرا به این خانم بزرگوار پناه برده ام با اونکه در این دنیا من به مقدسات نهایت کم توجهی را داشتم و شاید بعضی مواقع منکر بعضی از اونها می شدم بهر حال خدا را به او قسم می دادم و اما خداوند در اونجا بقدری به من نزدیک بود که نمی توانستم باور کنم و همین نزدیکی او باعث شرمندگیم بیشتر از بیش می شد من در طول اون روز چندین و چندین مرتبه با پروردگارم راز و نیاز کردم یعنی نمی توانستم نکنم چون احساس سر افکندگی مرا زجر می داد.

ولی این را به شما بگویم خداوند بیش اندازه که به فکر ما در آید مهربان هست.

اما عزیزان در اونجا نه از من سئوال و جواب راجب نماز و روزه کردند و نه راجب احکام و یا چیزی نظیر اینها در اونجا این مسائل اصلن مطرح نمی شود بلکه تنها چیزی که برای انسان شرم آور میشود همان ظلم و ستم به دیگران و حتی حیوانات هست در اونجا وجدان هر چقدر پاک باشد انسان با شرفتر هست چون چیزی از ما برای دیگران پوشیده نیست بنابر این هر چه طینت انسان پاک تر باشد ارج و قرب او نزد دیگران بیشتر هست من در اونجا از ملائکه عذاب با اون گرزهای آتشین چیزی ندیدم من اصلان ملائکه خوب هم ندیدم در اونجا از آتش و غل و زنجیر خبری نبود و نیز در اونجا از اون کاخ ها و حوریان و نهرهای شیر و شراب اثری نبود (البته برای شما بگویم که ندیدن من دلیل بر نبودن نیست) چون اونجا انسان خیلی از چیزها را بدون اونکه بشنود یا یاد بگیرد می داند می دانستم که اونجا دارای طبقاتی هست که فقط خدا میداند چند تاست و انسانها به طبقات مختلف می روند.

و اما وقتی که شب می شد من به فضای بازی می رفتم که آسمان را تماشا کنم آسمانش بی حد و حساب زیبا بود ستارها بسیار درشت و درخشندگی زیادی داشتند یکی از زیبائی های آسمان ستاره های بود که مانند پازل به هم چسبیده بودند و تصویری را ایجاد می کردند که در نهایت روشنایی بود من نمی توانستم از دیدن آسمان دست بکشم وقتی به زمین نگاه میکردم دانه های درشت یاقوت سبز رنگ در تاریکی دلنشینی که خاک نبود جای گرفته بودند.

بر روی زمین حشراتی توجه مرا جلب کرد که انگار با قلم نگاشی دور تا دورش را با نور سبز فسفری رنگ آمیزی شده بود از وقتی که فهمیدم که از دنیا رفته ام یک حالتی مانند بهت زدگی به من دست داده بود لذا هر چیزی را با دقت تمام نظاره می کردم رنگها در اونجا مانند لامپ نور داشتند مثلا درختان و زمین چمنزارها می درخشیدند باور کنید هر چه سعی می کنم با جملات و الفاظ زیبایی اونجا را به تصویر بکشم نمی توانم زبانم عاجز هست تا چه برسد به این قلم ناتوانم.

باری من نمی گویم که به بهشت رفتم بلکه می گویم که به جهانی دیگر سفر کردم جهانی که همه انسانها به اونجا خواهند رفت چه انسان خوب و چه انسان بد اونجا محل دیگری هست که همه به اون خواهند رسید.

از من نپرسید که تکلیف انسانهای خوب و یا بد چیست و یا چگونه هست من نمی دانم و نمی توانم به این سئوالها جواب بدهم من فقط می دانم که خودم انسان خوبی نبودم ولی پایم به اونجا رسید پس خدا مهربان تر هست که پا و قدم دیگران را نگذارد به اونجا برسد زیبایی در اونجا بحدی هست که نیازی به اون کاخ ها و نهرهای شراب و عسل و...

نیست مصاحبت با دیگران بقدری با صفا هست که نیازی به حوری و فرشته نیست در اونجا خبری از حجاب زنان و دختران نیست چون چشم ناپاکی نیست.

باز هم می گویم هر اونچه ندیدم دلیل بر نبودن نیست شاید من در مرتبه و طبقه ای بودم که در اونجا از اون چیزها خبری نبود خدا می داند فقط هر اونچه که دیدم شمه ای از اون را که توجه مرا به خود جلب کرده بود تعریف میکنم.

در اونجا کسانی را دیدم که بیمار هستند وقتی سئوال می کردم متوجه میشدم که اونها در دنیا خودکشی کرده اند و کسانی را می دیدم که از سپیده دم تا نزدیک به غروب به کاری نظیر کشاورزی مشغول می شوند و البته بی هیچ جبر و اجباری بلکه کاملن داوطلبانه به اون کار مشغول بودند میدانستم که اونها در اون جهان کم آورده اند و این را هم بگویم که من نیز در چهارمین روز خواستم بصورت کاملن داوطلبانه به دنبال اونها بروم و به همان کار که برایم بسیار لذت بخش هم بود مشغول بشوم چون می دانستم که کم آورده ام.

اما هنوز قدمی بر نداشته بودم که حالتی مانند سر خوردن برایم دست داد و ناگهان دوباره چشمم به این جهان یعنی دنیا باز شد.

دیدم که زنم محکم با سیلی به صورتم می زند و اسمم را فریاد می کشد و از خدا می خواهد که من دگر بار نفس بکشم اولش هیچی حس نمی کردم یعنی از سیلی های او هیچ دردی را متوجه نمی شدم کمی بعد لرزش سختی به من دست داد بحدی که دندانهایم بشدت با هم برخورد می کردند اما وقتی دوباره دنیا را دیدم این دفعه دلتنگی بخاطر دوری از اون جهان برایم دست داد و تا این لحظه که برای شما خاطراتی بسیار اندک بود از اونچه دیدم تعریف می کنم لحظه ای نیست که به یاد اون جهان نباشم.

آری دوستان مسائل بیشماری برایم اتفاق افتاد که من به همه اونها توجه تام داشتم مانند اینکه بهر کجا و یا هر کسی را که میخواستم ببینم هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که خود را در اونجا و یا در کنار اون عزیز می دیدم.

قدم زدن شب هنگام زیر نور ستاره های آسمان بر اون یاقوت فرشهای سبز رنگ و با خدا راز و نیاز کردن بحدی لذت بخش بود که الاون در کنار خانواده ام حتی در بهترین حالاتش برایم لذتی نظیر اون را نمیدهد.

از خدای مهربون می خواهم که به همگی شما سپس سپری شدن عمری طولانی دیدار خودش را در اون دنیای پاک و دلفریبش را نصیب کند.


دوستدار همه شما عزیزان isa

4:

جالب بود!

يك سوال! در چند ساعتي كه شما سكته منجر به مرگ كرده بوديد، خانوادتون چگونه با خبر شده بودند؟ آيا به اورژانس اظهار داشتن؟ همسرتون چطور متوجه وضعيت شما شده بود؟ (صبح شده بود يا اتفاقي و ...؟)

باز هم سوالهايي هست كه بتدريج مپرسم.


5:

من دختری دارم که امسال دومین سالی هست که قصد دارد برای ورود به دانشگاه امتحان کنکور بدهد لذا برنامه منظمی جهت مطالعهکتابهای خود گذشته هست و چون می بایست ساعت 6 صبح طبق برنامه درس بخواند لذا همسرم همیشه یک ساعت جلو تر ساعت را زنگ می گذارد تا هم صبحانه او و هم به کارهای دیگرش رسیده گی کند وقتی ساعت زنگ می زند او به قصد خاموش کردن ساعت که بالای سرم برنامه داشت دست بلند می کند متوجه می شود که رنگ به رخ من نیست یعنی رنگ صورتم کبود شده بود وقتی دست به من میزند بدن مرا تقریبن سرد می بیند صورتش را به بینی من نزدیک می کند که ببیند آیا من نفس می کشم یا خیر می بیند که هیچ دم و باز دمی از دهان من خارج نمی شود با توجه به (سابقه ناراحتی قلبی من) ترس برش می دارد و شروع می کند به صورتم سیلی زدن و مرا تکان دادن که شاید من به حالت عادی برگردم بچه هایم از فریاد او بیدار می شوند و اونان نیز مرا با گریه و ناله صدا می کردند همسرم می گوید که اولش حول شده بود و نمی دانست که چه بکند به دختر بزرگم می گوید که او به اورژانس زنگ بزند اما دخترم نیز حول بود و شماره اورژانس را نمی دانست و با دست پاچگی این طرف و اون طرف می رفت تا اینکه من بیدار شدم و یک ساعت بعد مرا به بیمارستان جهت چکاب می برند اما در بیمارستان به من میگویند که هم اکنون حال تو خوب هست و هیچ مشکلی نداری اگر هم هر چه بود در حال حاضر چیزی که باعث نگرانی باشد نیست.


6:

عجب....

راستي در مورد اينكه سوال و جوابي در كار نبوده طبيعي هست چون اين اتفاقات در شب اول قبر اتفاق ميفتند نه بلافاصله سپس مرگ...


7:

خیلی جالب بود
می شه بیشتر توضیح بدین
خیلی مشتاقم که در مورد اونجایی که بودین بیشتر بدونم

8:

rayan سلام
چندی پیش یکی از دوستانم موضوعی را از تجربه من مطرح کرده هست که باعث شده روحیه من کدر بشود و از اونجای که اطلاعاتم انقدر نیست که خودم را از این سردرگمی نجات دهم لذا از شما و دوستانی که اطلاع کافی دارند کمک می خواهم.
او به من فرمود کسانی که در محیط خاصی از لحاظ عقیدتی رشد پیدا می نمايند مقدسات اون جامعه در عمق وجود او اثر می گذارد و بارها انسان در شداید و سختی ها مخصوصن اگر اتفاق بدی که بطور ناگهانی برایش پیش بیاید یک مرتبه بی اختیار از اون مقدسات هستمداد میگیرد مثلا اگر شما در هنگام رانندگی تصادف و یا خطری مقابل شما سبز بشود بی اختیار یکی از امامان و یا مقدسین را صدا می زنی و این بخاطر اون هست که شما از همان کودکی برایت جا افتاده هست که اونان در شداید و سختی ها به کمک دوستانشان خواهند آمد بنابر این اگر شما مسیحی و یا دارای هر دینی باشید از همان مقدسات در اون لحظات سخت هستفاده خواهید کرد .

پس شما که در اون دنیا پناه بدامان اون خانم مقدس شده اید دلیل بر اون نیست که دین اسلام بر حق باشد .


(این را بشما بگویم که دوستم بخدا و جهان پس از مرگ معتقد هست ولی بگونه خاصی که حقیقتش را بخواهید من از مرام او سر در نمی آورم) .


اما من از وقتی که اون تجربه شیرین را درک کردم همیشه در کارهایم به اون خانم بزرگوار پناه می بردم و از این بابت احساس خوبی به من دست میداد هر چند که فعلا در حال تحقیق هستم تا تمامی سئوالات دینی من حل بشود تا بتوانم با آرامش خاطر معتقد به دین اسلام بشوم ولی از اون وقت که این دوستم این شک و سئوال را در ذهنم انداخته هست یک جورهای روحم کدر و تاریک شده هست.


9:

دوست عزیز شما سئوالتون را از رایان پرسیدید ولی با اجازتون بنده هم یک جواب مختصری را خدمت شما عرض کنم
مانند روایت شما روایات زیادی از کسانی که در حالت احتضار به دنیا بر گشته اند یا گروهی که مرگ را تجربه کرده اند و سپس به زندگی بازگشتند زیاد هست
در خصوص مطلبی که دوستتان عنوان کرده بله درسته شما مثلا ممکن هست اعتقاد داشته باشید که فلان چیز برای شما خوش شانسی میاره من از پائین ترین نوع اعتقاد دارم سخن میگم هیچ دین و مذهبی در کار نیست یک شی بسیار جزئی و ساده این باعث میشه روی تفکر شما اثر بگذارد به نوعی تلقین در شما ایجاد میشه در نتیجه اموری که اختیارشون در دست شماست به بهترین نحو انجام میشن اون شی هیچ کاری برای شما انجام نمیده اما با تکیه بر این باور که این قدرت را اون به شما میده اعمالتون را انجام میدهید
ولی این باور همونطور که عرض کردم در مورد اموری نتیجه میده که اختیارشون به دست شماست
اگر شما به واقع در اون مدت مرده باشید پس یک باور پوچ و تهی نمیتونه وسیله ای برای بازگشت دوباره شما به زندگی بشه
شما برای اینکه از این تکدی خاطر نجات پیدا کنید لازم دارید قلبا و عمیقا اعتقادی را در خودتون به وجود بیاورید
اعتقادی که با یک جمله کوتاه متزلزل نشه

10:

خب ايشان كه اون دنيا را با حرفي نقض نكرده.

فقط فرموده از كجا معلوم اين دين برحق باشه.

توضيحات خوبي رو دادند خانوم دختر ايروني....من اين دو نكته رو اضافه ميكنم: اولا چرا دوست شما، وقتي جريانتون رو تعريف كرديد، به اين نتيجه نرسيد كه "معلوم ميشود حضرت زهرا شخصيت مهمي هست كه با اسم بردنش چنان اتفاقي ميفته"؟ چرا از اين ديد به ماجرا نگاه نكرد؟ و صرفا از اين ديد جريان رو بررسي كرد كه چون هر كسي اعتقادي داره به حتم اون اعتقاد براش كمك ميشه! بنا براين حدس شما در مورد اعتقاد ايشان صحيح هست و كمي اعتقادات مشكوك و نه چندان صحيحي دارند.

بايد بگم تمام اديان اگه تحريف نشده باشن پيش خدا عزيز و با ارزش هستند.

بنابراين حالا اگر گيريم يك مسيحي هم اون دنيا همين اتفاق براش بيفته و مثلا حضرت مسيح به كمكش بياد به معناي زير سوال رفتن اسلام نيست! چون همه اديان الهي نزد بارگاه الهي داراي ارزشند و كساني كه واقعا به دستوراتش عمل كنند مسلما صاحبان شريعتشون مثل حضرت موسي و عيسي و ...

اون دنيا بهشون كمك خواهند كرد.

همونطور كه در دين اسلام هم صاحبان شريعت اسلام در اون دنيا به پيروانشون كمك خواهند بود.



پس تا اينجا در مورد اديان الهي حرف و سخني نيست يعني اگر به هر كدام از اركان اديان الهي از بچگي اعتقاد داشته باشيد كار اشتباهي نكرديد* چون اديان همه به هم پيوسته اند و همه راه يگانه پرستي را توصيه و اجرا ميكنند و همونطور كه فرمودم اعتقاد قلبي به يك دين الهي خود راه كمكي خواهد بود براي ان جهان.

در مورد اديان غير الهي، اين اديان اكثرا به زندگي پس از مرگ اعتقادي ندارند و اگر هم عقيده داشته باشند به ديده تناسخ و مسائل ديگري هست كه شامل اين تجربه شما نميشود.

بنا براين، مثلا اگر من، به آقاي X ي اعتقاد داشته باشم كه شريعتش زندگي پس از مرگ را تائيد نميكند، چطور همان شخصيت ممكن هست در زندگي پس از مرگ به كمك من بيايد!!!! در حالي كه خودش زندگي پس از مرگ را نهي ميكرده! بنابراين اعتقاد به هر چيزي باعث نميشود در دنياي باقي اون شخص يا چيز به كمك ما بيايد و از اين ديد حرف دوستتان اشتباه بوده.

كساني در ان دنيا به داد ما ميايند كه خودشان از قبل بشارت اون دنيا را داده باشند.

در مورد بر حق بودن دين، احتمالا همان دوستتان هم قبول دارند كه نام بردن حضرت زهرا و شعاع نور و ...

همه نشان از عظمت و بزرگي و ارزش اين شخصيت دارد.

شما فرموديد در انجا هيچ بدي اي نيست و چشم ناپاكي نيست و گناهي اتفاق نمي افتد، بنابراين اگر نام حضرت زهرا آورده ميشد و ايشان برحق نبودند، مسلما يك تناقض اتفاق ميفتاد و امكانپذير نبود، پس تا اينجا به اين نتيجه ميرسيم ايشون يك شخصيت تائيد شده هستند.

و از اونجا هم به اين نتيجه ميرسيم كه ديني بهتر از اسلام وجود ندارد، چون دين حضرت زهرا (كسي كه ثابت شد در پيش خدا داراي مقام و منزلت هست) اسلام بوده و همو به پيامبر اسلام به عنوان اخرين پيامبر اعتقاد داشته و بنا براين اعتقاد او به عنوان يك شخص با منزلت در نزد خداوند صحيح هست و اعتقاد ايشان هم اين بوده كه پيامبر آخرين پيامبر رايشان زمين و اسلام آخرين و كاملترين دين هست! بنابراين جاي شك در صحت دين اسلام باقي نميماند.

اگر سوال و شبهه اي بود بپرسيد.





*دقت كنيد كه اگر واقعيات اسلام پذيري رو داشته باشيد و آز ان مطلع باشيد و با علم از كيفيت دين اسلام، باز هم بر دين خود باقي بمانيد، به نوعي باعث گناه شده ايد.

ولي اگر به هيچ وجه با اسلام آشنا نباشيد ولي به خوبي و قلبا به دين مسيحيت (يا ساير اديان الهي) عمل كنيد باز هم در نزد خداوند داراي ارزش خواهيد بود.

11:

باسلام
برشما دوست گرامی عیسی



من با شما سخنی دارم.
سوالاتی دارم.

آیا شما ، تنها افراد مقدس را ، در اون جهان دیده اید؟!
آیا مردگان معمولی را نیز ، دیده اید؟

آیا اگر کسی را ، در جهانی ببینید ؛
و اون جهان نیز ، جهان خوشایندی باشد ؛
دلیل بر قداست اون جهان ، و افراد موجود در اون می باشد؟

روزگاری بشر ، بر روی همین زمین نیز ، با خشنودی بسیار ، زندگی می کرده هست!
قدیسین نیز ، همین طور.
اونها هم ، بر روی همین زمین و در همین جهان ، زندگی های طولانی کرده اند!
مانند نوح.

اگر شما ، از شمایل زمین ، بیشتر خوشتان بیاید ؛
این جا مقدس می گردد و برعکس!


پس شما که در اون دنیا پناه بدامان اون خانم مقدس شده اید دلیل بر اون نیست که دین اسلام بر حق باشد .


آیا بهشت ، باید مقدس باشد؟
یا جایی باشد که ، انسان در اون ، احساس خوشایندی داشته باشد؟
علامت قداست بهشت ، چیست؟!

چگونه قداست یک جهان را ، محک بزنیم؟

چگونه قداست یک انسان بزرگ را ، با دیگری ، مقایسه کنیم؟!

به عنوان مثال:
مریم یا فاطمه را؟
محمد یا موسی را؟
زرتشت یا بودا؟
بدون تعصب؟

آیا به سلاح تشخیص مناسبی ، مسلح هستیم؟

این که یک پیامبر و پیروانش ، خودشان را برحق تر یا کامل تر از دیگران ، معرفی نمایند ؛
دلیل کافی ست؟

آیا وجود جهان های دیگر ، وجود خدا را ، تایید می کند؟!!!
مگر وجود این جهان ، برای تایید یا رد خداوند ، کافی نیست؟!

همان نیرویی که ، این جهان را به وجود آورده هست ؛
می تواند جهان های بسیاری را ، ایجاد کند.


هر چند که فعلا در حال تحقیق هستم تا تمامی سئوالات دینی من حل بشود تا بتوانم با آرامش خاطر معتقد به دین اسلام بشوم
شما مقصد خودتان را ، تعیین کرده اید!

کسی که بدون تعصب ، می خواهد حقیقت را درک کند ؛
باید چون حنیف های معروف ، به هیچ مکتب و مذهبی ، ننگرد!!!

چگونه با محدود ساختن ذهنیت خود ، می خواهید حقیقت را بررسی نمایید؟!

اگر حقیقت ، خارج از این محدوده باشد ؛
چگونه اون را خواهید یافت؟

شما از سویی ، تجربۀ خودتان را دارید.
در سوی دیگر نیز ، اسلام را نشانده اید!
اکنون می خواهید ، این دو سو را ، به یکدیگر وصل کنید!

من پیشاپیش ، به شما اطمینان خواهم داد که ، این کار را خواهید کرد.

زیرا جهان ذهنی ما ، همه نوع دلیل ، پسوند و پیشوندی دارد!
بنابراین ، دلایل لازمه را نیز ، جور خواهد کرد.

راه رسیدن به حقیقت ، دوری از هر مقصدی ست.
باید بروید.
با توکل به نیرویی که ، درونتان می جوشد.
باید در تاریکی های بی طرفی ، قدم بردارید.

شما باید ، مانند یک هیئت منصفه ، رفتار نمایید.
نه یک وکیل!

اما به نظر می رسد که از هم اکنون ، وکالت اسلام را ، بر عهده گرفته اید!

آیا خداوند ، یک سرزمین پر نعمت هست؟
یا ماهیتی که ، ذات ماست؟

ذاتی که ممکن هست ؛
اون چیزی که می اندیشیم یا دوست داریم ؛
نباشد؟!

دوست من
در احوال این سخن بیاندیش!
و از کسی یا عقیده ای که ، تنها ، خودش را برحق می پندارد ؛
بپرهیز!

هر کسی که جای شما باشد ؛
چیزهایی از این قبیل خواهد دید.

شما با ذهنتان و اطلاعات محیطی تان ، پرورش یافته و زندگی می کنید.
هنگامی که می خوابید نیز ، نوعی و درجه ای از مرگ را ، تجربه خواهید کرد.

بسته به این که ، چه می خواهید ؛
چه انتظار و باوری دارید ؛
و حواس و ذهنیاتتان در زندگی ، حول و حوش چه محوری می چرخد ؛

زندگی هایی خواهید دید ؛
جهان هایی خواهید دید ؛
و در اون ، زندگی خواهید کرد!

شما از هر متافیزیسینی که بپرسید ؛
همین را به شما خواهد فرمود.
اون هم کسانی که ؛
خود ، تجربه هایی بسیار عمیق تر از شما داشته اند!

ادیان می خواهند امت را ، به جایی رهنمون سازند که ، وحشت ننمايند.
تا وقتی خاص ، که بسیار طولانی ست ؛
در اون جا و در اون وضعیت ذهنی _ عاطفی ، بسر برند ؛
تا وقتی که ، ذهن شان ، آگاه تر گردد.

در اون جهان ها نیز ، باز هم انسان ، یاد خواهد گرفت و رشد خواهد کرد.

و نسبت به حقیقت ، ناآگاه خواهد بود.
حقیقت جهانی دیگر نیست!!!
که با دیدنش ، آگاه شویم.

بیشتر امت می اندیشند که ، با مردن و به جهانی چون بهشت رفتن ، دیگر به انتهای خط رسیده اند؛
و پرده از همۀ رازها ، برداشته می شود!!!


چگونه ممکن هست؟
اگر انسانی باشید که ، تعمق نکرده باشد ؛
و آگاهی لازم را ، بدست نیاورده باشد ؛

چگونه می توانید ؛
ناشناختنی را ، بشناسید؟!!!
این ماهیتی که ، تنها ، تجربه کردنی ست؟!

فکر می کنید ، در یکی از بیکران جهان های دیگر ، خداوند را خواهید دید؟!
یا به شکلی متفاوت تر ، زندگی خواهید کرد ؛
روز از نو ، و روزی از نو.

تمامی جهان های دیگر نیز ، مانند این جهان ، پایانی دارند!

تنها چیزی که بی پایان هست ؛
خداوند هست.
و تنها راه تجربۀ بیکرانگی و ابدیت ؛
تجربۀ ماهیت خداوندی ست!

امتی که تعمق نمی نمايند ؛
دنیا را ، خیلی کودکانه می بینند.

ما کالبدهای مختلفی داریم.
اگر کالبد جسمانی را ، از دست بدهیم ؛
نوبت به کالبد عاطفی می رسد.
سپس ، کالبد ذهنی مستدل و علت و معلولی.
اون گاه ، کالبدی برتر ؛
این کالبدها ، از افکار ، عواطف و احساسات ما ، نشات گرفته اند.

اون ها را به دور می اندازیم ؛
تا این که ، به روح کلی بشریت ، بپیوندیم.
و با روح تمامی انسان ها ، یکی شویم.


اون گاه به تمامی قدرت های زمینی و مادی ، حتی نیمه مادی ، مسلح می گردیم.

نه به عنوان بهشت و پاداش ؛
بلکه با کسب آگاهی حاصل از این سفرها ، به منشا چیزها ، پی خواهیم برد.
و خواهیم توانست ؛
ایجاد کنیم.


اما این جا نیز ، پایان راه نیست!
پایانی وجود ندارد.


در عین حال ، به شکلی وجود دارد.
روی همین زمین نیز ، می توانیم به راز قدرت های عالم ، پی ببریم.
نیازی نیست بمیریم ، تا حقیقت را درک کنیم!
اگر کسی یا کسانی ، توانسته اند این گونه باشند ؛
ما نیز ، می توانیم.
مگر نه این که پیامبران ، همواره خود را ، یک انسان معمولی خطاب کرده اند؟!
نه چیزی آسمانی و خاص!


خداوند چیزی ، به مراتب عظیم تر از ، یک بهشت ساده هست!
او بیکرانگی و بی نهایت هست.
ابتدا و انتها ندارد.

که شما یا من ، منتظر رسیدن به انتهایش باشیم!

باسپاس

12:

با سلام از اینکه دیر جواب شما را دادم مرا ببخشید
باور کنید همان مقدار مطلبی که قبلن برای شما نوشتم ساعتها وقت صرف کردم تا بتوانم با جملاتی که کم می آورم تصویری از عظمت و زیبایهای اونجا را به رخ خوانندگان بکشم اما خوب می دانم در این کار خیلی هم موفق نبودم.
لذا براینکه عریضه ای جهت در خواست شما خالی نگذاشته باشم یک نکته با ارزش از موضوعات اونجا را بیان می کنم میدانید در اون دنیا انسان علاوه برا اونچه دیدنیها و شنیدنیها را متوجه هست مسائلی را هم نخوانده و یا نشنیده می داند و علاوه بر این موضوعاتی را نیز حس می کند یکی از نکاتی که در حال حاضر نیز از ذهنم دور نمی شود اون مقام شامخ مادر نزد پروردگار عالم هست.

من در اونجا این مقام را با بند بند وجودم حس می کردم باور بفرمائید به نظر من اگر انسان پروانه ای بشود که دائم به دور مادرش بچرخد و آخر الامر خود را به آتش عشق او بسوزاند و یا همچون شمعی باشد که قطره قطره ذوب شود و به پای مادر خود ریخته شود باز نمی تواند ذره ای از عظمت دین مادر را نزد خدا ادا کند.


13:


اين اعتقادات ناشي از درك و فكر شخصي شماست؟ يعني به حتم مطمئنيد اين اعتقاد درست هست؟ چقدر در اين مورد كنكاش و تحقيق كرديد؟ و يا شايد به بينش خودتان بيش از هر كس ديگري اعتقاد و اعتماد داريد؟

14:

باسلام
برشما دوست گرامی


می دانم.
من در رویای بیداری ، دیده ام!

علم دریافت کرده ام.
و به اندازۀ تمامی عمرم ، دانش به دست آورده ام!

صدا با من ، سخن فرموده هست.
در بیداری!
در خواب!

به من درس داده اند.
از آینده فرموده اند.

من عشق خدا را ، حس کرده ام.
و او را ، به اشکال گوناگون ، دیده ام.

به گونه ای که با ذهن من ، هم خوانی داشته باشد.

اما فرمودن این ها ، نباید کسی را به خدای من ، معتقد سازد!
به من فرموده اند و من دیده ام که ، باید آگاهی داشته باشیم.
و هر کسی ، باید دنیای خودش را داشته باشد.

من دیده ام که ، منشا ما ، هیچ چیز خاصی نیست.
بلکه ، چیزی حس کردنی ست.
نه دیدنی!

من این عشق را ، تجربه کرده ام.
و دیده ام که ، هیچ کس به جهنم نمی رود.
مگر این که ، اون را باور کند!

من به باوراندن یک چیز ، به دیگران ، معتقد نیستم.

زیرا می دانم که این کار ، مشکلات انسان ها را ، از بین نمی برد.
ولی تا وقتی خاص ، می تواند مانند یک مسکن رفتار کند.

دوست من
اگر شما نیز مانند من ، و کسانی بسیار قوی تر از من ، در همین هشیاری و بیداری ، دچار برخورد با مرتبه ای از حقیقت شوید ؛
دیگر به دنبال جهان های دیگر ، نخواهید بود.

پرده هایی برداشته می شوند که ، نمی توانیم برای همه کس بگوییم.
زیرا افراد مختلف ، ظرفیت های مختلفی دارند.

وقتی اون چنان غمگین شده بودم که ، از آگاهی نابهنگام خودم ، بسیار ناراضی بودم و روزهای نادانی ام را ، آرزو می کردم.

چون اهل علم بودم ؛
با من علمی سخن می فرمودند.
البته در حدود درک خودم.

از طبقات هستی ، به شکلی مبهم دیدن کردم.
به جایی رفتم که ، دیگر از دوگانگی خبری نبود و آسمان و زمین ، یکی شده بودند!
البته با سفر ذهنی .

و در اون جا خداوند به ما ، دستور ایجاد کردن جهان را می داد.

و خیلی چیزهای دیگر.......

باسپاس

15:

باسلام
برشما دوست گرامی

دوست دارید به شما چه بگویم؟
اگر ذهن من ، قدرت درک کردن داشته باشد ؛
برای شما ، قبول نیست.


تنها باید از جهان های دیگر ، اون هم با مرگ ، خبر بیاورم؟!

من این کار را درست نمی دانم!

همان طور که دوستمان فرمودند ؛
در این ارتباطات ، انسان درک می کند که حقیقت چیست.

گاهی بدون دلیل و گاهی با دلیل.


انسان باید قدرت درکش را ، بالا ببرد.

تا بتواند نیروهای عالم و خودش را ، بکار گیرد.

من درک می کنم و ایمان دارم.
اما گاهی دلیل معینی ندارم.

اما با تعمق بیشتر و آزادی دادن به ذهنم ، بدون پیش زمینه ها ، ناگهان به شکار حقیقتی ، نائل می گردم.

و وقت لازم دارم تا ، اون را به زبان بیاورم.
اون هم به گونه ای که ، دیگران بتوانند درکش نمایند.

افراد زیادی ، با من مخالفت می نمايند.
اما کسانی سخنم را درک می نمايند که ، متافیزیسین باشند.

زیرا با هرکدام از اون ها که نظریاتم را سنجیدم ؛
درست بودند.
اما تفاوت هایی ظاهری نیز ، داشتند.

من می توانم بخوابم و هر اون چه را می خواهم ، در عالم خواب ببینم.
اما نه همیشه.

روزی که سخن هایی را در بیداری شنیدم ؛
اولش هشیار نبودم.
اما بعداً ، بسیار ترسیدم.

زیرا من به این سخنان ، معتقد نبودم.
اندیشیدم که ، اون ها از کجا می آیند؟!

اون ها مال ذهن من ، نبودند!

شش ماه سردردهای شدید داشتم.
برای فرو نشاندن اضطراباتم ، به تمامی ادیان ، افراد مقدس و مکاتبی که به دستم می رسید ؛
چنگ می انداختم.

محمد را در خوابم ، آرزو کردم.
و او نیز ، سخنان را ، تایید کرد.

با تایید او ، از یک طرف آرام تر شدم و از طرف دیگر ، ناآرام تر!

آخر ، من گذشته بودم ؛
از مرز بی بازگشت.

وقتی که از چیزی آگاه گردی ، دیگر نمی توانی ادای نادان ها را دربیاوری!

اما این سخنان ، باید درک گردند.
نباید بی دلیل و کورکورانه ، پذیرفته شوند!

زیرا چندان کارآمد نیستند.
باید تجربه گردند.
توسط ماهیتی در وجودمان ، که می داند ؛
بدون هیچ دلیلی!

از این گونه سخن فرمودن ، اصلاً خوشم نمی آید.
اما گویا تا اندازه ای ، مجبور می شویم.

باسپاس




16:



من این عشق را ، تجربه کرده ام.
و دیده ام که ، هیچ کس به جهنم نمی رود.
مگر این که ، اون را باور کند!

من به باوراندن یک چیز ، به دیگران ، معتقد نیستم.

زیرا می دانم که این کار ، مشکلات انسان ها را ، از بین نمی برد.
ولی تا وقتی خاص ، می تواند مانند یک مسکن رفتار کند.

دوست من
اگر شما نیز مانند من ، و کسانی بسیار قوی تر از من ، در همین هشیاری و بیداری ، دچار برخورد با مرتبه ای از حقیقت شوید ؛
دیگر به دنبال جهان های دیگر ، نخواهید بود.

پرده هایی برداشته می شوند که ، نمی توانیم برای همه کس بگوییم.
زیرا افراد مختلف ، ظرفیت های مختلفی دارند.

وقتی اون چنان غمگین شده بودم که ، از آگاهی نابهنگام خودم ، بسیار ناراضی بودم و روزهای نادانی ام را ، آرزو می کردم.

چون اهل علم بودم ؛
با من علمی سخن می فرمودند.
البته در حدود درک خودم.

از طبقات هستی ، به شکلی مبهم دیدن کردم.
به جایی رفتم که ، دیگر از دوگانگی خبری نبود و آسمان و زمین ، یکی شده بودند!
البته با سفر ذهنی .

و در اون جا خداوند به ما ، دستور ایجاد کردن جهان را می داد.

و خیلی چیزهای دیگر.......



دوست گرامی میشود کمی بیشتر راجب مسائلی که فرمودید توضیح بیشتری بدهید

17:

خب تا حدودي ميشود فرمود به يك چيزهايي ميرسيم! يعني رسيديم در واقع! همين كه تجربيات خودتون رو در اين زمينه نوشتيد باعث شد از اين به بعد به ديد ديگري به سخنان شما نگاه كنم.

(البته طبق معمول در حدي كه به راي من معقول باشند، و شايد از ديد ديگر: در حدي كه خودم از نظر بينش و درك اونها پيشرفت كرده باشم) چون شما هم مانند ISA يكجورهايي از تجربيات واقعي به اين عقائد رسيديد و اين قبيل تجربيات براي من ارزشمندند.

محمد را در خوابم ، آرزو کردم.
و او نیز ، سخنان را ، تایید کرد.


منظورتان از «محمد» پيامبر هست؟ پيامبر اسلام؟
اگر اينطور هست، چرا او را آرزو كرديد؟ چرا كسي ديگري را نه؟ آيا تائيد اون برايتان مهم بود؟
و ميشود دقيقتر خوابتان را تعريف كنيد؟
rayan سلام از اینکه دیر جواب دادم ببخشید داشتم روی فرموده هایت فکر می کردم جمله بالا بسیار به قلبم می نشیند و همچنین جملات زیبای شما بر دلم می نشیند اما باور کن من از لحاظ علمی وارد به مسائل مطرح شده نیستم مثلا این دوستمان (منم) سئوالاتی را مطرح کرده هست مرا به فکر فرو برده هست اما متاسفانه علم کافی در این زمینه را ندارم اگر دوستمان ناراحت نشود از شما می خواهم نکاتی که ایشان فرموده اند مرا راهنمائی کنید.

ممنون دوست من، راستي برعكس انچيزي كه اغلب عنوان ميكنيد من به جد از قلم و طرز نوشتار شما لذت ميبرم و خوشحالم دوستي چون شما در اين محفل داريم.

به نظرم سخنان "منم" رو بيش از هر كس ديگري خودشان بهتر ميتوانند توضيح و تفسير كنند.

چه بسا برداشت من از سخنان ايشان اون چيزي نباشد كه هدفشان هست.


18:


باسلام
برشما دوست عزیز

بگذارید بیانی تلخ از تجربه هایم را ، که به شکل شعر نوشته ام ؛
برایتان بنویسم:

در پشت یک سکوت کامل
چیزی بود
که خود را
برای بیانی تازه
آماده می ساخت
وضعیتی که برای ایجاد شدن
تمامی انرژی
ذهن مسکوت را
تصرف می کرد

از تکیه گاه های ذهنی
از تضاد و هم نوایی
بهره می جست

فرضی را دنبال می کرد
تا تصرف کند
اون چه او را
تصرف کرده هست

برای اون که بشناسد
شکل می پذیرفت
تا بداند
چگونه شکل پذیرفته هست؟

اون را به قانون درمی آورد
نظم می داد
و باز می شناخت
اون را که
پشت یک سکوت کامل
می زیست

با فرض ها
افساری می ساخت
تا ناشناخته را
به بند کشد!
و با قانون
به رفتار در آورد!

اطاعت می کرد
تا بیاموزد
چگونه مطیع سازد؟

مسیری را که
در حین اطاعت
از اون می گذشت
به ظرافت می نگریست

راه شناخته را
دوباره طی می کرد!

با پیمودن راه
سرشار از
خواهشی می گشت
مقاومت ناپذیر
برای تقلید
برای تکرار
بودن به روشی که
مزه کرده بود
و مزه ای خوش می داد

برای فرار از مزه های ناخوش
برای این که بیانی تازه کند

با فرض هایی که
برای ذهن
در نظر می گرفت
جزیره هایی
از آب های آگاهی
سر برمی آوردند

آب های احساس
با تکیه گاه ها
آشنا می شدند
با امواج خروشان
بر ساحل فرض ها
می شوریدند
و بر اون
سیلی می زدند
گویا
جذب جزایر شده بودند

اونگاه
آب های احساس
جذب می شوند
که جزیره ای سربرآورده
یا گردابی
فرو می رود

سربرآورده های خودآگاه
و فروبرنده های ناخودآگاه
مرا احاطه کرده بودند

تکیه گاه ها را می توان شناخت
و گرداب ها را شاید هرگز!

قایقی می خواستم
تا آب ها را
تصرف کنم
و از جزیره ای به جزیرۀ دیگر
پلی بزنم

رد قایق ها برآب
مسیری از
آگاهی می ساخت
گویا
با شبکه ای از راه ها
آب ها را فتح کرده بودم!

اکنون
آب مال منست
می شناسمش
نه در اعماق
از اون جایی که
به سطح آمده هست!

رد قایق های هشیاری
روی آب
مختصاتی می سازد
که به من
حوزۀ امکان می دهد
و احساس وقتی که می گذرد!

این جا کجاست؟!
از کجا امده ام؟!
اون جا کجا بود؟!

بیگانه بودم
هم در اینجا
هم در اون جا
به جایی تعلق نداشتم

چون بی خانمانان
چنگ می زدم
به فرض هایی که
تنها داده هایم بودند!

در سرزمینی که
هر دو سویش
در ناشناخته گم می شد

در امتداد دو بی انتها
در فاصلۀ دو بی نهایت

از ترس "ناشناخته"
می شناختم
و از ترس "تهی"
همه جا را پر می کردم!

همه جا را پر می کردم
تا "خالی"
اون را پر نکند!

گویا
راه فراری نبود
همه جا بود
و من
می ترسیدم

از خود
از "خالی" خویشتن
به تمامی حوزۀ امکان
به تمامی بودن ها
فرار می کردم

اما
وحشت "خالی"
همیشه هست
و وحشت "پر"
بدتر از "خالی" ست!

خانۀ من کجاست؟!
آیا کسی خانه ای دارد؟
اصلاً کسی هست؟

صدایی نمی آید
هیچ کس نیست!
خانه ای هم نیست!

در این سرزمین بی نام و نشان
در این سرزمینی که
اصلاً سرزمین هم نیست
خانه ای می سازم
توی رویاها
توی ذهنم
و همان جا
با "ابد" تنها خواهم ماند

جایی نبود
ترس از "خالی"
مرا به انفجاری از ایجاد رویا
کشانده بود

از جزیره های فرض
به امکاناتی دست یافته بودم
و وقتی که
برای طی شدن
هدفی داشتن
و رفتن
می سوخت

برای احساس بودن
و زیستن
در فردا و فرداها
باز رویا می ساختم
می دیدم

این همه بازی ست
بدون اون می میرم
"خالی" و "تنها"
مرا می ترسانند
غمگین
و ناتوانم می سازند

"پر" و "رویا"
مرا زندانی می نمايند
و باز به رنج آلوده می شوم!

توی خالی فقط "چیزی مبهم" بود
توی خالی گویا
تنها انرژی ای بود

توی "خالی"
هم هستی ، هم نیستی!
به چه کار می آید؟
بی معنی ست!

توی خالی سکوت بود
توی خالی رنج نبود ، شادی نبود
توی خالی "هیچ چیز" نبود!
توی خالی جای چیزی کم بود

من "نبودن" را نخواسته ام
"بودنی" را خواسته ام
که معنای منست

زندگی شاید آرامش باشد
یا بی رنجی
شاید پرانرژی بودن
یا سکون باشد

اما

در ذهن من
در قلب من
در معنای وجود من
چیزی کم دارد!

خالی ، تهی ، سکوت و سکون
عشق من نیستند!
عشق من
پر ، رویا و حرکت هم نیست!

عشق من
نمی دانم چیست؟!
شاید همه چیز
بی هیچ کم و کاستی!

از خودم می ترسیدم
در وجودم
ناشناخته هایی
دلهره آور بودند
در وجودم
ناشناختنی بود!
زیبا بود ، هراس انگیز

در زندگی
از هر چه می ترسیدم
خود
اون بوده ام

به هر چه عشق می ورزیدم نیز
خود
اون بوده ام

از هر چه فرار کرده
یا به اون
پناه برده بودم

حقیقت این ست که
" من تنها هستم "

چه قدر با موجودات خیالی
بازی کنم ؟!
چه قدر در خیالات خویش
غوطه ور گردم؟!
مجسم کنم
بسازم و خراب کنم؟!

دل من چیزی می خواهد
نمی دانم چیست؟

چه باید کرد؟!
با داده ها دنیایی بسازم
که ریتم و موسیقی دارد؟!

از تضاد و هم جواری
دنیایی از ریتم بسازم ،
ریتم خود ،
موسیقی ، جهان خودم را؟!

و تا ابد
درون اون زندانی گردم؟!
یا زندگی کنم؟!
چه فرقی دارد ،
زندگی با زندان؟!

در پی اون بودم
که طرحی نو دراندازم

از زمینۀ خاکستری زندگی
از ذهنی که عمل نمی داند
دو دست سیاه و سفید بسازم
که جهانم را از نو
ترسیم نمايند

طرحی نو
که مال من بود
اون چه معنای "بودن" من بود
اون چه عشقی بی پایان
در دل من بود

جهانی یکتا
که ذره ای در اون
از من جدا نبود
و اون جهان
خود من بودم

مدار را ببند
حلقه ات را بساز
دایره را کامل کن!

جهان مدور را
چه کسی می تواند
از هم بپاشد؟!
چه کسی می تواند
نهایتش را از بینهایت
تفکیک کند؟!
"خالی" کجاست؟!
و "پر" نیز؟!

همه در هم رفته اند
لابلای یکدیگر
تا نقشی بسازند
بر آب های احساس

اونان که بر ساحل فرض ها
شوریده اند!


در این شعر ، تعمق کنید.
در صورت تمایل.
اگر بتوانم ، باز هم توضیح خواهم داد.

باسپاس

19:

دوست گرامی هر چه به فرموده های شما می اندیشم هنوز نتوانستم چه فکری و چه قلبن به نتیجه ای برسم اخر باور نمی کنم که اونچه در اونجا دیدم وهم و خیال باشد یعنی این یکی را نمی توانم باور کنم
من نمیتوانم به این راحتی که شما می گوئید بیاندیشم نه نه اونچه که دیدم خیال نیست بلکه عین واقعیت هست.


20:

باسلام
برشما دوست عزیز

شما از این سخنان راضی تر هستید و من ناراضی!
زیرا این سخنان را ، اهانت به شعور انسانها می بینم.

من می خواهم که انسان ، درک کند.
اما شاید ، هنوز زبانم رسا نیست.

یا برای عموم امت ، این گونه هست.

منظورم حضرت محمد هست.
زیرا در اون وقت ، من نیز یکی از معتقدان پروپاقرص دین اسلام بودم.
و تنها محمد می توانست ، آرامشم دهد.

زیرا به من فرموده بودند که او ، به خواب هر کسی نمی آید و اگر بیاید ، اون خواب درست هست.
من با تمام وجودم ، از خداوند خواستم که ، به وسیلۀ محمد ، پاسخم را بدهد.
می ترسیدم که ، دچار اوهام شده باشم.

زیرا در بیداری ، صدا شنیده بودم.
و صدا ، در مورد خلقت آسمان ها و زمین ، شیطان و بقیه ، برایم سخن فرمود.

و من بسیار ترسیده بودم.
زیرا می اندیشیدم که ، بدعت گذار شده ام!
و از راه خدا ، منحرف!

اون گاه ، سه شب منتظر ماندم.
شب سوم ، او را دیدم.
به او التماس کردم که ، حقیقت را به من بگوید.
حتی اگر تلخ باشد.

اما او خندید.
و با لحنی که انگار با یک کودک سخن می گوید ؛
و با محبت به من فرمود:
" البته که اون سخنان ، حقیقت داشتند.
تو نمی دانی.
اما همه این را می دانند."

منظورش از همه ، بزرگان بودند.
من این را درک می کردم.

و با تصویر ، به من نشان دادند که ؛
خداوندان خیر و شر ، هر دو یکی بودند.
اما با دو رنگ متفاوت.
یکی سفید و یکی قرمز.

یکی فرشته بود و دیگری شیطان.

صدا نیز ، به من فرموده بود که شیطان ، حالتی و وضعیتی از خداوند هست که ؛
هنوز ایجاد نکرده هست.
تاریکی ست.
بنابراین جهان ما ، با صورت مادی اش ، برتر از جهان روح تنها ، بود.

و من ، همواره ضد این را شنیده بودم!

اما مدتی بعد ، خداوند مرا یاری داد ؛
تا علم مربوط به این مطلب را ، به دست آورم.

باسپاس

21:

باسلام
برشما دوست گرامی

من نفرموده ام که شما ، دچار اوهام شده اید!!!
من نمی توانم دقیقاً بگویم که ، شما چه چیزی را تجربه کرده اید!

بین واقعیت و خیال ، تنها یک مو فاصله هست!

واقعیت ، همان وهم هست.
وهمی که توسط اذهان همه ، پذیرفته شده و دیده می شود.
وهم نیز ، همان واقعیت هست ؛
اما واقعیتی که ، تنها شما اون را دیده اید!

برای شما ، امکان وجود دارد.
اگر بخواهید.
با تمام وجودتان.

اما الزامی ندارد که ، برای دیگران نیز ، اتفاق بیافتد!
مگر این که ایشان نیز اون را ، به سوی خود جذب نمایند ؛
و عمیقاً تقاضا و آرزو نمایند.

اگر بتوانم به شما بگویم که ، حقیقت چیست ؛
هم بسیار غمگین می شوید ؛
و هم بسیار شادمان!

زیرا اصل اون ، با اون چه به ما فرموده اند و درک کرده ایم ؛
بسیار متفاوت هست.
و این تفاوت و شک ، آزارمان می دهد.
دیگر چیزی خاص ، برایمان مهم نخواهد بود.

اما از طرف دیگر ، می بینیم که ، همه چیز در دستان ماست.
و حقیقت وجودی مان ، بسیار دانا و تواناست!

به همین دلیل ، می توانیم هر اون چه را که دوست داریم ؛
به دست آوریم.

باسپاس

22:

فكر نكنم هدف منم لزوما رد كردن سخنان شما باشد.

شايد حتي به نوعي تائيد كردن تلايشانحي انهاست.

(در مورد اينكه دنياي پس از مرگ وجود دارد)

به نظر من اينجا اختلاف بيشتر در مورد كيفيت و چگونگي زندگي پس از مرگ هست نه بود و نبودش.



باسلام
برشما دوست عزیز

شما از این سخنان راضی تر هستید و من ناراضی!
زیرا این سخنان را ، اهانت به شعور انسانها می بینم.

من می خواهم که انسان ، درک کند.
اما شاید ، هنوز زبانم رسا نیست.

یا برای عموم امت ، این گونه هست.

منظورم حضرت محمد هست.
زیرا در اون وقت ، من نیز یکی از معتقدان پروپاقرص دین اسلام بودم.
و تنها محمد می توانست ، آرامشم دهد.

زیرا به من فرموده بودند که او ، به خواب هر کسی نمی آید و اگر بیاید ، اون خواب درست هست.
من با تمام وجودم ، از خداوند خواستم که ، به وسیلۀ محمد ، پاسخم را بدهد.
می ترسیدم که ، دچار اوهام شده باشم.

زیرا در بیداری ، صدا شنیده بودم.
و صدا ، در مورد خلقت آسمان ها و زمین ، شیطان و بقیه ، برایم سخن فرمود.

و من بسیار ترسیده بودم.
زیرا می اندیشیدم که ، بدعت گذار شده ام!
و از راه خدا ، منحرف!

اون گاه ، سه شب منتظر ماندم.
شب سوم ، او را دیدم.
به او التماس کردم که ، حقیقت را به من بگوید.
حتی اگر تلخ باشد.

اما او خندید.
و با لحنی که انگار با یک کودک سخن می گوید ؛
و با محبت به من فرمود:
" البته که اون سخنان ، حقیقت داشتند.
تو نمی دانی.
اما همه این را می دانند."

منظورش از همه ، بزرگان بودند.
من این را درک می کردم.

و با تصویر ، به من نشان دادند که ؛
خداوندان خیر و شر ، هر دو یکی بودند.
اما با دو رنگ متفاوت.
یکی سفید و یکی قرمز.

یکی فرشته بود و دیگری شیطان.

صدا نیز ، به من فرموده بود که شیطان ، حالتی و وضعیتی از خداوند هست که ؛
هنوز ایجاد نکرده هست.
تاریکی ست.
بنابراین جهان ما ، با صورت مادی اش ، برتر از جهان روح تنها ، بود.

و من ، همواره ضد این را شنیده بودم!

اما مدتی بعد ، خداوند مرا یاری داد ؛
تا علم مربوط به این مطلب را ، به دست آورم.

باسپاس


سخنان جالبي بود و جاي تعمق و تفكر داشت.

در مورد درك، خب قبول داريد كه هر كسي شايد نتواند يا واقعياتش اجازه ندهد اونقدر تمركز كند و در اين مسائل تعمق كند تا به حقيقت برسد.

چه بسا با اوهام و تلقين تفكراتش بدتر هم بشود.

حتي شما هم يكجورهايي بدنبال يك بحران روحي تصميم به اين حركتهاي فكري از اديان و كائنات زديد.

شايد تا براي ما هم بايد يك بحران روحي پيش بيايد تا بتوانيم اين راه را طي كنيم.

ولي اين قبيل تجربيات شما نكته اتكايي هستند براي كساني كه قلبا اعتقاد دارند، اما مانند حضرت ابراهيم (جريان قسمت كردن پرنده در مورد ايشان بود؟) دنبال سر طنابي براي محكم كردن اعتقاداتشان هستند.

اما كاملا حرف شما را مبني بر اين كه سعي ميكنيد آدمها درك كنند و خود به نتيجه برسند تا اينكه عقيده و تفكر خاصي مثل لقمه اي آماده در جلايشانشان گذاشته شود، درك ميكنم.

23:


آری.
حق با شماست.
می پذیرم.

حتي شما هم يكجورهايي بدنبال يك بحران روحي تصميم به اين حركتهاي فكري از اديان و كائنات زديد.


شايد تا براي ما هم بايد يك بحران روحي پيش بيايد تا بتوانيم اين راه را طي كنيم.


آری.
خداوند مرا یاری داد.
و به گونه ای می شود فرمود :
برای من خواست!
اما نادیده نگیرید که ، همیشه به کشف حقیقت ، رغبت نشان می دادم.
سعی می کردم ، تعصب را کنار بگذارم.
همه را با بخشش می نگریستم.

حتی در کودکی.
من اولین شناخت هایم را ، در سوم دبستان ، پیدا کردم.
و با خدای خود ، عهدی خاص بستم!
هرگاه عهد می کردم ، با تمام وجود ، سعی می کردم اون را ، به انجام برسانم.
خصوصاً در رابطه با خدای درونیم.
و ایمان داشتم که ، خدا نیز ، همین کار را با من می کند!
اما نمی دانستم چرا!
فقط ایمان داشتم.

هر کسی باید خود شروع کند و فراخوان آمادگی کند.
اون گاه روح ، برنامه های خاصی برایش تنظیم می کند.

البته ، روح برای شعور فردی ما ، تله می گذارد!
برای من نیز ، همین کار را کرد.

در کودکی ، همیشه به من می فرمود :
اگر در شرایطی خاص برنامه بگیری ؛
( شرایط را توضیح می داد.)
هر اتفاقی قادر هست برایت رخ دهد.
حتی دیدن خدا!

من می ترسیدم.
و همیشه ، از این شرایط فرار می کردم.
روح اجازه داد که بزرگتر شوم.
و مدتی ، کاری به من نداشت.
اما بالاخره ، با ایجاد شرایطی خاص ، مرا به دام انداخت.



به دلایلی اون چنان احساساتی شده بودم ؛
و در قلبم به خدا نزدیک ؛
که درخواستی از وی کردم.

همانی که ، زندگی ام را ، زیر و رو کرد.

به او فرمودم:
نمی خواهم به واسطۀ دیگران ، به تو نزدیک شوم.
نمی خواهم محمد دستم را بگیرد ، و برای شفاعت نزد تو آورد.
نمی خواهم بین من و دیگری ، فرق بگذاری.

به او فرمودم :
دل شکسته ام و با تمام وجودم ؛
برای نزدیکی به وی تلاش کرده ام.


اما می گویند ، پیامبران را ، بیش از ما دوست می داری!!!
با این که ، خودت به اونان ، قدرت پاکی داده ای!
اگر به ما نیز می دادی ، ما هم چون اونان بودیم!

اون گاه با وی عهدی بستم:
"تا روزی که در شان پیامبرانت ، با من رفتار نکنی ، با تو دیگر کاری نخواهم داشت!"
"می خواهم بدون واسطه ، با تو ارتباط داشته باشم.
و تا اون وقت ، منتظر می مانم."

تقریباً یک سال بعد ، صدا با من سخن فرمود.
زیراسخنانم را ، با تمام حقیقت قلبم ، بیان کردم.
و در جایی از قلبم ، می دانستم که ، خدا مرا وانخواهد گذاشت!
اما چگونه؟!
نمی دانستم.

البته دو سال قبل از این پیمان ، در طی خوابی ، دیدم :
صدایی خدایی ، ابرهای آسمان را ، کنار می زند ؛
و با صدای بلند ، کلام آفریدگار را ، برایم می خواند و بر پهنۀ آسمان می نویسد.
و چیزهایی دیگر....

معبرین می فرمودند که ، خوابی تعیین نماينده هست.
نباید برای دیگران ، تعریف گردد.

در کودکی نیز ، مردی پاک و روحانی ، که آینده نگری می کرد ؛
فرمود:
در طالع تو می بینم که ، پنج تن آل محمد ، همیشه همراه تواند.
زیرا ایمانی داری عجیب.
که اگر ذهنت را آرام سازی ؛
به هر چه بخواهی ، می رسی!
و چیزهایی عجیب تر فرمود که مرا ترساند ؛
و خانواده ام ، بی خیال ، از اون ها گذشتند!

این ها را نوشتم تا بدانید که ، درست می گویید.
ظرفیت باید داشت.
اما می توان با کمک گرفتن و درخواست از خدا نیز ، به پیش تاخت!

24:

باسلام
برشما دوست گرامی

از این که با نوشته هایم ، باعث آزار شما شده ام ؛
عذر می خواهم.
اما مجبور به فرمودن بعضی چیزها شدم!

به نظر شما ، چگونه می توان پی برد که ایشان ، حتماً ، خود حضرت محمد بوده اند؟!
یا چگونه می توان پی برد که ، اون خانمی که دوستمان عیسی دیده بودند ؛
حضرت فاطمه بوده اند؟!

نوعی یقین باعث می شود.
من به خواب هایی ایمان دارم که صدا ، در اون با من سخن می گوید!

زیرا از کودکی می شناسمش.
نمی دانم کیست؟
چیست؟
اما به وی ، اطمینانی بدون علت داشته و دارم!

هرچند که همیشه ، درست فرموده هست.
هر خوابی که صدا ، در اون سخن فرموده هست ؛
به درستی تعبیر شده هست!

من بارها حضرت محمد را دیده ام.
با سخنان متفاوت.
اما همواره ، مرا تایید کرده هست!

به من لقبی داد ؛
و از من درخواستی کرد که ، باورم نمی شد!

با فاطمه نیز ، یک ملاقات داشته ام.
اما با وی سخن نفرمودم.

بارها همراه عیسی بوده ام و از وی سوالاتی دربارۀ حقیقت داشته ام.
بارها با علی ، خانۀ خدا را طواف کرده ام!
صدا ، دربارۀ علی و زندگی اش ، با من سخن فرموده هست.
اون هم در شب قدر!

بارها با مریم ، سخن فرموده ام.
او و پسرش نیز ، مرا تایید کرده اند.

امام حسن و امام حسین را نیز ، در کودکی شان ، ملاقات کرده ام!
همراه پیامبر بودند.

دو بار با نوح ، ملاقات کرده ام.

و با بزرگان مذاهبی که ، نمی شناختمشان!
اما مرا درس می دادند.

شاید این افراد ، خودشان نبوده اند.
اما سمبولی از عقاید و رسالت اینان ، بوده اند.
معبرین مسلمان می فرمودند که ، نمایانگر تایید سخنانت ، توسط اونان می باشد.

اما راستش را بخواهید ؛
برایم فرقی نمی کند ؛
که خود اونان بوده اند ، یا نه!

مهم این هست که ، راه را درست رفته ام.
لااقل برای خودم!

اما حضرت محمد ، به من فرمود:
سخنانت را با صدای بلند ، به امت فراخوان کن!

شاید ذهن من ، با این تصاویر ، به من نشان داد ؛
که نظریات تو ، در اصل و پایه ، با این افراد ، مشترک هست.

اما به این دلایل ، به سخنانم اعتماد نکنید.
تنها با درک ، به سخنانم گوش فرا دهید.
زیرا نمی خواهم مروج ، بت پرستی باشم!

من به ارتباط خودم با خدا ، تکیه کرده ام.
کسانی برای من ، تبلیغ مسیحیت یا بودا و غیره را می کردند.
و من به اونان جواب دادم که:

محمد را رها نکردم تا به دامان دیگری بیفتم.
در محمد ایرادی ندیدم.
به او بسیار احترام می گذارم ؛
و از خدماتش در حق من و نوع بشر ، بسیار سپاس گزارم.

اما هدفم ، آزادی از هر واسطه ای ست!
برای رشد هوش ، و ادراکات بشری ام!

برای این که ، مانند هر انسان مسئول دیگری ، برای خود و جهان پیرامونم ، انجام وظیفه کنم.


انسان گوسفند نیست تا راهش ببرند!
ارباب هست.
اربابی که می خواهد ؛
آزادی ببخشد.
اون هم به فرمان ذاتش!
زیرا خلیفۀ خداوند هست.

باسپاس

25:

تا اونجائی که بنده متوجه شدم ایشون ادعا نداشتند که فاطمه زهرا ( س ) را دیده اند از ایشون کمک خواستند این دو تا قضیه با هم کاملا متفاوت هست
در خصوص این پست اگه اجازه بدهید برای جلوگیری از انحراف تاپیک سئوالاتم را در پیام خصوصی از شما بپرسم

26:

خوب حالا که پستها به تاپیک جدیدی منتقل شدند
اجازه بدهید سئوالاتم را از شما بپرسم
منم
شما از این سخن فرمودید که محمد را رها نکردید تا به دامان دیگری بیافتید
دلیلتون برای رها کردن چی هست
آیا پیامبر در خوابتون از شما خواست رهاش کنید
چرا فکر میکنید افکارتون باعث میشه مروج بت پرستی بشید
فرمودید
محمد را رها نکردم تا به دامان دیگریبیفتم.
در محمد ایرادیندیدم.
به او بسیار احترام می گذارم؛
و از خدماتش در حق من و نوع بشر ، بسیارسپاس گزارم.

اما هدفم ، آزادی از هرواسطه ای ست!
آیا آزادی با کلام پیامبر تناقض دارد
انسان گوسفند نیست تا راهش ببرند!
ارباب هست.
اربابی که می خواهد؛
آزادی ببخشد.
اون هم به فرمان ذاتش!
زیراخلیفۀ خداوند هست.
بله انسان گوسفند نیست
اما چه کسی این حرف را زده که شما نقیضش را میگید
شما این کلام را از کجا هستنباط کرده اید که اکنون بر طبق دانش کسب شدتون میگید
من قبلا هم در پیام خصوصی خدمتتان عرض کردم قصد اذیت کردن شما را ندارم
میخواهم شبهات خودم را که از نوشته شما به وجود آمده بر طرف کنم

27:

به به چه تاپیک خوفی

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...

و شاید باید فرمود: باید همانطور دید که هست!

راستی کسی کتاب «در آغوش نور» از «بتی جین ایدی» رو خونده؟
البته این کتاب به صورتهای مختلف کپی و چاپ شده (احتمالا با نقص و شاید تغییر) و از این موضوع آگاه باشید و سعی کنید اصل و کاملش رو پیدا کنید (البته اگر خواستید بخونیدش).

راستی منم، صحبتهای شما جالب هستن و بیگمان نمیشه بی دلیل ردشون کرد.

درواقع با بخش بزرگی از اونها کاملا موافق هم هستم و خودم بر اثر تجربهء زندگی به اونها رسیدم (+ تفکر و شهودی که مجبور بهش شدم).
یکسری بقیهء صحبتهای شما هم خیلی کلی یا مبهم هستن و نمیدونم برای دیگران تا چه حد میتونن قابل درک و دارای نتیجه و کاربرد مشخصی باشن؛ و شاید بعضی رو صرفا مضطرب و سردرگم بکنن.

میگن ابوعلی سینا با یک عارفی حشر و نشر داشته، از عارف میپرسن وضعش چطوریه، میگه هر اونچه من میبینم او میداند؛ از بوعلی میپرسن، میگه هراونچه من میدانم او میبیند.
در عین حال بنظرم براستی دیدن بهتر و خوشایندتر از دانستن با علم و تفکر بشری هست (و شاید چون ما ازش فرار میکنیم درنمیابیم).

ولی خب وقتی ما فعلا چنین چیزی نداریم یا نمی تونیم، علم و تفکر و اینطور چیزها هم ابزارهایی قدرتمند هستند که نمیشه ازشون گذشت.

چون ما چیز دیگه نداریم و نباید نیروها و وقت خودمون رو هدر بدیم.

به موقعش فکر میکنم هرچیزی برای هرکسی پیش بیاد.

و احتمالا اینهم صرفا یک مرحلهء ضروری و تکاملی هست که کسی حق نداره متجاوزانه مخدوش و نابودش کنه (مگر اینکه جایگزین کارای همگانی براش ارایه بده).
اما مسلما دفاع از خود بجای خودش مشروع هست و اینکه اثبات بکنیم چیزی فراتر هم هست یا میتونه باشه، مشکلی نداره.

و در تمام فرمودارهای شما بنظر بنده چیزی که میتونه شیرین ترش بکنه و جاش خالی بنظر میرسه، اشاره به محبته! شاید اینکه «تنها عشق حقیقت دارد».
اینکه خداوند براستی محبت هست و از روی رحمت و محبت ایجاد کرد و بنابراین سرنوشت مخلوقات سعادت مطلقه.

آیا اینطور نیست؟ اگر اینطور نیست چرا و چرا باید طور دیگه باشه و بودن دیگه کجاش بهتر از نبودنه و اگر بهتره چرا غایت دست یافتنی اون سعادت مطلق نباشه؟
و اگر بله، باید فرمود دیگه جای نگرانی وجود نداره و مشکل و ناسازگاری ما با حقیقت محض موقتی هست و حل میشه و به این آرامش و سعادت مطلق ابدی میشه رسید.
اگر بخوایم نگران این باشیم که حقیقت برامون همیشه (تا ابد) بازیهای نه چندان خوشایند داشته باشه و هیچوقت نشه به سعادت مطلق رسید که تناقض با ذات و هدف الهی از خلقت پیش میاد.
حتی ذره ای ناخوشی ابدی در مقابل یک دنیا خوشی، بنظر من با صفات الهی جور درنمیاد.
چون مخلوق ایجاد شده و به خودی خود گناهی نداره.

اینکه ظرفیتش کمه و نسبی هست و هر بعد وجودی اون، چیزی هست که قادر مطلق خواسته.
مسلما خودمون هم هرگز نمیخوایم که ناخوش باشیم و میخوایم به سعادت مطلق برسیم.

ما چرا مروج رنج و سردرگمی و اضطراب باشیم؟ اینها مگر چه ارزشی دارن؟
ما نیک هستیم و نیک میخواهیم و باور داریم که سرانجام همه چیز نیک هست.
ما بدنبال نیکی میگردیم.

بدی ارزشی ندارد که بدنبال اون بگردیم.
اما اگر اون چیزی باشد که رسیدن بدان ما را به نیکی و آرامش برساند، دیگر بدی نخواهد بود.
خلاء، خلاء یا کمبود نیکی، فقط کار خالق میتواند باشد برای شناساندن نیکی و خواست و حرکت اختیاری مخلوق بسوی اون.
میگویند هرچیزی به ضد اون شناخته میشود.
و چون همه چیز نور بود و نور در نور بر مخلوق هویدا نمیگردد، تاریکی ایجاد شد تا ما بدانیم براستی اونچه وجود دارد چیست و چقدر ارزشمند هست.


28:



باسلام
برشما دوست گرامی

برای زحماتی که کشیده اید ، سپاس گزارم.



خداوند ، حقیقت اصلی هر موجودی ست.
خصوصاً انسان.
هر انسانی ، یک بخش فردی و جزیی دارد و یک بخش کلی.
و خدا شدن وی ، تنها ، به یکی از این ها ، ربط ندارد.

این گونه نیست که از روح صرف ، اطاعت کنیم و به خدا برسیم!
چون خدا همه چیز هست ؛
باید حرمت همه چیز را ، نگاه داریم.

خداوند اون حقیقتی ست ؛
که همواره ، دو وضعیت نفس و روح کل را ، در فرد و جهان پیرامونش ، وحدت می دهد.

در نتیجه ، خداوند ذات اصلی ماست.
یعنی مفهوم خود حقیقی من!

آیا می توانم خودم را ، با واسطه بشناسم؟!
اون هم کامل؟!

چه دلیلی دارد که ، بین "من" و " خودم" ، کسی واسطه گردد؟!

البته تا وقتی که ناتوان و نادانم ؛
از چنین کسی ، بسیار سپاس گزارم.

اما وقتی می رسد که ، هر درختی باید ، میوه بدهد.
اون هم میوۀ خودش را .
میوه ای یکتا ، که تاکنون ، هیچ موجودی ندیده هست.

خداوند یکتاست.
یگانه هم هست.

اگر هر کدام از ما ، سعی نکند ؛
وجود منحصر به فرد خویش را ، نمایان سازد ؛
چگونه با بودنش ، می تواند یکتایی خداوند را ، شهادت دهد؟!

هر فردی که ، به خود حقیقی اش ، دست یابد ؛
و اون را بیان سازد ؛
یک شاهد هست!

زیرا بر شکلی یکتا از حقیقت ، شهادت می دهد.
و این شهادت ، زبانی نیست.
عملی ست!
یعنی:
عملاً شهادت می دهد که ، خداوند یکتاست!

این یک امر الزامی ست.
دست من و شما نیست.
خواست خداست.

به همین علت فرمودم که ، روح برای ما تله می گذارد!
زیرا باید با یکتا شدن و رسیدن به اعماق یکتای وجودمان ، یکتایی خداوند را متجلی سازیم.
ما مال خودمان نیستیم.
مال خداوند یکتا و یگانه ایم!

تا وقتی که ، به هر علت ، قادر به این کار نیستیم ؛
روح منتظر می ماند.

اما در لحظۀ مناسب ، کنترل هر کسی را که آماده هست ؛
در اختیار می گیرد.

اگر نافرمانی کنیم ؛
چون یونس ، ما را در کام نهنگ ، به جایی که می خواهد ؛
برمی گرداند!

خداوند در دل من ، حسرت ارتباط بی واسطه را کاشت!
وقتی که مرا در این جهت راند ؛
متوجه شدم به راهی رفته ام که ، بی بازگشت می باشد.

از شما چه پنهان ، که در اوان این اتفاق ، پشیمان نیز بودم!
اما با گذشت وقت و جا افتادن این حقایق ، تعادل ذهنی _عاطفی خود را ، به دست آوردم ؛ و بسیار سپاس گزار نیز ، شدم.

در این هنگام ، بازگشت به گذشته ، اصلاً برایم دلپذیر نبود.
اما دیگر ، نه به گذشته تعلق دارم و نه به آینده.
گاهی ، نه می توانم جلو بروم و نه راه بازگشتی دارم.

در عین دلپذیری ، بسیار تلخ هم هست!

دوست من
رها کردن محمد ، یعنی :
بزرگ شدن و دست خود را ، از دست پدر و مادر خود ، بیرون کشیدن!
یعنی:
روی پای خود ایستادن.

هدف تمامی پیامبران ، همین بوده هست.


و تمامی اونان در طول زندگی شان ، به شکلی ، حنیف بوده اند.




29:

خیر.
اما همان گونه که قبلاً ، برایتان شرح دادم ؛
به نحوی ، مرا جانشین خود کرد!

مسلماً منظور ایشان ، شخص من نبوده ام.
بلکه اون حقیقتی بود ؛
که من شاهدش بوده ام.

چرا فکر میکنید افکارتون باعث میشه مروج بت پرستی بشید

هر کسی که ، چیزی یا کسی را ، بین فرد و خدایش ، واسطه کند ؛
مروج نوعی ، بت پرستی ست!

هر ماهیتی ، می تواند بت شود.
حتی نیکی.
حتی عشق و محبت.
یا رحم و بخشش!

شاید متعجب گردید.
اما کم کم ، در مسیر توضیحاتم ، اون را باز خواهم کرد.

فرمودید
محمد را رها نکردم تا به دامان دیگری بیفتم.
در محمد ایرادی ندیدم.
به او بسیار احترام می گذارم؛
و از خدماتش در حق من و نوع بشر ، بسیارسپاس گزارم.

اما هدفم ، آزادی از هر واسطه ای ست!

آیا آزادی با کلام پیامبر تناقض دارد
فکر می کنم در پست قبلی ، این موضوع را به اندازۀ کافی ، شرح داده ام.
اگر کافی نبود ؛
و در صورت درخواست شما ، در خدمتتان هستم.

انسان گوسفند نیست تا راهش ببرند!
ارباب هست.
اربابی که می خواهد؛
آزادی ببخشد.
اون هم به فرمان ذاتش!
زیرا خلیفۀ خداوند هست.

بله انسان گوسفند نیست
اما چه کسی این حرف را زده که شما نقیضش را میگید
شما این کلام را از کجا هستنباط کرده اید که اکنون بر طبق دانش کسب شدتون میگید

منظور من ، این هست که:
اطاعت از هر کس یا هر ماهیتی ، از ما ، یک موجود تابع می سازد.
دیگر نمی توانیم فرمان دهیم.
بلکه تنها ، فرمان می بریم!

برای فرمان دادن ، نباید پایین تر از چیزی ، برنامه گیریم.
نباید رهبری خود را ، به کسی بسپاریم.
به جز خداوند یگانه!
که درون ماست.

اگر سخنان را ، با واسطه بشنویم و اطاعت نماییم ؛
ما و خدایمان ، هرگز بر یکدیگر ، منطبق نخواهیم شد!

مانند روح و جسمی که ، بر یکدیگر منطبق می گردند ؛
تا حقیقتی واحد ، به نام "من" را ، به وجود بیاورند.

ما نیز باید ، بر خدایمان منطبق گردیم ؛
تا "منی" به وجود بیاوریم که ، "من" واحد و هشیاری کامل باشد.

من قبلا هم در پیام خصوصی خدمتتان عرض کردم قصد اذیت کردن شما را ندارم
میخواهم شبهات خودم را که از نوشته شما به وجود آمده بر طرف کنم
دوست من
هرگز چنین هستنباطی نکرده ام.
باور کنید.

تحقیق و تفحص ، اولین و برترین حق بشر هست.

من نمی خواهم که شما یا سایرین ، بدون تفکر و تشخیص قلبی و ذهنی تان ، سخنان مرا ، باور کنید!
من نمی خواهم امت را ، به واسطه پذیری ، تشویق سازم!
کاری که خودم ، از اون روی گردانیده ام!

یعنی:
دارم سعی خود را می کنم.

باسپاس

30:

باسلام
برشما دوست گرامی


خوشحالم.

یکسری بقیهء صحبتهای شما هم خیلی کلی یا مبهم هستن و نمیدونم برای دیگران تا چه حد میتونن قابل درک و دارای نتیجه و کاربرد مشخصی باشن؛ و شاید بعضی رو صرفا مضطرب و سردرگم بکنن.

درست هست.
کاملاً طبیعی ست.
ذهن ما ، چون کشتی لنگر انداخته ، در ساحل دانش و ذهنیت های معمول ، به سختی می تواند حرکت کند.
جابه جایی ذهن ما ، از یک داده به داده ای دیگر ، شدیداً اضطراب برانگیز هست.

زیرا تعادل اش به هم می خورد.

کمتر کسی بین ما وجود دارد که ، اگر چیزی مافوق طبیعی ببیند ؛
وحشت نکند!

اما با شناخت اون ، از وحشت اش کاسته می شود و بر وجدش ، اضافه کرده می گردد.
مشکل ما ، این جا نیست!

وقتی ست که باید ، با جهانی ، ضد هستی ، روبرو گردیم!
باید درک کنیم و ببینیم که ، قبل از جهان هستی ، به چه شکل بوده ایم؟!

منظور من از هستی ، این جهان مادی نیست.
بلکه ، بسیار فراگیرتر از اون هست.
شامل تمامی اشکال مریی و نامریی وجود می باشد.
شامل روح و جسم می باشد.

وقتی را می گویم که ، هیچ چیز وجود نداشت.
تنها حضوری خاص ، احساس مبهمی از بودن داشت!

من تا حدودی ، در شعر ذکر شده ام ؛
به این احساس آزار دهنده ، اما قدرتمند ، اشاره کرده ام.

میگن ابوعلی سینا با یک عارفی حشر و نشر داشته، از عارف میپرسن وضعش چطوریه، میگه هر اونچه من میبینم او میداند؛ از بوعلی میپرسن، میگه هراونچه من میدانم او میبیند.
در عین حال بنظرم براستی دیدن بهتر و خوشایندتر از دانستن با علم و تفکر بشری هست (و شاید چون ما ازش فرار میکنیم درنمیابیم).

ولی خب وقتی ما فعلا چنین چیزی نداریم یا نمی تونیم، علم و تفکر و اینطور چیزها هم ابزارهایی قدرتمند هستند که نمیشه ازشون گذشت.


جهانی را در ذهنم دیده ام که ، هیچ موجودیتی ، نمی توانست در اون راه یابد!!!
اگر وارد اون می شدیم ،
دیگر وجود نداشتیم.
البته به شکل فردی و هشیار.

نمی دانم اگر می خواستم وارد اون شوم ؛
چه چیز می شدم؟!

شاید تجربۀ وحدت با همه چیز!

اما اون جا ، هنوز هم ، وجودهایی بودند.
و مخلوقات از اون جا ، پا به عرصۀ وجود می گذاشتند.
حرکت به شکل زمینی و جهان های مادی ، نبود.
بلکه موجودات ، از درون حرکت خاصی داشتند.

جنبشی که ، هم بود و هم نبود!

31:


آری.
همین طور هست.
هیچ کس نمی تواند با اون ، به مقابله برخیزد.
تنها می تواند اطاعت کند.
زیرا اون که دستور می دهد ؛
"خود" ماست!

و در تمام فرمودارهای شما بنظر بنده چیزی که میتونه شیرین ترش بکنه و جاش خالی بنظر میرسه، اشاره به محبته! شاید اینکه «تنها عشق حقیقت دارد».
اینکه خداوند براستی محبت هست و از روی رحمت و محبت ایجاد کرد

دوست من
خدا هیچ چیز خاصی نیست.
اگر می گوییم عشق هست ؛
مجبوریم این را بگوییم.
زیرا نمی دانیم ، که چه بگوییم؟!

خداوند تنها ، وجود دارد.
بی هیچ دلیلی!
ایجاد می کند ؛
زیرا ذاتش این گونه هست.

او هدفی ندارد و نمی تواند داشته باشد.
هر تمایل ظاهری او ، واقعاً یک تمایل نیست.
بلکه تجلی ذات اوست.

"بودن" به روش "خود" ، به شکل عشق و محبت ، درک می شود.

اما در حقیقت خودش ، صرفاً حضور داشتن هست.
همان گونه که هست.
که باید باشد.

و بنابراین سرنوشت مخلوقات سعادت مطلقه.

آیا اینطور نیست؟ اگر اینطور نیست چرا و چرا باید طور دیگه باشه و بودن دیگه کجاش بهتر از نبودنه و اگر بهتره چرا غایت دست یافتنی اون سعادت مطلق نباشه؟
سعادت چیست؟
برای هر ماهیتی ، تعریفی دارد.
برای هر موجودی ، سعادت ، بودن به روش ذاتی خودش می باشد.

برای یک حیوان لجن خوار ، سعادت ، حیوانی لجن خوار بودن هست!

سعادت ما این هست که ، خودمان باشیم.
اما این خود ، کیست؟
چیست؟
برای تمنای سعادت و خواستن اون ، باید اول خودمان را بشناسیم!



و اگر بله، باید فرمود دیگه جای نگرانی وجود نداره و مشکل و ناسازگاری ما با حقیقت محض موقتی هست و حل میشه و به این آرامش و سعادت مطلق ابدی میشه رسید.


آری.
اما رنج ما مانند یک دانه ، ناشی از کنار زدن خاک ، برای رشد کردن هست.
و رسیدن به نوری که ، برای رشد ما ، الزامی ست.

32:

این خالق نیست ، که ما را رنج می دهد.

این زایش هست که برای مادر ، رنج دارد.
و این بار ، مادر و فرزند ، یک نفر هستند!

ما هم متولد می شویم و هم خود را ، متولد می سازیم.
رنج و شادی ، در این وضعیت ، یکی می شوند.


ما چرا مروج رنج و سردرگمی و اضطراب باشیم؟ اینها مگر چه ارزشی دارن؟
ما نیک هستیم و نیک میخواهیم و باور داریم که سرانجام همه چیز نیک هست.
ما بدنبال نیکی میگردیم.

بدی ارزشی ندارد که بدنبال اون بگردیم.


من نیز مانند شما ، از این مشکلات فراری ام.
اما به حکم پذیرش ، نباید مخالفت کرد.
اگر ماهیتی را نفی کنیم ؛
رسیدن به خدا ، محال هست!

تنها می توانیم ؛
از حقیقت خود بخواهیم و امیدوار باشیم که ، زایش بی درد یا کم دردی داشته باشیم.
اضطراب همواره هست.
ای کاش نبود.
اما هست.

با این حال ، می توان اون را به شکلی با خواسته ها ، وحدت داد.
به طوری که ، به شکل رضایت و شادمانی خاصی ، تجربه گردد.

دراویش حال خود را ، این گونه توصیف می نمايند.
حافظ و مولانا و غیره...

اما این حالات ، وقتی موجود می شوند که ، راه تا جایی خاص ، طی شده باشد.
و قدرت های عملی ما ، پدیدار گردند.

خلاء، خلاء یا کمبود نیکی، فقط کار خالق میتواند باشد برای شناساندن نیکی و خواست و حرکت اختیاری مخلوق بسوی اون.
میگویند هرچیزی به ضد اون شناخته میشود.
و چون همه چیز نور بود و نور در نور بر مخلوق هویدا نمیگردد، تاریکی ایجاد شد تا ما بدانیم براستی اونچه وجود دارد چیست و چقدر ارزشمند هست.


خداوند هرگز به فکر نمایان ساختن نور یا تاریکی نیست.
او فقط هست.
اما ذهن ما ، برای اون چه صرفاً و بی دلیل وجود دارد ؛
دلیل تراشی می کند!

زیرا ذهن ، از ناشناخته می ترسد.
و نیاز دارد که زیر پایش ، سفت باشد!

من خود ، این هراس را تجربه کرده ام.
از طرفی:
به جایی رسیدم که ، آرزو داشتم جهان وجود داشته باشد.
حتی به ظلم!
حتی به زشتی!

برایم مهم نبود که چه باشم یا چه داشته باشم ؛
تنها چیزی که مهم بود ؛
"بودن" بود!

در اون تاریکی "نبودن" ، ذره ها نیز ، برایم گنج بودند.
همه چیز با ارزش بود.
بهتر از "نبودن" بود!

از طرفی دیگر:
می دانستم که ترس و عقب نشینی کردن ، مرا زندانی می کند.
در قوانینی که لازم نبود ؛
تابع شان گردم.
قوانینی که ، همواره مرا و هم نوعان مرا ، رنج می دهد.
مانند مرگ ، پیری ، بیماری ، جدایی و......

دو راهی ما ، بسیار توانفرساست.
اما عشق به ذات ، و نجات تمامی جهان هایی که ، با ذهن خود زاییده ایم ؛
و فرزندان ما محسوب می گردند ؛
تمامی مخلوقات ،
بدنمان و تمامی چیزهایی که ، اکنون با ما نسبت دارند ؛
ما را وادار به رفتن می نمايند.

و مبارزه ای دردناک را ، به ما هدیه می دهند.

باسپاس

33:

خواهش میکنم هر چه کردم انجام وظیفه بود
گرامی با مطالعهپست شما به یاد انا الحق حلاج افتادم
من از نوشته شما یکسری برداشتهائی کردم اگر اشتباه هست بفرمائید
شما میگید خدا شدن من میگم انسان تام آدمی که از بعد حیوانی فراتر میره و به جایگاه حقیقیش میرسه اشرف مخلوقاتی که حقیقت خودش را در میابد از منیت جدا میشه جلوه ای از ذات اقدس الهی میشه
درسته بت تنها لات و منات نیست
از دید من بت هر عاملیه که باعث بشه خدا را نبینم بت هست
حتی برخی اشکال توسل شرک هست چون از روی ناآگاهی در این حالت خدا از ضمیر من حذف میشه و واسطه فیض شخص دیگری میشه
در مورد پیامبر هم فکر کنم متوجه منظورتان شدم از توضیحاتتون ممنون

34:

باسلام
برشما دوست عزیز

اگر بگوییم :
"من" خدا هستم یا خدا "من" هست ؛
در این زمینه ، فرق چندانی نمی کند.

فردی که این سخن را می گوید ؛
منظورش این نیست که ، تنها او خداست و بقیه بندۀ او هستند!!!

منظور وی ، این هست که ، منیت شخصی اش ، بر خدای درونی اش ، منطبق گشته هست!
اکنون تنها کاری را انجام می دهد که ، خدای واقعی می خواهد و انجام می دهد.

این پایان زندگی ، هر انسانی ست!

انسان از منیت اش ، جدا نمی شود.
بلکه اون را ، با منیت خداوند ، وحدت می دهد.

هرگاه اکسیژن و ئیدروژن ، بایکدیگر ، تشکیل آب دهند ؛
اون گاه:
هم اکسیژن می تواند بگوید ، من آب هستم ؛
و هم ئیدروژن!
زیرا در یک ماهیت ، با یکدیگر ، به وحدت رسیده اند و با شراکت یکدیگر ، ماهیت جدیدی را به وجود آورده اند!

نفس و روح کل نیز ، در وجود خدای یگانه ، به وحدت رسیده اند.
به همین دلیل هست که ، انسان هایی می گویند:
خدا را انسان آفریده هست!

زیرا مسئله همان مرغ و تخم مرغ هست.
کدام اول به وجود آمده هست؟!
خدا یا انسان؟!!

انسان بی خدا ، وجود ندارد.
دانشمندان بی خدا نیز ، خدا را قبول دارند.
اما خدای ذهنی خودشان را!
نه خدای امت نادان را !!!

دوست من
تقاضایی دارم.
بر مفهوم و ماهیت "من هستم" ، تعمق فرمایید.

چه موجودی می تواند ، این احساس را داشته باشد؟
چگونه؟
از کجا؟
در عدم هشیاری ، این احساس و درک ، کجا می رود؟
چرا در هشیاری ، خود را نشان می دهد؟
چرا در انسان ، به اشد خود رسیده هست؟

اون چیزی روح خدایی ما ، و بانی اشرف مخلوقات شدن ماست ؛
که ما را با دیگران ، متفاوت ساخته هست!

نظرتان در مورد گناه چیست؟
آیا فرق ما با سایر موجودات عالم ، امکان گناه کردن نیست؟!
عقل چه طور؟

و چگونه این عقل ، گناه و "من هستم" ؛
از روح خدایی ما ، نشات گرفته اند؟!


باسپاس



35:

هر کسی بودن خودش را در چیزی میداند
یک دفعه تفکر دلیل بر اثبات بودن هست
گناه زاده اراده ماست اراده ای که بخاطر بعد روحانی داریم
ما امانت دار خداوند در زمین هستیم
اما در خصوص منیت وضع فرق میکنه
من بر این اعتقادم آدمی اگر بخواهد از درجه حیوانی رها بشه باید من های متفاوت خودش را کنار بگذارد
و تنها یک من باقی میمونه اون چیزی که در اصل هستیم نه انگ ها نقش ها

36:

بنظر من وضعیت فعلی و واقعیت های اطراف ما اونقدر ناخوشایند هستند که ترس از چیزی غیر از اونها احمقانه هست.
به همین خاطر من از هیچ ماورایی وحشتی ندارم.

یعنی اینطور فکر میکنم!
مثلا هرکس میگه من از جن میترسم و نمیخوام ببینم (البته یک مثال کاملا عامیانه، ولی قابل تعمیم هست)، میگم آخه چه دلیلی داره! آدمها و اشیاء و شرایط اطراف ما تاکنون بارها به ما رنج و صدمات جدی ای رو تحمیل کردن، و ما بازم با اونها زندگی میکنیم و ظاهرا زیاد ناراحت هم نیستیم و میگیم نمیترسیم، اونوقت از چیزهایی که اصلا نمیدونیم چی هستن و با وجود وجود داشتن تاحالا به ما صدمه ای نزدن (حداقل خودمون نفهمیدیم) میترسیم و ازشون فرار میکنیم.
شاید نجات ما در چیزهایی ورای محیط بستهء زندگی امروز ما باشه.

مگر اینجا چه بدست آورده ایم؟ آیا تجربه و ناکامی هزار باره کافی نیست.
پس چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
اینجاست که خواست و ارادهء مشروع آدمی از درون سنگ نیز میشکافد و بیرون میزند.
این احساس پشتوانه ای از بنیادین ترین و قدرتمندترین مفاهیم عالم هستی دارد: عدالت و محبت.


37:


باسلام
برشما دوست گرامی

باز هم تعمق کنید.
منیت یا انانیت ، بحث وسیعی دارد.

اگر مایل باشید ، برایتان خواهم نوشت.

باسپاس


38:

خیلی تاثیر گذار بود..
ممنون.
یعنی تمام این اتفاقات در این دنیا در عرض چیزی حدود یک ساعت اتفاق افتاده بود.

درسته؟

39:



باسلام
برشما دوست عزیز

خیلی خوب هست که ، این گونه می اندیشید.
اما محمد نیز می لرزید!

مثلا هرکس میگه من از جن میترسم و نمیخوام ببینم (البته یک مثال کاملا عامیانه، ولی قابل تعمیم هست)، میگم آخه چه دلیلی داره! آدمها و اشیاء و شرایط اطراف ما تاکنون بارها به ما رنج و صدمات جدی ای رو تحمیل کردن، و ما بازم با اونها زندگی میکنیم و ظاهرا زیاد ناراحت هم نیستیم و میگیم نمیترسیم، اونوقت از چیزهایی که اصلا نمیدونیم چی هستن و با وجود وجود داشتن تاحالا به ما صدمه ای نزدن (حداقل خودمون نفهمیدیم) میترسیم و ازشون فرار میکنیم.


شاید خیلی از امت ، از جن نترسند.
من کسانی را می شناسم ؛
که این گونه بوده اند.

اما سخن من ، بر سر جن نیست!
یا معجزات زیبا!

موضوع از بین رفتن تعادل ذهنی _عاطفی ماست!
مافوق طبیعی نیز ، مراتبی دارد.
وقتی که تمامی آسمان ها و زمین ، از بین بروند ؛
می ترسید؟

اگر نمی ترسید ، خوشا به حال شما!
اما اگر می ترسید ؛
بدانید که ، اگر پایه های ذهنی شما ، متزلزل گردند و علم تان ، افزایش یابد ؛
نابودی همه چیز را ، ذهناً ، خواهید دید!

و به فکر جبران ، و راه چاره می افتید.
نه تنها برای خود ، بلکه برای تمامی مخلوقات.

شاید نجات ما در چیزهایی ورای محیط بستهء زندگی امروز ما باشه.

مگر اینجا چه بدست آورده ایم؟ آیا تجربه و ناکامی هزار باره کافی نیست.

پس چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
در این که ؛
"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید."
شک نمی کنم.
حتمی ست!

اما در این دوباره دیدن ، خیلی اتفاق های جور واجور می افتد.

اینجاست که خواست و ارادهء مشروع آدمی از درون سنگ نیز میشکافد و بیرون میزند.
این احساس پشتوانه ای از بنیادین ترین و قدرتمندترین مفاهیم عالم هستی دارد: عدالت و محبت.

دوست من
به جایی می رسیم ؛
که عدالت خداوند ، برایمان بسیار سنگین تمام می شود!

مجبوریم که به بخشش وی ، پناه ببریم.

باسپاس



40:

خب جدا از بحثهاي منم عزيز و ساير دوستان كه هنوز هم سوالاتي ازشون دارم من هم سه مورد از اتفاقاتي رو كه اين اواخر برامون افتاد ذكر كنم.

1 - لازم به ذكر هست كه حياط خونه مادر بزرگ بنده يك حياط نسبتا بزرگ با چندتا درخت و ....

هست.

شبهاي اولي كه مادر بزرگم حدود يك و نيم سال قبل فوت كرده بود، يكي از خانومهايي كه اغلب به وضع مزاجيش رسيدگي ميكرد و اطلاعات پزشكي اي داشت و زياد به خونه مادربزرگم رفت و آمد ميكرد، خوابشون رو ميبينه كه بهش ميگه: چادر من رو چرا از حياطم بر نداشتين؟ اين خانوم هم مياد پيش عمه من كه همسايه ديوار به ديوار مادربزرگم هست و بهش موضوع رو ميگه.

ميرن قفل حياط رو باز ميكنن و ميبينن چادر نمازش يك گوشه حياط افتاده! حالا چرا تا اونوقت كسي تايشان رفت و آمد ها متوجه نشده بود معلوم نيست!

2 - همين عمه بنده دوباره يكشب خواب ميبينه كه تايشان خونشون رفت و امد هست و ايشون هم داره مهمون ها رو پذيرايي ميكنه و ...

(لازم به ذكر هست كه همون روزها م واقعا مدام به خونشون مهمون ميومده بخاطر فوت مادربزرگ) اين وسط مادربزرگ رو ميبينه و نزديكش ميره اون هم بهش ميگه كه چرا از قندهاي خوبي كه تايشان فلان صندوق گذاشتم هستفاده نميكني؟ از اونها ببر واسه مهمونها.

ايشون هم سپس اينكه از خواب پا ميشه ميره خونه مادربزرگ و درشو باز ميكنه و ميره سر همون صندوق و ميبينه كه چندتا كله قند تايشان صندوق هست! و خب برميداره همون ها رو واسه مهمونها هستفاده ميكنه!

3 - پدر من بين همكاراشون خيلي احترام داشت و كلا همه همكارهاي اداريش واقعا بهشون احترام قائل بودند و دوستش داشتن! همونطور كه بعضي دوستان ميدونن پدرم حدود 5 ماه قبل فوت كرد، يك شب به خواب يكي از همكاران اداريش كه ميخواسته فرداش بچه ش رو به اداره ببره مياد و بهش ميگه فلاني بهتره بچه ت رو فردا به اداره نبري چون فلان بازرس قراره براي سركشي بياد!

اين هم صبح كه پا ميشه همين كار رو ميكنه و بچه ش رو به اداره نميبره.

دقيقا همون روز هم بازرس (كه پدرم ازش اسم هم برده بود) به اداره مياد! (لازم به ذكر هست اون بازرسه من و پدرم رو هم خوب ميشناسه و دوستان خوبي براي همديگه بودن!)

باز هم از اين قبيل جريانات هست كه انشاالله بعدا مينايشانسم....


41:

باسلام
برشما دوست گرامی

من نیز خواب های واقعی ، زیاد می بینم.

چندین بار شده که ، پیام هایی از رفته گان ، برای دیگران گرفته ام.
یا برای خودم.

حوادث آینده را می بینم.
گذشته را می بینم.
منظورم ، گذشته های بسیار دور هست.

مانند تناسخ!

باسپاس

42:



باسلام
برشما دوست گرامی

ببخشید دوست من.
این جواب ، برای شما نبود!

برای دوستمان رایان بود.

باسپاس

43:



باسلام
برشما دوست گرامی

در کجای نوشته هایم ، چنین چیزی نوشته ام؟!!
اگر هم در مواقعی ، درستی اش را درک کنم ؛
با بخشی از قدرت درک درونی ، که بر فراز هستدلالات ذهنی امروزین ، برنامه دارد ؛
می فهمم.
در عین حال ، راه های تشخیص ، بسیارند.
گاهی تشابه با بزرگان ، با پیش زمینه ها و ذهنیت های متفاوت.
گاهی قدرت درک و عقل شخصی.
گاهی با درک عقل برتر.
و......

وقتی می رسد که شما ، تنها ، می دانید!
اما نمی دانید علت اش چیست؟
زیرا در بسیاری از مواقع ، علتی درکار نیست.
تنها ، وجود دارد!



تنها باید از جهان های دیگر ، اون هم با مرگ ، خبر بیاورم؟!
آیا شما جهان بینی ذهنی خود را در مقابل جهان شهودی برنامه میدهید؟
به هیچ عنوان!
جهان بینی من نیز ، آمیخته به شهود هست!
البته باید شهود را شناخت.

من این کار را درست نمی دانم!

همان طور که دوستمان فرمودند ؛
در این ارتباطات ، انسان درک می کند که حقیقت چیست.
کدام دوستان فرمودند؟ آیا منظور شما (آقای isa) کسی که تجربه مرگ داشته هست؟ شما که تجربه ایشان را رد میفرمائید پس چطور به تجربه ایشان هستناد میفرمائید؟
دوستمان عیسی!
در کجا نوشته ای از من خوانده اید ؛
که در اون ، تجربۀ ایشان را رد کرده ام؟؟؟!!!!
آیا مطالب را ، بسیار سرسری نمی خوانید؟!



گاهی بدون دلیل و گاهی با دلیل.

این مسئله (گاهی بدون دلیل) مربوط به جهان کشف و شهود آخرت می باشد اما به جهان ذهنی خود که در مقابل جهان کشف و شهود آخرت برنامه دادید! هیچگاه هستناد معتبری نسب .

(هر چندهنوز دلیل قابل قبولی برای تجربه اون شخص پیدا نکردم.

(جا دارد راجب اون تجربه تبادل ا فکار شود)

دوست من
دوباره نوشته ها را با دقت بخوانید!
جهان ذهنی من ، آمیخته ای از علم ، عقل و شهود هست!

44:

اشتباه و خطا ، همیشه وجود دارد!
آیا شما ، برای جلوگیری از اون ، راهی می شناسید؟!
فکر نمی کنم کسی تاکنون ، راهی یافته باشد!

مگر این که ، خداوند در وی ، به کمال ، متجلی گشته باشد!
در اون صورت نیز ، نمی توانیم به درک خود ، از فرمودار ایشان ، اطمینان داشته باشیم!

تا بتواند نیروهای عالم و خودش را ، بکار گیرد.

برای اینگونه نیروی های عالم و خود، مثالی بزنید.


برای نیروهای خود و عالم مثالی بزنم؟!!
شما خودتان می توانید ، ده ها مثال بزنید!!!
اما برای احترام به خواست شما ، مثالی می زنم:
نیروی حیات .
هم برای عالم و هم برای خودمان.

من درک می کنم و ایمان دارم.


اما گاهی دلیل معینی ندارم.


شما فکر میکنید با صرف بر اینکه درک و ایمان شما که گاهن بدون دلیل هست میتواند هستدلال محکمی باشد!؟


ایمان من ، برای شما دلیل نیست.
و نباید باشد.
اما برای من ، آفرینندۀ هر چیزی ست که بخواهم.
من به دنبال هستدلال نیستم!!!
اون هم از نوع محکم اش !

این جا با تجربه های شهودی ، سروکار داریم نه هستدلالی !!!
هرچند که در سطحی برتر ، عقل ، هستدلال و غیره نیز ، کاربرد دارند.
اما تا جایی خاص.
از اون جا به بعد ، خود این ماهیت ها ، به فرمان ذات خودشان ، تغییر ماهیت می دهند.

45:

من تا حدودي هدف منم رو درك ميكنم و حتي تا حدودي جواب كوروش عزيز رو هم ميتونم بدم ولي خب خود منم توضيح بدن بهتر هست.

فقط سوالي كه داشتم آيا زيارت قبر براي شعور سپس مرگ متوفي تاثيري ميذاره؟ (از طرف باوقتدگان)
و همينطور خيرات و ....؟

چون مادربزرگم رو خواب ديدن كه ميگه چرا به من سر نميزنين! بعد اون خواب بيننده هم فرموده خب سر خاك .....

(پدر بنده) كه ميان! اون هم فرموده اي بابا به اون كه اصلا سر نميزنيد!!! اين در حاليه كه هر هفته خانواده من و خود من به سر خاك پدرم و گاها ايشون ميريم!!

46:



چرا تند می روید؟!
آیا قبلاً نام کاربری دیگری داشته اید؟!
به هر حال ، اهمیت چندانی ندارد.

دلیل ها ، جایگاه کاربردی خاصی دارند!

و وقت لازم دارم تا ، اون را به زبان بیاورم.


اون هم به گونه ای که ، دیگران بتوانند درکش نمایند.
افراد زیادی ، با من مخالفت می نمايند.

(شاید اونها نیزجهان های ذهنی خاصی را درک مینمايند که گاهی دلیل معینی براش ندارند)


نیازی به فرمودن نبود!
حتماً ، تفاوت ها وجود دارند!

اما همیشه کسانی هستند که ، جهان کامل تری را می بینند.
و حقیقت را ، یک پارچه و واحد تر از دیگران ، درک می نمايند.

اگر انسان ها ، خود ، در امور جهان پیرامون و ذات خویشتن ، تعمق نمایند ؛
می توانند بگویند که ، برای بسیاری از چیزها ، دلیلی ندارند!
زیرا به نوعی شهود دست می یابند.

اما آیا امتی که هرگز تعمق و تامل نمی نمايند و صرفاً از دیگران ، اطاعت می نمایند ؛
می توانند چنین ادعایی نمایند؟!

اما کسانی سخنم را درک می نمايند که ، متافیزیسین باشند.

اگر سخنان شما متافیزیسنی هست پس بر پایه اصول اون فلسفه نیز بنا میباشد لطفاً موردهای نشون بدید که تجربیات شما بر اون پایه هستوار شده.


منظورتان چیست؟!!
بیشتر توضیح بدهید!

آیا شما در این زمینه ، از بینش کافی و وسعت ذهنی ، برخوردار هستید ؛
تا من به توضیحات مربوطه بپردازم؟

اون ها به شکلی می بینند.
گاهی با علم روز ، هم خوانی دارد.
گاهی شهودی صرف هست.
اما اگر زبان ما ، به اضافۀ درک شنوندگان ، اجازه دهد ؛
می توان همه چیز را ، به شکلی قابل درک ، بیان نمود.

زیرا با هرکدام از اون ها ، که نظریاتم را سنجیدم ؛
درست بودند.
اما تفاوت هایی ظاهری نیز ، داشتند.

من می توانم بخوابم و هر اون چه را می خواهم ، در عالم خواب ببینم.
اما نه همیشه.

آیا خواب سندیتی برای هستدلال باورها و جهان بینی در بیداری هست؟


اول باید بدانید ، که خواب چیست ؛
و از کجا می آید؟

تا اون جا که می دانم ، این بخش برای سخن فرمودن در مورد تجربیات هست!
اما اگر دوستان نگویند که ، بحث منحرف شده هست ؛
تمایل به جواب گویی دارم.

اما مسلماً وارد توضیحاتی خواهیم شد که ، به این تاپیک ، ربط چندانی نخواهند داشت.
وجود خواب ، به همراه معنای ذاتی اون ، با اندیشه ها و جهان بینی ما ، بسیار ربط دارد.

خصوصاً خواب هایی که ، باعث دیدارهای شهودی می گردند!

مگر شهود چیست؟!
آیا دیدنی ذهنی نیست؟
گاهی با هشیاری بیش تر و گاهی با هشیاری کم تر.

پايه اً خواب و شهود را ، از دیدگاه خود ، تعریف نمایید.
تا بتوانیم به فرمود و گو بپردازیم.

روزی که سخن هایی را در بیداری شنیدم ؛
اولش هشیار نبودم.
اما بعداً ، بسیار ترسیدم.

چرا ترس و از چه چیزی؟


از این که ، آیا موجودی در من وجود دارد؟
این موجود یا ماهیت ، کیست؟

آیا چیزی می تواند در من باشد ؛
و من از اون خبر نداشته باشم؟!

و می تواند اندیشه کند ؛
بدون این که من ، از اون ها خبر داشته باشم؟!

در عین حال ، اون موجود ، کلامی قدرتمند و آگاهانه داشت.
و من به نوعی ، احساس عمیقی از حقیقت داشتم.
نه این که با هستدلال ، اون ها را سبک سنگین نموده و سپس باور کنم!
بلکه در جایی از وجودم ، می دانستم که او درست می گوید!

اما این ماهیت سخن گو ، چه کسی بود؟
و اون ماهیتی که ، درستی سخنان فرموده شده را ، تشخیص می داد ؛
و درک می کرد ؛
کی بود؟!

کسی در من و با من ، سخن می فرمود ؛
و کسی در من و با من ، اون ها را دربست ، می پذیرفت!!!

این ماهیت ها ، چه بودند؟
از کجا می آمدند؟
چرا به شکلی خاص ، با اون ها آشنا بودم؟
در حالی که تاکنون ، حتی از وجودشان ، باخبر نبودم؟!


47:



خب اينكه مخاطب من باشم يا شما فرق ميكنه.

اگر مخاطب، شما باشيد در واقع ايشون براي شما دليل و برهان و جواب دادن كه شايد از ديد شما نوشته ي كامل و مرتبطي نباشه! ولي اگر مخاطبشون من باشم يك نوشته به جا و عادي هست.

و البته چون در اينجا مساله مطرح شده طبعا جوابش هم در همين جا داده ميشه همونطور كه جوابهاي شما هم در ديد عموم هست و چيز عجيبي نيست!

البته ميبخشيد جسارت بنده رو .


48:

باسلام
برشما دوست گرامی

به هیچ عنوان ، چنین منظوری نداشتم.
مرا ببخشید.
منظورم این بود که ، این مطلب ، جواب شما نیست.
زیرا می خواستم ، جواب تمامی سخنانتان را ، جداگانه بدهم.

کار داشتم و با عجله پست ها را دیدم.
چنین تصور کردم که ، این پست من ، بین سوالات شما و سخنان دوستمان رایان ، برنامه گرفته هست.
و احتمال دارد که شما ، اون را به عنوان جواب خود ، در نظر گرفته باشید.

مطمئن باشید که حتی با دشمنم ، مانند دوستم ، به فرمود و گو خواهم پرداخت ؛
و برای سوالاتش ، همواره ارزش قائلم ؛
و به اون ها احترام می گذارم.

همواره دوست دارم که دیگران ، سوالاتشان را ، به من اهدا نمايند.
تا بتوانم ، وسیع تر بیاندیشم!

باسپاس


49:




آیا برای شما هست؟!
اگر هست ، برای من نیز هست!!!

اما دوست من
سخن شنیدن در بیداری ، اگر از طرف درون یا ذهن انسان باشد ؛
با سخن شنیدن از دیگران ، چه فرقی دارد؟

اگر بخواهیم این سخنان را ، نادیده بگیریم ،
خصوصاً که فرد مورد نظر ، دارای تعادل کامل روانی باشد ؛
و هم چنین صحت عقل ؛
مانند این می باشد که ، سخنان دیگران یا وقایع روزمره را نیز ، نادیده و غیرقابل اعتماد بشماریم!

یا هر دو را می پذیریم ، و یا هر دو را نمی پذیریم.

اگر سخنی از درون من شنیده شود که ، مال ذهن فردی و عادی من نباشد ؛
حتماً از اعماقی می آید که ، نمی شناسمش!

در عین حال ، وجود سردرد ، در این نوع تجربیات خاص ، تقریباً بسیار وجود دارد.
زیرا مغز انسان ، در حال تغییر در مبانی اندیشیدن اش ، می باشد.

در سخنان عامی نیز ، چنین ضرب المثلی هست:
چیزی شنیدم ، یا چیزی فرمود ، که سرم سوت کشید!

یا در وقتی که نمی توانیم ، جواب یک سوال را بیابیم ؛
می گوییم که ، مغزم دارد منفجر می شود!

و این سخنان ، نشان از فشاری ست که به مغز و سر می آید.
من نیز نمی توانستم ، رابطه ای بین اون چه قبلاً می دانستم ؛
با اون چه می شنیدم ؛
بربرنامه سازم!

وقت لازم داشتم.

محمد را در خوابم ، آرزو کردم.


و او نیز ، سخنان را ، تایید کرد.


اگر خواب دیدن پیامبری موجب تایید میشود، چرا و به دلیل کسانی را که مثل شما تجربه داشتند محکوم می کنید؟ آیا خواب شما خوابی متفاوت با تجربیات دیگران هست؟

نمی دانم تجربۀ چه کسانی را ، محکوم کرده ام؟!!
می شود لطف بفرمایید ؛
و سخنانی دال بر این موضوع را ، برایم کپی پیست نمایید؟

در عین حال ، خواب یک انسان ، می تواند معتبرتر از دیگری باشد.
زیرا اعتبار خواب ما ، به اعتبار ذهنیت های ما برمی گردد.
به اعتبار وسع ذهنی و اندیشه های هر چند نامحدودتر!

با تایید او ، از یک طرف آرام تر شدم و از طرف دیگر ، ناآرام تر!

آخر ، من گذشته بودم ؛
از مرز بی بازگشت.

از کدام مرز بی بازگشت گذشتید؟ آیا این مرز در ذهن شما بود؟ لطفاً چهار چوبهای از اون مرز را بیان بفرمائید.


هر گاه حقیقتی را ببینید ؛
دیگر نمی توانید ، به ماقبل اون برگردید.

اگر دانستید که زمین گرد هست ؛
نمی توانید ، به عقیده ای که ضد اون هست ؛
معتقد باقی بمانید!

در ذهن ما ، مرزهایی وجود دارند ؛
که با گذشتن از اون ها ، دیگر نمی توانیم مانند یک انسان عادی ، زندگی کنیم.
منظورم در ظاهر نیست.
بلکه در باطن هست.

وقتی که فهمیدم ؛
همه چیز تنها ، در ذهن ما زندگی می کند ؛
و اگر در ذهن دیگری ، هویدا و درک نگردد ؛
همواره یک توهم باقی خواهد ماند ؛

گویا زیرپایم ، خالی شد.
زمین و ماده ، دیگر اون چیزی نبودند که می پنداشتم.
روح نیز.
خدا و بنده نیز .

تنها شده بودم.
و مسئول ، هر اون چه که ، بودم یا نبودم!



50:




شما به من بگویید.
ملاک درک حقیقت ، چه چیزی می تواند باشد؟!
خصوصاً حقیقتی که ، تنها ، برای شما وجود داشته باشد؟!

حضوری در ما هست ، که خود حقیقت هست.
و خودش نیز ، صحت اون را ، تایید می کند!

تنها کسی که صلاحیت این تایید را دارد ؛
اوست.
و کسانی که قبلاً ، تایید او را ، دریافت کرده اند.
کسانی که ، دارای قدرت های ذهنی و شهودی خاصی شده اند ؛
که می توانند ، درون افراد را ببینند.



من خود ، در وقت هایی خاص ، دچار این حالت شده ام.
نمی دانستم چرا ؟
ولی قادر بودم ؛
درون افراد را ، ببینم.

به عنوان مثال:
در حالت آرامشی خاص بودم.
دوستی داشتم که ، بسیار پاک و اهل راز و نیاز با خدا بود.
به میهمانی ما آمده بود.

هنگام غروب ، او برای راز و نیاز با خدای خودش ، به اتاقی دیگر رفت.
و من نیز ، در همان جایی که نشسته بودم ؛
به این کار مشغول شدم.

برای لحظه ای ، درک می کردم که ایشان ، در دلش ، با خدا چه می فرمود.
در پایان دعاهایش ، به وی فرمودم که :
می دانم به خدا چه می فرموده هست.
او تعجب کرد.
زیرا دقیقاً همان چیزهایی را فرموده بود ؛
که من به وی فرمودم.

و چیزهایی مشابه این .


زیرا چندان کارآمد نیستند.
باید تجربه گردند.
توسط ماهیتی در وجودمان ، که می داند ؛
بدون هیچ دلیلی!

پس اذعان دارید که بدون دلیل منطقی نمیشود عوالم ذهنی را باور کرد.
آیا سخن من ، چنین منظوری را در خود می پروراند؟!
من بر تجربۀ درونی و فردی ، تاکید دارم.

منطق برای هر کس ، تعریفی دارد.
می توانید با اصول کنترل منطق ، به شناخت جهان بپردازید!

اما اون را عمیقاً ، درک نخواهید کرد ؛
و حقیقت ، از اون شما ، نخواهد شد!!!

شما می توانید ، تمامی فرمول های ریاضی را ، حفظ نموده و بکار گیرید.
اما علم ریاضی ، با این روش ، جذب وجود شما نخواهد شد.
از اون شما نخواهد گردید!

همواره چون باری ، بر دوش ذهن شما ، برنامه خواهد داشت.
علم ریاضی ، مال اون ذهنی ست که ، اون را از درون ، تجربه می کند!
و قادر به ایجاد فرمول هاست.

بقیه ، تنها اطاعت می نمايند.
تقلید می نمايند.

اون که چیزی را می بیند ؛
به هستدلال و معیار سنجش ، نیازی ندارد!
اون که نمی بیند ؛
به این دو ، نیاز دارد.

زیرا کور هست.
و نیاز دارد که به طریقی ، دیدن را برای ذهن خویشتن ، بازسازی نماید!

شما هرگز نمی توانید ، برای فردی که خشم را تجربه نکرده هست ؛
ماهیت خشم را نشان دهید!
اون فرد ، هرگز ماهیت خشم را ، نخواهد شناخت!
باید تجربه اش کند.

لطفاً جوابهای که میدهید شفاف باشد یعنی(جامع و مانع و کامل).



امیدوارم که این چنین بوده باشند.
در غیر این صورت ، در خدمت شما هستم.

باسپاس


51:

باسلام
برشما دوست گرامی

به نظر من ، زیارت قبر ، تاثیری ندارد.
اما خیرات ، تاثیر دارد.

گاهی افرادی که ، دست شان از این دنیا ، کوتاه شده هست ؛
به زنده شدن خاطره شان ، نیاز دارند.

و با خیرات کردن ، امت با خشنودی ، به اون روح ، توجه می نمايند.
ممکن هست ؛
اصلاً وی را نشناسند!

اما بنابر نیت اون ها ، نیروی هشیاری "حضوری" که در ماست ؛
بر وی ، متمرکز می گردد.

با این کار ، فرد در حافظه و توجه دیگران ، به نوعی ، فردیت اش را ، زنده نگاه می دارد.
زیرا فردی که ، چندان به درونش توجه نکرده باشد ؛
ممکن هست پس از مرگ ، با حافظۀ فردی اش ، قطع رابطه پیدا کند.
و دیگر زندگی قبلی اش ، به اضافۀ افراد خانواده اش را ، به یاد نیاورد.

برای بعضی از ارواح ، اهمیتی ندارد.
اما بعضی از اونان ، به حفظ این فردیت ، اهمیت می دهند.

فکر می کنم ؛
همان عاملی که انسان را ، به سوی شهرت می راند ؛
وی را ، به راه کارهای متفاوتی ، برای زنده ماندن در اذهان بشری ، تشویق می نماید.
زیرا همه چیز ، زندگی اش را ، از ذهن بشر آغاز می نماید.

بنابراین ، هر کس که در اذهان بشری ، پایدار بماند ؛
به نوعی ، ابدی می شود.
و می تواند ؛
در جهانی مشترک ، که توسط ذهن تمامی انسان ها ، آفریده می گردد ؛
سهیم شود.
در غیر این صورت ، در جهانی فردی ، اسیر و محدود می گردد.

البته تنها راه نیست.
اما برای خودش ، روشی ست!

اجتماع انسان ها ، به این روش ، با اتحادی زنجیره وار ، برای ساختن جهانی دیگر ، در کنار همدیگر ؛ اقدام می نمایند.

باسپاس

52:




باسلام
برشما دوست گرامی

ممکن هست از هر چیزی ، به نتیجه ای برسم که در نظر دارم!
این ربطی به محکومیت ندارد.
نظر من هست.

ما همواره در هر چیزی ، خواستار حقیقتی هستیم ؛
که درک می کنیم.

با این حال ، حس می کنم که ، چندان منظور شما را ، درک نکرده ام.
نمی دانم عمیقاً ، چه می خواهید بگویید.

آقای رایان دارای جهان بینی اسلامی هست برای تایید جهان بینی خود خوابی نیز دیده هست، اما شما از همان خواب با ندیده گرفتن جهانبینی او حجتی برای اثبات فرموده خود میگیرید!!!


این درست هست که خواب های هر فرد ، در رابطه با جهان بینی وی نیز هست.
اما ما ، گاهی با جهان بینی فردی خود ، خواب می بینیم ؛
گاهی با جهان بینی بزرگ تری که ، شاید از اون اطلاع هم نداشته باشیم ؛
خواب می بینیم.

برای تعبیر خواب یک فرد ، باید ذهنیت وی را دانست.
خصوصاً هنگام خواب.

اما در خواب ، عمل ، سخن و حتی مخالفت هایمان نیز ، یک حقیقت خاص ، می تواند ؛
خود را نمایان سازد.

اگر فردی که ، در مقابل ماست ؛
به اون حقیقت ، نظر داشته باشد ؛
می تواند اون را بیابد.

اما شما ، دربارۀ کدام خواب آقای رایان ، سخن می گویید؟!!

اما اگر شما بخواهید که خواب دیدن و یا ندیدن را کسی یا خودتان را حجت برنامه دهید باید جهان بینی خود را مشخص کنید و سپس با بیان جزئیات خواب و یا تجربه خود در مقابل دیگر مباحثه کرد.
چرا؟!
برای شما ، ربطش چیست؟
هر چند که هنوز نمی دانم ، کدام خواب را حجت گرفته ام؟

سئوال:
1 جهان بینی شما چیست؟
با سپاس
نمی توانم جهان بینی خود را ، در یک کلمه یا جمله ، بیان سازم!!!
می توانید در هر زمینه ای که مایل هستید ؛
سوال نمایید.

53:



در بیداری ، روی مبل نشسته بودم.
به هیچ چیز فکر نمی کردم.
و از زندگی ، کمال رضایت را داشتم.
( بیشتر مکاشفات من ، به همین حالت آرامش و رضایتم ، ربط دارد )

اندیشیدم و حس کردم که ، چه قدر نور هفت رنگ را دوست دارم.

پس از اون ، بدون این که متوجه شوم ؛
وارد رویایی شدم :

اول حلقه ای دیدم نقره ای رنگ ، در فضایی تاریک.
نگینی داشت.
وقتی به نگین اش نگریستم ؛
هفت رنگ رنگین کمان را داشت.
که به ترتیب ، در یک ردیف چیده شده و روی انگشتر ، برنامه گرفته بودند.

حلقۀ انگشتر ؛
چندان مهم به نظر نمی آمد ؛
و مرا جلب ، یا خیره نمی کرد.

ناگهان صحنه عوض شد.

جنینی ، در یک رحم بود.
و این رحم ، رحم یک انسان نبود.

بلکه چون دیواره ای بود ؛
که به هیچ کجا ، وصل نبود!

رحم ، جنین و فضا ، خاکستری رنگ بودند.
جنین در سکوت بود.
در سکون.
و هیچ گونه حرکتی نداشت.
جنین ، در آرامش کامل بود.
نه غمی داشت و نه ترسی.
و می دانستم که هیچ چیز ، هرگز ، او را تهدید نخواهد کرد!

لحظه ای دیدم که جنین ، خود منم!
هم منم و هم ، من نیستم.
و این جنین ، رویایی دارد!

تنها چیزی که در وی ، احساسی از وجود داشتن ، به وجود می آورد.
گویا از چیزی آگاه گشته بودم.

به سمت چپ برگشتم.
راهی دیدم ؛
که مانند افسانه ها ، از دل تاریکی بیرون می آمد ؛
و به سرزمینی می رسید ؛
که سرشار از نور و رنگ بود.

من و جنین ، در تاریکی بودیم.
اما راه ، در میانه ها ، به روشنی می رسید.
به شهری با شکوه ، مانند افسانه ها.

اون جا ، جمعیت وجود داشت.
حرکت بود.
زندگی بود.
شادی بود.
رنگ و صدا بود.


و جنین ، در این رویا بود.

در واقع ، داشتم رویای جنین را می دیدم!
رویای خودم را!

گویا جنین ، تنها یک خواسته داشت.
اون هم ، زیستن در این رویا بود!

با دیدن اون سرزمین ، در وجودم ، خواهشی سرشار برای زیستن در اون ، به وجود آمد.

با این حس ، دوباره صحنه عوض شد.
دیدم که جنین ، بالغ شده هست ؛
و در حال تولد هست!

گویا دیدن اون رویا ، رویش جوانۀ بلوغ بود!

آیا این خواست ، ذاتی بود؟
آیا این ذات ، با این رویا ، داشت بلوغ را تجربه می کرد؟
و به شکل تجلی ، نشان می داد؟

سر جنین ، از رحم بیرون آمده بود.
جنین موهای پرپشتی داشت ؛
و لباسی سفید ، که با گل های ریز قرمز و سبز ، پوشیده شده بود ؛
به تن داشت.


می دانستم که ، به زودی بدنش ، کاملاً بیرون خواهد آمد.
و او می تواند ؛
به رویایش بپیوندد.


54:

شاید سردش بوده


شاید خیلی از امت ، از جن نترسند.
من کسانی را می شناسم ؛
که این گونه بوده اند.

اما سخن من ، بر سر جن نیست!
یا معجزات زیبا!
میدونم.
منظور بنده هم تعمیمش بود و فرمودم مثال عامیانه ای هست.
اما در اصل بین ماهیت هراس یا عدم تمایل ما به روبرو شدن با اینطور حقاق و اینمورد، بنظرم در پايه مشترکات کاملا یکسان وجود داره.

شاید تمامش یا حداقل قسمت عمده ای.

موضوع از بین رفتن تعادل ذهنی _عاطفی ماست!
مافوق طبیعی نیز ، مراتبی دارد.
وقتی که تمامی آسمان ها و زمین ، از بین بروند ؛
می ترسید؟
نه بابا واسه چی بترسیم؟
من از نابود شدن خودم هم نمیترسم.
البته آدم تا روبرو نشه و از آزمون سربلند بیرون نیاد خب مشخصه نمیتونه ادعای زیادی بکنه و صد% حتی خودش مطمئن باشه؛ اما بهرحال من دلیل خاصی برای ترس ندارم.
گاهی مسایل ساده تر از چیزی هستن که ما فکر میکنیم و با تغییرات ظاهرا جزیی یا نامشهود در تفکر و شخصیت یا حتی مقداری، شرایط فرد، میتونه عکس العمل های بسیار متفاوت و غیرعادی بوجود بیاد.

اگر نمی ترسید ، خوشا به حال شما!
اما اگر می ترسید ؛
بدانید که ، اگر پایه های ذهنی شما ، متزلزل گردند و علم تان ، افزایش یابد ؛
نابودی همه چیز را ، ذهناً ، خواهید دید!
بودن با خوشبختی.
وگرنه نبودن بهتره.
حالا فرقی نمیکنه چی نابود بشه و چی نشه.

مهم تاثیرش روی من و تاثیرپذیری منه.
مسلما از بدبختی ابدی میترسم، اما بازم چون چاره و توانی برای جلوگیری ازش ندارم دیگه به رنج خودم با ترس و گریز بیهوده اضافه نمیکنم.
و روز به روز در پی تغییر یا تطبیق با این شرایط برای کم کردن رنج یا حتی تبدیلش به لذت خواهم بود.
دیگر کار خاصی برای انجام دادن موجود نبید

و به فکر جبران ، و راه چاره می افتید.
نه تنها برای خود ، بلکه برای تمامی مخلوقات.
شاید.

خب مسلما دوست داریم همه چیز اونطور باشه که دوست داریم!!
وگرنه باید دوست داشتن خودمون رو تغییر بدیم؛ چاره ای نیست!
مهم سعادت و لذته و گریز از رنج.

مفهوم دیگری وجود ندارد مگر ذاتی تغییرناپذیر که اگر باشد، خب در این جریان باید محقق شود؛ ولی نیازی نیست منی که از وجود و چگونگی اون اطلاع دقیق ندارم از اکنون خویش را در وهم و سرگردانی تلف کنم.
شاید نهایتا همان خواسته ما جهان را خواهد ساخت.

ما ایجاد شدیم برای سعادت، من سعادت را بنا بر عدالت و رحمت حق خویش میدانم.

درواقع تمامی موجودات.

هر چیز حق سعادت مطلق دارد.

وگرنه شاید نبودن بهتر از بودن باشد.
و خداوند برای ما نیز، تاکنون آلوده به ناتوانی و هر محدودیتی دیگری نبوده هست؛ پس چه مانعی میتواند باشد؟


در این که ؛
"چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید."
شک نمی کنم.
حتمی ست!

اما در این دوباره دیدن ، خیلی اتفاق های جور واجور می افتد.
منم میگم تغییر خوبه.
چون تقریبا دیگه تمام ظواهر دیگه برای من بی معنا و بی انگیزه شدم.
من ابتدا معنا رو میخوام.

ظواهر مهم نیستن.

اشکال مهم نیستن.

لذت سعادت تنها یک احساسه.

وابسته به شرایط خارجی نیست؛ یعنی لزوما اینطور نیست.

دلیل و محدودیت خاصی وجود نداره در این ارتباط.
اگر بخوابی ابدی فرو روم، بهتر خواهد بود از بودنی که هرگز خواستهء مرا برنخواهد آورد.
من تنها تلاش میکنم، با خواستی عظیم و بدون مانع.
تنها قدرتهایم در این راه محدود هست، که امید دارم روزی ببینم که محدودیت، ابدی نیست.

دوست من
به جایی می رسیم ؛
که عدالت خداوند ، برایمان بسیار سنگین تمام می شود!

مجبوریم که به بخشش وی ، پناه ببریم.

باسپاس
من عدالت رو همیشه در کنار محبت و رحمت میارم.
اما توسل به عدالت من درواقع در برابر بشر که مخلوق خداست هست.
دربرابر مفاهیم بشری و نسبی و خطاپذیر.

مثلا تحمیل نظامهای تفکری خاص.
نه در برابر خداوند!
اما در برابر خداوند به رحمت میشه متوسل شد.
عدالت بین ما و بقیهء مخلوقات جهان بصورت نسبی دراومده، اما در مقیاس هستی و در رابطه با خداوند حالت مطلق داره و بقول شما همهء ما اینقدر بدهکاریم که نمیتونیم ازش امیدی داشته باشیم.
اما حتی بین عده ای جنایتکار هم عدالت مفهوم نسبی خودش رو داره.

یعنی یک حقی داره و یکی نداره و اینطور چیزها.

بهرحال خلقت برای چه بوده؟
و عدالت برای چیست؟
عدالت آیا خود در خدمت هدف خلقت نیست؟
خداوند از حق خود میگذرد، چون میتواند.
اما از حق مخلوقات و حتی احتمالا حق ما در حق خودمان، خیر.

حداقل به این راحتی ها نیست!
شاید خلقت برای حفاظت از هدف خود به عدالت نیاز داشت، اما عدالت خود بدون رحمت بازهم کارا نبود چرا که هیچ مخلوقی را یارای برقراری مطلق اون و شاید هیچ قانون دیگری نیست تا راه به سرانجام نرسیده هست، پس رحمت بوجود آمد تا عدالت را با چیزی فراتر از خویش محدود کند.
و شاید عدالت از ابتدا در خدمت اون نیروی برتر بود.
شاید! نمیدانم! اما من هراسی از بیان اینها ندارم، چرا که نیاز خویش را بی پایان می یابم و جایی برای ماندن ندارم؛ باید یا به خواسته ام برسم و یا نباشم.
ضمنا میدانم که رحمت اونقدر برتر و ذاتا نامحدود هست، که خطای من در نحوهء بیان خواسته هایم، در اون ناپدید خواهد شد.
مگر رحمت خود اینچنین نیست و برای چه بوجود آمد؟
اصلا خلقت بر پايه چه بود؟ آیا ما نبوده حقی داشتیم؟ یا خداوند خود این حق را ایجاد کرد؟
من نمیدانم عدالت مطلق چیست، نمیدانم ...، خیلی چیزها را نمیدانم.
تنها میدانم چه میخواهم؛ و خداوند را قادر مطلق می یابم.
اصولا علت اینکه چرا اینجا هستم و باید به تدریج رشد کنم و رنج بکشم را نمیفهمم.

من منکر کرامتش نیستم، ناشکر نیستم، زیاده خواه نیستم، فکر نمیکنم که ذاتا حقی برای وجود داشتم.
تنها منکر هر تفکر ضد تنها ارزش مطلق و بی سوالی که میشناسم هستم.
من مهم نیستم و نه معیار.

کوچکی و بزرگی ام.
من تنها یک خواستهء ساده دارم؛ که نامشروع نیست.
اون تنها چیزیست که ارزش پرستیدن دارد.
شاید منشاء همه چیز و چیزی که برای همه چیز کافیست.

حرفهای دیگری هم داشتم که دیگر نمیتوان فرمود...
آری نمیتوان فرمود.

اما آدمی با خدای خودش میگوید.


55:

باسلام
برشما دوست گرامی

شاید هم ، زیر پایش می لرزیده!!!


نه بابا واسه چی بترسیم؟
من از نابود شدن خودم هم نمیترسم.
البته آدم تا روبرو نشه و از آزمون سربلند بیرون نیاد خب مشخصه نمیتونه ادعای زیادی بکنه و صد% حتی خودش مطمئن باشه؛ اما بهرحال من دلیل خاصی برای ترس ندارم.
یکی از دوستان من ، مانند شما بود.
البته شاید شما ، واقعاً و در هنگام عمل نیز ، این گونه باشید.
اما دوست من ، می فرمود که ، از هیچ چیز نمی ترسد.
و از ترس های من ، تعجب می کرد.

روزی رسید که ، کمی از اون چه می گویم را ، تجربه کرد.
اون گاه به من فرمود:
می دانی چرا نمی ترسیدم؟
زیرا نمی دانستم.

اکنون که می دانم ، شدیداً می ترسم.
زیرا درک کرده ام که ، چیزهای زیادی برای ترس ، وجود دارند.

این را بدانید که احتیاط عقلانی نیز ، از روی ترس هست!
و عقل را ، ترس ، پشتیبانی می کند!
کنجکاوی صرف ، هوش و عقل آدمی را ، رشد نمی دهد!

اما از ترس ، تمامی هوش و ذکاوتمان را ، بکار می گیریم.
ترس ، انواع و اقسام دارد.

گاهی مسایل ساده تر از چیزی هستن که ما فکر میکنیم و با تغییرات ظاهرا جزیی یا نامشهود در تفکر و شخصیت یا حتی مقداری، شرایط فرد، میتونه عکس العمل های بسیار متفاوت و غیرعادی بوجود بیاد.
تمامی این ها ، تا وقتی ست که سخنانمان ؛
در حیطۀ هستی ، هستند.

اما ماهیتی که به عدم ، نگاهی می اندازد ؛
شاید نتواند به جز ترس ، چیز دیگری را بشناسد!

بودن با خوشبختی.
وگرنه نبودن بهتره.
هنوز نمی دانید ، نبودن یعنی چه!
اگر می دانستید ؛
به راحتی چنین سخنی ، بر زبان نمی راندید!

اگر از یک روانشناس بپرسید:
به شما می گوید که ، این سخن ، بوی انتقام می دهد.
گویا فرد می گوید:
به من ، خوش بختی بدهید.
وگرنه ، خودم را می کشم!

حوش بختی چیست؟
بدبختی چیست؟
تعریفشان کنید.
تا درک کنید که چرا ، چنین چیزی می گویم.

حالا فرقی نمیکنه چی نابود بشه و چی نشه.


مهم تاثیرش روی من و تاثیرپذیری منه.
مسلما از بدبختی ابدی میترسم، اما بازم چون چاره و توانی برای جلوگیری ازش ندارم دیگه به رنج خودم با ترس و گریز بیهوده اضافه نمیکنم.
و روز به روز در پی تغییر یا تطبیق با این شرایط برای کم کردن رنج یا حتی تبدیلش به لذت خواهم بود.
دیگر کار خاصی برای انجام دادن موجود نبید
این سخنانتان نیز ، فرمودۀ مرا ، تایید می نمايند.
آیا "نبودن" ، برای ذاتی که عمیقاً "بودن" را ، می خواهد ؛
بدبختی ابدی نیست؟!
دوست من
نمی توانیم با ذات خود ، لجبازی کنیم.
راهش این نیست!


شاید.

خب مسلما دوست داریم همه چیز اونطور باشه که دوست داریم!!
وگرنه باید دوست داشتن خودمون رو تغییر بدیم؛ چاره ای نیست!
مهم سعادت و لذته و گریز از رنج. مفهوم دیگری وجود ندارد مگر ذاتی تغییرناپذیر که اگر باشد، خب در این جریان باید محقق شود؛ ولی نیازی نیست منی که از وجود و چگونگی اون اطلاع دقیق ندارم از اکنون خویش را در وهم و سرگردانی تلف کنم.
در سخنانتان ، تضاد هست.

اگر سعادت و لذت، و گریز از رنج ، مهم هستند ؛
چرا شما ، نباید از هم اکنون ، به فکر راه چاره باشید؟!

کسی که نمی ترسد ؛
نباید از گمراهی یا وقت تلف کردن نیز ، بترسد!
نباید از وهم ، بی عقلی ، بی علمی یا هر چیز دیگری ، بترسد.

باید کنجکاو و رونده باشد.
و برای کشف حقیقت ، همه چیز را بپذیرد.

ترس ، همان بی باکی ست ؛
و بی باکی ، همان ترس!

تنها شجاعت هست که ، با این دو ، فرق دارد.
آدم شجاع ، هم می ترسد و هم نمی ترسد!

یعنی ماهیتی ، بین ترس و بی باکی ست.

شاید نهایتا همان خواسته ما جهان را خواهد ساخت.

تقریباً ، درست هست.

ما ایجاد شدیم برای سعادت، من سعادت را بنا بر عدالت و رحمت حق خویش میدانم.


آیا سعادتمند هستید؟
یا دارای حس عمیق سعادتمندی ، هستید؟

اگر نیستید ، چرا از نبودنش ، و این که شاید ، هرگز به دست نیاید ؛
نمی ترسید؟!

سعادت ، حق همه هست.
آیا همه سعادتمندند؟!

56:

همین جمله نشان می دهد که ، ترستان را پنهان می سازید!
اون را پشت اعتقادی محکم ، و در عین حال با گذری سریع ، از موضوعات بررسی نشده ، پنهان می کنید.

کسی که نمی ترسد ؛
انتخاب نمی کند.
خوب و بد نمی کند!

بین بودن و نبودن ، و چگونگی اون ها ، تفاوتی قائل نمی گردد!
چرا باید بین اون ها ، فرقی بگذارد؟!

دوست من
در قلب هر انسانی ، خشم نهفته هست.
خشم از این که ، می داند که می تواند.
اما در عمل ، چیزی مانع از تحقق قدرت هایش می باشد.

بنابراین مانند یک بچۀ لوس ، می گوید:
اون چه می خواهم ، برایم تهیه کنید ؛
وگرنه اصلاً غذا نمی خورم.

خداوند برای ما نیز، تاکنون آلوده به ناتوانی و هر محدودیتی دیگری نبوده هست؛ پس چه مانعی میتواند باشد؟

به سخنان خودتان نیز ، اگر توجه نمایید ؛
می بینید که دارید ، عکس این را تجربه می کنید!

خداوند در آرمان های ما ، ناتوان نیست.
اما در واقعیات زندگیمان ، بسیار ناتوان هست.

زیرا نمایندگانش ، با گذر سریع ، بی توجه و غیرعاشقانه ، قدرت و توان او را ، متجلی نمی نمايند!

منم میگم تغییر خوبه.
چون تقریبا دیگه تمام ظواهر دیگه برای من بی معنا و بی انگیزه شدم.



چرا بی انگیزه شده اید؟!

مگر چیزی برای شما ، اهمیت دارد؟!

اون که چیزی را ، دارای اهمیت می بیند ؛
از نبودن و عدم تحقق اش ، می ترسد!


من ابتدا معنا رو میخوام.

ظواهر مهم نیستن.

اشکال مهم نیستن.

لذت سعادت تنها یک احساسه.

وابسته به شرایط خارجی نیست؛ یعنی لزوما اینطور نیست.

دلیل و محدودیت خاصی وجود نداره در این ارتباط.

اگر بخوابی ابدی فرو روم، بهتر خواهد بود از بودنی که هرگز خواستهء مرا برنخواهد آورد.
من تنها تلاش میکنم، با خواستی عظیم و بدون مانع.
تنها قدرتهایم در این راه محدود هست، که امید دارم روزی ببینم که محدودیت، ابدی نیست.


همان خشم!
همان ترس ها!
اما شما ، اون ها را نمی شناسید.

آرزوها ، از کجا می آیند؟!
چه کسی آرزو می کند؟

چه نیرو یا طرز تفکر یا احساسی ، ما را به سمت برآورده ساختن اون ها ، می راند؟

من عدالت رو همیشه در کنار محبت و رحمت میارم.
تمرکز بر عدالت و رحمت ، از ترس و عشق هست.
برای خواستن عدالت ، در سطحی عمیق و خدایی ، عشق دست بکار می گردد.
اما برای خواست عمیق رحمت ، ترس ، ما را به دست و پا می اندازد!

اما توسل به عدالت من درواقع در برابر بشر که مخلوق خداست هست.
دربرابر مفاهیم بشری و نسبی و خطاپذیر.

مثلا تحمیل نظامهای تفکری خاص.
و همین ، نشانۀ ترس هست!
زیرا طبق سخنان قبلی ، عدالت خواهی ، در برابر مخلوقات ، از ترس هست.
اما در برابر خداوند ، تنها از روی عشق می تواند باشد.

نه در برابر خداوند!
اما در برابر خداوند به رحمت میشه متوسل شد.
زیرا اون جا نیز ، ترس حرف اول را می زند!
اگر بشر از خداوند ، در برابر آزار مخلوقات ، برای خود و اونان ، رحمت و بخشش بخواهد ؛
نه عدالت ؛
نشان از عشق وی دارد.
اما اگر برای فرار از این آزارها ، عدالت بخواهد ؛
ترسیده هست!

ما عادت کرده ایم که ، ترسمان را با پوشش های زیبا ، بپوشانیم.
زیرا از ترسیدن نیز ، می ترسیم!

تمامی این تمایلات بشری را ، در خودم دیده ام.
و اون ها را ، بررسی نموده ام.
شما نیز ، اگر بدون هیچ گونه پیش زمینۀ فکری یا عاطفی ، به خود و اعماق وجودتان بنگرید ؛
همین چیزها را ، خواهید دید.


اما حتی بین عده ای جنایتکار هم عدالت مفهوم نسبی خودش رو داره.

یعنی یک حقی داره و یکی نداره و اینطور چیزها.
به هر حال ، اگر ترس نباشد ؛
عشق ، قلب ما را پر می کند.
و جانشین ترس می گردد.

اون که عاشق هست ؛
تنها در حالت عشق و رحمت ، برنامه دارد!

به حق "من" و "تو" ، فکر نمی کند!

57:

اگر منظورم چيزي غير از همين نقل قول شما از صفحات قبل بود، مطمئن باشيد رايشان منبر ميرفتم و به عنوان نايب منم صحبت ميكردم! من حتي به نوعي نقل قول قبلي خودم را هم تائيد كردم! يعني باز هم اذعان كردم خود اقاي منم توضيح بدند بهتر هست!

چه چيز عجيبي و عصباني كننده اي وجود دارد؟!

من فرمودم تا حدودي صحبتهاي ايشان را درك كردم و به نوعي سوالهايي رو كه مطرح كرديد حدس ميزنم چه جوابهايي داشته باشند!

چرا نبايد چنين باشد؟
چرا فرموده من لزوما اشتباه هست؟
چرا بايد دروغ فرموده باشم؟
مشكل كار كجاست كوروش؟ من چه اشتباهي انجام دادم؟ اينكه فرمودم چون منظورم منم را درك ميكنم و بخاطر همان جواب شما را تاحدودي ميدانم، يعني گناه كبيره؟ يعني كار غلط؟ خيلي مساله سنگيني هست؟

بگذريم!

با اينكه باز هم سر حرفم مبني بر پاسخگايشاني منم به سوالات هستم، ولي فقط جواب كوتاهي به يكي از سوالاتتان ميدهم!
آقای رایان دارای جهان بینی اسلامی هست برای تایید جهان بینی خود خوابی نیز دیده هست، اما شما از همان خواب با ندیده گرفتن جهانبینی او حجتی برای اثبات فرموده خود میگیرید!!!
اما اگر شما بخواهید که خواب دیدن و یا ندیدن را کسی یا خودتان را حجت برنامه دهید باید جهان بینی خود را مشخص کنید و سپس با بیان جزئیات خواب و یا تجربه خود در مقابل دیگر مباحثه کرد.


1 - كسي نفرموده حرفهاي منم با جهان بيني اسلام تفاوت زيادي دارد! خواب فاميل بنده (نه من!!) هم لزوما تائيدي بر جهان بيني اسلامي نيست! چه كسي همچي حرفي زد؟ شما از كجا چنين نتيجه گيري كرديد كه منظور من از بيان اون جريانات تائيد جهان بيني اسلامي هست؟ از كجا؟ من به عنوان يك مساله خنثي و بدون هيچ قضاوتي اين جريانات رو عنوان كردم! و هيچ اشاره اي به اسلامي بودن و نبودن نكردم!

در ضمن گيريم كه نوشته هاي من رنگ و بايشاني اسلامي هم داشته باشند، من شخصا تفاوت زيادي بين جهان بيني اسلامي و ديدگاه آقاي منم نميبينم! به عنوان مثال چيزي را كه ما روح ميناميم در فرموده هاي منم همان شعور ذاتي ماست كه سپس مرگ تجلي ميابد!

2 - شايد اصلا آقاي منم نخواهد اسمي براي جهان بيني اش داشته باشد! شايد هنوز اسمي براي ان چيزي كه درك كرده انتخاب نكرده باشد! شايد نتواند هيچ "ايسم" ي به اخر ديدگاهش بگذارد و به شما بگايشاند كه شما به دنال ان در كتاب هاي فلسفي و ديني بگرديد! مهم اين هست كه حرفهاي منم رو درك كنيد! نه اينكه دنبال اسم و شهرت و فاميل اون باشيد!

در ضمن من هم كماكان همانطور كه فرمودم سوالات زيادي از منم دارم كه تا جوابهاي قانع كننده اي نگيرم مطمئنا خودم رو كاملا پيرو نظرات ايشون نميدونم! لزومي نداره حالا چون فرمودم تا حدودي سخنانشان را درك كردم داغ كنيد.
نوشته اصلي بوسيله kurosh 2 نمايش نوشته ها
با سلام
انتظار من از شما بیان کردن چنین فرموده ای نبود!!!
آقای رایان مگه شما بغیر از این سایت طور دیگری با سایر اعضاء مباحثه داشتید که ما بیخبر هستیم!؟
و از کجا پی بردید که من نوشته های آقای منم را کامل و مرتبط ندانستم؟
خدمت شما عرض میکنم که از تمامی سئوال و جوابهای مرتبط به این مبحث، که بخشی از اونها در تاپیک تصورات شما از عالم پس از مرگ...

هست، پرینت گرفتم و در حال حاضر دوباره خوانی بصورت جزء بجزء انجام میدهم.
آیا شما فکر میکنید اگر کسی تازه وارده به میان فرمودگوی شما باشد، فعل درستی انجام نمیدهد؟ و حق سئوال و جواب ندارد؟ چرا شما سعی میکنید از طرف آقای منم جواب بدهید اونهم بدون اونکه من از شما سئوالی کنم؟
فکر نمیکنید برخورد غیر اصولی انجام میدهید؟
شاید دلیلش مدیر بودن شماست؟ اگر اینچنین نیست مرا از شک و ابهام نسبت به اینگونه برخوردتان آگاه کنید.
با سپاس
جوابي كه منم به من داد، جوابي نبود كه قابل بحث توسط شما باشد! كامل ندانستم چون اصلا ان جواب به شما نداده شده بود تا رايشانش بحث كنيد! اصلا به شما مرتبط نبود!

در ضمن اون جواب به من بخاطر پستي كه در اين تاپيك زدم داده شد و لزومي نداشت شما بگايشانيد بخاطر حضور شريف شما آقاي منم جوابشان را در خصوصي به بنده بدهند!! خنده دار نيست؟! چرا خصوصي؟ حداقل اگر ميفرموديد آقاي منم بايد پست من را نقل قول ميكردند تا مشخص بشود جواب به من هست، يك چيزي! ولي اينكه آقاي منم جواب پستي را كه من در همين تاپيك داده ام بيايند و در خصوصي به بنده بدهند تا شما دچار اشتباه نشايشاند كمي فرموده ي عجيبي مينمايد!

من مدير تالار اينترنت هستم و مديريتم ربطي به اين تالار ندارد خيالتان راحت!

اميدوارم شك و شبهه تان برطرف شده باشد!

58:

منم: متشكر از توضيحاتي كه داديد، ضمن اينكه احتمالا در مورد توضيحاتتان هم در مورد خيرات و زيارت قبر سوالاتي دارم، سوالات كلي تري هم در ذهنم هست كه فعلا واقعيات ذهني پرسيدن را ندارم و بخاطر بعضي مسائل دنياي واقعي و مجازي فعلا اعصاب كم آورده ام!

در هر حال ممنونم از حضور مفيد و پاسخگوئيتان.


59:

گرچه به نظر من باز هم فرقي نميكند و حتي اگر آقاي منم از ديد اسلامي آقاي ايكس برداشتي به نفع جهانبيني خودشان بكنند باز هم مشكلي نيست چون به نظر من اين دو ديد به يكديگر شباهت دارند و كاملا جدا از هم نيستند، و عجيب نيست آقاي منم از يك ديد اسلامي كس ديگري براي اثبات صحت ديدگاهش هستفاده كند!

خب فعلا كه من متوجه نشدم چرا نبايد ميفرمودم كه حرفهاي منم را درك كردم! و در ضمن متوجه نشدم چه اتفاق خاصي افتاد كه پاي مدير بودن و نبودن بنده رو وسط كشيديد و برايتان مسائل مبهم شد!! لابد نشان دادن ظرفيت اين بود كه به شما برگردم و بگايشانم "انصافا صحيح مي فرمائيد!!" .



جوابي كه دادم كاملا متناسب لحن شما بود.


60:

سلام

ابتدا حضورتان را در این تالار خیر مقدم عرض می کنم.

با عرض پوزش از دوستان بویژه منم ، خواستم داخل پرانتز عرض کنم:

فرمایش شما با کاری که منم کرده هست منافاتی ندارد.

البته اگرچه ایشان جهانبینی خاص خود را دارند و شاید نتوانند نام مصطلحی بر جهان بینی که از اون سود می جویند برنامه دهند ولی همه همینطورند یعنی با فرض تطبیق از جهان بینی تجربیات، مشاهدات و ...

را با جهان بینی خود شرح می دهند یعنی همین کاری که منم کرده اند و خواب دیگری را طبق بینش خود توضیح داده اند.

ضمنا عرض کنم این ارسال به منظور حمایت از منم یا پذیرفتن نظرات این بزرگوار نیست و فقط در جهت گوشزد کردن اشتباهی هست که ممکن هست رخ دهد.

با تشکر

61:

نمی دونم چرا ISA دیگه به این تاپیک سری نزدند..
من خیلی مشتاقم در مورد تجربیات ایشون بیشتر بدونم..

62:

باسلام
من هم فکر میکنم اینجا محل مناسبی برای ادامه فرمودگو نباشد و شاید برای دوستان دیگر موجب ملال انگیزی و آزردگی خاطر شود لذا هر کجا که شما پیشنهاد میکنید و اگر دوست داشته باشید ادامه دهیم.


63:

یعنی بنظر شما زیر پاش چی بوده که میلرزیده؟
اکنون که می دانم ، شدیداً می ترسم.
زیرا درک کرده ام که ، چیزهای زیادی برای ترس ، وجود دارند.

این را بدانید که احتیاط عقلانی نیز ، از روی ترس هست!
و عقل را ، ترس ، پشتیبانی می کند!
کنجکاوی صرف ، هوش و عقل آدمی را ، رشد نمی دهد!

اما از ترس ، تمامی هوش و ذکاوتمان را ، بکار می گیریم.
ترس ، انواع و اقسام دارد.

بله کم و بیش موافقم.
منم نفرمودم از هیچی نمیترسم.

تنها فرمودم از چه چیزهایی نمیترسم.

من از طولانی مدت در این حالت بیش از نابودی میترسم، چراکه دیگر طاقتم تمام شده هست.
ترس من دیگه معنایی شده و کاملا مستقل از شکل ظاهری هست.
من از رنج میترسم؛ و از دوری از لذتها.
در این میان دیگر شکل نابود شده هست.

براستی دریافتم که شکل و ماهیت حامل خاصی برای رنج وجود ندارد، بلکه این وجود ماست که آسیب پذیر هست و اشکال صرفا ظرفهایی هستند که رنج را از جایی به ما منتقل مینمايند.

اونها میتوانند بی نهایت شکل داشته باشند.
هنوز نمی دانید ، نبودن یعنی چه!
اگر می دانستید ؛
به راحتی چنین سخنی ، بر زبان نمی راندید!

اگر از یک روانشناس بپرسید:
به شما می گوید که ، این سخن ، بوی انتقام می دهد.
گویا فرد می گوید:
به من ، خوش بختی بدهید.
وگرنه ، خودم را می کشم!

حوش بختی چیست؟
بدبختی چیست؟
تعریفشان کنید.
تا درک کنید که چرا ، چنین چیزی می گویم.

نبودن برای این خوب نیست که سرانجام بودن سعادت مطلق هست.
و البته بطور نسبی هم میشه موجودی که هست خوشبخت باشه و احتمالا از نبودن بهتره.
اما بنظر من بشر در وضعیتی هست که میزان رنجش میتونه به لذت و آرامشش غلبه کنه، و اگر این حالت بخواد ابدی باشه، پس بهتره که آدم نباشه؛ چون مجموعا رنج غلبه داره.
اما یک مطلب دیگه هم هست و اون طاقت موجوداته.
یعنی شما ممکنه با اینکه میدونید در آینده (احتمالا وقتش نامعلوم) به خوشبختی کاملی میرسید ولی تحمل رنجهای فعلی براتون ممکن نیست.


کسی که نمی ترسد ؛
نباید از گمراهی یا وقت تلف کردن نیز ، بترسد!
نباید از وهم ، بی عقلی ، بی علمی یا هر چیز دیگری ، بترسد.

باید کنجکاو و رونده باشد.
و برای کشف حقیقت ، همه چیز را بپذیرد.

ترس ، همان بی باکی ست ؛
و بی باکی ، همان ترس!

تنها شجاعت هست که ، با این دو ، فرق دارد.
آدم شجاع ، هم می ترسد و هم نمی ترسد!

یعنی ماهیتی ، بین ترس و بی باکی ست.

پیشتر عرض کردم که نفرمودم به هیچ وجه و از هیچ چیز نمیترسم.
اضافه کنم که یک نسبیت وجود دارد.

و یک اجبار و ناگزیر بودن.
نسبیت انتخاب بین دوحالت هست که هر دو ناخوشایند هستند، اما یکی از دیگری بهتر هست و شما سعی میکنید یکی را بر دیگری با ارادهء خویش تقدم بدهید تا درصورت پیشامد حالت بهتر (کمتر بد!!) رخ دهد.


اجبار و ناگزیر بودن هم حالتیست که شما میدانید مورد ناخوشایند قطعا رخ خواهد داد و دقیقا هیچ گریز مکانی و وقتی از اون نیست.

در این حالت با آگاهی روح و مغز ترس بی معنا شده و از میان میرود و جای اونرا مکانیزمهای کاملا متفاوتی میگیرند که شاید درمورد افراد مختلف هم تفاوت نمايند.
مثلا تسلیم، حتی حالت عرفانی، گنگی، یا حتی شهامت و مبارزه طلبی در عین آگاهی از قربانی بودن.

گرچه این قربانی بودن میتواند در اون حالت ظاهری بنظر برسد و روح بیدار گشته و به فناناپذیری و قدرت عظیم خواست خودش ایمان آورده باشد.

آیا سعادتمند هستید؟
یا دارای حس عمیق سعادتمندی ، هستید؟

اگر نیستید ، چرا از نبودنش ، و این که شاید ، هرگز به دست نیاید ؛
نمی ترسید؟!

سعادت ، حق همه هست.
آیا همه سعادتمندند؟!
خیر خویش را سعادتمند نمیدانم.

کی فرموده نمیترسم؟
ولی اغلب سعی میکنم این ترس را به نیروی مفیدتری تبدیل کنم.

همچون خشم!
در اینصورت از اون میتوانم کار بیشتری بکشم و مثلا در راه دستیابی به قدرت بیشتر صرفش کنم.
ترس وقتی سودی نداشته باشد جز رنج، بهتر هست فراموش شود.
و بنظرم انسان این قدرت را دارد که اونرا در این حالت به فراموشی بسپارد.

حتی شاید تاحدودی بصورت غریزی و خودکار.

البته از فرد به فرد فعال بودن این قوه میتواند متفاوت باشد.

شاید تا حد زیادی هم تحت تاثیر ذهن و تفکر خود آدمی باشد.
من با نترسیدن موافق نیستم، چون ترسیدن بجای خودش کاملا ضروری هست و باید فرمود جز یک منطق بسیار پایهء طبیعی چیز دیگری نیست.


در قلب هر انسانی ، خشم نهفته هست.
خشم از این که ، می داند که می تواند.
اما در عمل ، چیزی مانع از تحقق قدرت هایش می باشد.

بنابراین مانند یک بچۀ لوس ، می گوید:
اون چه می خواهم ، برایم تهیه کنید ؛
وگرنه اصلاً غذا نمی خورم.

آری من نیز خشمگینم.

بنظرم کاملا درست فرمودید!
اما بخش بچهء لوس بنظرم خودش لوس و بی معناست!
اصلا چرا اینطور فرموده اند یا شما میگویید؟
مگر چه اشکالی دارد همه چیز را مفت به آدم بدهند و مگر نمیشود؟ شما چه کاره اید؟ محافظ کیسهء خلیفه؟ قانونگذار؟ خدا؟ شیطان؟ سوپرمن؟ سرفرازی مغرور؟ غرور و خدا و سرفرازی؟!
من اصلا نمیدانم چه هستم که بدانم لوس هستم یا نیستم و اصولا این چه معناییست و چرا بد هست یا نیست.
همین هست که هست! بیخود با این بیانات که دیگر برایم خمیازه آور هست سعی نکنید مرا تحریک کنید.

قدم اول من تاثیرناپذیری از همین بازیهای روانی عوامانه بوده.

برای اینکه تاجایی که توانسته ام، خصوصا در درون و روان و تفکر که تحت کنترل کاملتری برای انسان هست و دست یافتنی تر هست، خویش را از اینطور شرایط آسیب ناپذیر ساخته ام.

یعنی رنج و فشار را بدون خواست خودم به درونم راه نمیدهم.

نظر تمام دنیا هم برای من مهم نیست؛ گرچه بجای خودشان درست بگویند.

این خواست من هست و خدا که مهم هستند.

دیگر هیچ! ما همه اش را مفتی میخواهیم به شما هم ربطی ندارد.

خداست و رحمت و کرامت و محبت بی پایانش که هیچ کس در برابر اون حرفی برای فرمودن نخواهد داشت.

شما کار خودتان را بکنید، هروقت جایی را گرفتید اونوقت هم برای خودتان خوش هستید و اگر میخواهید، چیزی عملی و فراتر از اونچه خود میتوانیم بدست بیاوریم به ما هدیه کنید، نه سرکوفت و تمسخر خویش را یا صرفا خردمندنمایی های تکراری.

خداوند در آرمان های ما ، ناتوان نیست.
اما در واقعیات زندگیمان ، بسیار ناتوان هست.

زیرا نمایندگانش ، با گذر سریع ، بی توجه و غیرعاشقانه ، قدرت و توان او را ، متجلی نمی نمايند!
ببین عزیز من، طبق تجربه، از این شعرها چیزی عاید نمی شود!
بقول خودتان واقعیت چیز دیگریست.
ما هم سادیسم نداریم الکی واقعیت دیگری بسازیم! حتما فعلا نمی شود دیگر.
بهترین دلیل ممکن نبودنش خود ما هستیم که رنج میکشیم با اینکه نمیخواهیم.
تازه شما دربارهء خودت اظهار نظر کن؛ چه میدانی من چه هستم و چه کرده ام و چه نکرده ام و چه میتوانم بکنم؟
کسی از دیگری خبر ندارد.
شما خودت هرجا را فتح کردی بعد بگو چه سودی برای ما خواهی داشت، وگرنه همینطور که گوش ما از این حرفها پر هست و اگر میخواست با حرف چیزی درست بشود شده بود.

و همین ، نشانۀ ترس هست!
زیرا طبق سخنان قبلی ، عدالت خواهی ، در برابر مخلوقات ، از ترس هست.
اما در برابر خداوند ، تنها از روی عشق می تواند باشد.

عدالت لوازم قدرتمند دفاعیست.
چماقی که به موقع میتوان بر سر احمقها نیز زد و دفع شر کرد.
نیرویی درونی که به ما قدرت شورش میدهد؛ اطمینان از درستی کالبد شکنی.
من با معیار عدالت توانستم بر بسیاری چیزهایی که به اسم دین و مقدسات معرفی میشود خرده بگیرم، یا شاید اونها را نادیده بگیرم.

بجز عدالت معیار دیگر نبود.

تنها عدالت هست که اینقدر بنیادین و قدرتمند هست.

عدالت و البته محبت.

زیرا اون جا نیز ، ترس حرف اول را می زند!
اگر بشر از خداوند ، در برابر آزار مخلوقات ، برای خود و اونان ، رحمت و بخشش بخواهد ؛
نه عدالت ؛
نشان از عشق وی دارد.
اما اگر برای فرار از این آزارها ، عدالت بخواهد ؛
ترسیده هست!

ما عادت کرده ایم که ، ترسمان را با پوشش های زیبا ، بپوشانیم.
زیرا از ترسیدن نیز ، می ترسیم!
ما کاری به دیگران نداریم، تنها از خویش دفاع میکنیم.
و ضمنا وقتی چیزی رخ داد دیگر برایم فرقی نمیکند بخشش در کار باشد یا مجازات؛ چون دیگر رخ داده هست.

اما اگر عدالت یا هر چیز دیگری بتواند از وقوع واقعهء ناخوشایند جلوگیری کند اونرا خواهیم خواست، مگر اینکه خواستنش به ضرر خودمان هم باشد!! حال شما میخواهید اسمش را ترس یا خودخواهی و بی محبت بودن و غیره بگذارید خودتان میدانید، بنده نیز ادعای خاصی در این زمینه نکردم جز بیان اعتقاد قبلی خودم؛ وگرنه من اون سوپرمن مورد نظر شما نیستم و باور ندارم که ۹۹.۹٪ انسانها نیز ذره ای در اون حد باشند؛ بنا به تجربه و تحلیل و تعمق شخصی
«حتی شما دوست عزیز!»

پس بطور کلی منهم بخشش را خواهم خواست، مگر اینکه محدودیت های انسانی ام جلویم را بگیرد.
بطور مثال مدتی از افرادی بسیار خشمگین بودم و نمی توانستم اونها را ببخشم، اما با اینحال کار را به خدا سپردم و فرمودم من نمیتوانم بگویم ببخش (از روی محدودیت انسانی خودم و نه اینکه محبت و بخشش نامحدود و بی قید و شرط را انکار کنم) اما بازهم نمیگویم نبخش و فعلا تا حالم ممکن باشد جا بیاید با خودت باشد و ضمنا اگر برنامه هست اونها به من آسیبی برسانند، بهتر هست خودشان بروند به درک!
بعدها خشمم فرو نشست و اونها را بخشیدم.
پس یک عامل دیگر که مانع میشود آدم گاهی از مجازات دیگران صرفنظر کند همان هست که عرض کردم، یعنی دوست داری اونها بواسطهء مجازات از تو دور شوند و موقعيت تجاوزی را نیابند.

بنظرم شما هم با اینها موافق باشید.
حداقل دیگر ادعا نکنید که بنده ادعای دیگری در این باب کرده ام.

کو کجاست؟

به هر حال ، اگر ترس نباشد ؛
عشق ، قلب ما را پر می کند.
و جانشین ترس می گردد.

اون که عاشق هست ؛
تنها در حالت عشق و رحمت ، برنامه دارد!

به حق "من" و "تو" ، فکر نمی کند!
حالت خوش نیست دادا جوگیر شدی مثل اینکه
شما خودت اینجا داری برای خودت میجنگی.
برای تخلیهء فشارها.

برای پیدا کردن قدرت بیشتر برای خودت.

و چیزهای دیگه.
همش برای خودت.
این آوازسرایی هم مال من و شما نیست.
آدم که با دوتا خواب و شهود دیدن هم لزوما گوهر یکدانه نمیشه.
چیزی داری بده به من و عشقت نامشروطت رو نشون بده.

همینطوری که هستم دوستم بدار و دیگه برای بخشیدن چیزی که میخوام شرط و شروط الکی نذار

64:

نه! بحث اين نيست...منم در اونجا چون به من فرموديد كه تو چطور ميگي بجاي منم ميتوني جواب بدي، و فرموديد مشتاقم ببينم منظورت چي هست، جواب دو خط از نوشته هاتون رو دادم! همين! وگرنه اصلا اينكه اسم من رو مثال زديد يا نه بحث من نبود و اگر هم براي اون چند خط كه اسم من هم توشون بود جوابي عرض كردم در صورت كلي بود نه بخاطر اينكه چرا من رو مثال زديد...

به هر حال فكر كنم خوبه بحث كمي از وضعيت حاشيه ايش دربياد و به اصل جريان بپردازيم! اينطور بهتر نيست به نظر شما؟


65:


خلقت ، بی دلیل بوده و هست.
چرا باید دارای دلیل باشد؟!

البته می توان برای اون ، دلیلی منطبق بر حقیقت ذاتی ، آفرید یا درنظر گرفت.
اما خلقت ، در پی یک یا چندین علت نبوده هست.

اگر دهن ما ، تا این حد ، به دنبال دلایل "وجودی" نبود ؛
نیازی به پایان زندگی و "نبودن" ، نبود!

وقتی که توانستیم ، به دنبال کردن دلایل ، پایان دهیم ؛
در کمال حیرت ، متوجه خواهیم گشت ؛
که دنیای ما ، ابدی گشته هست!

و عدالت برای چیست؟
عدالت آیا خود در خدمت هدف خلقت نیست؟

عدالت ، برای نگاه داشتن نظم و ایجاد تعادل هست.
تعادلی که باید ، بین دو وجه متضاد عالم ، بربرنامه گردد.
تا با ایجاد وحدت بین اون دو ، به یگانگی لازم ، دست یابیم.

خداوند از حق خود میگذرد، چون میتواند.
اما از حق مخلوقات و حتی احتمالا حق ما در حق خودمان، خیر.

حداقل به این راحتی ها نیست!

خداوند همواره از ما می خواهد ؛
که از حق خود ، برای وی بگذریم ؛
و بندگانش را ، ببخشاییم.

اگر حق ما را ، نمی بخشاید ؛
به این علت هست که ، ما را آزاد آفریده هست!
و ما صاحب اختیار افکار ، احساسات و عواطف خویشتنیم.

مسئولیت بخشش یا عدم بخشش ، بر عهدۀ ماست!

خداوند اگر بخواهد ؛
می تواند به زور ، حق ما را نیز ، ببخشاید!
اما این زور و جبر ، خصوصاً در مورد انسان ها ، با خواست ذاتی خداوند ، منافات دارد!

اما من هراسی از بیان اینها ندارم، چرا که نیاز خویش را بی پایان می یابم و جایی برای ماندن ندارم؛ باید یا به خواسته ام برسم و یا نباشم.

درک می کنم.
سعی کن به خواسته ات برسی.
اگر نرسی ؛
"نبودن" ، خودبخود ، اتفاق می افتد.

ضمنا میدانم که رحمت اونقدر برتر و ذاتا نامحدود هست، که خطای من در نحوهء بیان خواسته هایم، در اون ناپدید خواهد شد.
آری.
کوچک ترین اهمیتی نخواهد داشت.
حتی به نوعی ، با ارزش نیز ، خواهد بود!

مگر رحمت خود اینچنین نیست و برای چه بوجود آمد؟
اصلا خلقت بر پايه چه بود؟ آیا ما نبوده حقی داشتیم؟ یا خداوند خود این حق را ایجاد کرد؟
تنها خداوند وجود دارد.
"من" و "تو" ، به شکل مجازی ، منیت داریم.
در نتیجه ، ما هم مانند بقیه ، خدا هستیم.

اگر رفتار خودت را تماشا کنی ، دلیلی بی دلیل ، برایش خواهی جست.
من یافتم.
زیرا در عمل ، افکار و احساسات خود ، تماشایش کردم.

66:


من نیز با این موضوع ، مشکل داشتم.
و درک کردم و دیدم که ، ذهنیات انسان ها ، باعث و بانی چنین وضعیتی ست!
برای رنج کشیدن ، هیچ گونه بایدی درکار نیست.
اما اتفاق می افتد!

زیرا نمی توانیم ذهن را درک کرده ، و کنترلش نماییم!
اما ناممکن نیست.

من منکر کرامتش نیستم، ناشکر نیستم، زیاده خواه نیستم، فکر نمیکنم که ذاتا حقی برای وجود داشتم.
داشتی!
خودت نمی دانی.
اون چه زیاده خواهی محسوب می گردد ؛
در واقع ، همان حقیقتی ست که ، منتظر تجلی ست!

و از این زندانی بودن ، به تنگ آمده هست.
از این حقارتی که ، به دامانش افتاده هست.

تنها منکر هر تفکر ضد تنها ارزش مطلق و بی سوالی که میشناسم هستم.
من مهم نیستم و نه معیار.

کوچکی و بزرگی ام.

من تنها یک خواستهء ساده دارم؛ که نامشروع نیست.
اون تنها چیزیست که ارزش پرستیدن دارد.
شاید منشاء همه چیز و چیزی که برای همه چیز کافیست.


می دانم.
چیزی در وجود ما ، از حقوق برحق خویشتن ، آگاه نیست.
احساسات و عواطف ، این چنینی شما را ، می شناسم.
در این ادراکات ، غوطه ور بودم و از جهتی ، هنوز هم هستم.

وقتی که به حقوق خود آشنا شدم ؛
هم شادمان گردیدم و هم غمگین.

برای خودم و تمامی انسان ها.

حرفهای دیگری هم داشتم که دیگر نمیتوان فرمود...
آری نمیتوان فرمود.

اما آدمی با خدای خودش میگوید.

با من می توانی.
زیرا این راه را ، رفته ام.
و احساسات عمیق انسانی ، برای من ، بسیار با ارزش هست.


باسپاس

67:

بهر حال از همتون دو باره عذرخواهی میکنم
لحن من موقع نوشتن مثل صحبت کردن تو کلاس شاگردانم هست برای همین یه جورایی هم کتابی میشه و هم حالت تندی به خودش میگیره.

ضمناً من بخاطر احترام به تمامی دوستان پستهای اضافی را پاک کردم.


68:

سپاس از شما.

ميبخشيد كه منم كمي تند حرف زدم...ديگه معلم هم هستيد و احترامتون واجب!

شما تايشان مكزيك معلميد؟ به زبون خودشون بهشون درس ميديد؟

69:

باسلام
برشما دوست گرامی




گاهی فرد می لرزد.
و گاهی ، زمین زیرپایش!
بین این دو لرزش ، خیلی فرق هست!


بله کم و بیش موافقم.
منم نفرمودم از هیچی نمیترسم.

تنها فرمودم از چه چیزهایی نمیترسم.

من از طولانی مدت در این حالت بیش از نابودی میترسم، چراکه دیگر طاقتم تمام شده هست.

ترس من دیگه معنایی شده و کاملا مستقل از شکل ظاهری هست.
من از رنج میترسم؛ و از دوری از لذتها.


آیا چیزی غیر از این فرمودم؟!
این شناخت من ، از شما بود.

نه تنها شما ، به عنوان یک فرد ، بلکه به عنوان یک انسان.
زیرا من نیز ، هم نوع شما هستم.
و این مراحل را رد کرده ، یا دارم رد می کنم!

نبودن برای این خوب نیست که سرانجام بودن سعادت مطلق هست.

این طور نیست.
فریب خورده ایم.
آیا مایل نیستید ، دروغ هایی را که بر من آشکار شده هست ؛
بشنوید؟
تنها ، بشنوید؟!
این حداقل کاری ست که می توانید برای خودتان ، اجرا کنید!
نه برای من یا دیگری!

و البته بطور نسبی هم میشه موجودی که هست خوشبخت باشه و احتمالا از نبودن بهتره.
اما بنظر من بشر در وضعیتی هست که میزان رنجش میتونه به لذت و آرامشش غلبه کنه، و اگر این حالت بخواد ابدی باشه، پس بهتره که آدم نباشه؛ چون مجموعا رنج غلبه داره.


این هم ، یک فریبه.

اما یک مطلب دیگه هم هست و اون طاقت موجوداته.
یعنی شما ممکنه با اینکه میدونید در آینده (احتمالا وقتش نامعلوم) به خوشبختی کاملی میرسید ولی تحمل رنجهای فعلی براتون ممکن نیست.

و همین فریب هاست که ، طاقت بشری را ، از ما سلب کرده هست.



اجبار و ناگزیر بودن هم حالتیست که شما میدانید مورد ناخوشایند قطعا رخ خواهد داد و دقیقا هیچ گریز مکانی و وقتی از اون نیست.

در این حالت با آگاهی روح و مغز ترس بی معنا شده و از میان میرود و جای اونرا مکانیزمهای کاملا متفاوتی میگیرند که شاید درمورد افراد مختلف هم تفاوت نمايند.

مثلا تسلیم، حتی حالت عرفانی، گنگی، یا حتی شهامت و مبارزه طلبی در عین آگاهی از قربانی بودن.

گرچه این قربانی بودن میتواند در اون حالت ظاهری بنظر برسد و
روح بیدار گشته و به فناناپذیری و قدرت عظیم خواست خودش ایمان آورده باشد.

باز هم فریب.
تنها روح ، فناناپذیر نیست!
جسم و هر چیز دیگری نیز ، فناناپذیر هست!
رنج ما ، ناشی از فریب هاست.

خیر خویش را سعادتمند نمیدانم.
کی فرموده نمیترسم؟
ولی اغلب سعی میکنم این ترس را به نیروی مفیدتری تبدیل کنم.

همچون خشم!

در اینصورت از اون میتوانم کار بیشتری بکشم و مثلا در راه دستیابی به قدرت بیشتر صرفش کنم.
ترس می تواند ، به نیروی مفیدتری تبديل گردد.
اما خشم ، جایگزین خوبی ، برایش نیست!
خشم و ترس ، دو برادرند که ، با شراکت یکدیگر ، فرد را نابود می نمايند.

آری من نیز خشمگینم.

بنظرم کاملا درست فرمودید!

اما بخش بچهء لوس بنظرم خودش لوس و بی معناست!

بچۀ لوس ، تمامی انسان ها هستند!
نه تنها شما!
زیرا بر اثر درد ناشی از درک ، زود رنج گشته ایم.
ما عزیزدردانه های خداوند هستیم.
بنابراین ، طبیعی ست که لوس هم شویم!

من نیز همین وضع را داشته و دارم!
آیا شرم دارد؟!

از این که بگویم می ترسم ؛
بچه ای لوسم ؛
فریب خورده ام ؛
نادان و ناتوانم ؛
و غیره....
شرمی ندارم!

زیرا هستم.
و با همین وضع ، خودم را پذیرفته ام.

70:

آری.
می شود.
قبلاً داده اند!
اما ذهنیت انسانی ما ، همان ذهنیتی که همواره در پی دلیل هست ؛
این را باور ندارد!
می خواهد به وی بگویند که:

خوش بختی ، حاصل تلاش توست.
سعادت ، دست مزد رنج های توست.
آرامش ، در پس رنج های بسیار می آید ؛
و غیره...

زیرا ذهن نفسانی ما ، می خواهد خود را کسی ببیند!

ذهن را مورد توبیخ برنامه دهید.
نه مرا!!!

شما چه کاره اید؟ محافظ کیسهء خلیفه؟ قانونگذار؟ خدا؟ شیطان؟ سوپرمن؟ سرفرازی مغرور؟ غرور و خدا و سرفرازی؟!

من این شخص عصبانی و اهانت نماينده را ، بیش تر از اون شخصی که سعی می کند ؛
خود را آسیب ناپذیر جلوه دهد ؛
دوست دارم.
زیرا می خواهم ، همین درد را ، به انسان های اطرافم نشان دهم.
می خواهم این خودسانسوری ، از بین برود!

می خواهم انسان و خصوصاً ایرانی ، رنج هایش را بیان کند.
گریه کند.
فریاد بزند.
تا سبک گردد ؛
و بداند که ، لازم نیست مانند بزرگان باشد ؛
تا ارزشمند گردد!

لازم نیست مانند یک کوه باشد ؛
لازم نیست مقدس باشد ؛
تا در پیشگاه ذهن خودش ، مهم و ارزشمند ، تلقی گردد!!!

ارزش گذاری ، ممنوع!
پذیرش ، آزاد.

خودمان را همان گونه که هستیم ؛
بپذیریم!
هم چنین دیگران را .

من نمی خواهم بزرگ باشم!
نمی خواهم مقدس باشم.
نمی خواهم مشهور باشم.

تنها می خواهم ، خودم باشم!
بدون هیچ شرمی!
بدون هیچ سوال و پاسخی.
بدون هر گونه شرطی!

برای دیگران نیز ، همین را خواهانم!

من اصلا نمیدانم چه هستم که بدانم لوس هستم یا نیستم و اصولا این چه معناییست و چرا بد هست یا نیست.
همین هست که هست! بیخود با این بیانات که دیگر برایم خمیازه آور هست سعی نکنید مرا تحریک کنید.

قدم اول من تاثیرناپذیری از همین بازیهای روانی عوامانه بوده.



سخنان من ، ممکن هست هر چیزی باشند.
اما عوامانه نیستند!
عوام تا این حد ، نتوانسته اند خودشان را ببینند و بشناسند!
نتوانسته اند درون دیگران را ، از پشت سخنانشان ، درک نمايند و تشخیص دهند!

سخنان من خمیازه آور نیستند!
برعکس.
خواب را از سر افراد ، می پرانند!

مایلم که دیگران را ، در اون حد از بیداری که رسیده ام ؛
بیدار کنم.

اگر مایل هستید که نشنوید ؛
هرگز اصرار نمی کنم.

برای اینکه تاجایی که توانسته ام، خصوصا در درون و روان و تفکر که تحت کنترل کاملتری برای انسان هست و دست یافتنی تر هست، خویش را از اینطور شرایط آسیب ناپذیر ساخته ام.


ای کاش شما و ما ، آسیب ناپذیر شویم.

اما سخنان شما ، سخنان یک فرد آسیب ناپذیر نیست!
و نخواهید که ، به زور ، چنین شوید!
زیرا آسیب پذیری ما نیز ، حرمتی دارد.

حرمت خود را ، با زور نشکنید.

71:

خداوند از درون ، با ما سخن می گوید.
اما معنایش این نیست که از بیرون خویشتن ، صدای خالی کردن تیر آهن را می شنویم!!!

خدای درون ، به ما تذکر می دهد که ، کجا سخن بیرونی را ، بپذیریم.
خداوند درون ، یعنی شعور حاکمی که ، بر ما حکم می راند ؛
و موضوع و حد پذیرش ما را ، تعیین می کند.

ما همه اش را مفتی میخواهیم به شما هم ربطی ندارد.

من نیز برای شما ، خودم و دیگران ، چنین می خواهم.
اگر سخنی شما را برآشفت ؛
بدانید که شعور درونی تان ، به شما یک تلنگر زده هست!
قدرش را بدانید!
اهانت نکنید.

خداست و رحمت و کرامت و محبت بی پایانش که هیچ کس در برابر اون حرفی برای فرمودن نخواهد داشت.

شما کار خودتان را بکنید، هروقت جایی را گرفتید اونوقت هم برای خودتان خوش هستید و اگر میخواهید، چیزی عملی و فراتر از اونچه خود میتوانیم بدست بیاوریم به ما هدیه کنید، نه سرکوفت و تمسخر خویش را یا صرفا خردمندنمایی های تکراری.


هر گز چنین احساسی نداشته و ندارم!
چرا شما این گونه می بینید؟!
سرکوفت!
تمسخر!
خردمندنمایی تکراری!

من هر کجا را که بگیرم ؛
خوش بخت نخواهم شد.
زیرا هم نوعانم ، درگیر هستند.
عزیزانم ، خانواده ام!
اون ها نیز ، درگیر هستند.

اما ادعا نکرده ام ، که جایی را فتح کرده ام!

ببین عزیز من، طبق تجربه، از این شعرها چیزی عاید نمی شود!



امت عصبانی ، به حقیقت می گویند ، شعر!
حق دارند.
تحملشان تمام شده هست.
من نیز گاهی ، تحملم تمام می شود.

بقول خودتان واقعیت چیز دیگریست.
ما هم سادیسم نداریم الکی واقعیت دیگری بسازیم! حتما فعلا نمی شود دیگر.
بهترین دلیل ممکن نبودنش خود ما هستیم که رنج میکشیم با اینکه نمیخواهیم.
تازه شما دربارهء خودت اظهار نظر کن؛ چه میدانی من چه هستم و چه کرده ام و چه نکرده ام و چه میتوانم بکنم؟
کسی از دیگری خبر ندارد.
شما خودت هرجا را فتح کردی بعد بگو چه سودی برای ما خواهی داشت، وگرنه همینطور که گوش ما از این حرفها پر هست و اگر میخواست با حرف چیزی درست بشود شده بود.

به شما کمک کردم ، که خودتان را بهتر بشناسید!!!
همین!
اگر بخواهید از شناخت خودتان ، عصبانی گردید ؛
هرگز از خودسانسوری ذهن ، در امان نخواهید بود!!!

من تمامی این چیزها را ، در خودم دیده ام.
چگونه می توانم شما یا دیگری را ، تمسخر کنم؟!
یا به شما ، سرکوفت بزنم؟!
اول ایراد خودم را فرموده و می گویم.
تا دیگری از شنیدن حقیقت ، نگران نشود!

کار ما از خودبزرگ بینی گذشته هست.
در جهان خلقت ، رسواتر از انسان ، چیزی وجود ندارد!

عدالت لوازم قدرتمند دفاعیست.
چماقی که به موقع میتوان بر سر احمقها نیز زد و دفع شر کرد.
نیرویی درونی که به ما قدرت شورش میدهد؛ اطمینان از درستی کالبد شکنی.


این عدالت نیست!
خشم هست.
ترس هست.
نفرت هست ؛
اما عدالت نیست!

یعنی خداوند را ، به این شکل توصیف و معنا می کنیم ؟!

احمق ها ، برادران ما هستند!
باید آگاه گردند.
نه سرزنش.
گاهی توبیخ شوند ؛
مانعی ندارد.
زیرا برای برانگیختن غیرت انسانی شان ، لازم می شود.

72:


اما من ، با معیار یکتایی و یگانگی ، به شناخت فریب ها ، دست یافتم.

وگرنه من اون سوپرمن مورد نظر شما نیستم و باور ندارم که ۹۹.۹٪ انسانها نیز ذره ای در اون حد باشند؛ بنا به تجربه و تحلیل و تعمق شخصی
«حتی شما دوست عزیز!»

برای این کمک ، باید سپاس گزار باشید!
من از تمامی کسانی که مرا به خویشتن خویش ، آگاه کردند ؛
و خواهند کرد ؛
سپاس گزاری می کنم.
اگر به سخنان قبلی ام ، برگردید و عادلانه اون ها را بخوانید ؛
خواهید دید که ، شایستۀ این همه اهانت و تندی نبوده ام!
اما وضعیت تان را ، درک می کنم.

فعلاً سوپرمن نیستم.
اما به تسلط بر قدرت هایم ، امیدوارم.
و همه را به همین سمت و سو ، هدایت می کنم.

پس یک عامل دیگر که مانع میشود آدم گاهی از مجازات دیگران صرفنظر کند همان هست که عرض کردم، یعنی دوست داری اونها بواسطهء مجازات از تو دور شوند و موقعيت تجاوزی را نیابند.

کودکی دبستانی بودم که این حس شما را ، تجربه کردم.
خودم را از دیگران دور می کردم تا مرا آزار ندهند.
می دانید چرا؟
زیرا قدرت کینه ورزی نداشتم!
جواب هر عمل را ، با گذشت می دادم.
همیشه صدا ، به من می فرمود:
ببخش.
دست های تو ، توانایی بخشش دارند.
و من چون بره ای معصوم ، اطاعت می کردم.
کودک بودم.
جز معصومیت ، چیزی را نمی شناختم!

اما با همان کودکی ، روح کل را ، در خودم شناختم.
درک کردم که ، هرگز انتقام مرا نخواهد گرفت.
و اگر به امید دفاع او بنشینم ؛ امت مرا نابود می نمايند.

به همین دلیل ، از امت فاصله گرفتم.
تا روزی که ، قوی شوم.

منظورم قدرت بدنی نیست.
قدرت تحمل هست.
استقامت هست.

نفس از ما حمایت می کند.
اما روح کل ، همه را دوست دارد.
اهل تفویض هست.
انتقام را ، نمی شناسد و نمی تواند اجرا کند.
زیرا بسیار بخشنده هست!

حالت خوش نیست دادا جوگیر شدی مثل اینکه
شما خودت اینجا داری برای خودت میجنگی.
برای تخلیهء فشارها.

برای پیدا کردن قدرت بیشتر برای خودت.

و چیزهای دیگه.

همش برای خودت.

دوست من
در این سایت یا سایت های دیگر ؛
کسی مرا نمی شناسد.
اگر هم بگوید که می شناسد ؛
دروغ فرموده هست.

من یک موجود مجازی ام!!!
هیچ افتخاری ، نصیب یک موجود مجازی ، نمی شود!!!

شاید عده ای شما را بشناسند ؛
اما من ، همیشه یک صدا ، باقی خواهم ماند!
یک سخن گو!

چیزی ندارم که برایش بجنگم.
و بخواهم با آزار شما ، اون را به دست آورم!!!

این آوازسرایی هم مال من و شما نیست.
آدم که با دوتا خواب و شهود دیدن هم لزوما گوهر یکدانه نمیشه.
چیزی داری بده به من و عشقت نامشروطت رو نشون بده.

همینطوری که هستم دوستم بدار و دیگه برای بخشیدن چیزی که میخوام شرط و شروط الکی نذار


چرا حس کرده اید که ، شما را دوست ندارم؟!
اگر این گونه نبود ؛
وقت گرامی ام را ، زندگی ام را ، صرف سخن فرمودن با شما و امثال شما ، نمی کردم!!!

آیا شما فکر کردید که من ، با دو تا خواب و شهود ، گوهر یکدانه شده ام؟!!
اگر این گونه اندیشیده اید ؛
من نیز ، اندیشیده ام!


اما این را بدانید:
روح پرستان ، که به دنبال جهانی پر از نعمت هستند ؛
ممکن هست برتری جو باشند.

اما من به دنبال قدرت های روحی نیستم.
که بخواهم اون ها را ، به شما بدهم!!!

با خدای خودم ، شرط گذاشته ام.
اگر چیزی به من نشان می دهد ؛
با وجود همین جسم خاکی بی قدرت باشد!

زیرا نمی توانم این موجود پر خواهش و ضعیف را ، از خود دور سازم.
من تحمل تکبر روح ، بر جسم را ندارم.
زیرا خواست قدرت و جاودانگی را ، در دل نفس و جسم کاشته هست ؛
اما همیشه سخن از جاودانگی روح هست!

آیا جسم من ، نفس من ، تنها یک بارکش بوده هست؟!
حمال روح؟!

اگر عمیق بنگرید ؛
آدمی مانند من ، با این تفکرات ، نمی تواند اون گونه که شما می پندارید ؛
خودپرست باشد!

خودپرستان ، آمادۀ سفر شده اند!
می خواهند ؛
توشه ای بیاندوزند و به جهان های پر از شیر و عسل ، هجرت نمايند!
بدون جسم شان!
بدون این باربر مجانی!
این سوخته دل تحقیر شده!

این کودک نازیبا ، این جوجه اردک زشت را ؛
تا ابد از خود رانده اند!

باسپاس

73:

با سلام
ممنون دوست عزیز فکر میکنم به همه دوستان محترم (بخاطر اینکه بی مقدمه وارد شدم) یک عذر خواهی بدهکارم علی الخصوص برای سرور گرامی منم
ولی من اینجا نمیخواهم ازکسی برای داشتن عقیده خاصی سئوال و جوابی کنم،(یعنی به خودم چنین جراتی نمیدم) من فکر میکنم بهتره برای درک صحیح از منظور دوست هم کلامی در مباحثات، تا حدودی اونهم تا حدودی که لازمه تبادل افکار هست، اطلاع مختصری از جهانبینی و طرز فکرش آشنا شد.

درسته این رو میشه تا حدودی از متن پست همدیگه فهمید، این کجاش اشتباهه که من در ابتدا بدونم او از چه زاویه ای به موضوع نگاه میکنه تا درک سریعتر و منطقیتری از همدیگه پیدا کنیم مگه منظورمون این نیست که با تبادل افکار سعی میکنیم جهانبینی خودمونو متعالیتر کنیم.

یکی دیگه از دلایلی که من از منم دیدگاهشو پرسیدم بخاطر اینکه ایشون بسیار ابهام آمیز منظورشو بیان میکنه که نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر نوع نگارش ش باشه، بهر حال بایستی موارد اشکال دقیقتر برطرف بشه.


74:

باسلام
برشما دوست گرامی

جهان بینی من ، اسمی ندارد!
تنها اون چیزهایی ست ؛
که درک می کنم.

هر نامی ، که دوست دارید ؛
به اون بدهید.

من به هیچ جهان بینی خاصی ، وابسته نیستم؛
و حقیقت را ، در هر ذهنی که باشد ؛
بیرون کشیده و می پذیرم.

در تمامی عقاید نیز ، حقیقت را دیده ام.

نظریات مخالف را می شنوم.
اما نقاط اشتراک شان را نیز ، می بینم.

در تاپیک "تفاوت زاینده هست".

زیرا مبحث اون ، بسیار وسیع هست.
و هدفش نشان دادن این هست که ، هر دو نقیضی ، در تقابل با یکدیگر ، دچار زایش می شوند.

از جمله ، همین تبادل نظر من و شما.
از همین جاست که ، به مرکز انرژی عالم ، می رسیم.

75:




دوست من
قدرت درکی در وجود ما هست ؛
که نیازی ، به هستدلال ندارد.

خصوصاً هستدلال های فلسفی!

اگر بدانید که عالم ، بر پايه قوانین علت و معلولی ، به وجود نیامده هست ؛
آیا باز هم برای وجود اون ، به دنبال علت می گردید؟!

همان شعوری که در ما ، بدون دلیل می آفریند ؛
بدون دلیل هم ، می پذیرد!

برای تشخیص درستی یک درک ، راه هایی وجود دارند:

1_ تشابهی که ، بین سخنان تمامی بزرگان عالم می باشد.
حال با هر طرز تفکری!
نه این که تنها ، مشابه تفکرات دانشمندان ماده گرا ، یا پیامبران باشند!
باید ریشه ای ، بسیار مشترک یافت.
اصل و ریشه ای که ، در بطن سخن ما نیز ، باشد.

اگر مشترک باشد ؛
جای تعمق دارد.
اگر نباشد نیز ، باز جای تعمق دارد.

اما یک دلیل ، به نفع درستی شنیده هایمان ، یافته ایم.
2_ قدرت درک و عقل فردی خودمان نیز ، بسیار کارآمد هست.
شاید انسانی ، بسیار عاقل باشد!
و قادر به پیدا نمودن مغز و هستۀ هر مفهومی ، باشد!

3_ گاهی با نیروی درک عقل برتر ، به نتیجه می رسیم.
عقل برتر ، عقلی ست تعالی یافته.
همین عقل اهل هستدلال هست ؛
که از مرز اتکا ، به علت های معمولی و ظاهری ، گذشته هست.

4_ گاهی با الهامات.
با شهود.
یعنی:
مستقیماً حقیقت را می چشید.
می بینید.
در درون خویش ، حس کرده و تجربه می کنید.
مانند تجربۀ خشم ، که قبلاً مثال زده ام.

شهود می تواند ، فاعلانه باشد.
می توانیم شرایط خاصی را ، برای اون فراهم سازیم ؛
تا مانند یک کبوتر نامه بر ، شعور و قدرت درک ما را ، به سوی حقیقت هر چیز ، هدایت نماید!

اون گاه جواب را ، مستقیماً ، از ذات چیزها به دست آوریم.
بدون دخل و تصرف اذهان دیگر.

و شاید راه های دیگری هم باشد.

76:




با توجه به سخنان قبلی :
وقتی که جواب سوالتان را ، به طور مستقیم دریافت نمودید ؛
شما تنها می دانید.

گاهی علتی ، برایش بیان کرده اند ؛
و گاهی نه.

برای بودن ، الزاماً نباید علتی درکار باشد!
این ذهن دوگانه اندیش هست که ، به دنبال علت می گردد ؛
و همیشه نیز ، علتی می یابد!

هستی ما ، علتی ندارد.
"بودن" هست ؛
به روشی ، که هستیم.


به هیچ عنوان!
جهان بینی من نیز ، آمیخته به شهود هست!
البته باید شهود را شناخت.


نمی دانم چه چیز را ، باید توضیح دهم!
در جهان بینی من ، شهود نقشی مهم دارد.
یعنی بسیاری از اطلاعاتم را ، از این راه به دست می آورم.

....
دوست من
دوباره نوشته ها را با دقت بخوانید!
جهان ذهنی من ، آمیخته ای از علم ، عقل و شهود هست!
در حالت شهودی ، هم بی علت می بینیم ؛
و هم علت هایی که ، به اسم علم ، شناخته می شوند.

بدین طریق ، انسان می تواند ؛
علم پیدا کند.

و قدرت عقلانی وی نیز ، بالاتر رود.
زیرا می تواند ؛
انرژِی دریافت نماید.

و با اون ، به تفکر بپردازد.
و در حقیقت اشیا ، نظری بیاندازد.
در عین حال ، کلام بزرگان را نیز ، سبک سنگین کند.

باسپاس


77:

منم اگر اجازه دهید من سئوال فوق را ابتدا در اون تاپیک دوباره مطرح میکنم و شما همین جواب را به اونجا منتقل کنید
همینطور میخواهم تیتری در ابتدای سئوالم بنویسم تا دیگر عزیزان دوچار اشتباه نشوند

78:

سلام

عذر خواهی برای چه؟ مگر لحن من نشان از اشتباه شما داشت که شما چنین تصور کردید؟

اتفاقا سخنانتان صحیح هست و حقیر هم با شما در این زمینه هم عقیده ام.

ولی عرض من به خاطر این بود که بیان کنم لزوما نمی توان برای هر کس جهان بینی معروفی را نام برد.

این حق شما و هر کسی که مطالب نوشته شده در یک انجمن را می بیند هست که هرجا خواست در فرمودگویی وارد شود و هرجا که خواست به سوالی جواب ندهد.

این قانون فروم هست محیط خصوصی و فرمودگو ها دو نفره نیست.

مگر در موارد بسیار نادر.

موفق باشید

79:




باسلام
برشما دوست گرامی


قبلاً برایتان ، یک مکاشفه در بیداری را ، به عنوان نمونه آورده ام.
اکنون مثالی از خواب ها :


" شب تا صبح ، بر من نور می تابید."
هر چند لحظه ، بیدار می شدم و به اطرافم می نگریستم.
خبری از نور نبود!
حتی یک چراغ خواب کم نور نیز ، در اطرافم نبود!

در خواب از شدت نور ، احساس گرما می کردم.
اما در بیداری ، هوای اتاق و بدنم ، معتدل بود.

این نور ، از کجا بر من می تابید؟!
هیچ سخن یا تصویری ، در این خواب نبود.

تنها سکوت بود و نور!
نوری که ، همواره می تابید.

وقتی بیدار می شدم ؛
بین خواب و واقعیت ، فاصله ای احساس نمی کردم.

گاهی خواب و بیداری ام ، به هم می پیوندند!
و خواب در بیداری ، ادامه می یابد.
و برعکس!


باسپاس


80:

خب با اجازتون چندتا سوال ديگه مطرح ميكنم.



- فرموديد كه زيارت قبر تاثيري نداره ولي خيرات چرا، چون شعور هستفاده كننده از خيرات! رو متوجه اون شخص ميكنه، به نظر من سر قبر رفتن هم در كل همراه توجه و نزديك كردن شعور خودمون به درگذشته هست، چرا كه ما كه سر خاك همينطور فقط براي نشستن نميريم در مورد اون شخص فكر ميكنم دعايي ميخونيم قراني تلاوت ميكنيم و از اين قبيل!

و ثانيا سوال بعدي من در مورد همين دعا كردن و قراون خوندن هست! آيا خوندن قراون به نيت رسيدن ثواب به اون شخص اثري بر شعور اون شخص خواهد داشت؟ البته منظورم قران هست وگرنه شايد اگر كتاب ديگري رو هم به نيت ثواب رساني به ميت بخونيم شايد اين توجه شعور باز هم متوجه اون شخص مرده بشه.

ولي ايا خوندن قراون بواسطه اينكه به هر حال كلام اون شعور كلي و همه گير هست (يعني خدا) ميتونه تاثير مثبت رايشان مرده داشته باشه؟

سوال ديگر اينكه، پس تكليف قيامت چي ميشه؟ مگر اينها از همون حرفهاي محمد نيست كه در خواب هم شما رو تائيد كرده؟ پس بايد وعده اش هم در مورد قيامت و پل صراط و ...

درست باشه! در اين مورد چه نظري داريد؟

و يك سوال ديگر.

شب اول قبر هم از فرموده هاي محمد (ص) هست و هم در قراون آمده.

از اونجايي كه حرفهاي شما در خواب بوسيله پيامبر تائيد شده، پس در اين مورد هم اصولا بايد وعده خودش در مورد سوال و جواب در قبر صحيح باشه! چون به صراحت در اين مورد حرف زده شده.

آيا براي شعور مرده شب اول قبر اين اتفاقات مي افته؟

81:

درسته دوست من
تازه روشن شدم
و از شما ممنون

82:

چرا نمیتواند دلیل داشته باشد؟
این دلیل یعنی موجب.
یعنی از هیچ، هیچ چیز هم بوجود نمی آید.
خداوند همین مفهوم هست؛ یعنی یک چیزی بوده که منشاء همه چیز هست.
و اون چیز چه بوده؟
قابل توصیف نیست، اما شاید رسیدنی باشد (درک اون).
اما آیا صفاتش نیز قابل توصیف و حدس یا هستدلال نیست؟
آیا اونچه ما در درون خود بدان گرایش ذاتی داریم و برای اون بقول شما دیگر دلیلی نمیجوییم و میگوییم خوب هست، خود صفات خالق نمیتواند باشد؟ چیزی که ماهیت تمام هستیست.
من معتقدم که محبت به این معنا حقیقی و ذات تمام هستیست.

منشاء همه چیز.
عدالت ، برای نگاه داشتن نظم و ایجاد تعادل هست.
تعادلی که باید ، بین دو وجه متضاد عالم ، بربرنامه گردد.
تا با ایجاد وحدت بین اون دو ، به یگانگی لازم ، دست یابیم.

این باید خود از جنس دلیل نیست؟
چطور شما معتقدید برای عدالت دلیل وجود دارد و هدف و روشی وجود دارد (برای رسیدن به یگانگی)، اما معتقد به وجود علت برای وجود نیستید؟

این نظم و تعادل چیست و چرا ضروری هست؟
بنظر من عدالت خود حافظ محبت هست؛ یعنی حافظ هدف خلقت.

بدون این عدالت هدف خلفت دچار نقض و تناقض میگردد.
خداوند همواره از ما می خواهد ؛
که از حق خود ، برای وی بگذریم ؛
و بندگانش را ، ببخشاییم.

موافقم.

بنده هم همیشه همین حرف را میزنم.

داشتی!
خودت نمی دانی.
اون چه زیاده خواهی محسوب می گردد ؛
در واقع ، همان حقیقتی ست که ، منتظر تجلی ست!

و از این زندانی بودن ، به تنگ آمده هست.
از این حقارتی که ، به دامانش افتاده هست.

بر پايه محبت، ذات حقیقت مطلقش، بله به گمانم حق وجود داشتم!
اما بازهم دربرابر این محبت آیا میتوان ادعایی کرد و متوقع بود؟
ماهیت محبت طوری هست که نمیتوان دربرابر اون هستدلال کرد، تنها میتوان اونرا ستود.
چطور میتوان فکر و بیان کرد که نمیتوانست اینطور باشد؟ یعنی فرضا این محبت نبود و طور دیگری بود.
و حتی باید تشکر کرد.

این تشکر شاید همان ستایش هست.

پرستش هست.
چون حقیقت مطلق شعوری مملو از محبت بود، بالاترین و بنیادین ترین ارزش ممکن، ما حق وجود داشتیم.

اما از سوی دیگر من از همین محبت بنوعی متوقع هستم، یا شاید امیدوار هستم.
یعنی چون اینطور هست، میگویم خب دست شما درد نکند، چقدر خوبه، موافقم، سهم ما رو بدید صفا کنیم
والا بحث و دعوایی بر سر اصل محبت و وجود خودم ندارم و اصولا این دعوا بدون قدرت بی معناست که باید محبت باشد و من حق وجود و سعادت و غیره داشتم.

در برابر اون ذات و منشاء هستدلال و مایهء اتکایی مخالفش وجود ندارد، چون جز او چیزی و منشایی نیست و همه چیز بر او و قوانین و ارزشهای ایجاد شده توسط او هستوار هست.
اگر خداوند مهربان نبود احتمالا من حتی قادر به درک ارزش محبت نبودم و نمیدانستم که باید آرزو کنم که رنج نکشم و به لذت برسم.

یا حتی اگر درک میکردم، باید فرمود خب که چه! اینطور هست که هست و تغییری ممکن نیست (چون من خدا نیستم و قدرت مطلق ندارم و اگر بودم اکنون هر اونچه میخواستم داشتم).
من درمی یابم که نمیخواهم رنج بکشم و در آرزوی سعادت مطلق (لذت و مصون بودن ابدی از رنج) هستم.
اگر رنج و شاید دوری از لذت، یا شاید دقیقتر باید بگوییم غلبهء رنج بر لذت، بخواهد ابدی باشد، بنظر من نبودن بهتر از بودن هست.
اما فرمودم که به عقیدهء بنده نابودی اگر بد هست و بودن حتی با وجود غلبهء گذرای رنج بر لذت بهتر از نبودن، به این علت هست که این وضعیت ابدی نیست و پایان اون نیز باید سعادت مطلق باشد.
و ظاهرا سعادت مطلق ملحق شدن به خداوند.

یعنی حقیقت مطلق و منشاء تمام زیباییها و لذتها.
و این از راه شناخت و شبیه او شدن ممکن میگردد.
وقتی که به حقوق خود آشنا شدم ؛
هم شادمان گردیدم و هم غمگین.

چرا غمگین؟
بخاطر اینکه میتوانید مولد رنج برای خویش باشید؟
راستی غم نیز خود یک رنج هست! نه؟

این طور نیست.
فریب خورده ایم.
آیا مایل نیستید ، دروغ هایی را که بر من آشکار شده هست ؛
بشنوید؟
تنها ، بشنوید؟!
این حداقل کاری ست که می توانید برای خودتان ، اجرا کنید!
نه برای من یا دیگری!
بفرمایید.
ما که تاحال چیزی از صحبتهای شما دربارهء این دروغها درک نکرده ایم که دلیلی برای پذیرفتنش و احتمالا رد دیدگاه متضاد خود داشته باشیم.
شاید هم چیزی نفرموده اید؟

این هم ، یک فریبه.

جمله ای بی محتوا!

و همین فریب هاست که ، طاقت بشری را ، از ما سلب کرده هست.

بازهم!!
باز هم فریب.
تنها روح ، فناناپذیر نیست!
جسم و هر چیز دیگری نیز ، فناناپذیر هست!
رنج ما ، ناشی از فریب هاست.

میدانم.
منظور بنده بیشتر حالت و انتقالات هست.
که اینها بر ما تحمیل میشوند.
همانند مرگ.
وگرنه جسم هم مراحل تکامل خودش دارد.
بهرحال من روحم، یا حتی بگویید جسم یا هر دو؛ مهم نیست، بهرحال چیزی ابدی و مسیر و تکاملی خدشه ناپذیر در راه رسیدن به اونچه ذاتا خواهان اونیم وجود دارد.

حال ظواهر چه فرقی مینمايند؟ مهم اینست که اون هدف و فناناپذیری، برای «من»، ممکن باشد.

حال این من هرچه میخواهد، هر شکلی، باشد.
منظور من از فناناپذیری این ماهیت کلی هست.

ترس می تواند ، به نیروی مفیدتری تبديل گردد.
اما خشم ، جایگزین خوبی ، برایش نیست!
خشم و ترس ، دو برادرند که ، با شراکت یکدیگر ، فرد را نابود می نمايند.

خشم کنترل شده و هوشمند بهتر از ترس هست.
حتی این خشم نیز از تخطی از کاربرد مشروع خویش میترسد!
و دیگر اون ترسی نیست که دلیلی برای تبدیلش به خشم داشته باشیم!!
چرا که به خطا و رنج منجر خواهد شد.
این خشم به من قدرت و اراده میدهد و موانع رنج را از برابرم بر میدارد.
این خشم شاید شبیه یک خواست محکم هست.

یعنی میگویم باید بشود، من میخواهم، و در برابر هرچیزی هستم که در برابر اونست.
از این که بگویم می ترسم ؛
بچه ای لوسم ؛
فریب خورده ام ؛
نادان و ناتوانم ؛
و غیره....
شرمی ندارم!

زیرا هستم.
و با همین وضع ، خودم را پذیرفته ام.

منهم موافقم.
اما بازهم میگویم که اصولا این لوسی برایم معنای خاصی ندارد، تا چه رسد بخواهم در مرحلهء سپس اون خجالت بکشم.
هنوز از بیرون خویش را ندیده ام که براستی بدانم احساس و خواست نادرستی دارم.
آری.
می شود.
قبلاً داده اند!
اما ذهنیت انسانی ما ، همان ذهنیتی که همواره در پی دلیل هست ؛
این را باور ندارد!
می خواهد به وی بگویند که:

خوش بختی ، حاصل تلاش توست.
سعادت ، دست مزد رنج های توست.
آرامش ، در پس رنج های بسیار می آید ؛
و غیره...

زیرا ذهن نفسانی ما ، می خواهد خود را کسی ببیند!

ذهن را مورد توبیخ برنامه دهید.
نه مرا!!!
کاملا موافقم.
اما ظاهرا حتی به این آگاهی نیز با تلاش خاصی میشود رسید.
تلاش برای غلبه بر این ناراستی.

من این شخص عصبانی و اهانت نماينده را ، بیش تر از اون شخصی که سعی می کند ؛
خود را آسیب ناپذیر جلوه دهد ؛
دوست دارم.
زیرا می خواهم ، همین درد را ، به انسان های اطرافم نشان دهم.
می خواهم این خودسانسوری ، از بین برود!

می خواهم انسان و خصوصاً ایرانی ، رنج هایش را بیان کند.
گریه کند.
فریاد بزند.
تا سبک گردد ؛
و بداند که ، لازم نیست مانند بزرگان باشد ؛
تا ارزشمند گردد!

لازم نیست مانند یک کوه باشد ؛
لازم نیست مقدس باشد ؛
تا در پیشگاه ذهن خودش ، مهم و ارزشمند ، تلقی گردد!!!

ارزش گذاری ، ممنوع!
پذیرش ، آزاد.

خودمان را همان گونه که هستیم ؛
بپذیریم!
هم چنین دیگران را .

من نمی خواهم بزرگ باشم!
نمی خواهم مقدس باشم.
نمی خواهم مشهور باشم.

تنها می خواهم ، خودم باشم!
بدون هیچ شرمی!
بدون هیچ سوال و پاسخی.
بدون هر گونه شرطی!

برای دیگران نیز ، همین را خواهانم!
بله همین هست!
این دریافت و خواست من هست و پايه تفکرم.
هرچند گاهی با نظرات مهمترین منابع معنوی مورد اعتقادم به تناقضهایی در این زمینه میخورم.
اما این میتواند ظاهری باشد.

مایلم که دیگران را ، در اون حد از بیداری که رسیده ام ؛
بیدار کنم.

اگر مایل هستید که نشنوید ؛
هرگز اصرار نمی کنم.

فکر کنم برای بیداری یک بیدار تلاش کرده اید و به این علت موجب خمیازه بوده هست.
عذر میخواهم.

نیت شما بد نبود.

و ضمنا منهم سعی کردم شما را از این خیال درمورد خودم بیدار کنم.
اما سخنان شما ، سخنان یک فرد آسیب ناپذیر نیست!
و نخواهید که ، به زور ، چنین شوید!
زیرا آسیب پذیری ما نیز ، حرمتی دارد.

حرمت خود را ، با زور نشکنید.

میخوام.

دلیلی نداره نخوام
ضمنا مهم احساس منه.
مسلما بدون نتایج عملی این ادعا از جانب بنده بیهوده هست.
حتما موفقیت هایی داشته ام!

83:

آره منظور منم یه همچین چیزاییه

اگر سخنی شما را برآشفت ؛
بدانید که شعور درونی تان ، به شما یک تلنگر زده هست!
قدرش را بدانید!
اهانت نکنید.

بنظرم اهانتی نکردم.
اقدام برای دفاع مشروع بود.
هرچند از تهدیدی احتمالی.
اما شما بازهم میتوانید نظر بدهید، و بازهم اگر لازم شود میگویم به شما ربطی ندارد.
خب ربط ندارد به خودی خود یک گزارهء منطقی ساده هست.

چه مشکلی دارد؟
آیا کسی که برای ایمن بودن خویش از خطرات احتمالی در مقابل شما اقدام آشکاری در این راستا انجام میدهد لزوما به شما توهین میکند؟ نه این واقعیت زندگی ما و ناشی از نسبیت و عدم اطلاع مطلق هست و احتمالات موجود.
من دوست دارم رک باشم و شخصیت را به چیزهای ساختگی که امت برای حفظ غرور خود ایجاد کرده اند وابسته نکنم.
گرچه عرف و رابطهء اون با ادب و احترام و مصلحت جای خود و همیشه تحلیل موردی خودش را دارد.


من هر کجا را که بگیرم ؛
خوش بخت نخواهم شد.
زیرا هم نوعانم ، درگیر هستند.
عزیزانم ، خانواده ام!
اون ها نیز ، درگیر هستند.

چرا؛ تو باید همه جا را بگیری.
این تنها هدف و راه هست.
بدون اون برای هیچکس نیز سودی نخواهی داشت.
میدانی، هر وابستگی خارجی برای انسان، سد راه و مضر هست.

ناشی از ضعف شخصی هست تا محبتی واقعی.
اگر محبت و نیت خیرخواهی واقعی داری، وابستگی ذهنی سعادت خویش را از همه ببر و به اون حقیقت برس و اونگاه خود محبتی خواهی شد که براستی و برحق بر هر موجود شایسته ای، و تمامی هستی، خواهی تابید.
امت عصبانی ، به حقیقت می گویند ، شعر!
حق دارند.
تحملشان تمام شده هست.
من نیز گاهی ، تحملم تمام می شود.

من به جایگزین کردن خیالات بجای واقعیت میگویم شعر.
چیزی که بی کاربرد عملی باشد.
به شما کمک کردم ، که خودتان را بهتر بشناسید!!!
همین!
اگر بخواهید از شناخت خودتان ، عصبانی گردید ؛
هرگز از خودسانسوری ذهن ، در امان نخواهید بود!!!

من تمامی این چیزها را ، در خودم دیده ام.
چگونه می توانم شما یا دیگری را ، تمسخر کنم؟!
یا به شما ، سرکوفت بزنم؟!
اول ایراد خودم را فرموده و می گویم.
تا دیگری از شنیدن حقیقت ، نگران نشود!

کار ما از خودبزرگ بینی گذشته هست.

من تغییر در خود ندیدم!
منظور من چیز دیگری بود.
از شما خواستم که فراتر از این باشید؛ وضعیت و دانش فعلی شما دردی از من دوا نمیکند.

در جهان خلقت ، رسواتر از انسان ، چیزی وجود ندارد!
براستی خوش فرمودید.
البته بعضی گویا وضعشان براستی خوبتر هست و ادعایی دارند.
منظورم بعضی از بزرگان معنویست که در کتابهایشان این ادعاها را دیده ام.
شاید هم مصلحتی درکار بوده هست.
مصلحت وجود دارد؛ واقعیست! چون منهم گاه وادار به تبعیت از اون میشوم.
احمق ها ، برادران ما هستند!
باید آگاه گردند.
نه سرزنش.
گاهی توبیخ شوند ؛
مانعی ندارد.
زیرا برای برانگیختن غیرت انسانی شان ، لازم می شود.

خب دیگر منظور منهم تقریبا همین بود.
اون چماق را یواشی بزنید گیجی از سرشان بپرد.
البته من برای دفاع از خودم شاید خیلی محکمتر هم بزنم!!
چون من باید برسم و بدون این رسیدن به هدف مشروعم، حتی انسانیت هم برایم معنایی ندارد.

اما من ، با معیار یکتایی و یگانگی ، به شناخت فریب ها ، دست یافتم.

هووم!
اگر فهمیدم بهتر هست و روش کار با اون را آموختم حتما بکار خواهم گرفت!!

من از تمامی کسانی که مرا به خویشتن خویش ، آگاه کردند ؛
و خواهند کرد ؛
سپاس گزاری می کنم.
اگر به سخنان قبلی ام ، برگردید و عادلانه اون ها را بخوانید ؛
خواهید دید که ، شایستۀ این همه اهانت و تندی نبوده ام!
اما وضعیت تان را ، درک می کنم.

اگر تشکر دوست دارید «تشکر میکنم».

چون مفت هست و برای من راحت.
بیشتر هم میخواهید؟
اما فرمودم که براستی شما چیز چندانی فراتر از اونچه خود دارم به من ندادید.

یعنی من درنیافتم.
شاید هم تلاش کردید ولی من نتوانستم بگیرم.

شاید هم گرفتم و متوجه نشدم!!؟
البته باید بگویم که پیدا کردن یک همفکر، حتی بطور نسبی و در وادیهای خاص، میتواند برایم مفید و باعث محک و اطمینان سودمندی باشد.

و مسلما شیرین نیز هست.
پس بازهم «تشکر میکنم».

اما با همان کودکی ، روح کل را ، در خودم شناختم.
درک کردم که ، هرگز انتقام مرا نخواهد گرفت.
و اگر به امید دفاع او بنشینم ؛ امت مرا نابود می نمايند.

به همین دلیل ، از امت فاصله گرفتم.
تا روزی که ، قوی شوم.

بنظرم انتقام بی معناست.
اما بازداری معنادار هست و مانعی بر سر راه اون نیست.
حال بنظرم افراد میزان هزینهء اونرا خود به خویش تحمیل مینمايند.
و شما مسئول اون نیستید و خداوند نیز اونرا غیرممکن نساخته!
میبینید که بسیاری از امت در این دنیا رنجهای بزرگ میکشند.

شاید یک علت حداقل بعضی از اونها همین بازداریها باشد.
اگر عمیق بنگرید ؛
آدمی مانند من ، با این تفکرات ، نمی تواند اون گونه که شما می پندارید ؛
خودپرست باشد!
من نیز بر پايه این احتمال فرمودار داشتم.
هم کنایه بود، و هم تیری بی خطر در تاریکی.
به یک معنا، معنایش همان لفظ هست و کنایه نیست.
فرمودم مرا دوست بدارید و چیزی به من بدهید (اگر دارید).
این براستی یک خواهش بود.
بهرحال خودتان پا پیش گذاشته اید.

اوه راستی عجب رسوایی افتضاحی ببار آوردم!!
مخلوقی از مخلوق دیگر خواهش میکند!
و به قدرت و موقعيتهای ذاتی خودش اهانت میکند!!
اما شاید هم نه...

خودپرستان ، آمادۀ سفر شده اند!
می خواهند ؛
توشه ای بیاندوزند و به جهان های پر از شیر و عسل ، هجرت نمايند!
بدون جسم شان!
بدون این باربر مجانی!
این سوخته دل تحقیر شده!

این کودک نازیبا ، این جوجه اردک زشت را ؛
تا ابد از خود رانده اند!
چی میگن بقول معروف...

جانا سخن از زبان ما فرمودی!

84:

باسلام
برشما دوست گرامی


دوست من
باید به ریشه ها توجه کرد.
شاید ما ، در جشن ها و اعیادمان نیز ، مرده هایمان را یاد کنیم.
آیا می توانیم بگو ییم :
جشن و عید ، برای مرده بسیار ضروری و خیر هست؟!

همه چیز به نیت شما ، برمی گردد.

شاید برای شما یا دیگران ، عجیب باشد ؛
گاهی برای گرفتن الهامات ذهنی ، از موسیقی هستفاده می کنم.
از هر نوعی!

تنها شرط لازم و ضروری ، این هست ؛
که از اون ، لذت ببرم.
به شکلی که ، بر اون هشیار باشم.

زیرا در لحظه های لذت روحی و شادمانی ، روح در ما ، بسیار هشیار می شود.
و ما می توانیم ؛
برایش تله بگذاریم.
از وی سوال کنیم.

از اون جایی که روح ، تنها ، فرمان می دهد ؛
و فرمان نمی برد ؛
ناچاریم ؛
با اشاره ، او را فراخوانیم!

و ثانيا سوال بعدي من در مورد همين دعا كردن و قراون خوندن هست! آيا خوندن قراون به نيت رسيدن ثواب به اون شخص اثري بر شعور اون شخص خواهد داشت؟ البته منظورم قران هست وگرنه شايد اگر كتاب ديگري رو هم به نيت ثواب رساني به ميت بخونيم شايد اين توجه شعور باز هم متوجه اون شخص مرده بشه.

ولي ايا خوندن قراون بواسطه اينكه به هر حال كلام اون شعور كلي و همه گير هست (يعني خدا) ميتونه تاثير مثبت رايشان مرده داشته باشه؟
فکر می کنم ؛
شخصاً ، بر وی تاثیر نداشته باشد!

نه قراون ، و نه هیچ کتاب یا عمل دیگری!

بلکه ، عمل مثبت ما ، اگر در عالم پخش گردد ؛
منفعتی جهانی و عالم گیر ، خواهد داشت.
مسلماً مردگان نیز ، از این قاعده ، مستثنی نخواهند بود.

در عین حال ، اگر به نیت فرد خاصی ، کاری را اجرا کنیم ؛
او را علت این عمل ، خواهیم خواند!
به شکلی ، او را بانی و باعث وجودی اون عمل نیکو ، خواهیم کرد.
در نتیجه ، به این طریق ، عمل خود را به وجود او ، پیوند خواهیم زد.

چون ما ، در عالم فاعلی برنامه داریم ؛
می توانیم ؛
مانند یک پل ، عمل نماییم.
در نتیجه اعمال نیکو را ، به میدان جاذبۀ روحی اون فرد یا افراد ، منتقل سازیم.

بخشش یک اندیشه ، به یک روح ، مانند بخشش مادی ، به یک انسان زنده هست.
و از اون جایی که اندیشه ها ، ماهیت وجودی و نوع زندگی ما را ، تعیین می نمايند ؛
برای زندگی اون روح ، نیروی کمکی فرستاده ایم.
کمک به جذب اندیشه های مثبت و سازنده.

سوره ای از قراون یا جملاتی از کتابی دیگر ، باید انتخاب گردد ؛
که بر خود شما ، تاثیر بگذارد.
زیرا شما ، اون پل هستید.
اگر شما تاثیر نگیرید و منقلب نگردید ؛
چگونه می توانید ؛
تاثیرگذار باشید؟!

85:

وجود روزی که ، زمین یا دیگر جهان های مادی ، از بین بروند ؛
نیازی به باور ندارد.
اگر موجودات یک جهان بمیرند ؛
جهان محصور نمايندۀ اونان نیز ، باید بتواند از بین برود!

اما بحث های دیگری نیز ، وجود دارند.
آیا خداوند می خواسته ، صرفآً ، از نابودی جهان خبر دهد؟
چرا؟
به چه درد ما می خورد؟
ما که می دانیم می میریم ؛
از مرگ جهان ، ما را چه حاصل؟
و از تولد دوبارۀ اون؟!

به نظر من ، این هشداری ست ؛
به انسان های برتر.

کسانی که عاقل اند ؛
و می توانند ؛
برای پایان جهان ، عاقبت دیگری ، رقم بزنند!

گویا خداوند هشدار می دهد:
اگر همه بمیرید ؛
اگر تمامی انسان ها ، تابع این ذهنیات ضعیف مادی گردند ؛
جهان نیز ، نابود خواهد شد.

وگرنه ، شما به من بگویید:
چرا باید کسی بیاید ، که در نزدیکی قیامت ، جهان را از شر پاک کند؟
اون هم جهانی را که ، دارد از بین می رود؟!!
و پس از قیامت نیز ، دوباره متولد می گردد؟؟؟!!!

آیا کاری بیهوده نیست؟
آیا لزومی دارد؟!

حتماً موضوع دیگری درکار هست!

اگر بتوانیم ؛
مرگ انسان ها را ، کنترل نماییم ؛
باید بتوانیم ؛
مرگ جهان را نیز ، کنترل نماییم!

اون گاه ، آمدن ناجی ، بسیار ضروری می گردد.


پل صراط :
چیزی از مو باریک تر !
برای رد شدن یک مومن ، از فراز جهنمی که ، همواره تهدیدش می نماید!
برای رسیدن به بهشتی که ، آرزو دارد!
راهی که هنگام عبور از اون ، نباید به چپ یا راست ، منحرف گردید!

تمثیل هست.

گاهی تشخیص شرک از ایمان ، بسیار سخت هست.
اکثر امت نمی دانند ؛
که اگر خود را ، از خدا ، جدا ببینند ؛
دچار شرک شده اند!
نمی دانند ؛
که اگر ، تنها ، سخنان یک نفر را بپذیرند؛
و حق را در انحصار وی بدانند ؛
در شرک به سر می برند!

بنابراین این پل و این راه ، از مو باریک تر هست.

نباید در اون راه ، به چپ یا راست ، منحرف شد.
زیرا سقوط در جهنم ، حتمی ست!

چه جهنمی؟
جهنم دوگانه اندیشی.
کسی ، چیزی یا عقیده ای را ، بر دیگری ارجح دانستن!

کسی که به جانب راست یا چپ ، منحرف نمی شود ؛
انسانی ست که ، خوب و بد نمی کند.
انتخاب نمی کند.
قضاوت نمی کند.

وحدت می دهد!

و بهشت واقعی ، ورای دوگانگی ست.
با گذشتن از جهنم دوگانه اندیشی ، به بهشت یگانگی ، دست می یابیم.

شب اول قبر هم از فرموده هاي محمد (ص) هست و هم در قراون آمده.

از اونجايي كه حرفهاي شما در خواب بوسيله پيامبر تائيد شده، پس در اين مورد هم اصولا بايد وعده خودش در مورد سوال و جواب در قبر صحيح باشه!
چون به صراحت در اين مورد حرف زده شده.

آيا براي شعور مرده شب اول قبر اين اتفاقات مي افته؟
دوست من
پیامبر اصل و پايه سخنان مرا ، تایید کرده هست.
جزییات ، به وقته و اندیشه های افراد برمی گردند!

کسی سوال و جواب می شود ؛
که اهل حساب و کتاب باشد.
و سوال نماينده ، کسی جز شعور حسابگر خود فرد ، نیست.

در وقتی که فرد ، تنها ، با اندیشه های درونی اش باقی می ماند ؛
طبیعی ست ؛
که با خود سخن بگوید؛
و اون گاه که چیزی بیرونی ، برایش وجود ندارد ؛
به قضاوت و نقد خودش ، برمی خیزد!

به شکلی می توان فرمود:
ترک عادت ، موجب مرض هست.
انسان ، با عادت ها ، عواطف ، ذهنیات و اندیشه هایش ، باقی می ماند.

بنابراین ، چگونگی اندیشه و مرتبۀ ذهنی افراد ، در اون چه می بینند ؛
یا تجربه می نمايند ؛
نقش مستقیم و پايه ی دارد.

یگانه اندیشان و کسانی که همه چیز را می پذیرند ؛
اون هایی که ، هر ماهیتی را با یکدیگر و با حقیقت و اندیشۀ خویشتن ، وحدت می دهند ؛
در وقت تنهایی درونی ، به همان اعمال و افکار ، مشغول خواهند بود.
این گونه نیست ؛
که با مرگ ، همه چیز عوض شود!
تنها مسائل مربوط به جسم ، دیگر کارآمد نخواهند بود .
و حقایقی نیز بر انسان ، آشکار خواهند شد.

میزان و درجۀ روشن شدگی فرد ، به میزان و درجۀ روشن شدگی در جسم اش ، برمی گردد.
بنابراین ، جهان دیگر ، جهان کشف حقایق نیست!
این جهان ، جای کشف و درک کردن هست!

اون جا ، تنها ، کشتۀ خود را ، درو خواهیم کرد.

باسپاس


86:

باسلام
برشما دوست گرامی


علت ، معلول را ، وابسته می کند.
اما ذات حق ، بدون وابستگی ست!

ذرات و ماهیت های ذاتی نیز ، در اصل و پايه خود ، وابسته به چیزی یا عاملی نیستند.

ذات نمی تواند ؛
چیزی را به علتی بیافریند!
مگر به صرف ، وجود ذاتی اش !

زیرا در ذات ، نیازی نیست.
سوالی نیست.
پاسخی ، جسته نمی شود!

اما آیا صفاتش نیز قابل توصیف و حدس یا هستدلال نیست؟
آیا اونچه ما در درون خود بدان گرایش ذاتی داریم و برای اون بقول شما دیگر دلیلی نمیجوییم و میگوییم خوب هست، خود صفات خالق نمیتواند باشد؟ چیزی که ماهیت تمام هستیست.
من معتقدم که محبت به این معنا حقیقی و ذات تمام هستیست.

منشاء همه چیز.



آری.
در درجه ای از وجود ، توصیف ، حدس و هستدلال ، امکان پذیر هست.

اما این ذات مورد پذیرش ما ، بی دلیل وجود دارد ؛
و هرگاه به مشاهدۀ بدون واسطۀ اون ، اقدام کنیم ؛
می بینیم که ، دلیلی نیست!
نه علتی ، و نه معلولی!

در ذات ، دوگانگی نیست.
بنابراین علت و معلول هم نیست.

علت و معلول ، درهم رفته اند و یکی شده اند.
در نیتجه یک ساختار خاص را ، تشکیل می دهند.
ساختاری که ، چندان برای ذهن ، قابل درک نیست.

مفهوم ذات ، همواره از دست ذهن ، درمی رود!

خالق بودن ، خود ماهیتی ذاتی ست.
بنابراین دارای صفات نیز ، هست.
محبت و عشق نیز ، از صفات خالق هست.
نه خدا!

خدا وصف ناپذیر هست.
درک ناپذیر هست.
ناشناخته نیست ؛
تا شناخته گردد.
بلکه ، ناشناختنی ست!

منشا همه چیز ، هیچ چیز خاصی نیست.

اگر چیز خاصی باشد ؛
مرکزیت خود را ، از دست می دهد ؛
و دیگر نمی تواند ، کانون خلقت باشد.

خداوند مانند ، مرکز یک دایره هست.
باید با تمامی ماهیت ها و مخلوقاتش ، به یک فاصله و نسبت باشد!

87:

من برای اصل وجود و حضور ، علتی قائل نیستم.
علت مخلوقات را نیز ، حقیقی نمی دانم.

این که برای عدالت یا هر چیز دیگری ، دلیلی می آوریم ؛
لفظی ست!

عدالت ، یک وضعیت هست.
و برای وجودش ، دلیلی لازم نیست.
اما ذاتاً ، عملی مطابق با اون چه فرمودم ، دارد.

این عمل ذاتی ، بی دلیل هست.
اگر کار دیگری نیز ، انجام می شد ؛
اون را علت وی ، فرض می گرفتیم.

بخشی از مقاله ای را که ، در تاپیکی عنوان نموده ام ؛
در این جا می آورم:

"هر موجودی را که در نظر بگیریم ؛
یک روند هست.
روندی که ، به سوی تحقق ، پیش می رود.
و در جهان خلقت ، تمامی احتمالات ، محقق شده اند!
یا خواهند شد.


دلایل ما برای توضیح یک روند ، در پايه ، بی معنا هستند.
اگر مراحل یک روند ، عوض شوند ؛
و ما نیز ، برای اولین بار ، به اون ها بنگریم ؛
اونان را ، مبدا تفکرات خویش ، برنامه می دهیم!

زیرا جز اون ها ، چیزی را نمی شناسیم!

هر دلیلی که برای وجود داشتن یک ماهیت ، در این جهان ، مد نظر برنامه می دهیم ؛
یک دلیل واقعی نیست.
بلکه تشریح و توضیح اون چیزی ست ؛
که وجود دارد.

اگر تعدادی عنصر داشته باشیم ؛
و این عناصر را ، برحسب احتمال ، به تمامی اشکال و احتمالات ممکن ، کنار یکدیگر بچینیم ؛
موجودات متنوعی ، ایجاد خواهند شد.


آیا پايه اً ، دلیلی برای یک خلقت ، وجود دارد؟
یا صرفاً ، یک نوع احتمال وجود ، ذهنی ست؟!

در عین حال ، می توانیم بگوییم :
علتی هست.
همان علت ذاتی چیزها.
این که :
برنامه گرفتن عناصر ، به گونه ای خاص ، ذاتاً ، پدید آورندۀ یک وضعیت خاص اند.


و این وضعیت می تواند ؛
به شکل علت و معلولی ، جلوه نماید.
یعنی :
برای تکرار دوباره اش ، می دانیم ؛ که چه ترتیباتی را ، رعایت نماییم.
و گاه می توانیم ؛
مرحله به مرحله ، کشف اش نماییم.

و به ایجاد آثاری ، دست بزنیم!"

این نظم و تعادل چیست و چرا ضروری هست؟




بازی ذهنی ست.
وسعت ذهنی ست.

اگر ذهن ، به همه چیز نیاندیشد ؛
و دو وضعیت متضاد ، نیافریند ؛
آفرینش ، محدود می گردد.

عدالت ، اون وضعیتی ست ؛
که در پی تناقض ، و برای وحدت دادن اون ، می آید.

در عین حال ، اندیشۀ محدود ، حاصل خدایی محدود هست.

بنظر من عدالت خود حافظ محبت هست؛ یعنی حافظ هدف خلقت.

بدون این عدالت هدف خلفت دچار نقض و تناقض میگردد.


خلقت ، هدفی ندارد ؛

که بخواهد ، محافظی داشته باشد!
چگونه بدون عدالت ، تناقض وجود خواهد داشت؟
در چه چیزی؟


البته نظر شما را می خواهم.


88:



نه!
دوست من

بدون هیچ دلیلی ، حق داشتید!
توقع از ذات ، معنایی ندارد.

گاهی انسان ، از ذاتش گله مند یا ناراحت هست.
شاید فکر کند ؛
که توقع زیادی دارد!

اما این ذات ، به ما ، نیاز به توقع را ، آموخته هست!

این توقع ، از کجا می آید؟
آیا بدون اتکا و ضمانت ذات ، می توان چیزی بود؟!
یا چیزی شد؟!

ماهیت محبت طوری هست که نمیتوان دربرابر اون هستدلال کرد، تنها میتوان اونرا ستود.


هر ماهیتی ، بدین گونه هست!

زیرا از ذات نشات می گیرد.
پذیرش بی چون و چرا ، به همین دلیل لازم می شود.


چطور میتوان فکر و بیان کرد که نمیتوانست اینطور باشد؟ یعنی فرضا این محبت نبود و طور دیگری بود.
و حتی باید تشکر کرد.

این تشکر شاید همان ستایش هست.

پرستش هست.

چون حقیقت مطلق شعوری مملو از محبت بود، بالاترین و بنیادین ترین ارزش ممکن، ما حق وجود داشتیم.

پاسخش در مطالب بالا ، گنجانده شده هست.

اما از سوی دیگر من از همین محبت بنوعی متوقع هستم، یا شاید امیدوار هستم.
یعنی چون اینطور هست، میگویم خب دست شما درد نکند، چقدر خوبه، موافقم، سهم ما رو بدید صفا کنیم
ما گدایان محبت نیستیم؟!
ما صاحبان اونیم.

کسی اون را ، به ما نداده هست ؛
که بتواند پس بگیرد!

ما خود ذاتیم!


محبت وضعیتی درونی ست.
که چه بخواهیم و چه نخواهیم ؛
همراه ماست.
زیرا ذات ، همواره با ماست.


والا بحث و دعوایی بر سر اصل محبت و وجود خودم ندارم و اصولا این دعوا بدون قدرت بی معناست که باید محبت باشد و من حق وجود و سعادت و غیره داشتم.

در برابر اون ذات و منشاء هستدلال و مایهء اتکایی مخالفش وجود ندارد، چون جز او چیزی و منشایی نیست و همه چیز بر او و قوانین و ارزشهای ایجاد شده توسط او هستوار هست.

؟!

اگر خداوند مهربان نبود احتمالا من حتی قادر به درک ارزش محبت نبودم و نمیدانستم که باید آرزو کنم که رنج نکشم و به لذت برسم.

یا حتی اگر درک میکردم، باید فرمود خب که چه! اینطور هست که هست و تغییری ممکن نیست (چون من خدا نیستم و قدرت مطلق ندارم و اگر بودم اکنون هر اونچه میخواستم داشتم).

آری.
چون محبت درون ماست ؛
و چون ما ، خود محبت هستیم ؛
اون را درک می کنیم ؛
و خواهانش می باشیم!


چیزی که درون ما نباشد ؛
و توسط ما ، درک نشود ؛
خواهان نیز ، ندارد!

من درمی یابم که نمیخواهم رنج بکشم و در آرزوی سعادت مطلق (لذت و مصون بودن ابدی از رنج) هستم.
اگر رنج و شاید دوری از لذت، یا شاید دقیقتر باید بگوییم غلبهء رنج بر لذت، بخواهد ابدی باشد، بنظر من نبودن بهتر از بودن هست.
اگر!!!
هرگز ، این گونه نخواهد بود!
زیرا در جایی از ذهن ما ، رنج و لذت ، یکی هستند!
و هیچ کدام نمی توانند ؛
بر دیگری غلبه نمایند.

89:



آری.
نه تنها دیگر در آسمان ها ، کسی مواظب من نبود!
بلکه خود را ، برای بخشیدن شادمانی به خویشتن ، ضعیف یافتم ؛

مانند کودکی بودم که ناگهان ، پدر و مادر خودش را ، از دست داده باشد!

این طور نیست.
فریب خورده ایم.
آیا مایل نیستید ، دروغ هایی را که بر من آشکار شده هست ؛
بشنوید؟
تنها ، بشنوید؟!
این حداقل کاری ست که می توانید برای خودتان ، اجرا کنید!
نه برای من یا دیگری!

بفرمایید.
ما که تاحال چیزی از صحبتهای شما دربارهء این دروغها درک نکرده ایم که دلیلی برای پذیرفتنش و احتمالا رد دیدگاه متضاد خود داشته باشیم.
شاید هم چیزی نفرموده اید؟
متاسفانه ، همواره چنین برخوردی دارید!!!
تعمق کنید.
خیلی بیش تر از ، اون چه می پندارید ؛
فرموده ام.

حتماً نباید نظریه ای رد شود ؛
تا شما چیزی شنیده باشید!

اگر دردی داریم ؛
درمانش در کنار ماست.
اگر تعمق کنیم ؛
و به سخنان اطرافمان ، توجه و هشیاری نشان دهیم ؛
جواب ها ، نمایان می گردند!

روزی یکی از ، کتاب های اوشو را می خواندم.
مضمون ظاهری سخنش این بود:

"امنیت را رها کنید.
در ترس زندگی کردن ، از امنیت داشتن ، بهتر هست!"

خیلی مضطرب شدم.
زیرا اصل و ریشۀ سخنش را ، درک نمی کردم.
می خواستم ؛
از درون درکش نمایم.

با خدا سخن فرمودم.
و از وی راهنمایی خواستم.
هم چنان غرق در تعمق بودم.
چرا؟
چگونه؟

کودکی در اطرافم بود.
از من سوالی داشت.
حوصلۀ سخن فرمودن ، با وی را نداشتم.
زیرا در عمق وجودم ؛
دردی وجود داشت.

ناگهان صدا فرمود:
"تعمق کن.
جواب کنار توست.
روبروی تو!

به کودکی که ، اکنون کنار توست ؛
توجه کن!
جواب وی را بده!
جواب خودت نیز ، در همین جواب ، نهفته هست.

تو خودت ، جواب سوالت را می دانی.
اما اطلاعات ذهنی ات ، پراکنده اند.
وحدت ندارند."

فرمودم:
یک کودک ، چه می تواند به من یاد بدهد؟!

صدا فرمود:
"از همه کس و هم چیز ، می توانی یاد بگیری!
زیرا حقیقت ، برای بیان خویشتن ، به هر راهی متوصل می شود."

کودک فرمود:
گاو اهلی قوی تر هست ، یا نوعی گاو وحشی...؟

من خود را ، زیر نظر گرفتم.
زیرا در این لحظه ، خود ، معلم خویشتن بودم.
باید جواب خود را ، می دادم.
با هشیاری ، به فرموده های خود ، گوش کردم.

فرمودم:
گاو وحشی.....
کودک پرسید:
چرا؟
گاو اهلی ، که از او بزرگ تر هست؟

جواب دادم:
"قدرت ، به بزرگی جثه نیست.
گاو اهلی ، برای به دست آوردن هیچ چیز ، تلاش نمی کند.
به امنیت و آرامش ، عادت کرده هست.
بنابراین اگر با حیواناتی ، کوچک تر از خودش نیز بجنگد ؛
شکست می خورد.
او برای جنگ ، آماده نیست.
نمی داند ؛
مبارزه چیست؟
نمی تواند حتی غذایش را ، به درستی تامین کند!
زیرا هرگز آزاد زندگی نکرده و در مقابل نیروهای طبیعت ، ضعیف شده هست.
به همین دلیل ، از طبیعت و حیوانات وحشی که به طور طبیعی رشد کرده اند ؛
می ترسد و شکست می خورد!"

جواب من ، واقعاً ، درون همین جمله ها بود!

این هم ، یک فریبه.



جمله ای بی محتوا!

حتماً متوجۀ منظورم نشدید.
وگرنه اون را ، بی محتوا نمی خواندید!

مهم اینست که اون هدف و فناناپذیری، برای «من»، ممکن باشد.

حال این من هرچه میخواهد، هر شکلی، باشد.

منظور من از فناناپذیری این ماهیت کلی هست.
راه دارد.
مشکل ما ، عملی نشدن راه کارهای ذهنی مان می باشد.
گاه این به عمل نیامدن ، ما را ناامید می سازد.
هر انسانی ، وقتی برای زایش دارد.
اگر وقت اون را ندانیم ؛
پریشان می شویم.

اما کمتر کسی ، وقت دقیق زایش اش را ، می داند!

90:

تفاوت ، زاینده هست.
بر اثر برخورد هست ؛
که حضور چیزی را ، درون خود ، حس می کنیم!

فکر کنم برای بیداری یک بیدار تلاش کرده اید و به این علت موجب خمیازه بوده هست.
عذر میخواهم.

نیت شما بد نبود.

و ضمنا منهم سعی کردم شما را از این خیال درمورد خودم بیدار کنم.
آدم بیدار ، هیچ گاه خمیازه نمی کشد!!!
مگر این که ، خوابش بیاید.

چرا یک بیدار ، خوابش می آید؟!
زیرا بیداری دیگری ، در راه هست!

ما می خوابیم ؛
تا بتوانیم ؛
بیدار بمانیم!
تا برای دیگر بار ، در وضعیتی متفاوت تر ، بیدار شویم!
بیداری جدید.
متفاوت با اون بیداری قدیمی!

اگر سخنی شما را برآشفت ؛
بدانید که شعور درونی تان ، به شما یک تلنگر زده هست!
قدرش را بدانید!
اهانت نکنید.



بنظرم اهانتی نکردم.
اقدام برای دفاع مشروع بود.
هرچند از تهدیدی احتمالی.
اما شما بازهم میتوانید نظر بدهید، و بازهم اگر لازم شود میگویم به شما ربطی ندارد.
خب ربط ندارد به خودی خود یک گزارهء منطقی ساده هست.

چه مشکلی دارد؟

آیا کسی که برای ایمن بودن خویش از خطرات احتمالی در مقابل شما اقدام آشکاری در این راستا انجام میدهد لزوما به شما توهین میکند؟ نه این واقعیت زندگی ما و ناشی از نسبیت و عدم اطلاع مطلق هست و احتمالات موجود.

منصف باشید!
من این ها را به شما نفرموده ، شما با من چنین کردید.
اگر چون خودتان سخن می فرمودم ؛
چه می کردید؟!
شما فرمودید که نمی ترسید.
نظرم را در مورد ترس های درونیتان ، اون هم روانشناسانه ، بیان کردم.
و کاملاً نیز ، درست بودند.

شما به من فرمودید:
"به تو ربطی ندارد!"

می توانستید ؛
_ چیزی نگویید.
_ تایید کنید.
_ تکذیب نمایید.
_ بگویید ، شاید!

اما این جمله ، در میان ما انسان ها ، معنای اهانت دارد.
حتی لحنتان نیز ، اهانت آمیز بود!
خشمگینانه بود.

مهم نیست.
از شما دلگیر نشده ام!

من دوست دارم رک باشم و شخصیت را به چیزهای ساختگی که امت برای حفظ غرور خود ایجاد کرده اند وابسته نکنم.
گرچه عرف و رابطهء اون با ادب و احترام و مصلحت جای خود و همیشه تحلیل موردی خودش را دارد.


برعکس!
کاملاً مغرورانه بود!

من به جایگزین کردن خیالات بجای واقعیت میگویم شعر.
چیزی که بی کاربرد عملی باشد.


هر عملی ، روزی خیال بوده هست.
خیال را دست کم نگیرید.
پلۀ اول و آخر هست!

به شما کمک کردم ، که خودتان را بهتر بشناسید!!!
همین!
اگر بخواهید از شناخت خودتان ، عصبانی گردید ؛
هرگز از خودسانسوری ذهن ، در امان نخواهید بود!!!

من تمامی این چیزها را ، در خودم دیده ام.
چگونه می توانم شما یا دیگری را ، تمسخر کنم؟!
یا به شما ، سرکوفت بزنم؟!
اول ایراد خودم را فرموده و می گویم.
تا دیگری از شنیدن حقیقت ، نگران نشود!

کار ما از خودبزرگ بینی گذشته هست.



من تغییر در خود ندیدم!
منظور من چیز دیگری بود.
از شما خواستم که فراتر از این باشید؛ وضعیت و دانش فعلی شما دردی از من دوا نمیکند.

می شود به من بگویید:
با شنیدن سخنان چه کسی ، چه دینی ، مکتبی یا بزرگی ، درجا تغییر کرده اید؟!!!
وضعیت آگاهی چه موجودی ، به سرعت ، شما را تعالی بخشیده هست؟!

ما همواره می شنویم.
این که تاثیر کند یا نه ؛
و یا چه وقتی ، برایمان آگاهی و تغییر بیاورد ؛
به تصمیم روح و وضعیت چیدمان ذهنی مان ، برمی گردد!


من از تمامی کسانی که مرا به خویشتن خویش ، آگاه کردند ؛
و خواهند کرد ؛
سپاس گزاری می کنم.
اگر به سخنان قبلی ام ، برگردید و عادلانه اون ها را بخوانید ؛
خواهید دید که ، شایستۀ این همه اهانت و تندی نبوده ام!
اما وضعیت تان را ، درک می کنم.



اگر تشکر دوست دارید «تشکر میکنم».

چون مفت هست و برای من راحت.

بیشتر هم میخواهید؟
اما فرمودم که براستی شما چیز چندانی فراتر از اونچه خود دارم به من ندادید.

یعنی من درنیافتم.

شاید هم تلاش کردید ولی من نتوانستم بگیرم.

شاید هم گرفتم و متوجه نشدم!!؟

البته باید بگویم که پیدا کردن یک همفکر، حتی بطور نسبی و در وادیهای خاص، میتواند برایم مفید و باعث محک و اطمینان سودمندی باشد.

و مسلما شیرین نیز هست.

پس بازهم «تشکر میکنم».

تشکر لازم نیست.
من نیز برای تشکر ، این جا نیستم!

وقتی که حس دوستی ، همدردی و یاری دیگران را ، درک نماییم ؛
تشکر خودبخود ، بر زبانمان جاری می گردد!

شادمانی ما از وجود این تشکر ، برای این هست ؛
که متوجۀ درک دیگری و بیداری اش می شویم.
این که می بینیم ؛
توانسته ایم ؛
کمکی بکنیم!

زیرا این گونه فعالیت های مجدانه و پیگیر ، بدون هیچ منفعتی ، معنایی جز عشق ندارند!
فعالیت عاشقانه ، انسان گوینده را ، ارضا می کند.
و برای وی ، همین کافی ست.
اما تشکر فرد شنونده و دریافت نماينده ، نمایانگر ارضا شدن اوست.
زیرا پس از ارضا شدن ، تمایل خودبخودی ، برای تشکر کردن ، در وی پدید می آید.

باسپاس

91:

خیلی جالب بود (من دیر اومدم ولی تسلییت میگم عزیزم)از این دست اتفاقات زییاد مییفته ولی دلیل بر ماورایی بودنش نیست میدونم خاطره ش برات عزیزه ولی -شاید اون مرد قبلآ کفشارودیده بوده

92:

خب دیگر بنده هم همین را فرمودم.
کلمات چه اهمیتی دارند؟
بهرحال منهم میگویم که این ذات اونطور هست.

خلقت ، هدفی ندارد ؛

که بخواهد ، محافظی داشته باشد!
چگونه بدون عدالت ، تناقض وجود خواهد داشت؟
در چه چیزی؟


البته نظر شما را می خواهم.

خب بقول شما عدالت همان خاصیت یا ماهیت خلقت هست.
مخالفتی ندارم.
اما من اسم این ماهیت را محبت میگذارم.
آیا قابل ستایش نیست به صرف اینکه علتی ندارد و خود ذات هست؟

هر ماهیتی ، بدین گونه هست!

زیرا از ذات نشات می گیرد.
پذیرش بی چون و چرا ، به همین دلیل لازم می شود.

خب ستایش این ماهیت بنظر شما چه معنایی دارد؟ آیا لازم و درست هست؟
و بنظرم پس وقتی همه چیز ماهیت حقیقت هست دیگر چیزی نکوهش کردنی وجود ندارد! نکوهش بی معناست!!
اما ستایش که نقطهء مقابل اونست بنظرم بی معنا نمی آید.
اما از سویی من فکر میکنم پلیدی و نکوهش کردنی های متعارف ما و بطور کلی ظلمت، که نوعی خلاء یا کمبود این ماهیت هست (و نه وجود چیزی متضاد با اون)، واقعا معنا دار هست و هدفی داشته.

هدفی برای آگاهی و رشد تمییز مخلوق.

در منابع معنوی هم اینرا خوانده ام.

یعنی ظلمت برای شناخت نور ایجاد گشت.

ما گدایان محبت نیستیم؟!
ما صاحبان اونیم.

کسی اون را ، به ما نداده هست ؛
که بتواند پس بگیرد!

ما خود ذاتیم!


محبت وضعیتی درونی ست.
که چه بخواهیم و چه نخواهیم ؛
همراه ماست.
زیرا ذات ، همواره با ماست.

خب حالا کاربرد عملیش چیه؟
چطور از این محبت خویش را بهره مند گردانم؟
؟!
؟؟!!

در جایی از ذهن ما ، رنج و لذت ، یکی هستند!
و هیچ کدام نمی توانند ؛
بر دیگری غلبه نمایند.

منکه نمیفهمم این حرف کاربرد عملیش چیه.
برای منکه اینطور نیست.
لذت لذته و رنج رنج.

"امنیت را رها کنید.
در ترس زندگی کردن ، از امنیت داشتن ، بهتر هست!"
...

بقیهء ماجرا رو که فرمودید (سه نقطه) منم بنظرم میدونم و قبول دارم.
اما زندگی در ترس معنا نداره.

ترس هم رنجه و رنج نداشتن بهتر از رنج داشتن.
اما رنجی گذرا، یا درواقع رودررو شدن با رنج/ترس هست که لازمه.
نه اینکه مدام در ترس باشیم.
خب این روش بنده هم هست.
و یک واقعیتی که حتی عوام هم میدونن.
زندگی راحت طلب و ضعیف بار اومدن نهایتا درست نیست و به رنج منجر میشه، چون واقعیت بهرحال رودررو خواهد بود.
اما این رودررویی بدون پیروزی و امنیت، اینبار با قدرت و نه موقعيتی که دست خودمون نیست، فایده و ارزشی هم نداره.
موافقید؟

حتماً متوجه منظورم نشدید.
وگرنه اون را ، بی محتوا نمی خواندید!
خب شاید شما هم متوجه منظور من نشده اید!!
بزرگوار، لطفا بیان خود را بجای خود مشروحتر و با هستدلال و سند لازم همراه کنید.

آدم بیدار ، هیچ گاه خمیازه نمی کشد!!!
مگر این که ، خوابش بیاید.

چرا یک بیدار ، خوابش می آید؟!
زیرا بیداری دیگری ، در راه هست!

ما می خوابیم ؛
تا بتوانیم ؛
بیدار بمانیم!
تا برای دیگر بار ، در وضعیتی متفاوت تر ، بیدار شویم!
بیداری جدید.
متفاوت با اون بیداری قدیمی!
انشاالله!

مهم نیست.
از شما دلگیر نشده ام!
نباید هم بشی! واسه چی بشی؟!!
مگه من میتونم رنجی رو به شما در این محیط تحمیل کنم؟ مگر اینکه خودت بخوای یا باعثش باشی و ضعف مولدش در خودت باشه.
از یک کسی مثل شما، اگر واقعیت باشه، خیلی بیش از این انتظار میره.

برعکس!
کاملاً مغرورانه بود!
دقیق نمیدانم؛ ولی مواظب باشید خشم را با غرور اشتباه نگیرید.
خشم لزوما از روی غرور نیست.
مثلا ممکنه فکر کنم میخوای به من آسیب بزنی یا فریبم بدی و خشمگین بشم.

این یک مکانیزم دفاعی معقول و مشروعه بجای خودش.
می شود به من بگویید:
با شنیدن سخنان چه کسی ، چه دینی ، مکتبی یا بزرگی ، درجا تغییر کرده اید؟!!!
وضعیت آگاهی چه موجودی ، به سرعت ، شما را تعالی بخشیده هست؟!

ما همواره می شنویم.
این که تاثیر کند یا نه ؛
و یا چه وقتی ، برایمان آگاهی و تغییر بیاورد ؛
به تصمیم روح و وضعیت چیدمان ذهنی مان ، برمی گردد!
هیچکس.
ولی الان خیلی خیلی بیشتر این قابلیت رو دارم.
چون متوجه ضرورت و فایدهء عظیمش شدم و سعی کردم اینطور باشم.
دیگه حالت غیرش در دیدم حقانیت نداره.
البته توان و احتیاط در این تغییرات مسئلهء دیگری هست.
مثلا یک مهندس الکترونیک نمیتونه یک روزه یک پزشک بشه و شاید همین محدودیت منابع اون رو از اینکار باز بداره.
اما مهم اینه که آدم اگر درست دید دیگه خودش محدودیت و تاخیر بیخودی ایجاد نکنه.

و اگر هرچیزی درست هرچه سریعتر بشه که چقدر خوشاینده!

------------------

با سپاس از تعامل با شما (از همون نوعیه که دوست داری *).
*:
شادمانی ما از وجود این تشکر ، برای این هست ؛
که متوجۀ درک دیگری و بیداری اش می شویم.
این که می بینیم ؛
توانسته ایم ؛
کمکی بکنیم!

زیرا این گونه فعالیت های مجدانه و پیگیر ، بدون هیچ منفعتی ، معنایی جز عشق ندارند!
فعالیت عاشقانه ، انسان را ارضا می کند.
تشکر ، فرد شنونده و دریافت نماينده را ، ارضا می کند.


93:

دهه استقامت کنید ببینم!
یعنی خداوند ما رو صرفا ایجاد کرده، و بعدهم ما رو بحال خودمون رها کرده و براش مهم نیست چی بشه و هیچ کمکی هم بما نمیکنه؟
اصلا شما معتقد به خدایی هستید یا نه؟
و اون خدا چیه؟ چه صفاتی داره؟ ماهیتش چه اقتضایی داره؟ اقتضای ایجاد کردن رو داره، ولی هدف و محبت به معنایی که ما میشناسیم و میخوایم نداره؟

94:

به نظرم زيادي عجولانه و با تندي از حرفها برداشت ميكنيد آقاي فلاني.

(بخصوص پست آخر) براي من بسيار جاي تعجب هست كه سپس اين همه بحث تازه از آقاي منم ميپرسيد به خدايي اعتقاد داره يا نه چون به نظرم به اندازه كافي تا حالا فرموده هاشون اين عقيده رو نشون ميده و به سوالات دوستان هم در اين مورد جواب دادن.

به نظرم بهتره عوض اينكه جزئي و كلمه به كلمه و حرف به حرف به نوشته ها توجه كنيد به صورت كلي و پيام اصلي آقاي منم در اين حرفها توجه كنيد...پيامي كه شايد با جراحي كردن حرفها و تقاضاي تشريح تك تك كلمه ها بهش نرسيد!

ولي مثل آقاي كوروش از من نخواييد كه بيام بيشتر توضيح بدم و برداشتم رو بنايشانسم و دفاعيه آماده كنم، ولي ديد من چيزي بود كه پاراگراف بالايي نوشتم.

ولي در كل جالب هست دنبال كردن بحثي كه يك سرش "فلاني" هست و يك طرفش "منم" !!!!

دلم ميخواست آقاي بزرگمهر هم نظرشون رو مينوشتند.

طبق معمول سوالاتي هم دارم كه فعلا سعي ميكنم تا اين بحث فعلي كمي مرتفع نشده به آقاي منم زحمت اضافي ندم.


95:



باسلام
برشما دوست گرامی

نه .
منظور من ، این نبود.

همیشه خداوند را ، ماهیتی بیرون از خویشتن می دیدم.
او مانند پدر ، قوی و مانند مادر ، حامی و با محبت بود.

هرگاه رنجشی پیدا می کردم ؛
به او پناه می بردم!

اما پی بردم ؛
که خدا این نیست!

خدا در درون خودم می باشد.
و از دستان من ، برای ساختن ، هستفاده می کند!
و با ذهن من ، می اندیشد.
نه این که به من وابسته هست.

بلکه او "من" هست.
او همان "من هستم" هست.

هرگز متوجه نشده بودم ؛
که این احساس و درک "من هستم" ، از کجا می آید؟!

"من" ، چه معنایی دارد؟!
"هستم" نیز ، همین طور!

و ترکیب خارق العادۀ این دو ، قبلاً ، نظر مرا ، به خود جلب نکرده بود!

زیرا اصلاً هشیار نبودم.

خودم را نمی شناختم.
چگونه می توانستم ؛
خدا را بشناسم ؟!

اگر خدا از درون ما عمل کند ؛
دیگر نمی توانیم ؛
در مشکلات و رنجش های اجتماعی و جهانی ، دست وی را بگیریم ؛
و برای تنبیه دشمنان مان ، از وی هستفاده نماییم!

مانند کودکی مان.
که هرگاه کسی ، ما را اذیت می کرد ؛
از وی ، به پدر و مادرمان شکایت می کردیم.
و اون ها نیز ، از ما دفاع می کردند.

وقت بلوغ که برسد ؛
هر کودکی ، باید خودش از خویشتن ، دفاع نماید!
و برای هستقلال خود ، اقدام کند.

و این هستقلال ، یعنی:
از دست دادن حمایت پدر و مادر.

بلوغ انسانیت در ما ، یا همان هستقلال فردی مان در مقابل جهان ، یعنی :
از دست دادن حمایت خداوند.

اما این به معنای نداشتن قدرت نیست.
بلکه شکل قدرت و خداوند ما ، عوض می شود.

تا وقتی که ، عقل و درک ما کامل نیست ؛
خدا از بیرون و به طریق اعتقاد ، ایمان و باور ذهنی ، عمل می نماید.

اما با کمال یافتن عقل و درک درونی ، این حمایت ، به دست اونان سپرده می شود.
قبلاً ، به حمایت خدا ، اعتقاد داشتیم.
ایمان داشتیم.
باور داشتیم.

اما اکنون ، در حمایت اش هستیم.
عقل و ادراک درونی ، این مسئولیت را پذیرفته هست.
بنابراین اکنون ، در حمایت خود هستیم.
این خودی که ، همان خداست.
خدایی در درون.

آیا به جز خدا ، چیزی وجود دارد؟!
آیا من ، وجود دارم؟!
یا این خداست ؛
که در من ، و به شکل من ، زندگی می کند؟!

قبلاً ، من و خدا ، دو چیز بودیم.
او دانا و توانا بود.
اما من ، نادان و ناتوان.

اکنون ، وی ، در من فرو رفته هست.
در من هست.
با من هست.
از من هست.
و من ، خود او هستم.

و این وضعیت ، ترسناک هست!

زیرا از این که بتوانم ؛
خلیفۀ او باشم ؛
اطمینان ندارم!

از این که بتوانم ؛
مانند وی ، کامل و بدون نقص رفتار نمایم ؛
مطمئن نیستم!

نمی دانم ؛
که آیا موفق می شوم ؛
معبدی برای او باشم؟!
و دست خدا را ، از آستینم ، بیرون بیاورم؟!

96:

در یکی از خواب هایم ؛
صدا به من فرمود:
می خواهم خودت را به تو نشان دهم.
خود بسیار در کمالت را .
خدایت را.

من هیجان زده شده بودم.
و از صدا سوالاتی داشتم که جواب کوتاهی ، به اون ها نیز داد.
و داشت پرده ای برای نمایش خود ، برایم آماده می کرد.

روی دیوار ، پرده یا صفحه ای سفید ، برنامه داشت.
مانند سینما.

به من فرمود:
به این صفحۀ روبرو ، نگاه کن.
تا خودت و خدایت را ، تماشا کنی.

من با شادی به اون نگاه کردم.
و به هیچ چیز نیاندیشیدم.
تنها ، نگاه می کردم.
و منتظر بودم.

به ناگاه آرام و به سرعت ، در جهان مادی ، بیدار شدم!
و خودم را ، در این جهان ، یافتم.

و این بیدار شدن ، مانند یک بیداری معمولی نبود!
به این روش ، و به شکل تجربی ، خدای درونی ام را ، به من نشان داد.

و این خدا ، من بودم ؛
هرگاه در درون همین جسم مادی ، می توانستم ؛
کاملاً هشیار باشم.

با احساس "من هستم".

97:

بار دیگر نیز ، در خواب ، عده ای موجود قدرتمند ، که به نظرم انسان بودند ؛
یا شاید چیزی دیگر ؛
زیرا اون ها را نمی دیدم ؛
مرا به سطحی خدایی بردند.

مرا به جایگاه خدایی ام ، رساندند.
اما من ، نمی توانستم ؛
تعادل خودم را ، در این وضعیت ، نگاه دارم.

برای چند لحظه ، در این حالت برنامه گرفتم.
گویا اون ها ، با انرژی خودشان ، مرا در این وضعیت نگاه داشتند.

و به من فرمودند :
عجله کن.
اکنون بگو ، خدا کیست؟

و من هیجان زده بودم.
زیرا هر لحظه ممکن بود ؛
از این حالت ، خارج شوم.

با شادی فرمودم:
موقعيت بدهید ؛
اکنون می گویم.
اما به سختی توانستم ذهنم را جمع و جور کنم و بگویم:

فهمیدم.
خدا همان انسان هست ؛
هرگاه ، تمامی قدرتهایش را ، متجلی سازد.

و اونان ، با شادمانی ، تایید می کردند.

من در اون وضعیت دیدم ؛
که خداوند ، در ما متجلی می گردد.
و برای همین ، بر آفرینش انسان ، این همه درود می فرستد!

اما حفظ این قدرت ، بسیارسخت بود.


98:

به این سوال ، باید پاسخی دیگر بدهم.
به من موقعيت بدهید.


تا از نوشته های خود ، مطالبی برایتان تهیه نمایم.

اگر مایل هستید ؛
به این لینک ، سری بزنید:

http://www.kheradmand.com/forum/topi...28&whichpage=1



باسپاس

99:

درود و سپاس


دیگاه من در این باره کمی نزدیک به شماست.


ولی من می گویم خدا ی برتر ذهن انسان هست نه انسان



100:

هیچ لذتی بالا تر از این نیست که خدا بودن را درک کنید!




101:

باسلام
برشما دوست گرامی

مگر انسان چیست؟
ذهن چیست؟
خدا چیسـت؟

این ها ، حالات مختلف یک ماهیت هستند.

اما به توضیح نیاز دارد.

شاید مطالعهاین مطالب ، کمک تان کند:

http://www.kheradmand.com/forum/topi...28&whichpage=1

باسپاس

102:


با سلام
منم من می خواستم بدونم چه قدر می تونیم به خوابامون اعتماد کنیم؟
من خیلی خواب می بینم که دارم پرواز می کنم ولی هیچ وقت به خوابام اعتنا نمی کردم

103:

سلام منم .

در ضمن من خیلی سوال دارم کجا سوالامو بپرسم که شما اون جا هر روز سر می زنید؟

با سپاس

104:


درود بر شما

قبل از اینکه اون تارنما را مطالعه کنم.نخست به پرسش های شما جواب می دهم.البته وقت کافی برای مطالعه ندارم پوزش می طلبم.



انسان چیست؟

انسان موجودی هست که در ذهن ما وجود دارد.و آفریننده هست.

ذهن چیست؟

دیدگاه من در این باره این هست.

سرچشمه تمام افکار آدمی و عقایدش ذهن انسان هست.


خدا چیست؟

خدا انسان هست.و ذهن او خدای برتر هست.


سربلند و پیروز باشید

بدرود

105:

بهتر بود در این باره در موضوعی که من ایجاد کردم جستار می شد!

با خدایی یا بی خدایی کدام یک؟چرا؟

در تالار فلسفه و منطق

106:


به نظر شما آیا اون کسی که تمام عمرش را به بطالت و گزافه کاری و قتل انسانهای دیگر و پایمال کردن حقوق سایر انسانها و خور و خواب و شهوت گذرانده با کسی که تمام عمرش را به نیکی به دیگران و وقف زندگی اش بخاطر آسودگی دیگران و ارج نهادن بر انسانهای دیگر و تسلط بر نفس خویش گذرانده برابر هست؟ اون چه محکمه ایست که این دو انسان را از لحاظ حقوق یکسان معرفی میکند؟ اگر خداوند را عادل میدانید، و در ذهن خود به این عقیده باور دارید که خداوند به بندگان خود ظلم نمیکند و این بندگان هستند که به خود ظلم مینمايند قطعا نباید انتظار داشته باشید که شهوتران در آسودگی کامل بخاطر اعمال زشتش بسر برد.

و نباید انتظار داشته باشید که جهنمی در کار نباشد.

اگر اینطور نیست پس در دنیا که صدها مرتبه و بلکه بی نهایتها بار از آخرت کوچکتر هست نباید انتظار داشته باشیم که قاتل یک شخص بنام انسان مجازات شود.

و باید در عین آسودگی و رهایی بسر برد!!

107:

اگر خدا انسان هست، پس انسان کیست؟ آیا میشود انسان ناخودآگاه و خود به خودی قدرتمند شود؟ هر علتی معلولی دارد.

معلول قدرت انسان چیست؟ شما فکر میکنید انسان خودش خودش را آفریده هست؟ آیا انسان چنان قدرت دارد که خود را خدا معرفی کند؟ با این حرف ما نمیتوانیم انسان واقعی رو بشناسیم.

چون شما انسان را بجای خدا زدید اون هم با تمام وجود! اگر انسان قدرتمند هست، پس چرا نمیتواند از آینده خود خبر دهد؟ اگر انسان قدرتمند هست، چرا نمیتواند مرگ را از خود دور کند؟ اگر انسان قدرتمند هست، چرا نمیتواند حرکت زمین و ماه و خورشید را متوقف سازد؟ انسان همان حیوان هست منتها با شعور باطنی.

انسان همان حیوان هست منتها حیوان متعقل.

چگونه شما بینهایت را در نهایت جای میدهید؟ من خدائی سراغ ندارم که در ماه متجلی گردد! چون نیاز ندارد که متجلی شود.

اونچه شما دیده اید به خود شما برمیگردد که راست میگویید یا نه.

یا اونچه دیده اید چیزی غیر خدا بوده که دیده اید!

شما با این فرمودار خدا را همچون نوری مادی فرض کردید در حالی که خدا به هیچ چیز شبیه نیست.

و انچه ما به عنوان دیدار از خدا یاد میکنیم، عشق اوست که در دل تاریک ما نفوذ میکند.

خدا حیف هست با این عظمت و این نشانه های بی بدیل خلقتش مجسم شود.

چه برسد که در ماه متجلی شود! خداوند هرگز در خلقتش حلول نمیکند.

چشم ها آلوده تر از اونی هستند که او را مشاهده نمايند.

اما اون خدای با عظمت چشمهای ناپاکان را بخوبی درک میکند.


108:

جهنم، به معنای ناخوشی، وجود دارد.
همانطور که در این دنیا رنج/ناخوشی هست.
اما بدید بنده مهم نیست این ناخوشی به چه شکل و کجا باشد.

اصلا شاید بیشتر جهنم و مکافات در همین دنیا باشد؛ که البته بر پايه بسیاری مکاتب اینطور هم هست.
اما این بازهم دلیل بر عدم وجود جهنم به شکل های دیگر و در جاهای دیگر نیست.
ولی بهرحال نمیدانم چرا بعضی اینقدر به شکل و مکان جهنم حساس هستند یا میخواهند همه چیز فقط و دقیقا مطابق داستانهای خاصی باشد؛ درحالیکه در جهان ما تناقضات توجیه ناپذیر و سوالات بی جواب و نظریات و آموزه های ناسازگار، حداقل به دید فکر میکنم اکثر ما، کم نیستند.
اونچه کلیت هست همان عدالت و رحمت هست (و البته میگویند رحمت بر عدالت غلبه دارد)، و اینکه بالاخره هر عملی عکس العملی و پاداش و مکافاتی دارد.

اما میزان و شکل اون مشخص نیست و ضمنا ماهیت و بزرگی و کوچکی عمل نیز تنها با کلمات و ظاهر مشخص نمی شود و قضاوت مطلق با خداست.
همینطور برای بخشش نیز عمدتا حدی و شرطی فرمول بندی شدهء کلی و مورد آگاهی دقیق و کامل انسان وجود ندارد.
اینکه کسی بخاطر غذا دادن به سگی گرسنه تمام گناهانش بخشیده میشود کم هست؟
یا چیزهایی مثل شفاعت.
یا اینکه خود خداوند حتی در کتاب آسمانی اسلام، قراون، از برتری ارادهء خودش و نامعلومی و غیرقابل پیش بینی بودن خواستش در این زمینه سخن میگوید.

یعنی اینکه بشر اصلا در حدی نیست که بتواند در این زمینه نظری دهد و بخشش و قضاوت را معین کند.

بنده چون کتابهای مختلفی که مضمون اونها از حکایاتی که دوست عزیز فرموده اند پر بوده هست خوانده ام، مطالب کلی و روشنتر و هستنباطی در این زمینه بدست آورده ام.
اینکه میگویند هیچکس به جهنم نمیرود، منظور اون جهنم وحشتناک خدای مخوف و سختگیری هست که در (بخصوص شریعت) بعضی ادیان به تصویر کشیده شده هست و انسانها را به جرمهای معمول که بیشتر انسانها مرتکب میشوند به شدت مجازات میکند.
من میتوانم براحتی باور کنم که بیشتر انسانهای عادی که واقعا ذات پلیدی ندارند و فقط ضعف و غفلت و نادانی اونها را به گناه، عمدتا گناههایی غیر از گناهان بسیار بزرگ (خصوصا اونها که شکل حق الناس دارند)، واداشته هست هرگز به چنان جهنمی نمیروند.

گرچه پشیمانی از خطا و گناه اغلب وجود دارد و این پشیمانی نه تنها خود ناخوشایند هست بلکه بخاطر عقب ماندگی و باید های نکرده و ضرورت پیمودن راهیست که باید پیموده میشده و بخاطر اون انسان باز باید به جهان مادی خشن و دردناک باز گردد (این قسمتش از مکتب اعتقادی شخص بنده هست!).
در کتابی از سرگذشت فردی که مجبور شده بود باز به این جهان باز گردد خواندم که مدتها دچار افسردگی شدید بوده هست تا سرانجام بطور نسبی دوباره به این جهان عادت کرده هست.
جهانی که ما صرفا بدان عادت میکنیم و میزان رنج و خشونت و ناپایداری اونرا از یاد میبریم و ضمنا جهانهای متعالی بسیار زیباتر و لطیف تر و خواستنی تر و لذت بخش تر از اونرا که در اون امنیت کامل داریم بیاد نداریم یا تجربه نکرده ایم تا بدانیم محروم بودن از اونها و بجایش در اینجا بودن خود چقدر دهشتناک هست.
شاید جهنم توصیف شده در ادیان به همین علت و انتقال دهندهء کلیت و تصویر کلی وضعیت انسان بوده هست.

برای ایجاد وحشت و نیروی بازدارنده و دفع نماينده و درک رنج و واقعیت مهیبی که آدمیان طور دیگری اونرا درک/باور نمی کرده اند و جدی نمی گرفته اند.

انصاف بدارید که همین درد و محرومیت جاری ما کافیست و اینکه آدم را بخاطر ضعف و خطاپذیری و غفلت و واماندگی از سعادتی که برای خودش بی نهایت خواستنی هست تا ابد یا مدتهای مدید در چنان جهنمی از آتش و آلات شکنجه عذاب نمايند با هیچ حقیقتی جور در نمی آید.

گناهکاران عادی و غافلان، امتانی که قصد سوء هستفاده از رحمت الهی و فریب خود و خدای خود را نیز نداشته اند.

براستی توان و دانایی اونها کم بوده هست.

و البته ضعف و غفلت و تنبلی و شیطنت های طبیعی نفس انسانی مسلم هست که درست و بی مسئولیت نیست، اما آیا این حقیقت که از نظر آماری اکثریت مطلق آدمها مطلقا اونقدر پاک نیستند نشان نمیدهد که رشد در این زمینه بطور طبیعی تکاملی و طولانی مدت تر و با تجربه حاصل میشود و وقوع خطاها و گناهان مختلف طبیعی هستند؟
ارواح پیشرفته دیگر به این جهان باز نمیگردند.

مگر گهگاه بعضی از اونها برای انجام ماموریتی و مسلما نه با شروع از پلهء اول و داستان رنج بی پایان!
به این علت هست که در این جهان انسانهای وارسته و فرامادی بسیار کمتر هستند.

من معتقدم انسان روح هست.

نه بخاطر گریز از جسم.
بنظر من جسم نیز مانند بقیهء اجزای این جهان که میبینیم داستان و کاربرد و تکامل جداگانه برای خودش دارد.

اما تا در این جسم هستیم و با اون متحد، داستان ما و اون تا حد زیادی با هم یکیست و باید دانست این وضعیت یعنی چه و در اون چه باید کرد.

ضمنا بزرگان معنوی فرموده اند که بزرگی و کوچکی و مسئولیت در باب گناه به هر فرد هم ارتباط دارد.
یعنی بنظر من خصوصیات و توانایی و آگاهی و نیت و شرایط جسم-محیط او در این زمینه مسلما موثر هست.
ممکن هست دو نفر عمل یکسانی را مرتکب شوند و برای یکی گناه بسیار بزرگی محسوب شود، ولی برای دیگری اینطور نباشد.

دید موسی یکی کشته به رهی فتاده ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ فرمود که را کشتی تا کشته شدی زار ‌ ‌ ‌ تا باز که او را بکشد اونکه تو را کشت

آیا این شعر برایتان مفهوم خاصی را تداعی نمیکند؟
بنظر من همان عمل و عکس العمل؛ اونهم در همین جهان!
در مکاتبی میگویند کسی که بی گناهی را بکشد (بنظرم از دید این دنیایی، یعنی بدون علت مشروع) خودش نیز در این جهان کشته خواهد شد.
حال اونکه باوجود تنها یک زندگی این جهانی، میتوان فرمود این فرمودار قابل تحقق نیست، چون بعضی قبل از اونکه اینگونه مجازات شوند به مرگ طبیعی میمیرند.
البته درمورد گناهان و جنایات بزرگ، ناخوشی و عذاب در فاصلهء میان دو زندگی که بدان برزخ میگویند، وجود دارد یا میتواند وجود داشته باشد.

مثلا عذاب اصلی گناه عظیم خودکشی عمدتا قبل از بازگشت به این جهان هست.

و حتی پیش از اونکه روح به ارواح دیگر در برزخ ملحق شود (مثلا شاید ارواح بیماری که دوست گرامی در خواب دیده بوده هست قبلا مکافات عمدهء عمل خود را دیده بوده اند - یادمان نرود که صفت ستاریت خداوند اکثرا اجازهء افشای مجازات دیگران را نمی دهد).

و در نهایت، برای من، بعنوان یک مخلوق که خود گناهکار و ضعیف و نیازمند هست و از گذشته و آیندهء خود نیز خبر ندارد، چه اهمیتی دارد که دیگری مجازات شود یا نشود؟ چه سودی برایم دارد؟ آیا از شری برای من جلوگیری میکند پس از اونکه برایم پیش آمد؟ یا مرا تعالی میدهد و امیدوار میکند و بالاتر میبرد؟

مطمئن باشید عدالت پایمال نمیشود.
اما رحمت را از عدالت برتر بدانید.
آیا شما کسی را بزرگوارتر میدانید که بتواند شما را در حق خودش ببخشد یا نه؟

109:

میخواستم صریح صحبت کنه.

چه اشکالی داره؟
من یخورده شک رو در این باب دارم چون در فرمودار ایشان تناقضات یا ابهامات و نقص و ناانسجاماتی میبینم.
البته بسیار ظریف و غیرمطمئن.
بالاخره من چیزهایی میدونم و اعتقاداتی دارم که شما ممکنه ندونی و نداشته باشی، پس یک % جای این رو بذار که نتونی ارتباطات ذهن من رو درک کنی.
صراحت و زبان مشترک منطق بشری برای همین خوبه.
وگرنه منم بلدم همش شعر و عرفان نمایی در کنم و حتی از خیالم چیزهایی بسازم که شما باور کنید.
بالاخره میشه فرمود هیچ چیزی بدون علت مخالفش غیرممکن هم نیست، پس بنوعی هرچیزی که شما تصور کنید میتونه قابل تحقق باشه.
اون کسی بنظر من از همه انسان تره که حاضر باشه دست حقیرترین آدم رو هم، گرچه زمخت و زشت باشه، اگر بتونه بگیره.
و کسی که صریح و رک و بدون سیاست صحبت میکنه، برای من قابل اعتمادتره و پیشش احساس آرامش بیشتری میکنم تا آدمهای دیگه که میخوان بگن پیچیدگی و مرموز بودنشون یکنوع تعالیه.


110:

باسلام
برشما دوست گرامی

احساس شما را ، درک می کنم.
همۀ ما ، با این امید زندگی کرده و بزرگ شده ایم ؛
که قصاصی وجود دارد.

اما چه کسی بود ؛
که می فرمود:
ای مومنین ، می توانید ؛
قصاص کنید ؛
البته نزد خدا ، بخشش بهتر هست...؟

چه کسی ، "حر" را بخشید؟
با اون همه جنایت؟

چه کسی "ابوذر" را بخشید ؛
با اون همه دزدی ، غارت و جنایت؟
و کشتن زن و فرزندان امت؟!

آیا خداوندی که ، وعدۀ جهنم داده هست ؛
وعدۀ نگذشتن از حساب ایجاد را نیز ، نداده هست؟

اگر خداوند ، حق الناس را در نظر می گیرد ؛
باید ابوذرها ، حرها و غیره را ، به جهنم بفرستد!
آیا امت مومن ، چنین معتقدند؟!

کدام مادری ، می تواند ؛
قتل فرزندش را ، ببخشد؟
کدام مقتول بی گناهی ، می تواند ، قتل خود را ببخشد؟
و محروم شدن از زندگی اش را؟
آواره شدن زن و فرزندانش را ؟
غارت اموال و هزاران رنج دیگر را؟

این انسان ها ، مانند شما ، منتظر قصاص الهی اند!

و خداوند ، به کدامین وعده اش ، عمل خواهد کرد؟!
حر را ، که تنها ، در اواخر زندگی اش ، توبه کرد ؛
می بخشد؟
پس تکلیف حق الناس چه می شود؟!
مادران فرزند مرده!
مردان کشته شده!
غارت شده و....

ابوذر چه؟
از اون همه غارت و چپاول ، قتل زنان و کودکان ، جان سالم به در برده هست؟
چرا؟!

چون به اسلام خدمت کرده هست؟؟؟!!!
اما اسلام ، خود ، حق الناس را ، مقرر کرده هست!

دوست من
سوال ها بسیارند.
جواب ها نیز .
و ابهامات ، بسیار بیش تر از این دو!

هر چند که می توانم ؛
چون علم دارم ؛
اما ،
من باید جواب گوی ، الهاماتم باشم؟!
آیا اسلام ، جواب گوی الهامات پیامبرش می باشد؟!
چگونه؟!

من با کلامی که خدا ، در دهان عیسی نهاد ، موافق ام:
برای سنگسار کردن این زن گناهکار ، اون که گناهی نکرده هست ؛
سنگ اول را ، پرتاب کند!

من تا توان دارم ؛
نمی کنم.
آیا بزرگان ، این کار را ، می نمايند؟!

آیا خداوند ، سنگ اول را ، پرتاب می کند؟!
او که خود ، گناه و گناهکار را ، آفریده هست؟!

باسپاس




111:

باسلام
برشما دوست گرامی

انسان قدرتمند هست.
لازم نیست ، قدرتمند شود!

هر علتی معلولی دارد.

معلول قدرت انسان چیست؟
این سخن کهنه را ، به دور بریزید.

علت و معلولی درکار نیست!
تمامی سخنان علت و معلولی ، صرفاً ، توضیح چگونگی ماهیت ها هستند!

همین سخنان اند ؛
که به اون جا می رسند ؛
که خدا نیز ، باید علتی داشته باشد؟

اگر برنامه هست ؛
خداوند بی علت باشد ؛
به دلیل محکمی نیاز هست.
نه این دلیل قدیمی ، که به درد انسان های ماقبل تاریخ می خورد:

" بالاخره این دور تسلسل ، باید در یک جا ، خاتمه یابد.


در نتیجه در وجود خدا ، این اتفاق افتاده هست!!!"

این دلیل ، در این وقته ، تنها یک کودک را ، راضی نگاه می دارد!!!
باور کنید ؛
کودکانی را می شناسم ؛
که اون ها نیز ، این سخن را نمی پذیرند.

واقعاً می خواهید بدانید ؛
که معلول قدرت انسان چیست؟!
تمامی جهان ها.

اگر این گونه نبود ؛
اشرف مخلوقات و برتر از هر خلقتی ، محسوب نمی شد!
و خداند وی را تبرک یافته ، نمی نامید!

خدایی که از مخلوقاتش جدا باشد ؛
اصلاً خدا نیست!

آیا مخلوقات ، می توانند ؛
در برابر خداوند ، وجودی مستقل از وی ، داشته باشند؟!

چگونه شما بینهایت را در نهایت جای میدهید؟
شما چگونه این دو را ، از یک دیگر ، جدا و متمایز می سازید؟!!
بی نهایت کجاست؟
نهایت کجاست؟

شما چگونه وجود اون ها را ، توجیه می کنید؟

انسان همان حیوان هست منتها با شعور باطنی.

انسان همان حیوان هست منتها حیوان متعقل.
لطفاً این عقل را نیز ، از وی بگیرید.
و بگویید؛
که حیوانی تمام عیار هست!

زیرا این انسانی که ، شما وصف می کنید ؛
عقل نیز ، چندان بر حرمت اش نمی افزاید!

شما یک پیامبر را ، چه کسی می دانید؟
یک حیوان ناطق!
یا معبدی برای خداوند؟!

چگونه ، کعبه ، که یک بنای مادی ست ؛
می تواند ؛
خانۀ خدا باشد ؛
اما انسان ، اشرف مخلوقات ، و موجودی که ، خداوند پس از خلقت وی ، تمامی فرشتگان را ، امر بر کرنش اش کرده هست را ؛
یک حیوان می دانید؟!!

این کرنش در ذهن شما ، چه معنایی دارد؟
به چه دردی می خورد؟
اگر کرنش ، از وجود نوعی قدرت پاک و عظیم در انسان ، خبر ندهد ؛
پس برای چیست؟!
چرا باید بی علت ، این سخنان را بپذیریم؟

همین بی علت پذیرفتن هست ؛
که موجب ، این همه شرک گشته هست!

این عقلی که ، اجازۀ سوال ندارد ؛
به چه درد می خورد؟!
این عقلی که ، هیچ کدام از اعمال اش ، به شکل مستقل ، ارزشمند و دارای اعتبار نیست ؛
با یک مترسک شالیزار ، چه تفاوتی دارد؟!
گویا تنها ، برای ترساندن دیگر حیوانات هست!!!

یعنی:
یک لوازم ، برای دفع شر آفات!

اگر خدا انسان هست، پس انسان کیست؟
آیا نمی توانند ؛
بر یک دیگر ، منطبق باشند؟!

آیا این انطباق ، دلیلی بر وحدت آفریدگار ، با آفریده اش ، نیست؟!
آیا دوگانگی ، بین بنده و خدا ، حرمت اش ، از وحدت و یگانگی ، بیش تر هست؟!

خدای یکتا و یگانه ، چگونه ، بدین گونه هست؟!
یگانگی چه معنایی دارد؟
یکتایی چه طور؟

اگر خداوند ، درون هر ذره ، نباشد ؛
چگونه این ذره ، زندگی خواهد کرد؟!
چگونه زایندگی خواهد داشت؟!

هر ماهیتی ، تجلی خاصی ، از خداوند هست!

112:

انسان خودش را نیافریده هست.
انسان همیشه بوده ، هست و خواهد بود!

انسانی که خداست ؛
پیکرۀ انسانیت هست.
تمامی انسان ها با هم.
در اتحادی عظیم.

هر انسانی ، تصویر و وضعیت خاصی از خداوند هست.
خداوند ناشناختنی ست!
اما خود را ، در انسان ، بیان می سازد.

خیلی از انسان ها ، از آینده خبر می دهند!
اما این موضوع ، خدا بودن انسان را ، نمایان نمی سازد.
بلکه برعکس.

اگر خداوند ناشناختنی ست ؛
یعنی بی قانون هست.

و اگر بی قانون هست ؛
یعنی:
قابل پیش بینی نیست!
آینده و حال و گذشته نیز ، یکی هستند.

در نتیجه ، نباید اون گونه که می اندیشید ؛
همه چیز قابل پیش بینی باشد!

تنها برنامه های ذهن ، قابل پیش بینی هستند.
این که ، هر عملی عکس العملی خاص دارد ؛
و غیره...؛
قابل پیش بینی هستند.
زیرا ذهن با قوانین شناخته و ناشناخته ، سروکار دارد.
و ناشناخته نیز ، با ناشناختنی ، فرق دارد!

زیرا بالاخره ، روزی به حیطۀ شناخت ، وارد خواهد شد.

اگر انسان قدرتمند هست، چرا نمیتواند مرگ را از خود دور کند؟
می تواند.
و دارد این کار را می کند!
بگذارید ؛
علم نانو ، پیشرفت خود را بکند.
اون گاه خواهید دید!

در طول تاریخ نیز ، کسانی توانسته اند ؛
این کار را اجرا کنند.

اگر انسان قدرتمند هست، چرا نمیتواند حرکت زمین و ماه و خورشید را متوقف سازد؟
اجازه بدهید.
هنوز قدرت هایش را ، متجلی نساخته هست.

جملۀ خود را در این زمینه ، کوت می کنم:

خدا همان انسان هست ؛
هرگاه ، تمامی قدرت هایش را ، متجلی سازد.
دانشمندان ، طرح جابجایی ماه را نیز ، در نظر گرفته اند!


113:

شما از خیلی چیزهای دیگر نیز ، سراغی ندارید!!!

شاید خدایی که شما می پرستید ؛
از ماه جدا باشد!
و ماه ، شریک وی!

اما خدای من ، در همه چیز وجود دارد.
زیرا در غیر این صورت ، شرکای زیادی خواهد داشت!!!

و خدای من ، شریکی ندارد.
تنها ، یکی ست.

اگر مخلوقی ، از خداوند ، تهی باشد ؛
یعنی از وی جداست.
و به مجموعۀ دیگری از وجود ، تعلق دارد!!!

چگونه مخلوقات خداوند ، می توانند ؛
با وی ، اشتراکی در ماهیت و وجود ، نداشته باشند؟!
اما از وی باشند؟!

چون نیاز ندارد که متجلی شود.

اگر نیازی ، به تجلی ندارد ؛
چرا نیاز ، به ایجاد کردن دارد؟!!!
و نیازمند متجلی کردن موجودات؟!

می تواند ؛
از خیر تجلی ، بگذرد!
ما را نیز ، سرکار نگذارد!

ما که از این همه رنج ، خسته شده ایم.
و به این ایجاد شدن نیز ، راضی نبوده و نیستیم.

تمایلی به بندگی کردن هم ، نداریم ؛
که همواره باید مواظب خود و اعمال مان باشیم ؛
تا در آتش جهنم ، کباب نشویم!

برای این که ایجاد مان ننمايند ؛
باید چه کسی را ببینیم؟!!

به چه کسی بگوییم ؛
که نمی خواستیم ؛
بنده و ضعیف ، به دنیا بیاییم؟
و به پاس این انتخاب و هوس خدا ، کفاره هم پس بدهیم؟!
اگر می خواست ؛
ما را بی گناه می آفرید.
مانند فرشتگان!

اونچه شما دیده اید به خود شما برمیگردد که راست میگویید یا نه.

یا اونچه دیده اید چیزی غیر خدا بوده که دیده اید!
مهم نیست ؛
که من چه دیده ام؟!
که راست بوده یا دروغ؟!

جواب اون ، هرچه باشد ؛
این تجربۀ من هست!
نه شما.
و شما نیز ، این تجربه ، به همراه تجربۀ تمامی انسان ها و بزرگان ، به کارتان نمی آید.
تنها ، خودتان باید تجربه کنید!

شما با این فرمودار خدا را همچون نوری مادی فرض کردید در حالی که خدا به هیچ چیز شبیه نیست.

خدا هیچ چیز خاصی نیست.
اما نور هم ، هست!

و انچه ما به عنوان دیدار از خدا یاد میکنیم، عشق اوست که در دل تاریک ما نفوذ میکند.

شما چگونه عاشق خدا شده اید؟!
عاشق این هیچ؟!
در دنیایی که ، امت ، عاشق شریف ترین و زیباترین موجودات ، نمی شوند ؛
و تنها ، با اندیشۀ مجازی عشق ، سروکار دارند ؛
شما چگونه ، عاشق چیزی شده اید ؛
که اون را نمی شناسید؟!

مگر برای شما ، چه کرده هست؟!
و اگر هم کاری کرده هست ؛
عشق شما ، به دلیل منافع تان ، نیست؟!
و عشق منفعت طلبانه ، عشق هست؟؟؟!!!

خدا حیف هست با این عظمت و این نشانه های بی بدیل خلقتش مجسم شود.

فکر می کنم ؛
جملۀ شما ، ناقص نوشته شده باشد.
زیرا بی معناست.

چه برسد که در ماه متجلی شود!
ماه را شریک خداوند نموده اید!

114:

کدام چشم ها آلوده اند؟!
چشم های شما ، یا ما؟!

مرا خدا آفریده هست.
من اون چیزی هستم ؛
که به امر وی ، وجود دارم.

اگر پاکم ، او پاک هست.
اگر ناپاکم ، او ناپاک هست.

چگونه می توانم ؛
از وجود وی ، خارج گردم؟!
و خودی مستقل از وی ، داشته باشم؟!

چرا باید خدا پاک باشد ؛
و ما ناپاک؟!
چرا و به چه جرمی ، ما را ناپاک آفریده هست؟!
و به چه حقی ، با چه عدالتی ، ما را مجازات می نماید؟!

چرا ما را این گونه آفریده ، و عذابمان نیز می کند؟!
آیا خداوند نیز ، مانند بعضی از انسان ها ، عقده ای ست؟!

اگر از گناه ، ناراحت هست ؛
گناهکار نیافریند؟!
اصلاً دست از آفرینش ، بردارد!
هم خیال خودش را راحت کند ؛
هم خیال ما را.
نظرتان چیست؟

اگر بگوییم :
چگونه ممکن هست ؛
انسان های پاکی مانند پیامبران ، چشم های ناپاکی داشته باشند ؛
شاید جواب دهید:
اونان را ، خدا پاک آفریده هست.
اما ما را نه!

ما نیز می پرسیم:
چرا نباید ما را نیز ، پاک بیافریند؟!

راستی منظور خدا ، از اشرف مخلوقات ، چیست؟
تنها ، پیامبران هستند؟!
آیا بندگانی که ، گناهکار آفریده شده اند ؛
با احساسات و خواسته های به ظاهر آلوده به گناه نیز ، جزو این دسته هستند؟!

یا اونان ، برای تهیۀ هیزم های جهنم خدا ، آفریده شده اند؟!

این خدای مهربانی که ، بندگانش چنان پست و بی ارزش اند ؛
که ارزش متجلی کردن وی را ، ندارند؟!!

این خدای متکبر را ، که خود را ، این همه از بندگانش برتر می بیند ؛
از کجا گیر آورده اید؟!!

من هرگز چنین موجود متکبر ، بی عدالت ، بی محبت ، منت گذار ، زورگو و بی احساس را ، دوست نداشته و نخواهم پرستید.

خدای من ، متواضع هست.
بندگانش را ، بسیار با ارزش می داند.
و در وجود اونان ، می زید.
با رضایت تمام.
من و او ، یکی هستیم.

او با من زندگی می کند.
می خورد.
می آشامد.
و با من ، رنج می کشد.
شادی می کند.

و من می دانم ؛
که در برابر ذات اش ، باید صبور باشم.
بنابراین ، در هر مشکلی که از قدرت ذات وی ، ناشی می گردد ؛
سعی می کنم ؛
صبور باشم.
صادق باشم.

او پادشاهی ست ؛
که سر سفرۀ ، امت اش می نشیند!
و از بودن با اونان ، شرم نمی کند!
مانند پیامبرانش.
که متجلی نمايندگان متواضع ، قدرت وی بودند.

باسپاس

115:

آقای منم پیرامون سخنان زیبای شما عرض کنم که بنده هم شنیده ام که حتی حق الناس هم بدون چاره نیست.
و روش اون بدین صورت هست که خداوند صاحب حق را اونچنان از کرامت خود راضی میکند تا از حق خویش بر ستمکار بگذرد.
و مسلم هست که انسان همواره نیازمند و سوداندیش هست، پس چرا این معاملهء شیرین را قبول نکند؟
اونهایی هم که مقامشان بالاتر از این حرفهاست که اصولا اهل کینه جویی و عدم بخشش نیستند.
اما مسلما از قوانین و رحمت الهی نمیتوان سوء هستفاده کرد و هرکس سعی کند چنین کند خویش را فریفته هست و عکس العمل اونرا خواهد دید.

عمل و عکس العمل مثل یک قانون بنیادین فیزیک هست که هرگز خطا نمیکند.
شخصی که مشمول این عنایت میشود باید لیاقتش را داشته باشد.

همچون اون بزرگانی که شما نام برده اید.
مثلا میگویند امام حسین (ع) از حق خویش بر یزید هم گذشت، اما خداوند از او نگذشت و او را دچار عذاب کرد.
خب شاید شما با نحوهء نگرش و تفکرتان موافق نباشید و شاید باشید، بهرحال بنظر بنده امکانش قابل انکار نیست! همچنان که رنج و محرومیت و ناکامی در این جهان وجود دارد و نمیتوان فرمود نیست.
بالاخره نمی شود فرمود ما هرکاری بکنیم هیچ!! اگر اینطور بود انسان هرگز نمیتوانست به این زودیها به رهایی و تعالی دست یابد.

عکس العمل و مجازات نیمهء مکمل اختیار انسان هست.

اما درواقع این عکس العمل و مجازات در وهلهء اول برای نجات خود آدمیست، همچنان که رنجهای این جهانی انسان را از گناهان گذشته نیز پاک مینمايند.


116:


آهان این از اون بخشهاییست که بنده با اون مشکل دارم و مشکوک هستم.
در تفکر شما نقصی و خطایی بدید من وجود دارد.
حال یک دوست عزیز دیگر میگوید تو چرا پرسش های ابتدایی و بدیهی میکنی.
درصورتیکه این پرسشها بخاطر تناقضهاییست که به چشم بنده می آید.
بنظر من انسان هرگز نمیتواند از مرگ جلوگیری کند (گرچه میتواند عمر را طولانی کند).

یا حداقل اینطور بگوییم که نیازی نیست اینکار را بکند، و لازم نیست شما برای اثبات خدایی انسان این امر را لازم بدانید.

اگر انسان بداند چیست و حقیقت چیست، همه چیز را همانطور که هست خواهد پذیرفت (البته نه گمراهی خودش را!!)؛ چراکه همه چیز همانطور هست که باید باشد
مرگ نیز دیگر چیزی نخواهد بود که او بخواهد از اون بگریزد.

نمیتوان فرمود علم راه دستیابی به همه چیز هست.
اگر هم باشد، چرا معتقد نباشیم که پیش از اون وعده های دور و درازش، خود با قدرتی ماورای اون پیشتر نرویم؟
علم اگر خیلی کارها کرده هست، بدون عوارض و بدون وعده های دروغ و تحقق نیافته هم نبوده هست.

اما اینها در پیش دستاوردهایش به چشم نمی آیند یا فراموش شده اند.

خود این علم هرگز پیشاپیش تضمین نمیکند، تنها کشف میکند.

درحالیکه شما دارید تضمینش میکنید.
گرچه در کل منهم خیلی دوستش دارم.
من از هرچیزی که سودمند باشد هستفاده میکنم و تناقض و تضادی از خودم ایجاد نمیکنم.
میگویم انسان روح هست، اما میدانم جسم چقدر مهم هست و با تسلط بر و بکارگیری جسم روح نیز میتواند رشد کند.


117:

با درود

منم چشم به راه پاسختان می باشم/

118:


با درود

دوست گرامی

جهنم و بهشت به دست خود آدم هاست.شما می توانی .زندگیتان را بهشت کنید.و حتی می توانید زندگیتان را تبدیل به جهنم سازید.

بهشت و جهنم هرکس متفاوت هست.این بهشت و جهنم بستگی به افکار و لذت های آدمی دارد.

ممکن هست یک انسانی بهشتش آتش باشد و انسانی دیگر بهشتش جایی باشد که پر از مواد مخدر هست.و انسانی دیگر هم ممکن هست بهشتش باغی سرسبز باشد و کنار اون یک دریاچه با آب زلال و در اون باغ هر میوه ای که می خواهد در دسترس باشد.و بشری دیگر بهشت و جهنمش اندیشه و افکارش باشد...

این ها مقدمی بود درباره بهشت.

من هنوز درباره چگونگی اینکه زندگی خود را جهنم و بهشت سازیم توضیح ندادم.

بنابر وقت کم من؛ اگر خواستید یک وقت بهتر توضیح خواهم داد.

سربلند و پیروز باشید.

بدرود

119:

البته منظورشون بهشت و جهنم در اين زندگي نبود.

پس از مرگ رو فرمودند.


120:

درود و سپاس

خیر منظورم در همین جهان بود

جهنم و بهشت در همین جهان هست .بدست خود انسان هاست

121:

خواستم بگه كه، منظور seyed بحث در مورد جهنم و بهشت در اون دنيا بود! (با فرض وجود دنياي ديگر)

وگرنه خب بحث اينكه ميشود اين دنيا رو بهشت و جهنم كرد يك بحث جدايي هست.


122:


درود

همه ما جهنم و بهشت را در این دنیا تجربه می کنیم.


123:

ببخشيد كه دخالت مي كنم.

فكر مي كنم در اين مورد اشتباه كرده ايد؟!

124:


باسلام
برشما دوست گرامی

مرا ببخشید.
نمی دانم منظورتان ، چیست؟
جواب به کدام سوال؟!

باسپاس

125:

سلام برشما
دوست گرامی

چه اشتباهی؟!
آیا منظور شما ، اشتباه در زندگی ابوذر هست؟

باسپاس

126:

آیا ابوذر قاتل و غارتگر و جانی بود؟
آیا سندی برای این سخنان موجوده؟

127:

باسلام
برشما دوست گرامی

من در اون وقت ، زندگی نکرده ام.
اما از زبان تاریخ نگاران ، شنیده ام :

ابوذر ، از قبیله ای بوده هست ؛
که زندگی شان را ، با قتل و غارت قبیله های دیگر ، می گذرانده اند.

و ابوذر ، از این موضوع ناراضی بوده هست.
اما به فرمان کل قبیله ، و به علت روند زندگی اونان ، این چنین عمل می کرده هست.

ایشان بارها ، دست به قتل و غارت ، کودکان ، زنان و مردان زده بود.
و از این بابت ، عذاب وجدان داشت.

در یکی از این جنگ ها ، پس از غارت ، کشتار زنان و کودکان ، دیگر تاب نمی آورد ؛
و به مکه فرار می کند.
گویا مجبور به اطاعت از ، قبیله اش بوده هست.
و امکان داشت ؛
او را بکشند.

و در اون جا ، از امت ، دربارۀ پیامبر جدیدی می شنود ؛
که محمد نام دارد......

به یاد نمی آورم ؛
که در چه کتاب یا کتاب هایی ، خوانده ام.
اما اگر آگاه شدم ؛
برایتان ، می نویسم.

باسپاس

128:

شما از مطرح كردن نام ابوذر و اسلام آوردن و تغيير روش زندگي ابوذرها، چه نتيجه اي ميخواستيد بگيريد؟

129:

باسلام
برشما دوست عزیز

دوستان مذهبی ، می گویند:

_ وجود جهنم ، الزامی ست.
_ حق الناس وجود دارد.
_ در جایی دیگر ، معتقدند ؛
که ابوذر و غیره ، اهل بهشت هستند.
زیرا به اسلام روی آورده اند.

بدین گونه ، انسان گناهکار ، باید تنبیه گردد ؛
و مومن ، باید پاداش بگیرد!

این عقاید ، اشتباه نیستند.
اما نگاهی محدود و انتقام جویانه ، به جهان و انسان دارند.

و من از فرموده ها و اعتقادات خودشان ؛
این گونه نتیجه می گیرم :

_اگر اینان بهشتی اند ؛
_و بهشت نیز ، مال انسان های بی گناه هست ؛
_و گناهکار هم ، حتماً باید ، جزای اعمال اش را ببیند ؛
_ با توجه به سخن اعتقادی خودشان ، تکلیف حق الناس چیست؟!

بالاخره زنان و فرزندانی کشته شده اند!
هر که بی گناه نبوده باشد ؛
کودک که بی گناه بوده هست!
و بی جواب ماندن قتل کودک ، مصیبیت بزرگ تری ست!

نمی شود ؛
تنها ، با توجه به روایات ، تکلیف انسان را تعیین نمود!

انسان ، هم به قصاص ، و هم به بخشش ، راهنمایی شده هست.
و بخشش را ، در نزد وی ، گران بهاتر جلوه داده اند.

اون خدایی که ، این بخشش را ، ارجح می داند ؛
آیا خودش ، به جزا معتقد هست؟؟؟!!!
یعنی خدا :
از بندگانش ، ضعیف تر هست؟!
و یا این که ، برای حق الناس ، انتقام می گیرد ؛
اما طرفداران "خودش" را ، معاف می کند؟؟؟!!!

اون هم "خودی" که ، برای هر فرد و هر ملتی ، یک چیز هست؟!

تنها ، ذهن انسان هست ؛
که خودش را ، مجازات می کند ؛
نه خدا!
خدا به انسان ، پاداش هم نمی دهد!
پاداش دهنده نیز ، ذهن هست!

خداوند ، همه چیز را ، بدون قید و شرط ، دوست می دارد.
یک پارچه و یک دست.
اندیشۀ مجازات و پاداش ندارد.
زیرا او ، خود ، همه رحمت و برکت هست.

همین که در وجود ما ، با قدرت و دانش ، عمل می کند ؛
همین که در وجود ما ، با مهربانی ، رحمت و بخشایش ، عمل می کند ؛
درون ما را ، به بهشتی عظیم ، تبديل ساخته هست!

این بهشت کجا ، بهشت صرفاً مادی ، کجا؟!

باسپاس

130:

بله.

در انتقامي نگريستن مومنين به مقوله هاي بهشت و جهنم با شما هم عقيده ام.
بسياري رو ميشناسم كه دليل تمايلشون به بهشت، ارضاي روحي از تصور جهنمي بودن ديگران هست.
و بسياري برعكس..
ولي آيا اين برداشت باطل، منافي وجود بهشت و جهنم و مجازات و پاداش هست؟
اين سوالي ديگر هست.
ابوذر طبق احاديث جزو برترين بهشتيان هست.

بدليل ايمان، تقايشان، عمل صالح و رنج هايي كه در زندگي كسب كرده.
شايد رنج هاي سخت ابوذر در زندگي: "تبعيد در آخر عمر بدليل طرفداري از علي(ع) به منطقه اي خشك و مردن دخترش در جلايشان چشمانش بدليل تشنگي و گرسنگي و مرگ خودش در نهايت غربت"
نمونه اي از مجازات ابوذر بدليل رفتارهاش در وقت جاهليتش براي پاك شدنش باشه.
چون طبق همون احاديث، برخي از مومنين، در همين دنيا به عقوبت گناهانشون دچار ميشن تا در قيامت از جهنم رهايي و اهل بهشت بشن.
آيا به اين ديدگاه هم ايرادي وارد ميشه؟

131:

باسلام
برشما دوست گرامی فلانی


نگرش وسیع ، در یکی دو مقاله ، نمی گنجد!

ما نمی توانیم ؛
خودمان و وجدانمان را ، بفریبیم!

اگر احساس قلبی ما ، این هست ؛
که نباید کسی ما را اذیت نماید ؛
این احساس ، بر ما قانون می شود.
و به ما حکم می کند ؛
که دیگران را نیازاریم!

اگر بیازاریم ؛
حس قلبی خودمان ، ما را دچار عذاب خواهد کرد.

این قصاص ها و عذاب ها ، از طرف خدای یگانه نیست!
از طرف ذهن ماست!

خداوند در وجود ، مراتبی دارد:
مانند پادشاهی بخشنده و مهربان ، که فرمانبران بسیاری دارد.
و قوانین اش را ، برای اجرا شدن ، به دست اونان می سپارد.

حال اگر ما ، از مجریان قانون ، فرار کرده و پیش پادشاه برویم ؛
و به طور اختصاصی ، با وی سخن بگوییم ؛
و تقاضای عفو نماییم ؛
آیا این عفو ناممکن هست؟!

آیا بسیار ممکن نیست؟!
خصوصآً اگر ، تنها ، به خودمان مربوط باشد؟

چرا می گوییم:
خدایا ، از عدالت تو ، به بخشش ات ، پناه می بریم؟
زیرا از مرتبه ای از وجودش ، به مرتبۀ عالی تر و قدرتمند تری ، پناه می بریم ؛
که می بخشد!
و قدرت حکم راندن ، بر عدالت را ، دارد.

اکنون ، چه کسی می تواند ؛
از آسمان عدالت ، پرواز نماید ؛
و خود را ، به آسمان برتر بخشش ، برساند؟

کسی که ، با این سطح از شعور و هشیاری ، در ارتباط بیش تری باشد.
و خود ، در زندگی اش ، این گونه عمل نماید.

کسی که هنوز ، در اندیشۀ انتقام و پاداش هست ؛
نمی تواند ؛
حتی اندکی ، به این آسمان ، نزدیک گردد!

کسی می تواند ؛
که برای گناهان انسانی ، اشک بریزد.
برای گناهکاران ، آمرزش بطلبد.
نه این که ، برای رنج و عذابشان ، روزشماری نماید!!!

اندیشۀ بخشش ، به همراه احساس و عاطفۀ بخشش ، به علاوۀ اعمال بخشایش گرانه ، همان وضعیت خاص ، و همان سطح هشیاری بخشش را ، در انسان ، به وجودمی آورند!

هرگاه با تمامی اجزای وجودمان ، بخشش را متجلی سازیم ؛
خداوند بخشایش گر را ، در خود ، متجلی ساخته ایم.
و دیگر بخشی ، در وجودمان نیست ؛
که سخنی غیر از این بگوید ؛
و حکمی غیر از این براند!

اون گاه بخشش ، تنها چیزی ست که ، تجربه خواهیم کرد!

اکنون ، گناهکار کیست؟
بخشنده کیست؟

عذاب چیست؟
عذاب نماينده کیست؟

بخشش چیست؟
و چه کسی عاقبت ، باید ببخشاید؟!

باسپاس

132:

باسلام
برشما دوست عزیز


نه.

اون چه در این جا ، مقصود ماست ؛
عدم ضرورت وجود ما ، در این نوع مکان هاست!

ما در مکانی زندگی می کنیم ؛
یا خواهیم کرد ؛
که ذهنمان ، اون جا باشد!

قلبمان ، عواطف مان و اعمالمان ، اون جا باشند!
و به اون سطح از وجود ، تعلق درونی داشته باشند.

ابوذر طبق احاديث جزو برترين بهشتيان هست.

بدليل ايمان، تقايشان، عمل صالح و رنج هايي كه در زندگي كسب كرده.
شايد رنج هاي سخت ابوذر در زندگي: "تبعيد در آخر عمر بدليل طرفداري از علي(ع) به منطقه اي خشك و مردن دخترش در جلايشان چشمانش بدليل تشنگي و گرسنگي و مرگ خودش در نهايت غربت"
نمونه اي از مجازات ابوذر بدليل رفتارهاش در وقت جاهليتش براي پاك شدنش باشه.
چون طبق همون احاديث، برخي از مومنين، در همين دنيا به عقوبت گناهانشون دچار ميشن تا در قيامت از جهنم رهايي و اهل بهشت بشن.
آيا به اين ديدگاه هم ايرادي وارد ميشه؟

اگر برای عذاب های ابوذر ، دلیل بیاوریم ؛
باید برای عذاب های پیامبران نیز ، دلیل بیاوریم!!!

آیا تمامی پیامبران ، که رنج و عذاب ، بخش بزرگی از زندگی فردی شان بوده هست ؛
داشتند با خدایشان ، تصفیه حساب می کردند؟!!

به زندگی محمد بنگرید:
_ مرگ اولین حامی اش ، یعنی پدر ، قبل از تولد.
_ مرگ بزرگ ترین و دومین حامی ، یعنی مادرش ، در شش سالگی.
_ مرگ سومین حامی ، یعنی پدر بزرگ ، در هشت سالگی.

درگیری با تمامی فامیل اش.
برای عرب ، یعنی بیرون شدن از قبیله و حامییان خود!
و هزاران رنج دیگر....

به علی بنگرید!!!
به حسن!
به حسین!!!
و تمامی فرزندان و نوادگانشان!

عیسی!!!
موسی!
نوح و ابراهیم!
بودا!
و.......

راستش را بخواهید ؛
گویا اینان ، بیش تر گناه کار بوده اند ؛
تا دشمنانشان!!!

گویا ،
هیچ انسان گناه کاری ، به اندازۀ یک خداپرست واقعی ، رنج نمی کشد!


باسپاس


133:

اما در مقابل، ذهني ديدن همه چيز، اونگونه كه شما ميبيني هم عجيب و هم غيرمعقوله.
شما ذهن رو همه چيز ميبيني:
خدا
انسان
آخرت
دنيا
من
نتيجه ي اعمال
روح
و...

اما از شما يك سوال دارم، "با فرض صحيح بودن تمامي فرموده هاي شما"، اگه روزي يك فرد تصادف كنه و ضربه مغزي بشه و همه چيز رو فراموش كنه، اونموقع چي ميشه؟
تصور ميكنم طبق باورهاي شما، اونموقع اون فرد يعني مرده و آخرت و قيامت و روح و هيچ چيزي نداره.

چون خاطره و شعورش صفر شده.
غير از اين هست؟

134:

باسلام
برشما دوست گرامی

انسان می تواند.
اگر ماهیتی ، بتواند ؛
خدا شود ؛
این کار را نیز ، می تواند ؛
اجرا کند!

شاید نیاز هم باشد!

لازم نیست شما برای اثبات خدایی انسان این امر را لازم بدانید.



من اون حرف ها را ، برای اثبات خدا بودن انسان ، نفرموده ام!
زیرا برای وجه خدایی انسان ، دلایل بهتری دارم.

در ضمن :
ذهن مادی نیز ، می آفریند و می میراند.
اما وی را ، به خدایی ، قبول ندارم!

هرچند که تقریباً ، تمامی امت ، وی را خدا می دانند.


و اگر انسان بداند چیست و حقیقت چیست، همه چیز را همانطور که هست خواهد پذیرفت (البته نه گمراهی خودش را!!)؛ چراکه همه چیز همانطور هست که باید باشد
مرگ نیز دیگر چیزی نخواهد بود که او بخواهد از اون بگریزد.
اگر حقیقت را شناختیم ؛
و دیدیم ؛
که حقیقت ، همین زندگی ماست ؛
اما با تفاوت هایی خاص ؛
چه می گویید؟

آیا واقعاً ، همه چیز ، همان طوری که هست ؛
هست؟!
اگر هست ؛
چرا باید نابود گردد؟!
و دوباره ، به وجود بیاید؟!

چرا باید مرد؟!
اگر دلیل اش را بدانیم ؛
راه گریز از اون نیز ، خودبخود ، در مقابل مان ، برنامه خواهد گرفت.

نمیتوان فرمود علم راه دستیابی به همه چیز هست.
اگر هم باشد، چرا معتقد نباشیم که پیش از اون وعده های دور و درازش، خود با قدرتی ماورای اون پیشتر نرویم؟
آری.
تنها راه نیست.
بهترین هم نیست.
اما همگانی ست!

ارزش راه علمی ، به همگانی بودن وی می باشد.
به امکان کمک دیگران ، به هم نوعان شان.

در راه درونی ، نمی توانیم ؛
چندان از کسی کمک بگیریم.
اما در راه علمی ، می توانیم.

خود علم ، به زودی ، ما را به ماورا ، هدایت خواهد کرد.

علم اگر خیلی کارها کرده هست، بدون عوارض و بدون وعده های دروغ و تحقق نیافته هم نبوده هست.

اما اینها در پیش دستاوردهایش به چشم نمی آیند یا فراموش شده اند.

خود این علم هرگز پیشاپیش تضمین نمیکند، تنها کشف میکند. درحالیکه شما دارید تضمینش میکنید.

علم ، همان آگاهی هایی ست ؛
که آشکار شده اند.
همان ناشناخته هایی ، که هویدا گشته اند.

من هر علمی را ، ضمانت نمی کنم.
اما می دانم ؛
که ذهن آگاه و اهل شناخت ، می تواند ؛
ناشناخته های شکار شده را ، بررسی کرده و توضیح دهد.

با پشتیبانی ، همان شهود درونی.
درک درونی انسانی.

در مورد ناشناختنی ، قبلاً عرض کرده ام :
قابل پیش بینی نیست!
نه این که علم نتواند!

بلکه او ، چیزی خاص نیست ؛
و این "هیچ" بودن ، قابل پیگیری و شکار نیست!

شاید علم تضمین نکند ؛
ولی شعور خاص دانشمند ، تضمین می کند!

منظورم دانشمندان و متخصصین ، سطح پایین نیستند.

گرچه در کل منهم خیلی دوستش دارم.
من از هرچیزی که سودمند باشد هستفاده میکنم و تناقض و تضادی از خودم ایجاد نمیکنم.
میگویم انسان روح هست، اما میدانم جسم چقدر مهم هست و با تسلط بر و بکارگیری جسم روح نیز میتواند رشد کند.

انسان روح نیست!
هم روح و هم جسم هست.
و باز هم چیزی بیش تر .

جسم و روح ، یک چیزند.
اما با دو تجلی .

باسپاس

135:

باسلام
برشما دوست گرامی

نمی توانم به خوبی ، نظریاتم را بیان کنم.
و شما نیز ، حق دارید ؛
که دچار تناقض یا اشتباه ، در درک اونان گردید.

لطفاً به این لینک سری بزنید:
زیرا با یکی ازدوستان ، این بحث تناقضات در مفهوم خدا را ، بررسی کرده و می کنیم.
شاید با مطالعهمطالب اون تاپیک ، سخنانم ، واضح تر به نظر برسند.

http://www.kheradmand.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=3228


اما از شما يك سوال دارم، "با فرض صحيح بودن تمامي فرموده هاي شما"، اگه روزي يك فرد تصادف كنه و ضربه مغزي بشه و همه چيز رو فراموش كنه، اونموقع چي ميشه؟
تصور ميكنم طبق باورهاي شما، اونموقع اون فرد يعني مرده و آخرت و قيامت و روح و هيچ چيزي نداره.

چون خاطره و شعورش صفر شده.
غير از اين هست؟
شعور فردی هستدلالی اش ، صدمه می بیند ؛
نه شعور فردی غیر هستدلالی اش!

اون مطالبی که ، هضم وجودمان شده اند ؛
به ناخودآگاه ما ، سفر کرده اند.

زیرا ذهن آگاه ما ، با ذهن ناآگاه ما ، همواره در حال تبادل انرژی ست.

آیا کسی مانند عیسی ، مرده هست؟!
و اگر این گونه هست ؛
شعورش صفر شده هست؟؟؟!!!

مگر شعور صفر می گردد؟!
ممکن هست ؛
در انسان های بسیار عقب مانده و ناآگاه ، این شعور ، تحت کنترل شعورهای دیگر ، در آید ؛
یا جذب شعور کل گردد ؛
اما از بین نمی رود.

به نظر من ، با ضربۀ مغزی ، شاید انسان ، نتواند ؛
آگاهی اش را ، از هوش مصنوعی و برنامه ریزی شده اش ، به یاد آورد.
اما هوش طبیعی و حضور ، همواره وجود دارند.


باسپاس


136:

حتما اون لينك رو مطالعه خواهم كرد.
پس شما از هوش و شعور ناخودآگاهي صحبت ميكنيد كه علمي، مادي و قابل آزمايش نيست.

درسته؟
در صورت منفي بودن جواب، چرا با نابود شدن ماده، اين هوش و شعور نابود نميشه؟
و در صورت مثبت بودن جواب، چه تفاوت و تمايزي بين باورهاي شما و خرافه و مقوله هاي غيرعلمي هست؟

137:

بله.



اگر ممكن هست مدركي (كتاب معتبري) كه مطلب فوق را تائيد كند ارايه كنيد.

ممنون

138:

سلام
برشما دوست گرامی


بستگی دارد ؛
علم را چه بنامید!

علم داشتن ، یعنی آگاه بودن.
اما آگاه بودن ، به چه چیزی؟!
منظور شما ، کدام آگاهی ست؟

مادی هم هست.
اما نه صرف ماده.

گاهی ممکن هست ؛
افراد ، ذرات زیر اتمی را ، ماده فرض نمايند.
در حالی که ، صرفاً ماده نیستند.
و با حواس ما نیز ، قابل شناسایی نیستند.

بلکه بیش تر ، حدس زده می شوند.
و رد پای شان ، پیداست.

دانشمندان امروزین ، با وسایلی ، دارند برد حواس ما را ، افزایش می دهند.

در آینده نیز ، خدا می داند ؛
این برد ، به کدامین جهان های غیرقابل درک ، خواهد رسید ؛
و اون ها را ، دربرخواهد گرفت!

مفهوم ماده ، دارد وسیع تر می شود.
در عین حال و به طور هموقت ، مفهوم شعور نیز.
دارند به سمت هم ، میل می نمايند.

خیلی از ادراکات بشری ، هنوز قابل آزمایش نیستند!
اما این شعور ، هست.


در مثال شما نیز ، توسط دیگران قابل درک هست.
اما توسط شخصی که ، مغزش صدمه دیده ، شاید نباشد!


در صورت منفي بودن جواب، چرا با نابود شدن ماده، اين هوش و شعور نابود نميشه؟

جواب منفی نیست.
اگر ماده ، حقیقتاً نابود گردد ؛
نوعی از شعور محدود نیز ، نابود می شود.

اما هیچ چیز ، برای همیشه ، نابود نمی گردد.

و در صورت مثبت بودن جواب، چه تفاوت و تمايزي بين باورهاي شما و خرافه و مقوله هاي غيرعلمي هست؟
همان تمایزی که ، بین سخنان پیامبران و عارفان ، با خرافات هست!


باسپاس

139:

گرامی متشکرم
منظور از من ماده، تعریف علم فیزیک نوین از ماده هست که با "آگاهی" مورد نظر شما فاصله داره.
اما صحبت شما در مورد بسط دایره ی ادراکات بشری و تعمیم حواس ما صحیح هست.

هرچند که عقیده دارم ما قادر به تعمیم مفهوم "ماده" در "غیر ماده" نیستیم.

اما بنظرم در آینده قادر خواهیم بود تا درک تجربی مبتنی بر علم از "غیر ماده" داشته باشیم.
در هر صورت، تعریف شما (حداقل در این بحث) قابل پذیرش هست.
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
جواب منفی نیست.
اگر ماده ، حقیقتاً نابود گردد ؛
نوعی از شعور محدود نیز ، نابود می شود.

اما هیچ چیز ، برای همیشه ، نابود نمی گردد.
لفظ "نابودی ماده" رو در مورد "صدمه دیدن به مغز و ذهن" انسان بکار بردم.
چنانچه این انسان، سلامت جسمی مغز خودش رو از دست بده، چه چیزی و در چه قالبی، ذهن و شعور این انسان رو نگهداری میکنه؟
نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم نمايش نوشته ها
همان تمایزی که ، بین سخنان پیامبران و عارفان ، با خرافات هست!
براستی چه تمایزی وجود داره؟ آیا تمایز هستانداردی میشه بین این سخنان قائل شد؟
آیا ما قادریم ذهن و عقلمون رو به "فیلترهای تمییزدهنده هستانداردی" مجهز کنیم تا از خرافه پذیری در امان باشیم؟

140:

باسلام
برشما دوست گرامی


قالب های نیمه مادی و غیرمادی.
مرگ یک ماهیت ، مرگ جسمانی وی نیست.
اندیشه ها ، عواطف و حافظۀ ما ، که نه تنها ، در مغز هستند ؛
بلکه در تمامی ، ذرات وجود ما هستند ؛

دارای قالب هستند.
قالبی که ، با جسم ما ، هم آهنگ هست.
باید این قالب ها نیز ، از بین بروند ؛
تا مرگ یک فرد ، رخ دهد.

به این معنا ، که فردیت وی ، از بین برود.
البته اگر وی ، قبل از مرگ ، به راز بازسازی این کالبدها ، پی نبرده باشد!

مرگ جسم ، یعنی ، تغییر شکل شعوری که ، ماهیت اون را تشکیل داده هست.
چه چیزی ، باعث شکل خاص یک گل سرخ می شود؟

برنامه ای درکار هست.
شعوری که حاوی پیام و مختصات مکانی ست.

بازی کامپیوتری را ، در نظر بگیرید:
فرض کنیم ؛
که سه بعدی باشد.
برای تشکیل یک تصویر سه بعدی کامپیوتری ، مختصات مکانی خاصی را ، برای نقاط اون تصویر ، تعیین می نماییم ؛
و سپس برایش ، شعوری مصنوعی ، تعریف می کنیم ؛
که وقتی خودمان ، به عنوان شعوربرترش ، اون سوژه را ، بکار گرفتیم ؛
بتواند ؛
از ما دستور گرفته و عمل دل خواهمان را ، اجرا کند.

این همه ماهیت های کامپیوتری ، صرفاً یک برنامه و هوش مصنوعی هستند.

مصنوعی از اون جهت ، که بر مبنای ناشناختنی نیستند ؛
و قابل پیش بینی هستند.

اکنون ، اگر سوژه ، بمیرد ؛
یا نتواند ؛
فرامین ما را ، شناسایی کند ؛
نمی توانیم ؛
با وی ارتباط بربرنامه نماییم.

گویا شعور فردی اش ، لااقل موقتاً ، نابود شده هست.
اما شعور اصلی چه؟!

در فکر یک بازی دیگر هست!

نوشته اصلي بوسيله منـــــــــــم تجربیاتی در خصوص ماوراء الطبیعه
همان تمایزی که ، بین سخنان پیامبران و عارفان ، با خرافات هست!
براستی چه تمایزی وجود داره؟ آیا تمایز هستانداردی میشه بین این سخنان قائل شد؟
آیا ما قادریم ذهن و عقلمون رو به "فیلترهای تمییزدهنده هستانداردی" مجهز کنیم تا از خرافه پذیری در امان باشیم؟


من چندان امیدی ندارم.

زیرا بین خرافه و واقعیت ، فرقی نیست.
اگر هم هست ؛
باریک تر از ، یک مو هست.

در این جهان :
هر دو چیز متضادی ، در واقع یک چیزند.
همه چیز نسبی ست.
خود این جهان ، بیش تر از هر توهمی ، از جنس وهم هست.

وهم این که ، ما وجود داریم ؛
اون هم ، خارج از خدا ؛
و می توانیم ؛
به دو چیز مستقل ، بیاندیشیم!

دوست من
یک مثال می زنم ؛
از یکی بودن دو ماهیت متضاد.
همین تضادی که ، این قدر باورش داریم ؛
برایش ، احترام قائلیم ؛
و تمامی علوم و ادراکاتمان نیز ، بر پايه اونان ، شکل گرفته اند:

مگر نه این که ، خداوند یکی ست؟
و او ، دو ذات متضاد را ، آفرید.
مانند نور و تاریکی؟
چگونه آفرید؟

دو چیز را ، از یک چیز.

وقتی که خشم ،اون قدر سرشار از ، خود گردد ؛
تا قدرت مطلق گردد ؛
اون قدر همه چیز را ، نابود می کند ؛
تا تنها ، خودش باقی می ماند.

اون گاه ، به فرمان ذات اش ، که جز خشم نیست ؛
بر خود نیز ، خشم می ورزد.
و خشمی که ، قدرت مطلق خشم ، بر وی خشم بگیرد ؛
تابع خود می شود ؛
و از خود فرمان می برد.

اون گاه دیگر خشم نیست.
بلکه ترس هست.
شاید خشم ، بر خود خشم گرفت ؛
اما با ترساندن و مطیع کردن خودش ، خویشتن را ، به تغییر ماهیت واداشت!

اکنون ، به چه چیز اعتماد کنیم؟!
شما از چه چیزی ، حکم تایید می خواهید؟!

نه خرافه ای هست ؛
و نه واقعیتی!

مقایسه نکن.
تنها راه هست.

به الهامات قلبی ات ، گوش فراده.
دیگر راهی نیست!
بالاخره انسان ، روزی از این همه سوال و جواب ، خسته خواهد شد.
و به "بودن" ، خواهد پیوست.

باسپاس

141:

منم بعضی نظرات شما صرفا نظریه هستند.
البته بعضی هستدلالهای شما یا نظرهای شما میتوانند هستدلالها و نظرهای دیگری را شکست دهند.
اما صرفا اونهایی را که همجنس خودشان هستند.
اونها هم صرفا نظریه هستند!

خب من میگویم انسان روح هست.
شما بگویید جسم هست یا جسم و روح هست.
درحالیکه ما میمیریم و جسم از هم پاشیده میشود.
علم هم هنوز خیلی مانده که همه چیز را بصورت قطعی بفهمد.
منهم میتوانم ادعا کنم که تمام شعور ما در همان روح هست که بعد جدا شده و بار دیگر هم میتواند به ماده شکل ببخشد.
بهرحال گاه تفاوت زیاد نیست میان نظرهای مختلف و گاه چندان مهم هم نیستند.

چرا؟ گاهی چون اعتقاد بدانها اثر عملی مهمی ندارد و گاهی چون دلیل محکم و روشنی برای گزینش یکی بر دیگر نظریه نیست و گاه هردو.
پس باید کاربرد را دید و اینکه کدام در عمل محکمتر و منجر به نتایج مشهود بیشتر و بهتر هست.
بهرحال من اکنون تمامی نظریه ها را بطور بی طرف میبینم و سعی میکنم همه را باهم درنظر داشته باشم، مگر حیطه هایی که باهم تداخل و تضاد غیرقابل آشتی می یابند.
منی که معتقدم انسان روح هست خیلی هم به جسمم میرسم و دنبال قدرتهای کاملا مادی هم هستم؛ به شدت و با اشتهای فراوان! چون بهرحال در این وضعیت بدون اینها حتی گاه معنویت درستی نیز نمی توان داشت.

حداقل به تجربه و نظر خودم.

حال بحث گریز از رنج و جاذبهء لذت هم که دیگر جای خودش.

همه چیز در اصل یک چیز هست و اون هستی و حقیقت مطلق هست و اونچه ما معتقدیم ابدی و ازلی بوده و شعور مطلق هست و ما را ایجاد کرده هست، و او خداوند نامیده میشود.
منی که خود نمیدانم چیستم و نمیتوانم هرچه را میخواهم برای خودم فراهم کنم نمیتوانم نظریه ای که خداوند را رد کند و بگوید من خالق خود هستم یا خودبخودی بوجود آمده ام بپذیرم.

هرچند نمیگویم شما چنین نظری دارید.
اما آیا مثلا کرهء زمین هم لزوما مرا تشکیل میدهد؟ حال چون جسم اینقدر به ما نزدیک هست تفاوت قایل میشویم و میگوییم من جسم هستم یا جسم هم جزیی از ماهیت من؟
درحالیکه اگر من جسم بودم شکی در این نداشتم و نمیتوانستم اونرا نادیده بگیرم و بگویم من چیز دیگری هستم.

همانطور که نمیتوانم بگویم «من نیستم».

چون این من دقیقا به من اشاره دارد و من اونرا میگویم و نیازی به اثباتش هم نیست.
اما در اینکه این من از کجا صادر میشود میتوان شک کرد؛ و وقتی من میتوانم خویش را منفک از جسمم تصور کنم و جسم گویندهء این «من» نیست، پس جسم میتواند این «من» نباشد و بنظرم نباید هم باشد!!
من نمیدانم چه هستم، اما اونچه میتوانم تصور کنم که نیستم نیز احتمالا باید فرمود که نیستم!
حداقل من میتوانم بدون این جسم نیز باشم.

------------

راستی درمورد برچسب های انتقام جو و اینها (در رابطه با عذاب و مکافات) که به ما چسباندید تشکر میکنم!! (مقداری شوخی)
ولی میدانید که این وصله ها به ما نمی چسبد و اصلا اهل این حرفها نیستم و بلکه بعکس موافق نظریهء بخشش و رحمت بی حد و شرط هستم.

قبلا هم درمورد اینکه اصولا علت وجود رنج و تکامل تدریجی را درک نمیکنم فرموده بودم که.
اما بهرحال همانند همین غیرقابل درک و توجیهی که وجود دارد، نظریهء عذاب و مکافات هم هست و کاریش نمیتوان کرد.

بهرحال ساختار این جهان را با نادیده گیری چیزهایی که وجود دارند یا باید وجود داشته باشند تا یک حداقل درک و تعادل در میان تناقضات بوجود بیاید که نمیتوان تصور کرد و سعی هم داشت تا بر اون آشنا و چیره شد.
من ابتدا در پی کشف قوانین هستم و بکارگیری اونها برای سعادت خودم.

هرچند این قوانین ظاهری باشند، اما بهرحال رنج ما هم در همین سطح هست و اگر ظاهری و خیالی هست باید فرمود خیال واقعا دردناکی هست!! خیلی وقتها نمیتوانم با خیال بر اون چیره شوم! اما با قوانین میشود.

حداقل تنها راههایی که عمومی و آزموده شده بنظر می آیند.
حال شما در تئوری پردازی صرف کجا را میخواهید فتح کنید؟
هر نظریه ای باید نتایج و کاربرد عملی داشته باشد.


142:

باسلام
برشما دوست گرامی



آری.
خیلی از سخنانم ، صرفاً نظریه هستند.
بزرگ ترین سخنان ، در علوم مختلف نیز ، هنوز صرفاً نظریه هستند!

اول نظریه ها ، به وجود می آیند.
سپس کسانی پیدا می شوند ؛
که نظریه ها را ، عملی می سازند.

کسانی مانند شما ، که به عمل گرایش دارید ؛
باید از این دسته بشوید.

و اجازه دهید ؛
کسانی مانند من ، نظریه هایشان را ، بدهند!
تا اهل عمل ها ، بکارشان گیرند.

در عین حال ، قبلاً نیز فرموده ام:
اول اندیشه ها پیدا می شوند.
سپس راه خود را ، از دنیای صرفاً اندیشه ، به بیرون باز می نمايند.
اندیشه ، بسیار نیرومند هست.
گران قیمت هست.
زیرا با صرف انرژی بسیار ، شکل گرفته هست!

کسی که می خواهد ؛
اندیشه ای را عملی سازد ؛
باید انرژی بسیاری ، بیاندوزد.
هم ارز انرژی کسی که ، اون اندیشه را ، شکار کرده هست!

این اندیشه ها ، در یک قطب هستند ؛
قطب دیگر ، متعلق به فردی ست ؛
که قدرت عملی کردن اون را ، بداند و بتواند.
ممکن هست ؛
تنها ، بداند.
یا تنها ، بتواند.
اما باید ، این دانستن و توانستن ، با هم در یک فرد یا یک گروه ، جمع گردد.
دانشمندان اهل تجربه و عمل ، همواره گروهی عمل می نمايند.
زیرا به عمل درآوردن یک اندیشۀ بزرگ ، بسیار انرژی می خواهد.
و به چیدمان ذهنی خاصی ، نیاز دارد.
در ان صورت ، با تشکیل یک میدان ، انرژی اون اندیشه را ، به حرکت درآورده و به قطب عمل ، برساند!

دوست من

برنامه نیست ؛
تمامی کارها ، بر دوش یک نفر باشد!!!
یکی طرح را شکار می کند ؛
کسی یا کسانی ، اون را به اجرا درمی آورند.

اگر هنوز اجراکار نداریم ؛
باید طرح دادن را ، متوقف نماییم؟!

اول طرح ها باید بیایند.
سپس تصمیم بگیریم ؛
که اون ها را ، عملی نماییم.

هر آدم خلاقی ، این را می داند!
یک هنرمند ، اول طرح را شکار می کند ؛
دوم ، اون را در ذهن خود ، می پزد.
و از اون ، رفع اشکال می نماید.

عمل ، آخرین مرحله هست!
نباید حرمت اش ، بیش از اولین مرحله باشد؟!
باید تلاش کرد ؛
و منتظر بود.


143:



لازم و ضروری ست ؛
که قبل از دست زدن به هرگونه عملی ، کاملاً فکر کرد!

اول باید ، یک طرح جامع و دل پسند ، داشته باشیم.


طرحی که ، ارادۀ ما را برانگیزاند.

آیا طرح های عملی نشده ، که هنوز باید ، در انتظار عملی شدن باشند ؛
مطرودند؟!
باید بکناری روند؟!

چند طرح بزرگ می شناسید ؛
که بلافاصله ، عملی شده باشند؟!

ذهن باید ، اول اون ها را ، هضم و جذب کند!
سپس ، دست بکار گردد.

بهرحال گاه تفاوت زیاد نیست میان نظرهای مختلف و گاه چندان مهم هم نیستند.

چرا؟ گاهی چون اعتقاد بدانها اثر عملی مهمی ندارد

چگونه ممکن هست ؛
اعتقاد به نظریه ای مهم ، اثر عملی مهمی ، نداشته باشد؟!

در حالی که ذهن :
_اول اندیشه ها را ، مزه مزه می کند ؛
_ دوم ، فکر می کند ؛
متمایز می سازد ؛
و تصمیم می گیرد.
_ سوم به زیبایی شناسی و شکل دهی اون اندیشه ، می پردازد.
_ چهارم ، اجرا می کند.

عمل آخرین کار هست.
باید بیش تر منتظرش باشیم!

اگر سه مرحلۀ پیشین ، به درستی انجام شوند ؛
مرحلۀ چهارم نیز ، به وقت اش ، خواهد آمد!

گاهی چون دلیل محکم و روشنی برای گزینش یکی بر دیگر نظریه نیست و گاه هردو.

به همین دلیل ، اندیشیدن ، سبک سنگین کردن یک اندیشه ، و ساختن یک سیستم ذهنی ، وقت و توجه بیش تری می طلبد!


پس باید کاربرد را دید و اینکه کدام در عمل محکمتر و منجر به نتایج مشهود بیشتر و بهتر هست.



در نتیجه:
برای مطمئن شدن ، از نتایج مناسب و کاربردی یک طرح ، باید بیش تر ، به اون اندیشید!!!

در عین حال ، تمامی طرح ها ، اون هم در زمینه های خاصی مانند این زمینه ، که به کل جهان و انسان مربوط می گردند ؛
به راحتی قابل شناسایی نیستند!
و مشهود شدن نتایج شان ، به شرایط بسیاری بستگی دارد.



144:


انسان به جایی می رسد ؛
که می تواند ؛
از "من " خودش نیز ، جدا گردد!

اون وقت ، درک می کند ؛
که حتی ، این "من" هم نیست!

پس او چیست؟!


باسپاس

145:

بنظر من رنجهای بزرگان که میتوان فرمود حداقل بعضی از اونها خلقتهای خاص هستند با رنجهای افراد عادی قابل مقایسه نیست.

یعنی نمیتوان با این دید ساده و بدون درنظر گرفتن ماهیت و شرایط خاص اونها شرایط را تحلیل کرد.
در یک حداقل اونها از نظر روحی انسان عادی و عوام محسوب نمی شوند.
بنده هم قبلا اشاره کرده ام که رنج، تنها بر اثر گناه نیست؛ مثالش کودکی بود که دندان در میاورد.
اما رنج میتواند بر اثر گناه نیز باشد.

رنج اثری دارد و این اثر نتایجی که در موارد مختلف میتوانند دارای کاربرد باشند.

البته با این فرض که حکمتی در این رنج هست؛ که مجبوریم فرض منطقی کنیم!
این افراد مسلما از نظر مرحلهء روحی ای که هستند نیز با اکثر افراد عادی قابل مقایسه نیستند، وگرنه پیامبر و قدیس نمی شدند.

توان اونها تفاوت میکند.

به گمانم نگرش و برخورد اونها و رضایت درونی و قلبی اونها کاملا معرفی شده و شناخته شده هست.

اکثرا شکایت نمینمايند و با صبوری تحمل مینمايند و شاکر هستند.

این با یک فرد عادی و رنجی تحمیلی که راضی به تحملش نیست تفاوتی ندارد؟
ضمنا، کارگری را درنظر بگیرید که کار سختی را به انجام میرساند و در ازای اون پول و مزد خوبی نیز دریافت میکند، اما در مقابل کارگر دیگری را در نظر بگیرید که همان کار را برای جبران خسارتی که به کسی زده هست مجبور هست اجرا کند و مزدی در قبال اون دریافت نمیکند و صرفا پس از عرق ریختن و صرف مدتی کم و بیش از وقت و انرژی خویش، بدون حاصلی جز بازپرداخت بدهی های خود باید راه خود را بگیرد و بدون حرف و احساس خوشحالی و پیشرفت و رضایتی تازه بدنبال کار خود برود.
شاید حکایت رنجی که مکافات باشد نیز همین باشد.
رنجی که تحمیل میشود.

و تنها بازپرداختی اجباری و ناخوشایند هست.
رضایتی در اون نیست؛ همچنان که دیگری راضی نبود به او صدمه ای ناحق زده شود.
و ظرفیت و صبری نیز میتواند در اون نباشد.

اینچنین نیست که انسان با استقامت و بزرگی روح اونرا تحمل کند و شکر کند و بداند که این رنج بی حاصل نخواهد ماند و خداوند عادل و مهربان هست و میخواهد او را به درجات و نعمات والاتری برساند.

خیر، در این حالت اینها خیالات خوشی بیش بنظر نمیرسند.
شاید بعضی افراد از سر ناچاری و توهمی آرام بخش و حفظ غرور خود سعی مینمايند هر رنجی را با اون حالات و درجات و هدفهای والا توجیه نمايند.

من شک دارم که اونان در درون براستی همان باشند که میگویند! و اگر باشند جسارتی بدانها ندارم، چون دروغگو نیستند.
البته بعضی هستند.

کم و بیش دارد.

حتی تحمل رنج مکافات نیز میتواند با حالات روحی متعالی باشد.
میگویند ارواح در برزخ میدانند و میپذیرند که باید هزینهء اعمال خود را جبران نمايند و حتی گاه چگونگی و شدت اونرا نیز خود تعیین مینمايند.
بهرحال بازهم پاک شدن حاصل اون رنج خواهد بود و میتوان از همانجا شروع به حرکتی اینبار با تجربه و موفقیت بیشتر نمود.

بهرحال در خلقت و قوانین اون همه چیز در خدمت رهایی و سعادت و نهایی هست؛ برای محبت.

حتی عذاب جهنم!

پس نه شما نمیتوانید اینقدر ساده اندیش باشید.
گرچه رنج و لذت به یک معنا ساده هست؛ رنج ناخوشی و دافعه هست و لذت خوشی و جاذبه.
اما قضاوت درمورد منشاء اون و اینکه باید باشند یا نباشند به این سادگیها نیست.
این بحث سردرازی دارد.

پیچیده و ظریف هست.
هیچکس به خودی خود نمیخواهد رنج بکشد.
رنج به خودی خود ارزشی ندارد.
رنج چیزیست که باید از اون دور شد.
رنج هدایتگر هست، همچنان که لذت هست.
اگر درست یادم باشد در قراون درمورد روزه میفرماید همانا ما بر شما آسانی را میخواهیم و نه سختی را.

درحالیکه روزه حداقل میتواند برای عده ای کم و بیش رنج آور باشد.
آیا روزه داران مجازات میشوند؟
آیا هر رنجی منشاء یکسانی دارد؟ رنج جهنم با رنجهای دیگر تفاوت ندارد؟
رنج اختیاری برای کسب پیشرفت و امنیت یا منجر بدانها با رنج پس دادن مکافات یکیست؟
رنج=رنج.

اما منشاء رنج متفاوت هست.

و نتایج اون نیز.

البته در کل همه در یک راستا هستند.

گویی مقداری از رنج وجود دارد که هر موجودی به فراخور حال و توان خود تحمل میکند تا به پیشرفت دست یابد.
اما اونچه ما خود بر اون بیافزاییم، تنها اضافه کرده هست و میتوانست نباشد و خداوند نیز خود بارها فرموده که من بر شما رنج را نمیخواهم و میخواهم با راحتی و صراط مستقیم که نزدیکترین و سریعترین راه هست نجات یابید.
رنجهای عظیمی هست که خداوند بر اونان که دوستشان دارد تحمیل نمیکند.

من اینرا بارها خوانده ام.

فکر میکنید مسیح برای چه براستی مصلوب نشده هست؟ (از دیدگاه ما مسلمانان)
هرموجودی فراخور توان خویش رنج میکشد.
بنظر شما اینکه میفرماید «لانکلف نفس الا وسعها»، هیچ نفسی را جز به طاقتش تکلیف نمی کنیم، یعنی چه؟
رنجی فراتر از تحمل که تحمیل میگردد، یا اونچه در اون رضایت و تعالی روحی ای نیست، چه حاصلی خواهد داشت و چه میتواند باشد جز مکافات؟

ضمنا فراموش نکنید که هیچکس از زندگیهای قبلی خود و دیگران و اونچه کرده اند اطلاعی ندارد جز با ارادهء خداوند.

باید در اون سطح روحی باشند.
پس بعضی افراد که به ظاهر در این زندگی پاک بوده اند ممکن هست در زندگیهای گذشتهء خود مرتکب ظلمهای بزرگی شده باشند.

اتفاقا بنظر شخص بنده میرسد که گاه بخاطر اینکه نیروهای درونی و بیرونی قبلی از این افراد سلب شده هست، موجودات سر به زیری بنظر میرسند؛ اما تنها براستی توان سابق را ندارند.
اما اینهم باز به این معنا نیست که هرکس ضعیف هست انسان بد و ظالمی بوده هست (هیچ چیز ساده نیست، پس ساده اندیش نباشید).
بلکه میگویند نعمتها همیشه بر پايه مجموعه ای از قوانین و حکمتهای متعدد (که اغلب آگاهی کامل و مطمئن از تمامی اونها برای ما ممکن نیست؛ حتی برای خودمان) با روابط پیچیده به افراد مختلف داده میشوند و طوری هستند که برای هر فرد بهترین شرایط پیشرفت و کسب تجربه و ذخیرهء معنوی مفید را ایجاد کرده و خطر انحراف بر اثر خطا و کمبود ظرفیت در اونها کمتر باشد.
نظام عمل و عکس العمل و مکافات و پاداش تنها بخشی از این داستان هست.

البته بنظر بنده بخشی بزرگ و مهم هست.

مکاتب معنوی بسیار پیشرفته و قدرتمندی وجود دارند که شما گویی از اونها بی اطلاع هستید!
درحالیکه تناقض و درماندگی اونها در نظر حداقل من، از نظرات پراکنده و کلی گویی و خیال بافیهای شما کمتر بنظر میرسند.
چیزی بگویید که واقعیت را توجیه کند و کاربرد واقعی داشته باشد.

بقیه محتملاتی از بینهایت احتمال هست که ارزشی واقعی برای کسی ندارد.
من ترجیح میدهم از قوانین عمل و عکس العمل شناخته شدهء خودم پیروی کنم و به این دنیا بروم و بیایم، با رنج کم و لذت بیش، تا اینکه در خیالات خویش در اندیشهء خدایی باشم.
میدانم که این راه حتی به خدا شدن نیز نزدیکتر خواهد بود؛ چون ملموس و عملی هست.
پس تجربه برتر از علم هست.
اما باید فرمود علم نیز مکملی عالیست و ابزاری که میتواند ما را به تجربه هایی برساند که بدون اون امکانش را نداشتیم.
من نیز بی مرز و منعطف هستم.

شناور.

ذره ای با یک دنیا اشتها.

که در اقیانوس بی هراس شناور میشود.
اما غرور حماقت هست.
و خیلی چیزهای دیگر نیز حماقت هست.


146:

بازهم انواعی از شعر!
فعلا که درپیت و فلاکت زده هست.
هروقت شما رسیدید نشان ما هم بدهید.
ضمنا اول باید مشکل همین من را حل کنید.
و مسئلهء بزرگ پیش روی ما اینست.
نه اینکه پس از اون چه خواهد شد.

این من فعلا هست، و خوشبختی میخواهد.
نمی توانید به او وعدهء سرخرمن بدهید!!

147:

منم با عرض پوزش از اينكه دخالت مي كنم.



فكر مي كنم متوجه شديد كه نظرتان در مورد ابوذر اشتباه بوده هست.
اگر چنين هست لطف كنيد.اون قسمت را ايشانرايش كنيد.

فكر مي كنم حتي اگر حذف شود، از مفهوم نوشته شما چيزي كم نخواهد شد.

با تشكر

148:

باسلام
برشما دوست گرامی


این که ایشان ، عادی هستند ؛
یا نه ،
به سخنان من ، ربطی ندارد!!!

بنده هم قبلا اشاره کرده ام که رنج، تنها بر اثر گناه نیست؛ مثالش کودکی بود که دندان در میاورد.
اما رنج میتواند بر اثر گناه نیز باشد.

رنج اثری دارد و این اثر نتایجی که در موارد مختلف میتوانند دارای کاربرد باشند.

البته با این فرض که حکمتی در این رنج هست؛ که مجبوریم فرض منطقی کنیم!
به معنایی که ، در مذاهب و بین عموم امت ، رایج هست ؛
گناهی وجود ندارد.
علت رنج ، چیز دیگری ست.

رنج یک علت ظاهری ، پايه ی دارد.
اون نیز ، دوقطبی بودن ذهن هست.

رنج ، اجباراً ، در قبال لذت ، به وجود می آید.
و تمامی انسان ها ، این رنج را ، تجربه کرده یا می نمايند.

این افراد مسلما از نظر مرحلهء روحی ای که هستند نیز با اکثر افراد عادی قابل مقایسه نیستند، وگرنه پیامبر و قدیس نمی شدند.

توان اونها تفاوت میکند.

به گمانم نگرش و برخورد اونها و رضایت درونی و قلبی اونها کاملا معرفی شده و شناخته شده هست.

اکثرا شکایت نمینمايند و با صبوری تحمل مینمايند و شاکر هستند.

این با یک فرد عادی و رنجی تحمیلی که راضی به تحملش نیست تفاوتی ندارد؟
امتی که ، در سطح پایین تری از شعور و آگاهی زندگی می نمايند ؛
از نظر کمی ، رنج هایشان بیش تراست.
اما اون هایی که ، در سطوح بالای شعور و آگاهی بسر می برند ؛
از نظر کیفی ، رنج هایشان بیش تر هست!

رنجی که تحمیل میشود.

و تنها بازپرداختی اجباری و ناخوشایند هست.
رضایتی در اون نیست؛ همچنان که دیگری راضی نبود به او صدمه ای ناحق زده شود.
و ظرفیت و صبری نیز میتواند در اون نباشد.

اینچنین نیست که انسان با استقامت و بزرگی روح اونرا تحمل کند و شکر کند و بداند که این رنج بی حاصل نخواهد ماند و خداوند عادل و مهربان هست و میخواهد او را به درجات و نعمات والاتری برساند.

خیر، در این حالت اینها خیالات خوشی بیش بنظر نمیرسند.
شاید بعضی افراد از سر ناچاری و توهمی آرام بخش و حفظ غرور خود سعی مینمايند هر رنجی را با اون حالات و درجات و هدفهای والا توجیه نمايند.

من شک دارم که اونان در درون براستی همان باشند که میگویند! و اگر باشند جسارتی بدانها ندارم، چون دروغگو نیستند.
البته بعضی هستند.

کم و بیش دارد.

شک دارم ؛
سخنان مرا ، با تامل معمولی نیز ، خوانده باشید!
این سخنان ، چه ربطی به جواب من ، به دوستمان دارند؟!!

من در درونم می بینم ؛
که شما ، به زور نگاهتان را ، بر نوشته ها می دوزید!
و حوصلۀ نفوذ در جملات ، و نوشته ها را ندارید.
به سرعت و سرسری می خوانید.

سعی می کنید ؛
که بخوانید ؛
اما نمی توانید ، خودتان را ، مجبور به این کار نمایید.
شاید هم ، تنها با نوشته های من ، این مشکل را دارید.

149:


اگر انسانی ، درک کند ؛
که با دیگری ، چه کرده هست ؛
و تا چه اندازه ، وی را رنجانده هست ؛
حتماً ، به مجازات خود ، می پردازد!

ولو به این روش ، که به خدمت اون فرد ، درآید.
این عمل ، به انسان ، آرامش می دهد.

پس نه شما نمیتوانید اینقدر ساده اندیش باشید.

در چه ارتباطی؟!!
و چرا؟

گرچه رنج و لذت به یک معنا ساده هست؛ رنج ناخوشی و دافعه هست و لذت خوشی و جاذبه.
اما قضاوت درمورد منشاء اون و اینکه باید باشند یا نباشند به این سادگیها نیست.
این بحث سردرازی دارد.

پیچیده و ظریف هست.


چه کسی این وضعیت را ، بررسی کرده هست؟!
آیا در این کوتی که گرفته اید ؛
دربارۀ ضرورت وجود رنج یا لذت ، سخن فرموده ام؟

به سخن دوستمان ، توجه نمایید.
و به پاسخی که ، سخن اش ، می طلبید!!!

هیچکس به خودی خود نمیخواهد رنج بکشد.
رنج به خودی خود ارزشی ندارد.
رنج چیزیست که باید از اون دور شد.
رنج هدایتگر هست، همچنان که لذت هست.

اگر بخواهم ؛
مانند شما به جزییات متضاد ، گیر بدهم ؛
بدون توجه به درک کلی تری از قضیه ، که همیشه می توان ، در این نوع مباحث دید ؛
باید بگویم:
بالاخره ، باید از رنج دور شد ؛
یا به خاطر هدایتگری اش ، به اون نزدیک گردید؟!!

دوست من
باید به محدودیت کلام فرد ، در بیان یک حقیقت بزرگ و جامع ، توجه کافی مبذول داشت!
حقایق برتر ، در کلام فرد ، خصوصاً کلام پراکنده ای که ، مانند یک کتاب ، گردآوری نشده اند ؛
به شکل تضادهای زننده ، بروز می نمايند.

و شما که به این مسائل آشنایی دارید ؛
و خودتان نیز ، در بیان و فرمودار ، درگیر اون ها هستید ؛
نباید به سخنان امثال من ، بدون جهت ، گیر بدهید!

اگر درست یادم باشد در قراون درمورد روزه میفرماید همانا ما بر شما آسانی را میخواهیم و نه سختی را.

درحالیکه روزه حداقل میتواند برای عده ای کم و بیش رنج آور باشد.

آیا روزه داران مجازات میشوند؟
آیا هر رنجی منشاء یکسانی دارد؟ رنج جهنم با رنجهای دیگر تفاوت ندارد؟
رنج اختیاری برای کسب پیشرفت و امنیت یا منجر بدانها با رنج پس دادن مکافات یکیست؟
رنج=رنج. اما منشاء رنج متفاوت هست.

و نتایج اون نیز.

البته
در کل همه در یک راستا هستند.

گویی مقداری از رنج وجود دارد که هر موجودی به فراخور حال و توان خود تحمل میکند تا به پیشرفت دست یابد.
اما اونچه ما خود بر اون بیافزاییم، تنها اضافه کرده هست و میتوانست نباشد و خداوند نیز خود بارها فرموده که من بر شما رنج را نمیخواهم و میخواهم با راحتی و صراط مستقیم که نزدیکترین و سریعترین راه هست نجات یابید.

در این جا نیز ، همان محدودیت کلامی ، مشاهده می گردد.

150:



و من اون را دیده ام!
دیدن ، نوعی عمل هست.
اگر بدانید!

هر چند که ، این دیدن ها را ، جزو عمل نمی دانید!!!
دیدن ، بخشی از عمل هست ؛
که هنوز به جهان مادی ، نرسیده هست.
اما انرژی بسیاری ، از فرد می گیرد.
به گونه ای که ، برای مادی کردنشان ، باید باز هم انرژی بیاندوزد.

فکر میکنید مسیح برای چه براستی مصلوب نشده هست؟ (از دیدگاه ما مسلمانان)


برای چه؟

هرموجودی فراخور توان خویش رنج میکشد.
بنظر شما اینکه میفرماید «لانکلف نفس الا وسعها»، هیچ نفسی را جز به طاقتش تکلیف نمی کنیم، یعنی چه؟


بگویید.
یعنی چه؟

رنجی فراتر از تحمل که تحمیل میگردد، یا اونچه در اون رضایت و تعالی روحی ای نیست، چه حاصلی خواهد داشت و چه میتواند باشد جز مکافات؟


آیا می توان ، رنجی بالاتر از تحمل ، به موجودی داد؟!

ضمنا فراموش نکنید که هیچکس از زندگیهای قبلی خود و دیگران و اونچه کرده اند اطلاعی ندارد جز با ارادهء خداوند.

باید در اون سطح روحی باشند.
پس بعضی افراد که به ظاهر در این زندگی پاک بوده اند ممکن هست در زندگیهای گذشتهء خود مرتکب ظلمهای بزرگی شده باشند.

اتفاقا بنظر شخص بنده میرسد که گاه بخاطر اینکه نیروهای درونی و بیرونی قبلی از این افراد سلب شده هست، موجودات سر به زیری بنظر میرسند؛ اما تنها براستی توان سابق را ندارند.


این جواب ، برای کسانی ست ؛
که به تناسخ معتقدند.

اما اینهم باز به این معنا نیست که هرکس ضعیف هست انسان بد و ظالمی بوده هست (هیچ چیز ساده نیست، پس ساده اندیش نباشید).


چه موضوعی باعث شد ؛
که این گونه بیاندیشید؟!!

بنظر من رنجهای بزرگان که میتوان فرمود حداقل بعضی از اونها خلقتهای خاص هستند با رنجهای افراد عادی قابل مقایسه نیست.

یعنی نمیتوان با این دید ساده و بدون درنظر گرفتن ماهیت و شرایط خاص اونها شرایط را تحلیل کرد.
در یک حداقل اونها از نظر روحی انسان عادی و عوام محسوب نمی شوند.



ضمنا فراموش نکنید که هیچکس از زندگیهای قبلی خود و دیگران و اونچه کرده اند اطلاعی ندارد جز با ارادهء خداوند.

باید در اون سطح روحی باشند.
پس بعضی افراد که به ظاهر در این زندگی پاک بوده اند ممکن هست در زندگیهای گذشتهء خود مرتکب ظلمهای بزرگی شده باشند.

اتفاقا بنظر شخص بنده میرسد که گاه بخاطر اینکه نیروهای درونی و بیرونی قبلی از این افراد سلب شده هست، موجودات سر به زیری بنظر میرسند؛ اما تنها براستی توان سابق را ندارند.



بلکه میگویند نعمتها همیشه بر پايه مجموعه ای از قوانین و حکمتهای متعدد (که اغلب آگاهی کامل و مطمئن از تمامی اونها برای ما ممکن نیست؛ حتی برای خودمان) با روابط پیچیده به افراد مختلف داده میشوند و طوری هستند که برای هر فرد بهترین شرایط پیشرفت و کسب تجربه و ذخیرهء معنوی مفید را ایجاد کرده و خطر انحراف بر اثر خطا و کمبود ظرفیت در اونها کمتر باشد.
نظام عمل و عکس العمل و مکافات و پاداش تنها بخشی از این داستان هست.

البته بنظر بنده بخشی بزرگ و مهم هست.


آیا جملات این کوت ها ، ناشی از اهل عمل بودن شما هستند؟
شعر نیستند؟
یا صرفاً ، نقل قول از دیگران؟
با چه عملی ، به این سخنان رسیده اید؟
( صرف نظر از این که ، درست هستند یا نه.)

مکاتب معنوی بسیار پیشرفته و قدرتمندی وجود دارند که شما گویی از اونها بی اطلاع هستید!

من بر پايه مکاتب ، عمل یا اندیشه نمی کنم!!!
فکر می کردم ؛
که تاکنون ، متوجه شده اید!

اما از اون ها نیز ، بی اطلاع نیستم.

اگر انواع اون ها را ، برایم نام ببرید ؛
بسیار خوش حال خواهم شد.
زیرا تبادل نظر را دوست دارم.
اما نه به معنای پذیرش صرف.

درحالیکه تناقض و درماندگی اونها در نظر حداقل من، از نظرات پراکنده و کلی گویی و خیال بافیهای شما کمتر بنظر میرسند.


شاید اون ها ، بسیار برتر از من باشند!

اما شما ، با اونان ، چگونه آشنا شده اید؟!
و با چه وسیله ای ، تضاد و درماندگی سخنان مرا ، محک زده اید؟!

آیا اونان را ، با کتاب های جامع ، یا تفاسیر دیگران ، شناخته اید ؛
یا از درون؟!

اگر از درون باشد ؛
از شما سوالاتی خواهم داشت.

151:




دوست من
نمی دانم ؛
لینکی را که ، به شما معرفی کرده ام ؛
خوانده اید ؛
یا نه.

در این لینک ، کمی از افکار و ادراکاتم را ، نوشته ام.
لینک های زیادی وجود دارند.

اما ده ها بار ، بیش تر از اون ها ، دست نوشته دارم ؛
و ده ها بار بیش تر ، در ذهنم ، اندوخته ام.

که توان و وقت لازم ، به اضافۀ گوش شنوا ، برای بیانشان ، ندارم!
اون قدر نوشته ام ؛
که امت اهل عمل ، اگر واقعاً اهل عمل ، پشت کار ، استقامت ، انسجام عملی و ذهنی باشند ؛
می توانند ؛
به چشم خود ، کاربرد عملی شان را ببینند!

اگر نیروی شناخت ، توجه ، ثبات و عمل دیگران ضعیف هست ؛
به من و اطلاعاتم ، ربطی ندارد!!!

متخصصین و عمل گراها ، هنوز نتوانسته اند ؛
نظریات بسیار هوشمندانه و قابل اجرا را ، عملی نمايند ؛
اکنون باید ، به نظریه پردازان اون ها ، بتازند؟!!!

رفتن انسان ، به فضا و سیارات دیگر ، حتمی ست.
اما اکنون ، برای رفتن به مریخ ، کسی بار سفرش را ، بسته هست؟!!

شاید هم ، از نظر شما ، بتوانیم ،
به اون ها بگوییم :
"این قدر شعر نگویید.
واقعیت را ، توجیه کنید!"

به روانشناس ها بگوییم :

که چون ما نمی دانیم و نمی توانیم ؛
تعادل روانی مان را ، حفظ نماییم ؛
پس شعر نگویید!

به فیلسوف ، ریاضیدان ، متخصص ژنتیک ، شیمیدان و غیره ، هم همین طور.
شایا به شعرایی چون مولانا و حافظ نیز !

من ترجیح میدهم از قوانین عمل و عکس العمل شناخته شدهء خودم پیروی کنم و به این دنیا بروم و بیایم، با رنج کم و لذت بیش، تا اینکه در خیالات خویش در اندیشهء خدایی باشم.


مختارید.
همان گونه که ، ما هستیم.

میدانم که این راه حتی به خدا شدن نیز نزدیکتر خواهد بود؛ چون ملموس و عملی هست.


شاید تنها ، برای شما این گونه باشد.

پس تجربه برتر از علم هست.


کدام تجربه؟
تجربۀ مادی ، تجربۀ عاطفی ، تجربۀ ذهنی ، یا خدا؟!
آیا علم ، یک تجربۀ ذهنی نیست؟!

آیا علم درونی ، یک عمل و یک تجربۀ درونی نیست؟!
آیا عمل و تجربه ، در نزد شما ، صرفاً مادی ست؟!

شمایی که ، خود را روح می دانید؟

اما باید فرمود علم نیز مکملی عالیست و ابزاری که میتواند ما را به تجربه هایی برساند که بدون اون امکانش را نداشتیم.
من نیز بی مرز و منعطف هستم.

شناور.

ذره ای با یک دنیا اشتها.

که در اقیانوس بی هراس شناور میشود.
اما غرور حماقت هست.
و خیلی چیزهای دیگر نیز حماقت هست.


تا چه چیز را ، غرور یا حماقت بنامیم!
وقتی امت ، کشف کروی بودن زمین را ، یک حماقت و یک غرور نابجا ، در انسانی مانند گالیله ، می دیدند!!!
یاد بگیریم ؛
به دیده ها و تجربه های دیگران نیز ، فضایی بدهیم.
شاید وی ، بتواند ؛
این فضا را ، از دانسته ها و اعمال قدرتمند خودش ، پر کند!

همه برای انجام یک کار ، به وجود نیامده اند!
و قدرت ، توان و دانش همه ، یک اندازه ، و یک نوع نیست.

باسپاس


152:

با درود و سپاس

شما از من سوال كرديد:

انسان چيست؟

خدا چيست؟

ذهن چيست؟

و من مي پندارم پاسختان را بدادم.

خب فراموش كنيد.

در هر كجاي اين جهان هستيد سربلند و پيروز باشيد
من تا مدت زيادي به نت نمي توانم بيايم.

سپاس

بدرود

153:


باسلام
برشما دوست گرامی

از نتیجه گیری شما ، تعجب می کنم!!!

یعنی:
اگر وقت نکرده ام ؛
که به دنبال منبع بروم ؛
فهمیده ام ؛
که اشتباه کرده ام؟؟؟!!!

شما هر مطلبی که ذکر می کنید ؛
دقیقاً ، منبع اون را ، به خاطر می آورید؟!
خصوصاً مطالب تاریخی و غیر تخصصی؟!

شما از کثرت نوشته های سرشار از تفکر من ، در چند سایت ، متوجۀ کمبود وقت من ، نمی شوید؟!

به اندازۀ موهای سرم ، مقاله و کتاب خوانده ام.
چندان به یاد ندارم.
اما مسلماً کسانی که ، به زندگی ایشان ، آشنا هستند ؛
این مطالب را ، می دانند.
نه امتی که ، ایشان را ، از فیلتر نوشته های مذهبی خوانده اند.

اما به گمانم ، در کتاب "محمد" ، نوشتۀ کنستانت ویرژیل ، اون را خوانده باشم.
ضرورت منابع ، برای چنین مطالبی نیست!

چنان چه ، اگر دربارۀ یک بزرگ ایرانی بود ؛
اصلاً اهمیتی نمی یافـت!!!

دوست من
شما اگر مسلمان هستید ؛
دلیل ندارد ؛
تعصب هر انسانی را که ، ادعای مسلمانی می کند ؛
داشته باشید!
چنان چه ، حتی زندگی نادرست قبلی اش را نیز ، نخواهید بپذیرید ؛
یا بشنوید؟؟؟!!!

در زندگی خیلی از عارفان نیز ، خطاهای بزرگی بوده هست!!!

آیا ابوذر ، که یک مسلمان عادی ، با علمی معمولی بوده هست ؛
مهم تر از ، این امتان عالی مقام ، بوده هست؟!!

اشتباهات هر انسان ، برای دیگری ، درس هست!
هر بزرگی ، به اشتباهاتش ، به راحتی اعتراف می کند.

زیرا از مرز اون ها ، گذشته هست ؛
و در عین حال ، می خواهد ؛
به دیگران ، چیزی بیاموزد.

چرا باید این قدر ، ناراحت باشید؟!
که چندبار ، در این باره ، تذکر بدهید؟!!!!!

در زندگی بزرگان خودمان ، خطاهای بزرگ ، ندیده اید؟!
آیا اونان ، از بزرگان عرب ، کمترند؟!!

اگر کسی خطای حافظ و مولانا را بگوید ؛
شما آشفته نمی شوید!

در حالی که ایشان ، حتی اگر پیامبر نبوده اند ؛
در حد پیامبران ، بوده اند!

اما ابوذر ، صرفاً یک مبارز در راه اعتقادش بوده هست.
نه یک دانشمند بزرگ یا پیامبر!

ضمناً ، سخن من ، با تذکر دربارۀ ابوذر ، کامل می شود!!!

این که امت بدانند ؛
خداوند ، بندۀ بدکردارش را نیز ، اگر بخواهد ؛
به راه راست هدایت می کند.

آیا لازم بود ؛
این سخنان را ، به شما گوشزد نمایم؟!!

آیا اهل علم هستید؟!
یا اهل تعصب؟!
خصوصاً ، از نوع عربی مسلمانش؟!

تنها حقیقت ، شایستۀ تعصب ماست.
تنها خدا ، شایستۀ تعصب ماست.

و خداوند نیز ، به آشکار شدن حقیقت و تفکر ، ما را امر می کند!!!

باسپاس

154:

باسلام
برشما دوست گرامی

بهتر بود ؛
خودتان به دنبال ، چنین موضوع کم اهمیتی می گشتید.

نه به این مباحث ، علاقه دارم ؛
و نه وقت دارم ؛
که اون ها را پیدا کرده و بنویسم.

اما با این وجود ، چون حس کردم ؛
شاید به اون ، نیاز داشته باشید ؛
چند نوشته ، از چند منبع معروف نیز ، برایتان ارسال کرده ام:

-----------------------------------------------------------------------------------------

به نقل از آية الله سيد محمدرضا شيرازى:
(http://www.shirazi.ir/news/news1426/11/21.htm)
...

او ضمن اشاره به نصايح حكيمانه لقمان به فرزندش ـ كه در قراون از اون يادشده ـ فراخوان نمود: موعظه نقش تربيتى فوق العاده اى دارد كه در تربيت فرزندان بايد مد نظر برنامه گيرد.

در تأثير فوق العاده نصيحت واندرز همين بس كه از يك مرد مشرك مانند ابوذر كه متعلق به قبيله اى راهزن بود، شخصى ساخت كه به فرموده رسول خدا صلّى الله عليه وآله زير آسمان، شخصى راستگوتر از او نيست
...
در جای دیگری از ایشان:
(http://www.shirazi.ir/news/news1427/12/09.htm)
...

وتنها يكى از كسانى كه زاييده وپرورده فرهنگ والاى غدير هست ابوذر غفارى هست كه به فرموده برخى ابتدا راهزن بود ولى بعدها با اسلام آشنا شد و پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله پيرو اميرمؤمنان بود ...


---------------------------------------------------------------------------------------

دکتر علی شریعتی در کتاب « بازگشت به خویشتن» از اسلام آوردن ابوذر غفاری سخن می گوید:
« اسلام مذهبیست که یک عرب راهزن نیمه وحشی بادیه نشین را که هیچ قدر و قیمتی نداشت تبدیل کرد به ابوذرغفاری، بلندترین فریاد عدالت خواهی و حق طلبی انسان تا به امروز »

---------------------------------------------------------------------------------------

متن دیگری از کتاب بازگشت دکتر علی شریعتی:
" ...

در نهضت فكري و ايدئولوژيك اسلامي هست كه مي بينم يك عرب نيمه وحشي باديه به نام جندب بن جناده،از يك قبيله ي صحراگرد راهزن ، كه تمام جهانش عبارت بود از بتش خودش و قبايل پيرامونش و عالم هستي اش عبارت بود از چند چراگاه اطرافش كه از هر سو به افق مي پيوست و به انتهاي عالم وجود، زندگي برايش عبارت بود از جنگ و غارت و انتقام از قبايل ضعيف همسايه اش، پس از چندي شده هست ابوذر غفاري! ايشان با اينكه از جندب بن جنادهتا ابوذر غفاريشدن اين همه راه آمده هست شترش همان و چادرش همان و جامه و خوراك و آرايشش همان هست كه بود..."

--------------------------------------------------------------------------------------

و جای دیگری در طبقات ابن سعد آورده هست كه :
ابوذر پس از گرویدن به اسلام فرمود : ‌ای پیامبر من به سوی قبیله‌ام بازمی‌گردم و هر وقت فرمان نبرد از جانب تو صادر شود به تو خواهم پیوست , زیرا می‌بینم قومی كه در میان اونها هستی بر تو دشمنند .



پیامبر ( ص ) فرمودند : درست فهمیدی .



سپس ابوذر به سوی قبیله‌اش بازگشت و در اونجا راه را بر قافله‌های قریش می‌بست , اموال اونها را می‌ستانید و می‌فرمود : اونها را به شما بازپس نمی‌دهم تا بگویید : لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌الله , پس اگر شهادتین را می‌فرمودند اموالشان را به اونها بازمی‌گرداند و اگر نمی‌فرمودند بازپس نمی‌داد.

باسپاس

155:

منم چند سوال.

(البته بعيد نيست گاهي سوالاتم رو در سايت خردمند هم مطرح كنم.)

1 - معمولا در انرژي درماني و گاها مديتيشن، حرف از اتصال به يك شعور كيهاني و يك شبكه جهاني زده ميشود.

آيا اين شعور كلي، همان مفهوميست كه به ديد شما همان خداست؟ يعني در واقع اينها همان آموزش اتصال به همان شعور بي نهايت و كلي ست كه شما ذكر ميكنيد؟

2 - نميدونم به اينكه ماههاي مختلف خصوصيات مختلفي هم دارند اعتقاد داريد يا نه (براي من كه ثابت شده) .

در كل فرموده ميشود انرژي ذاتي متولدين بعضي ماهها از ماههاي ديگر بيشتر و متولدين اين ماهها قدرت و امواج دروني بيشتري نسبت به بقيه دارند.

(شايد همان هاله) آيا به اين مساله معتقديد؟

3 - آيا شعور و ذات كساني كه درگذشته اند توسط ما قابل ارتباط و درك هست؟ ميشود بطور اختياري با شعور انها ارتباط بربرنامه كرد؟ و آيا ميزان قدرت و انرژي اي كه سوال قبل ذكر كردم، در كيفيت اين رابطه تاثير گذار هست؟ (البته اگر شدني باشد)

4 - يادم نميايد اين سوال را قبلا پرسيده ام يا نه.

ولي: آيا قراون وحي شده توسط همان شعور كليست؟ يعني ان شعور بينهايت و كلي ، با پيامبر حرف زده و مطالبي رو به او القا كرده هست؟

ممنون از توجهتون.


156:

باید پرسید برای چه باید مصلوب میشد؟
بنظر بنده چون دلیلی وجود نداشت مصلوب نشد و فرد دیگری شبیه او را که خداوند او را محکوم به تحمل این رنج کرده بود شکنجه دادند و بر صلیب بردند.
بنظر بنده رنجهای بزرگ به انسانهای بزرگ تحمیل نمی شود.
مگر اونکه قدرت تحملش را داشته باشند و سودی در اون باشد.
بهرحال خود حق انتخاب دارند.
هرموجودی فراخور توان خویش رنج میکشد.
بنظر شما اینکه میفرماید «لانکلف نفس الا وسعها»، هیچ نفسی را جز به طاقتش تکلیف نمی کنیم، یعنی چه؟
بگویید.
یعنی چه؟
اگر ممکن هست معنای تحت الفظی را درنظر گرفته و جواب بنده را با سوال ندهید.
پس اول بگویید بنظر شما یعنی چه؟

آیا می توان ، رنجی بالاتر از تحمل ، به موجودی داد؟!
این سوال قبلا هم از بنده شده بود (نه توسط شما).
بنده تعریفی برایش دارم.
من به رنجی میگویم فراتر از حد تحمل که انسان هنگام دچار شدن بدان دیگر هیچ فکر و آرزویی نداشته باشد جز گریختن از اون.

یعنی به هر بهایی.

به بهای فراموش کردن آرزوهای شیرین.

به بهای زیر پا گذاشتن احساس شرافت و پاکی.

به خیلی بهاهای دیگر.
همچون کسانی که زیر شکنجهء دشمن پا روی اعتقادات و مرام عادی خود میگذارند.

اعتراف مینمايند، التماس مینمايند، پاچه خاری مینمايند، خیانت مینمايند (هرچند شک دارم در شرایط براستی غیرقابل تحمل بتوان اسمش را خیانت گذاشت)، همکاری مینمايند و از آرمانهای خود دست میکشند (حداقل بطور موقت و تا وقت در معرض تهدید بودن).

غیره.
اینکه گاه ما رنجی را ظاهرا تحمل میکنیم و ادعای دیگر داریم هم دلیل نمی شود که قابل تحمل باشد.
هرچند تعریف بنده نسبی بنظر میرسد.
ضمنا تعریف رنج همراه با پذیرش یا اختیار با رنج غیرقابل تحمل بنظرم فرق دارد.

اما رنج غیرقابل تحمل مسلما دیگر اختیاری نیز بهمراه ندارد.
شاید گاهی چون ما نمیتوانیم براستی از رنجی بگریزیم ادعا میکنیم که مختارانه اونرا تحمل میکنیم.
گاه رنجی را برخود هموار میکنیم برای رسیدن به خواسته هایی.

مثل ورزش و تلاش و کار عادی.
اما گاه مجبوریم و تحمیل میشود.
و گاه این رنجها غیرقابل تحمل هستند.
این جواب ، برای کسانی ست ؛
که به تناسخ معتقدند.

تعریف دقیق تناسخ چیست؟
آیا شما میدانید هر رفت و بازگشتی را نمیتوان تناسخ نامید؟
تاجایی که میدانم تناسخ دارای جزییات و کلیاتی هست که بر پايه اونها از نظر عدهء بسیاری رد میشود و بنده نیز بدان معتقد نیستم.
حتی اگر این اصطلاح یک اصطلاح کلی باشد اما کاربرد و ذهنیت اون به اینصورت هست و بسیاری از برهانهای ضد تناسخ بر اون تعریف و جزییات خاص و غیریکتا از نظام رجعت هستوار هستند.
بله من به رفت و بازگشت روح و زندگی فیزیکی بیش از یکبار معتقد هستم.

و البته بنظرم تعدادش نیز محدود هست (ظاهرا در تناسخ محدودیتی وجود ندارد جز اگر باشد، پایان جهان)
پس اسمش را تناسخ نمی گذارم.

مگر اینکه ثابت شود با چیزی که امروزه تحت عنوان تناسخ شناخته میشود دقیقا یکیست.
امروز تا سخن از بازگشت روح میگویید، فورا میگویند: آهان؛ تناسخ!
و کسی نمیداند که براستی نظامهای کاملا متفاوتی در این زمینه وجود دارد که تنها در امکان بازگشت و ظهور مادی مجدد مشترک هستند، نه در جزییات و قوانین و محدوده ها و تعاریف دیگر.
به نوعی باید فرمود ظهور مادی ما در این جهان برای یکبار، چرا نمیتواند تجدید پذیر باشد؟
همانطور که آمدیم، دوباره میتوانیم بیاییم.

باید دید کدام برهان میتواند این امکان را رد کند، سپس باید به بقیهء جزییات پرداخت.
البته اینها را محض اطلاع و دانستن نظر احتمالی شما در این زمینه فرمودم.

باز نگویید بی ربط هست!!

اما شما ، با اونان ، چگونه آشنا شده اید؟!
و با چه وسیله ای ، تضاد و درماندگی سخنان مرا ، محک زده اید؟!

آیا اونان را ، با کتاب های جامع ، یا تفاسیر دیگران ، شناخته اید ؛
یا از درون؟!

اگر از درون باشد ؛
از شما سوالاتی خواهم داشت.

درون و برون ندارد.
کتاب و تفسیری هم اگر میخوانی و درونت تایید میکند دیگر برای توست.
آیا لزوما چون منشاء اون برونی بوده نادرست یا غیرقابل پذیرش و بیان خواهد بود؟
ضمنا یقینی هم درکار نیست، نظامی که در نظرت کاینات را به بهترین وجه نسبت به سایر نظامها توجیه میکند انتخاب خواهد بود.
اینکه شما میفرمایید صرفا از درون به چه چیزهایی رسیده اید نیز در حد ادعایی اثبات نشده در نزد دیگران باقی میماند تا به طریقی اثباتش کنید.

شما نیز سعی میکنید از برون اینها را به ما انتقال دهید و در درون درک کنیم و برسیم؛ غیر از اینست؟

157:

هیچ چیزی حتمی نیست.
چیزی که هنوز به اجرا درنیامده هست معلوم نیست نهایتا اجرا شود یا خیر.
قابل اجرا بودن با اجرا شدن فرق میکند.
ضمنا خود قابل اجرا بودن هم چطور پیش از اجرا شدن قطعیت پیدا میکند؟ واقعا شک دارم مطلق باشد!

انسان هم بهتر هست بجای آرزوهای دور و دراز ابتدا مسایل جلوی پای خودش را حل کند.
من با این خیال پردازیها که واقعیت حاضر را نادیده میگیرند و انسان را دچار حماقت و ساده اندیشی در حال حاضر مینمايند مخالفم.
بطور مثال پیش از اونکه انسان بتواند به کرات دیگر برود باید فکری برای بسیاری چالشهای جدی درحال حاضر پیش رویش بکند.
ابتدا باید از نابودی همین طبیعت و کرهء ارزشمند جلوگیری کرد.

شاید دود اگزوز همان موشکهای آزمایشی فضایی نیز به نابودی اون کمک میکند.
ما از رفتن به اون فضاها هنوز خیلی دوریم.

گول تبلیغات و توجیه برای سرمایه گذاری و مصرف منابع عمومی، و داستانهای علمی-تخیلی احمقهای خیال پرداز را نخورید، اونها نمیدانند علم چیست و انسان و جامعه اش چیست؛ یک بعدی هستند و هنوز در خوش خیالی و ساده لوحی اوایل دوران علمی بسر میبرند.
حساب تجارت پیشگان و فاسدان و سیاستمداران دروغگو نیز که مشخص هست.

در زمینهء فضا محدودیت های بزرگ هنوز در خردترین حدود نیز شکسته نشده اند و راهکارهای کامل قابل اطمینان و تست شده ای نیز وجود ندارد.

انسان زنده هنوز از ماه که چسبیده به زمین هست فراتر نرفته؛ اونهم تنها یکبار.

حال فواصل دیگر که بسیار بسیار عظیمترند.

بعضی زمینه های علم بطرز عجیبی پیشرفت مینمايند و بسرعت عملی میشوند؛ مثل دانش الکترونیک.
اگر با همان سرعت که این دانش پیشرفت کرده و عملی شده بود، علم فضانوردی هم پیشرفت کرده بود احتمالا ما اکنون حداقل سراسر منظومهء شمسی را به تصرف خود درآورده بودیم و در مریخ شهرک داشتیم و برای مسافرت بدانجا سر میزدیم.
پس تفاوت میان این حوزه ها چیست؟
محدودیت های فیزیکی ماکرو در محدودهء الکترونیک بسیار بسیار کمتر وجود دارند و تاثیر گذار هستند.

همانند ذهن من و شما که بعلت عدم تاثیر پذیری یا تاثیرپذیری ناچیز از محدودیتهای فیزیکی و ماده قادر هست به چیزهایی در درون بپردازد و به تصور درآورد که در دنیای برون به هیچ وجه ممکن نیست.

و شاید باید فرمود چه خوب هست اگر ما بتوانیم دنیای خودمان را با دنیای خیالی ذهن دقیقا یکی بکنیم!! اما اگر ساده بود یا شدنی حتما تاحال همه اینکار را کرده بودند.

ما ابتدا باید بتوانیم دنیای کوچک خودمان را فتح کنیم و اونرا درست اداره کرده و حفظ کنیم.

وگرنه حرف از مسایل دیگر بیهودگی هست.
مسایل جدی و خطرناکی وجود دارند و نشانه های هشدار دهنده ای دیده میشوند.
علم بشر همراه با اخلاق و مکانیزمهای جلوگیری از سوء هستفاده و خطر و ارتقای طبیعت انسانی رشد نکرده هست و بسیار پیشتر هست.

حتی امروز دموکراسیها درخطرند.

جنگ جهانی نیز میتواند رخ دهند.

غیرممکن نیست! و نابودی کرهء زمین یا خسارتهای بزرگ بدان نیز غیرممکن نیست.
مسائلی مثل یازدهم سپتامبر رخ میدهند و کسی نمیتواند بفهمد براستی در پس پرده چیست و چه اتفاقی افتاده هست.

و این برای بشریت خطرناک هست.

قدرت دست کیست؟ چه چیزی از دموکراسی و انسانیت انسان حفاظت خواهد کرد؟
امت همگام با رشد دانش و لوازم و قدرت رشد نیافته اند و عقب تر هستند.

جهل و فساد عمومی بیداد میکند.

فساد و ناتوانی به ساختارهایی که به هیچ وجه نباید فاسد و ناتوان باشند راه یافته هست و بجای پیشرفت گویی بشریت درحال پسرفت هست.
مسایل پیش پا افتاده فراموش شده هست و امت چیزی از خیلی چیزهای پايه ی نمیدانند.
فکر میکنید همه چیز خودبخود بدینجا رسیده و بخوبی پیش خواهد رفت؟
خیر، تلاش جدی و آگاهی و شرایط مساعد درکار بوده هست.

توان و روشنی فکر و سلامت روان و روح درکار بوده هست.

علم تجربی و مدرن تنها یک گوشه از ماهیت حقیقی جامعهء انسانی هست و مورد تمرکز و توجه مدام مفرط برنامه گرفته هست و جنبه های دیگر مورد غفلت یا ضعف و ناتوانی برنامه گرفته و بطور علمی بدانها پرداخته نشده هست.
ساده اندیشی هست که فکر کنیم صرفا با قوی کردن و پیش رفتن بی حد و مرز و کور در یک جنبه، همه چیز خودبخود رو به راه خواهد شد و بشریت به سرمنزل مقصود میرسد.
همچنان که امروز نباید اینطور میبود.

باید بسیار بهتر از این میبود! چرا نه؟ با اینهمه امکانات و دانش و توان که در گذشته رویا بود، اکنون دنیا نباید اینقدر دچار جنگ و فساد و فقر و دروغ میبود.
وقتی عده ای دانشمندنما وعدهء بهشت موعود زودتری را میدادند.
اما امروز با اینهمه امکانات زندگی های اکثریت بازهم سخت هست و چیزهای ارزشمندی را نیز هزینه کرده ایم.
ظلم و هستثمار هنوز بطور وسیع و شدید در جهان وجود دارد.

شاید هم این نظریات مورد نظر شما هوشمندانه نیستند، تنها حاصل قدرت تخیل بالایی هستند که میتوانست با هوشمندی بیشتری در مسایل واقعی تر و با اولویت تری بکار گرفته شود.

بنظر شما ممکن نیست؟

باید پیش از به فضا رفتن توانست گنجینه ای بنام کرهء زمین را حفظ کرد.

اینطور نیست که کرهء زمین لزوما چیزی مصرف شدنی باشد که روزی باید تمام شود.

بلکه ما داریم چرخهء بقای اونرا نابود میکنیم.
حرف اون مقامات ناسا که میگویند چون جمعیت زیاد میشود و منابع کرهء زمین رو به اتمام هست و بنابراین ما باید زودتر به فضا برویم بنظر شما از کجا و چه انگیزه هایی ناشی میشود؟
توانش را ندارند همین کره را حفظ نمايند و مسایل ساده و انسانی مثل افزایش جمعیت و خورهء مصرف و تباهی انسان را حل نمايند، بعد میخواهند زندگی را فضایی نمايند!!
شاید هم دست فساد خودشان و توطئهء شیطان در کار هست!

158:

باسلام
برشما دوست گرامی رایان


نه.
شعور کیهانی ، ذهن کیهانی ست.

و ذهن ، همان چیزی ست ؛
که عموماً ، درباره اش سخن می گویم.

هر چند که ذهن ، مراتب دارد.

اما شعور کیهانی نیز ، از جنس همین ذهن هست.
البته بهتر از اون هست ؛
و تنها از قوانین صرف ، سخن نمی گوید.

ذهن منفی ، بیش تر مربوط به حافظه و علت و معلول های ثابت هست.
و انسان را ، در این قوانین ثابت و اکتسابی ، گیر می اندازد.

اما شعور کیهانی ، مربوط به بخش برتری از ذهن هست.
که منشا اخلاقیات ، زیبایی شناسی ، فلسفه ....می باشد.

شعور کیهانی ، ناشناخته ای ست ؛
که به شناخت درمی آید.

اما خدایی که ، من در مورد اون سخن می گویم ؛
ناشناختنی ست.

انرژی درمانی ، از این بخش از ذهن ، انرژی دریافت می کند.
اما قدرت ، مرده زنده کردن ندارد!

برای رسیدن به این قدرت مهم ، باید از این شعور نیز ، بالاتر رفت.
و باز هم بالاتر!

خدا بسیار بالاتر از ، این حرف هاست.

159:

آری.
می دانم.
درست هست.

اما غلبۀ این نیروها ، صد در صد به همان شکل که می گویند ؛
نیست.
بعضی از افراد ، قدرت هایشان ، کم تر از اون چیزی ست ؛
که انتظار می رود.
بعضی دیگر ، در همان حدود هست ؛
و عده ای دیگر نیز ، بسیار بیش تر از اون حد ، هستند.

زیرا شرایط بسیاری ، در این موضوع ، موثرند.
تاثیرات محیطی ، از سیارات گرفته ، تا ژنتیک ، وراثت ، وضعیت اجداد و والدین ، تا ماه و سال تولی فرد.
به اضافۀ تاثیر اعداد تولد و غیره.
تاثیر نام و نام فامیلی فرد.

160:

آری.
در مورد شعور دیگری ، بسیار مهم هست.

اما این کار ، ساده نیست!
و صرفاً با انرژی زیاد ، نمی توان این کار را کرد.

ذات فرد ، موضوع دیگری ست.
در این ذات ، با خدا روبرو می شویم.

4 - يادم نميايد اين سوال را قبلا پرسيده ام يا نه.

ولي: آيا قراون وحي شده توسط همان شعور كليست؟ يعني ان شعور بينهايت و كلي ، با پيامبر حرف زده و مطالبي رو به او القا كرده هست؟
سخنان پیامبر ، بیان گر رسیدن به مقامات ، بسیار بالاست.

در بیش تر مطالب قراون ، برای راهنمایی امت هست.
و از ارتباطات خاص پیامبر ، سخنی به میان نیامده هست.
زیرا قابل بیان نیستند!

خیلی از بزرگانی که ، به این مقام رسیده اند ؛
از خیر بیان کردنش ، گذشته اند.

زیرا هم قابل بیان نیست ؛
هم امت درک نمی نمايند ؛
و اگر درک نمايند نیز ، خوششان نمی آید!

امت وعدۀ چیزهایی را ، می خواهند بشنوند ؛
که به مضمون مطالب ذهنی خودشان ، نزدیک تر باشد.

مطالب عامی تر ، از شعور کیهانی ، سرچشمه می گیرند.
مانند اخلاقیات.
و شناساندن نیروهایی که ، در ما و ذهن ما ، عمل می نمايند.

اما ارتباطات عمیق پیامبر ، از سطوح بسیار بالاتری می باشند.

این گونه سخنان را ، شاید برای اطرافیان و کسانی می فرمودند ؛
که آمادگی شنیدنش را داشتند.
مانند حضرت علی ، خدیجه ، فاطمه و ......

در قراون نیز ، در بعضی از سوره ها ، با اشاره با پیامبر سخن فرموده شده هست.
گویا بقیه نامحرمند!
این بخش ها ، به اضافۀ مطالبی دیگر ، که به شکل نکته های ظریف ، یاد می شوند ؛
از سطوحی برترند.

باسپاس

161:

یادش بخیر منم!

تاپیک فوق العاده ای بود.



کاش میشد باز هم از حضورشان هستفاده کنیم..



88 out of 100 based on 48 user ratings 748 reviews

@