داستان های نقل شده از عارفان و بـزرگان دینی


داستان های نقل شده از عارفان و بـزرگان دینی



داستان های نقل شده از عارفان و بـزرگان دینی
داستان عجیب سه دعای مستجاب وقت دیدن کعبه+تاثیر زمان ومکان دردعا
تاثیر مکانها و زمان های شریف در استجابت دعا:
یا خیر حبیب و محبوب
با سلام و عرض ادب خدمت دوستان
میلاد حضرت جواد الائمه علیه السلام را به امام زمان صلوات الله علیه و همه شیعیان تبریک عرض میکنم
در احادیث ما مکانها و زمانهایی را برای دعا سفارش کرده اند که در ان زمانها و مکانها دعا(البته به شرط مصلحت بودن) مستجاب خواهد شد مثلا دعا در شب و روزجمعه ،شب عید غدیر شب عید فطر شبهای احیا در ماه مبارک. و در مکانها به دعا زیر گنبد امام حسین علیه السلام . دعا در مسجد کوفه و سهله و...
متن زیر را با مقداری تغییرات از جناب حجه الاسلام حسن یوسفیبراتون نقل میکنم ایشان میفرمودند:
شخصی به نام فطول اچیله تعریف میکرد: وقتی به سفر حج مشرف شده بودم وقتی برای اولین بار چشمم به خانه خدا برخورد کرده حال انقلابی به من دست داد و ازخود بیخود شدم ونا خواسته زانوهایم سست شده و با زانو به زمین آمدم و همن جا به خدا گفتم خدایا من سه تا کار برای تو میکنم تو هم سه تا حاجت من را بده:
1- من به موسیقی حرام گوش نخواهم داد تو هم کاری بکن هر سال نوای( لبیک اللهم لبیک )حجاج را با انها در این سرزمین بشنوم.
2- من از چشمم مراقبت میکنم و نگاه حرام نمیکنم توهم دختری عفیف و نجیب برای همسری من مهیا کن.
3- خدایا توچند زبان دنیا را به من یاد بده من هم با این زبانم تبلیغ شیعه را میکنم.
پس از این مناجات و عهد و پیمان . در همان ایام حج یکی از تجار فرش تهران و همسرش که با من آشنا شده بودند پیشنهاد ازدواج دخترشان را با من مطرح میکنند .و من هم قبول کردم و مراسم عقد انجام گرفت. در همان سفر حج بطور عجیبی به زبان عربی مسلط شدم. و بعد هم کلا به 12 زبان زنده دنیا تسلط یافتم و تبلیغ شیعه را میکردم. و از ان سال به بعد هرسال به سفر حج مشرف میشوم.
جناب حجه الاسلام حسن یوسفی میفرمودند یک سالی بنده با ایشان اعمال حج را بجا اوردیم ، حالات عجیبی داشت وقتی لبیک اللهم لبیک میگفت بدنش بشدت می لرزید و گریه میکرد.
+++++
لازم به ذکر است جناب اچیله از تجار فرش اتریش بودند و انجا زندگی میکردند ونماینده مراجع تقلید در آنجا بودند!!!حقیر به یکی از آشنایان که در اتریش بودند گفتم پیش ایشون برند و ازشون استفاده کنند که پس از مدتی خبر دادند که او سه سال پیش به رحمت خدا رفت. خداوند بر درجات این ولی اش بیفزاید . روحش شاد و یادش گرامی باد .
یکی از علما تعریف میکردند شخصی برای بار اول که چشمش به خانه خدا افتاده بود از خدا خواسته بود که خدایا توفیق بده هرسال من یا ازفرزندان من یا از نسل من فرد یا افرادی اینجا باشند و حج را انجام دهند و سالها خداوند به او و نسلش این توفیق را داه بود که به این سفر معنوی مشرف شوند.
از دوستان مورد اعتماد خودم هم شنیدم که برای دو نفردر لحظه دیدن کعبه دعا کرد بود و هردو دعا مستجاب شده بود که یکی از اونها بعد از هشت سال خدا بهش اولاد داده بود.
خلاصه مطلب اینکه از زمانها و مکانهای شریف برای رسیدن به حوائج کمک بگیرید که گاه تاثیر غریبی دارند همچنین معامله با خدا و پیمان بستن با او . نکته دیگر اینکه سعی کنید با مذهب خود بیستر اشنا بشید و بیشتر از معارف اگاهی پیدا کنید تا مثل بندگان خوبی که در بالا از نها یاد شد بتونید از فرصتها بعترین استفاده را بکنید اگر اونها این خصوصیات را نمیدانستند شاید اصلا در انزمان و مکان هم دعا نمیکردند.خلاصه همیشه با منبر و محراب سرو کار داشته باشید و از مجالس روضه و دعا استفاده کنید کهگاه بخاطر یک دلشکسته دعای همه اهل مجلس مستجاب میشه. مثل وقتی که حضرت موسی علیه السلام و قومش برای دعای باران رفتند و هرچه دعا کردند اثری ندیدند علت را که حضرت موسی جویا شده خدا گفت سخن چینی درجمع شماست بگوئید او از میان شما بیرون برود تا او در میان شماست دعاتان رامستجاب نخواهم کرد ... پس مدتی بدون اینکه کسی از جمع بیرون برود باران آمد حضرت موسی به خدا عرض کرد خدایا کسی بیرون نرفت که دعا را مستجاب کردی!!!. خدا گفت ای موسی او از ترس اینکه ابرویش برود توبه حقیقی کرد و این بارانی که فرستادم فقط به خاطر توبه این بنده گنهکار بود. موسی گفت خدایا او را به من معرفی کن خدا فرمود ان زمان که گناهکار بود به تو معرفی نکردو حال که توبه کرد و پاک شد ابرویش را ببرم؟؟ بله یکی از نامهای خداوند سریع الرّضا (در این لینک داستانی درباره این اسم خدا گذاشتم کلیک کنید)است دیدید با یک توبه حقیقی چقدر زود خدا او را بخشید و به برکت او باران برای انها فرستاد و همه را حاجت روا کرد.
متن فوق خلاصه ای بود از مطلبی در این ادرس
http://tahazratedoost.blogfa.com/cat-6.aspx
متن کامل با احادیث متعددی از امام جواد علیه السلام را درآن صفحه ببینید



جابجائی پول صدقه

1:

حکایاتی از الطاف عظیم امام حسین و داستان ادب مورچه در عاشورا
به نام خدا و با سلام به شما
سلام بر حسین علیه السلام و یاران باوفایش.سلام برطفل شیر خوارش که باب الحوائج محبان هست و سلام برآهوی پا برهنهءصحرای عطش مظلومهء مضروبه حضرت رقیه ، سه ساله ای که مفهوم انتظار را به همه منتظران عالم یاد داد!!!

این حسین کیست که عالم همه دیوانهء اوست این چه شمعی هست که جانها همه پروانهء اوست

مولایمان چه کرده که در بندر خمیر اون سنی عاشق 10 شب مجلس روضه میگیره و هرشب به همه اهل مجلس که عده زیادی هستند شام میده .


ایا حضرت عیسی مسیح ایرانی است؟
مولایمان چه کرده که در کرمان یک زرتشتی همین کار سنی عاشق را میکنه.


معنای تمسک به قرآن ، نفی سنت نیست
در جاهای مختلف کشور هموطنان مسیحی و یهودی مجلس برای آقا و خصوصاً برادرشون حضرت ابالفضل میگیرند یا در مجالس روضه شرکت کرده گریه مینمايند و حاجت میگیرند.


خوشا به حال شیعیان حضرت حیدر علیه السلام
اون اَرمنی با معرفت میفرمود شما شیعه ها خیلی کفران نعمت و اسراف میکنید وقتی غذای امام حسین را میگیرد.


تفسیر قرآن...هر روز یک آیه
ما یه ظرف غذا که توی محرم میگیریم توی فریزر میگذاریم وهر موقع که خواستیم غذا درست کنیم یک دونه از برنج های اون غذا را توی غذای خودمون میندازیم تا غذامون برکت پیدا کنه!!!.


مناجات


این سطور را بخونید تا بفهمید چرا مولایمان اینقدر محبوب دلهاست:
یه سید حسین هست توی رشت از محبان و دلسوختگان اهل بیت، که دههء فاطمیه و دههء اول محرم روضه میگیره میفرمود در سیادت خود شک داشتم تا اینکه امام حسین در خواب من را سید حسین خواند و مطمئن شدم که از سادات هستم اما جریان خوابم این بود که ما جلوی مجلس روضه یه پیرمردی را گذاشته بودیم که کفشهای امت را جفت کنه تا امت موقع بیرون اومدن معطل نشوند یه روز که اومدم دم در خونه دیدم اون پیرمرد نیست و جاش یه معرکه گیر که با دایره و نی زدن یک میمون را به رقص در میاورد اونجا نشسته و با چوبی که سرش دوشاخه هست داره کفشها را جفت میکنه میمون را هم به تیر چراغ برق بسته من وقتی این صحنه را دیدم سریع به یه نفر فرمودم برو زود این مرد را بگو بیاد توی روضه و بهش صبحانه و چایی بدید تا آبرومون نرفته فقط یه طوری هم بهش بگید که ناراحت نشه اونها هم همین کار را کردند و او هم صبحانه که خورد یکمی نشست روضه هم گوش کرد و دیدم که اشکی هم ریخت.


زني كه شوهرش نماز نمي‌خواند چه كار كند؟
گذشت این قضیه تا اینکه او مرد و در خواب دیدم که در مکانی بسیار خوب و در رفاه و خوشی بسر می بره بهش فرمودم به تو نمیاد اهل خیر و عبادت باشی که بهت این مقامات را بدهند از کجا به این مقام رسیدی؟؟ فرمود همین طوره که میگی این لطف امام حسین هست.


میلاد باسعادت باقر علوم النبین علیهم صلوات الله اجمعین تهنیت
در همین حین امام حسین بمن فرمودند سید حسین این مرد در مجلس من دودقیقه اون روز کفش ها را جفت کرد و به من حقی پیدا کرد من هم این طوری اون دو دقیقه خدمتش را براش جبران کردم.

اللهُ اکبر از این جود وکرم آقا

زن شیعه میفرمود همسایه ما یه زن یهودی بود یه روز آومد در خونه و فرمود یه مقدار ذغال آتیشی میخواهم بهم بدید فرمودم ما مجلس روضه داریم الان سرم شلوغه خودت برو توی آشپزخونه بردار اون هم رفت و یه مقدار طول کشید تا ذغال برداشت و رفت سپس چند وقت اون یهودی مرد در خواب دیدم در جای بسیار خوبی هست تعجب کردم یک یهودی چطور به این مقام رسیده؟ ازش این سوال را پرسیدم فرمود یادت هست اون روز فرمودی برو توی آشپزخونه خودت ذغال بردار فرمودم بله فرمود من رفتم زغل بردارم یه فوت کردم به ذغال ها که روشون را خاکستر گرفته بود، یه کمی خاکستر به صورت پاشیده شد و یک تکه ذغال برداشتم .

سپس مرگم به من فرمودند بخاطر اینکه خاکسترهیزم های مجلس امام حسین با صورت تو برخورد کرده تو بخشیده شدی و این مکان را بهم دادند به برکت خاکسترهیزم های مجلس امام حسین.(بله هر کسی یا چیزی که یه طوری منسوب به امام حسین شده ارزشمند میشه حالا میخواهد مُحب و خادم آقا باشه یا هیزم و تربت آقا باشه)

یکی از علما نقل میکرد شخصی برایم تعریف کرده که یه شب که از روضه اومدم خونه خواب دیدم که امام حسین به برادرشون حضرت ابالفضل فرمود برادرم اسم همه خدام این مجلس روضه را یادداشت کردی حضرت فرمودند بله امام فرمودند :بده ببینم، نگاه کردند و بعد فرمودند نام این شخص را چرا ننوشتی فرمودند او که جزخدام نیست امام فرمودند بله اما یک هستکان را از جلوی پای اهل مجلس برداشت و کنار گذاشت پس نام او راهم بنویس !!! توی خواب یادم اومد که توی اون مجلس خادمی هستکان ها را جمع کرد ولی یه دونه از اونها را فراموش کرد برداره من هم همینطور که نشسته بودم اون را برداشتم و کنار خودم گذاشتم که یه وقت زیر پای کسی نره فهمیدم کوچکترین خدمت به امام حسین را آقا فراموش نمینمايند و جواب میدهند.

بگذریم سخنی در موردآداب روز عاشورا :
در روایات آمده در روز عاشورا به دنبال کسب و کار نروید،چیزی ذخیره نکنید که این کار دشمنان اهل بیت هست .

اگر چیزی برای خانه مثل نان یاغذا احتیاج دارید تا قبل عاشورا تهیه کنید.

مرحوم مولوی رضوان الله تعالی علیه فرموده بودند: مورچه ها در روز نهم ویازدهم محرم غذا ذخیره مینمايند اما در روزعاشورا هرگز غذایی به لانه نمیبرند و ذخیره نمینمايند شما خودتون هم میتونید امتحان کنید همونطور که ما امتحان کردیم و دیدیم اگر شک داشتم نمی نوشتم.

و اما یک کلام نورانی از امام حسین علیه السلام که به همه انسانهای به ظاهر دین دار خطاب فرمود:
الناس عَبید الدنیا و الدّینُ لَعِقٌ علی اَلسِنَتِهم یَحَوطونََهُ ما دَرَّت به مَعایشُهُم و فاذا مُحِّصُوا بِالبلاءِ قَلَّ الدیانون
اکثریت امت دلباخته وبندهء دنیا هستند و دین تنها بر زبان اونهاست تا وقتی که زندگی اونها در سایه دین رو به راه و مرتب باشد.

ولی وقتی که با حوادث سخت روبه روشوند دین داران اندک هستند.
درحقیقت حب دنیا همان چیزی بود که سپاه عمر سعد را به جنگ با نماینده خدا بر روی زمین و قتل او فرستاد
حقیقتی هست این حدیث که:(( حب دنیا منشاء هر گناهی هست)).اگر اهل تزکیه نفس نباشیم و با دعا و توسل و اسماءالله و قران حب دنیا و رذائل اخلاقی را از روح پاک نکنیم عاقبت شومی خواهیم داشت خدا در سوره شمس سپس 11قسم میفرماید هرکه تزکیه نفس کرد رستگار میشود.خیلی ها یک عمر اهل دین و عبادت بودند اما در آخر کافر و بی دین شدند .یا فکر مینمايند مومن و صالح هستند اما درواقع کافر و اهل نار هستند مثل بنی امیه که حتی پس از واقعه عاشورا این روز را عید میدانستند و احادیثی در فضیلت روزه گرفتن در این روزجعل کردند و روز عاشورا روزه میگرفتند و برای خانوادهشان غذا ذخیره میکردند در این روزه چون این روز را به سبب قتل حسین مبارک میدانستند اینان همان هائی بودند که فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله را با لب تشنه میان دو نهر آب برای رضای خدا کشتند!!! همان حسینی که پیامبر میفرمود حسین منی و انا من حسین .

آری وقتی پیام غدیر را که پیامبر دستور داده بود حاضران به غایبان و پدران به فرزندان برسانند را به فراموشی سپردند اینگونه خواهد شد.همانطور که همان کسانی که در غدیربه امیرالمومنین علیه السلام جانشنی و خلافت او را تبریک فرمودند بلافاصله سپس رحلت پیامبر دستانش را بستند و کشان کشان به سوی اولین غاصب خلافت بردند همسرش حضرت زهراسلام الله علیها را کشتند برای اینکه به خلافت برسند و امت دنیا دوست هم دست از پشتیبانی امام کشیدند و اما مجبور به استقامت شدو خود فرمود: استقامت کردم درحالیکه خار درچشم و هستخوان در گلویم بود .و پس از اون کار شجرهء ملعونهء مخالفان جانشینان رسول خدا را بنیان گذاشتند که فقط در وقت ظهورحضرت مهدی صلوات الله علیه اون درخت با همه ثمراتش ریشه کن خواهد شد و امر خداوند را به ظهورخواهد رسید.پس تا اون روز دائم دردعا هایمان بگوئیم اللهم عجل لولیک الفرج و خدا را به پریشانی حضرت زینب سلام الله علیها قسم دهید که تعجیل در فرج مولایمان کند این دستور امام وقت علیه السلام هست!!!
+++++++++

عشق بازی کار هر شیاد نیست این شکار دام هر صیاد نیست

عاشقی را قابلیت لازم هست طالب حق را حقیقت لازم هست

عشق از معشوق اول سر زند تا بعاشق جلوه ی دیگر دهد

تا بحدی که برد هستی از او سرزند صد شورش و مستی از او

شاهد این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر

روز عاشورا در اون میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق

بار الها این سرم این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم

این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست و پا اندر خضاب

این من و این ساربان این شمر دون این تن عریان میان خاک و خون

این من و این ذکر یارب یاربم این من و این ناله های زینبم

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق ای حسین ای یکه تاز راه عشق

گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده برکش من بتو عاشق ترم

غم مخور که من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام

هر چه بودت داده ای در راه ما مرحبا صد مرحبا خود هم بیا

خود بیا که میکشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو

لیک خود تنها نیا در بزم یار خود بیا و اصغرت را هم بیار

خوش بود در بزم یاران بلبلی خاصه در منقار او برگ گلی

خود تو بلبل گل علی اصغرت زودتر بشتاب سوی داورت


++++++++++
ابن طاوس وقایع روز 11 محرم را اینگونه می نگارد :قال ابن طاووس: لما كان اليوم الحادي عشر بعد قتل الحسين (ع) حمل ابن سعد معه نساء الحسين وبناته وأخواته فقال النسوة بحق الله ألا ما مررتم بنا على مصرع الحسين فمروا بهن على المصرع فلما نظر النسوة إلى القتلى فوالله لا أنسى زينب بنت علي وهي تندب الحسين وتنادي بصوت حزين وقلب كئيب:
.يا محمداه صلى عليك مليك السما هذا حسينك مرمل بالدما مقطع الأعضاء وبناتك سبايا إلى الله المشتكى والى محمد المصطفى والى علي المرتضى والى فاطمة الزهراء والى حمزة سيد الشهداء يا محمداه هذا حسين بالعرا تسفي عليه ريح الصبا قتيل أولاد البغايا وا حزناه وا كرباه عليك يا أبا عبد الله اليوم مات جدي رسول الله يا أصحاب محمد هؤلاء ذرية المصطفى يساقون سوق السبايا.
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل الفرجهم و اهلک اعدائهم


منبع: یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب - چند حکایت از الطاف عظیم امام حسین علیه السلام و داستان ادب مورچه در عاشورا

2:

با سلام

مگر شما براین اعتقاد نیستی که پیامبران گواهان امتند و به نیات درونی واعمال انسانها آگاهی دارند

پس چگونه نفهمید سخن چین چه کسی هست ؟

3:

اغماض امیرالمومنین از مرد سنی ظالم بخاطر قطره اشکی که در مصائب امام حسین علیه السلام ریخت ، باعث شد او شیعه شود
از آقای قدس نقل شده: روزی آقای بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم ـ فرمودند:
« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی هست به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از اونجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد.

چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.
اون شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم.

شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر اون جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده هست؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود فرمود: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به اونها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.


اون مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه اون سنی با من برخورد کرد و با تمسخر فرمود: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه فرمود: آری پیام رساندم و پیامی دارم.

او خندید و فرمود: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد.

وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و فرمود: خدایا، در اون وقت هیچ کس در اونجا نبود و من این را به کسی نفرموده بودم، آقا از کجا فهمید.

بلافاصله فرمود: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»

منبع: یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب - داستان

4:

بر دشمنان علی تا صبح قیامت لعنت

5:

یکی از بندگان خداوند که این همه کرم وبخشش دارد وبا یه فوت ذغال تمام گناهان را می بخشد ببین که خداوند با بندگانش چه معامله ای می کند

حتما اگر به خاطر خداوند ذغالی را فوت کنیم نه تنها گناهان خود بلکه گناهان تمام خانواده ودوستانش را خواهد بخشید

6:

مرحوم حاج ملا آقا جان می فرمود

در سفر کربلائی که چند سال قبل مشرف بودم و شبها در ایوان حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) می خوابیدم و معمولا" اول شب به زیارت حضرت اباالفضل ( علیه السلام) می رفتم، در یکی از شبها وقتی وارد صحن حضرت ابا الفضل ( علیه السلام) شدم، دیدم دو نفر جوان مثل اینکه با هم نزاعی دارند و در مقابل حرم به طوری که ضریح دیده می شد ایستاده اند، یکی از اونها خواست کلامی بگوید که به زمین خورد و بیهوش شد.

دومی هم فرار کرد.
امت دور او که به زمین خورده بود جمع شدند و او را شناسائی کردند و فرمودند: از فلان قبیله هست، رئیس اون قبیله را خبر کردند آمد پیرمردی بود.


به او فرمودم: او اشاره به قبر حضرت اباالفضل ( علیه السلام) نمود و می خواست چیزی بگوید که دیگر نتوانست و به زمین افتاد.


رئیس قبیله فرمود: او مورد غضب حضرت اباالفضل ( علیه السلام) واقع شده؛ زیرا بدنش کبود شده و هستخوانهایش خرد گردیده هست.
او را ببرید به صحن حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) که اگر راه نجاتی داشته باشد از اونجا خواهد بود.
دوستانش او را به دوش کشیدند و به صحن حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) بردند.
دو شبانه روز در کنار یکی از غرفه ها به حال اغما افتاده بود، شب سوم که من هم نزدیک او می خوابیدم و منتظر بودم که امشب یا باید او از دنیا برود و یا از این وضع نجات پیدا کند؛ زیرا شخصی که مورد غضب واقع شده،بیشتر از سه شبانه روز زنده نمی ماند.


ناگاه دیدم به خود تکانی داد و برخاست و نشست.

افرادی که محافظ او بودند، از او پرسیدند: چه می خواهی؟
فرمود: ریسمانی بیاورید و به پاهای من ببندید و مرا به طرف حرم حضرت اباالفضل ( علیه السلام) بکشید.


این کار را کردند در بین راه نزدیک صحن حضرت اباالفضل ( علیه السلام) درخواست کرد که فلان مبلغ را به فلانی بدهید.

و همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء اتفاق کنید.
دوستانش این عمل را تعهد کردند که انجام دهند سپس از در صحن دستور داد ریسمان را به گردنش ببندند و با حال تذلل عجیبی او را وارد حرم کردند.
وقتی مقابل ضریح حضرت اباالفضل ( علیه السلام) رسید، کلماتی به زبان عربی فرمود که خلاصه اش این هست:
آقا از تو توقع نبود که این گونه آبروی مرا ببری و مرا بین امت مفتضح نمائی.
مضمون این شعر را می فرمود:
من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من و تو چیست بگو
در این موقع رئیس قبیله رسید و او را بوسید و ابراز خوشحالی کرد.

امت از اطرافش پراکنده نمی شدند و نسبت به او که دوباره مورد لطف حضرت اباالفضل ( علیه السلام) واقع شده بود،ابراز علاقه می نمودند.


من استقامت کردم تا کاملا" دورش خلوت شود،به او فرمودم: من از اول جریان تا پایان اون با تو بوده ام بعضی از قسمتهای سرگذشت تو را نفهمیده ام، مایلم برایم تعریف کنی.
فرمود: اون جوان که با من وارد صحن شد مدتی بود از من مبلغی پول طلب داشت، اون شب زیاد اصرار می کرد که باید طلب مرا همین الاون بپردازی، من ناراحت شدم به او فرمودم: از من طلبی نداری.


فرمود: به جان اباالفضل ( علیه السلام) قسم بخور، من بی حیائی کردم خواستم قسم بخورم که دیگر نفهمیدم چه شد تا امشب که درد و ناراحتی و فشار فوق العاده ای داشتم.
درهمان عالم بیهوشی می دیدم که برای تشریفات عبور شخصی به حرم حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) مراسمی قایل می شوند ، سئوال کردم چه خبر هست ؟ یکی از اونها فرمود حضرت ابالفضل ( علیه السلام) به زیارت برادرش حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) می آید.


من برای عذرخواهی خود را آماده می کردم که دیدم حضرت اباالفضل ( علیه السلام) بالای سر من ایستاده و با نُک پا به من می زند و می فرمایند :
برخیز، به در خانه ای آمده ای که اگر جن و انس به اون متوسل شوند، محروم بر نمی گردند.


از همان جا حالم خوب شد و امیدوارم دیگر این گونه جسارت به مقام مقدس حضرت اباالفضل ( علیه السلام) نکنم.

منبع:
پایگاه یا مجیر

این لینکها را هم حتما ببینید:

اغماض امیرالمومنین از مرد سنی ظالم بخاطر گریه برامام حسین، باعث شد او شیعه شود


ادب وعزاداری کم نظیر و عجیب پسر میرزا جواد آقاملکی تبریزی در دهه اول محرم


شرایط مؤثر بر گریستن در مصائب اهل بیت: و موانع اون


اعمال و آداب ماه محرم الحرام

7:

پیامبرصلی الله علیه و آله فرمود: به اون آتش پرست بگو اون دعا مستجاب شد

مردى حضرت رسول - ص - را در خواب ديد و ايشان به او فرمود: برو و به فلان مجوسى بگو: اون دعا مستجاب شد.

از خواب بيدار گرديد ولى از رفتن خوددارى كرد. مجوسى(
آتش پرست) مردى ثروتمند بود.

مرتبه دوم باز خواب ديد كه همان سخن را به او فرمود، باز هم نرفت .

مرتبه سوم در خواب به او فرمود: برو و به اون مجوسى بگو: خداوند اون دعا را مستجاب كرد.

فرداى اون شب پيش او رفت و فرمود : من فرستاده رسول خدا و پيك او هستم ، به من فرمود: به تو بگايشانم اون دعا مستجاب شد.
مجوسى فرمود : مرا مى شناسى و دين و مسلكى كه دارم مى دانى ؟ جواب داد بلى .

فرمود : من منكر دين اسلام و پيامبرى حضرت محمد - ص - بوده ام تا همين ساعت ولى حالا مى گايشانم : اءشهد ان لا اله الا الله ، لا شريك له و اءشهد اءن محمدا عبده و رسوله.


اونگاه تمام خانواده خود را خواست و فرمود : تاكنون گمراه بودم ولى اينك هدايت شده و نجات يافتم .

هر كس از بستگان من مسلمان شود، اونچه از اموالم در دست اوست همانطور در اختيارش باشد و هركس كه امتناع ورزد دست از اموال من بشايشاند.

تمام بستگان او هم اسلام آوردند، دخترى داشت كه او را به پسر خود تزايشانج كرده بود، بين اونها جدايى انداخت و...
پس از اون به من فرمود : مى دانى اون چه دعايى بود كه پيامبر فرمود: مستجاب شد؟ فرمودم : به خدا قسم من هم اكنون مى خواستم از تو بپرسم .

اون مرد تازه مسلمان فرمود : هنگامى كه دخترم رابه پسرم تزايشانج كردم ، وليمه مفصلى تهيه نمودم و تمام دوستان و اقوام را به اون دعوت كردم .

در همسايگى ما خانواده شريفى از سادات بودند كه بضاعتى نداشتند، به غلامانم دستور دادم حصيرى در وسط خانه پهن كنند و من روى اون نشستم .

در اون ميان شنيدم صداى يكى از دختران علايشانه اى كه همسايه ما بود، بلند شد و اين طور به مادرش فرمود : مادر جان بوى خوش غذاى اين مجوسى ما را ناراحت كرده هست همين كه اين سخن را شنيدم بدون درنگ حركت كرده و مقدار زيادى غذا و پوشش و پول براى همه اونها فرستادم .

چشم فرزندان علوى كه به اون غذا و لباسها افتاد بسيار مسرور و شادمان گرديدند.

همان دخترك به ديگران فرمود : قسم به خدا به اين غذا دست دراز نمى كنيم ، تا اول صاحبش را دعا كنيم .
اونگاه دستهاى خود را بلند نمود و فرمود : خداوندا! اين مرد را با جدمان پيامبر اكرم - ص - محشور گردان و بقيه آمين فرمودند.

اون دعايى كه حضرت به تو فرمود كه از مستجاب شدنش به من اطلاع دهى ، همين دعاى كودكان سادات بود.
شجره طوبى ، ص 15؛ بحارالانوار.

8:

بله اگاه و شاهد هستند اما از خدا سوال میکند و خدا جواب میدهد تا بعدا این مطلب را برای ما نقل نمايند یعنی با اگاهی سوال میکند تا بعد بگوید بین من و خدا چنین صحبتی شده بود در میان احادیث اهل بیت هم از این موارد زیاد هست.

یه مثال این همه امت(چندهزار نفر) اطراف ضریح امام رضا حاجتها شون را در اون واحد به امام رضا علیه السلام میگویند امام چطور همه را متوجه میشوند و اونهایی راکه به صلاح هست جواب میدهند؟؟ اگاهی ازغیب برای انسانهای اهل عبادت وترک گناههم ممکن هست مثل مرحوم ایت الله بهجت ، شیخ حسن علی نخودکی(به کتاب نشان از بی نشان ها رجوع کنید) شیخ رجبعلی خیاط(کتاب کیمیای سعادت)

9:

قاسم ابن هارون الرشید

هارون فرزندی بنام قاسم موتمن داشت که دست از دنيا و رياست و جاه و جلال پدر شسته و دل به آخرت و پرستش ‍ خدا نهاده بود، به طورى كه شباهتى از لحاظ پوشاك و وضع ظاهرى با پسر سلاطين نداشت .

روزى از جلو هارون رد شد.

يكى از خواص او، قاسم را كه به اون هيئت ديد خنده اش گرفت .

هارون از سبب خنده پرسيد.

فرمود اين پسر شما را مفتضح و رسوا كرده با اين لباسهاى ژنده و كهنه كه در ميان امت رفت و آمد مى كند.

هارون در جواب فرمود علت اين هست كه تا كنون ما براى او منصبى معين نكرده ايم .

اونگاه او را خواست و شروع به نصيحت و راهنمائى كرد.

كه با اين ظاهر خود مرا شرمنده مى كنى ، حكومت يكى از ولايات را براى تو مى نايشانسم در اونجا با مقام و درجه حكومت پرستش و عبادت كن .

قاسم فرمود پدرجان تو را چندين پسر هست دست از من بردار و مرا پيش ‍ دوستان خدا شرمنده مكن .

اونقدر هارون اصرار ورزيد تا قاسم سكوت نمود.

اشاره كرد حكومت مصر را بنام او بنايشانسد و فردا صبح بطرف مصر حركت كند، ولى قاسم شبانه از بغداد به طرف بصره فرار نمود.

صبحگاه هر چه از پى او گشتند او را نيافتند، تا اينكه بر اثر پا (سابقا به اين فن و شناسائى رد پا اهميت زيادى مى دادند) فهميدند قاسم تا كنار دجله آمده هست .

قاسم همان شب فرار كرد و خود را به بصره رسانيد.

عبدالله بصرى مى گايشاند ديوار خانه ما خراب شده بود و احتياج به يك كارگر داشتم .

ميان بازار آمدم تا كارگرى پيدا كنم .

جوانى را مشاهده كردم كنار مسجدى نشسته و قراون مى خواند.

بيل و زنبيلى هم در جلو خود گذاشته ، پرسيدم آيا كار مى كنى ؟ فرمود چرا نكنم ؟! خداوند ما را براى همين ایجاد كرده كه زحمت بكشيم و نان تهيه كنيم .

فرمودم پس برخيز و با من بيا.

فرمود اول اجرت مرا تعيين كن من يك درهم اجرت برايش تعيين كردم و به خانه رفتيم .

تا شامگاه به اندازه دو نفر كار كرد، شب به او خواستم دو درهم بدهم راضى نشد فرمود همان مقدار كه برنامه گذاشتيم بيشتر نمى گيرم ، اجرت خود را گرفت و رفت .

فردا صبح به محل روز گذشته رفتم تا او را بياورم ولى در اونجا نبود.

از كسى پرسيدم .

فرمود او روزهاى شنبه فقط كار مى كند و بقيه هفته را به عبادت و پرستش مى گذراند.

پس استقامت كردم تا روز شنبه ديگر او را در همان مكان يافتم و براى انجام كار به خانه بردم .

مشغول كار شد و مقدار زيادى كار كرد.

هنگام نماز ظهر دست و پاى خود را شست و وضو گرفته به نماز مشغول شد.

سپس نماز بر سر كار خود رفت و تا غروب كار كرد.

شامگاه اجرت خود را گرفت و بيرون شد.

شنبه ديگر چون كار ديوار تمام نشده بود از پيش رفتم اين مرتبه او را نيافتم .

پس از جستجو فرمودند دو سه روز هست كه مريض شده از محل او سؤ ال كردم مرا به خرابه اى راهنمائى كردند.

بر سر بالين او رفتم و سرش ‍ را بر دامن گرفتم .

همين كه چشم باز كرد.

پرسيد تو كيستى ؟ فرمودم همان كسى كه دو روز برايش كار كردى من عبدالله بصريم .

فرمود شناختم تو را آيا تو ميل دارى مرا بشناسى ؟ فرمود آرى (فقال انا قاسم بن هارون الرشيد) فرمود من قاسم پسر هارون الرشيدم .

تا اين حرف را از او شنيدم بدنم به لرزه افتاد از تصور اينكه اگر هارون بفهمد من پسر او را به عنوان عملگى بكار واداشته ام با من چه خواهد كرد.

قاسم فهميد من ترسيدم .

فرمود هراس نداشته باش .

تاكنون كسى در اين شهر مرا نشناخته ، اكنون هم اگر آثار مرگ را در خود نمى ديدم ، نامم را نمى فرمودم .

اما از تو خواهشى دارم وقتى كه از دنيا رفتم اين بيل و زنبيل را به كسى بده كه برايم قبر مى كند و اين قراون را كه مونس من بود به شخصى بسپار كه بخواند و به او انس گيرد.

انگشترى از انگشت خود بيرون كرد و فرمود به بغداد مى روى ، پدرم هارون روزهاى دوشنبه بار عام دارد و هر كس بخواهد مى تواند با او ملاقات كند.

اونروز داخل مى شوى و انگشتر را در مقابلش مى گذارى .

او انگشتر را مى شناسد چون خودش به من داده .

مى گوئى پسرت قاسم در بصره از دنيا رفت و اين انگشتر را وصيت كرد براى شما بياورم و فرمود به شما بگايشانم كه پدر تو جراءتت در جمع آورى مال امت زياد هست اين انگشتر را هم بر اون اموال سرشار اضافه كن مرا طاقت حساب روز قيامت نيست .

در اين هنگام ناگاه خواست حركت كند ولى نتوانست از جاى برخيزد.

براى مرتبه دوم خود را حركت داد باز نتوانست به من فرمود بازايشانم را بگير و مرا حركت ده كه مولايم على بن ابيطالب (عليه السلام ) آمده تا او را حركت دادم در همين موقع روحش از آشيانه بدن پرواز كرد (كانما سراج طفئت ) گايشانا چراغى بود كه خاموش شد.


82 out of 100 based on 52 user ratings 952 reviews

@