شناخت از شناخت


شناخت از شناخت



شناخت از شناخت
مقدمتا باید عرض نمایم :
با توجه به گفتگوی هائی که در قسمتهای مختلف مورد بحث برنامه گرفته است به نظر بنده چنین آمد که مهمترین اصلی که در حصول نتیجه مشترک فی مابین مشکل سار می نماید در عدم اشتراک نظر در مورد مقوله« شناخت» است بنابراین به نظر خویش ضروری دیدم که این مطلب عام را بصورت فشرده ودر چند قسمت ودر صورت همراهی دوستان بعنوان مرجع هم که شده نگاشته بشود تا در صورت لزوم مراجعه واستناد و مورد استفاده برنامه گیرد وهرچند معترفم که فشرده کردن این مطلب عمیق وگستر ده ممکن است در بیان وتفهیم اصل مطلب با مشکل مواجه شود به هر حال تاحد امکان بایستی تحمل وقانع بود
شناخت
میدانیم که انسان جزئی از هستی بی کران است به ناگزیر وابسته به اجزای هستی است وبا آنها ارتباط دائم وفعالی دارد اگر هستی بدون انسان را طبیعت بنامیم میتوانیم بگوئیم انسان وطبیعت تجانس دارند وهمواره متقابلا در هم نفوذ وتاثیر دارند. در جریان زندگی هرانسان ، روابط پیچیده فراوانی میان او ومحیط بربرنامه میشود این روابط انسان را به طبیعت وانسانهای دیگر پیوند میدهد .تصادم انسان ومحیط به تغییر وتکامل می انجامد وبازتاب های فطری را به صورت بازتاب های شرطی یا واکنش های غریزی در می آ ورد وبدین ترتیب آگاهی یا شناخت نتیجه این کنش هاست اما شناخت مراحلی دارد که به ا ختصار به آن می پردازم
الف – مراحل شناخت
آگاهی یا شناخت دو مرحله دارد : مرحله شناخت حسی ومرحله شناخت منطقی
در مرحله شناخت حسی تحریک های محیط از طریق حواس بر انسان تاثیر میگذارند تحریک محیط نخست بصورت مبهم در مغز انعکاس می یابد واحساس (sensation ) نام میگیرد وسپس به صورتی مشخص در می آید وادراک (perception) میگردد . انسان بر اثر ادراک به وجود یک نمود جزئی پی میبرد .ادراک با قطع تحریک خارجی ، از میان میرود ولی اثر آن باعث بوجود آمدن تصویر ذهنی (mental image ) می شود تصاویر ذهنی اگر به اقتضای تحریک های بعدی محیط به صورت اصیل خود تجلی کند یاد آوری
( recollection) دست میدهد واگر با سیمائی دگرگون رخ نماید تخیل پیش می آید
موجود زنده همواره در برابر ادراکات ونیز تصاویر ذهنی واکنش نشان میدهد وحالتی که در عرف روانشناسی عاطفه (emotion) نام دارد به خود میگیرد
در مرحله شناخت منطقی از ادراک ها یا تصاویر ذهنی که نماینده نمودهای جزئی جهان بیرونی هستند به سبب برخورد با ادراکات یا نگاره های ذهنی پیشین مقایسه وسنجیده ورده بندی می شوند وعناصر اصلی ومهم آن تمرگز می یابند
در نتیجه ،ادراک یا تصویر جزئی وسطحی که متعلق به یک نمود واین حاکی از ظواهر آن نمود است به یاری تصا ویر یا ادراک های پیشین تعمیم می پذیرد وذات یا ماهیت آن نمود و نظایر آن را نمایش میدهد ادراک یا تصاویر ذهنی پس از این جریان مفهوم (concept) نامید ه میشود از برخورد وگسترش مفهوم ها در وهله اول حکم (judgement) ودروهله دوم استنتاج (reasoning) فراهم می آید حکم گویای روابط نسبتا دور وژرف واقعیت است واستنتاج از جمع شدن حکم های متعدد وحصول حکمی وسیع تر به دست می آید
پس از استنتاج ذهن جهت معین به خود میگیرد وبه اصطلاح «اراده» می کند وبراثر آن به فعالیت میپردازد ودر این صورت میتوان گفت که عمل آغاز وپایان شناخت است وحیات ذهنی حد فاصل این دو است
ب – شناخت تدریجی وشناخت ناگهانی
مرحله اول شناخت (شناخت حسی) معمولا به مرحله دوم (شناخت منطقی ) می انجامد ولی درزندگی روزانه بین مراحل فاصله می افتد ویا اساسا از مرحله اول فراتر نمیرود ادراک گاهی تند وگاهی کند عمل میکند ممکن است کسی پس از ادراک یک نمود از استنتاج باز بماند ودیر زمانی بعد خواب ناگهانی یا بیداری نتیجه بگیرد نمونه آن تارتینی آهنگ ساز معروف قرن 18 ایتالیائی صورت نهائی آهنگ معروف خود را در خواب تنظیم کرد ویا ارشمیدس در گرمابه به کشف قانون علمی اش توفیق یافت
این نوشته ادامه دارد



مدیتیشن چیست؟

1:

دوستان
البته بخاطر ثقیل بودن موضوع تداوم بحث به درازا کشید واز این بابت از علاقه مندان احتمالی این موضع عذر میخواهم ولی با یقین به اینکه همچین موضوعات تئوریک وکلاسیک علاقمندان به روزی ندارد وبیشتر حالت مرجع واستناد دارد لذا سعی دارم این مطلب را تا حد امکان ساده تر و تسلسل واردر این قسمت بنگارم
نظريه‌ي شناخت

اگر ما از اون‌چه در جهان مي‌گذرد اطلاعي نداشتيم، نه قادر بوديم به زندگي خود ادامه دهيم و نه مي‌توانستيم كار كنيم.


گلت قدر عمری رو که واسش صرف کردی میدونه؟؟
يعني چنان‌چه انسان نمي‌توانست محيط زندگی خود را بشناسد و به قوانين طبيعت پی ببرد نه فقط موفقيت‌های علمی معجزه آسايي نظير هستفاده از انرژي اتمی و مسافرت بين كرات انجام نمي‌پذيرفت، حتي انجام ساده‌ترين كارها نيز دچار اشكال مي‌گرديد.


آیا با جن ارتباط داشته اید؟
طبيعت و جهان عينی منبع شناخت ما هست و كليه مفاهيم، تصورات و احساسات ما در نتيجه تأثير شرایط طبيعی بر رايشان دستگاه‌هاي حسي ما ايجاد مي‌شوند.


ضمیر نا خودآگاه و تاثیر عجیب اون بر زندگی
مثلا" انسان، جنگل و كوه و مزرعه را مي‌بيند.


جهان منفصل است یا متصل؟
آواز پرندگان را مي‌شنود و عطر گل را حس مي‌كند.


یه سوال ریاضی که به فلسفه مربوط میشه بلدید؟
چنان‌چه اين اشياء كه در خارج از ذهن انسان وجود دارند، رايشان دستگاه‌هاي حسي ما اثر نگذارند.


دایره های روح
ما هيچ‌گونه مفهومي از اون‌ها نخواهيم داشت.


خانه اینجاست
با وجود اين عده‌اي از فلاسفه ادعا مي‌كنند كه انسان قادر به شناختن جهان خارج نيست.

اين فلسفه كه هيوم و كانت از مشهورترين اون‌ها هستند، به نام فلاسفه آگنوستيك1 ناميده مي‌شوند.

به نظر كانت واقعيت عيني از ما پنهان هست.

يعني اشياء طبيعت در جلد خود فرورفته‌اند لذا شناخت محتوی اون‌ها مقدور نمی باشد و فقط شكل خارجی اون‌ها هست كه در دسترس ما برنامه دارد.

حال ببينيم اون‌ها براي اثبات ادعای خود چه دلايلي اقامه مي‌كنند؟ اون‌ها مي‌گايشانند: همه مي‌دانيم كه دنياي خارج به كمك دستگاه‌های حسی انسان يعني بينايی، شنوايي، بايشانايی و غيره درك مي‌شود.

ولي ما نمي‌توانيم به دستگاه‌هاي حسي خود اطمينان كنيم زيرا اون‌ها غالبا" ما را دچار اشتباه مي‌سازند.

مثلا": اگر قسمتی از مدادی را در دست داريم در آب فرو كنيم، مداد خميده به نطر مي‌آيد و يا اگر شب هنگام كه سكوت حكم‌فرما هست كتابي را به صداي بلند بخوانيم، به نظر ميرسد كه كسی ما را صدا مي‌كند.

لذا اطمينان به دستگاه‌ها و اعضاي حسی انسان درست نيست.

اين فلاسفه در نظريات خود عميقا" دچار اشتباه‌اند.

زيرا انسان نه فقط تماشاگر ساده‌ای نيست بلكه موجودی هست مبتكر و خلاق كه در جريان كار و فعاليت عملی، صحت اطلاعاتي را كه از راه دستگاه‌هاي حسي كسب نموده، مي‌سنجد و از اين راه به جوهر اشياء و پديده‌ها پی برده، اون‌ها را می شناسد.

شناخت چگونه انجام مي‌پذيرد؟ فرض كنيم تحقيق درباره‌ي حٌسن جريان كار كارخانه‌اي به شما محول شود.

مسلما" شما كار خود را از تحقيق درباره‌ي تعداد كارگران و ماشين‌ها و محصول دهی كار و غيره شروع مي‌كنيد و سپس از بررسی اون‌ها نتايج لازم را به دست مي‌آوريد.

تنها شما نيستيد كه بدين ترتيب عمل مي‌كنيد.

تمام كسانی كه براي كشف شناختن قوانين طبيعت كوشش مي‌كنند قبلا" با مشاهده‌ي ساده و به وسيله تجربه يعني از راه دستگاه‌هاي حسی به جمع آوري اطلاعات مي‌پردازند.

اين عمل اولين مرحله‌ی پروسه شناخت هست كه مرحله‌ی شناخت حسي ناميده مي‌شود.

هنگامي كه اطلاعات كافي جمع آوري شد، قوه‌ي دراكه ما اون‌ها را تجزيه و مقابله مي‌كند و از اون‌ها نتايجي به دست مي‌آورد.

اين عمل دومين مرحله پروسه شناخت هست كه به اون مرحله شناخت منطقي فرموده مي‌شود.

هر دو مرحله شناخت در نتيجه‌ي فعاليت عملي به دست مي‌آيد زيرا در عمل و در جريان زندگي هست كه ما اطلاعات لازم را كسب كرده و اون‌ها را تجزيه و تحليل مي‌كنيم.

متقابلا" نتايج به دست آمده، در جريان زندگي و فعاليت بشر، تبديل به راهنمای عمل مي‌شود": نتايجي كه از مطالعات علمی حاصل مي‌شود در اصلاح كاركِرد يك كارخانه و يا بالا بردن محصول يك درخت مورد هستفاده برنامه مي‌گيرد.

بدين ترتيب شناخت داراي دو مرحله هست: مرحله‌ي شناخت حسی و مرحله شناخت منطقی يا تعقلی.

باز این مطلب ادامه دارد ...

2:

میشه مهدکودکی توضیح بدی
کلا از خوندن نوشته های طولانی بدم میاد

3:

شیک پوش جان
ایول از اینهمه شکسته نفسی !!!
عذر مرا بپذیرید! سعی کردم وباز خواهم کرد مطالب را کوتاهتر ارائه کنم وحتی این مطلب چند قسمتی کردم .وباز بخاطر اینکه مطلب حالت ساده تری بخود گیرد حتی الامکان سعی نمودم به روشی ساده تر عرض مطلب شود .
قابل ذکر هست این مطالب چکیده چند کتاب ...

صفحه ای هست و این فشرده سازی عامل این عمل هست

4:

هییییییییییییییییییلفظ قلم هم که حرف میزنی
بهرصورت مرسی

5:

...ادامه قسمت قبل
چگونه بايد قبول كرد كه دستگاه‌هاي حسي ما اطلاعات درست و قابل اطمينانی از جهان خارج به ما ميدهند؟
اثبات اين امر را قبل از همه بايد در تجربه‌ انسان جستجو كرد.

اگر دستگاه‌هاي حسي مجموعا" اطلاعات صحيحی از جهان خارج به ما نميدادند.

انسان نمي‌توانست عملا" از اشياء دنيای خارج هستفاده نمايد.

اين هم درست هست كه اعضای حسی گاهي دچار اشتباه مي‌شوند.

ولي انسان دنيا را تنها با حس‌هايش نمي‌شناسد زيرا شناخت حسي اولين مرحله شناخت هست.

چنان‌چه پروسه شناخت در اين مرحله متوقف مي‌شد؛ ما منحصرا" سيمای خارجی اشياء را می شناختيم، چيزي كه ممكن هست گاهی اشتباه آميز باشد.

مثلا": اعضای حسی، چنين درك مي‌كنند كه آفتاب در ساعت معينی از شبانه روز طلوع و در ساعت معينی غروب مي‌كند در صورتي كه حقيقتا" چنين چيزي وجود ندارد فقط گردش زمين به دور خود مفهوم طلوع و غروب را در ما ايجاد مي‌نمايد و يا آب زلالي را كه مي‌بينيم به نظر ما كاملا" پاك و تميز مي‌آيد در حالي كه محتايشان هزاران موجود ميكروسكپی هست.

در همين جا هست كه نقش تفكر آشكار مي‌شود زيرا تفكر به ما اجازه مي‌دهد كه با بررسي و ارزيابي اطلاعاتي كه از راه دستگاه‌های حسی كسب شده، به سيماي دروني اشياء پی ببريم.

بدين ترتيب انسان به كمك تفكر از جوهر و روابط داخلي و قوانين تغيير و تكامل اشياء و پديده‌ها اطلاع حاصل مي‌كند.

حال به بينيم چگونه نتايج لازم از تجربيات انسان حاصل مي‌شود؟ فرض كنيم دانشكده‌ای مي‌خواهد با هستفاده از تجربيات هستادان خود بهترين نحوه‌ي تدريس را انتخاب كند.

براي اين كار در ابتدا بايد از نحوه‌ي كار هستادان اطلاعاتي كسب نمود.

مقداری از اطلاعاتي كه كسب شده اصلي هست و مقداري فرعي.

مثلا": مسائل مربوط به اين كه هستادان كنفرانس‌هاي خود را به چه ترتيب تهيه مي‌كنند تا دانشجو به تواند بيشتر و بهتر هستفاده كند و يا چه اقداماتي مي‌كنند تا كنفراس مورد توجه دانشجو واقع شود و نظير اين‌ها، اطلاعات اصلي هستند و مسائلي مانند اين كه هستادان كنفرانس‌هاي خود را هنگام شب تهيه مي‌كند و يا موقع روز و ساعت تدريس چه ساعتي هست اطلاعات درجه دومند.

پس از كسب اطلاعات، تفكر انساني از اون‌ها منحصرا" خطوط اصلي و يا مهم‌ترين و اصلي‌ترين خصوصيات اون‌ها را جدا مي‌كند.

اين انتزاع ناميده مي‌شود و سپس اون خطوط اصلي را به يك دسته و يا به يك طبقه معيني از اشياء تعميم مي‌دهد كه هستنتاج فرموده مي‌شود.

در حقيقت تفكر نشانه‌هاي اصلي و ذاتي اشياء و پديده‌ها را جدا كرده مفهوم و تصايشانري براي خود درست مي‌كند كه براي دسته‌ي معيني از اشياء و پديده‌ها معتبر و پذيرفتني هست.

چنان‌چه فرموده شد پروسه شناخت بر دو پايه‌ي شناخت حسي و شناخت منطقي برنامه گرفته كه از يكديگر جدايي ناپذيرند.

زيرا مغز و قوه‌ دراكه بی وجود دستگاه‌های حسی نمی توانند كار كنند و چنان‌چه عمل تنظيم كننده‌ی مغز وجود نداشته باشد شناخت حسی ممكن نيست.

بدين ترتيب شناخت حسی و شناخت منطقی دو نيمه‌ پروسسی هستند كه شناخت ناميده می شود و با تجربه و عمل كامل‌تر مي‌گردد.
...

ادامه دارد

6:

در ادامه مطالب قبلی باید عنوان کنم که :
عده‌اي از فلاسفه سعي كرده‌اند كه اين دو پايه‌ي شناخت را از هم جدا كنند:
مكتب فلسفي راسيوناليسم معتقد هست كه از راه تجربه و عمل، شناخت جهان مقدور نيست و تنها به كمك عقل هست كه انسان مي‌تواند جهان را بشناسد.

بر خلاف مكتب راسيوناليسم، مكتب فلسفي سانسوآليسم يا آمپيريسم عقيده دارد كه انسان شناخت خود را تماما" به وسيله اعضاي حس و از راه تجربه‌ي حسي به دست مي‌آورد و قوه‌ي دراكه چيزي به اون اضافه نمي‌كند.

اين مكتب نقش عقل را در شناخت انسان نفي نموده و تنها به اطلاعات دريافتي به وسيله دستگاه‌هاي حسي هر فرد و يا به "تجربه‌ي شخصي" اكتفا مي‌نمايد و با اين عمل ميدان ديد انسان را مصنوعا" محدود مي‌كند و اون را از دورنماي علمي محروم مي‌سازد.

در پروسه شناخت، شناخت حسی و شناخت منطقي داراي اهميت برابری هستند.

عمل، پايه و نيرايشان محركه‌ي شناخت هست زيرا انسان در بدو پيدايش از طبيعت و از قوانين اون هيچ‌گونه اطلاعي نداشت.

اما براي ادامه‌ي زندگي ناچار بود كار كند.

يعني غذا تهيه كند، پوشش بدوزد و منزل بسازد.

و از همين طريق يعني از راه كار و تجربه روزانه آگاهي‌هاي لازم براي مبارزه با طبيعت را به دست مي‌آورد.

مشاهدات روزانه نيز صحت امر را ثابت مي‌كند.

مثلا": بچه‌ي خردسالي كه خاصيت سوزانندگي آتش را نمي‌داند دست خود را براي گرفتن اون دراز مي‌كند ولي پس از سوختن دستش يعني سپس به دست آوردن تجربه، ديگر دست خود را به سايشان آتش دراز نمي‌كند.

اما بايد دانست كه شناخت انسان تنها به تجربيات شخصي او محدود نمي‌شود.

زيرا تجربيات شخصي در برابر اقيانوس دانش بشري قطره‌اي بيش نيست و ما در فعاليت عملي خود نه تنها تجربيات خود، بلكه ثمره‌ي تجربه‌ي اجتماعي بشريت را مورد هستفاده برنامه مي‌دهيم.

از اين بحث نبايد چنين نتيجه گرفت كه انسان موجود غيرفعالي هست كه كوركورانه از تأثير دنياي خارجي اطاعت مي‌كند، زيرا مفهوم تجربه و عمل تنها اثر دنياي خارجي رايشان انسان نيست بلكه شامل تأثير انسان بر رايشان طبيعت نيز مي‌باشد.

انسان‌ها در جريان زندگي و فعاليت خود با ساختن كارخانه‌ها و شخم زدن مزارع و بنا كردن ساختمان‌ها، محيط زندگي خود را كاملا" تغيير مي‌دهند و كار اون‌ها بر رايشان جهان عيني اثر مي‌گذارد.

تجربه نه تنها پايه شناخت هست بلكه قوه‌ي محركه‌ي اون نيز مي‌باشد.

زيرا هنگامي كه مشكلي در برابر انسان مطرح مي‌شود.

كوشش علمي بشر، با حل اون مشكل موجب پيشرفت و تكامل شناخت انسان مي‌گردد.

از مجموعه‌ي اطلاعاتي كه تجربه اجتماعي بشر فراهم مي‌كند مفاهيمي به دست مي‌آيد كه تئوري ناميده مي‌شود.

تئوري كه زاييده عمل هست، خود راه عمل را روشن مي‌سازد.

بدون تئوري پيشرو، عمل پيشرايشان وجود ندارد.

تئوري بي عمل چيز باطلي هست و عمل بي تئوري كور و بي دورنما هست.

لذا تئوري و عمل واحدي به هم پيوسته و جدايي ناپذيرند.

در اين وحدت نقش عمل مقدم‌تر هست زيرا شناخت دنيا به منظور سرگرمي و تفريح نيست بلكه مقصود از اون به دست آوردن نتايج عملي هست كه انسان را به تغيير محيط زندگي و جهان عيني قادر سازد.

شناخت پروسسوسي هست كه از جهالت به علم و از علمي ناقص به علمي كامل‌تر سير مي‌كند.

در طبيعت چيزي وجود ندارد كه براي انسان قابل شناخت نباشد.

مسلما" اشياء و پديده‌هايي وجود دارند كه هنوز شناخته نشده‌اند ولي ترديدي وجود ندارد كه با پيشرفت علم هر روز بيش از روز ديگر موجبات افزايش و تكامل شناخت انسان فراهم مي‌گردد.

امیدوارم این مطلب که میدانم مطلب خشک وتجریدی به نظر برسد وموضوع روز نباشد ولی ضرورت داشت

قصد از این نگارش آشنای بیشتر با مفاهیم واقعی ادراک وشناخت بود وهمچنین مرجعی برای بازیافت ذهنی این مقوله!

7:

حقیقت انسان چیزی جز آگاهی و شناخت نیست، شناخت چون لباسی هست که انسان بر روح خود میتند.

بقول مولانا: اقتضای جان چو ای دل آگهی هست//هرکه آگه تر بود جانش قوی هست

تشکر از تلخک گرامی

8:

باسمه تعالی

شناخت حسی اهمیت دارد و به عنوان پایه شناخت مطرح هست
حتی برخی گزاره های یقینی ریشه در همین حسیات دارد

ولی این كه اینها از لحاظ اهمیت برابر هستند به نظر صحیح نمی رسد

اگر توجیهی برای این كلامتان داریم می شنوم.


9:

تلخک با سلام
چطوری می توان به شناخت صحیح دست یافت.؟

10:

منظور از شناخت ،رسیدن به روشی هست که بتواند در رسیدن به حقیقت مارا یاری کند این تلاش خستگی ناپذیر انسان از بدو پیدایش تاکنون بوده وخواهدبود لذادر ادامه میخواهیم بدانیم حقیقت چیست که بشریت در تلاش رسیدن به اون هست
حقيقت چيست؟
چنان‌چه در پستهای گذشته فرموده شد، تصورات و افكار انسان انعكاسي هست از جهان واقعي و دنياي عيني.

حال بايد ديد چه رابطه و تناسبي بين علم و اطلاع ما از جهان خارج با واقعيت عيني وجود دارد؟ از نظر فلسفه علمي، انعكاس درست و قابل اعتماد واقعيت عيني در ذهن انسان، حقيقت ناميده مي‌شود.

يعني موقعي شناخت ما صحيح و معتبر هست كه تأثرات و ادراكات و تصورات و مفاهيم و نظريات ما با واقعيت عيني مطابقت داشته و اون را به درستي منعكس نمايد.

بايد توجه داشت كه حقيقت، به عنوان انعكاسي از خصوصيات و روابط اشياء و پديده‌هاي دنياي خارج در ذهن انسان، تابع ميل و اراده‌ي بشر و بشريت نيست.

يعني انسان خالق حقيقت نيست.

بلكه منعكس كننده‌ي واقعيت عيني موجود در جهان خارجي هست.

درست هست كه شناخت انسان در اثر كار و كاوش‌هاي علمي و تجربيات ايشان به دست مي‌آيد.

ولي محتايشان اون به واقعيت عيني بستگي دارد و نه به ميل و اراده‌ي انسان.

به همين علت مي‌گايشانيم كه حقيقت هميشه عيني هست يعني انعكاسي هست درست و قابل اطمينان از خصوصيات و قوانين دنياي عيني.

انسان مي‌تواند با علم به قوانين طبيعت، محيط خود را تغيير دهد.

ولي نمي‌تواند به ميل خود حقيقت را بيافريند.

انعكاس دنياي عيني در ذهن انسان داراي درجات مختلفي هست.

اين درجات از ادراك حسي به تفكر مجرد2 و از تفكر مجرد به عمل مي‌رسد.

چنين هست راه منطقي شناخت حقيقت و شناخت واقعيت عيني.

حال كه منشاء شناخت انسان، دستگاه‌هاي حسي او مي‌باشد؛ چگونه بايد فهميد كه اون دستگاه‌ها واقعيتي عيني را به درستي منعكس مي‌نمايند؟

تنها وسيله قابل اعتماد تشخيص صحت و سقم عقايد و نظريات و افكار، فعاليت اجتماعي هست.
بدون عمل، انسان قادر به ارزيابي شناخت خود نيست.

چنان‌چه صحت اطلاعات ما كه با مطالعه‌ي واقعيت عيني به دست آمده در عمل تأييد شود بايد پذيرفت كه اون اطلاعات حقيقي و مسلم و غير قابل ترديدند.

مثلا": رسيدن اولين اسپوتنيك به ماه با چند دقيقه اختلاف، قبلا" پيش‌بيني شده بود.

هنگامي كه اسپوتنيك در محل و وقت تعيين شده بر رايشان ماه نشست، صحت محاسبه و پيش‌بيني دانشمندان فضايي به ثبوت رسيد.

حقيقت چيزي كاملا" ساخته و پرداخته نيست.

شناخت، پروسسوس مركب و دشواري هست كه در اون امكان اشتباه و انحراف وجود دارد.

چگونه بايد از اين اشتباهات و انحرافات پرهيز كرد؟

براي نيل به اين مقصود بايد عقايد و نظريات را در بوته‌ي عمل برنامه داده به دقت بررسي كرد تا جهات اشتباه آميز و نادرست اون به دور ريخته شود و فقط محتايشان عيني و حقيقي اون باقي بماند.

همين محتايشان عيني و حقيقي هست كه گنجينه‌ي دانش بشري را تشكيل مي‌دهد.

بدين ترتيب عمل، معيار و سنگ محك حقيقت هست و ما براي ارزيابي فعاليت علمي، اقتصادي، توليدي و سياسي خود فقط يك معيار ارزنده داريم و اون نتايج اعمال ما هست.

اگر واقعيت زندگي، حساب‌ها و فرض‌ها و پيش‌بيني‌هاي ما را رد مي‌كند بايد شجاعانه اون حساب‌ها و فرض‌ها را ترك كنيم.

اطلاعات خود را عميق‌تر ساخته و مجددا" اون‌ها را با معيار بسنجيم.

زيرا اصرار در اشتباه و ناتواني در ارزيابي حقايق، نتيجه‌اي جز شكست ندارد.

داشتن روش انتقادي نسبت به عمل خود و بررسي دقيق انتقادات و ملاحظات ديگران، شرط ضروري براي پيشرفت هر علمي هست.

به همين علت عدم توجه به ملاحظات ديگران و خفه كردن انتقاد به هر شكلي كه باشد بزرگ‌ترين لطمات را به بشريت و دانش بشري وارد مي‌سازد.
..
...ادامه دارد


11:

باسمه تعالی

سلام خدمت دوستان گرامی

در بحث شناخت كلمه «انعكاس» را خیلی زیاد به كاربردید.

تصورم اینه كه
این كلمه خیلی مناسب نیست.

چون تصورات حسی ما از اطراف بنابر نظر
برخی از فلاسفه انعكاسی هست ولی تصورات خیالی و عقلی ما انعكاسی
نیست.


مثلا تصور خیالی از صحنه ای كه دیدم برآمده و ساخته و پرداخته ذهن هست كه
منطق بر اون صحنه خارجی هست.



در تصورات عقلی مثلا تصور از مفهوم انسان و حیوان نه سقراط و اسب باز نقش
عقل در ایجاد این مفهوم خیلی مهم هست و صرفا یك انعكاس از خارج نیست.
این عقل هست كه از مفاهیم جزئی یك مفهوم كلی انتزاع می كند ولی این یك مفهوم
گزاف نیست ما دیدگاه نومینالیست ها را هم برنمی‌تابیم.



بدون تفاوت گذاشتن بین اقسام شناخت و ترتیب این ها برای ذهن انسان بحث ناقص
خواهد ماند .

نمی شود بحث را به صورت كلی همچنين گفت و احكامی را برای مطلق شناخت
مطرح كرد.

واقع نمایی هر شناختی متفاوت هست.

احكام عقلی نوعی واقع نمایی دارند
و احكام تجربی نوعی دیگر.



و این تفاوت به حدی هست كه برخی، دانشمندان علوم تجربی را مخترع می دانند
نه كاشف قوانین طبیعت

12:

فلسفه مگر می تواند علمی باشد.

منظورتان از فلسفه چیست ؟



كد:
بايد توجه داشت كه حقيقت، به عنوان انعكاسي از  خصوصيات و روابط اشياء و پديده‌هاي دنياي خارج در ذهن انسان، تابع ميل و  اراده‌ي بشر و بشريت نيست. 

يعني انسان خالق حقيقت نيست.

بلكه منعكس كننده‌ي واقعيت عيني موجود در جهان خارجي هست.

درست هست كه شناخت انسان در اثر كار و كاوش‌هاي علمي و تجربيات ايشان به دست مي‌آيد.

ولي محتايشان اون به واقعيت عيني بستگي دارد و نه به ميل و اراده‌ي انسان.
اما مغز انسان هم در فرایند تکامل برای شناخت واقعیت عینی در حدی شکل گرفته که نیاز های ریستی او را برآورده کند.

پس کاملا تابعی از عین هست.
مثلا اگر فاصله زمین تا خورشید عدد دیگری بود ؛ چشم ما شکل دیگری می گرفت و نور را طور دیگری شناسایی می کرد.

منظورم اینست که نمی توانیم بگوییم برگ درخت سبز هست .





كد:
  تنها وسيله قابل اعتماد تشخيص صحت و سقم عقايد و نظريات و افكار، فعاليت اجتماعي هست. 

بدون عمل، انسان قادر به ارزيابي شناخت خود نيست.

چنان‌چه صحت اطلاعات ما كه با مطالعه‌ي واقعيت عيني به دست آمده در عمل تأييد شود بايد پذيرفت كه اون اطلاعات حقيقي و مسلم و غير قابل ترديدند.

مثلا": رسيدن اولين اسپوتنيك به ماه با چند دقيقه اختلاف، قبلا" پيش‌بيني شده بود.

هنگامي كه اسپوتنيك در محل و وقت تعيين شده بر رايشان ماه نشست، صحت محاسبه و پيش‌بيني دانشمندان فضايي به ثبوت رسيد.
از مثالی که زدید منظورتان از فعالیت اجتماعی روشن شد که همان آزمایش و تجربه هست هست.
چون در متد شناسی علم ؛ به تجربه و آزمایش ؛ فعالیت اجتماعی نمی گویند.



حقيقت چيزي كاملا" ساخته و پرداخته نيست.

شناخت، پروسسوس مركب و دشواري هست كه در اون امكان اشتباه و انحراف وجود دارد.

چگونه بايد از اين اشتباهات و انحرافات پرهيز كرد؟

براي نيل به اين مقصود بايد عقايد و نظريات را در بوته‌ي عمل برنامه داده به دقت بررسي كرد تا جهات اشتباه آميز و نادرست اون به دور ريخته شود و فقط محتايشان عيني و حقيقي اون باقي بماند.

همين محتايشان عيني و حقيقي هست كه گنجينه‌ي دانش بشري را تشكيل مي‌دهد.

بدين ترتيب عمل، معيار و سنگ محك حقيقت هست

بسیاری از قوانین فیزیک نظری ؛ غیر قابل آزمایش در عمل به معنایی که شما فرمودید هستند.
اگر هم اون قوانین تست شده و از آزمایش درست از آب در نیامدند باز نمی توان بسادگی فرمود که قضیه و قانون غلط بوده ؛ این ساده انگاری هست.
منطق و ریاضیات هم اصلا آزمایش پذیر نیستند.
ما نمی توانیم در ازمایش و عمل اجتماعی (؟) ثابت کنیم خط مماس بر شعاع دایرعمود هست.





13:

باعرض پوزش خدمت دوستان خردمند
اتفاقاتی باعث شد تعللی در ادامه این بحث بوجود بیاد واز اینکه دراین مدت این بحث را نیمه تمام گذاشتم از حضور همه دوستان پوزش میطلبم بنابراین اگر اجازه بدهید ادامه نوشته را به اتمام رسانده وبعد در صورت عدم نیل به ابهامات بصورت موردی در اون باره به فرمودگو بنشینیم
در ادامه نوشته قبلی ...
حال چنين سئوالي مطرح مي‌شود: آيا نظريات و تصورات انساني كه بيان كننده‌ي حقايق عيني هست.

واقعيت عيني را به طور كامل و بي قيد و شرط منعكس مي‌نمايد و يا به طور نسبي و تقريبي؟ دانشمند روس "پاولوف" مي‌فرمود كه براي دانشمند يك عمر كافي نيست زيرا تعداد كشفياتش هر چقدر باشد، باز مسائل زيادي براي روشن كردن باقي خواهد ماند.

تاريخ علم نشان مي‌دهد كه حقايق علمي به يك باره كشف نشده‌اند.

بلكه تدريجا" و قدم به قدم به كشف اون‌ها توفيق حاصل شده‌است.

يعني نمي‌تواند در مجموع، پروسسوس شناخت را به پايان رساند.

چرا؟ براي جواب به اين سئوال بايد دانست كه تفكر بشري چيست.
آيا تفكر بشري تنها محصول فكر يك انسان هست؟ البته نه! تفكر بشري ثمره‌ي فعاليت فكري تمام بشريت هست كه جهان را تحت مطالعه برنامه مي‌دهند.

لذا مسئله مربوط مي‌شود به نسل‌هاي گذشته و حاضر و آينده.
اما همه‌ي ميليون‌ها انسان با هم و در يك وقت طبيعت را مطالعه نمي‌كنند.

بلكه هر كس و هر نسل با وسايلي كه در اختيار دارد به بررسي طبيعت مي‌پردازد.

بنابراين تفكر هر انساني محدود به سطح علم و تكنيكي هست كه از نسل‌هاي قبلي به ارث برده هست.

يعني شناخت انسان در چهار چوب وقت تاريخي معيني محدود مي‌باشد.

به همين جهت نمي‌توان از شناخت قطعي و كامل فرمودگو كرد.

شناخت، نسبي هست و بستگي به سطح تكامل علم دارد.

حقيقت نسبي مفهوم و تصوري هست كه در پايه صحيح هست و با واقعيت مطابقت دارد ولي كامل نيست و با پيشرفت علوم و تجربيات بشري روشن‌تر و دقيق‌تر مي‌شود.

يعني هر حقيقت نسبي محتايشان جزيي از حقيقت مطلق هست.

مثلا": دموكريت بيش از دو هزار سال قبل مي‌فرمود كه تمام اجسام از اجزاء ريز تجزيه ناپذير تشكيل يافته‌اند و اون‌ها را اتم مي‌ناميد.

امروزه علم ثابت كرده هست كه اجسام واقعا" از اتم‌ها ساخته شده‌اند ولي اين اتم‌ها تجزيه ناپذير نيستند.

به اين علت گايشانيم كه نظريه دموكريت حقيقتي نسبي بود.

يعني جزيي از حقيقت مطلق را در بر داشت.

در حال حاضر علم، اطاعات بيشتري از اتم در اختيار ما گذاشته هست.

اما اين امر چنين معني نمي‌دهد كه علم تمام كشفيات خود را درباره‌ي اتم انجام داده هست.

زيرا تركيب و ساختمان اتمي بيش از اين تحت مطالعه برنامه خواهد گرفت و تئوري اتمي كامل‌تر از اين خواهد شد.
سئوال ديگري كه بايد مطرح شود اين هست: آيا حقايقي كه انسان از مطالعات علمي و تجربيات خود به دست مي‌‌آورد حقايقي هستند مجرد و قابل انطباق در هر واقعياتي و يا بلعكس حقايقي هستند مشخص و قابل انطباق در واقعياتي معلوم و معين؟ براي روشن شدن اين موضوع مثالي مي‌زنيم: اگر از ما بپرسند كه چگونه بايد از تخمي كه در زمين كاشته شده هست مراقبت به عمل آورد؟ مسلما" قبل از جواب به اين پرسش، سئوال خواهيم كرد كه چه تخمي، در چه زميني و در كدام فصل كاشته شده هست؟ يعني نمي‌توان براي مراقبت از اون تخم، دستوري داد كه در تمام واقعيات درست و قابل قبول باشد.

بلكه بايد واقعياتي را كه تخم در اون برنامه دارد تعيين كرد.

تا به توان نحوه‌ي مراقبت از اون را مشخص نمود.

لذا فلسفه‌ي علمي معتقد هست كه حقيقت هميشه مشخص و قابل انطباق در واقعيات معلوم و معين هست و حقيقت مجرد وجود ندارد.

تنها حقيقت مشخص هست كه جوهر اشياء و پديده‌ها را با توجه به واقعياتي كه در اون برنامه دارند به درستي منعكس مي‌نمايد.


كساني كه در تجزيه و تحليل پديده‌ها بي توجه به واقعيات معين هر پديده، به احكام كلي هستناد مي‌كنند، دگماتيست ناميده مي‌شوند.

چنان‌چه فرموده شد، پيدايش و سير پديده‌ها تابع واقعياتي هست كه پديده‌هاي مذكور در اون واقعيات به وجو مي‌آيند.

لذا نمي‌توان به هستناد احكام و دستورالعمل‌هاي كلي و ابدي و تغيير ناپذير، به كشف قوانين و سير تكاملي اون پديده‌ها نائل گرديد.

بلكه بايد هر پديده‌اي را در واقعيات خاص اون پديده تحت بررسي برنامه داد تا حقايق و قوانين مربوط به اون، به درستي كشف شود.
اون‌چه در مورد فلسفه علمي كه اينك بحث اون ‌را به پايان مي‌رسانيم بايد به دقت مورد توجه برنامه گيرد اين هست كه اين فلسفه خود را چيزي كامل و پايان يافته و بي‌نياز از تغيير و تكامل تلقي نمي‌كند.

برعكس چنين تصور مي‌نمايد كه اين فلسفه فقط پايه‌هاي پايه ي علمي راگذاشته هست كه تجربيات بشري اون‌را غني‌تر و كامل‌تر خواهد ساخت.

اسلوب منطقي فلسفه‌ي علمي نيز خود دانشي هست كه مانند ساير علوم در حال تكامل هست.

لذا قوانين اون نيز نمي‌تواند از تغييراتي كه عمل و پيشرفت علوم در جهت تكميل اون به وجود مي‌آورد، به دور باشد .

قوانين عمومي فلسفه‌ي علمي در واقعيات مختلف، به اشكال گوناگون تظاهر مي‌نمايند.

بنابراين شناخت صحيح اون‌ها فقط با مطالعه‌ي واقعيات جديد امكان‌پذير هست.
در آخر امیدوارم توانسته باشم تا حدممکن اصل مطلب راکامل وواضح بیان نمایم وابهامات طرح شده را پاسخگو باشم هرچند که در موقعيت مناسب یقینا پاسخگوی بعضی از مطالب خواهم بود
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

– كلمه "واقعيت" به هر اون چيزي فرموده مي‌شود كه مستقلا" و بي وابستگي به ذهن و شعور انسان در طبيعت وجود داشته باشد.

انعكاس واقعيت در ذهن و شعور انسان با كلمه‌ي "حقيقت" بيان مي‌شود.


– جدا كردن مهم‌ترين و اصلي‌ترين خصوصيات اشياء و تعميم اون به يك دسته از اشياء و پديده‌ها.

– دگم (dogme) به احكام و دستورهاي تغيير ناپذير و ابدي و قابل انطباق در تمام واقعيات و حالات فرموده مي‌شود.

طرف‌داران چنين احكام و دستورها را دگماتيست مي‌نامند.

14:

بااجازه دوستان مجددا این تاپیک خاک خورده راگردگیری میکنم وبا توجه به جریان بحث های اخیر دررابطه بارسیدن به حقایق ازطریق علم ومفهوم شناخت علمی را طرح وبحث میکنیم :
مباحث شناخت درروند تاریخ انسان بطورکلی به چهارصورت، بیان ومنظوم شده هست
1- شناخت دینی ،2 - شناخت علمی ، 3- شناخت هنری ، 4- شناخت فلسفی .
که ابتدا مختصر توضیح گذرا درباره شناخت دینی میدهم تا با تمرکز بیشتری دربازه شناخت علمی فرمودگو کنیم
شناخت دینی:
این روش شناخت بر حسب ایمان و اعتقادات حاصل میشود ، و درافراد متفاوت ، متعدد و شدت و ضعف دارد .

از سوی دیگر ، از اون رو که در جهان ادیان متفاوتی وجود دارد ، بنابراین ، شناخت های متعددی وجود خواهد داشت.

اما اونچه جالب توجه هست ، این هست که شناخت دینی در صدد کشف حقیقت مطلق و تعقیب یک هدف غائی و منشاء خلقت هست .

در واقع دین سیستم اعتقادات هست ، و سعی میکند امور و پدیده ها را بر مبنای ایمان و اعتقادات تبیین کند .

در شناخت و دانش دینی در طول وقت تغییر چندانی بوجود نمی آید ، اما ممکن هست بر مبنای فرهنگ هر عصری تعبیر و تفسیرهائی انجام گیرد .

شناخت دینی نیازی به تحقیق و بررسی عینی ندارد ، چون از جانب طرفدارانش پذیرفته هست ...
اما شناخت علمی که دراین نوشتار از تعریف دکترآریان پور در کتاب زمینه جامعه شناسی کمک گرفتم
شناخت علمي:
هركس در زندگي خود به مدد حواس، با محيط روبه رو مي‌شود و با ادراكات پراكنده اي كه از نمودهاي پيرامون خود مي گيرد، مرحلة اول شناخت را طي مي كند و تا اندازه‌اي به شناسايي هستي نائل مي آيد.

چنين شناختي كه وسيلة لازم حيات علمي هست، ساده و سطحي و جزئي هست و جنبة عاطفي نيرومندي دارد.

ولي انسان مي‌تواند با طي مرحلة دوم شناخت، ادراكات خود را به صورت مفهوم درآورد و شناخت خود را عمق و وسعت بخشد و به واقعيت نزديك تر كند.

چنين شناختي كه سخت مقرون به واقعيت هست، علم (science) خوانده مي شود.

هدف علم مانند هدف ساير فعاليت‌هاي انساني، غلبه بر واقعيت و تسهيل زندگي انسان هست.

علم يعني شناخت قوانين واقعيت، انسان را قادر به پيش بيني و تنظيم نقشه مي كند و بر واقعيت چيره مي‌گرداند.

چون شناخت واقعيت فقط با تجربه يعني مداخله در واقعيت ميسر مي شود، همة علوم – رياضي و فيزيكي و زيستي و اجتماعي – مبتني بر تجربة دقيق‌اند.

در اين صورت، مي‌توان فرمود كه علم شناخت واقعيت هست از طريق تجربه.

در اين شك نيست كه تجربة علمي نيازمند تبيين (explanation) هست، و بدين سبب، طرز تفكر يا فلسفة عالمان نيز در تجارب اونان دخالت مي ورزد.

بنابراين، بايد بگايشانيم كه علم شناخت واقعيت هست از طريق تجربه به اتكاي يك فلسفه.
مي‌دانيم كه شناخت انساني در هرمورد دو وجه جدايي ناپذير دارد: وجه ادراكي و وجه عاطفي.

وجه ادراكي خبر از محيط مي‌دهد، و وجه عاطفي نمايشگر حالات دروني اورگانيسم هست.

شناخت علمي به ناگزير شامل هر دو وجه هست: ادراك محض نيست، بلكه جنبة عاطفي نيز دارد.

با اين وصف، شناخت علمي چون از شناخت حسي دور و برمفاهيم انتزاعي هستوار هست، از لحاظ عاطفي قايشان نيست.

عالم مي كوشد تا اون جا كه مي‌تواند، محيط را بر كنار از كيفيات دروني اورگانيسم بسنجد و بشناسد.

به عبارت ديگر، علم جنبة كمي واقعيت را مورد تأكيد برنامه مي‌دهد.

بنابراين مي توان در تعريف علم چنين فرمود: شناخت واقعيت از طريق تجربه به اتكاي يك فلسفه با تأكيد بر كميت.
ميان وجه ادراكي و وجه عاطفي شناخت نسبتي بربرنامه هست، و اين نسبت در مورد همة علوم يكسان نيست، چنان كه جنبة ادراكي علوم رياضي از ديگر علوم بيش‌تر هست.

ولي هيچ علمي نيست كه سراسر بركنار از جنبة عاطفي يعني مستقل از حالات اورگانيسم باشد.

حتي علوم رياضي كه «ادراكي ترين» يا انتزاعي ترين علم‌ها به شمار مي روند، فعاليتهايي انساني هستند و البته به حيات دروني يا عاطفي مانيز بستگي دارند.
علم مانند هر شناخت ديگر در جريان وقت، به تناسب نيازمندي‌هاي انسان دگرگون مي شود و بر اثر افزايش تجارب نسل ها، پيوسته دقت و وسعت بيشتري مي‌يابد.

پس علم نوعي شناخت نسبي يا متغير هست.

اما شناسايي علمي در عمل بر واقعيت منطبق مي‌شود.

پس در عين نسبي بودن، حقيقي و معتبر و مطلق هست.

به بيان ديگر، علم تا اون درجه كه در عمل با واقعيت تطبيق مي‌كند، مطلق هست.علم و عمل لازم و ملزوم‌اند.

مقتضيات عملي متغير حيات همواره انسان را به شناخت‌هاي جديد مي‌كشانند، و شناخت‌هاي جديد سبب دگرگوني مقتضيات عملي مي‌شوند ....
درمباحث بعدی درباره روشهای شناخت علمی خواهم نوشت ...


15:

مطالبی که ذیلا به این تایپیک الصاق میکنم در تایپیک مجزائی ارائه کرده بودم که مورد اعتراض هستارتر محترم موضوع برنامه گرفت وبا توجه به همسان بودن این تایپیک با اون موضوعات اون مطالب را به اینجامنتقل میکنم تا قابل بررسی ونقد دوستان صاحب نظر برنامه گیرد :
"حقیقت " یکی از موضوعات محوری فلسفه هست ،و قرن ها مورد بحث و بررسی فلاسفه بود .

در واقع موضوعات بسیار متفاوت زیادی در فلسفه به " حقیقت " پیوند می خورد .

حقیقت به سبب داستن معانی متفاوت همواره بین مفسرین فلسفی حقیقت ، چالش های عمیقی وجود داشته هست .

یکی از معانی مصطلح ، داشتن ما بازای خارجی هر گزاره ای هست .

بیان گزاره ای یا اصطلاحی هنگامی حقیقت پیدا میکند که با شئی یا جسمی یا واقعیتی انطباق داشته باشد.


بهرحال ، نظریه های گوناگون متعدد و نظرات مختلفی در ارتباط با حقیقت هنوز از طرف متفکران فلسفه و نظریه پردازان مطرح می شود ، و سوالاتی نظیر: چه چیزی حقیقت هست ؛ چه چیزهائی حامل حقیقت و یا کذب هستند ؛ چگونه می توان حقیقت را تعریف کرد و یا مشخص نمود ؛ذهنیاتی که حقیقت تلقی می شود ، چه نقشی می تواند ایفا کند؛ و مهمتر از همه این که : حقیقت ذهنی هست یا عینی ؟ نسبی هست یا مطلق ؟
نظریه های زیادی درباره حقیقت تدوین یافته و مورد بحث و مجادله برنامه گرفته اند .

که درادامه خلاصه ای از این نظریه ها را ارائه دهم ....
نظریه های انطباق :
کلیه نظریه های انطباق بیان میدارند که اعتقادات صحیح یا گزاره های درست عبارت از اون هائی هستند که با امور یا چیزهای واقعی انطباق داشته باشند .

این گونه نظریه ها بین اندیشه ها و گزاره ها از سوئی و چیزها و امور عینی از سوی دیگر، رابطه ای فرض میکندکه در صورت فقدان چنین رابطه ای ، اون گزاره یا اندیشه حقیقت تلقی نمی شود.

این الگوی سنتی از حقیقت ، ریشه در فلاسفه یونان باستان نظیر سقراط ، افلاتون ، و ارسطو دارد .

این نظریه ها بر این عقیده اند که حقیقت یا کذب در اصل صرفا بر این مبناست که چگونه با " چیزها " و "عینیات " رابطه دارد ، بدین معنا که آیا اون عینیات و چیزها را بدرستی بیان میدارد.

در واقع : انطباق " ذهن " با " عین" و سازواری حکم با واقعیت های خارجی" حقیقت " هست .

در اوایل قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم(۱۸۹۸ ـ ۱۹۱۰) مور (Moore) و راسل ( Russel)ایده آلیسم و نظریه انطباق را اونسان که بود ، رد کردند،و به جای اون نظریه " هویت یا اصلیت " (identity ) را پیشنهاد کردند ، که برداشت نوینی از نظریه انطباق بود .

طبق این نظریه ، " هویت یک گزاره صحیح، با واقعیت خودش همسان هست ".

در واقع ، قضایا به مثابه موضوعات اعتقادات تلقی میشوند .

بعدها کارت رایل ، نظریه پرداز نئوـ کلاسیک نظریه انطباق، متذکر شد که " یک عقیده وقتی صحیح هست که تنها و صرفا با واقعیت انطباق داشته باشد ".


کلید حقیقت عبارتست از رابطه جهان خارج با گزاره ها که " حاملین اولیه حقیقت هستند ".
مور و راسل ، در سالهای ۱۹۱۰ـ ۱۹۱۱، نظریه " هویت " را به نفع نظریه انطباق رد کردند .



نظریه پیوستگی حقیقت
برای نظریه های پیوستگی در کل ، حقیقت مستلزم عناصر مناسب در درون یک سیستم کل هست .

اغلب ، از نظر یه های پیوستگی چنین برداشت میشود که پیوستگی چیزی بسیار بیشتر از یک سازواری منطقی ساده هست .

اغلب چنین ادعا میشود که قضایای یک سستم پیوستگی ، حمایت متقابل هستنتاجی نسبت بهم دارند.

بنابراین ، مثلا ، فراگیری و کمال مجموعه ای از مفاهیم پایه ای عامل مهمی در قضاوت ارزیابی و مفید بودن نظام پیوستگی هست .

برخی از گونه های نظریه پیوستگی مدعی هستند که ویژگی های پايه ی و ذاتی سیستم های رسمی در منطق و ریاضیات را مشخص می سازد ...

نظریه ساختیگرای اجتماعی
ساختیگرائی اجتماعی بر این باور هست که حقیقت بر حسب فرایندهای اجتماعی شکل می گیرد و از نظر تاریخی و فرهنگی مفهومی خاصی هست ، و تا حدی در روند مبارزات قدرت درونی اجتماعات ساخته میشود.

نظریه اجماع
طبق نظریه اجماع ، حقیقت عبارتست از اون چیزی که افراد جامعه درباره اون به توافق و اجماع می رسند ؛ و یا طبق برخی از برداشت ؛ و يا، عبارت از اون چیزی هست که بعضی گروه ها اجبارا روی اون به توافق می رسند .

چنین گروهی شاید شامل بخش وسیعی از افراد بشر را شامل شود ، یا گروه های فرعی را ، که بیش از یک گروه خاص هستند .
نظریه عملگرا

سه نوع از نظریه های مهم و متنفذ عملگرای حقیقت ، حدودا اوایل قرن بیستم مطرح و بوسیله چارلز ساندرس پییرس ، ویلیام جمز ، و جان دیوئی تدوین و ارئه شده اند .

گرچه تفاوت هائی ما بین این سه نظریه و نظریه های دیگر عملگرا وجود دارد، اما در این مساله که " حقیقت بر حسب نتایجی که مفاهیم در عمل به اون می رسند ، فرق کرده و مورد تائید برنامه می گیرد ." اشتراک نظر دارند .



حقیقت درمنطق

حقیقت منطقی (که از اون حقیقت تحلیلی یاحقیقت ضروری نیزنام می برند ) عبارت ازگزاره ای هست که بر حسب کل واژگان ممکن تشکیل دهنده اون گزاره ، صحیح هست ، یا تحت هر تعبیر و تفسیر ممکن ، صحیح هست ( این گونه حقیقت را حقیقت ترکیبی نیز گویند ) ، نظیر این گزاره که " هرگاه پ اونگاه ج " از دیدگاه منطق " حقیقت " هست ، چون به دلیل معانی این نمادها یا واژگان موجود در اون گزاره ، صحیح هست ، و نه به دلیل واقعیت های جهان خارجی یا خاصی .

اون نمادها قبلا بر حسب منطق تعریف شده اند، و بنا بر این ، گزاره مزبور نیز صحت دارد و حقیقت منطقی تلقی می شود .


حقیقت درریاضیات

در ریاضیات دو رویکرد مهم به حقیقت وجود دار : ۱- نظریه الگویی حقیقت ، ۲- نظریه برهانی حقیقت .


از نظر تاریخی ، در قرن نوزدهم ، الگوهای ریاضی منطقی بولین از "حقیقت " توسعه یافتند ، و با نمادهائی نظیر " ح " یا " ۱ " به عنوان نمادهای دلبخواهی ثابت،حقیقت را نشان داد، و بر حسب نمادهای " ک " یا "o " ، کذب را به تصویر کشید .
در منطق پیشنهادی ، این نمادها را می توان به مجموعه ای از اصول و قواعد هستنتاجی تغییر داد و یا دستکاری کرد ، که اغلب در فرم جدول های حقیقت ارائه می شوند .


بعلاوه ، از وقت برنامه هیلبرت در ورود به قرن بیستم ، تا اثبات قضیه گودل ، و توسعه تزهای چرچ ـ تورینگ در نیمه اول قرن بیستم ، گزاره های صحیح در ریاضیات عموما چنین فرض می شدند که گزاره هائی هستند که بر مبنای سیستم آکسیوم رسمی قابل اثبات هستند .


ودرآخر باجمعبندی موضوعات میتوان نتیجه گرفت که این " حقیقت" چیزی نیست که به سادگی بتوان تعریفی از آ ن ارائه داد که مورد توافق افراد تشکیل دهنده جامعه ای برنامه گیرد .

حقیقت واژه ای پیچیده و مبهم و گنگ هست و اونان که فکر مینمايند بسادگی میتوان به حقیقت دست یافت ، سخت در اشتباه هستند ، و اونان که مدعی اند بحث درباره " حقیقت " وقت تلف کردن هست ، خود هرروزه بارها و بارها حقیقت را در مفاهیم متعدد بکار میبرند ، بی اونکه خود متوجه اشتباه خود شوند . پس بهتر هست از واژه " واقعیت " به جای حقیقت هستفاده کنیم که هم دارای ما بازای خارجی و مفهوم روشنی هست ، و هم میتواند منظور ما را برساند .

اما اگر بدنبال "حقیقت " باشیم ،من فکر نمیکنم اون را به دست بیاوریم .

16:

باسلام .بدواازلطف وافرشماسپاسگزارم ،
انچه راجع به شناخت فرمودیدکاملا صحیح بودپیشنهامیکنم لطفا فراینددریافت اطلاعات حسی و...رابااشاره به نام علمی اع1ا ووظایف انهااضافه بفرمایید
اماهمه این مباحث مربوط میشدبه دانش بقولا مادی انسان.که درمقابل بنده بیسوادوفاقددانش مادی مدعیم انسان وعالم هستی وجودحقیقی ندارندبلکه این اطلاعات حسی وعقلی همگی توهم ذهن هستندوانسان فقط یک فکرغیرمادیست ولا غیر.



70 out of 100 based on 80 user ratings 1180 reviews

@