تعریف ناپذیر بودن خداوند


تعریف ناپذیر بودن خداوند



تعریف ناپذیر بودن خداوند
اگر یک امری بسیط بود و اساسا جزء نداشت، ما آن را دیگر نمی توانیم به اجزائش تعریف کنیم؛ همچنانکه اگر شیئی غایت نداشت (یعنی برای یک غایت دیگر به وجود نیامده بود یا حتی غایتش با فاعلش یکی بود) آن را از راه اثر و غایتش نمی توانیم تعریف کنیم و اگر یک شیء تنها فاعل داشته باشد، یگانه راهی که ما می توانیم آن را تعریف کنیم این است که آن را به فاعلش تعریف کنیم.
حال اگر یک شیء فاعل نداشته باشد، جزء هم نداشته باشد، غایت هم نداشته باشد، طبعا غیرقابل تعریف است و به همین دلیل ما خدا را نمی توانیم تعریف کنیم؛ یعنی یک تعریف واقعی، تعریفی که به اصطلاح ذاتی باشد.
ما خدا را از راه اثر (اثر غیر از غایت است) می توانیم بشناسیم ولی خدا را نمی توانیم تعریف کنیم به آن معنا که اشیاء دیگر را تعریف می کنند، چون خدا نه جزء دارد که بگوییم خدا آن چیزی است که از فلان شیء و فلان شیء به وجود آمده است و نه فاعل دارد که بگوییم خدا آن چیزی است که آن را برای فلان هدف به وجود آورده اند. طبعا هیچیک از آن چیزهایی که در باب تعریف از آنها استفاده می شود، در مورد خدا نمی توان از آنها استفاده کرد.



بررسی وجود یا عدم «جنیان» و «فرشتگان»

1:

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام
لزومی دارد در تعریف همیشه جزء، غایت و فاعل وجود داشته باشد؟

مثلاً چرا نگوییم
خدا = موجودی(شیئی) که دیگر اشیاء را به وجود آورده هست.
یا
خدا = موجود بی نیاز از دیگر موجودات
یا
خدا = موجودی که دیگر موجودات برای بودن به او نیازمندند


خیام، ریاضی دان و فیلسوف بزرگ ایرانی

2:

همانند انسان که دو بعد دارد و بوسیله بعد روحانی بر بعد جسمانی حاکمیت می کند کل هستی نیز اینگونه هست خدا نور اسمانها و زمین هست یعنی روح طبیعت و حاکمیت بر هستی به وسیله این روح


چگونه جریان‌شناسی بخوانیم؟

3:

در معرفی خدا قبل از هر چیز باید به این نکته توجه داشته باشیم که معرفی کامل و جامعی از او ممکن نیست.


الحاد جنبه ی روانی دارد !!
اونچه انسان با دقت بسیار تصویر می کند، مخلوق انسان هست و نمی تواند خدا باشد.

"هر چه اندیشی پذیرای فناست اونچه در اندیشه ناید اون خداست"

پس برای شناخت خدا باید مراقب بود که شناخت جامع ممکن نیست چون بی نهایت در ظرف ادراک یک موجود محدود در نمی آید.

البته پرهیز از افراط نباید به تفریط منجر شود و تصور کنیم که نمی توان هیچ شناختی از خدای متعال به دست آورد.


ایا" خدا امری درونیه"
حضرت علی (ع) در بیان اعتدال در این زمینه می فرمایند:

عقلها را بر حد و نهایت صفت خود آگاه نساخته ولى اونها را از شناختن خویش به قدر واجب باز نداشته.


چرا خلقت تصادفی ممکن نیست؟
پس نشانه‏هاى جهان هستى بر توانایى و بزرگیش گواهى مى‏دهند، و بر زبان منكران خداوندیش مهر خاموشى مى‏نهند.


آیا خدا اثبات ناپذیر است؟
(نهج البلاغه، خطبه ۴۹)

پس از مقدمه فوق در شناخت خدا از منظر ادیان توحیدی باید به صفات ذیل توجه کنیم:

۱- خداوند موجودی برتر هست که برتر از او قابل تصور نیست و به همین دلیل شایسته پرستش و معبودیت هست.


تصادفی بودن به چه معناست؟
به تعبیر دیگر خدا، کمال مطلق هست و هر صفت شایسته را دارا می باشد.

۲- خدا موجودی واجب هست یعنی به هیچ امری محتاج و وابسته نیست.

یعنی ضروری و قائم بالذات هست.

۳- خدا موجودی متشخص هست بر خلاف نظر کسانی که قائل به همه خدایی هستند و هر کسی را جزئی از خدا می دانند.

۴- خدا، خالق تمام موجودات غیر از خود هست.

۵- خدا موجودی سرمدی هست که وقت بر روی اثر نگذاشته و فارغ از وقت هست.



با توجه به محورهای پايه ی بیان شده می توان سایر صفات خدا را تا حدودی شناخت.

مثلا وقتی خدا برترین موجودات هست، علم، قدرت، حکمت و ...

را به صورت بی نهایت دارد.



البته در هنگام به کار بردن این صفات باید توجه کنیم که معنای این صفات، با معنایی که در بین مخلوقین می شناسیم، دقیقا یکسان نیست و هر چند تباین نیز ندارند.

اگر فکر کنیم معنای این صفات برای خدا غیر از اون چیزی هست که برای مخلوقین وجود دارد، هرگز نمی توانیم به شناختی از خدا برسیم.

مثلا اگر علم در نزد خدا معنایی جز علم در نزد مخلوقین داشته باشد، ما هرگز نخواهیم فهمید که علم خدا چیست.

و در واقع به بن بست می رسیم و هیچ گونه شناختی از خدا به دست نخواهیم آورد.

(مکتب تعطیل)

و اگر فکر کنیم این صفات به همان شکل که در مخلوقین وجود دارد، در خدا وجود دارد، نوعی نقص را به خدا نسبت داده ایم.

مثلا انسان برای کسب علم محتاج زمینه ها و شرایطی هست و این برخواسته از نقص انسان هست.

در نتیجه نباید صفات خدا و مخلوقین را دقیقا یکسان دانست (مکتب تشبیه)



بلکه باید قائل به اشتراک معنوی صفات (داشتن معنای واحد) همراه با تنزیه (پیراستن) از جهات خلقی بود.

یعنی هر صفتی که در مخلوقین به کار می بریم، پس از سلب جهات ضعف و نقص، قابل هستعمال برای خدای متعال هست.


4:

اینهایی ک فرمودی رو از کجا کپی کردی ..بلغور کردی دیگه.ببین اولا با کلمات بازی کرده هرکی نوشته.چیزی ک بی نهایته توضیح نداره بزار واسه خودش باشه.بینهایته دیگه.مثلا بینهایت بزرگ یعنی چی...هههه یا بینهایت عاقل نمیشه دیگه‌.

این بی نهایت میگه من خالق شما هستم خالق محدوده به مخلوق.یعنی اگر مخلوق نباشه خالقی هم نیست.مثلا یه بادبادک تا وقتی بزرگه ک باد داشته باشه.باد نباشه ی نایلونه مچاله شدست.پس اول بخون بفهم بعدکپی کن.جملات بالا کلا متناقضه

5:

خدایی وجود ندارد! افسانه ای بیش نیست!

6:

وقتي درباره انسان سؤال مي‌شود: « اون چيست ؟» در جواب فرموده مي‌شود: حيوان ناطق هست.

حيوان، جنس انسان و ناطق، فصل انسان هست كه رايشان هم حدتام انسان و به عبارتي ماهيت انسان را تشكيل مي‌دهند.

اما اين كه فرموده مي‌شود واجب الوجود ماهيت ندارد مراد ماهيّت به معناي اخصّ هست.

زيرا ماهيت به معناي اعم (يعني حقيقت) را خداوند نيز مانند سايرين داراست.

بلكه همۀ اشياء و حتي معدومات هم ماهيت به معناي عام را دارا هستند.
اما چرا خداوند ماهيت ندارد؟

حیثیت ماهیت، ‏حیثیت عدم اباء از وجود و عدم هست یعنی هم امکان وجودی دارد هم عدمی؛«به عبارت ديگر ماهيت لازمه امكان هست» (بدايه الحكمه علامه طباطبايي) و چنین حیثیتى در ذات مقدس الهى راه ندارد به دیگر سخن ماهیت و امكان توامان هستند و همانگونه كه امكان به هیچ وجه در ذات الهى راه ندارد ماهیت هم راهى به ساحت قدس الهى نخواهد داشت.

ولى بر پايه اصول حكمت متعالیه این مطلب را مى‏توان بصورتى دیگر تبیین كرد كه نتایج مهمتر و درخشانترى بر اون مترتب مى‏شود و اون این هست كه ماهیت، پايه اً از حدود وجودهاى محدود انتزاع مى‏شود ، ماهيت قالبى هست مفهومى كه بر موجودات محدود منطبق مى‏گردد و چون وجود خداى متعال از هر گونه محدودیتى منزه و مبرى هست هیچ ماهیتى هم از اون انتزاع نمى‏شود.

به دیگر سخن عقل تنها مى‏تواند موجودات محدود را به دو حیثیت ماهیت و وجود تحلیل كند "كل ممكن زوج تركیبى مركب من ماهیه و وجود" یعنی هر موجود ممکنی مرکب از ماهیت و وجود هست.

اما وجود خداى متعال وجود صرف هست و عقل نمى‏تواند هیچ ماهیتى را به اون نسبت دهد.

نتیجه اینکه چنانکه امکان در خداوند راه ندارد ماهیت نیز در خداوند راه ندارد.

خداوند واجب الوجود، وجود صرف، نور مطلق و هستی بخش عالم هست.

(آموزش فلسفه، ج 2، هستاد محمد تقی مصباح یزدی)

7:

اصل صفاتی مانند علم و قدرت خدا و بینهایت بودن اونها با فلسفه و عقل ثابت میشود.اما تفصیل این صفات و اثبات بسیاری از صفات دیگر جز از طریق نقل میسر نیست.


8:

چیزهای تعریف‌ناپذیر نابُونده‌اند, برای نمونه نچارگوش سه‌گوش» هم تعریف‌ناپذیر هست و هم نیست.

پس بهمچنین.


9:

اینکه شما از تعریف ناپذیری ِ "سه گوشِ چهارگوش" و نیز نبودن ِ اون مثال زدید و در حقیقت اون را با خدا و تعریف پذیر بودن خدا قیاس کرده اید درست نیست! چون می شود قیاس مع الفارق!

چون سه گوش یا همان مثلث و چهارگوش یا مربع ، نام هایی هستند که بشر بر روی اون اشکال نهاده با توجه به ویژگی های دیدنیشان و اینکه اونها هستنده هستند و موجود و نباید اونها را با هستی و وجود اشتباه گرفت.در حقیقت باید برای هستنده و هستی تمایز قائل شد و برای تعریف خدا ابتدا باید معنای هستی را تفسیر کرد.


10:

به نظر شما اگر بپرسیم انسان چیست؟
بگوییم: حیوان ناطق
و بعد بگوییم: «ناطق چیست و حیوان چیست»
و همینطور ادامه دهیم
به جایی می رسیم؟

11:

شما چقدر ذات خودراشناخته اید؟

12:

شرکت مایکروسافتی هم وجود ندارد! افسانه ای بیش نیست!

اربعین حسینیه برادر، نخندونمون!

13:

وجود خداوند غیر مادی هست ...
اگر بخواهیم خدا را در وجودی مادی تصور کنیم یعنی خدا را محدود کرده ایم و محدودیت برابر نقص هست ...
وجود خدا غنی ، کامل ، مستقل هست ..
اما وجود ما
فقیر ، ناقص ، وابسته ...
از اونجایی که ما ناقصیم و ناقص نمیتونه کامل رو در خودش جا بده پس نمی تونیم وجود کامل خدا رو درک کنیم ....

14:

همین چیزهای که در مورد خدا فرموده اید خود یک تعریف هست از خدا !

15:


هستنده = اونچه میهستد
هستی = همه‌یِ اونچه هست.
چیزهای هستنده پیروی قانون منطق میباشند و چُنانکه میتوان دید, آفریدگار انگارین هم نمیتواند بیرون
از منطق هستنده باشد.

نمونه‌وار آفریدگار هرویسپ‌توانا (همه‌توانا) نمیتواند سنگی بیافریند که خودش
نتواند بلند کند, زیرا:

١- اگر بتواند, دیگر هرویسپ‌توانا نخواهد بود.
٢- اگر نتواند, پس از آغاز هم هرویسپ‌توانا نبوده هست.

16:

هستنده یعنی موجود و هستی یعنی وجود!
اون تعریفی که شما از هستی آوردید چندان کامل نیست و برای رسیدن به بهترین تعریف باید از کلمه ی "وجود " بهره جست !

اما این سوال شما که از دیرباز از طرف ماتریالیست ها مطرح بوده و یک سوال بسیار کهنه ای هست.

نکته ای که در این سوال نهفته این هست که اگر جواب منفی دهیم و بگوییم نه خدا نمی تواند ، قادر متعال بودن خدا زیر سوال رفته و اگر جواب مثبت دهیم خالق بودن خدا را زیر سوال برده ایم!
در حقیقت این سوال بطرز زیرکانه ای دو صفت خداوند را قادر (صفت ذاتی) و خالق (صفت افعالی) را در رو در روی هم برنامه می دهد تا با دریافت هر پاسخی (آری یا خیر) یکی از اونها نقض گردد و در حقیقت خداوندگار زیر سوال رود! غافل از اینکه این امر محال هست چرا که اونها که این سوال را مطرح کرده اند از جنس انسان بوده اند یعنی هستنده و اون چیزهایی که فرموده اند مثل بلند کردن و بلند نکردن از کارهایی هست که هستنده انجام می دهد نه هستی! همانطور که در پست پیشین خدمتتان عرض کردم بین هستی و هستنده باید تمایز قائل شد و نمی توان اعمال ظاهری هستنده را برای هستی هم متصور شد.

پس در نتیجه این سوال باطل هست و از اینرو برای اون هم پاسخی نیست!



وجودِ حضرت حق هستی محض هست و نه یک ماهیتی مانند انسان، یا حیوان تا چیزی را بلند کند یا نکند.

همه چیز بر پايه علم، حکمت و قدرت او ایجاد شده هست و تحت سیطره و قدرت اوست و از اینرو معنا ندارد که هستی محض یک تجلی‌ای بنماید که هستی او را نقض کرده و به نیستی تبديل نماید!

اما از اونجا که حضرتعالی بدنبال نیستی او هستید بنده یک سوال از خدمتتان دارم و اون اینست که تعریف "نیستی" چیست؟

17:

پوچ (باطل) بودن این پرسش برآیند درستی‌ست و در حقیقت همین میگوید که
یک بُونده (being) نمیتواند در دامنه‌یِ قانون‌هایِ منطق همه‌توانا (omnipotent)
باشد, هنگامیکه, میتوان جهانی را انگاشت که آفریدگار اون میتوانسته
قانون‌هایِ منطق اش را جوری بیافریند که هموقت همه‌توانا نیز بماند.





...
اون اینست که تعریف "نیستی" چیست؟

نیستی = اونچه نباشد.


اینها واکرانش (definition)‌هایِ بُندارین (axiomatic) میباشند.

نیستی از چند گونه نیز میباشد:

نیستی‌ای که نشاید (may not) هرگز باشد.
نیستی‌ای که بشاید (may) باشد.
برای نمونه, اسب بالدار یک نیستی‌ای ست که میشاید و میتواند باشد, ولی آفریدگار همه‌توانا نمیشاید و نمیتواند.


18:

هستدعا می کنم سفسطه نفرمایید! قانون های منطق اش!!!!
خوب هست که عرض کردم شما که هستنده هستید نمی توانید صفات مربوط به خودتان و افعال مربوط به خودتان را به هستی ربط دهید و شبیه سازی نمایید! صفاتی چون بلند کردن سنگ در حوزه عمل و البته منطقِ هستنده هایی چون انسان و حیوان برنامه می گیرد! و نه منطق خدا!

پس باید بین هستی و هستنده تمایز قائل شد.

این سوال شما هم از بیخ باطل هست و محال !اینکه دو صفت ذاتی و افعالی خدا را رو در روی هم برنامه داده اید که به عدم هستی خدا برسید در حقیقت امریست محال! برای مثال دختری که پسر باشد و یا پیری که جوان باشد یا حیوانی که گیاه باشدو................

اینها امریست محال! ولی سوال شما باطل هم هست و از اینرو جواب سوال ِ باطل و محال ، هیچ هست !
البته می شود چون شما لفاظی کرد و بازی زبانی داشت ولی در حقیقت با اینکار هیچ حقیقتی مکشوف نمی گردد از عدم هستی خدا !




نوشته اصلي بوسيله mehrbod نمايش نوشته ها

نیستی = اونچه نباشد.


اینها واکرانش (definition)‌هایِ بُندارین (axiomatic) میباشند.

نیستی از چند گونه نیز میباشد:

نیستی‌ای که نشاید (may not) هرگز باشد.
نیستی‌ای که بشاید (may) باشد.
برای نمونه, اسب بالدار یک نیستی‌ای ست که میشاید و میتواند باشد, ولی آفریدگار همه‌توانا نمیشاید و نمیتواند.
شما فرمودید نیستی یعنی اونچه که نباشد یعنی موجودی که موجود نیست ، هستنده ای که نیست! در حقیقت در این تعریف شما "نیستی " به مانند یک هستنده متصور شده هست!!

19:

وقتی که فرموده می شود خداوند واجب الوجودی هست که مادی نیست یعنی چه ؟
یعنی نمی توان خداوند را در تصورات مادی آورد ...که اگر چنین شود خداوند را محدود کرده ای ..

ومحدودیت یک نقص هست ...

در حالی که نقص در خداوند که کامل هست راه ندارد....
ادراک اون برای کسی که خود را به خواب نزده باشد و مادی گرا (استدلال از طریق حس) نباشد بسیار ساده هست ...


20:

متوجه ربط سوالتان نشدم


21:

درود
اونچه مایه تفکر باشد
یا حس میشود ویا تجسم و تصور.
اگر حس شود که تعریف و بیان میگردد.
اگر تجسم و تصور ، باز هم تعریفی نا فرموده اما به تعداد متفکران خواهد داشت .


22:

منظورمن عرف نفسه.....
شما بعنوا ن یک نوع از انسان ازمجموعه بزرگ انسانها چقدرنسبت به خودشاخت کامل دارید؟

مفاهیم درک شده توسط انسان، از یک منظر به دو دسته کلی و جزئی تقسیم می شوند.

کلی به مفهومی می گویند که قابلیت انطباق بر مصادیق متعدد دارد.

در حالی که جزئی فقط به یک مصداق منطبق می شود.

مفهوم کلی مانند: درخت، انسان، خانه و ...

هست.

و مفهوم جزئی مثل حسن دوست شما، درخت انجیر درون حیات منزل شما و خانه شماست.

فهم مفاهیم کلی قابل انکار نیست.

حال باید دقت کنید که درک مفهوم کلی درخت، انسان و خانه چگونه برای شما حاصل شده هست؟ اونچه انسان از طریق حواس خود می یابد، مصادیق جزئی انسان هست و هرگز انسان کلی را از طریق حواس نمی یابد! هر انسانی خصوصیات و ویژگی هایی دارد که با انسان دیگر متفاوت می شود.

حسن، حسین، تقی، نقی دیده می شوند، اما انسان را در کجا دیده اید؟ انسانی که می تواند بر هر کدام از این ها منطبق شود؟

23:

فکر کنم شما سوال خودم را از خودم پرسیدید
فرمودید خدا تعریف ناپذیر هست
حالا به نظر شما انسان تعریف پذیر هست؟ کاملا تعریف پذیر؟
بالاخره شناخت کامل انسان به تعریغ پذیری او منجر میشود
یا نه‌آخرش باید بگیم: حسن، حسن هست و نصر۱۲، نصر۱۲ هست؟
بله- خیر
چرا؟

24:

این چیزهایی که درباره خدا فرموده میشه مثلا اینکه واجب الوجوده ،مگرنه اینکه توسط انسانها ساخته شده؟! یعنی اینکه چیز قطعی و ثابت شده ای نیست .واقعیت چیزیست که قابل آزمایش و اثبات وتغییر باشه.
یه موضوع و چیزی بنام خدا که هیچ شناخت و تعریفی ازش نداریم واصلا نمیدونیم ماهیتش چیه و نخواهیم توانست جالبه صفتهای انسانی که لازمه انسان بود هست به خدا میبندیم! خدا قهرش امد...

خدا انتقامشو میگیره...

خدا لطف میکنه...
وقتی ما میتونیم تعریف نیم نه اثبات کنیم و نه رد کنیم ونه شناختی از چیستی و ماهیت خداداریم اصلا نباید راجع به خدا و صفاتش صحبت کنیم.


25:


هستنده = اونچه در جهان پندار هستی دارد: اسب بالدار
باشنده = اونچه در جهان بیرون هستی دارد: اسب

هستندگان به دو دسته:

هستندگانی که میتوانند باشنده باشند: اسب تکشاخ
هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند: چارگوش ِ سه‌گوش

آفریدگار در دسته‌یِ یکم, «هستندگانی که میتوانند باشنده باشند» میافتاد,
ولی «آفریدگار همه‌توانا» در دسته‌یِ دوم, «هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند.


26:

گاهی ما یک شی‌ء را به فاعلش تعریف می‌کنیم ( البته مواردش فرق می‌کند ، موارد سؤال فرق می‌کند و موارد جواب هم فرق می‌کند ) مثل اینکه کسی بپرسد این چیست ؟ می‌گوییم این اثر آقای طباطبایی هست ، اون را تعریف می‌کنیم‌ بدون اینکه از محتوای این کتاب چیزی فرموده باشیم که موضوع و محتوایش‌ چیست و بدون اینکه اون هدف و غرضی که از تألیف این کتاب بوده هست‌ بیان کرده باشیم ، این را فقط از راه فاعلش معرفی می‌کنیم ، که البته‌ می‌گویند هیچیک از این تعریفات به تنهایی کامل نیست ، نه تعریف به‌ علت فاعلی ، نه تعریف به علت غایی و نه تعریف به علت مادی و صوری ، هر کدام به تنهایی باشد کافی نیست .

تعریف کامل اون هست که هم علل‌ داخلیه یک شی‌ء را بیان کند و هم علل خارجیه ، فاعلش را بیان کند ، غایتش را هم بیان کند ، اجزای تشکیل دهنده‌اش را هم بیان کند .


27:

قربان با عرض معذرت این چگونه تعریفی از "هستنده " هست؟!!
می توان بپرسم شما پیرو کدام مکتب فلسفی هستید؟! چون تا اونجا که بنده می دانم در هیچ کدام از مکاتب فلسفی چه غربی چه شرقی چنین تعریفی را از هستنده و باشند(!) نکرده اند!!

در پست قبلی از شما خواهش کردم که "نیستی " را تعریف نمایید که تعریف ننمودید! چرا که اون تعریفی که شما از نیستی آوردید در واقع برای هستنده بود!!
شما ابتدا "نیستی" را تعریف نمایید بعد بیایید و راجع به عدم هستیِ حضرت حق صحبت کنید;)

نوشته اصلي بوسيله mehrbod نمايش نوشته ها


برای نمونه, اسب بالدار یک نیستی‌ای ست که میشاید و میتواند باشد, ولی آفریدگار همه‌توانا نمیشاید و نمیتواند.


نوشته اصلي بوسيله mehrbod نمايش نوشته ها

هستندگانی که میتوانند باشنده باشند: اسب تکشاخ
هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند: چارگوش ِ سه‌گوش
آفریدگار در دسته‌یِ یکم, «هستندگانی که میتوانند باشنده باشند» میافتاد,
ولی «آفریدگار همه‌توانا» در دسته‌یِ دوم, «هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند.
بالاخره تکلیف مار امشخص کنید کدامیک از تعاریف را بپذیریم؟! بهتر هست بجای سفسطه و مغالطه یک تعریف درست و فلسفی از "نیستی " بگویید که همه ی گره هستی در همان نیستی نهفته هست!
پ.ن
در ضمن عالم معنا به این بحث ما هیچ ربطی ندارد و بنده نمی دانم چرا شما هربار به نحوی هر چیزی را به اون ربط می دهید حتی فرهنگ بحث کردن در ایران را هم به عالم معنا ربط می دهید:))))

28:

هر چه فرموده میشود که نباید بباید از یک آموزگان (مکتب) سرچشمه گرفته باشد.



نوشته اصلي بوسيله kharaghani نمايش نوشته ها
در پست قبلی از شما خواهش کردم که "نیستی " را تعریف نمایید که تعریف ننمودید! چرا که اون تعریفی که شما از نیستی آوردید در واقع برای هستنده بود!!
شما ابتدا "نیستی" را تعریف نمایید بعد بیایید و راجع به عدم هستیِ حضرت حق صحبت کنید;)

این واژگان در زبان به اون باریکی که در فلسفه به کار میروند نیستند, ازینرو بایستی موشکافانه نوشته را بخوانید.
فرموده شد چیزهاییکه هستند به دو دسته‌اند:
هستندگان (جهان پندار {نرم‌افزار}): اسب بالدار
باشندگان (جهان راستین {سخت‌افزار}): بالموش (خفاش)

سپس اضافه کرده شد, هستندگان دو دسته‌اند:
هستندگانی که میتوانند باشنده باشند: آفریدگار, اسب تکشاخ, etc
هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند: آفریدگار همه‌توانا, چارگوش سه‌گوش

سرانجام, نیستی نیز اینجا خود دو دسته میشود:
از هستندگان دسته‌یِ دوم: چیزهاییکه نمیتوانند هرگز باشند, همچون چارگوش ِ سه‌گوش.
از هستندگان دسته‌یِ یکم, ولی ناباشنده: چیزهاییکه میتوانند باشند, ولی اکنون نمیباشند; برای نمونه اکسیر جوانی.
اگر خواسته باشیم باریکانه‌تر نیز وابکاویم, نیستی دربرگیرنده‌یِ دسته‌یِ سوم, چیزهاییکه در "جهان پندار" نیستند نیز
میتواند بشود, ولی این دسته را ما نمیتوانیم هتّا بدانیم که چه اند, ولی میدانیم که میتوانسته‌اند — در جهانی دیگر — پنداشتنی باشند.



پس نکته‌ای که بایستی همواره در نگر داشت, هر چه پنداشتنی‌‌ست,
برآوردنی‌ نیست; پنداشتن با جهان پندار سر و کار دارد, برآوردن با جهان راستین.

به دیگر زبان, «نیستی» دو دسته‌یِ آغازین درباره‌یِ جهان راستین میباشند, نیستی دسته‌یِ سوم — اونچه
میپنداریم میتوانسته در جهانی دیگر پنداشته شود ولی در این جهان نه — نیز, برپایه‌یِ واکرانی, دسترس‌ ناپذیر و نیست هست.


پس,
آری, خدا هستنده هست, ولی اژدهای سه‌شاخ نیز هستنده هست.
هر آینه, بالموش (خفاش) باشنده هست, هنگامیکه اژدهای سه‌شاخ باشنده نیست.


29:

در کتاب حضرت سلیمان آمده هست که هر چه در این دنیاست تمامی ذکر هست و هیچ چیزی نو و تازه نیست.
به هر حال هر اونچه که شما می فرمایید در یکی از دستگاه های فلسفی برنامه می گیرد.

به هر حال قربان اینجا تالار فلسفه هست و اگر اجازه دهید بیاییم و کمی فلسفی تر بحث کنیم.

خب اینکه شما این را قبول ندارید که هر چه که فرموده شود نباید از یک آموزگانی سرچشمه گرفته باشد خوب این حرف بیانگر اینست که شما خودتان با نگاه خودتان به دنیا و هستی و نیستی نگاه کرده اید که این بسیار قابل ستایش هست چرا که شاید برای شروع خوب باشد که از دریچه ی فلاسفه و حکما به دنیا نگاه کنیم اما بعدش باید از نگاه خودمان به هستی و دنیا نگاه کنیم.

میان آب و گل خلوت گزیدم
از افلاطون و فارابی بریدم

نکردم از کسی دریوزه ی چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم


اما بازهم این نگاه ویژه ی ما در یکی از دستگاه های فلسفی موجود تعریف خواهد شد ! برای مثال هایدگر خودش را اگزیستسیالیست نمی داند اما تمام امت شهر بر اینکه او یکی از بزرگترین فلاسفه ی آموزگان اگزیستسیالیسم هست شهادت می دهند!

به هر حال چون برنامه هست که ابتدا واژگان را از نگر فلسفی تعریف کنیم اگر شما لطف نموده و آموزگان فلسفی که بیشتر از ان تاثیر گرفته اید را بیان کنید سپاسگزار خواهم بود.





نوشته اصلي بوسيله Mehrbod نمايش نوشته ها

این واژگان در زبان به اون باریکی که در فلسفه به کار میروند نیستند, ازینرو بایستی موشکافانه نوشته را بخوانید.
فرموده شد چیزهاییکه هستند به دو دسته‌اند:
هستندگان (جهان پندار {نرم‌افزار}): اسب بالدار
باشندگان (جهان راستین {سخت‌افزار}): بالموش (خفاش)
سپس اضافه کرده شد, هستندگان دو دسته‌اند:
هستندگانی که میتوانند باشنده باشند: آفریدگار, اسب تکشاخ, etc
هستندگانی که نمیتوانند باشنده باشند: آفریدگار همه‌توانا, چارگوش سه‌گوش
سرانجام, نیستی نیز اینجا خود دو دسته میشود:
از هستندگان دسته‌یِ دوم: چیزهاییکه نمیتوانند هرگز باشند, همچون چارگوش ِ سه‌گوش.
از هستندگان دسته‌یِ یکم, ولی ناباشنده: چیزهاییکه میتوانند باشند, ولی اکنون نمیباشند; برای نمونه اکسیر جوانی.
اگر خواسته باشیم باریکانه‌تر نیز وابکاویم, نیستی دربرگیرنده‌یِ دسته‌یِ سوم, چیزهاییکه در "جهان پندار" نیستند نیز
میتواند بشود, ولی این دسته را ما نمیتوانیم هتّا بدانیم که چه اند, ولی میدانیم که میتوانسته‌اند — در جهانی دیگر — پنداشتنی باشند.



پس نکته‌ای که بایستی همواره در نگر داشت, هر چه پنداشتنی‌‌ست,
برآوردنی‌ نیست; پنداشتن با جهان پندار سر و کار دارد, برآوردن با جهان راستین.

به دیگر زبان, «نیستی» دو دسته‌یِ آغازین درباره‌یِ جهان راستین میباشند, نیستی دسته‌یِ سوم — اونچه
میپنداریم میتوانسته در جهانی دیگر پنداشته شود ولی در این جهان نه — نیز, برپایه‌یِ واکرانی, دسترس‌ ناپذیر و نیست هست.


پس,
آری, خدا هستنده هست, ولی اژدهای سه‌شاخ نیز هستنده هست.
هر آینه, بالموش (خفاش) باشنده هست, هنگامیکه اژدهای سه‌شاخ باشنده نیست.
ببینید اینجا تالار فلسفه هست پس خواهش می کنم از واژگانی بهره بگیرید که در فلسفه بکار می روند و قادر به بیان مسائل فلسفی هستند.

الان یکی از اشکالات عمده ی تحلیل شما این هست که آمده اید و خدا را هستنده تصور کرده اید و بعد بر عدم هستی او یعنی نیستی ، شهادت داده اید!

در حقیقت در تعریف حضرتعالی خدا هستنده ای هست که نیست! یا به بیان بهتر هستنده ای که نیست!! مانند اونکه بنده بگوییم غایبی که حاضر هست یا حاضری که غایب هست!!!
پس اصلا این جمله معنا ندارد! برای تعریف خدا باید از هستی و نیستی شروع کنیم و نمی توانیم اول بسم الله برویم از هستنده حرف بزنیم در حقیقت باید اول از علت شروع کرد نه معلول!

پس خواهش می کنم آموزگان فلسفی خود را در ابتدا روشن نمایید و بنده هم همینطور که دستکم وقتی از واژگان هستفاده می کنیم هر دویمان متوجه شویم که این واژه اینجا یعنی چه.



82 out of 100 based on 62 user ratings 262 reviews

@