جریان اسلام گرای شیعه


جریان اسلام گرای شیعه



جریان اسلام گرای شیعه
جریان اسلام گرای شیعه از صدر اسلام تا پایان صفویه
جریانی که می خواهیم از آن صحبت کنیم جریان اسلام گرای شیعه است. زمان تولد جریان اسلام گرا به زمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر می گردد. محل تولد این جریان در عربستان و شهر مکه است. حضرت علی علیه السلام در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار مورد توجه بود. در روز 18 ذی الحجه سال ده هجرت، حضرت علی علیه السلام توسط رسول خدا به عنوان جانشین آن حضرت معرفی شد. و به دلیل این که بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این جانشینی توسط برخی از پیروان آن حضرت، به استناد این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خود ارثی به جای نمی گذارد و خلافت هم موروثی نیست، مورد قبول واقع نشد، کسان دیگری برای خلافت انتخاب شدند.این انتخاب، مسلمین را به دو گروه شیعه و سنی تقسیم کرد. عده ی اکثریت، خلافت انتخابی افراد را پذیرفتند و عده دیگری که در اقلیت بودند، خلافت علی علیه السلام را پذیرفتند. بنابراین از لحاظ شکل گیری و حرکت اجتماعی، «شیعه» به بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر می گردد. گر چه از لحاظ نظری و گفتاری مربوط به زمان خود رسول اکرم صلی علیه و آله و سلم می باشد و توسط ایشان معرفی شده است.
افرادی که در آن زمان از حضرت علی علیه السلام طرفداری می نمودند، برای هر گونه ارتباطی با حکومت، از حضرت اجازه می گرفتند و این طور نبود که بدون اجازه، خود را مختار بدانند و با حکومت ارتباط مستقیم بربرنامه کنند؛ مثل عمار، یاسر، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و ... وقتی به آن ها پیشنهاد می شد که شما فرمانده جنگ، فرماندار یا استاندار باشید، آن ها از حضرت علی علیه السلام اجازه می گرفتند.اولین و دومین حکومت جریان اسلام گرای شیعه توسط حضرت علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام آغاز می شود. اگر نمودار حرکت جریان اسلام گرا را دنبال کنیم نوسان بسیار دارد. یعنی با توجه به شرایط زمانی و مکانی و موقعیت امام معصوم، جریان اسلام گرای شیعه توانسته به حیات خود ادامه دهد. مثلاً در زمان حضرت علی علیه السلام تمام حکومت و در زمان امام حسن علیه السلام قسمتی از حکومت در دست ایشان بود.زمان امام سجاد علیه السلام نمودار، متقارن بود و در زمان امام صادق علیه السلام که زمان رد و بدل شدن حکومت بود دوباره اوج گرفت. در زمان امام هفتم سیر نزولی پیدا کرد و در زمان امام رضا علیه السلام مجدداً به اوج رسید. همین طور در زمان سه امام نهم، دهم و یازدهم به حالت تقیه و مشکل می افتاد، تا این که به عصر غیبت می رسیم. در اواخر خلافت بنی عباس، برخی حکومت های شیعه در بعضی مناطق ایران تشکیل می شود.
وقتی به زمان صفویه می رسیم آن ها مذهب شیعه را رسمی اعلام می کنند و دولت مستقل و مقتدری تشکیل می دهند. کسانی هم در آن زمان مذهب شیعه را قبول می کنند و از آن زمان است که جریان اسلام گرای شیعه در ایران، اکثریت پیدا می کند. یعنی هم حکومت در دست آن ها بود و هم فقهای شیعه را از نقاط مختلف مثل لبنان دعوت کردند و آن ها را در امور حکومتی دخالت دادند. به دوره نادر شاه افشار که برگردیم نادر خود، یک شخص منفی و خود پرست و قدرت طلب بود و تلاش کرد طیف شیعه را هر چقدر بشود نابود کند و مذهب ایرانیان را به مذهب اهل سنت برگرداند که قبل از زمان صفویه موفق نشد.
جریان اسلام گرا در زمان قاجاریه
روی کار آمدن قاجار باعث شد که مجدداً طیف اسلام گرای شیعه، آرام آرام در مقابل حکومت کشیده شوند. با توجه به این که علمای شیعه در امور اجتماعی، مورد قبول همگان بودند، اگر چه قدرت سیاسی در دست آن ها نبود ولی قدرت اجتماعی و مردمی بسیار داشتند. و علتش هم این بود که روحانیت شیعه به عنوان رهبر جریان شیعه از استقلال مالی برخوردار بود.استقلال مالی موجب می گردید روحانیت، برای انجام امور خود محتاج فرمان دولت نباشد و خودش مستقل تصمیم بگیرد. روی این جهت هم در امور کشور اعمال نفوذ می کرد و هم تمام کسانی که از حکومت فراری بودند به دور خود جمع می کرد و مرجع و دادرس مظلومان بود.دو کار مهم در آن زمان اتفاق افتاد که نشان دهنده ی نفوذ جریان اسلام گرای شیعه است.
اول، این که زمانی «ملاعلی کنی» به عنوان مجتهد طراز اول تهران، ناصرالدین شاه را پشت دروازه شهر نگاه داشته و به شهر راه نداد و گفت: «تا قرارداد یا امتیاز ساخت راه آهن که به انگلیسی ها داده ای لغو نکنی داخل شهر راهت نمی دهم». این امر حاکی از نفوذ جریان اسلام گرای شیعه در عصر ناصرالدین شاه است.
دوم، صدور فتوای میرزای شیرازی است که حاکی از نفوذ جریان اسلام گرای شیعه در زمان ناصرالدین شاه، حتی در میان زنان حرم سرا است.
جریان اسلام گرا در زمان مشروطه
بحث دیگر این که، تمام رهبری نهضت مشروطه تا زمان تحصن در سفارت انگلستان به دست جریان اسلام گرای شیعه است، و بعد از تحصن در سفارت انگلستان از دست جریان اسلام گرا خارج و به دست جریان روشن فکر یا لیبرالیست ها می افتد.
اعدام شیخ فضل الله نوری در میدان توپخانه تهران، نقطه ی پایانی است بر فعالیت جریان اسلام گرای شیعه در عهد مشروطه؛ و بعد از آن است که میرزای نایینی – که به قول معروف توجیه تئوریک یا نظری نهضت مشروطه را انجام داد و آن از لحاظ مذهب شیعه توجیه کرد – کتاب هایی را که نوشته بود، خرید و همه آن ها را در رود فرات ریخت.علت همه ی این ها آن است که جریان اسلام گرای شیعه بعد از مشروطه از صحنه سیاست منزوی شد. با حذف اصل «طراز» از قانون اساسی – که توسط جریان لیبرالیسم، محترمانه کنار گذاشته شد – نقطه ی پایان فعالیت و نفوذ جریان اسلام گرای شیعه در حکومت شکل گرفت.
جریان اسلام گرا در زمان رضا شاه
سلطنت، قبل از رضا شاه حالت سنتی داشت و بعد از رضا شاه حالت مدرن پیدا کرد، یعنی حالت ایران باستان. در زمان ایران باستان، بعد از ورود اسلام به ایران، حکومت از حالت باستانی خود خارج و حالت مذهبی گرفته بود. به عنوان مثال اسم ها در زمان قاجار تقریباً مذهبی است. فتح علی شاه، ناصرالدین، مظفرالدین، احمد شاه و رضا شاه همه این ها را حالت عقب ماندگی دانست و سلطنت را از حالت مذهبی به حالت فرهنگی در آورد. یکی از اولین کارهایی که انجام داد این بود که نام خانوادگی خود را از میرپنج سوادکوهی به پهلوی تغییر داد. - پهلوی اسم یکی از دوره های زبان فارسی ایران باستان است- کارهای بعدی وی این بود که اعلام کرد، اسم افراد باید حالت ایران باستان داشته باشد. کار بعدی جداسازی فارسی از تعلیمات عربی بود. خط و زبان فارسی را رواج داد و معتقد بود، زبان فارسی باید برگردد و خلوص خود را که در ایران باستان وجود داشت پیدا کند و از کلمات عربی پاک شود.
هدف ظاهری قضیه این بود که ما می خواهیم یک زبان خالص داشته باشیم تا بتواند به عنوان زبان مادری و مستقل باعث پیشرفت کشور شود؛ اما در باطن، منزوی ساختن جریان اسلام گرای شیعه در ایران بود؛ چون تنها خطر، آن ها بودند و زبان عربی از زمان ورود اسلام به ایران، وارد فارسی شده بود. در جریان نوگرایی یا مدرن سازی ایران، پهلوی اول چند کار مهم انجام داد: اول این که بنابر اعتقاد او طریقه ی لباس پوشیدن ایرانی ها نوعی عقب ماندگی بود. چون ایرانی ها مثل افغانی ها لباس می پوشیدند. رضا شاه برای این که مردم ایران را از لباس سنتی خود دور کند، آمد و از طریق مجلس، قانون لباس متحدالشکل را پایه ریزی کرد. قانون لباس متحدالشکل چند قسمت داشت، ظاهر قضیه این بود که تمامی افراد ایرانی باید بعد از تصویب این قانون، لباس های قدیمی را کنار بگذارند و لباس های جدید بپوشند و کلاه پهلوی سه گوش بر سر گذارند. ولی بعضی از افراد این قانون را قبول نکردند و اعتراض نمودند، مثل سید حسن صدرالاشرف. ایشان که از طرفداران مشروطه بود، به شاه نامه نشوت و گفت: اعلا حضرت! چیزی که ما از اروپا نیاز داریم، نفت، ماشین و غیره است نه طرز لباس پوشیدن، و خود شاه در پاسخ به وی، برایش کت و شلوار فرستاد.
باطن قضیه این بود که هدف این لباس متحدالشکل، جریان اسلام گرای شیعه است و قانون مورد نظر، لباس روحانیت را هدف برنامه داده بود. بدین ترتیب رضا شاه پوشیدن لباس روحانیت را ممنوع کرد و به جز افراد مجتهد و مرجع تقلید کسانی که می خواستند لباس روحانیت بپوشند. باید امتحان می دادند. اگر کسی در امتحان قبول می شد و مشخص می گردید که سواد حوزوی به اندازه کافی دارد می توانست لباس روحانیت بپوشد وگرنه باید از لباس مورد نظر رضا خان استفاده کند. هدف این قانون این بود که روحانیت را زیر فشار برنامه دهند تا عده روحانیت کم شود.
قانون دومی که در این زمینه تصویب شد، قانون کشف حجاب بود. این هم از طریق مجلس شورای ملی تصویب شد. انگیزه کشف حجاب از این جا شروع شد که پهلوی اول، مسافرتی به ترکیه داشت. در این سفر، رضا خان مشاهده کرد که خانم های ترکیه بی حجاب هستند و کشورشان نیز، از ایران پیشرفته تر است.در آن موقع نیمی از جمعیت ایران را زنان تشکیل می دادند. پیش خود فکر کرد که زنان چون حجاب دارند، غیر فعال اند و باعث عقب ماندگی کشور می شود و ما کشف حجاب می کنیم تا این 50% جمعیت، فعال شوند و کشور پیشرفت کند با این توجیه این قانون تصویب شد، وحتی در روستاها اجرا شد. غائله مسجد گوهرشاد در سال 1314 نتیجه ی این قانون است.
بعد از این موارد، قانون ممنوعیت مراسم مذهبی مثل سینه زنی و نوحه خوانی اجرا شد که بخشی از مکتب شیعه را تشکیل می دهد. تشکیل نهادهای جدید در حوزه اداری، قضایی و آموزشی، کار بعدی بود. در حوزه اداری وزارت خانه و در حوزه قضایی، عدلیه و دادگستری به شکل کنونی تغییر پیدا کرد. ظاهر کار این بود که ما می خواهیم وضعیت قضایی کشور را از حالت نابسامانی نجات دهیم. باطن کار این بود که چون محضرهای شرعی، اعم از محضر طلاق، ازدواج و اسناد و املاک در دست روحانیون اداره می شد و روحانیون دارای دادگاه های شرعی بودند، تلاش کردند که دست این طیف را از مناصب قضایی کوتاه کنند. در این جا هم درگیری زیاد صورت گرفت.در حوزه آموزش، تأسیس مدارس به سبک جدید و اروپایی «ابتدایی و دبیرستانی» و تأسیس دانشگاه تهران در سال 1313 صورت گرفت که عمدتاً در راستای کوتاه کردن دست مدارس علمیه و روحانیت از آموزش بود.
یکی دیگر از کارهای بزرگ پهلوی اول، مذهب ستیزی در ایران بود. و این از کارهایی که او انجام داد معلوم می شود. نکته ی مهم این که آمدن رضا شاه به ایران توسط انگلیسی ها، به این خاطر بود که از ورود و ترویج کمونیسم به ایران جلوگیری شود. کمونیست های روسیه شعار می دادند که ما انقلاب خود را به جهان صادر می کنیم و این شعار صدور انقلاب، منافع غرب را به خطر می انداخت.
اگر شوروی موفق می شد ایران را به یک کشور مارکسیستی تبدیل کند، با توجه به هم جواری ایران با خلیج فارس، تنگه ی هرمز و چاهای نفت کویت و عربستان و حوزه نفتی خاورمیانه از دست غرب خارج می شد و چون دنیای غرب این خطر را درک کرده بود، تصمیم گرفتند که ایران یک دولت متمرکز و نوگرا باشد و با ویروس کمونیسم مقابله کند، از این جهت که زود منتشر نشود. و انصافاً رضا شاه، مأموریت خود را خوب انجام داد.کار مهم دیگری که رضا شاه انجام داد این بود که گروه 53 نفره مبلغان مارکسیسم را که در ایران بودند دستگیر کرد و به زندان انداخت. ولی چون در سال 1320، عمر سیاسی اش پایان یافت، آن زندانیان هم آزاد شدند و بعداً حزب توده را تشکیل دادند. هر چند رهبرشان که دکتر تقی آرانی بود در زندان درگذشت. به هر حال رضا شاه مأموریت خود را که جلوگیری از نفوذ کمونیسم در ایران بود، خوب انجام داد. این نقشه ها کلاً از جانب لیبرال ها بود که باید در دراز مدت عملی شود. در واقع طرح و نقشه از لیبرال ها بود و اجرا از رضا شاه. در اولین جلسه ای که رضا شاه با لیبرال ها – در ابتدای رسیدن به حکومت – داشت به آن ها قول داده بود که طرح از شما و اجرا از من. این بخش مدرن از لحاظ جریان شناسی، نقشه ی لیبرال ها می باشد. یکی از کارهای مهم دیگر که انجام دادند این بود که باید اوقاف دست دولت باشد و تکلیف آن مشخص شود. اصل قضیه این بود که اوقاف در دست روحانیت بود و باید از دست آن ها خارج شود. هر حکومتی سعی کند مخالفان خود را ناتوان کند اما در ظاهر کمتر بیان می کند که ما قصدمان چیست؟ مخالفت رضا خان با روحانیون نیز این گونه بود.
جریان اسلام گرای شیعه در دوره ی شاه مفقود
از سال 1322 دوره ی محمدرضا پهلوی شروع می شود و تا سال 1357 طول می کشد و او نیز کارهای پدرش را ادامه می دهد. از سال 1320 تا 1332، محمدرضا، جوان بود و حکومت توسط نخست وزیر، اداره می شد. یکی از کارهای وی در ارتباط با دوره ی باستان، برگزاری جشن پادشاهی 2500 ساله است که در این جشن، لباس هخامنشی به تن کرد و این جمله ی معروف را گفت که «کوروش بخواب که ما بیداریم» و منظور او این بود که کوروش! بخواب که ما سبک و کار تو را ادامه خواهیم داد.از جمله کارهای مهم او در دوره ی مدرن این بود که توانست کادری را تربیت کند که یک پایش در ایران و پای دیگرش در غرب باشد.از کارهای دیگر او، تشکیل بنیاد پهلوی بود. پهلوی با این ادعا که یک بنیاد غیر دولتی است و کارهای خیریه انجام می دهد، افراد با استعداد را شناسایی و به خارج اعزام می کرد.البته آن چیزی که آن ها می خواستند نشد چون آن ها در خارج از کشور به گروه های مخالف می پیوستند و به کشور نمی آمدند، تا سال 1357 که اسلام گرایان توانستند حکومت را عوض کنند و در 22 بهمن 57 پروند? آن ها را ببندند. اما آیا سلطنت طلب ها دست از فعالیت برداشتند. خیر. آن ها، در خارج از کشور سخت در حال کوشش هستند و به دلیل این که از لحاظ مالی در وضعیت خوبی هستند، تلاش تبلیغاتی گسترده ای دارند.آن ها مانند مار زخم خورده اند و منتظرند طرفدار پیدا کنند و برگردند. بنابراین در داخل کشور جریان سلطنت طلب وجود ندارد ولی در خارج از کشور فعالیت زیادی دارند و احتمال خطر برای ما وجود دارد.



داستانی از رجایی

1:

دوره ی مشروطه
می رسیم به نهضت مشروطه که اولین جایی هست که جریان اسلام گرای شیعه به طور جدی در اون مطرح می شود.


آیا میدانید نباید با نامسلمانان دوستی کنید؟
هر جنبش اجتماعی، پیش از نهضت، شامل دو مرحله هست: یکی انهدام و دیگری ایجاد.در مرحله ی انهدام، جریان سیاسی اسلام گرای شیعه با شعار عدالت خواهی با هستفاده از نفوذ خودش در میان توده مسلمانان و با راه انداختن بست نشینی و سلطنت قاجاریه تسریع شود.


اندام و استخوان‌بندی امام زمان اسرائیلی است
و در حقیقت یکی از دلایلی که شاه قاجار را واداشت تا فرمان مشروطیت را صادر کند، نفوذ و تلاش زیاد علمای شیعه و پیراوان اون ها برای شکستن ساختار هستبدادی بود.رهبری انقلاب مشروطه ابتدا در دست جریان سیاسی مذهبی بود، اما مقدمات از دست دادن این رهبری وقتی فراهم شد که جمعی از انقلابیون، در سفارتخانه انگلستان بست نشستند اون جا به تحریک شرایط انگلستان، مقدمات باز پس گیری جریان مشروطه از جریان سیاسی – مذهبی و تحول اون به جریان لیبرالیسم فراهم شد.
بنابراین در مرحله انهدامی، جریان سیاسی مذهبی وارد عمل شد تا رژیم را مجبور کرد که به مشروطه رضایت دهد.


استاد انصاریان: نگاه به نامحرم نوعی زنای تصویری است!
شعار اصلی جریان اسلام گرا، در ابتدا تأسیس عدلیه و حکومت قانون شرع بود.


برداشت های نادرست از سخن خداوند
اما شعاری که سفارت انگلیس حمایت کرد و به لیبرالیست ها داده شد، کنستیتیسیون(1) یا مشروطه بود؛ که این شعار به سرعت مورد هستقبال برنامه گرفت و این جا بود که جریان سیاسی اسلام گرا، تلاش کرد تا این کنستیتیسیون را به صورت تئوریک و شرعی توجیه کند.
نوشته شدن کتاب «تنبیه الامه و تنزیه الملّه» توسط علامه نایینی، تلاشی بود برای ارایه طرحی در مرحله ی ایجاد.


جامعه مسلمانان اهل کتاب
پس در مرحله ی ساخت، کتاب «تنبیه الامه و تنزیه الملّه» نوشته شد.


سلام من یک شهیدم؛اینجا چه شده...
حاصل این فعالیت ها عبارت بود از توسعه مشروطه و مشروطه خواهی و تشکیل مجلس شورای ملی.این جا اولین جایی بود که جریان اسلام گرای شیعه، مغلوب جریان لیبرالیسم شد.


خدا هست؟؟؟
به این شکل که سپس هستبداد صغیر، یکی از پایه های عملیاتی و فکری جریان سیاسی اسلام گرا، که در مشروطه هم فعالیت زیادی داشت یعنی «شیخ فضل الله نوری»، توسط جریان لیبرالیسم به دار آویخته شد و «سید عبدالله بهبهانی» یکی از رهبران نهضت مشروطه، در منزل خود در شهرستان تهران توسط عناصری که از طرف جریان لیبرالیسم مأمور شده بودند، به قتل رسید و آیت الله «سید محمد طباطبایی» هم خانه نشین و منزوی شد.
به دنبال اون، آیت الله نایینی که کار تئوریک انجام داده بود، کتاب خود را جمع آوری کرد و همه ی اون را به رود فرات ریخت و از کار خود پشیمان شد.

این اولین شکست برای جریان مذهبی در تاریخ معاصر ایران هست که مغلوب جریان لیبرالیسم شد.
کار علامه نایینی توجیه تئوریک جریان مشروطه بود.

او در کتاب خود نوشته بود:
«حکومت مشروع از نظر شیعه عبارت هست از: حکومت امام معصوم علیهم السلام یا جانشین اون حضرت، یعنی ولایت فقهای شیعه».
از نظر ایشان چون در اون وقت حکومت امام معصوم علیهم السلام ممکن نبود، مشروطه «غصب» تلقی می شد که در اون هستبداد وجود نداشت.

بنابراین مشروطه، مصداق «بد» هست و در مقابل حکومت هستبدادی پادشاهی برنامه داد که مصداق «بدتر» هست.

و ما بد (مشروطه) را از باب دفع افسد به فاسد و نه به عنوان حکومت مطلوب می پذیریم.کار مرحوم نایینی برای مشروطه، مثل طلای بدل به جای طلای اصل بود.

الگوی مطلوب نائینی «ولایت فقیه» بود، اما با شرایط اون وقت، اون را این گونه توجیه کرده هست.

در وقت نوشتن این کتاب مرحوم نایینی حضرت صاحب الوقت علیه السلام را در خواب می بیند و نظر ایشان را جویا می شود و اون حضرت می فرماید: کاری که شما انجام می دهید مثل شستن دست یک کنیز سیاه پوست هست.

یعنی شما می خواهید دست وی را تمیز کنید و این امکان ندارد.

زحمت می کشی ولی به جایی نمی رسی.کاری که آقای نایینی انجام داد و در کشور ما هم خیلی ها به اون هستناد می نمايند، مصداق همان فرمایش امام عصر علیه السلام هست.

نسخه نایینی نسخه بدل هست و اصل نیست.
وقت رضا خان
هر چه به دوره ی رضا شاه نزدیک می شویم هنوز جریان مذهبی یکی از نمایندگان خود به نام آیت الله «سید حسن مدرس» را به عنوان مجتهد طراز اول در مجلس مشروطه داشت.

ولی مدرس نیز در نهایت، سپس تمام شدن دوره مجلس، دستگیر و تبعید می شود.

این پایان حضور نیروهای مذهبی در مشروطه می باشد.

در مورد به قدرت رسیدن رضا خان، جریان مذهبی به شدت با نخست وزیری رضا خان موافق بودند.

هستدلالی که این ها داشتند این بود که مطابق قانون پايه ی، شاه باید سلطنت کند و نه حکومت.

اگر رضا خان شاه شود، قانوناً نمی تواند برای کشور کار کند، بنابراین باید نخست وزیر باشد.جریان مذهبی در دوره رضا خان به شدت تحت فشار برنامه داشت.

رضا خان در دو جبهه می جنگید.

در یک جبهه با جریان چپ مارکسیست و در جبهه دیگر با جریان مذهبی.

وی تلاش کرد جریان مذهبی را بیش از پیش خنثی سازد.
افراد جریان مذهبی نسبت به کارهای رضا خان نظرهای متفاوتی داشتند.

آیت الله مدرس می فرمود: رضا خان نباید شاه بشود، در مقابل، بعضی از علمای طراز اول قم عقیده داشتند که رضا خان آدم خوبی هست.

هر چه به انتهای حکومت رضا خان می رسیم، می بینیم که نیروهای مذهبی شیعه با حکومت رضا خان مخالفت بیشتری از خود نشان می دهند.
یکی از کارهایی که در دوره ی رضا خان انجام شد و واکنش جریان سیاسی اسلام گرا، بیشتر برای این قضیه شکل گرفت، پدیده «دین سازی» بود.
جریان دین سازی که توسط حکومت حمایت می شد، هدفش این بود که نابودی جریان مذهبی را آسان تر کند و مذهب شیعه را در تنگنا برنامه دهد و از صحنه خارج کند.

تلاش کردند تا دینی جایگزین بسازند که بتواند جای مذهب شیعه را بگیرد.

این مأموریت را شخصی به نام «سید احمد کسروی تبریزی» انجام داد، سید احمد کسروی، ظاهراً این کار را به طور مستقل انجام می داد، ولی در باطن به شدت مورد حمایت رضا خان بود.

هدف وی ایجاد دینی بود به نام «دین پاک».

پايه این دین، فردگرایی بود، یعنی هر چه عقل انسان حکم کند درست هست.

اون ها هر سال دوبار در شهرهای مختلف، جشن کتاب سوزی راه می انداختند و در این جشن اغلب، قراون و کتاب های معتبر دینی مثل مفاتیح الجنان سوزانده می شد.

و این پدیده برای جریان مذهبی بسیار خطرناک بود.
واکنش جریان اسلام گرا به این عمل به شکل نوشتن کتاب و دفاع متقابل بود.

در اون وقت کتاب اسرار هزار ساله را یکی از طرفداران کسروی نوشت که محتوای اون، زیر سؤال بردن مکتب شیعه بود.

در جواب به اون امام خمینی قدس سره کتابی به نام «کشف الاسرار» نوشتند.

این کار را حضرت امام قبل از سال 1320 انجام دادند که نشان دهنده ی قدرت علمی حضرت امام در اون وقت هست.

مسأله دیگری که در اون وقت جریان اسلام گرای شیعه به اون پرداخت عبارت بود از: تأسیس حوزه علمیه قم توسط آیت الله «حائری یزدی» که کار اون تربیت کادر مورد نیاز جریان اسلام گرای شیعه بود.

ایشان در سیاست دخالت نمی کرد و رضا شاه نیز احترام وی را نسیتاً نگاه می داشت.

آیت الله حائری یزدی عقیده داشت، دشمنی با رضا شاه باعث خواهد شد پايه جریان اسلام گرا شیعه به خاطر قلدری رضا خان از ریشه کنده شود.
دوره ی شاه جوان
با این توصیف می رسیم به سال 1320 و رفتن رضا شاه از ایران، که باعث می شود دوره ای در ایران شروع شود و به نام دوره «شاه جوان»، یعنی 1320 تا 1332.

در این دوره آزادی بیشتری بر فضای کشور حاکم هست، از مطبوعات گرفته تا سایر موارد.
در این دوره جریان سیاسی اسلام گرا افعال می شود و اولین گروه از این جریان سیاسی فراخوان موجودیت می کند که عبارتند از گروه «فداییان اسلام».

فلسفه ی وجودی تشکیل فداییان اسلام، مبارزه با پدیده دین سازی کسروی بود.

کسروی که «پیغمبر پاک دینی» لقب گرفته بود، کار خود را با افتتاح «باهماد آزادگان» یعنی باشگاه دین پاک آغاز کرد.

رهبری فداییان اسلام را سید مجتبی میر لوحی، معروف به «نواب صفوی» به عهده داشت که 9 سال در حوزه علمیه درس خوانده بود.

وی جوانی بود که دو صفت معروف داشت؛ شجاعت عملیاتی و قدرت هستدلالی.

اولین کاری که فداییان اسلام کردند این بود که با کسروی وارد بحث شدند و متوجه شدند که وی می فهمد و عمداً زیر بار حرف حق نمی رود.

اون ها سرانجام به این نتیجه رسیدند که کسروی را از میان بردارند؛ چون شیعه را انکار می کرد.

این بود که کسروی را در محل کارش کشتند و به این طریق جریان دین سازی علیه شیعه را پایان دادند.
قضیه دیگری که در این دوران نمود آشکار پیدا می کند، ملی شدن صنعت نفت هست.

در جریان ملی شدن صنعت نفت، آیت الله کاشانی در کنار فدائیان اسلام بود.(2)
در این مقطع جریان لیبرالیسم با جریان اسلام گرای شیعه، برای ملی کردن صنعت نفت ایران متحد می شوند.

آیت الله کاشانی اولین اعلامیه علیه شرکت نفت ایران و انگلیس را صادر می کند.

ولی مصدق – به عنوان نماینده ی امت شهرستان تهران – اون را در مجلس می خواند.فداییان اسلام بازوی اصلی ملی شدن نفت به شمار می رفتند.

مهم ترین کاری که فداییان اسلام انجام دادند، کشتن رزم آرا بود که به عنوان نخست وزیر، به شدت با جریان ملی شدن صنعت نفت مخالف بود.

و تصمیم گرفته بود به هر ترتیبی که شده، حتی با هستفاده از نیروی نظامی، تمام طرفداران ملی شدن صنعت نفت را سرکوب کند.

این تصمیم رزم آرا دو علت داشت، یکی این که رزم آرا تحت حمایت انگلیس بود و دوم این که وی، عقیده داشت ملتی که نمی تواند برای خود آفتابه بسازد، چگونه می تواند صنعت نفت را به صورت ملی اداره کند.
فتوای قتل رزم آرا به وسیله ی هر دو جریان لیبرالیسم و مذهبی صادر شد و هر دو گروه در کشتن رزم آرا توافق کردند.

به همین دلیل نیز، مجلس بعدی که تشکیل شد نمایندگان اون اکثراً کسانی بودند که با ملی شدن صنعت نفت، موافق و طرفدار تشکیل دولت ملی بودند.این جا برای مرتبه ی دوم، جریان مذهبی از این که خودش حکومت را در دست بگیرد، ابا کرد؛ با این هستدلال که آیت الله کاشانی معتقد بود، کادر کافی برای اداره ی کشور نداریم.

و باید استقامت کنیم تا این ها روی کار بیایند و بعداً ما آرام آرام نیروهای خود را تربیت و داخل تشکیلات کنیم و حکومت را در دست بگیریم.

بنابراین برای تشکیل دولت ملی، بین طیف های جریان مذهبی اختلاف نظر بود.
آیت الله کاشانی و طیف او می فرمودند: «ما نمی توانیم دولت تشکیل دهیم» اما فداییان اسلام می فرمودند: «ما می توانیم».

در نهایت چون نفوذ آیت الله کاشانی زیاد بود، حرف وی مورد قبول واقع شد.اولین کار دولت ملی لیبرال این بود که رهبر فداییان اسلام را به مدت 18 ماه زندانی کرد.

یعنی در دوره ی مصدق؛ نواب صفوی یک سال و نیم در زندان بازداشت بود.

و تلاش های کلیه ی افراد، حتی آیت الله کاشانی نیز برای آزادی او نتیجه ای نداد.

حتی مصدق در برابر سفارش خود شاه، مبنی بر آزادی نواب صفوی زیر بار نرفت و او را آزاد نکرد.
در این میان آیت الله کاشانی نیز آرام آرام متوجه شد که قضیه از چه برنامه هست، و به این ترتیب بین آیت الله کاشانی و مصدق اختلاف افتاد.

اختلاف نظرها نیز فقط فکری بود نه چیز دیگر.

مشکل کاشانی با مصدق بیشتر بر سر مسایل مذهبی و دعوا، دعوای مبنایی بود.مصدق و جریان لیبرالیسم به عنوان افراد بوروکراتیک یا تکنوکرات یا فن سالاران ملی شدن صنعت نفت و افرادی که از نظر حقوقی حرفی برای فرمودن دارند، مطرح بودند؛ چون مصدق در رشته حقوق تحصیل کرده بود، از لحاظ حقوقی فردی ماهر و در معرکه یکه تاز میدان بود.در داستان ملی شدن نفت، لیبرالیسم و نیروهای مذهبی با هم بودند و متحد شدند.

خیلی از کارهای اداری قضیه را اون ها انجام دادند.

مثلاً حسین ملکی 11 سال حرف زد تا وقت مجلس تمام شود و نتوانند قرارداد نفت را تصویب نمايند.

خود مصدق هم به عنوان نخست وزیر به لاهه و آمریکا رفت و حرف زد.

اگر بگوییم هیچ کاری نکرد شاید حرف درستی نباشد، ولی این فرموده نیز که «همه کارهایی که دیگران نتوانستند حل نمايند او حل کرد»، درست نیست.
فرض کنیم که به عنوان آدم فن سالار یک سری کارها را انجام داد، علیرغم این که آدم بسیار دموکرات و قانونی بود، اما وقتی قدرت را در دست گرفت بسیار مستبدانه عمل کرد و به حرف کسی گوش نمی کرد.

بعداً نیز شیوه های مختلفی را به کار گرفت و آیت الله کاشانی و نیروهای مذهبی را تخریب و از صحنه خارج کرد.از جمله روش هایی که لیبرالیست ها به کار بردند این بود که، به مطبوعاتی که در اطراف خود داشتند دستور دادند علیه آیت الله کاشانی مطلب بنویسند و فداییان اسلام را به عنوان گروهی تروریست معرفی نمايند.

علت این که آیت الله کاشانی برای جلوگیری از وقوع کودتای 28 مرداد 32 هیچ اقدامی نکرد این بود که احساس می کرد جریان لیبرالیسم گلویش را گرفته و دارد خفه می کند و هیچ کاری هم نمی تواند اجرا کند.

واقعاً به دنبال کسی بود که یقه ی این ها را بگیرد و کنار بگذارد، و به این نتیجه رسیده بود که هر کس که باشد بهتر از مصدق هست.

یعنی آیت الله کاشانی در پایان کودتای 28 مرداد احساس می کرد که شاه و سلطنت به منزله ی «بد» و لیبرالیسم به منزله ی «بدتر» هست.
اگر در 28 مرداد نیروهای مذهبی به کمک لیبرال ها می آمدند، کودتا قطعاً شکست می خورد، ولی آیت الله کاشانی در کودتای 28 مرداد اون طور که قدرت و نفوذ داشت به کار نبست و به مصدق کمک نکرد.

البته نمی توان شرایط خارجی را نفی کرد.
معمولاً نفوذ شرایط خارجی، وقتی شکل می گیرد که زمینه ای در داخل وجود داشته باشد.

زمینه اختلاف بین دو گروه باعث شد اون ها وارد عمل شوند و بعد از جریان 28 مرداد هم جریان لیبرال به شدت سرکوب شد و هم جریان مذهبی.

آیت الله کاشانی خانه نشین گردید و فداییان اسلام هم دستگیر و اعدام شدند.
در اون وقت مرجعیت جهان تشیع را آیت الله بروجردی بر عهده داشت.

آیت الله بروجردی را نمی توان با توجه به فرمودار و نوشته هایش آدم غیر سیاسی نامید، اما روش وی این بود که در سیاست دخالت نکند و هستدلال می کرد که دو نوبت بر سر نیروهای مذهبی کلاه رفته و نباید بدون برنامه عمل شود.

در نتیجه فقط به صورت «تذکر به دولت» عمل می کرد.فوت آیت الله بروجردی در سال 1340، باعث شد برای مدتی مشخص نباشد که مرجع تقلید شیعه چه کسی هست.

ولی سپس مدتی کوتاه مشخص گردید که آیت الله خمینی از دو جهت برتر از دیگران هست.یکی از جهت علوم حوزوی و دیگری از نظر هوش و مدیریت سیاسی.

امام قدس سره رهبری جریان مذهبی را با برنامه ی انهدامی در مقابل انقلاب سفید شاه و ملت که از طرف شاه ارایه شده بود، به دست گرفت.

روش امام، غیر مسلحانه و فرهنگی بود، یعنی هستفاده از کم هزینه ترین راه برای پیروزی بر حریف مقابل مثل سخنرانی، نوشتن اعلامیه و ...

.
جریان سیاسی لیبرالیسم سپس کودتای 32 به چند بخش تقسیم شدند.

بخشی از اون مورد عفو شاه برنامه گرفت و بخش دیگر به خارج از کشور رفتند و عده ای هم که در داخل بودند مبارزه خود را با شاه تحت عنوان «نهضت مقاومت ملی» ادامه دادند.

این ها هم دو قسمت شدند.

گروه اول سیاسی بودند و گروه دوم مذهبی که طیف مذهبی، بعداً نهضت آزادی را تشکیل دادند.
کاری که حضرت امام قدس سره در فاصله سال های 1340 تا 15 خرداد 42 انجام دادند، تلاش برای انهدام شاه از راه مخالفت با انقلاب سفید شاه و ملت و نقطه عطف اون، قیام 15 خرداد 42 بود.

در سال 1348، نظریه «ولایت فقیه» یا ایجاد حکومت اسلامی از طرف حضرت امام قدس سره – به عنوان رهبر جریان اسلام گرای شیعه – جهت جایگزینی حکومت سلطنت مطرح شد و برای اولین بار در تاریخ ایران، این رهبر اسلام گرا توانست طوری فضا را بسازد که کلیه ی جریانات دیگری که می خواستند رژیم سلطنت را منهدم نمايند، احساس نمايند که تنها در این فضا می توانند موفق شوند، و لاجرم با این فضا هماهنگ شدند.
حضرت امام قدس سره در طول مبارزات خود به هیچ یک از گروه هایی که در جریان اسلام گرا داخل نبودند، قول نداد که به من کمک کنید تا بعداً به شما پست و مقام بدهم.

اما هنرش این بود که فضا را طوری آماده کرد که همه ی گروه ها، تنها راه نجات خود را برنامه گرفتن در این راه دانستند، حتی مارکسیست های خالص و نیروهای التقاطی.برعکس، تمام جریان های سیاسی غیر مذهبی موجود می فرمودند: خوب هست از این آدم قدرتمند که می تواند فضا را بسازد هستفاده کنیم، و سپس پیروزی چون اون ها توان اداره ی حکومت ندارند، خودمان حکومت را در دست می گیریم.در سال 57 برای اولین بار بود که در طول تاریخ، رهبر جریان اسلام گرا توانست رژیم سلطنتی را بشکند و بلافاصله هنر به خرج داد و حکومت را به دست جریانات دیگر نداد و با طرح «جمهوری اسلامی» نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، و با رأی امت توانست آب پاک را روی دست سایر جریانات بریزد.
سال 1360 سالی هست که جریانات دیگر احساس کردند که نیروهای مذهبی نمی توانند کشور را اداره نمايند و برکناری بنی صدر بهانه ای شد تا عده ای فراخوان مبارزه ی مسلحانه نمايند.

اما سرانجام فعالیت کلیه ی جریانات سیاسی در داخل کشور در سال 1360 به کلی تعطیل شد مگر بخشی از جریان سوسیالیستی به نام حزب توده که تا سال 62 هم در ایران حضور داشت.

سپس سال 63 حکومت کاملاً در اختیار نیروهای مذهبی برنامه گرفت.
پی نوشت ها:
1.

Constitution.
2.

آیت الله کاشانی روحانی بزرگواری بود که در عراق درس خوانده بود و با پدرش در جنگ هایی که بین نیروهای امتی اون جا و انگلیس رخ داده بود شرکت کرده و از لحاظ شخصیتی یک آدم نترس، شجاع و قدرت مند و شناخته شده و محبوب بود، که زیر بار شاه نمی رفت.

در بین اسلام گرایان اون وقت اولین کسی که علیه شاه و حکومت فتوا داد آیت الله کاشانی بود.

به همین جهت کاشانی را دستگیر و به فلسطین تبعید کردند و اون جا زندانی بود.


2:

- انتقال بتالار فرمودگوی شیعه و سنی

3:

افتخار ما شیعه بودن ماست...وگرنه مسلمون تو دنیا زیاده!!


4:

ارته چيه اولا ؟
دوما:براي اطاعت از ارته به كدوم دستورات بايد عمل شود؟
حتما چيزايي كه خودمون هم ميفهميم.
دوست من اين حرفا مال اينجا كه بماند مال اين دوره وقته ما نيست.
برو نهج البلاغه بخوان.
عرفان يعني عشق به معبود


76 out of 100 based on 56 user ratings 706 reviews

@