*علی(ع) حقیقتی برگونه اساطیر*


*علی(ع) حقیقتی برگونه اساطیر*



*علی(ع) حقیقتی برگونه اساطیر*
*علی(ع) حقیقتی برگونه اساطیر*


سلام

میخوام مطالبی از دکتر علی شریعتی پیرو این شخصیت بزرگوار براتون برای مطالعه بذارم
ما شیعه هستیم اما شاید نیاز به کمی تجدید نظر داشته باشیم تا باورهامون منسجم تر بشن

حضرت علی(ع) یکی از ستایش شدنی ترین شخصیت های تاریخ اسلام هست از نظر من
و من طبق علاقه شخصیم تصمیم گرفتم در مورد ایشون از زبان دکتر مطالبی بذارم..


هیچ چیز غیر از حقیقت، مصلحت نیست


علی حقیقتی است بر گونه اساطیر...



خدایا این سختی دیگه چی بود؟!

1:

تایید
+
مشابه این تاپیک (سخنان دکتر شریعتی) وجود دارد اما چون فقط درباره ی امام علی علیه السلام هست تایید کردم.
مدیریت صلاح دیدن ترکیب نمايند.


حذف نام شهدا از خیابان و پل های تهران؟!

2:

ممنون از تایید
امیدوارم ترکیب نشه چون میخوام به اندیشه دکتر شریعتی در مورد ایشون بپردازم نه صرفا یک سری جملات که گویای خوبی برای طرز تفکر ایشون نیستند ..


بررسی شایعات و جعلیات ظاهراً دینی در عصر اطلاعات

و همینطور قصدم اشنایی بیشتر دوستان با شخصیت حضرت علی هست نه قالب بندی جملات


فرهنگ فمینیستی زن را فاسد میکند: زنان ایران نباید راننده خودرو و موتور سیکلت شوند

3:

عذر میخواهم و اعتراف میکنم که امشب سخن من ـ اونچه مُسلّم هست ـ یک سخن خسته نماينده‌ای خواهد بود؛ علتش از نقصی هست که ممکن‬ ‫است در بیان من بیشتر از همیشه باشد ـ چرا که موضوع، موضوعِ بسیار حساس و بی‌نهایت پیچیده هست و من در برابرِ چنین موضوعی احساس عجز‬ ‫می‌کنم؛

روش و طرزِ نگاهِ من به مساله‌ای که میخواهم اینجا مطرح بکنم: طرزِ نگاه و روش خاصی هست که پختگی کافی را برای بیانش‬ ‫ندارم.‬

موضوع بی‌نهایت مهم هست: سخن فرمودن دربارهٔ علی بی‌نهایت دشوار هست؛

زیرا به عقیدهٔ من، علی یک قهرمان، یا یک شخصیت تاریخی تنها نیست.‬ ‫

هر کس دربارهٔ علی از ابعاد و جهات مختلف بررسی کند، خود را نه تنها در برابرِ یک فرد، یک فردِ برجسته انسانی در تاریخ، می‌بیند، بلکه خود را در‬ ‫برابرِ یک معجزه‌ای و حتی در برابرِ یک مسأله علمی، یک معمای علمی "این خلقت" احساس می‌کند.


بنابراین دربارهٔ علی سخن فرمودن برخلاف اونچه که‬ ‫در وهله اول به ذهن می‌آید، دربارهٔ یک شخصیت بزرگ سخن فرمودن نیست، بلکه دربارهٔ یک معجزه‌ای هست که به نامِ انسان و به صورت انسان در تاریخ‬ ‫ٔ‬‫مُتجلی شده است.

علی را از جهات مختلف باید دید، و در ابعادِ مختلف باید شناخت.

یک بار به عنوان یک شیعه، از نظرِ اعتقادی که ما به علی و شخصیت علی و نقشی که علی در تاریخ اسلام داشته هست، و حق و مقامی که داشته هست، از این نظر، رسیدگی میکنیم و میخواهیم بشناسیمش ‫ این طرزِ نگاه یک سلسله مسایل خاصی را در برابرِ محقق مطرح میکند و خوشبختانه به نسبت ابعادِ دیگرِ علی این بُعدش شناخته‌تر و روشنتر هست؛‬

‫اگر چه این بُعد به طورِ مطلق یعنی به نسبت خودِ علی باز هم شناخته نیست).


فرهنگ چادرپوشی از ابتدایی تا دانشگاه


و گاه به عنوان یک مورخ، علی را میخواهیم بررسی کنیم و بشناسیم،‬ ‫یعنی نقشی که علی در یکی از دوره‌های حساس و مهم تاریخ بشر یعنی تاریخ اسلام داشته هست.


تلویزیون تهاجم فرهنگی غربی های شیطان پرست است
در اینجا باز مسائل تازه‌ای در برابرِ ما مطرح میشود:‬


‫رُلی که علی داشته، نقشی که داشته، پیروزیها و شکست‌هایش، موقعیتش در جامعه‌ای که در اون جامعه بوده، کیفیت رهبری سیاسی و اجتماعیش، ‬‫رابطه‌اش با امت، آزادی خواهی‌اش، شخصیت اجتماعی و سیاسیش، مقایسه‌اش با رقبای سیاسی‌اش، و همچنین مقام و موقعیتی که حضورِ او، وجودِ‬ ‫او، در تاریخ اسلام، و در وقت حیاتش، و همچنین حیاتی که پس از مَماتش در تاریخ اسلام شروع شد.


اسلام دین اعتدال است
اینها مسائلی هست که در برابرِ مُحقق‬ ‫مطرح می‌شود و باید به یک صورتی خاص رسیدگی بشود.‬


تهدید مسلمانان در آمریکا

4:

«علی» و «انسان»

‫مسأله دیگر یعنی نقطه نظرِ سوم برای شناختن علی که از اون دیدگاه علی را باید رسیدگی و بررسی کرد،

به عنوان یک دید و نگاهِ انسان شناسی است.‬ ‫ما نه شخصیت و نقش او را در تاریخ اسلام و نه حق و مقامش را در تاریخ اسلام به عنوان شیعه، بلکه از یک دیدگاهِ‬ ‫دیگر، یک موجودِ شفرمودی را به نامِ علی در بشریت می‌بینیم و می‌خواهیم و می‌کوشیم تا او را بشناسیم.



در اینجا مسائلی که در برابرِ ما مطرح میشود با‬ ‫مسائلی که به عنوان یک مورخ، یا به عنوان یک مسلمان، یا به عنوان یک شیعه در برابرِ مُحقق مطرح است، شبیه نیست، یک سلسله مسائلی هست که‬ ‫باید از نظرِ روان شناسی، از نظرِ فلسفه و بالاخص از نظرِ انسان شناسی موردِ رسیدگی واقع بشود.



از این جهت هست که من میگویم، متاسفانه تا کنون کار‬ ‫نشده و از این جهت هست که من میکوشم تا به عنوان یک انسان شناس، یک انسانی را به نامِ علی با همه شفرمودی‌ها و معجزات و ابعادِ پیچیدهٔ شخصیت‬ ‫او موردِ رسیدگی برنامه بدهم.



بنابراین، این شخصیت بزرگ را، در تاریخ بشریت و همچنین در نقش بشریت برنامه می‌دهیم و موردِ مطالعه برنامه می دهیم.

و‬ ‫اون این هست: «علی» و «انسان».

انسان با خصوصیاتش، با ایده آل‌هایش، آرزوهایش و کیفیت ساختمان معنویش دارای خصایل ویژه‌ای هست، دارای‬ ‫آرزوهای خاصی هست که در این آرزوها، در این امیدها و در این خصایل خاص بشری، این شخصیت بزرگ و معجزه آسا به نامِ علی، موقعیت ویژهٔ خودش‬ ‫را دارد.



از این جهت جواب فرمودن به این مساله مهم که علی، در بشریت و در انسانیت، چه مقامِ خاصی دارد، بسیار مشکل هست؛

زیرا مقدمتاً هم باید علی‬ ‫را شناخت که خود ـ چنان که فرمودم ـ یک مُعضل فلسفی و یک معمای علمی هست و نه یک بیوگرافی و یک شرح حال از یک شخصیت بزرگ؛ و دوم‬ ‫اینکه شناخت او موکول به شناختن یک موجودِ پیچیده و مَجهول دیگرى به نامِ انسان هست، که مجهول‌ترین موجود در علم، انسان هست! از این جهت‬ ‫است که من این عیدِ غدیر را نه تنها به شیعه و نه تنها به مسلمانان بلکه به «انسان» تبریک میگویم.‬

‫.

این‬ ‫سلسله مسائلی که اینجا مطرح می‌کنم، عنوان نتیجه گیری دارد


‫بنابراین، امشب، فقط میپردازم به انسان و سپس شناخت انسان، با یک دیدِ خاص، و با یک معنای خاص میپردازیم به «علی» که در برابرِ‬ ‫این انسان و برای این انسان چه نقشی و چه مقامی دارد ؟ و در آخر، به عنوان آخرین نتیجه میپردازم، به معنای «امام».‬

5:

انسان در تمدن امروز

انسان، شاید یک موضوعِ خیلی کهنه‌ای باشد و در وهله اول این طور به نظر برسد که یک موضوعِ بسیار بدیهی را مطرح کرده‌ایم، در صورتی که در‬‫علم انسان، در میان سراسرِ علومِ همه پدیده‌هایی که در علومِ انسانی مطرح هست، مجهول‌ترین مساله، انسان هست!

وقتی تعریفهای مختلف را از وقت‬ ‫ارسطو تا الان دربارهٔ انسان میشنویم و میخوانیم، میبینیم حتی علم امروز ـ که بشر این همه پیشرفتهای خارق‌العاده در رشته‌های مختلف علمی کرده‬ ‫است ـ هر پدیده‌ای را در عالَم بهتر از انسان میتواند تعریف کند.



زیرا به قول اَلکسیس کارل: "انسان تاکنون همواره به بیرون می‌پرداخته، و همواره در‬‫جستجوی سر در آوردن از عالَم و از اشیاء و از پدیده‌های مادی بوده و هرگز متوجه این نشده که قبل از شناختن عالَم بیرون، درون را باید شناخت".‬

‫بالاخص در سه قرن اخیر، به نسبت علومِ سابق، به میزانی که علوم تَرقی کرده و به میزانی که انسان خودآگاهی و معرفت دقیق و درست نسبت به اشیاء‬ ‫و طبیعت پیدا کرده، ولی به قول جان دیویی: "امروز انسان کمتر از سابق انسان را میشناسد زیرا بیشتر از سابق اندیشه و کوشش ‬‫علمی خود را مَصروف عالَم بیرون کرده".



زیرا فلسفه، مذهب و علومِ قدیم، شعارِشان این بود (گر چه نمیگویم به این شعار همه فلاسفه و علماء رسیدند، ‬‫شاید نه فلاسفه رسیدند و نه علماء) که معنی زندگی و هدف عالَم و خصوصیات انسان و رسالت انسان را در این عالَم تعیین نمايند، بشناسند.

این شعارِ‬‫علم و فلسفه در قدیم هست.‬


‫اما در سه قرن اخیر، فرانسیس بیکن شعاری را انتخاب کرد که تاکنون علم هنوز اون شعار را حفظ کرده، و اون اینست که: "علومِ سابق و فلسفه‌های‬ ‫سابق همه هدفشان این بود تا انسان فقط معرفتش زیاد بشود و آگاهی بیشتر نسبت به حقایق عالَم پیدا بکند، اما علم امروز باید این هدف را از خودش‬ ‫دور کند، و این رسالت را از دوشش بیندازد و رسالتی دیگر بگیرد ـ چنان که گرفت ـ و رسالت دیگرِ علم عبارت هست از توانایی".

فرانسیس بیکن اعلام‬ ‫کرد که "تنها علمی، علم هست و موردِ قبول و تنها فلسفه‌ای، فلسفه هست و موردِ قبول که منجر به قدرت انسان در زندگی بشود".



و چنان که الان میبینیم‬ ‫علم در این سرعت و پیشرفت شدیدی که در زندگی کرده هست، فقط به قدرتمند شدن انسان کمک کرده و مقصود از قدرتمند شدن انسان هم اینست که‬ ‫او را بر طبیعت مسلط کرده و مقصود از تسلط بر طبیعت هم اینست که طبیعت برای زندگی روزمره‌اش و برای برخورداریهای غَریزی او از مادیات و از‬ ‫نَعمات مادی که در روی این خاک هست بیشتر مُستَعِد بشود.‬


‫این کوشش موجب شده که همه رشته‌های فلسفی و همه رشته‌های علمی در سه قرن اخیر، مُنجر به قدرتمندتر کردن انسان بشود، یعنی مُنجر به‬ ‫صنعت بشود.

بنابراین هدف فلسفه‌ها و علومِ سابق، معرفت انسان بود به عالَم، اما هدف علم امروز منجر شدن علم و کوشش‌های علمی به صنعت هست!‬

‫برای اینکه صنعت تنها وسیله‌ای هست که علم را تبدیل به قدرت انسان در زندگی میکند.‬

6:

در قدیم هر کس که دانشمندتر بود، آگاه‌تر و خودآگاه‌تر بود؛ اما بیکن میگوید این ارزش ندارد.

"هر کس که دانشمندتر هست یعنی اینکه مقتدرتر‬‫است، یعنی مسلح‌تر هست، یعنی فقط سرمایه‌دارتر و ثروتمندتر هست".



از این جهت در قدیم ـ مثلاً ـ آتن دانشمندتر بود اما رُم قویتر بود.

امروز دانش،‬ ‫تنها و تنها، هدفش مُقتدر کردن انسان در زندگی و در روی خاک هست.

این قدرت، این شعار، گر چه یک شعارِ مقدس هست، زیرا یکی از خدمات علم‬ ‫باید برخوردار کردن هر چه بیشترِ انسان از مواهب مادی باشد، اما انحصارِ علم در چنین رسالتی، خیانتی به علم و خیانتی به انسان بود؛

چنان که امروز‬‫عواقب چنین حصری برای علم و برای اندیشه انسانی کاملاً پدیدار شده.

زیرا رسالت بالاتر و مقدس‌تر از مُقتدر شدن انسان در زندگی ـ که علم باید اون‬ ‫رسالت را به دوش بکشد ـ خوبتر شدن انسان در زندگی هست و علم تنها ـ چنان که بیکن میگوید ـ به قدرتمندتر کردن انسان در زندگی و در طبیعت‬ ‫کمک میکند و هرگز، برای "چگونه انسان خوبتر بشود"، هیچ چاره‌ای نیندیشید و برای همین هم هست که "انسان امروز از هر موقعی و هر دوره‌ای‬ ‫در تاریخ مقتدرتر هست بر طبیعت، اما از همه دوره‌های تاریخ که انسان تمدن و فرهنگ داشته ضعیف‌تر هست بر خودش"از همه دوره‌های تاریخ، انسان‬ ‫آشناتر هست نسبت بر طبیعت، و از همه دوره‌های تاریخ، ناآگاهتر و نادانتر هست نسبت به خودش".

چنانکه یک حکیم قدیم را اگر میفرمودیم زندگی‬ ‫چیست؟ اگر می‌فرمودیم انسان چیست؟ و اگر می‌فرمودیم عالم عَبَث هست یا عَبَث نیست؟ لااقل پاسخی داشت و لااقل رسالت خودش را در جواب فرمودن‬ ‫به این مسائل پايه ی که انسان همواره دنبالش بوده و باید حل بشود و باید علم حل بکند، احساس میکرد.

اما امروز از یک عالِم اگر یک چنین چیزی‬ ‫بپرسیم میگوید، "اینها مسائلی هست که هیچ وقت ما به اون نخواهیم رسید و هیچ وقت حل نخواهد شد و اینها را باید مُعَطل گذاشت و به اون نیندیشید‬ ‫و تنها هدف من و رسالت من اینست که چگونه پدیده‌ای را یا رابطه بین پدیده‌ها را کشف کنم، هستخدام کنم، تبدیل به صنعت کنم و اون را تولید کنم و‬‫انسان را برخوردارتر کنم از کالا".

بنابراین، هدف همه کوششهای معنوی ـ فکری انسان، تبدیل شدن به صنعت هست، و هدف صنعت تولید هست و مصرف،‬ ‫یعنی همه کوششهای عَمیق و مقدس معنوی و عقلی و منطقی انسان خلاصه شده هست در مصرف هر چه متنوع‌تر و هر چه بیشتر.

اینست که تمدن‬ ‫‫امروز یک تمدن مصرفی است؛

اصالت مصرف شاخصه تمدن امروز هست.

در هر شکل از حکومتها و در هر شکلی از اشکال اجتماعی که در کشورهای‬ ‫متمدن دنیا حساب کنیم، در این مشترکند که، "اصالت مصرف، مکتب‌شان و مذهب علمی‌شان هست!"

و این مساله‌ای هست که هیچ کس شکی در اون‫ِ‬ ‫ندارد.

این مساله، انسان امروز را کاسته، انسان امروز را کوچک کرده و انسان امروز را مُقتدر کرده، اما بد کرده! در صورتی که قبل از اینکه انسان مقتدر‬ ‫شود، باید خوب میشد.‬

7:

دو تا اصطلاح هست که من ناچارم برای بیان مطللبم این دو کلمه را معنی کنم (به اون معنای خاصی که هستعمال میکنم) که غالباً اینها مُترادف‬ ‫استعمال میشود در صورتی که مترادف نیست:‬ ‫یکی "خدمت" به انسان هست و یکی "اصلاح" انسان هست.



این دو تا، دو تا معنی هست، دو تا مَقوله هست: گاهی ما به یک فرد یا یک اجتماع خدمت‬ ‫میکنیم، مثلاً اینکه یک شهر را آسفالت میکنیم؛ مثلاً اینکه به یک انسانی صد تومان یا هزار تومان پول میدهیم، یک خانه برایش میخریم و در اختیارش‬ ‫میگذاریم؛ این خدمت کردن به جامعه و خدمت کردن به یک فرد هست، اما این اصلاح نیست.



گاه، این خدمت ـ بدون اصلاح ـ ممکن هست مُنجر به‬ ‫یک خیانت بشود: اگر من قبل از اینکه یک انسان را اصلاحش بکنم، به او خدمت بکنم، در این خدمت به انحراف بیشتری کمک کرده‌ام.



بنابراین قبل از‬ ‫خدمت به انسان باید %دِ اصلاح انسان باشیم.‬

‫و علم تنها به انسان خدمت میکند و هیچ گونه رسالتی را برای رهبری و خوبتر شدن و اصلاح انسان تعهد نمیکند.



کدام علم، امروز در دنیا هست که‬ ‫اصلاح اخلاقی انسان را تعهد بکند؟ کدام رشته علمی هست که تعقیب اون رشته علمی، انسان متعالی بسازد؟ هیچ رشته‌ای.



همه رشته‌ها انسان خودآگاه‬ ‫و آگاه بر طبیعت میسازد، برای مقتدر شدن.

بنابراین، علم، تنها "خدمت" به انسان میکند در صورتی که رسالت مقدس‌تر علم و فوری‌تر و مقدمترِ علم،‬ ‫اصلاح انسان هست و شناختن انسان.



زیرا خانه برای فرد ساختن ـ هر چه خانه زیبا باشد و خوب باشد و لوکس باشد ـ قبل از اینکه اون شخص را که در‬ ‫این خانه میخواهد زندگی کند بشناسیم که چه تیپ است، برای چه میخواهد اینجا زندگی کند، چه جور میخواهد زندگی کند، چه حساسیتهایی دارد،‬ ‫و چه جور آدمی هست، بی معنا هست.

و ما متأسفانه قبل از شناختن انسان و قبل از اینکه هیچ معنایی برای زندگی و برای انسان تصور کرده باشیم، به‬ ‫ساختن تمدن و ساختن شکل زندگی لوکس و مقتدر و نیرومند و شفرمود پرداختیم.

اینست که گاه ممکن هست که تمدن ما از این هم شفرمود‌تر و عظیمتر‬ ‫بشود، اما این تمدن چون بر پايه شناختن زندگی انسان و رسالت انسان و معنای انسان در حین زندگی مبتنی نیست، با همه عظمتش، با همه شفرمودی‬ ‫و با همه اهمیتش ممکن هست انسان را در اون مَسخ کند!

من فرمودم "ممکن هست" اما متفکری که در چنین ساختمانی امروز زندگی میکند، نمیگوید‬‫ٔ‬ ‫"مَسخ نشده هست" و "ممکن هست مَسخ بشود"، میگوید "مَسخ شده هست".‬


‫قهرمانان نویسندگان، هنرمندان و مُجسمه سازان مدرن را اگر نگاه کنیم، همه قهرمانان اونهامَسخند و اینها تصادفی نیست! این را ما که از دور تازه‬ ‫تمدن اروپا را میشناسیم، نمیتوانیم قضاوت کنیم؛ از کسانی که خودشان در این تمدن و در این علم زندگی مینمايند باید بپرسیم که تو چگونه خود را‬ ‫می‌یابی؟ و انسان در چنین راه و روشی چه جور انسانی هست؟‬


‫در رُتِردام، اگر کسانی از خانمها و آقایان رفته باشند یک مجسمه‌ای هست که بی نهایت قابل مطالعه هست: در میدان عمومی این شهر یک مجسمه‌ای‬ ‫از سنگ دیده میشود، ولی طبیعی نیست، خودِ این مجسمه یک اسکلت هست؛ ساعدِ مجسمه روی مَفصلش برنامه نگرفته، آمده روی وسط بازویش، بدون‬ ‫مفصل، ایستاده، این ساعد هم روی وسط بازو برنامه گرفته و مفصل از اینجا آزاد هست؛ زانوها همین طور است، مچ پاها همین طور هست، تمامِ انگشتان از‬ ‫هم در رفته هست، گَردن همین طور هست و سر همین طور؛ به طوریکه از دور وقتی نگاه میکنیم احساس میکنیم که این مجسمه الان فرو میریزد.‬


مجسمه رتردام، مجسمه انسان امروز هست! انسان پس از جنگ و انسان مدرن را نشان میدهد که مقتدر شده ـ اون طور که بیکن فرمود ـ و چنان‬ ‫اقتدار پیدا کرده که صلابت یک سنگ را یافته، اما در عین حال دارد فرو میریزد و هر اون احتمال اینکه متلاشی بشود هست

8:

کتاب آقای سارتر به نامِ «استفراغ» ـ که یکی از مشهورترین آثارِ قرن بیستم است ـ زندگی انسان امروز را در اونجا نشان میدهد، اسم این «استفراغ» ‫است.‬

قهرمان ژان ایزوله که سمبل انسان امروز هست یک شاهزاده‌ای هست غَرق طلا و شکوه و جلال، اما از دردی مینالد که درمان ندارد.



خودش، ژان ایزوله،‬ ‫در تفسیرِ این قهرمان می‌گوید: این قهرمان "فرانسه" هست؛ فرانسه هست که سراپا طلا، سراپا قدرت و تمدن و سراپا زَر (یعنی همه مَواهب زندگی؛ یعنی‬ ‫همان آرزوی فرانسیس بیکن در علم، عملی شده و تحقق پیدا کرده) میباشد، اما از دردی مینالد که درمان ندارد!

ژان ایزوله میگوید این شاهزاده،‬ ‫فرانسه هست؛ اما امروز، "همه تمدنها" هست، "انسان متمدن" هست.‬


‫قهرمان دیگر مال الیوت هست و او خیلی خوشمزه‌تر انسان امروز را، انسان مقتدرِ امروز را، معرفی میکند: «ترزیا» ـ قهرمان رُمان الیوت ـ یکی‬ ‫از الهه‌های یونان قدیم هست؛ این الهه خنثی هست یعنی هم زن هست و هم مَرد؛ این قهرمان، انسان امروز هست که مقتدر شده، دو برابرِ انسان دیروز شده!‬ ‫اما این چه جور دو برابری هست؟ مثل یک خنثی؛ خنثایی هست که دو برابرِ انسان معمولی هست، دو برابرِ انسان گذشته هست، اما یک جور دو برابر شدن‬ ‫است که عقیم هست و ضعیفتر هست و از لحاظ انسانی پایین‌تر از انسان گذشته هست که نصف این بود!

چرا همه این کارها شده؟ چرا تمدن؟ و چرا علم؟‬ ‫و چرا این نبوغی که به این قدرت و شفرمودی شکفت، انسانی این جوری ساخت؟ مجسمه رتردام ساخت؟ چرا زندگی با این جلال، با این قدرت، و با این‬ ‫برخورداری "استفراغ" شد؟ چرا این تمدن بزرگ "بیماری"ای دارد که به قول کامو "طاعون" هست؟ و چرا انسانی که دو برابرِ انسان گذشته شده خنثی‬ ‫است؟ چرا؟ به خاطرِ اینکه به نظرِ من قبل از هر کاری، علم باید انسان را میشناخت و زندگی انسان را معنی میکرد، و بعد متناسب با نیازِ انسان و‬ ‫متناسب با رسالتی که انسان در زندگی اینجایی‌اش دارد، دست به تمدن و دست به کشفیات و اختراعات و صنعت میزد.

اما انسان را هیچ نشناخته و هیچ‬ ‫معنایی برای زندگی انسان روی زمین نداده، همواره دارد ساختمان میسازد بدون اینکه بشناسد این کسی که اون جا ـ در این ساختمان ـ زندگی میکند‬ ‫چه احتیاجات واقعی و اصیل دارد!

دیدیم که همیشه از این ساختمان صحبت میکند که مدرنتر از ساختمان پیش هست و کاملتر از ساختمان پیش‬ ‫است ـ و درست هم هست ـ اما اگر بپرسیم اون کسی که اینجا میخواهد زندگی کند چه جور آدمی هست؟ میگوید: به من مربوط نیست، به حکمت‬ ‫الهی قدیم مربوط هست که در این باره‌ها صحبت میکردند، اون هم که به نتیجه نرسید پس هیچی وِلش کنیم! پس این تمدن را برای کی میسازیم!؟


قبل از اینکه تمدن بسازیم، قبل از اینکه روش علمی را تعیین کنیم، و قبل از اینکه، رسالتی برای علم یا فلسفه تعیین کنیم، قبلا باید همه نیروهایمان‬ ‫متمرکزِ این معنا بشود که انسان چه موجودی هست و چه خصوصیاتی دارد و چه نیازهای اصیلی دارد و چه ابعادِ متنوعی دارد، و بعد بر پايه این شناخت،‬ ‫زندگیش را برنامه ریزی کنیم و بر پايه این شناخت، تمدن را بسازیم و بر پايه این شناخت، رسالت علم را تعیین کنیم.‬


‫مقصودم از این مقدمه این بود که، قبل از شناختن تمدن، قبل از بررسی فلسفه‌ها، قبل از بررسی و قضاوت دربارهٔ هنر، قبل از قضاوت و بررسی‬ ‫دربارهٔ ادبیات، دربارهٔ زندگی، دربارهٔ حتی مذهب و حتی فلسفه، انسان باید شناخته بشود، مذهب، راهِ زندگی و نجات و کمال بشر هست و جواب فرمودن به‬ ‫عمیقترین و متعالی‌ترین نیازهای انسان هست، ولی برای تعریف مذهب قبلاً باید انسان را بشناسیم و اگر انسان را بشناسیم، میتوانیم بهترین مذهب را‬ ‫برایش انتخاب کنیم، و بفهمیم که از میان مذاهب کدام متناسبتر با چنین موجودی هست دارای چنین نیازهایی.‬


‫من در اینجا امشب میکوشم، تا انسان را اون جوری که از مطالعات و از نظریات خودم و همچنین از نظریات دیگران هستنباط کردم، بشناسانم و بگویم‬ ‫که مقصودم از انسان چیست؟
و این نیازهای اصیل او که در طول تاریخ همواره با او بوده چیست؟
و بعد نشان بدهم که علی در برابرِ این انسان و در برابرِ‬ ‫زندگی‌ای که انسان باید بر روی این خاک داشته باشد، چه کسی هست و چه موقعیت و مقامی دارد؟‬

9:

شناخت انسان‬

‫برای شناختن انسان از نظرِ مذاهب و بالاخص از نظرِ مذهب اسلام، قبل از هر کاری باید به سراغِ فلسفه خلقت رفت، اغلب مذاهب بزرگ فلسفه‬ ‫خلقتی دارند که در اون ساختن و آفریده شدن انسان را بیان مینمايند که چگونه ساخته شده.



در این داستانهای خلقت، و فلسفه‌های خلقت، بیشتر‬‫قَصد این بوده هست تا چگونگی انسان را مذهب نشان بدهد.



در اسلام، من معتقد هستم ـ چون رشته تحقیقم و تدریسم تاریخ ادیان هست ـ که یکی از‬ ‫زیباترین چهره‌های اسلام ـ که متاسفانه ندیدم زیاد به اون توجه کرده باشند ـ فلسفه خلقت انسان در اسلام است؛ به قدری این شفرمودی و عظمت دارد که‬ ‫انسان مُتحیر میشود!

در فلسفه خلقت انسان صدها نکته برای شناختن انسان به صورت سمبل و رمز نهفته هست،به طوری که هستخراج همین سمبلها‬ ‫و همین رمزها عبارت هست از هستخراج معنی واقعی انسان در همه ابعادش.‬


‫در اینجا نمیتوانم فلسفه انسان در اسلام را برسم و رسیدگی کنم، برای اینکه پارسال من روی این مسأله کار میکردم و بیش از پنجاه نکته تازه‬ ‫در شناختن انسان از توی قصه آدم در قراون و در روایات یافته‌ام، که اگر موقعيتی در آینده باشد طرحش خواهم کرد.

اما بر روی یک مساله‌ای که همه‬ ‫میدانیم تکیه میکنم:‬



انسان: اجتماع ضدین!‬

10:

انسان: اجتماع ضدین!‬

از نظرِ اسلام، انسان یک جمع ضدین هست! یک سرش پست‌ترین و منفورترین و متعفن‌ترین ذات را دارد که ممکن نیست از اون پست‌تر و کوچکتر‬ ‫و حقیرتر کلمه‌ای در زبان بشر پیدا بشود: از "صلصال کالفخار" و از "حماء مسنون" هست (از گِل هست، از لَجن هست).

این، یک سر و یک بُعدِ انسان هست.‬

اون وقت (در کنارِ) همین لجن و همین حماء مسنون ـ که ساخته شدهٔ خدا هست ـ مقدس‌ترین و متعالی‌ترین معنایی که در ذهن بشر ممکن هست مُتِصوّر‬ ‫شود، درون او را ساخته، فطرت او را ساخته و بُعدِ دومِ او را ساخته و اون، "خدا" یا "روح خدا" هست.

مسلماً در اینجا تعبیرِ ادبی هست والا "خدا "، "روح‬ ‫خدا"، مثل یَدِ خدا که میگوییم معنای تعبیرِ ادبی هست.



یعنی از یک طرف ساختمان انسان یک لجن متعفن هست، از اون طرف دیگرش روح خداوند‬ ‫است که در او دَمیده شده.

بنابراین این موجود دارای دو بُعد هست که یک بُعدش در پست‌ترین و مُنحط‌ترین سطح برنامه دارد و یک سرش در آخرین قله‬ ‫‫امکان تعالی و عظمت هست، که روح خداوند هست که در انسان و در آدم دَمیده.

این انسان کُلی هست، این انسان حقیقی هست
.

انسان موجود، یعنی انسان‬ ‫‫عینی خارجی ـ یعنی ما همه‌مان ـ میان این دو قطب: قطب "لجن و خاک"، و قطب "خدا و روح خدا " در حرکت هست.

این مسیرِ انسان هست، این‬ ‫مسیرِ زندگی انسان هست؛ مسیری که آغازش حماءٍ مسنون، لجن، پستی، حقارت، زَبونی و گِل رسوبی هست (عادت دارد به رسوب، عادت دارد ته نشین‬ ‫بشود، دلش میخواهد همین جوری بیفتد)، و یک سرمَنزلش مطلق روح خدا هست!

بنابراین در این داستان، هم زندگی انسان، هم رسالت انسان در‬ ‫روی این زمین و هم خودِ انسان معنی شده.

بنابراین انسان موجودی هست که در راهِ طی کردن فاصله میان خاک تا خدا هست.

این راه نامش "مذهب"‬ ‫است، و اون مقصد و سرمنزل، "انسان" هست.‬


‫این معنی که اسلام از انسان دارد، عظیمترین و شریفترین معنی‌ای هست که برای انسان ممکن هست وجود داشته باشد، و حتی در میان همه مکتب‌های‬ ‫انسان پَرستی (یعنی اومانیسم)، از آتن تاکنون، در این سه هزار سال ـ که فلاسفه مختلف اومانیست، انسان پرست و اصالت انسانی بودند ـ هرگز معنیای‬ ‫با این عظمت در هیچ یک از مکتبها نبوده.



یکی از اون مکتبهای اومانیستی بسیار معروف و مشخصترین مکتب اومانیستی امروز، "اگزیستانسیالیسم"‬ ‫آقای سارتر، یا هایدگر هست.



من اگر موقعيت داشته باشم خواهم فرمود که چگونه سارتر، هایدگر، یا مارسل که اصالت اْنسانی هستند و انسان را مجزا از‬ طبیعت میدانند و انسان را یک تافته جدا بافته‌ای در عالم خلقت میدانند،

و حتی معتقد هستند که انسان به قدری عظمت دارد که نیازی به واجب‌الوجود‬ ‫و خدا ندارد، اینها معنی‌ای حقیرتر از معنی اسلام در داستان آدم، برای انسان قائلاند.‬


‫بنابراین، رسالت انسان از لحاظ اسلام این هست.

هم تاریخ، هم روان شناسی انسان در تاریخ، هم فرهنگهای بشری و هم همه ادبیات و هنرِ انسان در‬ ‫طول تاریخ، این معنی را نشان میدهد.



چه جور؟ نشان میدهد که انسان در همه شکلهای زندگیش، چه (وقتی که) به صورت بَدوی و بیابان‌نشین‬ ‫زندگی میکرده ـ حتی پوشش و خانه نداشته، قبل از ِاسکانش بر روی زمین و زندگی کشاورزی ـ و چه امروز، اونچه که وجهِ مشترک همه دوره‌ها و‬ ‫همه انواعِ تمدنها و فرهنگها و مذهبها در طول تاریخ بشری هست، اینست که انسان هر وقت از روزمرگی، زندگی معمولی‌اش و گرفتاریش (مثل‬ ‫شکار، مثل غذا خوردن، مثل جنگیدن و مثل این اشتغالات روزمره‌اش) فارغ میشده و گوشه‌ای مینشسته و به خودش فکر میکرده و به این عالم فکر‬ ‫میکرده، در اینجا دچارِ یک اندوه، دچارِ یک تزلزل و یک دغدغه میشده و این تزلزل و دغدغه در تمامِ آثارِ هنری تاریخ بشر وجود دارد.

این تزلزل و‬ ‫دغدغه ناشی از اینست که انسان ـ حتی انسان بَدوی و انسان اولیه‌ای که برای ما اثری از ادبیات، از نقاشی، از طرزِ ساختمان زندگی، از افکار و عقایدش‬ ‫در دسترس ما گذاشته ـ نشان داده که در همان حال احساس میکرده که من مثل اینکه از جنس این عالم نیستم، احساس میکرده که من مثل اینکه‬ ‫از جنس این درخت، این کوه، این جانوران و این پرنده‌ها نیستم، احساس میکرده که یک چیزِ زیادی‌ای بر همه اینها دارد، و احساس میکرده که بیش‬ از اونچه در دسترسش هست به یک چیزی که نمیدانم چیست محتاج هست، و نمیدانسته که چیست.



این احساس بیگانگی خودش با این عالم، دغدغه‬ ‫و اضطراب دائمی در او به وجود آورده و این اضطراب و دغدغه، بدبینی را به وجود آورده (بد بینی نسبت به همه چیز.

به همین زندگی مادی، به این‬ ‫عالم)، و این بدبینی نسبت به این زندگی و نسبت به این عالَم جزء فطرتش هست؛ چرا که در همه ادوارِ تاریخی وجود دارد، چرا که در همه انواعِ نژادهای‬ ‫گوناگون وجود دارد و هیچ فرهنگی نیست که از اندوه و اضطراب و بدبینی نسبت به اونچه که واقعیات محسوسش هست خالی باشد.




این احساس‬ ‫کم بینی و کمبودی که نسبت به این عالم در خودش احساس میکرده و اینکه احساس میکرده مثل اینکه از این عالم زیادتر، بزرگتر و شریفتر هست،‬ ‫جزء ذات فطرتش بوده، به دلیل اینکه هیچ وقت این احساس تعطیل نشده.



این اعتقاد، که اونچه در نظرِ او هست، کم هست و نیازهایی دارد که گر چه‬ به روشنی نمیداند اون نیازها چیست، اما میداند که این عالم و اونچه که محسوس و در دسترسش هست، این نیازها را برآورده نمی‌کند.

این اعتقاد و‬ ‫این احساس، بد بینی را در او به وجود آورده، احساس کمبود را در او به وجود آورده، و احساس غربت را در این عالم به وجود آورده.

احساس غربت در این‬ ‫عالم و احساس نامتجانس بودن با ماده، جزء ذات احساس او هست.

حتی در انسان فیلسوف غیرِ الهی امروز، این احساس، فکرِ اولین طرح "جای دیگر" را‬ ‫در مغزش مُنقَّش و متصور کرده؛ احساس اینکه من مال اینجا نیستم، احساس اینکه من در این عالَم غریبم، و احساس اینکه اینجا مثل اینکه کمَم است،‬ ‫اولین طرح عالم دیگر را که از این بالاتر هست ـ که من از اونجا هستم، که اونجا شایستگی مرا دارد، و اونچه که من نیاز دارم در اونجا هست ـ در مغزش به‬ ‫وجود آورده.


برای همین هست که وقتی در تاریخ فرهنگ‌ها نگاه میکنیم، فرهنگهای بَدوی را که نگاه میکنیم میبینیم، اولین طرح فلسفی‌ای که در‬ ‫مغزِ انسان ابتدایی طرح شده، اعتقاد به دو جهان بودن هست!

با همین نام در پنج هزار سال پیش از میلاد مسیح کلمه "هدس" یا "هُدِس" را داریم که‬ ‫قبل از سومریها ـ و سومریها از اونها گرفته‌اند که معلوم نیست چه قومی هستند ـ معتقد به جهانی به نام هدس یا هدس ـ مال هفت هزار سال پیش در‬ ‫بین النهرین ـ بوده‌اند، یعنی عالم "نه اینجا"، اون "جای بالاتر" که در ادبیات و فرهنگ بَدوی تاریخ ما هست و این نشان میداده و نشان میدهد و ثابت‬ ‫کرده که اولین فرض در فلسفه انسان ابتدایی که در ذهنش از جهان نقش بسته، دنیای دیگر هست، ولو اون دنیای دیگر را نداند چیست، ولو هیچ گونه‬ ‫تصویری، نقشی از اون دنیای دیگر در ذهنش نتواند مُجسم کند اون احساس در این عالَم، احساس نامتجانس بودن با این عالم، احساس کمبود در این‬ ‫عالم کردن، او را وادار به اعتقاد به یک عالم بهتر که متجانس با او هست کرده و برای همین هم هست که اولین طرح، طرح ثنویت عالم هست یعنی دو‬ ‫جهان بودن هست، در انسانی که حتی اولین آثارِ تمدن را فاقد بوده!‬‬

11:

مسأله دوم: در احساس انسان ـ حتی انسانی که پوشش ندارد ـ اولین مساله‌ای که نقش بسته (تحقیقات امت شناسی و ِاکولوژی قرن شانزدهم و‬ ‫بالاخص تحقیقات اسپِنسر و لوی برول در قرن هجدهم نشان داده) قُدس، قِداست، و مُقدس بودن هست.

یعنی این چیز مقدس هست، اونهای دیگر‬ ‫پروفان هستند یعنی معمولی‌اند، مادی‌اند، هیچ احترام ندارند، ارزشی ندارند.



این شیء، این مُهره، این شکل، این رنگ، این تکه کوه، مقدس‬ ‫است؛ چرا مقدس هست؟ علت اون دیگر معلوم نیست، در هر قبیله‌ای به یک علت مقدس هست؛ یک علتی که علتش هم خیلی بَدوی و ابتدایی هست‬ ‫و بعد هم اون علت از بین رفته. اما تقسیم جهان به جهان زبرین و جهان زیرین ـ که در همه فرهنگهای بَدوی و مَدنی این "دو جهان" بودن هست ـ و‬ ‫مقدس و غیرِ مقدس بودن اشیاءِ این عالم، و خودِ این اعتقاد به اینکه بعضی از پدیده‌ها مقدسند و قابل ستایشند و نباید به اونها بی‌احترامی کرد، باید در‬‫یک مَعبدی اونها را گذاشت، باید اون مَعبد را تزیین کرد، باید با احترام و تشریفات در برابرش نیایش کرد، و باید از اونها تعظیم و تجلیل کرد، اصولاً زاییدهٔ‬ ‫اون احساس اولیه انسان هست که او از جنس این عالم نیست و یک عالَم بالاتر و فراتر وجود دارد.

این اعتقاد، این احساس، این گرایش روح و فطرت انسان‬ ‫به طرف جهان دیگر، به طرف غِیب، به طرف اون نمیدانم کجایی که من مال اونجا هستم، مال اینجا نیستم، که اونجا همه نیازهای مرا برآورده میکند و‬ ‫اینجا نمیکند و اونجا مطلق هست،

این اعتقاد را در انسان به وجود آورده که عالم مَملو از نیروها و همچنین مَملو از قدرتها و موجودات مقدس نامَریی‬ ‫است و این اولین شکل مذاهب ابتدایی بَدوی هست.‬


اما، اونچه که در طول تاریخ هیچ تغییر نکرده ـ فقط تلقی‌ها تغییر کرده بَرحسب تکامل فکر و علم انسان ـ احساس بدبینی انسان نسبت به " اونچه‬ ‫هست" است، و تمایل انسان به گریز از "اونچه هست" است، و احساس و اعتقادِ انسان به اینکه "اونچه هست" کمَش هست و احساس به اینکه در این‬ ‫چهارچوبه عالم مادی که او می‌بیند زندانی و غَریب هست.

این احساس غُربت در این جا، ناله، درد و اندوه و یک غم مُبهم (نه غصه‌های معمول روشن) را‬ ‫در او به وجود آورده.

این غم مُبهم بر چهرهٔ انسان، در طول تاریخ سایه افکنده و این غم مبهم در همه ادبیات و مذهب‌های عرفانی و غیرِ عرفانی عالم و‬ ‫در همه هنرهای متعالی، وجود دارد.

این غم در حاالت یک فرد، در اون حاالتی که دچارِ احساس عمیقتر و انسانیتر و خود آگاهتری هست، بیشتر هست.‬


‫و اون غمی هست که ما ناله این غربت را در پنج هزار سال پیش از زبان قهرمانانی مانندِ گیل گَمِش میشنویم.

پنجهزار سال پیش در زیرِ آسمان سومر‬‫این قهرمان بزرگ سومر ناله میکند و فریاد میکشد که : "من مال اینجا نیستم، من در زیرِ این خاک غریبم، در این آسمان غریبم و این آسمان بر‬ ‫جانم تنگی میکند، ای خدایان مرا به اونجا بکشانید، ای خدایان مرا راه بنمایید تا بدانم اونجا کجا هست، ای خدایان راهِ مرا نشان بدهید تا از اینجا‬ ‫نجات بیابم".



این کلمه نجات، این کلمه فلاح، رستگاری و، به قول بودا، این "موکشا" آرزوی همه فرهنگها و همه مذهبها در طول تایخ بشر هست.

ا
ین‬ ‫نجات، زاییدهٔ این اعتقاد هست که انسان در این جهانی که کم هست و ناقص هست، زندانی هست، و او از یک طرف با همین جهان خویشاوند هست و به اون‬ ‫نیازمند هست، اما، احساسی ـ لااقل ناخودآگاه ـ داشته هست که همه‌اش این نیست، و اونجا که هستی تمام شود، احساس او ادامه پیدا میکند و اونجا که‬ ‫همه چیز در دسترسش برنامه میگیرد، باز اون غم و تزلزل و دغدغه در او ادامه دارد.‬


‫از این جهت هست که امروز در روان شناسی طبقاتی میگویند، غمهای معنوی و فلسفی مال بورژوا هست! (این خیلی با معنی هست و راست هم هست)‬ ‫بورژوا کیست؟ یعنی کسی که از لحاظ زندگی مُرفه هست، یعنی کسی که اونچه که ماده و عالَم دارد از اون برخوردار هست، اما (با این حال) او غمگین هست.‬

12:

همه مکتبها و مذهبهای اشرافی در تاریخ، مکتبهای ِانزوا، خَلوت پرستی، اندوهگینی، بدبینی و رنج هست.

چرا ؟ برای اینکه اینها، از هر چه در عالَم بوده‬ ‫است برخوردار شده‌اند و از اونجا هست که میخواسته ادامه پیدا کند، دیگر عالم نداشته؛

از هر مایحتاجی که در عالم بوده این برخوردار بوده، اما نیازهای‬ ‫دیگرش اونجا سر برآورده و دیگر عالم ـ عالم محسوس ـ قادر نیست به اونها جواب بگوید.

اینست که انزوا و تلخ اندیشی و بدبینی و اون غم فلسفی، بیشتر‬‫مال طبقاتی هست که از زندگی بیشتر برخوردار بودند، این مساله، بی نهایت عمیق هست و این نشان میدهد که انسان بیشتر هست از اونچه که هست‫ِ‬ ‫اون هست مادی‌ای که میشناسد، که میبیند، که احساس میکند.

این نشان داد و این نشان میدهد که انسان همواره در برابرِ این عالَم خود را بیشتر‬ ‫و متعالیتر احساس میکرده و از این احساس، بدبینی، و از این بدبینی، تلخی و غم ایجاد شده، و از این بدبینی، تلخی و غم، احساس کمبود، وسوسه،‬ ‫آرزو، آرزوی نجات، آرزوی تَقَرب و تَوَسل به اون "نمیدانم کجایی" که اینجا نیست، و نیاز به اون چیزهایی که او به اون نیازمند هست و این عالَم ندارد و‬ ‫نمیتواند داشته باشد، در او پیدا شده.



اون نمیدانم کجا، کجا هست؟ اون "نمیدانم چه"هایی که من به اونها احتیاج دارم اما این عالم ندارد چیست ؟ جواب‫ِ‬ ‫به این سؤالها که بشرِ ابتدایی یا متمدن امروز برای خودش همواره مطرح میکرده، جوابهایی هست که مذاهب مختلف و فرهنگهای مختلف و ادبیات‬ ‫و هنرِ مختلف را ساخته.

اما این سؤال، سؤال هر انسانی هست در هر دوره‌ای و در هر نژادی.

این انسان، برای اینکه اون ایده‌آل‌هایش را، اون آرزوهای بلندتر‬ ‫از "اونچه هست"اش را، اون کمبودهائی را که در این عالم احساس میکند و به اونها نیاز دارد و در این عالم نیست را، و اون نیازهایش را، ِاشباع کند و‬ ‫برای تَقَرب به اون عالَم نمیدانم کجایی که برترین هست، برای شناختن و توسل به اون مقدسها که از جنس این عالَم ـ که مقدس نیست ـ نیست، راههای‬ ‫مختلف و تلاشهای مختلف میکرده.

از این احساس، مذهب ابتدایی به وجود آمده و این هست معنی "فِطری" بودن مذهب.‬

‫این کلمه "فطرت" چقدر در قراون خوب هستعمال شده.

من مخالفم با اون که بگویم مذهب غَریزی هست.

غریزه و فِطرت نزدیک به هم هست ولی‬ ‫یکی نیست: فطرت یعنی ساختمان آدم، و غریزه یعنی، حالات یا خصوصیات و نیروهایی که در سرشت انسان و در فطرت انسان نهاده شده و انسان را‬ ‫به طورِ ناخودآگاه به جایی میکشاند.

ولی مذهب چنین نیست؛ مذهب یک غریزهٔ ناخودآگاهِ کور در انسان نیست (مذهب غریزی نیست)، مذهب فطری‬ ‫است، یعنی به طورِ خودآگاه در ذات و نهادِ انسان نهاده شده هست که (به وسیله اون) او باید راهی را بپیماید و پیدا کند برای رسیدن به نجات، برای‬ ‫رسیدن به اون نمیدانم کجایی که کامل هست، چون اینجا ناقص هست، و احساس کمبود میکند، از جنس اون دنیا هست و اونجا وطنش هست و اینجا‬ ‫غُربت هست.

در این عالم که غربت اوست، این ناله را ما از زبان و از حلقومِ انسانهایی میشنویم که هیچ شباهتی به هم ندارند.

اون آدمهایی که در تاریخ‬ ‫با هم متناقضند، این نالیدن از این عالم را داشته‌اند.



من معتقدم و مسلماً کاملاً روشن هست که ناله گیلگَمِش که حماسه غم انگیزِ گلیگَمِش را به‬ ‫وجود آورده ـ ناله از غربت این عالم، و ناله برای نجات از این عالم ـ که نمیداند کجا هست ـ هست.

و من معتقدم که این روح بزرگ و پُر از شفرمودی و پُر‬ ‫از زیبایی، علی، (همان ناله را نیز داشته هست).‬


آیه‌ای در ِانجیل هست که من خیلی این آیه را دوست دارم و فکر میکنم که اگر همه انجیل تحریف شده باشد این سخن، بوی سخن یک پیغمبر‬ ‫را میدهد و فکر نمیکنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی میپردازند این قَدر شُعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‌ای را بسازند! میگوید‬ که:‬
"‫ای انسانها! (انسان بزرگ و مستقل میخواهد بسازد) ای انسانها! از راه‌هایی مَروید که رَوندگان اون بسیارند، از راه‌هایی بروید که رَوندگان اون کمَند!‬"

13:

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی هست که خودشان راهِ تازه انتخاب کرده‌اند یا راههایی را انتخاب کرده‌اند که هنوز انسانها، و تودهٔ امتی که همیشه‬ ‫دنباله رو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر مینمايند و تصمیم میگیرند از این راهها نمیروند.

از راههای بروید که روندگان اون کمند، از راههایی مَروید‬ ‫که روندگان اون بسیارند.

علمای قسطنطنیه برای اینکه به مَضمون این آیه عمل بنمايند هیچ وقت از توی خیابانها رد نمیشدند، از کوچه پَس کوچه‌ها رد‬ ‫میشدند!‬ ‫و این نشان میدهد که گاه یک زیبایی، یک عُمق، عظمت یک فکر، یک سخن و یک اندیشه در اندیشه‌هایی که لیاقت فهم اون عظمت را ندارند، به‬ ‫چه صورت مُضحکی تَجلی میکند به چه صورت مُضحکی به نتیجه میرسد.‬

‫و علی یکی از اون شخصیتهای بزرگی هست که به نظرِ من بزرگترین شخصیت انسانی است ( پیغمبر را باید سوا کرد که رسالت خاصی دارد )، که از‬ ‫همه وقت، امروز نا شناخته‌تر هست و کاش ناشناخته میبود، بد شناخته‌تر هست، و کاش نمیدانستیم که کیست و مُحققین او را برای اولین بار میشناختند.‬


‫گاه علی را که توی این جنگها، یک قهرمان شمشیر زن هست،

توی شهر یک سیاست مدارِ پُر تلاش حساس است و توی زندگی یک پدر و یک همسرِ بسیار‬ ‫مهربان و بسیار دقیق هست ـ و یک انسان زندگی هست در همه ابعادش ـ میبینیم و گاه ـ تاریخ میگوید ـ تنها، در نیمه شبها، توی نخلستانهای‬‫ اطراف مدینه میرفته و نگاه میکرده که کسی نبیند و نشنود و بعد سر در حلقومِ چاه فرو میبرده و مینالیده!

هرگز، من نمیتوانم قبول کنم که رنجهای‬ ‫مدینه و رنجهای عَرب و جامعه عَرب و حتی جامعه اسلامی و حتی یارانش، این روحی را که از همه این آفرینش بزرگتر هست، وادار به چنین نالیدنی‬ ‫بکند، هرگز! دردِ علی خیلی بزرگتر هست و اون درد خیلی باید دردِ نیرومندی باشد که این روح را این اندازه بی‌تاب بکند!


مسلماً این همان دردِ انسانی‬ ‫است که خود را در این عالم زندانی میبیند، انسانی هست که خود را بیشتر از این عالم میبیند و احساس خفِقان در این عالم میکند.



مسلماً هر کس که‬ ‫انسان‌تر هست بیش از اونچه هست در خود نیاز احساس میکند، زیرا انسان به میزانی که برخوردارتر هست انسان نیست، بلکه انسان به میزانی که خود را‬ نیازمندتر احساس میکند، انسان هست، و مسلماً علی بیش از هر انسانی احساس نیازهای متعالی‌ای که در این عالم نیست میکرده، و بیش از هر کسی‬ ‫در این عالم احساس غربت میکرده،

و بیش از هر کسی باید غَریبانه در این آفرینش بِنالد و این ناله هست که چنین روحی را، علی را، به چنین ناله‌ای‬ ‫وادار میکند.‬


‫این ناله را امروز، حتی امروز، از حلقومِ کسانی میشنویم که اصولاً به ماوراء‌الطبیعه نه تنها معتقد نیستند بلکه عَمد دارند که ماوراء‌الطبیعه و خدا‬ ‫را از ذهنها بِزُدایند،

از بین ببرند، و انسان را یک موجودِ مادی از جنس این جهان معرفی بنمايند و عالَم قُدس و اون عالَم بَرین را، اون معنویات ماورایی و‬ ‫اهورایی و خدایی و الهی را، اینها همه را در ادیان گذشته رد بنمايند.‬


سارتر چنین آدمی هست؛ تمامِ زندگی فکری و فلسفی‌اش را گذاشته روی اینکه انسان خودش را فقط و فقط انسانی در این زندگی احساس کند نه‬ ‫بالاتر از این زندگی، به اون نیندیشد.



در تمامِ آثارِ فلسفی سارتر اعتقاد به اینکه همه حقیقتها و همه واقعیتهای انسانی و عالم و وجود در همین عالم‬ ‫ماده هست و نه بیش، به چشم میخورد؛

تمام فلسفه‌اش میخواهد این را ثابت کند که فقط انسان هست و این عالم ماده و دیگر هیچ!

بنابراین چنین‬ آدمی باید انسانی خوش بین باشد نه بدبین،

یعنی انسان را اهل همین عالم و از جنس همین عالم و مساوی و برابرِ همین عالَم بداند، بنابراین باید انسانی‬ ‫باشد نسبت به عالَم خوش بین، انسانی باید باشد، که اون ناله غُربت را نداشته باشد،

اون تزلزل و اون اضطراب و دغدغه برای نجات را نداشته باشد، برای‬ ‫اینکه جای دیگری نیست که او تزلزل رفتن به اونجا را، یا غم نرفتن به اونجا و دور ماندن از اونجا را داشته باشد.

اما در تمامِ آثارِ ادبیش برخلاف آثارِ‬ ‫فلسفی‌اش همواره مینالد که خیلی زیبا و جالب هست و زندگی را هستفراغ میداند!

و این عالم را پَست، احمق و ابله میگوید! چرا؟

اگر هر چه‬ ‫حقیقت هست و هر چه واقعیت هست همین عالم هست پس چرا احمق؟ چرا ابله؟ چه کسی حق دارد، این عالم را احمق و ابله خطاب کند ؟

کسی که به‬ ‫یک عالم داناتر و اعلی و اَقدس و اعقل معتقد هست.

و تو که بدان معتقد نیستی پس چرا نسبت به انسانی که اصولاً از جنس طبیعت هست و بیش از این‬ ‫هم دیگر نیست، مینالی؟

همه ادبیات سارتر، نالیدن از کمبودِ این عالم هست و از اینکه این عالم درک ندارد، فهم ندارد، هم جنس انسان نیست، انسان‬ ‫بالاتر از همه این عالم هست.



اگزیستانسیالیسم یعنی همین؛ یعنی همه عالم، ماهیتش قبل از وجودش هست (یعنی اول یک چیزی، یک قند شکن‬ ‫میخواهم بسازم؛ چگونگی ـ "ماهیت" ـ این قند شکن در ذهن من هست؛ بعد، قند شکن میسازم، یعنی به اون ماهیت، "وجود" میدهم )،

غیر از انسان‬ ‫که " اگزیستانس"اش ‬یعنی "وجود"ش، قبل از ماهیتش هست، یعنی اول انسان وجود پیدا کرده ـ هیچ نبوده، پوچ (بوده)، اصلاً هیچ‬ ‫خصلت و هیچ معنی نداشته ـ بعد این شخصیت انسانی را، یعنی ماهیتش را، سپس وجودش به دست خود ساخته است و میسازد.



به حق و باطل این‬ ‫حرف کار ندارم،
به این کار دارم که تو که در عین حال به ماوراء‌الطبیعه معتقد نیستی،
و به عالم بالاتر از این معتقد نیستی،
چرا در آثارِ هنری و ادبیات‬ ‫مانندِ علی و مانندِ کسانی که مانندِ علی معتقد به زندانی بودن انسان در این عالمند و معتقد به بلاهت عالم ماده و حماقت عالم ماده هستند
و معتقد به‬ ‫یک دنیای ماورایی‌تر و یک دنیای مقدستری هستند که اونجا شعورِ کُل، احساس کُل، حیات کُل، بصیرت کُل و عقل کُل وجود دارد و اون عالم از جنس‬ ‫انسان هست و انسان در اینجا زندانی هست و بیش از این عالم هست، مینالی!؟
اما برخلاف، در آثارِ فلسفی، انسان را مساوی با این عالم میشماری و‬ ‫میگویی بیش از این چیزی نیست؟ چرا؟

سارتر چه ِاگزیستانسیالیست بشود و چه انسانهای دیگر، ماتریالیست، به هر حال باز وقتی که میخواهد شعر‬ ‫بگوید،
وقتی که میخواهد تنها احساس کند و وقتی که میخواهد خودش را به عنوان "من" احساس بکند،

احساس میکند که این کم هست، و احساس‬ ‫میکند که یک جایی باید بهتر از اینجا و یک چیزهایی باید مافوق‌تر از اینجا و مقدستر از اینجا وجود داشته باشد.

این احساسی هست و این ناله‌ای هست‬ ‫که در طول تاریخ از حلقومِ همه انسانها میبینیم و این سایه غم در همه فرهنگهای متعالی انسان وجود دارد.‬

14:

و این سخنی هست که از وقت ارسطو هست، که همه آثارِ هنری از نقاشی، از موسیقی، از مجسمه سازی، و از همه آثارِ هنری و ادبی، دو نوعند : یا‬ ‫آثارِ فُکاهی هستند که اینها آثارِ مُبتذل و پَست و معمولی روزمره هستند.



یا آثارِ مُتعالی و انسانی و خوب هستند، که اینها آثارِ غم انگیز، و تِراژدی‌اند؛‬ ‫چرا تِراژدی متعالی هست؟ چرا؟
برای اینکه ساخته اون احساس انسان هست در حالتی که دچارِ یک غم بزرگ شده و اون غم،
کمبودِ این عالم ـ که در اون‬ ‫گرفتار هست ـ و غم دور ماندن از اون نمیدانم کجایی که مال اونجا هست، میباشد.‬

از این دغدغه، از این اضطراب و از این کمبود، دو جِلوه در تاریخ میبینیم: یکی "هنر" هست و یکی "مذهب".



هنر، عبارت هست از پنجره‌ای از این‬ ‫عالم به اون عالم مطلق‌ها و مقدسها و زیبایی‌های زیبا و مقدس و مُتعالی؛

و مذهب، دری است به طرف اون عالم.



یعنی انسان همواره احساس میکرده‬ که در این اطاقی که زندگی میکند، این اطاق شایستگی او را ندارد.

درست هست که بسیاری از نیازهای او را این اطاق و این خانه برآورده میکند ولی‬ ‫در ذهنش یک عالم بزرگتر، یک فضای عظیم‌تر، و یک آسمان افراشته‌تر بوده و هست و همیشه دغدغه اونجا را داشته و غم ماندن در این خانه را، این‬ ‫تلاش دائمی و این غم دائمی و فعالیت و کوشش دائمی برای تَوَسل، تَقَرّب، شناختن و نجات از این خانه همواره در انسان هست و بوده.



در هر انسان،‬ ‫در هر مذهب، در هر نژاد، در هر قبیله، در هر دوره‌ای و در هر وقتی پیش از تاریخ و سپس تاریخ، من آثارِ دقیق و شواهدِ دقیق دارم، خوب، گاه به‬ ‫صورت هنر میساخته؛ هنر اصلاً از اینجا پیدا شده: از احساس کمبود پیدا شده.‬


هنر عبارت هست از خلق، آفرینش: هر آفریدنی زاییدهٔ احساس کمبود و نیاز به اون چیزی هست که در این عالم نیست و من می‌آفرینم که اگر میبود‬ ‫احتیاجی به آفریدن نبود.


ما اگر همیشه از دَر و دیوار سمفونی میشنیدیم، هیچ وقت سمفونی نمی‌ساختیم،
چنان که هیچ وقت ما آب نمیسازیم چون‬ ‫آب هست.

اگر که زیبایی وجود داشت ما این همه تلاش برای ساختن زیبایی نمی‌کردیم؛
بنابراین من به زیبایی‌هایی احتیاج دارم که در این عالم نیست‬ اما به وسیله ایجاد هنری می‌آفرینم.



به "سخن فرمودن"ای، غیر از سخن فرمودن روزمره‌ام، احتیاج دارم و چون این سخن فرمودن روزمره همه احساسهای‬ ‫مرا کفایت نمیکند دست به ایجاد زبان خاصی به نامِ شعر میزنم.



و چون همه اشکالی که در این عالم هست، کفایت زیبایی پرستی و زیبایی شناسی، و‬ ‫نیازِ مرا به زیباییها نمیدهد، دست به ایجاد زیبایی‌هایی که در این عالم احساس میکنم که نیست و من به اونها احتیاج دارم میزنم و می‌آفرینم.



بنابراین‬ ‫هنر عبارت هست از پنجره‌ای از این خانه مُحقر که انسان شریف در اون گرفتار شده به طرف اون نمیدانم کجایی که همه خواسته‌ای مطلق ما در اونجا‬ ‫است.

چرا؟
برای اینکه هنر معتقد هست که، یک مبنای عمیق فلسفی ندارد،
یک مبنای احساسی دارد: در این خانه من گرفتارم، این خانه زشت هست،‬ ‫این خانه نسبی هست،
این خانه به من کمبود میدهد،

این خانه زیبایی‌های لازم را ندارد، بنابراین من پنجره را باز میکنم به طرف اون بیرون، اون عالم‬ ‫‫بالاتر و ماوراءتر و زیباتر از این خانه.

اما مذهب "در" را از این خانه باز میکند تا انسان را از این خانه ـ خانه‌ای که خاک هست ـ بیاورد بیرون، و در این‬ ‫راهی که اسمش مذهب هست ببرد تا خدا! تا خدا!!

بنابراین مذهب عبارت هست از یک نجات معقول از اینجایی که من در اون احساس غربت میکنم، و‬ ‫هنر عبارت هست از اشباعِ کاذب نیازهایی که من دارم و در این خانه نمی‌یابم.‬


‫انسان خودش را در این عالم زندانی احساس میکرده و هر کس انسان‌تر هست، احساس زندانی بودن در او بیشتر هست؛

دلیلش اینست که از وقت‬ ‫ارسطو تا حال، تِراژدی و آثارِ غم انگیزِ هنری و ادبی آثارِ متعالی هستند.

خودِ ما وقتی که به مسایل روزمرهٔ معمولی پَست نزدیک ـ یعنی‬ ‫دنیایی ـ میپردازیم احساس شَعَف، نشاط، و امثال اینها داریم؛ در اون حالتی که یک انسان به پایکوبی و بِشکَن و جفتک و...

میپردازد،

در حالت خیلی‬ ‫معمولی و در یک احساس بسیار مبتذل هست.

اما وقتی که احساس عمیق در او به وجود می‌آید و یک تأمل بسیار عمیق در او به وجود می‌آید، همواره‬ ‫با یک "غم" توأم هست.

با یک اضطراب، اضطراب لطیف اما بی‌نهایت عمیق، توام هست!
اینست که آثارِ غم انگیز، آثارِ متعالی هست و اینست که ما غم را‬ ‫دوست داریم، و هر انسان متعالی‌تر، آثارِ هنری غم انگیز را بیشتر دوست دارد.
چرا؟ اگر فیلمها را، اگر پیِِسها را، اگر شعرها را بگذاریم و تقسیم‌شان کنیم ‫به مُبتذل و متعالی، تمامِ آثاری که متعالی، آثارِ زیبا و آثارِ عمیق و انسانی هستند غم انگیزند، اما تمامِ آثارِ پَست و مُبتذل، بدون هستثناء، همواره آثارِ‬ ‫نشاط انگیز هستند.


چرا ما دوست دارِ یک شعرِ غم انگیز هستیم؟ چرا انسانهایی که متعالی هستند، تصنیف‌های شاد را هیچ وقت مطالعه نمینمايند، و‬ ‫بیشتر آثارِ شعری اندوهگین را مطالعه میکند؟

در تمامِ اروپا آمار گرفته شده: فیلمهای کُمِدی را بیشتر افرادِ مبتذل، و افرادی که از لحاظ فرهنگ پایین‬ ‫هستند، میروند و مشتریش هستند، ولی آثارِ غم انگیز را نُخبه‌ها، و کسانی که از لحاظ فرهنگ بالاتر هستند میروند.

برای همین هم هست که وقتی‬ ‫میخواهند فیلمها را به کشورها صادر نمايند، فقط آثارِ کمدی را به کشورهایی که از لحاظ فرهنگ در سطح پایین هستند، میبرند، و برای اونهایی که از‬ ‫سطح فرهنگ بالاتر هستند، آثارِ غم انگیز را میبرند.

چرا ما پاییز را دوست داریم؟
به خاطرِ اینکه در اونجا احساس پایان میکنیم، یعنی اون دردِ دائمی‬ ‫ِ‬‫نجات را در غروب بیشتر احساس میکنیم و احساسهای عمیقتر، غروب را بیشتر با خودشان خویشاوند میبینند.‬

15:

این انسان که به هر شکل دارای چنین حالتی هست، خودش را زندانی این زندان احساس میکرده، برای اینکه دردِ اسارت در این زندان را در خودش‬ ‫تخفیف بدهد، زندان را بر گونه خانه خودش می‌آراید، یعنی هنر!

گاه در تلاش باز کردن در هست برای نجات از این زندان، برای رفتن به وطن خودش و خانه‬ ‫خودش؛

این تلاش، مذهب هست.



بنابراین مذهب و هنر زاییدهٔ یک احساس و یک فطرت هستند و برای همین هم هست که همواره در طول تاریخ، هنرها‬ ‫بدون هستثناء در آغوش مذهب بوده‌اند.



این سخن مال تاریخ علم هست، مال تاریخ هنر هست، و این سخن را برای اولین بار دورکِیم از لحاظ جامعه شناسی‬ ‫مشخص کرده که چه جور همه هنرها، اصولاً جزیی از مذهب بوده، بدون هستثناء.

حتی هنرِ دِکوراتیو، یعنی تزیین ساختمان، مال مذهب هست، مال وقتی‬ ‫است که بشر هنوز خانه نداشته و بیابان گَرد بوده، ولی او آثارِ مقدسش را که جنبه مذهبی برایش داشته، در یک جایی، شکاف کوهی، که خیلی‬ ‫زیبا درست میکرده، در اونجا محفوظ نگه میداشته، مِحراب برایش درست میکرده، تزیین میکرده، رنگ میکرده و اونها را زیبا نشان میداده.



بنابراین‬ ‫هنرِ معماری و هنرِ تزیین ساختمان قبل از اینکه انسان خانه بسازد، برای رفع نیازِ مذهبی‌اش به وسیله مذهب به وجود آمده، چرا که هنر و مذهب ـ هر‬ ‫دو ـ خویشاوندِ هم هستند: یکی برای تخفیف دردش، جواب فریبنده‌ای به انسان میخواهد بدهد (این زندانش را در خانه‌اش درست کند، در اون خانه‌ای که‬ ‫میدانم اونجا زندان من هست و مثل اینکه این جوری باید باشد)، و یکی تلاش برای نجات از این زندان هست یعنی مذهب.‬

‫اون وقت، در طول تاریخ، انسان، برای رفع این نیازِ خودش (غیرِ از مذهب، که فرمودم باز کردن درِ این زندان هست برای نجاتش، و نشان دادن سرمَنزلی‬ ‫است که این سرمنزل به طورِ خودآگاه یا ناخودآگاه در طول تاریخ همواره او را متزلزل داشته و بی‌تاب نجات میکرده) و برای جبران کمبودی که در این‬ ‫عالم احساس میکرده، همواره دست به ساختن و دست به آفرینش و ایجاد می‌زده، حتی ذهنی.



یکی از راههایی که از تَجلی‌های پايه ی انسان برای رفتن‬ ‫از این جا، و برای جبران احساس کمبود در اینجا میباشد، کمال مطلوب ساختن هست.



کمال مطلوب ساختن یعنی چه ؟ این کمال مطلوبها را‬ ‫خودش نمی‌شناخته،
اونقدر فرهنگ نداشته که جا و تصویرِ کمال مطلوبها را، به صورت مشخص بفهمد؛
اما این حالت او که مال اینجا نیست و نیازهای‬ ‫متعالیتر دارد که عالم از برآوردنش عاجز است،
ذهن و اندیشه او را وادار میکرده که کمالهای مطلوب فرضی را در ذهنش ایجاد کند.

برای این کار،‬
داستان میساخته که این داستان سازی از ابتدای تاریخ تا همین الان وجود دارد.

چرا داستان میسازد؟ چرا در داستان قهرمانان یا حوادثی ایجاد میکند ‫که در این عالم چنان حوادثی یا چنان قهرمانانی یا چنان روابطی ممکن نیست وجود داشته باشد؟

برای اینکه اونچه همواره انسان را سیر میکند، و اونچه‬ ‫که همواره در تزلزل و در اضطراب و در آرزویش بوده، مطلق هست.



مطلق چی؟ زیباترین زیبا، پُر جلال‌ترین جلال، عظیمترین عظمت، بی مرگی، خُلود و‬ ‫جاودانگی (همیشه این تزلزل انسان به این چیزها و به این معانی هست)، عشق پاک مطلق بدون آلایش به هیچ آلودگی، محبت و فداکاری در حدِ مطلق،‬ ‫قهرمانی بی شکست، قهرمان بی شکست در حدِ مطلق، پاکی و پارسایی مطلق که هرگز به هیچ ضعفی و پلیدی‌ای ممکن نیست آلوده بشود، بی نهایت‬ ‫بودن، مطلق بودن، کاملترین و کامل مطلق ـ انسان مطلق ـ بودن؛

اینها همه، همواره معانی‌ای بوده که او را وسوسه میکرده و او را بی‌تاب میکرده و‬ ‫او را از جنس خودش میدانسته و همیشه در آرزوی رفتن به طرف این مطلق‌ها و برخورداری از این مطلق‌ها بوده.

اما اونچه که میدیده، پلید بوده: اگر‬‫عشق بوده آلوده به پلیدی بوده و او عشقی را نیاز دارد که به هیچ پلیدی و هوسی و انحرافی آلوده نمیشود،
بنابراین داستان میسازد: اون جور عشقی‬ ‫که میخواهد باشد و نیست.

یکی از این راهها (این هست که) تصویرِ عالم ایده‌آلاش را می‌سازد،
یعنی شهری، یا جامعه‌ای که اون بهترین شهر و بهترین و‬ عالی‌ترین جامعه هست: "اوتوپیا"، شهرِ خیالی، میسازد.

این شهرِ خیالی از وقت افلاطون هست و تا همین الان هم میسازند.

شهری را که ممکن نیست‬ ‫روی زمین تحقق پیدا کند، در ذهنش میسازد.


همواره شهرِ خیالی میساخته.

در تمامِ فرهنگهای بشری بهشت وجود دارد: بهشت عبارت هست از یک‬ ‫زندگی ایده‌آل و مطلق که در هیچ فرهنگی نیست که نیست.



اصولاً اعتقاد به بهشت جزءِ فطرت انسان هست، اعتقاد به مدینه فاضله، جزءِ فطرت انسان‬ ‫است.

منتهی در تصورِ اون که چه جور هست، به میزان فرهنگ، معنویت و کمالش، نوع و شکل بهشتش فرق میکرده و اِلا در اینکه باید این زندگی،‬ ‫یک زندگی بالاتر و هم جنس او داشته باشد، هیچ کس شک نداشته.‬


‫بزرگترین جلوهٔ انسان، جلوهٔ این روح و این احساس خاص انسان که همواره در ذات فطرتش بوده، اساطیر هست.

اساطیر عبارت هست از مجموعه‬ ‫شخصیتها، مجموعه مَظاهر، مجموعه زندگی‌ها، مجموعه احساس‌ها، مجموعه پیوندها و پیوستگی‌ها و روابط انسانی در حدِ اعلای کمال،
که چون در‬ ‫روی زمین این اساطیر وجود نداشته برای ِاشباعِ اون نیاز و دلهرهٔ دائمی و وسوسه دائمی و آرزوی دائمی‌اش در ذهنش میساخته،
و بعد همین سمبلها‬ ‫را، همین مَظاهر را، همین رَبّ‌النوع‌ها را، و همین الهه‌ها را میپرستیده.‬


16:

بنابراین نتیجه‌ای که میخواستم از این بحث امشب بگیرم و، با کمال معذرت، این را ناچار در نیمه باید رها کنم برای دنباله بحث در شب بعد،‬ ‫اینست که این بدون هستثناء مربوط به یک مذهب خاص نیست، به یک فرهنگ خاص و تمدن خاص نیست،
مربوط به انسان است: همواره احساس کمبود‬ ‫در این عالم می‌کرده؛
این احساس کمبود، احساس غربت در این عالم را به وجود آورده؛ این احساس غربت، اضطراب و غم را در او به وجود آورده؛
این‬ ‫احساس کمبود و غربت، وطن را، و اون غیب را در ذهن او بیدار کرده (به اون جایی که من مال اونجا هستم اما نمیدانم کجاست)، چه جور جایی هست، ولی‬ ‫به هر حال مال اینجا نیستم)؛

و این اضطراب دائم هنر را برای جبران کمبودی که در این عالم احساس میکند به وجود آورده؛ و نقش و رسالت مذهب‬ ‫برای جواب فرمودن به این کمبودها و نجات او از این غربت در تاریخ و نشان دادن راه برای انسان، برای نجاتش از این غربت به وطنش بوده هست.

یکی‬ ‫از راه‌هایی که نشان میدهد انسان دائماً مضطرب هست، غمگین هست،
احساس کمبودِ دائمی در هستی میکند ـ
ولو به خدا، مثل سارتر، معتقد نباشد‬ ‫ناچار به این معتقد هست ـ این هست که انسان از این عالم بزرگتر هست و انسان همواره مطلق دوست هست،
مطلق پَرست هست و همواره دغدغه دست‬ ‫یافتن و داشتن مَظاهرِ کمال‌های مطلوب مطلق را ـ در همه ابعادِ معانیش ـ داشته،
و این احساسش در هنر، در نقاشی، در ادبیات، در همه فرهنگ‌ها و‬ ‫در همه مذهب‌ها، در طول تاریخ کاملاً مُتجلی هست و یکی از چهره‌های تَجلی چنین احساسی که انسان داشته،
اساطیر هست که این انسان غریب را وادار‬ ‫میکرده تا احساس تلخ زیستن در این عالم تنگ را و عالم اندک را با ستایش و پرستش دنیای اساطیر و دنیای خدایان و رَبّ‌النوع‌های معانی مأورایی که‬ ‫در این عالم وجود ندارد و بدان نیازمند هست، تَخفیف بدهد.‬


خواهم فرمود که چه جور در طول تاریخ همه فرهنگ‌ها و همه نژادهای عالم، انسان در همه مرحله‌های مختلف زندگی تاریخی‌اش ـ از‬ ‫گیلگَمِش تا سارتر، از انسان بَدوی قبل از تاریخ تا انسان متمدن امروزِ اروپا ـ در تلاش ساختن اساطیر هست، و این اساطیر چه نقشی در زندگی معنوی‬ ‫انسان داشته و در این داستان علی کیست.‬

17:

فهرست وار بحث دیشب را تکرار میکنم تا بپردازم به دنباله سخنم:‬ ‫

موضوعِ صحبت من، همانطور که فراخوان شده، عبارت هست از "علی حقیقتی در اساطیر".

اساطیرِ انسان.


دیشب عرض کردم که هر محققی برای‬ ‫شناخت علی از دیدگاه‌های مختلف میتواند بررسی کند:
یکی از دیدگاهِ تاریخ و مذهب تشیع هست ـ که علی مَظهرِ این مذهب هست ـ؛
دوم از دیدگاهِ ‫اسلام، تاریخ کلی اسلام ـ که همه فِرَق اسلامی در اون مشترک هستند ـ
که علی یکی از چهره‌های بزرگ اسلام اولیه هست؛
و سوم، در اون موقع که تاریخ‬ ‫اسلام ـ که چهارده قرن بخش بزرگی از بشریت را در برگرفته
ـ شکل میگرفته، علی سهم بسیار بزرگ و اثرِ بسیار عمیق داشته.



بنابراین از نظرِ شخصیت‬ ‫و نقشی که در تاریخ اسلام ـ که یکی از حساسترین و مهمترین دوره‌های تاریخی بشر هست ـ داشته، یک محقق تاریخ و مورخ، از نظرِ شخصیت تاریخی‬ ‫او و از نظرِ اثری که روی تاریخ بعدی گذاشته، میتواند او را موردِ بررسی برنامه بدهد.‬


‫ولی من در اونچه که اینجا مطرح میکنم، هیچ یک از این دیدگاه‌ها را انتخاب نکرده‌ام،

بلکه به عنوان انسان شناسی و شناخت انسان و خصوصیات و‬‫خصائل ذاتی انسان ـ که در طول تاریخ حفظ شده ـ و اونچه که در اروپا "طبیعت انسانی" یا "حقیقت کلی انسانی" یا " انسانیت مشترک میان همه انسانها"‬ ‫مینامند،
در برابرِ این خصوصیات و نیازها و این خصائلی که طبیعت ذاتی انسان به طورِ کلی دارد،
شخصیت علی را باید موردِ رسیدگی برنامه بدهم و من‬ ‫کوشش میکنم، به اندازه‌ای که بتوانم
، این مسأله را مطرح و روشن کنم که شخصیت علی در انسانیت دارای چه موقعیت و مقامی هست.


همان طور که‬ ‫عرض کردم، این بحث موکول هست به شناختن هم انسان و هم علی که شناختن هر دو بسیار مشکل هست.‬

‫در شب گذشته عرض کردم که چطور انسان مجهول هست

یعنی، هم علی در میان پیروانش که همواره از او سخن میگویند مجهول هست و هم انسان‬‫ در تاریخ ـ تاریخ علم ـ و بالاخص در دورهٔ اخیری که علم به سرعت گسترش پیدا کرده
و دقیق شده و درست شده و متد درست انتخاب کرده و این‬ ‫همه پیشرفتهای شفرمود‌انگیز در شناختن طبیعت و مَقوله‌ها و پدیده‌های مختلف معنوی و مادی طبیعت و همچنین حیات و انسان کرده.


در عین حال‬ ‫مجهولترین مسأله در علم، خودِ انسان هست و از قول جان دیویی فرمودم که "هرگز انسان در طول تاریخ، به اندازهٔ سه قرن اخیر ـ که سه قرن علم‬ ‫است ـ مجهول نبوده" و تصادفی نیست که رییس مؤسسه انسان شناسی دنیا (یعنی هم فرانسه، هم اروپا و هم آمریکا)، آقای الکسیس کارِل از طرف‬ ‫‫مؤسسه انسان شناسی و از طرف تنها کسی که رییس این مؤسسه انسان شناسی هست ـ
و اگر بگوییم انسان شناسی یک علم تازه‌ای هست که در اروپا‬ ‫وضع شده، اولین بنیان‌گذارش کارل هست
ـ فراخوان میکند خودِ او که: "انسان در علم امروز و در برابرِ انسان امروز یک موجودِ مجهول هست" !

بنابراین‬ ‫شناختن انسان و رابطه‌اش با شناختن علی، چون مُوکول به شناختن انسان و معنی کردن این کلمه پیچیده هست، بسیار دشوار هست.‬

18:

در جلسه پیش عرض کردم
که اونچه را که تاریخ و همچنین تاریخ فرهنگهای گوناگون،
تمدنهای گوناگون، تاریخ هنر و انواعِ گوناگون هنر و تاریخ‬ ‫مذاهب و تاریخ فلسفه‌ها،
و اونچه که از آغازِ طلوعِ سرگذشت انسان بر روی زمین تاکنون به دست آمده،
و اونچه که در اون شک نیست،
و همه این پدیده‌ها‬ ‫و مسائلی که اینجا طرح کردم شاهدِ این حقیقتند،
نشان میدهد که، انسان یک موجودی هست که از آغازِ تاریخ، هر وقت به خود و جهان می‌اندیشیده،‬ ‫و از روزمرّگی و مشاغل روزمرّه‌اش فارغ می‌شده، دچارِ یک اضطراب و یک دلهُره می‌شده و یک غم مُبهم بر روحش سایه می‌انداخته و اونچه را میدیده‬، ‫کَم و ناقص می‌یافته

ـ حتی انسان بَدوی ـ و در این طبیعت احساس کمبود می‌کرده
و به میزانی که انسان رشد پیدا میکند و برخوردارتر میشود،
این‬ ‫احساس کمبود و نیاز به اون چیزی که در عالم نیست،
در او قوی‌تر و شدیدتر میشده و ناچار اضطرابش و بد بینی‌اش هم بیشتر میشده.


و احساس‬ ‫اینکه در اونجا که همه هستی ـ که میبیند ـ تمام میشود،
احساس او ادامه پیدا میکند

و با احساس اینکه او از جنس این عالم و پدیده‌هایی که در این‬‫عالم در دسترسش هست،
نیست، بلکه دارای یک فطرت متعالی‌تر از جنس مادهٔ محسوس هست،

احساس کمبود در این عالم و درنتیجه اضطراب در او‬ ‫پدیدار میشده
و این اضطراب و این احساس کمبود،
احساس زندانی بودن و غربت را در او به وجود آورده و این احساس کمبود و غربت،
وطن را فرا یادش‬ ‫می‌آورد: مثل اینکه جایی هست که من مال اونجا هستم،
مثل اینکه جایی باید باشد که همه چیز ناقص نباشد،
مثل اینکه جایی باید باشد که اونچه را‬ ‫که من میخواهم و نیست، در اونجا هست.‬

‫این احساس، فطرتاً اندیشه او را کشانده به دنیای بهتر،
جهان بالاتر و کامل؛ جهانی که هر چه میخواهیم در اون هست،

جهانی که اونچه در این عالم‬ ‫نیست و عالم از آوردنش عاجز هست در اونجا موجود هست،
و جهانی که در اونجا همه پدیده‌ها هم جنس انسانند
و شایسته زیستن انسان و از این جهت‬ ‫است که اولین طرحی که در اندیشه بشر در آغازِ تاریخ پیدا شده و همه فرهنگهای بَدوی نشان میدهند،
اعتقاد به جهان بَرین و تقسیم عالم به جهان‬ ‫‫زیرین و جهان برترین هست.


و این تقسیم بندی و این دوگانگی عالم در هیچ فرهنگی نیست که وجود نداشته باشد و اصولاً همه فرهنگ‌ها و همه مذهب‌ها‬ ‫و همه فلسفه‌ها بر دوگانگی وجود (وجودِ پَست، وجودِ ناقص، و وجودِ کاملتر و وجودِ مطلق و دنیای پُر و دنیای شایسته و مُتِجانس با انسان و دنیای‬ ‫مقدس و دنیای زیبا و خوب) مشترکند
و بعد به اینجا رسیدم که انسان برای رفع نیازِ این کمبودش و تخفیف احساس تلخش از اینکه در جایی زندانی‬ ‫است و گرفتارِ زیستن ـ که نه در خورِ اوست ـ تلاشهای گوناگون میکرده
و همواره این اضطراب در او محسوس است.



بالاخص در روان شناسی بورژوازی‬ ‫و روان شناسی طبقاتی نمونه دادم که انسان ـ چه فرد،
چه طبقه اجتماعی ـ به میزانی که از مشاغل و مشغولیت‌های روزمّرهٔ زندگی فارغ‌تر و آسوده‌تر‬ می‌شده و از مَواهب اولیه زندگی مادی برخوردارتر میشده،
به همان میزان اون اضطراب و اون دغدغه رسیدن و شناختن و دست یافتن به اون عالم بالا و‬ ‫به اون زیبایی‌ها و معناها و مائده‌های آسمانی در او فراوان‌تر میشده

و از این جهت هست که دلهره، غم و بدبینی نسبت به عالم از نظرِ جامعه شناسی امروز ‬خاص طبقه مُرفه هست،
در صورتی که روان شناسی پرولتاریا و طبقه غیرِ مُرفه،
نشان میدهد که یک روان شناسی واقع گرایانه دارند، یعنی فقط به اونچه‬ ‫که واقعیت دارد
و محسوس هست، می‌اندیشند:
نیازهایشان و آرزوهایشان، همین غذا، لباس، خانه و بهداشت و پول و ثروت هست.


اما اونها که اینها همه‬ ‫را دارند نیازهایی دارند که در این عالم نیست و همواره دغدغه داشتن اون مایحتاجی را که در عالم، وجود ندارد

، دارند و این انسانی که این احساس تلخ‬ ‫را دارد و این دلهرهٔ بودن در غربت را دارد و این گرفتار شدن در جمعی را ـ که نه خویشاوندِ او هستند و نه با او متجانساند ـ دارد،
او را به تلاش وادار‬ ‫کرده.

تلاشهایی که در طول تاریخ بشر یک لحظه تعطیل نشده.

این تلاشها برای نجات انسان بوده، که این کلمه نجات،
همان طور که فرمودم، روح و جان‬ ‫همه مذهبها و همه فلسفه‌های قدیم است و خودش نمایندهٔ اینست که قبلاً انسان احساس میکرده،
که از وضعی که دارد باید بالاتر برود و باید نجات‬ ‫پیدا کند و به بهترین و به بهتر برسد و برای همین هم هست که همواره در تلاش نجات بوده و فلاح.


چنان که اصولاً روح فلسفه آریایی، روح فلسفه چین‬ ‫و روح فلسفه هند "موکشا" هست،
یعنی رفتن به طرف اون عالم مطلق "نیروانا " و نجات از این عالم "سامسارا، که ناپایدار است،
که پَست هست، که‬ ‫پلید هست، که پُر از رنج هست، و رفتن به طرف نیروانا،
آتش خاموش، مطلق، بی دغدغه، بی اضطراب،
و اونجا که روح آدم با همه نیازهایش سیراب میشود،‬ ‫پايه فلسفه "وِدا" و فلسفه "بودا" در طول تاریخ هند هست.
در فرهنگ آتن چنین تلاشی همواره هست: رفتن انسان و دست یافتن به دنیای خدایان.‬


آتنی همواره در آرزوی اون بوده که خودش را از این زمین برساند به قله "مونپارناس".

همواره آتنی و تمدن و فرهنگ آتن متوجه قله مونپارناس هست.



مونپارناس جایی هست که زئوس خدای بزرگ،
با نُه دخترش که هر کدام مَظهرِ یکی از زیبایی‌ها و هنرهای زیبا هستند،
در اونجا زندگی مینمايند؛ اونجا‫ٔ‬ ‫کجاست؟
بنابر اندیشه یونانی، اونجا جایی هست که باید باشد و شایسته انسان هست،
اما بر روی خاک نیست و بنابراین،
باید از روی خاک نجات پیدا کنیم‬ ‫و خودمان را برسانیم به قله مونپارناس، جایی که زیبایی‌ها و خوبی‌ها به طورِ مُطلق وجود دارد.‬

19:

در مذاهب ابراهیمی ـ که از آدم شروع میشود تا خاتم و اسلام
ما آخرین و کاملترین مذهب از این سلسله مذاهب هست ـ
باز میبینیم که مسأله‬ ‫‫فلاح و مسأله رجعت به طرف خدا و نجات از این عالم ماده،
پايه ی‌ترین تلاش و پايه ی‌ترین احساسی هست که در این مذاهب وجود دارد


و همچنین‬ ‫فرهنگ شناسی بَدوی نشان میدهد که انسان بَدوی،
انسان ابتدایی (انسانهایی که در هشت هزار سال، ده هزار و بیست،
سی هزار سال و حتی در غاری که‬ ‫در اسپانیا تازه کشف کرده‌اند، سی و سه هزار سال پیش بوده‌اند)
و همچنین انسانهایی که به صورت بَدوی ـ بدون لباس، بدون خط، بدون زبان ـ امروز‬ ‫زندگی مینمايند،
اینها همه در تلاش تماس و رسیدن به اون غیب بودند، به اونجایی که بهتر از این جا هست
و اونجا شایسته انسان هست و انسان باید خودش‬ ‫را به اونجا برساند
، که اینجا کمَش هست، و اونجا همه چیز هست
و از این جهت هست که بهشت همواره در ذهن انسان، و در همه مذاهب وجود داشته.‬

حتی توی فلسفه‌های غیرِ مذهبی، باز "مدینه فاضله" وجود دارد:
"اوتوپیا"ی افلاطون وجود دارد؛ "شهرِ خدا" مال توماس مور وجود دارد؛
"سن سیته"‬ ‫مال ژان ایزوله وجود دارد.

اینها کسانی هستند که بهشت ماوراء‌الطبیعه را یا مطرح نکردند یا اصلاً منکر هستند،

ولی باز هم این نیازِ دائمی و اضطراب و‬‫احساس خفِقان در این عالم،
اونها را کشانده به ساختن و تصور کردن و فرض کردن یک عالم زیبا و مُطلق،
و به مدینه فاضله ساختن، شهرِ خدا ساختن،‬ ‫یا شهرِ مُقدس ـ مثل ژان ایزوله ـ ساختن.‬


‫از تلاشهای گوناگون یکی مذهب بوده که
مذهب جواب به این نیازِ انسان هست که خودش را در این تنگنا
و در این غربت گرفتار میبیند و فرمودم‬ ‫مذهب، دری را میگشاید و راهی را مینماید برای رفتن و نجات
انسان از این خانه تنگ و اندک و فقیر،
به اون سرای پاک و بزرگ و مقدس که همواره‬ ‫انسان در آرزویش بوده
و هنر ـ انواع و اَقسامِ هنر ـ تلاش انسانی بوده که در این خانه خودش را باز اسیر می‌یافته
و ناچار به زیستن و چون او احساس‬ ‫کمبود میکرده
و این دنیا را زشت احساس میکرده
و به زیبایی‌ها و تعالی‌های بیشتری نیاز داشته که در این خانه برآورده نمیشده،

برای این کار دست‬ ‫به خَلق ـ ایجاد هنر، ایجاد شعر، ایجاد موسیقی،
ایجاد نقاشی، تصویرهای گوناگون ساختن،
دکورهایی که در عالم نیست و ما خودِ مان میسازیم ـ میزده.‬


‫بنابراین همه هنرها عبارت هست
از دست زدن انسان به آفریدن و ایجاد کردن اون زیبایی‌ها وخوبی‌هایی که در عالم نیست
و او دلش میخواهد باشد.


از‬ ‫این جهت، انسانی که دست به کارِ هنری میزند،
مسلماً احساس کمبود در درونش بوده که دست به خَلق هنری میزند،
منتهی اگر که اثرِ زیبا و خوب‬ ‫و متعالی نمی‌آفریند،
یا مال ضعف قدرت هنریش هست که نتوانسته خوب بسازد،
یا ضعف قدرت فکری هست که نتوانسته از این بهتر تصور بکند.



ولی‬ ‫به هر حال هر کس دست به هر کارِ زیبا، یا یک کارِ هنری که میزند،
احساس میکند که به یک خوبی و زیبایی نیاز دارد که در عالم در دسترس نیست
و‬ ‫در اینجا نیست و باید تکمیلش کند
و می‌بینیم که این از جنس همان نیازی هست که احساس مذهبی را در انسان به وجود آورده،
منتهی فرمودم پنجره‌ای‬ ‫است به عالم دیگر
(اون عالم دیگر که باید باشد و در اینجا نیست، اون چیزهایی که باید باشد و در اینجا نیست)
و به بیرون که در اینجا که ما اسیر هستیم،‬
‫که در اینجا که گرفتاریم و نمی‌توانیم از اینجا به خانه مان برویم،
لااقل برای تَخفیف احساس زندانی بودن‌مان
و دیدن دائمی این خانه زشت که در اون‬ ‫گرفتار هستیم
اون را به شکل خانه مان که در اونجا همه زیبایی‌هایی را که میخواستیم بوده
و حالا در دسترس‌مان نیست، تَزیین کنیم.



از این نظر هست‬ ‫که بزرگترین رسالت هنر، تخفیف احساس غربت انسان در این عالم هست
و زیبا کردن جهانی که از اون احساس زشتی میکند
و تکمیل سرایی که در‬ ‫اون گرفتار هست برای زیستن،
اما همۀ نیازهای او را برآورده نمیکند و برای اون نیازهایی که در این عالم نیست
به خَلق هنری دست میزند.



من موقعيت‬ ‫ندارم که تاریخ و انواع یکایک این مقوله‌های هنری را اینجا بگویم
و بگویم که چگونه هر یک از این انواع نمایندهٔ احساس کمبودِ انسان در این عالم بوده‬
‫و نیازی که او میخواسته ولی نداشته هست.‬

20:

چرا انسان اسطوره میسازد ؟‬

‫از کارهایی که انسان میکرده و دائماً می‌کند ـ حتی الان هم میکند،
و حتی انسان مادی امروز هم میکند،
انسان منطقی عالِم فیلسوف ضدِ ماوراء‌الطبیعه‬ ‫امروز هم میکند
ـ ساختن نمونه‌هایی، ساختن زیبایی‌هایی،
و ساختن جهانی هست که باید باشد و نیست؛


چه جور بسازد؟
حتی در تصورش و در تخیلش،‬ ‫اونچه را که نیست میسازد.



یکی از این راه‌ها، و یکی از این تلاشهایی که او را وادار میکرده به ساختن
و تکمیل کمبودی که در این عالَم احساس‬ ‫میکرده،
اسطوره ساختن هست، اساطیر ساختن هست.

اساطیر دو گونه هست:
یا یک شخصیت واقعی بوده و در تاریخ وجود داشته،
این شخصیت واقعی‬ ‫است:
یکی از قهرمانان در تاریخ هست،
چند سال هم ـ سی سال، پنجاه سال، شصت سال ـ زندگی کرده،
فتوحاتی کرده، پیروزیهایی داشته، بعد هم‬ ‫مریض شده و مُرده یا کشته شده؛

بعد همین را انسان گرفته و تبدیلش کرده به شخصیتی مأورایی،

شخصیتی از نوعِ شخصیت انسانی که باید باشد اما‬ ‫نیست
و هیچ وقت نبوده و او دلش میخواهد چنین شخصیتی باشد.

از این نظر هست که یکی از قهرمانان معمولی در تاریخ را میگیرد،
بعد او را تبدیل‬ ‫میکند به یک قهرمان بزرگ اساطیری در ذهنش،
و او را اون چنان که باید باشد، نه اون چنان که بوده، میسازد.‬


‫یکی از نمونه‌هایی که میشناسیم، ابومُسلِم هست.


ابومسلم یک داش غُلامی بوده در خراسان؛
او دنبال این وَر و اون وَر بوده تا مَجالی، موقعيتی پیدا‬ ‫کند و به آب و نانی و قدرتی برسد.


برایش فرقی نمیکرده مُتِوَسل به کی بشود
ـ به یک قدرت ایرانی، به یک قدرت عرب، به اسلام، به تشیع،
به هر چیز‬ ‫و هر کس فرق نمیکند ـ؛
ماجرا جو و قدرت طلب هست و لیاقت هم دارد،
یک لیاقت نظامی قوی و فرماندهی قوی.
در موقعی که نهضت عباسیان رشد‬ ‫پیدا کرده،
و سلطنت بنی امیه بسیار ضعیف شده
و معلوم هست که امروز باد به خیمه بنی‌عباس میزند و مسلماً در سالهای آینده دُور،
دست بنی عباس‬ ‫می‌افتد،
خودش را در اختیارِ نهضت بنی‌عباس که روز به روز رشد می‌کرده،
در برابرِ بنی امیه که حکومت را دارند ولی بسیار ضعیف شده‌اند برنامه میدهد‬ ‫و به اون می‌چسبانَد
و بی‌نهایت هم به اونها خدمت میکند و بی‌نهایت هم برای رسیدن به مقامات جنایت میکند،
و به مقامات هم میرسد.

بعد، به همان‬ ‫جایی که میخواهد میرسد، تا توانستند از او کار کشیدند،
و تا وقتی که به دردشان میخورد نگه‌اش داشتند، ولی وقتی که میخواست مُزدش را‬ ‫بگیرد،
خلیفه با دست اشاره میکند، از پُشت پنجره یا پَرده میریزند و او را میکُشند و قضیه تمام میشود!‬



‫این، یک چنین آدمی هست.

بعد توی کتابخانه‌ها که میرویم، توی قهوه خانه‌ها که میرویم،
و توی قصه‌ها که میشنویم،
به یک ابومسلم یا ابومسلم نامه‌هایی‬ ‫میرسیم که نه تنها با اون ابومسلم خراسانی
ـ که بعد اون جوری هم کشته شد و اون کارها را کرد ـ شباهت ندارد،
بلکه با بزرگترین انسانهایی که در طول‬ ‫‫تاریخ وجود داشته‌اند هم شباهت ندارد :
اولاً، این ابومسلم هیچ وقت نمیمیرد، زنده هست،
و هرگز مرگ ندارد؛ ثانیاً، ابومسلم هرگز شکست نمیخورد؛
ثالثاً،‬ ‫بالاخره دو مرتبه ظهور خواهد کرد و کارش را ادامه خواهد داد؛
و در همه جا هست، هم در ترکیه هست و حضور دارد،
هم در ایران، و هم در هر جا، در‬‫هر شهر.



بعد میبینیم شخصیتی شده که هم حکیم بسیار بزرگ،
هم اخلاقی بسیار بزرگ و عالی، و هم یک مقتدرِ بسیار بزرگ هست
و هیچ شباهتی به‬ ‫ابومسلم واقعی تاریخ ندارد!

21:

یکی از کسان دیگر اسکندر هست که پور داود از دست او دق کرد و تا آخرِ عمرش فریاد میزد: "چرا این ملعون را این همه‬ ‫بزرگ کردند و این همه مقدس و عظیم کردند؟"

اسکندر یک جوان یونانی هست که به ایران حمله میکند،
حکومت ایران را ساقِط میکند، تخت جمشید‬ ‫را آتش میزند و شکوه و جلال هخامنشیان را نابود میکند و بعد خودش و جانشینانش هم مدتها بر ایران حکومت مینمايند و اون تمدن و عظمت و‬ ‫قدرت ملت ایران را پامال ارتش یونان مینمايند؛
بنابراین باید در ایران یک مَردِ منفورِ تاریخ باشد، و به عنوان یک ابلیس، یک ملعون از او یاد نمايند
؛ اگر‬ ‫ملعون ـ این را من میگویم ـ یاد ننمايند، به هر حال یک نظامی‌ای هست که از غرب به ایران حمله کرده
و دارا را از بین برده و هخامنشیان را مُنقرض‬ ‫کرده و بعد هم خودش مدتی سلطنت کرده
و بعد هم جانشینانش و بعد هم شکست خوردند و رفتند.‬

‫خوب، یکی از قهرمانانی هست مثل قهرمانان دیگری که در تاریخ بودند؛ اما توی اساطیر اسکندر چنین مردی نیست !
از همین جوان یونانی مُنحرف‬ ‫و ضعیف و فاسد که فقط فُتوحات درخشان به قیمت حریق،
به قیمت آوار، به قیمت خرابی و کشتار کرده، شخصیتی ساختند که هم موحد هست،
هم‬ ‫زنده هست، هم بی شکست هست، هم از کودکی برای نجات بشریت شمشیر کشیده
و هم حتی در اسکندرنامه‌هائی که شیعیان نوشته‌اند، حب علی دارد‬ ‫و حتی در دربارِ سلیمان حاضر میشود و در اونجا حب علی و علی دوستی را به سلیمان و در دستگاه و دربارِ سلیمان بیان میکند!
همه فضایل را دارد،‬ ‫چگونه فضائلی را؟ نه فضائلی که انسانها دارند، فضائلی را که انسانها باید داشته باشند و ندارند و نمیتوانند داشته باشند!
هرگز نمیمیرد و هرگز شکست‬ ‫نمیخورد و هرگز شمشیر بر او کارگر نیست
و هیچ نقص روحی و اخلاقی هم ندارد و اصولاً رسالتش نجات انسان هست
و برای همین هم حمله کرده‬ ‫به ایران، برای نجات انسان و بشریت و برای گسترش و تسلط فکرِ توحید بر همه دلها در دنیا!

از اسکندرِ موجود، چنین ربّ‌النوعی و چنین قهرمان‬ ‫خیالی عظیم ساختند!‬


یک نوعِ دیگر از میتولوژی یا اساطیر هست که مایه واقعی ندارد، اصلاً چنین وضعی، چنین رابطه‌ای و چنین شخصی در دنیا نبوده،

فقط خیالی‬ ‫ساخته و واقعیت نداشته.

اینها الهه‌ها، ربّ‌النوع‌ها هستند؛ چه جور ربّ‌النوع میسازند؟ مثلاً یکی از احساسهائی که در انسان هست،
عشق هست، دوست‬ ‫داشتن فرد یا یک جمع به صورت شدید، بدون آلایش و بی نظرِ خصوصی نفع پرستی هست؛
این نیازِ انسان به داشتن احساسی هست که در اون عشق‬ ‫بدون هیچ آلایش و ضعف خود خواهی و هوس پرستی و نفع دوستی در دل وجود داشته باشد،
اما وقتی می‌بیند همه عشقها آلودگی دارد، هوس پرستی‫ِ‬ ‫در اون هست،
نفع شخصی یا خود خواهی توی اون هست، یا ضعف در اون هست و زود از بین میرود یا معکوس میشود، مَسخ میشود،
منحرف میشود‬ ‫و همه و همه جا و همیشه این جوری بوده، نیاز او را برآورده نمی‌کند!
او به چنین عشق مطلق پاک مقدس نیاز دارد و چنین عشقی در دل انسانی که‬ ‫روی خاک زندگی میکند و نفس میکشد و هزاران غرایزِ دیگر دارد،
نمیتواند پدید بیاید و نمیتواند دوام داشته باشد؛ پس چه باید بکند ؟ این نیاز را‬ ‫چه جور برطرف میکند؟
ربّ‌النوعِ عشق میسازد.

یک احساس، و یک فکر، شخصیت پیدا میکند، تَجسم خارجی پیدا میکند، و میشود یک بُت، یک‬ ‫رَب‌النوع، یک شَبح خیالی.‬

22:

انسان احتیاج دارد که خودش، کسی، یا دیگران، در طول تاریخ یا در جامعه خودش و در وقت خودش، انسانی را ببیند که فداکاری در حدِ اعلی و به‬ ‫طورِ مطلق دارد؛
یعنی وقتی پای نفع دیگران میرسد، و عشق و دوستی به جامعه خودش،
امتِ خودش و انسان و بشریت مطرح میشود، دیگر خودش‬ ‫نیست، همه غرایزش نابود میشود،
همه منافع و مصالحش از بین میرود و خودش را به سادگی نابود و فدای مصلحت دیگری یا مصلحت دیگران میکند.‬


‫در طول تاریخ نگاه میکند و همه انسانهای روی زمین را نگاه میکند، میبیند که انسان، همین انسانی که روی زمین راه میرود و انسان واقعی هست،‬
‫چنین احساسی را و چنین قدرتی را نمیتواند داشته باشد.


حتی انسانهایی هستند که فداکاری هم مینمايند و حاضرند خودشان را فدای جمعی‬ ‫بنمايند
ولی در همان حالت آدم احساس میکند که یا خود‌خواهی یا شهرت‌طلبی در او دخالت دارد،
و این شمشیری که میزند اگر هشتاد %ش به‬ ‫خاطرِ نفس عقیده و نفس مصلحت دیگران باشد،
بیست %ش به خاطرِ "نمودنِ" "خودش" و قدرت و لیاقت خودش هست، که حتی در جان دادن گاه‬ ‫خود خواهی کاملاً به چشم میخورد.
در پاکترین مرگ‌های انسان واقعی، گاه سایه‌ای و لکه‌ای از خود خواهی و خود بینی هست.‬


مولوی در مثنوی از یک مجاهدِ بزرگ سخن میگوید،
که او شمشیرها زده و جهادها کرده و از صحنه‌های جهادِ گرم و خونین پیکارها پیروز برگشته؛‬
‫در اواخرِ عمرش نشسته و فکر کرده که در اون حالت که او شمشیر میزده و این کینه و این قدرت شمشیر زدن و عقده را در خودش احساس میکرده،‬
‫در همان حالت لذت میبرده و در همان حالت یکی از غرایزِ شخصی و فردیش ـ که نشان دادن خودش باشد، به رُخ دیگران کشیدن خودش باشد،
نشان‬ ‫دادن اینکه من قهرمان، من بزرگم، باشد ـ روی این ِابرازِ شهامت و حتی فداکاری اثر داشته.

بعد گوشه‌ای میگیرد و میرود به عبادتش میپردازد‬ ‫(من نمیخواهم از این کاری که کرده دفاع کنم، برای یک مسأله دیگر اصلاً چنین مثالی را میزنم)،
و روزه‌های سنگین و سخت میگیرد، نمازها و‬ ‫اورادِ بسیار مشکل میخواند و ریاضت میکشد،
در این حالت ریاضت یک مرتبه صدای کوس جنگ آوران و قهرمانان و فریادِ اَلْجهاد را از توی کوچه‬ ‫میشنود و صدای اسلحه و اسب و شیپورِ جنگ.


معلوم هست که جهاد هست و صحنه پیکار هست.



این مردی که یک عمر میجنگیده و جهاد میکرده، یک‬ ‫مرتبه گرم میشود و پا میشود و می‌آید بیرون؛

این صدای جنگ و اسم جنگ تحریکش میکند و از اون گوشه خلوت و ریاضت بیرونش می‌آورد؛ یک‬ ‫مرتبه به خود میآید که باز این "من" هست، این همان خود خواهی "خودم" هست که دارد به اسم فدا شدن، به اسم جهاد سرِ من کلاه میگذارد؛
چرا؟‬ ‫چرا تو خودت ؟ همین تو که الان می‌گویی پاشو برو به جنگ، پاشو برو خودت را در راهِ عقیده و در راهِ دین نابود کن،
تو همان نبودی که وقتی تو را به‬ ‫جهاد میخواستند، هی مرا میکشاندی به گوشه خانه که حالا این دفعه نرو، تو به اندازهٔ کافی دیگر وظیفه خودت را انجام دادی، مگر چقدر دیگر آدم‬ باید بجنگد؟ دیگر بر تو حرَجی نیست...
چرا حالا داری مرا می‌کشانی به طرف جنگ؟ تو همان خودتی، تو همان آدمی؛ مگر در جنگ هی مرا نمیراندی‬ ‫به نقطه‌هایی که خطرِ کمتری دارد؟
و از نقطه‌های خطر و نقطه‌هایی که مرگ حتمی داشت مرا در میبردی ؟
چرا حالا مرا با این اصرار دعوت میکنی‬ ‫میدانم برای چیست؛
برای اینست که: میگویی حالا که تو تصمیم گرفتی که "خود خواهی" خودت را بکُشی، (یعنی "من" را یعنی "نفس" را‬ ‫بکُشی)،

این دیگر چاره‌ای ندارد.

حالا که مرا میخواهی بکُشی چرا در این گوشه خلوت گمنامی که هیچ کس نمیفهمد و هیچ کس نمیبیند، چنین مرا‬ ‫خفه دَم کنی؟
به جای اینکه اینجا بمیرم، مرا در صحنه جنگ و در اون نبرد گاه بکُش تا ببینند که کُشته شدم و ببینند که فدا شدم تا اقلاً یک مجاهد‬ ‫معرفی بشوم؛
و چرا اینجا این گوشه مرا این جور یواش، یواش و به تدریج نابود میکنی و خفه میکنی؟
و هیچ کس هم سر در نمی‌آورد و هیچ کس هم‬ ‫نمیفهمد که یک چنین فداکاری کردم!‬


مسلمانی روی سینه ابوجهل نشست؛ او فرمود: از این پایین گردنم را قطع کن؛ فرمود: چرا؟ مگر چه فرق میکند بالا یا پایین؟ فرمود: برای اینکه‬ ‫وقتی سرم را سرِ نیزه نمايند از همه بلندتر باشد و همه بفهمند این سر مال ابوجهل هست!

این احساس، کم یا زیاد، در همه وجود دارد، منتهی گاه به قدری‬ ‫ظریف هست، به قدری لطیف هست که با پرده‌هایی از تأویلها و تفسیرهای دیگر می‌آید که انسان خودش متوجه نمیشود.‬

23:

یکی از هستادان من میفرمود که، اون کسانی که واردِ مجلس میشوند و خودشان را میخواهند برسانند به اون بالا و و در حالی که جا هم نیست،
هی‬ ‫به زور میخواهند خودشان را جا نمايند، همه نگاه مینمايند که چقدر آدم خودخواهی هست یکی دیگر می‌آید، هر چه میگویند بفرمایید بالا، میگوید خیر،‬ ‫ما همین جا روی کفشها نشستیم؛
(دوباره تعارف مینمايند، میگوید)، نه خیر، خواهش میکنم، خوب است همین جا.


به او میگویند چقدر آدمِ فروتنی‬ ‫است، در صورتی که او شاید بیشتر خود خواهی داشته باشد.


برای اینکه اون یک خود خواهی کمی دارد که میگوید جایم اونجا هست و میخواهم بروم اونجا‬ ‫که همه بفمهند من بالانشین هستم؛
اما این همین را میخواهد بگوید که جای من اونجا هست، شما خودتان دارید تعارف میکنید بروید بالا، بنابراین‬ ‫مثل او بالا نشین هستم، این را که فهمیدید،
خوب، شاید اندازهٔ خود خواهی من اندازهٔ او هست، ولی یک چیزِ دیگر میخواهم نشان بدهم
و اون اینکه‬ ‫در عین حالی که جایم اون بالا هست، میبینید که چقدر آدمِ خوبی هستم که اون بالا نمیروم، اینست که من خود خواهی اضافی بر او دارم.‬

مسائل روانی گاه به این صورت متجلی میشود که تفسیر و تحلیل دقیق نشان میدهد که اگر این پرده‌ای که رویش هست،
برداریم بعد باز چهرهٔ‬ ‫"خود"، باز چهرهٔ "فرد" و "نَفس" و "مصلحت"، در این ظاهری که زیبا هست و حقیقت مطلق است، ظاهر میشود.‬


‫اما انسان احساس میکند که دلش میخواهد یک روحی باشد که اون روح را دوست داشته باشد، به اون اتکاء داشته باشد، و حتی بپرستَدش، اما اون‬ ‫روح، در حدِ اعلای مطلق،
فداکاری داشته باشد، یعنی در اونجا هیچ گونه شخص پرستی، فرد پرستی، خود خواهی،
مصلحت فردی و حتی به عنوان اینکه‬ ‫من نشان دهم که آدمی هستم که خودم را نابود میکنم
ـ و نابود هم بکنم ـ چنین لکه‌ای در این روح عظیم و بزرگ ـ که مَملو از آتش فداکاری و خود‬ ‫را برای دیگران نابود کردن است ـ وجود نداشته باشد و ممکن نیست، و ممکن نیست.



اما نیازمندیم؛ میسازیم؛
چی؟ پرومته؛ پرومته میسازیم؛‬ ‫پرومته رَب النوعِ بسیار مشهور در دنیا هست.

آتنی‌ها و یونانی‌ها ساختند، ولی بعد به رُم رفته و بعد به همه دنیا رفته.

پرومته، خدایی هست از خدایان‬ ‫یونانی در عالم خدایان،
و سرشار از همه چیز، (زیبایی، قدرت، خوبی، محبوبیت؛ با خدایان اونجا مشغول هست؛
سعادت و زندگی و همه چیز هم دارد؛‬ ‫هیچ احتیاجی هم به هیچ کار و به هیچ کس ندارد)، اما یک بار دست به یک عملی میزند که مَظهرِ فداکاری شورانگیز هست،
یعنی، علیهِ خودش، علیهِ‬ ‫مقامش، علیه همه همکارانش ـ خدایان دیگر ـ و علیهِ دنیایی که در اونجا خوشبخت و سیر و پُر زندگی میکند،
به خاطرِ انسان قیام میکند و می‌آید،‬ ‫آتش را از سرزمین خدایان، از اون عالم بَرین که خدایان در اونجا زندگی مینمايند، میدزدد، میرباید و پنهانی به انسان که در روی زمین،

در تاریکی و‬ ‫در سرما زندگی میکند و رنج میبرد و نیاز به آتش و روشنایی دارد و آتش و روشنایی نیست، میدهد، و انسان آتش را که میگیرد شب به روز اضافه‬ ‫میشود و بعد گرم میشود و بعد غذا می‌پزد و بعد زندگیش روشن میشود،
و بعد به حیات و به زندگی و به انسان که در ظلمت و یخ زندگی میکرده،‬ ‫گرما و نور میبخشد و چه خدمتی از این بزرگتر که به انسانی که آتش نداشته آتش بدهیم؛
پرومته چنین کاری میکند و بعد خدایان در خشم میشوند‬ ‫(و این سرنوشتی هست که خودِ پرومته مسلماً پیش بینی میکرده) و او را می‌گیرند،
به زنجیرش می‌کشند و در کوه‌های قفقاز، در قله یخچال کوه‌های‬ ‫قفقاز، زندانی میشود و بعد،
کرکسی وحشتناک را که مِنقاری بزرگ و تیز و چوبین دارد مأمور مینمايند که منقارش را در جگرِ پرومته‌ای که در اونجا به‬ ‫زنجیر هست ـ در اون یخچال‌های کوهستان تاریک و ظلمانی و خلوت و بی‌کس قفقاز ـ فرو کند و جگر او را ذره ذره، تکه تکه،
بکَند و بخورد و بعد جگرِ‬ ‫پرومته که خورده شد، و پرومته این رنج شدیدِ دائم را تحمل کرد، کرکس دو مرتبه یک پروازِ کوچک میکند و تا نگاه میکند و میبیند که جگر دو مرتبه‬ ‫روییده شد،
باز مشغول خوردن جگرِ پرومته میشود و از همان روز که پرومته آتش را علیرغم ارادهٔ خدایان ـ که خودش هم جزءِ اونها بوده ـ به انسان‬ ‫میدهد و چنین فداکاری بزرگ میکند،
در کوه‌های قفقاز تنها با یک کرکسی هم نشین هست و در زنجیر، و دائماً کرکس جگرِ او را میخورد و دائماً جگر‬ ‫دو مرتبه می‌روید، و این، همواره سرنوشت پرومته هست، و هنوز هم همان جور هست (اونهایی که رفته‌اند به قفقاز لابد دیده‌اند).


این کیست؟ چنین آدمی‬ ‫بوده ؟ چنین خدایی بوده؟ اصلاً چنین دنیایی بوده؟ مسلماً هیچ کس نیست در عالم که چنین چیزی را باور کند؛
پس چه چیز بوده که چنین پرومته‬ ‫را ساخته؟ انسان.

که به پرومته نیاز داشته اما پرومته وجود نداشته؛ نیاز به چنین مظهرِ فداکاری در این حد داشته،

اما انسانی را در تاریخ و در وقت‬ ‫پیدا نمی‌کرده، میدانسته که ممکن نیست
چنین انسانی که در سعادت مطلق، سعادت خدایی و در عالم خدایان ـ که همه نعمتهای مادی و معنوی‬ ‫هست و همه زیبایی‌ها و همه نیازها در اونجا برآورده میشود ـ زندگی میکند، برای سعادت نوعِ دیگری که انسان هست،

خودش را به چنین رنجی دچار‬ ‫بکند: محرومیت از عالم خدایان، محرومیت از مقامِ رَبّ‌النوعی و شکنجه‌ای این چنین وحشتناک و گوشه نشینی دائمی در کوههای قفقاز و چنین زَجرِ‬ ‫همیشگی.

هرگز پرومته پشیمان نیست! هیچ گاه!‬

24:

از میان همه حماسه‌هایی که برای پرومته ساخته‌اند ـ حتی امروز هم حماسه‌اش را ساخته‌اند ـ، "پرومته در زنجیر" آخرین حماسه‌ای هست که ساخته‬ ‫اوندره ژید هست.

این، از میان صدها پرومته و حماسه پرومته که ساخته شده، پرومته در زنجیر را ساخته، و هنوز هم تئاترِ پرومته نمایش داده میشود.‬

‫چرا؟ که انسان به پرومته و به بودن پرومته نیازمند هست (یعنی بودن یک چنین احساسی، یک چنین فداکاری بزرگی)، اما نیست.‬
در حالی که بیماری تهدیدش میکند، مرگ قطعاً ناتمامش میکند، و ضعف او را از بین میبرد،
ولی باز انسان به زیبایی نیازمند هست، اما همه‬ ‫‫زیبایی‌ها نسبی هست، همه زیبایی‌ها ناقص است،
همه زیبایی‌ها موقتی، مصنوعی، ناپایدار، نسبی و ناقص هست، اما او دنبال یک زیبایی مطلق هست ولی‬ ‫نیست؛ وِنوس ـ مظهرِ زیبایی که در این زیبایی هرگز ضعف، نقص، زشتی و وقت دخالت ندارد و مطلق هست ـ میسازد.

چرا؟ که بدین صورت،
ولو با‬ ‫فریب (مگر خودمان نیستیم که بسیاری از نیازهایمان را با یک فریب روانی برآورده میکنیم)، (زشتی خود را جبران کند).

به عظمت، به بزرگواری و‬ ‫بزرگی نیازمند هست، اما همه بزرگی‌ها نسبی هست؛ بزرگتر وجود دارد، اما بزرگترین وجود ندارد؛ انسانی که بزرگواری، عظمت روحی، یا فکری مطلق‬ ‫داشته باشد، جاویدان باشد،
هرگز نقص نداشته باشد، و هرگز انحرافی در اون راه نداشته باشد، نیست، اما میسازد.



به یک تاریخی احتیاج دارد که محدود‬ ‫به وقت، محدود به مکان، محدود به خود خواهی، محدود به زشتی و به فساد نباشد، اما هم تاریخ بشر، تاریخ همه اقوام، تاریخ همه ملتها،
و هم تاریخ‬ ‫‫زندگی همه قهرمانان تاریخ آلوده، ناقص، مُنحرف و نسبی است؛ اگر یک جایش زیبایی، خوبی، تعالی و تقدس دارد یک جای دیگرش پلیدی، آلودگی،‬ ‫ضعف و شکست هست
ـ همه قهرمانان تاریخ شکست می‌خورند، می‌میرند، ضعف نشان میدهند.

تاریخ مجموعه زندگی انسانهای واقعی هست که محدودند‬ ‫به غرایزِ خودشان،
به ضعفهای خودشان و محدودند به وقت و مکان و محیط خودشان،
اما او احتیاج دارد به تاریخی، شرح حالی و زندگی فردی که باید باشد، اما نیست.‬


اساطیر، عبارت هست از تاریخ اون چنان که باید باشد اما نیست؛

بنابراین ساختن اساطیر، نیازِ انسانی هست که تاریخ واقعی ـ که واقعیت دارد و تحقق‬ ‫پیدا کرده ـ
او را سیر نکرده.



اساطیر می‌سازد، و می‌داند اساطیر دروغ هست.

من یک قهرمانی به نام قهرمان نژادِ آریا را میخواهم؛ هر که را نگاه میکنم،‬ ‫می‌بینم ناقص هست،

میبینم در یک جنگ شکست خورده، میبینم یک جای دیگر ضعیف شده و از بین رفته؛

میگردم در سیستان یَلی را پیدا میکنم،‬ رستمش میکنم که از سه سالگی به جنگ میرود؛
رستمش میکنم که هیچ وقت شکست نمیخورد و اگر هم یک وقتی ناچارم او را شکستش بدهم‬ ‫به دست پسرش شکست میدهم که باز یک امتیازِ بزرگی برای خودش باشد،
و هرگز به دست کس دیگری نباید شکست بخورد؛

یک انسانی که با سیمرغ‬ ‫و با مُرغان زندگی میکند و ارتباط دارد، انسانی که وقتی توی چاهِ شغاد (چاهی که اون همه نیزه در اون به کار بردند) هم می‌افتد،
و بعد با اسبش در‬‫اون چاه فرود میرود، باز هم ضعف نشان نمیدهد و بعد نمی‌میرد.

رستم الان در یکی از روستاها زندگی میکند و مشغول کشاورزی هست، چرا؟
که این‬ ‫قهرمان نباید بمیرد، این قهرمان ـ این انسان ـ نباید تا در چاه می‌اندازندش از بین برود،
باید جاوید باشد، مُخلـّد باشد، هیچ وقت در هیچ جنگ نباید‬ ‫شکست بخورد،
هیچ جا ضعف نشان ندهد، هیچ جا پلیدی نداشته باشد.

حتی رستم وقتی که میرود به توران
ـ به سرزمین اَفراسیاب ـ اونجا عاشق تهمینه‬ ‫میشود و بعد یک مرتبه توی داستان می‌بینیم تهمینه پهلوی رستم برنامه میگیرد.



اینجا یک مرتبه انسان متوجه میشود که این مظهرِ قهرمان من‬ ‫دارد دچارِ یک فساد میشود، دچارِ یک خطا، یک عشق غیرِ شرعی، و غیرِ قانونی میشود، این یک هوس پرستی هست که بر دامن متعالی قهرمان ما لکه‬ ‫میاندازد و چنین بوده؛ چه کار کنیم؟

همان نصف شب فردوسی میرود دنبال موبد و می‌آیند تهمینه را عقدش مینمايند برای رستم، برای اینکه بعد فرزندِ‬ ‫رستم نامشروع نباشد، و بعد زندگی رستم چنین لکه‌ای که داستان واقعی میگوید داشته هست، نداشته باشد!


هر جایش که نقص دارد، اساطیر میسازد،‬ ‫هر جا که قهرمان میمیرد، اساطیر دنبالش میکند؛ هر جا که یک ضعف و پلیدی نشان میدهد، اساطیر پاکش میکند؛ بعد یک تاریخی میسازد به نامِ‬ ‫اساطیر، تاریخی که باید باشد و نیست و نمیتواند باشد؛ درونش آدم‌هایی هستند که باید باشند و نیستند و نمیتوانند باشند؛ در اون روابط و جریانات و‬‫احساساتی هست که باید باشد، اما نیست.‬

25:

و میبینیم این روابط و این احساسات را، که هم در قدیم‌ترین سرگذشت انسان وجود دارد ـ و اساطیر اصلاً مال انسان ابتدایی هست ـ و هم الان‬ ‫وجود دارد.



عشق کریستان را وقتی الان نگاه میکنیم،
چنین عشقی امکان ندارد در روی زمین وجود داشته باشد.



در ایتالیا در یک شهرِ کوچکی به نام‬ ‫ِ‬ ‫وارونا یک مقبره‌ای هست؛ در این مقبره انسانهای فراوان از روشنفکرِ امروز، جوان‌ها، نویسنده‌ها، شاعرها، هنرمندان و حتی پیرها با یک احساسی، با یک‬ ‫التهابی، با یک تجلیلی و با یک حرمت عجیب شبهِ مذهبی‌ای وارد میشوند که گویی این آرامگاه ـ مَعبَد ـ برای اونها مقدس هست.

دو قبر کنارِ هم هست؛‬ ‫این دو قبرِ کیست ؟ قبرِ رمئو و ژولیت
(اصلاً هست، سنگی دارد و مَزاری و دَم و دستگاهی) هست.



رمئو و ژولیت کی هستند ؟ هیچ کس و هیچ چیز.

یک‬ ‫قصه‌ای بوده در قدیم،
بعد یک نویسنده‌ای به نامِ شکسپیر این داستان را به صورت تئاتری درآورده ـ مثل لیلی و مجنون ـ
که اصلاً وجودِ خارجی نداشته‬ ‫اما اینجا مقبرهٔ‌شان هست!
مقبرهٔ دو آدمی که یک نویسنده‌ای توی خانه خودش ساخته (این دو نفر همان رومئو و ژولیت بودند، که اصلاً نبودند!

و‬‫هیچ وقت هم نبودند، خودِ نویسنده هم میگوید که نبودند)،
یعنی این قدر به چنین احساسی با این پاکی نیازمند هست که داستان میگوید که رمئو و‬ ‫ژولیت
وقتی که دیدند نمی‌توانند به وِصال برسند، هر دو انتحار کردند! برای اینکه در آغوش هم بمیرند !
خوب، اینها در کتاب مُرده‌اند اما حاال مقبرهٔ‌شان‬ ‫هست!

این مسأله اساطیری که نیست، این مساله‌ای هست که در قرن هفدهم قصه‌اش پدید آمده
، بعد در قرن نوزدهم مَقبره‌اش را درست کردند و همه‬ ‫کسانی که این مقبره را درست کردند و همه کسانی هم که به زیارت این مَقبره میروند میدانند که این تو هیچ نیست،

این را درست کرده‌اند،

اما نیاز به‬ ‫بودن زیبایی‌ها، احساسهای پاک و روابط انسانی در این حدِ اعلای منزه بودن، به اندازه‌ای شدید هست که یک اصل روان شناسی میگوید که : "نیاز، گاه‬ ‫به قدری شدید میشود که تحقق خارجی پیدا میکند" و این نمونه‌اش هست که تحقق خارجی پیدا کرده و حتی برای کسانی که میدانند این تحقق‬ ‫‫خارجی دروغین هست،

نیاز به چنین جایی، نیاز به چنین کسی، و نیاز به چنین داستانی، داستان را ساخته و تا اینجا به اون عینیت داده و همه میدانند‬ چنین نیست و دروغ هست و فریب هست ولی حتی نیاز به دروغینش داریم، حتی نیاز به دروغین بودنش داریم، حتی نیاز به یک عظمتی، به یک‬ ‫فداکاری بزرگی که پرومته دارد ـ و میدانیم پرومته نیست و میدانیم او را ساخته‌ایم ـ داریم،

چنان که ژید میسازد و چنان که همه اروپایی‌ها این پرومته‬ ‫را از ژید ترجمه کرده‌ا‌ند و همیشه در تئاترها اون را میبینیم.‬

‫بنابراین انسان به داشتن پرومته نیاز دارد، اما خوب، پرومته نیست؛ میسازیم و همین ساخته شدهٔ دست خودمان را می‌پَرستیمش، دوستش میداریم‬ ‫و به اون می‌اندیشیم که در ما احساس ایجاد میکند و در ما اون نیازِ دائماً تشنه‌مان را تا حدی تخفیف میدهد.

از این نظر، در طول تاریخ، همواره اساطیر‬ ‫با تاریخ هست، اساطیر با انسان هست:
یا یکی از شخصیتهای مَعیوب معمولی را که یک اسمی دارد یا یک برجستگی معمولی را دارد، میگیرد و او را‬ ‫یک انسانی در خیالش ـ اون چنان که باید باشد و به اون نیاز دارد ـ میسازد، یا نه،
چنین مایه خارجی واقعی عینی را هم ندارد، بنابراین اساطیر میسازد.‬


اساطیر مجموعه‌ای هست از نمونه‌های عالی هر احساسی، نمونه‌های عالی هر تقدسی، نمونه‌های عالی هر جمال و زیبایی معنوی و مادی؛ پس نمونه سازی‬ ‫میکند، اما "اونچه هست" نیست، "اونچه که باید باشد" هست.

نمونه سازی میکند: نمونه اعلای عظمت را می‌سازد به صورت ربّ‌النوعِ "راما"، به صورت‬ ‫ربّ‌النوعِ "فوتوشی شی" ـ در چین و ژاپن ـ و به صورت ربّ‌النوعِ "زئوس" یا " ازیریس"، در رُم و در یونان.‬

26:

انسان میخواهد انسانی را ببیند که سخن فرمودن در خودِ زبانش یک زیبایی مطلق دارد،
و کلماتی که از دهان او بیرون می‌آید وسیله عمل معمولی‬ ‫روزمره نیست،
بلکه خودش یک ایجاد زیبای متعالی مُقدس هست؛ چنین کسی نیست، زیرا هر کس که سخن میگوید، این سخن برای بیان مسائل‬ ‫ِ‫معمولی هست یا اگر زیبایی به اون میدهد، زیبایی‌های معمولی هست، یک تشبیه هست، یک کِنایه هست، و یا سخنی است که در درونش حقیقتی‬ ‫نیست،
با دروغ، با مصلحت و با تَظاهر توأم هست: سخنی که درونش مَملو از صداقت و برونش مَملو از زیبایی زبانی و کلامی باشد نیست،

"دِموستَنس"‬ ‫میسازیم، کسی که مظهرِ سخن هست؛

"تیر" می‌سازیم که مظهرِ سخن هست.



فداکاری در این حد وجود ندارد، پرومته میسازیم.

محبت و عشق به‬ ‫انسان و عشق به دیگران در حدی که با هیچ پلیدی، و حتی با هیچ ضعفی آلوده نباشد، نیست؛
ربّ‌النوعِ فداکار برای انسان میسازیم.

قهرمانی که هرگز‬‫شکست نخورد و ضعف در هیچ صحنه نشان ندهد، می‌سازیم؛
برای اینکه همه قهرمانان ما شکست میخورند، همه قهرمانان ما شهامتشان، قدرت‌شان،‬ ‫در مواقع خاصی هست و بعد این دوره که تمام میشود، قهرمانی هم تمام میشود، و جنگی که همه قهرمانان مینمايند، قهرمانی‌ای که مینمايند، همه در‬ ‫ِ‬‫حدِ اعلای زیبایی و مُنزه بودن و پاک بودن نیست، آلوده هست؛
"هِرکول" میسازیم، یا "راما" ـ در هند ـ میسازیم، یا "الخس" ـ در روسیه، در اروپای‬ ‫شرقی ـ میسازیم.

قهرمان مهربانی و محبت میسازیم؛ در هر یک از فرهنگ‌ها و هر یک از مذهب‌ها یک نمونه انسان پُر از محبت که سراسرِ زندگیش‬ ‫دوست داشتن هست و عشق ورزیدن هست و خیر و برکت به دیگران هست می‌سازیم؛ چرا که باید باشد، به چنین کسی و به چنین فردی احتیاج داریم،‬
‫اما نیست.

یک انسانی را دوست داریم و روحی را دوست داریم که در راه حقیقتش و در راه پاکی، در راه اونچه که انسان اون را خوب و مقدس میداند،‬
‫خودش را فراموش کند، و زندگیش را آتش بزند و آینده‌اش را سیاه کند و شکنجه‌های اون کَرکَس را تحمل کند؛

اما چنین کسی در تاریخ پیدا نمی‌کنیم؛‬ ‫میسازیم.

این اساطیر، این نمونه‌سازیها و این روابط پاک و این احساسهای مطلق که انسانها همواره میساختند و حتی امروز میسازند (امروز رُمان،‬ ‫داستان، فیلم و تئاتر میسازند، و در اونجا به دروغ و به فریب نشان میدهند)، یک عمل مثبت بوده، نه منفی، چرا که انسان برای زیستنش نیاز دارد که‬ ‫همواره نمونه‌های اعلی و متعالی و مطلق و پاک را بپرستد، دوست بدارد و همواره بدان مشغول باشد و به اون بیاندیشد.



حتی نمونه‌های اساطیری و حتی‬ ‫داستانهای خیالی اساطیری که در حدِ اعلای انسانیت، در حدِ اعلای تقدس و در حدِ اعلای زیبایی هست، ولو واقعیت هم ندارد ،همواره موجب اصلاح‬ ‫و تلطیف روح انسان می‌شده.‬

‫اندیشیدن به پرومته و قهرمانان امثال پرومته، همواره سرچشمه الهامِ فداکاری در روح‌های امت بوده و از این جهت هست که امروز در روان شناسی،‬ ‫در روان شناسی اجتماعی و همچنین بالاخص در روان شناسی تربیتی برای این نمونه‌هایی که هر کدام مظهرِ یکی از زیبایی‌ها، مظهرِ یکی از عظمت‌ها،‬ ‫مظهرِ یکی از فداکاری‌های بزرگ هست، ارزش فراوانی قایلند و اینها را بزرگترین سرمَشق‌ها، نمونه‌ها و مربی‌های اصلاح و تکامل روحی انسان میدانند.‬


‫اما، انسان همواره دوست داشته که این نمونه‌های مختلف که یکی ربّ‌النوعِ زیبایی هست، یکی ربّ‌النوعِ تقدس هست، یکی ربّ‌النوعِ محبت هست، یکی‬ ‫ربّ‌النوعِ تحمل هست، یکی ربّ‌النوعِ شهامت هست، یکی ربّ‌النوعِ زیبایی و سخن هست، یکی ربّ‌النوعِ فداکاری برای امت هست، اینها یکی بشود و این‬ ‫کوشش در طول تاریخ اساطیر به چشم میخورد.


چرا؟ برای اینکه اون ربّ‌النوع ـ پرومته ـ که مظهرِ فداکاری برای انسان هست ـ و از این جهت نیازِ‬ ‫ما را به پرستش چنین فداکاری‌ای، به دوست داشتن چنین احساسی،
چنین زیبائی‌ای و چنین عظمتی در حدِ اعلائی اشباع میکند ـ از اینکه مثل‬ ‫هِرکول قوی نیست یا مثل "هلدریس" دارای روح زیبایی نیست،
یا مثل دِموستَنس خوب نمیتواند سخن بگوید و در برابرِ خدایان از عمل خودش دفاع‬ ‫بکند،
رنج میبرد ـ نباید چنین نقصی هم داشته باشد.

از این جهت هست که در طول تاریخ اساطیر، خدایان کم کم، کم میشوند و هر ربّ‌النوع‌ای چند‬ ‫نوع را ـ از عظمتها و خوبیها ـ در خودش جمع میکند.‬


‫همانطور که فرمودم، این مظاهر، همین نمونه‌های خیالی، همین اساطیرِ خیالی و ساخته شده و فریبنده، همه تابلوهایی بوده‌اند که سرچشمه الهام و‬ ‫تلطیف و اصلاح و تربیت و تکامل اندیشه و احساس بشریت بوده‌اند و این مسأله‌ای هست که همه بدان معتقدند.

‫و این اسطوره‬ اما، در تاریخ، صرف نظر از همه عقایدی که ما داریم، و صرف نظر از تعصبی که داریم، به یک شخصی بَر میخوریم، که نیازِ انسان را به نمونه‌های اعلای‬ ‫مطلق عظمت‌هایی که در روی زمین در انسان نمیتواند باشد ولی باید باشد و نیست، جمع کرده؛ نیازی را که همواره انسان تاریخ به داشتن و ساختن‬ ‫‫اَمثال هِرکول یا راما ـ که مظهرِ شکست ناپذیری و مظهرِ قدرت و شهامت هستند ـ داشته، این ربّ‌النوع در خودش نشان میدهد.


نیازِ انسان را به‬ ‫ِ‬‫داشتن ربّ‌النوع‌های سخن مانندِ "تیر" و مانندِ دِموستنس ـ که در همه مذاهب بوده ـ او به زیبایی غیرعادی‌ای که بشر امکان ندارد در اون حد صادق‬‫ِ‬ ‫و در اون حد زیبا و قشنگ حرف بزند، این احساس را و این قدرت را و این هستعداد را در خودش نشان میدهد؛
قدرت جنگجویی که مَظاهر و نمونه‌های‫مختلف اساطیری داشته ـ در همه اساطیر، در همه ملتها، در همه فرهنگها ـ در خودش حفظ کرده،
یعنی نمونه‌های متناقض را در تاریخ ـ نه در‫ِ‬‫اساطیر ـ پدید آورده: هم نمونه سخن را، هم نمونه شمشیر را و هم رب‌ّالنوعِ فداکاری مطلق به خاطرِ انسان را ـ که همواره انسانها در اندامِ موهومِ‬ ‫پرومته‌ها می‌ساختند ـ؛ به خاطرِ انسان از سعادت و از مقام و از موقعیت و از خوشبختی و آرامش و قدرت خودش میگذرد و شکست خود و خاندان‬ ‫خودش را برای دیگران، برای مصلحت دیگران، تحمل میکند و حتی مانند پرومته زنجیر را! و حتی مانندِ پرومته کَرکَس را و خوردن جگر را!‬

27:

در موقعی حساس، عُمر شورایی ـ چنان شورای عجیب رندانه! ـ به ریاست عبدالرحمن بن‌عوف ـ
به نظرِ او دیگر بزرگترین شخصیت از اصحاب‬ ‫است ـ درست کرده بود و معلوم هست که چه خبر هست، چه وضع هست.

تمامِ هستی و سرنوشت خودِ علی و همه خاندانش برای یک بله، و برای یک جمله‬ ‫مطرح هست؛

در برابرِ چی؟ در برابرِ این قید که، دست میگذارد روی دست علی، و می‌گوید که من به تو به عنوان خلیفه رسول الله بیعت میکنم،
مشروط،‬ ‫بر پايه کتاب خدا و سنت شیخین (ابوبکر و عمر).

جواب چقدر دقیق،
چقدر قاطع و چقدر متواضعانه و چقدر پاک (است)؛ میگوید که: "برپايه کتاب‬ ‫و سنت پیغمبر تا اونجا که بتوانم، آری، اما بر پايه سنت شیخین نه، من از خودم رویه‌ای دارم".



علی با چنان ساختمان سیاسی‌ای که ساختند و در‬ ‫اون شورا کاملاً معلوم هست، اینکه میگوید من به رویه شیخین و سنت عمر و ابوبکر تبعیت نمیکنم و از خودم رویه‌ای دارم،
میداند این به چه قیمت‬ ‫تمام می‌شود، و کاملاً روشن هست: هم عبدالرحمن را که در این سی ساله با هم آشنا و همرزم بودند و با هم زندگی میکردند و در همه جریانات بودند،‬ ‫میشناسد و هم یکایک دیگران را خوب میشناسد؛
طلحه را میشناسد، عُثمان را میشناسد، سعد را میشناسد، زُبیر را میشناسد، همه را میشناسد
و‬ ‫میداند چه خبر هست، و چی درست کردند، و میداند که چرا در این جمله این قید را گذاشته!
برای اینکه او هم علی را میشناسد که حتی چنین دروغی‬ ‫را در ظاهر که در سیاست بزرگتر از این دروغ حتی برای روشنفکران و حتی برای انسان دوستان هم مُجاز هست ـ نمیگوید.‬


‫بعد داستان معاویه: خلیفه، در مدینه بر اوضاع مسلط نیست؛ هنوز وضع ناآرام است؛ قوی‌ترین شخصیتهای سیاسی با او مخالف هستند؛

از طرفی‬ ‫شام در دست معاویه هست، و شامی‌ها (به عنوان) خویشاوندِ پیغمبر، جز معاویه و ابوسفیان کسی را نمیشناسند.


معلوم هست هر سیاست مدارِ متوسط‬ ‫میداند اوضاع را که در دست گرفت،
اول باید وضع داخل را کاملاً آرام کند، حکّام را عَوض و بَدل بکند، قدرت را در دست بگیرد،
دشمن خطرناک را‬ ‫فریب بدهد، تأیید بکند و بعد چنان که همه خلفای بعد میکردند، در یک موقعيت مناسبی، وقتی خوب بر اوضاع مسلط شد، دشمن را از بین ببرد.

(اما‬ ‫علی)،
یک لحظه استقامت نمیکند که حکومت معاویه را تحمل بکند و میداند این مخالفت با معاویه و برداشتن او به قیمت جنگ و به قیمت نابودی حکومت‬ ‫خودش و فرزندانش تمام میشود و خانوادهش در تاریخ ـ در تاریخ اسلامی که بعد به دست معاویه می‌افتد و بعد به دست بنی‌امیه و بنی‌عباس ـ نابود‬ ‫می‌شود.


مسلماً اگر به علم امامت هم نباشد به علم سیاست ـ که یک مردِ سیاسی هست و از اوضاع و احوال و دشمن و تشکیلات و جناح‌ها کاملاً با خبر‬‫است و یک مردی هست که از ده سالگی در آغوش سیاست و مبارزه و کشمکش‌ها بوده ـ مسلماً درک میکند و مسلماً میداند که این به چه قیمت تمام‬ ‫میشود، و اوضاع کاملاً دستش هست،
ولی شکست را می‌پذیرد تا یک عمل ناحق نکرده باشد! چرا؟
به خاطرِ اینکه، علی "امام" هست،
من از این کلمه‬ ‫امام معنی یک رهبرِ سیاسی یا حتی اجتماعی یک جامعه را نمیفهمم؛

من از کلمه امام، همان معنی را میفهمم که انسانیت در طول تاریخ خودش برای‬ ‫داشتن نمونه‌های اعلای فضائل انسانی‌ای که در عالم نبوده و نمی‌دیده و بدانها نیازمند بوده، در ذهن خودش این نمونه‌های عالی را میساخته و این‬ ‫نمونه‌های عالی به عنوان سرمَشق و الگو برایش وجود داشته و دوست میداشته و می‌پرستیده، به عنوان نمونه‌های اعلایی که بالاتر از خاک و بالاتر از‬ انسانهای واقعی هستند.

همان طور که این قهرمانان بزرگ تاریخ اساطیر، نمونه‌های تَقلید و پیروی و زندگی و احساس و اندیشه انسانها و فضایل بودند،‬ ‫و این نمونه‌ها جنبه سرمَشق داشتند
،
علی هم ـ که یک رهبرِ سیاسی و اجتماعی مُنحصر به عنوان امام در جامعه مدینه یا جامعه عرب یا جامعه اسلام‬ ‫اون موقع نیست، یک امام است ـ
به تاریخ و به انسان میخواهد نشان بدهد که شما که نیازمند به نمونه‌های اعلای فضائل بی نقص، فضائل مطلق بودید و‬ ‫بعد، نمونه‌های اینها را در ذهنتان به عنوان قهرمانان برجسته مطلق می‌ساختید، برای اینکه سرمَشق زندگی ایده‌آل‌تان باشد، من همه اون نمونه‌ها و همه‬ ‫اون فضائل را در یک فردِ انسانی مُحقَّق کردم.
معنی "من کتاب ناطقم" این هست، نه من رهبرِ شما هستم؛
برای اینکه رهبرِ شما نباید شکست بخورد،‬ ‫اما نمونه، نباید بلغزَد،
نباید کوچکترین ضعف در زندگیش داشته باشد، نباید کوچکترین نقص، و کوچکترین آلودگی‌ای در هیچ یک از فضائلش و‬‫هیچ یک از احساس‌هایش و اندیشه‌هایش و اعمالش در زندگیش داشته باشد.

امام هست، یعنی سرمَشق‌های ایده‌آل در ابعادِ گوناگون فضائل ایده‌آل‬ ‫و متعالی انسانی هست، که انسان میتواند زندگیش را بر پايه اون مدینه‌های فاضله و اون انسان متعالی دارای اون فضایل مطلق ـ که در عالم نیست و‬ ‫نمی‌تواند در فرد باشد ـ که در عالم مُحقَّق هست بسازد و دنبال اون سرمَشق برود.

سرمشق‌ها متعالی هست، سرمشق‌ها مطلق هست، اما در علی مُحقَّق‬ ‫است.

28:

بنابراین علی به عنوان نمونه عدالت، نمیتواند یک ظلم را به خاطرِ مصلحت بپذیرد،
زیرا مصلحت آلوده میکند حقیقت را.

مصلحت علی تحمل‬ ‫معاویه هست،
برای اینکه بعد پیروز بشود؛ چرا؟ تحمل معاویه برای یک رهبرِ سیاسی جامعه،
مُجاز هست اما به عنوان کسی که میخواهد نمونه عدالت‬ ‫باشد،
عدالتی که هیچ ضعف و هیچ شکست ندارد و یک ذره ظلم و نادرستی را تحمل نمیکند،

به هیچ قیمتی جایز نیست که برای او ضعف هست و‬ ‫برای او نقص هست (علی رهبرِ جامعه مدینه نیست، رهبرِ جامعه عرب قرن هفتم نیست).

به عنوان نمونه انسان آینده، میخواهد به عالم و به آینده نشان‬ ‫بدهد، که وقتی یک اصلی را حق میدانیم، و وقتی که یک فضیلتی را فضیلت میدانیم، به خاطرِ هیچ مصلحتی، پلیدی را، ضعف را، و خیانت را هرگز‬ ‫نباید تحمل بکنیم؛

ولو به قیمت سرنوشت پرومته، ولو به قیمت سرنوشت خودم ـ که یک ربع قرن رنج را باید تحمل کنم ـ و ولو به قیمت نابود شدن‬ ‫‫سرنوشت خودم و همه فرزندانم.

باید این کوچکترین ضعف را و نقص را تحمل نکنم.



چرا که من ربّ‌النوعِ فضائل ایده‌آل انسانی هستم که انسانها‬ ‫دغدغه داشتن و پرستیدن و خواستن و تقلیدش را همواره داشتند ولی در روی زمین وجود نداشت.



این نمونه‌های متعالی اساطیری نباید ضعیف باشند،‬ ‫نباید با مصلحت و با سودجویی برای پیروزی و برای موفقیت خودشان، آلودگی داشته باشند.‬

بنابراین علی نمونه هست، رهبر نیست؛
راهنما هست، امامِ مُبین هست.

امامِ مُبین تنها رهبرِ اجتماع نیست.


رهبرِ یک جامعه‌ای که مرا میخواهد‬ رهبری بکند و بِبَرد به یک طرفی، نباید شکست بخورد؛ اما نمونه متعالی مطلق نباید چنین ضعفی را تحمل بکند؛ اینست که میبینیم

علی قهرمان‬ ‫متعالی سخن فرمودن و زیبا سخن فرمودن و پاک سخن فرمودن هست،
نمونه اعلی و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ هست؛

نمونه عالی پاکی روح در حدِ‬ ‫اساطیر و تَخیل فرضی انسان در طول تاریخ هست؛
نمونه اعلای محبت و رِقّت و لطافت روح هست؛
نمونه عالی دوست داشتن در حدِ نمونه‌های اساطیری‬ ‫است؛
نمونه عالی عدل خشک دقیقی هست که حتی برای مردِ خوبی مانند عَقیل ـ برادرش ـ قابل تحمل نیست؛
نمونه اعلای تحمل هست در جایی که‬ ‫تحمل نکردن، خیانت هست؛
و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی هست و همه فضائلی هست که انسان همواره نیازمندش بوده و نداشته و علی به این معنی امام‬ ‫است:


امام، انسانی از اون گونه که باید باشد اما نیست را تاریخ و انسان همواره میساخته، اما این امامی هست از اون گونه که باید باشد و نیست ولی در‬ ‫تاریخ یک نمونه هست.


و علی نه تنها امام هست بلکه در طول تاریخ هیچ شخصیتی باز این امتیاز را نداشته که: یک خانواده امام هست!


یک خانواده‬ ‫امام هست ! یعنی خانوادهٔ اساطیری هست، خانواده‌ای که :‬
پدر علی هست،‬
‫مادر زهرا هست،‬
‫پسرِ اون خانواده حسین هست،‬
‫و دخترِ اون خانواده زینب هست.‬


70 out of 100 based on 60 user ratings 460 reviews

@